شیعه شناسی » اعتقادات » عدل الهی »

عدالت بشرى و عدالت الهى

ما افراد بشر، فردى از نوع خود را که نسبت به دیگران قصد سوئى ندارد، به حقوق آنها تجاوز نمى کند، هیچ گونه تبعیضى میان افراد قائل نمى گردد، در آنچه مربوط به حوزه حکومت و اراده اوست با نهایت بیطرفى به همه به یک چشم نگاه مى کند، در مناقشات و اختلافات افراد دیگر، طرفدار مظلوم و دشمن ظالم است، داراى نوعى از کمال مى دانیم و روش او را قابل ” تحسین ” مى شماریم و خود او را ” عادل ” مى دانیم. در مقابل، فردى را که نسبت به حقوق دیگران تجاوز مى کند، در حوزه قدرت و اراده خود میان افراد تبعیض قائل مى شود، طرفدار ستمگران و خصم ضعیفان و ناتوانان است، و یا لااقل در مناقشات و کشمکشهاى ستمگران و ستمکشان ” بى تفاوت ” است، چنین کسى را داراى نوعى نقص به نام ” ظلم ” و ستمگرى مى دانیم و خود او را ” ظالم ” مى خوانیم و روش او را لایق ” تقبیح ” مى شماریم. خداى متعال چطور؟ آیا اولا به همان معنى که در باره بشر، عدالت، کمال است، و ظلم، نقص است، درباره ذات الهى نیز عدالت، کمال است و ظلم، نقص است؟ یا عدالت و ظلم به مفهوم رایج خود، مفاهیمى اخلاقى و مخصوص اجتماع بشرى است و به اصطلاح، از مفاهیم قراردادى است و از شؤون ” حکمت عملى ” شمرده مى شود نه ” حکمت نظرى “، پس، از حدود حیات بشرى و حوزه اعمال اختیارى وى پا فراتر نمى گذارند.

خداوند متعال، مالک الملک على الاطلاق است، شریکى در ملک ندارد، به حقیقت و بدون شائبه مجاز در باره اش باید گفت: «له الملک و له الحمد؛ فرمانروایى از آن اوست و ستایش از آن اوست» (تغابن/۱)، «و الیه یرجع الامر کله؛ و تمام کارها به او برگردانده مى شود» (هود/۱۲۳). بنابراین هر گونه تصرف خداوند در جهان، تصرف در چیزى است که از آن خود او است. هیچکس در برابر او حقى و مالکیتى و اولویتى ندارد، پس ظلم درباره خداوند منتفى است، نه از آن جهت که چون قبیح است خداوند نمى کند، و نه از آن جهت که حسن و قبح در مورد خداوند معنى ندارد، بلکه از آن جهت که فرضا قبح ظلم، ذاتى ظلم باشد و حسن و قبح هاى ذاتى هم چنانکه بر اعمال بشر حاکم است بر فعل خداوند هم حاکم باشد، عملا در مورد خداوند مصداق پیدا نمى کند زیرا هیچ کس نسبت به هیچ چیز خود، در مقابل خداوند مالکیتى ندارد تا عملا ظلم محقق شود.

