فرهنگ و تمدن شیعه » شیعه و علوم اسلامی » کلام و فلسفه »

زمینه‌هاى آغازین ظهور علم کلام

کلام یکى از علوم اسلامى است ک براى درک و فهم عقاید دین اسلام و دفاع از آن پدید آمده است و مشتغلان به آن را متکلم نامیده اند. در باره علل و زمان پیدایش، وجه تسمیه، تعریف، موضوع، غایت، مبادى، مسائل، روش، حرمت یا وجوب آن، از نظر شرعى، فوق آن با فقه و فلسفه الهى سخن بیار گفته شده، که به راستى شایسته نقل و بررسى و گفتنى و شنیدنى است. اما از آنجا که هرگز ممکن نیست این موضوعات، ولو به اجمال، در یک مقاله- هرچند مفصل باشد- مورد بحث قرار گیرند، لذا موضوع مقاله ما محدود مى وشد به پیدایش این علم در میان مسلمانان آن هم به اختصار و متناسب با یک مقاله.

 وضعیت بحث و جدال عقیدتى در زمان حیات رسول اکرم (صلی الله علیه و آله)

از منابع معتبر اسلامى چنین برمى آید که رد زمان حیات رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) بحث و جدال در مسائل عقدتى رایج نشده است، اگر چه صحابه به ندرت در برخى از این مسائل، مثلا قضا و قدر، به بحث و گفتگو پرداخته یا احیانا از آن حضرت سوالاتى کرده اند. زیرا قرآن کریم همواره تصریحا یا تلویحا بحث و جدال در این قبیل مسائل را نکوهش کرده است. براى نمونه:

۱. ان الذین فرقوا دینهم و کانوا شیعا لست منهم فى شیء انما امرهم الى الله لم ینبئهم بما کانوا یفعلون (انعام، ۱۶۰).

۲. و من الذین قالوا انا نصارى اخذنا میثاقهم فنشوا حظا مما ذکروا به فاعرینا ینهم العداوه و البغضاء الى یوم القیمه و سوف ینبئهم الله بما کانوا یصنعون (مائده ۱۸).

ابن عبدالبر (یوسف بن عبدالله، ۴۶۳. ۳۶۸/ ۱۰۷۱. ۹۷۸)، زمخشرى (جارالله محمود بن عمربن محمد ۵۳۸. ۴۶۷/ ۱۱۴۴. ۱۰۷۵)، طبرسى (ابوعلى الفضل بن الحسن، متوفى ۵۴۸/ ۱۱۵۳) و بیضاوى (عبدالله بن عمر، متوفى ۶۸۵/ ۱۲۸۶) گفته اند: مقصود از عداوت در این آیه اخیر خصومات و جدال در دین است.

۳. «و ان جادلوک فقل الله اعلم بما تعملون، الله بحکم بینکم یوم القیمه فیما کنتم فیه تختلفون» (حج، ۶۸ و ۶۹).

۴. «فان حاجوک فقل اسلمت و جهى لله و من اتبعن» (آل عمران، ۱۹).

۵. «و قل للذین اوتوا الکتاب و لامیین آآسلمتم فان اسلموا فقد اهتدوا وان تولوا فانما علیک البلاغ و الله بصیر بالعباد» (آل عمران، ۱۹).

۶. «الحق من ربک فلاتکن من الممترین. فمن حاجک فیه من بعدما جالک من العلم فقل تعالوا ندع ابنالنا و ابنالکم و نسالنا و نسالکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنه الله على الکاذبین. ان ها لهو القصص الحق و ما من اله الا الله و ان الله لهو العزیز الحکیم. فان تولوا فان الله علیم بالمفسدین» (آل عمران، ۵۶- ۵۳).

چنانکه ملاحظه مى شود آیات مذکور محاجه و مجادله در عقاید دینى را رد مى کنند و در مقابل مردم را به تسلیم در برابر دین حق و احیانا مباهله دعوت مى فرمایند که «ان الدین عندالله الاسلام. و الاسلام هو التسلیم»:

در آیه «ادع الى سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتى هى احسن» (نحل، ۱۲۶)، بر خلاف عقیده برخى، معلوم نیست جدال به معناى متداول باشد، یعنى قیاسى که مقدماتش مشهورات و مسلمات است، بلکه به نظر مى آید عقیده کسانى درست باشد که آن را به معنى مناظره با قرآن یا بهترین حجتهایى گرفته اند که نزد پیامبر بوده است. در اصول کافى هم از ابوعبدالله علیه السلام نقل شده است که در تفسیر و جادلهم بالتى هى احسن فرمود:

«بالقرآن». به احتمال قوى مقصود جدال بر سنت قرآن است.

