پیامبر و اهل بیت علیهم السلام » خطبه ها و نامه ها »

ساده زیستى کارگزاران

و من کتاب له (علیه السلام) إلى عثمان بن حنیف الأنصاری و کان عاملَه على البصره و قد بلَغَه أنه دُعِی إلى وَلیمه قوم من أهلها، فمَضى إلیها- قوله:

أَمَّا بَعْدُ، یَا ابْنَ حُنَیْفٍ فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رَجُلًا مِنْ فِتْیَهِ أَهْلِ الْبَصْرَهِ دَعَاکَ إِلَى مَأْدُبَهٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَیْهَا، تُسْتَطَابُ لَکَ الْأَلْوَانُ وَ تُنْقَلُ إِلَیْکَ الْجِفَانُ؛ وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّکَ تُجِیبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ عَائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ وَ غَنِیُّهُمْ مَدْعُوٌّ. فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ، فَمَا اشْتَبَهَ عَلَیْکَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ، وَ مَا أَیْقَنْتَ بِطِیبِ [وَجْهِهِ] وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ.

فرهنگ لغت

الْمَاْدُبَه: طعامى که در میهمانى یا عروسى مى دهند.

تُسْتَطَابُ لَکَ: براى تو غذاهاى پاکیزه طلب میشود.

الَالْوَان: رنگارنگ، مقصود غذاهاى مختلف و گوناگون است.

الْجِفَان: جمع «جفنه»، کاسه هاى بزرگ.

الْعَائِل: افراد نیازمند و محتاج.

مُجْفُوٌّ: مطرود، رانده شده.

تَقْضَمُ: مى خورى.

الْمَقْضَم: خوردنى، آنچه خورده میشود.

الْفِظْهُ: آن را دور بینداز.

مَأدُبَه: مهمانى

جِفان: جمع جفنه: کاسه

عائِل: فقیر

مَجفُوّ: جفا شده، رانده شده

تَقضَمُ: با دندانها مى جوى

ألفِظ: از دهان بیانداز

نَل: تناول کن و بخور

نامه اى از آن حضرت (ع) به عثمان بن حنیف که عامل او در بصره بود، وقتى که شنید به مهمانى قومى از مردم بصره دعوت شده و به آنجا رفته است:

اما بعد. اى پسر حنیف به من خبر رسیده که مردى از جوانان بصره تو را به سورى فرا خوانده و تو نیز بدانجا شتافته اى. سفره اى رنگین برایت افکنده و کاسه ها پیشت نهاده.

هرگز نمى پنداشتم که تو دعوت مردمى را اجابت کنى که بینوایان را از در مى رانند و توانگران را بر سفره مى نشانند. بنگر که در خانه این کسان چه مى خورى، هر چه را در حلال بودن آن تردید دارى از دهان بیفکن و آنچه را، که یقین دارى که از راه حلال به دست آمده است، تناول نماى.

این نامه از نامه هاى بسیار مهم نهج البلاغه است که درس هاى فراوانى به همه پویندگان راه حق و مخصوصاً زمامداران و مسئولان کشورهاى اسلامى مى دهد  و شامل چند بخش است:

  1. ابتدا امام(علیه السلام) به مخاطب خود که عثمان بن حنیف; فرماندار بصره است خبر مى دهد که گزارش شرکت او در میهمانى یکى از اشراف بصره به او رسیده است. در ضیافتى که فقط ثروتمندان حضور داشتند و سفره اى پرنعمت و رنگارنگ بوده است، حضرت او را به جهت شرکت در چنین ضیافتى سرزنش مى فرماید.
  2. در بخش دوم به او یادآور مى شود که هر کس باید در زندگى، پیشوا و رهبرى داشته باشد. آن گاه زندگى خودش را به عنوان پیشوا و رهبر براى او شرح مى دهد که چگونه به دو جامه کهنه و دو قرص نان اکتفا کرده و ثروتى نیز براى خود نیندوخته است; ولى تأکید مى فرماید: من انتظار ندارم که همچون من زندگى کنى. انتظار من این است که ساده زیستى و تقوا و پرهیزکارى را فراموش نکنى.
  3. در بخش دیگرى از این نامه به داستان فدک اشاره مى فرماید و مى گوید: تنها چیزى که از ثروت دنیا در دست ما بود، فدک بود که آن را هم حسودان و دشمنان اهل بیت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) از دست ما گرفتند; هر چند من نیازى به فدک و غیر فدک ندارم. پایان زندگى همگى ما مرگ و سرانجام خانه ما گورى تنگ و تاریک است.
  4. در بخش دیگرى به این نکته مهم اشاره مى کند که ساده زیستى من از آن رو نیست که امکان برخوردارى از مواهب مادى دنیا را ندارم، بلکه به آن دلیل است که وظیفه خطیر رهبرى مردم را بر عهده دارم و این موقعیت ایجاب مى کند که در سختى ها و تلخى هاى زندگى با ضعیف ترین مردم شریک باشم; شبانگاه سیر نخوابم در حالى که در گوشه و کنار کشور اسلام گرسنه اى سر به بالین بگذارد.
  5. در بخش دیگرى پاسخ به این سؤال مى دهد که ممکن است بعضى بگویند اگر على بن ابى طالب چنین غذاى ساده اى داشته باشد باید چنان ضعیف باشد که نتواند در میدان جنگ آن شجاعت ها و رشادت ها را نشان دهد; ولى آگاه باشید درختان بیابانى که از آب و غذاى کمترى استفاده مى کنند چوب هاى محکم ترى دارند.
  6. در آخرین بخش این نامه (که مرحوم سید رضى بعد از حذفِ بعضى از قسمت ها به نقل آن پرداخته است); امام(علیه السلام) دنیا را مخاطب قرار داده و آن را به شدت از خود مى راند و از زرق و برق دنیا اعلام بیزارى مى کند. آن گاه پس از ستایش کسانى که مسئولیت هاى واجب خود را در پیشگاه الهى انجام داده و به عبادت و شب زنده دارى مى پردازند بار دیگر عثمان بن حنیف را مخاطب قرار داده و او را به تقواى الهى و ساده زیستى فرا مى خواند تا از آتش دوزخ رهایى یابد.

دعوت نماینده امام به میهمانى پرزرق و برق!

امام(علیه السلام) در بخش اوّل این نامه عثمان بن حنیف انصارى را که از اصحاب با فضیلت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بود و از سوى امیرمؤمنان على(علیه السلام) به فرماندارى بصره انتخاب شده بود مخاطب ساخته و در تعبیراتى سرزنش آلود مى فرماید: «اما پس (از حمد و ثناى الهى) اى پسر حنیف! به من گزارش داده اند که مردى از جوانان (ثروتمند و اشرافى) اهل بصره تو را به سفره رنگین میهمانى خود فراخوانده و تو نیز (دعوتش را پذیرفته اى و) به سرعت به سوى آن شتافته اى در حالى که غذاهاى رنگارنگ و ظرف هاى بزرگ طعام یکى از پس از دیگرى پیش روى تو (به وسیله خادمانش) قرار داده مى شد»; (أَمَّا بَعْدُ، یَا ابْنَ حُنَیْف: فَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ رَجُلاً مِنْ فِتْیَهِ أَهْلِ الْبَصْرَهِ دَعَاکَ إِلَى مَأْدُبَه فَأَسْرَعْتَ إِلَیْهَا تُسْتَطَابُ لَکَ(۲) الاَْلْوَانُ، وَتُنْقَلُ إِلَیْکَ الْجِفَانُ!).

«فِتْیَه» جمع فتى در اصل به معناى جوان نوخواسته و شاداب است و گاهى به افراد صاحب سن و سالى که داراى زندگى پرنشاطى هستند نیز اطلاق مى شود و در اینجا به معناى اشراف است.

«مَأْدُبَه» از ریشه «ادب» به معناى دعوت هاى رسمى و قابل توجّه است که در آن آداب رعایت مى شود.

«جِفَان» جمع جَفْنه (بر وزن وزنه) به معناى ظرف هاى بزرگ غذاخورى است. این تعبیر نشان مى دهد که مجلس مورد نظر در این نامه مجلس گسترده اى بوده که گروهى از اشراف در آن دعوت داشتند و انواع غذاها بر سر سفره آماده بوده است.

آن گاه امام(علیه السلام) مى افزاید: «من گمان نمى کردم تو دعوت جمعیتى را قبول کنى که نیازمندشان (از نشستن بر سر آن سفره) ممنوع باشد و (تنها) ثروتمندشان دعوت شود»; (وَمَا ظَنَنْتُ أَنَّکَ تُجِیبُ إِلَى طَعَامِ قَوْم، عَائِلُهُمْ(۳) مَجْفُوٌّ(۴)، وَغَنِیُّهُمْ مَدْعُوٌّ).

