پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » فضائل و مناقب » امام کاظم(ع) »

مناقبی از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام

 مشهور است که موسى بن جعفر علیهما السّلام در میان فرزندان حضرت صادق علیه السّلام از همه شریفتر و بزرگوارتر است، مقام او در دین و مذهب از همگان رفیع‏تر و بلندتر است، و از همه آنان فصیح‏تر و داناتر و فهمیده ‏تر میباشد، آن جناب از عباد و زهاد زمان خویش به شمار میرفت و از همگان اعبد بودند.  روایت شده که حضرت موسى بن جعفر نوافل شب را به نماز صبح می ‏پیوست، و پس از آن به تعقیب مشغول میشد تا آنگاه که آفتاب طلوع میکرد، و بعد به سجده میرفت تا آنگاه که آفتاب بزوال میرسید، و در سجده خود میفرمود: «قبح الذنب من عبدک فلیحسن العفو و التجاوز من عندک» و یکى از دعاهاى معروف آن جناب این است که میفرمود: «اللهمّ انى أسئلک الراحه عند الموت، و العفو عند الحساب».

حضرت موسى بن جعفر از خوف خداوند گریه میکرد تا آنگاه که محاسن شریفش از اشکش تر میشد، و از فقراء مدینه همواره دلجوئى میکرد و در شب‏ها براى آنان نان و غذا می ‏برد، و آنها نمیدانستند که این غذاها از کجا میرسد.[۱]

حسن بن محمد بن یحیى علوى از جدش روایت میکند که مردى از فرزندان عمر بن خطاب در مدینه موسى بن جعفر را اذیت میکرد و به على علیه السّلام هم ناسزا میگفت یکى از اطرافیان آن حضرت عرض کرد: اجازه فرمائید این مرد عمرى را بکشیم ، امام علیه السّلام‏ آنها را نهى کرد، سپس پرسید این مرد عُمرى در کجا زندگى میکند ، عرض کردند: وى در یکى از نواحى مدینه به کشت و زرع مشغول است.

حضرت موسى بن جعفر علیهما السّلام بر الاغى سوار شدند و به طرف مزرعه این مرد رفتند هنگامى که به مزرعه او رسید با الاغ داخل مزرعه او شد، عُمرى فریاد زد زراعت ما را پاى مال نکن ، حضرت به سخنان او توجهى نکرد و با الاغ خود از میان مزارع گذشت تا خود را به او رسانید، سپس از الاغ پائین شد و در نزد او جلوس فرمود، و با وى به شوخى و خنده پرداخت.

پس از این فرمود: چه اندازه به شما ضرر رسید ؟ گفت: صد دینار، فرمود:

میخواستى چه اندازه از این مزرعه حاصل بردارى؟ گفت: من علم غیب نمیدانم فرمود: چه اندازه امیدوار بودى؟ گفت: سیصد دینار، در این هنگام کیسه ‏اى را که سیصد دینار در آن بود به آن مرد عُمرى داد و فرمود: این را بگیر و زراعت هم در جاى خود هست و خداوند به همان اندازه که آرزو دارى به شما خواهد داد.

مرد عُمرى از جایش برخاست و از پیشانى حضرت بوسید و گفت: از لغزشهاى من درگذرید، موسى بن جعفر علیهما السّلام تبسمى کرد و پس از آن مراجعت کرد، هنگامى که مراجعت به مسجد فرمود، مشاهده نمود عمرى در مسجد نشسته، چشم او که بر حضرت افتاد گفت: «اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ»[۲]

راوى گوید: در این هنگام رفقایش به طرف او رفتند و گفتند: قضیه چیست؟ تو که بر خلاف این عقیده داشتى! گفت: شما شنیدید که من اکنون چه گفتم، وى در این موقع با رفقایش در باره حضرت به گفتگو پرداخت، موسى بن جعفر از مسجد بیرون شد به منزلش رفت، و به اشخاصى که میگفتند عمُرى را بکشیم فرمود: کدام یک از این دو مطلب بهتر است، کشتن او؟ یا کارى را که من اکنون انجام دادم، و او را از رفتارش برگردانیدم؟ [۳]

