فاطمه بانوى نمونه

نخستين فرد بهشتى

رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله ) در شناساندن مقام فاطمه (عليها السلام) به مسلمانان و آگاه نمودن ايشان به جايگاه و مرتبت وى در نزد پروردگار كوششى بي دريغ داشت.

نافع مي گويد: هشت ماه تمام رسول خدا را مي ديدم كه وقتى به قصد نماز صبح بيرون مي رفت، بر درگاه خانه فاطمه (عليها السلام) مي ايستاد و مي فرمود: سلام و رحمت و بركات پروردگار بر شما اهل بيت باد. هنگام نماز است!.[1]

سپس اين آيه را تلاوت مي فرمود: إِنَّما يرِيدُ اللّهُ لِيذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ البَيتِ وَ يطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا.[2] اى اهل بيت! فقط خداوند مي خواهد كه پليدى و زشتى را از شما خاندان[نبوت] دور سازد و به حقيقت پاكتان گرداند.

نقل شده است كه رسول خدا بيرون آمد و دست فاطمه (عليها السلام) را در دست داشت و فرمود:

هركس كه اين را مي شناسد و هركس كه نمي شناسد بداند كه وى فاطمه دختر محمد (صلّى اللّه عليه و آله ) است و او پاره تن و قلب من است و در سينه ام جاى گرفته است. هركس او را بيازارد، مرا آزرده است. و هر كس مرا بيازارد، خدا را آزرده است.[3]

ابو هُريره مي گويد: شنيدم كه رسول خدا فرمودند: نخستين كسى كه به بهشت وارد شود، فاطمه است.[4]

در تفسير و توضيح مضمون اين حديث مي توان گفت كه قيامت روز حق است، پس اولويت ورود در بهشت براى شخص اول در وجود است و اول شخص بايد، اول شخص در انسانيت باشد.

بنابراين عقلاً و نقلاً ممكن نيست غير از پيامبر خاتم اولين وارد شونده به بهشت كس ديگرى باشد. پيامبر بزرگ اسلام از نظر صورت و سيرت گفتار و كردار، علم و دانش و تقوا شخص اول عالَم وجود است. اول شخصى كه بر سفره ضيافت و جزاى الهى وارد مي شود، بايد اين بشر باشد ولى بين عقل و نقل تناقضى نيست. اول كسى كه وارد بهشت مي شود، فاطمه است، چون فاطمه عين پيامبر است، با او متحد است، ورود فاطمه، يعنى ورود پيامبر.

سرّ عجيبى در اين روايت نهفته است كه شرح آن را بايد در رواياتى كه در كتاب هاى عامّه و خاصّه نقل شده، پيدا كرد. عايشه مي گويد: هر وقت آرزو داشتم راه رفتن پيامبر را ببينم، به فاطمه نگاه مي كردم، زيرا عين پيامبر بود.[5]

اُمّ سلمه مي گويد: فاطمه دختر رسول خدا شبيه ترين مردم به پيامبر بود از جهت صورت، اندام، حركات، منطق و بيان.[6]

فاطمه (عليها السلام) از جهت ظاهر و باطن به رسول خدا شباهتى تمام داشت و پاره تن او بود. و وقتى پاره تن رسول خدا باشد، بايد پيامبر اول شخص باشد و فاطمه جدا از او نيست، زيرا روحى است در كالبد رسول خدا، بنابراين اول شخصى كه وارد بهشت مي شود، اول فرد عالم وجود است و خدا مي خواهد نشان دهد كه اين دختر، شخص پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله ) است.

علم و آگاهي بخشى

حضرت زهرا (عليها السلام) به علم و دانش و آگاهي بخشى اهميت بسيار مي داد و خود مخزن علم الهى بود و اندوخته هاى علم لدنّى و اكتسابى او در سطحى بود كه امامان معصوم عليهم السلام به آن استناد مي كردند و از آن به عنوان مصحف فاطمه ياد مي كردند.[7]

در اين راستا نظر خوانندگان را به حادثه جالبى كه بيانگر جدّيت حضرت زهرا (عليها السلام) به آگاهي بخشى است، جلب مي كنيم:

