پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اهل بیت در آیینه شعر »

ملاّ فرخ حسین (ناظم) هروى (متوفاى ۱۰۸۱ هـ  . ق) فرزند شاه رضاى سبزوارى از سخنوران ممتاز و نکته پرداز خطّه خراسان در سده یازدهم هجرى است.

شاه حسین بن محمودى بهارى سیستانى که تذکره خیرالبیان را به سال ۱۰۱۶ هـ  . ق تألیف کرده و در سال هاى ۱۰۳۵ و ۱۰۳۶ هـ  . ق آن را تکمیل کرده درباره ناظم هروى مى نگارد:

مولدش از سبزوار است و در دارالسلطنه هرات نشو و نما یافته، طبیعت عالى دارد و درک صافى، و از علم موسیقى نیز با خبر است و اقسام شعر را مثل قصیده و غزل و رباعى نیکو مى گوید ….۱

ولى قلى بیک شاملو در قصص الخاقانى که به تاریخ سلطنت شاه عباس دوم اختصاص دارد، درباره ناظم هروى مى نویسد:

دیگر از جمله ناظمان دارالإنشاء دانش مَنِشى و ملتزمان دیوان عظیم دارالسلطنه نیکو روشى … حضرت مولانا ناظم است که همیشه در شاهوار سخن به لسان دانش ترجمانش مانند عرض به جوهر قایم است، هر نکته از کلمات عشق و حسن آیاتش به وجود مسعود یوسف و زلیخاى معنى بر مصر کلام عزیزان طعنه زن و هر فقره از نکات نگارستان منشآتش به دلیل بلاغت و برهان فصاحت نفْس ناطقه را معلّم سخن … (وى) خلَف شاه رضا سبزوارى است. مولد و مکان نشو و نماى مشارٌالیه ولایت فردوس آیت هرات است و اَلیوم که سنه ۱۰۷۶ هـ  . ق است در آن صوبه صوابْ آیین توطن دارد. از ابتداى سن شباب الى الحال که سن شریف ایشان از عقد شصت بیش است، در خدمت بیگلر بیگیان (عباسقیلى خان) گذرانیده. ابیات دیوان او … از ۲۵۰۰۰ متجاوز است و در برابر یوسف و زلیخاى لاجامى … مثنویى به اتمام رسانیده تقریباً ۵۰۰۰ بیت ….۲

اگر نوشته ولى قلى خان بیک شاملو را در مورد میزان عمر او معتبر بدانیم، ولادت ناظم هروى باید بین سال هاى ۱۰۱۰ تا ۱۰۱۲ اتفاق افتاده باشد۳.

ناظم هروى، روزگار پادشاهى شاه عباس اول و چند سال از سلطنت شاه سلیمان را درک کرده است. وى در دوره اى به سر مى برد که هرات مرکز خراسان به شمار مى آمد و حکمرانان لایق و هنرمند چون حسن خان و عباسقلى خان شاملو داشت. این پدر و پسر، ممدوحان اصلى ناظم بوده اند. ناگفته نگذاریم که بخش اعظم قصاید و ترکیب بندهاى شاعر در مدح پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و ائمه اطهار(علیهم السلام) است. در دو سه شعر نیز از شاه عباس دوم ستایش کرده. حسن خان شاملو پس از درگذشت پدر خود حسین خان در سال ۱۰۲۷ هـ  . ق همچون او به فرمان شاه عباس اول بیگلر بیگى هرات و امیرالامراى خراسان شد. وى سردارى دلیر بوده و چند بار مهاجمان اوزبک را شکست داده است و ناظم این پیروزى ها را تهنیت مى گفته. حسن خان شعر مى سرود و «حسن» تخلص مى کرد. در خط نستعلیق استاد بود. منشآت او به سال ۱۹۷۱ م در کراچى به چاپ رسیده است. وى مشوّق و مربى شعراى و هنرمندان بود. میرزا ملک مشرقى مشهدى، فیصعى هروى و اوجى نطنزى چند سال در دستگاه او به سر برده اند.