 روات نقل کرده ‏اند که حضرت موسى بن جعفر دویست دینار تا سیصد دینار به اشخاص مرحمت میکرد، و کیسه ‏هاى پولى که امام علیه السّلام انفاق می ‏نمود بعنوان ضرب المثل نقل میشد.[۴]

 ذکر کرده ‏اند هنگامى که هارون الرشید براى حج بیرون شد و چون به نزدیک مدینه رسید مردم از وى استقبال کردند، و در پیشاپیش مردم حضرت موسى بن جعفر علیه السّلام بر استرى سوار بودند ، ربیع گفت: چرا با این مرکب به استقبال امیر المؤمنین بیرون‏ شده‏ اى.

حضرت فرمود: این مرکب از نخوت و تکبر اسب سوارى به دور است، و از ذلت خر سوارى هم بهتر است، و بهترین امور میانه روى است.[۵]

 سید مرتضى- قدس اللَّه روحه – از ایوب بن حسین هاشمى روایت میکند که وى گفت: مردى از انصار بنام نافع که رئیس قبیله ‏اى بود به اتفاق عبد العزیز و موسى بن جعفر در حالى که بر الاغى سوار بودند درب منزل هارون رسیدند ، حاجب هارون هنگامى که موسى بن جعفر را دید او را احترام کرد و خوش آمد گفت، و دیگران هم از آن جناب تعظیم کردند، و حاجب فورا موسى بن جعفر را براى رفتن نزد هارون هدایت نمود. نافع گفت: من از این مردم کسى را عاجزتر ندیدم، اینان به مردى که قادر است آنها را از تخت به زیر کشد این گونه معامله میکنند به خداوند سوگند اکنون بیرون شود او را مورد عتاب قرار خواهم داد، عبد العزیز گفت: از این مطلب درگذر زیرا اینها خاندانى هستند که اگر کسى با آنان سخن ناروائى بگوید بطورى جواب میشنود که تا قیامت از عار آن خلاص نمیگردد.

راوى گوید: هنگامی که موسى بن جعفر علیهما السّلام از نزد هارون بیرون شد، نافع از لگام الاغ آن حضرت گرفت و گفت: شما که هستى؟! فرمود: اى مرد اگر میخواهى نسب مرا بدانى من فرزند محمّد حبیب اللَّه، و اسماعیل ذبیح اللَّه، و ابراهیم خلیل اللَّه هستم، و اگر چنانچه از این شهر سؤال میکنى این شهرى است که خداوند بر مسلمین واجب کرده که در آن حج بجا آورند و اگر اکنون تو مسلمانى باید حج کنى، و اگر چنانچه میخواهى مفاخره کنى، به خداوند سوگند مشرکین قوم من از مسلمین قوم‏ تو بعنوان اکفاء رضایت ندادند. مشرکین قوم من در جنگ بدر گفتند: اى محمّد اکفاء ما را بیرون کن تا با آنان جنگ کنیم، و اگر چنان که با شهرت میل دارى با من مفاخره کنى، ما آن کسانى هستیم که خداوند در نماز واجب فرض کرده تا مردم بر ما صلوات بفرستند و مقصود از «آل محمّد» در صلوات ما هستیم، اکنون دست از لگام الاغ بردارید، وى دست خود را برداشت در حالى که دستش میلرزید، و با سرافکندگى برگشت؛ عبد العزیز گفت: من بشما اظهار نکردم با این مرد سخن نگو؟!.[۶]

حضرت ابو الحسن موسى علیه السّلام در حفظ قرآن اهتمام فوق العاده ‏اى داشت، و با صوت زیبایی قرآن را تلاوت میکرد، و هر گاه قرآن میخواند محزون میشد و مستمعین از قرائت وى گریه میکردند، و مردمان مدینه آن جناب را زین المجتهدین میگفتند.[۷]

