روزشمار سفر حسین‏ بن ‏على (علیه السلام)

سال ۴۱ هجرى قمرى

صلح‏نامه
معاویه با امام حسن(ع) پیمان صلح منعقد میکند.در متن پیمان صلح موارد زیر مقرر گردید:
۱- معاویه طبق دستور قرآن و سیره پیامبر (ص) رفتار کند.
۲- بعد از معاویه خلافت به امام حسن(ع) یا امام حسین(ع) برسد.
۳- اهانت و سب امیرالمؤمنین (ع) ممنوع شود.
۴-بیت المال مسلمین زیرنظر امام حسن(ع) مصرف شود.
۵- معاویه متعهد می شود که مردم و شیعیان شام و عراق و حجاز در امان باشند.معاویه که هیچگاه قصد اجرای مفاد صلح‏نامه را نداشته است از همان ابتداء کلیه مفاد قرارداد را بجز بند دو نقض میکند و با برنامه ‏ریزی بلندمدت جهت نقض این بند نیز اقدام میکند .
سا ل ۵۶ هجرى قمرى ولایتعهدى یزید
بر خلاف مفاد قرارداد، معاویه فرزند خود یزید را به ولایت‏عهدى خویش برگزید و از مردم با زور و فشار براى وى بیعت گرفت.

در تمام ۱۵ سال گذشته اهانت و سب امیرالمؤمنین (ع) نیز نه تنها منع نشد بلکه تا دوران عمربن عبدالعزیز(سال ۹۹هـ.ق) ادامه یافت، و همواره کینه و دشمنی او با شیعیان ادامه داشت و به قتل عام شیعیان می پرداخت.زیادبن سمیه که روزی در صف یاران امام علی(ع) قرار داشت، در زمان خلافت معاویه حاکم و فرمانروای کوفه و بصره شد و چون شیعیان را می شناخت آنها را به دستور معاویه مورد تعقیب قرار داد و به شهادت رساند، به طوری که احدی از شخصیت های معروف شیعه در عراق باقی نماند.

البته خود معاویه به خوبى مى دانست که عملى شدن این کار، مشکلات و موانع فراوانى دارد. راز دشوارى هاى این کار را باید از یک سو، شخصیت منفى و تبه کار یزید دانست، چرا که یزید جوانى لاابالى، فاسق، هرزه، بى بندوبار، آلوده و در یک کلام، بى دین بود و افکار عمومى، به ویژه صحابه و مسلمانان برجسته اى که هنوز در قید حیات بودند و روش و منش رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را به یاد داشتند، به سادگى پذیراى چنین شخصى به عنوان خلیفه مسلمانان نبودند. از سوى دیگر، بنا بر یکى از بندهاى صلح نامه، خلافت بعد از معاویه از آنِ حسن بن على(علیه السلام) و اگر براى ایشان اتفاقى افتاد، از آنِ حسین بن على(علیه السلام) بود و معاویه حق نداشت کسى را به عنوان جانشین بعد از خود، انتخاب کند،۳ از این رو تا امام مجتبى(علیه السلام) در قید حیات بود، معاویه با مانع بزرگى در جهت انتخاب جانشین رو به رو بود. گذشته از این‌ها اصلا تا آن زمان، هیچ یک از خلفاى پیشین، فرزند خود را به عنوان جانشین انتخاب نکرده بود و اصولا خلافت، یک منصب موروثى نبود تا بعد از مرگ پدر، پسر بر جاى وى تکیه زند.

معاویه که به این موانع و مشکلات واقف بود و مى دانست طرح چنین مسئله و پیشنهادى در بدو امر و بدون انجام مقدماتى، عدم پذیرش جامعه اسلامى و در نتیجه، تنش ها، چالش ها و پیامدهاى منفى و زیان بارى را براى حکومتش در پى خواهد داشت، در ابتدا از طرح آن به طور آشکار و گسترده، خوددارى کرد و ضمن صبر و انتظار تا زمانى که شرایط لازم فراهم آید، تدابیرى اندیشید و هر گونه ترفند و حیله اى که ممکن و لازم بود به کار بست. انجام سفرها، نوشتن نامه ها، تطمیع یا تهدید و ارعاب برخى افراد براى همراه کردن آن ها با خود، از جمله اقدامات اوست. به هر تقدیر، شرایط لازم براى انجام چنین کارى در سال هاى آخر عمرمعاویه فراهم شد و او توانست جامعه اسلامى را آماده پذیراى این امر کند.

نیمه رجب سال شصتم هجرى قمرى مرگ معاویه و آغاز خلافت یزید
با مرگ معاویه ، یزید به جاى وى بر حکومت و خلافت جامعه مسلمین نشست و به تمام استانداران و فرمانداران خود نوشت که از مسلمین بلاد و شهرها به هر طریق ممکن براى وى بیعت بگیرند. همچنین، نامه‏اى به پسر عموى خود ولید بن عتبه استاندار مدینه نوشت که از مردم مدینه و به ویژه از سه شخصیت سرشناس، حسین بن على(ع)، عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر براى وى بیعت بگیرد، لکن در مورد شخص حسین بن على(ع) سفارش بسیار نموده بود، که براى ایشان کمترین مهلتى را روا مدار، اگر پذیرفت که به مقصود رسیده‏ایم و گرنه سر او را از بدنش جدا کرده و براى من بفرست.
۲۸ رجب سال شصتم هجرى قمرى حرکت امام از مدینه به سوى مکه
ولید با فرستادن‌ شخصی‌ به‌ نزد امام‌ و ابن‌ زبیر  آنها را به‌دارالاماره‌ خواسته‌، و فرمان‌ یزید را به‌  آنان‌ ابلاغ‌ کرد. امام‌ فرمود: ای‌ ولید تو به‌ بیعت‌ گرفتن‌ من‌ در خفا اکتفاء نمی‌کنی‌؟ گفت‌: آری‌چنین‌است‌. فرمود: فکرهایم‌ را می‌کنم‌ و از مجلس‌ خارج‌ شد.

امام‏حسین(ع) پس از آنکه از مجلس ولید بیرون آمد تصمیم گرفت که مبارزه خود را با یزید ادامه دهد ولى نه در مدینه بلکه به صورت یک حرکت نظامى و فرهنگى از مدینه تا کربلا. با این توصیف، براى جذب و هدایت نیرو جهت عملیات در مقصد مشخص یعنى کربلا، به همراه ۸۲ نفر زنان، کودکان کم سن و سال، افراد سالمند و خانواده‏اش پس از وداع با شهر پیامبر(ص) شب یکشنبه دو روز مانده به پایان ماه رجب (۲۸ رجب) سال ۶۰ هجرى مثل رشته‏اى از نور در شب ظلمانى از مدینه به سوى محل مبارزه حرکت نمود. ظاهراً حرکت امام از مدینه به سوى مکه با سرعت انجام گرفته و در تاریخ از حوادث بین راه در این سفر مطلب زیادى ثبت نشده است. حرکت اصلى امام از مکه تا کربلا بوده و به طور مفصل مورد نظر مورخان واقع شده است.

سوم‌ شعبان سال شصتم هجرى قمرى ورودامام‌ به‌ مکه
حضرت‌ روز سوم ‌به‌ مکه‌ رسیدند .

