شیعه در دوران خلافت ابوبکر

چکیده

پس از رحلت پیامبر اکرم انصار و مهاجر در مکانی به نام سقیفه برای تعیین خلیفه جمع شدند و سرانجام این سقیفه نشینی بیعت کردن با ابوبکر ابی قحافه از قبیله بنی تمیم شد. امام علی (ع) و شیعیان خاصش به این واقعه اعتراض کردند و اقداماتی انجام دادند. اما کاری از پیش نبردند و سرانجام با خلیفه وقت بیعت کردند. امام علی (ع) نیز از دو گزینه مخالفت و بیعت، بیعت را برگزید.

حال این سؤال مطرح است که آیا بیعت (سکوت) حضرت به این معنا است که ایشان از مطالبه حق خویش صرف نظر کردند و آن را به خلیفه وقت واگذار کرد ؟ در مقاله حاضر به بررسی این مسأله می پردازیم.

مقدمه

زمانی که بدن مطهر پیامبر گرامی اسلام دفن نشده بود و اهل بیت گرامی او و تعدادی دیگر از صحابه، آماده تجهیز و به خاک سپاری او بودند، عده ای در سقیفه بنی ساعده تجمع کردند و برای عموم مسلمین، در لباس خیرخواهی، به تعیین خلیفه پیامبر پرداختند و در این میان حتی به اهل بیت پیامبر خصوصا امیرالمومنین که اسوه شجاعت و جامع تمام کمالات و صفات و پیشتاز در میدان نبرد بود توجهی ننمودند حتی به نصوصی که در زمان حیات پیامبر از زبان خود ایشان در مورد امیرالمومنین بیان شده بود توجهی نکردند.
در این هنگام حضرت علی ع با عده ای از یاران با وفای خود از جمله سلمان، ابوذر و مقداد و… پس از اطلاع از این کار بی خردانه در مقام انتقاد و اعتراض در آمده و با استناد به آیات و نصوص ولایت، به نحوه انتخاب خلیفه اعتراض نموده و به احتجاج با آنها پرداختند و فقط جوابی که از آنها شنیدند این بود که مصلحت در این است و مسلمین چنین صلاح می دانند.

معناى لغوى و اصطلاحى شيعه و تشيع

واژه «شيعه» به معناى پيرو و طرفدار است و نيز گروهى كه اعضاى آن بر امرى يك سخن شوند و همچنين به معنى گروه ياران آمده است. اين واژه با معناى لغوى اش در قرآن و روايت نيز آمده است: وَ إِنَّ مِنْ شيعَتِهِ لإِبْراهيمَ. پيامبر (ص) نيز فرمود:« ان عليّاً وَ شيعَتُهُ هُمُ الفائِزُون. »(2)

تشيع نيز در لغت به معناى پيروى، يارى و ولايت كسى را داشتن است؛ البته به مذهب شيعه نيز «تشيع» اطلاق مى شود.

شيعه در اصطلاح به مسلمانانى مى گويند كه حضرت على (ع) را پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) خليفه و امام شرعى مى دانند و معتقدند امامت آن حضرت به وسيله نص و تعيين، از جانب خداوند و با معرفى پيامبر (ص) صورت گرفته و عمل كسانى را كه پس از پيامبر (ص) در سقيفه بنى ساعده گرد آمدند و غير على (ع) را به خلافت برگزيدند، نمى پذيرند.

محمد جواد مغنيه مى نويسد: تشيع در اصطلاح عبارت است از ايمان به وجود نص از جانب پيامبر (ص) بر امامت على (ع) و خلافت او، بدون آنكه در حق او يا فرزندانش غلو شده باشد.(3)

علامه طباطبايى نيز مى نويسد: شيعه در لغت به معنى پيرو مى باشد- و در اصطلاح- به كسانى گفته مى شود كه جانشينى پيامبر اكرم (ص) را حق اختصاصى خانواده رسالت مى دانند و در معارف اسلام پيرو مكتب اهل بيت (علیهم السلام) مى باشند.

شيعه اعتقادى «يعنى كسانى كه در زمان پيامبر (ص) با توصيه هاى آن حضرت معتقد به امامت حضرت على (ع) پس از پيامبر (ص) بودند گرچه اصطلاح شيعه بر آنها بار نمى شد»، نخستين بار در زمان رسول خدا (ص) به پيروان حضرت على (ع) اطلاق شد. (4) و پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله) فرمود: شيعه ما كسي است كه از ما پيروي كند وپا جاي پاي ما بگذارد وبه كردار ما اقتدا نمايد.(5)

منشا پیدایش تشیع

ديدگاهها گوناگونى درباره منشأ پیدایش تشیع وجود دارد که برخی از این نظریات عبارتند از:

1. برخى پيدايى شيعه را پس از جريان سقيفه بنى ساعده و انتخاب نخستين خليفه دانسته اند.

2. عده اى از نويسندگان نوشته اند: مذهب تشیع، مولود افکار عبدالله بن سبای یهودی است که در ظاهر به لباس اسلام متلبس شده و در زمان خلیفه سوم، عثمان بن عفان، در عراق و شامات، مردم را علیه خلافت شورانیده و به قتل خلیفه تحریض و ترغیب می نمود، وی یک سلسله عقاید یهودیت را با مشتی از معارف اسلامی آمیخته و در شعاع غلو در حق امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب ع در میان جمعی رواج داد که بعدا به نام شیعه علوی معروف شدند.

3. برخى ديگر گفته اند: شيعه پس از خلافت حضرت على (ع) پديد آمد.

4. بعضى پيدايى شيعه را پس از جنگ جمل دانسته اند.

5. كسانى نيز ظهور شيعه را پس از جنگ صفين و به دنبال پيدايى خوارج دانسته اند.

6. ظهور شيعه پس از شهادت امام حسين (ع) در كربلا، سخن برخى ديگر است.

7. برخى هم می گویند مذهب تشیع، روی اساس سیاست انتقام گذاشته شده و در اثر داغ دلی است که ایرانی ها از خلیفه دوم، عمربن الخطاب – که ایران را فتح کرده و تاج و تخت کهن سال کیان و اکاسره را به باد داده و مجوسیت و آتش پرستی را ریشه کن نمود – داشتند.
از سوی دیگر، به پاس خویشاوندی که امام دوم و سوم شیعه از راه مصاهرت، با کسری داشتند، مجوس مذهب تشیع را در لباس اتباع اهل بیت پیغمبر اسلام (ص) به وجود آورده و اختلاف کلمه در میان مسلمین انداختند.

8. دسته ای دیگر می گویند: مذهب تشیع، آفریده سیاست سلاطین صفویه می باشد که در اوایل قرن دهم هجری به هوای سلطنت به دستیاری عده ای از دراویش صفوی، قیام کرده و سال های متمادی با خلفای عثمانی و اوزبک ها جنگیدند و همین صفویه بودند که عقایدی درویشانه و غلوآمیز با ماسک تشیع به هم بافته و سر و صورت یک مذهب اسلامی را به آن دادند.

9. پيدايش شيعه در عصر پيامبر اتفاق افتاد.