 یکى از خصوصیات حضرت موسى بن جعفر علیهما السّلام اخباریست که در باره مادر آن حضرت وارد شده و آن این است که هشام بن احمر روایت میکند که حضرت صادق علیه السلام دنبال من فرستادند در یک روزى که بسیار گرم بود، و فرمودند : اکنون نزد فلان مرد که از اهالى افریقا است میروید و کنیزى که در این شکل و شمایل است در آنجا ملاحظه میکنید.هشام بن احمر گوید: من نزد آن شخص معهود رفتم و او هم کنیزى به من نشان داد و لیکن من اوصافى را که حضرت صادق علیه السّلام براى من در باره او گفته بود مشاهده نکردم، بار دیگر خدمت آن جناب رسیدم و جریان را عرضه داشتم، فرمودند: بار دیگر بروید همین کنیز مورد درخواست من هم اکنون در نزد آن مرد محفوظ است. من بار دیگر نزد مرد آفریقائى مراجعه کردم، او سوگند یاد کرد که دیگر کنیزى با این خصوصیات وجود ندارد، پس از این گفت: آرى من کنیز دیگرى دارم و لیکن وى اکنون مریض است علاوه اینکه سرش هم تراشیده شده است، و قابلیت براى فروش ندارد، گفتم: او را هم بیرون کنید تا مشاهده کنم، در این هنگام او را آوردند در حالى که از شدت مرض به دو جاریه دیگر تکیه کرده بود و پاهایش از زمین کشیده میشد گفتم: این کنیز را چگونه میفروشید؟ مرد آفریقائى گفت: او را بردارید ببرید هر چه خواستند بدهند، به خداوند سوگند از روزى که وى را خریده ‏ام هنوز نتوانسته ‏ام نزدیک او بروم، و صاحب اولى این کنیز هم میگفت: من نزدیک این کنیز نرفته ‏ام، این جاریه سوگند یاد میکرد که من در خواب دیده ‏ام ماه در گریبان من فرود آمد.من از آنجا مراجعت کردم و خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیدم و جریان را عرضه داشتم، امام صادق دویست دینار مرحمت کردند و من بار دیگر نزد صاحب کنیز رفتم مرد آفریقائى گفت: صاحب این کنیز به من سفارش کرده وى را بفروشم و الا من او را آزاد میکردم، من خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیدم و گفتار آن مرد را عرضه داشتم امام فرمود: اى پسر احمر در همین زودى این جاریه فرزندى خواهد زائید که بین او و خداوند حجابى نخواهد بود.  شیخ مفید رحمه اللَّه علیه – در ارشاد فرموده این کنیز را حضرت موسى بن جعفر خریدند و همین جاریه مادر حضرت رضا علیه السّلام است ، و حضرت ابو الحسن موسى را از این جهت کاظم میگفتند که آن جناب کظم غیظ میکرد { خشم خود را فرو میبرد }  و در برابر ستمهاى ظالمین و گفتار حاسدین صبر میفرمود ، تا آنگاه که در حبس همین ستمگاران از دنیا رفت.[۸]

شیخ صدوق و دیگران از هشام بن حکم روایت کرده اند که یکی از دانشمندان بزرگ و جاثلیقان نصاری { جاثلیق به فتح ثاء مهتر ترسان و بعد از او مطران است و بعد از آن اسقف و بعد از آن قسیس بعد از آن شماس } که او را بریهه می گفتند و هفتاد سال عمرش را در نصرانیت گذرانده بود ، جویای اسلام بود و کسی را می جست که کتابهای او را خوانده و مسیح را به صفات و دلائل و علاماتش شناخته باشد تا با او احتجاج نماید و به همین صفت در میان نصرانی ها و مسلمین و یهودیان و مجوسیان معروف و مشهور گشته و نصاری به او افتخار نموده می گفتند اگر در دین نصرانیت کسی جز بریهه نباشد ما را کافی است و با وجود این اهمیتی که او در نظر نصرانیها داشت طالب اسلام بود و زنی با او بود که خدمتگذاریش را میکرد و سالیان دراز را به خدمت او به پایان رسانده بود ، ولی بریهه ضعف نصرانیت و سستی دلیل آن را از آن زن پنهان می داشت تا اینکه او از این داستان آگاه شد و بریهه شروع به تجسس و بررسی در پیرامون اسلام نمود و از حال پیشوایان مسلمین جویا شد و برای بدست آوردن نیکان و دانشمندان و خردمندان مسلمین در جستجو بود ، در هر فرقه و جمعیتی وارد میشد و سخنان آنان را بررسی میکرد ولی چیزی به دست نمی آورد و میگفت اگر پیشوایان شما بر حق باشند باید مقداری از حق نزد تو باشد ، تا آنکه اوصاف شیعه را شنید و توصیف هشام بن حکم به گوشش رسید.

