نقد و بررسی ادیان و فرق » مقایسه اسلام با سائر ادیان »

وجه برتری دین اسلام برمسیحیت

 

اشاره:

بر طبق اعتقادات مسلمانان هر دینی مکمل و جایگزین ادیان آسمانی پیش از خود بوده است با توجه به این مطلب دین اسلام چه چیزی بیشتر از  دین مسیحیت دارد، که جایگزین آن شده است؟ در این نوشته به این سؤال پاسخ داده شده است.

 

 

از نظر اسلام و قرآن دین خدا از آدم تا خاتم یکی است. همه پیامبران اعمّ از پیامبران صاحب شریعت و پیامبران دیگر به یک مکتب دعوت می کرده اند. اصول مکتب انبیاء که دین نامیده می شود، یکی بوده است. تفاوت شرایع آسمانی در یک سلسله مسائل فرعی و شاخه ای بوده که بر حسب مقتضیات زمان، خصوصیات محیط و ویژگیهای مردمی که دعوت می شده اند، متفاوت می شده است.[۱]

تفاوت دیگر در سطح تعلیمات بوده که پیامبران بعدی به موازات تکامل بشری، در سطح بالاتری تعلیمات خویش را که همه در یک زمینه بوده القاء کرده اند. مثلاً میان تعلیمات و معارف اسلام در مورد مبدأ و معاد و جهان، و معارف پیامبران پیشین از نظر سطح مسائل، تفاوت از زمین تا آسمان است، و به تعبیر دیگر، بشر در تعلیمات انبیاء مانند یک دانش آموز بوده که او را از کلاس اول تا آخرین کلاس، بالا برده اند، و این تکامل دینی است نه اختلاف ادیان.[۲]

قرآن هرگز کلمه «دین» را به صورت جمع نیاورده است و از نظر قرآن آنچه وجود داشته است «دین» بوده نه «ادیان» یک تفاوت پیامبران با نوابغ و فلاسفه بزرگ این است که فلاسفه هر کدام مکتب مخصوص به خود داشته اند، از این رو همیشه در جهان «فلسفه ها» وجود داشته، نه یک «فلسفه»، ولی پیامبران الهی همیشه مؤید و مصدّق یکدیگر بوده اند و یکدیگر را نفی نکرده اند. قرآن در این رابطه تصریح می کند که پیامبران یک رشته واحدی را تشکیل می دهند و پیامبران پیشین مبشّر پیامبران بعدی بوده اند و پیامبران بعدی مؤید و مصدّق پیامبران پیشین بوده اند و هم تصریح می کند که از همه پیامبران بر این مطلب که مبشّر و مؤید یکدیگر باشند پیمان اکید و شدید گرفته شده است؛[۳] آنجا که می فرماید: «یاد کن هنگامی را که خداوند از همه پیامبران پیمان گرفت که آنگاه که به شما کتاب و حکمت دادم و سپس فرستاده ای آمد که آنچه را با شماست، تصدیق می کند، به او ایمان آورید و او را یاری نمائید. خداوند فرمود: آیا اقرار و اعتراف کردید و این بار را به دوش گرفتید؟ همه گفتند: اقرار کردیم. خداوند فرمود: پس همه گواه باشید، من نیز از گواهانم.»[۴]

پس قرآن کریم که دین خدا را از آدم تا خاتم یک جریان پیوسته معرّفی می کند، نه چند تا، یک نام روی آن می گذارد و آن «اسلام» است. البته مقصود این نیست که در همه دوره ها دین خدا با این نام خوانده می شده است و با این نام در میان مردم معروف بوده است، بلکه مقصود این است که حقیقت دین دارای ماهیتی است که بهترین معرّف آن لفظ «اسلام» است و این است که می فرماید: «إن الدین عند الله الاسلام؛ دین در نزد خدا اسلام است.»[۵]

و یا اینکه می فرماید: «ما کانَ إِبْراهِیمُ یهُودِیا وَ لا نَصْرانِیا وَ لکِنْ کانَ حَنِیفاً مُسْلِماً؛ ابراهیم نه یهودی بود و نه نصرانی، بلکه حق جو و مسلم بود».[۶]

