پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » مناظرات »

گزیده ای از مناظرات امام صادق(علیه السلام) و شاگردانشان در زمینه اثبات امامت.

اشاره:

هشام بن حَکَم متکلم شیعی قرن دوم قمری و از اصحاب امام صادق(علیه السلام) و امام کاظم(علیه السلام). روایاتی از امامان شیعه در مدح هشام نقل شده و بسیاری از دانشمندان شیعه او را ستایش کرده‌اند. علاوه بر این برخی از اهل سنت نیز او را به لحاظ علمی ستوده‌اند که وجود و حضور هشام در جلسات علمی یحیی‌ بن خالد برمکی به عنوان رئیس انجمن یا ناظر و داور، و دریافت هدیه از جانب هارون الرشید گواه بر آن است.

مناظرات هشام بن حکم:

مناظره­ی هشام بن حکم با مرد شامی:

هشام رو به شامی کرد و گفت: ای مرد! بگو بدانم آیا خدای تو برای بندگانش خیراندیش است یا خودشان برای خود؟

شامی گفت: بلکه پروردگار من خیراندیش­تر است.

هشام گفت: در مقام خیراندیشی برای بندگانش درباره­ی دینشان چه کرده است؟

شامی گفت: ایشان را تکلیف داده و برای آن­ها نسبت به این تکالیفشان، دلیل و برهان آورده تا این­که شبهات آن­ها برطرف شود.

هشام گفت: دلیل و برهان چه کسی است؟

شامی گفت: او رسول خدا(صلی­ الله­ علیه­ وآله) است.

هشام: پس از رسول خدا(صلی­ الله علیه­ وآله) کیست؟

شامی: کتاب خدا و سنت.

هشام: آیا امروز کتاب و سنت درباره­ی آن­چه ما در آن اختلاف کنیم، به ما سود می­بخشد، به طوری که اختلاف را از میان ما بردارد و اتفاق را در میان ما برقرار سازد؟

شامی: آری.

هشام: پس چرا ما و تو اختلاف داریم و تو از شام نزد ما آمده­ای و گمان می­کنی که رأی[۱]، راه دین است و خود اقرار کردی که رأی نمی­تواند دو نفر را که با هم اختلاف دارند بر سر یک حرف و سخن، گردآورد؟

شامی خاموش شد و در فکر فرو رفت. امام صادق(علیه السلام) به او فرمود: چرا سخن نمی­گویی؟

شامی گفت: اگر بگویم ما اختلاف نداریم، دروغ گفته­ام و اگر بگویم کتاب و سنت، اختلاف را از میان برمی­دارد، سخت بیهوده گفته­ام، زیرا کتاب و سنت از نظر مفهوم، مفاهیم و توجیهاتی مختلف دارند مثل آیه و حدیث که گاهی چند جور می­شود معنی کرد، ولی من مانند همین پرسش را از او (هشام) دارم.

امام(علیه السلام) فرمود: از او بپرس تا ببینی در پاسخ دادن، آماده و سرشار است!

پس مرد شامی به هشام گفت: چه کسی برای مردم خیراندیش­تر است؛ خداوند یا خودشان؟

هشام: خداوند.

شامی: آیا خداوند برای ایشان کسی را فرستاده که ایشان را متحد کند و اختلاف را از میانشان بردارد و حق را برای آن­ها از باطل جدا کند؟

هشام: آری.

شامی: آن چه کسی است؟

هشام: آن شخص، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده و بعد از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) افراد دیگر هستند.

شامی: این افراد چه کسانی هستند؟

هشام: در این زمان، امام صادق(علیه السلام) است که در این­جا نشسته­اند.

شامی گفت: من از کجا می­توانستم این حقیقت را بدانم؟

هشام پاسخ این سؤال را به خود امام(علیه السلام) حوالت داد.

امام صادق(علیه السلام) به او فرمود: من پاسخ تو را می­دهم و از سفر تو و مسیری که طی کردی و تاریخ خروجت را از شام و آن­چه را که در راه بر تو آمد، خبر می­دهم. تو، فلان روز بیرون شدی و از همان راه آمدی و… .

مرد شامی به امامت ایشان اذعان کرد و در حالی که اهل بیت(علیه السلام) را پذیرفته بود، خارج شد.[۲]

مناظره­ی هشام­ بن حکم با عمرو بن عبید بصری:

یونس بن یعقوب می­گوید: من با جمعی از صحابه خدمت حضرت صادق(علیه السلام) نشسته بودیم که یک مرتبه آن حضرت به هشام بن حکم –در حالی که هنوز جوانی بیش نبود– فرمود: مناظره­ی خودت را با عمرو بن عبید شرح ده.

هشام گفت: خجالت می­کشم و قدرت بر شرح آن را ندارم.

حضرت فرمود: هر وقت امری به شما نمودیم، اطاعت کنید.

