نگاهى به شخصيت و عملکرد حضرت عباس (ع)

 اشاره:

زندگانى حکمت آميز و غرور آفرين پيشوايان معصوم (ع) وفرزندان برومندشان، سرشار از نکات عالى وآموزنده در راستاى الگوگيرى از شخصيت کامل و بارز آنان بود ونيز درس هاى تربيتى آنان نسبت به فرزندان خويش ، در تمامى زمينه هاى اخلاقى و رفتاري،سرمشق کاملى براى تشنگان زلال معرفت وپناهگاه استوارى براى دهست داران فرهنگ متعالى اهل بيت عصمت (ع) وبه ويژه براى نسل جوان ، خواهد بود. از آن جا که زندگانى پرخير و برکت اهل بيت (ع)دربردارندۀ دو اصل استوار « حماسه و عرفان»است،پرداختن به بعد حماسى زندگانى آنان وفرزندانشان که در معرض پرورش و تربيت ناب اسلامى قرار داشته اند، براى عامه مردم و به ويژه جوانان جذّاب وگام مؤثرى در عرصه تبليغ اهداف خواهد بود.همچنين غبار برخى شبهات عاميانه را لز چهره مخاطبان مبلغان ديني،در راستاى معرفى و تيليغ اهداف وانگيزه هاى اهل بيت (ع) خواهد سترد. شبهاتى از قبيل اين که چرا مبلغان بيشتر به جنبه هاى عاطفى وخصوصاً به مظلوميت اهل بيت پيامبر (ع) مى پردازند؟ اگرچه پاسخ به اين پرسش ساده ، براى مبلغان بسيار روشن و بديهى است، اما بايد به خاطر داشت که مبلّغ مى بايست ضمن پاسداشت احترام شنوندگان ومخاطبان خود، براى تأثيرى گذارى بيشترى درآنان ،پاسخگو و برآورنده نيازهاى روحى آنان ،بااطلاع رسانى بيشتد درابعاد حماسى آن بزرگ مردان حماسه و انديشه و هدايت نيز باشد. بااين پيش درآمد ، مي توان باتبيين جنبه هاى حماسى شخصيت پور بى هماورد حيدر(ع) درزوايايى از زندگانى آن حضرت که کمتر بيان شده است،گام مؤثرى برداشت.

اين نوشتار سهى دارد، بابررسى زندگانى حضرت عباس(ع) پيش از رويدادروز دهم محرم سال 61هجري،به ابعاد حماسى شخصيت او با نگاهى به فعاليت هاى دوران نوجوانى وشرکت وى در جنگ ها، چهرۀ روشن ترى از آن حضرت به تصوير کشد.

ولادت و نام گذاري

داستان شجاعت وصلابت عباس (ع) مدت ها پيش از ولادت او،از آن روزى آغاز شدکه اميرالمؤمنين (ع) از برادرش عقيل خواست تا براى او زنى برگزيند که ثمرۀ ازدواجشان،فرزندانى شجاع و برومند در دفاع ازدين وکيان ولايت باشد.(1)او نيز «فاطمه»دختر «حزام بن خالدبن ربيعة» رابراى همسدى مولاى خويش انتخاب کرد که بعدها«ام البنين »خوانده شد. اين پيوند، درسحرگاه جمعه چهارمين روز شعبان سال 26 هجرى ، به بار نشست.(2)

نخستين آرايه هاى شجاعت، درهمان روز ، زينت بخش غزل زندگانى عباس (ع) گرديد؛ آن لحظه اى که على (ع) اورا «عباس» ناميد. نامش به خوبى بيانگر خلق وخوى حيدرى بود. علي(ع) طبق سنت پيامبر (ص) درگوش او اذان و اقانه گفت. سپس نوزاد را به سينه چسباند و بازوان او را بوسيد و اشک حلقه چشانش را فراگرفت. ام البنين (عليها السلام) ازاين حرکت شگفت زده شد و پنداشت که عيبى در بازوان نوزادش است. دليل را پرسيد و نگارينه اى ديگر برکتاب شجاعت وشهامت عباس(ع) افزوده شد.اميرالمؤمنين (ع) حاضران رالز حقيقتى دردناک ، اما افتخار آميز ،که درسرنوشت نوزاد مى ديد،آگاه نمود که چگونه اين بازوان ،درراه مددرسانى به امام حسين (ع) از بدن جدا مى گرددو افزود:

