پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » پیامبر اسلام » خطبه ها ،نامه ها ،مناظرات »

پیامبر (ص) و «هرقل» قیصر روم.

چکیده:

هرقل که او را هراقلیوس و هراکلیوس نیز گویند، در عصر پیامبر اسلام بر ملت روم و شامات سلطنت داشت، کشور مصر هم تحت الحمایه وی بود، عظمت و قدرت او همه جا را فراگرفته بود، مخصوصا پس از شکست دادن خسروپرویز پادشاه ایران و ضعف سلطنت ساسانیان، قدرت بیشتری به دست آورده بود و اگر به حمله مسلمانان و اعراب دچار نمی شد، دیگر حریفی در مقابل نداشت و سیادت بر همه جهانیان را در مغز می پروراند. پیامبر اسلام در ابتدای سال هفتم نامه ای به وی نوشت و او را به دین اسلام دعوت کرد، این نامه در تواریخ مضبوط است و در سال هشتم هجری نامه دیگری نوشت، ولی سفیر پیامبر را یکی از درباریان روم دستگیر کرد و کشت،

متن نامه پیامبر اسلام به زمامدار روم:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ مِنْ مُحَمَّدٍ عَبْدِ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى هِرَقْلَ عَظِیمِ الرُّومِ‏.‏

سَلَامٌ عَلَى مَنْ اتَّبَعَ الْهُدَى‏.‏ أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّی أَدْعُوکَ بِدِعَایَهِ الْإِسْلَامِ، أَسْلِمْ تَسْلَمْ یُؤْتِکَ اللَّهُ أَجْرَکَ مَرَّتَیْنِ‏.‏ فَإِنْ تَوَلَّیْتَ فَإِنَّ عَلَیْکَ إِثْمَ الأکَارِینَ[۹] ‏(‏وَ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى کَلِمَهٍ سَوَاءٍ بَیْنَنَا وَبَیْنَکُمْ أَنْ لَا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئًا وَلَا یَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ‏)‏» محمد رسول الله۲ «نامه ای است از محمد رسول خداوند، به سوی هرقل بزرگ روم، درود بر کسی باد که از هدایت و راهنمایی رهبران دین پیروی کند، همانا من تو را به کلمه اسلام دعوت می کنم، دین اسلام را قبول کن تا در دنیا و آخرت سالم گردی و خداوند هم تو را دو مرتبه پاداش دهد (یک مرتبه به سبب ایمان به عیسی بن مریم، مرتبه دیگر برای ایمان به پیامبر اسلام). پس اگر از این دعوت برگردی، همانا بر تو خواهد بود گناه همۀ رعایا و زارعین (که تابع هستند). ای اهل کتاب بشتابید به سوی کلمه و هدفی که میان ما و شما درست و ثابت است، عبادت و پرستش نکنیم مگر خدا را، و چیزی را شریک او قرار ندهیم، و نگیرد بعضی از ما بعضی دیگری را رب (و آمرزندۀ خطا و گناه) غیر از ذات پروردگار، (و اگر از این کلمه و هدف روگردانید) پس گواهی دهید که ما مسلمانان تسلیم این عقیده ایم». پیامبر اسلام نامه را مُهر کرد و فرمود: کیست که نامه و پیام مرا به قیصر روم رساند و سزاوار بهشت آید؟ دَحیه بن خلیفه کلبی که در زیبایی و حسن صورت نظیر نداشت، این مأموریت را پذیرفت. پیامبر به او فرمود که ابتدا نزد زمامدار بصری[۳] برود آن گاه با راهنمایی و کمک وی نامه را به هرقل قیصر روم برساند. دحیه از مدینه حرکت نمود و به شهر بصری درآمد و موضوع را برای زمامدار بصری بیان کرد و او نیز مساعدت نمود و عدی بن حاتِم طایی را با دحیه بن خلیفه سفیر پیامبر به جانب هرقل روانه ساخت. هرقل در آن موقع در حمص یکی از شهرهای شام اقامت داشت و برای ادای نذر خود عازم بیت المقدس بود زیرا در جنگ با ایرانیان نذر کرده بود که در صورت شکست دادن خسروپرویز، امپراتور ایران، پیاده تا بیت المقدس برود.