ازمطالعه سیرت پیامبر هم بر مى اید که او اهل جدال به معناى متداول نبوده و با روش فیلسوفان سخن نمى گفته و چنانکه غزالى توجه داده در محاجه مسلک متکلمین را نپیموده و تقسیمات و تدقیقات آنها را به کار نمى گرفته است، البته نه براى اینکه در محیط وى اهل کلام و فلسفه نبوده اند. زیرا احبار یهود و قسیسین نصارى در مجاورت آن حضرت زندگى مى کردند و با وى به مباحثه و مجادله مى پرداختند و ما مى دانیم که الهیات یهودى به توسط فیلون یهودى (۵۰ ب م – ۲۵ ق م) و الهیات مسیحى به توسط کلمنت الکندرانى (۲۱۷. ۱۵۰م) و اوریگنس (۲۵۴. ۱۸۵م) با فلسفه آمیخته شده بود. بلکه اصولا روش انبیا و از جمله نبى ما با روش متکلمان و فیلسوفان فرق دارد و برخلاف آنها اعتمادشان در دعوت، بر فطرت مردم و احیاى این فطت است که فطرت الله التى فطر الناس علیها (روم، ۳۰) و این فطرت عقیده به وجود خداى یگانه اى است که خالق و مدبر آسمانها و زمین است. در کتب حدث هم آمده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) عده اى از صحابه را، که درمساله قدر مباحثه و منازعه مى کردند، شدیدا نهى فرموده است.

 نهى حضرت رسول، ائمه و اصحاب از بحث و مراد عقیدتى

و لذا با اینکه صحابه در مسائل فرعى فقهى با هم به بحث و نزاع پرداخته و به کرات و مرات به پیامبر (صلی الله علیه و آله) مراجعه و سوال کرده اند، از بحث و جدال در مسائل عقیدتى و سوال از آنها خوددارى کرده اند. کتب احادیث موید این مدعى است، زیرا در حالى که مملو از احادیث مربوط به نماز و روزه و خمس و زکوه است، که در مقام سوال ا این امور ئوارد شده، احادیث مربوط به عقاید بسیار نادر است. به نظر مى آید سوال از این امور را ناروا دانسته و از بحث و جدال در آنها پرهیز داشته اند.

گفتنى است که شیخ صدوق (ابن بابویه، متوفى ۳۸۱/ ۹۹۱) هم با اینکه در کتاب التوحید خود بارهاى احادیثى از امامان شیعه در خصوص مسائل عقیدتى و کلامى نقل کرده، احادیثى نیز آورده است که مضمون آنها نهى از کلام و جدال و مراء در ذات خداوند و کراهت کثرت بحث در صفات او و مذمت اهل کلام است.

عده اى از اهل نظر نیز بر این عقیده آند، مثلا ابن عبدالبر نوشته است: «سلف از جدال در خدا و صفات و اسماء او نهى مى کردند.» غزالى (محمد) نوشته است که: «صحابه از خوض در مسائل عقیدتى و سوال از آن منع مى کرند و مردم را از این گونه سوالات باز مى داشتند ودر تادیب و منع آنها اصرار مى ورزیدند تا فتح باب نشود و این گونه سوالات رواج نیابد». ابن قیم الجوزیه (۷۵۱. ۶۹۱/ ۱۳۵۰. ۱۲۹۲) مى گوید: «صحابه درمسائل و احکام کثیرى با هم تنازع کردند، اما در مساله اى از مسائل اسماء و صفات با هم نزاعى نداشتند.» مقریزى (۸۴۹. ۷۶۶/ ۱۴۴۱. ۱۳۶۵) هم مى نویسد: «هنگامى که خداوند متعال پیامبرش محمد (صلی الله علیه و آله) را از قوم عرب راى همه مردم برانگیخت آن حضرت پروردگار آنها را به همان گونه وصف کرد که او نفس کریمش را در کتاب عزیزش وصف کرده بود و کسى از عرب از قروى و بدوى از معناى وصفى از آن اوصاف نپرسید، در صورتى که از معانى نماز، زکوه، روزه، حج و غیر آن پرسشها کردند.»

