فرهنگ و تمدن شیعه » میراث علمی فرهنگی شیعه » ادبیات »

نوآورى هاى شیخ رضى در علم صرف

چکیده

علماى شیعه در دانش ادبیات عرب تأثیرات فراوانى ایجاد کرده اند، یکى از این تأثیرات، نوآورى هاى علما در دانش صرف است که توسط شیخ رضى الدین محمدبن حسن استرابادى، معروف به «فاضل رضى» و «شارح رضى» و ملقب به «نجم الائمه» و «رضى الدین»، عالم امامى، ادیب و نحوى شیعى قرن هفتم انجام گرفته است؛ این عالم وارسته با نبوغ سرشارى که در ادبیات عرب، خصوصاً علم صرف داشته، به ابتکارات و نوآورى هاى متعددى در این علم دست زده است. این مقاله به روش توصیفى- تحلیلى است و با تتبعى که در منابع کتاب خانه اى انجام داده، به نتایج زیر دست یافته است. شیخ رضى در موارد متعددى از علم صرف، مانند: تعریف بنا کلمه، تعریف علم صرف، ساختار علم صرف، استعمال هاى باب هاى ثلاثى مزید، ادغام، تفکیک معناى مشارکت در باب استفعال و تفعل، نوآورى معنایى در باب استفعال و تفعل، ارجاع تعدد معنا به وحدت معنا و نوآورى در رابطه حروف حلقى و فتحه عین مضارع به نوآورى و ارائه نظریات مختلف پرداخته است.

مقدمه

براى بررسى نظریات و نوآورى هر عالمى رجوع به تألیفات وى یکى از مهم ترین منابع است و براى دستیابى به نوآورى هاى شیخ رضى، در علم صرف، آنچه در اختیار بوده، کتاب گرانبهاى شرح شافیه ابن حاجب است؛ البته جناب ابن حاجب (ت ۶۴۶) در تألیف کتاب شافیه روش جدیدى در ساختار علم صرف ابداع نمودند که با تألیفات علماى قبل از ایشان کاملا متفاوت است و خود این تألیف یک نوآورى در ساختار علم صرف است. شیخ رضى (ت ۶۸۸) در شرح کتاب، با دیدگاه جدید و مستدل خود، ساختار جدید دیگرى براى مباحث صرفى ارائه مى دهد و به ساختار ابن حاجب نقدهاى متعددى وارد نموده است که در جاى خود مطرح خواهد شد.

شناخت شیخ رضى

رضى الدین محمدبن حسن استرابادى (درگذشته ۶۸۸ ق)، معروف به «فاضل رضى» و «شارح رضى»، و ملقب به «نجم الائمه» و «رضى الدین»، عالم امامى، ادیب و نحوى شیعى قرن هفتم است.

تاریخ ولادت او معلوم نیست؛ اما از نسبت او به استرآباد، چنین برمى آید که او در این شهر زاده شده یا در آن جا زیسته است؛ اما بى شک وى در نجف اشرف سکونت داشته است؛ زیرا خود در شرح الکافیه، تصریح کرده است که کتاب را در آستان غروى (مرقد حضرت على علیه السلام در نجف) به پایان رسانده است. برخى احتمال داده اند مراد از آستان غروى، شهر مدینه باشد.

ثبت نشدن شرح حال وى در مصادر قدیمى، باعث شده که در سال وفات او اختلاف شود، به نحوى که برخى آن را سال ۶۸۴ و برخى ۶۸۶ ق. نوشته اند؛ اما در آخر نسخه شافیه مورخ ۷۵۷ ق. تصریح کرده که کتاب در ۶۸۸ ق. به پایان رسیده است و این نکته ثابت مى کند شیخ رضى الدین، دست کم تا این زمان زنده بوده است.

مذهب شیخ رضى

درباره مذهب وى اختلاف اساسى وجود ندارد، از میان منابع متأخر اهل سنت، طاش کوپرى زاده به تشیع او اشاره نموده و نکته اى از عقاید کلامى منسوب به او را نقل کرده است.[۱]

محمدباقر موسوى خوانسارى نیز وى را یکى از نوادر روزگار، شگفتى هاى زمان و باعث افتخار عجم بر عرب و شیعه بر سایر فرقه هاى اسلامى دانسته است.[۲]

نوآورى هاى شیخ رضى در علم صرف

شیخ رضى نظرات خود را در ضمن شرح دادن متن کتاب، به صورت هاى مختلف ارائه نموده است؛ گاه بدون این که ابن حاجب در آن موضوع، مطلبى گفته باشد، شیخ رضى نظر خود را بیان کرده است؛ مانند تعریف بنا یا تعریف تعدیه در باب افعال و گاه در مقام نقد کلام ابن حاجب یا نقد عالمى دیگر، نظرش را مطرح مى نماید و گاه هنگام توضیح متن، نظرش را بیان کرده که این اختلافات، دستیابى به نظرات وى را دچار مشکل نموده و مطالعه دقیق کتاب را مى طلبد؛ از سوى دیگر براى اثبات نو بودن هر نظریه اى، اطلاع از نظر عالمان گذشته در آن علم، ضرورت دارد، که در این پژوهش تألیفات علماى بزرگ و صاحب نظر در علم صرف در علم صرف مورد توجه قرار گرفته است؛ از جمله: الکتاب جناب سیبویه (ت ۱۸۰)، التصریف مازنى (ت ۲۴۷) متن آن در کتاب المصنف ابن جنى آمده است-، الممتع فى التصریف ابن عصفور (ت ۶۶۹)، المقتضب مبرد (ت ۲۸۵) و المنصف ابن جنى (ت ۳۹۲).

