پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » تاریخ و سیره » امام صادق(ع) »

 سید محمد تقى مدرسى

در سال‏۱۱۷ هجرى، هنگامى که امام باقر به عنوان قربانى گرانبهاى‏ سیاست ستمگرانه بنى امیّه، به جوار پروردگارش شتافت فرزندش امام‏ جعفر صادق را، که آن هنگام در سن ۳۴ سالگى بود، به مرکز علمی – آموزشی ‏که صدها تن از صاحب نظران و اندیشمندان در آن گرد آمده بودند سفارش فرمود. این دانشگاه در واقع هسته بزرگ  علمی بود که امام ‏صادق پس از پدر خود آن را بنیان گذاشت، همچنین آن‏ حضرت، امامت ‏مردم را بر عهده امام صادق نهاد.بدین ترتیب رهبرى دینى امّت و مسئولیّتهاى بزرگ امور سیاسى آنان به امام صادق انتقال یافت.

شاید نتوان در تاریخ همانند دانشگاه امام صادق، مدرسه ‏اى فکرى‏ یافت که توانسته باشد نسلهاى متوالى را تحت تأثیر خود قرار دهد واصول‏ و افکار خود را بر آنها حاکم سازد و مردمى متمدّن و فرهیخته با کیان‏ و موجودیّتى یگانه بنیان نهاده باشد.

اشتباه است اگر بخواهیم دستاوردهاى این مدرسه را فقط محدود به‏ کسانى کنیم که در آن به تحصیل علم پرداخته و معاصرانش از آن چیزهاآموخته باشند، بلکه دستاوردهاى این مدرسه در اندیشه ‏هایى است که درجامعه ایجاد کرده ودر مردان پرورش یافته‏اى است که سیماى تاریخ‏وسیماى مسلمانان را دگرگون ساختند و تمدّنى را پدید آوردند که تاقرنهایى دراز پایدار و پا برجا بود.

در تاریخ ثبت است که شمار کسانى که مستقیما از افکار و اندیشه ‏هاى‏این دانشگاه سیراب شده‏اند، به چهار هزار تن مى‏ رسیده است.(۱)

و زمانى‏ اهمیت این مسئله براى ما روشن مى ‏شود که بدانیم این مدرسه در آگاهى ‏بخشى به مردم مسلمان دوران خود و نیز مسلمانانى که تا امروز از پى آنهاآمده‏اند و نقش اول داشته و اینکه فرهنگ اصیل اسلامى تنها از این‏ چشمه فیّاض، جریان گرفته است، چرا که پژوهشهاى انجام شده ثابت‏کرده است که فرهنگهاى رواج یافته در میان مسلمانان از اندیشه‏ هاى‏ مسیحى و یهودى، افراد نفوذى آنان سرچشمه گرفته و یا از اندیشه‏هاى‏فلاسفه یونانى و هندى که کتابهایشان به عربى ترجمه شد و مسلمانان‏اصول و اندیشه‏هاى خود را بر اساس آنها بنیان نهادند، تأثیر پذیرفته‏است.

بنابر این جز مکتب امام صادق هیچ مدرسه و مکتب فکرى اسلامى،باقى نماند که از کیان و وحدت و اصالت خود در تمام ابعاد زندگى‏محافظت کند. علّت این امر آن بود که پیروان این مکتب، به این مدرسه‏و افکار آن کاملاً اعتماد داشتند و همین اعتماد بود که آنان را به نگاهبانى‏از این مکتب و چهره ویژه آن در طول قرنها وامى‏داشت تا آنجا که آنان‏روایاتى را که در این مدرسه مى‏شنیدند دهان به دهان بازگو مى‏کردند واگرچیزى مى‏نوشتند تا هنگامى که از کسانى که این روایات را از امام نقل‏مى‏کردند، اجازه مخصوص نمى‏گرفتند، به نشر آنها همّت نمى‏گماردند.

اگر ما بدانیم که فرهنگ اسلامى، اعم از شیعى و سنى، بر پیشوایان‏معاصر با امام صادق‏علیه السلام، همچون پیشوایان مذاهب چهار گانه اهل سنّت‏که مسلمانان تنها بر مذاهب آنان تمسّک کرده‏اند، تکیّه داشته است‏ودریابیم که اکثر این پیشوایان اندیشه‏هاى دینى خود را از این مکتب‏بهره‏گرفته‏اند تا آنجا که ابن ابى‏الحدید ثابت کرده است که علم مذاهب‏ چهار گانه اهل سنّت در فقه، به امام صادق بازگشت مى ‏کند و مورّخ ‏مشهور، ابو نعیم اصفهانى در این باره گفته است: شمارى از تابعان از امام‏صادق روایت نقل کرده‏اند از جمله: یحیى بن سعید انصارى، ایوب‏ سختیانى، ابان بن تغلب، ابو عمرو بن علاء و یزید بن عبداللَّه بن هادو همچنین پیشوایان برجسته از او نقل حدیث کرده‏ اند. کسانى همچون: مالک بن انس، شعبه حجاج، سفیان ثورى، ابن جریح، عبداللَّه بن عمر،روح بن قاسم، سفیان بن عیینه، سلیمان بن بلال، اسماعیل بن جعفر،حاتم بن اسماعیل، عبد العزیز بن مختار، وهب بن خالد، ابراهیم بن‏ طهمان و مسلم بن حجاج نیز در صحیح خود به احادیث نقل شده ازآن‏حضرت‏ علیه السلام احتجاج کرده است، (۲)

