سيره عملي امام هادي(ع)

سیره عملی امام هادی (علیه السلام) بیانگر ارزش ها و خلق و خوی ناب الهی است كه برای همه انسانها در هر عصری الگوی با ارزشی است كه اینك بنابر وسع این نوشتار، جهت آشنایی بیشتر، به بخشی از سیره عملی امام هادی (علیه السلام) اشاره می شود.

روزی امام هادی (علیه السلام) برای انجام كاری از سامرا بیرون رفته بودند، عربی از ایشان جستجو می كرد، او را به مكان حضرت در خارج از شهر راهنمای كردند، پس ازآنكه شرفیاب شد عرض كرد: من از اعراب كوفه و از ارادتمندان خانواده شما هستم. قرض سنگین دارم كه كسی جز شما سراغ ندارم بدهی مرا ادا نماید. حضرت فرمودند: ناراحت نباش و دستور دادند بنشیند، آنگاه فرمود: من به تو یك راهنمایی می كنم مبادا مخالفت با گفته من كنی. به خط خودم اقرار می كنم كه تو مبلغی از من طلبكاری وقتی كه به شهر آمدیم به منزل من بیا و تقاضای كارسازی آن مبلغ را بنما هر چه مهلت خواستم تو درشتی كن و پول خود را بخواه و در آنچه گفتم كوتاهی نكن.

چون حضرت به شهر تشریف بردند مرد عرب وارد مجلس ایشان شد در موقعی كه عده ای حضور داشتند در میان آنها بعضی از اطرافیان خلیفه نیز بودند.

مرد عرب طلب خود را خواست هر چه حضرت از او تقاضای صبرو تمدید مدت كردند راضی نشد و با درشتی درخواست وجه را می كرد عاقبت ایشان از پرداخت فوری پوزش خواستند ولی او نپذیرفت.

اطرافیان خلیفه جریان را به او رساندند. این مضیقه مالی و تنگدستی حضرت، خلیفه را به فكر انداخت و مبلغ سی هزار درهم برای حضرت فرستاد.

آن بزرگوار عرب را خواستند و تمام پول را در اختیار او گذاشتند فرمودند قرض خود را بده و بقیه را صرف خانواده خویش كن.

گفت: ای پسر رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) به یك سوم از این مبلغ كار من درست می شد راستی چنین است «اللهُ اَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ» خداوند می داند رسالتش را در چه كسانی قرار دهد.

یك بار امام (علیه السلام) به مجلس متوكل وارد شد ونزدیك او نشست. متوكل در عمامه آن حضرت دقت كرده دید قماش و پارچه آن بسیار نفیس است. از روی اعتراض گفت این عمامه را چند خریده ای؟ فرمود: كسی كه برای من آورده پانصد درهم نقره خرید است. متوكل گفت: اسراف كرده ای كه عمامه ای به پانصد درهم نقره بر سر بسته ای.

امام (علیه السلام) فرمود: شنیده ام در همین روزها كنیز زیبایی به هزار دینار زر سرخ خریداری كرده ای؟!

متوكل جواب داد: صحیح است. فرمود: من به پانصد درهم عمامه ای گرفته ام برای شریفترین عضو بدنم، تو به هزار دینار زر سرخ كنیزی خریده ای برای پست ترین اعضایت انصاف بده اسراف كدامست؟!

متوكل بسیار خجل و شرمنده گردیده گفت: انصاف آن است كه ما را در اعتراض نسبت به بنی هاشم صرفه ای نیست.[1]

صقر بن ابی دلف گفت: در آن هنگام كه متوكل عباسی امام علی النقی (علیه السلام) را زندانی كرد من نگران شدم. برای آنكه از حضرت اطلاعی پیدا كنم به سراغ زراقی زندانبان متوكل رفتم همینكه چشمش به من افتاد گفت:حالت چطور است؟ جواب دادم: خوب. گفت: بنشین. من ترسیدم و با خود گفتم اگر این مرد منظورم را از آمدن به اینجا بفهمد چه خواهد شد به همین جهت به او گفتم راه را اشتباه آمده ام.

وقتی مردم از اطرافش پراكنده شدند، پرسید: برای چه آمده ای گفتم: مایل بودم خبری بگیرم. گفت: شاید آمده ای خبری از آقایت بگیری؟ با تعجب سؤال كردم: آقایم كیست؟ آقای من (متوكل) است. گفت: ساكت باش آقای حقیقی همان آقای توست از من مترس با تو هم مذهب هستم.

گفت:الحمدالله پرسید: میل داری آقایت را ملاقات كنی. جواب دادم: آری گفت: بنشین تا متصدی اخبار و نامه ها از خدمتش خارج شود. همینكه آن مرد بیرون شد، به غلامی گفت: دست صقر را بگیر ببر در همان اتاقی كه آن مرد علوی زندانی است آن دو را بایكدیگر تنها بگذار.