در این جا به مهم ترین نظریات و نوآورى هاى شیخ رضى پرداخته مى شود.

  1. نوآورى در ارائه تعریف بنا کلمه

یکى از ویژگى هاى شیخ رضى دقت در تبیین صحیح اصطلاحات علم صرف است و به منظور پیشبرد مباحث صرفى براى واژگان اختصاصى این علم تعریف دقیقى ارائه نموده و برخى ویژگى هاى آن ها را بیان کرده است. درباره واژه «بنا کلمه» علما قبل از ایشان بحث أبنیه الاسما و الافعال را در ابتداى کتب خود مطرح کرده و به تفصیل وارد مباحث آن شده اند؛ اما براى خود واژه بنا کلمه تعریفى ارائه نداده اند؛ مانند کتاب «الممتع فى التصریف» ابن عصفور، «التصریف» مازنى، «المنصف» ابن جنى، «الکتاب» سیبویه، «المقتضب» مبرد، و تعریفات بنا کلمه غالباً مربوط به بعد از شیخ رضى است و ایشان بنا کلمه را چنین تعریف کرده است:

«المراد من بنا الکلمه ووزنها وصیغتها، هیئتها التى یمکن أن یشارکها فیها غیرها وهى، عدد حروفها المرتبه وحرکاتها المعینه وسکونها مع اعتبار الحروف الزائده والأصلیه کل فى موضعه».[۳]

شیخ رضى در این تعریف ابتدا دو واژه «وزن و صیغه» را به عنوان مرادف کلمه بنا ذکر مى کند، سپس بنا را به عنوان یک هیئت براى کلمه توصیف مى نماید که کلمات دیگر در آن هیئت مشارکت دارند و در تعریف بنا کلمه مى فرماید: بنا، هیئتى است شکل گرفته از تعدادى حروف با ترتیب داراى حرکات و سکون معین و توجه به حروف زائد و اصلى آن که هریک در جاى خود باشند، مانند: «رَجُلٌ، رَجُلًا، رَجُلٍ» یک بنا دارند و مانند: «جَمَلٌ و ضَرَبَ» یک بنا دارند؛ زیرا تغییرات حرف آخر، در هیئت کلمه دخالت ندارد و باعث تغییر در بنا کلمه نمى شود.

  1. نوآورى در تعریف علم صرف

تعریف ارائه شده از سوى شیخ رضى نسبت به تعریف قدما پیشرفته تر و به نکات لازم در تعریف، که بازگوکننده مسائل تصریف باشد توجه شده، البته ایشان تعریف مورد نظر خود را تحت عنوان نظر متأخرون ارائه داده است و مى فرماید:

«أن التصریف علم بأبنیه الکلمه و بما یکون لحروفها من أصاله و زیاده و حذف و صحه و إعلال و إدغام و إماله، وبما یعرض لآخرها مما لیس بإعراب ولا بنا من الوقف و غیر ذلک».[۴]

ابتدا نسبت به اثبات این تعریف از سوى رضى لازم است نکاتى مورد توجه قرار گیرد:

شیخ رضى این تعریف را پس از ذکر تعریف دیگران و در پایان بحث تعریف، ارائه نموده و هیچ نقد و اشکالى بر آن وارد نکرده و از طرف دیگر ویژگى هایى را که در نقد بر تعریف  دیگران مورد توجهش بوده به منظور رفع آن اشکالات، در این تعریف لحاظ کرده است.

تعریف رضى از سه بخش تشکیل شده: یکى «أبنیه الکلمه» که مربوط به ساختن کلمه براى معناى جدید است و قسمت اعظم مباحث مهم صرفى را دربر مى گیرد؛ مانند ساختن ماضى، مضارع، امر، مشتقات هشت گانه؛ بخش دوم: تغییرات لفظى در حروف کلمه که شامل بحث هاى اعلال و ادغام و صحیح و معتل و زائد و اصلى و حذف مى شود و سوم تغییرات مربوط به حرف آخر کلمه غیر از اعراب و بنا، که شامل مباحث وقف و التقاى ساکنین در دو کلمه، ادغام در دو کلمه مى شود. براى روشن شدن دقت نظر و برترى تعریف رضى لازم است تعریف دیگران مطرح و نقد آن ها توسط شیخ رضى ارائه شود:

جناب ابن حاجب در شافیه مى فرماید: «التصریف علم بأصول تعرف بها احوال أبنیه الکلم التى لیست بإعراب».[۵]

