سيماشناسى سيدالشهداء(ع) در آينه زيارت ناحيه مقدسه

آغاز سخن

آن گاه كه خالق، در «دشت آفرينش» گِلِ آدم را با دست هاى تكوين سرشت و ندا داد: «انى جاعل فى الارض خليفه»[1] به افقى سپيد چشم دوخته بود. به روزگاران «سپيد محمدى» مى نگريست و در وسعتى سوزان «ثاراللّه» را مى ديد. آن جا بود كه نسيم «انى اعلم ما لا تعلمون»[2] از فراز عرش وزيدن گرفت و حجتى آشكار در دستان آدم قرار داد. سجده ملائكه نه بر خاك بلكه بر افق روشن هستى بود. آن جاكه طليعه گاه علم الهى بود و مصداق « اسماء». اما فراز و فرود آزمايشگاه دنيا برسنت «ليبلوكم ايكم احسن عملاً»[3] قرار گرفته بود؛ سنتى كه بسان طوفان بر هر نهال و نهادى مى وزد تا عمق ريشه اش را بيازمايد.

دوران تاريك بدعت ها

در اين ميان، پس از دوران سپيد محمدى و در زمانه علياى علوى و حسناى حسنى به مرور ابرهاى سياه، فتنه آسمان آبى حقيقت را در پشت خود پنهان ساخت. زمان، زمانه بدعت ها بود و لقلقه زبانى دين، مؤمنان در انتظار «كوكب درّى» دندان بر جگر مى فشردند و با سمّ بلا، خون در طشت مى ريختند.

دورانى سياه و سرد و تاريك؛ مصباحى نياز بود تا هدايت يابند و سفينه اى تا در درياى پر تلاطم و در ميانه امواج سهمگين، راه به سلامت به ساحل نجات برد.[4]

سالارى از قافله نور

به ناگاه از افق مدينه آذرخشى جهيد و قوس خود را تا كربلا تمام كرد. قافله اى از نور به سرزمين خدا گام نهاد و سالارش در تكامل قوسش در يك غروب خونين در اوج، «ثارالله» لقب يافت و «الوترالموتور» خوانده شد. او جامى بلورين بود كه حقيقت را ابدى ساخت و راه رهايى را به رنگ واقعى اش، «سرخ» نشان داد. و به راستى كه زيارت حقيقت بر هر حق جوى مؤمن و تكاپوگر راه رهايى واجب است و چه خوش فرموده است فرزندش امام صادق عليه السلام : «فان زيارة قبر الحسين واجبة على الرجال و النساء».[5]

از سوزش پليدى ها تا ديدار خدا

اما كالاى حقيقت را بى حق شناسى و معرفت به كسى ارزان نمى فروشند. ناگزير بايستى در پيشگاه او كمر به عرفان ناب بست و جنس خود را از خاك انباشته به آينه اى بدل كرد تا پلشت ها و چرك ها آشكار شود و در برابر خورشيد بى فروغ پاكى ها، تاب نياورده از ريشه بسوزد. اين جاست كه امام صادق (عليه السلام) فرمود: «من اتى قبر الحسين عارفا بحقه غفر له ما تقدم من ذنبه و ما تأخر»[6] هر كس به زيارت قبر حسين رود و به راستى حقش را دريابد، گناهان گذشته و آينده اش بخشيده خواهد شد.

اما حكايت آفتاب حسين (عليه السلام) به اين جا ختم نمى شود، بلكه سوزش پليدى ها كم ترين پاداش است در برابر اين ديدار شگرف. سيدالشهدا (عليه السلام) تبلور نور الهى و جلوه اى از جمال و جلال است. او بى اقرار نوعى انعكاس خدا است. بگذاريد از مسيرشان بيرون نيفتيم و خدمت سخنشان را از دست ندهيم و نور را معرف و شناساى نور قرار دهيم كه آواى زيباى اباالحسن على بن موسى (عليه السلام) اين چنين گوش هوشمندان را مى نوازد: «من زار قبر ابى عبدالله بشط الفرات كان كمن زارالله فوق عرشه» هركس مزار «ابى عبدالله» را در كناره رود فرات به ديدار رود، همتاى كسى است كه خدارابه ديداررفته باشد.[7]

راز تشنگى را بايد يافت

و چه جاى عجب كه غافلان اين دريا و آنان كه راز تشنگى را نيافته اند، عقوبتى سخت را بايد به انتظار بنشينند. «من لم يأت قبر الحسين من شيعتنا كان منتقص الايمان، منتقص الدين و ان دخل الجنه كان دون المؤمنين فى الجنه»[8] از پيروانمان هر آن كس قبر حسين را به ديدار نرود، در باورش و دينش كاستى است و اگر چه اهل بهشت شود، جايگاهش فروتر از ديگر مؤمنان است.

راز پاى فشارى

اما به راستى راز اين پاى فشارى مردانه و مصرانه در طول سال ها و از زبان فرزندان حسين عليه السلام چيست؟ در زيارت و ديدار يك قبر، چه رازى نهفته است كه در آن بايستى خطر و ترس به جان خريد و مزد را به همان ميزان دريافت داشت: «ما كان من هذا اشد فالثواب فيه على قدر الخوف»[9] غواصى در اين درياى آرام گرفته در كنار شط فرات چه صدفى به دست مى دهد كه اين ميزان استوارى مى طلبد؟ و تمامى اين پرسش ها جز اين پاسخى نمى تواند داشت كه اين هنروران خبره در دانشگاه تعليم انسان از اين واقعه نيز آموزشگاهى ديگر فراهم آورده اند تا بشر خسته از بن بست نان و آب و شهوت لختى بيارامد و در سايه سار آن بينديشد و راه نجاتى يابد.

در اين جا هدف دانش آموزى نيست، بلكه معرفت آموزى است و معرفت، كلاس اول آن است. در كرانه بى كران درياى سيدالشهدا (عليه السلام) ، شهد شناخت را جرعه جرعه با واژگان درخشان زيارت هاى رسيده از منبع نور به كام زائر مى چشانند و اين تازه اول راه است كه راز خوان عشق و طاعت و تسليم و سبقت حكايتى ديگر دارد كه بگذاريم و بگذريم. در مكتب ديدار حسين (عليه السلام) نمى توان بر فُلكش سوار نشد و راهى به نجات برد. پس گزيرى نيست مگر آن كه در پيشگاهشان زانوى ادب بر زمين حاجت زنيم و شيوه شيواى سخن گويى با ايشان را از خود آنان دريابيم تا مصداق «اللازم لهم لاحق» گرديم و از گرداب هاى «ترك و تأخر و تقدم» نجات يابيم.[10]

آيينه اى از نور و حضور

آن چه مرا از ميان زيارات گوناگون شيفته خود ساخته است، زيارتى است از فرزند او. قائمى به پاناخاسته و منتظرى آشفته كه هر صبح و شام بر او خون مى گريد و پايان اندوهش را در ظهور مى جويد. آن چنان زيارتى كه علامه گرانپايه مجلسى رحمه الله آن را به نقل از چندين نفر از بزرگوارترين فقهاى شيعه در كتاب ارزشمندش بحارالانوار آورده است.[11]

و در پايان پس از نقل سخن مؤلف المزار الكبير، مبنى بر خروج اين زيارت از ناحيه مقدسه امام عصر (عليه السلام) مى نويسد: «و ظهر ان هذه الزيارة منقولة مروية» روشن و آشكار است كه اين زيارت دارنده سند روايتى و نقل از امام معصوم است.[12]

بارى، پيش از ورود، اين نكته بايسته يادآورى است كه اين گنج معنوى و درياى خروشان معرفت، عرصه غواصانى خبره و چيره دست است كه با نگاه تيز خويش، عيار سخن را باز شناسند و آن را با صيقل معرفت خويش شفاف سازند. اين جاست كه جاى دارد دست استدعا به پيشگاه حقيقت يابان خبره دراز نماييم و پاسدار حضور و ورود مؤثر ايشان در اين وادى شويم كه اين عرصه ساحتى است بس غريب، شگرف، شريف و شايسته توجه. از اين رو، با بلم ادراكمان و يارى جستن از ستارگان درخشان قرآن، سيره و حديث بر اين اقيانوس معنا شناور مى شويم تا شايد به قدر وسع خويش از عهده تكليف برآييم كه «لا يكلف الله نفسا الاّ وسعها[13]

مناظر گوناگون

بى گمان آن زمان كه سخن از مردان بزرگ همت و عالى درجه پيش مى آيد، سكان قلم مضطرب مى شود؛ چرا كه جهات شخصيتى آنان به تعداد شعاع هاى دايره، گاه بى شمار مى شود. حال در كرانه شخصيت اكرم المستشهدين حسين بن على (عليه السلام) چگونه بايستى قلم راند؟ اين نكته اى است سخت گران.

زواياى پنهان و آشكار زندگانى وى، دوران امامتش و قيام گران قدرش و … براى او وسعتى كم نظير فراهم مى سازد و از اين وسعت كه در گذريم، عمق اين اقيانوس عمود بر زمين به راستى براى ما بسيار مبهم مى نمايد. از اين رو، گريزى نداريم جز آن كه با مصباح زبانش گام بر كيهان معرفتش بگذاريم و همتمان تنها شناسايى و تأمل در جنبه هايى محدود و كوتاه از سيماى او باشد. از همين منظر از نسب او آغاز خواهيم كرد و پس از سيماى فردى، گونه هاى سيمايى او را پى خواهيم گرفت.