سخن حق، قول آخر است؛ يعنى تاريخ پيدايش شيعه به عصر پيامبر (ص) باز مى گردد. از شأن نزول و تفسير برخى آيات قرآن و روايات كه شيعه و سنى درباره حضرت على (ع) و پيروان او نقل كرده اند فهميده مى شود كه هسته نخستين تشيع و اساس آن را خداوند در قرآن كريم نشاند و پيامبر اكرم (ص) در طول دوران رسالتش آن را آبيارى كرد و پروراند تا آنكه شجره طيبه اى گرديد و در زمان آن حضرت به ثمر نشست. به همين جهت برخى در زمان پيامبر (ص) به عنوان شيعه معروف بوده اند. (6)

جریان سقیفه

از نظر تاريخى، اختلاف در ميان مسلمانان و ظهور ديدگاه هاى گوناگون درباره رهبرى جامعه اسلامى از وقتى شروع شد كه پيامبر (ص) چشم از جهان فروبست.

انصار به محض شنيدن خبر رحلت پيامبر (ص) به واسطه ترس از دست دادن مو قعیت خود در مسأ له جانشینی رسول خدا بدون اينكه در كنار بدن مطهر رسول خدا (ص) حاضر شوند، در منزل سعد بن عباده رئيس قبيله خزرج گرد آمدند و به لحاظ عدم گنجايش منزل او به سقيفه بنى ساعده رفتند كه محل اجتماعشان درباره مسائل مهم در زمان جاهلیت بود.

دو نفر از انصار به نامهاى عُوَيم بن ساعده و مُقن بن عدى خبر تجمع انصار را به قريش رساندند. عمر به محض شنيدن خبر تجمع انصار، ابوبكر و ابوعبيده جراح را نيز با خبر كرد و به اتفاق، به طرف سقيفه حركت كردند.

سعد بن عباده در حالى كه بيمار بود، به عنوان رئيس انصار براى تصدى جانشينى پيامبر (ص) به سقيفه آمد و به سخن رانى پرداخت. او در آغاز، از مهاجران تعريف كرد و سابقه آنان در اسلام و لزوم حرمت نهادن به آنان را يادآور شد. سپس مدينه را شهر انصار خواند و آنان را به لحاظ موقعيتى كه نزد پيامبر (ص) داشتند و به عنوان مدافعان و نخستين پناه دهندگان او به شمار مى آمدند، ستود و گفت: پيامبر (ص) در ميان ما عزت پيدا كرد و رواج اسلام به كمك ما صورت گرفت، مهاجران به وسيله ما سر و سامان يافتند و…، بدين جهت، انصار براى تصدى خلافت سزاوارترند. سخنان سعد مورد تأييد انصار قرار گرفت.(7)

درهمين حال، ابوبكر، عمر بن خطاب و ابوعبيده وارد شدند و سخن به اعتراض گشودند. ابوبكر ضمن تعريف و تمجيد از مقام والاى انصار و موقعيتى كه آنان نزد پيامبر (ص) داشتند، گفتار آنان را در امر جانشينى ناصواب خواند و با تمسك به قرابت قريش با پيامبر (ص) آنان را مستحق تصدى جانشينى او دانست.

انصار وقتى از تمسك به موقعيت والاى خويش نزد پيامبر (ص) نتيجه اى نگرفتند، گفتند:اميرى از ما و اميرى از شما.

ابوبكر در برابر اين اقدام انصار، سخن تأثيرگذار «الائمة من قريش» را مطرح كرد و ستون اصلى حكومت و جانشينى پيامبر (ص) را از آنِ قريش دانست و سخن انصار را رد كرد. عمر بن خطاب نيز در تأييد سخنان ابوبكر گفت: دو شمشير هرگز در يك غلاف نگنجد!

با سخنان ابوبكر اختلافات شدت گرفت. ابوبكر وعده داد كه بدون مشورت انصار كارى انجام ندهد. اين وعده ابوبكر گرچه هيچ وقت عملى نشد، ولى باعث شد تا عده اى از انصار به طرفدارى از او برخيزند.

ابوبكر پس از سخنرانى خويش، برای بی طرف نشان دادن خود و برای تثبیت موقعیت خویش و امتحان عمر، بلافاصله دستش را به عنوان بيعت با عمر و ابوعبيده به طرف آنان دراز كرد، اما آن دو از پذيرفتن عنوان خليفه براى خودشان امتناع ورزيدند و در مقابل، با ابوبكر به عنوان خليفه بيعت كردند.
ابوبكر نيز لحظه اى در پذيرش بيعت درنگ نكرد! در واقع ابتكار عملى انصار، تبديل به فرصتى براى ابوبكر شد تا بدون نام بردن از على (ع) و نيز حتى سخنى از پيامبر ا كرم درباره جانشينى خويش، حكومت را در دست بگيرد!
بعدها ابوبكر اين اقدام عجولانه، اعم از پيشنهاد دو نامزد براى انتخاب شدن (عمر و ابوعبيده) و نيز پذيرش شتابزده ، بيعت را «فَلتَة» خواند. هم زمان با تجمع عده اى از صحابه در سقيفه بنى ساعده، على (ع) كه همراه چند نفر از صحابه مشغول تجهيز (غسل و كفن) پيامبر اكرم (ص) بود خبر واقعه سقيفه را دريافت كرد و با شنيدن اين خبر، آيات ابتدايى سوره عنكبوت را مبنى بر فتنه بودن واقعه سقيفه تلاوت كرد. «الم. احَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا انْ يَقُولُواآمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبينَ. امْ حَسِبَ الَّذينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ» (8)

الف. لام. ميم، آيا مردم پنداشته اند كه چون بگويند: ايمان آورديم، رهايشان مى كنند و ديگر آزمايشى در كار نيست. ما مردمى را كه پيش از آنان بودند آزموديم، تا خدا راستگويان را معلوم كند و دروغگويان را بازشناساند. آيا آنان كه خود را به گناه مى آلايند، مى پندارند كه از ما سبقت مى گيرند (و از قهر و عقاب ما خلاصى مى يابند) وای، كه چه بد داورى مى كنند. (9)

فردای سقیفه صبح روز سه شنبه با فعالیت گسترده عمر، در مسجد النبی با ابوبکر به عنوان خلیفه رسول الله بیعت شد و ابوبکر در سخنرانی خود گفت: «من بر شما امارت پیدا کردم، ولی از شما بهتر نیستم. پس اگر ديديد بخوبى رفتار كردم كمكم كنيد و اگر بد عمل كردم مرا براه راست واداريد، راستى امانت و دروغ خيانت است و ناتوان تا حقش را نگرفته ام نزد من نيرومند است و نيرومند ناتوان است تا حق را از او بگيرم، مردمى كه دست از جهاد بردارند خوار شوند و آنان كه كارهاى زشت در ميانشان رواج يابد گرفتار بلا گردند، تا جایى كه من از خدا و رسولش پيروى كنم شما هم از من پيروى كنيد و هر گاه ديديد نافرمانى خدا و رسول او را كردم اطاعت من بر شما لازم نيست… » (10)

عده اى از مهاجر و انصار كه همراه على (ع) مشغول تجهيز پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله وسلم) بودند، انتخاب سقيفه را تقبيح كرده و آن را نپذيرفتند. آنان به عنوان مخالف با اين اقدام همراه على (ع) در خانه تنها دختر پيامبر، فاطمه زهرا (س) تجمع كردند. (11)

خليفه در نخستين واكنش به اقدام مخالفان، خانه حضرت زهرا (سلام الله علیه) را بيت حرب (اتاق جنگ) ناميد و به دنبال آن، مشاوران او به همراهى عمر بن خطاب، خانه فاطمه (س) را تهديد به آتش زدن كردند. و وقتی فاطمه زهرا (س) پرسید که آیا واقعاً قصد چنین کاری را دارند ؟ گفتند آری. مگر اینکه آن جمع امری را بپذیرند که امت پذیرفته اند. (12) ابوبکر در اقدامى ديگربرای تضعیف نمودن بنی هاشم، امكانات مالى اهل بيت (علیهم السلام) اعم از خمس، فدك، سهم ذوى القربى را – كه در قرآن به آن تصريح دارد – از آنان گرفت. (13)

موضع شیعیان خاص در برابر جریان سقیفه

پس از انتخاب ابوبكر به عنوان خليفه، واكنش هايى از سوى برخى از صحابه كه در زمان پيامبر (ص) با امام على (ع) بيعت كرده بودند بروز كرد. آنها وفادارى خود را حفظ كردند و با جريان سقيفه به مخالفت پرداختند.