حال با توجه به مطالب ذکر شده و این که نبوّت یک جریان پیوسته است و پیام خدا یکی بیشتر نیست، باید گفت: با ظهور اسلام انسان به مرحله ای رسید که دیگر نیاز به تجدید نبوت و آمدن کتاب آسمانی جدید نداشت. و خود بشر در ختم نبوت نقش اساسی داشت و این نقش را به علت عدم بلوغ در رشد فکری اجتماعی نمی توانست در دوران مثلاً مسیح (علیه‌السلام) و سایر پیامبران ایفاء کند. چرا که عقل بشر در آن دوره به حدّ مطلوبی از کمال نرسیده بود و نیازمند پیامبرانی بود که با وحی الهی به کمک عقل انسان بیایند.[۷]

پس می توان گفت مکمّل  بودن اسلام نسبت به شرایعی چون مسیحیت و یهودیت تنها منحصر در خود شریعت اسلام نبوده است و در این راستا خود بشر هم نقش اساسی داشته است و این نقش را در چند جهت می توان بررسی کرد از جمله:

۱. بشر به حدّی از بلوغ فکری رسید که توانست کتاب آسمانی اش را خالی از تحریف نگه دارد.

۲. به مرحله ای رسید که برنامه تکاملی خویش را نه منزل به منزل و نه مرحله به مرحله بلکه یکجا تحویل بگیرد و استفاده نماید.

۳. بلوغ فکری و رشد اجتماعی اش به او اجازه می دهد که ترویج و تبلیغ و اقامه دینی و امر به معروف و نهی از منکر را خود بر عهده بگیرد، نیاز به پیامبران تبلیغی که مروّج و مبلّغ شریعت پیامبران صاحب شریعت بوده اند، به این وسیله رفع شده است و این نیاز را علماء و صلحای امّت رفع می کنند.

۴. از نظر رشد فکری به جایی رسیده که می تواند در پرتو «اجتهاد» کلّیات وحی را تفسیر و توجیه نماید و در شرایط مختلف مکانی و متغیر زمانی هر موردی را به اصل مربوط ارجاع دهد. این مهم را نیز علمای امّت انجام می دهند.[۸] و بسیاری از مواردی از این قبیل که بشر دیروز و بشر عصر حضرت مسیح (علیه‌السلام) نمی توانست این نقش را در زندگی خود ایفاء کند و برای ترقّی و رشد فکری خویش نیازمند پیامبران مفسّر و مبلّغ بوده است. و در عصر ظهور اسلام دیگر جامعه، جامعه توسعه نیافته از جهت بلوغ فکری و رشد اجتماعی نبود، بلکه بشر در دوران ظهور اسلام بشری بود با ارتقای اندیشه بالا و استعدادهای فراوان در زمینه های مختلف تا آنجا که این بشر و این جامعه، این استعداد و شایستگی را یافت که آخرین پیام و دین الهی را دریافت کند و توانست لیاقت و شایستگی خود را با حفظ صیانت از آیین و تحریف نکردن آن، نشان دهد، برخلاف امت های پیشین که نتوانستند کتاب مقدس و آسمانی خود را از آفت تحریف مصون نگه دارند.[۹]

تا اینجا، بحث بر این محور بود که خود بشر و جامعه انسانی نیز در اکملیت و خاتمیت اسلام نقش داشته است و اما در توضیح اینکه اکملیت دین اسلام نسبت به سایر شرایع و بالاخص شریعت مسیح (علیه‌السلام) به چه چیز است، به چند نکته اشاره می کنیم:

۱. معجزه ابدی اسلام: اگر چه تعداد زیادی از پیامبران، صاحب کتاب آسمانی بوده اند، ولی فقط پنج نفر صاحب کتاب آسمانی مشتمل بر احکام اجتماعی گسترده می باشند و از آن پنج کتاب از دو کتاب آسمانی که برای حضرت نوح (علیه‌السلام) و حضرت ابراهیم (علیه‌السلام) نازل شده، اثری باقی نمانده است.

دو کتاب دیگر که به حضرت موسی (علیه‌السلام) و حضرت عیسی (علیه‌السلام) نسبت می دهند در طول تاریخ دچار تحریفاتی شده اند به گونه ای که تورات و انجیل موجود همان کتب آسمانی اولیه نیستند و با کمی دقت در مطالب آنها بوضوح می توان این مطلب را فهمید.[۱۰]

و اما در رابطه با قرآن باید گفت، که چون خدای متعال می خواست رسالت پیامبر اسلام تا ابد و برای همه جهانیان باشد، لذا می بایست راه روشنی برای اثبات این رسالت تا ابد وجود داشته باشد، از این رو قرآن کریم را معجزه ابدی آن حضرت قرار داده است، خداوند معجزه بودن قرآن را بدین صورت به مردم اعلان می کند که: اگر در حقانیت این کتاب و نزول آن از طرف خدا شک دارید، شما هم نظیر آن را بیاورید. «أَمْ یقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِثْلِهِ[۱۱]»