 ظهور مسائل عقیدتى در وقایع روزهاى واپسین زندگى پیامبر (صلی الله علیه و آله)

اما دریغا که از روزهاى واپسین زندگانى پیامبر (صلی الله علیه و آله) وقایعى پیش آمد و در میان صحابه اختلافاتى ظاهر گشت که برخى از آنها به امور عقیدتى (امورى که مقصود از آن نفس اعتقاد است) مربوط است یا از این امور نشات مى گیرند. براى نمونه:

۱٫ تخلف از جیش اسامه (اسامه بن زید بن حارثه، متوفى ۵۸ یا ۵۹): پیامبر در محرم سال یازدهم هجرت دستور تشکیل جیش اسامه را صادر کرد و تصریح و تاکید فرمود که بزرگان مهاجر و انصار به آن بپیوندند. پیش از حرکت لشکر، آن حضرت بیمار شد و در حال بیمارى نیز باز تاکید کرد که: «جهزوا جیش اسامه لعن الله من تخلف عنه». با وجود این، عده اى تخلف کردند، به این بهانه که پیامبر بیمار است و ما را یاراى مفارقت او نیست. این واقعه این سوالات را پیش آورد که آیا یک مسلمان مى تواند در برابر دستور صریح پیامبر، که اطاعتش واجب است، اجتهاد کند، و بر حسب اجتهاد خود با امر او که وحى الى است به مخالفت بپردازد؟ و به عبارت دیگر، آیا اجتهاد در مقابل نص جایز است یا نه؟ و آیا امر پیامبر (صلی الله علیه و آله) به تجهیز جیش اسامه وحى الهى بود یا اجتهاد خود او؟ و اصولا آیا پیامبر هرچه مى فرمود وحى بود یا در مواردى هم به اجتهاد مى پرداخت؟ ملاحظه مى شود که این مسائل از نوع مسائل عقیدتى است که محل اختلاف واقع شده است؛ شیعه برخلاف اهل سنت اجتهاد در مقابل نص را جایز نمى دانند و بر این عقیده اند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) جز از طریق وحى سخن نمى گفته است.

۲٫ وصیت پیامبر (صلی الله علیه و آله)

وصیت پیامبر (صلی الله علیه و آله): آن حضرت در آخرین ساعات زندگى خود خطاب به اطرافیانش فرمود: «ائتونى بقرطاس اکتب لکم کتابا لا تضلوا بعدى» (کاغذى بیاورید، براى شما نامه اى بنویسم، تا بعد از من گمراه نشوید). در میان حاضران اختلاف افتاد. عمر بن خطاب که از مخالفان بود گفت: «ان النبى قدغیبه الوجع حسبنا کتاب الله» (درد بر پیامبر چیره شده است، کتاب خدا (قرآن) ما را بسنده است). سرو صدا زیاد شد و کار به تنازع کشید و در نتیجه آن حضرت از نوشتن نامه خوددارى کرد و فرمود: «قوموا عنى لا ینبغى عندى التنازع». این واقعه این مساله را پیش مى آورد که مگر پیامبر معصوم و واجب الطاعه و دستورش وحى و حکم الهى نیست؟ و چگونه مى توان با دستور او صریحا مخالفت کرد و احیانا نسبت هذیان به او داد؟ مى دانیم که شیعه پیامبر (صلی الله علیه و آله) را از اول عمر تا آخر معصوم از سهو و نسیان و معاصى صغیره و کبیره، عمدا و سهوا، مى دانند و چنانکه اشاره شد بر اى عقیده اند که جز از طریق وحى سخن نمى گفته است.

۳٫ مسئله امامت: پس از رحلت پیامبر در همان روزهاى نخستین این مساله پیش آمد که آیا امامت همچون نبوت از ارکان دین و یک منصب الهى است، و در نتیجه نصب امام بر خداوند واجب است یا از فروع دین و یک منصب مردمى است و نصب امام نه بر خدا بلکه بر مردم واجب است. عده اى از مسلمانان قائل به قول اول شدند و در این مساله تنها نص را معتبر دانستند و عده اى دیگر قائل به قول دوم. این اختلاف هنوز هم وجود دارد و مساله امامت یکى از مسائل مهم کلامى است که در کتب کلامى شیعه، معتزله و اشاعره مطرح و محل بحث است.

