مرگ، قبر و برزخ

مرگ، گذرگاهى(۱) به سراى دیگرحیات دنیوى انسان با مرگ پایان یافته و به سراى دیگرى قدم مى گذارد. مسئله مرگ از جنبه تربیتى اهمیت ویژه اى دارد و در قرآن کریم، احادیث دینى از جهات گوناگون مورد توجه قرار گرفته و درباره آن مطالبى بیان گردیده است: در این فصل برخى از آنها را یادآور مى شویم:

۱٫ تقدیر حتمى و عمومى

قرآن کریم مرگ را تقدیر الهى دانسته و مى فرماید:

«نَحْنُ قَدَّرْنا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ».(۲)

نیز درباره حتمیت و عمومیت آن مى فرماید:

۱٫ «أَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ کُنْتُمْ فِى بُرُوجٍ مُشَیَّدَهٍ».(۳)

۲٫ «کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَهُ الْمَوْتِ».(۴)

۳٫ «وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ».(۵)

هم چنین امام على ـ علیه السلام ـ درباره عمومیت مرگ فرموده است:

«وَ لَوْ اَنَّ اَحَداً یَجِدُ إلى البَقَاء سُلَّمَاً اَوْ لِدَفْعِ الْمُوتِ سَبیلاً، لَکانَ ذَلِکَ سُلِیمَان بن داود ـ علیه السلام ـ الذى سُخَّر لَهُ مُلْکَ الْجِنَ و الانْس».(۶)

۲٫ دوستى خدا و آرزوى مرگ

قرآن در رد ادعاى قوم یهود که خود را اولیاى خاص خدا دانسته، و کسى جز یهود را شایسته حیات سعادتمندانه اخروى و ورود به بهشت نمى دانستند،(۷) مى فرماید:

«قُلْ إِنْ کانَتْ لَکُمُ الدَّارُ الْآخِرَهُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَهً مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ».(۸)

نیز مى فرماید:

«قُلْ یا أَیُّهَا الَّذِینَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ».(۹)

بدیهى است فردى که به حیات جاودانه اخروى و نعمت ها و پاداشهاى عظیم آن معتقد بوده، و با عمل به فرامین الهى خود را شایسته دریافت آن پاداش ها مى داند و لطف و رحمت بیکران خداوندى را نیز باور دارد، مشتاقانه در انتظار فرا رسیدن مرگ مى باشد و با گشاده رویى از آن استقبال مى کند، چنان که در حالات اولیاى الهى مطالب شنیدنى بسیارى در این باره نقل شده است: از جمله در روایت است که امام على ـ علیه السلام ـ نقل شده که فرمود: «و الله لابن ابیطالب آنس بالموت مِنْ الطِفل بِتَدى امه».(۱۰)

نیز روایت شده است که حمزه سید الشهدا ـ رضوان الله تعالى علیه ـ در دوران جوانى و قبل از اسلام در جنگ ها زره بر تن مى پوشید، ولى پس از اسلام بدون پوشیدن زره به میدان جنگ مى رفت: علت آن را پرسیدند،‌ در پاسخ فرمود: من قبلاً وداع از این جهان را مرگ و فنا مى دانستم، ولى اینک در پرتو آیین محمدى ـ صلّى الله علیه و آله ـ خود را در برابر این حیات فانى زبون و ناتوان مى بینم، ‌و وداع از آن را دریچه اى به سوى رحمت بیکران الهى مى دانم.

و نیز روایت شده است که روز عاشورا، حبیب بن مظاهر ـ رضوان الله تعالى علیه ـ را خندان دیدند، علت را از او پرسیدند: پاسخ داد: امروز مناسب ترین روز شادمانى است، زیرا طولى نمى کشد که پس از شهادت در کنار حورالعین خواهیم بود.(۱۱)

در این جا این سؤال مطرح مى شود که چرا در برخى از روایات از آرزو کردن مرگ نهى شده است؟ چنان که از پیامبر ـ صلّى الله علیه و آله ـ روایت شده که فرمود: «مبادا فردى از شما به خاطر مشکلى که بر او وارد مى شود، آرزوى مرگ نماید، بلکه از خدا بخواهد تا وقتى زندگى براى او منشأ خیر است، او را زنده بدارد».(۱۲)

پاسخ این است که ـ همان گونه که از حدیث فوق به دست مى آید ـ در صورتى که آرزوى مرگ به خاطر بى تابى در برابر ناگوارى ها باشد مذموم مى باشد، زیرا در برابر ناملایمات باید صبر و استقامت نمود و از خداوند استمداد جست.(۱۳)

در این باره روایات بسیار نقل شده است که این گنجایش نقل آن ها را ندارد.(۱۴)

۳٫ علل نگرانى از مرگ

یکى از عوامل نگرانى از مرگ که مى توان آن را یک عامل طبیعى دانست، مفارقت و جدایى انسان از وابستگان و دوستان است.

