فرهنگ و تمدن شیعه » میراث علمی فرهنگی شیعه » ادبیات »

نقش امام على (علیه السلام) در پیدایش سایر علوم ادبى

  1. نقد ادبى

نقد ادبى شاخه اى از علوم ادبى است که تعاریف مختلفى براى آن ارائه شده است و در مجموع وظیفه آن را شناخت ارزش و بهاى آثار ادبى و شرح و تفسیر آن به نحوى که نیک و بد آن معلوم شود مى دانند. برخى نیز آن را قیمت گذارى و داورى درباره آثار ادبى از بعد هنرى با در نظر گرفتن شیوه هاى پژوهش و تحقیق تعریف نموده اند.[۱]

به عبارت ساده تر، نقد ادبى همان بررسى آثار ادبى و داورى درباره زشتى و زیبایى آن است. نقد هموار همراه بشر بوده و او همیشه خود، دیگران و محیط پیرامونش را مورد نقد مى کرده است، همچنین از آن هنگام که موفق به خلق آثار هنرى و ادبى شد، نقد به موازات آن رونق گرفت. در ادبیات عرب سابقه نقد آثار ادبى به دوره جاهلیت بازمى گردد، وجود بازارهاى معروفى مانند عکاظ که هم بازار اقتصادى بود و هم مجمعى براى همایش شعرا، نقد را بین عرب جارى ساخت. نقل است که در بازار عکاظ خیمه اى براى نابغه ذبیانى شاعر نامدار جاهلى برپا مى داشتند و او به داورى و حکمیت در جمع شاعران مى نشست.

میان شاعران عرب در دوره جاهلى، عده اى عبیدالشعر لقب گرفته بودند. این بدان دلیل بود که دیگران آن ها را اسیر و بنده شعر خویش به حساب مى آوردند؛ زیرا آن ها بارها و بارها قصیده خویش را مى خواندند و تصحیح مى کردند تا قصیده به شکل نهایى و مورد دلخواه آن ها مى رسید. زهیربن ابى سلمى شاعر جاهلى و صاحب معلقه مشهور یکى از این شاعران است که او را صاحب الحولیات مى نامیدند؛ یعنى صاحب قصیده هاى یک ساله.[۲]

با وجود این که در دوره جاهلى توجه فراوانى به شعر وجود داشت، اما نقد شعر در این دوره فاقد روش هاى مشخص در تحلیل بود و مبتنى بر ذوق فرد ناقد بود و چنین نقدى که بر مبناى سلیقه فطرى و ذوق عامى بود باعث شده است محققان نقد این مرحله را نقد فطرى بنامند و همچنین نقد در این دوره جزیى بود و اگر ناقد تحت تأثیر شرایط محیط، زمان و … قرار مى گرفت، ممکن بود داورى اش دچار تغییر شود. همین مسئله باعث شده است که گاه شاعرى را به خاطر یک بیت شعر به نام اشعر الشعرا بشناسند.[۳]

با ظهور اسلام در ابتدا وقفه اى در شعر و شاعرى ایجاد شد و این امر به دو دلیل بود: اول آن که قرآن کریم با بیان دلنشین خود روح و فکر مخاطبان و از جمله شاعران را شیفته و مجذوب خویش ساخت و دوم این که قرآن شاعران را سخت مذمت مى نمود (سوره شعرا)؛[۴] اما تشویق هاى پیامبر از برخى شاعران مبنى بر استفاده از این سلاح در جهت مبارزه با دشمنان اسلام دوباره بازار شعر را گرم نمود.