اگر ما از تمام این امور آگاهى یابیم‏آنگاه به درستى خواهیم دانست که فرهنگ اصیل اسلامى تنها و تنها به‏امام صادق و مدرسه‏اى که او بنیان گذارد، باز مى‏گردد.

از سوى دیگر اگر بدانیم که تنها یکى از دانش آموختگان این مدرسه،یعنى جابر بن حیّان، دانشمند و ریاضیدان پر آوازه که جهان همواره او راصاحب دانشى عظیم در زمینه ریاضیات مى‏داند، ۵۰۰ رساله درریاضیات داشته که تمام آنها را امام صادق‏علیه السلام بروى املاء کرده بود،آنگاه به افاضات بى شمار این مدرسه بر دانش اندوزانش به خوبى پى‏خواهیم برد.

محمّد بن مسلم از آن‏حضرت ۱۶۰۰۰ حدیث در علوم گوناگون روایت‏کرده است. این نکته در باره بسیارى دیگر از دانشمندان گرانقدر نیز صدق‏مى‏کند به طورى که یکى از آنان مى‏گوید: در این مسجد (مسجد کوفه)۹۰۰ استاد را دیدم که هر کدام مى ‏گفتند: قال جعفر بن محمّد! حتّى ‏ابوحنیفه مى‏گوید: “اگر آن دو سال نبود هر آینه نعمان – نام کوچک ابو حنیفه – نابودمى‏شد”.

بالاخره آنکه باید بدانیم که از هیچ یک از دوازده امام و بلکه چهارده‏معصوم که رسول خداصلى الله علیه وآله هم در میان آنان محسوب است، به اندازه‏اى‏که از امام صادق روایت نقل کرده‏اند، روایت نقل نشده است. دانشمندان ‏متأخر شیعه، به گرد آورى روایاتى که از معصومین ‏علیهم السلام نقل شده‏ پرداخته ‏اند. بحار الانوار مجلسى شامل ۱۱۰ جلد است. جامع الاخبارنراقى کتابى است در ردیف بحار الانوار و مستدرک بحار الانوار هم‏چیزى همانند بحار است، امّا بیشترین صفحات این کتابها و نظایر آنهاشامل احادیث امام صادق‏علیه السلام، که بیشتر این احادیث در فقه و حکمت‏وتفسیر و مانند آنها مى‏باشد.

امّا از روایاتى که در دیگر علوم از آن‏حضرت نقل شده، جز اندکى به‏دست ما نرسیده است، زیرا بیشتر این روایات قربانى اختلافات سیاسى‏شده که متعاقب دوران امام صادق به وقوع پیوست. چه بسیار کتابهاى‏خطى شیعه که به آتش منحرفان سوخته شد و از بین رفت!!

تنها بهره کتابخانه‏هاى فاطمیون و مصر از این میان به بیش از سه‏میلیون نسخه خطى مى‏رسد. چه بسیار کتابهایى که امواج خروشان دجله‏و فرات آنها را به کام خود کشید و یا به آتش طمع عبّاسیان در بغداد وکوفه‏سوخت!! چه بسیار محدثان دانشمند و فرهیخته‏اى که دانشهاى گوناگون‏در دلهایشان موج مى‏زد و مى‏تپید، امّا از ترس کشتارها وجنایات‏عبّاسیان، جرأت اظهار ونشر آنها را نداشتند!!

این ابن ابى عمیر است که روزگارى دراز در زندانهاى بنى عبّاس به سربرد ومتأسفانه، تألیفاتش در این مدّت پنهان ماند و حتّى زیر خاک دفن‏شد و خاک آنهارا خورد و بدین‏سان احادیث بسیارى واز جمله صحیحهالاعمال از بین رفت.

این محمّد بن مسلم است که سى هزار حدیث از امام صادق‏علیه السلام حفظاست، امّا حتّى یکى از آنها را هم نقل نمى‏کند! هنگامى که ما از این مسائل آگاه مى‏شویم، مى‏توانیم به عمق فرهنگ‏این مدرسه جهان اسلامى و نیز وسعت افق پهناور آن پى ببریم.

