پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » اهل بیت در آیینه شعر »

علاءالدوله سمنانى

شیخ علاءالدوله سمنانى (متوفاى ۷۳۶ هـ  . ق) به سال ۶۵۹ هـ  . ق در بیابانک از توابع سمنان به دنیا آمد و در خانواده اى بزرگ و صاحب نام پرورش یافت۱.

پدرش ملک شرف الدین محمّد در روزگار ارغون خان ـ از ایلخانان مغول ـ از سال ۶۸۷ تا ۶۹۵ هـ  . ق امارت بغداد را بر عهده داشت و در آخرین سال حکومت خود به سرنوشت برادرش ـ ملک جلال الدین ـ دچار شد و به فرمان غازان خان مغول (۶۹۴ ـ ۷۰۳هـ  . ق) به قتل رسید۲.

«مَلِک» در دوره ایلخانان مغول عنوانى بوده در ردیف امارت و شحنگى و جنبه اشرافى داشته است۳.

مادر شیخ علاء الدوله سمنانى خواهر رکن الدین صاین بوده که در دوره ایلخانى به امر قضاوت اشتغال داشت و شیخ پس از فراغت از امور دیوانى، علوم فقه و حدیث را در محضر وى آموخت۴.

بنا به نوشته حمداللّه مستوفى ـ که از معاصران وى است ـ شیخ در عهد ارغون خان عملْ پیشه بوده، یعنى به امر دیوانى اشتغال داشته است و خواند میر و دولتشاه سمرقندى نیز بر این صحّه نهانده اند. عبدالرحمن جامى ورود او را به امور دیوانى در سن پانزده سالگى نگاشته است که در این صورت شیخ باید در سال هاى پایانى سلطنت اباقاخان (۶۶۳ ـ ۶۸۰هـ  . ق) یعنى حدود سال هاى ۶۷۴ و ۶۷۵هـ  . ق به امور دولتى پرداخته و پس از او نیز در روزگار سلطنت فرزندش ارغون خان به انجام امور دیوانى ادامه داده باشد۵.

از نوشته شیخ در العروه و نیز مورّخان هم روزگار او بر مى آید که در گیر و دار پیکار ارغون خان و سلطان احمد تکودار در حوالى قزوین، به وى انقلاب حالى دست مى دهد (سال ۶۸۳ هـ  . ق) ولى تا سال ۶۸۵هـ  . ق على رغم میل باطنى اش به حضور خود در اردوى ارغون خان ادامه داده است و از این تاریخ به بعد در حالى که بیش از بیست و شش سال نداشته و پس از ده سال اشتغال به امور حکومتى، ظاهراً به خاطر بیمارى رهسپار زادگاه خود سمنان مى شود و در آنجا ضمن آن که به تحصیلات خود در امور عقلى ادامه مى دهد، از تهذیب نفس و کسب معارف باطنى غافل نمى ماند و براى آن که از زندگى اشرافى خود فاصله بگیرد تا در امر سیر و سلوک به توفیقاتى دست یابد، غلامان و کنیزانى را که در خدمت او بودند، آزاد مى سازد و ذمّه خود را از حقوق اشخاص برى ساخته و با وقف کردن اموال خود، گام هاى اساسى را در مسیر خودسازى و وارستگى بر مى دارد، و بعد از مرمّت خانقاه سکّاکیه ـ منسوب به شیخ حسن سکّاک سمنانى ـ در آن جا به چلّه نشینى و عبادت سرگرم مى شود، و بالاخره در طلب اولیاى خدا به بغداد مى رود و به محضر شیخ نورالدین عبدالرحمن اسفراینى شرفیاب مى شود (سال ۶۸۷ هـ  . ق) و در حالى که بیست و هشت بهار از فصول عمر خود را پشت سر نهاده بود، دست ارادت به دامان همو مى زند و پس از چندى با اجازه پیر روحانى خود ـ عبدالرحمن اسفراینى ـ براى انجام مناسک حج به مکه شرفیاب مى شود، و پس از بازگشت از این سفر معنوى، باز زیر نظر شیخ به ریاضت هاى خود ادامه مى دهد و در خانقاه وى اقامت مى کند.