میرزا مقیم جوهرى و درکى قمى نیز اشعارى در توصیف خطّ حسن خان دارند که استاد گلچین معانى در مقاله حسن خان شاملو (مجلّه آینده، دوره ۱۶، ص ۴۱۱) یاد کرده اند … پس از آن که حسن خان چشم از جهان پوشید پسر بزرگ او عباسقلى خان که منصب قورچى گرى شمشیر داشت و در همان سال ۱۰۵۱ هـ  . ق داروغگى قم یافته بود، به دستور شاه صفى جانشین پدر شد و از قم به هرات رفت … عباسقلى خان همانند پدر شعر مى سرود و «عباس» تخلص مى کرد. او نیز خط را خوب مى نوشت و شعر را مى نواخت ….۴[

از ناظم هروى به جز کلیات اشعار او منظومه یوسف و زلیخا بر جاى مانده که تقلید گونه اى از منظومه مشابه عبدالرحمن جامى است. مؤلف قصص الخاقانى تعداد ابیات این منظومه را تقریباً ۵۰۰۰ بیت دانسته است. این مثنوى را ناظم به درخواست عباسقلى خان سروده و چهارده سال از عمر خود را (۱۰۵۸ ـ ۱۰۷۲هـ  . ق) صرف سرودن آن کرده است۵.

در سال درگذشت ناظم هروى اختلاف است، ولى ظاهراً قول سراج الدین على خان آرزو مؤلف دادِ سخن به حقیقت نزدیک تر است. وى وفات ناظم هروى را به سال ۱۰۸۱ هـ  . ق ثبت کرده که در این صورت به هنگام رحلت حدود هفتاد سال داشته است۶.

شاعر و پژوهشگر توانا آقاى محمّد قهرمان که تصحیح دیوان ناظم هروى را برعهده داشته اند، مطلبى در مقدمه دیوان با عنوان (شعر در روزگار ناظم و سبک سخن او) نگاشته اند که به لحاظ مفید بودن قسمتى از آن را در اینجا نقل مى کنیم:

شعر ناظم به همان شیوه متداول زمان اوست که از آن با عنوان طرز و طرز نو یاد مى کرده اند و نام بخصوصى نداشته. اصطلاح سبک هندى به قرینه خراسانى و عراقى از ساخته هاى اخیر است. این شیوه از هند برخاسته و به هیچ وجه ربطى به ایران ندارد. دلیل این نامگذارى جعلى را مى توان چنین توجیه کرد که: پیشگامان سبک مزبور، یعنى: نظیرى نیشابورى، ظهورى ترشیزى، ملک قمى، نوعى خبوشانى، کفرى تربتى، شکیبى اصفهانى، انیسى شاملو، سنجر کاشانى، طالب آملى و تعدادى دیگر در هند متوطن شده و در همان مملکت چشم از جهان پوشیده اند. گذشته از کسانى که میان دو کشور در رفت و آمد بوده اند، به عنوان مثال: حکیم رکنا. این گویندگان چون مورد توجه شاهان و امراى هندوستان و سلاطین دکن قرار گرفتند و شعرشان قبول عام یافت، شعراى هندى الاصل نیز به پیروى از آنان به همان طرز سخن گفتند. در سال ۱۰۳۴ هـ  . ق که مولانا صائب راهى هند شده است، این شیوه هنوز در میان گویندگان آن دیار ـ اعم از ایرانى و هندى ـ کاملا جا باز نکرده بود … پس از جریان بازگشت ادبى در ایران، این طرز در هند به حیات خود ادامه داد اما تحت تأثیر محیط رنگ دیگر گرفت. از نظر معنى، پیچیده و از حیث لفظ، سست و بى مایه شد. بارى براى این شیوه سخن سرایى باید نامى از محدوده هند جست تا لکه بیگانگى از دامان آن زدوده شود. شکى نیست که طرز نو یکباره بروز نکرده است، بلکه ریشه در شعر چند قرن پیش از خود دارد، لذا این عقیده که برخى بابا فغانى یا خواجه حسین ثنایى مشهدى را موجد طرز مذکور دانسته اند، محلّ تأمل است. البته در تأثیرگذارى آن دو بر شاعران بعد حرفى نیست، بخصوص فغانى که گویندگان طرز نو اکثراً غزل هاى او را ـ گرچه با شیوه خاص خود ـ استقبال کرده اند، اما ثنایى مشهدى چنین وضعى ندارد و شاید تنها تلاش مضمون یابى و استعاره آفرینى او که نوعى نوآورى بوده، مورد توجه قرار گرفته است. در عین حال از عرفى (درگذشته ۹۹۹ هـ  . ق) نیز نباید غافل بود. بیشتر شعراى این سبک، گوشه چشمى به او داشته اند …۷ طرز نو، میان سال هاى ۱۰۴۰ تا ۱۰۸۶ ـ که مولانا صائب در گذشت ـ در اوج بود و شاعرانى چیره دست چون سلیم تهرانى، کلیم همدانى، قدسى، طغرا، دانش (هر سه مشهدى) و نیز غنى کشمیرى داشت. البته مولانا صائب را نمى توان با سایر گویندگان این طرز در یک ردیف گذاشت. شیوه او، خاصّ خود اوست ….۸ [ازوست:

رباعى نبوى(صلى الله علیه وآله)

پیغمبر ما، که جزو و کُل راست پناه *** بر پایه قدر اوست معراج، گواه

در سلسله پیمبران، ممتازست *** چون در صف دل گشاى اسماء اَللّه۹

غزل نبوى(صلى الله علیه وآله)

السّلام اى سرِ شاهانِ سرا پرده سرمد *** که بود نام تو بر خاتم تعظیم، محمّد

سرفراز از شرف گوهرت، این افسر زرین *** پایه دار از قدم قدر تو، این تخت زیر جَد

فیض پیغمبرىَ ات، حسن یقین داد گمان را *** سروِ اسلام شد از قامت دین توسها قد

خادمان تو به آرایش فردوس، موفق *** زائران تو به همکارى جبریل، مؤیّد

سال ها بود که سوداى طواف تو، دلم را *** داشت در سلسله آه جگر تاب، مقیّد

لِلّهِ الحمد که شد سرعت توفیق سمندم *** تا ختم سوى حریم تو زتأخیر، مجرّد

بعد ازینم، چه غم از تندى توفان معاصى *** قصر ایمانِ مرا، خاک درت کرده مُشیَّد

لذّت سجده درگاه تو را، بَیِّنه این بس *** که: دلم آب شد و، چون عرق از جبهه برآمد!

رشگ بر کهنهْ حیات خَضِرش بهر چه باشد؟ *** چیده (ناظم) ز طواف تو، گل عمر مجدّد۱۰

قصیده نبوى(صلى الله علیه وآله)

