پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اهل بیت در آیینه شعر »

فضائل اهل بیت(ع) در سروده های امری اصفهانی

امرى اصفهانى

۱۲ـ  ابوالقاسم امرى (مقتول به سال ۹۹۹ هـ  . ق)، زادگاهش: قهپایه اصفهان، تخلص شعرى اش (امرى)، از شعراى عصر شاه طهماسب صفوى بوده و علاوه بر علوم رسمى زمانه خود، در علوم غریبه، جفر، اکسیر و تکسیر دستى به تمام داشته است، به دستور شاه طهماسب میل در چشم او کشیده و زندانى اش مى کنند، و او از سرِ درد رباعى زیر را در وصف الحال خود مى سراید که عبرت آموز است و دولت مردان را به کار آید:

«رباعى»

شاها! ز لباس نور، عورم کردى *** وز درگه خود به جور، دورم کردى

سى سال که مداح تو بودم شب و روز *** این جایزه ام بود که کورم کردى؟!۱

اگر این رباعى را مورد استناد قرار دهیم باید بپذیریم که امرى اصفهانى در حوالى سال ۹۴۳ هـ  . ق به دربار شاه صفوى راه یافته و در سلک شعراى دربار او در آمده است، و اگر در آن هنگام او را جوانى ۲۰ ساله تصوّر کنیم، تولدش باید در سال ۶۲۳ هـ  . ق اتفاق افتاده باشد. با این پیشْ فرض ها به این نتیجه مى رسیم که وى به هنگامى که میل در چشمش کشیده اند (۹۷۳ هـ  . ق) حدود ۵۰ سال داشته است.

مؤلّف تذکره هفت اقلیم مى نویسد: ]چون مدت مدیدى از زندانى شدن او گذشت و مورد عفو شاه صفوى قرار نگرفت، به ناگزیر به مدد طبع توانا و به لطف شناختى که از سلطان داشت دو بیت در وصف حال اسفبار و رقّت آور خودر سرود و توسط محرمان شاه صفوى به دربار او فرستاد:

نخل قدِّ مراست بار: شپش *** هر سر موى از هزار شپش

آستین را اگر برافشانیم *** مى رود تا به قندهار شپش!

و به برکت همین دو بیت از زندان رهایى یافت![۲

امرى اصفهانى که بینایى خود را از دست داده بود، در صدد انتقام از سلسله صفوى بود تا در سال ۹۹۹ هـ  . ق که شاه عباس، یعقوب خان ذوالقدر و همدستان او را در شیراز قلع و قمع کرد و حکومت فارس را به بنیادخان سپرد، امرى اصفهانى و پیروان او به مخالفت با حاکم جدید فارس برخاستند بادولتمردان صفوى در کشتار بى رحمانه آنان همکارى کردند و امرى اصفهانى از مهلکه جان بدر نبرد و به قتل رسید. مؤلّف تذکره عرفات العاشقین ضمن گزارش این ماجرا به ماده تاریخ قتل وى اشاره مى کند که روزبه خوشنویس شیرازى آن را در ترکیب: «دشمن خدا» یافته بود که معادل عددىِ حروف ابجدى آن برابر با عدد ۹۹۹ مى گردد۳.

این ابیات را از ساقى نامه امرى اصفهانى براى ثبت در این اثر انتخاب کرده ایم:

بیا ساقى آن باده جان فروز *** که سازد شب تار دل را چو روز

به من ده که چون موسى از کوه طور *** عیانم شود سرِّ «اَللّهُ نور»