خبر امتناع حسین از بیعت با یزید دهان به دهان میگردد. سیل درخواست‏ها و نامه‏ها آغاز میگردد . مردم کوفه که هنوز خاطرات حکومت علی (ع) را به یاد دارند از همه مصرترند که  امام‌ به‌ طرف‌ کوفه‌ بیایند، امام‌ فرمود: من‌ فرستاده‌خود را به‌ طرف‌ کوفه‌ می‌فرستم‌ اگر گفت‌ که‌ شما رأی‌ دادید پس‌ به‌ طرف‌ کوفه‌ خواهم‌ آمد.امام‌ فرستاده‌های‌ خود را به‌ طرف‌ کوفه‌ فرستاد بعد از مدتی‌ مسلم‌ برای‌ امام‌ نامه‌ نوشتندکه‌ هجده‌ هزار نفر با شما بیعت‌ می‌کنند، پس‌ امام‌ تصمیم‌ گرفت‌ به‌ طرف‌ کوفه‌ بیایند،عده‌ای‌ با توجه‌ به‌ سوابق‌ پیمان‌ شکنی‌ کوفیان‌ امام‌ را از رفتن‌ به‌ کوفه‌ منع‌ کردند و به‌ماندن‌ درمکه‌ تشویق‌ می‌نمودند. امام‌(ع) در جواب‌  آنان‌ فرمود: ناگزیر به‌ این‌ کار هستم‌چون‌ اگر در مکه‌ بمانم‌ یزید خونم‌ را در این‌جا می‌ریزد.

پانزدهم‌ رمضان‌ سال‌ شصتم هجرى قمرى ماموریت مسلم (ع)
اقامت امام حسین(ع) در مکه و برخورد با مردم و تشکیل اجتماعات و گفتگوها، مردم را با انگیزه و اهداف امام، از امتناع از بیعت‏با یزید، آشنا کرده است .

امام، تصمیم گرفت در مقابل اصرار و دعوتهاى مکرر مردم کوفه، عکس‏العمل نشان داده و اقدامى کند. براى ارزیابى دقیق اوضاع کوفه و میزان علاقه و استقبال مردم و تهیه مقدمات لازم و شناسایى و سازماندهى و تشکل نیروهاى انقلابى، ضرورى بود که کسى قبلا به کوفه رفته و این ماموریت را انجام دهد و گزارشى دقیق از وضعیت‏شهر و مردم، به او بدهد.

حضرت حسین‏بن على(ع) مناسبترین فرد براى این ماموریت محرمانه را «مسلم‏بن عقیل‏» دید، که هم آگاهى سیاسى و درایت کافى داشت،و هم تقوا و دیانت،و هم خویشاوند نزدیک امام بود. به نمایندگانى که از کوفه آمده بودند، فرمود:من، برادر و پسر عمویم (مسلم) را با شما به کوفه مى‏فرستم، اگر مردم با او بیعت کردند;من نیز خواهم آمد.

امام حسین(ع) طى نامه و پیامى جداگانه که خطاب به مردم کوفه نوشت، تکلیف مردم و ماموریت مسلم را روشن ساخت. متن نامه امام چنین بود:«بسم الله الرحمن الرحیم
از حسین بن على، به جماعت مؤمنان و مسلمانان;
اما بعد،
سعید و هانى، با نامه‏هایتان نزد من آمدند. آنان آخرین کسانى بودند از فرستادگانتان که نزد من آمدند. من تمام مقصود و هدفى را که ذکر کرده بودید فهمیدم. بیشتر سخن شما این بود که: ما را امام و پیشوایى نیست، پس بشتاب! شاید خدا ما را به واسطه تو بر هدایت، هماهنگ و مجتمع کند. اینک، من برادرم،عموزاده‏ام و شخص مورد اعتمادم از خانواده‏خویش «مسلم‏بن عقیل‏» را به سوى شما فرستادم و او را مامور کردم که از حال شما و از کار و نظرتان به من گزارش بفرستد. اگر به من چنین گزارش دهد که راى بزرگان و صاحبان فضل و خرد شما،همانند چیزى است که قاصدان شما گفتند و در نامه‏هاى شما نوشته شده است‏به خواست‏خدا بزودى به سویتان خواهم آمد.

به جانم سوگند پیشوا و امام، تنها و تنها کسى است که به کتاب خدا حکم و عمل کند و به قسط رفتار نماید و به حق، گردن بنهد و خود را وقف و پایبند فرمان خدا سازد، والسلام.».

مسلم با گرفتن دو راهنما از مکه به سوى کوفه حرکت کرد. روزهاى متوالى راه طى کرد. آن دو راهنما در راه، از تشنگى جان سپردند. مسلم، همراه با «قیس‏بن مسهر صیداوى‏» و «عماره بن عبدالله ارحبى‏» با تحمل مشقتهاى توانفرساى راه، پس از بیست روز، خود را به کوفه رساند و مسافت‏سى‏روزه را با همه سختیها در بیست روز پشت‏سرگذاشت.

پنجم‌ شوال‌ سال‌ شصتم هجرى قمرى  ورود مسلم‌ به‌ کوفه
مسلم، وارد کوفه شد و به خانه مختار ثقفى، که از شیعیان خالص‏حضرت على(ع) وعلاقه‏مندان به اهل‏بیت‏بود، رفت.

شیعیان، دسته دسته به خانه مختار مى‏آمدند و با مسلم دیدار و بیعت مى‏کردند و مسلم هم نامه امام حسین(ع) را خطاب به مؤمنان و مسلمانان کوفه براى هر جماعتى از آنان مى‏خواند. روز به روز بر تعداد هواداران امام حسین(ع) که با نماینده‏اش مسلم،بیعت مى‏کردند افزوده مى‏شد تا این که پس از چند روز، به هزاران نفر مى‏رسید.

مسلم ‏بن عقیل، طى نامه ‏اى اوضاع را به امام گزارش داد و با بیان شرایط و زمینه مساعد براى نهضت از امام خواست که به سوى کوفه بشتابد. در نامه‏اى که به امام نوشت،چنین بیان کرد:«نامه‏هاى فرستاده شده، راست‏بوده و سخن فرستادگان هم درست است. مردم کوفه آماده جهاد و جانبازى در راه خدایند. هم اکنون هیجده هزار نفر، با من بیعت کرده‏اند و آماده فداکارى در رکاب تو هستند. هر چه زودتر به سوى کوفه حرکت کن!»این نامه را که مسلم،بیست‏و هفت روز پیش از شهادتش به امام حسین(ع) نوشت، توسط «عابس‏بن شبیب شاکرى‏» براى آن حضرت فرستاد. همراه او،نامه ‏هاى دیگرى هم کوفیان به امام نوشتند و با گزارش این که صدهزار شمشیر براى یارى تو آماده است،از آن حضرت خواستند که در آمدن به کوفه شتاب کند.

