علت پراکندگى سادات در ممالک اسلامى

مقدمه

وضعیت آل علی(علیه السلام) در دوران خلفاى بنى امیه و بنى عباس و علت مهاجرتشان به کشور ایران

با مطالعه کتب تاریخى معتبر بخوبى مى توان از مفاسد و فجایع و مظالم خلفاى بنى امیه و بنى عباس نسبت به اولاد علی(علیه السلام) و سادات عظام امامزادگان پى برد، و ما در سطور آینده از شدت و عصر و فشاریکه بر این شجره طیبه و سادات بزرگوارمتحمل شده، و علت مهاجرت این مشعلهاى فروزان و انوار پراکنده را به کشور اسلامى ایران که محل امن این اختران هدایت بوده را با وقایع تاریخى تطبیق داده و براى خوانندگان عزیز روشن مى نمائیم تا عمیقا به رذالت و خباثت خاندان منحوس بنى امیه و بنى عباس این شجره ملعونه تحقیق و تعمق گردد و ذره اى از هزاران مشکلات و فشارهاى وارده بر آل علی(علیه السلام) را در دوران خلافت خلفاى غاصب دو دولت مذکور ترسیم و تقدیم به محبین خاندان عصمت و طهارت(علیهم السلام) شود.

هنگامیکه نور اسلام از افق جزیره العرب توسط آخرین پیامبر حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) درخشید، اثری از تعدد مذهب و فرقه بچشم نمى خورد؛ زیرا ریشه پیدایش اسلام شخص رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) بود و رسول خدا یکتا مرجع شناسائى مسائل دین و قرآن کریم بود.

هنگامیکه رسول گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله) دعوت آفریدگار خود را لبیک گفت، مسئله خلافت پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) از حال طبیعى و مجراى اصلى خود منحرف گشت و این نخستین وحله بود که حقوق آل محمد (صلی الله علیه و آله) را دستخوش محو و اضمحلال قرار دادند، و باید گفت خوشبختانه دوره خلفاء چندان طولى نکشید که مقام مقدس خلافت به سلطنت منفور و ظالمانه اموى و حکومت منحوسه و غاصبانه دودمان بنى امیه مبدل و موقعیکه این ریاست و سلطنت پاى گرفت اوضاع بیشتر رو به وخامت گذاشت و اشخاصیکه فاقد قوه دیانت و بصیره اسلامى بودند، برگرد معاویه علیه الحاویه ظالم و غاصب و مکارم جمع شده و با حیله و تهدید و ظلم و شکنجه و حبس و تعبید حقایق را مستور مى نمودند و بازار تلبیس و تدلیس روز به روز رواج بیشترى پیدا کرده و حقیقت همچنان در پس پرده استتار باقیمانده بود، تا جائیکه معاویه به تمام بلاد اسلامى دستورى صادر مى نماید تا حضرت علی(علیه السلام) را بر منابر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) لعن کنند.

ابن عباس در این باره با معاویه سخنى دارد که مى گوید:

ای معاویه چرا علی (علیه السلام) پسر عمو و داماد رسول الله (صلی الله علیه و آله) را مورد لعن قرار مى دهی؟

معاویه: این یک وظیفه دینى مى باشد، مگر على نبود که به پیغمبر خیانت کرد و ابوبکر و عمرو را ناسزا گفت و عثمان را تنها گذاشت تا بقتل رسیده، بله! هرگز از این کار دست برنمیدارم.

ابن عباس: تو دستور میدهى على را لعن کنند در صورتیکه همین منبرها با شمشیر على برپا شد!

معاویه من از این کار دست برندارم تا پیران بر این سنت بمیرند و کودکان پیر شوند.

روزی ابن عباس در اواخر عمر که نابنیا هم شده بود از کنار یکى از مجالس قریش که به علی(علیه السلام) ناسزا میگفتند مى گذشت عصاکش خود را گفت: اینها چه مى گویند:

گفت: على را سب و دشنام مى دهند.

ابن عباس: مرا بنزدیک آنها ببر، چون بنزدیک آنان رسید بایستاد و گفت: کدامیک شما بود که خدا را سب مى نمود؟ گفتند: سبحان الله، هرکه خدا را سب کند مشرک است.

ابن عباس: کدامیکتان بود که پیغمبر را سب می کرد؟.

گفتند: چنین چیزى نبوده، هرکه پیغمبر را سب کند کافر است.

ابن عباس: کدامیک از شما على را سب کرد؟

 گفتند: آرى چنین است ما در حال سب على بودیم.

ابن عباس: خدا را گواه میگیرم و در حضور خدا شهادت مى دهم که از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) شنیدم فرمود: هرکه علی (علیه السلام) را سب کند مرا سب کرده و هر که مرا سب کند خدا را سب نموده است، این را بگفت و براه خود ادامه داد.

با ملاحظه این داستان به خوبى مى توان به سست ایمان بودن مسلمانان و مکر و خدعه و نیرنگ معاویه پى برد تا جائیکه اغلب اصحاب پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و کسانیکه شخصا شاهد و ناظر این چنین مظالم و حقایق بودند عقیده داشتند که الصلاه خلف على اتم وبساط معاویه ادسم یعنى نماز در پشت سر امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) کاملتر است ولى چون سفره معاویه رنگین تر بوده، و لذائذ شام معاویه آنها را فریب داده از اکمال صلوه و یارى علی(علیه السلام) صرف نظر کرده و روى پستى و رذالت و لئامت ذاتى و شکم پرستى با قبول ذلت بترویج ظلم و جور پرداختند، چنانکه سفیان بن عوف غامدی از طرف معاویه با لشکر مجهز بطرف فرات هجوم برد و با این حمله وحشیانه چنان به پیروان علی(علیه السلام) حمله ور شد که خانه ها و کوچه ها را از کشتگان مملو ساخت و آنچه از اموال بدست آورد را با خود برداشته و ازهیت، انبار، مدائن، بسوى شام بازگشت.

و همچنین بسر بن ارطات از طرف معاویه براى قتل و غارت و تجاوز مدینه به آن شهر طیبه اعزام گردید و این مرد شقاوت پیشه که در سنگدلى و خونریزى عجیب بود فاجعه منحوسى بنام لیله الحریر در صفحات تاریخ اسلام از خود بیادگار گذاشت و از جمله ۷۰۰ نفر از صحابه پیغمبر (صلی الله علیه و آله) را مقتول و قرب ۳۰۰ نفر از نسوان مسلمین را بی سیرت و هتک احترام نمود.

ابن ابى الحدید در جلد ۱ صفحه ۱۲۱ در کتاب خود مى گوید بسر بن ارطات در هجوم وحشیانه خود، حدود سى هزار نفر را کشته، وعده اى را با آتش سوزاند و خانه های زیادى را ویران نمود و دختران بسیارى از ناحیه سپاه بسر مورد تجاوز قرار گرفته اند .

از این وقایع دلخراش بخوبى روشن مى شود که در دوره معاویه ذکر فضائل آل محمد (صلی الله علیه و آله) و بحث در احوالشان تا چه حد مشکل بوده است و بدین جهت در سلطه و اقتدار بنى امیه از حق و حقیقت اثرى بجاى نماند و احوال آل محمد (صلی الله علیه و آله) در پس پرده دسایس مستور ماند.

همه این جنایات براى آن بود که معاویه چند روزى بیشتر حکومت کند و امپراطورى اسلامى را به پسر خبیثش یزید تقدیم نماید مخصوصا بعد از آن که حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) دیده از جهان فروبست و به برادر خود محمد (صلی الله علیه و آله) ملحق گردید و امام حسن مجتبی(علیه السلام) خانه نشین شد.

بنابراین بعد از شهادت علی(علیه السلام) حکومت اسلامى آنروز تحت نظر معاویه علیه الحاویه، بدون رضایت خدا و ملت قرار گرفت و امر خلافت براى معاویه استوار گردید، وى پس ازتسلط به سلطنت و گماشتن و مأمور نمودن حیوانات درنده اى امثال بسر بن ارطات و مسلم بن عقبه و ضحاک بن قیس و امثال آنان براى هجوم و غارت و قتل مخالفان تنها براى مسجل نمودن خلافت خود هزاران آدم بى گناه را از دم تیغ گذارند و باید گفت که در پیشگاه خدا چه عذرى براى این همه کشتار و غارت و نابود کردن صلحاء و نجباء مى تواند داشته باشد؟

و همانطور که بیان شده است: ابوهریره که یکى از صحابه رسول الله (صلی الله علیه و آله) و از راویان حدیث شمرده مى شده است در اثر نداشتن مسلک و شرافت بمعاونت معاویه قیام نموده و مغیره بن شعبه که از معاریف اصحاب رسول (صلی الله علیه و آله) بود بپاره اى از حرکات ننگین و زشت اقدام نموده و براى خدمت نمودن بهوا و هوس معاویه به آل رسول (صلی الله علیه و آله) زبان سب و شتم گشاده و روى منبر حضرت علی(علیه السلام) و فرزندان او را نعوذ بالله لعن میگفت.