یونس بن عبدالرحمن می گوید هشام بن حکم گفت : هنگامیکه من در دکان خود واقع در باب الکرخ نشسته بودم و جمعی نزد من قرآن می خواندند و فرا می گرفتند ناگاه بریهه با گروهی از نصاری که بعضی قسیس و صاحب منصب و برخی غیر آنان بودند و عدد آنها حدود صد نفر بود نزد من آمدند ؛ همه لباسهای سیاه پوشیده و کلاه های مخصوص ( برنس ) بر سر نهاده و بزرگترین افراد آنان بریهه بود ، آنها آمدند و اطراف دکان من جمع شدند و برای بریهه کرسی گذاشتند بنشیند و اسقفها و رهبانها در حالیکه برنس ها بر سر و تکیه بر عصاهای خود داده بودند برپا ایستادند ، بریهه گفت کسی از مسلمانها که معروف به دانستن علم کلام باشد نماند مگر اینکه من با او درباره حقانیت دین نصاری مناظره و مباحثه کرده ام و آنان چیزی نداشتند و اکنون آمدم که با تو درباره ی حقانیت اسلام مناظره کنم.

پس از آن داستان مناظره هشام را با بریهه و پیروزی هشام را در ضمن حدیثی طولانی بیان نموده می گوید : نصرانیها پراکنده شدند و آرزو می کردند که کاش هشام و اصحاب او را ندیده بودند ، بریهه نیز با خاطری غمگین و اندوهناک به خانه بازگشت ، زنی که خدمت او را به عهده داشت گفت برای چه تو را غمگین و افسرده می بینم؟!

بریهه داستان مناظره خود را با هشام برای او بیان کرد ، زن گفت وای بر تو آیا می خواهی بر حق باشی یا بر باطل ؟! گفت بلکه دوست دارم بر حق باشم ، زن گفت بنابراین حق را در هر کجا یافتی به آن طرف میل کن و از لجاجت بپرهیز زیرا لجاج از شک است و شک شوم و نحس است و اهل شک در آتشند ، بریهه سخنان او را تصدیق نمود و تصمیم گرفت بامداد نزد هشام رود ، روز دیگر اول صبح بدون هیچ یک از اصحاب خود نزد هشام آمد و گفت ای هشام آیا تو کسی را داری که از رای او الهام گیری و پیروی از سخنان او کنی و اطاعت او را بر خود لازم و واجب شماری ؟! هشام گفت آری ، بریهه از اوصاف او سئوال کرد ، هشام اوصاف امام (علیه السلام) را برای او بیان نمود.