مرا نزدیك اتاقی برد، اشاره كرد همینجا است داخل شو. دیدم امام (علیه السلام) بر روی حصیری نشسته در مقابلش قبری كنده اند. سلام كردم دستور داد بنشینم. آنگاه پرسید: برای چه آمده ای. عرض كردم: آمدم از شما خبر بگیرم. در این حال دوباره چشمم به قبر افتاد، گریه ام گرفت آن بزرگوار متوجه شده فرمود: صقر ناراحت نباش اینها نمی توانند مرا آزاری برسانند. خدای را سپاسگزاری كردم.

عرض كردم: آقای من، حدیثی از رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) نقل شده معنی آن را نمی فهمیم، پرسید: كدام حدیث؟ گفتم: این فرمایش پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) «لاتُعادوا الایّام فَتعادیكمُ» روزها را دشمن ندارید كه با شما دشمنی می ورزند.

فرمود: ایام ما خانواده هستیم تا آسمانها و زمین پایدار باشد. شنبه اسم پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) است، یكشنبه امیرالمؤمنین (علیه السلام)، دوشنبه امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) سه شنبه علی بن الحسین و محمدبن علی و جعفربن محمد (علیهم السلام) است. چهارشنبه موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمدبن علی و من هستم، پنجشنبه پسرم امام حسن عسكری و جمعه پسر پسرم (حضرت مهدی علیه السلام) هستند. جمعیت حق به سوی او(حضرت مهدی) اجتماع می كنند. اوست كه زمین را پر از عدل و داد می كند همانطور كه از ظلم و جور پرشده.

ایناست معنی ایام، مبادا با آنها در این دنیا دشمنی كنید كه آنها نیز در آخرت با شما دشمنی خواهند كرد. آنگاه فرمود وداع كن و خارج شو كه بر تو اطمینانی ندارم.[2]

یك بار متوكل سپاه خود را بر امام علی النقی حضرت هادی (علیه السلام) عرضه داشت و دستور داد هر اسب سواری توبره اسب خود را پر از خاك نماید و در محل معینی بریزد، در اثر انباشته شدن آن خاكها پشته و تل بلندی مانند كوه درست شد كه آن را «تل المخالی» یعنی پشته توبره اسبها نامیدند.

متوكل و امام (علیه السلام) بر فراز آن تل بالا رفتند، متوكل گفت می دانید از چه رو شما را خواستم؟ برای اینكه سپاه مرا مشاهده نمایید. تمام لشگریان او لباسهای مخصوص پوشیده غرق در سلاح با بهترین زینتها و با ارایش نظامی سان می دادند. این كار برای ترسانیدن كسانی كه اراده مخالفت با او را داشتند كرده بود و متوكل از حضرت هادی (علیه السلام) می ترسید كه مبادا یكی از اهل بیت و بستگان خود را امر به قیام نماید.

امام (علیه السلام) پس از مشاهده سپاه متوكل فرمودند: می خواهی من هم سپاه خود را به تو نشان دهم؟ گفت: نشان دهید تا لشكر شما را ببینم. دستهای خود را به درگاه بی نیاز دراز كرد و دعا نمود در این هنگام متوكل دید از شرق تا غرب تمام آسمان را فرشتگان فرا گرفته اند و مانند ابر فضا را پوشانیده اند، از ترس بر زمین افتاد و غش كرد. پس از آنكه به هوش آمد، حضرت فرمودند ما در دنیا اظهار چیره دستی با شما را نمی كنیم و مشغول به امر آخرت هستیم نگرانی و ترس نداشته باش از آنچه خیال كرده بودی مرا با تو در این جهان مزاحمتی نیست![3]

– متوكل عباسی در بدنش دمل بزرگی در آمده بود كه به هیچوجه خوب نمی شد، از زیادی درد در تب سوزانی بسر می برد، پزشكان مخصوص از معالجه فرو ماندند، مادر متوكل به حضرت امام علی النقی (علیه السلام) ارادت كامل داشت، كسی را پیش آن بزرگوار فرستاد و تقاضای دوای مؤثر نمود.

امام (علیه السلام) فرمود: روغن گوسفند با گلاب بیامیزید و بر دمل بنهید تا درد ساكت شود و سر بگشاید، این دستور را كه به خلیفه رساندند پزشكان معالج از تجویز چنین دارویی برای دمل خندید. آن دوا را هیچكدام نپسندیدند.

این خبر به مادر متوكل رسید پزشكان را ناسزا گفت و دستور داد آنها را از پیش متوكل خارج كنند خودش شخصاً آن دوا را تهیه كرد و بر دمل نهاد هماندم درد فرو نشست و اثر بهبودی آشكار شد بدون فاصله سر دمل باز گردیده مواده فاسد خارج شد.

متوكل در همان روز هزار مثقال زر مسكوك سرخ در همیان گذاشت و مهر مخصوص خود را بر آن زده برای آنجناب فرستاد. بعد از چند روز حسودان به متوكل رسانیدند كه حضرت هادی خیال خلافت دارد، هر سكه ای كه شما به ایشان می دهید صرف جمع آوری اسلحه می كند.

