علم خدا جهل بود ؟!

علم خدا جهل بود ؟!

معروفترین شبهه جبر همان است که با مساله قضا و قدر به مفهوم الهى یعنى با مساله علم خداوند مربوط است و آن این است:
خداوند از ازل از آنچه واقع می شود و آنچه واقع نمی شود آگاه است و هیچ حادثه اى نیست که از علم ازلى الهى پنهان باشد از طرفى علم الهى نه تغییر پذیر است و نه خلاف پذیر؛ یعنى ممکن است عوض شود و صورت دیگر پیدا کند زیرا تغییر با تمامیت و کمال ذات واجب الوجود منافى است و نه ممکن است آنچه او از ازل می داند با آنچه واقع می شود مخالف و مغایر باشد زیرا لازم می آید علم او علم نباشد، جهل باشد؛ این نیز با تمامیت و کمال وجود مطلق منافى است.
پس به حکم این دو مقدمه:
الف. خداوند از همه چیز آگاه است.
ب. علم الهى نه تغییر پذیر است و نه خلاف پذیر.
منطقا باید چنین نتیجه گرفت: حوادث و کائنات جبرا و قهرا باید به نحوى واقع شوند که با علم الهى مطابقت داشته باشند خصوصا اگر این نکته اضافه شود که علم الهى علم فعلى و ایجابى است یعنى علمى است که معلوم از علم سرچشمه می گیرد نه علم انفعالى که علم از معلوم ریشه می گیرد نظیر علم انسان به حوادث جهان.
علیهذا اگر در ازل در علم الهى چنین بوده است که فلان شخص در فلان ساعت فلان معصیت را مرتکب می شود جبرا و قهرا آن معصیت باید به همان کیفیت واقع شود شخص مرتکب قادر نخواهد بود طورى دیگر رفتار کند بلکه هیچ قدرتى قادر نخواهد بود آن را تغییر دهد والا علم خدا جهل خواهد بود خیام می گوید:
من مى خورم و هر که چو من اهل بود مى خوردن من به نزد او سهل بود مى خوردن من حق ز ازل می دانست گر مى نخورم علم خدا جهل بود
جواب این شبهه پس از درک صحیح مفهوم قضا و قدر آسان است این شبهه از آنجا پیدا شده که براى هر یک از علم الهى و نظام سببى و مسببى جهان حساب جداگانه اى فرض شده است؛ یعنى چنین فرض شده که علم الهى در ازل به طور ژرف و تصادف به وقوع حوادث و کائنات تعلق گرفته است؛ آنگاه براى اینکه این علم درست از آب در آید و خلافش واقع نشود لازم است وقایع جهان کنترل شود و تحت مراقبت قرار گیرد تا با تصور و نقشه قبلى مطابقت کند.
به عبارت دیگر چنین فرض شده که علم الهى مستقل از نظام سببى و مسببى جهان به وقوع یا عدم وقوع حوادث تعلق گرفته است و لازم است کارى صورت گیرد که این علم با معلوم خود مطابقت کند از این رو بایدنظام سببى و مسببى جهان کنترل گردد در مواردى جلوى طبع آنچه به حکم طبع اثر می کند و جلوى ارده و اختیار آن که با اراده و اختیار کار می کند گرفته شود تا آنچه در علم ازلى الهى گذشته است با آنچه واقع می شود مطابقت کند و با هم مغایرت نداشته باشند از این رو از انسان نیز باید اختیار و آزادى و قدرت و ارده سلب گردد تا اعمالش کاملا تحت کنترل در آید و علم خدا جهل نشود.
این چنین تصور درباره علم الهى منتهاى جهل و بی خبرى است مگر ممکن است که علم حق به طور تصادف و گزاف به وقوع یا عدم وقوع حادثه اى تعلق بگیرد و آنگاه براى اینکه این علم با واقع مطابقت کند لازم شود دستى در نظام متقن و قطعى على و معلولى برده شود تغییراتى در این نظام داده شود از طبیعتى خاصیتى سلب گردد یا از فاعل مختارى اختیار و آزادى گرفته شود؟!
لهذا بعید به نظر می رسد که رباعى بالا از خیام که لااقل نیمه فیلسوفى است، بوده باشد شاید این رباعى جزء اشعارى است که بعد به خیام نسبت داده اند یا از خیام است ولى خیام نخواسته در این رباعى به زبان جد و فلسفه سخن بگوید؛ خواسته فقط خیالى را به صورتى زیبا در لباس نظم ادا کند بسیارى از اهل تحقیق آنجا که شعر می سروده اند افکار علمى و فلسفى خود را کنار گذاشته، تخیلات لطیف را جامه اى زیبا از شعر پوشانیده اند به عبارت دیگر به زبان اهل ادب سخن گفته اند نه به زبان اهل فلسفه همچنانکه بسیارى از اشعار منسوب به خیام از این قبیل است. خیام شهرت جهانى خود را مدیون این گونه تخیلات و این طرز بیان است.
علم ازلى الهى از نظام سببى و مسببى جهان جدا نیست علم الهى علم به نظام است آنچه علم الهى ایجاب و اقتضا کرده و می کند این جهان است با همین نظاماتى که هست علم الهى به طور مستقیم و بلا واسطه نه به وقوع حادثه اى تعلق می گیرد ونه به عدم وقوع آن علم الهى که به وقوع حادثه اى تعلق گرفته است به طور مطلق و غیر مربوط به اسباب و علل آن حادثه نیست بلکه تعلق گرفته است به صدور آن حادثه از علت و فاعل خاص خودش علل و فاعلها متفاوت می باشند یکى علیت و فاعلیتش طبیعى است و یکى شعورى یکى مجبور است و یکى مختار آنچه علم ازلى از فاعل شعورى اثر فاعل مجبور از فاعل مجبور و اثر فاعل مختار از فاعل مختار صادر شود علم الهى ایجاب نمی کند که اثر فاعل مختار از آن فاعل بالاجبار صادر شود علم الهى ایجاب نمی کند که اثر فاعل مختار از آن فاعل بالاجبار صادر شود.
