ناقص بودن فقه شیعه

شبهه

یکی از شبهات مخالفین در حوزه فقه بر علیه شیعیان این است که امامان شیعه از ترس حاکمان بنی امیه و بنی عباس به علت تقیه در احکام کمتر نظر صرح خود را بیان می کردند پس فقهای شیعه چگونه به احکامی که در اثر تقیه از امامان شان صادر شده اعتماد دارند. بنابراین فقه شیعه از این جهت ناقص است و باید لازم است که آثار امامیه با فقه و روایات مذهب اهل سنت تطبیق داده شود و بر طبق فرموده خداوند که می فرماید: «وَلا تَقْفُ مَا لَیسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ؛یعنی چیزی را که بدان علم نداری پیروی مکن» نباید از چیزی که به آن علم ندارند پیروی کنند.

پاسخ شبهه

این سخن که فقهای شیعه برای جبران نقص فقه شان باید از فقه و روایات اهل سنت پیروی کنند و سقم و صحت روایات شان را با ترازوی روایات اهل سنت به دست آورند تا از علم پیروی کرده باشند و مصداق آیه شریفه « وَلا تَقْفُ مَا لَیسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ » نگردند، پیشنهادی بی پایه است و بی پایگی آن با بیان مطالب زیر آشکار می گردد:

الف. این سخن که امامان شیعه در تقیه بوده اند و نمی توانسته اند احکام واقعی را بیان کنند با این پیشنهاد منافات دارد؛ زیرا امامان اهل بیت (ع) به دلیل وجود حاکمیت مخالف که بنی امیه و بنی عباس بودند و از مذاهب اهل سنت حمایت می کردند در ملاء عام نمی توانسته اند واقعیت را آنگونه که بود بیان کنند. معنای آن این است که روایات اهل سنت بر طبق مذاق و منافع دولتی بنی امیه و بنی عباس بوده است. پس با این وضعیت چگونه چنین پیشنهادی قابل پذیرش است که شیعیان صحت و سقم احادیث شان را از روایات اهل سنت که در برابر اهل بیت قرار دارند و مخالف نظر و عقیده آنان می باشند، به دست آورند؟

ب. اصلا وضعیت احادیث و روایات اهل سنت با چالش و مشکل سختی روبرو است. این مطلب از واقعیات تاریخ حدیث در صدر اسلام به خوبی به دست می آید:

شکی نیست که «سنت و حدیث» با تمام ـ تفاصیلش در عهد رسول خدا (ص) بی آنکه تفریطی از ناحیه آن حضرت صورت گرفته باشد، تدوین نیافت تا برای آیندگان به صورت مکتوب باقی بماند، ولی در عین حال رسول خدا(ص) نه تنها همه مسلمانان و به ویژه اصحاب مورد اعتماد را ترغیب به فراگیری احادیث و سخنان خود نموده و می فرمود: «نضّر الله عبدا سمع مقالتی فوعاها، و بلّغها من لم یسمعها…[۱] ؛ یعنی خداوند خرّم و شاد گرداند روی بنده ای را که سخن مرا بشنود و خوب فرا گیرد و به آن کس که نشنیده است برساند…»، بلکه در حدیث شریف ثقلین، جایگاه سنت و اهل بیت اش را به عنوان عدل قرآن کریم، به همه اعلام نمودند و اهل بیت و عترت بزرگوارش را به عنوان حافظ و مفسر قرآن و مخزن اسرار و سنت خود معرفی فرمود که در متون معتبر اهل سنت این روایات منعکس شده اند که به عنوان نمونه روایت زیر را نقل می کنیم:

زیدبن ارقم از رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ روایت می کند که فرمود: بدانید که فراخوانده شدم، و اجابت کردم. من دو چیز گرانقدر در میان شما باقی می گذارم که یکی از آن دو بزرگ تر از دیگری است؛ کتاب خدا و خاندانم پس بنگرید (و مراقب باشید) که در برابر این دو چگونه جانشینی برای من خواهید بود. آندو هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد، تا در حوض بر من وارد شوند…».[۲]