روزى بانويى به محضر حضرت زهرا (عليها السلام) آمد و عرض كرد: مادرى ناتوان دارم كه درباره نماز به احكام و مسائل آن ناآگاه است، مرا نزد شما فرستاده، تا آن احكام را از شما بپرسم. فاطمه زهرا (عليها السلام) فرمود:

بپرس. او ده سؤال پشت سر هم پرسيد و پاسخ آنها را دريافت كرد. آنگاه از سؤال زياد خود شرمنده شد و عرض كرد: اى دختر رسول خدا! بيش از اين شما را زحمت نمي دهم فاطمه (عليها السلام) فرمود: آنچه نمي دانى بپرس. آيا شخصى را مي شناسى كه در برابر صد هزار دينار اجير شود كه فقط يك روز بار سنگينى را بالاى بام ببرد و اظهار خستگى كند؟ او عرض كرد: نه. فاطمه (عليها السلام) فرمود: من نيز در پيشگاه خداوند اجير شده ام كه در برابر هر مسأله اى كه مي پرسى و به تو پاسخ مي دهم، پاداش بسيار بگيرم كه اگر بين زمين تا عرش را پر از گوهر ناب كنند و به من بدهند، باز ارزش آن پاداش، بيشتر پاست. بنابر اين من سزاوارتر از آن هستم كه اظهار خستگى كنم. من از پدرم رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله ) شنيدم كه فرمود: علماى شيعه ما در قيامت به مقدار علمشان و به اندازه تلاششان در راهنمايى مردم پاداش مي برند.[8]

در عرصه سياست

حضرت زهرا (عليها السلام) به تعاليم وسيع اسلام، آگاهى و توجه كامل داشت و مي دانست كه بخش وسيعى از اسلام، امور سياسى است. از اين رو به طور جدى و عميق در آن دخالت مي كرد. مسأله امامت و رهبرى از اركان اصلى سياست اسلامى است. آن حضرت براى اثبات امامت و رهبرى اميرمؤمنان على عليه السلام تا پاى جان ايستاد و در اين راستا به شهادت رسيد. هر فراز از خطبه و گفتار مختلف او در اين مورد، بيانگر بينش سياسى او در سطح بسيار عالى است.

حتى بخشى از وصيت او جنبه سياسى دارد و يك نوع مبارزه با خودكامگان تيره دل، براى اثبات رهبرى حقّ است و حتى در يك احوالپرسى ساده، مسائل سياسى را مطرح مي كرد، به عنوان مثال: يك روز از روزهاى آخر عمر زهرا (عليها السلام) ، اُمّ سلمه براى احوال پرسى به بالين آن حضرت آمد و عرض كرد: حالت چطور است؟ حضرت زهرا (عليها السلام) در پاسخ فرمود:

شب را صبح كردم درحالى كه در ميان حزن شديد و اندوه بزرگ هستم، از يك سو جدايى و فراق پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله ) و از سوى ديگر ظلمى كه به وصى او على عليه السلام روا داشتند. به طورى كه حريم حرمتش دريده شد و به رغم قرآن و سنت پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله ) مقام امامتش ربوده شد و كينه هاى بجا مانده از جنگ بدر و اُحد را آشكار ساختند. بندهاى ايمانشان بريد و در نتيجه به جاى يارى على عليه السلام ، به سوى ديگران رفتند….[9]

پس از رحلت پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله ) دگرگوني هاى عميقى در جامعه اسلامى پديد آمد و فاطمه (عليها السلام) در احقاق حق حضرت على عليه السلام نقش بسيار مهمى را ايفا نمود. او در اجتماع مهاجر و انصار از پشت پرده خطبه اى ايراد نمود كه در عالي ترين درجه فصاحت و شيوايى قرار داشت و طى آن حقايق بسيار و خدمات پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله ) و مقام اهل بيت عليه السلام را بيان نمود.