یکى دیگر از عوامل نگرانى مرگ براى کسانى که به حیات اخروى عقیده ندارند، این است که آنان چون مرگ را نشانه پایان حیات مى دانند، از این رو آن را امرى ناخوشایند مى دانند؛ زیرا انسان به حیات همیشگى تمایل فطرى دارد، و لذا هر چه را که با این تمایل ناسازگارى دارد، را نمى پسندد.

عامل سوم که براى گناه کارانى که به حیات پس از مرگ و کیفرهاى اخروى گناهان عقیده دارند، مطرح است، این است که چون آینده خود را توأم با رنج و سختى مى دانند، لذا از مرگ وحشت دارند.

و سرانجام دلبستگى زیاد به مظاهر حیات دنیوى، عامل دیگرى براى وحشت و نگرانى از مرگ مى باشد.

اینک نمونه هایى از آیات و روایات را در این باره یادآور مى شویم.

قرآن کریم با اشاره به حالت اغماء و بى احساسى انسان در لحظه مرگ، یادآور مى شود که انسان طبیعتاً از آن گریزان است، ‌چنان که مى فرماید:

«وَ جاءَتْ سَکْرَهُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِکَ ما کُنْتَ مِنْهُ تَحِیدُ».(۱۵)

هم چنین قرآن کریم در نکوهش قوم یهود مى فرماید:

«وَ لَنْ یَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِینَ».(۱۶)

نیز على ـ علیه السلام ـ مى فرماید:

«وَ لَا تَکُن مِمَّنْ یَکْرَهُ المُوتَ لِکَثْرَهِ ذُنُوبِه».(۱۷)

هم چنین شخصى به امام حسن مجتبى ـ علیه السلام ـ گفت: چرا ما مرگ را ناخوشایند داشته و آن را دوست نداریم؟ امام ـ علیه السلام ـ فرمود: چون شما آخرت خود را ویران، و دنیاى خود را آباد نموده اید، بدین جهت دوست ندارید که از آبادى به ویرانه منتقل گردید:

«اِنَّکَمْ اَخْرَبْتُمْ آخِرَتکُم وَ عَمَّرْتُم دُنْیاکُم، فَأنْتُم تَکْرِهُونَ النَقْلَهَ مِنَ الْعُمْرانِ إلَى الخَرابِ».(۱۸)

نیز فردى نزد پیامبر ـ صلّى الله علیه و آله ـ آمد و گفت: چرا من مرگ را دوست ندارم؟

پیامبر فرمود: آیا ثروت دارى: «الک مأل؟»

مرد گفت: آرى.

پیامبر ـ صلّى الله علیه و آله ـ فرمود: چیزى از آن را براى آخرت خود تدارک نموده اى: «فَقَدَّ مْتَهُ؟»

مرد گفت: خیر.

پیامبر ـ صلّى الله علیه و آله ـ فرمود: به همین جهت از مرگ بیزارى: «فمِن ثمَّ لا تُحِبُّ الْمُوْتَ».(۱۹)

۴٫ موت یا توفى

در قرآن کریم در رابطه با مرگ دو واژه به کار رفته است: یکى، واژه موت؛ و دیگرى، واژه «تَوَفّى». واژه موت به معناى فقدان حیات و آثار آن است. بنابراین، همان گونه که حیات داراى مراتب و یا مصادیق گوناگون است، موت نیز مصادیق مختلف دارد:

۱٫ مرگ نباتى: از کار افتادن قوه نباتیه و آثار آن چون رشد و نمو.

۲٫ مرگ حیوانى: از کار افتادن قواى حیوانى و آثار آن، چون اراده و ادراک حسى،‌ وهمى و خیالى.

۳٫ مرگ انسانى: عدم ترتب آثار قوه عقلانى.(۲۰)

بر این اساس، هر گاه فرد یا جامعه اى فاقد صفات و ارزش هاى عقلانى باشد، فاقد حیات انسانى بوده و مرده است،

چنان که على ـ علیه السلام ـ مى فرماید:

«فَالْمَوتُ فِى حَیاتِکُمْ مَقْهُورِینَ، و الحَیاهُ فِى مَوتِکُم قَاهِرینَ».(۲۱)

نیز آن حضرت کسانى را که به هیچ وجه با منکرات مخالفت نمى کنند، «میتُ الاحیاء» (مرده در میان زندگان) دانسته است.(۲۲)

واژه «توفى» از ماده «وفى» به معناى گرفتن چیزى است به وجه تمام و کمال.