معاویه بن ابوسفیان ملعون ، زیاد بن سمیه را فرماندار عراق نمود، زیاد چون قبلا شیعه بود، همه شیعیان عراق را هم بخوبى میشناخت لذا تفحص مى کرد و از مخفیگاه ها آنانرا به چنگ آورده مى ترساند، دست و پا قطع میکرد، چشمها را کور مینمود، به شاخه خرما آویزان میساخت، تبعید مى کرد،به قتل مى رساند، تا به تدریج شیعیان معروف و سادت عظام عراق از میان رفتند.

معاویه بفرمانداران خود نوشت، تا گواهى شیعیان خصوصا اولاد علی(علیه السلام) را قبول نکنند، و نمایندگان خود را از دوستان عثمان قرار بدهند، کسانیکه فضائلش را بگویند بمجالسشان رفته و بآنها احترام بگذارند و روایات آنانرا با نام خود و پدرانشان براى وی بفرستند، در اثر این درآمد خوب، فضائل جعلى عثمان فراوان شد و براى جعل فضائل دروغى با یکدیگر مسابقه گذاشته بودند.

 با تمام این جنایتهائى که گفته شد آخر الامر معاویه همچو حیوانى نجس از دنیا رفت و پسر خبیث تر از پدرش به حکومت رسید ، و اگر معاویه در سه سال حکومت یزید زنده بود و میدید که یزید چه می کند خوشحال می شد چون الولد سر ابیه لذا مى بینیم پسر ناخلفش در سال اول، امام حسین (علیه السلام) را شهید نمود، اطفال و یاورانش را سر بریده و زنانش را اسیر کرد و در سال دوم از حکومتش، مدینه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را براى لشکریانش مباح گردانید و هزار دختر یا بیشتر بى عصمت گردید و هزار نفر کشته شدند که در میان آنان مهاجر و انصار وجود داشتند و برخى هم از یاوران نزدیک پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بودند، در سال سوم، منجنیق به کعبه بست! و اگر معاویه زنده بود، و این جنایات را از فرزند بى خردش میدید پیشانى او را میبوسید، و میگفت: انت منى و انا منک وکلنا من هند آکله الاکباد یعنی: تو فرزند من و من پدر تو هستم، و هردو چکیده هند جگر خوار هستیم .

یزید به جنایات کربلا و مدینه و مکه قناعت نکرده عبیدالله بن زیاد را فرماندار کوفه نمود که عملیات پدرش زیاد را نسبت بشیعیان کوفه تکرار کند. عبیدالله هم با حمایت یزید، شیعیان و سادات را زندانى میکرد تبعید مى نمود، میکشت، بدار میآویخت، و دست و پا قطع مى نمود.

قبل از آنکه یزید علیه اللعنه المزید خواست از دنیا برود براى پسرش معاویه ثانی بیعت گرفته و او را ولیعهد خود قرار داد، ولى معاویه بعد از مرگ پدر از خلافت استعفا داد.

در کتاب النجوم الزاهره منقول است که معاویه بن یزید بالاى منبر رفت و گفت: ای مردم جد من معاویه با کسانیکه در اثر بستگى با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شایسته مقام خلافت بودند مبارزه کرد و حق علی(علیه السلام) را غصب نمود تا زنده بود کارهائى که میدانید انجام داد، تا از دنیا رفت و در قبر خود از نتیجه گناهان اندوخته خود بهره میبرد، و اسیر کردار ناشایسته خود میباشد.

پس از جد من پدرم خلافت را غصب کرد، ولى لایق آن نبود و مشغول هواى نفس خود شد تا مرگ گریبان او را گرفته و نتیجه گناه و جرمهاى خود را میبرد، پس از گفتن این جملات مقدارى گریست تا اشک از چشمش جارى شد سپس گفت: از بزرگترین مشکلات من این است که میدانم عواقب پدرم وخیم، و جایگاه او دردناک است، عترت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را کشت و مدینه طیبه را براى لشکریانش حلال نمود، کعبه را خراب کرده، لذا من دیگر طاقت کارهای ناشایسته آنها را ندارم اختیار کارها را بدست شما گذاشتم هر که را مى خواهید انتخاب کنید .

حکومت اسلامى از فرزندان سفیان پس از هلاکت یزید منتقل به مروان گردید و مروان ریاست و خلافت را بعهده گرفت، و ۹ ماه حکومت کرد، که دراین مدت کوتاه روش معاویه و یزید را تعقیب میکرد، سب علی(علیه السلام) بر روى منبرها ادامه داشت ، و خونخوارانى امثال عبیدالله بن زیاد و حصین بن نمیر و شر حبیل بن ذى الکلاع را بخود پناه داده و براى مبارزه با توابین که در رأس آنان سلیمان بن صرد خزاعى و مسیب بن نجبه فزارى و عبدالله بن سعد بن نفیل ازدی و امثال آنان از روساى شیعه قرار داشتند را مجهز کرد و اینان اولین جماعتى بودند که براى مطالبه خون اباعبدالله الحسین(علیه السلام) قیام نمودند ولى اغلب آنان کشته شده و بانواع بلاها و شکنجه ها گرفتار گردیدند .

پس از مروان حکومت بدست فرزند او عبدالملک رسید عبدالملک حاکم شام شد و عبدالله بن زبیر سلطنت حجاز را اشغال نمود و درباره عراق یا یکدیگر نبرد مینمودند و جنگهای خونینى بین طرفین واقع شد، ولى هر دو در کشتار و شکنجه و اذیت پیروان علی(علیه السلام) و سادات عظام متحد بودند که عبدالملک پدرش مروان براى کشتن توابین به عبیدالله بن زیاد کمک کرد و ابن زبیر مختار ابى عبیده ثقفى و پیروان آن که بجهت خونخواهى امام حسین(علیه السلام) قیام کرده بودند را با بدترین وضعى به شهادت رسانید .

عبدالله بن زبیر چهل روز هنگام خطبه درود برسول خدا (صلی الله علیه و آله) نمی فرستاد: موقعیکه از او بازخواست کردند گفت: چون اهلبیت ناشایسته اى دارد اگر من نام او را بر زبان جارى کنم، روح آنان تقویت شده و خوشحال میگردند و من نمیخواهم آنان خوشحال شوند.

آخرالامر بر اثر مبارزه بین عبدالملک بن مروان و عبدالله بن زبیر به نفع عبدالملک تمام شد و ابن زبیر کشته گردید لذا مى بینیم، عبدالملک جهت نگه داشتن تاج تخت خود، به حجاج فرمان داد تا نسبت به خون فرزندان عبدالمطلب و آل علی(علیه السلام) صرفنظر کند، زیرا دیده بود هنگامیکه آل سفیان دست بخون آنان رنگین کردند چند صباحى نگذاشت که حکومت آنان واژگون شد.

ولی عبدالملک نتوانست از رذالت و خباثت خود دست بردارد و در همانوقت به حجاج دستور محاصره مکه و خراب نمودن کعبه را داد و او را مسلط برحجاز و عراق نمود و دستش را براى کشتن و شکنجه دادن با بدترین وضعى بازگذاشت.

درهمین رابطه ابن ابى الحدید مى گوید:

امام محمدباقر (علیه السلام) فرمود: شیعیان ما را در هر شهرى بدست مى آورند میکشتند و دست و پاها را بگمان شیعه بودن قطع میکردند، و کسى که نامش بدوستى ما آشکار میشد، زندانى میشد و یا اینکه مالش غارت شده و یا اینکه خانه او خراب میگردید، این بلاها روز بروز شدت پیدا میکرد و تا زمان عبیدالله بن زیاد که امام حسین(علیه السلام) را کشت ادامه داشت، پس از آن حجاج آمد و شیعیان را میکشت و بگمان و تهمت شیعه بودن زندانى و شکنجه میکرد آنقدر وضع شیعه و دوستداران اهلبیت(علیهم السلام) خطرناک بود که اگر کسى میگفتند: تو کافر هستى بهتر دوست میداشت تا بگوید شیعه علی(علیه السلام) هستی .

