پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » خطبه ها و نامه ها »

مناظره با خوارج.

اشاره:

خَوارِج، گروهی از سپاه امام علی(ع) در جنگ صفین که علی بن ابیطالب را متهم به کفر کردند و علیه او شوریدند. آنها که به دلیل خروج علیه خلیفه مسلمین، خوارج نامیده شدند، همه کسانی که حکمیت را پذیرفتند و معتقد به کفر علی نبودند، را کافر می‌شمردند. شعار دادن علیه امام علی در مسجد کوفه، و تهدید وی به قتل، از کارهای خوارج شمرده شده است. آنان پس از اجرای حکمیت، در مخالفت با امام علی سرسخت‌تر شدند،

 

و من وصیه له (علیه السلام) لعبد الله بن العباس [أیضا] لمّا بَعَثَه للإحتجاج على الخوارج:

لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ، فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ، تَقُولُ وَ یَقُولُونَ …، وَ لَکِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّهِ، فَإِنَّهُمْ لَنْ یَجِدُوا عَنْهَا مَحِیصاً.

فرهنگ لغت

حَمَّال: در بر دارنده.

مَحِیص: محل فرار.

حَمّال: بردارنده احتمالات بسیار

حاجِج: مناظره و مباحثه کن

مَحِیص: جاى فرار

از سفارشات آن حضرت است باز هم به عبد اللّه بن عباس، زمانى که او را براى گفتگو با خوارج فرستاد:

با آنان با قرآن به مناظره برنخیز، چرا که قرآن تحمل معانى گوناگون دارد، تو چیزى از قرآن مى گویى آنان چیز دیگر، ولى با کمک سنّت پیامبر (ص) با آنان احتجاج کن، که در برابر آن جز پذیرش گزیرى ندارند.

نامه در یک نگاه:

امیرمؤمنان على(علیه السلام) در این توصیه که خطاب به ابن عباس بیان فرموده در آن زمان که او را براى سخن گفتن با خوارج فرستاد روش استدلال در برابر آنان را به او یاد مى دهد و مى فرماید: به آیات متشابه قرآن که ممکن است تفاسیر مختلفى براى آن داشته باشند احتجاج نکند، بلکه با سنّت که بسیار شفاف و روشن است با آنها استدلال کند.

مى دانیم خوارج آیه شریفه (إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّه) (۲) را بهانه کرده بودند و مى گفتند حکمیت که على(علیه السلام) در مقابل شامیان آن را پذیرفته بر خلاف این آیه است، زیرا این آیه حکمیت را فقط براى خدا مى داند. در حالى که مى دانیم آیه ناظر به این معنا نیست و حاکمیت خداوند را در احکام کلّى بیان مى کند نه موارد جزئى و شخصى، و تطبیق آن کلیات بر موارد شخصى باید به وسیله حکمین انجام گیرد; ولى آنها بر پندار باطل خود اصرار داشتند. اما اگر ابن عباس مثلاً به حدیث معروف «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلِیّ یَدُورُ حَیْثُمَا دَارَ»(۳) یا حدیث «اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاَهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ»(۴) که از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به طور مسلم نقل شده استدلال کند، دیگر آنها نمى توانند پاسخى به آن بگویند.

در برابر خوارج با سنت پیامبر استدلال کن:

از تواریخ به خوبى استفاده مى شود على(علیه السلام) هرگز مایل نبود خوارج به قتل برسند، بلکه حد اکثر کوشش را براى هدایت آنان اعمال کرد، زیرا آنها با معاویه و یارانش تفاوت روشنى داشتند; آنها عمدا و از روى هواى نفس به دنبال باطل بودند و به آن رسیدند; ولى خوارج به دنبال حق مى رفتند و بر اثر نادانى و تعصب گرفتار باطل شدند، از این رو هم خود امام با آنها صحبت کرد و هم ابن عباس را براى سخن گفتن با ایشان فرستاد و مى دانیم سخنان امام تأثیر زیادى گذاشت و اکثریت آنها از راه باطل برگشتند و اقلیتى ماندند و به مبارزه برخاستند و از بین رفتند.