آنچه در تاریخ مسلم است این است که با وجود ادبا و سخن سرایان زبردست و ماهری که در دوره صدر اسلام و پس از آن بوده اند هیچ کس، حتی یک سطر همچون آیات قرآن نتوانسته است بیاورد. و در آینده هم کسی نمی تواند چنین کند. از وجوه اعجاز قرآن می توان به: بلاغت کتاب الهی، آوردن مجموعه معارف توسط شخص درس نخوانده، دور ماندن از تحریف با وجود دشمنان سرسخت در طول تاریخ و… اشاره کرد.

۲. اسلام دین جاودانی و جهانی: در قرآن کریم آیات فراوانی وجود دارد که دلالت می کند بر اینکه دین اسلام دین همه مردم در همه زمانهاست آنجا که می فرماید «تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِیکُونَ لِلْعالَمِینَ نَذِیراً[۱۲] »؛(پاک و منزه است آن «خدائی» که فرو فرستاد بر بنده اش فرقان «قرآن» را تا برای جهانیان ترساننده باشد) این آیه و بسیاری از آیات دیگر بیانگر این مطلبند که اسلام دین برگزیده الهی، برای همه عالمیان است در تمامی عصرها و قرن ها.[۱۳]

۳. مقبولیت اسلام در اندیشه و فطرت بشری: هر انسانی در عمق اندیشه خود و در سایه وجود یک فطرت پاک بر حقانیت و اعجاز اسلام پی می برد و با مطالعه در ابعاد مختلف شریعت اسلام، با آغوش باز به استقبال آن رفته و با اختیار این آئین و شریعت الهی را می پذیرد. وجود اندیشمندان برخی جوامع، که با مطالعه تعالیم اسلام، به این شریعت گرویده اند گواه بر صدق این مدعاست.

نتیجه اینکه دین نهال نوکاشته به دست انبیاء بود که در هر مرحله ای از زمان به دست پیامبرانی که سلسله وار برانگیخته می شدند، رشد می یافت و در دوران حضرت موسی (علیه‌السلام) و حضرت مسیح (علیه‌السلام) نیرومند شده و در نهایت در عصر پیامبر اسلام به تکامل و ثمردهی خود رسید و در سایه این دین، بشر دوران کودکی و نوجوانی را پشت سر نهاد و به بلوغ و رشد عقلی که لازمه یک جامعه پویا و اندیشمند است، رسید و چون توان و شایستگی حفظ و حراست از اصول دین را یافت نبوّت به پایان رسیده و حضور پیامبران در بین مردم منتفی شد.

و این بالندگی و رسیدن به کمال بشری همراه با بلوغ فکری و رشد استعدادهای انسانی در عصر پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ و وجود ویژگی های منحصر به فرد اسلام خود برتری شریعت اسلام نسبت به شریعت حضرت مسیح (علیه‌السلام) و سایر شریعت هاست، چرا که در دوران شرایع گذشته این کمال و بالندگی و رشد و نبوغ فکری در بشر وجود نداشت و نیز سایر شرایع جاودانه و جهانی نبوده و در طول تاریخ دچار تحریف شده اند.

پی نوشت:

[۱] . مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، چاپ اول، ۱۳۶۹ هـ ش، ج ۲، ص ۱۸۱.

[۲] . همان. 

[۳] . همان، ج ۲، ص ۱۸۲.

[۴] . آل عمران،۸۱.

[۵] . آل عمران،۱۹.

[۶] . آل عمران،۶۷.

[۷] . مصباح یزدی، محمدتقی. اصول عقاید، راهنما شناسی، تهران، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، چاپ اول،۱۳۷۵ هـ ش، ج۲، ص۳۰۸.

[۸] . مطهری، مرتضی، مقدمه ای بر جهان بینی اسلامی وحی و نبوّت، انتشارات صدرا، چاپ دوم، ۱۳۵۷ هـ ش، ص ۵۱.

[۹] . قدردان قراملکی، محمدحسن، کند و کاوی در سویه های پلورالیزم، مؤسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر، چاپ دهم، ۱۳۷۹ هـ ش، ص ۲۴.

[۱۰] . راهنماشناسی، همان، ص ۲۲۳.

[۱۱] . هود،۱۳.

[۱۲] . فرقان،۱.

[۱۳] . راهنماشناسی، ص۲۷۳.