1 – سيماى فردى

نسب شناسى: در بحث از نسب، زيارت نامه ها بر دو نسب تكيه مى كنند كه در اين صورت ضمن توسعه در مفهوم اين واژه، حكايتى پندآموز را نيز به دنبال دارد.

الف – سلسله الهى

در ابتداى برخى از زيارات حضرت، به ويژه زيارت ناحيه، آنچه براى ورود زائر پسنديده آمده است، سلام بر انبياى الهى است. «السلام على آدم صفوة الله، السلام على شيث… السلام على ابراهيم و…»[14] اين سلسله به همراه درودهاى متصل و برشمردن صفات نيكوى هر كدام از اين برگزيدگان ادامه مى يابد تا به «السلام على محمد حبيب الله و صفوته»[15] مى رسد. از اين پس نيز سلام ها به اميرمؤمنان، فاطمه زهرا، امام حسن و بالاخره سيدالشهدا نثار مى شود.

با پس زنى حجاب ها، آنچه از ميان اين باغستان پر نشاط سلام ها برمى آيد در واقع تنها عرض ادبى صرف نيست بلكه در اين بين مى توان يك «اتحاد معنوى» را نتيجه گرفت. فقرات زيارت به ما اين گونه مى فهماند كه امام شهيد در پيوندى معنوى با سلسله اى الهى است. او نسب به آدم نه از حيث صلب، بلكه از حيث پيام آورى و رسالت دارى مى برد. به تعبيرى، او دارنده همه خوبى هاست كه آن شريفان داشته اند.

مگر نيست كه او مصباح هدايت است و سفينه نجات و انبيا نيز چنين بوده اند: «وجعلناهم ائمةً يهدون بأمرنا» [16] مگر نيست كه او در راه حق ترسى نمى شناسد و مى گويد: «لو لم يكن فى الدنيا ملجأ و لامأوى لما بايعت يزيد»[17] و انبيا نيز بنا بر توصيف او اين چنين هستند «الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لايخشون احدا الاّ الله»[18]

همو است كه فرياد بر مى آورد: «أريد ان آمر بالمعروف و أنهى عن المنكر»[19] و انبيا نيز از همين جام جرعه نوش شهادتند و رنگ آن مى پذيرند «و يقتلون الذين يأمرون بالقسط من الناس»[20] او طاغوت مى شكند و بعثت انبيا نيز بر همين تعلق گرفته است «و لقد بعثنا فى كل امة رسولاً ان اعبدوا الله واجتنبوا الطاغوت»[21]

او رهايى عباد را از «زندان جهالت ها» مى طلبد و به مقام «و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهالة و حيرة الضلالة»[22] مى رسد و انبيا نيز پيوند خويش با خدا اين چنين استوار مى كنند: «هو الذى بعث فى الاميين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفي ضلالٍ مبين»[23] و اين نيز بگذاريم و بگذريم تا شايد در آنچه آينده خواهد آمد بتوانيم گوشه هايى ديگر را بپيماييم. و اين همه نشانگر آن است كه از نخستِ انبيا تا حسين (عليه السلام) همه عضو قبيله الهى و حزب رحمانى مى باشند و چه نسبى شريف تر و برتر از اين.

ب – سلسله صلبى

در اين بخش زيارت نامه ها، بيش تر با ظرافتى ويژه به نسب او از حضرت خاتم مى پردازد: «السلام على ابن خاتم الانبياء، السلام على ابن سيد الاوصياء، السلام على ابن فاطمة الزهرا، السلام على ابن خديجة الكبرى…»[24] در مقام كنونى نيز شايد آنچه بيش از سلسله صلبى قابل ملاحظه باشد، همين پيوند معنوى است؛ چرا كه آنچه پس از اين مورد تأكيد قرار مى گيرد، صعود به جنبه هاى معنوى است.

آنجا كه بايد گفت: «السلام على ابن سدرة المنتهى، السلام على ابن جنة المأوى، السلام على ابن زمزم و الصفا»[25] بلكه اگر گامى فراتر نهيم اين درودها وارد جنبه هايى عميق تر مى شوند و علت اين همه سپاس را در مجاهدتى خونين، صبرى ستبر و عصمتى به همراه اصحاب كساء مى جويند: «السلام على المرمّل بالدماء، السلام على المهتوك الخباء، السلام على خامس اصحاب اهل الكساء»[26] و چه زيبا و عارفانه است اين سلام ها و چه شعله اى مى اندازد به خرمن خرد و عاطفه.

در مهد: شايد يكى از زياراتى كه به صورتى كوتاه بر محور نوزادى حضرت گردشى كوتاه دارد، همين زيارت است. در بخشى از آن مى خوانيم: «السلام على من افتخر به جبرئيل، السلام على من ناغاه، فى المهد ميكائيل»[27] اگرچه براى بسيارى معلوم نيست كه كيفيت اين ماجرا چگونه است؟ و در تفسير اين بخش بايستى از كجا سود جست؟ اما دست كم اين ماجرا نشانى از حضور ملكوتى و خادمانه فرشتگان در پيشگاه اين خاك نشينان لاهوتى است. و چه سهل است اين قضاوت در نظر صاحبان بصيرت الهى و آگاهان رموز سر به مهر.

ويژگى حاكم در زندگانى

در دوران زندگى، قيام و شهادت امام حسين بن على (عليه السلام) آن اصل حاكم و غيرقابل نفوذ كه همچون پرتويى قدرتمند وى را تحت تأثير قرار مى داده است، اطاعت از خدا، پيروى از رسول خدا و شنوايى آگاهانه از وصى خدا و پاى بندى به وصيت حجت خدا بوده است. اين اصل الگو در لسان زيارت اين چنين آمده است: «وكنت لله طائعا و لجدّك محمد صلى الله عليه و آله تابعا و لقول ابيك سامعا و الى وصية اخيك مسارعا»[28]

يا آنجا كه مى فرمايد: «سالكا طرائق جدك و ابيك، مشبها فى الوصية لاخيك»[29] بى گمان اين قانون و الگو بر هر آزادى خواه طرفدار مكتب خونين حسين، خط كشى بى خطا و معيارى بى اشتباه است.

ويژگى هاى فردى

الف. بندگى: در فرهنگ اسلامى، از جمله محك هاى بازشناسى عيار انسانيت، بندگى و برپادارى تكاليف الهى است. حسين (عليه السلام) بر اساس زيارت حاضر، تكاليف خويش را درسه عرصه عبادى ـ فردى، اقتصادى و اجتماعى به نيكى به سرانجام مى رساند. چنانچه مى خوانيم: «اشهد انّك قد اقمت الصلوة و آتيت الزكوة و امرت باالمعروف و نهيت عن المنكر و العدوان»[30]

بر پايه اين فراز، بندگى در اقامه نماز به تنهايى حاصل نمى گردد، بلكه آن كس طعم شيرين عبوديت و بندگى را مى چشد كه در تمامى عرصه ها سر بر آستان تكاليف بسايد و در ميانه شب هاى تار شب را زنده داشته، خاضعانه و خاشعانه در ركوع و سجده اى طولانى راه عزت بپيمايد: «كنت… متهجدا فى الظلم…، طويل الركوع و السجود[31]

ب – پاكيزگى معنوى: در زمانه اى كه اشباح شيطانى جن و انس با هجوم همه جانبه شان بدعت ها را رواج و سنت هاى اصيل را به عقب مى راندند و لغزشگاه هاى بسيار و درّه هاى هولناكى را فراروى مؤمنان قرار مى دادند، بايستى كسى مى بود تا همچون دژى تسخيرناپذير مظهر طهارت و پاكى باشد.

در برابر همه پليدى ها و سايه سنگين سياهى ها نقطه اى روشن و ناب مايه بسى اميد است و پنجمين همراه كساء، مصداق همين روشنايى است كه بايستى به او خطاب كرد: «السلام على من طهره الجليل»[32] چرا كه او دارنده سند بندگى است با مهرى از اخلاص، و همين است كه شيطان احساسش در پيشگاه او عجز است و حقارت: «فبعزتك لاغوينهم الّا عبادك منهم المخلصين[33]

ج – شكيباى حسابگر: در راهى كه سرور شهيدان برگزيد و بر آن راه هر چه داشت گذاشت، دو خصلت مدام در كنار يكديگر مى بايست باشند تا بيمه گر سعادت گردند؛ چه كاستى در هريك موجب نابودى سرمايه و هدر رفتن توان است. اين دو يار جدا ناشدنى در طريقت حسينى شكيبايى و حسابگرى با خداست.