الف) نقدهاى شیخ رضى به تعریف ابن حاجب

  1. ذکر قید «علم» در تعریف تصرى، «علم بأصول تعرف بها» لازم نیست؛ زیرا خود اصول تصریف هستند نه علم به آن ها.
  2. قید «احوال» در تعریف، «أحوال أبنیه الکلم» مربوط به مسائل فرعى بنا کلمه است و مباحث مهم و اصلى علم صرف را خارج مى کند؛ از قبیل ساختن ماضى، مضارع و امر، اسم فاعل و سایر مشتقات هشت گانه، تصغیر و نسبت، مربوط به حالات کلمه، مربوط به مسائل فرعى صرف است از قبیل اعلال و ادغام و تخفیف و حذف.
  3. ذکر قید «التى لیست بإعراب» لازم نیست؛ زیرا اعراب مربوط به آخرین حرف کلمه است و این مسئله از واژه أبنیه الکلمه در تعریف، فهمیده مى شود؛ چراکه بناى کلمه مربوط به حروف کلمه غیر از حرف آخر است و تغییراتى را شامل مى شود که مربوط به حرف آخر نیست.[۶]

تعریف دیگر بنا بر حکایت سیبویه از قدما: «التصریف هو أن تَبنَى من الکلمه بنا لم تَبنِهِ العرب على وزن ما بَنَتْهُ ثم تعمل فى البنا الذى بَنَیْتَهُ ما یَقْتضِیه قیاسُ کلامهم»[۷] و نزدیک به این مضمون از ابن جنى [۸] و علما دیگر است.

ب) نقدهاى شیخ رضى به سیبویه

ایشان مى فرماید این نوع تعریف مربوط به مسائل تمرین در علم صرف است و گویاى علم تصریف نیست.[۹]

  1. نوآورى در ساختار علم صرف

درباره ساختار مباحث علم صرف، علماى قبل از ابن حاجب و رضى تصویر کامل و مناسبى از آن ارائه نداده اند، و قبل از ارائه ساختار جدید شیخ رضى نگاهى به نظرات علما قبل از ایشان مى اندازیم.

جناب سیبویه، ابن جنى و مازنى در تدوین کتاب هاى خود به بیان روش ساختار و مباحث علم صرف نپرداخته اند و بحثى از آنان مطرح نمى شود؛ اما برخى دیگر روش خود را ذکر نموده اند که به بررسى آن ها مى پردازیم:

الف) جناب ابن عصفور در کتاب «الممتع فى التصریف» مباحث علم صرف را به دو قسم تقسیم نموده، یک قسم مباحث مربوط به تغییرات کلمه براى رسیدن به معانى مختلف، که مسائل اصلى علم صرف را دربرمى گیرد.

قسم دوم، مباحث مربوط به تغییرات لفظى کلمه، مانند قَوَلَ مى شود قَالَ، که جایگاه این مباحث را در علم صرف دانسته و آن را به چهار نوع تقسیم کرده: ۱. نقص، مانند عِدَه، به حذف واو، ۲. قلب، در مثل باع، ۳. ابدال در مانند اتعد، ۴. نقل، در مثل قُلت (نقل ضمه به فاالفعل).

سپس ایشان مبناى ساختار تمام مباحث صرفى را براى شناخت کلمه، بر مبناى «حرف زائد و اصلى» قرار داده و کتاب صرفى خود را بر اساس حرف زائد و اصلى تدوین کرده و چهار نوع تغییرات لفظى فوق الذکر را در این چهارچوبه تبیین نموده است.[۱۰]

نقد: در این مبنا مطلبى درباره مباحث اساسى علم صرف و قواعد کلى آن، مانند ساخت ماضى و مضارع و امر، مشتقات هشت گانه، ارائه نمى شود، بلکه تحلیل کلمات به صورت جزئى و واژه نگرى پرداخته شده و تکرار مطالب را به دنبال دارد که در کتاب ایشان مشهود است.

ب) جناب ابن حاجب ساختار مباحث صرف را بر اساس چهار محور تنظیم نموده:

محور اول: «وقد تکون للحاجه»، تغییرات در کلمه گاه براى احتیاج به معناى جدید است و مباحث آن را بدین شرح بیان کرده است: «ماضى، مضارع، امر و اسم فاعل، اسم مفعول، صفت مشبهه، افعل تفضیل، مصدر، اسم زمان، اسم مکان، اسم آلت، مصغر، منسوب، جمع، التقا ساکنین، ابتدا و وقف».

محور دوم: «وقد تکون للتوسع»، گاه تغییرات در کلمه براى توسعه دادن در الفاظ عربى است و مباحث این بخش عبارت اند از: «اسم مقصور، اسم ممدود و ذى الزیاده».

محور سوم: «وقد تکون للمجانسه»، گاه تغییرات در کلمه براى همجنس نمودن حرکات و حروف کلمه است و مشتمل بر یک مبحث است به نام «إماله».