متوكل بدگمان شد. شبی سعید، وزیر دربار خود را دستور داد به وسیله نردبانی از راه بام نیمه شب بدون اطلاع برآن حضرت وارد شود و ببیند ایشان در چه حالند و آیا در منزل و خلوتخانه خاص ایشان اسلحه و اسباب و لوازم سلطنت یافت می شود، اگر پیدا كرد برای متوكل بیاورد.

سعید با چند خادم نردبانی برداشته كنار دیوار منزل آن حضرت آمد به وسیله نردبان از راه بام با چند نفر وارد خانه شد، اتفاقاً شب تاریكی بود سعید وقتی داخل منزل گردید سرگردان گشت كه به كدام طرف برود و چگونه جستجو نماید. در این هنگام امام (علیه السلام) از درون خانه فرمود سعید همانجا باش تا برایت چراغی بفرستم.

فرستاده متوكل از این پیشامد در شگفت شد كه از كجا دانست من آمده ام چیزی نگذشت كه خادمی با چراغی افروخته یك دسته كلید پیش سعید آمد، گفت: امام فرموده تمام خانه های ما را جستجو كن هر چه از وسایل جنگ پیدا كردی بردار بعد از پایان تفحص پیش من بیا.

خادم اتاقها را یكی یكی باز كرد و سعید را راهنمایی نمود در هیچكدام از اتاقها آنچه را كه در جستجویش بود پیدا نكرد خدمت حضرت هادی (علیه السلام) رسید و داخل خلوتخانه ایشان شد دید حصیری افكنده و سجاده ای بر آن گسترده رو به قبله نشسته كنار سجاده شمشیری در غلاف نهاده است و همیانی كه ده هزار دینار داشت با مهر موكل بدون اینكه مهرش دست خورده باشد در گوشه اتاق است.

امام (علیه السلام) فرمود: از اسباب سلطنت در این خلوتخانه فقط همین شمشیر و دینارهاست كه چند روز پیش خود متوكل فرستاده هر دو را بردار و پیش او ببر تا حقیقت گفتار سخن چینان و حسودان بر او كشف شود. سعید آن شمشیر و همیان را برداشت و نزد متوكل آورد مشروحاً مشاهدات خود را شرح داد، متوكل همینكه همیان را سر بسته به مهر خود دید بسیار شرمنده گشت و از كرده خویش پشیمان گردید چند نفری كه از روی حسادت سخن چینی كرده بودند كیفری بسزا داد و ده هزار دینار دیگر در همیان گذارد با همان همیان اول خدمت ایشان فرستاده و پوزش خواست.[4]

– بار دیگر از امام هادی (علیه السلام) نزد متوكل سعایت و سخن چینی شد گفتند در منزل امام (علیه السلام) اسلحه و نوشته ها و چیزهای دیگر هست كه از شیعیان او در قم به او رسیده و او عازم تهاجم بر دولت است. متوكل گروهی را به منزل آن گرامی فرستاد و آنان شبانه به خانه آن حضرت هجوم بردند ولی چیزی بدست نیاوردند، آنگاه امام را در اتاقی تنها دیدند كه در به روی خود بسته و لباسی پشمین بر تن دارد و بر زمین سنگفرش نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است.

امام را به همان حال نزد متوكل بردند و به او گفتند در خانه اش چیزی نیافتیم و او را رو به قبله دیدیم كه قرآن می خواند.

متوكل چون امام را دید، عظمت و هیبت امام او را فرا گرفت و بی اختیار او را احترام كرد و در كنار خود نشاند، و جام شرابی را كه در دست داشت به آن حضرت تعارف كرد.

امام سوگند یاد كرد كه گوشت و خون من با چنین چیزی آمیخته نشده است، مرا معاف دار. و او دست برداشت و گفت:شعری بخوان!

امام (علیه السلام) فرمود: من شعر كم از بردارم. گفت: باید بخوانی. امام این اشعار را خواند.

«باتُوا عَلی قُلَلِ الْاَجْبالِ تَحْرِ سُهُمْ غُلْبُ الْرِجالِ فَما اَغْنَتْهُمُ الْقُلَلُ»

بر قله كوهسار ها شب را به روز آوردند و مردان نیرومند از آنان پاسداری می كردند، ولی قله ها نتوانستند آنان را از خطرات مرگ برهانند.

«وَاسْتَنْزَلُوا بَعْدَ عِزٍّعَنْ مَعاقِلِهِمْ فاوُدِعُوا حُفَراً یا بِئسَ ما نَزَلُوا»

پس از عزت از جایگاههای امن به پایین كشیده شدندودرگودالهای گورجان دادند، گورچه منزل و آرامگاه ناپسندی است.