از جمله این مخالفان عبارتند از:

1. فاطمه زهرا (س)

موضع فاطمه زهرا (س) در برابر خلافت آشکار است، او با تصمیمات سقیفه مخالف بود و حتی خانه اش مرکز معارضان با سقیفه بود، تا جایی که عمر گفت: ماجرای سقیفه که فتنه ای بیش نبود، ولی خدا شرش را از مسلمین برداشت. بنی هاشم در خانه فاطمه (س) جمع شدند و مخالفت خود را با اصحاب سقیفه اعلام نمودند و همراه با آنان بعضی از انصار نیز حضور داشتند که فریاد می زدند جز با علی بیعت نمی کنیم و آن طور که ابن اثیر نقل می کند علی و بنی هاشم و زبیر و طلحه از بیعت سرباز زدند. زبیر گفت: هرگز شمشیرم را غلاف نخواهم کرد، تا اینکه با علی بیعت شود. عمر گفت: شمشیرش را بگیرید و به او سنگ زنید.

ابن قتیبه در تاریخش می گوید: ابوبکر و عمر بر فاطمه (س) وارد شدند، امّا فاطمه رویش را به سمت دیوار برگرداند… تا اینکه فاطمه (س) فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم آیا نشنیدید که پیامبر می گفت: رضایت فاطمه رضایت من و خشم فاطمه خشم من است، هر کس دخترم فاطمه را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر کس او را راضی نماید، مرا راضی نموده است و هر کس که او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است؟

گفتند: آری این حدیث را از رسول الله (ص) شنیدیم. فرمود: و من خدا و فرشتگان را شاهد می گیرم که شما مرا خشمگین نمودید. من از شما راضی نیستم و اگر پیامبر را ملاقات نمایم از شما به او شکایت می کنم. سپس گفت به خدا سوگند در هر نماز شما را نفرین می کنم. (14)

2. سلمان فارسى

نخستين واكنش سلمان به ماجراى سقيفه اين بود كه وقتى شنيد با ابوبكر بيعت كرده اند گفت: كرداذ و نكرداذ (كرديد و نكرديد) يعنى كرديد آنچه نبايد مى كرديد و نكرديد آنچه را كه بايد مى كرديد. و خود نيز از بيعت با ابوبكر امتناع ورزيد.

سلمان همواره گرايش شيعى خود را با نقل روايتهايى درباره وصايت و امامت على (ع) بروز مى داد؛ چنان كه صاحب انساب الاشراف از قول سلمان خطاب به مردم چنين نقل كرده است: على (ع) در بين شما است، ولى دست به دامان او نمى زنيد، قسم به كسى كه جانم در دست قدرت او است، كسى بعد از على (ع) از اسرار پاك پيامبرتان خبر نمى دهد.

ابن اثير در نهايه از سلمان چنين نقل كرده است: «پيامبر (ص) در روز عرفه خطبه خواند و فرمود: اى مردم! خداوند در اين روز به جهت آمرزش گناهانتان به شما مباهات مى كند، اما آمرزش خاصه او براى على (ع) است. سپس حضرت به على (ع) دستور داد تا به پيامبر (ص) نزديك شود. على (ع) نزديك پيامبر شد و آن حضرت (ص) فرمود: خوشبخت كسى است كه بعد از من، تحت ولايت تو باشد و بدبخت و شقى كسى است كه تو را نافرمانى كند و با تو دشمنى نمايد. » (15)

3. عمار بن ياسر

بعد از حادثه سقيفه، عمار از مخالفان با بيعت ابوبكر بود. عمار از پيامبر اكرم (ص) شنيده بود كه به او مى فرمود: اى عمار! على (ع) تو را از هدايتى ردّ نمى كند و بر امر ناگوارى دلالت نمى كند. اطاعت او اطاعت من، و فرمانبردارى ازمن، اطاعت از خداست. وى همچون على (ع) از بيعت با ابوبكر خوددارى كرد و در جمع مردم مدينه چنين گفت: اى مسلمانان! بدانيد كه خاندان پيامبر (ص) به ارث او سزاوارتر، به دين او آگاه تر و بر امت او امين ترند. پس حق را به صاحبانش برگردانيد قبل از اينكه دير شود و فتنه و آشوب ها سر گيرد و گروه شما را متفرق سازد!

به نقل ابن ابى الحديد، عمار جزء كسانى بود كه مى خواست دوباره در بين مهاجران شورا تشكيل دهد تا خلافت را به على (ع) برگرداند.

عمار در تمام دوران حيات خويش، از هيچ كوششى براى برپايى دين خدا دريغ نكرد، و از دين پيامبر (ص) دفاع كرد. نصر بن مزاحم منقرى نقل مى كند كه در جنگ صفين، عمار ضمن يادآورى حديث غدير، به ياران معاويه چنين گفت: پيامبر (ص) به من امر فرمود: با ناكثين بجنگم، اطاعتش كردم. فرمود: با قاسطين بجنگم و شما همان ستمکاران هستید. اى مرد ابتر! آيا نمى دانى او به على (ع) فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىُّ مَوْلاهْ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ؟ (16)

4. ابوذر غفارى

ابوذر به هنگام رحلت پيامبر (ص) در مدینه نبود. هنگامی که برگشت و از بیعت با ابوبکر مطلع شد، گفت به میوه و بهره آن دست یافتید و پوسته آن را رها کردید. و حال اگر این کار را در خاندان پیامبرتان قرا ر می دادید، حتی دو تن هم با شما اختلاف نمی کردند. (17) وی در پيروى از على (ع) مى كوشيد واز چشمه گواراى علم او بهره مى جست، در راه حفظ ارزش هاى دينى و اجراى عدالت اسلامى از هيچ تلاشى دريغ نمى كرد و پيوسته فضايل و شايستگى اهل بيت پيامبر (ص) را متذكر مى شد.