مشهور است که روش امام جعفر صادق مطابق با جدیدترین روشهاى‏آموزش و پرورش در جهان بوده است. حوزه درسى آن‏حضرت، به‏تربیت متخصصان اهتمام نشان مى‏داد. مثلاً هشام بن حکم متخصص درمباحث تئوریک بود و یا زرّاره و محمّد بن مسلم وعدّه‏اى دیگر در مسائل‏دینى تخصّص داشتند و جابر بن حیان متخصّص ریاضیات بود و.. و.. به‏طورى که وقتى کسى نزد آن‏حضرت براى علم اندوزى مى‏آمد، اومى‏پرسید که خواهان آموختن کدام علم است؟ اگر مرد پاسخ مى‏داد: فقه.امام او را به متخصّصان فقه راهنمایى مى‏کرد و اگر مى‏گفت: تفسیر. او رابه متخصّصان تفسیر دلالت مى‏کرد و به همین ترتیب اگر مى‏گفت: حدیث‏یا سیره یا ریاضیات یا پزشکى یا شیمى، آن‏حضرت وى را به برجستگان‏وخبرگان در این علوم راهنمایى مى‏کرد و آن دانشجو به ملازمت هر کس‏که خود مى‏خواست، در مى‏آمد تا پس از مدّتى به دانشمندى تواناوبرجسته در دانش دلخواه خود تبدیل شود.

کسانى که به مدرسه امام صادق‏علیه السلام مى‏آمدند، اهل منطقه و ناحیه‏اى‏خاص نبودند. سرشت جهان اسلام در عصر امام صادق چنان بود که‏گسترش علم وفرهنگ و معرفت را در هر خانه‏اى اقتضا مى‏کرد. زیرافتوحات پى در پى مسلمانان، دروازه‏هاى تازه‏اى از راههاى گوناگون‏زندگى و آداب و رسوم واندیشه‏هاى مردم را به روى آنان مى‏گشودوموجب پدید آمدن بر خوردى تازه میان اندیشه‏هاى اسلامى و تئوریهاى‏دیگر مى‏شد. این برخورد تازه در طریقه زندگى در نزد مسلمانان و امتزاج‏آن با آداب و رسوم ایرانیان و رومیان و دیگر همسایگان حکومت اسلامى‏موجب مى‏شد تا جامعه نوینى پدید آید که عمیقاً و کاملاً تحت تأثیر وضع‏ جدید قرار گیرد و از راه اسلام منحرف گردد و همین امر باعث ایجادتناقضاتى در حیات جامعه مسلمانان شد و باز نمودهاى منفى بسیارى ازاین امتزاج طبیعى و ناگهانى از خود بر جاى گذارد.

از این رو، مردم در آن روزگار به فرا گیرى علم و دانش شتاب‏ ورزیدند و براى دستیابى به دانش بیشتر، خود را به محضر امام صادق‏علیه السلام‏رساندند. طوایف گوناگونى از گوشه و کنار جهان اسلام به نزد آن‏حضرت‏رفتند، مرکز حساسى که آن‏حضرت انتخاب کرده بود، دستیابى آنان را به‏وى آسان مى‏ساخت چرا که آن‏حضرت در بیشتر عمر خود، مدینه را که به‏مثابه عصب حساس جهان اسلام به شمار مى‏آمد به عنوان مقرّ و پایگاه‏خود اختیار کرد. هر ساله گروههاى بسیارى از مسلمانان براى اداى‏مناسک حج و رفع مشکلات و مسائل عملى ونظرى خود به حرمین )مکّه‏و مدینه( رهسپار مى‏شدند و در آنجا بود که آنان با امام صادق‏ومدرسه بزرگ آن‏حضرت برخورد مى‏کردند و هر آنچه را که‏مى‏خواستند در نزد حضرتش مى‏یافتند.

در اینجا، مناسبت دارد که اجمالاً به موج الحادى که در دوران زندگى‏امام صادق‏علیه السلام بر جامعه اسلامى یورش آورده بود، اشاره‏اى کنیم. این‏موج با مدرسه امام صادق نیز برخورد کرد، امّا آن را سدى استوار و خلل‏ناپذیر یافت که از عهده پاسخ گویى به آن موج بر آمد و آن را از حرکت‏باز انداخت و به غبار تبدیل کرد. از آنجا که ما مى‏کوشیم زندگى آن امام‏بزرگ را خلاصه وار بررسى کنیم وخطوط ویژه مدرسه بزرگ آن‏حضرت‏را مشخص سازیم، باید مرورى گذرا نیز به این موج فراگیر داشته باشیم.

پیش از این گفتیم که فتوحات اسلامى، موجب شد تا بر خوردهاى‏نیرومندى میان مسلمانان و تازه مسلمانان پدید آید. از آنجا که بیشترمسلمانان درک و بینشى شایسته و استوار از اسلام نداشتند، این‏برخوردها به نتیجه‏اى نا مطلوب و منفى انجامید، و مسلمانان را به دوگروه تقسیم کرد.