یازدهم‌ ذى‌ القعده‌ سال‌ شصتم هجرى قمرى  رسیدن‌ نامه‌ مسلم‌ به‌ امام‌ حسین‌ (ع)
نماینده رسمى امام، آمادگى مردم کوفه را تأیید کرده بود، و دیگر جاى تأمل نبود. چرا که به طور مطمئن با توجه به نامه‏ها و نامه مسلم، شرایط براى قیام علیه بنى‏امیّه آماده شده بود. امام در رفتن تسریع کردو‌تصمیم‌ گرفت‌ تا از حجاز روانه‌ عراق‌ شود. در آن‌ روزها امام‌ از حادثه‌ دیگری‌ آگاه‌ شد که‌ او را به‌ بیرون‌ رفتن‌از حجاز مصمم‌تر ساخت‌ او دانست‌ که‌ فرستادگان‌ یزید خود را به‌ مکه‌ رسانده‌اند تا درمراسم‌ حج‌ بر وی‌ حمله‌ کنند و ناگهان‌ او را بکشند.امام خود می‏گوید «براستى پدرم براى من حدیث کرد که شهر مکه را بزرگى است که به وسیله او حرمت این شهر شکسته شود، و من دوست ندارم که آن بزرگ من باشم و به خدا سوگند اگر من دو وجب بیرون مکه کشته شوم بهتر دوست دارم تا یک وجب و هر چه دورتر باشم از مکه و کشته شوم، پیش من محبوبتر است و به خدا سوگند اگر من در لانه جانورى از این جانوران باشم مرا بیرون آورده تا آنچه را خواهند نسبت به من انجام دهند.» فرمود: «به خدا سوگند مرا رها نخواهند کرد تا وقتى که قلبم را از درونم بیرون آورند.» این نقلها شاهد صدق این گفته است که به هر روى، آنان تصمیم بر قتل او داشتند و امیدى به زنده بودن، به صورتى که بیعتى صورت نگیرد، نمى‏توانسته وجود داشته باشد.
خبر ارسال‌ نامه‌های‌ مردم‌کوفه‌ و دعوت‌ از امام‌ حسین‌ (ع) برای‌ آمدن‌ به‌ آن‌ شهر یزید را نگران‌ ساخت‌ و پس‌ ازمشورت‌ با مشاوران‌ خود تصمیم‌ گرفت‌ تا «نعمان‌ بن‌ بشیر» را از حکومت‌ کوفه‌ معزول‌ و«عبیدالله‌ بن‌ زیاد» حاکم‌ بصره‌ را با حفظ‌ سمت‌ به‌ حکومت‌ کوفه‌ منصوب‌ نماید.

عبیدالله‌ پس‌ از دریافت‌ فرمان‌ یزید مبنی‌ بر انتصاب‌ وی‌ به‌ حکومت‌ کوفه‌ به‌اتفاق‌ تعدادی‌ از همراهانش‌ به‌ صورت‌ مخفیانه‌ وارد کوفه‌ شد تا ضمن‌ آزمایش‌ واکنش‌مردم‌ و میزان‌ علاقه‌ آنان‌ به‌ امام‌ حسین‌ (ع)، رهبران‌ مخالفان‌ یزید را شناسایی‌ نماید.مردم‌ کوفه‌ که‌ با استبداد شدید عبیدالله‌ بن‌ زیاد مواجه‌ شدند به‌ تدریج‌ مسلم‌ را تنهاگذاشته‌ و از بیعت‌ خود عقب‌ نشینی‌ کردند.

مدتی‌ بعد، پس‌ از شناسایی‌ محل‌ استقرار مسلم‌، ایشان‌ از خانه‌ مختار به‌ خانه‌«شریک‌ بن‌ اعور» رفت‌. شریک‌ چند روز بعد درگذشت‌ و مسلم‌ به‌ خانه‌ «هانی‌ بن‌ عروه‌»رفت‌. اما عبیدالله‌ که‌ به‌ وسیله‌ جاسوسان‌ خود از مخفی‌ گاه‌ مسلم‌ و ارتباط‌ او با یاران‌ وهوادارنش‌ مطلع‌ شده‌ بود، هانی‌ را احضار و پس‌ از شکنجه‌ زندانی‌ نمود.

هشتم ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى حرکت‌ امام‌ از مکه‌ به‌ عراق
امام‌ حسین‌ (ع) پس‌ از دریافت‌ نامه‌ مسلم‌ بن‌ عقیل‌ و احساس‌ خطر از دژخیمان‌یزید، احرام‌ حج‌ خود را به‌ عمره‌ تبدیل‌ کرد و پس‌ از انجام‌ مراسم‌ عمره‌ از احرام‌ بیرون‌ آمدو در روز سه‌ شنبه‌ روز ترویه‌ (هشتم‌ ذی‌ الحجه‌ سال‌ ۶۰ ه . ق‌) پس‌ از شصت‌ وپنج‌ روزاقامت‌ در مکه‌ به‌ اتفاق‌ حدود هشتادو شش‌ نفر مرد از شیعیان‌ و دوستان‌ و خانواده‌ خود ازمکه‌ بیرون‌ آمده‌ و به‌ سوی‌ عراق‌ حرکت‌ کرد.در کوفه همین‌ که‌ خبر دستگیری‌ و زندانی‌ شدنی‌ هانی‌ در شهر منتشر شد، مسلم‌ دانست‌که‌ دیگر درنگ‌ جایز نیست‌ و باید از نهان‌گاه‌ بیرون‌ آید و جنگ‌ را آغاز کند. پس‌ جارچیان‌خود را فرستاد تا مردم‌ را آگاه‌ سازند. نوشته‌اند از هیجده‌ هزار تن‌ که‌ با او بیعت‌ کرده‌ بودندچهار هزار تن‌ در خانه‌ هانی‌ و خانه‌های‌ اطراف‌ گرد آمده‌ بودند. مسلم‌ آنان‌ را به‌ دسته‌هایی‌ تقسیم‌ کرد و هر دسته‌ای‌ را به‌ یکی‌ از بزرگان‌ شیعه‌ سپرد. دسته‌ای‌ از این‌ جمعیت‌به‌ قصر ابن‌ زیاد روانه‌ شدند، ولی‌ ابن‌ زیاد موفق‌ شد آن‌ مردم‌ بی‌ تدبیر را با ایجاد اختلاف‌و استفاده‌ از حربه‌ تهدید متفرق‌ سازد. نتیجه‌ این‌ شد که‌ در شامگاه‌ آن‌ روز جز سی‌ تن‌ با اونماندند. چون‌ نماز مغرب‌ را خواند. یک‌ تن‌ از یاران‌ خود را همراه‌ نداشت‌.

مسلم‌ چون‌ نماز شام‌ را خواند و خود را تنها دید در کوچه‌های‌ کوفه‌ سرگردان‌ شد، درحالی‌ که‌ گروه‌ زیادی‌ در جستجوی‌ وی‌ بودند، تا سرانجام‌ زنی‌ به‌ نام‌ «طوعه‌» که‌ از شیعیان‌على‌ (ع) بود او را درون‌ خانه‌ برد و پناه‌ داد. اما شب‌ هنگام‌ پسر وی‌ از وجود مسلم‌ در خانه‌مطلع‌ شد و به‌ ماموران‌ عبیدالله‌ خبر داد. همین‌ که‌ ابن‌ زیاد پناهگاه‌ مسلم‌ را دانست‌،«محمد اشعث‌» را با شصت‌ یا هفتاد تن‌ برای‌ دستگیری‌ وی‌ فرستاد .مسلم‌ پس‌ ازدرگیری‌ با ماموران‌ ابن‌ زیاد ونشان‌ دادن‌ رشادت‌ها و شجاعت‌های‌ بسیار مجروح‌ ودستگیر شد

