خانواده شیعی » روانشناسی »

شش اشتباه بزرگ زنان(۳)

زن ها عاشق توانایی های یک مرد می شوند

آیا از این که مدام استعداهای مردان زندگیتان را شکوفا می سازید، به خود می نازید؟ آیا مدام به خود می گویید، با صرف اندکی وقت و انرژی می توانم همسرم را به مرد رؤیاهایم بدل کنم؟ آیا همیشه احساس می کنید، همسرتان تنها به این دلیل در کارهایش موفق نبوده است که تا به حال کسی پید نشده او را واقعاً دوست داشته باشد؟ و حال که شما از راه رسیده اید می توانید این کار را بکنید؟

شما را نمی دانم، اما این جملات برای من آشنا هستند. تا همین اواخر در ارتکاب اشتباه شماره ی سه، من یک حرفه ای تمام عیار بودم. متخصص این بودم، مردانی که به حمایت نیاز دارند را پیدا کنم و تمام وقتم را صرف کمک به آن ها بنمایم. بعضی اوقات تلاش هایم به نتیجه می رسید و آن مرد به موفقیت هایی دست می یافت و بعضی اوقات هم تلاش هایم با شکست مواجه می شدند، اما هربار نتیجه ای که می گرفتم یک عامل بود، تا با تلاش برای نجات شخصی دیگر، از پرداختن به زندگی، شغل و رؤیاهای خودم باز بمانم.

در همین راستا مردهایی را پیدا می کردم که احتیاج داشتند کسی زندگیشان را راست و درست کند. بعضی ها نیاز داشتند از لحاظ احساسی و عاطفی، کمی به آن ها رسیدگی شود، تا این که بتوانند کمی راحت تر شوند و همچنین از زخم ها و لطمات روحی که در دوران کودکی خورده بودند، التیام پیدا کنند. بعضی ها نیاز داشتند از به تعویق انداختن کارها جلوگیری نموده، مرتب تر یا کمی منظم تر باشند. بعضی احتیاج داشتند از استعدادهایشان برای پول درآوردن استفاده کنند. بعضی ها احتیاج داشتند قابلیت های گفتاری یا نوشتاری خود را ارتقاء بخشند و یا این که بیاموزند چگونه بهتر لباس بپوشند و یا همسر بهتری باشند. در تمامی این موارد من با آمادگی کامل به نجات آن ها می شتافتم و راه حل ارائه می دادم، تا از سردرگمی نجات یابند. از عشق، پول و انرژی خود نیز برای آنان مایه می گذاشتم. این کارم مورد تأیید دوستان و خانواده ام نبود. آن ها می گفتند: این کار وقت تلف کردن است، اما هیچ یک از این حرف ها باعث نمی شد که من دست از این اقدام ها بردارم. آن ها هیچ پیشرفتی نمی کردند و شاید در واقع نیاز چندانی به کمک من نداشتند، اما من همچنان به این کار ادامه می دادم. آخر ناسلامتی من به خودم قول داده بودم. حال که به گذشته نگاه می کنم، در می یابم که با هیچ یک از آن مردان رابطه ی واقعی نداشتم؛ در واقع درگیر پروژه هایی شده و خودم را وقف غایت و هدفی کرده بودم بی سرانجام. من با خود واقعی آن مردان رابطه ای نداشتم، بلکه عاشق پتانسیل های آن ها بودم. بعد از گذشت سال ها یأس، دلشکستگی و غم در اوایل سن سی سالگی بودم که دریافتم، تا به حال به هیچ یک از اهداف شغلیم نرسیده ام. در این موقع بود که به خودم گفتم: «باربارا! اگر نصف این مقدار انرژی، وقت، خلاقیت و تعهد را صرف اهداف زندگی شخصی خود کرده بودی، حتماً به موفقیت هایی می رسیدی». کتابی که هم اکنون در دست دارید، یکی از نتایج همین پیشرفت های شغلیم بوده است.