گروه اوّل محافظه کاران و قشرى گرایانى بودند که تنها جنبه ظاهرى‏دین را گرفته و از فهم جوهر و حقیقت و کُنه آن باز مانده بودند. اینان‏عقل و خرد خود را همراه با آن معیارها گم کرده بودند. گروه خوارج ازپیشتازان این گرایش بودند چنان که اشاعره نیز این گونه بودند، البته باملاحظاتى در طوایف آنها از نظر اختلاف در کمیّت و کیفیّت.

گروه دوّم تندروهایى بودند که شدیداً از وضع موجود در جامعه تأثیرپذیرفته بودند. اینان معیارها را به کنارى افکنده و تنها بدانچه عقلهاى‏ کوته آنها بر حسب اختلاف گرایشها و دگرگونى شرایط، به آنان دیکته‏ مى‏ کرد، اکتفا کرده بودند. در پیشاپیش این گروه، ملحدان و پس از آنها بافاصله بسیار. معتزله و دیگر فرقه‏ هایى که بدیشان نزدیک بودند، جاى‏ داشتند.

بنا به طبیعت وضع اجتماعى موجود در آن روزگار که مرتد بد حال تراز کافر اصیل قلمداد مى‏شد، آنان مجبور به استتار بودند. اگر چه مرتدان‏در همان هنگام جزو اقلیّت به شمار مى‏آمدند، امّا اندیشه‏هایشان را ازآبشخور فلسفه یونان، سیراب مى‏کردند. اعراب تا آن روزگار با اندیشه ‏هاى یونانى هیچ آشنایى نداشتند،آشنایى آنان هنگامى آغاز شد که نهضت ترجمه در عصر امام صادق ‏علیه السلام‏ وپس از آن صورت پذیرفت.

از این رو تنها شمار اندکى از مسلمانان که تمام ابعاد فلسفه نظرى‏اسلام را درک کرده و به وجوه تفاوت میان آنها و دیگر تئوریها پى برده ‏بودند، مى‏ توانستند با اقامه دلیل و برهان اصول فکرى اسلام را اثبات کنندو اصول وتئوریهاى دیگر مکاتب را در هم بکوبند. این عده اندک با کسانى بر خورد مى‏کردند که معلومات آنها برمجموعه‏اى از احادیثى که از ابو هریره و امثال او روایت شده بود محدودبود و اصلاً به تناقضات فراوانى که در آنها به چشم مى‏خورد، توجه نشان‏نمى دادند. اینان خود را بر حقّ گمان مى‏کردند و مى‏پنداشتند که از توانایى‏ کافى براى اثبات ادعاهاى تو خالى و بى‏اساس خود بهره مندند. از این رومى‏بینیم که هر کدام از آنها حزبى راه مى‏اندازد و مردم را پنهانى به خودفرا مى‏خواند.

بنابر این، امام بر خود لازم دید که در برابر این گروهها به ستیزه‏برخیزد واوهام باطل آنها را از هم بشکافد. آن‏حضرت براى رسیدن به‏این هدف سه طرح خردمندانه ترسیم کرد:

۱ – او قسمتى از مدرسه‏ اش را به کسانى اختصاص داد که از فلسفه ‏یونان بالأخص و سایر فلسفه ‏ها بالأعم آگاهى داشتند و بخوبى از نظراسلام در باره آنها و دلایلى که آن فلسفه‏ها را نقض مى‏کرد، آگاه بودند.کسانى همچون هشام بن حکم متکلم پر آوزه و عمران به ایمن و محمّد بن‏نعمان احول و هشام بن سالم ودیگر مشاهیر علم و حکمت و کلام که به‏معیارهاى نظرى‏اسلام نیز آگاه بودند.

۲ – آن‏حضرت به نوشتن رساله ‏هاى همچون “توحید مفضل” و”اهلیجه” و… اقدام کرد.

۳ – رویارویى شخصى با سران اندیشه‏ هاى الحادى.

از آنجا که طرح سوّم در رویارویى با این موج الحاد از دو طرح دیگرمؤثرتر وکار آمدتر بوده، سزاوار است که اندکى بر روى آن توقف کنیم‏وبرخى از ماجراها و رویدادهاى مهمى را که در این خصوص رخ داده‏است با هم بخوانیم:

۱ – ابن ابى العوجاء و ابن طالوت و ابن اعمى و ابن مقفع به همراه‏گروهى از کافران در موسم حج در مسجد الحرام گرد آمده بودند. امام‏صادق‏علیه السلام نیز در آن هنگام در مسجد الحرام حضور داشت و براى مردم‏فتوا مى‏داد و قرآن را تفسیر مى‏کرد و سؤالاتشان را با آوردن دلیل و برهان‏پاسخ مى‏گفت. کافرانى که آنجا حضور داشتند از ابن ابى العوجاء درخواست کردند که در محضر امام گستاخى کرده سؤالى بپرسد که وى را درمیان اطرافیانش رسوا سازد.