محور چهارم: «وقد تکون للاستثقال»، گاه تغییرات براى رفع ثقالت است و مباحث آن عبارت انداز:

«تخفیف همزه، اعلال، ابدال، ادغام و حذف».[۱۱]

نقد: شیخ رضى به ساختار ابن حاجب اشکالات متعددى وار نموده، مى گوید:

در محور اول، جناب ابن حاجب مباحث مربوط به تغییرات لفظى را داخل در تغییرات معنایى کرده، از جمله، مباحث التقاء ساکنین و ابتدا و وقف، که از مباحث فرعى صرف هستند و نیز ذکر مصدر، که اساساً در تغییرات داخل نیست و اساس ساخت کلمه است، تمام آن موارد را در محور اول داخل کرده است.[۱۲]

جناب ابن حاجب محور دوم را براى توسعه در الفاظ عربى دانسته، مواردى را که ذکر کرده براى ساخت معناى اصلى کلمات است نه توسعه در کلمات؛ مثلًا الف مقصور گاه براى اعلال در آخر کلمه است؛ مانند اسم مفعول معتل اللام از ثلاثى مزید و نیز اسم زمان و مکان و مصدر میمى آن که در آخرشان الف مقصوره است؛ ولى از کلمات اصلى علم صرف هستند یا الف ممدوده در مصادر معتل اللام از باب هاى افعال و مفاعله و افتعال که از کلمات اصلى صرف هستند نه براى توسعه در الفاظ و همچنین در أفعل تفضیل که مؤنث آن بر وزن فُعلَى است و الف مقصوره دارد یا مؤنث أفعل وصفى بر وزن فعلًا که الف ممدوده دارد.

در تمام این موارد هیچ یک براى توسعه در الفاظ عربى نیست؛ لذا طرح ساختار ایشان کامل نیست. از طرف دیگر حروف زائد در کلمه صرفاً براى توسعه نیست، بلکه حروف زائد گاه براى معناى جدید به کلمه اضافه مى شوند؛ مثل الف، میم، واو از حُرف زائد براى ساختن اسم فاعل و اسم مفعول یا سایر اسم هاى دیگر لذا هر زائدى براى توسعه در لفظ نیست.[۱۳]

نقد به محور سوم این که تغییر دادن حرفى براى إماله، یک نوع تغییر در حروف است و مثل سایر تغییرات فرعى مربوط به حروف کلمه است؛ لذا این بحث یک محور مستقل محسوب نمى شود.

ج) ساختار مباحث علم صرف از دیدگاه رضى داراى ویژگى هایى است که یک نوآورى در این موضوع است، ایشان ساختار علم صرف را به سه محور تنظیم نموده است:

محور اول: «أبنیه الکلمه» منظور اصول و قواعدى است براى تغییر در ساخت کلمه براى رسیدن به معناى جدید، که شامل مباحث اصل علم صرف مى شود و عبارت اند از: «بنا ماضى، مضارع، امر، أبنیه اسم فاعل، اسم مفعول، صفت مشبهه، افعل تفضیل، اسم زمان، اسم مکان، اسم آلت، مصغر، منسوب، جمع».[۱۴]

محور دوم: «أحوال أبنیه الکلمه»، حالات بنا کلمه از نظر رضى دربرگیرنده مباحثى است که مربوط به تغییرات حروف کلمه است و تأثیرى در ایجاد معناى جدید ندارد و آن ها عبارت اند از:

«ابتدا، إماله، تخفیف همزه، اعلال، إبدال، حذف، ادغام در یک کلمه، التقا ساکنین در یک کلمه».[۱۵]

محور سوم: «التى لیست بأبنیه ولا أحوال أبنیه»، تغییراتى که عارض بر کلمه مى شوند و براى رفع اضطرار هستند، لذا نه در تغییرات براى ایجاد معناى جدید دخالت دارند و نه در تغییرات لفظى کلمه و مباحث این محور عبارت اند از: وقف، التقاء ساکنین در دو کلمه، ادغام در دو کلمه.

  1. نوآورى در استعمال باب هاى ثلاثى مزید

شیخ رضى درباره استفاده از باب هاى ثلاثى مزید یک ملاک اساسى را قائل شده اند که علما قبل از ایشان به این ملاک اشاره اى نکرده اند و آن ملاک عبارت است از «استعمال در کلام عرب» و براى اثبات معانى باب ها به آن استناد مى نماید و مى گوید:

استعمال باب هاى ثلاثى مزید قیاسى نیستند و براى کاربرد هر فعل در یکى از باب هاى ثلاثى مزید، لازم است آن فعل در کلام عرب استعمال شده باشد؛ یعنى از نظر لفظى، باب هاى ثلاثى مزید سماعى هستند، و از نظر معنا نیز سماعى هستند، بدین معنا که لازم است آن باب در آن معناى معین، استعمال شده باشد.[۱۶]

بنابراین نمى توانیم ظَرُفَ یا نَصَرَ را به باب افعال ببریم و بگوییم اظرَفَ یا انصَرَ و نیز لفظ اذهَبَ را که به معناى تعدیه استعمال مى شود، نمى توانیم به معناى سلب بگیریم؛ یعنى انجام نشدن رفتن؛ زیرا آن را به معناى سلب در کلام عرب استعمال نکرده اند یا به معناى تعریض نیز استعمال نشده است.[۱۷]

  1. نوآورى در بحث ادغام

اکثر علما در تعریف ادغام از کلماتى استفاده کرده اند که شیخ رضى با دقت نظر خود آن ها را مورد نقد قرار داده است، براى تحلیل و بررسى نظر علما برخى از تعریف ها را ذکر مى کنیم:

  1. ابن عصفور مى نویسد: «الإدغام هو رفعُک اللسانَ بالحرفین رفعهً واحدهً و وضعُک إیاه بهما موضعاً واحداً و هو لا یکون إلا فى المثلَین أو المتَقاربَین».[۱۸]
  2. مبرد نیز گفته است: «اعلم أن الحرفین إذا کان لفظُهما واحداً فسکن الأول منها فهو مدغم فى الثانى».[۱۹]
  3. ابن حاجب مى نویسد: «الإدغام أن تأتى بحرفین ساکنٍ فمتحرکٍ من مخرج واحدٍ من غیر فصلٍ و یکون فى المثلین والمتقاربین».[۲۰]

شیخ رضى ابتدا درباره ادغم متقاربین یک اشکال اساسى مطرح مى کند و درباره ادغم متقاربین مى گوید، ادغام متقاربین امکان ندارد انجام شود، مگر درصورتى که به متماثلین تبدیل شود؛ زیرا ادغام در یک مخرج اتفاق مى افتد و متقاربین دو حرف هستند و دو مخرج دارند و ممکن نیست از یک مخرج ادا شوند مگر به مثلین تبدیل شوند.

نقد دیگر شیخ رضى به واژه «حرفین» است که در تعریف ادغام استفاده شده است و مى گوید: براى ادغام کردن، دو حرف داشتن معنا ندارد؛ زیرا ادغام در دو حرف شکل  نمى گیرد، بلکه ادغام از نظر من، ادا کردن یک حرف قوى است با اعتماد بر مخرجش، ازطرف دیگر بیان یک حرف ساکن و یک حرف متحرک در انجام ادغام قابل قبول نیست و توجیه مناسبى ندارد؛ زیرا تعبیر به یک حرف ساکن و یک حرف متحرک دوئیت را به دنبال دارد.

نقد دیگر آن که برخى از یک طرف مى گویند در ادغام یکحرف ساکن و یکى متحرک به هم مى رسند و از طرف دیگر مى گویند بدون فاصله ادا مى شوند، این دو جمله متناقضین هستند زیرا براى این که دو حرف پشت سر هم تلفظ شوند باید از یکدیگر جدا باشند و فاصله داشته باشند؛ اما از آن طرف مى گویید بدون فاصله ادا شوند، این همان تناقض است.[۲۱]

  1. نوآورى در تفکیک معناى مشارکت و تعدیه در باب مفاعله

علما قبل از رضى قائل هستند که باب مفاعله در معناى مشارکت، متعدى است. ابن جنى گفته است: «أما فاعلتُ فأکثر ما یجى من اثنین … ولا تکاد تراه إلا متعدیاً»[۲۲] و نزدیک به همین عبارت را ابن عصفور نیز ذکر کرده است،[۲۳] شیخ ابن حاجب نیز به متعدى بودن مفاعله در معناى مشارکت تصریح مى کند و مى گوید: «و فاعل لنسبه أصله الى أحد الأمرین متعلقاً بالآخر للمشارکه صریحاً فیجى العکس ضمناً».[۲۴] در کلام ایشان قید «متعلق بالآخر» متعدى بودن باب مفاعله را مى فهماند؛ زیرا ایشان در کتاب کافیه براى تعریف متعدى، قید «متعلق» را به کار برده است و مى گوید: «المتعدى ما یتوقف فهمه على متعلق»؛[۲۵] فعل متعدى فعلى است که فهم معناى آن متوقف بر متعلقى است؛ یعنى کار فاعل به آن تعلق بگیرد و بر آن واقع شود که آن متعلق، همان مفعول است.

شیخ رضى بین معناى مشارکت در باب مفاعله و متعدى بودن آن تفکیک دقیقى قائل شده است و مى گوید: مفعول باب مفاعله در معناى مشارکت، از نوع متعدى ثلاثى مجرد نیست و در مثال ضارَبَ زیدٌ سعیداً اسم دوم درحالى که مفعول است و منصوب شده، نصب آن از باب تعدیه و مضروب بودن نیست و با مثال ضَرَبَ زیدٌ عمراً فرق دارد که ضَرَبَ متعدى است و عمراً منصوب و مضروب و مفعول به واقعى است؛ یعنى عمراً در این مثال فقط مضروب است؛ اما درضارَبَ به معناى مشارک، سعید درحالى که مضروب است ضمنا ضارب است و فاعلیت ضمنى دارد، ازاین رو تعدیه واقعى محقق نمى شود و سعید از نظر مشارَک بودن در ضرب منصوب است؛ یعنى سعید کسى است که مورد مشارِکت در ضرب قرار گرفته و زید مشارِک و فاعل و مرفوع است و با توجه به این که مشارَک مفعول است و سعید مشارَک است، منصوب شده. از سوى دیگر، اسم دوم گرچه در ترکیب مفعول و صریحاً مضروب است، چون ضمناً ضارب است و فاعل قرار مى گیرد، همین معناى ضمنى ضاربیت، مانع از منصوب شدن آن بنابر مضروبیت است و لذا نصب آن بنابر مشارَک بودن است.[۲۶]

شیخ رضى براى روشن تر شدن این مطلب مثالى از فعل لازم ارائه مى دهد، مانند کارَمتُ سعیداً در این مثال ریشه فعل، (کَرُمَ)، لازم است و مفعول نیاز ندارد و معناى کرامت متوقف بر سعید نیست که سعید مفعول واقعى آن بشود؛ بنابراین معناى مشارکت بین متکلم و سعید، با همان معناى لازم شکل مى گیرد و تعدیه اى تحقق پیدا نمى کند لذا نصب سعید نمى تواند از باب تعدیه باشد.[۲۷]

