پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » تاریخ و سیره » امام حسن(ع) »

شهید مطهرى و صلح امام حسن(ع)

 

اشاره

در این مقاله پرسشهاى خود را بر آثار استاد شهید مطهرى عرضه مى کنیم و پاسخ ۸ پرسش مربوط به صلح امام حسن علیه السلام و تفاوت دوران ایشان با عصر امام حسین علیه السلام را از زبان و قلم استاد مرور مى کنیم.

  1. سؤال: ابتدا مناسب است نظرتان را راجع به جایگاه صلح در اسلام جویا شویم؛ بفرمایید آیا اساساً صلح در شرایط خاصّ بر امام مسلمین جایز و لازم خواهد بود یاخیر؟

جواب: به طور کلّى و هم تاریخ اسلام نشان مى دهد که براى امام و پیشواى مسلمین، در یک شرایط خاصّى (صلح) جایز است و احیاناً لازم و واجب است که قرارداد صلح امضا کند، هم چنان که پیغمبراکرم صلى الله علیه و آله وسلم رسماً این کار را در موارد مختلف انجام داد؛ هم با اهل کتاب در یک مواقع معیّنى قرارداد صلح امضا کرد و هم حتّى با مشرکین قرارداد صلح امضا کرد، و در مواقعى هم البته مى جنگید…

این مطلب معقول نیست که بگوییم: یک دین یا یک سیستم (هرچه مى خواهید اسمش را بگذارید) اگر قانون جنگ را مجاز مى داند، معنایش این است که (آن را) در تمام شرایط (لازم مى داند) و در هیچ شرایطى صلح و به اصطلاح همزیستى؛ یعنى متارکه جنگ را جایز نمى داند؛ کما اینکه نقطه مقابلش هم غلط است که یک کسى بگوید: اساساً ما دشمن جنگ هستیم به طور کلّى و طرفدار صلح هستیم به طور کلّى. اى بسا جنگ ها که مقدمه صلح کامل تر است و اى بسا صلح ها که زمینه را براى یک جنگ پیروزمندانه، بهتر فراهم مى کند.۱

  1. سؤال: به نظر مى رسد که امام حسن علیه السلام در شرایط و وضعیتى قرار گرفت که مجبور شد در آن شرایط صلح کند، ولى امام حسین علیه السلام حاضر به صلح نشد. آیا شرایط دوره امام حسین علیه السلام با شرایط زمان امام حسن علیه السلام تفاوت زیادى داشت که ایشان تن به صلح ندادند؟

جواب: تفاوت خیلى فراوان و زیادى (وجود) دارد. حال من جنبه هاى مختلفش را برایتان عرض مى کنم، بعد آقایان خودشان قضاوت کنند.

مسند خلافت

اوّلین تفاوت این است که امام حسن در مسند خلافت بود و معاویه هم به عنوان یک حاکم، گو اینکه تا آن وقت خودش را به عنوان خلیفه و امیرالمؤمنین نمى خواند؛ و به عنوان یک نفر طاغى و معترض در زمان امیرالمؤمنین قیام کرد؛ به عنوان اینکه من خلافت على را قبول ندارم، به این دلیل که على کشندگان عثمان را که خلیفه بر حقّ مسلمین بوده، پناه داده است و حتّى خودش هم در قتل خلیفه مسلمین شرکت داشته است؛ پس على خلیفه بر حقّ مسلمین نیست. معاویه خودش به عنوان یک نفر معترض ـ و به عنوان یک دسته معترض ـ تحت عنوان مبارزه با حکومتى که بر حق نیست و دستش به خون حکومت پیشین آغشته است (قیام کرد). تا آن وقت ادّعاى خلافت هم نمى کرد و مردم نیز او را تحت عنوان امیرالمؤمنین نمى خواندند. همین طور مى گفت که ما یک مردمى هستیم که حاضر نیستیم از آن خلافت پیروى بکنیم.