از مجموع آیات قرآن در رابطه با مسئله مرگ به دست مى آید که «موت» ناظر به بدن، و «توفى» مربوط به روح و نفس آدمى است، یعنى، به هنگام مرگ دستگاه بدن از حرکت باز ایستاده و فعالیت قواى بدنى متوقف مى گردند (موت)، و روح و نفس انسان توسط فرشتگان خاص، جان ها به طور کامل گرفته شده و به حیات خود در نشأه دیگر ادامه مى دهد (توفى).

همان گونه که علامه طباطبایى(ره) فرموده است: واژه «موت» در قرآن کریم هیچ گاه در مورد روح و نفس مجرد به کار نرفته است، و مقصود از کلمه نفس در آیه ـ کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَهُ الْمَوتِ(۲۳) ـ نفس مجرد از ماده، در مقابل بدن نیست؛ بلکه مراد شخص انسانى است؛ یعنى، هر فردى مرگ را خواهد چشید، چنان که در جاى دیگر فرموده است:

«مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِى الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً».(۲۴)

ـ بنابراین، از دو آیه یاد شده در زیر، آیه نخست ناظر به مرگ بدن ها و آیه دوم ناظر به تَوفَّى ارواح است:

۱٫ «وَ هُوَ الَّذِى أَحْیاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ».(۲۵)

۲٫ «قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِى وُکِّلَ بِکُمْ».(۲۶)

۵٫ گیرنده جان ها کیست؟

در برخى از آیات قرآن گرفتن جان ها فعل خداوند به شمار آمده است، چنان که مى فرماید:

«اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها».(۲۷)

و در برخى دیگر به فرشتگان نسبت داده شده است:

«حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا».(۲۸)

و در برخى دیگر «ملک الموت» به عنوان گیرنده جان ها شناخته شده است:

«قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِى وُکِّلَ بِکُمْ».(۲۹)

ـ برخى از سطحى نظرآن چه از درک حقیقت این آیات عاجز مانده اند، گمان کرده اند که این آیات متناقض مى باشند، با این پندار که چگونه ممکن است فعل واحد (گرفتن جان انسان) به سه فاعل مختلف، استناد داده شود.(۳۰)

پاسخ این اشکال این که استناد فعل واحد به فاعل هاى مختلف در صورتى محال است که به صورت عرضى باشد، نه طولى، و حال آن که استناد قبض ارواح به خداوند، ملک الموت و فرشتگان دیگر در این جا، به صورت طولى است، مانند استناد نوشتن به قلم، دست و خود نویسنده.

بنابراین، به مقتضاى اصل توحید در ربوبیّت، قبض ارواح فعل خداوند است؛ و به حکم این که نظام آفرینش، نظام اسباب و مسببات است، خداوند ملک الموت را مأمور گرفتن جان ها قرار داده؛ و در این کار فرشتگانى را به یارى وى برانگیخته است.

نکته جالب توجه در آیات یاد شده این است که: آن جا که «تَوفَّى» به خدا نسبت داده شده، مسندالیه (الله) مقدم داشته شده است، ولى در آیات دیگر مسند (توفى) مقدم ذکر شده است، و تقدیم مسندالیه افاده حصر مى کند، بنابراین، از مجموع این آیات استفاده مى شود که گرفتن جان ها بالاصاله و بالاستقلال، فقط فعل خداوند است، گرچه به طور بالتبع و بالغیر، فعل ملک الموت و فرشتگان مرگ مى باشد.(۳۱)

عالم قبر و برزخ

از آیات قرآن و احادیث اسلامى به روشنى برمى آید که انسان پس از مرگ مستقیماً وارد عالم قیامت نمى شود؛ زیرا فرا رسیدن عالم قیامت، اولاً: با یک سلسله انقلاب ها و دگرگونى هاى کلى در همه موجودات زمینى و آسمانى همراه است؛ ثانیاً: در آن روز همه انسان ها جمع مى شوند.

نکته دیگرى که از آیات قرآن و نصوص دینى استفاده مى شود این است که انسان در فاصله میان مرگ و قیامت در خاموشى و بى حسى فرو نمى رود، بلکه داراى احساس بوده و از چیزهایى لذت یا رنج مى برد.