اى ام البنين !نور ديدهاا نزد خداوند منزلتى سترگ دارد و پروردگار درعوض آن دو دست بريده، دوبال به او ارزانى ميدارد که با فرشتگان خدا در بهشت به پرواز درآيد؛آن سان که پيشتر اين لطف به جعفربن ابى طالب شده است.(3)

کودکى ونوجواني

تاريخ گوياى آن است که امیر المؤمنين (ع) همّ فراوانى مبنى بر تربيت فرزندان خود مبذول مى داشتند و عباس(ع) راافزون بر تربيت در جنبه هاى روحى و اخلاقى از نظر جسمانى نيز مورد تربيت و پرورش قرار مى دادند. تيزبينى اميرالمؤنين(ع) در پرورش عباس(ع) ،از او چنين قهرمان نام آورى در جنگ هاى مختلف ساخته بود. تاآنجا گخ شجاعت و شهامت او، نام على (ع) را در کربلا زنده کرد.

روايت شده است که اميرالمؤنين (ع) روزى در مسجد نشسته و با اصحاب و ياران خود گرم گفتگو بودند. در آن لحظه ،مرد عربى درآستانه درب مسجد ايستاده، از مرکب خود پياده شد و صندوقى راکه همراه آورده بود، از روى اسب برداشت و داخل مسجدآورد. به حاضران سلام کرد و نزديک آمد و دست علي(ع) را بوسيد، وگفت: مولاى من! براى شما هديه اى آورده ام و صندوقچه را پيش روى امام نهاد . امام درِصندوقچه را باز کرد. شمشيرى آب ديده در آن بود. درهمين لحظه، عباس (ع) که نوجوانى نورسيده بود،وارد مسجد شد. سلام کرد و در گوشه اى ايستاده و به شمشيرى که در دست پدر بود، خيره ماند.اميرالمؤنين (ع) متوجه شگفتى و دقت او گرديد و فرمود: جلوتر بيا. عباس (ع) پيش روى پدر ايستاد و امام با دست خود،شمشير را بر قامت بلند او حمايل نمود. سپس نگاهى طولانى به قامت او نمود و اشک در چشمانش حلقه زد. حاضران گفتند؛ يا اميرالمؤنين! براى چه مي گرييد؟ امام پاسخ فرمود: گويا مى بينم که دشمن پسرم را احاطه کرده و او با اين شمشير به راست و چپ دشمن حمله مى کند تا اين که دو دستش قطع مى گردد(4).. واين گونه نخستين بارقه هاى شجاعت و جنگاورى درعباس (ع) به بار نشست.

شرکت در جنگ ها ، نمونه هاى بارزى از شجاعت

1ـ آب رسانى درصفين

ترسى از صاحب آن تجهيزات مي اندازد و برگ برنده را به دست عباس (ع) در ديگر جنگ ها بدهد تا هر گاه فردى با اين شمايل را ديدند، پيکار على (ع) در خاطرشان زنده شود.