اما حجاج به این همه جنایت خود اکتفاء نکرد بلکه قنبر غلام علی(علیه السلام) و کمیل بن زیاد را هم بشهادت رساند تا آخرالامر مسعودى مى نویسد که آنچه حجاج بدون جنگ کشت طبق حساب معین ۱۲۰ هزار نفر بوده و هنگامیکه از دنیا رفت در حبسش ۵۰ هزار مرد و ۳۰ هزار زن موجود بود که ۱۶ هزار آنان برهنه بودند، زن و مرد را در یک زندان حبس مى نمود و در حبس حجاج زنان برهنه بودند و سرپناهى براى جلوگیرى از آفتاب تابستان و سرما و باران زمستان نداشتند.

با تمام این فشارها که از طرف عبدالملک بر شیعیان وارد شد، عاقبت در سال ۸۶ هـ . ق پس از بیست و یکسال و ۴۵ روز حکومت از دنیا رفت، پسر او ولید بر کرسى سلطنت تکیه زد جالب اینجاست که مسعودى مى گوید: عبدالملک به پسرش ولید وصیت مى کند که نسبت به حجاج این گرگ درنده اکرام کند، و جلد پلنگ بپوشد و شمشیر را مهیا سازد و کسى مخالفت کرد او را هم به درک واصل نماید .

ولید بن عبدالملک وصیت پدرش را انجام داد، دست حجاج را مانند پدرش در شکنجه و کشتار آزاد گذاشت و در ایام ولید، حجاج سعید بن جبیر را بشهادت رسانید.

حجاج به سن ۵۴ سالگى رسیده بود که مبتلا بمرض معده شد و ۱۵ روز طول کشید و در میان این مدت یقین کرد که از دنیا میرود، موقعیکه طبیب او را معاینه کرد گوشتى بر سرنخى بسته و آنرا بحلق حجاج فرو برد و پس از آن بیرون آورد دید کرمهاى فراوانى بآن چسبیده بود و آخرالامر به مرض معده و لرزه و سردى به درک واصل گردید که عمر بن عبدالعزیز می گوید: لوجائت کل امه بخبیثها و جئنا بالحجاج لغلبناهم یعنی: اگر تمام ملتها خبیث خود را براى مسابقه در تعیین قهرمان خباثت بیرون آورند، ما حجاج را تنهائى بیاوریم، در این مسابقه پست فطرتى پیروز خواهیم شد .

عاقبت کار ولید هم مثل دیگر خلفاء جؤر در سال ۹۶ هـ . ق بدرک واصل گردید و مدت حکومت ظالمانه اش ۹ سال و یکماه بود و بجاى او برادرش سلیمان بتخت نشست، وى مردى پرخور و علاقه مند بزن بود که در زمان او خالد بن عبدالله قسرى که نمونه دوم حجاج در ظلم و جنایت بود را حاکم و فرماندار مکه باقى گذاشت و این شخص جسارتهاى زیادى به ابراهیم خلیل(ع) و سادات عظام مى نمود.

سلیمان بن عبدالملک موسى بن نصر فاتح بزرگ عرب را کشت، وى کسى بود که شهرهای مغرب اندلس، اسپانیا و پرتغال کنون را فتح نمود، ولى سلیمان او را بجهت اینکه درآمد جنگى را نگهدارى نکرده تا سلیمان شاه گردد و زودتر بدست ولید داده است، کشت و همچنین قتیبه بن مسلم را که فتحهاى او از شهرهاى فارس تا چین امتداد داشت،‌گردن زد و سبب قتل او این بود، که با ولید در عزل نمودن سلیمان از ولایت عهدى موافقت کرده بود .

مسعودی نوشته است که: سلیمان بن عبدالملک در روز جمعه ۲۰ صفر ۹۹ از دنیا رفت و در همانروز عمر بن عبدالعزیز بجاى او برمسند حکومت تکیه زد.

عمر بن عبدالعزیز ۳۹ سال عمر کرد، و قبر او در دیر سمعان مشهور است، و مورد توجه مردم قرار گرفته و بلاى نبش قبور بنى امیه در زمان روى کار آمدن بنى عباس، متوجه او نشد.

بله، جاى تعجب نیست که مردم بنى امیه را لعنت کنند و قبرشان را نبش و بدنشان را بسوزانند ولى براى عمر بن عبدالعزیز درود بفرستند، و باو تعظیم نموده و بزیارت قبرش بروند، زیرا اینها همه نتیجه اعمال است.

قبلا یادآور شدیم که معاویه لعن بعلی(علیه السلام) را بنا گذاشت و دستور داد، که مردم آنحضرت را لعن نمایند، و از او بیزارى بجویند و این عمل بدست یزید و مروان و عبدالملک و ولید رواج یافت! ولى عمر بن عبدالعزیز بود که لعن بر علی(علیه السلام) را برداشت، و گفت بجاى لعن این آیه را بخوانید:(ان الله تأمر بالعدل و الاحسان وایتاء ذى القربى وینهى عن الفحشاء والمنکر والبغى یعظکم لعلکم تذکرون) و این دستور را براى همه شهرهای اسلامى نوشته و این عمل یکى از وظائف گردید و در میان اجتماع رسوخ پیدا کرد، و بسبب این عمل عمر بن عبدالعزیز را مدح فراوانى نمودند .

همچنین صدوق(ره) در کتاب الخصال نقل مى کند که عمر بن عبدالعزیز فدک را باولاد فاطمه(علیهم السلام) باز گرداند و تسلیم امام محمدباقر(علیه السلام) نمود که بعد از فوت عمر بن عبدالعزیز دوباره بدستور یزید بن عبدالملک باز پس گرفته شد و جنایت و خونریزى و حبس و شکنجه نسبت به اولاد علی(علیه السلام) شروع گردید .

کم کم زمینه انقلاب و انفجار آشکار مى شد، جنایت بنى امیه مردم را احاطه کرده و از هر سو لعن و سرزنش متوجه بنى امیه شده بود که بعد از به درک رفتن یزید بن عبدالملک، جنایات و فشار مضاعف توسط خلیفه بعدى یعنى هشام بن عبدالملک بر شیعیان و محبین اهلبیت افزون گردید زیرا هشام مردى بخیل، خشن، جسور، ستمگر، سخنور و بى رحم بود و قدمى براى اصلاح اوضاع و اصلاح مفاسد برنداشت، بفرمانداران خطاهاى بنى امیه را تقویت میکرد و جنایتى بجنایات آنان مى افزود، بفرمانداران خود نوشت، نسبت بشیعه سخت گیرى نموده و آنها را تحت فشار قرار دهند،‌دستور داد آثار آنانرا محو و خون آنانرا بریزند و از حقوق عمومى محرومشان کنند .

در همین زمان بود که زید بن علی(علیه السلام) بر علیه دستگاه خلیفه ظالم هشام بن عبدالملک قیام نمود و بارشادتهاى خود لرزه اى بر اندام اموى افکند، اما چون تعداد لشکر او ۳۰۰ نفر بیشتر نبود و از طرفى چون لشکر دشمن او فراوان بودند بر زید مستولى شدند و او را شهید نمودند که سرانجام بدستور هشام جثه مبارکه زید را که در وسط نهر آبى دفن کرده بودند بیرون آورده و برهنه و عریان بدار کشیدند و پس از آن بیوسف بن عمر ثقفی فرماندار آنروز بصره و کوفه نوشت تا جثه شریف او را بآتش بسوزانند و خاکسترش را برباد دهند و یوسف امر هشام را انجام داده تا اینکه یحیى پسر زید در خراسان بخونخواهى پدر خود در زمان خلافت ولید بن یزید بن عبدالملک قیام نمود، و سرانجام طى نبرد شدید شربت شهادت نوشید، و در قریه (ارغوی) بین مرو و بلخ بدین قساوت که سر او را هم از تن جدا کرده و تن شریفش را رد دروازه شهر جوزجان بدار آویختند، و پیوسته بدار آوریخته بود تا ارکان سلطنت اموى متزلزل گردید و ابومسلم خراسانى جسد او را بزیر آورده بخاک سپرده و قاتل او را هم بدرک رسانید که خروج زید و پسرش یحیی بیش از پیش کینه امویان را تحریک نمود و تا زمانیکه خلافت داشتند در پی آزار بنى هاشم بر آمده و درباره آنها از هیچ شکنجه، حبس و غارت امولشان فروگذار نمی کردند.

