عبدالله بن جعفر طيار، همسر زينب سلام الله عليها (2)

محمد جواد طبسى

دفاع از حريم ولايت و رهبرى

عبدالله بن جعفر در ملاقاتى كه با معاويه و چند نفر از بنى هاشم در مدينه داشت، از اهانت معاويه به حضرت على(ع) برآشفت و به دفاع از ولايت و رهبرى آن حضرت پرداخت. (1)

ابان از سليم نقل مى كند: عبدالله بن جعفر بن ابى طالب براى من نقل كرد: با حسن و حسين(عليهما السلام) نزد معاويه بودم. عبدالله بن عباس نيز آن جا بود. معاويه رو به من كرد و گفت: اى عبدالله! چقدر تعظيم و احترام به حسن و حسين مى كنى؟ در حالى كه اينان بهتر از تو نيستند و پدرشان بهتر از پدر تو نيست و اگر فاطمه دختر رسول الله نبود مى توانستم بگويم مادرت، اسمإ كم تر از او نيست. به معاويه گفتم: قسم به خدا! فهم و معلومات تو نسبت به اينان و به پدر و مادرشان كم است. قسم به خدا! اينان بهتر از من هستند و پدرشان بهتر از پدرم و مادرشان بهتر از مادر من است. اى معاويه! تو از آنچه كه من از رسول الله در باره اينان و پدرانشان شنيده ام و حفظ كرده ام و نگهداشته ام و نقل كرده ام، غافل هستى.

معاويه گفت: اى پسرجعفر! بگو! به خدا قسم! تو دروغگو و متهم نيستى! گفتم: مطلب بزرگ تر از آن است كه تو مى دانى. معاويه گفت: بگو! اگرچه از تمام كوه احد وحرا بزرگ تر باشد! وقتى كه خداوند رفيق تو را (2) كشت و اجتماع شما را پراكنده ساخت و اين امر در خانواده اش قرار گرفت، بنابراين ما باكى نداريم از آنچه شما گفتيد و ضررى به ما نمى رساند. آنچه كه از شما نابود شد. گفتم: از رسول الله(ص) درباره اين آيه سوال شد: آن خوابى را كه به تو نشان داديم و درخت ملعونه را كه در قرآن هست قرار نداديم مگر گرفتارى آزمايش براى مردم.! (3)

آن حضرت فرمود: من دوازده نفر از پيشوايان گمراه را در خواب ديدم كه بر منبرم بالا و پايين مى روند و امتم را به عقب بر مى گردانند. در ميان آنان دو نفرشان از دو طايفه مختلف قريش و سه نفرشان از بنى اميه و هفت نفرشان از فرزندان حكم بن ابى العاص هستند. فرزندان ابى العاص وقتى كه عده شان به پانزده نفر رسيد، قرآن را سرمايه سود جويى و بندگان را غلام و كنيز قرار مى دهند و مال خدا را ميان قوم و خويشان خود تقسيم مى كنند.

اى معاويه! من از رسول الله(ص) شنيدم كه بالاى منبر فرمود: آيا زنان من مادران شما نيستند؟ گفتيم: بلى. يارسول الله! فرمود: كسى كه من مولاى او هستم، على مولاى اوست.

بعد دست به شانه على(ع) زد و گفت: پروردگارا! دوست بدار كسى كه على(ع) را دوست بدارد و دشمن بدار كسى كه على(ع) را دشمن بدارد.