ابن ابى العوجاء در خواست آنان را پذیرفت. پس از آنکه مردم از گردامام صادق‏علیه السلام پراکنده شدند، ابن ابى العوجاء نزد آن‏حضرت رفت‏وگفت: اى ابو عبد اللَّه! مجلسها اماناتند (۳) و هر که را سُرفه گریبا نگیرشود نا گزیر از سرفه کردن است. آیا به من اجازه پرسش مى‏دهى؟ امام‏فرمود: هر چه مى‏خواهى بپرس.

ابن ابى العوجاء پرسید: چقدر مى‏خواهى این خرمن را لگدمال کنیدوبه این سنگ پناه آرید و این خانه، بر افراشته بر سنگ وکلوخ رابپرستید و گرداگردش چونان شتر هروله کنید؟! اینجا کسانى هستند که‏در این باره مى‏اندیشند واین کارها را کردار فردى بى خرد و بى بصیرت‏مى‏دانند. پاسخم گوى که تو رأس این امر )دین( وبزرگ آن هستى.

امام صادق در پاسخ او فرمود:

“راستى هر که را خداوند گمراه و دلش را کور کند، حقّ را نا دیده‏انگارد و به جستجوى آن بر نخیزد و شیطان دوست و صاحب او مى‏شودواو را به وادى هلاکت مى‏افکند و بیرونش نمى‏برد. این خانه‏اى است که‏خداوند بدان آفریدگانش را به بندگى گرفت تا با آمدن به سوى آن‏طاعتشان را بیازماید. پس آنان را بر تعظیم و زیارت آن برانگخیت و آن‏را قبله نماز گزارانش گرداند. این خانه شعبه‏اى از رضوان خداست و راهى‏است که به آمرزش او مى‏انجامد. این خانه بر قرار گاه کمال، استوار شده‏و مجمع عظمت و شکوه است. خداوند آن را دو هزار سال پیش ازگستردن زمین آفرید پس سزاوارترین کس براى اطاعت از آنچه فرموده وخود دارى از آنچه باز داشته، همانا خداوند آفریننده ارواح‏وصورتهاست.

ابن ابى العوجاء گفت: براى کسى که غایب است و در میان نیست؟!

امام صادق‏ علیه السلام فرمود:

“اى واى بر تو! چگونه غایب است کسى که باخلقش شاهد است و ازرگ گردن بدیشان نزدیک‏تر است سخنشان رامى‏شنود و نهفته‏هایشان را مى‏داند. مکانى از وجود او خالى نیست،ومکانى او را در بر نگرفته است، و به مکانى نزدیک تر از مکانى دیگرنیست نشانه‏هایش برایش، به این گواهى مى‏دهد وافعالش بر آن دلالت‏مى‏کند. به خدایى که پیامبرش را به آیات محکم و دلایل آشکار مبعوث‏کرد، محمّد رسول خداصلى الله علیه وآله کسى است که این گونه عبادت را براى ماآورد. پس اگر در باره کار او اشکال دارى، بپرس.

ابن ابى العوجاء از شنیدن این سخنان، سر آسیمه شد و ندانست چه‏بگوید. از مقابل امام‏علیه السلام برگشت به همراهانش گفت: از شما خواستم که‏بسترى براى خوابم بگسترید، امّا شما جاى مرا بر سنگریزه‏ها (آتش)افکندید! همراهانش به او گفتند: خاموش باش! به خدا سوگند که تو با سردرگمى ولب فرو بستن خویش، ما را رسوا ساختى و ما امروز هیچ کس رادر محضر جعفر صادق از تو حقیر تر ندیدیم. ابن ابى العوجاء گفت: آیا به من چنین مى‏گوید؟ او امام صادق‏ علیه السلام‏ فرزند کسى است که سرهاى همه اینان را که مى‏بینید (با دست به کسانى‏که در مسجد الحرام بودند اشاره کرد) تراشید. یعنى آنان به فرمان جدّش‏حج مى‏گذارند.

یک بار دیگر ابن ابى العوجاء نزد امام آمد و از وى در باره حدوث‏جهان پرسید. امام به او فرمود:

“هیچ کوچک وبزرگى نیافتم مگر آنکه چون بدان پیوست، بزرگ شدو این خود انتقال از حالت نخست است و اگر جهان قدیم مى‏بود نه از بین‏مى‏رفت ونه دگرگون مى‏شد، زیرا چیزى که از بین مى‏رود و یا دگرگون‏مى‏شود رواست که وجود و یا بطلان هم بپذیرد. بنابر این با وجودش پس‏از عدم، داخل در حدث مى‏شود و با بودنش در ازل در قدم نیز داخل‏مى‏شود در حالى که صفت حدوث و قدم در یک شى‏ء جمع نمى‏شود”.