نهم ذى الحجه سال‌ شصتم هجرى قمرى شهادتمسلم (ع)
مسلم را به بالاى دارالاماره می بردند، در حالى که نام خدا بر زبانش بود، تکبیر می‏گفت، خدا را تسبیح می‏کرد و بر پیامبر خدا و فرشتگان الهى درود می‏فرستاد و می‏گفت: خدایا! تو خود میان ما و این فریبکاران نیرنگ‏ باز که دست از یارى ما کشیدند، حکم کن! با ضربت‏ شمشیر، سر از بدنش جدا کردند، و… پیکر خونین این شهید آزاده و شجاع را از آن بالا به پایین انداختند و مردم نیز هلهله و سر و صداى زیادى به پا کردند.پس از شهادت مسلم، به سراغ «هانى‏» رفتند و با دو ضربت، سر این انسان والا و حامى بزرگ مسلم را از بدن جدا کردند. درحالیکه این چنین با خدای خود میگفت: «بازگشت‏ به سوى خداست. خدایا مرا به سوى رحمت و رضوان خویش ببر!»  بدن هانى را هم به طنابى بستند و در کوچه ‏ها و گذرها بر خاک کشیدند. خبر این بیحرمتى به مذحجیان رسید. اسب سوارانشان حمله کردند و پس از درگیرى با نیروهاى ابن‏ زیاد بدن هانى و مسلم را گرفتند و غسل دادند و بر آنها نماز خواندند و دفن کردند، در حالى که جسد مسلم، بی ‏سر بود. آن روز، تنى چند از سرداران اسلام هم دستگیر شده و به شهادت رسیدند و اجساد مطهرشان در کنار آن دو قهرمان رشید به خاک سپرده شد و در روز نهم ذیحجه، کربلاى کوچکى در کوفه بر پا شد و یادشان به جاودانگى پیوست.
۱۲ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى وادی عقیق
امام در این روز به وادی عقیق رسید و در آن جا عون و محمد، فرزندان جعفر طیار، به او ملحق شدند.
۱۳ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى وادی صفرا
امام در این روز به وادی صفرا وارد شد و در آن جا دو تن از یارانش به نام مجمّع و عبّاد به او پیوستند.
۱۴ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى ذات عرق
امام در این روز وارد ذات عرق شد و در آن جا با بشر بن غالب ملاقات کرد.
۱۵ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى اعزام قیس
امام در این روز به حاجر بطن ارمه رسید و قیس مسهر صیداوی را به سوی اهل کوفه فرستاد.
۱۶ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى فَید
امام در این روز وارد به فَید رسید.
۱۷ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى احفُر
امام در این روز به احفُر رسید و در آن جا عبدالله بن مطیع عدوی را ملاقات کرد.
۱۸ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى خزیمیه
امام در این روز به خزیمیه رسید و یک شبانه روز در آن جا توقف کرد.
۲۰ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى شقوق
امام در این روز به شقوق وارد شد و در آن جا از مردی درباره کوفه سئوال کرد.
۲۱ ذى الحجه سال‌ شصتم هجرى قمرى در منطقه زرود
 زهیر‏بن‏قین در منطقه زرود به جمع یاران امام پیوست .زهـیـر از لحاظ عـقـیـده , عـثـمـانى بود وعلاقه اى به اهل بیت نداشت وى ازمحترمین طایفه خود بود در کوفه زندگى مى کرد ودر میدانهاى جنگ , رشادتهایى ازخود نشان داده است . در سال شصت همراه خانواده اش به حج رفت ودر مراجعت مسیر حرکت اوبا قافله امام حسین (ع ) یـکـى گردید, منتها از اینکه با حضرت برخورد کند پرهیزمى کرد به این نحو که اگر حضرت راه مـى رفت , او مى ایستاد واگر امام (ع ) توقف مى کرد او حرکت مى نمود تا بالاخره در منزلى به ناچار هـر دو رحل اقامت افکندند,منتها با فاصله از همدیگر, زهیر با خانواده اش مشغول غذا خوردن بود کـه قـاصـد امام حسین (ع ) آمد وچنین گفت : ” ان ابا عبداللّه الحسین (ع ) بعثنی الیک لتاتیه ” با شـنیدن این پیغام , لقمه غذا از دست همه افتاد وحالت تحیر وسکون به همه آنان دست داد زوجه زهیر گفت : چرا نشسته اى ؟زهیر حرکت کردوشرفیاب حضور امام (ع ) گشت , در این تشرف چه گفته وشنیده شد, تاریخ مطلبى راضبط نکرده است , همینقدر آمده که زهیر با حالت خوشحالى وبشارت برگشت واثاثیه خودرا از سایر اثاثیه ها جدا کرد وحسینى شد. در شب عاشورا هم آن وقتى که امام (ع )بیعت خودرا از اصحاب برداشت زهیر برخاست وگفت : ” به خدا قسم ! دوست دارم کشته شوم , بعد زنده شوم , باز کشته شوم وبعد زنده شوم تا هزار مرتبه , تا بدینوسیله خداوند متعال , مرگ را از شما واز جوانان این خاندان دفع کند “. صبح عاشورا شهادت زهیراست صبح عاشوراامام حسین (ع ) زهیررا در میمنه وحبیب را در میسره لشکر قرارداد.بـعـد از شـهـادت حـبیب , صحنه جنگ داغ شد, موقع ظهر, حضرت , نماز را خواند, زهیر جلو آمد وحمله را آغاز کرد وگفت : انا زهیر وانا بن القین ـــــ اذودکم بالسیف عن حسین . دوباره خدمت حضرت رسید وبا این اشعار با امام (ع ) وداع کرد:. فدتک نفسی هادیا مهدیا ـــــ الیوم القى جدک نبیا. وحسنا والمرتضى علیا ـــــ وذا الجناحین الشهید الحیا. مدتى جنگید تا برزمین افتاد, ابا عبداللّه الحسین (ع ) خودش را بر بالین زهیررساند وفرمود:. ” لا یبعدنک اللّه یا زهیر! ولعن اللّه قاتلیک لعن الذین مسخوا قرده وخنازیر ”  . در زیارت ناحیه , خطاب به زهیر, چنین مى خوانیم :. ” الـسـلام عـلـى زهیر بن القین البجلی القائل للحسین وقد اذن له فی الانصراف , لاواللّه لا یکون ذلک ابدا ا اترک ابن رسول اللّه اسیرا فی ید الاعدا وانجو انا لا ارانی اللّه ذلک الیوم  ”  .
۲۲  ذى الحجه سال‌ شصتم هجرى قمرى  خبر شهادت مسلم و هانى‏
امام در این روز به ثعلبیه وارد شد و شب را در آن جا ماند.مردی نصرانی با مادرش مسلمان شد و همراه او رهسپار کربلا شدند. در ثعلبیه بود که خبر شهادت مسلم‏بن‏عقیل و هانی‏بن‏عروه را به امام دادند .امام حسین علیه السلام در بین راه شخصى را دیدند که از طرف کوفه به این طرف مى‏آمد. (در سرزمین عربستان جاده و راه شوسه نبوده که از کنار یکدیگر رد بشوند.بیابان بوده است،و افرادى که در جهت‏خلاف هم حرکت مى‏کردند،با فواصلى از یکدیگر رد مى‏شدند.) لحظه‏اى توقف کردند به علامت اینکه من با تو کار دارم،و مى‏گویند این شخص امام حسین علیه السلام را مى‏شناخت و از طرف دیگر حامل خبر اسف آورى بود. فهمید که اگر نزد امام حسین برود،از او خواهد پرسید که از کوفه چه خبر،و باید خبر بدى را به ایشان بدهد.نخواست آن خبر را بدهد و لذا راهش را کج کرد و رفت طرف دیگر.دو نفر دیگر از قبیله بنى اسد که در مکه بودند و در اعمال حج ‏شرکت کرده بودند،بعد از آنکه کار حجشان به پایان رسید،چون قصد نصرت امام حسین را داشتند،به سرعت از پشت‏سر ایشان حرکت کردند تا خودشان را به قافله ابا عبد الله برسانند.