بریهه مشتاق امام (علیه السلام) شد و با هشام به سمت مدینه روان شدند و آن زن هم همراه آنان بود و عزم ایشان ملاقات حضرت صادق (علیه السلام) بود موسی بن جعفر (علیه السلام) را در دهلیز خانه ملاقات کردند و در روایت ثاقب المناقب است که هشام بر موسی بن جعفر (علیه السلام) سلام کرد و بریهه نیز سلام تقدیم نمود پس آن حضرت (علیه السلام) با اینکه کودک بود علت آمدن ایشان را گفت و در روایت صدوق است که هشام داستان را برای آن حضرت بیان کرد ، موسی بن جعفر (علیه السلام)گفت ای بریهه علم تو به کتاب خودت (انجیل) تا چه پایه است ؟! گفت من به کتاب خود عالمم ، فرمود اعتماد تو بر تاویل آن چگونه است ؟! گفت به همان اندازه که اعتماد به علم بر آن دارم ، موسی بن جعفر (علیه السلام) شروع به خواندن انجیل کرد ، بریهه گفت عیسی بن مریم هم چنین می خواند و هیچ کس جز عیسی انجیل را این طور نخوانده است و من پنجاه سال است در جستجوی تو یا شخصی مانند تو بوده ام ، سپس ایمان آورد و آن زن ایمان آورد و ایمان هر دو نیکو شد ، پس از آن هشام و بریهه و آن زن خدمت امام صادق (علیه السلام) رسیدند ، هشام حکایت خود و سخنانی که بین موسی بن جعفر (علیه السلام) و بریهه گفتگو شد بیان داشت ، حضرت فرمود : {ذُرِّیَّهَ بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَ اللَّهُ سمَیعٌ عَلِیم‏ سوره آل عمران آیه ۳۴ } بریهه گفت فدایت شوم تورات و انجیل و کتب پیغمبران از کجا نزد شما آمده ؟! فرمود از آنان میراث به ما رسیده است که مانند آنها می خوانیم و مانند آنها می گوئیم و خداوند در زمین حجت و پیشوایی قرار نمی دهد که چیزی از او سئوال شود او بگوید نمی دانم ، بریهه پیوسته با حضرت صادق (علیه السلام) بود تا آن حضرت از دنیا رفت و سپس در خدمت موسی بن جعفر (علیه السلام) بود تا در زمان آنحضرت از دنیا رفت و موسی بن جعفر او را با دست خود غسل داد و کفن کرد و به خاک سپرد و فرمود این مرد یکی از حواریون مسیح است که حق خداوند را می شناسد ، بیشتر اصحاب آنحضرت آرزو کردند مانند او باشند.[۹]

روزی مردی فقیر مومنی نزد موسی بن جعفر (علیه السلام) آمده و خواستار شده بود که او را از فقر و فاقه و تهی دستی رهائی بخشد. حضرت خنده و تبسمی به صورت او نمود و فرمود از تو پرسشی می کنم ، اگر جواب صحیح داده ؛ ده برابر آنچه خواستی به تو می دهم و آن مرد صد درهم خواسته بود که به خرید و فروش پرداخته و با آن زندگی کند ، گفت بپرسید ، موسی بن جعفر (علیه السلام) فرمود اگر بنا شود که تو برای خودت در دنیا آرزوئی کنی و چیزی بخواهی چه آرزو می کنی ؟! گفت آرزو می کنم که تقیه در دین به من عطا شود و موفق به قضاء حقوق برادران دینی خود گردم  ، فرمود : چرا دوستی ما خانواده را درخواست نکردی ؟! گفت دوستی شما به من داده شده و آنچه گفتم به من داده نشده است و من بر نعمتهایی که دارم سپاسگذاری نموده و از پروردگار خود خواستار چیزهائی هستم که ندارم ، فرمود : نیکو گفتی ؛ دو هزار درهم به او بدهید و فرمود این پول را در خرید و فروش عفص { مازو } بکار بر ، زیرا متاع خشکی است ( که کمتر تحت تاثیر هوا قرار می گیرد و از آفات محفوظ است) [۱۰]

الإرشاد : رُویَ أنَّهُ (الکاظم علیه السلام ) کانَ یَدعو کَثیرا فَیَقولُ : اللّهمَّ إنّی أسألُکَ الرّاحَهَ عِندَ المَوتِ وَ العَفوَ عِندَ الحِسابِ . وَ یُکَرِّرُ ذلک . وَ کانَ مِن دُعائِهِ علیه السلام : عَظُمَ الذَّنبُ مِن عَبدِکَ فَلیَحسُنِ العَفوُ مِن عِندِکَ . وَ کانَ یَبکی مِن خَشیَهِ اللّه حَتَّى تَخضَلُّ لِحیَتُهُ بِالدُّموعِ . وَ کانَ أوصَلُ النّاسِ لأهلِهِ و رَحِمِهِ وَ کانَ یَفتَقِدُ فُقَراءَ المَدینَهِ فی اللَّیلِ فَیَحمِلُ إلیهِم (الزَّنبیلَ) فیهِ العَینُ وَ الوَرَقُ وَ الأدِقَّهُ وَ التُّمورِ فَیوصِلُ إلَیهِم ذلک وَ لا یَعلَمونَ مِن أیِّ جَهَهٍ هُوَ . ؛در ارشاد روایت شده است که حضرت کاظم علیه السلام زیاد دعا مى خواند ،و عرضه مى داشت : بار خدایا ! راحتى در هنگام مردن ، و عفو و بخشش در هنگام حسابرسى را از تو مسئلت مى کنم . و این جمله را تکرار مى کرد . یکى از دعاهاى آن حضرت این بود : گناه بنده تو بزرگ است و عفو و گذشت از جانب تو نیکوست . آن حضرت از خشیت خدا چندان مى گریست که محاسن او از اشک تر مى شد . هیچ کس به اندازه ایشان به خانواده و خویشاوندانش رسیدگى نمى کرد . شب هنگام به فقراى مدینه سرکشى مى کرد و زنبیلى پر از درهم و دینار و آرد و خرما با خود مى برد و بر درِ خانه هاى آنان مى گذاشت و آنها نمى فهمیدند که این پول و اجناس از طرف چه کسى آمده است .[۱۱]

