نقد و بررسی ادیان و فرق » زرتشت و باستان گرایی »

 پشت پرده باستانی گرایی (آرکاییسم) تاریخی

 

اشاره:

مقاله زیر  درباره باستان گرایی مطالبی را ارائه نموده و از اهدافی که در پشت پرده این جریان قراردارند، سخن به میان آورده است. در این مقاله بیان شده که غربی ها و حلقه های ماسونری نیز به باستان گرایی در ایران دامن می زنند تا ایران رااز اسلام جدا کنند.

 

 

تاریخ نگاری تحلیلی و علمی (برخلاف تاریخ پردازی ماسونی) می تواند برای مخاطبش ارتباط حلقه های تشکیل دهنده زنجیره اتفاقات و حوادث سرزمینی که بیش از یک قرن است در تیررس مطامع نامشروع کانون های استعماری و شبکه های فراماسونی قرار گرفته را روشن ساخته وحلقه های مفقوده مابین آنها را مکشوف سازد. مثلا این باستانی گرایی افراطی که سالیان سال است، به عنوان پیشینه پرافتخار ملت ایران دستاویز حمله به اندیشه و فرهنگ و تمدن دیرین اسلامی مردم این سرزمین گشته از کجا می آید؟ چرا می خواهند ایرانیان را از ایدئولوژی رهایی بخششان جدا سازند ولی خود را در اسراییل، ملت یهود می خوانند؟! چرا واقعیات تاریخی در خدمات علمی و فرهنگی اسلام به ایران را پنهان می کنند؟ (راستی چندتن از دانشمندان و نویسندگان و شاعران و فلاسفه و متفکران و هنرمندان و اندیشمندان این آب و خاک به دوران پیش از اسلام تعلق دارند؟ حداقل پیش خودتان هم که شده، نام این افراد را لیست کنید!! کسانی همچون ابوریحان بیرونی و ابن سینا و زکریای رازی و ابونصر فارابی و خواجه نصیرالدین طوسی و حافظ و مولوی و رودکی و ملاصدرا و شیخ بهایی و فردوسی و… دهها و صدها انسان فرهیخته و دانشمند دیگر در تاریخ این مملکت به دوران پیش از ورود اسلام به ایران تعلق داشته اند یا بعد از آن؟ اگر تمدن دوران ایران باستان تا این حد افتخار آمیز بوده و به قول پیروان تفکر ماسونی، حمله اعراب و ورود اسلام آن را نابود کرد، چرا در آن تمدن پرافتخار، نشانی از امثال فضلاء و فرهیختگانی که ذکر کردیم، به چشم نمی خورد؟ و تنها شاهانی وجود دارند که به قول مرحوم دکتر علی شریعتی بر گرده و جسد بردگان، کاخ های تخت جمشید و آپادانا و تیسفون را بنا کردند. آیا همه افتخار و هیمنه دوران باستان همین است؟!!!)

دکتر شریعتی در این باره در کتاب «خود آگاهی و استحمار» پس از اشاره به استحمار نو، یکی از مصادیقش را در گذشته پرستی ذکر می کند و ضمن صحبت پیرامون باستانی گرایی می نویسد:

«… یک ایرانی و یک مصری (آنها هم نسبت به گذشته خودشان، خیلی باد و بروت دارند، اهرام و قبرهای فسیل شده آنها تمام افتخاراتشان است.جنازه مال پنجهزار سال پیش را برداشته اند و آورده اند به وسط میدان که یعنی سمبل! دیگر نمی فهمد که خود این مرحوم، وقتی که زنده بود چه کثافتی بوده که حالا مردارش چه سمبلی باشد)باهم بحث می کردند.این مصری به ایرانی می گفت که در این خرابه های اهرام ما، وقتی می گفتند، مقره و سیم و نخ و… مال پنجهزار سال پیش پیدا کردند، پس معلوم می شود که ما در آن موقع تلگرافی داشته ایم!! ایرانی هم می گفت که در تخت جمشید ما هم هرچه گشتیم، نه مقره ای یافتند، نه سیمی و نه چیزی دیگر، پس معلوم می شود ما تلگراف بی سیم داشته ایم!… به همین چیزها خوشحالیم، به همین باد و بروت های قومی گذشته! در صورتی که همین ایرانی، هم در تمدن اسلامی با هزاران نبوغ و سند تاریخی و علمی که دنیا می شناسد و هم الان در شرایط فعلی، استعدادش را هرجا که مجال شکفتن باشد! در بین اقوام دیگر، چه فرنگی چه غیر فرنگی، در بین هر قومی نشان می دهند…»

اما اندیشه فراماسونی و صهیونی برای حذف اسلام و قرآن که به قول آن انگلیسی، همیشه عامل مقاومت در برابر استعمار بوده، از همان آغاز ورود تشکیلات فراماسونری به ایران، مسئله باستانی گرایی یا آرکاییسم را به طور وسیعی مطرح کرده و برای دهها کتاب و نشریه و مقاله درباره تاریخ مشعشع باستانی ایران قلم فرسایی می کنند.