اینها تقریبا یک منزل عقب بودند.برخورد کردند با همان شخصى که از کوفه مى‏آمد.به یکدیگر که رسیدند به رسم عرب انتساب کردند،یعنى بعد از سلام و علیک،این دو نفر از او پرسیدند:نسبت را بگو،از کدام قبیله هستى؟گفت:من از قبیله بنى اسد هستم. اینها گفتند:عجب!«نحن اسدیان‏»ما هم که از بنى اسد هستیم.پس بگو پدرت کیست،پدر بزرگت کیست؟او پاسخ گفت،اینها هم گفتند تا همدیگر را شناختند.بعد،این دو نفر که از مدینه مى‏آمدند گفتند:از کوفه چه خبر؟گفت:حقیقت این است که از کوفه خبر بسیار ناگوارى است و ابا عبد الله که از مکه به کوفه مى‏رفتند وقتى مرا دیدند توقفى کردند و من چون فهمیدم براى استخبار از کوفه است نخواستم خبر شوم را به حضرت بدهم.تمام قضایاى کوفه را براى اینها تعریف کرد.

این دو نفر آمدند تا به حضرت رسیدند.به منزلى اولى که رسیدند حرفى نزدند.صبر کردند تا آنگاه که ابا عبد الله در منزلى فرود آمدند که تقریبا یک شبانه روز از آن وقت که با آن شخص ملاقات کرده بودند فاصله زمانى داشت.حضرت در خیمه نشسته و عده‏اى از اصحاب همراه ایشان بودند که آن دو نفر آمدند و عرض کردند:یا ابا عبد الله!ما خبرى داریم،اجازه مى‏دهید آن را در همین مجلس به عرض شما برسانیم یا مى‏خواهید در خلوت به شما عرض کنیم؟ فرمود:من از اصحاب خودم چیزى را مخفى نمى‏کنم،هر چه هست در حضور اصحاب من بگویید.یکى از آن دو نفر عرض کرد:یا ابن رسول الله!ما با آن مردى که دیروز با شما برخورد کرد ولى توقف نکرد،ملاقات کردیم،او مرد قابل اعتمادى بود،ما او را مى‏شناسیم،هم قبیله ماست،از بنى اسد است.ما از او پرسیدیم در کوفه چه خبر است؟ خبر بدى داشت،گفت من از کوفه خارج نشدم مگر اینکه به چشم خود دیدم که مسلم و هانى را شهید کرده بودند و بدن مقدس آنها را در حالى که ریسمان به پاهایشان بسته بودند در میان کوچه‏ها و بازارهاى کوفه مى‏کشیدند.ابا عبد الله خبر مرگ مسلم را که شنید،چشمهایش پر از اشک شد ولى فورا این آیه را تلاوت کرد: من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا»

۲۳ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى توقف در زباله
امام حسین (ع) همراه کاروان خود چهارشنبه بیست‌وسوم ‏ذی‌الحجه به زباله رسیدند. بعضی گفته‌اند در این منزل خبر شهادت عبدالله بن یقطر، ‏مسلم بن عقیل وهانی بن عروه رسید و آن حضرت آن خبر را برای اصحاب بیان کردند و ‏فرمودند: خبر ناگوار و جانسوزی به ما رسیده و آن اینکه مسلم بن عقیل، هانی بن عروه ‏و عبدالله بن یقطر به شهادت رسیده‌اند و شیعیان کوفه ما را بی‌یار و یاور گذاشته‌اند، هر ‏کس از شما خواهد، می‌تواند بازگردد و بر او ملامتی نیست چرا که تعهدی نداشته است.‏

همراهان بی وفای امام (ع) از گرد او پراکنده شدند و از راست و چپ راه بیابان را پیش ‏گرفتند و تنها همان کسانی که از مدینه همراه امام (ع) بودند با تعداد کمی از مردان دیگر ‏که در راه به امام ملحق شده بودند، باقی ماندند.

امام (ع) این کار را برای آن کرد که ‏گروهی از اعراب می‌پنداشتند که عازم شهری می‌شوند که مردم آن شهر تحت فرمان ‏امامند و امام (ع) می‌خواست که همراهانش آگاهانه در این مسیر گام بردارند و بدانند که ‏با چه مشکلاتی مواجه می‌شوند.‏

چون امام (ع) به زباله رسید، فرستاده محمدبن اشعث و عمربن سعد را ملاقات کرد و آن ‏نامه‌ای را که مسلم به عنوان وصیت از ایشان خواسته بود که بنویسند و برای امام ببرند، ‏تقدیم امام (ع) کرد، امام نامه را خواند و صحت خبر شهادت مسلم و هانی را تایید شده ‏دید، سخت آزرده خاطر شد و این رنجش وقتی شدت پیدا کرد که قاصد خبر قتل قیس ‏بن مسهر را نیز به اطلاع امام (ع) رساند.‏

امام حسین (ع) برادر رضایی خود عبدالله بن یقطر را به سوی مسلم، _قبل از اطلاع از ‏شهادت او_ فرستاد که به دست حصین بن تمیم گرفتار و به نزد عبیدالله بن زیاد برده شد ‏و او فرمان داد که عبدالله بن قیطر را به بالای قصر دارالاماره برده تا در منظر عام، حسین و ‏پدرش را لعنت کند! هنگامی که ابن یقطر، بالای قصر رفت خطاب به مردم گفت: ای ‏مردم! من فرستاده حسین فرزند دختر رسول خدای شما هستم، به یاری او بشتابید و بر ‏پسر مرجانه لعنت‌الله علیه بشورید.‏

عبیدالله چون چنین دید فرمان داد تا او را از بالای قصر به زیر انداختند و در حال جان دادن ‏بود که فردی آمد و او را به قتل رساند، به او گفتند: وای بر تو! چرا چنین کردی؟ گفت: ‏می‌خواستم او را راحت کنم.