«ناداهُمُ صارخٌ مِنْ بَعْدِ دَفْنهِمْ اَیْنَ الْاَساوِرُ وَ التّیجان وَ الْحُلَلُ»

پس از آنكه دست بندها به خاك سپرده شدند فریادگری فریاد برآورد: كجاست آن دستبندها تاجها و لباسهای فاخر؟

«اَیْنَ الْوُجُوهُ الَّتیِ كانَتْ مُنَعَّمَهً مِنْ دُونِها تُضْرَبُ الْاَسْتارُ وَ الْكِلَلُ»

كجاست آن چهرهای به ناز و نعمت پرورده كه به احترامشان پرده ها می آویختند.

«فَافْضَحَ الْقَبْرُ عَنْهُمْ حِینَ سائَلهُمْ تِلْكَ الْوُجُوهُ عَلَیْهَا الدُّودُ تَنتَقِلُ»

گور به جای ایشان پاسخ داد: بر آن چهره ها هم اكنون كرمها راه می روند.

تأثیر كلام امام (علیه السلام) چندان بود كه متوكل به سختی گریست چنانكه ریشش تر شد و دیگر مجلسیان نیز گریستند و متوكل دستور داد بساط شراب را جمع كنند و آن بزرگوار را با احترام به منزل بازگردانند.[5]

بار دیگر متوكل فرمان داد سه رأس از درندگان را به محوطه كاخ او بیاورند، آنگاه حضرت هادی (علیه السلام) را به كاخ دعوت كرد و چون آن گرامی وارد محوطه كاخ شد دستور داد درب كاخ را ببندند. اما درندگان دور امام می گشتند و نسبت به او اظهار فروتنی می كردند و امام با آستین خویش آنان را نوازش می كرد.

سپس امام به بالا نزد متوكل رفت و مدتی با او صحبت كرد و بعد پایین آمد و باز درندگان همان رفتار قبلی را نسبت به امام تكرار كردند تا امام از كاخ خارج شد. و بعداً متوكل جایزه بزرگی برای امام فرستاد.

به متوكل گفتند: پسر عموی تو امام هادی (علیه السلام) با درندگان چنان رفتار كرد كه دیدی، تو نیز همین كار را بكن!

گفت: شما قصد قتل مرا دارید! و فرمان داد این جریان را فاش نسازند.[6]

امین الدین طبرسی از محمد بن حسن اشتر علوی روایت كرده كه با پدرم در خانه متوكل بودیم، من در آن هنگام طفل بودم، و جماعتی از آل ابوطالب و آل عباس و آل جعفر حضور داشتند، امام هادی (علیه السلام) وارد شد، همه آنان كه در خانه متوكل بودند به احترام او پیاده شدند. آن حضرت داخل شد، و برخی از حاضران به برخی گفتند: چرا برای این جوان پیاده شویم، نه شریفتر از ماست و نه سنش بیشتر است، به خدا سوگند برای او پیاده نخواهیم شد!

ابوهاشم جعفری كه در آنجا حاضر بود گفت: به خدا سوگند وقتی او را ببینید به احترام او با حقارت پیاده خواهید شد.

طولی نكشید كه آن حضرت از منزل متوكل بیرون آمد، چون چشم حاضران به آن گرامی افتاد همگان پیاده شدند. ابوهاشم گفت: مگر نگفتید پیاده نمی شویم؟!

گفتند: به خدا سوگند نتوانستیم خودداری كنیم بطوری كه بی اختیار پیاده شدیم.[7]

جمعی از اهالی اصفهان مثل ابوالعباس احمد بن نضر و ابوجعفر محمدبن علویه گفتند كه مردی دراصفهان بود به نام عبدالرحمان كه جزء شیعیان محسوب می شد. از او پرسیدند چرا این مذهب را برگزیده و به امامت هادی (علیه السلام) متعقد شده ای؟

گفت: به جهت معجزه ای كه از امام (علیه السلام) دیدم، و داستان از این قرار بود. من مردی فقیرو بی چیز بودم، ولی چون زبان و جرأت داشتم اهالی اصفهان در سالی از سالها مرا همراه گروهی نزد متوكل فرستاند تا دادخواهی كنیم. روزی بیرون خانه متوكل ایستاده بودیم كه دستور احضار علی بن محمدبن رضا از سوی متوكل صادر شد، من به یكی از حاضران گفتم: این مرد كیست كه دستور احضارش صادر شد.

گفت: این مرد علوی است و رافضیان او را امام می دانند، و اضافه كرد كه ممكن است خلیفه برای قتل دستور احضارش را داده باشد. گفتم: از جای خود حركت نمی كنم تا این مرد علوی بیاید و او را ببینم. ناگهان دیدم شخصی سوار بر اسب به سوی خانه متوكل می آید. مردم به احترام در دو طرف مسیر او صف كشیدند و او را تماشا می كردند، چون نگاهم بر او افتاد مهرش در دلم جا گرفت و نزد خود به دعای او مشغول شدم تا خدا شر متوكل را از او دفع نماید.