امام(علیه السلام) عیب بزرگ این سفره را انحصارى بودن آن براى اغنیا ذکر کرده است. اگر غذاهاى رنگارنگ منحصر به آنها نبود و گرسنگان و نیازمندان هم از آن بهره مى گرفتند، اشکال بسیار کمترى داشت، بنابراین پرزرق و برق بودن و استفاده از انواع غذاهاى گوناگون از یک سو و محروم بودن مستمندان از سوى دیگر ایراد مهم آن سفره بوده است که اگر والى بودن عثمان بن حنیف را بر آن بیفزاییم اشکال آن بیشتر مى گردد.

از ادامه بحث استفاده مى شود که این سفره ایراد چهارمى هم داشته و آن وجود اموال مشتبه به حرام در آن بوده است، زیرا در ادامه مى فرماید: «به آنچه در دهان مى گذارى و مى خورى بنگر، آنچه حلال بودنش براى تو مشکوک باشد از دهان فرو افکن و آنچه را به پاکى و حلال بودنش یقین دارى تناول کن»; (فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ(۵) مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ فَمَا اشْتَبَهَ عَلَیْکَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ(۶)، وَمَا أَیْقَنْتَ بِطِیبِ وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ).

این نکته قابل توجّه است که امام(علیه السلام) به قدرى مراقب کارگزاران خود بوده و در حرکات و رفتار آنها دقت مى کرده که کوچک ترین نقطه ضعفى نداشته باشند تا جایى که حتى شرکت در یک مهمانى نامناسب را بر آنها خرده مى گرفته و با نامه بلندبالایى مملوّ از نصایح مختلف به آنها هشدار مى داده و نصیحت مى فرموده است. کارى که شاید در هیچ جاى دنیا معمول نبوده و نیست.

در میان نامه هاى امام(علیه السلام) به کارگزاران خود این قبیل نامه ها کم نیست و همگى نشان مى دهد که امام(علیه السلام) نهایت تدبیر را در امر کشوردارى رعایت مى کرده است.

نکته دیگر اینکه نظر مبارک امام(علیه السلام) این است که حاکمان و مقامات برجسته حکومت اسلامى همیشه در کنار مردم و توده هاى مستضعف باشند و به مرفهان بى درد که توقعشان از همه بیشتر و یاریشان به هنگام یارى دادن از همه کمتر است، هرگز اهمّیّتى ندهند. تجربه نشان داده که در مواقع بحرانى تنها گروه اوّل مدافعان سرسخت و ایثارگران بى منّتند.

*****

نکته:

عثمان بن حنیف کیست؟

در کتاب الاعلام زرکلى آمده است که عثمان بن حنیف از صحابه پیغمبر(صلى الله علیه وآله) بود، در غزوه احد و پس از آن شرکت داشت و در عصر خلیفه دوم به موجب تقوا و پاکدامنى خاصى که داشت مأمور اندازه گیرى سرزمین هاى خراجى عراق و سپس والى بصره شد. هنگامى که فتنه جمل رخ داد انصار عایشه به او پیشنهاد کردند که همراه آنها بر ضد على(علیه السلام) بجنگد (در حالى که او والى بصره بود). او از این کار خوددارى کرد. طرفداران عایشه تمام موى سر و صورت و ابروهاى او را کندند و با همان حال نزد عایشه بردند. او گفت: رهایش کنید. عثمان بن حنیف خدمت على(علیه السلام) آمد و در جنگ جمل همراه آن حضرت بود. سپس ساکن کوفه شد و در دوران خلافت معاویه چشم از جهان فرو بست.(۷) بعضى نیز گفته اند که در زمان خلافت معاویه در مدینه از دنیا رفت.

جالب اینکه در کتاب استیعاب ابن عبد البر آمده است: هنگامى که عراق فتح شد، خلیفه دوم با یارانش مشورت کرد چه کسى مصلحت است به عراق برود و والى آنجا باشد؟ همگى بالاتفاق گفتند: عثمان بن حنیف مناسب است و افزودند که او مى تواند بیش از این را هم اداره کند، زیرا بصیرت و عقل و معرفت و تجربه فراوانى دارد.(۸)

در کتاب مستدرکات علم رجال الحدیث آمده است که او و برادرش، سهل بن حنیف در زمره دوازده نفرى بودند که به ابو بکر ایراد کردند و اعمال او را زیر سؤال بردند. سپس مى افزاید: عثمان و برادرش سهل جزء مأموران خاص على(علیه السلام) (شرطه الخمیس) بودند که امام(علیه السلام) بهشت را براى آنان تضمین کرد.(۹)