اى مردم! من اولى به مومنين از خودشان هستم. بابودن من، آن ها حق هيچ امرى را ندارند. على(ع) نيز بعد از من، اولى به مومنين از خودشان است. با بودن وى، آنان حق هيچ امرى را ندارند. بعد پسرم، حسن اولى به مومنين ازخودشان است. با بودن او، آنان حق امرى را ندارند. سپس تكرار كرد و فرمود: اى مردم! وقتى كه از دنيا رفتم، على(ع) اولى به مومنين است از خودشان. وقتى على(ع) از دنيا رفت، حسن اولى به مومنين است از خودشان. وقتى حسن از دنيا رفت پسرم، حسين اولى به مومنين است از خودشان. وقتى حسين ازدنيا رفت، پسرم على بن الحسين اولى به مومنين است از خود آنان كه با بودن وى حق هيچ امرى را ندارند. بعد رو كرد به على(ع) و فرمود: ياعلى! تو او را درك خواهى كرد. سلام مرا به او برسان. وقتى كه على ابن الحسين(ع) از دنيا رفت، پسرم، محمد اولى به مومنين است، از خودشان. يا حسين تو او را درك خواهى كرد. سلام مرا به او برسان. بعد در نسل محمد مردانى يكى پس از ديگرى است. هيچ يك از آنان نيست، مگر اولى به مومنين است از خودشان كه با بودن آنان، مردم حق هيچ امرى را ندارند. همه آن ها راهنما و هدايت شده هستند…. معاويه گفت: اى پسر جعفر! با مطالب بزرگ سخن گفتى. اگر آنچه كه گفتى حق و صحيح باشد، امت محمد(ص) مهاجرين و انصار غير از شما، اهل بيت و دوستان وياران شما، همه در هلاك اند. گفتم: قسم به خدا! آنچه گفتم حق بود، از رسول الله(ص) شنيدم. معاويه گفت: اى حسن! اى حسين! اى ابن عباس! پسرجعفر چه مى گويد؟

ابن عباس گفت: اگر به آنچه كه او گفت: ايمان ندارى كسانى را كه اسم برد، از آنان سوال كن. معاويه دستور داد عمربن ابى سلمه و اسامه بن زيد را نزد او آوردند و از آنان سوال كرد. آنان گواهى دادند كه آنچه پسر جعفر مى گويد: همان طور كه او شنيده بود، نيز از رسول الله(ص) شنيديم…. (4)

رابطه صميمى با امام حسن و امام حسين(عليهما السلام)

عبدالله بن جعفر از دوران كودكى ارادت خاص به امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) داشت و هيچ گاه خود را بالاتر از آن ها نمى دانست. حتى در وقت عطا و بخشش اگر آنان مبلغى را به نيازمند مى دادند، عبدالله به احترام آن ها مبلغ كم ترى را به نيازمند عطا مى كرد.

معاويه توسط مروان، حاكم مدينه دختر عبدالله را جهت فرزندش يزيد خواستگارى نمود. عبدالله در جواب گفت: اختيار زنان ما با حسن بن على(عليهما السلام) مى باشد. از او خواستگارى كن. چون امام حسن(ع) جريان خواستگارى را شنيد، فورا دختر عبدالله را به عقد پسر عمويش، قاسم بن محمد بن جعفر در آورد. (5)

عبدالله در دفاع از امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) به معاويه گفت: سيدبنى هاشم فقط حسن و حسين(عليهما السلام) هستند و هيچ كس با آن ها برابرى نمى كند.

محور سخاوت

جود و بخشش عبدالله بن جعفر داستان شگفتى دارد كه هرشنونده اى را حيرت زده مى كند. اگر مى خوانيم كه عبدالله به خاطر عرض حاجتى و يا سروده اى هر آنچه داشت، را در راه خدا مى داد، عجيب نيست; زيرا او فرزند جعفر طيار است. آن پدرى كه نه تنها اموال خود را در راه خدا داد، بلكه جانش را نثار اسلام و قرآن كرد. عبدالله نيز نه تنها اموال خود را در راه خدا داد، بلكه سه فرزندش را در راه خدا، در كربلا هديه كرد كه نشانگر عالى ترين مراتب و درجات گذشت و ايثار اوست.