عبدالله شهبازی در مطلبی تحت عنوان تاریخ وتاریخ نگاری جدید در ایران می گوید:

«…اگر توجه کنیم، می بینیم که موج آریایی گرایی از دهه ۱۸۷۰ میلادی درایران ایجاد شد. سرآغاز این موج آثار میرزا فتحعلی آخوندزاده است و آثاری چون «نژادنامه» رضاقلی خان هدایت و «نامه خسروان» شاهزاده جلال الدین میرزا و «فرهنگ انجمن آرای ناصری»(که همگی از آثار برجسته ماسونی هستند)… (اینها) یک ایدئولوژی جدید می سازد که شاخص آن ایجاد تضاد میان دودوره از تاریخ ایران است: ایران باستان و ایران اسلامی. ایران باستان را در اوج درخشش و عظمت قرار می دهد و ظهور اسلام را سرآغاز انحطاط ایران و حضوراسلام را علت العلل همه بدبختی ها عنوان می کند. و در نهایت یک پیام مسیحایی دارد: «اعاده مجد و عظمت کیان«! این همان ایدئولوژی است که برای ما رضاشاه را به ارمغان آورد. به عبارت دیگر، اگر کسی بخواهد منشاء نظری و فرهنگی کودتای ۱۲۹۹و صعود سلطنت پهلوی را ردیابی کند باید به دهه ۱۸۷۰ میلادی و به دنبال موج آریایی گرایی جهانی و شاخه ایرانی آن برود. این موج به ا یران اختصاص نداشت…….»(۱)

این باستان گرایی آریایی به بخش مهمی از تاریخ تمدن در ایران پشت پا می زند.حکومت پهلوی که خاستگاه خود را در ایدئولوژی آریایی می دید، مبداء تاریخ تمدن در ایران را صعود کورش (یا در واقع آزاد سازی یهودیان توسط کوروش و ورودشان به سرزمین ایران)قرار داد و یکباره تمام تاریخ ایران پیش از هخامنشی را به «ماقبل تاریخ» بدل کرد. در حالیکه ما حداقل از چهار هزار سال پیش از هخامنشیان تمدن های پیشرفته کوچ نشینی و کشاورزی، داشته ایم. بقایای «شهرسوخته» در سیستان، قدمت شهرنشینی پیشرفته را در ایران نشان می دهد و عظمت تمدن کشاورزی عیلام درخوزستان در حدود ششصد سال پیش از آغاز سلطنت هخامنشیان، بخش های مهمی از تاریخ نادیده گرفته شده ایران را به رخ می کشد. کسانی که تاریخ تمدن ایرانی را به«مهاجرت آریاییها»، یعنی به اوایل هزاره اول پیش از میلاد و حتی به آغاز دولت هخامنشی محدود می کنند، درواقع تاریخ تمدن ایرانی را بسیار حقیر گردانده اند.

این ایدئولوژی باستانگرایانه در واقع توجیه گر و قوام بخش تئوری حکومت رضاخانی و سلطنت پهلوی بود. براساس همین ایدئولوژی بود که تاریخ پردازی فراماسونی، پیش از تاسیس حکومت پهلوی و همچنین بعد از آن تا انقلاب اسلامی با تلاش بی وقفه ای همواره در حال جعل وقایع و حوادث و ساختن قهرمان های دروغین بود تا اهداف و مقاصد مورد نظر خود را نتیجه بگیرد و طرح های آینده اش را تئوریزه کند. در واقع همه آن تاریخ پردازانی که براساس چنین مشی و دکترینی حرکت کردند و کتاب و مقاله و مطلب نوشتند (از حسن پیرنیا و احمد کسروی و احسان یارشاطر گرفته تا سعید نفیسی و اقبال آشتیانی و فریدون آدمیت و…) تاریخ نویس رسمی و ایدئولوژیک به شمار می آمدند (مصداق واقعی آنچه نویسنده هفته نامه شهروند امروز در همان مقاله «پدر تاریخ نگاری مدرن ایران» به دیگران نسبت داده بود) و ایدئولوژی آنها در سه محور خلاصه می شد: تضعیف و کم رنگ ساختن فرهنگ و تمدن اسلامی، برجسته ساختن تمدن موهوم باستانی و جستجوی آرمان شهر در سطوح فرهنگ و آداب غربی. در طی این مسیر برای تحریک عصبیت های قومی و ملی، ظاهرا عظمت ایران باستان در کادر تبلیغات واقع می شد ولی در اصل، نقش آزاد سازی قوم یهود توسط کوروش آنچنان برجسته می گردید که به عنوان مبداء تاریخ ایران قرار می گرفت. بدین مفهوم که مبداء تاریخ سرزمین ما را با آزادشدن یهودیان بابل و ورود همزمانشان به سرزمین فلسطین و ایران گره می زد تا همیشه این در ذهن ایرانیان القاء گردد که چه ریشه های مشترکی با یهودیان دارند. در این تاریخ نگاری، در واقع بیش از آنچه که گذشته سرزمین ایران مطرح باشد، تاریخ یهودیان ایران مهم جلوه می کرد. چنانچه «لطف اله حی» یکی از سران انجمن کلیمیان ایران در سال های پیش از انقلاب،نماینده مجلس شورای ملی، از مشاهیر و معاریف فراماسون و عضو برجسته تشکیلات صهیونیسم که ریاست«شورای یهودیان ایران»در«شورای مرکزی جشن های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی»را نیز عهده دار بود،در مهر ماه ۱۳۴۹،طی اطلاعیه ای درمیان جامعه یهود ایران،درباره جشن های شاهنشاهی چنین نوشت:

«… این جشن ها در حقیقت ماده تاریخ ۲۵۰۰ ساله جامعه یهودیان ایران شد…فی الواقع جشن های شاهنشاهی برای یهودیان ایران جنبه جشن ۲۵۰۰ ساله تاریخ ما]یهودیان [در ایران است…»(۲)

کوروش زدگی برای جدایی ایران و اسلام

برمبنای همین نگرش ماسونی ـ صهیونیستی است که امروز نیز شاهد پروپاگاندای شگفت انگیزی برای همان تفکر باستانی گرایی موهوم و ضد اسلامی هستیم. از جمله اخیرا در برخی از همان نشریات به اصطلاح روشنفکری، تحت عنوان پرونده ای درباره «بنیان گذار دولت ایران» مجددا همان اسراییلیات فراماسون های دوران پهلوی را مشاهده می کنیم.(۳)

متاسفانه آنچه در این گونه رسانه ها شاهدیم، نه فقط تجلیل از یک دوران باستانی، بلکه تداوم همان تفکر ماسونی باستانی گرایی یا آرکاییسم به مفهوم جداساختن تاریخ ایران از اسلام به نظر می آید.

فی المثل در یکی از مقالات همان پرونده بنیانگذار دولت ایران، مندرج در هفته نامه «شهروند امروز» که به قلم احمد زیدآبادی به تحریر درآمده نویسنده ضمن تاکید بر ناسازگاری ملیت و دیانت، می نویسد:

«… ملی گرایی حتی در شکل بسیار معتدل و معقول آن، که همانا اصالت دادن به منافع ملت ـ دولت است، در بنیاد خود، مرامی سکولار است و با فهم های دینی متعارف سازگار نمی افتد…همه ما می دانیم که دین اسلام برمفهوم امت تکیه دارد و منظور از آن نیز مردمانی اند که باور و ایمان مشترک دارند، صرف نظر از آنکه در کدام نقطه از جغرافیا زندگی می کنند. ملی گرایی اما برمفهوم ملت استوار است و منظور از آن افرادی اند که در چارچوب یک واحد سیاسی و جغرافیایی مشخص زندگی می کنند، بی توجه به اینکه چه باور و ایمانی دارند. با این حساب، نظام ترجیحات دین گرایی و ملی گرایی با یکدیگر متفاوت است و به دو راه مختلف رهنمون می شوند…واقعیت این است که بنیادهای ملی گرایی بر اصول و ارزش های عصر تجدد بنا شده است و نمی توان آن بنیادها را پذیرفت و ماهیت عرفی آنها را نادیده گرفت و یا به گونه قدسی تفسیر کرد…به هرحال اظهار دین گرایی (نه تدین) باورمندان به ملی گرایی تناقض آمیز به نظر می رسد و اظهار ملی گرایی دین گرایان هم یک تناقض آشکار است.»(۴)

زیدآبادی در مطلب فوق سعی دارد ضمن کنایه به اصول گرایانی که از ملی گرایی و حب وطن سخن می رانند، آب پاکی را به روی دست همه دیندارانی هم که ایران را بر اسلام مقدم می دارند، ریخته که «شما صداقت امثال مهندس بازرگان را ندارید که می گفت من اسلام را برای ایران می خواهم.» و از طرف دیگر ملی گرایان واقعی را سکولار سیاسی و مخالف دخالت دین در سیاست جلوه دهد. یعنی به همان راهی برود که امثال میرزاملکم خان و محمدعلی فروغی و میرزاحسین خان سپهسالار و سایر بنیانگذاران فراماسونری برای آینده این مملکت طراحی کردند. از همین رو علم کردن شاهان باستان و بزرگ کردن بیش از حد کوروش هخامنشی، اهداف دیگری را برای طراحان فراماسون ـ صهیونیست این برنامه ها در بر داشته و دارد.

پی نوشت:

۱- گفت و گو با عبدالله شهبازی- تاریخ و تاریخ نگاری جدید در ایران ـ روزنامه ایران ـ بهمن ۱۳۷۶

۲- سازمان های یهودی، صهیونیستی در ایران ـ موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی ـ چاپ دوم، ۱۳۸۴

۳- بازگشت کوروش ؟ – صفحات ۴۵ تا ۶۲ هفته نامه شهروند امروز (شماره ۲۴- ۵۵ پیاپی) ـ ۲۰ آبان ۱۳۸۶

۴- احمد زید آبادی ـ دین گرایان، ملی گرایان ـ همان

منبع: بصیرت