امام حسن علیه السلام بعد از امیرالمؤمنین علیه السلام در مسند خلافت قرار مى گیرد. معاویه هم روز به روز نیرومندتر مى شود. به علل خاصّ تاریخى، وضع حکومت امیرالمؤمنین در زمان خودش، که امام حسن علیه السلام هم وارث آن وضع حکومت بود، از نظر داخلى تدریجاً ضعیف تر مى شود به طورى که نوشته اند بعد از شهادت امیرالمؤمنین، به فاصله هجده روز ـ که این هجده روز هم عبارت است از مدتى که خبر به سرعت رسیده به شام و بعد معاویه بسیج عمومى و اعلام آمادگى کرده است ـ معاویه حرکت مى کند براى فتح عراق. در اینجا وضع امام حسن یک وضع خاصّى است؛ یعنى خلیفه مسلمین است که یک نیروى طاغى و یاغى علیه او قیام کرده است. کشته شدن امام حسن علیه السلام در این وضع، یعنى کشته شدن خلیفه مسلمین و شکست مرکز خلافت. مقاومت امام حسن علیه السلام تا سرحدّ کشته شدن نظیر مقاومت عثمان بود در زمان خودش نه نظیر مقاومت امام حسین علیه السلام .

۱-امام حسین وضعش وضع یک معترض بود در مقابل حکومت موجود

.۲ -اگر کشته مى شد، که کشته هم شد، کشته شدنش افتخارآمیز بود، همین طور که افتخارآمیز هم شد. اعتراض کرد به وضع موجود و به حکومت موجود و به شیوع فساد و به اینکه اینها صلاحیّت ندارند و در طول بیست سال ثابت کردند که چه مردمى هستند؛ و روى حرف خودش هم آن قدر پافشارى کرد تا کشته شد. این بود که قیامش یک قیام افتخارآمیز و مردانه تلقّى مى شد و تلقّى هم شد.

امام حسن وضعش از این نظر درست معکوس وضع امام حسین است؛ یعنى کسى است که در مسند خلافت جاى گرفته است. دیگرى معترض به او است. و اگر کشته مى شد، خلیفه مسلمین در مسند خلافت کشته شده بود.(۳)

پس اگر امام حسن علیه السلام مقاومت مى کرد نتیجه نهائیش آن طور که ظواهر تاریخ نشان مى دهد، کشته شدن بود اما کشته شدن امام و خلیفه در مسند خلافت؛ ولى کشته شدن امام حسین علیه السلام کشته شدن یک نفر معترض بود.(۴)

  1. سؤال: اینکه مى فرمایید «اگر امام حسن علیه السلام قیام مى کرد و کشته مى شد، خلیفه مسلمین در مسند خلافت کشته مى شد» مگر چه تالى فاسدى داشت؟

جواب: (کشته شدن خلیفه مسلمین در مسند خلافت) خودش یک مسأله اى است که حتى امام حسین هم از مثل این جور قضیه احتراز داشت که کسى در جاى پیغمبر و در مسند خلافت پیغمبر کشته شود. ما مى بینیم که امام حسین حاضر نیست که در مکه کشته شود. چرا؟ فرمود: این احترام مکه است که از میان مى رود. به هر حال مرا مى کشند. چرا مرا در حرم خدا و در خانه خدا بکشند که هتک حرمت خانه خدا هم شده باشد؟!

ما مى بینیم امیرالمؤمنین در وقتى که شورشیان در زمان عثمان شورش مى کنند(۵)فوق العاده کوشش دارد که خواسته هاى آنها انجام شود نه اینکه عثمان کشته شود. (این در نهج البلاغه هست) از عثمان دفاع مى کرد، که خودش فرمود: من این قدر از عثمان دفاع کردم که مى ترسم گنهکار باشم؛ «خَشیتُ اَنْ اَکُونَ آثِماً».(۶) ولى چرا از عثمان دفاع مى کرد؟ آیا طرفدار شخص عثمان بود؟ نه، آن دفاع شدیدى که مى کرد، مى گفت: من مى ترسم که تو خلیفه مقتول باشى. این براى عالم اسلام ننگ است که خلیفه مسلمین را در مسند خلافت بکشند. بى احترامى است به مسند خلافت. این بود که مى گفت: اینها خواسته هاى مشروعى دارند، خواسته هاى اینها را انجام بده، بگذار اینها برگردند بروند.(۷)