هشام عرض کرد: به من خبر دادند که عمرو بن عبید در مسجد بصره منبر می­رود و مطالبی متذکر می­شود، لذا به مشقات زیاد، خود را در روز جمعه به مسجد بصره رسانیدم. دیدم عمرو بن عبید در جمعیت زیادی نشسته و از او سؤالاتی می­کنند. به هر نحو بود جلو رفتم و گفتم: آیا اجازه می­دهی سؤالی بپرسم؟

عمرو گفت: سؤال کن.

گفتم: آیا چشم داری؟

گفت: مگر نمی­بینی، این چه سؤالی است که می­کنی؟

گفتم: سؤالاتم از همین قبیل است.

گفت: سؤال کن، گرچه سؤالاتت احمقانه است.

پس از آن­که عمرو، منافع چشم را گفت،

گفتم: تو دهان داری؟

گفت: بله و فواید دهان را بیان کرد. به همین نحو از جوارح بدن سؤال کردم تا رسید به قلب، فواید قلب را پرسیدم.

گفت: هرچه بر این اعضاء و جوارح وارد می­شود، تمیز خوبی و بدی و شاهد صدق و کذب آن­ها است.

گفتم: خداوند قلب را برای تمیز جوارح قرار داده است و جوارح را بدون امام که همان قلب است، واگذار نکرده است. آیا می­شود این خلق را که در حیرت است، برایش امام و پیشوایی که حق و باطل را از هم تمیز دهند، معین نکند؟

عمرو ساکت شد، پس از لحظه­ای گفت: تو هشام هستی؟

گفتم: نه.

گفت: آیا از دوستان او هستی؟

گفتم: نه.

گفت: از کجا می­آیی؟

گفتم: از کوفه.

گفت: اهل کجایی؟

گفتم: کوفه.

گفت: تو هشام هستی.

عمرو از جا حرکت کرد و مرا در بغل گرفت. تا وقتی در محضر او بودم، ابداً کلمه­ای سخن نگفت تا مجلس متفرق شد. عمرو فرمود: ای هشام! از کجا آموختی؟ عرض کردم: از امام صادق(علیه السلام).

عمرو فرمود: به خدا قسم در صُحَف ابراهیم و موسی(علیهما­السلام) این مکالمه نوشته شده است.[۳]

مناظرات حُسنیّه با علمای بغداد:

در این قسمت، پس از معرفی کوتاهی از بانو حسنیه، به برخی از مناظرات ایشان با علمای بغداد اشاره می­شود.

معرفی بانو حسنیه:

حُسنیّه، کنیز مردی بازرگان، از مشاهیر و ثروتمندان بغداد بود، که از لحاظ محبت و دوستی با ائمه­ی معصومین(علیهم السلام)، مشهور بود. وی پیوسته در خدمت امام صادق(علیه السلام) انجام وظیفه می­نمود. بعد از شهادت آن حضرت، دشمنان امام، اموال بازرگان را به جرم دوستی با امام گرفتند. حسنیه نزدیک به ۲۰ سال در محضر امام(علیه السلام)، به فراگیری علوم دینی و معارف اسلامی مشغول بود و در محضر ایشان به درجه­ی اجتهاد رسید و در مناظرات خود با علمای بزرگ اهل سنت و جماعت، با استفاده از آیات قرآن و احادیث نبوی و دلیل و برهان، حقانیت دین اسلام و ائمه­ی اطهار(علیهم السلام) را به اثبات می­رساند.[۴]

چند نمونه از مناظرات حسنیه با علمای بغداد به شرح زیر می­باشد:

مناظره­ی حسنیه با ابراهیم بن خالد[۵]:

ابراهیم بن خالد، حاکم و از علمای بصره بود و در دارالاماره­ی بصره برای چهارصد عالم، درس می­گفت. یک روز وی در دارالخلافه­ی هارون الرشید، حاضر شد و حسنیه را هم به آن­­جا فراخواند و از او سؤالاتی کرد و از جمله سؤالات او، این مسأله بود که پرسید:

در حق عباس و علی چه می­گویی که به سبب میراث پیغمبر(صلی الله علیه و آله) با یکدیگر منازعه می­کردند و هر یک دعوی میراث می­کرد و به ناچار، داوری به نزد ابوبکر بردند! معمولاً چون دو خصم نزد حاکم می­روند، یکی بر حق و دیگری بر باطل است، حال بگو حق با کدام بود؟

البته غرض ابراهیم از پرسیدن این مسأله آن بود که اگر حسنیه بگوید که عباس، جدّ هارون الرشید، باطل بود، بیم قتل او (حسنیه) باشد و اگر بگوید که علی(علیه السلام) بر باطل بود، ابطال مذهب خود نموده، نشانه­ی نقصان دین او باشد.