شیخ علاءالدوله سمنانى پس از کسب اجازه ارشاد از شیخ عبدالرحمن اسفراینى ـ که نَسب خرقه او به دو واسطه به شیخ نجم الدین کبرى مى رسید ـ و بعد از سى و دو سال هم صحبتى با آن عارف بزرگوار (۶۸۷ تا ۷۱۹) و سیرهاى انفُسى، به سیر آفاقى مى پردازد و مدتى از عمر خود را در حوالى شام و قدس سپرى مى کند۶.

از گزارش تاریخى فصیح خوافى بر مى آید که الجایتوخان (۷۰۳ ـ ۷۱۶هـ  . ق) از کناره گرفتن تدریجى شیخ علاءالدوله سمنانى از امور حکومتى و دیوانى ناخشنود بوده و سرانجام به سال ۷۰۵ هـ  . ق وى را از امور حکومتى معاف داشته است.

وى در حوادث سال ۷۰۵ هجرى مى نویسد:

]انابت فرمودن، استعفا و عزلت گرفتن شیخ رکن الملّه و الدین احمد بن محمّد بن احمد البیابانکى از اَشغال و مهمّات سلطانى، و غضب فرمودن و مبالغه نمودن سلطان محمّد خدابنده (الجایتوخان) چنانچه قریب دو سال شیخ را میسر نشده که با شیخ نورالدین عبدالرحمن الاسفراینى ـ که شیخ اوست ـ ملاقات نماید، تا عاقبت سلطان را با سر رضا آورد۷.[

با این همه قرائن کافى در اختیار داریم که شیخ علاء الدوله سمنانى تا سال ۷۲۰هـ  . ق با دربار ایلخانى در ارتباط بوده است و حتى برخى از اشعار خود را در همین سال ها در سلطان آباد ـ پایتخت سلطان محمّد خدابنده ـ سروده است، و قول عبدالرحمن جامى که اعتکاف شیخ را در خانقاه سکّاکیه از سال ۷۲۰هـ  . ق به بعد مى داند، معتبر مى باشد:

بر همین اساس، باید حضور شیخ علاءالدوله سمنانى و شیخ صفى الدین اردبیلى بر سر یک سفره با سلطان محمّد خدابنده۸ بعد از ارتباط قطعى او با دربار ایلخانى و ترک امور دیوانى وى اتفاق افتاده باشد:

]در کتاب اصول الفصول مسطور است: چون اولجاتیو ـ سلطان محمّد خدابنده ـ شهر سلطانیه را تمام کرد، مشایخ و فضلا و علماى ایران را دعوت کرده، چون خوان طعام بگسترانیدند، شیخ صفى الدین اسحق اردبیلى و شیخ رکن الدین علاء الدوله سمنانى هر یک در دو پهلوى سلطان نشسته بودند. شیخ صفى الدین غذا نخورده، رکن الدین خورده. سلطان سبب پرسید که: اگر طعام، حرام بوده، چرا شما میل نفرموده و شیخ رکن الدین خوردند؟ شیخ صفى الدین گفت: شیخ رکن الدین بحرند و بحر به ملاقات هیچ چیز از بحریّت نمى افتد! و شیخ رکن الدین گفت: شیخ صفى الدین به منزله شاهبازند، و شاهباز به هر طعمه اى میل نفرماید! سلطان را جواب هر دو پسندیده افتاده، عذرها خواست۹.[

هنگامى که شیخ علاءالدوله سمنانى به سال ۷۲۰هـ  . ق در خانقاه سکّاکیه در سمنان و در آستانه شصت و یک سالگى به اعتکاف مى نشیند و شانزده سال باقى عمر خود را در آنجا به عبادت و ارشاد سپرى مى کند، آوازه فقر و درویشى او همه جا را فرا مى گیرد، به گونه اى که از هر شهر و دیار طالبان راه به زیارت وى مى شتابند و از محضر او بهره هاى روحانى فراوانى مى بردند.

از این رباعى دلنشین ـ که از سروده هاى اوست ـ مى توان به موقعیت فقرى و منزلت ارشادى وى پى برد:

«رباعى»

هر رند که در مصطبه مسکن دارد *** بویى ز منِ سوختهْ خرمن دارد

هر جا که سیهْ گلیمِ آشفته دلى ست *** شاگرد من است و خرقه از من دارد

بنا به نوشته دکتر ذبیح اللّه صفا، استاد دانشگاه تهران، شیخ سال هاى پایانى عمر خود را در صوفى آباد واقع در سمنان، در محلى که از آن به برج احرار نام مى برند و در خانقاهى که خود بنا کرده بود، سپرى مى کند و تا به هنگام خرقه نهادن در همان جا اقامت داشته و ضمن هدایت و ارشاد و عبادت به تألیف آثار سرگرم بوده است، و سرانجام به سال ۷۳۶ هـ  . ق در سن هفتاد و هفت سالگى بدورد حیات مى گوید و در خانقاه خود به خاک سپرده مى شود۱۰.