اکثر نویسندگان خبر شهادت عبدالله بن یقطر و قیس بن ‏مسهر صیداوی، فرستاده امام به کوفه را در منزل زباله ذکر کرده‌اند و بعضی در منازل دیگر ‏یا بعد از ملاقات با حربن یزید ریاحی نقل کرده‌اند. ولی قول صحیح همان منزل زباله ‏می‌باشد، البته ممکن است که خبر شهادت آنها در منازل دیگر نیز به امام داده شده ‏است.‏

۲۴ ذى الحجه سال شصتم هجرى قمرى توقف در القاع
روز پنجشنبه بیست‌وچهارم ذی‌الحجه بود که امام حسین (ع) همراه با یارانشان وارد ‏منزل القاع شدند. طبری از ابومحنف نقل کرده و او را در نوران که از قبیله‌ی بنی‌مکرمه ‏است روایت کرده که یکی از خویشان او که شاید نامش عمروبن نوران باشد از امام (ع) ‏سوال کرد. عزم کجا دارید؟ امام فرمود: عازم کوفه هستم.‏

آن مرد به امام گفت: تو را به خدا سوگند که از این راه بازگرد زیرا تو به استقبال نیزه‌ها و ‏شمشیرها می‌روی، اگر کسانی که نامه و پیک نزد شما فرستاده‌اند، هزینه این جنگ را ‏بر عهده می‌گیرند و مقدمات کار را از هر جهت برای شما فراهم می‌آوردند، به نزد آنها برو ‏که این عزم پسندیده‌ای است ولی آنگونه که شما بیان کردید من مصلحت شما را در ‏رفتن بسوی مردم کوفه نمی‌بینم.‏

امام (ع) فرمود: ای بنده خدا! آنچه را که تو گفتی بر من پوشیده نیست و رای همان ‏است که تو دیده‌ای ولی بر مقدرات الهی کسی غالب نخواهد شد.

۲۵ ذى الحجه سال‌ شصتم هجرى قمرى  توقف درعقبه البطن‏
بیست‌وپنجم ذی‌الحجه سال شصت هجرى قمرى امام حسین (ع) همراه با کاروان خود به عقبه البطن ‏رسیدند.‏ابن عبدریه از امام صادق (ع) نقل کرده که آن حضرت فرمود: چون حسین ‏بن علی (ع) از قبه البطن بالا رفت به یاران خود فرمود: نمی‌بینم خود را جز اینکه کشته ‏خواهم شد. اصحاب گفتند: یا اباعبدالله! علت چیست؟ فرمود: به سبب آنچه که در خواب ‏دیدم. اصحاب از خواب امام پرسش کردند.‏

فرمود: در خواب دیدم سگانی به من یورش می‌برند که در میان آنها سگی دو رنگ بود که ‏از همه درنده‌تر به نظر می‌رسید. طلحه بن زید از امام صادق (ع) روایت کرده که امام ‏حسین (ع) فرمود: سوگند به خدایی که جانم به دست اوست. حکومت بنی‌امیه برای ‏آنها گوارا نخواهد شد مگر اینکه مرا بکشند و اینها قاتل من خواهند بود.

۲۶  ذى الحجه سال‌ شصتم هجرى قمرى  توقف در شراف‏
امام حسین (ع) روز بیست‌وششم ذی‌الحجه سال ۱۳۶۱ هجرى ‏قمرى وارد منزل شراف شدند.‏کسی که از مکه به طرف کوفه می‌آید بعد از عقبه به منزل دیگری ‏می‌رسد بنام واقعه ولی چون در شراف امکانات و خصوصاً آب بیشتر بوده لذا امام حسین ‏‏(ع) درواقعه که آن را واقعه الحزون نیز گویند توقف نکردند و در شراف منزل گزیدند.‏

ابومخنف از عبدالله بن مسلم و مردی دیگر از قبیل بنی اسد نقل کرده است که امام ‏حسین (ع) درمنزل شراف فرود آمدند و سحرگاهان به جوانان دستور دادند که آب زیاد ‏بردارند و از این منزل حرکت کرده و صبح را تا هنگام غروب آفتاب طی طریق نمودند، گویا ‏اما تصمیم داشتند در قرعاء که منزل دیگری است از منازل حجاز منزل کنند و بعد از آنجا ‏تا مغیثه که آخرین منزل حجاز است و از مغیشه تا قادسیه که ابتدای عراق است کوچ ‏کنند.‏

عبیدالله بن زیاد چون از حرکت امام حسین (ع) بسوی کوفه آگاه شد، حصین بن تمیم را ‏که رئیس شراط او بود به قادسیه فرستاد و او لشکرش را در فاصله قادسیه تا خفان و ‏قطقطانیه تا لعلع و نیز از واقعه تا راه شام و راه بصره مستقر کرد تا راهها را دقیقاً زیرنظر ‏بگیرند بطوری که اگر کسی از آن محدوده خارج و یا پا در آن محدوده بگذارد، اطلاع یابند.‏

امام (ع) بسوی عراق می‌آمد تا اینکه گروهی از اعراب را در راه ملاقات کرد و از آنها سوال ‏فرمود گفتند: ما چیزی جز این نمی‌دانیم که ما نمی‌توانیم وارد و خارج شویم امام (ع) در ‏همان مسیر ادامه راه دادند. گفته‌اند که حصین بن تمیم با چهارهزارنفر مرد نظامی به ‏منطقه اعزام شده بود که از جمله آنها حربن یزید ریاحی بود که نزدیک به هزار نفر ‏همراهش بودند و در روایت دیگری آمده است که حربن یزید ریاحی به همراه هزار سواره ‏از کوفه جداگانه به منطقه اعزام شده بود.‏

ابومخنف از آن دو نفر مرد اسدی نقل کرده است در میانه راه هنگام ظهر ناگهان مردی ‏فریاد زد الله اکبر! امام حسین (ع) نیز تکبیر گفت و فرمود: برای چه تکبیر گفتی؟ آن مرد ‏گفت: درخت خرما در این مکان مشاهده می‌کنم! آن دو مرد اسدی گفتند: در این مکان ‏درخت خرمایی وجود ندارد. امام (ع) به آنها فرمود: شما چه می‌پندارد؟ گفتند: اینها ‏طلایه‌داران لشکر دشمن و گردنهای اسبان آنهاست. امام (ع) فرمود: من نیز آنها را ‏می‌بینم.‏

پس امام (ع) فرمود: آیا در این منطقه پناهگاهی وجود دارد که ما بدانجا رویم و این ‏پناهگاه در پشت سر ما قرار گیرد و دشمن در روبروی ما تا آنجا فقط از یک جانب روبرو ‏شویم؟ گفتند: آری در ناحیه چپ منزلی است به ام ذوحسم. پس امام (ع) به قسمت ‏چپ جاده به طرف ذوحسم روی آورد. سپاه دشمن نیز به طرف این منزل وی می‌تاخت. ‏ولی امام (ع) و همراهان زودتر به این منزل رسیدند.‏

۲۷  ذى الحجه سال‌ شصتم هجرى قمرى  توقف در ذوحسم‏
روزبیست‌وهفتم ذی‌الحجه سال ۶۱ هجرى قمرى امام حسین ‏‏(ع) وارد ذوحسم شدند و دستور دادند که خیمه‌ها را در این مکان برپا کردند.‏حربن یزید با هزار سوار هنگام ظهر از راه فرا رسید و برابر امام (ع) با ‏لشکریانش قرار گرفت. امام رو به اصحاب خود کرد و فرمود: این گروه را سیراب کنید و ‏اسبان آنان را نیز آب دهید. یاران امام (ع) فرمان بردند و لشکریان دشمن حتی اسبان آنان ‏را نیز سیراب کردند.‏

