پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اهل بیت در آیینه شعر »

فردوسى طوسى

حکیم ابوالقاسم فردوسى (متوفاى ۴۱۶ هـ . ق) بزرگ ترین شاعر حماسه سراى ایران، بلکه جهان است و شاهنامه این سخنور توانا یکى از متون متین و منابع وزین و گران سنگ ادب پارسى است و اهل لغت در معانى واژه ها به ابیاتى از این اثر ماندگار استناد مى کنند.

فردوسى براى آفرینش شاهنامه به مدت سى سال زحمت کشید، و تنها آرزویى که داشت به پایان بردن آن بود، که بر این مهم توفیق یافت:

همى خواهم از داور کردگار *** که چندان امان یابم از روزگار

کزین نامه نامورْ باستان *** بمانم به گیتى یکى داستان …

جهان کرده ام از سخن چون بهشت *** ازین بیش، تخم سخن کس نکِشت

هر آن کس که دارد هُش و راى دین *** پس از مرگ بر من کند آفرین

بناهاى آباد، گردد خراب *** ز باران و از تابش آفتاب

پى افکندم از نظم کاخى بلند *** که از باد و باران نیابد گزند

بسى رنج بدرم در این سالْ سى۱ *** عجم زنده کردم بدین پارسى

نمیرم ازین پس که من زنده ام *** که تخم سخن را پراکنده ام

فردوسى در سال ۳۷۱ هـ  . ق که بیش از ۴۶ سال نداشت، سرودن شاهنامه را آغاز کرده و به سال ۴۰۰ هـ  . ق و در سن ۷۶ سالگى آن را به انجام رسانیده است:

ز هجرت شده پنج، هشتاد بار۲ *** که گفتم من این نامه شاهوار

و از تاریخ شروع سرودن شاهنامه مى توان دریافت که در آن تاریخ هنوز سلطان محمود غزنوى به قدرت و سلطنت نرسیده بود تا دستور نظم شاهنامه را صادر کند. سلطان محمود غزنوى در سال ۳۸۸ هـ  . ق پس از برکنار کردن برادرش اسماعیل (کوچک ترین پسر سبکتکین) به سلطنت رسید و به سال ۴۲۱ هـ  . ق پس از ۳۳ سال پادشاهى درگذشت،۳ و اگر تاریخ آغاز نظم شاهنامه را (۳۷۰ هـ  . ق) با سال به سلطنت رسیدن محمود غزنوى (۳۸۸ هـ  . ق) مقایسه کنیم، ۱۸ سال فاصله زمانى وجود دارد، یعنى به هنگام روى کار آمدن سلطان محمود غزنوى، ۱۸ سال از تاریخ نظم شاهنامه مى گذشته و فردوسى تقریباً کار دو سوّم آن را به پایان برده بوده است.

آنچه از تحقیقات دانشمندان برمى آید این است که فردوسى با استفاده از نامه خسروان ـ که ابومنصور معرّى از روى مآخذ باستانى براى ابومنصور بن عبدالرزاق حکم ران طوس نگاشته بود ـ به نظم شاهنامه پرداخته و نسخه اول آن را به احمد بن محمّد بن ابى بکر خالنجانى و نسخه دوم آن را بعدها به سلطان محمود غزنوى تقدیم داشته است.۴

درباره شاهنامه و ابومنصور محمّد بن احمد دقیقى (مقتول به سال ۳۴۱ هـ  . ق) مطالبى وجود دارد

در شیعى بودن حکیم طوس تردیدى نیست و ابیات هجوآمیزى که در باره پادشاه مقتدر غزنوى سلطان محمود سروده، شاهد صادقى بر اثبات این مدّعاست.