زهى به نام تو فیروزه سخن، رنگین *** ز آب و رنگ ثنایت دُر خیال ثَمین

بر آستان تو جز «لَم یَلِد» نشد مولود *** ز مادر و پدر عقل، تا بنات۱۱ و بنین۱۲

تو ریختى به دل این معرفت، که هر نفَسش *** زبان کشیده چو بسم اللَّه از کتاب مبین

به گلشن تو ندارد گذر، نسیم خرَد *** ز منزل تو ندارد خبر، گمانِ یقین …

نهان ز چشم مَجازى، وگرنه جز تو ندید *** به هر چه کرد نظر، دیده حقیقت بین …

تو گر شرف ندهى، کعبه در زیارت: دیر *** تو گر نظر نکنى، دود کفر: سرمه دین …

بس ست عالم امکان دلیل قدرت تو *** زاقتدار مُکوِّن۱۳ خبر دهد تکوین

ز حفظ توست که جمع ست خاطر عالم *** ز برشکستن این بزم انقلابْ آیین

وگرنه، روز و شب از سنگریزه هاى نجوم *** پُرست و، در حرکت شیشه سپهر برین …

خیال را چه تجلّى؟ کمال را چه فروغ؟ *** بدون شعشعه مدحتِ رسول أمین

شریف مکّه «لولاکَ»، احمد مرسَل *** کزو چو کعبه به ارکان رسیده دولت دین

محمّد عربى، شاه انبیاء، که بود *** به دست معجزه اش، ماهْ یک شکستهْ نگین

شکست خاتم ادیان، درید حکم ملل *** چو یافت مهر نبوت به نام او تزیین …

زهى به بال و پر دینِ جرأتْ افزایت *** بشر: ملایکه گیر و، آسمانْ شکار: زمین

تو اسم اعظم و، اسما: پیمبران سلَف۱۴ *** تو جان اول و افلاک: جسم هاى پسین …

گر از تو سایه فتادى به خاک تیرهْ نهاد *** به جاى ذره، شدى آفتابِ اخترچین …

اگر چه قائد۱۵ لطف تو از طریق گمان *** کشیده ناقه شوقم به شاهراه یقین

به خطّ یثرب۱۶ و بطحا۱۷، گرفته ام دو رقم *** که بخشى این دو شرف را سعادت از سیُمین

رسانى ام به درِ بارگاه مولایى *** که نسبتش به تو قایم بود چو «یا» با «سین»

همان که تربیتش کرده اى به جیب و کنار *** همان که معرفتش داده اى به علم و یقین

همان که بى مدد مهر او، نبیند کس *** شفاعت از تو در آشوبگاه «یَوْمِ الدّین»۱۸

همان که خُلق تو را، ذات اوست مظهر کل *** همان که شرع تو را علم اوست حصن حصین۱۹

امامِ اعظمِ اکرم، علىّ که دارد عار *** حصیر مسجدش از نقش بال روح امین

ز شوق خاک درِ او، به گریه مى شوید *** غبار سرمه ز دامان چشم، حورالعین …

زبانْ درازى ازین بیشتر مکن (ناظم)! *** کزین صفت سرِ سَرو است زیر ارّه سین

سرایتِ سخن از اختصار مى جوشد *** برآر دست دعا، تا اثر کند آمین:

شوند اهل گنه تا به مسجد حرمَین *** امیدوارِ نجات از تَوهُّم۲۰ سِجّین۲۱

دهد سعادت طوف تو، دوستان تو را *** رقم به منصب دارایى بهشت برین

در آن شکفته چمن، عن قریب۲۲ سیر کنم *** که عمرها به خیالش نشسته ام غمگین۲۳

در تشرّف به مکّه و زیارت روضه پاک پیامبر(صلى الله علیه وآله)

چو رویى به من داشت توفیق از اول *** رسانْد آخر آیینه ام را به صیقل

به اوجى پریدم، که ناموس اکبر *** به جایى رسیدم، که آیات مُنْزَل۲۴

شدم زایر کعبه و، دیدم از وى *** قبولى که مژگان ز چشم مُکحَّل۲۵

عروس عرب، کرد پاک از گناهم *** به رنگى که خارم به گل شد مبدَّل

عروسان ز عشاق، دین مى ربایند *** ز من کفر برد این عروس مُشَکَّل۲۶

نماز مناسک ادا کرد شوقم *** به دَأبى۲۷ که توفیق گفتش: تَقَبَّل۲۸!