چگونه عاشق پتانسیل های یک مرد می شویم؟

۱-ما به مأموریت نجات روحی می رویم و مردهایی را می یابیم که مایل نیستند به خود کمک کنند، اما ما سعی می کنیم به آن ها کمک کنیم.

آلیسن یک کارمند معاملات ملکی بود و سی و دو سال سن داشت. روزی برای مشاوره شغلی به دفتر کارم آمد. در حین مشاوره هرچه بیشتر جلو رفتیم متوجه شدم مشکلی در کارش ندارد، اما تمام وقت او در حمایت و مواظبت کردن از هری به کار می رود. آلیسن سه سال بود که با هری هنرپیشه سی و هفت ساله ازدواج کرده بود. او چنین توضیح داد:«من عاشق هری هستم. اون واقعاً دوران کودکی سختی داشته. تو ازدواج اولش ناموفق بوده و سختی زیادی بابت این جدایی تحمل کرده. برای همین، وقتی اولین بار اونو دیدم، احساس ناامنی زیادی داشت و با خودش مهربان نبود. او هنرپیشه ی خوبیه و میتونه پیشرفت کنه. مشکلش فقط پیدا کردن شغله. اون قبلاً معتاد به کوکائین بود و سیگار زیاد می کشید. به او کمک کردم تا ترک کنه. این وضعیت خیلی رضایت بخش است. حالا می خواهم که اهداف شغلی جدیدی را برای خودش تعیین کنه و برای رسیدن به اونا برنامه ریزی بکنه. مطمئنم فکر می کنید دیوانه ام که با چنین شخصی زندگی می کنم، اما مطمئنم اون میتونه موفق بشه».

آلیسن بیش از آن چه که هری خودش را قبول داشته باشد، او را قبول داشت. او عاشق توانایی های بالقوه ی هری بود، نه عاشق خود او. انگار بخشی از ذهن آلیسن چنین دریافت می کرد که تنها هنگامی موفق خواهد بود که هری بتواند زندگیش را راست و درست کند و مادامی که هری بر طبق نقشه های او پیشرفت نمی کرد،احساس شکست می نمود.

۲- مردهایی را می یابیم که ما را دوست ندارند و یا با ماخوش رفتار نیستند، اما همچنان به رابطه با آن ها ادامه می دهیم.

اریکا نمونه ی ایده آلی است از زنی که اشتباه شماره ی سه را مرتکب می شود. او نوزده سال است که با آرنولد ازدوج کرده و در طول این سال ها، هرگز احساس خوشبختی نکرده است. روزی در حالی که اشک می ریخت، گفت: «من نه تنها عاشق پتانسیل های آرنولد شده بودم، بلکه با این پتانسیل ها ازدواج هم کردم. آرنولد اصلاً مرد مهربانی نیست و از لحاظ روحی و عاطفی بسیار بسته و انتقادگر است. گویی درون او کودکی مهربان، شیرین و ترسیده وجود داره که گاه گاهی بیرون میاد و می خواد دوستش داشته باشن. وقتی با هم نامزد بودیم گاه گاهی این بخش از وجودش را می دیدم. من عاشق این «کودک» اون شده بودم. هیچ وقت شبی را که به من پیشنهاد ازدواج داد، فراموش نمی کنم. در تمام مدتی که او را می شناختم این اولین باری بود که گریه می کرد همون شب بود که فهمیدم مشکلاتی دارد و تصمیم گرفتم چنان دوستش داشته باشم، تا در سایه ی این عشق بتواند بر مشکلاتش غلبه کند. ازدواجم مورد تأیید پدر و مادرم نبود، اما به اونا گفتم که من آرنولد را خیلی بهتر از شما می شناسم. حال نوزده سال از ازدواجمان می گذره و ما سه تا بچه داریم. طی این مدت آرنولد هیچ تغییری نکرده و من هیچ وقت از جانب او احساس علاقه نکردم. هرگز در طول زندگیمون از من تشکر و قدردانی نکرد. با این که تحملم تمام شده، اما باز هم دوستش دارم و با این حقیقت روبرو شدم که اون تغییری نخواهد کرد و می دونم که جدایی از او تصمیم درستی است. گاهی اوقات احساس می کنم، اگه کمی بیشتر به او عشق بورزم، شاید تغییری در رفتارش به وجود بیاورد».

