پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اهل بیت در آیینه شعر »

مبعث مقدس نبى رحمت

اشاره:

مَبعَث یا بِعثَت برانگیخته شدن محمد بن عبدالله (ص) به پیامبری است. این اتفاق در ۴۰ سالگی پیامبر(ص) در غار حراء واقع در کوه نور (در نزدیکی شهر مکه) روی داد و سرآغاز دین اسلام بود. طبق دیدگاه مشهور شیعه امامیه، این رویداد در روز ۲۷ رجب، ۱۴ سال قبل از هجرت پیامبر (ص) روی داده است. قبل از بعثت پیامبر(ص)، دین بیشتر مردم آن ناحیه، بت‌پرستی بود. دیگر ادیان آسمانی نیز در قسمت‌های مختلف این سرزمین پیروانی داشت. اما با بعثت پیامبر(ص)، اسلام فراگیر و بت‌پرستی از حجاز برچیده شد.

آنک آواز نبى از در بطحا شنوید

ذکر حق را ز در افتادن بتها شنوید

نور اسلام بر آمد ز کران تا نگرید

بانگ توحید درآمد به جهان تا شنوید

سخنى از سر مهر و خبرى از در صدق‏

گر ز جابى نشنیدید، از این جا شنوید

بس شنیدید سخنها ز خدا بى خبران

اینک آیید و سخنهاى خدا را شنوید

آن سقطها که زهر ساقطه دیدید بس است

زین ثقه، آیت حرمت ز خلقنا شنوید

در حرم لوحه‏اى از عودت و رجعى نگرید

در حرا نغمه‏اى از «اقرء و اعلى» شنوید

دل خارا به چنان سختى، این نغمه شنید

نک شما نرم دلان از دل خارا شنوید

خاتمه بندگى از کعبه والا پرسید

زمزمه زندگى از زمزم گویا شنوید

از بحیرا شنوید آنچه که گفته است سطیح‏

از سطیح آنچه که گفته است بحیرا شنوید

آنچه شق از بن دندان به یقین گفت و شنفت

آن زداندانه‏اى از بنگه کسرى شنوید

مژده مصطفوى صفوه حق را به ظهور

گه ز شمعون صفا گه ز سکوبا شنوید

وعده حق را حق و عدات از سر صدق‏

در وقوع خبر از بولس و متى شنوید

آنچه گفتند ز یاسین و ز طاها به خبر

گوش دارید و زیاسین و ز طاها شنوید

نه زیحیاى مبشرکه ز عیساى مسیح

آن بشارت که عیان گفت به یحیى شنوید

جاثلیق و مغ و حبر این سه عدو را ز عناد

روى بر گاشته سر گرم مواسا شنوید

پارسى‏زاده آزاده روشن بین را

شعله سان ز آتش مغ گرم تبراّ شنوید

هم نشان از خبر گفته آبا بینید

هم عیان از اثر دیده ابنا شنوید

ثمر زندگى آدم و حوا نگرید

خبر آدم بین الطین و الما شنوید

اجذم و ابرص حرص اند طبیبان شما

چاره درد خود اکنون ز مسیحا شنوید

زلزله ثور و حرا را که جهان لرزد از او

هم ز دل لرزه ایوان مهان وا شنوید

زد نسیم از جبل الرحمه به سوى عرفات‏

عرف طیب از نفس رحمت کبرى شنوید

اتقیار از طرب عمر مهنا بینید

اشقیار از غضب مرگ مفاجا شنوید

صوت حق بانگ برآورد به آزادى و گفت

نشنوید از دگرى آنچه که از ما شنوید

نگرید آن همه انوار تجلى نگرید

شنوید آن همه گلبانگ تسلا شنوید

قوم و جمعى پى جمعیت و قومیت خلق‏

مى‏رسند از در حق، اینک آوا شنوید

به ادب بینند این جمع شما را بینید

به خدا خوانند این قوم خدا را شنوید

مغفر از فرق و سنان از مژه شمشیر از دست

پیل را پوست برآورده به هیجا شنوید

ز آتش قهر الهى که عیان گشت زنور

بوى داغ دل اسکندر از آنجا شنوید

گاو دستان که به صد افسون آبستن بود

نک خُوار غمش از تخمه نازا شنوید

اینک آن اسب که صد فدیه به یک جولان داشت

هم به تن فدیه جولانگه جولا شنوید

مشت خاکى اثر از سنگ مظالم نگذاشت‏

تا شما بر در ناحق دم حق را شنوید

لب و داندانى است آن کنگره‏ها و آن لب قصر

زان لب و داندن درد او دریغا شنوید

آن عواصم که ز هر خشت ز انقاض درش

نقضى از عهدى و رمزى ز معادا شنوید

آن عواصم که زبان دلش از هر لب خشت