ابوذر غفارى مى گفت: از پيامبر (ص) شنيدم كه فرمود: بعد از من، به كتاب خدا و على (ع) رجوع كنيد. او در كنار كعبه مى ايستاد و فرياد مى زد: اى مردم ! هر كس مرا نمى شناسد، من ابوذر غفارى هستم. از پيامبر (ص) شنيدم كه فرمود: اهل بيت من به كشتى نوح مى ماند؛ هر كس از آنان تخلف كند، غرق مى شود. (18) ابوذر سعى داشت فضيلت هاى اهل بيت (علیهم السلام) به ويژه على (ع) را در ميان نسل جوانى كه زمان پيامبر (ص) را درك نكرده بودند، بيان كند. (19)

5. مقداد بن اسود

مقداد از مهاجران به حبشه بود. او به شدت به اهل بيت پيامبر (ص) به ويژه على (ع) عشق مى ورزيد و از كسانى بود كه بعد از حادثه سقيفه با ابوبكر بيعت نكرد.

مقداد بن اسود می گوید: « واعجباً لقریش و دفعهم هذا الأمر عن أهل بیت نبیّهم و فیهم أوّل المؤمنین…»؛ (20) عجب دارم از قریش كه چگونه خلافت را از اهل بیت نبیّشان گرفت درحالی كه در میان آنان كسی است ـ علی (ع) -كه اول مؤمن به پیامبر است.

و نیز می فرمود: « معرفه آل محمد برائه من النار, وحبّ آل محمد جواز علی الصراط, و الولاء لآل محمد أمان من العذاب»؛ (21) شناخت و معرفت آل محمد برائت از عذاب و دوستی آنان جواز و مجوز عبور از پل صراط و ولایت آنان امان از عذاب جهنم است.

6. ابان بن سعید

ابن اثیر می گوید: « و كان أبان أحد من تخلّف عن بیعه أبی بكر لینظر ما یصنع بنوهاشم , فلمّا بایعوه بایع» (22) ابان از جمله كسانی بود كه از بیعت با ابوبكر سر باز زد تا ببیند بنی هاشم چه می كنند؛ بعد ازآنكه دید بنی هاشم بیعت كردند او نیز بیعت نمود.

7. خالد بن سعید

ابن اثیر می گوید: « خالد و برادرش ابان از بیعت با ابوبكر سرباز زدند و به بنی هاشم خطاب كرده گفتند همانا شما خاندانی ریشه دار و اصیل اید كه افراد شایسته ای را به جامعه تحویل داده است و ما به دنبال شماییم. بعد از آن كه بنی هاشم با ابوبكر ـ با تهدید و زور ـ بیعت كردند این دو برادر ـ خالد و ابان ـ نیز بیعت نمودند.» (23)

8. أبُیّ بن كعب

او از جمله كسانی بود كه هرگز با ابوبكر بیعت نكرد و شورای سقیفه را بی ارزش خواند. (24) ابو نعیم اصفهانی در كتاب « حلیه الاولیاءٍ » از قیس بن سعد نقل می كند: « وارد مدینه شدم تا با یاران پیامبر (ص) ملاقات كنم، علی الخصوص خیلی علاقه داشتم كه ابیّ را ملاقات نمایم، وارد مسجد پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم) شدم و در صف اوّل به نماز ایستادم، ناگهان مردی را دیدم كه نماز خود را تمام كرد و شروع به حدیث گفتن نمود.
گردن ها به سوی او كشیده شد تا بیاناتش را بشنوند. او سه بار گفت: سران این امّت گمراه شدند و آخرتشان تباه شد، ولی من دلم به حال آنها نمی سوزد، بلكه به حال مسلمانانی می سوزد كه به دست آنان گمراه شدند.» (25)

و نیز آورده است:« ابیّ بن كعب ـ كه شاهد انحراف مردم از قطب اصلی رهبری اسلامی بود و از این وضع رنج می برد ـ می گفت: «روزی كه پیامبر اسلام (ص)زنده بود همه متوجه یك نقطه بودند ولی پس از وفات پیامبر(ص) صورت ها به چپ و راست منحرف گردید.» (26)

ذهبی نقل می كند: «یكی از انصار از ابی بن كعب پرسید ابی! از كجا می آیی؟ پاسخ داد از منزل خاندان پیامبر (ص)گفتند: وضع آنان چگونه است؟گفت: چگونه می شود وضع كسی كه خانه آنان تا دیروز محلّ رفت و آمد فرشته وحی و كاشانه پیامبر خدا (ص)بود، ولی امروز جنب و جوشی در آنجا به چشم نمی خورد و از وجود پیامبر (ص)خالی مانده است، این را گفت درحالی كه بغض گلویش را می فشرد و گریه مجال سخن را به او نمی داد، بطوری كه وضع او حضار را نیز به گریه وا داشت.» (27)

9ـ بریده بن خضیب اسلمی

ذهبی در ترجمه او می نویسد: «بعد از غصب خلافت از طرف ابوبكر بریده خطاب به ابوبكر كرده گفت: «إِنّا لِلهِ وَ إِنّا إِلَیهِ راجِعُونَ»؛ چه مصیبتهایی كه حق از طرف باطل كشید ای ابوبكر. آیا فراموش كردی یا خودت را به فراموشی میزنی؟ كسی تو را گول زده یا نفست تو را گول زده است؟ آیا به یاد نداری كه چگونه رسول خدا (ص)ما را امر نمود كه علی (ع) را امیر المؤمنین بنامیم، آیا یاد نداری كه پیامبر (ص)در اوقات مختلف، اشاره به علی كرده و فرمود: این، امیر مؤمنین و قاتل ظالمین است.
از خدا بترس و نفس خود را محاسبه كن قبل از آنكه وقت بگذرد و خودت را از آنچه باعث هلاكت نفس است نجات بده.
و حقّ را به كسی كه از تو به آن سزاوارتر است واگذار و در غصب آن پافشاری مكن، برگرد، تو می توانی برگردی، تو را نصیحت كرده و به راه نجات راهنمایی می كنم، كمك كار ظالمین مباش.» (28)

عكس العمل امام در برابر جريان سقيفه

حضرت على (ع)  هنگامی که از استدلال وحجت مهاجران براى شايستگى خلافت، آگاه شد(كه آن ها به خويشاوندى پيامبر صلى الله عليه و آله و اين كه خليفه بايد از قريش و از شاخه هاى درخت نبوّت باشد، احتجاج كرده اند) فرمود: اين ها به درخت استناد كردند، ولى ميوه و ثمره آن را نابود ساختند.(29)

دومين عكس العمل امام (ع) پس از دفن پيامبر (ص) بود. حضرت على (ع) و تعداد زيادى از بنى هاشم و ديگران در مسجد نشسته بودند. برخى از كسانى كه با ابوبكر بيعت كرده بودند به دور آن حضرت و بنى هاشم جمع شدند و گفتند: طايفه انصار وافراد ديگر با ابوبكر بيعت كرده اند، شما نيز با او بيعت كنيد و گرنه درباره شما با شمشير حكم مى كنيم.