در برخی از منابع آمده است:[۴] پس از آن، قیصر گفت: کسی را از قوم او بیابید تا از وی دربارهٔ محمد پرسش کنیم. در آن هنگام ابوسفیان با عده ای از مردان قریش، در زمان صلح حدیبیه برای تجارت در غزه بودند.

ابوسفیان گوید: فرستاده قیصر نزد ما آمد و ما را پیش او در بیت المقدس برد. وی تاج برسر نهاده بود و بزرگان روم گرداگرد او بودند.

قیصر به مترجم خویش گفت: بپرس کدام یک از اینان به این مردی که ادعا می کند پیغمبر است نزدیک تر است؟

ابوسفیان گفت من نزدیکترم.

قیصر پرسید: نسب تو با او چیست؟

ابوسفیان پاسخ داد: محمد پسر عموی من است.

قیصر گفت: پیش آی. آنگاه به اصحاب ابوسفیان دستور داد پشت او قرار گیرند و به آنان گفت شما را پشت سر او قرار دادم تا اگر دروغی گفت: شما راست آن را بگوئید.

ابوسفیان گوید: به خدا اگر حیا مانعم نبود، هر آینه دروغ می گفتم. اما برخلاف میل خویش و با وجود دشمنی ام با محمد، به پرسشهای او پاسخ راست دادم.

سپس هرقل به مترجم خود گفت: از او بپرس که نسب این مرد در میان شما چگونه است؟

پاسخ دادم: او از ما و با نسب است.

پرسید: آیا کسی از شما پیش از وی چنین ادعایی کرده است؟

گفتم: نه.

پرسید: آیا شما او را به متهم به دروغگویی می کنید؟

گفتم: نه.

پرسید: آیا کسی از پدرانش پادشاه بودند؟

گفتم: نه.

پرسید: مراتب عقل و رأی او چگونه است؟

گفتم: هرگز بر عقل و رأی او عیب نگرفته ایم.

پرسید: آیا چون پیمانی بندد، خیانت می کند؟

گفتم: نه و اکنون در میان ما و او کار به مصالحت برقرار است.

پرسید: آیا با او نبرد آزموده اید؟

گفتم: بلی.

پرسید: جنگ شما و جنگ او چگونه است؟

گفتم: کار ما با او به نوبت رفت؛ گاه او پیروز بود و زمانی ما.

پرسید: شما را به چه امر می کند؟

گفتم: ما را امر می کند که خدای یکتا را بپرستیم و بدو شرک نورزیم و ما را به نماز و زکات و وفای به عهد و ادای امانت امر می کند.

هرقل به مترجم خویش گفت: به او (ابوسفیان) بگو:

من تو را از نسَب او پرسیدم و تو گفتی: او مردی نسب دار است. انبیا چنین باشند و در نسب قوم خویش برانگیخته شوند

و از تو پرسیدم: آیا کسی پیش از او (محمد) چنین ادعایی کرده است؟ و تو گفتی: هیچ کس چنین ادعایی نداشته است و چنانچه کسی پیش از او این سخن را گفته بود، می گفتیم که او این سخن را از دیگران گرفته است

و پرسیدیم: آیا او را به دروغگویی متهم می کنید؟ پیش از آن که در این باره پاسخی دهد، ما گمان کردیم چنین نباشد و ما با پاسخ تو دانستیم که او نمی تواند کسی باشد که به مردم دروغ نگوید، اما به خدا دروغ بندد

و از تو پرسیدم: آیا کسی از پدرانش پادشاهی کرده است؟ و تو گفتی: نه. که اگر پاسخ تو مثبت بود، آنگاه می گفتیم: او مردی است که به طلب پادشاهی پدرش این ادعا را مطرح کرده است

و از تو پرسیدم: آیا بزرگان مردم او را پیروی کردند یا ضعفایشان؟ و تو گفتی: ضُعَفا. حال آنکه اینان پیروان پیغمبران اند زیرا معمولاً پیروان پیغمبران از این طبقه بوده اند

و از تو پرسیدم: آیا شمار پیروانش رو به فزونی است یا کاستی؟ و تو پاسخ دادی: رو به فزونی است. ایمان، چنین است تا آنگاه که تمام و کامل شود

و تو را پرسیدم: آیا کسی از روی نارضایی از دین او ارتداد جسته است؟ و تو گفتی: نه. ایمان، نیز چنین است؛ هنگامی که ایمان حاصل شود، سینه ها گشاده گردند.

