پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » فضائل و مناقب » امام علی(ع) »

نگاهی به دانش امام علی(علیه السلام).

اشاره:

امام علی (علیه السلام) میفرمود: «شب و روز بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) وارد میشدم و هر گاه از او می پرسیدم، پاسخم میداد و اگر ساکت بودم، خود آغاز می کرد. هیچ آیه ای بر او فرود نیامد، جز آنکه آن را خواندم و تأویل و تفسیر آن را فرا گرفتم.» پیامبر(صلی الله علیه و آله) از خداوند خواستند هیچ چیزی از آموخته-هایم از وی را فراموش نکنم؛ پس نه از حلال و حرام چیزی را فراموش کردم و نه از امر و نهی و پیروی و سرکشی. حضرت دستش را بر سینه ­ام نهاد و فرمود: «خداوندگارا! دلش را از دانش و فهمیدن، حکمت و نور لبریز کن.» سپس به من فرمود: «خداوند والایم به من خبر داد، دعایم را در باره­ی تو پذیرفته است.۱»

ابن عباس دانش یاران حضرت رسول را در سنجش با دانش امام علی(علیه السلام) همانند قطره­­ای برابر هفت دریا میداند.۲

امام باقر(علیه السلام) میفرمود: «نیایم علی(علیه السلام) کسی را نمی یافت که دانشش را تاب بیاورد، تا بدان جا که دردمندانه آه می­کشید و بر فراز منبر میفرمود:

پیش از آن که مرا از دست بدهید، از من بپرسید. میان پهلوهایم [= سینه ام] دانشی لبریز است؛ آه، آه، آگاه باشید کسی را نمی یابم که آن را تاب بیاورد.»

ابن جوزی – دانشمند نام آور اهل سنت – میگوید:

هماره علی(علیه السلام) می گفت: «از من درباره ی راه های آسمان بپرسید: من به آنها آگاه ترم تا راه های زمینی.»

پس از پیامبر، به آموزش مردمان مشغول بود و خود [با داشتن دانش خداوندی] شاگردی نمی کرد. مردمان از او می پرسیدند و او درباره ی اسلام از کسی چیزی نمی پرسید.

روزی فرمود: «اگر برایم جایگاهی قرار می دادند، بر آن می نشستم و برای کلیمیان با تورات شان، برای ترسایان به انجیل شان، برای زبوریان به زبورشان و برای مسلمانان با قرآن شان قضاوتی میکردم که خداوند از آن خرسند باشد … .

به خدا قسم! اگر بخواهم به هر یک از شما خبر دهم که از کجا آمده و به کجا می رود و همه ­ی احوال او چگونه خواهد بود، می توانم. ولی می ترسم درباره­ ی من عقیده ای پیدا کنید که به رسول الله(صلی الله علیه و آله) کافر گردید. ولی آن رازها را با یاران خاص خود در میان می نهم که آنان را بیمی از کفر نیست.۳

*اهمیت دانش

دانش را چراغ خرد میخواند۴ و آن را باعث رشد کسی میدانست که به آن عمل کند. ۵

می فرمود: به انجام چیزهایی که می دانید نیازمندترید تا آموختن نادانسته ها.۶

تدریس را لذت دانشوران به شمار می آورد۷ و بر این باور بود که دانش با تن آسایی به دست نمی آید. ۸ از افراد میخواست دانش راستین را از هر گوینده ای بپذیرند، و به سخن بنگرند نه به گوینده.۹

معقتد بود جسته و گریخته آموزش دیدن، دانش پژوهی نیست و می فرمود: کسی به [ژرفای] دانش دست نمی یابد، مگر آنکه زمانی طولانی بیاموزد.۱۰ به انسان هایی که دانش را با اهدافی غیر علمی فرا می گرفتند هشدار میداد: «کسی که علم را برای عمل به آن بیاموزد، از بی رونقی اش [میان مردم] غمگین نشود.»۱۱ یکی از نشانه های انسان پارسا را آزمندی او به دانش می-دانست.۱۲

برای علم آنقدر اهمیت قائل بود که می فرمود: «جز کم خرد نادان، کسی دانش و دانشور را خوار نمی شمارد».۱۳

نشانه ی دانش را فهمیدن میدانست نه طوطی وار حفظ کردن مطلب، میفرمود: «روزی در مسجد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نشسته بودم که اباذر وارد شد و گفت: «ای پیامبر خدا ! تشییع جنازه ی عابد برایت محبوبتر است یا محفل علمی؟» فرستاده ی خدا پاسخ داد: «ای اباذر! ساعتی برای گفتوگوی علمی نشستن، نزد خداوند محبوبتر است از هزار تشییع جنازه ی شهید؛ و ساعتی برای گفتوگوی علمی نشستن، در نزد آفریدگار محبوبتر است از هزار شب زنده داری عبادی کسی که در هر شبی هزار رکعت نماز بخواند!»