ابن ابى العوجاء گفت: دانش خود را در این دو حالت و دو زمان بنابردلایلى که براى اثبات حدوث جهان ذکر کردید، به کار گیرید و بگوییداگر اشیاء بر همان کوچکى خود باقى مى‏ماندند، چطور مى‏توانستید برحدوث جهان استدلال کنید؟

امام صادق‏علیه السلام فرمود:

“ما از همین جهان کنونى سخن مى‏گوییم، پس اگر آن را بالا بردیم یاپایین آوردیم جهان دیگرى خواهد شد که هیچ چیز همچون همین بالابردن و یا پایین آوردن آن توسط ما، بر حدوث آن دلالت نمى‏کند، امّا من‏تو را پاسخ مى‏گویم، زیرا توانسته‏اى ما را ملزم کنى. پس مى‏گوییم: اشیاءاگر بر همان حالت صغر وکوچکى خود باقى بمانند چون توهّم مى‏شود که‏اگر چیزى بدانها بپیوندد بزرگتر مى‏شوند و همین جواز تغیّر، خود دلیل‏قدیم نبودن جهان است و تغیّر آن مستلزم دخول جهان در حدوث است‏ودر پس این براى تو سودى نیست اى عبد الکریم”.(۴)

بار دیگر ابن ابى العوجاء که تمام نیرنگ و دلایل خویش را گرد آورده‏و خود را مجهز ساخته بود براى بحث با امام جعفر صادق‏علیه السلام به محضروى رفت، امّا هنوز مباحثه خود را آغاز نکرده بود که یک باره چهره‏اش‏به‏سختى سیاه شد پس برخاست‏امّا نتوانست باز گردد تا آنکه‏از دنیا رفت.(۵)

با مرگ ابن ابى العوجاء آن هم به این شیوه، دفتر الحاد که یاران‏ویاورانى هم داشت، درهم پیچیده شد و راهبر الحاد که داراى قدرت‏وشوکت و حزبى بزرگ بود از بین رفت.

۲ – از هشام بن حکم روایت شده است که گفت: زندیقى در مصرزندگى مى‏کرد که در باره ابو عبداللَّه‏علیه السلام چیزهایى شنیده بود. از این رو به‏مدینه آمد تا با آن‏حضرت مناظره کند، امّا او را نیافت. به وى گفته شد:امام به مکّه رفته است. زندیق نیز به سوى مکّه بیرون آمد. ما در آن‏هنگام با ابو عبداللَّه الصادق همراه بودیم. حضرت در حال طواف بود که‏زندیق نزد ایشان آمد و به او نزدیک شد و سلام کرد.

ابو عبداللَّه از او پرسید: نامت چیست؟

گفت: عبد الملک.

پرسید: کنیه‏ات چیست؟

گفت: ابو عبداللَّه.

پرسید: آن مَلِکى که تو بنده اویى، کیست؟ آیا از ملوک زمین است یااز ملوک آسمان؟ و در باره پسرت بگو آیا بنده خدایان آسمان است یابنده خدایان زمین؟ آن مرد خاموش ماند..

امام به او فرمود: بگو، امّا مرد خاموش بود.

پس امام به او فرمود: چون از طواف فارغ شدیم نزد ما بیا.

چون ابو عبداللَّه‏علیه السلام از کار طواف فارغ شد، زندیق به نزد او آمد رو به‏روى حضرت نشست. همه ما نیز آنجا حضور داشتیم. ابو عبداللَّه پرسید:آیا مى‏دانى که زمین زیر و زبرى دارد؟

مرد گفت: آرى!

پرسید: زیر آن رفته‏اى؟

مرد گفت: نه!

پرسید: آیا مى‏دانى که زیر آن چیست؟

مرد گفت: نمى‏دانم، امّا گمان کنم زیر آن چیزى باشد.

امام صادق فرمود: گمان، تا زمانى که یقین به دست نیاورى (نشانه) عجز است.

سپس پرسید: آیا به آسمان رفته‏اى؟

گفت: نه!

پرسید: آیا مى‏دانى در آن بالا چیست؟

گفت: نه!

پرسید: آیا به مشرق و مغرب رفته‏اى و به آنچه پشت آنهاست‏نگریسته‏اى؟

گفت: نه!

فرمود: شگفت از تو! نه به مشرق و مغرب رسیده‏اى و نه به زیر زمین‏و نه به آسمان رفته‏اى و نه آنچه را که آنجاست یافته‏اى تا از آنچه پشت‏آنهاست آگاهى یابى، در حالى که تو آنچه را که در آنهاست انکارمى‏کنى! آیا خردمند چیزى را که نمى‏شناسد منکر مى‏شود؟

زندیق پاسخ داد: هیچ کس جز تو این سخن با من نگفته بود!