حضرت على(ع) در جواب آنان فرمود: من براى اين بيعت سزاوارترم، شما بايد با من بيعت كنيد، شما به موجب قرابت با رسول خدا (ص) خلافت را از انصار گرفتيد، آن ها هم اين حق را به شماتسليم كردند، من نيز با شما چنين استدلال مى كنم. من در زمان حيات رسول خدا و نيز هنگام رحلت او نزديك ترين فرد به او بودم من وصى و وزير و حامل علم او هستم…
من به كتاب خدا و سنت پيامبر(ص) از همه آشناترم و عواقب امور را بهتر از همه شما مى دانم و ثبات قدمم از شما بيشتر است، پس بر سر چه چيز نزاع داريد؟! عمر گفت: «تو را رها نمى كنيم مگر اينكه خواه و ناخواه بيعت كنى.» (30) امير مؤمنان(ع) با لحنى قاطع پاسخ وى را داد و فرمود: شيرى بدوش كه قسمتى از آن براى توست. امروز كمربند خلافت را محكم بر او ببند، كه فردا به تو برگرداند.(31)

در اين هنگام، ابو عبيده خطاب به امام (ع)گفت: اى پسر عمو! خويشاوندى تو با رسول خدا (ص) و سابقه ات در اسلام و يارى تو آن را و همچنين علم تو مورد انكار ما نيست، لكن تو هنوز جوانى و ابوبكر از پيرمردان قبيله تو است . او براى برداشتن اين بار بهتر است. اگر خدا عمرت دهد پس از او خلافت را به تو تسليم خواهند كرد… لذا در اين موقع، فتنه و آشوب بر پا مكن. تو خود مى دانى دل هاى عرب با تو چگونه كينه و دشمنى دارد.

سومين عكس العمل آن حضرت، خطابه اى است كه در برابر مهاجر و انصار ايراد كرده است. در قسمتى از اين خطابه آمده است: اى گروه مهاجر و انصار! خدا را در نظر بياوريد و عهد و پيمان پيامبر (ص) را درباره من فراموش نكنيد و حكومت محمد (ص) را از خانه او به خانه هاى خود مبريد…
شما مى دانيد كه ما اهل بيت به اين امر از شما سزاوارتريم. مگر شما كسى را نمى خواهيد كه به مفاهيم قرآن و اصول و فروع دين و به سنت هاى پيامبر (ص) احاطه كامل داشته باشد و جامعه اسلامى را به خوبى بتواند اداره كنند…؟ به خدا سوگند چنين فردى در بين ما است نه در ميان شما. پيروى از هواى نفس نكنيد و از حق دور نشويد و اعمال گذشته خود را با اعمال بد فاسد نكنيد.

بَشيرِ بْنِ سَعْد با جماعتى از انصار گفتند: «اى ابوالحسن! اگر انصار اين سخنان را قبل از بيعت با ابوبكر شنيده بودند، حتى دو نفر درباره تو اختلاف نمى كرد.»

حضرت على (ع) و زهراى اطهر(عليها السلام) پس از رخداد سقيفه شبها به خانه انصار مى رفتند و ضمن يادآورى توصيه ها و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد اهل بيت عليهم السلام آنان را به يارى مى طلبيدند. آنان در پاسخ مى گفتند: اى دختر رسول خدا (ص) كار بيعت ما با اين مرد تمام شده، چنانچه پسرعمويت پيش از ابوبكر از ما بيعت مى خواست، قطعاً كسى را در برابر او قرار نمى داديم.

على (ع) مى فرمود: شگفتا! انتظار داشتيد جنازه رسول خدا(ص) را بدون كفن و دفن ميان خانه بگذارم و براى به دست آوردن حكومتى كه از آن بزرگوار به جا مانده بود، به كشمكش و نزاع بپردازم؟

حضرت زهرا (عليها السلام) نيز مى فرمود: ابوالحسن ع، آنچه را كه سزاوار بود انجام داد. آنان نيز كارى كردند كه خداوند از آن ها بازخواست خواهد كرد. (32)

موضع امام علی ع در برابر سقیفه

موقعيّتى كه (امام ع) در آن قرار گرفته بود بسيار حساس و وظيفه آن حضرت مشكل و خطير بود. از يك طرف مى ديد خلافت و رهبرى اسلامى از مسير خود بيرون رفته و به طور طبيعى به دنبال آن حقوق زيادى پايمال خواهد شد. از سوى ديگر، شاهد گروه گرايى و اختلافات، در ميان مسلمانان بود.

گرچه اندرزها و سخنان روشنگرانه امير مؤمنان على (ع) و ياران او در مسجد پيامبر (ص) در حضور مهاجران و انصار، حقيقت را روشن ساخت و حجت را بر همه مسلمانان تمام كرد، امّا با استقرار خلافت ابوبكر، در برابر امام (ع) دو راه وجود داشت: 1. قيام برای به دست گرفتن خلافت از دست رفته خود. 2. سكوت براى حفظ اسلام.

دلائل و قرائن زيادى وجود داشت كه قيام امام (ع) در آن شرايط به نفع اسلام نبود و نتيجه اى جز انحلال جامعه اسلامى و بازگشت گروه بى شمارى از مسلمانان به عصر جاهليت نداشت.(33)

این دلایل عبارتند از:

1. كمبود نيروى كافى

امام فرمود: كوتاهى من در امر خلافت، به خاطر ترس از مرگ نبود، بلكه به خاطر اين سخن رسول خدا (ص) بود كه فرمود: امّت درباره تو خيانت كرده، به عهدى كه من با آنان نموده ام وفا نمى كنند در حالى كه تو نسبت به من مانند هارونى نسبت به موسى.

سپس اضافه مى كند: «سؤال كردم تكليف من در آن موقع چيست؟ رسول خدا (ص) فرمود؛ اگر كسى پيدا شد تو را يارى كند، با آنان مبارزه كن و حقت را بگير و گرنه صرف نظر نموده، خون خود را حفظ كن تا مظلومانه پيش من آيى.»

امام در يكى از سخنانش به اين حقيقت تلخ تصريح كرده مى فرمايد: اگر در ميان امت چهل نفر مرد مصمم براى مبارزه با اين قوم مى يافتم قيام مى كردم. (34)

و نيز مى فرمايد: در کار خود اندیشه کردم، دیدم یاران من منحصر به اهل بیت خویش است و به صرف کشتن آن ها راضی نشدم، چشمی که خاشاک در آن رفته بود، به هم نهادم و با اینکه استخوان گلویم را گرفته بود آشامیدم و بر گرفتگی راه نفس و بر چیز های بسیار تلخ تر از طعم علقم (گیاه بسیار تلخ) صبر ورزیدم.(35)

2.حفظ اسلام و وحدت مسلمانان

هر نوع جنگ داخلى در ميان مردم تازه مسلمانى كه هنوز عادات ورسوم جاهليت در ميان آنان ريشه كن نشده و روح ايمان و عقيده اسلامى در قلوب آنان رسوخ نكرده بو د، باعث انحلال نيروها و ضعف اسلام جوان مى گرديد، خصوصاً در شرايطى كه اهل «ردّه» در بخش هايى از جزيرة العرب پرچم مخالفت با حكومت مركزى برافراشته بودند و دو قدرت امپراتورى ايران و روم منتظر فرصت بودند كه عليه دولت جديد پيكار كنند.
اگر امام (ع) با وجود اين مسلمانان متزلزل و دشمنان خارجى، دست به شمشير مى برد و براى به دست آوردن حق خود با ابوبكر ستيز مى كرد، وحدت جامعه اسلامى و مركزيت آن در مدينه آسيب مى ديد و اين بهترين فرصت براى حمله قدرت هاى خارجى و نابود كردن اساس اسلام بود. شايد با توجه به اين جهت بود كه آن حضرت در جريان رويداد سقيفه طى سخنانى به اهميت اتحاد و نتايج شوم تفرقه اشاره كرده مى فرمايد: موج هاى فتنه را با كشتى هاى نجات بشكافيد.
از ايجاد اختلاف خوددارى كنيد و نشانه هاى فخر فروشى را از سر برداريد… سكوت من به خاطرعلم و آگاهى است كه در آن فرو رفته ام و اگر شما هم مثل من آگاه بوديد، بسان ريسمان چاه، مضطرب و لرزان مى شديد.(36)