تو را پرسیدم: آیا خیانت می کند؟ و تو گفتی: نه. پیامبران، چنین اند و هیچ گاه خیانت روا نمی دارند

و تو را پرسیدم: آیا با او نبرد آزموده اید؟ گفتی: آری و کار ما با او به نوبت بوده؛ گاه او پیروز می شده و گاه ما. پیامبران، چنین آزموده می شدند و در پایان، نصرت از آنِ آنان می شده است.

و از تو پرسیدم: شما را به چه فرمان می دهد؟ پاسخ دادی: او ما را به نماز و زکات و عفاف و وفای به عهد و ادای امانت فرمان می دهد و من از این پاسخها دانستم که او پیغمبر است.

دومین نامۀ پیامبر اسلام به پادشاه روم (هرقل)

در سال هشتم هجری ماه جُمادَی الأُولَی پیامبر اسلام نامه ای به هرقل سلطان روم نوشت و آن را به وسیلۀ حارث بن عمیر ازدی به سوی او فرستاد[۵] مضمون این نامه در تواریخ ضبط نشده که چه بوده، فقط به طور اجمال ذکر شده است. درهرحال، حارث بن عُمَیر که حامل نامه و مامور ابلاغ بود نامه را برداشت تا به «ارض مُوته» از اراضی شام رسید، شُرَحبیل بن عمرو غسانی که یکی از درباریان سلطان روم بود، قاصد و سفیر پیامبر را بدید، و به او گفت: گمانم تو از رسولان و سفرای محمدی. حارث گفت: آری من فرستادۀ پیامبر اسلامم. شرحبیل کمال بی انصافی و قساوت به خرج داد، حارث را دست ببست و او را در همان جا گردن زد. جز این یک نفر، کسی از سفرا و رسولان پیامبر کشته نشد[۶] جزئیاتی که در تواریخ دیده می شود، شخص را به این نکته متوجه می کند که از سال هفتم هجری، از همان وقتی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بنای نامه نگاری را به زمامداران و رؤسا نهاد، هرقل سلطان روم مراقبت شدید داشته است که از نفوذ پیامبر اسلام جلوگیری کند و جاسوسانی در اطراف و اکناف گماشته بود تا از روابط پیامبر اسلام با اشخاص مخصوصا با حکام و رؤسا او را مطلع کنند. به همین دلیل، هنگامی که شرحبیل بن عمرو فهمید که حارث بن عمیر از رسولان و قاصدان پیامبر اسلام است، او را گردن زد. البته جریان عادی و سیاسی هم مؤید این گفتار است.

سومین نامۀ پیامبر به قیصر روم (هرقل)