امام على (علیه السلام) در زمینه نقد ادبى هم مانند سایر علوم ادبى نبوغ و نوآورى خود را به نمایش مى گذارد و شیوه اى از نقد را ارائه مى دهد که تا آن زمان سابقه نداشته است. در حکمت ۴۵۵ نهج البلاغه آمده است، از امام على (علیه السلام) سؤال شد: «شاعرترین شاعر عرب کیست»؟ ایشان جواب دادند: «إن القوم لَم یَجروا فى حلبهٍ تعرف الغایه عند قصبتها» (این شاعران در یک میدان اسب نتاخته اند تا معلوم شود کدامیک گوى سبقت ربوده اند)، آن گاه فرمودند «فإن کان و لابد فالملک الضلیل» (اگر ناچار باید اظهارنظرى کرد، باید گفت که آن پادشاه سرگردان (امرؤ القیس) بر دیگران مقدم است).[۵]

ابن أبى الحدید در شرح نهج البلاغه ذیل این حکمت داستانى با سند نقل مى نماید و مى گوید: «امام (علیه السلام) در ماه رمضان هر شب مردم را شام دعوت مى کرد و به آن ها گوشت مى خورانید؛ اما خود از غذاى آن ها نمى خورد، پس از صرف شام براى آن ها خطابه مى خواند و موعظه مى کرد. یک شب حاضران درحالى که مشغول صرف غذا بودند، درباره

شاعران گذشته به بحث پرداختند. امام على (علیه السلام) پس از صرف غذا سخن گفت و در ضمن فرمود: «ملاک کار شما دین است. مایه حفظ و نگهدارى شما تقواست. ادب زیور شماست و حلم حصار آبروى شماست»، آن گاه رو به ابوالاسود دوئلى کرد که جزو حاضران بود و قبلًا در بحث درباره شاعران شرکت کرده بود و گفت: بگو ببینم عقیده تو درباره شاعرترین شاعران چیست؟ ابوالاسود شعرى از ابودؤاد ایادى خواند و گفت: به عقیده من این شخص از همه شاعرتر است. امام (علیه السلام) فرمود: اشتباه کرده اى چنین نیست. مردم که دیدند على درباره موضوعى که قبلًا مورد بحث آن ها بود اظهار علاقه مى کند، یک صدا فریاد کردند: شما نظر بدهید یا امیرالمؤمنین! شما بفرمایید که تواناترین شاعران کیست؟ امام (علیه السلام) فرمودند: قضاوت درباره این موضوع صحیح نیست؛ زیرا اگر در مسابقات شعرى همه آن ها در یک جهت سیر کرده بودند ممکن بود درباره آن ها داورى نموده، برنده را معرفى کنیم، اگر لازم باشد حتماً اظهارنظرى بشود باید بگوییم آن کس که نه تحت تأثیر میل شخصى و نه تحت بیم و ترس، بلکه صرفاً تحت تأثیر قوه خیال و ذوق شعرى سروده، بر دیگران مقدم است، گفتند: یا امیرالمؤمنین! آن کیست؟ فرمود: پادشاه تبهکار امرؤالقیس».[۶]

ابن رشیق قیروانى نیز این داستان را بدین گونه نقل مى کند: «حکایتى نقل شده که امام على (علیه السلام) فرمود: اگر شاعران متقدم در یک زمان جمع شوند و برایشان پرچمى نصب کنیم، پس همگى حرکت کنند مى دانید چه کسى پیش از همه آن هاست؟ کسى که نه براى هوى و هوس و نه براى ترس شعر گوید. گفته شد: او کیست؟ فرمود: «کِندى» گفته شد: براى چه؟ فرمود: زیرا من او را بهترین آن ها از نظر سخنان کمیاب و قدیمى ترین آن ها از نظر سبقت دیدم».[۷]

امام (علیه السلام) براى نقد علمى و صحیح که بر چهارچوب موازین تحلیلى باشد چند شرط ذکر مى کند؛ اول این که براى مقایسه بین شعرا باید آن ها در یک زمان واحد زندگى کنند و این بدان معناست که شرایط زمان بر موضوعات شعر تأثیر مى گذارد، دوم این که براى مقایسه باید شاعران در یک موضوع واحد شعر سروده باشند و سومین شرط این است که شاعر در فضایى آزاد و دور از هوى و هوس و ترس شعر بسراید.