حسين كالاى هستى خويش را به بازار كسى جز خدا نمى برد: «انّ الله اشترى من المؤمنين انفسهم و اموالهم بأنّ لهم الجنة»[34] او از جد، پدر و مادرش به خوبى آموخته است كالاى او را جز خدا اجر نمى دهد: «ما اسئلكم عليه من اجرٍ ان اجرى الاّ على رب العالمين»[35] و از آن سو راه بازار خدا، سخت است و مركبى جز شكيبايى نمى طلبد و او چه نيكو به اين هر دو عامل بود كه خود نيز بر همين راه رفت و گفت: «اللهم صبرا و احتسابا فيك»[36] پس حق است كه خطابش اين باشد: «السلام على المحتسب الصابر[37]

د. بر ساحل صفات: به راستى كه در فرازهايى از زيارت بلم صبر وطاقت از كف مى دهد و حيران و سرگشته بر ساحل صفات تنها به نظاره مى نشيند؛ چرا كه هر كدام كتابى گران سنگ و قلمى غير از اين قلم ها مى طلبد. پس بياييد با يكديگر بر بال زيارت نشسته، از آسمان بر آن ها بنگريم كه تنها از اين رهگذر حدى براى آن ها متصور است. «كنت… قويم الطرائق، كريم الخلائق، عظيم السّوابق، شريف النسب، منيف الحسب، رفيع الرتب، كثير المناقب، محمود الضرائب، جزيل المواهب، حليمٌ رشيدٌ منيبٌ جوادٌ عليمٌ امامٌ شهيدٌ اوّاهٌ حبيبٌ مهيبٌ»[38]

تو اين چنين بودى، بر راه هاى استوار گام مى نهادى (و از لغزشگاه ها بر مى گذشتى) منشى بزرگوارانه، گذشته اى درخشان، نسبى شريف، حسبى والا و رتبه اى عالى داشتى. دارنده فضائل بسيار با سرشت هاى ستايش شده و موهبت هاى فراوان بودى و بردبار و كمال يافته، رو به سوى خدا كرده، بخشنده، دانا، توانا، راهبرى شهيد، زارى كننده اى الهى و محبوب بودى و داراى وقار. و در دل اين همه بزرگى، ديگر صفات نيز يافت مى شوند كه به بخش هاى ديگر وا مى گذاريم.

دار دنيا

در فرهنگ زيارت ناحيه، نگاه حسين (عليه السلام) به دنيا نيز كاويده مى شود كه به اختصار به پردازش اين فراز نايل مى شويم.

الف – گذرگاه، نه قرارگاه

روشن است كه سنت حضرت رب بر حضور انسان بر زمين تعلق گرفته است و اين سرنوشتى است گريزناپذير. امّا آنچه مهم است كوتاهى مدت قرار در اين گذرگاه است؛ چه اين كه خداوند فرمود: «و لكم فى الارض مستقر و متاع الى حين»[39] از اين رو، دنيا تنها گذرگاه و پلى است براى عبور نه قرارگاهى براى آسودن و غنودن.

تعبير رسا، كوتاه، شيوا و ارزشمند مولى الموحدين نيز بر همين محور مى چرخد: «الدنيا، دار ممرٍ لا دار مقرٍ»[40] همين است كه سيماى حضرت سيد الشهدا در اين عرصه نيز «زاهدا فى الدنيا زهد الراحل عنها»[41] شناسانده مى شود.

ب – نگاهى وحشت زده

«ناظرا اليها بعين المستوحشين منها»[42] حسين در قعر دره دنيا فرو نمى رود و بر ديوارهاى نا استوار آن گام نمى نهد. او از پدر آموخته است: «مثل الدنيا كمثل الحية ليّنٌ مسهاو السم الناقع فى جوفهايهوى اليها الغِّر الجاهل و يحذرها ذواللّب العاقل»[43] دنياى (حرام) چون مارى پوست نرم و سمّى است. نادان نيرنگ خورده به او مى گرايد و هوشمند عاقل از آن مى پرهيزد.

ج – بازداشت آرزوها

همگى ما طعم دنيا چشيده ايم و به روشنى آگاهيم كه آرزو فرزند ماندگار دنيا است، تا دنيا باقى است آرزو نيز از كنار مادر شير مى نوشد. امّا هر كه سر بر آستان حسين مى گذارد، بايد بداند كه زهد و بى نيازى هر دو از پررنگ ترين رنگ هاى اين مكتب است. و زهد به فرمايش مولاى موحدان «كوتاه كردن آرزوست»[44] و بى نيازى يعنى «ترك المنى».[45]

در دانشگاه سيدالشهدا مدرك شهادت داده مى شود و در راه شهد و شهيد و شاهد مى بايست واحدهاى ايثار و نثار را گذراند. در كلاس مولايمان حسين فرهنگ «لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون»[46] رايج است. و اين همه، سخت با آرزو ـ اين فرزند خلف دنيا – ناسازگار است. پس بايد همچون او بود كه «آمالك عنها مكفوفة» آرزوهايت از دنيا باز داشته شده است.[47]

د – زيورها

دنيا بسان نو عروسى است فريبنده و افسون گر. اگرچه متاعش ناپايدار است، امّا بسا افراد در دوستى اش يك دل و پايدارند و در به فراموشى سپردن فنا پذيريش متحد.

اگر چه زندگانيش كوتاه و ارزشش ناچيز است، اما زيورهايش كم چشم ها را كور نكرده است و كم انسان ها را در پى خويش خسته و درمانده نساخته است.[48]

و چه هشدارى دارد كلام الهى در اين باره «زيّن للناس حبّ الشهوات»[49] مال و فرزند و زن و سيم همه زينتند اما در اين سياه بازار اوهام، فرياد على بلند است كه «غرّى غيرى[50] چشمان عبرت آموز آن يگانه دوران و وصى پيامبر خدا آينده را مى كاود و سرانجام اين آغاز نافرجام را بر زبان مى راند: «كيف اصبحت بيوتهم قبورا و ما جمعوا بورا و صارت اموالهم للوارثين و ازواجهم لقوم آخرين»[51] و حسين كه ادامه زندگانى او است جز اين نمى تواند باشد.

پس او نيز همتش از زيورها و زينت هاى دنيوى منصرف و به جهان باقى مايل است: «و همّتك عن زينتها مصروفة… و رغبتك فى الآخرة معروفة»[52] از اين رو در عاشورا زينت هاى اجبارى اين دنيا را به درخت بى زوال «باقيات الصالحات» پيوند مى زند: «المال و البنون زينة الحيوة الدنيا و الباقيات الصالحات خيرٌ عند ربك ثوابا و خيرٌ عملا»[53] چرا كه او مى خواهد در همه آزمايش ها سرافراز باشد و اين نيز عرصه آزمايش است: «واعلموا انما اموالكم و اولادكم فتنة و ان الله عنده اجرٌ عظيم[54]

هـ – شادمانه ها

در انديشه سرور كربلائيان، دنيا محل شادمانه هاى متضاد است. او در مكتب پدر آموخته كه دنيا هم مزرعه عذاب است هم نجات. دنيا دار صدق و راستى براى راست كرداران است و سراى تندرستى براى دنياشناسان. اين خانه مى تواند پندآموز عبرت پذيران و زاددهنده دورانديشان باشد.

دنيا سجده گاه دوستان خدا، نمازگاه فرشتگان و فرودگاه كلام خداست. اين جا همان جاست كه بايستى به تجارت با خدا رفت و نفس را نه به ثمن بخس بلكه ثمين فروخت و اين جا همان جاست كه مشهد او و آغازگاه معراجش به سوى جايگاه خدائيش است[55] او از شادمانه هاى دنيا اين چنين بهره مى برد، همدمى با بيت و محراب: «و انت… جليس البيت و المحراب»[56] راه بريدگى از شهوت ها و لذات را مى جويد و «معتزل عن اللذات و شهوات»[57] مى گردد و بر شادمانه هاى غير خدايى يك سره چشم بر مى بندد: «و الحاظك عن بهجتها مطروفة»[58] و اين بود حكايت حسين و دنيا.

و چه زيبا بود آن گاه كه در آخرين لحظات زندگيش بر دنياى يزيديان شوريد و حذر را بر سر آن ها باريد: «بندگان خدا از خدا بهراسيد و از دنيا بپرهيزيد. اگر قرار بود همه دنيا به يك نفر داده شود و آن يكى براى هميشه در اين دار بماند، پيامبران براى ماندگارى سزاوارتر و جلب خشنودى آنان بهتر و چنين حكمى شايسته بود.

اما هرگز؛ چرا كه خداوند دنيا را فانى آفريد كه تازه هايش كهنه و نعمتش رو به زوال و سرور و شاديش به غم و اندوه بدل خواهد گرديد. دون منزلى است و موقت دارى.»[59]

لقب ها

در اغلب زيارت ها سيد شهيدان القاب خاصى را به خويشتن اختصاص داده است. اين القاب را مى توان به سه دسته كلى تقسيم نمود. از جمله:

الف – لقب هاى منزلتى: مانند «السلام على خامس اصحاب اهل الكساء»[60] يا «السلام على حجة رب العالمين»[61] اين گونه القاب و توصيفات بيش تر ناظر به مقام شناسى و منزلت يابى حضرت در خصوص عصمت و امامت است.

ب – لقب هاى جهادى: اين گونه لقب ها بر جنبه هاى حماسى تأكيد مى كنند و كنايه اى از شجاعت و سلحشورى مولا مى باشند: «السلام على يعسوب الدين[62]

ج – لقب هاى شهادتى: اين لقب ها ناظر به زواياى گوناگون هستند، اما همگى در محور شهادت مظلومانه شريكند. مانند: «السلام على غريب الغرباء»[63] كه بر بحث تنهايى اصرار مى ورزد، يا «السلام على شهيد الشهداء»[64] يا «اكرم المستشهدين»[65] كه هر دو بر جايگاه شهادتى حضرت نظر دارند.