شیخ علاءالدوله سمنانى در تصوف به اعتدال و توجه به اجراى احکام دین و انطباق آن ها با اصول اعتقادى به شدّت پاى بند بوده است و با معتقدان به «وحدت وجود» آشکارا مخالفت مى کرده و محیى الدین ابن عربى و هم باوران وى را به کفر و ضلالت متهم مى ساخته و از همین روى در میان او و شیخ کمال الدین عبدالرزاق کاشى مکاتباتى به فارسى مبادله شده است و به گونه اى که خود نگاشته در پاسخ یکى از نامه هاى عبدالرزاق کاشى نوشته است که در حواشى خود بر کتاب فتوحات تألیف ابن عربى سخنان او را در «وحدت وجود» یاوه و هذیان شمرده است۱۱.

شیخ، شاگردان و مریدان فراوانى داشته که خواجوى کرمانى غزل پرداز پرآوازه سده هشتم (متوفاى ۷۵۳ هـ  . ق) مشهورترین آن هاست. اخى على مصرى، اخى محمّد دهقان و ابوالبرکات تقى الدین على سمنانى نیز از شاگردان ممتاز اویند، و گرد آورى اشعار وى را به خواجوى کرمانى نسبت داده اند۱۲.

از شیخ علاءالدوله سمنانى به غیر از دیوان اشعار فارسى و عربى او، آثار دیگرى نیز در دست است که براى نمونه مى توان از مطلع النُّقَط و مجمع اللُّقط، سرّ البال فى اطوار سلوک اهل الحال، سَلْوَه العاشقین، مشارع ابواب القدس و العروه لاهل الخلوه نام برد.

چاپ اول دیوان کامل اشعار فارسى و عربى شیخ علاءالدوله سمنانى به اهتمام آقاى عبدالرفیع حقیقت (رفیع) به سال ۱۳۶۴هـ  . ق توسط شرکت مؤلّفان و مترجمان ایران چاپ و منتشر شده است و مقدمه جامعى که دکتر ذبیح اللّه صفا، استاد دانشگاه تهران بر آن نگاشته اند، اعتبار خاصى به این اثر بخشیده است.

شعر علاءالدوله سمنانى به لحاظ محتوایى غنى و رنگین است ولى به جهت ساختارى از متانت و وزانت بالایى برخوردار نیست. شیوه شعرى اش بر مؤلّفه هاى سبک عراقى استوار است. وى در شعر از تخلّص واحدى استفاده نمى کند. گاه از «علاءالدوله» و «علاءدوله»، و گاه نیز از «علادوله» و «علا» بهره مى جوید. اگر چه این رباعى ستایش آمیز را ـ که در منزلت معنوى وى سروده شده ـ به خواجوى کرمانى نسبت داده اند:

«رباعى»

هر کو به ره علىّ عمرانى شد *** چون خضر، به سرچشمه حیوانى شد

از وسوسه غارت شیطان وارست *** مانند علادوله سمنانى شد۱۳

ولى از بافت سست شعرى مى توان به عدم صحت این انتساب تن در داد. این رباعى شاید از خود علاءالدوله باشد که در مقام مفاخر سروده، و رباعى دیگرى که پیش از این از وى یاد کردیم مى تواند مؤیّد این مطلب باشد، واللّه اعلم.