بدون شک اگر عدل و ظلم را به مفهوم رایج بگیریم که مفهومى اخلاقى است و مبتنى بر حسن و قبح عقلى، و افعال خداوند را نیز بر محور همین حسن و قبح ها توجیه کنیم و بخواهیم افعال حق را از نظر ” رعایت حقوق غیر ” بسنجیم، باید بگوئیم که خداوند به این مفهوم رایج، نه عادل است و نه ظالم، زیرا غیرى که از او به چیزى اولویت داشته باشد فرض نمى شود تا رعایت اولویتهاى او، عدل، و عدم رعایت آن اولویتها ظلم محسوب گردد. ثانیا اگر از مفهوم رایج عدل و ظلم صرف نظر کنیم و آن را مفهومى اعتبارى و مخصوص حوزه عملیات اجتماعى بشرى بدانیم، آیا مفهومى برتر از مفهوم رایج وجود دارد که عدل و ظلم را در ردیف مفاهیم حکمت نظرى قرار دهد و از حوزه حکمت عملى که حوزه مفاهیم اعتبارى و قراردادى است خارج سازد و بالنتیجه ” عدل ” صفتى ثبوتى و کمالى نظیر علم و قدرت و لااقل نظیر خالقیت و رازقیت شمرده شود و ظلم، صفتى منفى و سلبى نظیر ترکیب، جسمیت، محدودیت و غیره؟ و روى این مبنا آیا پدیده هاى جهان از نظر عدل و ظلم قابل توجیه است، یا این اصل را ” تعبدا ” باید پذیرفت؟ ثالثا از همه اینها گذشته، قرآن کریم روى مفهوم عدل و ظلم تکیه فراوان کرده است. برداشت قرآن از این دو مفهوم چه برداشتى است؟

اینها یک سلسله پرسش ها است که باید پاسخ دقیق و صحیح خویش را بیابند. آنچه مسلم و غیر قابل تردید است این است که شناخت خداوند به عنوان امر کننده به عدل ” و ” بپا دارنده عدل ” اساسى ترین معرفتى است که در ادیان آسمانى، رابطه بشر با خدا بر آن استوار شده است. فرضا خداى فلاسفه، مثلا ” محرک اول ” ارسطو، که تنها با نیروى عقل و اندیشه بشر سر و کار دارد و با دل و احساسات و عواطف او کارى ندارد. خداى پیامبران که علاوه بر جنبه منطقى و استدلالى و عقلانى، پیوند محکم و استوارى با ضمیر و دل و احساسات دارد و انسان با او در حال داد و ستد و محبت ورزى است و ارتباط انسان با او از نوع ارتباط یک نیازمند با یک بى نیاز عالم قادر عطوف مهربان است، قطعا یکى از صفاتش، عدالت است. اکنون باید دید از آن عدالت چگونه باید تعبیر کرد؟ عدل به مفهوم اجتماعى، هدف ” نبوت ” و به مفهوم فلسفى مبناى ” معاد ” است. قرآن کریم در بیان هدف ” نبوت ” و ” رسالت ” پیامبران مى فرماید: «لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط؛ همانا فرستادگانمان را با دلائل روشن فرستادیم و همراه ایشان کتاب و ترازو فرود آوردیم تا مردم به عدالت قیام کنند» (حدید/۲۵).

در موضوع معاد و محاسبه رستاخیز و پاداش و کیفر اعمال مى فرماید: «و نضع الموازین القسط لیوم القیامه فلا تظلم نفس شیئا و ان کان مثقال حبه من خردل اتینا بها و کفى بنا حاسبین؛ ترازوهاى عدالت را در روز رستاخیز مى نهیم. به احدى هیچ ستمى نخواهد شد و اگر هموزن دانه خردل باشد آن را مى آوریم. این بس که ما حسابگر هستیم» (انبیاء/۴۷). در آیات بسیارى از قرآن، خداوند از ظلم و ستم تنزیه شده است. مثلا گفته شده است «فما کان الله لیظلمهم ولکن کانوا انفسهم یظلمون؛ و چنان نیست که خداوند به آنان ستم کند بلکه آنها چنین اند که بر خود ستم مى کنند» (توبه/۷۰). در بعضى آیات عادل بودن و قیام به عدل به عنوان یک صفت مثبت براى خداوند ذکر شده است یعنى در قرآن تنها به تنزیه از ظلم قناعت نشده است، بطور مثبت و مستقیم نیز صفت عدالت براى خداوند اثبات شده است، چنانکه مى فرماید: «شهد الله انه لا اله الا هو و الملائکه و اولوا العلم قائما بالقسط؛ خداوند و فرشتگان و دارندگان دانش، گواهى مى دهند که معبودى جز خداى یکتا، که بپادارنده عدل است، نیست» (آل عمران/۱۸). به این ترتیب از نظر اسلام شکى نیست که عدل الهى، خود حقیقتى است و عدالت از صفاتى است که قطعا باید خداوند را به آنها موصوف بدانیم.