3. خطر بازگشت به جاهليت

قرآن مجيد در آيه اى از دو دستگى امت، پس از رحلت پيغمبر (ص) وبازگشت گروهى از آنان به عصر جاهليت، خبر داده، مى گويد: «. وَ مَا محَُمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِيْن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلىَ أَعْقَابِكُمْ وَ مَن يَنقَلِبْ عَلىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضرَُّ اللَّهَ شَيًْا وَ سَيَجْزِى اللَّهُ الشَّاكِرِين »؛(37)

محمد (ص) فقط فرستاده خداست و پيش از او، فرستادگان ديگرى نيز بودند آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، شما به عقب برمى گرديد؟ (و اسلام را رها كرده به دوران جاهليت و كفر بازگشت خواهيد نمود؟) و هر كس به عقب باز گردد، هرگز به خدا ضررى نمى زند و خداوند بزودى شاكران (و استقامت كنندگان) را پاداش خواهد داد.

رسول خدا (ص) با توجه به اين آيه از آينده جامعه اسلامى سخت نگران بود. روند سقيفه نشان داد كه چگونه در آن روز از روى اين راز پرده برداشته شد و بار ديگر تعصبات قبيله اى و افكار جاهليت از لابلاى سخنان دو طرف پديدار گشت.گذشته از اين، با انتشار خبر رحلت پيامبر(ص) در ميان قبايل تازه مسلمان، گروهى از آنان مرتد شده به آيين نياكان خود بازگشتند و با حكومت مركزى به مخالفت برخاستند. از سوى ديگر، مدعيان نبوت همچون «مُسَيْلَمَه»، «سَجاح» و «طُلَيْحَة» نيز در مناطق نجد و يمامه پرچم ديگرى برافراشته عده اى را گرد خود جمع كرده بودند.

آن حضرت در نامه اى كه به مردم مصر نوشته به اين نكته اشاره كرده مى فرمايد:… ديدم گروهى از مردم از آيين اسلام بازگشته اند و درصددند آيين محمد (ص) را نابود سازند. ترسيدم اگر اسلام و اهلش را يارى نكنم، بايد شاهد شكاف و ويرانى در اسلام باشم كه مصيبت آن براى من بزرگ تر از رها كردن حكومت چند روزه اى است كه با سرعت مانند سراب يا ابر از بين مى رود. (38)

4. دشمنان كينه توز

امام در ميان مسلمانان، دشمنان كينه توزى داشت كه در طول جنگ ها، پدران، برادران و بستگان آنان را كشته بود، از آن روز آنان دشمنى و كينه او را سخت به دل داشتند. در چنين موقعيتى، هرگاه امام از طريق قيام مسلحانه درصدد گرفتن حق خويش برمى آمد، آنان به ترويج دروغ و نفاق مى پرداختند و مى گفتند: على بين مسلمانان شكاف انداخته است و به نام دين بر ضد آن حضرت پيكار مى كردند. نتيجه اين پيكار امور ذيل بود:

* ممكن بود امام ع در نخستين لحظات جنگ، بسيارى از عزيزان و ياران خود را از دست بدهد بدون اينكه حق به جاى خود بازگردد.

* در كنار ضايعه فوق طبعاً بسيارى از مخالفان نيز كشته مى شدند. در نتيجه، قدرت مسلمانان در مركز رو به ضعف مى گراييد.

* بر اثر پيدايش ضعف قدرت مركزى، قبايل دور دست كه اسلام در دل هاى آنان به طور كامل رسوخ نكرده بود به صف مرتدان مى پيوستند و چه بسا بر اثر قدرت آنان و ضعف رهبرى در مركزى، چراغ اسلام به خاموشى مى گراييد. (39)

بنابراین حضرت علی (ع) راه دوم را برگزید و مهم را فدای اهم کرد و خلافت ظاهری را فدای اصل اسلام کرد، زیرا وی به خوبی می دانست که با از بین رفتن حاکمیت ظاهری وی اساس و پایه دین اسلام و ولایت قدسی وی حفظ می گردد.(40)

بسیاری از منابع متفق القولند که حضرت على (ع) تا زمانی که فاطمه (عليها السلام) زنده بود با ابوبكر بيعت نكرد. با از دست دادن فاطمه (عليها السلام) و مشاهده بى اعتنايى مردم و وضع پريشان مسلمانان، ناگزير با ابوبكر بيعت كرد ولى خاطرات تلخ اين روزها را هيچ گاه از ياد نبرد و پيوسته از آن روزها شكايت مى كرد. در خطبه «شقشقيه» مى فرمايد: «… فَرَأَيْتُ انَّ الصَّبْرَ عَلى هاتا احْجى فَصَبَرْتُ وَ فِى الْعَيْنِ قَذَى وَ فِى الْحَلْقِ شَجاً »

براى من روشن بود كه- به حكم عقل و وظيفه اى كه به عهده داشتم- چاره اى جز صبر و شكيبايى ندارم؛ لذا تحمّل كردم، ولى به حالتى كه گويى خار در چشم و استخوان در گلو دارم….(41)

اینکه بعضی می گویند امام علی (ع) هیچ گاه بیعت نکرد، امری خلاف واقعیت های تاریخی است، زیرا اکثر منابع بویژه منابع شیعه بیعت وی را پس از وفات حضرت زهرا (س) ذکر کرده اند. و آنچه بعضی می گویند از روی تعصبی است که بر حقایق تاریخی پرده می افکند. و هیچ مدرکی بالاتر از سخنان خود حضرت علی (ع) نمی باشد که مؤید بیعت است. (42)

سکوت حضرت علی ع

برخی سکوت حضرت را تأیید حکومت وقت و آن را به عنوان نشانه رابطه با خلیفه وقت و عدم اعتراض بر آن تلقی می کنند و معتقدند علی ع با وجود شجاعت لازم در خود و پیری کاندیدای رقیب (ابوبکر) چرا حضرت گزینه سکوت را انتخاب کردند ؟ و به تعبیر عامیانه سکوت علامت رضا است.

جواب:

از جمله مواردی که بعد از رحلت پیامبر گرامی اسلام در باره حضرت علی ع به صورت غیر علمی و انحرافی مطرح و تحلیل شده است سکوت ایشان می باشد.

این افراد این چنین شبهه را مطرح می کند که سکوت حضرت در زمان خلیفه اول خود نشان از راضی بودن ایشان به حکومت و خلافت خلیفه اول می باشد چرا اگر حضرت به خلافت اعتراض داشت باید این سکوت را شکسته و زبان به اعتراض باز می کرد. به عبارتی به مخاطب میخواهند بفهمانند که آن حضرت (ع) نه تنها در قبال غصب خلافت، هیچ‌گونه ابراز مخالفت و یا عکس‌العملی از خود نشان ندادند؛ بلکه، گمان نماید که آن حضرت (ع) حتی از حمایت‌ها و اقدامات دیگران در این زمینه نیز به شدت خود داری کردند.