اباذر پرسید: «گفتوگوی علمی بهتر است یا خواندن تمامی قرآن؟»

پیامبر فرمود: «ای اباذر! ساعتی به گفتوگوی علمی نشستن، نزد خداوند محبوبتر است از دوازده هزار ختم قرآن! بر شما باد به مذاکره ی علمی؛ به یاری دانش [و اسلام شناسی] است که حلال را از حرام باز میشناسید … و همه [ی آنچه گفته ام] در این آیه نهفته است: “خداوند کسانی را که ایمان آورده اند و کسانی را که علم به آنان داده شده، درجات عظیمی می بخشد؛ و خداوند به آنچه انجام می دهید آگاه است.”۱۴»

از مردمان میخواست پیش از آنکه مرجثه* – یکی از گروه های منحرف – کودکان شان را مورد هجوم فرهنگی قرار دهند، پایه های ایمان استدلالی آنها را مستحکم کنند.۱۵

در شرافت دانش همین بس که حتی کسی که آن را به خوبی نمیداند، مدعی [خوب دانستن] آن است و هر وقت به او دانش را نسبت دهند، خوشحال میشود!۱۶

علم را مساوی «قدرت» میدانست و «راز پیروزی»:

دانش، سلطنت [و قدرت] است؛ هرکه آن را بیابد، با آن یورش برد، و هر که آن را از دست بدهد، بر او یورش برند.۱۷

از کسانی که ایمان مذهبی را نوزاد خرافات می-دانستند انتقاد میکرد و میفرمود: «ایمان و دانش، دو برادر همزاد و دو دوستند که هیچ گاه از یکدیگر جدا نمیشود.»۱۸ به نوجوانان قریش میفرمود: «ای فرزندان و پسران برادرم! شما [اینک] خردسالان قوم هستید و به زودی بزرگان قومی دیگر می شوید، پس دانش را فرا گیرید؛ و کسی که نمی تواند آن را حفظ کند، بنویسد.۱۹»

پراکنده کاری و باری به هر جهت بودن را در دانش جویی نمی پسندید و تخصص گرایی را سفارش میکرد:

دانش، بیش از آن است که به شمارش آید، پس، از هر چیزی بهترینش را برگیر.۲۰

ارزش هرکس را همسنگ تخصص او میدانست.۲۱

*آداب

از دانشجویان میخواست به خاطر خدا دانش را بیاموزند و به خاطر خدا بیاموزانند:

اگر دانشوران حق دانش را به جای میآوردند، حتماً خداوند و فرشتگان و دین باوران آنان را دوست داشتند؛ اما آنها آن را برای به چنگ آوردن [فقط] دنیا آموختند، پس خداوند بر آنان خشم گرفت و مردمان نیز به آنان اعتنا نکردند۲۲[و مقامشان را ارج ننهادند].

هرگاه با دانشور نشستی، بر شنیدن حریصتر باش تا برگفتن.۲۳

از حق دانشور [بر تو] آن است که زیاده [از اندازه] از او نپرسی …؛ هرگاه نزد او رفتی و دیدی که جمعی حضور دارند، هم بر آنها سلام کن و هم درودی ویژه بر او روا دار؛ برابرش بنشین نه پشت سرش. نه با چشمانت به او اشاره کن و نه با دستت. بسیار مگو: فلانی و فلانی برخلاف گفته ی تو میگویند با نشستن بسیار در نزدش، او را میازار. دانشور نظیر درخت نخل است؛ باید منتظر شد تا خرمایی از آن فرو افتد.۲۴

کسی که با دانشجویان فروتنی کند، با دانشش به سروری خواهد رسید.