۴.۳ اختلاف صحابه در خصوص جنگ با مانعین زکوه: پس از رحلت پیابمر (صلی الله علیه و آله)، در روزهاى نخستین خلافت ابوبکر، برخى از قبایل از جمله قبیله بنى یربوع از دادن زکوه خوددارى کردند و گفتند: «تصى و لا نزکى». ابوبکر تصمیم گرفت با آنها بجنگد، اما عمر به مخالفت برخاست و حدیثى از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل کرد که: «امرت ان اقاتل الناس حتى یقولوا لا اله الاالله فاذا قالوها فقد عصموا منى دمائهم و اموالهم». ابوبکر پاسخ داد آیا پیامبر (صلی الله علیه و آله) پس از آن نفرمود: «الا بحقها» و از حق آن است نماز خواند و زکوه دادن. سوگند به خدا با کسانى که میان نماز و زکوه جدایى مى اندازند مى جنگم. عمر به ظاهر چیزى نگفت، ولى در باطن راى ابوبکر را نپذیرفت.

به نظر مى آید این اختلاف از این مساله عقیدتى نشات گرفته باشد که آیا عمل به ارکان دین جزء ایمان و اسلام است یا ایمان و اسلام همان اعتقاد قلبى و اقرار به شهادتین است. ظاهرا ابوبکر عمل را از اجزاء ایمان مى دانسته و در نتیجه مانعین زکوه را مومن و مسمانان نمى شناخته و در نتیجه قتال با آنها و قتل آنها را جایز مى دانسته است. ولى عمر عقیده داشته که ایمان و اسلام تنها اعتقاد و اقرار به شهادتین است و عمل را جزء ایمان نمى داسنته و لذا مانعین زکوه را که معتقد و مقر به شهادتین بودند مومن و مسلمان مى شناخته و جنگ با آنها وکشتن آنها را ناروا مى دانسته است. مى دانیم که مساله ایمان و کفر یکى از مسائل نخستین، بلکه نخستین مساله کلامى است، که از نیمه اول قرن اول هجرى در میان مسلمانان مطرح شده و فرق مختلف متکلمین شیعه، خوارج، مرجئه، معتزله و اشاعره درباره آن به بحث و گفتگو پرداخته اند.

ذکر این نکته لازم مى نماید که در حالى که برادران اهل سنت قبیله بنى یربوع و رئیس آنها مالک بن نویره را از اهل رده به شمار آورده اند، شیعه بر این عقیده اند که آنها از اسلام برنگشته و در اصل وجوب زکوه تردید نداشته اند، بلکه تردید آنها در صحت خلافت ابوبکر بوده است.

۴٫ واقعه قتل عثمان و خلافت امیرالمومنین على علیه السلام. پس از کشته شدن عثمان (سال ۳۵) و به خلافت رسیدن على (همان سال) و صلح اما حسن مجتبى (سال ۴۱) علیهماالسلام، در دارالاسلام مسائلى پیش آمد که مى توان مسائل عقیدتى و به اصطلاح کلامى به شمار آورد. مثلا پس از قتل عثمان این مساله مطرح شد که آیا این عمل مشروع بوده یا نه؟» و پس از اینکه على علیه السلام به خلافت رسید، با اینکه اکثر مسلمانان با وى بیعت کردند و به عهد خود وفادار ماندند و اطاعتش کردند، ولى عده اى هم به گونه اى به مخالفتش پرداختند یا اصلا بیعت نکردند (قاسطین) یا بیعت خود را نقض کردند (ناکثین) یا با وجود بیعت یاریش نکردند (معتله سیاسی) یا پس از بیعت و همراهى وى در بعضى از جنگها بالاخره از اطاعتش سرپیچى کردند و حتى به رویش شمشیر کشیدند (مارقین). او در سه جنگ بزرگ جمل و صفین و نهروان با مخالفینش ناکثین، قاسطین و مارقین جنگید و عده کثیرى از مسلمانان، که برخى از آنها صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودند، به قتل رسیدند. جنگها مهیب، تلفات سنگین و عده کشته شدگان بالغ بر صد هزار بود.

پس از این وقایع، این مساله پیش آمد که آیا آن حضرت در این جنگها مصیب بود یا مخطى. با اینکه اکثر مسلمانان امیرالمومنین را مصیب مى داسنتند، عده اى هم که همان مخالفان بودند او را مخطى پنداشتند. آنها هم که آن حضرت را مصیب و مخالفانش را مخطى مى دانستند، برخى محاربان او را تبرئه کردند که مجتهد بودند و در اجتهادشان خطا کرده بودند، برخى دیگر آنها را فاسق و بالاخره برخى هم کافر دانستند. مارقین یا خوارج که حاصل جنگ صفین (سال ۳۸) بودند در خصوص ایمان و کفر و احباط و به ویژه در مساله امامت و رهبرى امت آراء خاصى اظهار مى کردند؛ آنها (نجدات مستثنى هستند) عمل را از ارکان ایمان مى انگاشتند و مرتکب معصیب کبیره را تا توبه نکرده کافر مى شناختند و معتقد بودند که معصیت محبط ثواب است و برخلاف جمهور مسلمانان قرشى بودن امام را لازم نمى دانستند.

