پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » معجزات و کرامات » امام عسکری(ع) »

کرامات امام حسن عسکری علیه السلام از زبان ابوهاشم

روایت شده که ابوهاشم گفت خدمت حضرت عسکری (علیه السلام) رفتم و می خواستم از آن حضرت نقره بگیرم و انگشتری بسازم و برای تبرک در دست کنم ، ولی نشستم و فراموش کردم ، چون با حضرت وداع نموده و برخاستم ، انگشتری نزد من افکند و فرمود نقره می خواستی ما انگشتر به تو دادیم ، نگین آن با خرج ساختنش را استفاده کردی ، خدا برای تو گوارا سازد ای ابوهاشم ، من از این موضوع تعجب کردم و گفتم ای آقای من توئی ولی خدا و پیشوای من ، آنچنان پیشوائی که به فضل و اطاعت وی به دین خداوند متمسکم ، حضرت فرمود خدا تو را بیامرزد ای ابوهاشم.[۱]

ابوهاشم می گوید :

از تنگی زندان و سنگینی زنجیرها به حضرت عسکری شکایت کردم ، او در جواب من نوشت : نماز ظهر امروز را در خانه خود خواهی خواند و همان طوری که فرموده بود وقت ظهر از زندان آزاد شدم و در خانه خود نماز خواندم.[۲]

 ابوهاشم می گوید : زمانی در مضیقه و تنگی معاش افتادم و خواستم از حضرت عسکری (علیه السلام) چند دینار معونه طلب کنم ولی حیا کردم و چون به خانه خود رفتم ، امام (علیه السلام) صد دینار برای من فرستاد و نوشت که هرگاه حاجتی داشتی حیا مکن و شرم مدار و آن را درخواست کن که به مقصود خواهی رسید.[۳]

راوی گوید :

معتز عباسی ( معتمد . ظ ) ابوهاشم و حضرت عسکری (علیه السلام) و جمعی از طالبیین را در سال ۲۵۸ محبوس داشت و از ابوهاشم روایت شده که من با جماعتی در زندان بودم و سپس حضرت عسکری (علیه السلام) و برادرش جعفر محبوس شدند و آن حضرت روزه می داشت ( روزه استحبابی ) و در وقت افطار ما از طعامی که غلام او در سبد سر به مهر می آورد با او می خوردیم و من با آن حضرت روزه می داشتم ، یکی از روزها ضعف و ناتوانی بر من غلبه کرد و در اطاق دیگری روزه خود را با چند لقمه نان خشک افطار کردم و به خدا سوگند که هیچ کس از این کار آگاه نشد ، پس از آن آمدم و در خدمت حضرت عسکری (علیه السلام) نشستم ، او به غلام خود فرمود غذائی به ابوهاشم بده زیرا او روزه دار نیست ، من تبسم کردم، حضرت فرمود : ای ابوهاشم چرا می خندی ؟! وقتی که خواستی نیرومند و قوی شوی گوشت بخور ، نان خشک قوت ندارد ، گفتم خدا و رسول و شما خاندان راست گفته اید ، پس از آن غذا خوردم و حضرت فرمود : سه روز افطار کن و روزه مدار زیرا کسی که روزه او را ناتوان نموده در کمتر از سه روز نیروی بدنیش به او باز نمی گردد.[۴]

از ابوهاشم روایت شده که از حضرت عسکری سوال شد : چرا زن مسکین ( در وقت ارث بردن ) یک سهم و مرد دو سهم می گیرد ؟! فرمود همانا بر زن جهاد و نفقه عیال و دیه نیست و بر مردها هست ، ابوهاشم می گوید : من با خود گفتم که شنیده بودم ابن ابی العوجا این مسئله را از حضرت صادق (علیه السلام) پرسید و آن حضرت همین جواب را به او گفت ، حضرت عسکری (علیه السلام) ( بدون اینکه من این موضوع را اظهار کنم ) رو به من کرد و فرمود آری این مسئله ابن ابی العوجا است و جواب ما یکی است هرگاه معنای مسئله یکی باشد و بر زبان آخری ما حکمی جاری می شود که به زبان اولی ما جریان یافته است و اولین فرد ما با آخرین فرد از لحاظ علم و امامت مساوی هستند و فضل رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرالمومنین (علیه السلام) به جای خود محفوظ است.[۵]

از ابوهاشم نقل شده که از حضرت عسکری شنیدم می فرمود:

«من الذنوب التی لا یغفر قول الرجل لیتنی لا اواخذ الا بهذا » ؛  یعنی از گناهانی که آمرزیده نمی شود ؛ سخن مردی است ( که مرتکب گناهی شده و سپس می گوید ) ای کاش من مواخذه نمی شدم مگر به همین گناه ( و با چشم حقارت به گناه خویش می نگرد ) ابوهاشم می گوید: من با خود گفتم موضوع دقیقی است و برای مرد شایسته است که همه چیز خود را تفقد و بررسی کند، حضرت عسکری رو به من نمود و فرمود : ای ابوهاشم راست گفتی ملازم باش آنچه را به دلت گذشت همانا شرک در میان مردم پنهان تر است از راه رفتن مورچه بر سنگ خارا در شب تاریک و مخفی تر است از جنبیدن مورچه در پلاس سیاه.