در اين ميان برخى لقب ها در عين آن كه اشاره اى كنايه آميز به شهادت دارند، منزلت حضرت را پس از شهادت به بيان مى نشينند: «السلام على صاحب القبة السامية»[66] البته، در اين مجال اندك نمى توان بر بسيارى از اين القاب متأملانه نگريست، اما بى گمان شرط ادب و كمال آن است كه معرفت جويان در اين راه نيز گامى نهند كه بى ترديد هر كدام دفترى مستقل مى طلبد و پژوهشى ژرف.

از اين رو، اين نوشتار با توجه به تكليف اختصار از بسيارى بحث ها مى گذرد به اميد آن كه ره پويان ديگر در اين وسعت پر نشاط و طراوت خوشه اى از گل هاى حسينى برچينند. و ما از باب تيمن و عرض ادب، دو شكوفه سلام را از باغ پر ريحان زيارت ناحيه بر آن صاحب شافى عرضه مى داريم: «السلام على من جعل الله الشفاء فى تربته، السلام على من الاجابة تحت قبّته[67]

2 – سيماى سياسى ـ اجتماعى

روزگار دهشت

پس از روزگاران پر آشوب عثمان، نوبت به اميرمؤمنان عليه السلام رسيد. از او خواسته شد تا افسار شتر خلافت را به دست گيرد و آن را در مسير اصلى اش براند. اما در همان روزهاى آغازين سفره دردها و حسرت ها را برگشود و در برابر مسلمانان از گذشته ها سخن راند: «بندگان خدا در زمانى واقع شده ايد كه خير و نيكويى به آن پشت كرده و شر و بدى بدان روى آور شده است و ابليس هر روز بيش از گذشته در كار گمراهى مردم طمع مى ورزد و…

كجايند خوبانتان و وارستگان از شما، آنان كه در كسبشان از حرام مى گريختند و در كردار و انديشه پاكى بر مى گزيدند»[68] و پس از پدر اندكى بعد ريشه حيات سبط اكبر نيز در آتش جهالت ها مى سوزد و خون هاى به دل برگرفته را در طشت فراغ از دردها مى ريزد و اينك نوبت حسين است.

امروز دوران فتنه ها و بدعت ها است. زمانه اى ناامن است كه در نامه دردناك و پرشور امام به معاويه اين چنين انعكاس مى يابد: «آيا تو قاتل حجر و ياران او نيستى كه اهل پرهيزگارى و بندگى بودند و براى از ميان برداشتن بدعت و امر به معروف و نهى از بدى ها قيام كردند؟… آيا تو كشنده عَمر بن حَمِق كه از بسيارى عبادت چهره و تن فرسوده بود، نيستى؟ آيا تو ادعاى فرزندى زياد براى ابوسفيان نكردى… و سپس او را بر مردمان سلطه بخشيدى تا بر مسلمانان سخت گرفته، دست و پاى آنان بريده، بر شاخه هاى نخل به دار آويزد.»[69]

او از جدش به يادگار داشت كه: «هر آن كس چنين احوالى ببيند و بر آن نخروشد و با كردار و گفتارش بر نياشوبد همان شايسته كه خداوند وى را به جايگاه ظالمان و بدعت گذاران بياندازد.»[70] اما او حافظ حقوق ضعيفان بود و بهار يتيمان و پناهگاه مردمان به شمار مى آمد: «و تأخذوا للدنى من الشريف… كنت ربيع الايتام و عصمة الانام»[71] و در برابر ديدگانش دارا و ندار يكسان بودند: «تساوى فى الحكم بين القوى و الضعيف»[72]

اما مگر مى شد آن كه، «للاسلام و المسلمين راحما»[73] بود، در برابر اين طغيان ها در گوشه اى زانوى سكوت در بغل بگيرد؟ پس بايستى به پا مى خاست، سنت ها را بر پا، فتنه ها را خاموش، و راه هاى محكم حقيقت را باز مى گفت و حق جهاد را ادا مى نمود. «و سننت السنن و اطفأت الفتن و اوضحت سبل السداد و جاهدت فى الله حق الجهاد»[74]

از اين رو او مى بايست ريشه مستمندان را بسوزاند و گردن گردنكشان بشكند و بر سرشان بكوبد تا ستون دين پا برجا و استوار بماند: «و لعماد الدين رافعا و للطغيان قامعا و للطغاة مقارعا[75]

مبارزه، شيوه ها و روش ها

از جمله ويژگى هاى زيباى زيارت ناحيه سيماشناسى تاريخى نهضت حسينى است. بر اساس اين متن حماسه «ثارالله» تنها به قيام عاشورا خلاصه نمى شود بلكه قامت اين حماسه به درازاى مدت امامت حضرت است. به همين بهانه به روش هاى مولا در طول اين دوران نگاهى گذرا خواهيم انداخت.

الف – سكوت فعال: پس از برادر او نيز در كناره امن حرم پيامبر آرام گرفت و جليس بيت و محراب گشت و ترك لذات گفت: «و انت فى حرم جدك قاطن… جليس البيت و المحراب، معتزل عن اللذات و الشهوات»[76] اما بين او و ظالمان خط پر رنگى از تفاوت است: «و للظالمين مباينٌ»[77] او اگرچه بنا بر مصالح دست بر قبضه جهاد و شهادت ندارد، اما بر انكار قلبى و زبانى تا حد ممكن پاى مى فشارد؛ چرا كه او عابدى زندانى در كنج سجاده نيست: «و تنكر المنكرات بقلبك و لسانك على حسب طاقتك»[78] و از آن جمله مى توان بر شمرد:

اول – نامه اش به حكومت فتنه: در آن نامه نوشت: «به خدا سوگند من فتنه اى براى مردم بزرگ تر از حكومت تو نمى بينم… به خدا قسم من جهاد با تو را برترين كارها مى دانم و به آن سبب تقرب خدايم را مى جويم.»[79]

دوم – بيان كننده منزلت خاندان وحى: در مجلسى بر عليه معاويه مى شورد و خود را فرزند كسى كه در پاكى به مانند آب آسمان است برمى شمرد. اهل و تبار خويش را نيك نام و شريف معرفى مى كندوهمه اين ها را نه براى كسب افتخار و امتياز جاهلى، بلكه درپيوندى باخدابه ارزيابى مى نشيند: «من فرزندآنم كه خشنوديش، رضاى خداى رحمان وخشمش غضب خدااست.»[80]

سوم – كنگره حج: در آن كنگره در صحراى منى و در جمع تابعين و فرزندان صحابه مى خروشد و معاويه را ستمكار و همه را به حق فراموش شده اش مى خواند.[81]

چهارم – مرز كشى بين خاندان ولايت و حكومت ظلمت: در ميان سنت هاى رايج قبيله اى كه ازدواج خود مى توانست راهى براى پيوند باشد، امام مبارزه اى ظريف را برمى گزيند و خواستگارى معاويه را از دختر عبدالله بن جعفر، براى فرزندش يزيد ناكام مى گذارد تا دستاويزى در دستان آن پير زخم خورده قرار نگيرد و وسيله كسب اعتبار او و فرزندش فراهم نگردد.[82]

پنجم – كنايه از كفر: در مجلسى در پاسخ به آنچه معاويه از كشتار شيعيان بيان مى دارد و قصدش تضعيف موقعيت و تهديد امام است، مى فرمايد: «اما اگر ما پيروانت را بكشيم آنان رانه كفن و دفن مى كنيم ونه بر آنان نمازمى گذاريم.»[83] و اين همان حكايت سكوت فعالى است كه او بر حسب طاقت و امكانش بدان پرداخت.

ب – انكار كامل: مرگ دژخيم حيله گر اموى و فرا رسيدن ايام حكمرانى فرزند سبك سر او، شرايط را به گونه اى ديگر تغيير داد و اين احوال راهى ديگر را مى طلبيد: «ثم اقتضاك العلم للانكار و لزمك ان تجاهد الفجّار»[84] و اينك زمانه عمل بود و انكار عملى. اوضاع آن زمان از زبان امام اين گونه شفاف گشته است: «مردم آگاه باشيد اينان فرمانبرى از خدا را ترك و پيروى از شيطان را بر خويشتن واجب نموده اند.

فساد و تباهى را ترويج و حدود خدا را به تعطيلى كشانده اند و سرمايه هاى اقتصادى را ـ كه ويژه خاندان پيامبر است ـ به خود مخصوص گردانيده اند.»[85] و در اين زمانه آيا جاى هيچ سكوت است؟ پس با دليرى در برابر خواست وليد در بيعت با يزيد، قد علم كرده از بيعتش سر باز مى زند و خطاب مى كند: «اى فرماندار حكومت، ماييم خاندان نبوّت و معدن رسالت. ما خاندان، محل آمد و شد فرشتگان و جايگاه نزول رحمت حقيم.

خداوند اسلام را از ما آغاز و با ما به پيش خواهد برد. و يزيد فردى شراب خواره و كشنده بى گناهان است كه حرمت تكاليف الهى نگاه نداشته و آشكارا فسق و فجور روا مى دارد.»[86] بدين سان امام گام در آخرين مرحله آمريت به معروف و نهى از پليدى ها مى گذارد تا هم اينك مصداق گفتار پدر شود: «و منهم المنكِر للمنكَر بيده و لسانه و قلبه»[87] ، چرا كه او به نيكى مى داند كارهاى نيك همگى و نيز جهاد درراه خداوند در برابر اين وظيفه همچون قطره اى است برابر درياى خروشان و گسترده اعمال محبوب: «و ما اعمال البر كلها و الجهاد فى سبيل الله عند الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر الّا كنفثة فى بحر لُجّى»[88]

پس در كنار امر جدش زبان به اين كلام مترنّم مى سازد و خداى را مخاطب مى سازد: «اللهم و انّى احب المعروف و اكره المنكر[89]

ج – دعوت با حكمت: جوِّ مدينه سخت ملتهب است. امام مى داند كه از او در نخواهند گذشت. پس با خاندان و پيروانش راه سفر پيش مى گيرد و به سوى مكه مى راند: «فسرت فى اولادك و اهاليك و شيعتك و مواليك»[90] هدف او نه فرار و گريز از چنگال مرگ، بلكه تكميل برنامه خويش است.