فردوسى در این ابیات بر شیعى بودن خود افتخار مى کند و به خاطر جانبدارى سلطان محمود از مخالفان مذهب شیعه، او را به باد انتقاد مى گیرد، و براى در امان بودن از شکنجه و آزار او به ناچار ترک وطن مى کند و مرارت آوارگى را به جان مى خرد. از این ابیات مى توان به میزان ارادت و شیفتگى حکیم طوس به خاندان نبوى(علیهم السلام) پى برد:

ایا شاهْ محمود کشور گشاى *** ز کس گر نترسى، بترس از خداى

که پیش از تو، شاهان فراوان بُدند *** همه تاجداران کیهان بُدند

فزون از تو بودند یکسر به جاه *** به گنج و سپاه و به تخت و کلاه

نکردند جز خوبى و راستى *** نگشتند گِرد کم و کاستى

همه داد کردند بر زیر دست *** نبودند جز پاکِ یزدان پرست

نجستند از دهر جز نام نیک *** وزان نام جستن سرانجامِ نیک

هر آن شه که در بند دینار بود *** به نزدیک اهل خرد، خوار بود

گر ایدون که شاهى به گیتى تو راست *** بگویى که این خیره گفتن چراست؟

ندیدى تو این خاطر تیز من *** نیندیشى از تیغ خونریز من

که بَد دین و بد کیش خوانى مرا *** منم، شیر نر، میش خوانى مرا!