امام فرمود: پس تو در این باره تردید دارى؟ شاید باشد و شاید نباشد.

زندیق گفت: و شاید این باشد (آنچه که من گویم).

ابو عبداللَّه‏علیه السلام فرمود:

“اى مرد براى کسى که نمى‏داند حجّتى بر آنکه مى‏داند نیست و جاهل‏را بر دانا حجت نیست. اى برادر اهل مصر از من دریاب، آیا مگرنمى‏بینى که خورشید و ماه و شب و روز داخل مى‏شوند و از یکدیگرسبقت نمى‏گیرند، مى‏روند و باز مى‏گردند و مجبور و خاضعند. براى آنان‏جز جایى که دارند جاى دیگرى نیست. پس آنان اگر نیرو و قدرت دارندمى‏توانند بروند و باز نگردند اگر مجبور و مضطر نیستند. چرا شب به‏هنگام روز و روز به هنگام شب جلوه گر نمى‏شود؟ بلکه آنان براى خدابه اضطرار افتاده‏اند اى برادر مصرى. اعتقادى که شما به سوى آن مى‏گرایید و مى‏پندارید از دهر است. )ماده و طبیعت( اگر دهر آنان رامى‏برد چرا بازشان مى‏گرداند و اگر بازشان مى‏گرداند چرا مى‏بردشان؟ آیامگر آسمان را بر افراشته و زمین را فرو گذاشته نمى‏بینى؟ نه آسمان برزمین فرومى‏افتد و نه زمین بر فراز آنچه در زیر آن است، به نشیب‏مى‏آید. به خدا سوگند که خالق ومدبرش آنرا نگهداشته است”.

هشام گوید: زندیق با شنیدن این سخنان بر دست ابو عبداللَّه‏علیه السلام ایمان‏آورد و آن‏حضرت به هشام گفت: او را امشب دریاب و آموزشش ده.

۳ – زندیق دیگرى نزد امام صادق آمد و از او در باره برخى مسائل‏نظرى پرسش کرد میان امام صادق و زندیق این بحث در گرفت: زندیق:چگونه مردم خداى را عبادت مى‏کنند در حالى که او را ندیده‏اند؟

امام صادق فرمود: دلها، خدا را با نور ایمان مى بینند و خردها بابیداریشان آن را مانند امور آشکار، ثابت مى‏کنند و دیدگان با دیدن‏زیبایى ترکیب واستوارى تألیف )پیوستگى( او را مى‏بینند.

از طرفى پیامبران و آیاتش و کتابها و محکماتش وجود او را اثبات‏مى‏کنند ودانشمندان از نشانه‏هایش بر عظمت او بى آنکه دیده شود،بسنده کرده‏اند.

زندیق: آیا خداوند نمى‏تواند خود را بر مردم بنماید تا او را ببینند تابعد از آن با یقین کامل عبادت شود؟

امام صادق: براى امور محال پاسخى نیست.(۶)

زندیق: از کجا پیامبران و فرستادگان را اثبات مى‏کنى؟

امام صادق: وقتى که، ثابت کردیم که خالقى صانع و متعالى‏ وجوددارد واین صانع، حکیم است روا نیست که آفریدگانش او را نظاره کنندوبر او دست سایند و یا او با خلایقش مباشرت کند و آنان نیز با اومباشرت کنند، او به آنان نیازمند باشد و آنان نیز بدو نیازمند باشند.ثابت شد که خداوند بندگانى را سفیران خود گرفت که مردم را به مصالح ومنافع خویش و چیزهایى که پایدارى ایشان در آنها است و فنایشان درترک آنها، دلالت مى‏کنند. پس وجود آمران وناهیان از جانب خداوندحکیم و دانا در میان مخلوقاتش ثابت شد. در اینجا ثابت مى‏شود که براى‏مخلوقات معبرانى هستند. آنان پیامبران و برگزیدگان خلق اویند.حکیمانى که به حکمت تأدیب شده و از جانب او مبعوث گشته‏اند. دراحوال مردم با آنان شریکند بنابر آنکه مردم با او در خلق و تدبیرشریکند. از جانب حکیم دانا به حکمت و دلایل و براهین و شواهد، مثل‏زنده کردن مردگان و شفا دادن کوران و پیس‏ها، مؤید و پشتگرمند.

زندیق: خدا، موجودات را از چه خلق کرد؟

امام صادق‏علیه السلام: از هیچ چیز.