متکلمان اسلامى به پیروى از قرآن کریم، این فاصله را «برزخ» مى گویند، بنابراین،‌ دومین عالمى که انسان پس از عالم دنیا در آن زندگى مى کند، عالم برزخ است.

قرآن و عالم برزخ

در آیات متعددى قرآن به صورت هاى مختلف از حیات برزخى سخن به میان آمده است، و در یک آیه به صراحت از فاصله میان مرگ و قیامت به «برزخ» تعبیر شده است، آن جا که مى فرماید:

«وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى یَوْمِ یُبْعَثُونَ».(۳۲)

و پیش روى آنان (از حین مرگ) تا روزى که مبعوث مى شوند برزخى است. واژه «برزخ» در لغت به معناى حایل و فاصله میان دو چیز است، چنان که در جاى دیگر مى فرماید:

«بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ».(۳۳)

به طور کلى، در آیاتى که ناظر به حالات انسان پس از مرگ و قبل از برپایى قیامت کبرى مى باشند، سه نکته مطرح شده است که بر حیات برزخى دلالت دارند:

نکته اول: سخن گفتن مردگان با خدا یا با فرشتگان الهى، چنان که مى فرماید:

«إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَهُ ظالِمِى أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِى الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَهً فَتُهاجِرُوا فِیها».(۳۴)

نیز مى فرماید:

«حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّى أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ…».(۳۵)

نکته دوم: بشارت دادن فرشتگان، مردگان نیکوکار را به دریافت  پاداش هاى الهى پس از مرگ، چنان که مى فرماید:

«إِنَّ الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَهُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّهَ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ».(۳۶)

و درباره مؤمن آل یاسین مى فرماید:

«قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّهَ».(۳۷)

نکته سوم: پاداش ها و کیفرهایى که صالحان یا تبهکاران پس از مرگ و قبل از قیامت دریافت مى کنند، چنان که در مورد مؤمن آل یاسین مى فرماید:

«قالَ یا لَیْتَ قَوْمِى یَعْلَمُونَ بِما غَفَرَ لِى رَبِّى وَ جَعَلَنِى مِنَ الْمُکْرَمِینَ».(۳۸)

و درباره شهیدان مى فرماید:

«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِى سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ فَرِحِینَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ».(۳۹)

شکى نیست که واژه هاى: «یرزقون»، «فرحین»، و «یستبشرون»، بر حیات حقیقى شهیدان پس از مرگ دلالت دارند بنابراین احتمال این که مقصود از حیات آنان، بقاى یاد و خاطره آن ها در دلهاست، بى پایه و نادرست است.(۴۰)

و در مورد فرعونیان مى فرماید:

«وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْها غُدُوًّا وَ عَشِیًّا وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَهُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ».(۴۱)

این آیه از دو عذاب سخن مى گوید:

یکى، عذاب بد یا سخت (سوء العذاب).

دیگرى، عذاب سخت تر (اشد العذاب). با توجه قرینه مقابله به این که عذاب دوم که مربوط به روز قیامت مى باشد، در مقابل عذاب نخست قرار داده شده است، ‌روشن مى شود که عذاب اول مربوط به قبل از قیامت است.

علامه طباطبایى(ره) در تفسیر این آیه شریفه فرموده است: از این آیه سه نکته به دست مى آید:

۱٫ فرعونیان در عذاب نخست بر آتش عرضه مى شوند، و در عذاب دوم بر آن وارد مى گردند. بدیهى است که دخول در آتش، سخت تر از عرضه شدن بر آن است.

۲٫ عرضه شدن بر آتش که با عذاب نخست صورت مى گیرد، قبل از برپایى قیامت و مربوط به عالم برزخ است.

۳٫ عذاب فرعونیان در برزخ و قیامت یک چیز است، و آن آتش اخروى است، با این تفاوت که اهل برزخ از دور به آن عذاب مى شوند، و اهل آخرت داخل آن مى گردند.(۴۲)

نیز قرآن کریم آن گاه که طوفان نوح ـ علیه السلام ـ و غرق شدن امت وى را گزارش مى دهد، یادآور مى شود که آنان به خاطر خطاهاى خود غرق شدند و سپس وارد آتش گردیدند، چنان که مى فرماید:

«مِمَّا خَطِیئاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا ناراً فَلَمْ یَجِدُوا لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْصاراً».(۴۳)