ظهور نخستین فرق

پس از صلح امام حسن علیه السلام (سال ۴۱) عده اى بدون اینکه به آن حضرت اعتراض کنند خود را از امور سیاسى کنار کشیدند و عزلت گزیدند، که به روایتى اینها معتزله سیاسى هستند؛ بعضى نیز زبان اعتراض و جسارت گشودند و احیانا آن حضرت را تکفیر کردند. البته در این میان عده اى دیگر یعنى شیعه عمل او را صحى و مخالفت با او را ناروا دانستند. به عقیده ایشان، ان حضرت امام معصوم بود و اطاعتش مانند اطاعت خدا و رسول واجب. به علاوه از پیامبر شنیده بودند که: «ابناى هذان امامان قاما او قعدا». بالاخره توده مردم که سواد اعظم مسلمانان بودند به استثناى شیعه و فرقه کوچک خوارج دور معاویه گرد آمدند و به فرقه مرجئه موسوم شدند، که در برخى مسائل عقیدتى، از قبیل کفر و ایمان و امامت عقاید مخصوصى داشتند. به دنبال این حوادث در نیمه دوم قرن اول هجرى در زمان صحابه متاخرین، از قبیل ابوهریره (متوفى ۵۷)، عبدالله بن عباس (متوفى ۶۸)، عبدالله بن عمر (متوفى ۷۳) عده اى پیدا شدند که ما آنها را «قدریان نخستین نامیده اند. این عده مساله قدر و استطاعت انسان را پیش کشیدند که یکى از مسائل مهم کلامى است و برخلاف مجبره براى انسان قائل به آزادى اراده و اختیار شدند.

پس از آنها اخلاف صالحشان معتزله کلامى ظاهر شدند که علاوه بر استطاعت و اختیار انسان مسائل دیگرى مطرح ساختند و اصولى بنیان نهادند که به اصول خمسه معتزله (توحید، عدل، وعد و وعید، منزله بنى المنزلتین و امر به معروف و نهى از منکر) مشهور شده است.

۵. علاوه بر اینها، بر اثر فتوحاتى که نصیب مسلمانان شد با اقوام و ملل و اممم دیگر، همچون یهودیان، ترسایان، مانویان، زردشتیان، برهمنان، بت پرستان و دهریان آمیزش یافتند. از اینها، عده اى مسلمان شدند ولى عده اى در دین و مذهب پیشین خود باقى ماندند. آنها که مسلمان شده بودند مسائل و مشکلاتى را که در ادیان پیشین خود داشتند با مسلمانان به مجادله و منازعه پرداختند.

به هر حال، متفکران دارالسلام لازم دیدند که در این گونه مسائل به تفکر و تامل بیشترى بپردازند، تا اصول عقیدتى دین مبین را مدلل و شبهات وارده را رفع و بالاخره از حوزه اسلام حمایت کنند. و در نتیجه علمى پیدا شد که به نامهاى مختلف، از جمله علم اصول دین، فقه اکبر، علم نظر و استدلال، علم توحید و صفات نام گرفت، ولى به علم کلام. شاید براى اینکه یکى از مسائل مهم آن مساله قدم و حدوث کلام الهى است. شهرت یافت و اصطلاح کلام و متکلم در فرهنگ اسلامى رایج گشت. البته از تاریخ دقیق آن اطلاع درستى در دست نیست، ولى از قراین بر مى آید که در نیمه اول قرن دوم هجرى این اصطلاحات رواج داشته است.