پس از ورود سپاه هشتاد و پنج هزار نفرى معاويه به صفين ، وى به منظور شکست دادند. اميرالمؤمنين (ع)، عده زيادى را مأمورنگهبانى از آب راه فرات نموده و«ابالاعوراسلمى » را بدان گمارد. سپاهان خسته و تشنه اميرالمؤمنين (ع) وقتى به روى خود بسته مى بينند. تشنگى بيش از حد سپاه ، اميرالمؤمنين (ع) را بر آن مى دارد تا عده اى را به فرماندهى «صصعة بن صوحان» و « شبث بن ربعي»، براى آوردن آب اعزام نمايد. آنان به همراه تعدادى از سپاهيان، به فرات حمله کرده وآب مى آورند.5 که در اين يورش امام حسين (ع) و اباالفضل العباس (ع) نيزشرکت داشتند که مالک اشتراين گروه را هدايت مى نمود.(6)به نوشته برخى تاريخ نويسان معاصر، هنگامى که امام(ع)درروز عاشورا از اجازه دادن به عباس (ع) براى نبرد امتناع مى ورزد، او براى تحريض امام حسين(ع) خطاب به امام عرض مى کند:« آبا به ياد مى آوري، آن گاه که در صفين آب را به روى ما بسته بودند، به همراه تو براى آزاد کردن آب تلاش بسيارکردم و سرانجام موفق شديم به آب دست يابيم و در حالى که گرد وغبار صورتم را پوشانيده بود و و نزد پدر بازگشتم …»(7)

2ـ تقويت روحيه جنگاورى عباس(ع)

در جريان آزاد سازى فرات، توسط لشکريان اميرالمؤمنين(ع) مردى تنومند وقوى هيکل به نام «کريب بن ابرهه»، از قبيلۀ«ذمى يزن»، از صفوف لشکريان معاويه، براى هماورد طلبى جدا شد. در مورد قدرت بدنى بالاى اومگاشته اند که وى يک سکۀ نقره را بين دو انگشت شست و سبابه خود چنان مى ماليد که نوشته هاى روى سکه ناپديد مى شد.(8)

اوخودرا براى مبارزه با اميرالمؤنين (ع) را براى مبارزه صدازد. يکى از پيش مرگان مولا على (ع) به نام «مرتفع بن وضاح زبيدي» پيش آمد، کريب پرسيد: کيستي؟

گفت : هماوردى براى تو! .کريب پس از لحظاتى جنگ، اورا به شهادت رساندو دوباره فرياد زد: ياشجاع ترين شما با من مبارزه کند ،يا على (ع) بيايد. «شرحبيل بن بکر» و پس از او « حرث بن جلاح» به نبرد با او پرداختند، اما هر دو به شهادت رسيدند.

امام على (ع) دراين جا با بکار بستن يک تاکتيک نظامى کامل، سرنوشت مبارزه را به گونه اى ديگر رقم زد واز آن جاکه «خدعه » درجنگ جايز است. (9)تاکتيک نظامى بکار برد. اوفرزند رشيد خود عباس (ع) را که درآن زمان على رغم سن کم، جنگجويى کامل وتمام عيار به نظر مى رسيد،(10) فراخواند وبه اودستور داد که اسب، زره وتجهيزات نظامى خود را با او عوض کند ودر جاى امير المؤنين درقلب لشکر بماندوخود لباس جنگ علاى (ع) را پوشيده براسب او سوار شد در مبارزه اى کوتاه ، اما پرتب و تاب ، کريب را به هلاکت رساند…وبه سوى لشکر بازگشت وسپس محمد بن حنفيه را بالاى نعش کريب فرستاد تا با خونخواهان کريب مبارزه کند و…