اما با کمال تاسف غاصبان خلافت که بعد از رحلت پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به خوبی می دانستند احادیث و سنت نبوی در یک بخش عمده و وسیعش بیانگر حقایق، فضائل و حقانیت اهل بیت است و با وجود انبوه فضایل اهل بیت و حقانیت آنان در قالب احادیث فراوان نبوی، جایی برای آنان و مجالی برای اعمال افکار و عملکردهای مجرمانه شان باقی نمی ماند، لذا در مقام مقابله با سیاست الهی رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ که در حدیث شریف ثقلین و در مواقف مختلف و گوناگون در مرئی و منظر امت اسلامی اعلام شده بود، بر آمدند و عمر به بهانه اینکه رفتن مردم به دنبال احادیث نبوی سبب می شود مراجعه آنان به قرآن کم شود، از کتابت حدیث  و حتی نقل آن جلوگیری نموده و آن را ممنوع اعلام کرد و با شعار «حسبنا کتاب الله».[۳] امت اسلامی را از دست رسی به احادیث مکتوب رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ که معارف بی شمار دینی و اسلامی را شامل می گشت، محروم نمود و باعث گمراهی انبوه مسلمانان گردید همان گونه که بعدها معاویه در جنگ صفین از این سیاست عمر استفاده کرده و قرآن ها را بر سر نیزه زده و مردم را به ویژه عده ای از یاران ساده لوح امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ را گرفتار خدعه و فریب کردند.

این از قطعیات تاریخ است و فقط حرف شیعیان نیست که در زمان عمر کسی جرئت نمی کرد حدیثی از پیغمبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بنویسد و بگوید این را پیغمبر گفته، یا بنشیند و از پیغمبر(ص)حدیثی روایت کند، این سیاست ادامه داشت، تا این که عمر بن عبدالعزیز (م ۱۰۱هجری) دستور به کتابت حدیث داد. بعد از آن، افرادی که سینه به سینه چیزی از احادیث پیغمبر ضبط داشتند آمدند و روایت کردند و نوشته شد. این جریان سبب شد که قسمتی از احادیث پیغمبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ از میان برود.[۴] از طرفی دیگر احادیث بی شماری توسط جاعلان حدیث به دروغ جعل شدند و در راستای حاکمیت دروغین خلفا مورد سوء استفاده قرار گرفت، و آثار این فاجعه تا حالا ادامه دارد به گونه ای که منشأ به وجود آمدن افرادی هم چون سلمان رشدی و تألیف کتاب آیات شیطانی، همین احادیث جعلی موجود در کتب روائی اهل سنت می باشد.

بنابراین با وجود انبوه احادیث مجعول در کتب روایی و تفسیری اهل سنت، به خاطر ممنوعیت کتابت حدیث توسط عمر، قسمتی از احادیث صحیح و معتبری که در این کتب وجود دارد به خاطر نقل و حفظ سینه به سینه برخی صحابه و تابعین و نیز به جهت عدم پیروی عده ای از صحابه از این روش و دستورالعمل عمر بوده است؛ چنانچه ابونضره از عمران بن حصین نقل می کند که: مردی نزد وی آمد و از چیزی سئوال نمود؛ عمران با بیان حدیثی جواب را برای او گفت: آن مرد به عمران گفت: از کتاب خدا حدیث کن، نه از غیر کتاب خدا! عمران گفت: «تو مرد احمقی هستی! آیا در کتاب خدا یافته ای که نماز ظهر را باید چهار رکعت انجام داد و با صدای آهسته قرائت نمود؟! عمران برای او یکایک از نمازها را شمرد و زکات را شمرد، و غیر اینها را از سائر احکام، و سپس گفت: آیا برای اینها در کتاب خدا تفسیری یافته ای کتاب خدا آنها را به طور اجمال و سربسته بیان می کند، و سنت آنها را تفسیر می نماید».[۵]