حسنیه گفت: الله اکبر! علی و عباس، هر دو بر حق بودند و ابوبکر، سهو و اشتباه کرده بود و برای آگاهی دادن نزد وی آمده بودند. چون عباس می­گفت: میراث من است چون پیغمبر(صلی الله علیه و آله) عموی من است و علی(علیه السلام) می­فرمود که میراث من است چون پسرعموی پیغمبر(صلی الله علیه و آله) و برادر و وصی او هستم.

ای ابراهیم! چون ابوبکر حکایات ایشان را شنید، گفت: به خدا که من از پیغمبر شنیدم که فرمود: علی، وصی و وارث و قاضی دین من است. وقتی عباس، سخنان ابوبکر را شنید، بی­طاقت شد و گفت: ای ابوبکر! اگر این سخن از پیغمبر شنیدی، چرا به خلافت نشستی و حق را ضایع کردی؟

چون ابوبکر این سخن را شنید، دریافت و دانست که ایشان برای محکوم کردن وی آمده­اند و میراث را بهانه ساخته­اند. گفت: شما به منازعت من آمده­اید! از آن­ها روی گردانید و از مجلس برخاست و برفت.[۶]

سؤال حسنیه از ابراهیم:

حسنیه گفت: ای ابراهیم! پیغمبر که از دنیا رفت، وصی تعیین کرد یا نه؟

ابراهیم گفت: نکرد.

حسنیه گفت: خطا کرد یا صواب؟ و آن­چه خلفا در سقیفه­ی بنی­ساعده[۷] کردند، خطا کردند یا صواب؟ پیغمبر را به خطا نسبت می­دهی یا اصحاب را؟

ابراهیم فروماند، از این جهت که اگر می­گفت پیغمبر خطا کرده، نقصان دین و شرع بود و اگر می­گفت خلفا خطا کردند، ادعای حسنیه و بطلان مذهب سنت و جماعت ثابت می­شد. به اندیشه فرو رفت. بر جمیع خلایق روشن شد که ابراهیم عاجز و دچار اضطراب شده است.[۸]

اثبات خلافت و امامت امام علی(علیه السلام):

حسنیه ادامه داد: ای ابراهیم! بگو پیغمبری، صورتی است که او را به چشم می­توان دید؟ یا این­که معنی است در صورت انسانی که جز اهل کشف و عیان و ایمان او را نمی­توانند مشاهده کنند؟ و بگو چرا فرستادن و ارسال پیغمبر بر خداوند واجب است؟ و آیا هرگاه که آن پیغمبر از دنیا برود معنی نبوت که پیغمبری باشد، از بین می­رود و غایب می­شود؟ یا آن­که روحی مناسبِ مقامِ روحِ پیغمبر باید که آن پیغمبری را نگاه دارد تا پیغمبری بریده نشود و پیغمبر بعدی بیاید؟ آیا در این میان، هیچ حاجت به امام هست که احیای دین کند یا نه؟

ای ابراهیم! به حق خدا به من جواب بگو. من تاکنون نشنیده­ام از این صد و بیست و چهار هزار تن انبیاء مرسل اولوالعزم، پیغمبری بدون آن­که برای خود وصی تعیین کند، از دنیا برود. آیا تو شنیده­ای؟

ابراهیم گفت: من هم نشنیده­ام.

حسنیه گفت: ای ابراهیم! وصی به حکم الهی بود یا انبیاء، خود، وصی و خلیفه تعیین می­کردند؟

ابراهیم گفت: تعیین وصی به حکم الهی بود.

حسنیه گفت: پس چگونه روا می­دارید که پیغمبر ما که افضل همه­ی پیغمبران است، خداوند برای او و برای حفظ دین او، وصی تعیین نکرده باشد؟ یا چگونه ممکن است که پیغمبر ما، امر به وصیت کرده و خود بدون وصیت از دنیا رفته باشد؟ و برای حفظ دین و امت خود، وصی و خلیفه تعیین نکرده باشد؟ زهی گمراهان که شمایید!

ای ابراهیم! آیا پیغمبر باید کسی باشد که بتواند امانتی را که همه­ی آسمان­ها و زمین­ها نتوانستند آن را تحمل کنند، متحمل شود، همان­گونه که خداوند فرموده است؟ یا آن­که باید خطا کند و عاشق­پیشه و دروغگو باشد و برای ارضای نفس خود، بر مردم، امر و نهی نماید تا آن­که گروهی دور او جمع شوند و بر او گواهی دهند و بعد از آن هرچه می­خواهند بکنند؟

ای ابراهیم! آیا پیغمبر باید حجت و دلیل از طرف خداوند داشته باشد و خداوند عهد و میثاقی از پیغمبر گرفته باشد یا نه؟ و عهد و میثاق پیغمبران با خداوند در قرآن چگونه است؟ آیا این­ها اعتباری دارند یا همه افسانه است؟ اگر افسانه است بگو تا ما نیز این بارها را از دوش بیندازیم، آسایش کنیم و زحمت به خود راه ندهیم و مردم هم بعد از پیغمبر هر کس را به دلخواه خودشان، امام کنند!