  1. سؤال: آیا نمى توان این عمل على علیه السلام را چنین تحلیل نمود که شورشیان حرف هاى حق خود را مطرح نکنند و دست خلیفه وقت را بر مظالمش بازتر گردانند؟

جواب: (خیر) امیرالمؤمنین نمى خواست به شورشیان بگوید: کار نداشته باشید، حرف هاى حق خودتان را نگویید، حالا که این سرسختى نشان مى دهد پس شما بروید در خانه هایتان بنشینید که قهراً دست خلیفه بازتر باشد و بر مظالمش افزوده شود. این حرف را هم البتّه نمى زد و نباید هم مى گفت، اما این را هم نمى خواست که عثمان در مسند خلافت کشته شود، و آخرش هم على رغم تمایل امیرالمؤمنین (این امر واقع شد).(۸)

  1. سؤال: آیا به نظر جنابعالى بى نتیجه بودن جنگ امام حسن علیه السلام با معاویه مى تواند به عنوان یک تفاوت اصلى مطرح گردد؟

جواب: (بله) تفاوت دومى که در کار بود این بود که درست است که نیروهاى عراق، یعنى نیروهاى کوفه ضعیف شده بود اما این نه بدان معنى است که به کلّى از میان رفته بود، و اگر معاویه همین طور مى آمد یک جا فتح مى کرد، بلاتشبیه آن طور که پیغمبر اکرم مکّه را فتح کرد، به آن سادگى و آسانى؛ با اینکه بسیارى از اصحاب امام حسن علیه السلام به حضرت خیانت کردند و منافقین زیادى در کوفه پیدا شده بودند و کوفه یک وضع ناهنجارى پیدا کرده بود که معلول علل و حوادث تاریخى زیادى بود.

یکى از بلاهاى بزرگى که در کوفه پیدا شد، مسأله پیدایش «خوارج» بود که خود خوارج را امیرالمؤمنین معلول آن فتوحات بى بند و بار مى داند، آن فتوحات پشت سر یکدیگر بدون اینکه افراد یک تعلیم و تربیت کافى بشوند، که در نهج البلاغه هست.

مردمى که تعلیم و تربیت ندیده اند، اسلام را نشناخته اند و به عمق تعلیمات اسلام آشنا نیستند، آمده اند در جمع مسلمین، تازه از دیگران هم بیشتر ادّعاى مسلمانى مى کنند.

به هرحال، در کوفه یک چند دستگى پیدا شده بود. این جهت را هم، همه اعتراف داریم که دست کسى که پایبند به اصول اخلاق و انسانیّت و دین و ایمان نیست، بازتر است از دست کسى که پایبند این جور چیزهاست.

معاویه در کوفه یک پایگاه بزرگى درست کرده بود که با پول ساخته بود، جاسوس هایى که مرتّب مى فرستاد به کوفه، از طرفى پول هاى فراوانى پخش مى کردند و وجدان هاى افراد را مى خریدند و از طرف دیگر شایعه پراکنى هاى زیاد مى کردند و روحیه ها را خراب مى نمودند. اینها همه به جاى خود، در عین حال اگر امام حسن ایستادگى مى کرد، یک لشکر انبوه در مقابل معاویه به وجود مى آورد، لشکرى که شاید حدّاقل سى چهل هزار نفر باشد، و شاید ـ آن طور که در تواریخ نوشته اند ـ تا صدهزار هم امام حسنمى توانست لشکر فراهم کند که تا حدّى برابرى کند با لشکر جرّارِ صد و پنجاه هزار نفرى معاویه. نتیجه چه بود؟ در صفّین امیرالمؤمنین که در آن وقت نیروى عراق بهتر و بیشتر هم بود، هجده ماه با معاویه جنگید، بعد از هجده ماه که نزدیک بود معاویه شکست کامل بخورد، آن نیرنگ قرآن سرنیزه بلند کردن را اجرا کردند.