اصالت و تجرد نفس از نظر قرآن

آیات یاد شده بر اصالت و تجرد نفس دلالت دارند، و اثبات مى کنند که حقیقت انسان جسم و بدن او نیست که با مرگ از فعالیت باز ایستاده و پس از مدتى متلاشى مى گردد، بلکه حقیقت انسان همان نفس او است که با بدن ارتباط تدبیرى دارد و با مرگ بدن، حیات او قطع نمى شود، بلکه حیات او همچنان ادامه داشته، و برخوردار از نعیم و پاداش، یا گرفتار عذاب و رنج خواهد بود و این سعادت و شقاوت نتیجه حالات جسمانى و حیات بدنى و مادى او نمى باشد، بلکه نتیجه ملکات و اعمال اوست، بدیهى است احکام و آثار یاد شده با خواص و ‌آثار جسم متفاوت است، و در نتیجه روح و نفس انسانى مادى و جسمانى نیست.

مطلب مزبور از آیات دیگرى از قرآن نیز به دست مى آید، که از آن جمله آیات مربوط به توفى انفس است؛ زیرا ـ همان گونه که پیش از این یادآور شدیم ـ توفى به معناى گرفتن چیزى به صورت کامل مى باشد، و این در حالى است که بدن پس از مرگ متلاشى گردیده و فانى مى شود. بنابراین، آن چه کاملاً گرفته شده و باقى است، همان نفس مجرد از ماده است، چنان که قرآن کریم در پاسخ این شبهه منکران معاد که: «چگونه انسان پس از آن که اجزاى او متلاشى گردیده و در زمین پراکنده و ناپدید شد، بار دیگر حیات نوین پیدا مى کند؟»(۴۴)، مى فرماید:

«قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِى وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ».(۴۵)

شکى نیست که کلام فوق پاسخگوى شبهه منکران معاد است، و در نتیجه با آن هم آهنگ مى باشد؛ زیرا مبناى شبهه این است که واقعیت انسان ها که با ضمیر متکلم (نا= ضللنا) به آن اشاره مى کنند، همان بدن است که پس از مرگ متلاشى و نابود مى گردد. و پاسخ این است که واقعیت انسآن چه با ضمیر مخاطب (کُم = یتوفاکم) به آن اشاره مى شود بدن او نیست، بلکه چیز دیگرى است که فرشته مرگ آن را به طور کامل دریافت مى کند و آن همان نفس انسانى است،(۴۶) چنان که در آیه دیگر مى فرماید: «اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها».(۴۷)

حقیقت قبر

واژه قبر در مدارک و منابع دینى در دو معنا به کار رفته است:

۱٫ مکانى که جسد میت در آن مدفون مى گردد.

روایات مربوط به احکام قبر و دفن میت که در کتابهاى فقهى مورد بحث واقع مى شوند، ناظر به این معنا مى باشند، نیز در برخى از آیات همین معنا مراد است، چنان که خداوند درباره منافقان مى فرماید:

«وَ لا تُصَلِّ عَلى أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً وَ لا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ…».(۴۸)

ـ هیچ گاه بر هیچ یک از مردگان آنان نماز نگذار و بر قبر او نایست.

و نیز درباره پایان زندگى انسان مى فرماید:

«ثُمَّ أَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ».(۴۹)

ـ سپس او را مى میرانده وارد قبر مى کند.

علامه طباطبایى(ره) در تفسیر این آیه شریفه فرموده است: مقصود از «اقبار» دفن انسان در قبر و پنهان کردن او در دل زمین است، ‌و این امر ناظر به روش غالب انسان ها در دفن مردگان مى باشد؛ و دلیل این که این کار به خداوند نسبت داده شده، آن است که خداوند آنان را به این کار هدایت نموده است. نیز برخى گفته اند: مقصود این است که خداوند دستور داده است که مردگان را در قبر بگذارند.

ولى وجه نخست با سیاق آیات که ناظر به تدبیر تکوینى خداوند در مورد انسان است نه تدبیر تشریعى او مناسب تر مى باشد.(۵۰)

۲٫ معناى دیگر واژه قبر همان عالم برزخ است، چنان که از امام سجاد ـ علیه السلام ـ در تفسیر آیه «وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى یَوْمِ یُبْعَثُونَ» روایت شده که فرمود: «برزخ همان قبر است»، آن گاه افزود: «قبر یا باغى از باغ هاى بهشت، و یا گودالى از دوزخ است.»(۵۱)

هم چنین از امام صادق ـ علیه السلام ـ روایت شده که فرمود: «من نسبت به عالم برزخ براى شما نگرانم». از آن حضرت از معناى برزخ سؤال شد، پاسخ داد: «مقصود قبر است از لحظه مرگ تا قیامت».(۵۲)

