پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » پیامبر اسلام » تاریخ و سیره »

غزوه خیبر

 هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) از «حدیبیه» بازگشت، تمام ماه «ذى الحجه»، و مقدارى از «محرّم» سال هفتم هجرى را در «مدینه» توقف فرمود، سپس با حدود یک هزار و چهارصد نفر از یارانش که در «حدیبیه» شرکت کرده بودند، به سوى «خیبر» حرکت کرد (جائى که کانون تحریکات ضد اسلامى بود، و پیامبر(صلى الله علیه وآله) براى به دست آوردن فرصت مناسبى روزشمارى مى کرد که آن کانون فساد را برچیند).

قبیله «غطفان» در آغاز تصمیم گرفتند که از «یهود خیبر» حمایت کنند، ولى بعداً ترسیدند و خوددارى کردند.

هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) به نزدیک «قلعه هاى خیبر» رسید، به یارانش دستور داد توقف کنند، پس از آن سر به آسمان بلند کرد این دعا را خواند: اللّهُمَّ رَبَّ السَّمواتِ وَ ما اَظْلَلْنَ، وَ رَبَّ الاَرَضِیْنَ وَ ما اَقْلَلْنَ… نَسْأَلُکَ خَیْرَ هذِهِ الْقَرْیَهِ، وَ خَیْرَ اَهْلِها، وَ نَعُوذُ بِکَ مِنْ شَرِّها وَ شَرِّ اَهْلِها، وَ شَرِّ ما فِیْها: «خداوندا! اى پروردگار آسمان ها و آنچه بر آن سایه افکنده اند، و اى پروردگار زمین ها و آنچه بر خود حمل کرده اند… از تو خیر این آبادى و خیر اهل آن را مى خواهیم، و به تو از شرّ آن و شرّ اهلش، و شرّ آنچه در آن است پناه مى بریم».

سپس فرمود: «بِسْمِ اللّه» حرکت کنید، و به این ترتیب، شبانه به کنار «خیبر» رسیدند، و صبحگاهان که اهل «خیبر» از ماجرا با خبر شدند، خود را در محاصره سربازان اسلام دیدند، به دنبال آن پیامبر(صلى الله علیه وآله) قلعه ها را یکى بعد از دیگرى فتح کرد، تا به آخرین قلعه ها که از همه محکم تر و نیرومندتر بود و فرمانده معروف یهود، «مرحب» در آن قرار داشت، رسید.

در این ایام، حالت سر درد شدیدى که گهگاه به سراغ پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى آمد به او دست داد، به گونه اى که یکى دو روز نتوانست از خیمه بیرون آید، (طبق تواریخ معروف اسلامى) «ابوبکر» پرچم را به دست گرفت و با مسلمانان به سوى لشکر «یهود» تاخت، اما بى آنکه نتیجه بگیرد بازگشت، بار دیگر «عمر» پرچم را به دست گرفت و مسلمانان شدیدتر از روز قبل جنگیدند، ولى بدون نتیجه بازگشتند.

این خبر به گوش رسول خدا(صلى الله علیه وآله) رسید، فرمود: اَما وَ اللّهِ لَأُعْطِیَنَّها غَداً رَجُلاً یُحِبُّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ، وَ یُحِبُّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ، یَأْخُذُها عَنْوَهً: «به خدا سوگند فردا پرچم را به دست مردى مى سپارم، که او، خدا و پیامبرش را دوست مى دارد، و خدا و پیامبر نیز او را دوست مى دارند، او قلعه را با قدرت فتح خواهد نمود».

گردن ها از هر سو کشیده شد، که منظور چه کسى است؟ جمعى حدس مى زدند: منظور پیامبر(صلى الله علیه وآله)، على(علیه السلام) است، ولى على(علیه السلام) هنوز در آنجا حضور نداشت؛ چرا که چشم درد شدیدى او را از حضور در لشکر مانع شده بود، اما صبحگاهان على(علیه السلام) سوار بر شترى وارد شد، و نزدیک خیمه پیامبر(صلى الله علیه وآله) پیاده گشت، در حالى که چشمانش شدیداً درد مى کرد.

پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: نزدیک بیا! نزدیک رفت، از آب دهان مبارکش بر چشم على(علیه السلام)مالید، چشمش به برکت این اعجاز کاملاً سالم شد، سپس پرچم را به دست او داد.

على(علیه السلام) با لشکر اسلام به سوى قلعه بزرگ «خیبر» حرکت کرد، مردى از «یهود» از بالاى دیوار سؤال کرد: تو کیستى؟ فرمود: «من على بن ابى طالبم»، «یهودى» فریاد کشید: اى جماعت «یهود»، شکستتان فرا رسید! در این هنگام «مرحب یهودى» فرمانده آن دژ، به میدان مبارزه على(علیه السلام) آمد، چیزى نگذشت که با یک ضربت کارى نقش زمین شد.

جنگ شدیدى میان مسلمانان و یهودیان در گرفت، على(علیه السلام) نزدیک در «قلعه» آمد، و با حرکتى نیرومند و پر قدرت، در را از جا بَر کَند و به کنارى افکند، قلعه گشوده شد، مسلمانان وارد شدند و آن را فتح کردند.

«یهودیان» تسلیم شدند و از پیامبر خواستند در برابر این تسلیم، خون آنها محفوظ باشد، پیامبر(صلى الله علیه وآله) پذیرفت، غنائم منقول به دست سپاه اسلام افتاد، و اراضى و باغ هاى آنجا را به دست یهود سپرد، مشروط به این که نیمى از درآمد آن را به مسلمین بپردازند.(۱)

۱. تفسیر نمونه، جلد ۲۲، صفحه ۹۴.