وفات حضرت ام البنين عليهاالسلام 13 جمادي الثاني

سالروز وفات حضرت ام البنين عليهاالسلام؛مادر گرامي حضرت ابوالفضل (ع) 13 جمادي الثاني

چند سال پس از شهادت حضرت فاطمه (س) بود، كه اميرالمومنين (ع) از برادرش عقيل، كه به اصل و نسب قبايل آگاه بود، درخواست كرد زني را از دودماني شجاع براي او خواستگاري كند و عقيل، فاطمه كلابيه (ام البنين) را براي آن حضرت خواستگاري كرد و ازدواج صورت گرفت. اميرالمومنين (ع) از اين بانوي گرامي، صاحب چهار پسر به نامهاي عباس، عثمان، جعفر و عبدالله شد.

عباس (ع) ازبرادران ديگرش بزرگتر بود و هر چهار برادر به امام خويش، حسين (ع) وفادار بودند و در روز عاشورا در راه آن امام جان خود را نثار كردند. ارادت قلبي ام البنين (س) به خاندان پيامبر (ص) آنقدر بود كه امام حسين (ع) را از فرزندان خود بيشتر دوست مي داشت؛ بطوري كه وقتي به اين بانوي گرامي خبر شهادت چهار فرزندش را دادند فرمود: مرا از حال حسين (ع) باخبر سازيد و چون خبر شهادت امام حسين (ع) به او داده شد، فرمود رگهاي قلبم گسسته شد، اولادم و هر چه زير اين آسمان كبود است، فداي امام حسين (ع).

تقديم به ام البنين (عليها السلام)

روزي که علي بن ابيطالب با عقيل مشورت کرد و از آن پير نسب شناس همسري خواست که (ولدتها الفحوله) فرزندانش شير مردان روزگار باشند، هيچ کس حتي عقيل نفهميد که چرا و از چه جهت؟ اما تو را نمي دانم. تا بحال فکر نکرده بودم شايد مي دانستي. پس بگذار بگوئيم نمي دانستي.

تو! فاطمه کلابيه! که به پاکدامني شهره بودي… اما چون تو کم نبودند در آن عصر و او تو را برگزيد. نمي دانم آنروز به او چگونه جواب دادي، اما آنقدر مي دانم که نو عروس خانه حيدر شدي.

و باز مردم دهان ناپاک مدينه سخن آغاز کردند که ديگر حسنين و زينبين روز خوشي نمي بينند! (مگر نه اينست که همين مردم آنها را يتيم کرده بودند با ياري نکردن علي و فاطمه؟؟!) اما آن روز تو با علي شرطي کردي که: مولاي من! ديگر مرا فاطمه مخوانيد که با هر بار بردن نام آن عليا مخدره تن کودکان را لرزان مي بينم! روز اول به خدمت زينب رفتي که طفلي ٦ ساله بود و گفتي که به خدمت خانه و شما آمده ام! کدبانوي خانه شمائيد خانمم! و اينگونه زندگي آغاز شد تا آنزمان که خدا به تو و علي فرزندي عطا کرد.

و باز هم شروع کردند که: ديگر تمام شد. فرزند خودش که بيايد ديگر اولاد زهرا از چشم ميافتند اما…

آن روز که برخاستي کودکان و علي بر سر سفره غذا بودند. عباست را آرام در آغوش گرفتي و نزدشان رفتي و ناگهان همه ديدند بجز زمين که بر گرد سر اين کودکان و پدرشان مي چرخد کودک شيرخواره اي و مادرش نيز خود به تنهايي گردشي عظيم آفريده اند که عالميان را انگشت حيرت به دهان گذاشته.

عباس من به فدايتان! آرام آرام ميگفتي و ميگريستي. به فداي تو حسن جان! به فداي تو زينب جان. به فداي تو ام کلثوم و ناگهان ديگر فدايش کردي… به فدايت شود حسين فاطمه. من کنيز اين خانه ام و شمايان اربابان فضل و کمال! کنيززاده را چه به برابري و برادري با شما…

نامت فاطمه بود؛ اما دوست نداشتي فاطمه صدايت کند. نخستين بار که تو را فاطمه خواندند، نشستي و در غم تنهاترين بانوي آسماني، زار گريستي و يادش را در دل زنده نگاه داشتي. خود را با آفتاب عظمت او مقايسه نمودي و گفتي: “مرا فاطمه مخوانيد. فاطمه کوثر رسول است، مادر هستي است. من کنيز اويم، البته اگر اين افتخار نصيبم شود.” آري، تو کوثر رسول نبودي؛ اما درس آموخته مکتب او بودي، اما اکنون بقيع، مهماني تازه دارد. رفتي و عاشقانه در جوار مادر علي (ع) و فرزند او امام حسن مجتبي (ع) رخ در خاک دلرباي بقيع کشيدي. غروب غم انگيز تو بانوي فاطمي سرشت را به حق باوران و شيفتگان خاندان رسول اکرم (ص) تسليت مي گوييم.

منبع:  سايت صدا و سيما