جهت پاسخ و تحلیل این شبهه، ابتدا بادید بدانیم که القاکنندگانِ آن، با برداشت نادرست از کدام واقعه تاریخی قائل به این تحلیل و بررسی انحرافی شده‌اند. بررسی وقایع تاریخی به وجود آمده پس از ماجرای سقیفه بنی‌ساعده نشان می‌دهد: «وقتی ابوسفیان از جریان سقیفه و بیعت ابوبکر مطلع شد، با انگیزه‌های قومی و نژادی فریاد زد…
و سپس به علی‌ (ع) گفت: دست خود را بگشا تا با تو بیعت کنم و به خدا سوگند اگر بخواهی مدینه را برایت پر از مردان جنگی و اسب خواهم کرد… علی بن ابی‌طالب‌ (ع) با رد این پیشنهاد، نشان داد که در مکتب سیاسی او، صحیح نیست که جهت رسیدن به هدف، از هر وسیله‌ای استفاده نماید.
علی‌(ع) در این تردید نداشت که حق از آن او است؛ ولی رسیدن به آن را از هر جا جایز نمی‌دانست و لذا با پی بردن به نیّت ابوسفیان صریحاً به وی جواب رد داد، چرا که قصد ابوسفیان ایجاد اختلاف و فساد و فتنه‌انگیزی در میان مسلمانان بود و لذا علی (ع) این عمل ابوسفیان را به عنوان فتنه‌انگیزی یاد می‌نماید.» (43).

با توجه به اینکه این ماجرا، مهمترین و معروفترین موردی است که حضرت امیر ع حمایت خود از خلافتشان را رد نموده، به نظر می‌رسد که شبهه کنندگان، همین حادثه را مدنظر داشته و واکنش امام علی(ع) را شاهدی بر درستی ادعای خود گرفته‌اند. در حالی که برخورد حضرت(ع) تنها در مقابل پیشنهاد حمایت نظامی توسط ابوسفیان و به جهت از بین بردن اهداف او بوده است.

پس بنابراین، بررسی و تحلیل صحیح از واکنش حضرت امیر(ع) در مقابل غصب خلافت را نمی‌توان از این قبیل وقایع به دست آورد.اگر سکوت کردن در مقابل غصب خلافت بود، چرا در مقابل حمایتهای یارانش، چنین برخوردی را از خود نشان ندادند و بلکه بالاتر از آن، اگر امام‌ علی(ع) قصد سکوت و عدم برخورد در قبال غصب خلافت را داشتند، اقدامات خودِ آن حضرت(ع)- همانطور که بیان شد – جهت برگرداندن حق غصب شده‌اش ـ که با طرح حق خلافت نیز همراه بود ـ چه معنایی می‌دهد؟

«علی(ع) بیعت ابوسفیان را نپذیرفت… از جانب دیگر، به شدت از بیعت با حاکمیت جدید (ابوبکر) هم پرهیز کرد و به این وسیله مخالفت خود را نشان داد. » (44)

«امام علی (ع)به نیکی دریافته بود که سکوت مطلق ممکن است با توجه به حجم گسترده تبلیغات دستگاه کودتا در افکار عمومی به عنوان تأیید حادثه سقیفه قلمداد شود و برای مردم آن روزگار و همیشه تاریخ، دلیلی بر حقانیت حاکمان کودتا شمرده شود. پس می‌بایست سکوت را شکست. » (45)
در این مسأله، یاران نزدیک حضرت -همانطور که بیان شد – او را همراهی کردند. سخنان آنان به گونه‌ای صریح و گویا بود که ابوبکر سه روز از خانه بیرون نیامد، تا سرانجام در روز سوم شماری بسیار از هواخواهانش ـ با شمشیر کشیده ـ او را از خانه بیرون آوردند و به منبر نشاندند و دیگران را با شمشیر تهدید کردند که دیگر حق ندارند مانند آن سخنان را به زبان آورند. پس از آن بود که احدی جرأت نکرد سخن بگوید.» (46)

شواهد تاریخی بیان کننده آن است که امام علی (ع) جهت برگرداندن حق غصب شده خود، از انجام هر اقدامی که برای ایشان امکان داشت و شرایط زمان اجازه آن را می‌داد، کوتاهی نکردند.

بنابراین، این که امام علی (ع) از حق و حقانیت خویش چیزی نگفته باشد نظری مخالف واقعیت تاریخی است. توجه و دقت در مطالب بیان شده، به روشنی ثابت می‌کند که حضرت (ع) هرگز از حق و حقانیت خود نمی‌گذرند و هیچ‌گاه از آن صرف نظر نمی‌کنند و تحت هیچ شرایطی آن را به خلیفه واگذار نمی‌نمایند؛ چه رسد به اینکه در این مورد، سکوت کنند!

حضرت علی (ع) به جهت انجام وظایفی که در تصدی مقام امامت و در مسیر حفظ و نگهداری دین اسلام، از طرف خداوند متعال بر عهده داشتند، نوع و شیوه خاصی از مقابله با غصب خلافت و غاصبان آن را ـ به ویژه پس از حمله به خانه فاطمه‌ زهرا (علیها السلام) در پیش گرفتند که اصطلاحاً به آن «سکوت» گفته می‌شود.

خاموش بودن حضرت (ع) نه به معنای واگذاری حق خود به خلیفه و صرف نظر از آن، بلکه تنها و تنها به معنای رویگردان از« قیام با شمشیر» و ترک جنگ و مبارزه مسلحانه با غاصبان خلافت ـ آن هم (حدوداً) بعد از بیست روز صبر و مقاومت سرسختانه در مقابل این افراد و تلاش فراوان برای براندازی حکومت نامشروع ابوبکر ـ می‌باشد.

«به هر حال، امام علی(ع) برای بازگردانیدن خلافت به جایگاه راستینش بسیار کوشید، اما کوتاهی مسلمانان سبب شد که حضرت نتواند به موفقیت دست یابد. اگر حضرت به مخالفت خود ادامه می‌داد، نه تنها کنار زدنِ ابوبکر امکان نداشت، بلکه جان خود را به خطر می انداختند.» (47)

نتیجه گیری

با رحلت پیامبر (ص) اصحاب و انصار در مکانی به نام سقیفه بنی ساعده تجمع کرده و برای خود خلیفه ای انتخاب کردند. این خبر به خلیفه دوم رسید و او هم فوراً خلیفه اول را در جریان قرار داد و شتابان خودشان را برای مقابله با تصمیم انصار به سقیفه رساندند. در چنین مکان و زمان و جوی آنان تصمیم گرفتند که ابوبکر بر مسند خلافت تکیه کند. حضرت علی (ع) و یاران خاصش هنگامی که از این جریان آگاهی پیدا کردند به مخالفت پرداختند. اما سرانجام با زور مجبور به بیعت شدند.

امام علی (ع) نیز بعد از وفات حضرت زهرا با ابوبکر به خاطر حفظ اسلام بیعت کرد. در این که حضرت علی (ع) با ابوبکر بیعت کرد هیچ شکی وجود ندارد.اما برخی بیعت (سکوت) وی را تأیید حکومت وقت می دانند. این اتهام در مرحله اول پذیرفته نیست زیرا حضرت علی (ع) همانطور که بیان شد در صدد به دست گرفتن حکومت برای خود بود. اما در مرحله دوم که حضرت گزینه سکوت نسبی به معنای عدم اقدام فیزیکی برای تصاحب حکومت و نه سکوت به معنای ترک انتقاد را انتخاب نمود.