به من ده از آن جام گیتى نماى *** کز آیینه دل بود غمزداى

چو یک جرعه زان مى به کامم رسد *** از آن بوى حق بر مشامم رسد …

چو منصور از آن سِر خبردار شد *** اناالحق زنان بر سرِ دار شد

چو بر دار، هستىّ خود را ندید *** اناالحق زهر ذره اى مى شنید

تو هم هستى خود مبین در میان *** اناالحق شنو از زمین و زمان

مغنىّ!۴ بیا ساز: آغاز کن *** در آن خلوتم مَحرم راز کن

چو در خلوت خاص، مَحرم شوم *** به خاصان آن بزم، همدم شوم

به آن همدمان همزبانى کنم *** به نعت نَبى، دُر فشانى کنم

دُر بحر معنى، شه کُن فَکان *** حبیب خدا۵، هادى گمرهان

محمّد، شه بارگاه خدا *** ره اوست بى شبهه، راه خدا

زمیمش، مىِ معرفت نوش کن *** ز «حا» سرِّ حىِّ ازل گوش کن

بود «میمِ ثانى» مدار جهان *** بود «دال» او را دلیل عیان

ازین چار حرف، آگهى یافتم *** به گنج معانى، رهى یافتم

عناصر بود مظهر این چهار *** وزین چار، شد آن چهار آشکار

تمامىْ جهان مظهر ذات اوست *** بود او چو مغز و، جهان همچو پوست

سپهر و کواکب که گردان بود *** ز بهر ظهورات انسان بود

به هر دور یک کوکبى صاحب ست *** که او بر زمین و زمان غالب ست …

چو دور قمر با محمّد رسید *** که آب طهارت به میزان کشید

چو دور کواکب بدو شد تمام *** ازو یافت سیر ولایت نظام

ظهور نیوت ز آدم بود *** کمالش تمامى به خاتم بود

ظهور ولایت ز شاه ولى ست *** یقین دان که شاه ولایت علىّ ست

نبىّ را نداند کسى جز ولىّ *** ولیّ۶ را نداند کسى جز علىّ

نبىّ و ولىّ همچو ناهید و مهر *** ازیشان منوّر، زمین و سپهر

نبىّ و ولى چون ز یک جوهرند *** پس ایشان شناساى یکدیگرند

ز یک دور عالم چو دادم نشان *** سرِ دور دیگر بود این زمان

ز دور زُحَل۷ تا به دور قمر *** تمامى، ولىّ و نبوّت شمر

قمر چون نهایت شد از اختران *** به کیوان۸ شد آغازِ دور، این زمان

سرِ دور کیوان ز نو باز شد *** سرانجام عالم چو آغاز شد

خلیفه ست مهدى به دور زُحل *** چو آدم کزو گشت این نکته حل …

جهان از مخالف بپردازد او *** به چاه عدمْ شان در اندازد او

برون آید آن گه ز ابر، آفتاب *** نماند یکى ذره اندر حجاب

حساب و کتاب همه جزء و کل  *** نماید به میزان۹ شاه رسل

هر آن چیز هست از سما تا سَمک۱۰ *** ز حیوان و انسان و جنّ و ملک

چو عدل حقیقى به کار آورد *** همه جزو و کل در شمار آورد

نماند کسى آشکار و نهان *** به جز اهل دین را مبین در میان

کسى راست شاهى دراَدوار۱۱ او *** که شد واقف از سرّ اَطوار۱۲ او

وگرنه مخور گو غم بى شمار *** که نادان به شاهى نگیرد قرار …

بیا (امرى) از دستش این جام گیر *** مىِ معرفت نوش و، آرام گیر

مى از جام ساقىّ کوثر طلب *** مراد دو عالم ز حیدر طلب

رسان صد هزاران دورد و پیام *** به روح محمّد علیه السلام۱۳

*    *    *

پی نوشت ها:

۱ ـ تذکره پیمانه، احمد گلچین معانى، انتشارات دانشگاه مشهد، ۱۳۵۹، ص ۱۲۰٫

۲ ـ همان، به نقل از تذکره هفت اقلیم.

۳ ـ همان، ص ۱۲۱، به نقل از تذکره عرفان العاشقین.

۴ ـ مُغَنّى: خنیاگر، آوازه خوان، مطرب.

۵ ـ حبیب خدا: حبیب اللّه، از اسامى اختصاصى رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله).

۶ ـ در متن تذکره پیمانه «نبى» آمده که ظاهراً با معناى بیت سازگار نیست، تصحیح قیاسى شد.

۷ ـ زُحل: نام ستاره اى است.

۸ ـ کیوان: همان .

۹ ـ میزان: ترازو، شاخصه.

۱۰ ـ از سما تا سَمک: از ماه تا به ماهى، از خاک تا به افلاک، از آسمان تا به زمین.

۱۱ ـ اَدْوار: جمعِ دَور: دورها، زمانه ها.

۱۲ ـ اَطوار: جمع طَور: رفتارها .