درباره جود و بخشش عبدالله سخنان فراوان گفته و اشعار زيادى سروده شده است كه به بخشى از آن ها مى پردازيم:

ابن حبان مى گويد: به عبدالله بن جعفر، قطب السخإ گفته مى شد. (6) همچنين مى گويند: سخى ترين افراد بين مسلمانان ده نفر هستند و سخى ترين فرد اهل حجاز عبدالله بن جعفر است. (7)

محدث قمى مى نويسد: مردم مدينه كه تهى دست مى شدند، از يكديگر قرض مى گرفتند و وعده پرداخت عطا و تقسيمى عبدالله بن جعفر مى دادند. (8)

مبادا اين شمشير را از دست دهى

مرد عربى به مروان بن الحكم روى آورد. مروان گفت: چيزى در نزد ما نيست، برتوباد به عبدالله بن جعفر كه نيازت را برآورده خواهد كرد. مرد عرب نزد عبدالله رفت و گفت:

اى ابوجعفر! تو از اهل بيت نبوتى هستى كه در دوستى آنان براى مسلمانان طهارت و پاكى است. اى ابوجعفر! امير مدينه برمالى كه نزد او بود، برمن بخل ورزيد ولى تو برآنچه كه در دست دارى، ايمن مى باشى. اى ابوجعفر! اى فرزند شهيدى كه دوبال دارد و با آن، در بهشت پرواز مى كند! اى ابوجعفر! امروز همانند تو كسى نيست كه ديگرى به او اميد داشته باشد. پس مرا رها مكن كه در صحرا و بيابان براى به دست آوردن مالى سرگردان و حيران باشم. عبدالله گفت: اى اعرابى! مركبى كه زاد و توشه را حمل مى كرد، رفته است. برتوباد به اين مركب و آنچه كه بر آن است ولى مواظب باش كه فريب نخورى و اين شمشيرى كه به هزار دينار آن را خريدارى كرده ام، به مفت از دست ندهى. (9)

هديه فراوان به شاعر سياه پوست

روزى نصيب بن رياح، عبدالله بن جعفر را به قطعه شعرى مدح و ثنا كرد. عبدالله دستور داد تا پول بسيارى به همراه لباس هاى فراوان و مركب هاى متعددى به او بدهند. به وى گفته شد: اين همه اموال را به اين غلام سياه واگذار نكن! پاسخ داد: به خدا سوگند! اگرچه او غلام است، سروده اش آزاد مى باشد. اگرچه سياه است ، مدح و ثنايش سفيد مى باشد. او اموالى را گرفته است كه فنا پذيرند و لباس هايى كه پوشيده خواهند شد و مركب هايى كه از بين خواهند رفت اما مدحى گفت: كه قابل روايت بارى ديگران و ثنايى است جاودانه. (10)

در استيعاب آمده است: عبدالله گفت: او سياه است ولى موى او سفيد است. او استحقاق بيش تر از اين را دارد; چون چيزى گفته كه ماندنى است و چيزى كه دريافت داشته فانى است. من شترى را كه نابود خواهد شد به او دادم و او مدح وثناى ماندگار به من داد. (11)

اتهام رابطه با معاويه و يزيد

برخى مورخان كه با خلفاى جور در ارتباط بودند، مطالب فراوانى درباره عبدالله بن جعفر و رابطه اش با خلفاى جور نوشته اند كه كذب بودن برخى از آن ها آن قدر واضح و روشن است كه هيچ نيازى به توضيح ندارد. چگونه مى توان باور كرد كه شخصيتى مانند عبدالله بن جعفر در كنار اميرمومنان(ع) به جنگ بامعاويه بپردازد ولى با گذشت چند سال از شهادت حضرت على(ع) كاملا رنگ عوض كند و در سر سفره معاويه بنشيند و فرزند خود را به افتخار معاويه، معاويه نامگذارى كند. و يا پس از شهادت امام حسين(ع) و دو يا سه فرزندش; عون و محمد و عبدالله نزد يزيد برود؟!