اگر امام حسن مى جنگید، یک جنگ چند ساله اى میان دو گروه عظیم مسلمین شام و عراق رخ مى داد و چندین ده هزار نفر مردم از دو طرف تلف مى شدند بدون آنکه یک نتیجه نهایى در کار باشد.(۹)

  1. سؤال: آیا از تاریخ نمى توان برداشت نمود که اگر امام حسن علیه السلام با معاویه به جنگ برمى خاست، احتمال پیروزى ایشان بر معاویه بیشتر باشد؟

جواب: احتمال اینکه (امام حسن علیه السلام ) بر معاویه پیروز مى شدند، آن طور که شرایط تاریخ نشان مى دهد، نیست و احتمال بیشتر این است که در نهایت امر، شکست از آنِ امام حسن باشد. این چه افتخارى بود براى امام حسن که بیاید دو سه سال جنگى بکند که در این جنگ از دو طرف چندین ده هزار و شاید متجاوز از صدهزار نفر کشته بشوند و نتیجه نهائیش یا خستگى دو طرف باشد که بروند سرجاى خودشان و یا مغلوبیّت امام حسن و کشته شدنش در مسند خلافت! اما امام حسین یک جمعیّتى دارد که همه آن هفتاد و دو نفر است، تازه آنها را هم مرخّص مى کند، مى گوید: مى خواهید بروید، بروید؛ من خودم تنها هستم. آنها ایستادگى مى کنند تا کشته مى شوند، یک کشته شدن صد درصد افتخارآمیز.(۱۰)

  1. سؤال: به نظر جنابعالى آیا مسأله «بیعت»، «دعوت» و «امر به معروف و نهى از منکر» که در قیام امام حسین علیه السلام دخالت داشتند، در زمان امام حسن علیه السلام نیز وجود داشتند؟

جواب: امام حسن و امام حسین علیهماالسلام در سایر شرایط نیز خیلى با یکدیگر فرق داشتند. سه عامل اساسى در قیام امام حسین علیه السلام دخالت داشته است، هرکدام از این عامل را که ما در نظر بگیریم، مى بینیم در زمان امام حسن به شکل دیگر است.

مسأله بیعت

عامل اوّل که سبب قیام امام حسین علیه السلام شد، این بود که حکومت ستمکار وقت از امام حسین علیه السلام بیعت مى خواست: «خُذِ الحُسَینَ بِالْبَیْعَهِ اَخْذاً شَدیداً لَیْسَ فیهِ رُخْصَهٌ؛ حسین را بگیر براى بیعت، محکم بگیر، هیچ گذشت هم نباید داشته باشى. حتماً باید بیعت کند.» از امام حسین علیه السلام تقاضاى بیعت مى کردند. از نظر این عامل، امام حسین جوابش فقط این بود: نه، بیعت نمى کنم. و نکرد، جوابش منفى بود.

امام حسن علیه السلام چطور؟ آیا وقتى که قرار شد با معاویه صلح کند، معاویه از امام حسن تقاضاى بیعت کرد که تو بیا با من بیعت کن؟ (بیعت، یعنى قبول خلافت) نه، بلکه جزء موادّ صلح بود که تقاضاى بیعت نباشد و ظاهراً احدى از مورّخین هم ادّعا نکرده است که امام حسن یا کسى از کسانِ امام حسن علیه السلام یعنى امام حسین، برادرها و اصحاب و شیعیان امام حسن آمده باشد با معاویه بیعت کرده باشد. ابداً صحبت بیعت در میان نیست.