اميرالمؤنين از اين حرکت چند هدف را دنبال مى کرد؛ هدف بلندى که در در جه اول پيش چشم او قرار داشت ، روحيه بخشيدن به عباس ( ع) بود که جنگاورى نو رسيده بود و تجربه چندانى درنبردنداشت والا ضرورتى در انجام اين کار نبود و نيز افراد ديگرى هم غير از عباس (ع) براى اين کار وجود داشت. از اين رو، اين اين رفتار خاص، بيانگر هدفى ويژه بوده است. در درجۀ دوم، او مى خواست لباس و زره و نقاب عباس(ع) درجنگ ها شناخته شده باشدودردل دشمن،ترسى از صاحب آن تجهيزات بيندازد و برگ برنده را به دست عباس (ع) در ديگر جنگ ها بدهد تاه گاه فردى با اين شمايل را ديدند، پيکار على (ع) در خاطرشان زنده شود. ودرگام واپسين (به روايت برخى تاريخ نويسان )، امام بااين کار مى خواست کريت نهراسد و از مبارزۀ با على (ع) شانه خالى نکند.(12) و همچنان سرمست از بادۀغرور و افتخارِ به کشتن سه تن از سرداران اسلام،درميدان باقى بمايد و به دست امام کشته شود تا هم او،هم همرزمان زرپرست و زور مدارش،طعم شمشير اسلام را بچشند.

اما نکته ديگرى که فهميده مى شود،اين است که با توجه به قوت داستان از جهت نقل تاريخي، تناسب اندام عباس (ع) در سنين نوجواني، چندان تفاوتى با پدرش که مشهور است قامتى ميانه داشته اند، نداشته که امام مى توانسته بالاپوش و کلاهخود فرزند جوان يانوجوان خود را بر تن نمايد. از همين جا مى توان به برخى از پندارهاى باطل پاسخ گفت که واقعاً حضرت عباس(ع) از نظر جسمانى با ساير افراد تفاوت داشته است و على رغم اين که برخى تنومند بودن عباس(ع) و ياحتى رسيدن زانوان او تانزديک گوش هاى مرکب را انکار کرده و جزء تحريفات واقعه عاشورا مى پندارند، حقيقتى تاريخى به شمار مى رود. اگر تاريخ گواه وجود افراد درشت اندامى چون کريب (در لشکر معاويه ) بوده باشد، به هيچ وجه بعيد نيست که در سپاه اسلام نيز افرادى نظير عباس(ع) وجود داشته باشند؛ که او فرزند کسى است که در قلعه خيبر را از جا کند و بسيارى از قهرمانان عرب را در نوجوانى به هلاکت رساند.آن سان که خود مى فرمايد:«من در نوجوانى بزرگان عرب را به خاک افکندم و شجاعان در قبيله معروف «ربيعه» و«مضر» را درهم شکستم…».(13)

3ـ درخشش در جنگ صفين

درصفحات ديگرى از تاريخ اين جنگ طولانى و بزرگ که منشأ پيدايش بسيارى از جريان هاى فکرى و عقيدتى درپايگاه هاى اعتقادى مسلمانان بود،به خاطره جالب و شگفت انگيز ديگرى در درخشش حضرت عباس(ع) بر مى خوريم. اين گونه نگاشته اند ؛در گرماگرم نبرد صفين،جوانى از صفوف سپاه اسلام جداشد که نقابى بر چهره داشت . جلو آمد و نقاب از چهره اش برداشت. هنوز چندان مو بر چهره اش نروييده بود، اما صلابت از سيماى تابناکش خوانده مى شد.سنش را حدود هفده سال تخمين زدند .آمدمقابل لشکرمعاويه، با نهيبى آتشين،مبارز خواست. معاويه به «ابوشعشاء» که جنگجويى قوى در لشکرش بود، رز کرد و به او دستور داد تا باوى مبارزه کند. ابوشعشاء باتندى به معاويه پاسخ گفت:مردم شام مرا باهزار سواره نظام برابر مى دانند[اما تو مى خواهى مرا به جنگ نوجوانى بفرستي؟، آن گاه به يکى از فرزندان خود دستور داد تا به جنگ حضرت برود. پس از لحظاتى نبرد،عباس(ع) اورا به خون غلتاند. گردو غبار جنگ که فرو نشست، ابوشعشاء بانهايت تعجب ديد که فرزندش در خاک و خون مى غلتد. اوهفت فرزند داشت. فرزند ديگر خود را روانه کرد، اما نتيجه تغييرى ننمود تاجايى که همگى فرزندان خود را به نوبت به جنگ با او مى فرستاد، اما آن نوجوان دلير همگى آنان را به هلاکت رساند. به گونه اى که ديگر کسى جرأت بر مبارزۀ بااو به خود نمى داد و تعجب و شگفتى اصحاب اميرالمؤنين(ع) نيز براگيخته شده بود. هنگامى که به لشگرگاه خوود بازگشت،اميرالمؤمنين(ع) نقاب از چهره اش برداشت وغبار از چهره اش سترد…(14)