بر اثر این مظالم و فجایع بود که دودمان شریف نبوى و سادات عظام آنهائی که توانستند جان بسلامت بدربرند پنهانى و در تاریکى شبها خود را از مقر خلافت بنى امیه دور می کردند و بطور ناشناس به اطراف کشور اسلامى پراکنده مى گردیدند.

هنوز مفاسد، فجایع و مظالم دودمان منحوس بنى امیه تمام نشده بود که نوبت ریاست بنى عباس فرارسید، آنان بنام علویین و مبارزات از جان گذشته پیروانشان اوج گرفتند ولى پس از تثبیت مقام خود به آل علی(علیه السلام) بى اعتنائى نموده و قساوت قلب و ظلم خود را آشکار ساختند و در این دوره بود که آل علی(علیه السلام) به حقوق مغصوبه خویش نرسید، و همواره در زجر و حبس بسر برده و با دسایس و حیل اولاد فاطمه زهرا (سلام الله علیها) از اوطان خود مهجور و تبعید گردیده، و مسموم و یا مقتول مى گشتند،‌ در این دوره بطوری بر آل محمد (صلی الله علیه و آله) تنگ شد که احدى جرأت نداشت نام آنها را هم بر زبان بیارد چه رسد به آنکه از آنها تفقد یا دلجوئى نماید.

با این حال: اولین خلیفه عباسى ابوالعباس سفاح بر اریکه خلافت جلوس نمود و تا موقعیکه میدانست درکالبد بنى امیه رمقى هست، ساکت ننشست و همه را از دم تیغ گذارند، و در این دوره کوتاه کسى متعرض آل علی(علیه السلام) نشده بود، اما همینکه خلافت به منصور دوانیقی رسید، وضعیت اولاد علی(علیه السلام) دگرگون شد و انواع شکنجه ها از طرف منصور براى تثبیت خلافت خود نسبت به بنى هاشم روا داشت تا جائى که مسعودى مى نویسد: منصور فرزندان امام حسن مجتبی(علیه السلام) را جمع آورى نمود و دستور داد زنجیر بر گردن آنان بزنند، و همانند یزید که نسبت به اولاد امام حسین(علیه السلام) انجام داد، داخل کجاوه بى سرپوش و بی فراش سوارشان کنند، سپس آنانرا در زیرزمینى زندان نمود که شب و روز را تشخیص نمی دادند، لذا قرآن را پنج قسمت مى کردند و هر نماز پنجگانه ایرا پس از خواندن یک قسمت قرآن انجام میدادند، بر اثر نداشتن بیت الخلاء ناچار بودند براى قضاء حاجت از محل سکونت خود استفاده کنندکه بوى کثافت بر ایشان مشقت آور بود و بدن آنان ورم میکرد و این ورم از پا شروع میشد آنگاه که بقلب میرسید از شدت مرض و گرسنگى و تشنگى از دنیا می رفتند.

ابن اثیر مى نویسد: منصور محمد بن عبدالله عثمان برادر مادرى اولاد  امام حسن(علیه السلام) را حضار کرد و دستور داد لباسهاى او را پاره کردند و عورتش نمایان شد سپس ۱۵۰ تازیانه باو زد، یکى از آن تازیانه ها بصورتش رسید محمد گفت: واى بر حال تو از صورت من صرف نظر کن، منصور به جلاد گفت: تازیانه بر سرش بزن، لذا ۳۰ تازیانه بسرش زد و یکى از آن تازیانه ها بچشمش خورد و چشم او بر صورتش جارى گردید و پس از آن او را کشت.

با اینکه منصور محمد بن ابراهیم بن حسن را احضار کرد، چون محمد از نظر وجاهت سرآمد عصر خود بود منصور باو گفت: توئى دیباج زرد، بخدا سوگند طورى نابودت میکنم که دیگرى را نابود نکرده ام.

سپس دستور داد او را روى زمین گذاشته و زنده زنده ستونى روى او بنا کردند و در زیر آن ستون از دنیا رفت… .

لذا شاعر در مورد شکنجه هاى بنى عباس مى گوید: بخدا سوگند جنایات بنى امیه یک دهم جنایات بنى عباس نبوده و در کتاب النزاع و التخاصم مسطور است که: منصور تولیت اطاقى را به زن فرزند خود مهدی داد و او را قسم داد که تا منصور زنده است آن را باز نکند، آنگاه که منصور از دنیا رفت، مهدى درب اطاق را باز نمود، دید کشتگانى از آل ابیطالب در آن موجود است که سلسله نسب آنان روى کاغذى نوشته شده و بگوششان آویزان است و در بین آنان بچه نیز دیده مى شود. دیگر جنایات منصور این بوده که براى فرماندارش نوشت، که خانه حضرت امام صادق(علیه السلام) را آتش بزند و آنحضرت را مسموم نماید، لذا حضرت مسموم گردید و به شهادت رسید .

منصور به اعتراف خودش بیش از هزار نفر از اولاد علی(علیه السلام) را کشت، و تعداد کشتگان شیعیان بدست او بحساب درنیامده است.

منصور از دنیا رفت و فرزند او مهدى حکومت را بدست گرفت و مهدى مثل پدر سفاکش عادت به خونریزى و تعقیب و شکنجه آل علی(علیه السلام) نموده بود که مسعودى مى گوید: مهدى ۱۵ ماه سلطنت کرد و قسى القلب و بداخلاق بود، پس از آن فرزند او موسى ملقب به هادى برتخت سلطنت تکیه داد که در تاریخ اسلام یک مدت بحرانى و تاریک و پرتشنج و غم انگیز بود، زیرا وى جوانى خوشگذران و مغرور و ناپخته بود، و سرنوشت مسلمانان به دست چنین شخصی که فاقد صلاحیت، بوالهوس و جوانى میگسار و سبکسر و بى بند و بار بود، رسید. وی بحدى هتاک بود،‌ که شئون ظاهرى خلافت را حفظ نمى کرد.علاوه بر این، او فردى سنگدل، بدخوی، سختگیر و کج رفتار بود.

د رعصر هادى و بر اثر رفتار زننده و اعمال زشت وی، کشور اسلامى دستخوش اضطراب و تشنج گردید و از هر سو موج نارضایى عمومى پدیدار گشت.

البته علل مختلفى موجب پیدایش این وضع شد ولى عاملى که بیش از هر چیز به نارضایى و خشم مردم دامن زد، سختگیرى هادى نسبت به سادات و بنى هاشم و فرزندان علی(علیه السلام) بود، او از آغاز خلافت، سادات و بنى هاشم را زیر فشار طاقت فرسا گذاشت و حق آنها را که از زمان خلافت مهدى از بیت المال پرداخت مى شد، قطع کرد و با تعقیب مداوم ذریه پاک رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، رعب و وحشت شدیدى در میان آنان به وجود آورد و دستور داد آنان را در مناطق مختلف بازداشت نموده روانه بغداد نمایند .

این فشارها، رجال آزاده و دلیر بنى هاشم را به ستوه آورده آنها را به مقاومت در برابر یورشهاى پى در پى و خشونت آمیز حکومت عباسى واداشت و در اثر همین بیدادگریها، کم کم، نطفه یک نهضت مقاومت در برابر حکومت عباسى به رهبرى یکى از نوادگان امام حسن مجتبی(علیه السلام) بنام حسین صاحب فخ منعقد گردید، ولى یکى از فرزندان عمر بنام عبدالعزیز فرماندار مدینه طیبه بود که این فرماندار براى خوش خدمتى به دستگاه خلافت شکنجه هائى را متوجه اولاد علی(علیه السلام) مى نمود و نمیگذاشت سادات و فرزندان علی(علیه السلام) از مدینه خارج شوند میگفت، باید همه روزه خودتان را به اطلاعات شهربانی معرفى نمائید واکثر این سادات عظام را متهم بشرب خمر مینمود و بر آنان تازیانه میزد و در میان بازار گردش میداد.

و بر اثر این فشارها و مظالم بود که حسین صاحب فخ بر علیه دستگاه عباسى قیام نمود که همین فرماندار حسین بن على بن حسین(علیه السلام) را با عده اى از اولاد علی(علیه السلام) که با او در سرزمین فخ(شش میلى مکه) به قیام علیه دولت ظالمانه بنى عباس برپا خواسته بودند با فجیع ترین نوع خود به قتل رسانید و سه روز بدن آنان روى خاک مانده بود و حیوانات درنده و پرندگان از بدنهاى آنان استفاده مینمودند و آنانیکه اسیر شده بودند مظلومانه و با بدترین شکنجه ها به شهادت رساندند.

