پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » تاریخ و سیره » امام حسن(ع) »

فتنه های سیاسی در دوره حکومت امام حسن (علیه السلام)

اشاره:

امام حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(علیه السلام) و فاطمه زهرا(سلام الله علیها) و نخستین نوه پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(صلی الله علیه و آله) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

امام حسن علیه السلام ، مسؤولیت ‏خلافت را در فضایى مضطرب و ناآرام که در اثر دسیسه‏ هاى بنى ‏امیه و دیگران در پایان زندگانى پدر بزرگوارش امام على ‏علیه السلام بروز کرده بود بر عهده گرفت. با نگاهى گذرا به اوضاع و مشکلات پیچیده و ناگوار آن زمان ، مى‏ توان نکات زیر را از زندگى امام حسن‏ علیه السلام برداشت کرد:

امام حسن‏ علیه السلام حکومت ‏خود را با مردمى شروع کرد که به مکتبى بودن مبارزه و هدف‏هاى آن ، ایمان واضح و کاملى نداشتند را از جنبه دینى و اسلامى با خواسته‏ هاى مبارزه هماهنگ نبوده و به طور کلى به چهار دسته تقسیم شده بودند:

الف. امویان

ب. خوارج

ج. شکاکان

د.حمراء آنان پاسبانان «زیاد» بودند و مى‏ خواستند سربازان شخص پیروز و شمشیرهاى شخص غالب باشند. کارشان به جایى رسید که کوفه را به خود نسبت دادند و گفتند: «کوفه ى حمراء»

در این میان پیروان امام حسن ‏علیه السلام کسانى بودند که پس از شهادت پدر بزرگوارش على ‏علیه السلام ، به بیعت ‏با او شتافتند و در کوفه عده آنان بسیار بود. اما دسیسه‏ ها و فتنه‏ گرى دیگران، پیوسته حرکات آنان را با شکست روبه ‏رو ، و خنثى مى‏کرد.

در این دوره مردم ساده ‏لوح با امام حسن‏ علیه السلام آن‏سان رفتار مى‏ کردند که گویى امامت او را در امتداد خط سقیفه و شأن ایشان را در حد خلافت مى‏ دانستند و این‏گونه بود که جایگاه رفیع امامت را تنزل بخشیدند.

تبلیغات نیرنگ ‏آمیز معاویه ، موج شک را در مکتبى بودن مبارزات امام حسن ‏(ع. برانگیخت و این شبهه را در دل مردم ساده لوح قوت بخشید که مبارزه حضرت با دستگاه اموى ، مبارزه دو خانواده با یکدیگر است و در نتیجه ، چنین مبارزه‏ اى را مکتبى نمى ‏دانستند. همه این شرایط ، وضعیت موجود زمان امام‏ حسن (ع. را در ارتباط با مساله حکومت پیچیده ‏تر کرد.

نشانه ‏هاى تاریخى بسیارى وجود دارد که بیان مى‏ کند امام حسن‏ (ع. موضع خود را به خوبى درک ‏فرموده بودند و مى‏ دانستند مبارزه با معاویه ، با وجود شک و تردیدى که در توده‏ هاى مردم وجود دارد ، محال است. امام ‏(ع. در بیانات تاریخى خود ابعاد سیاست ‏خویش را به روشنى در چاره‏ جویى آگاهانه بحران موجود ترسیم کرده ‏اند. ایشان در خطابه سیاسى مؤثرى ، دشمنان خود را کوبیده ‏اند و ژرفاى تلخى و شدت مخالفت و نپذیرفتن حکومت را یادآور شده ‏اند:

« اهل کوفه ؛ رنگارنگى و فرصت ‏طلبى آنان را شناختیم ، هیچ یک از آنان که فاسد باشند به کار من نمى ‏آیند. آنان را وفا نیست و به کردار و گفتار خود عمل نمى ‏کنند. آنان با هم اختلاف دارند و معروف است قلوبشان با ما است و شمشیرهاشان چنان که مشهور است ‏برما».

« به خدا سوگند ، نه ذلت ما را از جنگ با اهل شام بازداشت ، نه قلت (کمى یار.. بلکه به سلامت و بردبارى با آنان جنگیدیم. سلامت را با عداوت ، و صبر را با بى‏تابى در مى ‏آمیختیم و شما به سوى ما توجه مى‏ کردید و دین شما ، پیشاپیش دنیاى شما بود و اینک طورى شده ‏اید که دنیایتان پیشاپیش دین شماست. با ما بودید و اینک بر ضد مایید.»

کار طرفداران امام‏ علیه السلام به خیانت رسید تا جایى که از روى طمع به سوى معاویه گرایش یافتند . پول و مقام و آسایشى که معاویه براى آنان فراهم آورد ، زمینه‏ اى شد تا روى به سوى معاویه داشته باشند و کار را به جایى رساندند که زعماى کوفه به معاویه نوشتند که هر وقت ‏بخواهد امام حسن‏ علیه السلام را دست ‏بسته نزد او مى ‏فرستند. آن‏گاه به خدمت امام مى رسیدند و به او اظهار اطاعت و اخلاص مى‏ کردند و مى‏ گفتند: « تو جانشین پدرت و وصى او هستى و ما در مقابل تو سراپا گوشیم و فرمانبردار توایم. هر فرمانى که دارى بفرماى‏». امام‏ علیه السلام به آن‏ها مى ‏گفت: « به خدا سوگند ، دروغ مى‏ گویید. به خدا سوگند شمابه کسى که بهتر از من بود وفا نکردید، پس چگونه به من وفا مى کنید؟ چگونه به شما اطمینان کنم؟ حال آن که به شما اعتماد ندارم . اگر راست مى گویید ، اردوگاه مدائن ، میعادگاه و قرارگاه ما باشد ، به آن‏جا بروید». و امام به مدائن رفت ، اما بیشتر سپاهیان ، او را رها کردند.