به طوف نبىّ، بستم احرام از آنجا *** چو اِحرام تقصیرش آوردم اول …

کلید طوافش چو آمد به دستم *** گشادم بدین عرض، نطق مفصّل

که: اى نافذ الحُکم شاهان مُرسل *** سرِ دردها را سجود تو، صَندل۲۹

ز بس خوش قماش ست دیباى دینت *** درَد دست صورت، گریبان مخمل …

فلک، پیش قصر شُکوه تو باشد *** چو در پاى کوهى یکى مختصرْ تَل۳۰

زمان، در زمان تو بالید بر خود *** به حدّى که پیوسته آخر به اوّل …

ره عمرم افتاد بر آستانت *** به وصل تو، مهجورى ام شد مبدّل

گر از ظلم دزدان اَعراب، عریان *** رسیدم به درگاه اى شاه اَعدَل۳۱!

تو دانىّ و ایشان، مرا این شرف بس *** که شد طَرْف دینم به طوفت مُذَیَّل …

چو دادند (ناظم) زبانت برین در *** سخن مختصر بِهْ، که خجلت مُطوَّل۳۲

ندارد بهشت دعا، عندلیبى *** زبان را مدار از ترنّم معطَّل۳۳

شود تا در ایوان تقدیر، هر شب *** پر از اخگرِ اختر، این هفتْ مَنْقَل۳۴

زند دامن آن کس که بر شمع دینت *** سرش بر سرِ نیزه بادا چو مشعل۳۵!

*    *    *

پی نوشت ها:

۱ ـ دیوان ناظم هروى، به تصحیح محمد قهرمان، مشهد، مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى، ۱۳۷۴، ص ۱۹٫

۲ ـ همان، ص ۲۰ و ۲۱٫

۳ ـ همان، ص ۱۹٫

۴ ـ همان، ص ۲۲ ـ ۲۶٫

۵ ـ همان، ص ۴۸٫

۶ ـ همان، ص ۵۱ ـ ۵۲٫

۷ ـ همان، ص ۵۲ ـ ۵۴٫

۸ ـ همان، ص ۵۹٫

۹ ـ همان، ص ۵۷۸٫

۱۰ ـ همان، ص ۱۶۲۰ ـ ۱۶۱، غزل شماره ۲۴۲٫

۱۱ ـ بَنات: دختران.

۱۲ ـ بَنین: پسران.

۱۳ ـ مُکوِّن: آفریننده، خالق.

۱۴ ـ سَلَف: گذشته.

۱۵ ـ قائد: راهنما، رهبر.

۱۶ ـ یثرب: نام قدیمىِ شهر مدینه.

۱۷ ـ بَطحا: مکه.

۱۸ ـ یوم الدین: روز جزا، روز قیامت.

۱۹ ـ حصن حصین: قلعه بسیار محکم و نفوذ ناپذیر.

۲۰ ـ توهُّم: خیال، پندار.

۲۱ ـ سِجّین: جهنم.

۲۲ ـ عَن قریب: بزودى.

۲۳ ـ دیوان ناظم هروى، ص ۷۴۴ ـ ۷۵۵٫

۲۴ ـ آیات مُنْزَل: آیه هاى نازل شده.

۲۵ ـ چشم مُکحَّل: چشم سرمه کشیده شده.

۲۶ ـ عروس مشکَّل: عروس زیبا و شکیل.

۲۷ ـ دَأب: شیوه، طرز.

۲۸ ـ تَقَبَّل: کوتاه شده تَقَبَّلَ اللّه: یعنى خدا قبول کند!

۲۹ ـ صندل: چوب گیاهى که درمان درد سر مى کند.

۳۰ ـ مختصرْ تَل: تپه کوچک.

۳۱ ـ اى شاه اَعدَل: اى عادل ترین پادشاه!

۳۲ ـ که خجلت مُطوَّل: که شرمسارى به طول بینجامد.

۳۳ ـ مدار از ترنُّم معطَّل: زبان را از دعا باز مدار.

۳۴ ـ هفت منقل: کنایه از هفت آسمان.

۳۵ ـ دیوان ناظم هروى، ص ۷۶۹ ـ ۷۷۲٫

منبع: سیری در قلمرو شعر نبوی