پس از هادی، هارون الرشید ملعون بر مسند خلافت تکیه زد و سیاستش نسبت باولاد علی(علیه السلام) و پیروانش این بود که فرزندى از علی(علیه السلام) روى زمین نماند،(حمید بن قحطبه طائى طوسی) گفت: در یکى از شبها هارون مرا احضار کرد، و دستور داد هرچه را که خادمش گفته انجام دهم، تا اینکه من را داخل طاقى نموده و امر کرد ساداتى که در آن اطاق محبوس بودند را گردن بزنم، من چون دستور امیر هارون الرشید بود یکى پس از دیگرى را گردن زده و همه را کشتم وتنها یکنفر پیرمردى باقى مانده بود که متوجه من شد، و گفت: ای مرد: خدا نابودت کند، روز قیامت در پیش جد ما رسول خدا (صلی الله علیه و آله) چه عذرى داری؟ دستهاى من لرزید و گوشتهاى بدنم از هم جدا میشد، نوکر هارون بانگاه غضب آلودى بمن نگریست و مرا تهدید کرد، من پیرمرد را هم کشتم و نوکر بدنش را در چاه انداخت….

دیگر از جنایتهاى هارون بنا بنقل صاحب کتاب عیون اخبار الرضا(علیه السلام) این است که مینویسد: موقعیکه هارون بنائى میساخت اولاد علی(علیه السلام) را میگرفت و در میان دیوارهائى که از آجر و گچ بنا میشد میگذاشت.

هنگامی که مصائب اولاد علی(علیه السلام) بدست رشید زیاد گردید(یحیى بن عبدالله بن حسن(علیه السلام) در دیلم علیه دستگاه دیکتاتورى رشید قیام کرد، رشید فضل بن یحیى برمکى را با ۵۰ هزار مرد جنگی تا بدندان مسلح بطرف یحیى فرستاد، یحیى وقتى دید اطرافیانش فرار کردند و با او مخالفت مینمانید با صلحى که از جانب فضل مطرح شده بود موافقت نمود مشروط به اینکه امان نامه اى بخط خود هارون نوشته شود سرانجام مفاد صلح صورت گرفت و یحیى خدمت هارون رسید، و وى او را اکرام نمود ولى پس از محکوم نمودن یحیی، هارون در صدد برآمد تا یحیى را از میان ببرد، لذا با طرح نقشه اى یحیى را بشهادت رساند.

دیگر از جنایات این خلیفه ظالم اینست که عده اى زیادى از سادات بنى هاشم را در سیاهچالهاى زندان مخوف خود حبس نمود تا مرگشان فرا رسید که از جمله محبوسین امام هفتم شیعیان حضرت امام موسى کاظم(علیه السلام) بود که بدستور هارون در زندان سندى بن شاهک یهودى مسوم و بشهادت رسید.

علامه امینى در کتاب اعیان الشیعه مینوسید: بعد از درگذشت حضرت امام موسى کاظم(علیه السلام) هارون الرشید یکى از فرماندهان خود را بنام جلودی بمدینه فرستاد و دستور داد که خانه هاى آل ابیطالب را حمله کند، و لباس زنان را غارت نماید و برای هر زنى فقط یک لباس بگذارد، جلودى گفتار هارون را در مدینه اجراء کرد حتى نزدیک خانه حضرت رضا(علیه السلام) آمد حضرت همه زنها را در یک اطاق قرار داد و در درب آن اطاق ایستاد و نگذاشت جلودى وارد شود و حضرت خود وارد شد و طلا و لباسها و اثاثیه منزل را آورد تحویل جلودى داد .

گرچه تاریخ جنایات بیشترى از هارون الرشید ملعون نسبت باولاد علی(علیه السلام) و پیروان آنحضرت ثبت و ضبط کرد و موجود است ولى ما بجهت اختصار از آن صرفنظر مى کنیم و آنچه ذکر نمودیم براى نمونه کردار این خلیفه ظالم کافى است.

هارون الرشید در سال ۱۹۳ هـ .ق در طوس از دنیا رفت و امین بر کرسى سلطنت تکیه داد و بجهت خوشگذرانى و جنگ با برادر خود مأمون در دوران خلافت چهار ساله و چند ماههه اش اتفاقى براى آل ابیطالب روى نداد.

عاقبت بر اثر درگیرى و جنگ مأمون با برادر خود امین وى را کشت و بر اریکه سلطنت نشست، چون در زمان هارون و مأمون تشیع در اغلب شهرهاى اسلامى رسوخ پیدا کرده بود و اثر آن به دیار مأمون هم ظاهر گردید لذا ابتداءا (فضل بن سهل ذو الریاستین) که شیعه بود را کشت و فرماندارى هرات را به فاتح بغداد فرمانده لشکر(طاهر بن الحسین الخزاعی) واگذار نمود تا از دست او ایمن باشد.

مأمون حضرت رضا (علیه السلام) را براى جلب سادات و جلوگیرى از قیام بر علیه دستگاهش به مرو دعوت نمود و ولایتعهدى خویش را بدو تفویض کرد ولى حضرت رضا(علیه السلام) با شرط عدم تداخل در امور کشورى و لشکرى و بازور و تهدید بمرگ از طرف مأمون، مجبور به قبول این ولیعهدى شد، اما غرض مأمون این بود که ارزش و احترام حضرت رضا (علیه السلام) را در نزد شیعیان کم نماید و او را شخصى ریاست طلب در اذهان عمومى معرفى کند، ولى چون شیعیان مخلص رفتار و برنامه حضرت رضا (علیه السلام) را فهمیده بودند لذا احترام فوق العاده اى به آن ذریه پاک رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مبذول مى داشتند، کم کم مأمون از ترس آنکه خود امام موجب تقویت شیعیان شود حضرت را مسموم نموده و به شهادت رسانید و از طرفى چون حضرت رضا (علیه السلام) به ولایتعهدی رسیده بود نامه اى به سادات مدینه نوشت و آنانرا به ایران دعوت نمود که عده ای زیادى از سادات عظام به طرف ایران حرکت نمودند ولى با فهمیدن شهادت امام رضا (علیه السلام) و دستور دادن مأمون به فرمانداران شهرها اکثرا به شهادت رسیدند.

خلافت اسلامى پس از مأمون بدست معتصم رسید و سلطنت او ۵ سال و چند ماه ادامه داشت و روش او هم مثل اجداد خبیثش آزار و اذیت نسبت به سادات و اولاد علی(علیه السلام) بود تا اینکه واثق به تخت حکومت جلوس نمود و در حدود پنج سال ریاستش محمد بن قاسم بن على بن عمر بن على بن ابیطالب(ع) که بر علیه دستگاه خلیفه عباسى قیام نموده بود را با همراهانش زندانى و بشهادت رسانید معتصم این مرد شقاوت پیشه امام جواد(علیه السلام) را زندانى نمود و بدختر مأمون ام الفضل همسر امام جواد(علیه السلام) دستور داد تا آنحضرت را مسموم نماید که عاقبت حضرتش بشهادت رسید و این جنایت در صفحه تاریخ باسم این خلیفه ظالم ضبط گردید.

سید محسن امین در جلد اول کتاب اعیان الشیعه مى نویسید: واثق اولاد علی(علیه السلام) را اکرام مى نمود و نسبت بآنان نیکى مى کرد و اموال فراوانى به ایشان مبذول می داشت .

اما پس از مرگ واثق برادرش متوکل بر قدرت و خلافت مستولى شد و در دوران این خلیفه عباسی بود که اولاد علی(علیه السلام) نفس راحتى نتوانستند بکشند ولى در عوض، ترکها به دربار خلیفه مقرب گشته و شروع به چپاول و غارت اموال مسلمین نمودند و بر اثر این فساد در شئون دولت بود که امپراطورى اسلامى بضعف گرائید.

ابوالفرج اصفهانى در کتاب(مقاتل الطالبین) مى نویسید: متوکل حملات سختى بفرزندان ابیطالب نمود و بجمعیت آنان فشار مى آورد و کینه و غیظ فراوان و سوءظن شدیدى نسبت بآنان داشت و بآنان تهمت هاى ناروا مى زد.