معناى جدید در باب مفاعله و تفاعل

شیخ رضى با توجه به استعمال شدن برخى معانى در کلام عرب یا در کلام امیرالمؤمنین علیه السلام که به آن معنا در کتب علمائ به عنوان معناى باب ها اشاره نشده است، آن معنا را به عنوان معنایى جدید ارائه داده اند، که به برخى از آن ها اشاره مى شود:

الف) در باب مفاعله

ایشان مى گوید گاه باب مفاعله معناى مشارکت نمى دهد، بلکه انجام فعل از فاعل بر مفعول صورت گرفته بدون دلالت بر معناى مشارکت، مانند راجعتُه یا عاوَدتُه که به معناى برگرداندم آن را مى باشد، در این جا عمل برگرداندن بین فاعل و مفعول صورت نگرفته است.[۲۸]

و مانند کلام امیرالمؤمنین علیه السلام: «ما الدنیا غَرتکَ و لکن بها اغتَررتَ و لقد کاشَفَتکَ»،[۲۹] معناى کاشفت بر مشارکت دلالت ندارد با توجه به این که ضمیر هى به دنیا برمى گردد به معناى این است که دنیا براى تو پندها آشکار ساخته، یعنى دنیا براى تو عبرت ها هویدا کرده که این معنا با معناى جدید شیخ رضى قابل تطبیق است.

ب) در باب تفاعل

شیخ رضى مى گوید: گاه باب تفاعل دلالت مى کند بر این که همه اتفاق دارند بر انجام کار، بدون آن که بعضى نسبت به بعضى دیگر در برابر هم در انجام فعل مشارکت کنند،[۳۰] مانند کلام امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه: «وتعایا أهلُه بصفهِ ذاته».[۳۱]

تعایا از باب مفاعله از ریشه عى است به معناى عجز و خستگى، به معناى خانواده بیمار از بیمارى خسته و عاجز شدند، در این جا معناى عاجز کردن یکدیگر یا بعضى بعضى دیگر را نمى دهد بلکه همگى عاجز شده اند.

  1. نوآورى هاى معنایى در باب استفعال و تفعل

شیخ رضى براى معناى استفعال معنایى ذکر نموده که مى فرماید کثیر الاستعمال است؛ اما دیگران آن را ذکر نکرده اند و آن عبارت است از: اعتقاد داشتن به وجود صفتى در چیزى مانند اسْتَکْرَمتُهُ؛ یعنى اعتقاد پیدا کردم در او صفت کرامت هست. استَعظَمتُه یعنى اعتقاد پیدا کردم او داراى صفت بزرگى است و این معنا در افعالى است که ریشه آن صفتى از صفات است و شیخ رضى مى گوید باب استفعال در این معنا کثیر الاستعمال است.[۳۲] «ویجى أیضاً کثیراً للاعتقاد فى».

با توجه به این معنا شیخ ابن حاجب در ذکر معانى باب تفعل یکى از معانى آن را به معناى استفعال ذکر کرده که مورد تأیید رضى است؛ اما شیخ رضى براى معناى استفعال دو وجه ذکر کرده که مى گوید باب تفعل بر هر دو معناى استفعال دلالت دارد، یکى معناى طلب مانند تَنَجرتُه به معناى استنجرتُه است، یعنى درخواست کردم حضورش را و وفا نمودنش را و دیگرى معناى اعتقاد داشتن به این که وصف ماده فعل در آن شى وجود دارد یعنى اعتقاد به این که مفعول داراى صفت اصل فعل است مانند: تَعَظمْتُه به معناى استعظمتُه؛[۳۳] یعنى اعتقاد پیدا کردم در او که با عظمت است و تکبر واستکبَرَ، یعنى اعتقاد پیدا کرد در وجود خود که بزرگ است.

  1. نوآورى در ارجاع تعدد معنا به وحدت معنا

یکى از ابتکارات رضى در معانى باب هاى ثلاثى مزید برگرداندن معانى متعدد به یک معنا است؛ از باب نمونه در برخى معانى باب افعال، وحدت معنا را لحاظ نموده است. ابتدا تعدد معانى را ذکر مى کنیم:

  1. «صیرورته ذا کذا»،[۳۴] یعنى فاعل فعل، صاحب ماده و مبدأ فعل شود. شیخ رضى این معنا را به عبارت دیگرى بیان کرده (صار ذا أصله) و مورد تأیید قرار داده است.

مانند ألحم زید، زید صاحب گوشت شد، یعنى بدن زید گوشت دار شد و چاق گردید. أطغَلَت المرئهُ؛ آن زن صاحب بچه شد، أعسَرَ زیدٌ؛ زید صاحب سختى شد.