با نقل دو رباعى از این عارف بزرگوار که حکم مَثل سائره را پیدا کرده اند ـ اشعار نبوى(صلى الله علیه وآله) او را مرور خواهیم کرد:

«رباعى»

صدخانه اگر به طاعت آباد کنى *** بِه زین نبوَد که خاطرى شاد کنى

گر بنده کنى ز لطف، آزادى را *** بهتر که هزار بنده آزاد کنى۱۴

«رباعى»

این ذوق و سماع ما مَجازى نبوَد *** این وجد که حال ماست، بازى نبوَد

با بى خبران بگو که: اى بى خبران! *** بیهودهْ سخن، به این درازى نبوَد!۱۵

شیخ علاءالدوله سمنانى این قصیده نبوى(صلى الله علیه وآله) را به هنگام سفر حج و در دیدارى که از آرامگاه خاتم الأنبیاء محمّد مصطفى(صلى الله علیه وآله)داشته، سروده است:

این منم، وین حضرت پیغمبر ما مصطفى ست *** این منم، وین حجره خاص نبىّ الانبیا ست

این منم کاندر حضور مصطفى اِستاده ام *** این منم، وین روضه محبوب جان ها: مصطفى ست

این منم کاندر برِ حَنّانه۱۶ خوش بنشسته ام *** موضعى دیگر چنین پرنور در عالم کجاست؟

این منم کاندر حرم گویم ثناى جان او *** هیچ شکّى نیست کاین از غایت لطف خداست

آستان عالى اش را بوسه دِه چون در وِیى *** آستانش بوسهْ گاه اصفیا و اولیاست

بر سر بالین او مى گو ثنا و مدح او *** هر چه مى گویى ز مدحش، ذات پاکش را سزاست …

چون بِدان مَوضع۱۷ رسى کان جا نزول وحى بود *** از خدا در خواه حاجت ها، که آن جاىِ دعاست

در تضرّع۱۸ کوش و زارى از سر اخلاص و صدق *** زان که مردودست هر طاعت که از روى ریاست

گاه مى ترس از گناهان و، گهى از رحمتش *** عفو و غفران۱۹ مى طلب، کان موضع خوف و رجاست

هر که تشریف قبولش یافت، در هر دو جهان *** در نعیم راحت ست و، فارغ از رنج و عناست

کى شود محروم از درگاهِ با جاهِ نبى *** هر که او از جان محبّ صِهرپاک۲۰ مصطفى ست

شهریار اهل معنى، بحر علم و معرفت *** پیشواى اولیاى حق، علىِّ مرتضى ست

گر تو دارى آرزوى فقر، دامانش بگیر *** در فناى فقر باقى شو، که آن کوى رضاست

من خرامان در ره تحقیق خواهم رفت خوش *** چو محمّد سیّد الساداتِ۲۱ ما را مقتداست

سیّدى کز موج احسانش جهان پر نور شد *** آن که او پیغمبران را در دو عالم پیشواست

اى عزیزان! چشم بیناى صاحبْ درد را *** خاک کویش توتیا سازید۲۲ کان عینِ دواست

اى دلا۲۳! در روضه اى از اهل سمنان یاد کن *** زان که اندر روضه اش بى شبهه حاجت ها رواست

اى خداوندا۲۴! بحقّ آب روى مصطفى *** در امان خود نگهْ شان دار، کان جاى بلاست

یا رب از اصحاب من۲۵، تسویل۲۶ شیطان دور کن *** ذکر خود تلقینِ شان دِه، کان دل و جان را شفاست

نعمت دنیا و دنیا، سرد کن بر جانِ شان۲۷ *** روىِ شان در آخرت آور که آن دارُالبقاست۲۸

شکر مى کن اى علاءالدوله! زِ انعام خدا *** چون که در کوى حقیقت مصطفى آن رهنماست

کى توانم شکر گفتن نعمت حق را، از آنک *** شکر گفتن هم یکى از جمله اِنعام هاست

هر دمى از کارگاه غیب تشریفم دهى *** این همه اِنعام ها یا رب! چه حدِّ این گداست۲۹؟

در بخش مقطّعات دیوان شیخ علاءالدوله سمنانى، این غزلواره نبوى(صلى الله علیه وآله) را یافتیم:

مصطفى! ما رو به سوى حضرتت آورده ایم *** ترک خان و مان و یاران و عزیزان کرده ایم

بر لب دریاى فضل، از تشنگى جان کنده ایم *** در بیابان فراقت ما، بسى خون خورده ایم

اى بسا شرک خفى، کاندر درون جا داده ایم *** اى بسا دل هاى مردم را که ما آزرده ایم

اى دریغا عمر ما، کاندر تمنّا شد به باد *** اى دریغا تا کنون ما نفْس مى پرورده ایم

دشمنى دیگر نباشد آدمى را همچو او *** من نمى دانم که با او چون به سر مى برده ایم؟!