۱۳ ـ تذکره پیمانه، ص ۱۲۴ تا ۱۲۸٫

امرى اصفهانى

۱۲ـ  ابوالقاسم امرى (مقتول به سال ۹۹۹ هـ  . ق)، زادگاهش: قهپایه اصفهان، تخلص شعرى اش (امرى)، از شعراى عصر شاه طهماسب صفوى بوده و علاوه بر علوم رسمى زمانه خود، در علوم غریبه، جفر، اکسیر و تکسیر دستى به تمام داشته و متهم به داشتن مذهب «تناسخ» بوده و به همین جهت در سال ۹۷۳ هـ  . ق به دستور شاه طهماسب میل در چشم او کشیده و زندانى اش مى کنند، و او از سرِ درد رباعى زیر را در وصف الحال خود مى سراید که عبرت آموز است و دولت مردان را به کار آید:

«رباعى»

شاها! ز لباس نور، عورم کردى *** وز درگه خود به جور، دورم کردى

سى سال که مداح تو بودم شب و روز *** این جایزه ام بود که کورم کردى؟!۱

اگر این رباعى را مورد استناد قرار دهیم باید بپذیریم که امرى اصفهانى در حوالى سال ۹۴۳ هـ  . ق به دربار شاه صفوى راه یافته و در سلک شعراى دربار او در آمده است، و اگر در آن هنگام او را جوانى ۲۰ ساله تصوّر کنیم، تولدش باید در سال ۶۲۳ هـ  . ق اتفاق افتاده باشد. با این پیشْ فرض ها به این نتیجه مى رسیم که وى به هنگامى که میل در چشمش کشیده اند (۹۷۳ هـ  . ق) حدود ۵۰ سال داشته است.

مؤلّف تذکره هفت اقلیم مى نویسد: ]چون مدت مدیدى از زندانى شدن او گذشت و مورد عفو شاه صفوى قرار نگرفت، به ناگزیر به مدد طبع توانا و به لطف شناختى که از سلطان داشت دو بیت در وصف حال اسفبار و رقّت آور خودر سرود و توسط محرمان شاه صفوى به دربار او فرستاد:

نخل قدِّ مراست بار: شپش *** هر سر موى از هزار شپش

آستین را اگر برافشانیم *** مى رود تا به قندهار شپش!

و به برکت همین دو بیت از زندان رهایى یافت![۲

امرى اصفهانى که بینایى خود را از دست داده بود، در صدد انتقام از سلسله صفوى بود تا در سال ۹۹۹ هـ  . ق که شاه عباس، یعقوب خان ذوالقدر و همدستان او را در شیراز قلع و قمع کرد و حکومت فارس را به بنیادخان سپرد، امرى اصفهانى و پیروان او به مخالفت با حاکم جدید فارس برخاستند ولى مردم شیراز که از فساد عقیده آنان آگاه بودند، بادولتمردان صفوى در کشتار بى رحمانه آنان همکارى کردند و امرى اصفهانى از مهلکه جان بدر نبرد و به قتل رسید. مؤلّف تذکره عرفات العاشقین ضمن گزارش این ماجرا به ماده تاریخ قتل وى اشاره مى کند که روزبه خوشنویس شیرازى آن را در ترکیب: «دشمن خدا» یافته بود که معادل عددىِ حروف ابجدى آن برابر با عدد ۹۹۹ مى گردد۳٫

این ابیات را از ساقى نامه امرى اصفهانى براى ثبت در این اثر انتخاب کرده ایم:

بیا ساقى آن باده جان فروز *** که سازد شب تار دل را چو روز

به من ده که چون موسى از کوه طور *** عیانم شود سرِّ «اَللّهُ نور»