عتبه بن ابی العیزار گوید امام حسین (ع) در ذوحسم ایستاد و پس از حمدو ثنای الهی و ‏درود بر پیامبر (ص) فرمود: آنچه را که روی داد و پیش آمده است می‌بینید و دنیا دگرگون ‏شد آنچه نیکو بود از آن روی گردانده و از آن نمانده است مگر ته‌مانده‌ای همانند آن آب که ‏در ته ظرفی بماند و آن را دور ریزند و زندگی پست و ناچیز است مثل چراگاه ناگوار، مگر ‏نمی‌بینید که به حق عمل نمی‌شود و از باطل پرهیز نمی‌کنند. مومن باید حق‌طلب و مایل ‏به لقای پروردگار باشد، مرگ را من جز شهادت نمی‌یابم و زندگانی با ستمگران را غیر از ‏ننگ و خفت نمی‌دانم.‏

حربن یزید ریاحی پیوسته همراه امام حسین (ع) رکاب می‌زد و هنگامی که مجال ‏می‌یافت به امام عرض می‌کرد از برای خدا حرمت جان خویش را پاس دار که من بر این ‏باورم که اگر گرم ستیز شوی، گشته گردی. امام (ع) فرمود: مرا از مرگ می‌ترسانی؟ آیا ‏اگر مرا بکشید، دیگر مرگ گریبان شما را نمی‌گیرد؟ من همان را می‌گویم که آن مرد از ‏قبیله اوس با پسر عم خود گفت هنگامی که می‌خواست رسول خدا (ص) را یاری کند.‏

سامضی و مابالموت عار علی الفتی
اذا مانوی حقاً و جاهد مسلما
و واسی الرجال الصالحین بنفسه
و فارق مثبوراً و خالف مجرماً
فان عشت لم اندم وان مت لم الم
کفی بک ذلا آن تعیش و تزعما

من می‌روم و مرگ برای جوانمرد ننگ نیست اگر برای خدا باشد و مخلصانه بکوشد وبا ‏مردان نیکوکار به جان مواسات نماید، چون بمیرد مردم برمرگ او اندوه خورند و نابکاران از ‏سر عناد برخیزند. پس اگر زنده ماندم پشیمان نیستم و اگر بمیرم ملامت نشوم، ذلت تو ‏را بس که زنده باشی، خوار گردی و ناکام بمانی.‏

چون حر این اشعار را از امام شنید کناره گرفت و با همراهان خود با فاصله کمی از امام، ‏مسیر دیگری را انتخاب کرد. امام حسین (ع) در ادامه مسیر خود به عراق در روز ۲۷ ‏ذی‌الحجه به البیضه وارد شدند و بعد از حمدوثنای الهی خطاب به حربن یزید ریاحی ‏می‌فرماید: ای مردم! رسول خدا (ص) فرمود: هر کس سلطان ستم‌پیشه‌ای را که ‏محرمات الهی را حلال و پیمان خداوند را شکسته و با سنت من مخالفت کرده و ستم بر ‏بندگان خدا روا داشته باشد، تایید کند و به انکار او برنخیزد، جایگاهش آتش و عذاب الهی ‏باشد بنی امیه به فرمان شیطان از اطاعت خدا سرپیچی نموده و فساد کردند، حدود ‏خدا را اجرا نکرده و بیت‌المال را منحصر به خود ساختند. حرام خدا را حلال و حلال خدا را ‏حرام کردند و من سزاوارترین مردم هستم به نهی کردن و بازداشتن آنها از اینگونه اعمال ‏زشت و نکوهیده.‏

در ادامه مسیر حضرت به الرهیمه رسیدند در آنجا مردی از اهالی کوفه که او را ابوهرم ‏می‌نامیدند به خدمت حضرت رسید و گفت: ای پسر رسول خدا (ص)! چه عاملی باعث ‏شد که از حرم جدت بیرون آمدی؟ امام (ع) فرمود ای اباهرم! بنی‌امیه بی‌حرمتم داشتند ‏صبوری کردم، اموالم را گرفتند، تحمل کردم و حال به دنبال ریختن خون من هستند لذا از ‏حرم امن خداوند خارج شدم… به خدا سوگند مرا خواهند کشت و چون چنین کنند خداوند ‏لباس ذلت را بر اندامشان می‌پوشاند و شمشیر برنده‌ای را برای آنها مهیا می‌کند و ‏کسی را بر آنها مسلط کند که آنان را به خاک مذلت بنشاند.‏

۲۸ ذى‌الحجه سال‌ شصتم هجرى قمرى  توقف در عذیب الهجانات
روز بیست‌وهشتم ذی‌الحجه سال ۶۰ هجرى قمرى امام حسین (ع) به ‏منزل عذیب الهجانات رسیدند.‏ در این منزل چهارسوار به نامهای نافع بن هلال، مجمع بن عبدالله، ‏عمروبن خالد و طرماح در حالی که اسب نافع بن هلال که کامل نام داشت را یدک کرده ‏بودند از راه رسیدند و راهنمای آنها طرماح بن عدی بود، هنگامی که بر امام حسین (ع) ‏وارد شدند حر روی بدانها کرد و گفت: این چندتن از مردم کوفه‌اند، من آنها را بازداشت ‏کرده و یا به کوفه برمی‌گردانم.‏امام (ع) فرمود: من اجازه چنین کاری را به تو نمی‌دهم. و همانطوری که خود را از گزند تو ‏حفظ می‌کنم از آنان نیز محافظت خواهم کرد زیرا اینها یاران منند همانند اصحابی که با ‏من از مدینه آمدند، پس اگر بر آن پیمان که با من بستی، استواری، آنها را رها کن وگرنه ‏با تو می‌جنگم، حر از بازداشت آنها صرفنظر کرد.‏

طرماح به امام (ع) عرض کرد: با شما یاران اندکی را می‌بینم و همین لشکریان حر در ‏مبارزه بر شما غالب آیند و من یک روز پیش از آمدن از کوفه، مردم انبوهی را در بیرون ‏شهر دیدم پرسیدم که اینان کیانند؟ گفتند: لشکری است که سرگرم سان هستند که ‏آماده جنگ با حسین گردند و من تاکنون چنین لشکر عظیمی را ندیده بودم تو را به خدا ‏سوگند تا توانی به آنان نزدیک شو و اگر خواهی که در مامنی فرود آیی که سنگر تو باشد ‏تا تدبیر کار خویش کنی و تو را چاره کار معلوم گردد، با من بیا تا تو را در کوه اجا فرود ‏آوردم، بخدا سوگند که این کوه سنگر ما بوده و هست و ما را از پادشاهان عنان، حمیر و ‏نعمان بن منذر حفظ کرد و به خدا سوگند هیچگاه تسلیم نشدیم و این خواری را به خود ‏نخریدیم قاصدی نزد قبیله طی در کوه اجا و سلمی بفرست ده روز نگذرد که قبیله طی ‏سواره و پیاده نزد تو آیند و تا هر زمان خواهی نزد ما باش و اگر خدای ناکرده اتفاقی رخ ‏دهد من با تو پیمان می‌بندم که ده هزار مرد طایی پیشروی تو شمشیر زنند و تا زنده‌اند ‏نگذارند دست هیچکس به تو رسد.‏

امام (ع) فرمود: خداوند تو را و قبیله‌ات را جزای خیر دهد ما و این گروه یعنی اصحاب حر ‏پیمانی بسته‌ایم که نمی‌توان از آن بازگردم و معلوم نیست عاقبت کارما و آنها به کجا ‏می‌انجامد اگر قصد یاری داری شتاب کن، خدا تو را ببخشاید.