دانش انسان معمولی را بالا میبرد و ترک دانش، انسانی را که از منزلت اجتماعی برخوردار است، به زمین میزند.۲۵

از دانشوران میخواست به سان طبیبی دلسوز باشند که مرهمش را در جایی می نهد که سودمند باشد۲۶ [آنها نیز باید دانش خود را در جای واقعی خویش به کار گیرند]. پرسش را برای فهمیدن و دانستن میدانست نه پز دادن.۲۷

میفرمود: «مردی از انصار نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله) آمد و پرسید: “حق دانش چیست؟” حضرت پاسخ داد: “سکوت.”»

سپس؟

گوش فرا دادن.

سپس؟

حفظ کردن.

و آنگاه ای رسول خدا؟

بدان عمل کردن.

سپس؟

آن را گسترش دادن۲۸

به دانشجویان و دانشوران هشدار میداد: «علم، همسایه ی عمل است؛ کسی که آموخت، آن را به کار گیرد. علم فریاد میزند: [به من] «عمل» [کنید]، اگر [کسی که آن را آموخته] به آن پاسخ مثبت دهد، [دانش در وجودش جایگزین میشود]. در غیر این صورت، از او رخت برمیبندد.۲۹»

با یادآوری فایده های گوناگون دانش در پیشرفت مادی و معنوی آدمی، به کسانی که در جا میزنند نهیب میزد:

دانش بیاموز که اگر توانگر باشی، باعث وقار تو خواهد شد؛ و اگر تهیدست باشی، مایه ی درآمد تو.۳۰

*دانشور

برای دانش پژوه، سرافرازی این سرا و رستگاری آن سراست.۳۱

در جست وجوی منزلت [اجتماعی و اقتصادی و …] برآمدم، آن را جز در علم نیافتم. بیاموزید، در هر دو سرا سرور خواهید شد.۳۲

بر شما باد به دانشجویی که باعث پیوند میان دوستان، نشان جوانمردی، هدیه ای در محافل، همراه در سفر و همدم در غربت است.۳۳

پادشاهان، فرمانروایان بر مردماند؛ و دانشوران، فرمانروایان بر پادشاهان.۳۴

دانشور را کسی میدانست که از دانش آموزی خسته نشود.۳۵

دانشور، نیکو پرسد.۳۶

کسی که به دانشوری احترام گذارد، به خدایش احترام نهاده است.۳۷

به دانشوران هشدار میداد: «زشتی دانش، لاف زدن است.»۳۸

آنچه از آتش برگیرند، از آن کاسته نمیشود اما اگر [برای تغذیه اش] هیزم نیابی، آتش فرو می نشیند؛ هم چنین اقتباس، دانش را از بین نمی برد اما تنگ چشمی دانشوران، باعث نابودی اش میشود.۳۹

دانشوران غریباند، زیرا نادانان بسیارند.۴۰

دانشور، [روحیه ی] نادان را میشناسد، زیرا پیش از این، خود نادان بوده است.۴۱

مسئولیت دانشور را پیش از مسئولیت نادان میدانست و میفرمود:

خداوند از نادان تعهد به آموختن دانش نگرفته، مگر آنکه قبلاً از دانشوران تعهد آموزش [به نادانان] را گرفته است.۴۲

دانشور، الگوی مردم است، انحرافش، انحراف دیگران را در پی خواهد داشت. از همین روی میفرمود: «لغزش دانشور، به سان شکستن کشتی است؛ هم خود غرق میشود، و هم سرنشینانش را غرقه میسازد.۴۳»

چون دانشور چشم از جهان فرو پوشد، در اسلام حفرهای پدید می آید که تا روز رستاخیز چیزی آن را پر نمی سازد.۴۴

*آگاهی به همه ی زبان ها

از آن جایی که در چشم انداز تشیع، امام، دانشمندترین فرد بر روی کره خاکی در همه ی زمانها در هدایت انسانها است، یکی از تبلورهای آن، آگاهی وی به تمامی زبان هاست.