همان كه بارها و بارها گفته بود: «اصلاح» در تمام جنبه ها. و حال او به مكه رسيده است. در منى خواص را مى يابد، زبان به حكمت مى گشايد و لب به شكايت؛ چراكه تا خواص از مسير حق منحرف نگردند، عوام بر پل راستى استقامت خواهند كرد: «و صدعت بالحق و البينه و دعوت الى الله بالحكمة…و امرت باقامة الحدود و الطاعة للمعبود[91] و اين چنين مى گويد با آن خواص: «مجارى كارها و احكام به دست عالمان به دين خدا است كه بر حلال و حرام خدا آگاه و امينند و از شما اين منزلت ربوده شد، و آن از كف تان نرفت مگر به دوريتان از حق و اختلافتان در سنت پيامبر با اين كه دليل روشن بر آن داشتيد و اگر بر آزارها شكيبايى مى كرديد و هزينه هايش به جان مى خريديد، زمام امور خدا با شما بود و از جانبتان جارى.

شمايان ظالمان در جاى خود نشانديد و امور خدا را به آنان واگذاشتيد تا به شبهه بپردازند و در شهوت و دلخواه خود راه بپيمايند… مى بينيد كه پيمان هاى خدا شكسته مى شود و پريشان نمى گرديد… نابينايان، از كارافتادگان و بى زبانان در شهرها رها شده اند و رحم نمى كنيد و به مسؤوليت خويش سر نمى سپاريد و به متعهدان و آن كسان كه در اين راه كوشايند وقعى نمى گذاريد و خود به سازش با ستمكاران آسوده ايد.»[92]

د. دعوت به رشد و هدايت: حسين خويش را خواستار هدايت مى دانست و در هنگامه به يارى اش مى شتافت: «تحوط الهدى و تنصر»[93] وى هدايت را در كمال مى يافت و همگى رابه «سبيل رشاد» مى خواند؛ چرا كه وى علت العلل جهالت ها و دورافتادگى از حق و فرو رفتن در منجلاب بدعت ها را در نبود رشد معنوى و اسلامى جامعه جست وجو مى كرد.

پس «دعوت الى الرشاد و اوضحت سبل السداد» را در پيش گرفت و به هر بهانه اين كلام را باز گفت و در نامه اى به مردمان بصره نوشت: «شما را به كتاب خدا و سنت پيامبرش مى خوانم. شرايط چنان است كه مرگ سنت را در بر گرفته و بدعت سر بر آورده است. اگر سخنم را بشنويد به راه كمال و نيك بختى رهنمونتان خواهم گشت.»[94]

ه. اندرز با تكرار: با اندك كاوشى در وقايع حماسه جاودانه حسين اين حقيقت به راحتى عريان مى شود كه مولا در هر جا و با كم تر بهانه اى به وعظ و اندرز مى پردازد. اين ماجرا به ويژه در آخرين لحظات زندگانى ايشان رنگ و بويى ديگر مى گيرد. او امام است، مرهم زخم ها و راحم مردمان.

او فرزند «عزيزٌ عليه ما عنتم» است پس لب به اندرز مى گشايد: «هان اى مردم! به سخنم گوش فرا دهيد و در پيكارم نشتابيد تا حق اندرزتان كه بر دوش من است، ادا نمايم و عذر آمدنم را بيان… به درستى كه ولى من خداى نازل كننده قرآن است. اوست كه صالحان را سر پرستى مى كند. امّا بعد، اينك نَسَبَم را بررسى كنيد و بنگريد من كيستم؟ آنگاه به خود آييد و خويشتن را نكوهش كنيد و بنگريد آيا شما را رواست كه مرا كشته، حرمتم را هتك كنيد؟»[95]

و تو اى مولاى ما، تا آخرين دم بر اين راه اصرار ورزيدى و باران پر رحمت اندرزت را بر آن خاك نشينان بى حاصل باريدى و دريغ از آن همهمه ها. هنوز فريادت را به گوش داريم كه فرمودى: «واى بر شما، شما را چه شده است كه سكوت اختيار نمى كنيد تا سخنانم را شنوده به رشد و سعادت و كاميابى رهسپار شويد. هر آن كس از من پيروى كند از راه يافتگان است و آن كس كه نه، از هلاك شدگان.»[96] و پس از اين اندرز بسيار و تأكيد بر آن، رهسپار ميدان مجاهدت گشتى «فجاهدتهم بعد الايعاز لهم و تأكيد الحجة عليهم[97]

و – جهاد: آن گاه كه اندرزهايت بر ديواره سنگى قلب هايشان اثرى نيانداخت رجز خوانان به صفوفشان تاختى

الموت اولى من ركوب العار        و العار اولى من دخول النار [98]

در دل آن گرد و غبار، مردانه مى رزميدى و ناملايمات را به جان مى خريدى؛ آن چنان كه فرشتگان از صبر تو به شگفت در آمدند: «و انت مقدم فى الهبوات، و محتمل للاذيات، قد عجبت من صبرك ملائكة السموات»[99] در آخرين رمق، حقا كه عالمى از آن مناجاتت به عجب آمد: «صبرا على قضائك، يارب لا اله سواك يا غياث المستغيثين ما لى ربٌ سواك و لامعبودٌ غيرك، صبرا على حكمك»[100] و صد لعن و نفرين بر آنان باد كه اسلام زنده را سر بريدند و مجسمه نماز و روزه و تنديس راهنما به سوى سنت ها و احكام را بر خاك افكندند: «فالويل للعصاة الفساق لقد قتلوا بقتلك الاسلام، و عطلوا الصلوة و الصيام، و نقضوا السنن و الاحكام[101]

رهبرى و عدالت

آنچه آمد، تنها روشنگر برخى اهداف و روش ها در طول دوران حماسه و امامت بود. امّا هدف مهم و ارزشمند امام، بسط عدالت اجتماعى و نشر آن بود: «و تبسط العدل و تنشره»[102] و اين مهم جز با به دست گيرى رهبرى جامعه نه ممكن بود و نه ميسور.

به همين دليل در متن گفتار حضرت سيدالشهدا در مناجاتى با پروردگار خويش ضمن برائت جستن از بازى قدرت بر سر سراى دنيا، اهداف خود را به روشنى باز مى گويد: «پروردگارا! تو مى دانى اين حركت نه براى رقابت بر سر حكومت و قدرت و نه به مقصود به دست آورى مال بى مقدار دنياست، بلكه به خاطر نماياندن نشانه هاى دين تو به مردم و اجراى اصلاح در سرزمين هاى تو است، تا بندگان ستم ديده ات از چنگال ظالمان برهند و واجبات و احكامت و سنت هاى تعطيل گشته ات دوباره جارى شوند.»[103]

خط كش و ترازهاى او حتى براى رهبرى خودش نيز سخت بى گذشت است: «فلعمرى ما الامام الّا العامل بالكتاب و الآخذ بالقسط و الدائن للحق و الحابس نفسه على ذات الله»[104] «سوگند پيشواى راستين آن كس است كه كارگزار كتاب الهى باشد و پيشه ور عدل و قسط بوده از حق پيروى كرده، هستى اش را وقف خدا و فرمانش كند» و مگر پژوهش در آغاز و انتهاى زندگانى و حماسه اش از او جز اين معرفى مى كند: «و كنت…للحق ناصرا،… و للدين كالئا، و عن حوزته مراميا… و تنصر الدين و تظهره»[105] يارى دهنده حق، مدافع دين و پاسدار مرزهايش بودى، به يارى دين شتافتى و آن را آشكار ساختى.

3 – سيماى اقتصادى

وضعيت اجتماعى ـ اقتصادى

«و قد علمتم ان هؤلاء القوم قد لزموا طاعة الشيطان و تولوا عن طاعة الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود و استأثروا بالفى ء»[106] اينها سخنانى بود كه مولا در پيشگاه مردم ايراد كرد تا بار ديگر وضعيت دينى، اجتماعى، قضايى و اقتصادى آن روزگاران را به آن ها گوشزد نموده، ضرورت يك تصميم آگاهانه و قيامى مصلحانه را يادآور شود و در برابر اهل دانش آن زمان به سختى از وضعيت محرومان ابراز دل تنگى كرد و گفت: «ناشنوايان و نابينايان و معلولان و زمين گيران در شهرها رها گشته اند و به آنان رحم نمى شود.»[107]

و در آن دوران آشوب زده اصلاح تنها به حكومت و قدرت خلاصه نمى شود بلكه بايستى در همه زمينه ها و در تمامى جنبه ها اظهار گردد و از جمله آن ها اصلاح وضعيت معيشت بندگان است و در يك كلام، جهادى اقتصادى مى طلبد تا گفتار امام تفسير شود: «لنرى المعالم من دينك و نظهر الصلاح فى بلادك»[108] و جان مظلومان و ستمديدگان از دست ستم پيشگان برهد: «فيأمن المظلومون من عبادك[109]

پناه مردمان

اگر جامعه اى در بوته بى هويتى به داغ آزمايش و بلا گرفتار شود، آنجا معركه اى بر پا خواهد شد و اين همان حكايت جامعه آن روز بود كه از مكتب محمدى و تربيت علوى سر بر تافته بود و بر فريادهاى خسته حسن بن على (عليه السلام) وقعى ننهاده و امروز دچار بحرانى گران گرديده بود.