یکى از معانى عدل رعایت استحقاقها است در افاضه وجود و امتناع نکردن از افاضه و رحمت به آنچه امکان وجود یا کمال وجود دارد. موجودات در نظام هستى از نظر قابلیتها و امکان فیض گیرى از مبدأ هستى با یکدیگر متفاوتند، هر موجودى در هر مرتبه اى هست از نظر قابلیت استفاضه، استحقاقى خاص به خود دارد. ذات مقدس حق که کمال مطلق و خیر مطلق و فیاض على الاطلاق است، به هر موجودى آنچه را که براى او ممکن است از وجود و کمال وجود، اعطا مى کند و امساک نمى نماید. عدل الهى در نظام تکوین، طبق این نظریه، یعنى هر موجودى، هر درجه از وجود و کمال وجود که استحقاق و امکان آن را دارد دریافت مى کند. ظلم یعنى منع فیض و امساک وجود از وجودى که استحقاق دارد. از نظر حکماى الهى، صفت عدل آن چنانکه لایق ذات پروردگار است و بعنوان یک صفت کمال براى ذات احدیت اثبات مى شود به این معنى است، و صفت ظلم که نقص است و از او سلب مى گردد نیز به همین معنى است که اشاره شد. حکما معتقدند که هیچ موجودى ” بر خدا ” حقى پیدا نمى کند که دادن آن حق ” انجام وظیفه ” و ” اداء دین ” شمرده شود و خداوند از آن جهت عادل شمرده شود که به دقت تمام، وظائف خود را در برابر دیگران انجام مى دهد. عدل خداوند عین فضل و عین وجود او است، یعنى عدل خداوند عبارت است از اینکه خداوند فضلش را از هیچ موجودى در هر حدى که امکان تفضل براى آن موجود باشد، دریغ نمى دارد و این است معنى سخن امام على علیه السلام در خطبه ۲۱۶ نهج البلاغه که مى فرماید: حق یک طرفى نیست. هر کسى که بر عهده دیگرى حقى پیدا مى کند، دیگرى هم بر عهده او حقى پیدا مى کند. تنها ذات احدیت است که بر موجودات حق پیدا مى کند. و موجودات در برابر او وظیفه و مسؤولیت پیدا مى کنند اما هیچ موجودى ” بر او ” حق پیدا نمى کند.

عدالت به معناى رعایت استحقاق ها متکى بر دو چیز مى باشد: یکى حقوق و اولویت ها؛ یعنى افراد بشر نسبت به یکدیگر و مقایسه با یکدیگر، نوعى حقوق و اولویت پیدا مى کنند. مثلا کسى که با کار خود محصولى تولید مى کند، طبعاً نوعى اولویت پیدا مى کند و منشأ این اولویت، کار و فعالیت او مى باشد. هم چنین کودکى که از مادر متولد مى شود نسبت به شیر مادر حق اولویت پیدا مى کند و منشأ این اولویت، دستگاه هدفدار خلقت است که آن شیر را براى کودک به وجود آورده است و دیگرى خصوصیت ذاتى بشر است که طورى آفریده شده است که در کارهاى خود الزاما نوعى اندیشه ها که آنها را اندیشه اعتبارى مى گویند، استخدام مى کند و با استفاده از آن اندیشه هاى اعتبارى به عنوان آلت فعل، به مقاصد طبیعى خود نایل مى آید. آن اندیشه ها یک سلسله اندیشه هاى انشایى است که با بایدها مشخص مى شود مانند اینکه براى سعادت بهتر افراد جامعه باید حقوق و اولویت ها رعایت شود. این است مفهوم عدالت بشرى که وجدان هر فرد آن را تأیید مى کند و نقطه مقابلش را که ظلم باشد، محکوم مى سازد.

منبع :عدل الهى، صفحه ۶۹ و ص ۴۹-۴۵