اریکا به جای آن که حقیقت را بپذیرد، خود را صرف گرفتن چیزی از آرنولد می کرد که هرگز به او داده نمی شد. احساس اریکا را درک می کردم، چرا که نظیر این احساس را در روابط قبلی خود داشتم. چندین سال از زندگیم را صرف کسی کردم که عاشقش بودم. آن مرد هرگز توانایی های بالقوه ی خود را بالفعل نکرد و هیچ وقت احساسی گرم و محبت آمیز نثارم ننمود؛ حتی ده درصد از احساسات و عواطف خود را صرف من نکرد. من نیز به مانند اریکا با گفتن این جمله به خودم که: اگر به او عشق بیشتری بورزم، حتماً تغییر خواهد کرد، خود را آماده ی شکست در رابطه ام کردم.

حقیقت این است که اگر مردی به قدر کافی خودش را دوست داشته باشد، حتماً تغییر خواهد کرد. زن هایی که عاشق پتانسیل های یک مرد می شوند، اغلب اعتماد به نفس چندانی ندارند و احساس خوبی نسبت به خود نمی نمایند. غالباً فکر می کنند، برای این که دوست داشته شوند، باید سخت تلاش کنند. ما مردهایی را انتخاب می کنیم که از لحاظ عاطفی و احساسی، چالش انگیز باشند و سپس علی رغم آن چه که به راستی هستند، به آنان عشق می ورزیم و بعد به خود می گوییم: «ببین چقدر صبور پر شور و حرارت هستم، پس باید دوست داشتنی باشم. این طور نیست؟» در نهایت آموختم داشتن رابطه ای سالم با یک مرد، به معنای عشق ورزیدن به کسی است که در زمان می باشد، نه عشق ورزیدن به کسی که در آینده به آن تبدیل خواهد شد.

چرا زنان عاشق، پتانسیل های یک مرد می شوند؟

ما با احساس مسئولیت نسبت به کمک به دیگران از توجه به زندگی خود باز می مانیم و از روبرو شدن با کاستی های خودمان سرباز می زنیم. با مفید بودن، صبور بودن و مهربان بودن برای دیگران احساس خوبی نسبت به خود پیدا کرده و در نتیجه در رابطه ی با خود احساس برتری می کنیم. هنگامی که برخلاف انتظار ما، مردمان شکست خورده و آن طور که تصور می کردیم نقشه هایمان درست از آب در نمی آیند، احساس شکست کرده و خود تنبیهی کنیم.

زنان از روی غریزه دوست دارند همه ی موارد را سر و سامان بدهند. ما همواره دوست داریم خانه، محل کار و یا هر جا و هر مورد نامرتب را مرتب کنیم. این به نوعی نشان دهنده ی اشتیاق و نیاز درونی ما به خلاقیت است و برایمان بسیار طبیعی است. برای یک زن دشوار است که نخواهد وضعیتی را اصلاح کند.

آیا شما معتاد به نجات دیگران هستید؟

در زیر علائم هشدار دهنده ای آورده شده که ممکن است به این معنا باشد که شما مرتکب اشتباه شماره ی سه می شوید:

هرچند ماه یک بار به خودتان می گویید، مردتان به وقت بیشتری احتیاج دارد تا خود و زندگیش را سرو سامان بدهد.

به خود می گویید، هرگز کسی به اندازه ی کافی همسرم را دوست نداشته تا او بتواند تغییر کند. من همان کسی هستم که آنقدر به او عشق خواهم ورزید، تا بالاخره تغییر کند.

احساس می کنید هیچ کس دیگری مردتان را به خوبی شما درک نمی کند.