در اين ميانه هر كس حتى در احسان به خلق ترازويش را بر معيار منافع ميزان مى كند. و مردمان بى پناه، آنان كه نه زرى، نه زورى و نه تزويرى با خويش همراه ندارند در اين وادى وامانده باقى خواهند ماند؛ مگر آن كه دستى از كرم، دست اين افتادگان را بگيرد و از فرود مشكلات، آنان را به فراز آسايش برساند.

و در آن ايام حكايت آن مرد اعرابى كه به خاطر خون بهايى بر گردنش، دست به سوى عتبه ابن ابى سفيان و عبدالله ابن زبير، آن هم در مسجد پيامبر، دراز كرد بسى آموزنده است. عتبة نامدارى از بنى اميه و صاحب قدرت است و عبدالله مردى مدعى و اين هر دو نداى ده هزار درهمى اعرابى را يكى به صد و ديگرى به دويست درهم پاسخ مى دهد و او نمى پذيرد.

امّا آن برخورد زيباى امام و پرسش از معرفتش كه فرمود: «يا اعرابى! نحن قومٌ لانعطى المعروف الّا بمقدار المعرفة»[110] عجيب آموزنده است و پس از پاسخ هاى زيباى اعرابى، به پرسش هاى امام، او كه «عصمة الانام» و پناهگاه مردمان است ـ و جود و سخا در مكتب او درس بخشندگى آموخته اند ـ نه ده هزار بلكه بيست هزار درهم براى ديه و خانواده اش مى پردازد. و چه زيبا سرود آن باده نشين پر معرفت:

سبقت الانام الى المكرماتو انت الجواد فلاتلحق

ابوك الذى ساد بالمكرماتفقصر عن سبقه السبق

به فتح الله باب الرشادو باب الفساد بكم مغلق[111]

و حكاياتى ديگر از اين دست كه بسيارند.

بهار يتيمان

در روزگاران معاويه بازار زجر و كشتار شيعيان پر رونق بود. اين ماجرا پس از شهادت امام حسن بن على رو به فزونى گذارد. زندان، مصادره اموال يا ويرانى خانه و كاشانه كم ترين بهاى دوستى على بود و كفر در نزد حاكمان اموى از شيعگى محبوب تر.

امام باقر در بيان آن ايام مى فرمايد: «فقتلت شيعتنا بكل بلدة و قطعت الايدى و الارجل على الظنة و كان من يذكر بحبنا و الانقطاع الينا سجن او نهب ماله او هدمت داره حتى ان الرجل ليقال له زنديق او كافر احب اليه من ان يقال شيعة على»[112] و در آن سياه روزگار، حسين (عليه السلام) بود كه همچون نسيمى بر شكوفه هاى پژمرده شيعيان مظلوم و مقتول مى وزيد و نشاط را به جان آنان، بازمى گرداند: «كنت ربيع الايتام[113]

حق ستمديدگان

از ديگر رفتارهاى آموزنده امام سيدالشهدا احقاق حقوق ضعيفان از زورمندان است. ضبط اموالى از بيت المال يمن كه براى خزانه هاى فرعون شام برده مى شد، به وسيله امام از همين نمونه است. ايشان پس از ورود اموال به مدينه، دستور توقيف و توزيع آن را صادر مى نمايند و در آن خفقان نامه اى از موضع عزّت به سوى حكمران شام معاويه مى نويسند: «از حسين بن على به معاويه، بدان كاروانى از يمن به سوى تو اموال، پوشاك و عطر و عنبر مى آورد، آن ها را مى خواستى به خزانه شام سپرده به خاندانت بخورانى.

من به آن اموال نياز داشتم و ضبطشان نمودم.»[114] و اين همان سيره است كه در كلام نواده اش امام باقر به صورت معيارى كلى براى فقه عرضه مى شود: «آنچه در دست زورمندان است بر آنان حرام است و بر مردم چنانچه در راه خير و اطاعت صرف كنند و نيز شايستگى دريافتش را داشته باشند حلال خواهد بود.»[115] همين است كه در آينه زيارت، مولايمان اين چنين توصيف مى شود: «تأخذ للدنىّ من الشريف»[116] از اشراف حق بيچارگان و مظلومان را باز گرفتى.

4 – سيماى فرهنگى

در زيارت ناحيه و ساير زيارات، بر مسائلى همچون شهادت، جهاد، احياى سنت ها و امر به معروف و نهى از منكر ـ كه بازتاب احساس مسؤوليت اجتماعى است ـ تأكيد فراوان گرديده است. گويى اين متون در صدد يك نوع فرهنگ سازى مى باشند. از اين رو، زيارات با تعابير متنوع و گوناگون بر اين موارد انگشت تأكيد مى گذارند كه به فراخور مجال به آن ها مى پردازيم.

البته، ما از آن زاويه به اين مطلب خواهيم نگريست كه سيدالشهدا را نقش آفرين و پررنگ كننده اين مفاهيم در آن روزگاران مى دانيم.

جهاد و شهادت

جهاد و شهادت در مكتب اسلام دو عنصر قوام بخش، هدايت كننده و پيروزى آفرين به شمار مى آيند. اما كارآيى اين دو در گرو آن است كه عامل منفعت و خودگرايى با اين دو عنصر به وازنش و مبارزه بر نخيزد. و جامعه پى ريخته شده بر مبناى تفكر معاويه، جايى براى اين دو يادگار ارزشمند باقى نگذارده بود؛ چه همه چيز با ترازوى پول و زور سنجيده مى شد و جان نيز كالايى بى ارزش نبود تا بر هر بازارى چوب حراج بر آن نواخته گردد.

شيطان شام حتى شوق «شهادت ناب» را نيز از مردم گرفته بود. سايه نااميدى و يأس همه جا به چشم مى خورد. اين فرهنگ حتى به خيرخواهان اهل بيت (عليهم السلام) نيز سرايت كرده بود. جست وجويى در كلمات ايشان در آن هنگام كه امام عزم سفر مى كنند، گوياى همين مطلب است؛ منطقى كه شهادت را خونريزى و ثمره جهاد و نثار خون را تضييع خون ها و افتادن به دره ذلت ها مى پندارد. اگر باور نداريد سخنان محمد بن حنفيه فرزند اميرمؤمنان را ببينيد كه مى گويد: «مى ترسم در ميان مردمان كار به اختلاف بكشد. گروهى تو را پشتيبانى كرده، گروهى بر تو بشورند.

كار به قتل و خونريزى بكشد و در اين ميان تو هدف تير بلا باشى و آن زمان است كه خون بهترين اين امت ضايع و خانواده ات به ذلت گرفتار شوند.» و امام شجاعانه با شكستن اين منطق پاسخ مى گويد: «برادرم بدان كه اگر در دنيا هيچ پشت و پناهى نداشته و تنها گردم، با يزيد از در بيعت در نخواهم آمد.»[117]

يا آن كه در ضمن خطبه اى در مكه، مرگ را جزء جداناشدنى زندگانى آدم مى انگارد و مى فرمايد: «مرگ براى فرزندان آدم همانند گردن آويزى است بر گردن دختركان و گريزى از آن نيست.» و سپس با عشق و شورى فراوان مى افزايد: «و چقدر من مشتاق ديدار نياكانم هستم؛ همانند اشتياق يعقوب به ديدار يوسف.»[118] افشاندن عطر و فرهنگ شهادت در جاى جاى سخنان حضرت در هر زمان و مكان مناسب به چشم مى خورد؛ چرا كه وى به راستى «فقتل إمرء بالسيف فى الله» را «افضل» مى داند.[119]

با نگاهى به زيارت ناحيه نيز ادامه اين فرهنگ را در اين آيينه معرفتى مشاهده خواهيم كرد. در اين زيارت نه تنها بر حسين به خاطر نثار جان و خونش سلام مى شود: «السلام على الحسين الذى سمحت نفسه بمهجته»[120] و از او با عناوين مختلف از جمله «شهيد الشهدا» و «اكرم المستشهدين» ياد مى گردد، بلكه مكان شهادت او نيز مورد تعظيم و تكريم قرار مى گيرد: «اللهم لا تدع لى فى هذا المشهد المعظم و المحل المكرم ذنبا الاّ غفرته»[121] و صد البته نيازى نيست براى دريافتن اين حقيقت به افقى دور نظر بيافكنيم كه بهترين شاهد اين فرهنگ مبارك و نزج و ادامه آن سال هاى دفاع جانانه مردمانمان در برابر هجوم بيگانگان است و آيا محوريت اين فرهنگ در آن عرصه و در طول هزار و اندى مبارزه شيعيان بر كسى پوشيده است؟