مرا غَمز۵ کردند کان بد سخن *** به مهر نبىّ و علىّ شد کُهن

هر آن کس که در دلْش کین علىّ ست *** ز دور جهان خوارتر گو که کیست؟

منم بنده هر دو تا رستخیز *** اگر شه کند پیکرم ریز ریز

من از مهر این هر دو شه نگذرم *** اگر تیغ شه بگذرد بر سرم

منم بنده اهل بیتِ نبى *** ستاینده خاک پاى وصىّ

مرا بیم دادى که: در پاى پیل *** تنت را بسایم چو دریاى نیل

نترسم که دارم ز روشندلى *** به دل، مهر جان نبىّ و علىّ

چو گفت آن خداوند تنزیل و وحى *** خداوند امر و، خداوند نهى

که: من شهر علمم، علىَّام دَرست *** درست این سخن گفتِ پیغمبرست

گواهى دهم کاین سخن راز اوست *** تو گویى دو گوشم به آواز اوست

چو باشد تو را عقل و تدبیر و راى *** به نزد نبىّ و علىّ گیر جاى

گرت زین بد آید، گناه من است *** چنین ست و، این رسم و راه من است

به این زاده ام، هم برین بگذرم *** چنان دان که خاک پى حیدرم

اَبا دیگران مر مرا کار نیست *** برین در، مرا جاى گفتار نیست

اگر شاهْ محمود ازین بگذرد *** مر او را به یک جو نسنجد خرَد

چو بر تخت شاهى نشاند خداى *** نبىّ و علىّ را به دیگر سراى

گر از مهرشان من حکایت کنم *** چو محمود را، صد حمایت کنم

جهان تا بوَد، شهریاران بود *** پیامم بر تاج داران بود

که: فردوسى طوسى پاکْ جفت *** نه این نامه بر نام محمود گفت

به نام نبىّ و علىّ گفته ام *** گهرهاى معنى بسى سفته ام …

نکردى درین نامه من نگاه *** به گفتار بد گوى، گشتى ز راه

هر آن کس که شعر مرا کرد پست *** نگیردْش گردون گردنده، دست …

بسى رنج بردم درین سال سى *** عجم زنده کردم بدین پارسى

جهان دار اگر نیستى تنگ دست۶ *** مرا بر سرِ گاه۷ بودى نشست

که سفله، خداوند هستى مباد! *** جوان مرد را، تنگ دستى مباد! …

اگر شاه را، شاه بودى پدر *** به سر بر نهادى مرا تاج زر

وگر مادر شاه بانو بُدى *** مرا سیم و زر تا به زانو بُدى

چو اندر تبارش بزرگى نبود *** نیارِست نام بزرگان شنود …

چو سى سال بردم به شهنامه، رنج *** که شاهم ببخشد به پاداش، گنج

مرا زین جهان، بى نیازى دهد *** میان یلان، سرفرازى دهد

به پاداش، گنج مرا درگشاد *** به من جز بهاى فُقاعى نداد!…

پشیزى بِهْ از شهریارى چنین *** که نه کیش دارد، نه آیین و دین

پرستار زاده، نیاید به کار *** اگر چند دارد پدر، شهریار

سرِ ناسزایان بر افراشتن *** وز ایشان امید بِهى داشتن

سرِ رشته خویش گم کردن ست *** به جیب اندرون، مار پروردن ست

درختى که تلخ ست وى را سرشت *** گرش درنشانى به باغ بهشت

ور از جوى خلدش به هنگامِ آب *** به بیخ، انگبین ریزى و شهد ناب

سرانجام گوهر به کار آورد *** همان میوه تلخ بار آورد

از آن گفتم این بیت هاى بلند *** که تا شاه گیرد از این کار پند…

دگر شاعران را نیازارد او *** همان حرمت خود نگه دارد او

که : شاعر چو رنجد بگوید هجا *** بماند هجا تا قیامت به جا۸

فردوسی و اهل بیت

دلبستگی شدید فردوسی به حضرت علی علیه السلام و خاندان او به حدی است که در همان آغاز کتاب به بیان صریح اعتقادات مذهبی خود به اهل بیت می پردازد و علی را «وصی» پیامبر می نامد و همین امر آتش خشم محمود را برمی افروزد و زبان طعن مشاوران وی را می گشاید تا او را رافضی و معتزلی بخوانند. این بخش شاهنامه نه تنها برای محمود حساسیت برانگیز بود که پس از وی برای بسیاری از خوانندگان و نسخه برداران شاهنامه نیز که شیعی یا سنّی بودند فرصتی فراهم آورد تا بیت هایی را بر این بخش از اشعار فردوسی بیفزایند یا از آن بکاهند تا به نوعی در شدید ساختن یا کمرنگ نمودن عقاید فردوسی بر خوانندگانش تأثیر گذارند. و به همین جهت است که می بینیم حذف ها و الحاقاتی که در این بخش از شاهنامه وجود دارد از هر جای دیگر این اثر بیشتر است و انگیزه این امر نیز جز احساس مذهبی و دفاع از عقاید شیعی یا حمله بدان نیست (۶). و حتی گاهی کار این تغییرات به دستکاری هایی می انجامد مثلاً به ابیات زیر بنگرید:

که من شهر علمم، علیم در است
درست این سخن قول پیغمبر است

اگر مهرشان من حکایت کنم
چو محمود را صد، حمایت کند

در بعضی نسخه های شاهنامه بیت دوم را به این صورت تغییر داده اند که

چو من از محمد حکایت کنم
چو محمود را صد حمایت کنم

اما بلافاصله پس از آن می خوانیم

منم بنده هر دو تا رستخیز
اگر شه کند پیکرم ریز ریز

و کاتب فراموش کرده است که اگر علی به محمد تغییر یابد نفر دومی وجود ندارد که فردوسی بگوید منم بنده هر دو… در این بخش از مقدمه شاهنامه فردوسی پس از تمهید مقدمه ای و بعد از آنکه زبان به ستایش پیامبر می گشاید و دین و دانش را در رستگاری و رهایی می نامد و توصیه می کند که اگر می خواهی دلی نژند و تنی مستمند نداشته باشی و از هر بدی رها شوی و سرت به دام بلا نیفتد، با توجه و عمل به گفتار پیامبر، راه راست را برگزین و راز راه راست این کلام رسول خداست.

که من شارستانم (شهر علمم) علیم در است.
درست این سخن قول پیغمبر است

گواهی دهم کاین سخن راز اوست
تو گویی دو گوشم پر آواز اوست

و بدین ترتیب فردوسی با آوردن نام علی، رازی را بازمی گوید که گویی حضرت رسول در گوش هوش او خوانده است و آن دلبستگی به اهل بیت و درست بودن راه و روش آن ها بنابر عقاید شیعی دوازده امامی فردوسی است که در قالب تمثیلی دلپذیر بدین سان بیان می شود و نتیجه می گیرد که سفینه نجات و فرقه ناجیه جز علی و اهل بیت و پیروان او نیستند:

منم بنده ی اهل بیت نبی
ستاینده خاک پای «وصی»

حکیم این جهان را چو دریا نهاد
برانگیخته موج از او تندباد

چو هفتاد کشتی بر او ساخته
همه بادبان ها برافراخته

یکی پهن کشتی بسان عروس
بیاراسته همچون چشم خروس

محمد بدو اندرون با علی
همان اهل بیت نبی و «وصی»