اگر عبدالله با يزيد رابطه داشت، چرا و چگونه دو فرزندش در واقعه حره (12) به شهادت رسيد؟! آيا از مجموع اين قضايا نمى توان نتيجه گرفت كه اكثر اين اتهام ها بى اساس است.

1ـ پس از شهادت امام حسين(ع) در سال 61 ه’ .ق و بالاگرفتن كفر وطغيان يزيد، مردم مدينه فرماندار شهر را به همراه مروان و ساير اموىها از مدينه بيرون كردند و با عبدالله بن حنظله بيعت كردند. چون اين خبر به گوش يزيد رسيد، مسلم بن عقبه را با لشكرى فراوان براى سركوب كردن مردم مدينه به آن جا گسيل داشت. جنگ عظيمى رخ داد و بسيارى از مردم مدينه كشته شدند. مردم مدينه چون تاب مقاومت را از دست دادند به قبر پيامبر(ع) پناه بردند. لشكر يزيد به قتل عام مردم پرداختند. (13)

آيا فكر نمى كنيد دشمن در صدد مخدوش كردن چهره اين مدافع حريم ولايت و يار باوفاى امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) بوده است، تا بتواند باخدشه دار كردن اين چهره مقدس، روايت و سخنش را از اثر بيندازند. چگونه مى توان باور كرد كه عبدالله كه از دوران كودكى در دامان رسول الله(ص) تربيت يافته و با سه امام معصوم(عليهم السلام) خو گرفته و هيچ گاه خلاف از او سرنزده بود، ناگهان رنگ عوض كند و به دربار يزيد روى آورد؟!

آيا مى توان پذيرفت كه عبدالله با داشتن آن همه سوابق درخشان در عالم اسلام، كه از او به عنوان محور سخاوت ياد مى شود، به خاطر گرفتن پول از خليفه، آن همه عزت و شرف و روح بلند و طبع عالى خود را زير پا بگذارد؟!

ابن ابى الحديد نقل مى كند: روزى معاويه و عمروعاص باهم نشسته بودند، دربان گفت: عبدالله، پسر جعفر طيار اجازه ورود مى طلبد. عمروعاص گفت: در حضور او به على(ع) ناسزا مى گويم و او را عصبانى مى كنم. معاويه گفت: چنين مكن كه مى ترسم نتوانى از عهده آن برآيى و سبب گردى فضائلى را اظهار كند كه دوست نداريم بشنويم. عبدالله وارد شد. معاويه از روى سياست اظهار خوشوقتى كرد و او را نزديك خواند و با وى گرم گرفت ولى عمروعاص نتوانست خوددارى كند. به عبدالله چيزى نگفت ولى باديگران سرصحبت را گشود و ضمنا از اميرمومنان(ع) بدگويى كرد و با صداى بلند ناسزا گفت و بى شرمى را از حد گذراند.

رنگ عبدالله متغيير گرديد، از خشم لرزه براندامش افتاد و ناگهان مانند شير از تخت فرود آمد. عمروعاص كه او را خشمناك ديد، گفت: هان! عبدالله! چه خبر است؟! عبدالله گفت: مرگت باد! خاموش باش! سپس اين شعر را خواند:

اظن الحلم دل على قومى

و قد يتجهل الرجل الحليم.

حلم وبردبارى زبان مردم را برويم گشوده است و خيال مى كنند نمى فهمم.