ای ابراهیم! بگو امامت چه چیز است و کدام است؟

ابراهیم ساکت بود و پاسخ نمی­داد.

حسنیه گفت: آیا باید به اعتبار قول ابوعبید جراح، سالم مولای ابوحذیفه، اسید بن حضیر، بشیر بن سعد، و چند فاسق دیگر که در سقیفه­ی بنی­ساعده با او بیعت کرده­اند، امام شود؟ و اراذل امت باشد؟!

ای ابراهیم! کی روا باشد که چنین فردی را بر خاندان نبوت مقدم بدارند و او را بعد از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به زعم چند فاسق، خلیفه و قائم­مقام بدانند؟

ابراهیم گفت: ای حسنیه! ما که منکر فضایل علی بن ابیطالب(علیه السلام) نیستیم و فضایل ایشان بر ما ثابت است و شناخت کامل ایشان از عقل و درک بشر خارج است، ولیکن در خلافت ابوبکر، اجماع امت شد و رسول خدا فرمود: در هر امری که امت من اجماع نمایند، خیر و ثواب خواهد بود.[۹]

مناظره­ای از حضرت صادق(علیه السلام) با دانشمندی منکر خدا:

در کتاب احتجاج[۲۱]، قسمتی از مناظره­ای بسیار طولانی که دانشمندی منکر خدا با امام صادق(علیه السلام) انجام داده، آمده است که اینک به مناظره­ی او با امام(علیه السلام) در باب مسأله­ی معاد پرداخته می­شود:

شخص منکر پرسید: آیا خدا مردم را برای رحمت و بخشایش آفریده یا عذاب و رنج؟

امام(علیه السلام) فرمود: برای رحمت، ولی قبل از آفرینش آن­ها، می­دانست که گروهی از این مردم به واسطه­ی کارهای زشت خود و انکار پروردگار خویش دچار عذاب خواهند شد.

منکر پرسید: کسی که منکر خدا باشد به واسطه­ی انکارش او را عذاب می­کند، اما کسی که او را به وحدانیت قبول دارد و عرفان به خدا دارد، او را چرا عذاب می­کند؟

امام(علیه السلام) فرمود: منکر را به واسطه­ی انکار به طور جاوید و پایان­ناپذیر، عذاب می­کند و اما معترف و خداشناس را عذاب کیفری می­نماید، به واسطه­ی این­که مخالفت نموده و در انجام واجبات سرپیچی کرده است و بعد، از عذاب خارج می­شود. هرگز خداوند به کسی ستم روا نمی­دارد.

منکر پرسید: آیا بین ایمان و کفر فاصله­ای هست (و مرتبه­ی دیگری از اعتقاد هست که حد وسط آن­ها باشد)؟

امام(علیه السلام): نه.

گفت: ایمان چیست و کفر، کدام؟!!

امام(علیه السلام) جواب دادند: ایمان این است که خداوند را در مورد عظمتش تصدیق کند که

از نظر او پنهان است، همان­طور که مشهودات دیگر را تصدیق می­کند، اما کفر عبارت است از انکار.

منکر گفت: پس شرک و شک، چیست؟

فرمود: شرک عبارت است از این که با خدای یکتا که او را مانندی نیست، دیگری را بپذیرد و شک، این است که اعتقادی نداشته باشد.

گفت: ممکن است عالم، جاهل باشد؟

جواب فرمود: نسبت به آن­چه می­داند، عالم و نسبت به چیزهایی که نمی­داند، جاهل است.

پرسید: سعادت و شقاوت چیست؟

در جواب فرمود: سعادت وسیله­ای است که سعید[۲۲] به آن چنگ می­زند و او را به طرف نجات می­کشاند و شقاوت نیز سبب خواری است که شقی به آن متمسک می­شود و او را به جانب هلاکت و نابودی می­کشاند، هر دوی این­ها با علم خدا است.

پرسید: وقتی چراغ، خاموش می­شود، نور آن کجا می­رود؟

فرمود: می­رود و برنمی­گردد.

گفت: پس چه اشکالی دارد که انسان نیز وقتی از دنیا رفت، همین­طور باشد و روح از بدن جدا گردد و دیگر برای همیشه بازگشت نداشته باشد. چنان­چه نور چراغ پس از خاموشی برای همیشه بازگشت ندارد.