اى علاءالدوله! چون معلوم کردى حال خود *** گر میى در خود پدید آور! که بس افسرده ایم

اى خداوندا۳۰! بحقّ آبروى مصطفى *** در گذار از ما گناهان، زان که ما بد کرده ایم۳۱

وى در مواردى دیگر ضمن تبیین بعضى از مؤلّفه هاى اخلاقى و سلوکى، آدمى را به پیروى از شرع پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلى الله علیه وآله) فرا خوانده است:

صادقى چیست؟ جان فدا کردن *** عاشقى چیست؟ خون دل خوردن

دوستى چیست، هیچ مى دانى؟ *** بر سر کوى دوستان، مردن

از حقیقت اگر نشان طلبى *** بى نشان، در طریق پى بردن

پیرو شرع مصطفى بودن *** دل مورى ز خود نیازردن…

اى علادوله! عشق دانى چیست؟ *** ترک دنیا و آخرت کردن۳۲

دلا! بیش ازین خود نمایى مکن *** چو هستى توانگر، گدایى مکن

اگر عارفى، گِرد شهرت مگرد *** وگر عاقلى، پیشوایى مکن

وگر راحت جاودان بایدت *** ز خُلق محمّد، جدایى مکن

وگر دعوى بندگى مى کنى *** تو در هیچ کارى خدایى مکن …

علادوله! خود رأى و خود بین مباش *** چو تو شهریى، روستایى مکن۳۳

و در شعرى دیگر در همین وزن و قافیه و ردیف، مى گوید:

اگر عاشقى، پارسایى مکن *** وَگر صادقى، خودنمایى مکن …

ز عهد اَلست ار تو را هست یاد *** وفا کن بِدان، بىوفایى مکن

علادوله! جز بر درِ مصطفى *** زمن پند بشنو، گدایى مکن

اگر عارفى، اقتدا کن بدو *** تو بى امر او، مقتدایى مکن

وگر زان که خواهى رضایش، دمى *** تو از اهل بیتش جدایى مکن۳۴

با نقل شعرى دیگرى از شیخ علاءالدوله سمنانى، به سراغ سخنور دیگرى خواهیم رفت که دیوان اشعارش به رایحه دل انگیز نبوى(صلى الله علیه وآله) معطر و خوشبوست:

سفر در جان و دل کردند مردان *** که داند قدر و قیمت این سفر را؟ …

مُتابع۳۵ باش شرع مصطفى را *** ز حق مى دان همیشه خیر و شرّ را۳۶

مکن اندیشه اندر ذات پاکش *** حوالت کن به ذاتش نفع و ضَر۳۷ را …

بهشت و دوزخت با توست این جا *** غنیمت دان به نقد این ماحَضر۳۸ را

گذر کردى به توفیق خداوند *** ز دو غیب و، بدیدى آن قمر را

سیُم غیب ست این، زنهار! زنهار! *** که این جا گوش دارى۳۹ تو نظر را

شمار غیب، هفت ست اى برادر! *** مگو با هیچ اغیار این خبر را …

علاءالدوله! زین پس بر سرِ آب *** خوشى انداختى بى غم، سپر را۴۰

پی نوشت ها:

۱ ـ دیوان کامل شیخ علاءالدوله سمنانى، مقدمه، ص ۸۹ ; مجمل فصیحى، ذیل حوادث سال ۶۸۷ هـ  . ق. الدُّرر الکامنه فى اعیان المأه الثّامنه، ابن حجر عسقلانى، السّفر الاول، ص ۲۵۰، حبیب السَّیر، خواند میر، چاپ تهران، ج ۳، ص ۱۲۵; دیوان کامل شیخ علاء الدوله سمنانى، به اهتمام عبدالرفیع حقیقت (رفیع)، تهران، شرکت مؤلفان و مترجمان ایران، چاپ اول، سال ۱۳۶۴، مقدمه، ص ۹٫

۲ ـ دیوان کامل شیخ علاءالدوله سمنانى، مقدمه، ص ۸٫

۳ ـ همان، ص ۹٫

۴ ـ همان; حبیب السِّیر، ج ۳، ص ۱۲۵; تذکره الشّعراى دولتشاه سمرقندى، ص ۲۸۱٫

۵ ـ دیوان کامل شیخ علاءالدوله سمنانى، مقدمه، ص ۱۰ تا ۱۲; نفخات الانس، عبدالرحمن جامى، ص ۴۸۸٫

۶ ـ سلطان را با سرِ رضا آورد: رضایت سلطان را براى کناره گیرى کلى از امور حکومتى به دست آورد.