امام باقر و صادق (علیه السلام) که در درود آفریدگار بر آنان باد – فرمودند: «هنگامی که امیرمؤمنان(علیه السلام) از کار بصریان فارغ شد، هفتاد نفر از سیاهان نزد وی آمدند. سلام کردند و به زبان خود با او سخن گفتند و وی به زبان آنان به آنان پاسخ گفت.۴۵»

امام صادق(علیه السلام) فرمود: «[یهودیای] از جیب قبایش کتابی بیرون آورد و آن را به امیرمؤمنان داد. امام(علیه السلام) آن را گشود، به آن نگریست و گریست.»

یهودی به وی گفت: «پسر ابوطالب! چه چیزی تو را به گریه انداخت؟ به این کتاب که به زبان سریانی است نگاه کردی، در حالی که تو فردی عربی. آیا دانستی که آن چیست؟» امیرمؤمنان فرمود: «آری. این، نام من است که ثبت شده است.»

یهودی به وی گفت: «نام خود را در این کتاب به من نشان بده و مرا از نام خود به زبان سریانی با خبرکن.»

امیرمؤمنان نامش از در کتاب نشان داد و گفت: نام من «الیا» است.۴۶

ابن مسعود میگوید: من در مسجد پیامبر خدا نزد امیرمؤمنان نشسته بودم که مردی فریاد زد:

«چه کسی مرا به سوی فردی که از او دانش فرا گیرم، راهنمایی میکند؟» و گذشت.

به وی گفتم: «ای مرد! آیا سخن پیامبر خدا را نشنیده ای که فرمود: “من شهر دانشم و علی، دروازه ی آن است”؟»

گفت: «آری.»

گفتم: «کجا میروی؟ این، علی بن ابی طالب است.»

مرد برگشت و دو زانو در برابر علی(علیه السلام) نشست.

علی(علیه السلام) به وی فرمود: «از کدام شهر هستی؟»

پاسخ داد: «از اصفهان.»

علی فرمود: «بنویس» و به وی املا کرد … .

مرد گفت: «ای امیرمؤمنان! بیشتر برایم توضیح بده.»

حضرت به زبان [فارسی و گویش] اصفهانی فرمود: «اروت این وس»، یعنی: برای امروزت همین بس است.۴۷

اباصلت هروی میگوید: «امام رضا(علیه السلام) با مردم به زبان خود آنان سخن میگفت و سوگند به خدا، فصیحترین مردم به هر زبان و گویش بود.»

روزی به ایشان گفتم: «ای پسر پیامبر خدا! من از آگاهی شما به این زبان ها، با این اختلاف های زبانی در شگفتم.»

فرمود: «ای اباصلت! من حجت خدا بر مردم هستم و خداوند، کسی را که به زبان مردم آگاهی نداشته باشد، حجت بر آنان قرار نمیدهد. آیا سخن امیرمؤمنان به گوش تو نخورده که فرمود: “به ما فصل الخطاب داده شده است.” و آیا فصل الخطاب، جز آگاهی از زبان-هاست؟!۴۸»

*ریاضیات

زر بن حبیش میگوید: «دو نفر نشسته بودند و غذا می-خوردند یکی از آنان پنج قرص نان داشت و دیگری سه قرص نان. وقتی سفره انداختند، کسی نزد آنان آمد و سلام کرد. گفتند: بنشین و غذا بخور.»

مرد نشست و با آن دو خورد و همه ی هشت قرص نان را خوردند. آن مرد برخاست و در هنگام رفتن، هشت درهم نزد آن دو گذاشت و گفت: «این در مقابل نانی است که از شما خوردم از غذایتان بهره بردم.»

آن دو [بر سر تقسیم درهم ها] با هم کشمکش کردند. دارنده ی پنج قرص نان گفت: «پنج درهم از آن من، و سه درهم از آن توست.» دارندهی سه قرص نان گفت: «جز این که پول بین ما به نصف تقسیم شود، به چیز دیگری راضی نیستم.»

شکایت نزد امیرمؤمنان علی بن ابی طالب(علیه السلام) بردند و داستان خود را برای وی نقل کردند. علی(علیه السلام) به آن که سه قرص نان داشت گفت: «دوست تو آنچه را [حق تو] بوده، به تو داده است و نان او بیشتر از نان تو بوده است. بیا و به همین سه درهم راضی باش.»

گفت: «هرگز! جز به حق خالص، از او راضی نخواهم شد.»

علی فرمود: «در حق خالص، به تو بیش از یک درهم نمی-رسد و او هفت درهم میبرد.»