پس آستين ها را بالا زد و خطاب به معاويه گفت: معاويه! تا كى خشم تو را در دل نگهداريم و بر بدىها و زشتى ها صبر كنيم، گفتار زشت را بشنويم و بى ادبيت را ببنيم و اخلاق ناستوده ات را مشاهده كنيم؟! گريه كنندگان بگريند! مثل اين كه از فحش و ناسزاى به همنشينانت ناراحت نمى شوى. اگر چنين است، معلوم مى شود دين در نظرت موقعيتى ندارد، تا تو را از كردار زشت باز دارد. به خدا قسم! اگر عاطفه خويشاوندى در تو بود، يا به سهم خود از اسلام حمايت مى كردى، نبايد فرزندان كنيزان بى اصل و بردگان پست طبع را در رديف افراد فاميل خود جاى دهى. مردمان ستم پيشه به موقعيت افراد برگزيده جاهلند. معاويه! اين كه كارهاى خطاى تو را تإييد مى كنند و ريختن خون مسلمانان و جنگيدن با اميرمومنان(ع) را صحيح مى دانند، تو را مغرور نكند تا به هر چه فساد و تباهيش برتو روشن است، اقدام كنى، چشم سر و چشم دلت از تشخيص راهت كور شده است. اگر از خطاى خود بر نمى گردى، به ما اجازه بده تا هرچه مى خواهيم از زشتى هايت بگوييم.

مجلس در بهت و حيرت فرو رفته بود و همگى غرق سخنان او شده بودند. معاويه صدا زد: عبدالله! ما از خطا و اشتباهمان برمى گرديم. تو را به خدا! بنشين! خدا لعنت كند آن كه آتش درونى تو را افروخت. هرچه بگويى انجام مى دهم و هر حاجتى دارى بر مى آورم. اگر مقام و موقعيتت نبود، همان روش و اخلاقت كافى بود كه خواسته هايت برآورده شود. آخر تو پسر ذوالجناحين و سيد و بزرگ بنى هاشمى.

عبدالله فرياد زد:… نه، نه، چنين نيست. سيد و آقاى بنى هاشم حسن و حسين(عليهما السلام) هستند. كسى را نرسد كه در مقام با ايشان برابرى كند. معاويه گفت: تو را قسم مى دهم! هرچه مى خواهى بگو. هرحاجتى دارى برآورده است، هرچه با تمام هستى ام برابرى كند.

عبدالله گفت: در اين مجلس چيزى نمى خواهم و حاجتى ندارم. اين جمله را گفت و از مجلس خارج شد. معاويه هم او را بدرقه كرد و گفت: به خدا قسم! تمام حركات و اخلاق و رفتار و راه رفتنش به پيامبر(ص) مى ماند. پس از آن كه عبدالله رفت، معاويه رو به عمر و عاص كرد و گفت: چرا با تو حرف نزد و جوابت را نداد؟ عمروعاص گفت: برتو معلوم است و مى دانى چرا؟ معاويه گفت: خيال مى كنى از جواب هايت ترسيد؟ خير، چنين نيست بلكه تو را قابل و لايق ندانست تا جوابت را بگويد يا با تو طرف شود.

(14) چرا عبدالله بن جعفر در كربلا شركت نكرد؟

يكى از فرازهاى پيچيده زندگانى عبدالله، عدم حضور وى در كربلاست. وى با معرفتى كه نسبت به امام حسين(ع) داشت و با اين كه از حضور همسر و فرزندش دركاروان امام حسين(ع) جلوگيرى ننمود، چرا خودش به يارى امام حسين(ع) نشتافت؟

بيشتر بزرگان عقيده دارند كه عبدالله بن جعفر معذور بود، چنانچه مرحوم مامقانى (15) و ديگران بدان اشاره كرده اند.

برخى ديگر براين عقيده هستند كه او در آن زمان نابينا بود. بدين خاطر نتوانست به كاروان امام حسين(ع) ملحق شود. بنابراين آنچه كه درباره اش گفته مى شود، عارى از هرگونه حقيقت است. (16)

عبدالله بعد از حادثه كربلا، از همراهى نكردن امام حسين(ع) اظهار تإسف مى كرد ممكن است به دلايلى مانند پيرى، امام حسين(ع) از عبدالله نخواسته تا در كاروانش حضور يابد.