آنچه فاطمه (عليها السلام) در آن روز مي خواست مطرح كند، تنها دفاع از حق شخصى خود و شكايت از تصرّف فدك نبود، بلكه از آن نطق آتشين هدف مهم تر و دقيق ترى داشت. او مي خواست مسلمانان را متوجه عواقب وخيم پشت پا زدن به دستورهاى خداوند و پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله ) سازد و آنان را از هرگونه انحراف از روش پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله ) برحذر دارد.[10]

هديه جاويدان

رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله ) به سبب محبت و شفقّت بسيارى كه نسبت به فاطمه (عليها السلام) داشت،تسبيحات را به وى هديه داد. تسبيحات فاطمه (عليها السلام) را فضيلتى بسيار است و گفتن آن در پى نمازهاى پنج گانه ثواب فراوان دارد و مصداق ذكر كثير است كه قرآن مجيد به آن امر فرموده است، چنانكه از امام صادق عليه السلام پرسيدند: اين كه خداى عزوجلّ مي فرمايد: اُذْكُرُوا اللّهَ ذِكْرا كَثِيرا؛[11] خدا را زياد ياد كنيد.

مقصود از ذكر كثير در آيه چيست؟ حضرت فرمود: هركس تسبيحات حضرت زهرا (عليها السلام) را بگويد، خداى را زياد ياد كرده و ذكر كثير را به جاى آورده است و نيز فرمود:تسبيح فاطمه (عليها السلام) در پى هر نماز، نزد من محبوب تر از خواندن هزار ركعت نماز است.[12]

به راستى سعادتمند كسى است كه پيوسته از خواندن اين ذكرهاى نورانى غفلت نورزد، چرا كه اين كلمات شريف هديه اى است ربّانى كه رسول خدا به فاطمه ياد داد، چنانكه در خبر است كه امام باقر عليه السلام فرمود:

خداوند به چيزى از تسبيح و تمجيد پرستش نشده است كه فضيلت آن از تسبيحات حضرت زهرا (عليها السلام) بيشتر باشد و اگر ذكرى از اين تسبيحات افضل بود، هر آينه رسول خدا آن را به فاطمه (عليها السلام) مي آموخت.[13]

از فراق تا شهادت

بعد از وفات رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله ) سخت ترين روزهاى زندگى بر حضرت فاطمه (عليها السلام) گذشت و زهرا از فرط گريه و زارى آرام و قرارى نداشت و اين حالت تا زمان شهادت ايشان ادامه داشت.

فاطمه عزيز با چشمانى اشكبار و روحى آزرده و قلبى شكسته در كنار فرزندان عزيزش در فراق پدر ارجمند مي ناليد و مي گفت:

اى پدر! من همچنان بر تو سوگوار مي مانم تا اين كه تو را ديدار كنم و از آن زمانى كه بين من و تو جدايى افتاد، چشمانم نخفته است!

اى پدر! چه كسى بينوايان و بيوه زنان را پناه باشد و چه كسى امت تو را تا روز قيامت رهبرى كند!

اى پدر! من با رحلت تو در برابر امرى خطير قرار گرفتم و مصيبت مرگ تو اندك نبود، بلكه بلايى عظيم و فاجعه اى هول انگيز بود كه مرا پيش آمد. فرشتگان بر تو گريستند و افلاك از حركت باز ايستاد، منبرت پس از تو غريب و تنها مانده است و در محرابت صداى نيايش تو، به گوش نمي رسد.

اى رسول خدا! اى برگزيده پروردگار! اى پناه بينوايان! اسلام بر تو مي گريد، زيرا در ميان مردم مانند غريبان تنها مانده است. اگر بر منبرى كه بر بالاى آن مي نشستى، بنگرى خواهى ديد كه پس از روشنايى تو، تاريكى بر آن چيره شده است! اى خداى من! مرگ مرا زود فرا رسان كه زيستنم به رنجى جانكاه تبديل شده است….[14]

نویسنده: اسماعيل نسّاجى زواره

پاورقى ها:

[1] . بحارالأنوار، ج43، ص 53.

[2] . سوره احزاب: آيه 33.

[3] . مأخذ قبل، ص 54.

[4] . مناقب آل ابى طالب، ص 329.

[5] . ماهنامه پاسدار اسلام، شماره 155، ص 7.

[6] . كشف الغُمّه، ج1، ص 363.

[7] . اصول كافى، ج1، ص 240.

[8] . مُنية ‏المُريد، شهيد ثانى، ص 2.

[9] . بحارالأنوار، ج43، ص 156 و 157.

[10] . ماهنامه پاسدار اسلام، شماره 144، ص 15.

[11] . سوره احزاب، 41.

[12] . وسائل الشيعه، حرّ عاملى، ج6، ص 443.

[13] . بحارالأنوار، ج43، ص 68.

[14] . همان، ص 175.