امام در جایى دیگر اشاره مى‏ کند که در این محیط سرشار از شک و تردید ، و اندک بودن یاران مخلص ، وارد جنگ شدن و به دست آوردن پیروزى از محالات است: « به خدا سوگند کار خلافت را تسلیم نکردم مگر به این علت که یارانى نداشتم. اگر یارانى مى‏داشتم شب و روز با او (معاویه . مى‏جنگیدم تا خدا میان من و او حکم فرماید».

امام علیه السلام مى‏ فرماید: « مى‏ ترسم نسل مسلمانان از روى زمین برداشته شود ، پس بر آن شدم تا براى دین خبر دهنده‏اى بماند.»

باز مى ‏فرماید: « معاویه با من درباره امرى به منازعه برخواست که حق من است نه حق او. پس به صلاح امت و قطع فتنه نظر کردم و دیدم اگر با معاویه مسالمت کنم و جنگ بین خود و او را رها کنم بهتر است.» « همانا حفظ خون‏ها بهتر است تا ریختن آن ، و جز صلاح و بقاى دین در نظرم چیزى پسندیده نیامد».

وقتى معاویه به شروطى که با آن توافق شده بود، عمل نکرد، بسیارى از مسلمانان از امام ‏علیه السلام خواستند قرارداد صلح را فسخ کند. امام به آنان فرمود:

« هر چیز را زمانى است و هر کار را حسابى. (شاید براى شما آزمایشى باشد که باطن خویش را جلوه ‏گر سازید و البته تا فرا رسیدن اجل معین از زندگانى بهره ‏مند خواهید بود. » (انبیاء: ۱۱۱.

اما به طور مطلق و قاطع با اندیشه پیمان شکنى موافقت نکرد ؛ زیرا مى ‏خواست ‏شخصیت معاویه را به شکلى واضح برملا سازد. معاویه نقشه امام‏ علیه السلام را احساس کرد و دانست که امام‏ علیه السلام او را در نگاه مردم رسوا خواهد ساخت و نقش خود را در برابر مردم با موفقیت ایفا خواهد کرد آن وقت است که کار او به رسوایى خواهد انجامید. از این‏رو ، براى خنثى کردن نقشه امام دست ‏به فعالیت زد تا سرنوشتش همانند عثمان نشود.

سیاست معاویه در طى بیست ‏سال حکومت این بود که پیوسته بر نامه‏اى تنظیم و اجرا کند که رهبران حقیقى امت و اراده آنان را از میان ببرد و ملت را از اندیشیدن درباره مسائل بزرگ جامعه منصرف سازد تا از هدف ‏هایى که رسول خدا صلى الله علیه و آله در پى آن بود منصرف شوند و تنها به زندگانى و منافع شخصى بیاندیشند و به وجوهى که از بیت‏ المال به دست مى‏آوردند فکر کنند. لذا این بیست‏ سال حکومت معاویه ، از شرم ‏آورترین و دشوارترین دوران تاریخى بود که بر امت اسلام گذشت.

همزمان با این فعالیت‏ ها امام حسن‏ علیه السلام ، متوجه دگرگون‏ سازى امت و نگاهدارى آن از خطرهایى شد که او را تهدید مى‏ کرد و به بازسازى پایگاه‏ هاى مردمى پرداخت و مردم را به نیازها و خواسته‏ هاى اسلامى آگاهى داد و زمینه‏ هاى دگرگونى مکتبى را براى مردم بازگو کرد و برانگیختن امت را از نو وجهه همت قرار داد.

این نقش مثبت امام‏ علیه السلام و تحرک او در صحنه حوادث سبب شد تا معاویه امام را زیر نظر بگیرد. حکومت از فعالیت امام وحشت‏ داشت و امام ‏علیه السلام را قدرتى مى‏دانست که احساس ملت و آگاهى روز افزون آن پشتیبان اوست.

خطر انقلاب بر ضد ستم بنى امیه از سوى امام‏ علیه السلام ، در دل حکومت افتاده بود. شهید کردن امام ، خود دلیل بزرگى بر فعالیت امام و بر سعى و کوشش خستگى ‏ناپذیر آن بزرگوار در برانگیختن امت و بیدار ساختن آنان از نو مى‏باشد.

اینجا بود که حکومت ‏ستم کار معاویه با دسیسه‏ هاى فراوان باعث فریب اطرافیان و نزدیکان امام شد و سرانجام در ۲۸ صفر سال ۵۰ ه . ق با خوراندن زهر توسط همسرایشان ، امام را به شهادت رساندند.

پی نوشت:

۱.صلح حسن، شیخ راضى آل یاسین، ص ۲۵۰ تا ۲۶۰ .

۲. زندگانى تحلیلى پیشوایان ما ائمه اطهار، استاد عادل ادیب، مترجم: دکتر اسدالله مبشرى، ص ۱۰۵ تا ۱۱۵