آخرين تلاش عبدالله

عبدالله از آن جا كه كشته شدن امام حسين(ع) را ضايعه اى بزرگ براى عالم اسلام مى دانست، سخت در تلاش بود تا امام را از سفر به كوفه بازدارد. اما همين كه در بين راه از زبان امام شنيد كه آن حضرت در انجام مإموريتى است، عبدالله ديگر هيچ سخنى نگفت و فرزندان خود را به همراه امام(ع) فرستاد.

نامه عبدالله به امام حسين(ع)

عبدالله در نامه اى كه به وسيله فرزندانش براى امام حسين(ع) فرستاد عرض داشت: تو را به خدا سوگند مى دهم كه از اين راه برگرد; زيرا مى ترسم تو را بكشند و خاندانت را اسير كنند. اگر شما كشته شويد، نور زمين خاموش مى گردد; زيرا شما چراغ و نشانه هدايت يافتگانيد. اميد مومنان به توست. در رفتن شتاب مكن. خود نيز پشت سرنامه به شما محلق خواهم شد. (17)

عبدالله بى درنگ نزد عمروبن سعيد رفت و از او خواست كه امان نامه براى حضرت سيدالشهدإ(ع) بنويسد و از او بخواهد كه از اين سفر منصرف شود. عمرو امان نامه اى به خط خود نوشت و از آن حضرت خواست برگردد. او نامه را به وسيله برادر خود، يحيى بن سعيد به امام داد. عبدالله نيز همراه يحيى نزد امام رفت. آن ها از امام خواستند تا از ادامه راه منصرف شود. حضرت در پاسخ فرمود: من پيامبر(ص) راe در خواب ديدم. آن حضرت به من دستورى داد كه اينك در پى انجام آن امر، روانه ام. آن ها گفتند: آن خواب چيست؟ امام فرمود: تا به حال براى احدى نگفته ام و بعد از اين هم نخواهم گفت، تا خداى خود را ملاقات كنم. عبدالله كه از برگرداندن امام مإيوس شده بود، فرزندان خود; عون و محمد را را نزد آن حضرت فرستاد. (18)

اظهار تإثر شديد از شهادت امام حسين(ع)

يكى از دلايل محكمى كه تإييد مى كند عبدالله بسيار مايل بود همراه امام حسين(ع) باشد، اما به دلايلى نتوانسته بود. در كربلا حضور يابد، همانا اظهار تإثر و تإلم شديد وى از شهادت امام حسين(ع) و ياران باوفايش است.

هنگامى كه خبر شهادت فرزندانش به وى رسيد، كلمه استرجاع (انا لله و انا اليه راجعون را بر زبان راند. يكى از غلامان عبدالله به نام (ابوسلاسل) درمقام تإسف برآمد و گفت:

اين مصيبت از ناحيه حسين به ما رسيده است، عبدالله از سخن گلايهآميز ابوسلاسل ناراحت شد و بر آشفت و با كفش خود برسراو كوفت و گفت: آيا درباره حسين(ع) چنين مى گويى؟ به خدا سوگند! خودم نيز دوست مى داشتم هرگز از او جدا نشوم و اگر در كربلا حضور داشتم، در ركاب او مى جنگيدم تا شهيد شوم; زيرا او شايسته است كه جان ها فدايش شود.

فرزندان من همراه برادرم و پسر عمويم كشته شدند و مواسات نمودند و به پاداش صابران هم دست خواهند يافت. آن گاه عبدالله متوجه اهل مجلس شد وگفت: راستى شهادت حسين(ع) برمن سخت و دشوار است اما خداى را سپاس مى گويم كه شهادت حسين(ع) به ما عزت بخشيد و اگر خود نتوانستم در ركاب حسين فداكارى كنم، فرزندانم با جانبازى خود، حسين(ع) را خوب يارى كردند. (19)

روزى عبدالله بن جعفر يكى از دوستان همنشين خود را در مجلس نديد، روز ديگر كه ملاقاتش كرد، از او پرسيد: ديروز كجابودى؟ چرا غيبت داشتى؟ او گفت: با يكى از دوستان به حومه مدينه رفته بودم.