رک: دیوان کامل شیخ علاءالدوله سمنانى، مقدمه استادانه دکتر ذبیح الله صفا، ص ۱۳ و ۱۴; مجمل فصیحى به تصحیح محمود فرخ، مشهد، سال ۱۳۳۹، ص ۱۴٫

۷ ـ طرائق الحقائق، محمد معصوم شیرازى «معصوم على شاه»، به تصحیح محمدجعفر محبوب، تهران، انتشارات کتابخانه سنایى، بى تا، ج ۲، ص ۳۲۴٫

۸ ـ همان.

۹ ـ دیوان کامل شیخ علاءالدوله سمنانى، مقدمه دکتر ذبیح الله صفا، ص ۱۵ و ۱۶٫

۱۰ ـ همان، ص ۱۷ و ۱۸٫

۱۱ ـ همان، ص ۱۸٫

۱۲ ـ همان.

۱۳ ـ دیوان کامل شیخ علاءالدوله سمنانى، ص ۳۵۷٫

۱۴ ـ همان، ص ۳۹۶٫

۱۵ ـ همان .

۱۶ ـ حَنّانه: نام ستونى معروف از نخل خُرما در مسجد النَّبىّ(صلى الله علیه وآله) که در فراق پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) شیون مى کرد و مى نالید.

۱۷ ـ مَوضِع: محل، جاى.

۱۸ ـ تَضرُّع: ناله و زارى با حضور قلب و خاک سارى.

۱۹ ـ غُفران: آمرزش، بخشایش.

۲۰ ـ صِهْرپاک: داماد معصوم، کنایه از وجود نازنین امیرمؤمنان علىّ(علیه السلام)است. در برخى از نسخه ها به جاى این دو کلمه، چاریار آمده که مراد خلفاى راشدین اند.

۲۱ ـ سیّدالسّادات: ظاهراً مراد شاعر وجود مبارک علىّ(علیه السلام) است.

۲۲ ـ در متن دیوان «سازند» آمده که مُخلّ معنى بود، لذا تصحیح قیاسى شد.

۲۳ و ۲۴ ـ اى دلا! و اى خداوندا! به جهت دستورى خطاست. شاید در زمانه شاعر کاربرد حرف ندا و الف ندا توام با هم مشکلى نداشته است. در آثار متقدمان و هم عصران با او چنین موردى را ملاحظه نکرده ام.

۲۵ ـ اصحاب من: اشاره به مریدان و همراهان خود دارد.

۲۶ ـ تَسویل: فریب، وسوسه.

۲۷ ـ یعنى: دوستداران مرا نسبت به دنیا و مال دنیا دلسرد کن.

۲۸ ـ دارُ البقا: خانه همیشگى و سراى ماندگار.

۲۹ ـ دیوان کامل شیخ علاءالدوله سمنانى، ص ۴ تا ۶٫

۳۰ ـ ترکیب «اى خداوندا!» به لحاظ دستورى اشتباه است، و پیش از این نیز به دو مورد مشابه اشاره داشته ایم.

۳۱ ـ دیوان کامل شیخ علاء الدوله سمنانى، ص ۳۰۶ و ۳۰۷٫

۳۲ ـ همان، ص ۳۱۲ و ۳۱۳٫

۳۳ ـ همان، ص ۳۱۵٫

۳۴ ـ همان.

۳۵ ـ مُتابِع: پیرو.

۳۶ ـ بر اساس آموزه هاى قرآنى، هر چه خیر است از خداست، و آن چه شرّ است ریشه در نفس اهریمنى انسان دارد و نمى توان گفت که شر از جانب خداست.

۳۷ ـ ضَرْ: ضرر، زیان.

۳۸ ـ ما حَضَر: هر چیز مهیّا و آماده و در دسترس باشد.

۳۹ ـ گوش دارى: نگاه دارى، حفظ کنى، مراقبت نمایى.

۴۰ ـ دیوان کامل شیخ علاءالدوله سمنانى، ص ۲۶۲ و ۲۶۳٫