در اسد الغابه آمده است که عثمان بن حنیف مى گوید: در محضر پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بودم، مرد نابینایى خدمتش آمد عرض کرد دعا کن خدا چشم من را به من باز گرداند. فرمود: چگونه است تو را به حال خود رها کنم؟ عرض کرد نه و چند بار اصرار کرد. پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمود: وضو بگیر و دو رکعت نماز بخوان و بگو: «اللّهُمّ إنّى أسْئَلُکَ وَأتَوَجَّهُ إلَیْکَ بِمُحَمَّد نَبِیِّکَ نَبِىِّ الرَّحْمَهِ یا مُحَمَّدُ إنّى تَوَجَّهْتُ بِکَ إلى رَبّی فی حاجَتی هذِهِ لِتَقْضِىَ لی اللّهُمَّ فَشَفِّعْهُ فیّ; خداوندا من از تو تقاضا مى کنم و به محمد پیامبرت، پیامبر رحمت متوسل مى شوم. اى محمد من در حاجتى که به سوى پروردگارم دارم به تو متوسّل مى شوم که این حاجتم را بر آورى خداوندا او را شفیع من قرار بده. بعد از این دعا خداوند نور چشمانش را به او باز گرداند».(۱۰)

این سخن را با سخنى از امام على بن موسى الرضا (طبق نقل رجال مامقانى) پایان مى دهیم. امام(علیه السلام) فرمود: عثمان بن حنیف از کسانى بود که بعد از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به على(علیه السلام) وفادار ماند و هیچ گونه تغییرى به مسائل خود نداد.(۱۱)

*****

پی نوشت:

۱ . سند نامه: نویسنده کتاب مصادر نهج البلاغه تصریح مى کند که بخشى از این نامه را پیش از مرحوم سید رضى، صدوق در کتاب امالى خود آورده است. شایان توجّه است که ابن ابى الحدید در شرح این نامه در چند مورد مى گوید: در روایت دیگرى چنین و چنان آمده که نشان مى دهد منبع دیگرى در اختیار داشته و این عبارات متفاوت را از آنجا نقل مى کرده است. حتى در یک مورد تعبیر مى کند که گروهى فلان عبارت این جمله را چنین نقل کرده اند که تعبیر به گروهى قابل تأمل است. اضافه بر اینها بخش هایى از این نامه، بعد از سیّد رضى در کتاب هاى متعدّدى مانند خرائج قطب راوندى و روضه الواعظین فتال نیشابورى و المناقب ابن شهر آشوب و ربیع الابرار زمخشرى با تفاوت هایى نقل شده است. این تفاوت ها نشان مى دهد که آنها نیز منابع دیگرى در اختیار داشته اند (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۳۷۳). این نامه را «برّى» (متوفاى قرن ۷) نیز در کتاب الجوهره فى نسب الامام على، ص ۸۱، با اضافاتى آورده است.

۲ . جمله «تُسْتَطَابُ لَکَ» به این معناست که انواع خوب (از غذاهاى رنگارنگ) براى تو طلب مى شود. از ریشه «طیب» به معناى خوب و پاکیزه و لذیذ گرفته شده است.

۳ . «عائل» به معناى عائله دار نیازمند است.

۴ . «مَجفوّ» به معناى محروم است و کسى که در حق او جفا شده است.

۵ . «تَقْضِمُه» از ریشه «قَضْم» بر وزن «فهم» به معناى جویدن و گاه به معناى خوردن است و «مَقْضَم» به غذایى که به دهان مى گذارند اطلاق مى شود.

۶ . «فَالْفِظْهُ» از ریشه «لَفْظ» به معناى بیرون افکندن از دهان است و الفاظ را بدین جهت الفاظ مى گویند که گویى از دهان بیرون افکنده مى شوند.

۷ . الاعلام زرکلى، ج ۴، ص ۲۰۵٫

۸ . استیعاب، ج ۳، ص ۸۹٫

۹ . مستدرکات علم رجال الحدیث، ج ۵، ص ۲۱۳٫

۱۰ . اسدالغابه، ج ۳، شرح حال عثمان بن حنیف، شماره ۳۵۷۱٫ شبیه همین معنا در مسند احمد، ج ۴، ص ۱۳۸ و مستدرک حاکم، ج ۱، ص ۵۱۹ آمده است. حاکم بعد از نقل این حدیث مى گوید: این حدیث صحیح السندى است، هرچند بخارى و مسلم آن را نقل نکرده اند (اى کاش مخالفان نادان توسّل، حدّاقل به مبانى روایى خود مراجعه مى کردند تا بدانند چه اندازه در اشتباهند).

۱۱ . رجال مامقانى، شرح حال عثمان بن حنیف.

منبع: ahlolbait.ir/article/16482/