آن حضرت از میان مردم می گذشت و نگاهش بر یال اسب خود بود و چپ و راست را نگاه نمی كرد و من پیوسته به دعای او مشغول بودم، چون به من رسید با تمام رو به سوی من متوجه شد و فرمود: خدا دعای ترا پذیرفت و به تو طول عمر داد و مال و فرزندان ترا زیاد كرد.

چون این را مشاهده كردم مرا لرزه گرفت و در میان دوستانم افتادم، دوستانم پرسیدند: چه شد؟ گفتم: خیر است و چیزی نگفتم. هنگامی كه به اصفهان بازگشتم خدا مال فراوان به من عطا كرد، و امروز از اموال آنچه در خانه دارم قیمتش به هزار هزار درهم می رسد غیر از آنچه بیرون از خانه دارم و ده فرزند یافته ام و عمرم نیز از هفتاد سال گذشته است، من به امامت آن مردی معتقدم كه از دلم خبر داشت و دعایش در حق من مستجاب گردید.[8]

زنی ادعا كرد كه من زینب دختر فاطمه زهرا(علیها السلام) می باشم متوكل زن را طلبید و گفت كه زمان زینب تا به حال سالها گذشته تو جوانی. گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) دست بر سر من كشیده و دعا كرده در هر چهل سال جوانی به من برگردد.

متوكل بزرگان آل ابوطالب و اولاد عباس و قریش را طلبید همه گفتند او دروغ می گوید، زینب (علیها السلام) در فلان سال وفات كرده. زن گفت: اینها دروغ می گویند، من از مردم پنهان بودم كسی از حال من مطلع نبود تا اكنون ظاهر شدم، متوكل قسم خورد كه باید از روی دلیل ادعای او را باطل كرد،

ایشان گفتند بفرست امام هادی را حاضر كنند شاید او از روی حجت كلام این زن را باطل كند.

متوكل امام (علیه السلام) را حاضر كرد و جریان را برای حضرت شرح داد. امام (علیه السلام) فرمود: دروغ می گوید حضرت زینب (علیها السلام) در فلان سال وفات كرد. گفت: دیگران این را گفته اند دلیلی بر بطلان حرف او بیان كن، فرمود: حجت بر بطلان حرف او این است كه گوشت فرزندان فاطمه (علیها السلام) بر درندگان حرام است، او را بفرست نزد شیران اگر راست می گوید شیران او را نمی خورند، متوكل به آن زن گفت چه می گویی. گفت: من می خواهد مرا به این سبب بكشد حضرت فرمود: اینجا عده ای اینجا عده ای از فرزندان فاطمه (علیها السلام) هستند هر كدام را كه می خواهی بفرست تا این مطلب بر تو معلوم شود.

راوی گفت: رنگ صورتهای همه در این موقع تغییر كرد، بعضی گفتند چرا حواله بر دیگری می كند و خودش نمی رود، متوكل گفت: یا اباالحسن چرا خودت به نزد آنها نمی روی؟ فرمود: میل داری بروم. نردبانی گذاشتند امام (علیه السلام) داخل قفس و محل نگهداری حیوانات درنده شدند و در گوشه ای نشستند، شیران خدمت آن بزرگوار آمدند، از روی خضوع سر خود را در جلوی آن حضرت بر زمین نهادند آن حضرت دست بر سر آنها مالید و امر كرد كه كنار روند تمام به كناری رفتند و اطاعت آن جناب را می نمودند.

وزیر متوكل گفت: این كار درست نیست هر چه زودتر او را از این مكان خارج كن تا مردم این معجزه را مشاهده نكنند همینكه امام (علیه السلام) پا بر نردبان نهاد شیران دور آن حضرت جمع شدند و خود را به لباس آن حضرت می مالیدند حضرت اشاره كرد كه برگردند و برگشتند، د راین موقع زن گفت: من ادعای باطل كردم ومن دختر فلان شخص هستم و فقر باعث شد كه چنین نیرنگی بزنم.[9]

ابوهاشم جعفری می گوید هنگامی كه یكی از سرداران سپاه واثق به نام بغا (كه نامی است تركی) برای دستگیری اعراب از مدینه عبور می كرد، در مدینه بودم. امام هادی (علیه السلام) به ما فرمود: برویم تجهیزات این ترك را ببینیم. بیرون آمدیم وتوقف كردیم، سپاه آماده او را نزد ما گذشتند. و بغا رسید. امام (علیه السلام) با او چند جمله به زبان تركی صحبت كردند. و او از اسب پیاده شد و پای امام را بوسید.

ابو هاشم می گوید: ترك را قسم دادم كه با تو چه گفت: ترك پرسید: این مرد پیامبر است؟

گفتم: نه. گفت: مرا به اسمی كوچك خواند كه در كوچكی در شهرهای ترك به آن نامیده می شدم و تا این ساعت هیچكس از آن اطلاعی نداشت.[10]

یونس نقاش در سامراء همسایه امام هادی (علیه السلام) بود و پیوسته به حضور امام (علیه السلام) می شد و به آن حضرت خدمت می كرد. یك بار در حالی كه می لرزید به خدمت امام‌ آمد و عرض كرد: مولای من وصیت می كنم با خانواده ام به نیكی رفتار نمایید.