دوشادوش امام حسن (ع)

اما با وجود شرايط نا به سامان پس لز شهادت امام علي(ع) حضرت عباس(ع) دست از پيمان خود با برادران و ميثاقى که باعلي(ع) در شب شهادت او بسته بود، برنداشت و هرگز پيش تر از آنان گام برنداشت واگر چه صلح، خرگز باروحيۀ جنگاورى ورشادت ايشان سازگار نبود، اما او ترجيح مى داد اصل پيرويِ بى چون و چرا از امام برحق خود را به کار بندد و سکوت نمايد. در اين اوضاع نابهنجار حتى يک مورد در تاريخ نمى يابيم که او على رغم عملکرد برخى دوستان ، امام خود رااز روى خير خواهى و پند دهى مرد خطاب قرار دهد. اين گونه است که درآغاز زيارتنامۀ ايشان که از امام صادق(ع) وارد شده است، مى خوانيم:

«السلام عليک أيها العبد الصالح،المطيع للّه و لرسوله و لاميرالمؤنين و الحسن و الحسين صلى الله عليهم و سلم»؛

«درودخدا بر تو اى بندۀ نيکوکار وفرمانبردار خدا و پيامبر خدا واميرالمؤمنين و حسن و حسين که سلام خدا بر آن ها باد».(15)

البته اوضاع درونى و بيرونى جامعه هرگز از ديدگان بيدار او پنهان نبود و او هوشيارانه به وظايف خود عمل مى کرد. پس از بازگشت امام مجتبي(ع) به مدينه،عباس(ع)درکنار امام به دستگيرى از نيازمندان پرداخت و هداياى کريمانۀ برادر خود را بين مردم تقسيم مى کرد. اودراين دوران،لقب«باب الحوائج » يافت (16)و وسيلۀ دستگيرى و حمايت از محرومسن جامعه گرديد. اودر تمام اين دوران،درحمايت واظهار ارادت به امام خويش کوتاهى نکرد.تاآن زمان که دسيسۀ پسر ابوسفيان،امام را در آرامشى بى بديل،درجواررحمت الهى سکنى داد وبه آن بسنده نگرده و بدن مسموم اورا نيزآماج تيرهاى کينه توزى خودقرار دادند.آن جابود که کاسه صبر عباس(ع) لبريز شد وغيرت حيدرى اش به جوش آمد.دست برقبضۀ شمشير برد،امادستان مهربان امام حسين (ع) نگذاشت آن را از غلاف بيرون آورد و بانگاهى اشک آلود برادرغيور خودرا باز هم دعوت به صبر نمود.(17)

ياور وفادار امام حسين(ع)

معاويه که همواره مى دانست رويارويى با امام حسن(ع) ويا قتل امام سبب فروپاشى اقتدارش مي شود، هرگز با امامان بدون زمينه سازى قبلى و عوامفريبى وارد جنگ نمى شد و به طور شفاف و مستقيم در قتل امام شرکت نمى کرد. اما ناپختگى يزيد و چهرۀ پليد و عمل کردشوم او در حاکميت جامعه اسلامي، اختيار سکوت را از امام سلب کرده بو و امام چارۀ نجات جامعه را تنها در خروج و حرکت اعتراض آمير به صورت آشکار مي ديد.اگه معاويه تلاش هاى فراوانى در راستاى گرفتن بيعت براى يزيد به کار بست، امابه خوبى مى دانست که امام هرگز بيعت نخواهد کرد و در سفارش به فرزندش نيز اين موضوع را پيش بينى نمود. امام باصراحت وشفافيت تمام در نامه اى به معاويه فرمود:

اگر مردم را بازور و اکراه به بيعت با پسرت وادار کني،با اين که او جوانى خام ،شراب خوار و سگ باز است ،بدان که به درستى به زيان خود عمل کرده و دين خودت را تباه ساخته اي».(18)و در اعلام علنى مخالفت خود با حکومت يزيد فرمود:

«حال که فرمانروايى مسلمانان به دست فاسقى چون يزيد سپرده شده، ديگر بايد به اسلام سلام رساند[وبا آن خدا حافظى کرد]»(19) .

در اين ميان،حضرت عباس با دقت . تيز بينى فراوان،مسائل و مشکلات سياسى جامعه را دنبال مى کرد و از پشتيبانى امام خند دست بر نداشته و هرگز وعده هاى بنى اميه او را از صف حق پرستى جدا نمى ساخت و حمايت بى درغش را از امام اعلام مى داشت.يزيد پس از مرگ معاويه به فرماندار وقت مدينه «وليد بن عتبه » نگاشت:حسين (ع)را احظار کن و بى درنگ از او بيعت بگير و اگر سرباز زد،گردنش را بزن و سرش را براى من بفرست». وليد از امام خواست تا با يزيد بيعت نمايد ،اما امام سرباز زد و فرمود:

«بيعت به گونه پنهانى چندان درست نيست. بگذار فردا که همه را براى بيعت حاضر مى کني، مرا نيز احضار کن». مروان گفت:امير! عذر او را نپذيرد،اگر بيعت نمى کند،گردنش را بزن. امام برآشفت و فرمود:

«واى بر تو اى پسرزن آبى چشم!تو دستور مى دهى که گردن مرا بزنند!به خداکه دروغ گفتى و بزرگتر از دهانت سخن راندي!»(20)

دراين لحظه، مروان شمشير خودرا کشيد وبه وليد گفت:«به جلادت دستور بده گردن اورا بزند،قبل از اين که بخواهد از اين جا خارج شود.من خون او را به گردن مى گيرم». عباس(ع) به همراه افرادش که بيرون دارالامارة منتظر بودند، با شمشيرهاى آخته به داخل يورش بردند و امام را به بيرون هدايت نمودند.(21)

امام صبح روز بعد آهنگ هجرت به سوى حرم امن الهى نمود و عباس(ع)نيز همانند قبل، بدون درنگ و تأمل در نتيجه و يا تعلّل در تصميم گيري، بار سفر بست و با امام همراه گرديد. و تا مقصد اصلي، سرزمين طفّ از امام جدا نشده و ميراث سال ها پرورش در خاندان عصمت و طهارت (ع)را با سخنرانى ها،جانفشانى ها و حمايت هاى بى دريغش از امام بر خواند.

ابوالفضل هادى منش

.پى نوشت ها:

1ـشيخ عباس قمى ، نفس المهموم،قم مکتبة بصيرتى ،1405ق،ص332.

2-سيدمحسن امين ، اعيانالشيعه ،بيروت ،دارالتعاريف للمطبوعات ،1406ق،ج7، ص429.

3-محمدبن ابراهيم کلبا سي،خصائص العباسية،مؤسسه انتشاراتخامع ،1408ق،ص119و120.

4-محمد على ناصري،مولدالعباس بن علي(ع)قم،انتشارات شريف الرضي،1372ش،صص61و62.

5-عبدالرزاق مقرم،العباس(ع)،نجف،مطبعةالحيدريظ،بى تا،ص88.

6-محمد مهدى حائرى مازندراني،معالى السبطين،بيروت مؤسسه النعمان،بى تا،ج2،ص437، العباس(ع)،ص153.