مرد گفت: «پناه بر خدا، ای امیرمؤمنان! او سه درهم میدهد و من راضی نمیشوم و حتی تو هم توصیه کردی که من بپذیرم و من باز هم راضی نشدم. حال به من می-گویی که در حق خالص، نباید جز یک درهم به من برسد؟!»

علی فرمود: «دوست تو، سه درهم را بر پایهی مصالحه به تو داد؛ ولی تو گفتی: من جز به حق خالص، راضی نیستم. و طبق حق خالص، جز یک درهم، مال تو نیست.» مرد گفت: «دلیل آن را طبق حق خالص به من بفهمان تا بپذیرم.»

علی فرمود: اگر هر یک از هشت قرص نان – که شما خوردهاید – سه قسمت شود، بیست و چهار میشود. حال، اگر یکی از شما بیشتر یا کمتر خورده باشد، معلوم نیست. پس در خوردن مساوی هستید!»

گفت: «آری.»

فرمود: «تو هشت سهم خوردی، در حالی که نه سهم داشتی و دوست تو هشت سهم خورده، در حالی که پانزده سهم داشته است؛ یعنی هشت سهم خودش را خورده و هفت سهمش باقی مانده است و آن شخص سوم [فقط] یک سهم از نه سهم تو را خورده است. بنابراین، یک درهم از آن تو میشود در برابر یک سهمت؛ و هفت درهم از آن او میشود در برابر هفت سهمش،

مرد گفت: اکنون راضیام.۴۹»

  • شخصی از ایشان پرسید:

چه عددی بر ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷، ۸، ۹، ۱۰ قابل تقسیم است؟

حضرت در حالی که سوار اسب خود بود، بی درنگ فرمود:

روزهای سال را، در روزهای هفته ضرب کن.

آن گاه اسب خود را تاخت و رفت.

در آن زمان، معروف بود که تعداد روزهای سال ۳۶۰ است. اگر ۳۶۰ را در ۷ ضرب کنیم، حاصل ضرب آن ۲۵۲۰ خواهد بود که به تمام این اعداد قابل قسمت است و باقی نمیآورد.۵۰

  • سه نفر دارای ۱۷ شتر بودند. خدمت حضرت رسیدند و از وی خواستند که شترها را میان آنان به نسبت یک دوم و یک سوم و یک نهم تقسیم کند، بدون آنکه شتری کشته شود.

حضرت دستور دادند: یک شتر بر شترها افزودند که مجموع آنها ۱۸ شتر شد. سپس نصف ۱۸ شتر – یعنی ۹ شتر – را به کسی که یک دوم میخواست داد. از ۹ شتر باقی مانده، ۶ شتر به کسی که یک سوم میخواست داد، و ۲ شتر به کسی که یک نهم میخواست. مجموع ۹، ۶، ۲ شتر میشود ۱۷ شتر. سپس حضرت شتر خود را هم برداشت.

*فیزیک

هنگامی که کنار نهر فرات نشسته بود، در دستش چوبی بود که آن را بر آب میزد. فرمود: «اگر میخواستم، میتوانستم برای شما از آب، نور و آتش ایجاد کنم.»۵۱

امام مضمون سخنش را روشن نکرده و مطلب را به شکل رمز بیان فرموده است؛ چون خردها در آن زمان، بیش از این را برنمیتابیدند. در کلام آن حضرت که فرمود: از آب، نور و آتش برایتان ایجاد میکردم، دلالت ظریفی بر نیروی موجود در آب است که میتوان از آن نور (برق)، و آتش (نیروی حرارتی) ایجاد کرد. اگر ژرفنگری کنیم، درمی یابیم که آب از دو عنصر هیدروژن و اکسیژن به وجود آمده است که اولی قابل احتراق و تولید نور است، و دومی به احتراق کمک و حرارت ایجاد میکند.