امام (علیه السلام) چه شده است؟

عرض كرد: آماده مرگ شده ام! امام با تبسم فرمود: چرا؟

عرض كرد: موسی بن بغا از سرداران و درباریان قدرتمند عباسی نگینی به من داد تا بر آن نقشی برآورم و آن نگین از خوبی به قیمت در نمی آید، وقتی خواستم نقش كنم نگین شكست و دو قسمت شد، فردا روز وعده است كه نگین را به او تسلیم نمایم، موسی بن بغا یا مرا هزار تازیانه می زند یا می كشد.

امام (علیه السلام) فرمود: به منزل برو تا فردا چیزی جز خیر و خوبی پیش نمی آید.

فردای آن روز اول وقت، یونس در حالی كه لرزه اندام او را فراگرفته بود خدمت امام آمد و عرض كرد فرستاده موسی بن بغا آمده انگشتر را می خواهد.

فرمود: نزد او برو چیزی جز خیر و خوبی نخواهی دید.

عرض كرد: مولای من، به او چه بگویم. امام (علیه السلام) با تبسم فرمود: نزد او برو و آنچه به تو خبر می دهد بشنو، چیزی جز خیر نخواهی دید.

یونس رفت و خندان بازگشت و عرض كرد: مولای من، چون نزد او رفتم گفت: دختران كوچك من برای این نگین با هم دعوا كردند، آیا ممكن است آن را دو نیم كنی تا دونگین شود، و ترا (به پاداش این كار) بی نیاز سازم؟

امام (علیه السلام) خدا را ستایش كرد و به یونس فرمود: به او چه گفتی؟

عرض كرد: گفتم مهلت بده فكر كنم چطور این كار را انجام دهم.

فرمود: خوب جواب گفتی.[11]

یك بار امام (علیه السلام) را در یك مجلس ولیمه و میهمانی دعوت كردند همینكه آن بزرگوار وارد مجلس شد همه به احترام امام ساكت شده و مؤدب نشستند، ولی در این میان جوانی به امام احترام نگذاشت و در محضر آن حضرت شروع كرد به مسخره كردن و خنده های بیجا نمودن! امام هادی (علیه السلام) فرمود: چه شده كه خنده تمام وجود ترا احاطه كرده و از یاد خدا غافل شده ای، بدان كه تا سه روز دیگر جزء اهل قبور خواهی شد و همان شد كه امام فرموده بود.[12]

ابو هاشم جعفری نقل می كند كه من در فشار اقتصادی شدیدی قرار گرفتم، به محضر امام هادی (علیه السلام) شرفیاب شدم، به من اجازه فرمود كه بنشینم و بعد فرمود: ای اباهاشم می خواهی شكر كدام نعمت الهی را به جا آوری؟ گفت: متحیر ماندم كه در پاسخ امام چه بگویم.

امام (علیه السلام) فرمود: خداوند تبارك و تعالی به تو روزی ایمان عنایت فرموده، بدنت را به آتش جهنم حرام كرده، به تو برای انجام طاعات عافیت و سلامتی داده. تو را روزی قناعت داده تا به ابتذال كشیده نشوی. بعد آن بزرگوار فرمود: ابتدا من شروع به صحبت كردم زیرا گمان بردم كه می خواهی لب به شكایت بگشایی ودستور دادم كه صد دینار برایت بیاورند و تو آن را قبول كن.[13]

– زرافه نگهبان مخصوص متوكل می گوید: متوكل مردی اهل لهو و لعب و بازیهای مختلف بود، به همین علت یك مرد هندی كه در شعبده بازی احاطه خاصی داشت به كاخ خود آورده بود تا سرگرم باشد.

یك روز تصمیم گرفت كه امام هادی (علیه السلام) را توسط مرد شعبده باز مسخره و اهانت نماید. به او گفت اگر باعث خجلت و اذیت امام (علیه السلام) شوی هزار دینار ناب به تو خواهم داد.

مرد هندی قبول كرد و دستور داد چند مرغ بریان طبخ كنند و روی ظروف غذا بگذارند و خود در كنار سفره نشست، آنگاه امام (علیه السلام) را دعوت كردند كه به سر سفره غذا حاضر شوند.

در همان مكان پارچه ای به دیوار آویزان بود كه نقش یك شیر بر آن بود. شعبده باز درست در كنار آن نقش نشسته بود. حاضرین مشغول غذا خوردن شدند. امام (علیه السلام) دست مبارك را دراز كردند كه از مرغ استفاده كنند شعبده باز آن را به پرواز در آورد و باز به محل دیگر سفره دست دراز كردند بار دیگر شعبده باز مرغ را به پرواز در آورد و تمامی اهل مجلس خندیدند.

