پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اصحاب و شاگردان »

 فیض بن مختار کوفى

از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق و حضرت کاظم علیهم‏السلام است. او ثقه و مورد اعتماد ائمه (علیه السلام) بوده [۱] ، و شیخ مفید (ره) او را از بزرگان اصحاب امام صادق علیه‏السلام و خواص او شمرده، و از ثقات فقهای صالحین می‏ داند. [۲] .
او همان است که روایت معروف، از امام صادق (علیه السلام) ، که نص بر امامت حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) است را نقل کرده:
علامه مجلسی (ره)، در بحارالانوار، از کتاب غیبت نعمانی، از فیض بن مختار، روایت کرده که گفت: از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) ، راجع به مسئله‏ ای، سؤال کردم. حضرت سؤال مرا جواب فرمود. اسماعیل، فرزند حضرت، از جواب امام، اظهار شگفتی نموده، عرض کرد: «یا ابتاه لم یحفظ»،ای پدر، هیچ گاه چنین سخنی از شما نشنیده ‏ام! حضرت فرمود: ای پسرک من! به همین جهت است که پیوسته به تو سفارش می ‏کنم که از من مفارقت نکنی و غافل از خدمت و محضر من نشوی؛ و چون تو عالم به مسائل نیستی همواره به تو گفته ‏ام که با من باشی تا از علوم من بهره‏مند شوی.
اسماعیل برخاست و رفت. من خدمت حضرت عرض کردم: فدایت شوم، چه شده که اسماعیل ملازم خدمت شما نمی ‏شود، تا چون شما درگذری، امور (امامت) را مفوض به او فرمایی، چنان که امور بعد از پدرت به شما مفوض شد. حضرت فرمود: ای فیض! اسماعیل نسبت به من، مانند من نسبت به پدرم نیست. عرض کردم: فدایت شوم، بی‏شک و شبهه، چون شما درگذری، مردم بر او وارد شوند؛ و اگر واقع شود آن چه ما از آن می ‏ترسیم، و سؤال می‏ کنم از خدا عافیت را در آن، پس ما به جانب که باید برویم؟
حضرت سکوت فرمود. من برخاستم و زانوی آن بزرگوار را بوسیدم، و عرض کردم: رحم کن بر پیری من، «فانما هی النار»، اگر بعد از شما ندانیم که باید به چه کسی توسل جوییم، جای ما در آتش خواهد بود (یا آنکه ندانستن ما، خلیفه بعد از شما را، آتشی است سوزان) به درستی که من، به خدا سوگند، اگر می‏ دانستم پیش از شما خواهم مرد هیچ باکی نداشتم، و لیکن می ‏ترسم از اینکه بعد از شما در دنیا زنده بمانم.
حضرت به من فرمود: به جای خود بنشین. بعد از آن برخاست و پرده‏ای را که در کنار اتاق آویخته بود بالا زد و پشت پرده رفت، و پس از چند لحظه مرا صدا زد و فرمود: داخل شو. چون من به آن محل وارد شدم، دیدم آن جا مسجد آن حضرت است. حضرت در آن جا نماز خواند، آن گاه منحرف از قبله نشست؛ من نیز در مقابل آن حضرت قرار گرفتم که ناگاه حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام وارد شد، و در آن وقت به سن پنج سالگی بود، و در دست خود تازیان ه‏ای داشت. امام صادق (علیه السلام) او را بر روی زانوی خود نشانید و فرمود: پدر و مادرم فدایت باد، این تازیانه چیست در دستت؟ گفت: به برادرم علی گذشتم این را به دست داشت، و به یمه‏ای را می‏ زد، که از دست او گرفتم.
آن گاه حضرت فرمود: ای فیض! همان صحف ابراهیم و موسی به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید، آن حضرت آن را به علی (علیه السلام) سپرد و او را بر آن امین دانست، و بعد از آن، امین ساخت علی (علیه السلام) بر آن، حسن (علیه السلام) را، و بعد از آن حسن (علیه السلام) ، ایمن قرار داد بر آن، حسین (علیه السلام) را، و سپس امین قرار داد حسین (علیه السلام) ، بر آنها، علی بن الحسین (علیه السلام) را، و بعد از آن، امین گردانید علی بن الحسین (علیهما السلام) محمد بن علی (علیه السلام) را، و امین گردانید مرا بر آن‏ها پدرم و آن‏ها اکنون در نزد من است، و من امین دانستم بر آن‏ها پسرم را، با کمی سنش، و اینک نزد اوست.
فیض گوید: مراد آن حضرت را دانستم، لیکن گفت: فدایت شوم، بیانی زیاده بر این می‏ خواهم. فرمود: ای فیض! پدرم هر گاه می‏ خواست که دعایش مستجاب شود، مرا در طرف راست خود می ‏نشانید و دعا می‏ کرد و من آمین می ‏گفتم، پس دعای او مستجاب می‏ گشت، و من نیز با این پسر چنین هستم؛ و دیروز هم تو را در موقف به خیر یاد کردیم. من از شوق گریستم و گفتم: سید من! زیادتر کن بیان را. فرمود: هر گاه پدرم به سفر می ‏رفت من نیز با او بودم: موقعی که بر روی راحله خود می‏ خواست بخوابد، من راحله خود را نزدیک راحله او می‏ بردم و بازوی خود را بالش او قرار می‏ دادم، یک میل و دو میل راه، تا از خواب‏ برمی‏ خاست، و این پسر نیز با من چنین می‏ نماید. عرض کردم: فدایت شوم، بیشتر بفرمایید، فرمود: من می ‏یابم از این پسر آن چه را که یعقوب از یوسف یافت. گفتم: ای سید من! زیاده بر این بفرما. فرمود: این همان است که از آن سؤال نمودی، اقرار کن به حق او. من برخاستم و سرمبارکش را بوسیدم و برای او دعا کردم.
سپس فیض اجازه خواست که به بعضی، مطلب را اظهار کند، حضرت فرمود: با اهل و اولاد و رفقایت بگو. فیض در آن سفر با عایله رفته بود، چون به آنان اطلاع داد، همگی شکر و حمد خدای را به جا آوردند.
یکی از رفقای فیض، یونس بن ظبیان بود. چون به یونس خبر داد، او گفت: باید خودم از آن حضرت بلاواسطه بشنوم. و او مردی عجول بود. پس به سوی خانه حضرت روانه شد، فیض هم به دنبالش رفت. همین که به در خانه آن جناب رسید، صدای حضرت بلند شد که امر چنان است که فیض به تو گفته، سکوت نما و قبول کن. یونس عرض کرد: شنیدم و اطاعت کردم.
فیض گوید: بعد از آن، چون داخل شدم بر امام صادق (علیه السلام) به من فرمود: فیض! با یونس مدارا کن (یا مرافقت کن). عرض کردم: چنان می‏ کنم. [۳] .
پی نوشت ها:
[۱] رجال نجاشی، ص ۲۲۰٫
[۲] ارشاد، مفید، باب نص بر امامت موسی بن جعفر (علیه السلام) ، ص ۲۶۴٫
[۳] بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۲۶۱ – ۲۵۹ – بحراللئالی، ص ۲۹۱ – ۲۸۸ – در کتاب الغیبه، شیخ طوسی، ص ۳۳، این روایت با اختلافی آمده است.