زندیق: چگونه شى‏ء از لا شى‏ء پدید مى‏آید؟

امام فرمود:

اشیاء از چند وجه برون نیستند. یا از چیزى خلق شده‏اندو یا از غیر چیز. پس اگر از چیزى خلق شده‏اند، آن چیز قدیم است‏وقدیم، حادث نیست و تغییر نمى‏کند و یا اینکه این شى‏ء جوهرى واحدو رنگى واحد باشد. در این صورت این رنگهاى مختلف و این جوهرهاى‏فراوان و موجود در این جهان از انواع و اقسام گوناگون، چگونه پدیدآمده‏اند؟ اگر چیزى که از آن اشیاء پدید مى‏آید، زنده باشد مرگ از کجاآمده است؟ و اگر چیزى که از آن اشیاء پدید مى‏آید، مرده باشد، پس‏حیات از کجا آمده است؟ ونیز جایز نیست از زنده و مرده پدید آمده ‏باشند، زیرا زنده تا هنگامى که زنده است از او ، مرده پدید نیاید و نیزمیّت نمى‏تواند قدیم باشد چرا که همواره مرگ ملازم با اوست ومرده نه ‏قدرتى دارد و نه بقایى.

زندیق: این سخن از کجا آمده است که اشیاء ازلى هستند؟

امام صادق‏علیه السلام: این سخن کسى است که گرداننده اشیاء را انکار کرده ‏و پیامبران و سخنان آنان و انبیاء و اخبارى را که از آن خبر داده‏اند دروغ‏ پنداشته و کتابهایشان را خرافه خوانده و براى خود دینى مطابق با آرا و خواسته ‏هاى خویش وضع کرده است. اشیاء از گردش فلک بدانچه درآن است، بر حدوث خود دلالت مى ‏کنند”.

هنگامى که ما گفتار خود را از این مباحثات سرشار از نظریات فلسفى‏از یک سو و نظریات دینى از سوى دیگر به پایان مى‏بریم و آنها را با هم‏وفق مى‏دهیم وافکار و اندیشه‏هاى باطل را رد مى‏کنیم، باید دریابیم که‏فلسفه اسلامى پس از گذشت یک قرن کامل از انقضاى مدرسه امام‏صادق‏علیه السلام بود که توانست صاحب رکن و ستونى براى خود شود. اینجا بودکه مسلمانان توانستند مکتبى اصیل و با ویژگیهایى خاصّ خود در میان‏مکاتب فلسفى جهان به وجود آورند.

با وجود این مى ‏بینیم این نظریاتى که در احادیث منقول از امام صادق‏ علیه السلام به وفور یافت مى ‏شود از اصالت و ویژگى کاملى بر خورداراست در حالى که نظریات دیگر همچون خس و خاشاک دریا مى‏ ماند که‏از هر سویى گرد مى‏آمد بدون اینکه پاسخگوى مسائل مردم بوده و یا باآنها تناسب داشته باشد. این نکته در مورد صورت این نظریات بود، امّادر مورد واقعیّت آنها باید دانست که این نظریّات در ایجاد سازگارى میان‏اصول دینى وپژوهشهاى فلسفى به سختى محکوم به شکست شدند بطورى‏که به تأویل در متون و نصوص صریح اسلامى پناه بردند و یا آنها را تا آنجامستقل مطرح کردند که هرگز جزو فلسفه اسلام محسوب نشدند.

امّا مى‏بینیم که نظریات امام صادق‏علیه السلام همواره از ژرفاى اندیشه‏اسلامى وآیات قرآن و احادیث پیامبرصلى الله علیه وآله و نیز از قوانین و تعالیم‏اسلامى نشأت مى‏گیرد تا آنجا که این نظریات به مثابه جزیى جدا نشدنى‏از کیان واحد و اصیل اسلام به شمار مى‏آیند. در همین حال مى‏ توان شاهد همساز کردن فطرت انسان و خود آگاهى او چه در معنى و چه در دلیل نیزبود..

پاورقیها:

۱) ابن عقده زیدى نام راویانى را که از حضرت صادق روایت نقل کرده‏اند، جمع آورى‏کرده که شمار آنان چهار هزار تن است. امّا ابن قضائرى با استدلال بر نظر ابن عقده‏بر این شمار افزوده است.

۲) حلیه الاولیاء، ج‏۳، ص‏۱۹۹٫

۳) ان المجالس أمانات”، اعراب این عبارت را وقتى که مى‏خواهند چیزى بگویند که‏از مردم پنهان بماند، به کار مى‏برند. )مؤلف(

۴) الاحتجاج، ص‏۷۶٫

۵) علّامه مظفّر در کتاب الامام الصادق مى‏نویسد که: “سلیمان، عامل منصور برکوفه، ابن ابى العوجاء را به خاطر الحاد و زندقه‏اش کشت.”

۶) اشاره به این نکته است که رؤیت خداوند محال است، زیرا خدا جسم نیست که‏چشم آن را بینند و محاط نیست که فکر بدان احاطه یابد در تعریف نمى‏گنجد بلکه‏برتر از تمام اینهاست و قدرت خدا هر چند که شامل و فراگیر است امّا اگر چیزى‏قبول مکان نکند چگونه مى‏تواند یافت شود؟!