ناگهان امام هادی (علیه السلام) دست را بر صورت شیر بر پشت سر شعبده باز زد و فرمود: او را بگیر. شیر تجسم یافت و بر او حمله كرد و مقابل چشم همه او را بلعید و به جای خود برگشت و به صورت اول در آمد.

حاضرین متحیر و وحشت زده شدند امام (علیه السلام) از جا برخاست. متوكل گفت: از تو می خواهم از مجلس بیرون نروی مگر آنكه شعبده باز را برگردانی.

«فَقالَ وَاللهِ لاتَری بَعْدَها اُتُسَلِّطَ اَعْداءَ اللهِ عَلی اَوْلِیاء اللهِ»

امام (علیه السلام) فرمود: به خدا سوگند دیگر او را نخواهی یافت آیا دشمنان خدا را بر اولیاء خدا مسلط می كنی؟!

سپس از مجلس خارج شدند و دیگر كسی مرد شعبده باز را ندید.[14]

– و همان راوی نقل می كند: كه در روز عید متوكل برنامه سلام داشت تصمیم گرفت كه از برابر امام هادی (علیه السلام) عبور كند. وزیرش به او گفت: این كار برای شما سبك است، مردم حرفها و قضاوتها خواهند كرد. متوكل گفت: من ناچارم كه این كار را بكنم. وزیر گفت: پس اگر جدی هستید با سرداران سپاه و أشراف دربار بروید كه كسی نفهمد شما برای دیدار امام هادی (علیه السلام) می روید فكر كنند همینطور عبورتان از برابر ایشان افتاده است.

روای می گوید: وقتی با حضرت روبرو شدند من خود را به آن بزرگوار رساندم و عرض كردم كه متوكل قصد احترام به شما را داشته است. امام (علیه السلام) فرمود: ساكت باش هیهات او سه روز دیگر بیشتر زنده نخواهد بود. راوی می گوید: پس از شنیدن این پیشگویی حضرت، به سراغ معلمی شیعی مدهب رفتم كه با او رفت و آمد داشتم و زیاد با او مزاح می كردم كه تو رافضی هستی.

بعد از نماز عشا او را خواستم و گفتم: من امروز مطلبی را از امام تو شنیدم. گفت: چه شنیدی؟ جریان را برایش شرح دادم. گفت: به تو بگویم و نصیحت مرا قبول كن.

گفتم بگو هر چه می خواهی. گفت: اگر امام هادی (علیه السلام) آن طور كه تو نقل كردی فرموده باشد فوراً برو و مال و اموالت را جمع كن كه متوكل بعد از سه روز یا می میرد و یا او را می كشند. راوی ادامه می دهد كه من از حرف مرد شیعه عصبانی شدم و او را سرزنش كردم ولی وقتی به خانه آمدم و با خود خلوت كردم پیش خود گفتم دور از عقل نیست كه جانب احتیاط را بگیرم و مال و اموالم را جمع كنم. بی درنگ به كاخ متوكل رفتم و هر چه داشتم جمع كردم.

درست در شب چهارم متوكل كشته شد و من جان و مالم به سلامت ماند و من مذهب شیعه را انتخاب كردم و خود را موظف به خدمتگزاری امام (علیه السلام) نمودم از آن گرامی خواستم كه در حقم دعا كند تا حق ولایت را نسبت به آن خانواده ادا كنم.

– خیران اسباطی می گوید: وارد مدینه شدم و به محضر امام علی النقی (علیه السلام) شرفیاب شدم. امام (علیه السلام) از من پرسید كه واثق مدینه حالش چگونه بود. عرض كردم در عافیت و سلامتی بود.

فرمود: جعفر چه كرد؟گفتم به بدترین حال در زندان محبوس بود.

فرمود: همانا او خلیفه خواهد شد.

فرمود: ابن زیارت چه می كرد؟ گفت فرمان او مطاع بود و امر و اجرا می شد. فرمود: ریاست او برایش نكبت می آورد و بعد مقداری ساكت شد و فرمود: چاره ای نیست جز مقدرات و احكام پروردگار، ای خیران بدان كه واثق مرد و جعفر متوكل به جای اونشست و ابن زیاد كشته گشت، عرض كردم این حوادث كی واقع شد؟

فرمود: پس از بیرون آمدن تو در فاصله شش روز اتفاق افتاد.[15]

یك روز متوكل به ابن سكیت گفت: از امام هادی (علیه السلام) این مسائل را سؤال كن.

1- چرا خداوند موسی را با عصا مبعوث كرد.

2- چرا عیسی را با معجزه شفا دادن مرض برص و زنده كردن مردگان مبعوث نمود؟

3- و چرا محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) را با قرآن و شمشیر مبعوث نمود؟

امام (علیه السلام) در پاسخ فرمود: معجزه موسی از این جهت عصا و ید بیضاء بود كه غالب مردمان زمانش اهل سحر و جادو بودند و او برای اثبات حقانیت خویش و مكتبش چیزی را داشت كه بر آنها غالب بود. عیسی نیز مردم زمانش اهل طب و طبابت بودند خداوند تبارك و تعالی قدرت شفا دادن بیماران و زنده كردن مردگان را به او داد تا بر اطباء غالب آید.