به همین دلیل است که مجموعه احادیثی که اهل سنت در اختیار دارند، آکنده از اسرائیلیات و روایات مجعوله و ساختگی می باشد که روایات صحیح و معتبر در میان آن مانند نمک طعام است و به همین دلیل اهل سنت در دستیابی به احکام گرفتار نارسائی و کمبود شدید شده اند، زیرا می دیدند در قرآن احکام همه مسائل به تفصیل بیان نشده و به سنت (آن مقداری محدود از احادیث نبوی که در اختیار دارند) مراجعه می کردند، می دیدند هیچ حکمی درباره خیلی از مسائلی که مورد ابتلاء شان بود وجود ندارد، بی حکم هم که نمی توانستند باشند، و لذا به قیاس ، استحسان، مصالح مرسله و سد ذرایع روی آوردند یعنی بر اساس مشابهت میان مواردی در فلان جا در قرآن و یا روایت این طور گفته، اینجا هم که بی شباهت به آنجا نیست، همان حکم را دارد. شاید در آنجا که پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فلان دستور را داده به این مناط و علت بوده، این مناط و علت در اینجا هم وجود دارد، پس اینجا هم این طور است. اساس قیاس را این «شایدها» می سازد.[۶] وجود فتاوا و انظار متناقض و مختلف در کتب فقهی اهل سنت و مذاهب آنان گواه زنده و انکار ناپذیر بر این مطلب است. این در حالی است که وقتی ما به روایات شیعه مراجعه می کنیم می بینیم ریشه این مطلب را از اینجا می زنند که اصلا ریشه این فکر، خطا و اشتباه است که کتاب و سنت وافی نیست.

شیعه به برکت وجود مقدس اوصیاء و امامان معصوم بعد از پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و دست رسی به تفسیر و تبیین صحیح قرآن و روایات فراوان و معتبر صادره از بیت وحی، بی نیاز از هرگونه قیاس و مصالح مرسله و استحسان و امثال اینها می باشند.

با وجود این وضعیت در روایات و احادیث اهل سنت چگونه کسی می تواند ادعا کند که امامان مذاهب اهل سنت نسبت به احکام اسلامی علم و یقین داشته و باب علم نسبت به احکام اسلامی بر روی آنان منسد نبوده و کتابهای آنان مبتنی بر علم و یقین نوشته شده اند و سپس این پیشنهاد را بدهد که شیعیان هم باید به کتابهای آنان رجوع کنند تا باب علم بر روی آنان هم باز گردد؟!

اما تقیه امامان در بیان احکام اولا همیشگی نبوده است. ثاینا در جایی که بر اساس تقیه حکمی را بر وفق مبانی اهل سنت گفته باشد، برای شناخت واقع از غیر واقع معیاری را بیان فرموده اند و در کنار معیارهای دیگر فرموده اند که اگر دو نوع حکم مخالف از ما به شما رسید آن را بگیرید که با مبنای اهل سنت مخالف باشد. بنابراین احکام فقهی شیعه از شفافیت کافی برخوردارد است و هیچ نیازی به فقه مذاهب دیگر ندارد و این فقه اهل سنت است که باید از فقه شیعه استفاده کند.

پی نوشت ها:

[۱]. شیخ مفید، امالی، آستان قدس رضوی(ع)، بنیاد پژوهش های اسلامی، ۱۳۶۴ش، ص۲۰۶٫

[۲]. نسائی، فضائل الصحابه، بیروت، دارالکتب العلمیه، ص۱۵؛ ترمذی، سنن، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۳ق، ج۵، ص۳۲۹٫

[۳]. الجوهری، السقیفه و فدک، بیروت، ناشر شرکه الکتبی للطباعه والنشر، ۱۴۱۳ق، ص۷۶٫

[۴]. ر.ک: مطهری، مرتضی، امامت و رهبری، تهران، انتشارات، صدرا، ۱۳۶۵ش، ص۷۶٫

[۵]. امام شناسی، ج۱۴، قسمت دوم، اشکال منع عمر از کتابت حدیث، علامه طهرانی، پایگاه علوم و معارف قرآن.

[۶]. امامت و رهبری، همان، ص۷۸٫

نویسنده: حمیدالله رفیعی