حاج شیخ عباس قمی (ره) گوید:

این قسم گناه به محقرات تعبیر می شود ، حضرت صادق (علیه السلام) فرمود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمین بی گیاهی نزول کرد و به اصحاب خود فرمود هیزم بیاورید ، گفتند یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ما در زمین بی گیاهی هستیم و هیزم در آن نیست ، فرمود : هرکس به اندازه ای که می تواند جمع کند ، اصحاب هیزم آوردند و در برابر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روی هم انباشتند ، آنگاه حضرت فرمود : گناهان این طور جمع می شوند و سپس فرمود :  «ایاکم والمحقرات من الذنوب» بپرهیزید از معاصی صغیره زیرا هر چیزی را طالبی است و طالب گناهان صغیره می نویسد آنچه را که مردم بجا آورده اند و آثار آنان را که در دنیا باقی گذاشته اند و هر چیزی از حوادث را ما در لوح محفوظ نگاهداشته و به شمار آورده ایم و حکایت شد توبه بن صمه در بیشتر اوقات شب و روز به حساب خود رسیدگی می کرد ، روزی عُمر گذشته خود را به حساب آورد شصت سال بود ، روزهای آن را شماره کرد ۲۱۵۰۰ روز بود ، گفت وای بر من که پروردگار را با بیست و یک هزار گناه ملاقات می کنم ، پس از آن نعره زد و از دنیا رفت.[۶]

ابوهاشم می گوید : شنیدم حضرت عسکری (علیه السلام) می فرمود : برای بهشت دری است که آن را معروف می گویند و جز اهل معروف ( نیکوکاران و احسان کنندگان) از آن داخل نمی شوند ، من در دل خدا را سپاسگذاری کردم و مسرور شدم از زحماتی که درباره حوائج مردم متحمل می شوم ، امام عسکری (علیه السلام) به من نگریست و فرمود آری به این کار خود ادامه بده و همانا اهل معروف در دنیا ، اهل معروف در آخرت هستند خدا تو را از آنان قرار دهد و تو را رحمت فرماید ای ابوهاشم.[۷]

 از ابوهاشم روایت شده که روزی حضرت عسکری (علیه السلام) برای رفتن صحرا بر مرکب سوار شد ، من هم با او سوار شدم در آن حال که او در جلو و من در عقب راه می پیمودم ، ناگهان فکر دَینی که بر ذمه داشتم و وقت اداء آن نزدیک شده بود به نظرم آمد و فکر می کردم که چگونه آن را بپردازم ، امام (علیه السلام) متوجه من شد و فرمود خدا آن را اداء می کند و سپس از روی زین خم شد و با تازیانه خود خطی بر زمین کشید و فرمود ای ابوهاشم پیاده شو وبَردار پنهان کن ، من پیاده شدم و دیدم شمش طلائی است که بر گرفتم و در کفش خویش پنهان ساختم و به راه افتادیم ، من با خود اندیشیده گفتم اگر این مقدار طلا به اندازه تمام دَین من باشد که دَینم ادا شده وگرنه صاحب دَین خود را به همین طلا راضی خواهم ساخت و دوست می داشتم که در مخارج زمستان از لباس و غیره نظری می کردم ، تا این فکر از خاطرم گذشت امام (علیه السلام) رو به من گردانید و دیگر باره از روی زین خم شد و مانند دفعه اول خطی با تازیانه روی زمین کشید و فرمود پیاده شو بردار و پنهان کن ، من پیاده شدم دیدم شمش نقره است آن را در کفش دیگر نهادم و مقداری راه رفتیم ، پس از آن حضرت عسکری به خانه خود بازگشت و من هم به خانه خویش رفتم ، نشستم و حساب دَین خود را کردم ، مقدار آن را به دست آوردم و سپس شمش طلا را وزن کردم ، بدون کم و زیاد به قدر دَین من بود ، آنگاه مخارج زمستان خود را از هر جهت به حساب آوردم و به طور متوسط و اقتصاد که نه در تنگی و سختی باشیم و نه اسراف کنیم مقدار احتیاج خود را دانستم و سپس شمش نقره را وزن نمودم بدون کم و زیاد به اندازه مخارج ما بود.[۸]

از ابوهاشم روایت شده که خدمت حضرت عسکری (علیه السلام) رسیدم و او مشغول نوشتن نامه بود ، پس وقت نماز فرا رسید ، امام (علیه السلام) نامه را زمین گذاشت و به نماز ایستاد ، من دیدم قلم خود به خود روی بقیه کاغذ می گردد و می نویسد تا به آخر رسید ، من از مشاهده این معجزه به سجده افتادم و چون آن حضرت از نماز فارغ شد قلم را به دست گرفت و اذن ورود به مردم داد.[۹]

حاج شیخ عباس قمی می فرمایند:

این مقداری که ما نگاشتیم اندکی است از آیات و دلائل بی شمار حضرت عسکری (علیه السلام) که ابوهاشم آنرا مشاهده نموده است و از او روایت شده که هرگز به خدمت حضرت هادی و عسکری علیهما السلام شرفیاب نشدم مگر اینکه از آنان دلیل و برهانی مشاهده کردم.[۱۰]

روایت شده که حضرت عسکری (علیه السلام) در زمان کودکی در چاه آب افتاد و امام علی النقی (علیه السلام) مشغول نماز بود ، زنها صیحه می زدند و فریاد می کشیدند ، چون نماز امام (علیه السلام) تمام شد فرمود باکی نیست ، در آن حال دیدند آب تا لب چاه بالا آمده و ابی محمد روی آب است و با آب بازی می کند.[۱۱]

پی نوشت ها:

[۱] . ترجمه انوارالبهیه صفحه ۳۳۴ { از تالیفات حاج شیخ عباس قمی (ره) }

[۲] . همان، ص ۳۳۵٫

[۳] . همان، ص۳۳۵٫

[۴] . همان، ص ۳۳۵٫

[۵] . همان، ص ۳۳۶ .

[۶] . همان.

[۷] . همان، ص ۳۳۷٫

[۸] . همان، ص ۳۳۸ .

[۹] . همان،  ص۳۳۹٫

[۱۰] . همان.

[۱۱] همان، ص ۳۴۲٫

منبع: پایگاه اینترنتی احادیث