«مِن مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللّهِ إلَی صَاحِبِ الرُّومِ: إنِّی أَدعُوکَ إلَی الإسلَامِ، فَإن أَسْلَمْتَ فَلَکَ ما لِلْمُسِلمینَ وَ عَلَیکَ ما عَلَیهِم، وَ إِن لَم تَدخُل فی الإسلَامِ فَأَعْطِ الْجِزْیَهَ فإن اللَّه تعالی یقول: { قَاتِلُوا الَّذِیْنِ لَا یُؤْمنُونَ بِاللّهِ وَ لَا بِالیَومِ الآخِرِ وَ لَا یُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ لاَ یَدینُونَ دِینَ الْحَقِّ منَ الَّذین أُوتُوا الْکتَابَ حَتَّی یُعْطُوا الْجِزْیَهَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صَاغِرُونَ» وَ إلاَّ، فَلاَ تَحُلْ بَینَ الفَلَّاحِینَ وَ بَینَ الإسلَامِ أَنْ یَدْخُلُوا فیهِ أو یُعْطُوا الْجِزْیهَ.؛[۷]نامه ای است از محمد فرستاده خداوند به سوی صاحب روم، همانا من تو را به سوی دین اسلام می خوانم پس اگر مسلمان شدی، برای توست هر چیزی که برای عموم مسلمانان است و بر تو است هر آن چیزی که بر آنان است (از نظر حقوق اجتماعی و تکلیف الهی تو بر سایرین مزیتی نداری) و اگر در دین اسلام داخل نمی شوی، پس جزیه و خراج بده، زیرا که پروردگار فرماید: ((مقاتله کنید با جماعت و ملتی که به خدا و روز واپسین ایمان نمی آورند و متدیّن به دین حق و ثابت نمی شوند؛ از مردمانی که دارای کتاب هستند (مثل یهود و نصاری) و بجنگید تا با ذلت و کوچکی، جزیه بپردازند)) و اگر حاضر به دادن جزیه نیستی، پس بین رعایا و بین داخل شدن ایشان در دین اسلام و یا دادن جزیه حایل و مانع مباش».

دحیه بن خلیفه کلبی که در سال هفتم هجری نخستین نامۀ پیامبر را به سوی هرقل برد، باز سفارت یافت که سومین نامه را نیز به سلطان روم برساند. دحیه این مأموریت را پذیرفت و نامه پیامبر اسلام را به زمامدار کشور روم رساند. هرقل نامه را گرفت و بر روی تخت نهاد.

پی نوشت:

[۱] هرقل به کسرهاء و فتح راء و سکون قاف معرف هراقلیوس و هراکلیوس.

[۲] فی بعض النُسَخ: إِثمَ الْأَرِیسِیِّینَ و فی آخر الفلاحین.

«اریوسیان»، (فرقه ای از مسیحیت که بوسیله اسقف اریوس در سال ۳۱۰ میلادی پایه گذاری شد و معتقد به مخلوق بودن حضرت عیسی و نفی اُلوهیّت او بودند)

قال ابن سیده‏:‏ الأریس الأکار، أی‏:‏ الفلاح عند ثعلب، وعند کراع‏:‏ الأریس هو الأمیر‏.

قال أبو عبیده‏:‏ المراد بالفلاحین أهل مملکته، لأن کل من کان یزرع فهو عند العرب فلاح، سواء کان یلی ذلک بنفسه أو بغیره‏.

قیل: و فی الکلام حذفٌ دلّ المعنى علیه وهو‏:‏ فإن علیک مع إثمک إثم الأریسیین.

[۳] سیره حلبی، ج ۳، ص ۲۷۵، ج ۲، ص ۲۹۱ / یعقوبی، ج ۲، ص ۶۲ / السیره النبویه / حاشیه سیره حلبی ج ۳، ص ۶۱ / کامل التواریخ، ج ۲، ص ۸۱ / صبح الاعشی، ج ۶، ص ۳۷۶ / اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۱۴۲ / بحارالانوار، ج ۶ / البدایه، ج ۴، ص ۲۶۵

[۴ بصری یکی از شهرهای معمور حوران از توابع شام بوده و اکنون قصبه ای است که به آن اسکی شام گویند و پیغمبر اسلام در مسافرت به شام وارد آن جا شد و بحیرای راهب در آن جا پیغمبر را پیش از بعثت شناخت. (اخبار الدول، ص ۴۳۱ / دائره المعارف بستانی).

[۵] منبع: [سیدمحسن امین، سیره معصومان (فی رحاب ائمه اهل البیت-سیره النبی)، ۱۰۳–۱۰۵. ]

[۶] سیره حلبی، ج ۲، ص ۱۹۰، چاپ مصطفی.

[۷] بعضی این نامه را به حاکم بصری دانسته اند، ولی ممکن است که به وسیلۀ که او به هرقل ارسال شده باشد. چنان که در نامه اول او واسطه بوده.

[۸] جمهره رسائل العرب، ج ۱، ص