متوکل(عمر بن فرج رخجی) را فرماندار مدینه و مکه نمود، این فرماندار ظالم و شقاوت پیشه از برخورد آل ابیطالب(ع) با مردم جلوگیرى مینمود و نمیگذاشت کسى بآنان کمک کند، هرکس کوچکترین ترحم با کمکى به آنان مینمود، ببدترین عقوبتها گرفتار میشد، آنقدر آل علی(علیه السلام) تحت فشار اقتصادى قرار گرفتند که یک پیراهن بین چندین زن سید گردش مى کرد،‌و یک بیک نماز خود را با آن میخواندند و پس از آنکه کهنه میشد آنرا وصله مى زدند و هنگامیکه در خانه براى کارهاى خویش مى پرداختند عریان بودند و نمیتوانستند از منزل خارج گردند .

اما عمده دلائلى که مى توان هجرت آل علی(علیه السلام) را به ایران برشمرد از قرار زیر می باشد:

۱ـ همانطوریکه بیان گشت هنگامیکه نور اسلام از افق جزیره العرب توسط آخرین پیامبر خدا حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) درخشید؛ نخستین کسى که از ایران با تحمل زحمات و مشقات طاقت فرسائى توانست به اسلام روى آورد، سلمان فارسی بود که از شیعیان و محبین خالص علی(علیه السلام) محسوب مى شد تا جائیکه این ایرانى بنا بفرمایش رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) سلمان منا اهل البیت مى شود، بعد از وى ایرانیان مقیم یمن هم ایمان آوردند و پس از فتح ایران بدست مسلمانان و شکست پادشاه ایران یزدگرد هنگامیکه خواستند دختران وى را در مدینه بمعرض فروش قرار دهند، حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) مانع گردید و فرمود: دختران ملوک فروخته نمى شوند، لذا یکى از آن زنان را بنام شهربانو به ازدواج پسرش امام حسین(علیه السلام) درآورد و از این بانو على بن الحسین امام سجاد(علیه السلام) تولد یافت و باعث گردید که ایرانیان علاقه شایانى در نسبت به خاندان اهلبیت(علیهم السلام) پیدا کنند.

این بود مختصرى از علاقه ایرانیان به خاندان عصمت و طهارت(علیهم السلام) لذا از اینروست که جاجای کشور اسلامى ایران از نور معنویت ابناء ائمه هدی(علیهم السلام) روشن گردید زیرا همانطوریکه بیان گشت استقبال ایرانیان از امامزادگان و فشار دو دولت بنى امیه و بنى عباس باعث گشت که به این منطقه هجرت نمایند.

عامل دیگرى که به آن اشاره شد بستوه آمدن ایرانیان از مظالم بنى امیه و بنى عباس بود که بعد از واقعه کربلا به اوج خود رسید تا جائیکه در قیام مختار اکثر ایرانیان در آن شرکت داشتند و بنا بنوشته(دینوری) در سپاه مختار که به فرماندهى سردار رشید(ابراهیم مالک اشتر) به جنگ ابن زیاد مى رفتند یک کلمه زبان عربى شنیده نمی شد.

لذا مى بینیم عمر بن الحباب به ابراهیم مالک اشتر مى گوید: لقد اشتد غمى منذ دخلت عسکرک و ذلک انى لم اسمع فیه کلاما عربیا حتى انتهیت الیک و انما معک هؤلاء الاعاجم یعنی: از وقتیکه وارد لشگرگاه تو شدم، سخت اندوهناک گردیدم، زیرا تا زمانیکه نزد تو بودم یک سخن عربى بگوشم نخورد زیرا همراهان تو این ایرانیان هستند.

پس معلوم گشت که دلیل اول هجرت سادات و اولاد علی(علیهم السلام)، نگهداشت و احترام ایرانیان نسبت به ذریه پاک رسول الله (صلی الله علیه و آله) بوده است.

۲ـ همانطوریکه اشاره شد، با ضعیف گشتن دولت عباسى در اطراف و اکناف ممالک اسلامی گروهائى بپا خواسته و تشکیل دولت مستقلى دادند از آنجمله در مازندران و گیلان دولت آل بویه وجود داشت، و چون علویان نیز با خلفاء عباسى در حال مبارزه بودند به این نواحى مهاجرت نموده و مقدمشان را اهالى این مناطق گرامى میداشتند.

البته علویان غیر از مازندران و دیلم بنواحى دیگر میرفتند از آن جمله مى توان به قم و نواحى آن ذکر نمود زیرا همانطوریکه روشن شد، قم براى آل علی(علیهم السلام) محل أمن و در زبان ائمه(علیهم السلام) آشیانه آل محمد (صلی الله علیه و آله) و پناهگاه ایشان معرفى شده بود و از طرفى قم از لحاظ موقعیت جغرافیائى آن زمان در محل دور دستى واقع بود که دست کمتر کسى به آنجا می رسید لذا اکثر سادات به آنجا پناه مى آوردند تا جائیکه وجود ۴۴۴ امامزاده را در این شهر مقدس برشمرده اند.

لذا شاعر مى فرماید:

هستند چهارصد و چهل و چار از شرف            مدفون به امر حق همه چون در در این صدف

اولاد مرتضى على آن شاه لو کشف                 فرقى مدان میان قم و کعبه و نجف

۳ـ هنگامیکه حضرت رضا (علیه السلام) بخراسان آمد، نامه اى براى بستگان خود بمدینه فرستاد، وقتیکه نامه بدست امامزادگان رسید همگى بیاد حضرت رضا (علیه السلام) متأثر شده و گریه کردند، آنگاه امامزاده هادى پیشنهاد کرد که همه بستگان ائمه اطهار(علیهم السلام) کنار قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رفته و سلام کنند جواب سلام هرکس را که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) داد او بزرگ آنان باشد و به سرپرستی او رهسپار خراسان شوند.

این پیشنهاد، علمى شد، در میان امزمزادگان جواب سلام امامزاده ابراهیم داده شد، از اینرو تمام امامزادگان با جناب ابراهیم بیعت کردند و مدینه را بقصد خراسان ترک گفتند، وقتیکه در مسیر خود به شهریار رسیدند از طرف مأموریون و عمال مأمون، جریان آمدن امامزادگان بسیار به مأمون گزارش شد، مأمون براى حفظ تاج و تخت خود و ترس از شورش این سادات، حضرت رضا (علیه السلام) را شهید کرد و دستور قتل بستگان آن حضرت را صادر نمود، و در نامه هاى متعدد، عمال خود را به لشکرکشى و جنگ با امامزادگان فرمان داد تا سرانجام جنگ سختى میان طرفین درگرفت، عده اى زیادى از سادات عظام شهید و مابقی هم باطراف و اکناف متفرق گشتند.

اما نظیر خبر فوق، این روایت است که نقل شده، چون خبر ولایتعهدى حضرت رضا (علیه السلام) به مدینه رسید، میرسید احمد حضرت احمد بن موسى بن جعفر(علیه السلام) برادر امام رضا (علیه السلام) معروف به شاه چراغ با هفتصد تن از برادران و برادرزادگان و جماعت کثیرى از دوستان از مدینه حرکت نمودند، چون بدو فرسخى شیراز رسیدند؛ خبر شهادت امام رضا (علیه السلام) بآن نواحی رسید و مأمون نیز از حرکت امامزادگان اطلاع یافت، بجمیع حکام و عمال قلمرو خود نوشت که در هرکجا از آل ابوتراب ببابد بقتل رسانند.

فتلغ خان، حاکم شیراز چون از ورود میرسید احمد(علیه السلام) با اطرافیانش بدو فرسخى شیراز مطلع شدند بسوى او لشگر کشید…پس از چند نوبت زد و خورد، گروه بسیارى از همراهان میرسید احمد(علیه السلام) را با خود آن حضرت در شهر شیراز شهید کردند و بقیه سادات هم متفرق شدند تا سرانجام هر یک از آنانرا سپاه قتلغ در محلى شهید نمودند.

از مجموع گفتار تاریخى گذشته چنین استفاده مى شود که امامزادگان بسیاری، گروه گروه، در زمان بنى امیه و بنى عباس، خصوصا در ایام ولایتعهدى امام رضا (علیه السلام) بایران آمدند، روى این اساس غالب این بارگاههائى را که در اطراف و اکناف ایران نسبت به امامزادگان میدهند، باحتمال بسیار قوى درست است ولى چون مردم در سابق در مقام ضبط اسامى و نسب دقیق آن بزرگواران نبوده اند و از طرفى هم از ترس دشمنان جرئت اظهار این مطالب را نداشتند و در سابق رسم هم نبوده که سنگ لوحى روى قبر بگذارند لذا اسم و محل دفن غالب آن بزرگواران برما مخفى و بعضا مشتبه شده است که آیا فرزند بلاواسطه امامند یا بواسطه، آنهم بچند واسطه؟ ما در این کتاب انشاء الله اختلاف علماء را ذکر کرده و در توان خودمان به تحقیق و کاوش خواهیم پرداخت و از خوانندگان گرامى که معجزه و کرامت یا به مدرک صحیحى از زندگانى و تاریخ حیات این امامزادگان عظام برخورد نموده اند به آدرس ناشر ارسال داشته تا نسبت به تکمیل کردن این جزوات در چاپهاى آینده اقدام گردد.