فرمود: مقایسه­ی درستی نکردی. آتش در کمون[۲۳] اجسام نهفته است، با این­که آن­ها قیام به نقش دارند و موجود هستند مانند: سنگ و آهن. وقتی یکی را به دیگری زدی، از بین آن­دو، آتش می­جهد که از جهیدن، چراغ، آتش می­گیرد و روشن می­شود، پس آتش در درون اشیاء ثابت است، اما روشنایی و نور از بین رفته­اند. ولی روح، جسمِ رقیقی است که در قالب کثیفی قرار گرفته است و مانند چراغ مورد مثال تو نیست، خداوندی که در رحم مادران جنین را از آب صاف می­آفریند و به او اندام­های متفاوت از قبیل عروق، اعصاب، دندان­ها، موی، استخوان­ها و چیزهای دیگر می­بخشد، او دوباره انسان را پس از مرگ، زنده می­کند و بعد از فنا و نیستی برمی­گرداند.

گفت: روح – در آن موقع که بدن مرده است– کجاست؟

فرمود: در زمین، همان­جا که بدن دفن شده تا روز قیامت.

گفت: اگر کسی را به دار بکشند، روحش کجا می­رود؟!

فرمود: در اختیار فرشته­ای است که قبض روح کرده، تا به زمین بسپارد.

گفت: مگر روح، غیر از خونی است که در بدن جریان دارد؟

فرمود: آری، روح[۲۴] ماده­اش از خون است و از خون، رطوبت جسم حاصل می­شود و وقتی خون منجمد گردید، روح از بدن جدا می­شود.

گفت: آیا می­توان گفت سبک یا سنگین و دارای وزن است؟

فرمود: روح، مانند بادی است که در خیک است. وقتی که در او می­دمی، خیک پر می­شود که در وزن خیک با ورود باد، چیزی اضافه نمی­شود و نه بعد از خارج شدن باد، از آن کم می­شود، و روح همین­طور است و دارای سنگینی و وزن نیست.

گفت: حقیقت باد چیست؟

فرمود: باد همان هوا است که وقتی به حرکت درآمد، باد نامیده می­شود و در موقع سکون، اسمش هوا است که پایداری دنیا به وسیله­ی اوست. اگر سه روز جلو هوا گرفته شود، هرچه روی زمین هست، فاسد می­شود و بو می­گیرد. چون باد شبیه بادبزن است، از فساد جلوگیری می­کند و آن را پاک می­نماید. پس باد نیز مانند روح است که وقتی از بدن خارج شد، بدن بو می­گیرد و تغییر می­کند.

گفت: روح وقتی از قالب خود خارج شد، آیا متلاشی می­گردد یا باقی است؟

فرمود: او باقی است تا وقتی در صور، دمیده شود، در این موقع، تمام اشیاء از بین می­رود؛ دیگر نه حس و نه محسوس وجود دارد، بعد، باز آن­ کس که ابتدا تدبیر آفرینش آن­ها را نموده بود،

اشیاء را برمی­گرداند و این به مدت چهارصد سال به طول می­انجامد که آفرینش در این مدت نیست و تعطیل می­باشد. در این زمان، همان فاصله­ی بین دو نفخه است که در صور دمیده می­شود.

گفت: چطور انسان را برمی­انگیزاند با این­که بدن­ها پوسیده شده و پیکرها از هم پاشیده، یک عضو در گوشه­ای خوراک درنده­ای شده و عضو دیگری را کرم­ها خورده­اند و قسمتی نیز تبدیل به خاک شده که به وسیله­ی آن ساختمانی را ساخته­اند و دیواری کشیده­اند؟

فرمود: آن کسی که او را از هیچ آفرید و به او شکل و قیافه داد، بدون این­که قبلاً این شکل و قیافه را داشته باشد، قادر است او را دوباره به صورت اول برگرداند.

گفت: خواهش می­کنم این مطلب را برایم توضیح بیشتری بدهید؟

فرمود: روح در مکان خود وجود دارد. روح نیکوکاران در آسایش و لذت است و روح تبهکاران در گرفتاری و ظلمت بدن، خاک می­شود، همان­طور که اول خاک بوده است. آن­چه درنده­ها و کرم­ها از چیزهایی که خورده­اند و دریده­اند باز می­دهند، همه در خاک موجود است و در نزد پروردگار که ذره­ای از تاریکی­های جهان از دیدگاه او مخفی نیست، محفوظ است. او تعداد اشیاء و وزن آن­ها را می­داند. خاک هر قالبی، در قالب خود جمع می­گردد، مانند شکل اول و روح داخل در آن می­شود. وقتی درست مرتب شد، هیچ چیز در خود کم نمی­آید.[۲۵]

کدام دانه فرو رفت در زمین و نرست چرا به دانه­ی انسانیت این گمان باشد!

مناظره­ای شیرین از هشام بن حکم با نظام[۲۶]:

نقل شده است که روزی، نظام به هشام بن حکم گفت: اهل بهشت به طور جاوید و برای

همیشه در بهشت نخواهند بود که ابدی بودن آن­ها شبیه بقاء و ابدیت خدا می­شود و محال است که چنین باشد.