سؤال در قبر

یکى از مطالبى که در احادیث و نیز کتاب هاى کلامى پیرامون قبر مطرح شده است، مسئله سؤال در قبر مى باشد. ما در این مورد به نقل سخن استاد کلام امامیه شیخ مفید(ره) (م/ ۴۱۳) بسنده مى کنیم:

«در احادیث صحیح از پیامبر اکرم ـ صلّى الله علیه و آله ـ روایت شده است که فرمود:

فرشتگان بر اهل قبور وارد مى شوند و درباره مسایل دین از آنان سؤال مى کنند. در برخى از این روایات آمده است که: ‌دو فرشته اى که مأمور این کار مى باشند، ناکر و نکیر نام دارند که بر میت وارد شده و از او درباره خدا، پیامبر، دین و امام سؤال مى کنند، هر گاه پاسخ حق بگوید او را به فرشتگان ثواب تحویل مى دهند، و در غیر این صورت او را به فرشتگان عذاب مى سپارند. نیز در پاره اى از روایات آمده است: نام دو فرشته اى که بر کافران وارد مى شوند، ناکر و نکیر، و دو فرشته اى که مأمور سؤال از مؤمنان مى باشند، «مبشر و بشیر نام دارند».(۵۳)

در احادیث متعدد از ائمه طاهرین ـ علیهم السلام ـ روایت شده است که: سؤال در قبر به دو گروه اختصاص دارد:

یکى، آنان چه داراى ایمان خالص مى باشند؛ و دیگرى، آنان چه کافر محض باشند:

«لَا یُساءَلَ فِى الْقَبْرِ اِلّا مِنْ مَحَضِ الإیمانَ مَحْضاً أوْ مَحْضَ الْکُفر مَحْضاً».(۵۴)

ثواب و عقاب در قبر

مقصود از ثواب و عقاب در قبر همان ثواب و عقاب برزخى است،‌ که بنا بر آن چه از آیات و روایات به دست مى آید عمومیت نداشته و به دو گروه گذشته اختصاص دارد. شیخ مفید(ره) در این باره گفته است:

«از روایات به دست مى آید که: ارواح، پس از مرگ بدن ها دو دسته اند: برخى از آنان بهره مند از پاداش و یا گرفتار عقاب مى باشند؛ و برخى از آن ها ثواب و عقاب را درک نمى کنند، چنان که از امام صادق ـ علیه السلام ـ روایت شده که فرمود: روح آنان چه ایمان خالص دارند یا کافر محض مى باشند، پس از مرگ به هیکلى همانند بدن دنیوى تعلق گرفته و تا روز قیامت به اعمال خود جزا داده مى شوند. و در آن روز خداوند بدن او را زنده کرده و بار دیگر روح به بدنش تعلق گرفته و جزاى کامل اعمال خود را مى بیند».

شیخ مفید(ره) سپس در مورد مؤمنان به آیه‌ مربوط به مؤمن آل یاسین، و در مورد کافران به آیه مربوط به عذاب آل فرعون استشهاد کرده و آن گاه گفته است:

«آنان  چه ایمان خالص نداشته و کافر محض نیز نمى باشند، در عالم برزخ نه مورد سؤال واقع مى شوند، و نه پاداشى را درک مى کنند، و نه عذاب مى شوند».(۵۵)

لازم به یادآورى است در برخى روایات از گروه سوم که در عالم برزخ نه پاداش داده مى شوند، و نه کیفر، و نه مورد سؤال واقع مى شوند، به «مستضعفان» یاد شده است، چنان که از امام صادق ـ علیه السلام ـ درباره مستضعفان سؤال شد، فرمود: آنان نه مؤمن اند و نه کافر، بلکه در انتظار امر خداوند مى باشند:

«هُمْ لَیْسُوا بِالمُؤمِنینَ وَ لَا بِالکُفّارِ، فَهُمُ الْمُرجَوْنَ لِأمرِ اللهِ».(۵۶)

علامه مجلسى(ره) نیز آن جا که از طوایف سه گانه انسان ها در عالم برزخ سخن گفته گروه سوم را که نه ثواب دارند و نه عقاب، به عنوان «مستضعفان» نامیده و گفته است:

«آن چه از آیات و روایات بسیار و براهین قطعى استفاده مى شود، این است که نفس، پس از مرگ باقى است، و اگر کافر محض باشد معذب، و اگر مؤمن خالص باشد منعم مى باشد، و اگر از مستضعفان باشد به حال خود رها مى گردد…»

او در جاى دیگر نیز گفته است:

«مقتضاى قواعد عدلیه و ظواهر نصوص دینى این است که سؤال در قبر به انسان هایى که واجد شرایط تکلیف بوده و مکلف بوده اند، اختصاص دارد، و شامل کودکان، سفیهان و دیوانگان و مستضعفان نمى گردد».(۵۷)

بنابراین، مقصود از مؤمن و کافرِ محض کسانى هستند که شرایط تکلیف را دارا بوده اند.