به عبارت دیگر علم ازلى الهى علم به نظام است؛ یعنى علم به صدور معلولات است از علل خاص آنها در نظام عینى خارجى علتها و فاعلها متفاوت اند: یکى طبیعى است و یکى شعورى؛ یکى مختار است و یکى محبور در نظام علمى نیز امر از این قرار است یعنى هر فاعلى همان طور که عالم عینى هست در عالم علمى هست بلکه باید گفت آن طور که در عالم علمى هست در عالم عینى هست علم الهى که به صدور اثرى از فاعلى تعلق گرفته است به معنى این است که تعلق گرفته به صدور اثر فاعل مختار از فاعل مختار و به صدور اثر فاعل مجبور از فاعل مجبور. آنچه علم الهى اقتضا دارد و ایجاب می کند این است که فعل فاعل مختار از فاعل مختار و فعل فاعل مجبور از فاعل مجبور صادر شود نه اینکه علم الهى ایجاب می کند که فاعل مختارى مجبور بشود یا فاعل مجبورى مختار گردد.
انسان در نظام هستى چنانکه در گذشته گفته شد داراى نوعى اختیار و آزادى است و امکاناتى در فعالیتهاى خود دارد که آن امکانات براى موجودات دیگر حتى براى حیوانها نیست و چون نظام عینى از نظام علمى ریشه می گیرد و سرچشمه عالم کیانى عالم ربانى است، پس علم ازلى که به افعال و اعمال انسان تعلق گرفته است به معنى این است که او از ازل می داند که چه کسى به موجب اختیار و آزادى خود طاعت می کند و چه کسى معصیت می کند به اراده واختیار خود معصیت کند. این است معنى سخن کسانى که گفته اند:«انسان مختار و بالاجبار است »؛ یعنى نمی تواند مختار نباشد پس علم ازلى دخالتى ندارد در سلب آزادى و اختیار آنکه در نظام علمى و نظام عینى مقرر است که مختار و آزاد باشد دخالتى ندارد در سلب اختیار و آزادى انسان به اینکه او را به معصیت یا اطاعت وادار و مجبور کند.
علیهذا دو مقدمه اى که در اشکال به کار برده شده هر دو صحیح و غیر قابل تردید است و هم آنچه در ضمن نکته اضافه شد که علم الهى علم فعلى و ایجابى است نه علم انفعالى و تبعى نیز صحیح و غیر انکار است اما لازمه اینها همه این نیست که انسان مجبور و مسلوب الاختیار باشد آنگاه که معصیت می کند از طرف قوه و نیرویى مجبور بوده باشد بلکه آن موجودى که در نظام تکوینى آزاد آفریده شده و در نظام علمى نیز آزاد و مختار قرار گرفته اگر کارى را به جبر بکند «علم خدا جهل بود». لذا اشکال کننده که می گوید:«مى خوردن من حق ز ازل می دانست »، باید توضیح خواست که آیا آنچه حق ز ازل می دانست، مى خوردن اختیارى و از روى میل و اراده و انتخاب شخصى بدون اکراه و اجبار بود یا مى خوردن جبرى و تحمیلى به وسیله یک قوه اى که خارج از وجود انسان و یا مى خوردن اجبارى بود و نه مى خوردن مطلق؛ مى خوردن اختیارى بود و چون علم ازلى چنین است پس اگر مى به اختیار نخورد و به جبر بخورد «علم خدا جهل بود». علیهذا نتیجه علم ازلى به افعال و اعمال موجودات صاحب اراده و اختیار، جبر نیست؛ نقطه مقابل جبر است. لازمه علم ازلى این است که آن مختار است حتما باید مختار باشد پس راست گفته آن که گفته است:
علم ازلى علت عصیان کردن نزد عقلا ز غایت جهل بود
اینها همه در صورتى است که محل بحث را علم سابق ازلى الهى قرار دهیم که در قرآن کریم به نام کتاب و لوح محفوظ و قلم و امثال اینها یاد شده است و در اشکال هم همین علم ذکر شده است اما باید دانست گذشته از اینکه موجودات جهان و نظام سببى و مسببى معلوم حق می باشند به علم سابق ازلى خود همین نظام که معلوم حق است علم حق نیز می باشد این جهان با همه نظامات خود هم علم بارى تعالى است و هر چیزى نزد او حاضر است امکان ندارد در تمام سراسر هستى موجودى از او پنهان بماند او همه جاست و با همه چیز است:
فاینما تولوا فثم وجه الله (۱)
و نحن اقرب الیه من حبل الورید. (۲)
هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شى علیم. (۳)
علیهذا خود جهان با همه خصوصیات و نظامات از مراتب علم خداوند است. در این مرتبه از علم، علم و معلوم یکى است نه دو تا، تا در آن انطباق و عدم انطباق علم با معلوم فرض شود و آنگاه گفته شود اگر چنین شود علم خداوند علم و اگر چنان شود جهل خواهد بود.
پاورقى  ها
۱- بقره / ۱۱۵
۲- ق /۱۶
۳- حدید / ۳
منبع:مجموعه آثار جلد ۱، مطهرى مرتضى.