عقاد درباره نقد امام على (علیه السلام) مى گوید: «إن نقد على على الشعرا کان نقدُ علیمٍ بصیر، یَعرف اختلاف مذاهب القول، و اختلاف وجوه المقابله و التفضیل على حسب المذاهب».[۸]

وبدین گونه توسط امام على (علیه السلام) نقد عربى از حالت احساسى و ذوقى قبل از اسلام به نقدى تحلیلى تبدیل شد.

  1. شعر

با وجود این که دیوان شعرى به امام (علیه السلام) منسوب است، دو دیدگاه از سوى صاحب نظران درباره آن مطرح شده است؛ عده اى همچون ابوعثمان مازنى، زمخشرى، فیروزآبادى و … صحت آن را نپذیرفته و معتقدند اشعار کمى از امام باقى مانده است و گروه دیگرى همچون شعبى، ابن عبد ربه، قلقشندى و سبط ابن جوزى شعرهاى بسیارى به حضرت نسبت داده اند. این اشعار در بحرهاى مختلفى همچون بحر طویل، کامل، رجز، بسیط و وافر سروده شده اند.

بنا بر نقل طبرسى، شعبى مى گوید: «کان ابوبکر یقول الشعر و کان عُمَر یقول الشعر و إن علیاً أشعر من الثلاثه»؛ ابوبکر شعر مى گفت، عمر شعر مى گفت و على شعر مى سرود و از این سه نفر على ازهمه شاعرتر بود.

نکته اى که برخى محققان در زمینه این اشعار متذکر شده اند، استفاده امام از بحر متدارک در برخى اشعار این دیوان است. این محققان معتقدند بحر متدارک در دوره جاهلى استفاده نمى شده است و حتى در دوره اسلامى و اموى هم شعرا با این بحر آشنا نبوده اند و اولین بار در دوره عباسى توسط خلیل بن احمد فراهیدى و ابوالعتاهیه استفاده شده است.

یکى از محققان معاصر معتقد است که این بحر از شعر امام على (علیه السلام) بر اثر آهنگ ناقوس کلیسا به وجود آمده است. وى داستان را این گونه بیان مى کند که امام (علیه السلام) در مسیرى به کلیسایى مى رسد که ناقوس آن نواخته مى شد، به جابربن عبدالله مى فرماید: مى دانى این ناقوس چه مى گوید؟ جابر مى گوید: خدا و رسولش بهتر مى دانند. امام فرمود: این ناقوس مى گوید:

حقاً حقاً حقاً حقاً صِدقاً صِدقاً صِدقاً صِدقاً

إن الدنیا قَد غَرتنا واستهوتنا واستلهتنا

لَسنا نَدرى ما قَدمنا إلا أنا قد فرطنا

یا ابن الدنیا مهلًا مهلًا زن ما یأتى وزناً وزنا[۹]

ابوالعلا معرى در رساله «الصاهل و الشاجح» این داستان را این گونه نقل مى کند که ابى مالک اشجعى مى گوید: همراه امام على (علیه السلام) از صفین بازمى گشتیم، در حیره گذرمان به کلیسایى افتاد که صداى ناقوسش بلند بود. حضرت فرمود: این ناقوس چه مى گوید؟ گفتیم: نظر شما چیست اى امیرمؤمنان؟ فرمود: مى گوید:

إن الدنیا قَد أغوتنا واستغوتنا واستهوتنا

لسنا ندرى ما قَدمنا فیها الا لو قد مُتنا

تفنى الدنیا قرناً قرنا یا ابن الدنیا مهلًا مهلًا …[۱۰]

  1. انشا و کتابت

در تعریف علم انشا و کتابت گفته شده است: «علمى است که به وسیله آن چگونگى استنباط معانى و کاربرد این معانى به همراه الفاظ متناسب که مناسب با مقتضاى حال و مقام مخاطب باشد، شناخته مى شود و این علم از همه علوم ادبى کمک مى گیرد».[۱۱]