7-ابوالفضل هادى منش ،ماه درفرات؛ نگرشى تحليلى به زندگانى حضرت عباس(ع)،قم،مرکز پژوهش هاى اسلامى صدا و سيما،1381ش،ص47،به نقل از تذکرة الشهداء،ص255.

8-احمد بن محمد المکى الخوارزمي،المناقب، قم،مؤسسه النشرالاسلام،1411ق،ص227،العباس(ع)،ص154.

9-دراحاديث شيعه وسنى رواياتى مبنى بر جواز به کار بستن فريب جنگى وجود دارد.اميرالمؤمنين (ع) فرمود:در جنگ هر چه مى خواهيد،بگوييد.(فيض کاشاني،کتاب الوافي،ج15،ص123.) ابن هشام نيز درروايتى طولاني، خدعه زدن رسول خدا (ص) را دراين جنگ با دشمن نقل کرده که مرحوم شيخ طوسى نيز آن رادر باب جهاد (شيخطوسي،تهذيبالاحکام،ج6،ص180)بهروايت از ابن هشام (نک:السيرة النبوية لابن هشام،ج3،ص183-179)نقل مينمايد.همچنين مى نويسد:از مسعدة بن صدقه روايت شده :از فردى از نوادگان عدى بن حاتم شنيدم که گفت: امام على (ع)درروز جنگ صفين ، باصدايى سا به گونه اى که همه شنيدند، فرياد برآورد: به خدا سوگند معاويه و اصحابش را خو اهم کشت. سپس بى درنگ زير لب گفت:ان شاء الله . من عرض کردم : با اميرالمؤمنين ! شما برآن چه فرموديد، سوگند ياد کرديد، اما در پايان ،سخنتان را تغيير داديد. چه درسر مى پروريد؟ [و قصدتان با اين سوگند چه صورتى پيدا ميکند؟] امام پاسخ داد: همانا جنگ خدعه است ومن نيز دروغگو نيستم. خواستم سپاهبانم را بر جنگ برانگيزم تا پراکنده نشوند و به نبرد طمع ورزند. پس [قصد مرا از اين خدعه]بفهم که اگر خدا بخواهد،تو نيز ازآن خدعه انتفاع خواهى برد. و بدان که خدا نيز هنگامى که موسى و هارون را به فرعون فرستاد،فرمود: با او[فرعون] به نرمى سخن گوييد، شايد پند گيرد و [از خداى خودش] بترسد (طه/44). اين در حالى است که به يقين خدا مى دانست که او پند نخواهد گرفت ونخواهد ترسيد،اما بدين وسيله موسى را براى دعوت و گفتگو با فرعون ورفتن به سوى او ترغيب نمود (کتاب الوافي،ج15،ص123).

10- همان.

11-همان،ص228.

12- همان.

13- نهج البلاغه دشتى ،خطبه 192،ص398.

14- محمد باقر بيرجندي،کبريت الاحمر،تهران،کتاب فروشى اسلاميه،1377ق،ص385.

15-جعفربنمحمدبنجعفربنقولويه انقمى ،کاملالزيارات،بيروت ،دارالسرور،1418ق،ص441.

16- مولدالعباس بن علي(ع)،ص74.

17- باقرشريف قرشي،العباس بن علي(ع)رائد الکرامة والفداء فى الاسلام ،بيروت،دارالکتب الاسلامي،1411ق،ص112.

18- محمدباقر مجلسي،بحارالانوار،بيروت مؤسسه الرسالة،1403هق،ج44،ص326.

19- همان.

20- محمدبن حرير الطبري، تاريخ الطبري، بيروت. مؤسسه عزالدين، چاپ دوم،ج3،ص 172؛ سيدبن طاووس،المهلوف على قتل الطفوف،ص98.

21- ابو جعفر محمد بن على بن شهر آشوب اسروى المازندرانى ، مناقب آل ابى طالب،ج4،ص88.

منبع: مجله ياس،شماره 23