افزون بر این، در آب طبیعی به نسبت دو به ده هزار، آب سنگین (D2O) وجود دارد که آن را به منبعی برای هیدروژن سنگین – که از آن به «دوتریوم» یاد میشود و با D نمایش داده میشود – تبدیل میکند و این نمونه، پایه ی اصلی در ترکیب بمب هیدروژنی است که بر پایه ی ترکیب دو اتم دوتریوم برای تشکیل هلیوم است و البته نیروی به دست آمده از این ترکیب – که منشأ آن نیروی خورشید است – هزاران بار بر نیروی به دست آمده از بمب اتمی – که بر پایه ی اورانیوم است – افزون-تر است. برای درک بیشتر موضوع، یادآوری میشود که محصول یک گرم هلیوم – که از ترکیب دوتریوم به دست می آید – نیرویی معادل ۶۷۵ میلیون میلیارد ارگ _ (دویست هزار کیلو وات ساعت) است.۵۲

  • میفرمود: هر شنونده ای غیر از او [خدا]، از شنیدن «صداهای زیر» ناشنواست، و «صدای بم» او را ناشنوا میسازد.۵۳

دانش جدید، امکان بهره گیری از امواج صوتی را فراهم آورده است.

گوش انسان، توان گیرایی مقدار معینی از امواج صوتی را دارد که بین پانزده موج در ثانیه تا پانزده هزار موج باشد و اگر کمتر از این باشد، گوش ما قادر به شنیدن نیست؛ چنانکه اگر تعداد امواج، افزونتر از پانزده هزار باشد، باز هم گوش ما نمیتواند آن را بشنود. شاید مقصود کلام آن حضرت که فرمود: «لطیف الاصوات» (صداهای زیر) و «کبیر الاصوات» (صداهای بم)، همین باشد. شایسته ی یادآوری است که جدیدترین نظریه ی فیزیکی در این مورد، این است که تعداد امواج صوتی قابل درک برای گوش انسان، بین ۲۰ تا ۲۰۰۰۰ بار در ثانیه است؛ یعنی متفاوت با نظریه ی پیشین که آن را بین ۱۵ تا ۱۵۰۰۰ در ثانیه میدانست.۵۴

  • هر بیننده ای جز او [خداوند]، در [دیدن] رنگ های نهان و اجسام بسیار ظریف، نابیناست.۵۵

بسیاری از حیوانات، رنگها را نمی بینند، بلکه تنها رنگ سفید و سیاه را میبینند؛ اما انسان، هفت رنگ لطیف قابل دید را که امواج آنها بین ۴/. میکرون (بنفش) تا ۸/. میکرون (قرمز) است، میبیند ولی قادر به دیدن رنگهایی که طول موج آنها از این محدوده بیرون باشد (از قبیل اشعهی ماورای بنفش و اشعه ی مادون قرمز) نیست. بنابراین، قدرت بینایی انسان محدود است اما خداوند متعال، هر جسم و هر رنگ را با هر نوع و لطافت میبیند و به قدرت اوست که زنبور عسل، توان تشخیص هفت رنگ سفید متفاوت را دارد که انسان، همه ی آنها را یک رنگ (سفید) میبیند. زنبور عسل، با این قدرت چشمگیر، میتواند در حال پرواز ، انواع گلها را تشخیص بدهد.۵۶

*اتم شناسی

میفرمود: «[خداوند] گردهم آورنده ی متفرقه ای اشیا و پراکندهساز کنار هم آمدههای آن است. پراکنده های آن پراکنده ساز آن، و گردهم آمده های آن برگردهم آورنده ی آن دلالت میکند؛ و این، مفهوم سخن خداوند است که میفرماید: «و از هر چیزی دو گونه (نر و ماده) آفریدیم. امید که شما عبرت گیرید.»۵۷

اما جمادات، او به قدرت خود، آنها را نگه داشته است و به هم پیوسته های آنها را حفظ کرده تا از هم نگریزند و از هم گریزان های آنها را نگه داشته تا به هم نچسبند.۵۸

برگرفته از نشریه پیام زن، شماره ۲۲۱-۲۲۲، صفحه ۶۸

پی نوشت:

  1. مسند الامام علی(ع)، ۷/۳۰۹٫
  2. الامالی (مفید) /۲۳۶؛ بحار الانوار۳۲/۳۵۰؛ مناقب آل ابی طالب۱/۳۱۱٫
  3. شرح اصول کافی ۵/۱۸۶؛ الطرائف /۵۰۹؛ عیون الحکم و المواعظ/۴۱۶؛ مناقب ال ابی طالب۱/۳۱۸٫
  4. غرر الحکم، ح۵۳۶٫
  5. همان، ح۱۲۷۷٫
  6. همان، ح۳۸۲۶٫
  7. همان، ح۹۷۵۵٫
  8. همان، ح۱۰۶۸۴٫
  9. همان، ح۵۰۴۸٫
  10. همان، ح۷۴۲۲٫
  11. همان، ح۸۲۴۴٫
  12. همان، ح۱۰۸۰۷٫
  13. همان، ح۴۵۳٫
  14. قرآن کریم، مجادله، آیهی۱۱؛ مسند الامام علی(ع)، ۱/ .۳٫
  15. خصال، ۶۱۴٫
  16. بحار الانوار، ۱/۱۸۵؛ عیون الحکم و المواعظ/۳۸۷؛ منیه المرید/۷۲٫
  17. شرح نهج البلاغه، ۲۰ /۳۱۹٫
  18. میزان الحکمه، ۴/۳۱۹٫
  19. مسند الامام علی(ع)، ۱/۴۸٫
  20. عیون الحکم و المواعظ، ۵۴٫
  21. نهج البلاغه، حکمت۷۸٫
  22. بحار الانوار، ۲/۳۷٫
  23. الاختصاص/ ۲۴۵؛ بحار الانوار ۲/۴۳؛ محاسن ۱/۲۳۳؛ مشکاه الانوار /۲۳۷٫
  24. بحار الانوار ۲/۴۳؛ عده الداعی /۷۱؛ محاسن ۱/۲۳۳٫
  25. بحار الانوار، ۷۵/۶٫
  26. همان، ۲/۵۲٫
  27. کنز العمال، ۱۰/۲۴۷٫
  28. اصول کافی، ۱/۴۸؛ خصال /۲۸۷٫
  29. شرح مائه کلمه، ۶۵؛ عده الداعی، ۶۹؛ عیون الحکم و المواعظ، ۵۸٫
  30. غرر الحکم، ح۲۳۳۱٫
  31. همان، ح۷۳۴۹٫
  32. بحار الانوار، ۶۶/۳۹۹؛ مستدرک الوسائل، ۱۱/۱۹۲٫
  33. کنز الفوائد، ۱۴۷٫
  34. شرح نهج البلاغه،۲۰/۳۰۴٫ مستدرک الوسائل ۱۷/۳۱۶٫
  35. غرر الحکم، ح۱۳۰۳٫
  36. همان، ح۷۶۷۴٫
  37. همان، ح۸۷۰۴٫
  38. همان، ح۵۷۸۴٫
  39. همان، ح۱۳۸۰۳٫
  40. همان، ح۱۳۹۱۸٫
  41. همان، ح۱۷۷۹٫
  42. جلوه های حکمت، ۴۱۷٫
  43. بحار الانوار۲/ ۵۸؛ شرح نهج البلاغه ۲۰/۳۴۳؛ عیون الحکم و المواعظ /۲۷۶٫
  44. اصول کافی ۱/۳۷؛ عیون الحکم و المواعظ /۷۰؛ مشکاه الانوار /۲۳۷؛ وسائل الشیعه (چ آل البیت) ۱۲/۲۱۴٫
  45. دانشنامه ی امیرالمؤمنین بر پایهی قرآن، حدیث و تاریخ ۱۰/۲۸۱٫
  46. همان ۱۰/۲۸۲٫
  47. همان.
  48. همان۱۰/۲۸۳٫
  49. همان ۱۰/۳۲۲-۳۲۴٫
  50. کشکول شیخ بهایی۲/۴۲٫
  51. دانشنامهی امام علی، ۱۰/۳۲۶٫
  52. فیزیک (تألیف: هالیدی و رزنیک؛ ترجمه: گلستانیان و بهار) ۲/۹۵؛ به نقل از دانشنامهی امام علی۱۰/۳۲۵٫
  53. بحار الانوار ۴/۳۰۹؛ نهج البلاغه، خ۶۴٫
  54. دانشنامه ۱۰/۳۲۵٫
  55. بحار الانوار۴/۳۰۹؛ نهج البلاغه، خ۶۴٫
  56. دانشنامه۱۰/۳۲۵٫
  57. قرآن کریم، ذاریات، آیهی ۴۹؛ دانشنامهی امیرالمؤمنین بر پایهی قرآن حدیث و تاریخ ۱۰/۳۱۹٫

همان.