تاریخ بغداد ، عن الحَسَنِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ یَحیَى العَلَویَّ حَدَّثَنی جَدّی : کانَ موسَى بنُ جَعفَرٍ یُدعى العَبدَ الصّالِحَ مِن عِبادَتِهِ وَ اجتِهادِهِ . رَوى أصحابُنا أنَّهُ دَخَلَ مَسجِدَ رسولِ اللّه ِ صلى الله علیه و آله فَسَجَدَ سَجدَهً فی أوَّلِ اللَّیلِ، وَ سُمِعَ وَ هُوَ یَقولُ فی سُجودِهِ : عَظیمُ الذَّنبِ عِندی فَلیَحسُنِ العَفوُ عِندَکَ ، یا أهلَ التَّقوى وَ یا أهلَ المَغفِرَهِ. فَجَعَلَ یُرَدِّدُها حَتَّى أصبَحَ وَ کانَ سَخیّا کَریما ، وَ کانَ یَبلُغُهُ عَنِ الرَّجلِ أنَّهُ یُؤذیهِ فَیَبعَثُ إلَیهِ بِصُرَّهٍ فیها ألفَ دینارٍ . تاریخ بغداد ( ـ به نقل از حسن بن محمّد بن یحیى علوى ـ ) : جدّم برایم نقل کرد که  موسى بن جعفر را به خاطر سخت کوشى و شدّت عبادتش ، عبد صالح مى گفتند . اصحاب ما روایت کرده اند که آن حضرت سرِ شب به مسجد رسول خدا صلى الله علیه و آله رفت و به سجده افتاد ؛ شنیده شد که در سجودش مى گوید : بزرگ است گناه من ، و عفو از تو نیکوست ، اى آن که سزاوار آنى که از تو پروا کنند ، و اى آن که اهل آمرزشى . و این جمله را تا صبح تکرار مى کرد . موسى بن جعفر ، انسانى با سخاوت و بزرگوار بود . هرگاه مى شنید کسى حرفهاى آزار دهنده اى درباره او گفته است [به جاى تلافى] همیانى پر از هزار دینار برایش مى فرستاد.[۱۲]

منبع : پایگاه اینترنتی احادیث.

[۱] . اعلام الوری بأعلام الهدی صفحه ۴۱۴٫ انوارالبهیه { از تالیفات حاج شیخ عباس قمی (ره) } صفحه ۱۹۷

[۲] . انعام،۱۲۴٫

[۳] . اعلام الوری بأعلام الهدی صفحه ۴۱۵٫

[۴] .همان.

[۵] . اعلام الوری بأعلام الهدی صفحه ۴۱۶٫

[۶] . همان.

[۷] . اعلام الوری بأعلام الهدی صفحه ۴۱۸٫

[۸] . همان.

[۹] . انوارالبهیه { از تالیفات حاج شیخ عباس قمی (ره) } صفحه ۱۸۹٫

[۱۰] . همان، ص ۱۹۷٫

[۱۱] . الإرشاد ، ج۲ص ۲۳۱ ؛ میزان الحکمه ، ج ۱ ص ۳۴۹

[۱۲] . تاریخ بغداد، ج ۱۳ ص ۲۷؛ میزان الحکمه ، ج ۱ ص ۳۵۰٫