پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » پیامبر اسلام » پیامبر در آئینه شعر »

غضائرى رازى*

ابوزید محمد بن على غضائرى رازى از شعراى اوایل سده پنجم هجرى است که با عنصرى بلخى (متوفاى ۴۳۱ هـ  . ق) هم روزگار بوده است.

این دو شاعر، سلطان محمود عزنوى (۳۳۸ ـ ۴۲۱هـ . ق) را ستوده اند، و عنصرى که در دربار این سلطان مقتدر جاه و جلالى به تمام داشته است، بر قصایدى که غضائرى رازى براى سلطان غزنوى مى فرستاده و صله دریافت مى کرده، خرده هایى گرفته تا در نزد سلطان از شأن ادبى او بکاهد! در دیوان عنصرى به نمونه هایى از این تعریضات دست یافته ایم که اشاره گذرایى به آن ها خواهیم داشت.

غضائرى رازى مورد عنایت بهاءالدوله (۳۷۹ ـ ۴۱۴هـ . ق) از سلاطین آل بویه بوده و او را مدح مى گفته و در شهر رى سکونت داشته است. از آثار وى بیش از ۲۱۹ بیت در دست نیست.۱ اولین چکامه مناقبى غضائرى که در مدح سلطان محمود سروده و به دربار وى ارسال داشته، بر وزن «مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات» بوده که مورد عنایت سلطان قرار گرفته و حسادت عنصرى را نسبت به او برانگیخته است.

ابیاتى از این قصیده رسا را مرور مى کنیم که به نام نامى رسول مکرّم اسلام(صلى الله علیه وآله)حُسن ختام یافته است:

اگر کمال به جاه اندرست و، جاه به مال *** مرا ببین که ببینى کمال را به کمال

من آن کسم که به من تا به حشر فخر کند *** هر آن که بر سر یک بیت من نویسد: قال!…

چو شعر شُکر فرستم، از آن سپس بر شاه *** نگر چه خواهم گفتن ز کبر و غَنج و دلال۲

بس اى ملک! که نه لؤلؤ فروختم به سَلَّم *** بس اى ملک! که نه هرگز فروختم به جوال…

بس اى ملک! که جهان را به شُبهت۳ افکندى *** که زرِّ سرخ است یا شکسته سنگ و سفال!

بس اى ملک! که نه قرآن به معجز آوردم *** که ذوالجلالش چندین جمال داد و جلال…

بس اى ملک! که جهان سر به سر حدیث من ست *** میان حاسد و ناحاسدم همیشه جدال

ملوک را همه بگسستى از مدیح طمع *** آیا مطفّر فیروز بختِ خوبْ خصال

بدین بها که تو یک بیت مرا خریدستى *** سریر و ملک نخرَّند و تاج و ماه و جمال

نه آفتاب به چندین هزار سال کند *** همیشه زر، که تو از بهر من دهى همه سال…

مرا دو بیت بفرمود شهریار جهان *** بر آن صنوبر عنبر عِذرا مشکین خال

دو بَدره زر بفرستادْ و، دو هزار دِرم *** به رغم حاسد و تیمار بد سگال نکال۴

چو آفتاب شدم در جهان گشاده زبان *** بَدل چه داد دو بیت مرا دو بیت المال…

ایا محمّدى! از دین پاک باقى باش *** همیشه تازه چو دین محمّد از شوّال

صِلات۵ تو به همه دوستان رسیده به طبع *** همیشه تا صلوات ست بر محمّد و آل

کجا شریف بود چون غضائرى برِ تو *** ز طبع باشد چونان که زر سرخ و سفال

نه بندگان همه چون مصطفى بُوَند به قدر *** به قدر طاعت مفضول۶ باشد و مِفْضال۷

عنصرى بلخى با سرودن چکامه اى در همین وزن و قافیه، بر بسیارى از ابیات غضائرى انگشت مى نهد و او را به باد انتقاد مى گیرد، و در پایان وى را مورد خطاب قرار داده و مى گوید:

ایا غضائرى اى شاعرى که در دل تو *** به جز تو، هر که بود جمله ناقص اند و نَکال

نگاه دار تو در خدمت ملوک، زبان *** به جِد بکوش و مده عقل را به هَزْل و هزال۸

اگر به گفتن مِفْضال فاضلت بُد قصد *** نخست بارى بشناس فاضل از مفضال …

هنر به دست بیان ست از اختیار سخن *** چنان که زیر زبان ست پایگاه رجال

زیادتى چه کنى؟ کان به نقص باز شود *** کزین سبیل، نکوهیده گشت مذهبِ غال۹

عنصرى در این قصیده ضمن آنکه غضائرى را به حد نگاه داشتن و کم سخن گفتن فرا مى خواند به او یادآور مى شود که غُلات به خاطر آنکه در فضایل آل اللّه(علیهم السلام) زیاده روى کردند، مورد بى مهرى و سرزنش قرار گرفتند و شاید با این نکته مى خواسته سوء ظن محمود غزنوى را نسبت به او برانگیزد، چرا که از شعر غضائرى مى توان رایحه محبّت اهل بیت(علیهم السلام) را استشمام کرد، همان چیزى که ظاهراً خوشایند سلطان محمود غزنوى نبوده است!