بازگشت به سنت ها

سنت ها همان برگ ها و شاخه هاى تغذيه كننده درخت دين است. اگر آن ها بخشكند و از بين بروند، حيات دين نيز دچار اختلال و در پايان مرگ مى شود. از همين رو است كه امام با تأكيدى فراوان به بصريان آنان را به كتاب وسنت مى خواند: «انا ادعوكم الى كتاب الله و سنة نبيك فان السنة قد اميتت و البدعة قد احييت»[122]

چرا كه فرهنگ سنت شكنى و بدعت گذارى خود سنتى گشته بود و اين بود كه بايستى سنت ها بازمى گشت يا دست كم يادآورى مى شد تا درخت دين پرطراوت بماند و مؤمنان در سايه سار آن به امنيت و سعادت روزگار بگذرانند. و اين همان چيزى است كه به ما مى آموزد، در برابر كم ترين انحراف از سنت ها و گشوده شدن دروازه بدعت ها به پا شويم تا هستيمان بر باد نرود و زيارت لقلقه زبانمان نگردد، كه مى گوييم: «و سننت السنن و اطفأت الفتن و دعوت الى الرشاد[123]

نظارت و شناسايى مسؤوليت ها

بى گمان از جمله ميراث هاى نهضت حسينى كه در آيينه زيارت نامه ها به يادگار مانده، امر به معروف و نهى از منكر است. اين است كه امروزه از آن به نام نظارت همگانى يا اجتماعى ياد مى شود[124] و از مهم ترين عناصر بقاى اسلام به شمار مى آيد، به گونه اى كه شهيد علامه مرتضى مطهرى آن را يگانه اصلى مى داند كه ضامن بقاى اسلام است: «امر به معروف و نهى از منكر يگانه اصلى است كه ضامن بقاى اسلام و به اصطلاح علت مبقيه است.»[125] تأكيد فراوان محسوس و مطلق سرور شهيدان بر اين موضوع چنان بديهى و آشكار است كه نيازمند به هيچ استدلال و اطاله اى نيست.

اما چرا تا بدين پايه اين فريضه مهم انگاشته مى شود؟ چرا بايد در اداى تكليف كوشيد و در پاره اى موارد تا پاى جان از آن سر بر نتافت؟ پاسخ اين سخنان را چه زيباست از مولايمان سرور عاشورائيان بشنويم. اين گفتار هنگامى ادا شد كه امام قصد خروج از مكه را داشت و در برابر پرسش هاى ديگران اين گونه زبان گشود: «ألا ترون الى الحق لايعمل به و الباطل لا يتناهى عنه»[126] و پس از آن كه زندگى در اين چنين جامعه اى را نمى پذيرد با اشاره به آيه شريفه «المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر»[127]

مى افزايد: «فبدأالله بالامر بالمعروف و النهى عن المنكر فريضة منه» خداوند آغاز امور را بر پايه و شالوده امر به معروف و نهى از منكر قرار داد و اين برترين واجب است: «لعلمه بانها ادا ادّيت و اقيمت استقامت الفرائض كلها هيّنها و صعبها» چرا كه خداوند مى داند در هنگامه ادا و اقامه اين واجب، واجبات بر قرار خواهند بود، خواه آسان باشند يا سخت و صعب: «و ذلك الامر بالمعروف و النهى عن المنكر دعاءٌ الى الاسلام» و اين چنين است كه امر به معروف و نهى از منكر دعوت به سوى دين است (و بر پايى دين به آن است.)

و چه زيبا بر پاى اين عنصر پايدارى دين پايمردانه، همچون فرستادگان خدا، جرعه نوش جام شهادت شد.[128] و همين است كه ما نيز بر اساس اين زيارت، بايستى اين گونه او را مخاطب قرار دهيم: «اشهد انك قد اقمت الصلوة و اتيت الزكوة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و العدوان»[129] و در جايى ديگر سير جريان اين واجب را در سيره او بر زبان مى رانيم و بر قلب و روحمان زمزمه مى كنيم: «تنكر المنكر بقلبك و لسانك على حسب طاقتك و امكانك، ثم اقتضاك العلم للانكار[130]

5 – سيره علمى

در زيارت جامعه كبيره از معتبرترين زيارات محسوب مى گردد، چنين مى خوانيم: «السلام عليكم يا اهل بيت النبوة و موضع الرسالة… و معدن الرحمة و خزان العلم»[131] آرى امامان گنج هاى دانش و آگاهى اند و ما تشنگان، ظرف هاى ترك خورده از جهالت هايمان را بايستى در سرچشمه آنان سيراب سازيم.

و دريغ كه ايام غدار فرصت ها را از كف گرفت و كاسه ليسان متاع قدرت روزگار امامان را به جنگ و تباهى و گرفتارى سوق دادند و فريادهاى «سلونى قبل ان تفقدونى» را با پرسش هاى نابجا در گلو خشكاندند و حسين نيز از همين تبار است؛ تبار صالحان و صاحبان دانش الهى. و صد افسوس كه ما بر كرانه تاريخ تنها «نمى» از «يم» علمشان و علمش را شاهديم.

آن هم از لابه لاى دعاهايشان و دعاى او در روز عرفه؛ آنجا كه در مقام شكر به كالبد شكافى اعضا، عصب ها و رگ ها اشاره مى كند: «و انا اشهد يا الهى بحقيقة ايمانى… و علائق مجارى نور بصرى و اسارير صفحة جبينى و…»[132] و چه كنم كه نه من غواص اين بحر موّاجم و نه مجالى باقى است.

فرود سخن

آنچه آمد و گذشت تنها گذرى كوتاه بود بر سيماى امام حسين بن على (عليه السلام) آن هم از دريچه زيارت ناحيه مقدسه. اين نوشتار در پايان خويش تنها به اين آرزو است كه توانسته باشد اين احساس را به خواننده بدهد كه زيارات مكاتبى معنوى ـ آموزشى مى باشند كه بايستى با تأمل به آن ها نگريست. و بدانيم اين متون ارزشمند براى الگوسازى و در ادامه تبيين آن سخن مولايمان حسين مى باشند كه فرمود: «فلكم فىّ الاسوة»[133] پس بر ما مبادا كه آن مخازن اسرار را بى هيچ تفكرى بر زبان جارى سازيم و همچون تشنه اى از كنار رودى بگذريم بى آن كه حتى لب به آن مرطوب سازيم.

و بگذاريد درپايان زبان و دل به فقرات پايانى زيارت جامعه بسپاريم و يكديگر را به خدا: «اسئلك ان تدخلنى فى جملة العارفين بهم و بحقهم و فى زمرة المرحومين بشفاعتهم[134]

نویسنده: على اقليدى نژاد

منابع:

1ـ الاحتجاج، الطبرسى، احمدبن على، تحقيق سيدمحمدباقر الخرسان، دارالنعمان.

2ـ الامامة و السياسة، الدينورى، ابن قتيبة، عبدالله ابن مسلم، تحقيق الاستاذ على شيرى، قم، شريف رضى، 1413 ه.ق

3ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء.

4ـ ابن جريرالطبرى،تاريخ الامم والملوك،بيروت،مؤسسة الاعلمى.

5ـ ابن شعبة حرانى، تحف العقول، تحقيق على اكبر الغفارى، چ دوم، قم، مؤسسة نشر الاسلامى لجماعة المدرسين، 1363.

6ـ حياة الامام الحسين بن على، دراسة و تحليل، باقر شريف القرشى، نجف اشرف، 1395.

7ـ درآمدى بر جامعه شناسى،كوئن، بروس، ترجمه محسن ثلاثى، فرهنگ معاصر، 1370

8ـ دعائم الاسلام ،نعمان بن محمد بن منصور بن احمد بن حيون التميمى، تحقيق آصف بن على ،مصر: دار المعارف، 1383ه.ق.

9ـ زيارت ناحيه مقدسه، اشكواره امام زمان بر امام حسين، تحقيق وترجمه مسجد مقدس جمكران، چ دوم، قم: انتشارات مسجد مقدس جمكران، 1377ه.ق .

10ـ عوالم العلوم، الامام الحسين، البحرانى، شيخ عبدالله، تحقيق مدرسة الامام المهدى ،چ اول ،قم: 1407ه.ق.

11ـ كامل الزيارات، ابن قولويه قمى، جعفربن محمد: مؤسسه نشر الفقاهه.

12ـ اللهوف فى القتلى الطفوف ،ابن طاووس، على بن موسى، چ اول، قم: 1417ه.ق.

13ـ مجموعه آثار،مطهرى،مرتضى،ج17، قم: صدرا، 1380ه.ش.

14ـ مفاتيح الجنان، قمى، شيخ عباس، چ چهارم، قم، هجرت با همكارى بنياد امام مهدى.

15ـ موسوعة كلمات الامام الحسين، معهد تحقيقات باقرالعلوم، قم: نشر معروف، 1416.

16ـ نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، چ چهارم، قم: مشرقين، 1379 ه.ق.

پی نوشتها:

[1] . بقره: 30.

[2] . بقره: 30.

[3] . ملك: 2.

[4] . اشاره به حديث نبوى صلى الله عليه و آله : «ان الحسين مصباح هدىً و سفينه نجاةٍ»، بحارالانوار، ج 36، ص 205.

[5] . كامل الزيارات، ص 237، ح 354.

[6] . همان، باب 54، ح 396، ص 262.

[7] . همان، باب 59، ح 438، ص 278.

[8] . همان، باب 78، ح 610، ص 355.

[9] . همان، امام باقر، ح 363، ص 244 ـ 245.