هشام جواب داد: فرق است بین ابدیت خداوند و ابدیت بهشتیان؛ که آن­ها را دیگری به طور ابد و جاودان نگه می­دارد که خداوند است، اما خداوند به ذات خویش ابدیت دارد.

باز نظام بر عقیده­ی خود اصرار ورزید و گفت: نه، امکان ندارد که آن­ها برای همیشه در بهشت بمانند.

هشام گفت: خوب حالا که تا ابد نخواهند ماند، چه خواهند شد؟

نظام پاسخ داد: بیهوش می­شوند.

هشام گفت: مگر تو اعتقاد نداری که در بهشت هر چه بخواهی برایت آماده می­شود و در بهشت هر چه آرزو داشته باشی، به تو خواهند داد؟

گفت: چرا، صحیح است.

هشام گفت: اگر علاقه به بقاء پیدا کردند و از خداوند چنین درخواستی را نمودند چه خواهی گفت؟

پاسخ داد: خداوند هرگز به دل آن­ها نخواهد انداخت که چنین درخواستی را بنمایند.

هشام گفت: اگر فرض کنیم یکی از بهشتیان چشمش به میوه­ای بیفتد که بر شاخه­ی درختی آویزان است، دست دراز کند تا آن میوه را بچیند، شاخه­ی درخت سر فرو آورد، در همین حال چشمش به میوه­ای دیگر بهتر از آن بیفتد، دست دیگر خود را نیز برای چیدن آن دیگری دراز کند و شاخه پایین بیاید، در همان حال که هر دو دست را برای چیدن دو نوع میوه به دو شاخه گرفته است، او را بیهوشی عارض شود، طبق عقیده­ی تو در همین موقع که او بیهوش شده، شاخه­های درخت به طرف بالا بروند، در جایی که قبلاً بودند، در این صورت او با دو دست در بهشت به دار آویخته خواهد شد. آیا ممکن است که در بهشت مردم به دار آویخته شوند؟!

گفت: نه، چنین چیزی امکان ندارد و محال است.

هشام گفت: آن­چه تو مدعی شدی، محال­تر از آن است که گروهی از مؤمنین آفریده شوند و

با ایمان زندگی کنند و بالاخره داخل بهشت شوند و در آن­جا بمیرند. این ادعای تو محال­تر است، ای نادان![۲۷]

سؤال و جواب با حضرت صادق(علیه السلام) در باب مسأله­ی معاد:

در باب مسأله­ی معاد، از کتاب مناظرات: معاد و عدل، سؤال و جوابی مربوط به کیفیت معاد، مطرح شده است که در این قسمت، بیان می­گردد:

سؤال کننده پرسید: آیا مردم، روز قیامت عریان محشور می­شوند؟

فرمود: نه، دارای کفن هستند.

گفت: از کجا کفن می­آورند، کفن­های قبلی که پوسیده است؟

فرمود: کسی که بدن­های ایشان را زنده کند، کفن­های ایشان را نیز تجدید می­نماید.

گفت: اگر کسی بدون کفن بوده است چه؟

فرمود: خداوند، عورت او را با هرچه بخواهد می­پوشاند.

گفت: آیا دسته دسته و در صف­های مختلف محشور می­شوند؟

فرمود: آری، در آن هنگام، صد و بیست هزار صف در پهنه­ی زمین محشر خواهند بود.

گفت: مگر اعمال را وزن نمی­کنند؟

فرمود: نه، اعمال که جسم نیستند، تا آن­ها را وزن کنند. اعمال عبارتند از کیفیت کار. از آن گذشته کسی احتیاج به وزن کردن چیزی دارد که تعداد اشیاء را نمی­داند و از سنگینی و سبکی آن مطلع نیست. بر خداوند که چیزی مخفی نیست.

گفت: پس معنی میزان چیست؟

فرمود: میزان، عدل خداوند است.

گفت: پس این آیه­ی قارعه آیه ششم قرآن، چگونه معنی می­شود:

(هر کس ترازویش سنگین­تر شود.)

فرمود: یعنی هر کس عملش رجحان و برتری یابد.

گفت: آیا آتش کافی نیست که بندگان را با آن کیفر نمایند، دیگر چه احتیاجی به مارها و عقرب­ها است؟

فرمود: به وسیله­ی این مار و عقرب­ها کسانی را کیفر می­کنند که معتقد بوده­اند مار و عقرب، آفریده­ی خدا نیستند و اعتقاد داشته­اند که شریک خدا آن­ها را آفریده است. خداوند این مار و عقرب­ها را بر آن­ها مسلط می­کند تا نتیجه­ی اعتقاد واهی خود را در مورد تکذیب خداوند و انکارشان که آفریده­ی اوست، بچشند.