امام در آغاز این سخن مى فرماید: «با آیات قرآن با آنها بحث و محاجّه نکن، زیرا (بعضى از آیات) قرآن تاب معانى مختلف و امکان تفسیرهاى گوناگون دارد تو چیزى مى گویى و آنها چیز دیگر (و سخن به جایى نمى رسد)»; (لاَ تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ، فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ(۵) ذُو وُجُوه، تَقُولُ وَ یَقُولُونَ).

این یک واقعیت است که بعضى آیات قرآن متشابه اند که آنها را مى توان بر معانى مختلف و گاه متضاد حمل کرد در حالى که آیات محکمات و غیر متشابه را مى توان تفسیر کرد; ولى افرادى که دنبال اغراض خاصى هستند بدون مراجعه به آیات محکمات، آیات متشابه را بر اهداف انحرافى خود تطبیق مى کنند; مثلاً قرآن مجید در آیه ۲۲ و ۲۳ سوره قیامت مى فرماید: «(وُجُوهٌ یَوْمَئِذ ناضِرَهٌ * إِلى رَبِّها ناظِرَهٌ); (آرى) در آن روز صورت هایى شاداب و مسروراند و به (الطاف) پروردگارشان مى نگرند» گروهى این آیه را چنین تفسیر کرده اند که روز قیامت خدا را با چشم سر مى توان دید در حالى که قرآن در آیه محکمش مى گوید: «(لا تُدْرِکُهُ الاَْبْصارُ); چشم ها او را نمى بینند».(۶) و در داستان موسى پس از آن که عرضه داشت: «(رَبِّ أَرِنی أَنْظُرْ إِلَیْکَ); پروردگارا! خودت را به من نشان ده تا تو را ببنیم» فرمود: «(لَنْ تَرانی); هرگز مرا نخواهى دید».(۷)

بدون شک قرآن به لسان عربى مبین نازل شده ولى از آنجا که آیات قرآن جنبه عمومیت و کلیت دارد و غالباً دست روى مصادیق نگذاشته افراد مغرض که اهداف خاصى دارند با استفاده از روش تفسیر به رأى آن را بر مقاصد خود حمل مى کنند و سبب گمراهى خود و دیگران مى شوند; ولى سنّت پیغمبر در بسیارى از موارد انگشت روى مصداق ها گذارده; مصداق هایى که حتى افراد لجوج و بهانه جو نمى توانند بر آن خرده بگیرند که نمونه آن را در پایان همین وصیت نامه ملاحظه خواهیم کرد.

لذا امام(علیه السلام) در ادامه این سخن مى فرماید: «ولى با سنّت صریح (پیامبر) با آنها گفتوگو و محاجه کن که راه فرارى از آن نخواهند یافت (و ناچار به تسلیم در برابر آن هستند)»; (وَلَکِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّهِ، فَإِنَّهُمْ لَنْ یَجِدُوا عَنْهَا مَحِیصاً(۸)).

شاهد این سخن داستانى است که طبرى (نویسنده کتاب المسترشد) از امیرمؤمنان على(علیه السلام) نقل کرده است و عصاره اش چنین است: هنگامى که امام ابن عباس را براى گفتوگو با خوارج فرستاد آنها گفتند: ما چند ایراد به على(علیه السلام) داریم:

  1. هنگامى که در صلح نامه حکمین عنوان امیر المؤمنین را براى او نوشتند و عمرو عاص اعتراض نمود آن را محو کرد.
  2. به حکمین گفت: نگاه کنید اگر معاویه از من سزاوارتر به خلافت است او را تثبیت کنید.
  3. او خودش در قضاوت از همه آگاه تر بود، چرا کار را به دست حکمین سپرد؟
  4. اصولاً چرا حکمیت را در دین خدا پذیرفت; حاکم فقط خداست.
  5. چرا سلاح ها و حیوانات آنها را روز جنگ بصره در میان ما تقسیم کرد ولى زنان و فرزندان آنها را به عنوان برده تقسیم نکرد؟
  6. او از سوى پیغمبر وصى بود چرا مقام خود را ضایع کرد و مردم را دعوت به سوى خود ننمود؟