کتابت و انشا از صدر اسلام آغاز شد؛ اما در دوره هاى بعد به یکى از علوم و فنون ادبى باچهارچوب هاى مشخص تبدیل گردید و کسى که بیشترین سهم را در ایجاد قوانین و قواعد آن به عهده داشته، عبدالحمید کاتب (۱۳۲ ق) نویسنده مروان بن محمد آخرین خلیفه اموى است تا جایى که گفته شده است: «بُدئت الکتابه بعبد الحمید و خُتَمت بابن العمید».[۱۲]

وى سخنى دارد که ابن ابى الحدید آن را در شرح نهج البلاغه ذکر مى کند: «عبدالحمید گفته است: هفتاد خطبه از خطبه هاى على را حفظ کردم و پس از آن ذهنم جوشید که جوشید».[۱۳]

على الجندى نقل مى کند که از عبدالحمید کاتب پرسیدند: چه چیزى تو را به این پایه بلاغت مى رساند؟ گفت: «حفظ کلام أصلع»؛ از بر کردن سخنان على (علیه السلام).[۱۴]

این سخن عبدالحمید در حالى است که او از کاتبان و ملازمان خلیفه اموى مروان بن محمد بوده و ظاهراً با امیرمؤمنان على (علیه السلام) میانه خوبى نداشته است؛ همچنین باید توجه داشته باشیم این سخن در دوره خفقان و سرکوب شیعیان گفته شده و سیاست بنى امیه آشکارا محو فضایل اهل بیت عصمت علیهم السلام بود، پس سخن عبدالحمید از روى تعصب مذهبى نیست و اعترافى بسیار آشکار است که عبدالحمید اسلوب و روش منحصر به فرد خود را از امام على (علیه السلام) أخذ کرده است.

عبدالرحیم ابن نباته که ضرب المثل خطباى عرب است، اعتراف مى کند سرمایه فکرى و ذوقى خود را از على (علیه السلام) گرفته است. وى مى گوید: «صد فصل از سخنان على (علیه السلام) را حفظ کردم و به خاطر سپردم و آن براى من گنجى پایان ناپذیر بود».[۱۵]

  1. خطابه

خطابه نیز یکى از فنون ادبى بود که از پیش از اسلام نزد عرب جایگاه ویژه اى داشت. با طلوع اسلام در شبه جزیره عربستان، خطابه به عنوان یکى از اصلى ترین فنون ادبى مورد عنایت مسلمین قرار گرفت؛ زیرا دعوت به دین امر به معروف و نهى از منکر، بیان احکام دینى و تبیین اتفاقات سیاسى و اجتماعى همگى دلایلى بود که به رشد و بالندگى این فن ادبى کمک مى کرد.

در این میان پیامبر گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله) خود مشهورترین خطیب بود که فصاحتش از زبان وحى سرچشمه مى گرفت، بعد از پیامبر کسى را فصیح تر و خطیب تر از على (علیه السلام) نمى شناسیم.

احمد حسن الزیات مى گوید: «و لایَعلَمُ بعد رسول الله (صلی الله علیه و آله) فیمن سَلَف و خلف أفصح من على (علیه السلام) فى المنطق و لا أبل ریقاً فى الخطابه»؛[۱۶] بعد از رسول خدا کسى را فصیح تر از على در سخن گفتن و خطابه بین گذشتگان و آیندگان نمى شناسیم.