بنابراین «مسأله بیعت» که یکى از عواملى بود که امام حسین را وادار کرد مقاومت شدید بکند، در جریان کار امام حسن نیست.

مسأله دعوت کوفه

عامل دوم قیام امام حسین، «دعوت کوفه» بود به عنوان یک شهر آماده. مردم کوفه بعد از اینکه بیست سال حکومت معاویه را چشیدند و زجرهاى زمان معاویه را دیدند و مظالم معاویه را تحمّل کردند واقعاً بى تاب شده بودند که حتى مى بینید بعضى(۱۱) معتقدند که واقعاً در کوفه یک زمینه صد در صد آماده اى بود و یک جریان غیر مترقّب، اوضاع را دگرگون کرد.

مردم کوفه هجده هزار نامه مى نویسند براى امام حسین و اعلام آمادگى کامل مى کنند. حال که امام حسین علیه السلام آمد و مردم کوفه یارى نکردند، البته همه مى گویند: پس زمینه کاملاً آماده نبوده؛ ولى از نظر تاریخى اگر امام حسین به آن نامه ها ترتیب اثر نمى داد، مسلّم در مقابل تاریخ محکوم بود، مى گفتند: یک زمینه بسیار مساعدى را از دست داد؛ و حال آنکه در کوفه امام حسن، اوضاع درست برعکس بود. یک کوفه خسته و ناراحتى بود، یک کوفه متفرّق و متشتّتى بود، یک کوفه اى بود که در آن هزار جور اختلاف عقیده پیدا شده بود، کوفه اى بود که ما مى بینیم امیرالمؤمنین در روزهاى آخر خلافتش مکرّر از مردم کوفه و از عدم آمادگى شان شکایت مى کند و همواره مى گوید: «خدایا! مرا از میان این مردم ببر و بر اینها حکومتى مسلّط کن که شایسته آن هستند تا بعد، اینها قدر حکومت مرا بدانند.»(۱۲)

  1. سؤال: اینکه فرمودید «کوفه آماده» آیا منظورتان این است که کوفه آمادگى واقعى داشت؟

جواب: اینکه عرض مى کنم کوفه آماده؛ یعنى بر امام حسین اتمام حجّتى شده بود. نمى خواهم مثل بعضى ها بگویم: کوفه یک آمادگى واقعى داشت و امام حسین هم واقعاً روى کوفه حساب مى کرد. نه، اتمام حجّت عجیبى بر امام حسین شد که فرضاً هم زمینه آماده نباشد، او نمى تواند آن اتمام حجّت را نادیده بگیرد.

از نظر امام حسن چطور؟ از نظر امام حسن اتمام حجت، برخلاف شده بود؛ یعنى مردم کوفه نشان داده بودند که ما آمادگى نداریم. آن چنان وضع داخلى کوفه بد بود که امام حسن خودش از بسیارى از مردم کوفه محترز بود و وقتى که بیرون مى آمد ـ حتى وقتى که به نماز مى آمد ـ در زیر لباس هاى خود زره مى پوشید براى اینکه خوارج و دست پرورده هاى معاویه زیاد بودند و خطر کشته شدن ایشان وجود داشت، و یک دفعه حضرت در حال نماز بود که به طرفش تیراندازى شد. ولى چون در زیر لباس هایش زره پوشیده بود، تیر کارگر نشد و الاّ امام را در حال نماز با تیر از پا درآورده بودند.

«پس، از نظر دعوت مردم کوفه که بر امام حسین اتمام حجّتى بود ـ و چون اتمام حجّت بود باید ترتیب اثر مى داد ـ در مورد امام حسن، برعکس، اتمام حجّت برخلاف بوده و مردم کوفه تقریباً عدم آمادگى شان را اعلان کرده بودند.»