خردمند کز دور دریا بدید
کرانه نه پیدا و بن ناپدید

بدانست کو موج خواهد زدن
کس از غرق بیرون نخواهد شدن

به دل گفت اگر با نبی و «وصی»
شوم غرقه، دارم دو یار وفی

همانا که باشد مرا دستگیر
خداوند تاج و لوا و سریر

خداوند جوی می و انگبین
همان چشمه شیر و ماء معین

اگر چشم داری به دیگر سرای
به نزد نبی و «وصی» گیر جای

گرت زین بدآید گناه من است
چنین است و این دین و راه من است

بر این زادم و هم بر این بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم

نباشد جز از پی پدر دشمنش
که یزدان به آتش بسوزد تنش

هر آنکس که در دلش بغض علی است
از او زارتر در جهان زار کیست

نگر تا نداری به بازی جهان
نه برگردی از نیک پی همرمان

همه نیکیت باید آغاز کرد
چو با نیکنامان بوی هم نورد…

ملاحظه می شود که فردوسی خردمند، در ابیات فوق سفینه نجات را در دریایی طوفانی وصف می کند که رسول خدا و علی و خاندان وی در آنند و خردمند، یقین دارد که اگر خود نیز بدان کشتی پناه جوید، آن دو یار وفادار او را از غرق شدن خواهند رهانید و در حالی که با دلی سرشار از اعتماد و یا بیانی حماسی خود را خاک پای حیدر می شناسد، او را «دروازه شهر علم» و «همراهی نیک پی» و «نیک نام» و «وصی» رسول خدا و «خداوند جوی می و انگبین» و «چشمه شیر و ماء معین» می شناسد که پیروی از او نجات دو جهانی را نصیب می سازد
فردوسی علی را «حیدر»، «جفت بتول» و «ستوده ی رسول خدا»، «سر انجمن»، «ولی» و «شفیع روز محشر» می شناسد:

– چهارم علی بود جفت بتول
که او را به خوبی ستاید رسول

– از او بر روان محمد درود
به یارانش بر هر یکی برفزود

سر انجمن بد ز یاران علی
که خواندش پیمبر علی ولی

همه پاک بودند و پرهیزگار
سخن های او بر گذشت از شمار

– وگر در دلت هیچ مهر علی است
تو را روز محشر به خواهش ولی است

– هزاران درود و هزاران ثنا
ز ما آفرین باد بر مصطفی

و بر اهل بیتش همیدون، چنین
همی آفرین خوانم از بهر دین

پی نوشت ها:

۱ ـ  سالْ سى: سى سال.

۲ ـ  ز هجرت شده پنج، هشتاد بار : سال ۴۰۰ برابر ۸۰ × ۵٫

۳ ـ  تاریخ کامل ایران، دکتر عبدالله رازى، ص ۱۹۰، ۱۹۱ و ۲۹۸٫

۴ ـ  همان، ص ۲۷۵٫

۵ ـ  مرا غَمْز کردند: بر من عیب گرفتند.

۶ ـ  یعنى: اگر سلطان غزنوى مُمسک و تنگ چشم نبود.

۷ ـ  گاه: تخت پادشاهى.

۸ ـ  شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسى، به تصحیح مولوى محمد سعید رامپورى، کتابخانه وصال، ۱۲۴۵، ص ۱۳ و ۱۴ .

۹ ـ  همان، ص ۱۵

براى آگاهى بیشتر از شرح احوال و آثار حکیم طوس مى توانید به این منابع استفاده کنید:

چهار مقاله عروضى، ص ۴۵; لباب الالباب عوفى، ص ۲۶۹; تاریخ گزیده، ص ۸۲۴; تذکره دولتشاه سمرقندى، ص ۵۰; بهارستان جامى، ص ۹۶; مجالس النفائس، ص ۳۴۳; هفت اقلیم، ج ۲، ص ۱۹۸; مرآت الخیال، ص ۲۵; آتشکده آذر، ص ۸۹; مجمع الفصحاء، ج ۲، ص ۹۴۸; ریاض العارفین، ص ۳۷۶; ریحانه الادب، ج ۳، ص ۲۰۵; سخن و سخنوران، ص ۴۴; تاریخ ادبیات ایران، هرمان اته، ص ۴۵; تاریخ ادبیات ایران، ادوارد براون، ج ۱، ص ۳ و ۲۵ و ۱۲۴ و ۱۲۵; تاریخ ادبیات ایران، دکتر رضازاده شفق، ص ۴۱; دویست سخنور، على نظمى تبریزى، ص ۲۸۵ و ۲۸۶ و … .