 ظهور متکلمین موسس و مقابله با اصحاب حدیث و فلسفه

این علم على رغم مخالفتهاى شدید اصحاب حدیث، که از نظر دینى آن را بدعت و حرام مى انگاشتند و برخى از مشتغلان به فلسفه که آن را سفسطه و علمى جدلى و در نتیجه از نظر منطقى بى اعتبار مى شناساندند، نه تنها جاى خود را در میان علوم متداول در دارالسلام باز کرد، بلکه یکى از علوم مهم اسلامى و حتى اساس و بنیاد این علوم به شمار آمد و متفکران و متکلمان بزرگى همچون واصل بن عطا (۱۳۱. ۸۰/ ۷۴۸. ۶۹۹) و عمرو بن عبید (۱۴۴. ۸۰/ ۷۶۱. ۶۹۹)، موسسان کلام اعتزال، ابوالهذیل علاف (محمد بن هذیل ۲۳۵. ۱۳۵/ ۸۵۰. ۷۵۳) نظام (ابواسحق ابراهیم بن سیار، متوفى ۲۳۱/ ۸۴۵)، جاحظ (۲۵۵. ۱۶۳/ ۸۶۹. ۷۸۰)، متکلمان معتزلى، ابن نوبخت (ابوسهل اسماعیل بن اسحق، ۳۱۱. ۲۳۷/ ۹۲۳. ۸۵۱) متکلم امامى، اشعرى (۳۲۴. ۲۶۰/ ۹۳۶/ ۸۷۴) موسس کلام اشاعره، ماتریدى (متوفى ۳۳/ ۹۴۴) موسس کلام ماتریدى، قاضى باقلانى (۴۰۳. ۳۳۸/ ۱۰۱۳. ۹۵۰) متکلم اشعرى، شیخ مفید (۴۱۳. ۳۳۶/ ۱۰۲۲. ۹۴۷) متکلم امامى، اسفراینى (متوفى ۴۱۸/ ۱۰۲۷) متکلم اشعرى، علم الهدى (على بن حسین مرتضى، ۴۳۶.۳۵۵/۱۰۴۴. ۹۶۶) متکلم امامى، امام الحرمین جوینى (۴۷۸.۴۱۹/ ۱۰۸۵. ۱۰۲۸) متکلم اشعرى، شیخ الطایفه ابوجعفر طوسى (۴۶۰. ۳۸۵/ ۱۰۶۷. ۹۹۵) متکلم امامى، ابوحامد غزالى (۵۰۵. ۴۵۰/ ۱۱۱. ۱۰۵۸) متکلم اشعرى، نصیرالدین طوسى (۶۷۲. ۵۹۷/ ۱۲۴۷. ۱۲۰۱)، علامه حلى، متکلمان امامى و بالاخره قاضى عضدالدین ایجى (متوفى ۷۵۶/ ۱۳۵۵) متکلم اشعرى در دارالسلام پیدا شدند و در برابر مخالفان، یعنى اصحاب حدیث و فیلسوفان، استوار ایستادند و نه تنها عقیده اصحاب حدیث را که کلام را از نظر دینى بدعت و حرام مى انگاشتند رد کردند، بلکه در استحسان آن سخنها گفتند و حتى وجوب تعلیم و تعلم آن را از نظر دینى به ثبوت رسانیدند و انتقادات فیلسوفان را هم که در بى اعتبار نشان دادن این علم وارد شده بود مردود شناختند و در مقابل ادله فلاسفه را، که ادعاى برهانى بودن آنها را داشتند، سست و اقوالشان را تهافت انگاشتند. و با شور و شوق فراوان و به عنوان یک وظیفه دینى و تکلیف شرعى به تالیف و تصنیف پرداختند. آثار بسیار و ارزنده اى به وجود آمد که جدا قابل تحسین و شگفت آور است.

این نکته شایسته ذکر است که برخى از این نامبردگان، مثلا واصل بن عطا، عمرو بن عبید، ابوالهذیل علاف، نظام و جاحظ، پیش از پیدایش فلسفه اى که فلسفه اسلامى نام گرفت و با کندى (متوفى حدود ۲۶۰/ ۸۷۳) آغازید به تاملات فلسفى پرداختند و در زمینه مسائل فلسفى به تالیف کتب و رسالاتى دست یازیدند که مى توان کتاب اصحاب الهیولى، کتاب الجزء و کتاب المنطق نظام را نام برد.

مقصد اینکه نخستین فیلسوفان اسلامى این بزرگان هستند و آراء و افکارشان در پیدایش فلسفه مصطلح اسلامى جدا موثر افتاده است، اگرچه هرگز علم خود را فلسفه و خود را فیلسوف نام ننهادند.

منبع: جهانگیرى، محسن، مجموعه مقالات، انتشارات حکمت، چاپ اول، تهران، ۱۳۸۳، ص ۲۳.۳۶