مسأله امر به معروف و نهى از منکر

عامل سومى که در قیام امام حسین علیه السلام وجود داشت، «عامل امر به معروف و نهى از منکر» بود؛ یعنى قطع نظر از اینکه از امام حسین بیعت مى خواستند و او حاضر نبود بیعت کند، و قطع نظر از اینکه مردم کوفه از او دعوت کرده بودند و اتمام حجّتى بر امام حسین شده بود و او براى اینکه پاسخى به آنها داده باشد، آمادگى خودش را اعلام کرد؛ قطع نظر از اینها، مسأله دیگرى وجود داشت که امام حسین تحت آن عنوان قیام کرد، یعنى… مسأله امر به معروف و نهى از منکر. مسأله اینکه معاویه از روزى که به خلافت رسیده است، در مدت این بیست سال هرچه عمل کرده است، برخلاف اسلام عمل کرده است؛ این حاکم، جائر و جابر است، جور و عدوانش را همه مردم دیدند و مى بینید احکام اسلام را تغییر داده است، بیت المال مسلمین را حیف و میل مى کند، خون هاى محترم را ریخته است، چنین کرده، چنان کرده، حالا هم بزرگ ترین گناه را مرتکب شده است و آن، اینکه بعد از خودش پسر شرابخوار و قمارباز و سگباز خودش را (به عنوان ولایتعهد) تعیین کرده و به زور سرجاى خودش نشانده است، بر ما لازم است که به اینها اعتراض کنیم، چون پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: «مَن رَأى سُلطاناً جائراً مُستَحِلاًّ لِحَرامِ اللّهِ، ناکِثاً عَهدَهُ، مُخالِفاً لِسُنَّهِ رسولِ اللّه، یَعملُ فى عِبادِ اللّه بِالاثمِ وَالعُدوانِ، فَلَمْ یُغَیِّر عَلَیْهِ بِفِعْلٍ وَ لاقَولٍ، کانَ حَقّاً عَلَى اللّهِ اَنْ یُدخِلَهُ مُدْخَلَهُ، اَلا وَ اِنَّ هؤُلاءِ قَدْ لَزِموا طاعَهَ الشَّیطانِ...»(۱۳) ؛ اگر کسى حاکم ستمگرى را به این وضع و آن وضع و با این نشانى ها ببیند و اعتراض نکند به عملش یا گفته اش، آن چنان مرتکب گناه شده است که سزاوار است خدا او را به همان عذابى معذّب کند که آن حکمران جائر را معذّب مى کند.

اما در زمان معاویه در اینکه مطلب بالقوه همین طور بود، بحثى نیست. براى خود امام حسن علیه السلام که مسأله، محلّ تردید نبود که معاویه چه ماهیّتى دارد ولى معاویه در زمان على علیه السلام معترض بوده است که: من فقط مى خواهم خونخواهى عثمان را بکنم. و حال (در زمان امام حسن) مى گوید: من حاضرم به کتاب خدا و به سنّت پیغمبر و به سیره خلفاى راشدین صد در صد عمل کنم، براى خودم جانشین معیّن نمى کنم. بعد از من خلافت مالِ حسن بن على است و حتى بعد از او مالِ حسین بن على است. یعنى به حقّ آنها اعتراف مى کند، فقط آنها تسلیم امر بکنند. (کلمه اى هم که در مادّه قرارداد بوده، کلمه «تسلیم امر» است)یعنى کار را به من واگذار کنند، همین مقدار؛ امام حسن عجالتاً کنار برود، کار را به من واگذار کند و من به این شرایط عمل مى کنم.

ورقه «سفید امضاء» فرستاد، یعنى کاغذى را زیرش امضا کرد، گفت: هر شرطى که حسن بن على خودش مایل است در اینجا بنویسد، من قبول مى کنم؛ من بیش از این نمى خواهم که من زمامدار باشم و الاّ من به تمام مقرّرات اسلامى صد در صد عمل مى کنم. تا آن وقت هم هنوز صابون اینها به جامه مردم نخورده بود.