گفت: این مطلب چطور توجیه می­شود ­که می­گویند اهل بهشت وقتی کنار درختی می­آیند و میوه­ای را می­چینند، وقتی آن میوه را می­خورند، دومرتبه در درخت، مثل حالت قبل همان میوه به وجود می­آید؟

فرمود: صحیح است. این مانند چراغی است که یک نفر می­آید و از آن چیزی را روشن می­کند که از نور چراغ چیزی کاسته نمی­شود. ممکن است تمام دنیا از همان یک چراغ پر شود.

گفت: مگر شما معتقد نیستید که اهل بهشت می­خورند و می­آشامند، آیا آن­ها قضای حاجت (مدفوع) نخواهند داشت؟

فرمود: چرا، چون غذای آن­ها رقیق است و سنگین نیست، به وسیله­ی عرق از بدن آن­ها دفع می­شود.

گفت: چطور توجیه می­شود که حوریه­ای با همبستری فراوانی که شوهرش با او می­کند، باز بکر است؟

فرمود: چون او پاک آفریده شده، دچار ناراحتی و بیماری نمی­شود و (خون یا مایع دیگری از فرج او خارج نمی­گردد و گرفتار حیض نمی­شود.) پس رحم چسبنده و بسته است، چون جز مجرای عبور آلت مرد، مجرای دیگری در آن نیست.

گفت: این صحیح است که آن حوریه، هفتاد نوع، لباس زینتی بهشتی می­پوشد، باز مغز ساق پایش از زیر لباس­ها و بدنش برای شوهرش آشکار است؟

فرمود: آری، همین طور است. چنان­چه شما یک سکه را در آبی صاف به عمق یک نیزه هم بیندازید، از بالا دیده می­شود.

گفت: چطور بهشتیان در ناز و نعمت­های بهشتی لذت می­برند، با این­که هر یک از آن­ها یا پدر و مادر یا فرزند یا خویشاوند نزدیک خود را از دست داده­اند. وقتی آن­ها را در بهشت نیابند، مسلم است که جهنمی بوده­اند و در آتشند!

فرمود: آن­ها فراموش می­کنند و از یاد این بستگان بیرون می­آیند، یا انتظار آمدنشان را می­کشند.[۲۹]

پی نوشت:

[۱]. به رأی خویش عمل کردن. برای توضیح بیشتر ر.ک: رضا برنجکار، «آشنایی با فرق و مذاهب اسلامی»، ص۱۲۰٫

[۲]. محمد بن محمد مفید، «الارشاد»، صص۲۷۷-۲۷۵، نقل به تلخیص و تصرف.

و هاشم معروف الحسنی، «زندگانی دوازده امام(علیهم السلام)»، صص۱۱۱-۱۱۰، نقل به تلخیص.

و عمادزاده، «زندگانی معلم کبیر امام صادق(علیه السلام)»، بی­جا، انتشارات گنجینه، چاپ دوم، ۱۳۶۲، ج۲، صص ۷۳-۷۰، نقل به مضمون.

[۳]. حاج شیخ محمد محدث خراسانی، «حیوه الصادق(علیه السلام) یا زندگانی جعفربن محمد(علیه السلام)»، بی­جا،

بی­نا، چاپخانه­ی خراسان، ۱۳۷۵، صص۴۸-۴۷، نقل به تلخیص.

و سید کاظم رافع، «سیره­ی عملی اهل بیت(علیهم السلام) (حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام))»، صص۳۶-۳۳، نقل به تلخیص.

[۴]. محمد سلیمی­نیا، «حسنیه در مکتب امام صادق(علیه السلام)»، ویراستار: عصمت دانش، بی­جا، انتشارات گلشن اندیشه، ۱۳۸۲، ص۱۸، نقل به تلخیص.

[۵]. ابراهیم بن خالد الکلبی ابی ثور بغدادی، دوست و یار امام شافعی و از ائمه­ی فقه، مردی پارسا و دین­دار بود که در بغداد فوت کرد. ر.ک: بغدادی، «الفرق بین الفرق»، ص۴۳۶٫

[۶]. محمد سلیمی­نیا، «حسنیه در مکتب امام صادق(علیه السلام)»، ص۱۹، نقل به تلخیص.

[۷]. سقیفه نام سایبانی است در مدینه که توسط طایفه­ای از انصار به نام بنی­ساعده بنا شده است. بعد از فوت پیامبر(صلی الله علیه و آله)، گروهی از انصار در این محل جمع شدند و می­خواستند با سعد بن عباده –که یکی از انصار بود– بیعت کنند که در آخر ابوبکر را به عنوان جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله) انتخاب کردند و قضیه­ی غدیر خم و جانشینی امام علی(علیه السلام) بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله) را نادیده گرفتند.