ابن عباس خدمت امیرمؤمنان آمد و سخنان آنها را بازگو کرد. امام فرمود: تو به آنها بگو آیا راضى به خدا و رسول خدا هستید یا نه؟ آنها مى گویند: آرى. سپس تمام ایرادهاى آنها را به این طریق پاسخ بگو: اما اینکه من اجازه دادم عنوان امیرمؤمنان را حذف کنند این در واقع اقتدا به پیغمبر اکرم بود که در روز حدیبیه در صلح نامه اى که با مشرکان داشتیم من نوشتم: «هذا ما صالَحَ بِهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ» نماینده مشرکان ایراد کرد ما او را رسول خدا نمى دانیم حذف کن پیغمبر(صلى الله علیه وآله) به من امر فرمود چنین کن و این عنوان محو شد و به من فرمود: اى على تو هم گرفتار شبیه همین موضوع خواهى شد. این پاسخ براى خوارج مطرح شد و آنها پذیرفتند.

اما اینکه گفتید: من در خودم شک کردم چون به حکمین گفتم: آن کس را که شما صالح تر مى دانید تثبیت کنید، این شبیه چیزى است که قرآن مجید به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) دستور داده که بگوید: «(إِنّا أَوْ إِیّاکُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ فی ضَلال مُبین); و ما یا شما بر (طریق) هدایت یا در گمراهى آشکارى هستیم».(۹) در حالى که به یقین پیغمبر بر حق بود. خوارج این را شنیدند و پذیرفتند.

اینکه گفتید: من با اینکه در داورى از همه برترم چرا داورى حکمین را پذیرفتم، این همانند کار پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) است که درباره یهود بنى قریظه حکمیت را به سعد بن معاذ داد در حالى که خودش در داورى از همه برتر بود و قرآن مى گوید: «(لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ); به یقین براى شما در زندگى پیامبر خدا سرمشق نیکویى بود».(۱۰) من به آن حضرت تأسى کردم. هنگامى که خوارج این را شنیدند پذیرفتند.

اما اینکه مى گویید: چرا سلاح ها و حیوانات دشمن را پس از پیروزى در جنگ جمل تقسیم کردم اما زنان و فرزندانشان را برده شما نساختم، من خواستم منّتى بر اهل بصره بگذارم همان کارى که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) با اهل مکه کرد. به علاوه کدام یک از شما حاضر بودید عایشه را جزء سهم خود بپذیرید و کنیز خود بدانید؟ هنگامى که خوارج این را شنیدند پذیرفتند.

سپس در آخرین اشکال فرمود: اینکه به من ایراد مى کنید من وصى منصوب پیغمبر(صلى الله علیه وآله) بودم چرا مردم را به سوى خود دعوت نکردم، دلیلش این بود که شما مرا نپذیرفتید و دیگرى را بر من مقدم داشتید. شما مقام وصى بودن مرا ضایع کردید نه من; امام و وصى همچون پیغمبران نیست که دعوت به خویش کند او بعد از تعیین پیغمبر بى نیاز از دعوت به خویشتن است. او در واقع همچون کعبه است که مردم باید به سراغ او بروند نه آنکه کعبه به سوى آنها بیاید.

هنگامى که خوارج این پاسخ را شنیدند آن را نیز پذیرفتند و به همین دلیل چهار هزار نفر از آنها بازگشتند (و طبق روایتى دوازده هزار نفر بودند که هشت هزار نفر از آنها بازگشتند و اقلیت چهارهزار نفرى باقى ماندند که سپاه على(علیه السلام) آنها را درهم کوبیدند).(۱۱)

نکته:

چرا استدلال به سنّت؟

اینکه امام(علیه السلام) در این نامه به ابن عباس مى فرماید: «هنگامى که مى خواهى با خوارج سخن بگویى با سنّت به آنها جواب ده نه با آیات قرآن، زیرا قرآن ذو وجوه (داراى تفسیرهاى گوناگون) است» ممکن است اشاره به دو مطلب باشد:

  1. قرآن محکمات و متشابهات دارد; یعنى آیاتى کاملا روشن و آیاتى که ممکن است معانى مختلف براى آن ذکر شود. هرگاه این آیات در کنار هم چیده شود عربى مبین است و مفاهیمى کاملا روشن دارد; مثلاً آیه «(إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ); حکم تنها از آنِ خداست»(۱۲) هنگامى که در کنار آیه شریفه (فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَحَکَماً مِّنْ أَهْلِها)(۱۳) گذارده شود معلوم مى شود که معناى حاکمیت و داورىِ خدا این است که هرکس مى خواهد حکمیت کند باید طبق قرآن و فرمان خدا باشد و لازم نیست خداوند درباره هر قضیه شخصیه اى آیه اى نازل کند.

ولى بیماردلان و کسانى که به تعبیر قرآن (الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ)(۱۴) مى باشند متشابهات را مى گیرند و محکمات را رها مى کنند و آیات قرآن را مطابق میل و خواسته نادرست خود تفسیر مى نمایند. به همین دلیل امام(علیه السلام) به ابن عبّاس مى فرماید: «براى رهایى از بحث هاى منافقان و کوردلان به سراغ قرآن نرود، زیرا بحث هاى دامنه دارِ محکم و متشابه پیش مى آید و آنها که فقط به دنبال متشابهات اند به خواسته خود مى رسند».

  1. قرآن چون به منزله قانون اساسى اسلام است. طبعا مسائل را غالباً به صورت کلى بیان مى کند و تطبیق کلیات بر مصداق ها گاه بر اثر لجاجت و یا کج فهمى مورد سوء استفاده قرار مى گیرد در حالى که سنّت در بسیارى از موارد به صورت فعل شخصى پیامبر است و هیچ جاى انکار و گفتوگو در آن نیست. مثل اینکه در داستان «بنى قریظه» پیامبر داورى را به «سعد بن معاذ» داد! این خود جواب دندان شکنى براى خوارج است که مى گفتند: داورى مخصوص خداست.

آرى بخش مهمى از سنّت پیامبر افعال اوست که در موارد خاصى از آن حضرت سر مى زد در حالى که قرآن تنها سخنان خداست و این سخنان هرچند براى حق جویان ابهامى ندارد ولى براى افراد مغرض و لجوج قابل سوء استفاده است.

پی نوشت:

  1. سند توصیه: نویسنده کتاب مصادر نهج البلاغه مى گوید: این کلام از على(علیه السلام) مشهور است; ابن اثیر در کتاب نهایه به مناسبت واژه «حمّال» آن را با تفاوتى آورده است و زمخشرى نیز در ربیع الابرار آن را با اختلاف دیگرى ذکر کرده و همه اینها نشان مى دهد که آنان منابع دیگرى جز نهج البلاغه در دست داشته اند (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۴۶۷).
  2. یوسف، آیه ۴۰٫
  3. بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۴۵۰٫
  4. همان مدرک، ج ۲۳، ص ۱۰۳، ح ۱۱٫
  5. «حمّال» چیزى که تاب معانى مختلفى دارد.
  6. انعام، آیه ۱۰۳٫
  7. اعراف، آیه ۱۴۳٫
  8. «مَحِیص» به معناى راه فرار از ریشه «حیص» بر وزن «حیف» در اصل به معناى بازگشت و عدول از چیزى است و «محیص» اسم مکان به معناى مکان فرار یا پناهگاه است.
  9. سبأ، آیه ۲۴٫
  10. احزاب، آیه ۲۱٫
  11. شرح نهج البلاغه علاّمه شوشترى، ج ۱۰، ص ۴۲۳، این حدیث با تفاوت هایى در تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۱۹۲ آمده است.
  12. یوسف، آیه ۴۰٫
  13. نساء، آیه ۳۵٫
  14. آل عمران، آیه ۷٫