نویسنده:مریم مشتاقی

پي نوشت ها :
1. کارشناسی ارشد رشته تاریخ اسلام (مؤسسه آموزش عالی مجتهده امین)
2 .. ذیل معنای لغوی شیعه: لسان العرب، کلمه شیع. سوره صافات، آیه ی، 83. و مجلسى، بحار الانوار، ج 27، ص 143.
3 . ابولقاسم، شاکر،تاریخ تشیع در ایران، ص 15.
4 . ابو حاتم رازی، حاضرالعالم الاسلامی، ج 1، ص 188.
5 . محمد، محمدی ری شهری، میزان الحکمة، ج 6، ص 109.
6. علامه طباطبایی ، شیعه در اسلام، صص 17. 20.
7. ابوالقاسم ، شاکر، همان، ص 46.
8. سوره عنکبوت، آیات 1. 4.
9 . ابوالقاسم، شاکر، همان، ص 47.
10. ابن هشام، السیرة النبویة، القسم الثانی، دار احياء التراث العربى. بيروت، ص433.
11. درباره اسامی مجتمعین در خانه حضرت زهرا رجوع شود به، معالم المدرستین، ج 2، ص 163. 166.
12. رسول جعفریان، تاریخ خلفا، دلیل ما، قم، 1382. ص 26.
13 . محمود حیدری آقایی وجمعی از نویسندگان، تاریخ تشییع،قم، 1388، ج 1، ص 78.
14 . ابو محمد عبدالله بن مسلم ابن قتیبة الدینوری، الامامة والسیاسة، مؤسسه حَلَبى . بيروت،ص 32.
15. ابولقاسم، شاکر، همان، ص 48.
16 . همان، ص 49.
17 . ابن ابى الحديد معتزلى، شرح نهج البلاغه، دار احياء التراث العربى بيروت،ج 6، ص 13.
18 . احمد بن ابى يعقوب معروف به يعقوبى، تاريخ يعقوبى، دار صادر، بيروت، ج 2، ص 171.
19. محمد بن سعد،طبقات الکبری، بیروت، دار الاحیاءالتراث العربی، ج 2، ص 270.
20 . تاریخ یعقوبی , ج2, ص114.
21 . الحافظ ابى عبداللّه محمد بن يزيد قزوينى، سُنن ابن ماجه،، نشر دار احياء التراث بيروت، 1395 ه. ق،ج2, ص 127.
22. ابن اثير، اسدالغابة،، مكتبة الاسلاميه، تهران،ج1, ص 53.
23. همان، ص 656.
24. ابن صباغ المالکی، الفصول المهمه، تهران، منشورات الاعلمی، ص 180.
. 25 ابو نعیم اصفهانی، حلیه الاولیاء، بیروت دار الکتاب العربی، ج1, ص 252.
26. همان، ص 252.
27. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج6، ص 5.
28. السید علی خان مدنی، الدرجات ارفیعه، مکتبة بصیرتی، قم، ص 325.
29. امام علی (ع)، نهج البلاغه، دار الهجره، قم، خطبه 67.
30. علی، رفیعی، جلوه هاى رفتارى امام على(ع)، ص 34.
31. علَّامه مجلسى، بحارالانوار، مؤسسه وفا. بيروت، 1404 ه. ق ، ج 29، ص 522.
32 . ابو محمد عبدالله بن مسلم ابن قتیبة الدینوری، الامامة والسیاسة، صص 29. 30.
33 . علی، رفیعی، همان، ص 37.
34. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 48.
35 . امام علی (ع)، نهج البلاغه، خطبه 26.
36 . همان، خطبه، 5.
37 . سوره آل عمران، آیه 144.
38 . امام علی (ع)، نهج البلاغه، نامه 62.
39. علی رفیعی، همان، ص 40.
40 . دکتر اصغر منتظرالقائم، تاریخ اسلام تا سال چهلم هجری، 1384، ص 270.
41 . امام علی (ع)، نهج البلاغه، خطبه 3.
42 . علی اصغر قائدان، تحلیلی بر مواضع سیاسی علی ابن ابیطالب،امیر کبیر، 1375، ص 89.
43. جلال، درخشه، مواضع سیاسی حضرت علیع در قبال مخالفین، ص 42.
44 . همان ص 43.
45 . حشمت الله قنبری همدانی، اسرار و آثار سقیفه بنی‌ساعده، ص 85.
46 . سید حسن، فاطمی، مقاله «سقیفه» مندرج در دانشنامه امام علی‌(ع) ج 8، ص 458.
47 . همان، 449.
منابع و مأخذ
* قرآن
1. شاکر، ابولقاسم، تاریخ تشیع در ایران، قم، صدرا، 1375.
2. رازی، ابو حاتم، حاضرالعالم الاسلامی.
3. محمدی ری شهری، محمد، نرم افزار میزان الحکمة.
4. طباطبایی، محمد حسین، شیعه در اسلام.بی تا، بی جا
5. ابن هشام، السیرة النبویة، دار احياء التراث العربى- بيروت.
6. جعفریان، رسول، تاریخ خلفا، دلیل ما، قم، 1382.
7. حیدری آقایی، محمود وجمعی از نویسندگان، تاریخ تشییع، قم، 1388،
8. ابن قتیبة الدینوری، ابو محمد عبدالله بن مسلم، الامامة والسیاسة، مؤسسه حَلَبى – بيروت.
9. ابن ابى الحديد معتزلى، شرح نهج البلاغه، دار احياء التراث العربى بيروت.
1. 10.يعقوبى، احمد، تاريخ يعقوبى، دار صادر، بيروت، بی تا، بی جا.
10. ا بن سعد، محمد، طبقات الکبری، بیروت، دار الاحیاءالتراث العربی.
11. قزوینی، الحافظ ابى عبداللّه، سُنن ابن ماجه، نشر دار احياء التراث بيروت، 1395 ه. ق.
12. ابن اثير، اسدالغابة، مكتبة الاسلاميه، تهران.
13. ابن صباغ المالکی، الفصول المهمه، تهران، منشورات الاعلمی. بی تا
2. . 15ابونعیم اصفهانی، حلیه الاولیاء، بیروت دارالکتاب العربی. بی تا
3. 16. خان مدنی، السید علی، الدرجات ارفیعه، مکتبة بصیرتی، قم. بی تا
4. 17. امام علی (ع)، نهج البلاغه، دار الهجره، قم. بی تا
5. 18. رفیعی، علی، جلوه هاى رفتارى امام على(ع). بی تا
6. 19. مجلسى، بحارالانوار، مؤسسه وفا- بيروت، 1404 ه. ق .
7. 20. منتظرالقائم،اصغر، تاریخ اسلام تا سال چهلم هجری، 1384.
8. 21. قائدان، علی اصغر، تحلیلی بر مواضع سیاسی علی ابن ابیطالب. بی جا، بی تا
9. 22. درخشه،جلال، مواضع سیاسی حضرت علی‌(ع) در قبال مخالفین. بی جا، بی تا
10. 23. قنبری همدانی، حشمت الله، اسرار و آثار سقیفه بنی‌ساعده.بی جا، بی تا
11. 24. فاطمی، سید حسن، مقاله «سقیفه» مندرج در دانشنامه امام علی‌(ع). بی جا، بی تا