عبدالله زبان به نصحيت او گشود و گفت: (اگر چاره اى جز همراهى و رفاقت با مروان را ندارى، برتوباد به همراهى و رفاقت با كسى كه با او دوست شدى، موجب خوبى و صلاح تو شود. و اگرترسيدى تو را نگه دارد و اگر به او نياز پيدا كردى، كمكت كند، و اگر خلااى در تو ديد، پركند و اگر يك خوبى ديد برشمرد، و اگر وعده اى به تو داد، محرومت نسازد و اگر زياد رفت و آمد كردى، رهايت نكند و اگر چيزى از او خواستى، به تو بدهد و اگر دست نگه دارى و چيزى به او ندهى، او شروع كننده باشد.) (20)

رحلت و محل دفن

سرانجام عبدالله بن جعفر پس از يك عمر طولانى و بابركت، در سال 80 ه’ .ق يا 85 ه’ .ق و يا 90 ه’ .ق (21) در مدينه دارفانى را وداع گفت. ابان بن عثمان كه از سوى عبدالملك بن مروان فرماندار مدينه بود، او را غسل داد و كفن كرد و بر او نماز خواند و در قبرستان بقيع، نزديك قبر امام حسن مجتبى(ع) به خاك سپرد. ابان بن عثمان درحالى كه قطرات اشك روى صورتش سرازير بود، گفت: به خدا سوگند! تو مردخوبى بودى! به خدا سوگند! تو مرد شريف و نيكوكار و بخشنده اى بودى! (22)

پى نوشتها:
1 ـ مرحوم نمازى، عبدالله بن جعفر را يكى از راويان حديث غدير مى شمارد. ر.ك: مستدرك علم رجال الحديث، ج 5، ص 500.
2 ـ مقصود معاويه از رفيق عبدالله جعفر همانا اميرالمومنين(ع) است. 3 ـ سوره اسرإ، آيه 60. 4 ـ اسرار آل محمد، ص 221 و احتجاج، ج 2، ص 3. 5 ـ معارف و معاريف، ج 4، ص 1508 و سيره ابن اسحاق، ص 251. 6 ـ تهذيب التهذيب، ج 5، ص 150.
7 ـ الاصابه، ج 2، ص 276. 8 ـ سفينه البحار، ج 2، ص 126.
9 ـ سيراعلام النبلإ، ج 3، ص 458. 10 ـ العقد الفريد، ج 6، ص 143 و ج 1، ص 269. 11 ـ زينب قهرمان دختر على(ع)، ص 45. الاستيعاب، (درحاشيه الاصابه، ج 2، ص 277).
12 ـ منتهى الامال، ج 2، ص 34. 13 ـ پيغمبر و ياران، ج 4، ص 133. 14 ـ تنقيح المقال، ج 2، ص 173.
15 ـ دائره المعارف، ج 12، ص 282.
16 ـ معارف و معاريف، ج 2، ص 1508.
17 ـ ارشاد مفيد، ص 202.
18 ـ منتهى الامال، ج 1، ص ;323 ارشاد مفيد، ص 202 و الكامل، ج 3، ص 402.
19 ـ زينب قهرمان دختر على(ع)، ص ;93 پيامبر و ياران، ج 4، ص ;137 قاموس الرجال، ج 5، ص 413 و منتهى الامال، ج 1، ص 416.
20 ـ سفينه البحار، ج 2، ص 126.
21 ـ سيراعلام النبلإ، ج 3، ص 462.
22 ـ زينب قهرمان، ص 96 و اسدالغابه، ج 3، ص 135.
منبع :ماهنامه كوثر ـ شماره 44 ـ آبان 79