و پیامبر عظیم الشأن اسلام حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) را با قرآن و شمشیر مبعوث كرد زیرا كه اكثر اهل زمانش اهل شعر و شمشیر بودند و به اینگونه حجت را بر آنها تمام كرد و بر ایشان پیروز شد.[16]

كافور نام خادم امام (علیه السلام) بود، او می گوید: امام هادی (علیه السلام) فرمود: كه فلان سطل آب را برای وضو گرفتن در فلان محل بگذار و بعد جهت انجام كاری مرا فرستاد ولی پس از مراجعت بطور كلی دستور حضرت را فراموش كردم.

آن شب هوا بسیار سرد بود، من نگران حال امام (علیه السلام) بودم كه چگونه با آب سرد وضو بگیرد و نیز ترس آن داشتم كه به خاطر تخلفی كه از من سرزده بود امام بر من غضب كند. ناگاه آن بزرگوار مرا صدا زد و فرمود: مگر تو نمی دانی كه من همیشه با آب سرد تطهیر می كنم!

عرض كردم مولای من نه آب در سطل ریختم و نه جای آن را عوض كردم امام (علیه السلام) فرمود: الحمدلله، به خدا سوگند كه ما رخصت پروردگار را ترك نمی كنیم و عطای او را رد نمی نمائیم. حمد خدای را كه ما را از اهل طاعتش قرار داد و به ما توفیق انجام عباداتش را عطا فرمود.[17]

یحیی بن هرثمه روایت می كند كه متوكل وی را به سوی مدینه فرستاد، تا امام هادی (علیه السلام) را از مدینه به سامراء ببرد. او می گوید پس از تفتیش از منزل جز قرآن و دعا و مانند آن چیزی نیافتم.

امام (علیه السلام) را از مدینه حركت دادم و خود ملازم ایشان بودم و با آن حضرت خوش رفتاری می نمودم.

روزی دیدم كه آن حضرت سوار بر مركب شده ولكن لباسی بارانی پوشیده و دم اسب خود را گره زده. من تعجب كردم. زیرا آن روز آسمان صاف و بی ابر بود ولی چیزی نگذشت كه كم كم ابرها در آسمان ظاهر شدند و باران بارید آنهم بارانی كه مثل دهانه مشگ می بارید.

امام (علیه السلام) روی به من كرد و فرمود: می دانم كه منكر شدی و تعجب كردی![18]

صالح به سعید می گوید: یك روز وارد شهر سامراء شدم و به محضر امام (علیه السلام) شرفیاب شدم و عرض كردم، این ستمكاران در همه كارها سعی در خاموش كردن نور شما نموده اند و می خواهند كه فراموش شوید و به همین جهت شما را در چنین مكانی جای داده اند كه محل زندگی گدایان و غریبان و اشخاص بی نام و نشان است، حضرت فرمود: كه ای پسر سعید هنوز تو در معرفت قدر و منزلت ما در این پایه ای و گمان می كنی كه اینها با بلندی شأن ما منافات دارد و نمی دانی كسی را كه خدا بلند كرد به اینها و این چیزها پست نمی شود.[19]

همین كه امام هادی (علیه السلام) داخل خانه متوكل شد، به نماز ایستاد و مشغول عبادت شد، در این حال یكی از مخالفین آمد و مقابل آن حضرت ایستاد و گفت: تا كی ریا كاری می كنی، امام (علیه السلام) تا این جسارت را شنید تعجیل فرمود: و نماز را سلام داد و رو به آن شخص كرد و فرمود: اگر دروغ گفتی خدا ترا از میان بردارد. تا امام او را نفرین كرد افتاد و بمرد و قصه او خبر تازه ای در خانه متوكل شد.[20]

پی نوشتها:

[1] . لطائف الطوائف، ص 411.

[2] . معانی الاخبار، ص123.

[3] . انوار نعمانیه، ص404.

[4] . احقاق الحق، ج 12، ص453.

[5] . احقاق الحق، ج12، ص454.

[6] . احقاق الحق، ج12، ص451.

[7] . اعلام الوری، ص360.

[8] . بحار الانوار، ج50، ص141.

[9] . مناقب، ج4، ص 416.

[10] . بحار، ج 50، ص124.

[11] . بحار، ج50، ص 125.

[12] . مناقب، ج4 ، ص414.

[13] . امالی صدوق، ص412.

[14] . بحار، ج50، ص147.

[15] . كافی، ج1، ص502.

[16] . بحار، ج50، ص164.

[17] . مناقب، ج4، ص414.

[18] . منتهی الآمال،ج2، ص 433.

[19] . منتهی الآمال، ج2، ص 432.

[20] . منتهی الآمال، ج2، ص 433.