برای دوستان و اعضای خانواده تان به خاطر بدرفتاری و شکست های همسرتان عذر و بهانه می آورید.

احساس می کنید نمی توانید ترکش کنید، چرا که این کار احساس حقارت و بی ارزشی او را تأیید کرده و در نتیجه هرگز تغییر نخواهد کرد.

خود را متقاعد می سازید، گرچه عشقی را که از او می خواهید دریافت نمی کنید، اما بواسطه ی دریافت موارد دیگر ارزشش را دارد.

چگونه به این الگو خاتمه دهیم؟

به عنوان کسی که خود یک عامل نجات مردان بوده است، بگذارید به شما توصیه هایی برای التیام بخشی از این الگوی دردناک داشته باشم:

۱- انرژی های خلاقتان را ابتدا متوجه زندگی وشغل خود کنید، از زندگی و شغل مرد زندگیتان و رؤیاها و اهدافتان، لیستی تهیه کنید و برنامه های واضح و مشخصی برای رسیدن به آن ها ترتیب دهید. به این برنامه ریزی بچسبید و از خروجی های جانبی آن آگاه باشید. این بدان معناست که چنان چه برنامه ریزی کرده اید در یک سمینار شرکت کنید که به شما در جلب مشتریان بیشتری کمک کند، حتی اگر همسرتان به شما احتیاج دارد تا آپارتمانش را برایش منظم و مرتب کنید. سعی کنید به سمینار خود بروید. قبل از شروع هر رابطه ای، اهداف و خواسته هایتان را مشخص کنید، تا این که آن ها در درجه ی اول اهمیت قرار گیرند.

۲- از مواردی که در زندگی شخصی تان به بهانه ی نجات مردان از آن روی گردان هستید، لیستی تهیه کنید. شاید ندانید با نجات مردان زندگیتان از چه تعداد از احساسات، عواطف و چالش های زندگی خودتان روی گردان بوده اید. تهیه این لیست، کمک خواهد کرد که روی این نواحی از زندگیتان تمرکز کنید.

۳- مردی را پیدا کنید که مسئولیت سر و سامان دادن به زندگیش را خود به عهده بگیرد، به طوری که مجبور نباشید مدام به جای او کار کنید. اشکالی ندارد به همسرتان در تغییراتی که مایل به انجام آن است، کمک کنید. هنگامی که دو نفر یکدیگر را واقعاً دوست دارند، توانایی بالقوه آن ها به بالفعل تبدیل می شوند، اما نکته ای که در این جا اهمیت دارد، این است که حتماً به مانند یک تیم کار کنید و مردتان نیز به همان اندازه ی شما، متعهد به کار کردن بر روی خود و رشد شخصیش باشد.

در این جا پیشنهادم این است که در ابتدای یک رابطه، از اهداف شخصی مرد زندگیتان و برنامه هایی که برای رسیدن به آن ها در نظر دارد، آگاه شوید. ممکن است در این بین دریابید که او بر خلاف شما علاقه ای به احساسی تر و عاطفی تر بودن ندارد و سعی در ابراز احساسات و عواطفش نمی کند و همچنین علاقه ای به رشد در این زمینه ها را نیز ندارد، آن گاه در می یابید که او بدرد شما نمی خورد، اما بر عکس، اگر چنین ادعا کرد و در همان نواحی که برای او زمینه های رشد می بینید او نیز مایل به رشد می باشد، به او وقت، عشق و حمایتی که لازم دارد را بدهید و سپس هر چند ماه یک بار او را ارزیابی کنید. اگر پیشرفت و یا تغییری احساس نمی کنید، در این رابطه صحبت کرده و دلایل این که چرا تغییری نکرده است را از او بپرسید. به خاطر داشته باشید، اعمال هر کس به مراتب با صدای بلندتری از گفته هایش حرف می زند.

ادامه دارد. . .
منبع: کتاب راز هایی درباره مردان به قلم باربارا دی آنجلیس