[10] . اشاره به صلوات ماه شعبان، منقول است از امام على بن الحسين، بحارالانوار، ج 87، ص 19، المتقدم لهم مارق و المتأخر عنهم زاهق و اللازم لهم لاحق.

[11] . مانند سيد شريف مرتضى، شيخ مفيد در المزار و شيخ محمد در المزار الكبير.

[12] . بحارالانوار، ج 98، ص 328.

[13] . بقره: 286.

[14] . زيارت ناحيه مقدسه، ص 14 / ص 18.

[15] . زيارت ناحيه مقدسه، ص 14 / ص 18.

[16] . انبيا: 73.

[17] . العوالم العلوم، ص 178.

[18] . احزاب: 39.

[19] . حياة الامام الحسين بن على، دراسة و تحليل، ج 2، ص 264.

[20] . آل عمران: 21.

[21] . نحل: 36.

[22] . مفاتيح الجنان، زيارت اربعين.

[23] . جمعه: 2.

[24] . زيارت ناحيه مقدسه، ص 20 / ص 22 / ص 22.

[25] . زيارت ناحيه مقدسه، ص 20 / ص 22 / ص 22.

[26] . زيارت ناحيه مقدسه، ص 20 / ص 22 / ص 22.

[27] . همان، ص 30. جهت اطلاع بيش تر نگ. به: بحارالانوار، ج 44، ص 188. هرچند در اين مورد از جبرئيل نام برده شده است نه ميكائيل.

[28] . زيارت ناحيه،ص38/ص42/ص38/ص42و44/ص30.

[29] . زيارت ناحيه،ص38/ص42/ص38/ص42و44/ص30.

[30] . زيارت ناحيه،ص38/ص42/ص38/ص42و44/ص30.

[31] . زيارت ناحيه،ص38/ص42/ص38/ص42و44/ص30.

[32] . زيارت ناحيه،ص38/ص42/ص38/ص42و44/ص30.

[33] . ص: 82ـ83.

[34] . توبه: 111.

[35] . شعراء: 164.

[36] . موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 402.

[37] . زيارت ناحيه، ص 28 / ص 42.

[38] . زيارت ناحيه، ص 28 / ص 42.

[39] . بقره: 36.

[40] . نهج البلاغه، حكمت 133، ص 656.

[41] . زيارت ناحيه، ص 44 / ص 44.

[42] . زيارت ناحيه، ص 44 / ص 44.

[43] . نهج البلاغه، حكمت 119، ص 653.

[44] . الزهادة قصر الامل، نهج البلاغه، خطبه 81، ص 128.

[45] . اشرف الغنى ترك المنى، نهج البلاغه، حكمت 34، ص 630. 12

[46] . آل عمران: 92.

[47] . زيارت ناحيه، ص 44.

[48] . با استفاده از حكمت 77 نهج البلاغه، ص 638.

[49] . آل عمران: 14.

[50] . نهج البلاغه،حكمت77،ص638/خطبه132،ص250.

[51] . نهج البلاغه،حكمت77،ص638/خطبه132،ص250.

[52] . زيارت ناحيه، ص 44.

[53] . كهف: 46.

[54] . انفال:28.

[55] . به روايت حكمت 131، نهج البلاغه، ص 657.

[56] . زيارت ناحيه، ص 44 / ص 44 / ص 44.

[57] . زيارت ناحيه، ص 44 / ص 44 / ص 44.

[58] . زيارت ناحيه، ص 44 / ص 44 / ص 44.

[59] . موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 418.

[60] . زيارت ناحيه، ص 22 / ص 26 / ص 24 / ص 22 / ص 22 / ص 62 / ص 30 / ص 20.

[61] . زيارت ناحيه، ص 22 / ص 26 / ص 24 / ص 22 / ص 22 / ص 62 / ص 30 / ص 20.

[62] . زيارت ناحيه، ص 22 / ص 26 / ص 24 / ص 22 / ص 22 / ص 62 / ص 30 / ص 20.

[63] . زيارت ناحيه، ص 22 / ص 26 / ص 24 / ص 22 / ص 22 / ص 62 / ص 30 / ص 20.

[64] . زيارت ناحيه، ص 22 / ص 26 / ص 24 / ص 22 / ص 22 / ص 62 / ص 30 / ص 20.

[65] . زيارت ناحيه، ص 22 / ص 26 / ص 24 / ص 22 / ص 22 / ص 62 / ص 30 / ص 20.

[66] . زيارت ناحيه، ص 22 / ص 26 / ص 24 / ص 22 / ص 22 / ص 62 / ص 30 / ص 20.

[67] . زيارت ناحيه، ص 22 / ص 26 / ص 24 / ص 22 / ص 22 / ص 62 / ص 30 / ص 20.

[68] . نهج البلاغه، خطبه 129.

[69] . الامامة و السياسة، ج 1، ص 203.

[70] . موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 360.

[71] . زيارت ناحيه، ص 40 / ص 40 / ص 38 / ص 38 / ص 38 / ص 44 / همان / ص 46.

[72] . زيارت ناحيه، ص 40 / ص 40 / ص 38 / ص 38 / ص 38 / ص 44 / همان / ص 46.

[73] . زيارت ناحيه، ص 40 / ص 40 / ص 38 / ص 38 / ص 38 / ص 44 / همان / ص 46.

[74] . زيارت ناحيه، ص 40 / ص 40 / ص 38 / ص 38 / ص 38 / ص 44 / همان / ص 46.

[75] . زيارت ناحيه، ص 40 / ص 40 / ص 38 / ص 38 / ص 38 / ص 44 / همان / ص 46.

[76] . زيارت ناحيه، ص 40 / ص 40 / ص 38 / ص 38 / ص 38 / ص 44 / همان / ص 46.

[77] . زيارت ناحيه، ص 40 / ص 40 / ص 38 / ص 38 / ص 38 / ص 44 / همان / ص 46.

[78] . زيارت ناحيه، ص 40 / ص 40 / ص 38 / ص 38 / ص 38 / ص 44 / همان / ص 46.

[79] . الامامة و السياسة، ص 203.

[80] . موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 242.

[81] . الاحتجاج، ج 2، ص 19.

[82] . بحارالانوار،ج44،ص207. همچنين موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 242 به بعد.

[83] . بحارالانوار، ج 44، ص 129.

[84] . زيارت ناحيه، ص 46.

[85] . تاريخ الامم و الملوك (الطبرى)، ج 4، ص 304.

[86] . موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 283.

[87] . نهج البلاغه، حكمت 374، ص 720.

[88] . نهج البلاغه، حكمت 374، ص 720.

[89] . موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 285.

[90] . زيارت ناحيه، ص 46.

[91] . زيارت ناحيه، ص 46.

[92] . تحف العقول، ص 238.

[93] . زيارت ناحيه، ص 40.

[94] . تاريخ الامم و الملوك (الطبرى)، ج 4، ص 266.

[95] . موسوعة كلمات الامام الحسين، 419.

[96] . تحف العقول، ص 240.

[97] . زيارت ناحيه، ص 46.

[98] . موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 499.

[99] . زيارت ناحيه، ص 50.

[100] . موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 510.

[101] . زيارت ناحيه، ص 54 / ص 40.

[102] . زيارت ناحيه، ص 54 / ص 40.

[103] . تحف العقول، ص 239.

[104] . تاريخ الامم و الملوك (الطبرى)، ج 4، ص 262.

[105] . تاريخ الامم و الملوك (الطبرى)، ج 4، ص 262.

[106] . تاريخ الامم و الملوك (الطبرى)، ج 4، ص 304.

[107] . تحف العقول، ص 238 / ص 239 / همان.

[108] . تحف العقول، ص 238 / ص 239 / همان.

[109] . تحف العقول، ص 238 / ص 239 / همان.

[110] . اى اعرابى! ما اهل بيت به ميزان معرفت و آگاهى اشخاص عطا مى كنيم.

[111] . موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 765.

[112] . بحارالانوار ،ج44، ص 69.

[113] . زيارت ناحيه، ص 40.

[114] . حياة ‏الامام ‏الحسين بن على، دراسة و تحليل، ج 2 ،ص 166.

[115] . دعائم الاسلام، ج 2، ص 324-323،ح 1223.

[116] . زيارت ناحيه، ص 40.

[117] . حياة الامام الحسين ‏بن على، ص 262-263.

[118] . موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 328.

[119] . اشاره به شعر سيدالشهدا، و ان يكن الابدان للموت انشأت؛ فقتل امرء بالسيف فى الله افضل، همان، ص 350.

[120] . زيارت ناحيه، ص 20 / ص 68.

[121] . زيارت ناحيه، ص 20 / ص 68.

[122] . تاريخ الامم و الملوك، ج 4، ص 266.

[123] . زيارت ناحيه، ص 38.

[124] . نك. درآمدى بر جامعه‏شناسى، كوئن، بروس، ص 152.

[125] . مجموعه آثار، ج 17، ص 57.

[126] . تحف العقول، ص 245.

[127] . توبه، 71.

[128] . اشاره به آيه 21 از سوره آل عمران.

[129] . زيارت ناحيه، ص 38 / ص 46.

[130] . زيارت ناحيه، ص 38 / ص 46.

[131] . مفاتيح الجنان، ص 999 / ص 477 – 488.

[132] . مفاتيح الجنان، ص 999 / ص 477 – 488.

[133] . تحف العقول، ص 505.

[134] . مفاتيح الجنان، ص 1010.