یا ببینید به اخبار و سِیَر یا شنوید

آن عواصم که ز نقش در وبامش ز وحوش

بانگ وحشت ز ستمدیده دروا شنوید

لب هر سنگ سخنگویى از آن مظلمه‏هاست

گوش دارید و از این گونه سخنها شنوید

زیر هر سقف و ستون خلق ستان را نگرید

بهر یک عیش و سکون آن همه غوغا شنوید

کاخ غسان که به مه بر شده زارکان درست

از شکست کمر بنده و مولا شنوید

هر شکاف از در و دیوار قصورش دهنى است

که از آن قصه ظلمى به محاکا شنوید

یک طرف جلوه آذین ز خدایان بینید

یک طرف ناله مسکین به خدایا شنوید

بینوا را سگ در گاه توانگر بینید

ناتوان را خر خر گاه توانا شنوید

صوتى از ریزش خو ناب دل از چشم یتیم

بزم قیصر را از غلغل مینا شنوید

ناشکیبایى ظالم پى تحصیل مراد

گر تو انید ز مظلوم شکیبا شنوید

نکبت مفلس از نعمت منعم پرسید

غم نادارى از دولت دارا شنوید

قوت باز وى سالار ز سر پنجه کیست

نعره دریا از قطره دریا شنوید

شیخ نجد از پى تعلیم شما آمده بود

تا شما درسى از اهریمن کانا شنوید

یک زمان ساغر صهبا به خرابات زنید

یک زمان نغمه ترسا به کلیسا شنوید

گاه در دیر مغان از دو رخ مغبچه‏اى

رخصت بوس و کنار از سر سودا شنوید

گاه از حمیر و غمدانش غمها بخورید

گاه از حیره و نعمانش هرّا شنوید

وقتى از قیصر و شامش به شآمت افتید

گاهى از حمیر و کامش دم عُدوى‏ شنوید

صد دهن دشنام از کبر به ادنى گویید

تا مگر یک دهن احسنت ز اعلى شنوید

حرف نفرین را در شکر نهان کرده ز بیم‏

تا مبادا به لب آرید و مبادا شنوید

بى عنادى پى یکدیگر از کین بدوید

تا دو ظالم را سر گرم مجارا شنوید

نشنوید آن همه آواز بدین گوش اصم

تا به حجت سخن از صخره صما شنوید

سخنى روح فزا مى‏شنوم،ها شنوید

شنوید این سخن روح فزا را شنوید

آمد از بحر وجود آن دُر یکتا که شما

قیمت گوهر خود زان دُر یکتا شنوید

هم به چشم از رخ وى نور هدایت بینید

هم به گوش از لب وى بانگ مساوا شنوید

چشم گردید به اعضا و به اعضا نگرید

گوش باشید سراپا و سراپا شنوید

شنوید از وى رمز شرف و عز و وقار

که از او حاشا، کلا که جز اینها شنوید

بانگ او دعوت آزادى و آزادگى است

بانک آزادى و آزادگى اینجا شنوید

یک طرف نامه لبیک ز یثرب خوانید

یک طرف نعره سعدیک ز صنعا شنوید

کوس فرمانبرى از سفله ادنى مزنید

نغمه برترى از عالم بالا شنوید

آنچه در بردگى از غیر شنیدید بس است

این زمان مژده آزادى خود وا شنوید

همه جا قائمه ظلم در افتاده به خاک

همه را قاعده عدل مهیا شنوید

یک طرف کاخ مظالم را ویران بینید

یک طرف خانه ظالم را یغما شنوید

از بلال حبشى کبر و ضلال قرشى

رخت در قاف عدم برده چو عنقا شنوید

بانک تکبیر قبا خاست ز بنگاه قباد

اینک آن برشده گلبانگ معلاّ شنوید

بنده را خواجه صفت عزت و حرمت بینید

خواجه را هم به ادب آدمى آسا شنوید

ظلم را رفته ز جا تا درک الاسفل مرگ

از نهیب خطر ربى الاعلى شنوید

مرد اسود راهمپیایه ابیض نگرید

زن سودا را همرتبه بیضا شنوید

نشنوید این جا از هیچ در آوازه ظلم‏

کز در قیصر، آواز اطعنا شنوید

بنده را حکم گزار از خط حریت نفس‏

بر سر قیصر و هر قل به مدارا شنوید

هم به ادنى سخن از فضل و مروت گویید

هم ز اعلى سخن از رفق و مواسا شنوید

هم به تن نعمت آسایش امروز برید

هم به جان مژده آمرزش فردا شنوید

هم به عقبى ثمر از زحمت دنیا یابید

هم به دنیا خبر از راحت عقبى شنوید

آنک آوازه عدل از در بطحا برخاست

گوش باشید سراپا و سراپا شنوید

شاعر : امیرى فیروز کوهى