غضائرى با سرودن قصیده شیواى دیگرى در همان قافیه و وزن، به چکامه عنصرى پاسخ مى گوید و ایرادات او را بى اساس و مغرضانه مى داند و باز بر محبّت خاندان نبوى(صلى الله علیه وآله) پاى مى فشارد:

پیام داد به منْ بنده، دوش باد شمال *** ز حضرت مَلک مالْ بخش دشمن مال

که شعر شُکر حضرت رسید و بپْسندید *** خدایگان جهان، خسرو خجسته خصال

تَوهُّم شعرا، کى رسد به حضرت تو *** کجا بلند بود با جلال عرش، تلال؟ …

نخست، طعنه مرا گفت بس خطا گفتى *** به جِد بکوش و مده عقل را به هَزل و هزال

دو شاعرند به هنگام شعر، گفت یکى: *** غنى شدم بسى و، سیرى گرفتم از اموال

نه بس، نه بس دگرى گفت، گاه شکر و عطا *** تهى نماند و ملا شد صحیفه اعمال ….

به شعر نیک فریبد دل ملوک، حکیم *** چو حور خلد، روان پیامبر و اَبدال ….

بر آسمان شدن مصطفى ز هجرت بود *** کجا گرفت بر او از محرّم و شوّال ….

و در دو بیت پایانى قصیده، به دعاى سلطان محمود روى مى آورد و باز بر همان گفته پیشین خود پاى مى فشارد:

همیشه تا بنگارى به شکل مانَد شکل *** همیشه تا بنویسى، به دل مانَد دال

ثناى جود تو گسترده باد گِرد جهان *** چنان کجا صلوات رسول باشد و آل۱۰

این قطعه شعر هم ازوست:

مرا شفاعت این پنج تن بسنده بود *** که روز حشر بدین پنج تن رهانم تن

بِهینِ خلق و برادَرْش و دختر و دو پسر: *** محمّد و علىّ و فاطمه، حسین و حسن

ایا کسى که شدى معتصم به آل رسول  *** زهى سعادت تو، لا تَخَفْ وَ لاتَحْزَن۱۱

*    *    *

منابع:

۱ ـ  تاریخ کامل ایران، دکتر عبدالله رازى، ص ۱۸۸ و ۲۹۸; شرح احوال و اشعار شاعران بى دیوان، ص ۴۵۷ .

۲ ـ  غَنج و دَلال: کرشمه و تفاخر و ناز.

۳ ـ  شُبهَت: تردید، شک.

۴ ـ  نَکال: شکنجه، عقوبت.

۵ ـ  صِلات: صله ها، هدیه ها.

۶ ـ  کسى که دیگرى بر او برترى و فضیلت داشته باشد.

۷ ـ  مِفضال: بسیار فاضل.

۸ ـ  هَزل و هزال: یاوه گویى و شوخى.

۹ ـ  غال: غالى، غلو کننده، کسى که براى حضرات ائمّه(علیهم السلام) شأن خدایى و الوهیتى قایل اند.

۱۰ ـ  شرح احوال و اشعار شاعران بى دیوان، ص ۴۶۰ تا ۴۶۵; دیوان استاد عنصرى بلخى، ص  ۱۶۱ تا ۱۷۹ .

براى آگاهى بیشتر از شرح احوال و آثار غضایرى رازى به این منابع مراجعه کنید: لباب الالباب عوفى، ج ۲، ص ۵۹; تذکره هفت اقلیم، اقلیم چهارم، رى; تذکره دولتشاه سمرقندى، ص ۳۴; آتشکده آذر، ص ۲۲۰; مجالس المؤمنین قاضى، نورالله شوشترى، ج ۲، ص ۶۱۲; سخن و سخنوران، فروزانفر، ص ۱۲۱; پاسداران سخن، دکتر مظاهر مصفا، ص ۴۱۴; تاریخ ادبیات در ایران دکتر صفا، ج ۱، ص ۵۷۰; تاریخ نظم و نثر در ایران سعید نفیسى، ج ۱، ص ۳۶; گنج سخن دکتر صفا، ج ۱، ص ۱۴۰; گنج بازیافته، دبیر سیاقى، ص ۱۰۹ .

۱۱ ـ  شاعران بى دیوان، ص ۴۶۶ .