پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » معجزات و کرامات » امام حسن(ع) »

وسعت علم امام حسن مجتبی در کودکی

اشاره:

امامت منصبی الهی و امام حافظ شریعت و پاسخگوی تمام نیازهای دینی امت است، بنابراین شخص امام باید دارای ویژگی‌های ممتازی باشد تا بتواند مسئولیت خطیر امامت را به نیکوترین وجه انجام دهد، یکی از مهمترین شرایط امام از دیدگاه شیعه، دانش گسترده وعلوم خاص امام است، علومی که از طرق عادی کسب دانشهای بشری به دست نمی‌آید و از این رو به آن «لدنّی» یا «خدادادی» می‌گویند. در نوشتار پیش رو گوشه ای از علم امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) بیان نموده است.

حذیفه بن یمان نقل می کند که روزی بر بلندای کوهی، درمجاورت پیامبر بودیم و امام حسن (علیه‌السلام) که کودکی خردسال بود، با وقار و طمانینه در حال راه رفتن بود. پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرمودند: «ان جبرئیل یهدیه و میکائیل یسدده و هو ولدی والطاهر من نفسی و ضلع من اضلاعی هذا سبطی و قره عینی بابی هو؛ همانا جبرئیل او را همراهی می کند و میکائیل از او محافظت می نماید و او فرزند من و انسان پاکی از نفس من و عضوی از اعضاء من و فرزند دختر و نور چشم من است. پدرم فدای او باد.»

پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) ایستاد و ما هم ایستادیم، ایشان به امام حسن (علیه‌السلام) فرمود: «انت تفاحتی و انت حبیبی و مهجه قلبی؛ تو ثمره من و محبوب من و روح و روان منی.»

در این هنگام یک مرد اعرابی به سوی ما می آمد، حضرت (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: مردی به سوی شما می آید که با کلامی تند با شما سخن می گوید و شما از او بیمناک می شوید. او سؤالهایی خواهد پرسید و در کلامش درشتی و تندی است.

اعرابی نزدیک شد و بدون اینکه سلام کند گفت: کدام یک از شما محمد است؟ گفتیم: چه می خواهی؟ پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) به او فرمودند: «مهلا؛ آهسته [ای اعرابی].» او که از این برخورد، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) را شناخت گفت: «یا محمد! لقد کنت ابغضک و لم ارک والآن فقد ازددت لک بغضا؛ ای محمد! درگذشته کینه تو را به دل داشتم ولی تو را ندیده بودم و الآن بغضم نسبت به تو بیشتر شد.»

پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) تبسم کردند، ماخواستیم به اعرابی حمله کنیم که آن حضرت با اشاره ما را منع فرمودند. اعرابی گفت: تو گمان می کنی پیامبری؟ نشانه و دلیل نبوت تو چیست؟ رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرمودند: «ان احببت اخبرک عضو من اعضائی فیکون ذلک اوکد لبرهانی؛ اگر دوست داشته باشی عضوی از اعضاء من به تو خبر دهد تا برهانم کامل تر شود.»

اعرابی پرسید: مگر عضو می تواند سخن بگوید؟ پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: «نعم، یا حسن قم؛ آری، ای حسن! برخیز.» آن مرد امام حسن (علیه‌السلام) را به خاطر کودکیش، کوچک شمرد و گفت: پیامبر فرزند کوچکی را می آورد و بلند می کند تا با من تکلم کند. پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرمودند: «انک ستجده عالما بما ترید؛ تو او را به آنچه اراده کرده ای دانا خواهی یافت.» امام حسن (علیه‌السلام) شروع به تکلم کرد و فرمود: «مهلا یا اعرابی!

ما غبیا سالت وابن غبی

بل فقیها اذن و انت الجهول

فان تک قد جهلت فان عندی

شفاء الجهل ما سال السؤول

و بحرا لاتقسمه الدوالی

تراثا کان اورثه الرسول؛

آرام باش ای اعرابی! تو از انسان کند ذهن و فرزند شخص کند ذهن سؤال نکردی، بلکه از یک فقیه و دانشمند سؤال کرده ای ؛ ولی تو جاهل و نادانی.

پس اگر تو نادانی، همانا شفای جهل تو نزد من است؛ زمانی که سؤال کننده ای سؤال کند. دریای علمی نزد من است که آن را با هیچ ظرفی نمی توان تقسیم کرد و این ارثی است که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) از خود به جای گذاشته است.»

سپس فرمودند: «لقد بسطت لسانک و عدوت طورک و خادعت نفسک غیر انک لاتبرح حتی تؤمن ان شاء الله؛ هر آینه زبانت را باز کردی و از حد خود فراتر رفتی و خود را فریفتی، ولی از اینجا نمی روی مگر اینکه ایمان می آوری، اگر خدا بخواهد.»

بعد از آن، امام (علیه‌السلام) جزء به جزء وقایعی را که برای او اتفاق افتاده بود، بیان کرد و فرمود: «شما درمیان قومتان اجتماع کردید وگمان کردید که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرزندی ندارد و عرب هم از او بیزار است، لذا خون خواهی ندارد و تو خواستی او را بکشی و نیزه ات را برداشتی، ولی راه بر تو سخت شد، در عین حال از تصمیم خود منصرف نشدی و در حال ترس و واهمه به سوی ما آمدی. من به تو از سفرت خبر می دهم که در شبی صاف و بدون ابر خارج شدی، ناگهان باد شدیدی وزیدن گرفت و تاریکی شب بیشتر شد و باران شروع به باریدن کرد و تو با دلتنگی تمام باقی ماندی و ستاره ای در آسمان نمی دیدی تا بواسطه آن راه را پیدا کنی….»

مرد عرب با تعجب گفت: «من این قلت یا غلام هذا، کانک کشفت عن سوید قلبی و لقد کنت کانک شاهدتنی و ما خفی علیک شی ء من امری و کانه علم الغیب؛ ای کودک! این خبرها را از کجا گفتی؟ تو از تاریکی و سیاهی قلب من پرده برداشتی، گویا تو مرا نظاره کرده بودی و از حالات من چیزی بر تو مخفی نیست؛ چنان که گویی این علم غیب است.»

سپس آن مرد به دست امام حسن (علیه‌السلام) مسلمان شد و رسول گرامی اسلام (صلی‌الله علیه و آله) مقداری قرآن به او آموخت و او از پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) اجازه گرفت و به سوی قوم و قبیله خود بازگشت و عده ای را به دین اسلام وارد کرد.

بعد از آن، هر موقع که امام حسن (علیه‌السلام) را می دیدند، خطاب به ایشان می گفتند: «لقد اعطی مالم یعط احد من الناس؛ همانا به امام حسن (علیه‌السلام) نعمتی عطا شده که به احدی داده نشده است.[۱] »

پی نوشت:

[۱]. بحارالانوار، مجلسی، ج ۴۳، ص ۳۳۳ – ۳۳۵.

پدیدآورنده: تقوی – صادقی

منبع: مبلغان ، آبان و آذر ۱۳۸۲، شماره ۴۷.