پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اهل بیت در آیینه شعر »

میرزا ابوالحسن (یغما) جندقى (متوفاى ۱۲۷۶ هـ  . ق) از بزرگ ترین شاعران دوره قاجاریه در سده سیزدهم هجرى است.

وى به سال ۱۱۹۶ هـ  . ق در روستاى خور از توابع بیابانکِ جندق به دنیا آمد. پدرش حاجى ابراهیم خان از معتبرین آن سامان به شمار مى رفت و یغما در آغاز جوانى او را از دست داد و ناگزیر شد براى امرار معاش به منشى گرى اسماعیل خان (حاکم جندق) و دبیرى سردار ذوالفقارخان (حاکم سمنان و دامغان) تن در دهد ولى در اثر درشتْ خویى سردار، عطاى او را به لقاى او بخشید و به گشت و گذار پرداخت و در تهران با عنایت و حمایت حاجى میرزا آقاسى، وزیر تامّ الاختیار محمّدشاه قاجار (۱۲۵۰ ـ ۱۲۶۴ هـ  . ق) به دربار راه یافت و مقام و منزلت در خورى پیدا کرد.۱

یغما هم در نظم و هم در نثر یدِ طولایى داشت و در شکسته نویسى و نگارش منشآت استادى توانا و چیره دست بود. از وى غزلیات دلنشینى به یادگار مانده که در شمار بهترین غزلیات عصر قاجار به شمار مى رود، و در زمینه مراثى عاشورایى خصوصاً نوحه هاى عاشورایى آثار ماندگارى دارد.

این سخنور توانا که طبعى آزاده داشت و نمى توانست روش حکومتى دولتمردان را برتابد، به بهانه هاى مختلف به هجو آنان پرداخت، و در منظومه هجوآمیز سرداریّه او مى توان قدرت سخنورى وى و احاطه اى که در ادب فارسى دارد۲، ملاحظه کرد، اگر چه به مقتضاى مقام، عفت کلام را رعایت نکرده و مخاطبان شعر خود را سزاوار آن دشنام هاى ادبى و غیرادبى! مى دانسته است.

وى سرانجام در سن ۸۰ سالگى و به سال ۱۲۷۶ هـ  . ق در زادگاه خود جان سپرد و در دل خاک آرمید۳. این غزل دلنشین او هنوز خاطر ارباب ذوق حال را مى نوازد:

نگاه کن که نریزد دهى چو باده به دستم *** فداى چشم تو ساقى! به هوش باش که مستم!

کنم مصالحه یک سر به صالحان، مى کوثر *** به شرطِ آن که نگیرند این پیاله ز دستم …

نه شیخ مى دهدم توبه و، نه پیر مغان مى *** ز بس که توبه نمودم، ز بس که توبه شکستم …

ز قامتش چو گرفتم قیاس روز قیامت *** نشست و گفت: قیامت به قامتى است که هستم!…

نداشت خاطرم اندیشه اى ز روز قیامت *** زمانه داد به دست شب فراق تو، دستم …

حرام گشت به (یغما) بهشت روى تو، روزى *** که دل به گندم آدم فریب خال تو بستم۴

ازوست:

مثنوى نبوى(صلى الله علیه وآله)

سرآغاز هر نامه، نام خداست *** که بى نام او، نامه یک سر خطاست

دبیرى که بى دست و لوح و قلم *** بسى مختلفْ نقش ها زد، رقم

یکى را برازنده تاج کرد *** یکى را به دریوزه۵، محتاج کرد

یکى را همه عیش در گِل سرشت *** یکى را، همه رنج بر سر، نوشت

یکى را به بر، خلعت عِزّ۶ و ناز *** یکى را به گردن، پلاس نیاز

ز جامش، یکى باده صاف خورد *** یکى، نیمْ خوردى ولى صاف دُرد

یکى را، خداوندى۷ و تاج داد *** یکى را، چو (یغما) به تاراج داد

یکى را، براندازنده صدر۸ کرد *** یکى را، چو ما خوار و بى قدر کرد

به هر نقش کز کلکِ دلجو نهاد *** چو (یغما) نکو بین، که نیکو نهاد

بسى هوشمندان، خرَد پیشه ها *** درین نکته کردند اندیشه ها

به هر عرصه، رخْش طلب تاختند *** به هر تخته، نرد خرَد باختند

سرانجام، زین عقده پیچ پیچ *** به جز عجز و نقصان، ندیدند هیچ

درین پرده، اندیشه را راه نیست *** وزین ماجرا، عقل آگاه نیست

ادب آن که ما نیز دم درکشیم *** به نعت پیمبر قلم در کشیم

درودى معطّر، چو زلفین یار *** سلامى مفرِّح۹، چو باد بهار

ز صبح ازل تا به عصر شمار۱۰ *** ز ما باد بر خاک احمد نثار

ز بحر شرف، گوهر پاک او *** مطاف۱۱ فلک، توده خاک او

بِدو، نازشِ آفرینش مدام *** بدو، دفتر آفرینش تمام

دویُم چهره جلوه گاه وجود *** خوشْ آینده، تمثال لوح شهود

امینى که گنجور کنْز۱۲ قِدم *** همه نقد اسرار، از بیش و کم

به گنجینه دار ضمیرش سپرد *** وکیل مهمّات خویشش شمرد

تعالىَ اللَّه! این شوکت و پایه چیست؟ *** جز آن ذات والا بدین مایه۱۳، کیست۱۴؟

*    *    *

پی نوشت ها

۱ ـ دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص ۴۹۱ ـ ۴۹۲٫

۲ ـ همان، ص ۴۹۲٫

۳ ـ همان.

۴ ـ همان، ص ۴۹۲ ـ ۴۹۳٫

۵ ـ دریوزه: گدایى.

۶ ـ عِزّ: عزّت، ارجمندى.

۷ ـ خداوندى: بزرگى، کرامندى.

۸ ـ صَدر: در اینجا به معناى وزارت.

۹ ـ مُفَرِّح: فرح بخش، شادى آفرین.

۱۰ ـ عصر شمار: زمان قیامت.

۱۱ ـ مطاف: محل طواف.

۱۲ ـ کَنزْ: گنج، گنجینه.

۱۳ ـ مایه: قدر و منزلت، بزرگى.

۱۴ ـ مجموعه آثار یغماى جندقى، به کوشش سیدعلى آل داود، تهران، انتشارات توس، جلد اول، چاپ اول، ۱۳۵۷، ص ۲۳۳ ـ ۲۳۴٫

منبع: سیری در قلمرو شعر نبوی