لزوم محبت به خاندان اهلبیت(علیهم السلام) و ثواب زیارتشان بعد از اشاره اندکى از مصائب و مشکلات اولاد علی(علیه السلام) در زمان خلفاء بنى امیه و بنى عباس و علت هجرتشان به ایران، خواهیم یافت که چرا در روایات اسلامى از شخص رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) و دیگر حضرات معصومین(علیهم السلام) زیارت و تعمیر قبور این ستارگان فروزان توصیه شده است زیرا باید گفت، تنها چیزى که در مقابل زحمات نبى اکرم (صلی الله علیه و آله) بنا به مضمون آیه شریفه(قل لااسئلکم علیه اجرا الا الموده فى القربی) قرار مى گیرد، دوستى و محبت به خاندان عصمت و طهارت(علیهم السلام) مى باشد زیرا این نبى خاتم بود که انسانها را از حضیض ذلت به اوج عزت و سرحد رشد و کمال رسانید، پس مى توان تنها چیزیکه در قبال أجر نبوت و تبلیغ رسالت آن پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) قرار داد همچنانکه در کتاب شریف اصول کافى که شیخ کلینى روایت میکند از حضرت ابى جعفر که با زید بن على بن الحسین(علیه السلام) سخن مى فرمود که: الطاعه لواحد منا والموده للجمیع یعنى اطاعت نمودن و ولى امر(در هر دوره) یکنفر از ماهاست که او امام عصر و واجب الإطاعه مى باشد، واجب است ولى محبت و دوستى نسبت بعموم سادات فرض و لازم شمرده شده است.

لذا در کتاب تاریخ قم آمده که حسین بن حسن بن جعفر بن محمد بن اسماعیل بن جعفر الصادق(ع) در قم علنا میگسارى میکرد و از اینگونه حرکات باکى نداشت.

روزی وى بخانه احمد بن اسحاق اشعرى که مسئول اوقاف قم و از شیعیان معتبر و آبرومند درگاه امام عسکری(ع) بود رفت، احمد او را اجازه ورود بخانه خویش نداد و سید دل شکسته بازگشت.

اتفاقا در آن سال احمد بحج مشرف شد و در راه خود جهت تشرف بحضور امام عسکرى بسامراء رفت، چون بدرب خانه امام(علیه السلام) رسید حضرت او را اجازه ورود نداد، احمد آنقدر بدرب خانه گریه و ناله نود تا بالاخره حضرت او را اجازه تشرف دادند، چون وارد شد عرض کرد: یابن رسول الله چرا به من اذن دخول ندادى مگر نه من همان احمد بن اسحاق که از موالیان و ارادتمندان شما میباشم؟!

حضرت فرمود: آرى ولى پسر عم ما را از در خویش براندی! احمد بگریست و سوگند یاد کرد که این کار من بدین منظور بود که وى از کار خویش دست بکشد و توبه کند و قصد بى ادبی نداشتم، حضرت فرمود: راست میگوئى ولى بهر حال احترام آنها لازم است و چون بما نسبت دارند مبادا درباره آنها توهین و تحقیرى روا دارى که از زیانکاران خواهى شد.

احمد چون از سفر حج بازگشت، مردم قم به دیدن او رفتند حسین نیز در جمع وارد خانه شد به محض اینکه چشم احمد بسوى حسین افتاد فورا ازجا برخسات و او را استقبال نمود و بشایستگى از او احترام نود و وى را بصدر مجلس نشاند.

حسین سخت بشگفت آمد و از او سبب را پرسید، احمد داستان خود با امام عسکری(علیه السلام) را براى او بازگو کرد، حسین چون شنید در همان حال از اعمال خویش نادم گشت و توبه نمود و از آن ببعد از صلحاء و نیکان شد و همواره ملازم مسجد بود تا مرگش فرارسید و درکنار مزار حضرت فاطمه معصومه(علیها السلام) بخاک سپرده شد .

از اینروست که مرحوم ابن بابویه در اعتقادات خود تصریح نمود براینکه منظور از قربی در آیه کریمه (الا الموده فى القربی) تمام ذریه و دودمان پیغمبر است و دراین زمینه بحدى روایت وارد شده است که از حد تواتر هم گذشته علاوه بر اینکه تمام مفسرین قرآن از شیعه و سنى هم بدان تصریح کرده اند، مثل صاحب تفسیر کشاف و ثعلبى که هر دو محبت به اهلبیت رسالت را از اصول مسلمه و ارکان اسلام برشمرده و خلافش را هم کفر محض میدانند. و در کل باید گفت که از آیات و روایات چنین نتیجه مى توان گرفت که محبت به ذریه پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و به روایت شیخ کلینى به تمام سادات فرض و ترکش مورد عقوبت .

ابوسعید مکارى گوید: جمعى از ما در حضور امام صادق(علیه السلام) نشسته بودیم سخن از زید و قیام او بمیان آمد، یکى از خصار مى خواست نسبت بزید جسارتى کند، حضرت نهیبش داد و فرمود! آرام باش، شما حق ندارید میان ما دخالتى کنید و جز به نیکى درباره ما سخنى بگوئید و این را بدانید که هیچیک از ما نمى میرد جز اینکه پیش از مرگش بسعادت رسید و عاقبت بخیر گردد گرچه در مدت کوتاهى از آخر عمرش که بقدر دوشیدن شترى باشد .

از این باب است که روایت زیادى از جانب رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) و حضرات ائمه(علیهم السلام) در تعمیر قبورشان و زیارت و محبت به ذریه پاکش وارد شده است.

لذا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) مى فرماید: یا على إن الله جعل قبرک و قبر اولادک بقعه من بقاع الجنه وعرصه من عرصاتها.

ای علی، خداوند قبر تو قبر فرزندان ترا، خانه اى از خانه هاى بهشت و میدانگاهى از میدانگاههاى آن قرار داده است .

در روایت دیگر وارد شده که هرکس تعمیر کند قبور امامزادگان را چنان است که شرکت کرده باشد با حضرت سلیمان(علیه السلام) در بناء بیت المقدس چنانکه حضرت ختمى مرتبت (صلی الله علیه و آله) بحضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) مى فرماید: یا على من زارنى او زار احدا من ذریتى زرته فى یوم القیمه فانقذته من اهوالها و یا على من عمر قبورکم فکانما اعان سلیمان‌ بن داود علی بناء بیت المقدس .

هرکسی که زیارت کند مرا یا یکى از ذریه من را، زیارت مى کنم من او را در روز قیامت و از هولهاى قیامت او را نگه مى دارم، و نیز حضرت اضافه مى نماید، که هر کسى تعمیر کند قبور شما را چنان است که کمک کرده باشد سلیمان بن داود(علیه السلام) را در بناء بیت المقدس .

و در بعضى از روایات وارد شده که امام حسین(علیه السلام) فرمود: کسى که یکى از فرزندان مرا در حیات یا بعد از ممات زیارت کند مانند آنستکه مرا زیارت کرده و کسى که مرا زیارت کند، گناهانش آمرزیده میشود، و همچنین محدث قمى از جعفر بن قولویه قمى از عمرو بن عثمان رازى روایت کرده که گفت: شنیدم امام موسى بن جعفر(علیه السلام) فرمود:

هر که قادر نباشد بر زیارت ما، پس زیارت کند صلحاء و نیکان از موالیان و دوستان ما را براى او ثواب زیارت ما نوشته میشود .

و درکتاب سفیه البحار هم از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) روایت شده که حضرت فرمود: عیاده بنى هاشم فریضه وزیارتهم سنه.

یعنی: عیادت فرزندان هاشم سادات جزء فرائض و وظائف است و زیارت آنان سنت و مستحب است .