دفع یک توهم

برخى توهم کرده اند که تعلق روح به بدن مثالى در عالم برزخ، مستلزم تناسخ بوده و در نتیجه باطل است؛ لیکن با توجه به آن چه در بحث تناسخ گذشت، نادرستى این پندار روشن است، زیرا تناسخ باطل از نظر عقل و شرع، آن است که روح پس از مفارقت از بدن بار دیگر به بدن مادى تعلق گرفته و بار دیگر حیات دنیوى را ادامه داده، و این جریان پیوسته تکرار گردد، و حال آن چه در این جا سخن از تعلق روح به بدن برزخى است، نه بدن دنیوى، و این امر تکرار پذیر نبوده و با فرا رسیدن قیامت پایان مى پذیرد.

بنابراین، هیچ یک از دو اشکال تناسخ معروف (تعلق دو نفس به یک بدن، ناهم آهنگى روح و بدن) متوجه تعلق روح به بدن مثالى نیست، و نتیجه مى گیریم که تعلق ارواح به قالب هاى مثالى در عالم برزخ، موضوعاً و حکماً با نظریه، تناسخ تفاوت دارد.
پى نوشتها

(۱) . این واژه اقتباس از کلام امام حسین ـ علیه السلام ـ است که به یاران خود فرمود: «صَبْراَ بَنى الکِرام، فَمَّا الموتُ الا قَنَطَره تَعُبَربِکُم عنِ البؤْسِ و الضَّراءِ الى الجُنان الواسعهِ و النعیمِ الدائِمهِ».

(۲) . واقعه/ ۶۰٫

(۳) . نساء/ ۷۸٫

(۴) . این آیه در سوره هاى آل عمران/ ۱۸۵؛ عنکبوت/ ۵۷ و انبیاء/ ۳۵ آمده است.

(۵) . انبیاء/ ۳۴٫

(۶) . نهج البلاغه، خطبه ۱۸۲٫

(۷) . «وَ قالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّهَ إِلاَّ مَنْ کانَ هُوداً…» (بقره/ ۱۱۱)؛ «وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ أَیَّاماً مَعْدُودَهً…» (بقره/ ۸۰) ؛ «وَ قالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصارى نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ» (مائده/ ۱۸).

(۸) . بقره/ ۹۴٫

(۹) . جمعه/ ۶٫

(۱۰) . نهج البلاغه، خطبه/ ۵٫

(۱۱) . تفسیر جوامع الجامع، ج ۱، ص ۶۴٫

(۱۲) . مجمع البیان، ج ۱، ص ۱۶۴٫

(۱۳) . إنما نهى عن تمنى الموت، لأنّه یدلّ على الجزعِ، و المأمور به الصبرَ و تفویضُ الامور الیهِ تعالى، (طبرسى، مدرک قبل) وجوه دیگرى نیز در جمع میان آیات و روایات مربوط به ستایش و نکوهش آرزوى مرگ بیان شده است. به بحار الانوار، ج ۶، ص ۱۳۸ رجوع شود.

(۱۴) . به بحار الانوار، ج ۶، باب حب لقاء الله، ص ۱۲۴ رجوع شود.

(۱۵) . ق/ ۱۹٫

(۱۶) . بقره/ ۹۴٫

(۱۷) . نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره ۱۵۰٫

(۱۸) . بحار الانوار، ج ۶، ص ۱۲۹٫

(۱۹) . همان مدرک، ص ۱۲۷٫

(۲۰) . انواع الموت بحسب انواع الحیاه: فالاول ما هو بازاء القوه النامیه الموجوده فى الانسان و الحیوانِ و النباتِ؛ الثانى زوال القوه الحاسه؛ الثالث زوال القوه و هى الجهاله، مفردات راغب، ص ۴۷۶٫