حال فرض کنیم الآن ما در مقابل تاریخ این جور قرار گرفته بودیم که معاویه آمد یک چنین کاغذ سفید امضائى براى امام حسن فرستاد و چنین تعهّداتى را قبول کرد، گفت: تو برو کنار، مگر تو خلافت را براى چه مى خواهى؟ مگر غیر از عمل کردن به مقرّرات اسلامى است؟ من مجرى منویّات تو هستم، فقط امر دائر است که آن کسى که مى خواهد کتاب و سنّت الهى را اجرا بکند، من باشم یا تو. آیا تو فقط به خاطر اینکه آن کسى که این کار را مى کند، تو باشى مى خواهى چنین جنگ خونینى را به پا بکنى؟! اگر امام حسن علیه السلام با این شرایط، تسلیم امر نمى کرد، جنگ را ادامه مى داد، دو سه سال مى جنگید، دهها هزار نفر آدم کشته مى شدند، ویرانى ها پیدا مى شد و عاقبت امر هم خود امام حسن علیه السلام کشته مى شد، امروز، «تاریخ» امام حسن را ملامت مى کرد، مى گفت: در یک چنین شرایطى (باید صلح مى کرد) پیغمبر هم در خیلى موارد صلح کرد، آخر یک جا هم آدم باید صلح کند.

(آرى، اگر ما نیز در آن زمان بودیم مى گفتیم:) غیر از این نیست که معاویه مى خواهد خودش حکومت کند، بسیار خوب خودش حکومت کند؛ نه از تو مى خواهد که او را به عنوان خلیفه بپذیرى، نه از تو مى خواهد که او را امیرالمؤمنین بخوانى،(۱۴) نه از تو مى خواهد که با او بیعت کنى، و حتى اگر بگویى جان شیعیان در خطر است، امضاء مى کند که تمام شیعیان پدرت على در امن و امان، و روى تمام کینه هاى گذشته اى که با آنها در صفّین دارم، قلم کشیدم؛ از نظر امکانات مالى حاضرم مالیات قسمتى از مملکت را نگیرم و آن را اختصاص بدهم به تو که به این وسیله بتوانى از نظر مالى محتاج ما نباشى و خودت و شیعیان و کسان خودت را آسوده اداره کنى. اگر امام حسن علیه السلام با این شرایط (صلح را) قبول نمى کرد، امروز در مقابل تاریخ، محکوم بود. قبول کرد، وقتى که قبول کرد، تاریخ آن طرف را محکوم کرد.(۱۵)

سید سعید روحانى

پى نوشت ها:

  1. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۸۲ و ۸۳٫
  2. حالا من کار ندارم که در این جهت تفاوتى هست که امام حسین معترض بر حق بود و امام حسن امام برحق و معترضش معترض باطل؛ وضع را از نظر اجتماعى عرض مى کنم.
  3. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۸۳ـ۸۵٫
  4. همان، ص ۸۶٫
  5. که به حق هم شورش کرده بودند؛ یعنى اعتراض هاى شان همه به جا بود. (سنّى ها هم اکنون قبول دارند که معترضین به عثمان اعتراض هاى شان به جا بود) و لذا على(ع) در دوره خلافتش هم، اینها را گرامى مى داشت. در میان معترضین و قتله عثمان، افرادى مثل محمد بن ابى بکر و مالک اشتر بودند، و اینها بعدها از خواص و از خصّیصین امیرالمؤمنین شدند، چنانکه قبل از آن هم بودند.
  6. نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، خطبه ۲۴۰، ص ۲۶۹٫
  7. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۸۵ و ۸۶٫
  8. همان، ص ۸۶٫
  9. همان، ص ۸۶ـ۸۸٫
  10. همان، ص ۸۸٫
  11. مثل نویسنده «شهید جاوید».
  12. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۸۹ و ۹۰٫
  13. تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۳۰۰٫
  14. قید کردند که معاویه هیچ گاه توقّع نداشته باشد که امام حسن او را «یا امیرالمؤمنین» خطاب کند.
  15. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۹۰ـ۹۴.

منبع :کوثر ، پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