  1. دخول فاعل در زمانى که مبدأ اشتقاق فعل است؛ مانند أصبَحَ، أمسَى، أفخَرَ یعنى داخل صبح شد، داخل عصر شد، داخل سپیده دم شد، أشمَلنا و أجنَبنا، یعنى داخل باد شمال شدیم، داخل باد جنوب شدیم.
  2. دخول یا وصول فاعل در مکانى که ماده فعل است؛ مانند أجبَلَ زیدٌ، زید به کوه رسید، أنجد زیدٌ؛ زید به سرزمین نجد رسید.
  3. رسیدن به عددى که ماده و ریشه فعل است؛ مانند أعشَرَ، أتسَعَ؛ یعنى به عدد ده رسید به عدد ۹ رسید.
  4. «الاستحقاق» و حینونت، یعنى فاعل، استحقاق انجام ریشه فعل در او را پیدا کرد و زمان انجام ریشه فعل براى فاعل رسید؛ مانند أحصد الزرع، زراعت استحقاق دروکردن پیدا کرد و به زمان دروکردن رسید.

شیخ رضى پس از توجه به این پنج معنا، معناى اول (صیرورته ذا کذا) را به معناى «صار ذا أصله» تفسیر کرده است؛ یعنى فاعل داراى معناى ماده و اصل فعل شد و این معنا را اصل قرار داده و تمام معانى را به همین معنا برگرداند.[۳۵]

لذا ایشان تمام مثال هاى ذکرشده در معانى مختلف را به یک معنا برگردانده است؛ مانند ألحَمَ زیدٌ یعنى صار ذا لحم و «أطفَلَت المرئه»، صارت ذا طفل، «أصبح و أمسى و أفجر»، یعنى صار ذا صبح و ذا مسا و ذا فجر، وأشمَلنا و أجنَبنا، صار ذا ریح الشمال و صار ذا ریح الجنوب. «أجبَلَ» صار ذا حَبَل، «أعشَرَ و أتسَعَ»، صار ذا عشره و ذا تسعه، «أحصد الزرع»، صار الزرع ذا حصاد.

  1. نوآورى در رابطه حروف حلقى و فتحه عین مضارع

اکثر علماى تصریف و ابن حاجب قائل شده اند، مضارع فَعَلَ یا مضموم العین است یا مکسور العین (یفعُل و یفعِل)، هرگاه عین الفعل یا لام الفعل آن حرف حلقى باشد واجب است مضارع آن مفتوح العین (یفعَل) بیاید، ابن عصفور: «فلا یخلو أن تکون لامه أو عینه حرف حلق، أو لا یکون، فإن کان کذلک فإن مضارعه أبداً على یفعَل بفتح العین».[۳۶]

ابن حاجب: «فان کان مجرداً على فَعَلَ، کسِرت عینه أو ضُمت أو ضُمتْ أو فُتِحَت إن کان العین أو اللام حرف حلق».[۳۷]

علما براى تأیید و تقویت رابطه الزامى بین حرف حلقى و فتحه دادن عین الفعل، به حذف واو از مضارع مثال واوى استناد کرده اند؛ مانند یهَبُ، یضَعُ، و یقَعُ زیرا حذف واو از مضارعى که مکسور العین باشد صورت مى گیرد؛ پس این موارد در اصل مکسور العین بوده اند و فتحه دادن فقط به خاطر حرف حلقى است. پس مفتوح العین آمدن مضارع فَعَلَ، فقط با حروف حلقى امکان دارد و در صورتى که فَعَلَ حرف حلقى نداشته باشد مضارع آن یا مکسورالعین است یا مضموم العین.

شیخ رضى این نظریه را رد مى کند و مى گوید: فتحه دادن مضارع فَعَلَ که عین یا لام آن حرف حلقى باشد یک وجه استحسانى است؛ زیرا در برخى افعال که داراى حرف حلقى هستند، عین مضارع آن ها مضموم یا مکسور آمده، مانند: بَرَأَ یَبدُ و هَنَأَ یهنِئُ.

از سوى دیگر، در افعالى که لازم است مضموم العین یا مکسورالعین باشند، با آن که حرف حلقى دارند عین مضارع آن ها به فتحه تبدیل نشده است، مانند وَضُؤَ یوْضُؤُ.

و أبرَئَ یبرِئُ و استَبْرَأَ یسْتَبْرِئُ و در ماضى مجهول این دو فعل، أُبْرِئَ و أُسْتُبْرِئَ که در این افعال، عین الفعل مضارع مکسور است با وجود حرف حلقى.

در ادامه شیخ رضى مى گوید مضارع فَعَلَ جایز است به فتح عین استعمال شود و ربطى به حرف حلقى ندارد؛ زیرا اساساً مضارع فَعَلَ گاه مضموم و گاه مکسور و گاه مى تواند مفتوح العین استعمال شود و همین جواز تغییر حرکت عین مضارع به سه حرکت، و استعمال شدن آن در کلام عرب، دلیل مناسبى است که مفتوح شدن عین مضارع فَعَلَ، منحصر در وجود داشتن حرف حلقى نیست. پس در استعمالات عرب، در برخى افعال با وجود حرف حلقى، کسره عین مضارع را به فتحه تبدیل کرده اند، مانند وَسِعَ یسَعُ و وَطِئَ یطَأُ- حذف واو در مضارع این دو فعل، دلالت دارد که در اصل مکسورالعین بوده- اما در افعال دیگرى با وجود شرایط فتح دادن، به صورت مکسورالعین استعمال کرده اند، مانند وَرِعَ یرعُ و وَلِهَ یلِهُ و وَهلَ یهِلُ، و وَعزَ یعِزُ و وحر یحِرُ.