جرج جرداق مى گوید: «خطبا و گویندگان عرب بسیار بوده اند و فن خطابه یکى از هنرهاى ادبى آنان بوده است که در دوران جاهلیت و در عصر اسلامى، به ویژه زمان پیامبر و خلفاى راشدین به دلیل نیازى که همیشه به آن داشته اند رونق داشته است؛ البته و بدون هیچ شک و تردیدى بزرگ ترین خطیب دوران نبوت خود پیامبر بوده؛ ولى در دوره خلافت راشدین و همه قرونى که پس از آن آمده به طور کلى و بدون هیچ گونه استثنایى، هیچ کس در این زمینه و با این سبک و روش به پایه و مقام على بن ابیطالب نرسیده است».[۱۷]

شیخ محمد عبده در مقدمه اى که بر نهج البلاغه نگاشته است، مى گوید: «إن للبلاغه دولهً و للفصاحه صولهً … تا آن جا که مى گوید: و أن مدبرَ تلک الدوله و بأسل تلک الصوله هو حامل لوائها الغالب، امیرالمؤمنین علىُ بن ابیطالب».[۱۸]

اوج هنرنمایى حضرت در خطبه هایى است که از ایشان در کتاب شریف نهج البلاغه روایت شده و این خطبه ها تعجب دانشمندان بزرگ علوم ادبى را برانگیخته است. ذیل حدیث شقشقیه، که برخى همچون سید رضى آن را خطبه مى دانند و برخى دیگر همچون شیخ صدوق مطابق طریقى که در علل الشرایع و معانى الاخبار ذکر نموده، آن را گفت وگویى بین امام و ابن عباس مى دانند،[۱۹] ابن عباس که خود استاد سخن بود و از سخنان حضرت مبهوت شده بود، از حضرت درخواست نمود که سخن را ادامه دهد و حضرت در پاسخ فرمودند: «هیهات تلک شقشقهٌ هدرت ثُم قَرت»؛[۲۰] این آتشى بود که از دل زبانه کشید و سپس خاموش شد. ابن عباس مى گوید: به خدا سوگند! من هیچ گاه بر مبحثى همچون این سخن تأسف نخوردم که على (علیه السلام) آن را تا آن جا که مى خواست برسد ولى ادامه نداد.

خطبه هاى امام على (علیه السلام) بعد از ایشان مورد توجه خطبا و گویندگان قرار گرفت و آن ها از شیوه هاى حضرت در سخنان شان تا امروز استفاده هاى فراوانى نموده اند.

پی نوشتها

[۱] . زرین کوب، نقد ادبى، ص ۵.

[۲] . سلیمى، نگاهى به تاریخ نقد عربى قدیم، شماره ۵۲.

[۳] . حاج ابراهیمى، النقد الادبى، ص ۲.

[۴] . شعراء،۱.

[۵] . نهج‏البلاغه، حکمت ۴۵۵.

[۶] . مطهرى، سیرى در نهج‏البلاغه، ص ۴۱.

[۷] . قیروانى، العمده فى محاسن الشعر، ص ۲۷ و ۲۸.

[۸] . العقاد، عبقریه الامام علىّ (علیه السلام)، ص ۱۳۹.

[۹] . هاشمى، میزان الذهب فى صناعه شعر العرب، ص ۱۱۳.

[۱۰] . معرى، رساله الصاهل و الشاجح، ص ۴۲.

[۱۱] . هاشمى، جواهر الادب، ج ۱، ص ۱۵.

[۱۲] . شوقى ضیف، الفن و مذاهبه فى النثر العربى، ص ۱۱۴.

[۱۳] . مطهرى، سیرى در نهج‏البلاغه، ص ۲۸.

[۱۴] . همو، ص ۲۸.

[۱۵] . همو.

[۱۶] . الزیات، تاریخ الادب العربى، ص ۱۳۵.

[۱۷] . جرداق، على (علیه السلام) صداى عدالت انسانى، ج ۳، ص ۳۰۱.

[۱۸] . عبده، شرح نهج‏البلاغه، ص ۱۰.

[۱۹] . یوسفى غروى، موسوعهالتاریخ الاسلامى، ج ۵، ص ۳۰۶.

[۲۰] . همو، ص ۳۰۸.

منبع: کتاب نقش شیعه در پیدایش و گسترش علوم ادبى.

نویسنده: حسین شیرافکن و جمعى از محققان.