وعلامه محقق سید محمدعلى روضاتى در کتاب جامع الانساب نقل مى نماید: هنگامیکه شیخ صدوق(ره) کتاب امالى را بشاگردان و اهل مجلس املاء میکرد: در یکى از آخرین روزها جمعه ۱۲ شعبان ۳۶۸ هـ .ق گروهى از بزرگان به حضور شیخ صدوق آمده و از وى خواهش کردند که مذهب شیعه امامیه را بطور اختصار توصیف کند، شیخ صدوق پس از بیان پاره اى از اعتقادات شیعه فرمود: و موده ذریه النبی (صلی الله علیه و آله) اذا کانوا على منهاج آبائهم الطاهرین فریضه واجبه فى أعناق العباد الى یوم القیامه وهو أجر النبوه لقول الله عزوجل (قل لا اسئلکم علیه اجرا ا الموده فى القربی) .

محبت و دوستى به فرزندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) در صورتیکه آنان در همان مسیر پدران پاکشان باشند(و از آن منحرف نگردند) بربندگان خدا تا روز قیامت، فرض و واجب است و همین محبت ورزیدن، مزد رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله) است چنانکه قرآن همین مطلب را در سوره شورى آیه ۲۳ می فرماید: اى پیامبر! بامت خود بگو از شما جز محبت و دوستى به خویشاوندانم، پاداشی نمی خواهم .

با بیان این روایات، ارزش و فضیلت و ثواب و تعمیر قبور امامزادگان مشخص مى گردد که دوستداران به این خاندان نبایستى از این ثواب مهم غفلت نمایند چرا که خود رسول الله (صلی الله علیه و آله) ضامن آمدن و دیدار نمودن و نگه داشتن زائرین آن امامزادگان از هولهای قیامت در روزیکه(لاینفع مال ولابنون) خواهد بود لذا این فرصت را مغتنم شمرده تا از شفاعت این اقیانوس کرم محروم نشوند و از این رواست که سفارش مى شود به شیعیان علی(علیه السلام) به زیارت قبور این فرزانگان و ذریه نبى اکرم (صلی الله علیه و آله) بشتابند و در تعمیر قبورشان احساس مسؤلیت نمایند.

علت نامگذارى امامزادگان به شاهزادگان و تقسیم آن

مرحوم علامه نسابه عباس فیض در وجه خواندن امامزادگان بعنوان شاهزاده مطلب زیبائى در کتاب گنجینه آثار قم ذکر نموده است که از این قرار است: اکثریت قریب باتفاق امامزادگان مدفون در ایران از سادات حسینى و ذرارى امام سجاد(علیه السلام) و همگى از نتایج یزدگرد سوم شاهنشاه ساسانى میباشند که از دو جانب داراى نسبى بلند هستند، چه که شاه زنان شاهزاده ایرانى مادر امام سجاد(ع) بود که با خواهر خود شهربانو در سال ۳۰ و در خلافت عثمان توسط احنف بن قیس دستگیر و عامر بن عبدالله فاتح خراسان آنانرا در حالیکه بقصد طواف خانه خدا در لباس احرام از مرو بجانب حجاز حرکت مى کرد همراهش بمدینه آورد و یا در سال ۳۸ توسط حریث بن جابر والى خراسان دستگیر و بکوفه نزد امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) اعزام شدند.

و وجه دیگر اینکه مرحوم علامه متعرض آن شده اینستکه مردم ایران باستان پادشاهان خود را برگزیده خدائى و مظهر قدرت و عدالت ذات خداوند شناخته و بالاترین مقام و آنان را واجب الإطاعه میشمردند، و چون به قبول اسلام مفتخر و به آئین مقدس امامیه گرویدند و با مقام مفترض الطاعه اى بنام امام هم روبرو شدند پس بر مبناى عدم تفکیک امر سیاست از دیانت در اندیشه آن برآمدند که سنت ملى باستانى را با سنت مذهبى و ایمانی درهم آمیخته بنوعى جمع کنند و حرمت حریم هر دو مقام را مرعى داشته بنحوى آنها را در یکدیگر ادغام نمایند در نتیجه براى تجلى دادن عظمت و منزلت امامان و امامزادگان دو درجه براى آنان قائل شده ردیف نخست را بعنوان شاه و سلطان نامبرده و ردیف دوم را بعنوان شاهزاده مى خواندند مثلا امام هشتم را السلطان على بن موسى الرضا (علیه السلام) و على الطاهر مدفون در مشهد اردهال را سلطان على و امامزادگان با فصل را شاهزاده می گفتند .

لذا می بینیم که حتى الآن میان عوام بقاع این امامزادگان به شاهزاده معروف مى باشد و ما هم سعى نمودیم اسامى رایج و مشهور را در این کتاب ضبط نمائیم.

اما امامزادگان عظام بنابر نقل اکثر مورخین و علماء رجال و انساب بر پنج قسمند که عبارتند از:

۱ـ امامزادگانى که علاوه بر شرافت نسب، جلالت قدرشان و محل دفنشان نیز معلوم است و استحباب زیارتشان هم بالخصوص از ائمه اطهار(علیهم السلام) مأثور و زیارت مخصوص هم براى ایشان وارد شده است مانند حضرت ابالفضل العباس وحضرت على اکبر(ع) و مثل سیده جلیله حضرت فاطمه معصومه(علیها السلام) که در قم مدفونست و زیارت مخصوص هم براى ایشان از ائمه معصومین(علیهم السلام) رسیده است.

۲ـ امامزادگانی که جلالت قدر و محل دفنشان معلوم است و استحباب زیارتشان بالخصوص مأثور است لکن زیارت مخصوص از ائمه اطهار(ع) بجهت ایشان وارد نشده مثل حضرت عبدالعظیم بن عبدالله بن حسن بن زید بن حسن بن على بن ابیطالب(علیه السلام) که در رى مدفونست و از بزرگان محدثین و علماء و زهاد و عباد و از اصحاب حضرت جواد الائمه(علیه السلام) و حضرت امام هادی(علیه السلام) بوده است.

۳ـ امامزادگانى که قدر و محل دفنشان معلوم است لکن استحباب زیارتشان بالخصوص وارد نشده مانند اسماعیل بن امام جعفر الصادق(علیه السلام) که جلالت قدر و محل دفنشان در مدینه طیبه معلوم است و مانند جناب سید محمد بن على الهادی(ع) که قبر شریفشان یکى منزلی سامراء است و ایشان به جلالت قدر و بروز کرامات معروفتند و مانند جناب محسن فرزند حضرت اباعبدالله الحسین(علیه السلام).

۴ـ امامزادگانی که جلالت قدرشان معلوم است ولى محل دفنشان معلوم نیست مثل جناب على بن جعفر(علیه السلام) که بسیار جلیل القدر و عظیم الشان است و در سه جا قبه و بقعه اى منسوب بایشان مى باشد، که در عریض یک فرسخى مدینه، در خارج شهر قم، و درخارج شهر سمنان و مثل جناب حمزه بن موسى کاظم(علیه السلام) که در محل دفنشان اختلاف شده و علماء پنج موضع را براى آن حضرت قائل شده اند.

۵ـ امامزادگانی که محل دفنشان معلوم است اما جلالت شأن و نسب شریف آن معلوم نیست و فقط به یکى از امامان معصوم(علیه السلام) نسبت داده شده است که داراى مرقد و بارگاه میباشند اینها را هم بقصد رجاء با آن زیارتنامه عمومى که خاطرنشان میشود باید زیارت کرد.

محدث قمى مینویسد: امامزادگان عظام و شاهزادگان عالى مقام که قبورشان محل فیوضات و برکات و موضع نزول رحمت و عنایت الهیه است، ملاذ درماندگان و ملجأ واماندگان و پناه مظلومان که از بسیارى از آنان کرامات مشاهده شده، لکن پوشیده نماند امامزده اى که انسان با اطمینان خاطر براى درک فیوضات و کشف کربات براى زیارتش بار سفر ببندند باید اول دو مطلب را درست کرده آنگاه قصد زیارت کنند.

اول: جلالت قدر صاحب آن مرقد را علاوه بر شرافت. نسبى او از کتابهاى احادیث و انساب و تواریخ بداند.

دوم: معلوم بودن قبر آن بزرگوار و صحت نسب قبر به او که جمع بین این دو بسیار کم است.

ولی براى اداء بعض حقوق خاندان پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و مزد رسالت آن حضرت لازم است که مؤمنین برای زیارت این امامزادگان عظام و ستارگان درخشان بشتابند و ما هم حتى المقدور برای معرفى هر چه بیشتر در این کتاب به زندگانى این انوار پراکنده عنایت خواهیم داشت.