به من ده از آن جام گیتى نماى *** کز آیینه دل بود غمزداى

چو یک جرعه زان مى به کامم رسد *** از آن بوى حق بر مشامم رسد …

چو منصور از آن سِر خبردار شد *** اناالحق زنان بر سرِ دار شد

چو بر دار، هستىّ خود را ندید *** اناالحق زهر ذره اى مى شنید

تو هم هستى خود مبین در میان *** اناالحق شنو از زمین و زمان

مغنىّ!۴ بیا ساز: آغاز کن *** در آن خلوتم مَحرم راز کن

چو در خلوت خاص، مَحرم شوم *** به خاصان آن بزم، همدم شوم

به آن همدمان همزبانى کنم *** به نعت نَبى، دُر فشانى کنم

دُر بحر معنى، شه کُن فَکان *** حبیب خدا۵، هادى گمرهان

محمّد، شه بارگاه خدا *** ره اوست بى شبهه، راه خدا

زمیمش، مىِ معرفت نوش کن *** ز «حا» سرِّ حىِّ ازل گوش کن

بود «میمِ ثانى» مدار جهان *** بود «دال» او را دلیل عیان

ازین چار حرف، آگهى یافتم *** به گنج معانى، رهى یافتم

عناصر بود مظهر این چهار *** وزین چار، شد آن چهار آشکار

تمامىْ جهان مظهر ذات اوست *** بود او چو مغز و، جهان همچو پوست

سپهر و کواکب که گردان بود *** ز بهر ظهورات انسان بود

به هر دور یک کوکبى صاحب ست *** که او بر زمین و زمان غالب ست …

چو دور قمر با محمّد رسید *** که آب طهارت به میزان کشید

چو دور کواکب بدو شد تمام *** ازو یافت سیر ولایت نظام

ظهور نیوت ز آدم بود *** کمالش تمامى به خاتم بود

ظهور ولایت ز شاه ولى ست *** یقین دان که شاه ولایت علىّ ست

نبىّ را نداند کسى جز ولىّ *** ولیّ۶ را نداند کسى جز علىّ

نبىّ و ولىّ همچو ناهید و مهر *** ازیشان منوّر، زمین و سپهر

نبىّ و ولى چون ز یک جوهرند *** پس ایشان شناساى یکدیگرند

ز یک دور عالم چو دادم نشان *** سرِ دور دیگر بود این زمان

ز دور زُحَل۷ تا به دور قمر *** تمامى، ولىّ و نبوّت شمر

قمر چون نهایت شد از اختران *** به کیوان۸ شد آغازِ دور، این زمان

سرِ دور کیوان ز نو باز شد *** سرانجام عالم چو آغاز شد

خلیفه ست مهدى به دور زُحل *** چو آدم کزو گشت این نکته حل …

جهان از مخالف بپردازد او *** به چاه عدمْ شان در اندازد او

برون آید آن گه ز ابر، آفتاب *** نماند یکى ذره اندر حجاب

حساب و کتاب همه جزء و کل  *** نماید به میزان۹ شاه رسل …

هر آن چیز هست از سما تا سَمک۱۰ *** ز حیوان و انسان و جنّ و ملک

چو عدل حقیقى به کار آورد *** همه جزو و کل در شمار آورد

نماند کسى آشکار و نهان *** به جز اهل دین را مبین در میان

کسى راست شاهى دراَدوار۱۱ او *** که شد واقف از سرّ اَطوار۱۲ او

وگرنه مخور گو غم بى شمار *** که نادان به شاهى نگیرد قرار …

بیا (امرى) از دستش این جام گیر *** مىِ معرفت نوش و، آرام گیر

مى از جام ساقىّ کوثر طلب *** مراد دو عالم ز حیدر طلب

رسان صد هزاران دورد و پیام *** به روح محمّد علیه السلام۱۳

*    *    *

پانوشته ها :

۱ ـ تذکره پیمانه، احمد گلچین معانى، انتشارات دانشگاه مشهد، ۱۳۵۹، ص ۱۲۰٫

۲ ـ همان، به نقل از تذکره هفت اقلیم.

۳ ـ همان، ص ۱۲۱، به نقل از تذکره عرفان العاشقین.

۴ ـ مُغَنّى: خنیاگر، آوازه خوان، مطرب.

۵ ـ حبیب خدا: حبیب اللّه، از اسامى اختصاصى رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله).

۶ ـ در متن تذکره پیمانه «نبى» آمده که ظاهراً با معناى بیت سازگار نیست، تصحیح قیاسى شد.

۷ ـ زُحل: نام ستاره اى است.

۸ ـ کیوان: همان .

۹ ـ میزان: ترازو، شاخصه.

۱۰ ـ از سما تا سَمک: از ماه تا به ماهى، از خاک تا به افلاک، از آسمان تا به زمین.

۱۱ ـ اَدْوار: جمعِ دَور: دورها، زمانه ها.

۱۲ ـ اَطوار: جمع طَور: رفتارها .

۱۳ ـ تذکره پیمانه، ص ۱۲۴ تا ۱۲۸٫