برای توضیح بیشتر ر.ک: حسن بن موسی نوبختی، «فرق الشیعه»، ص۴٫

و جعفر سبحانی، «تاریخ اسلام (زندگانی پیامبر خاتم(صلی الله علیه و آله))»، بی­جا، انتشارات امام عصر(عجل­الله­تعالی­فرجه­الشریف)، چاپ هشتم، ۱۳۸۴، ص۳۵۰٫

[۸]. محمد سلیمی­نیا، «حسنیه در مکتب امام صادق(علیه السلام)»، ص۱۹، نقل به تلخیص.

[۹]. محمد سلیمی­نیا، «حسنیه در مکتب امام صادق(علیه السلام)»، صص۳۶-۳۵، نقل به تلخیص.

[۱۰]. موضعی بین مکه و مدینه است و نزدیک آب معروف به خرار در ناحیه­ی جحفه است است. ابوالقاسم پاینده، «ترجمه­ی التنبیه و الاشراف»، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم، ۱۳۶۵، ص۲۳۴٫

[۱۱]. مائده(۵) آیه۶۷٫

[۱۲]. همان، آیه۶۷٫

[۱۳]. مائده(۵) آیه۳٫

[۱۴]. فریب دادن، دورویی کردن. حسن عمید، «فرهنگ عمید»، ج۲، تهران، انتشارات امیرکبیر، چاپ بیست و ششم، ۱۳۸۲، ص۱۷۷۹٫

[۱۵]. اظهار کبر و بزرگی کردن، حسن عمید، «فرهنگ عمید»، ج۲، ص۱۸۴۰٫

[۱۶]. کنیه­ی ابراهیم بن خالد است.

[۱۷]. مائده(۵) آیه۵۵٫

[۱۸]. با یکدیگر لعنت و نفرین کردن و آن­چنان است که هرگاه قومی در چیزی اختلاف کنند با یکدیگر فراهم آمده و می­گویند: نفرین خدا بر کسی باشد که ستم کرده است. ر.ک: بغدادی، «الفرق بین الفرق» ص۳۳۰٫

و سلطان الواعظین شیرازی، «شب­های پیشاور»، ص۱۰۸٫

[۱۹]. آل عمران(۳) آیه۶۱٫

[۲۰]. محمد سلیمی­نیا، «حسنیه در مکتب امام صادق(علیه السلام)»، صص۴۹-۴۸ و ۴۵-۴۳، نقل به تلخیص.

در کتاب مذکور، بانو حسنیه، مناظرات زیادی درباره­ی امیرالمؤمنین(علیه السلام) با اشخاص مختلف انجام داده بودند که در این تحقیق به گزیده­ای از آن­ها در مورد جانشینی امام علی(علیه السلام) اکتفا شده است. خوانندگان محترم برای آشنایی با دیگر مناظرات این بانو می­توانند به این کتاب مراجعه کنند.

[۲۱]. علامه خبیرایی منصور احمد بن علی بن ابیطالب طبرسی، «احتجاجات»، ج۲، بی­جا، انتشارات اسوه، بی­تا، صص۱۸۹-۱۸۸، نقل به تلخیص و تصرف.

و موسی خسروی، «مناظرات: معاد و عدل»، صص۲۱۵-۲۱۲، نقل به تلخیص.

[۲۲]. به معنای خوشبخت و سعادتمند است که بر وزن فعیل، صفت مشبهه است. ر.ک: لویس معلوف، «المنجد (عربی-فارسی)»، ص۷۴۰٫

[۲۳]. نهان، بطن.

[۲۴]. منظور از روح، بخاری است که همان گرمی خون می­باشد که روحِ انسان به وسیله­ی آن تعلق به بدن دارد، وقتی این روح از بین رفت و خون، جامد شد، روح انسانی از بدن جدا می­شود.

[۲۵]. علامه خبیرایی منصور احمد بن علی بن ابیطالب طبرسی، «احتجاجات»، صص۱۹۱-۱۹۰، نقل به تلخیص و تصرف.

و موسی خسروی، «مناظرات: معاد و عدل»، صص۲۱۸تا۲۱۵، نقل به تلخیص.

[۲۶]. ابو اسحاق ابراهیم بن سیار بن نظام، بسیار دانا و کنجکاو و دقیق و درست­گفتار و کم­خطا بود، اما در اصلی که زیر سنجش قرار می­داد، کم­ثبات بود و از روی گمان می­سنجید. از این رو مردم روزگارش، وی را راست­رأی می­خواندند. ر.ک: بغدادی، «الفرق بین الفرق»، ص۳۵۱٫

[۲۷]. موسی خسروی، «مناظرات: معاد و عدل»، صص۲۲۹-۲۲۷، نقل به تلخیص و تصرف.

[۲۸]. قارعه(۱۰۱) آیه ۶٫

[۲۹]. موسی خسروی، «مناظرات: معاد و عدل»، صص۲۴۵-۲۴۱، نقل به تلخیص.

منبع: http://www.nwis.ac.ir/?p=1015