(۲۱) . نهج البلاغه، خطبه ۵۱٫

(۲۲) . همان، کلمات قصار، شماره ۳۷۴٫

(۲۳) . انبیاء/ ۳۵٫

(۲۴) . به تفسیر المیزان، ج ۱۴، ص ۲۸۶ـ۲۸۵ رجوع شود. مائده/ ۳۲٫

(۲۵) . حج/ ۶۶٫

(۲۶) . سجده/ ۱۱٫

(۲۷) . زمر/ ۴۹٫

(۲۸) . انعام/ ۶۱٫

(۲۹) . سجده/ ۱۱٫

(۳۰) . شیخ صدوق (ره) در کتاب توحید روایت کرده است که فردى نزد على ـ علیه السلام ـ آمد و گفت: «در قرآن آیاتى یافته ام که یکدیگر را تکذیب مى کنند، لذا گرفتار شک در قرآن شده ام.» آن گاه مواردى را ذکر نمود که از جمله آن ها آیت مربوط به قبض ارواح است. امام ـ علیه السلام ـ فرمود: «آیات قرآن یکدیگر را تصدیق مى کنند، ولى موجب تو از عقل و درکى که موجب هدایت تو گردد، برخوردار نیستى»، آن گاه به تفصیل به شُبهات او پاسخ داد. به توحید، باب ۳۶، روایت ۵ رجوع شود.

(۳۰) . به المیزان، ج ۷، ص ۱۳۲، و ج ۱۷، ص ۲۶۹، رجوع شود.

(۳۱) . مؤمنون/ ۱۰۰٫

(۳۲) . الرحمن/ ۲۰٫

(۳۳) . نساء/ ۹۷٫

(۳۴) . مؤمنون/ ۱۰۰٫

(۳۵) . نحل/ ۳۲٫

(۳۶) . مرحوم طبرسى در ذیل این آیه گفته است: «و فى هذا دلاله على نعیم القبر لأنه انما قال ذلک و قومه احیاء» مجمع البیان، ج ۳، ص ۴۲۱؛ یس/ ۲۶٫

(۳۷) . یس/ ۲۷٫

(۳۸) . آل عمران/ ۱۷۰٫

(۳۹) . در این باره به تفسیر مجمع البیان، ج ۱، ص ۲۳۶؛ و المیزان، ج ۱، ص ۳۴۵ رجوع شود.

(۴۰) . غافر/ ۴۶ـ۴۵٫

(۴۱) . المیزان، ج ۱۷، ص ۳۳۵ ـ کلمه «غدواً و عشیاً» در مورد عذاب برزخى ممکن است اشاره به پیوستگى عذاب باشد و نیز ممکن است ذکر آن به این خاطر باشد که چون رابطه اهل برزخ به کلى با دنیا قطع نشده است، به گونه اى به زمان صبح و شام نسبت دارند (علامه طباطبایى (ره)).

(۴۲) . نوح/ ۲۶٫

(۴۳) . «وَ قالُوا أَ إِذا ضَلَلْنا فِى الْأَرْضِ أَ إِنَّا لَفِى خَلْقٍ جَدِیدٍ» (سجده/ ۱۰).

(۴۴) . سجده/ ۱۱٫

(۴۵) . نیز در این زمینه، مطالبى در بحث معاد روحانى از دیدگاه قرآنى،‌بیان گردیده است.

(۴۶) . زمر/ ۴۲٫

(۴۷) . توبه/ ۸۴٫

(۴۸) . عبس/ ۸٫

(۴۹) . المیزان، ج ۲۰، ص ۲۰۸ـ۲۰۷٫

(۵۰) . خضال شیخ صدوق باب خصال سه گانه، روایت ۹۱ ـ «و الله ان القبر لروضه من ریاض الجنه، او حفره من حفر النبران».

(۵۱) . فروع کافى، دارالکتب الاسلامیه، ج ۱، ص ۲۴۲٫

(۵۲) . تصحیح الاعتقاد،‌منشورات الرضى، ص ۷۷٫ در برخى از روایات به جاى ناکر، «منکر» آمده است، و نیز در برخى از روایات آمده است که: فرشتگان پاداش و کیفر، همان فرشتگان سؤال کننده مى باشند.

(۵۳) . فروع کافى، ج ۱، ص ۲۳۷ـ۲۳۵؛ روایات: ۱، ۲، ۳، ۴ و ۸٫

(۵۴) . تصحیح الاعتقاد، ص ۷۰ـ۶۹، نیز رجوع شود به اوائل المقالات، طبقه دوم، ص ۸۹ـ۸۷، و بحارالانوار، ج ۵، ص ۲۷۲ (نقل کلام شیخ از اجویه المسائل السرویه) رجوع شود.

(۵۵) . تفسیر عیاشى، ج ۲، ص ۱۱۰٫

(۵۶) . بحارالانوار، ج ۶، ص ۲۷۰٫

(۵۷) . همان، ص ۲۷۸٫