بنابر این مفتوح شدن عین مضارع فَعَلَ مشروط به وجود حرف حلقى نیست، بلکه استحسانى و به صورت جواز است، نه لزوم.

نتیجه گیرى

شیخ رضى یکى از علماى بنام شیعه است که در موارد متعددى از علم صرف مانند: تعریف بنا کلمه، تعریف علم صرف، ساختار علم صرف، استعمال هاى باب هاى ثلاثى مزید، ادغام، تفکیک معناى مشارکت در باب استفعال و تفعل، نوآورى معنایى در باب استفعال و تفعل، ارجاع تعدد معنا به وحدت معنا و نوآورى در رابطه حروف حلقى و فتحه عین مضارع به نوآورى و ارائه نظریات مختلف پرداخته است.

منابع

۱٫نهج البلاغه، شریف الرضى، مترجم: محمددشتى، قم، مشهور، ۱۳۷۹ ش.
۲٫ابن عصفور، الإشبیلى، الممتع فى التصریف، المحقق: فخرالدین قباوه، دار المعرفه بیروت- لبنان، بى تا.
۳٫أبوالعباس محمدبن یزید المبرد، المقتضب، المحقق: محمد عبد الخالق عضیمه، وزاره الأوقاف- المجلس الأعلى للشئون الإسلامیه- لجنه إحیا التراث الإسلامى- القاهره، ۱۴۱۵ ق.
۴٫أبوالفتح عثمان بن جنى الموصلى، المنصف، دار إحیا التراث القدیم، الطبعه: الأولى فى ذى الحجه سنه ۱۳۷۳ ق.
۵٫الأسترابادى، رضى الدین، شرح الرضى على الکافیه، تحقیق: تصحیح وتعلیق: یوسف حسن عمر، بى جا، ۱۹۷۵ م.
۶٫شرح شافیه ابن حاجب، لبنان، بیروت، دار الکتب العلمیه، بى تا.
۷٫موسوى خوانسارى، سیدمحمدباقر، روضات الجنات، تهران، ۱۳۹۱ ق.
۸٫طاش کوپرى زاده، احمد، مفتاح السعاده، بیروت، ۱۴۰۵ ق.

پی نوشتها

[۱] . طاش کوپرى‏زاده، مفتاح السعاده، ج ۱، ص ۱۷۱.

[۲] . موسوى خوانسارى، روضات الجنات، ج ۳، ص ۳۴۶.

[۳] . استرآبادى، شرح شافیه، ج ۱، ص ۲.

[۴] . استرآبادى، شرح شافیه، ج ۱، ص ۷.

[۵] . همو، ص ۱.

[۶] . ر. ک: استرآبادى، شرح شافیه، ص ۴ و ۵.

[۷] . همو، ج ۱، ص ۶.

[۸] . ابن‏جنى، المنصف، ص ۳۳.

[۹] . استرآبادى، شرح شافیه، ۱، ص ۷.

[۱۰] . ر. ک: ابن‏عصفور، الممتع فى التصریف، ص ۱۵.

[۱۱] . استرآبادى، شرح شافیه، ج ۱، ص ۶۵.

[۱۲] . همو، شرح رضى، ج ۱، ص ۵.

[۱۳] . همو، شرح رضى، ص ۶۶.

[۱۴] . همو، ص ۵ و ۶۶.

[۱۵] . همو، ص ۵.

[۱۶] . استرآبادى، شرح شافیه، ج ۱، ص ۸۴.

[۱۷] . همو.

[۱۸] . ابن‏عصفور، الممتع فى التصریف، ص ۳۱۴.

[۱۹] . مبرد، المقتضب، ج ۱، ص ۳۳۳.

[۲۰] . استرآبادى، شرح شافیه، ج ۳، ص ۲۳۳

[۲۱] . ر. ک: همو، ص ۲۳۵.

[۲۲] . ابن‏جنب، المنصف، ص ۱۱۳.

[۲۳] . همو، الممتع فى التصریف، ص ۱۰۵.

[۲۴] . استرآبادى، شرح شافیه، ج ۱، ص ۹۶.

[۲۵] . ر. ک: همو.

[۲۶] . ر. ک: همو، شرح شافیه، ج ۱، ص ۹۶.

[۲۷] . ر. ک: همو.

[۲۸] . همو، ج ۱، ص ۹۸.

[۲۹] . شریف رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۲۲۳.

[۳۰] . استرآبادى، شرح شافیه، ج ۱، ص ۱۰۳.

[۳۱] . شریف رضى، نهج‏البلاغه، خطبه ۲۲۱.

[۳۲] . استرآبادى، شرح شافیه، ج ۱، ص ۱۱۱.

[۳۳] . ر. ک: همو، شرح شافیه، ج ۱، ص ۱۱۱ و ۱۰۶.

[۳۴] . همو، ج ۱، ص ۸۸.

[۳۵] . استرآبادى، شرح شافیه، ج ۱، ص ۸۹ و ۹۰.

[۳۶] . ابن‏عصفور، الممتع فى التصریف، ص ۹۹.

[۳۷] . همو، شرح شافیه، ج ۱، ص ۱۱۴.

نویسنده: عبدالمطلب فریدى فر.

منبع: کتاب نقش شیعه در پیدایش و گسترش علوم ادبى.