طرماح می‌گوید: دانستم به ‏یاری مردان محتاج است نزد اهل خویش رفته و آنها را اصلاح نموده و وصیت کردم و در ‏بازگشت شتاب کردم، اهل من از علت شتابم جویا شدند مقصود خود را گفتم و از راه ‏بنی‌ثعل روانه گردیدم تا به عذیب الهجانات رسیدیم سماعه بن بدر را ملاقات کردم و او ‏خبر کشته شدن امام حسین (ع) را به من داد سپس بازگشتم.‏

۲۹ ذى الحجه سال‌ شصتم هجرى قمرى  توقف در القطقطانیه
روز بیست‌ونهم ذی‌الحجه سال ۶۰ هجرى قمرى امام حسین (ع) همراه ‏کاروانش به القطقطانیه رسیدند.‏ امام حسین (ع) از غریب الهجانات حرکت کرد و حربن یزید ریاحی ‏هم با او بود تا روز سه‌شنبه بیست‌ونهم ذی‌الحجه که به قطقطانیه رسیدند.‏
در امالی شیخ صدوق آمده است که امام حسین (ع) در این مکان با عبیدالله بن حر ‏جیفی ملاقات کرد ولی به قول مشهور این ملاقات در قصر بنی مقاتل صورت گرفته است.
اول محرم سال ‌۶۱ هجرى قمرى  منزل قصر بنى مقاتل
امام علیه‏السلام روز چهارشنبه اول ماه محرم الحرام سال شصت و یک هجرى بر این منزل وارد شدند .
عمرو بن مشرقى گفت: با پسر عمویم بر امام حسین علیه‏السلام وارد شدم و آن حضرت در «قصر بنى مقاتل» بود و بر او سلام کردیم، امام پرسید: آیا به یارى من مى‏آیى ؟!
من گفتم: مردى هستم که عائله زیادى دارم و مال بسیارى از مردم نزد من است و نمى دانم کار به کجا مى‏انجامد و خوش ندارم امانت مردم از بین برود ؛ و پسر عمویم نیز همانند من پاسخ داد.
امام علیه‏السلام فرمود: پس از اینجا بروید که هر کس فریاد ما را بشنود و یا ما را ببیند و لبیک نگوید و به فریاد: برنخیزد، بر خدواند است که او را به بینى در آتش اندازد.

عقبه بن سمعان مى‏گوید: در اواخر شب، امام حسین علیه‏السلام دستور داد از «قصر بنى مقاتل» آب برداشته و کوچ کنیم، چون حرکت کردیم و ساعتى رکاب زدیم امام علیه‏السلام همانگونه که سوار بود مختصرى به خواب رفت، سپس بیدار شد در حالى که مى‏فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون و الحمد لله رب العالمین» و دو یا سه مرتبه این جمله را تکرار کرد.

على بن الحسین علیه‏السلام روى به پدر نمود و گفت: اى پدر! جانم به فدای تو باد ، خدا را -حمد کردیم وآیه استرجاع خواندى ، علت چیست؟ امام (ع)فرمود: پسرم! در اثناى راه مختصرى بخواب رفتم شخصى را دیدم که سوار بر اسب بود و گفت: این قوم سیر مى‏کنند و اجل هم بسوى آنان در حرکت است، دانستم که خبر مرگ ماست که به ما داده شده است.

امام علیه‏السلام فرمود: سوگند بآن کسى که بازگشت بندگان بسوى اوست ما بر حقیم. على بن الحسین علیه‏السلام گفت: پس ما را باکى از مرگ نیست که بمیریم و بر حق باشیم.

امام علیه‏السلام فرمود: خداوند تو را جزاى خیر دهد آنگونه که پدرى را به فرزندش جزاى خیر دهد.

چون سپیده صبح دمید، امام پیاده شد و نماز صبح گزارد و با شتاب سوار شد و با یاران خود حرکت کردند ؛ حر مى‏خواست آن حضرت را به سمت کوفه حرکت دهد ولى امام به شدت امتناع مى‏کرد تا چاشتگاه که به «نینوى» رسیدند، ناگاه سوارى از دور پدیدار شد که مسلح بود و از کوفه مى‏آمد، همه ایستادند و او را تماشا مى‏کردند، همین که رسید به حر و همراهانش سلام کرد بى آنکه به امام حسین و اصحابش سلام کند، و بعد مکتوبى را به دست حر داد که از عبیدالله بن زیاد بود به این مضمون: چون نامه من به تو رسید و فرستاده من نزد تو آید، حسین را نگاه دار و کار را بر او تنگ گیر، و او را فرود میاور مگر در بیابان بى سنگر و بدون آب! و من به قاصد گفته‏ام از تو جدا نگردد تا خبر انجام دادن فرمان مرا بیاورد، و السلام.

حر خدمت امام آمد و نامه را براى آن حضرت قرائت کرد، امام به او فرمود: بگذار در «نینوى» و یا «غاضریات» و یا «شفیه» فرود آییم.
حر گفت: ممکن نیست زیرا عبیدالله این آورنده نامه را بر من جاسوس گمارده است!

زهیر گفت: بخدا سوگند چنان مى‏بینم که پس از این کار سخت‏تر گردد، اى پسر رسول خدا! قتال با این گروه در این ساعت براى ما آسانتر است از جنگ با آنها که بعد از این مى‏آیند، بجان خودم قسم که بعد از ایشان کسانى آیند که ما طاقت مبارزه، با آنها را نداریم.
امام علیه‏السلام فرمود: من ابتدا به جنگ با این جماعت نمى کنم .

پس آن حضرت به حر التفات کرد و فرمود: کمى جلوتر برویم! پس مقدارى از مسافت را امام علیه‏السلام با حر و همراهانش پیمودند تا به زمین «کربلا» رسیدند.

دوم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى ورود به کربلا
کاروان امام پس از حرکت و طی مسیری کوتاه به منطقه‌ای رملی ‏که با نخلستان و تپه ماهوری احاطه شده بود رسید. وقتی به آن جا رسیدند، حضرت ‏فرمود: نام این زمین چیست؟ عرض شد: کربلا. حضرت فرمود: پروردگارا! از اندوه و بلا به ‏تو پناه می‌برم. سپس حضرت فرمود: توقف کنید و رحل اقامت بیفکنید. به خدا این جا ‏محل خوابیدن شتران ما و جای ریخته شدن خون ما و قتلگاه و مدفن ماست و به خدا در ‏این جا حریم حرمت ما شکسته می‌شود و جدم همین را به من خبر داده است…‏

سپس اصحاب امام پیاده شدند و حر و لشکرش هم در ناحیه دیگری مقابل امام پیاده ‏شدند. حضرت در گوشه‌ای نشست و به اصلاح شمشیر خود پرداخت در حالی که این ‏شعار را می‌خواند ای روزگار! چه بسیار صبح و شام که صاحب و طالب حق کشته گشته ‏و روزگار بدل نمی‌پذیرد و امور به خدای بزرگ بازمی‌گردد و هر موجود زنده‌ای این راه را که ‏من رفتم خواهد رفت.

زنان حرم ناله سردادند … ام ‏کلثوم صدا می‌زد ای وای یا محمد، ای وای یا علی، ای وام مادرم، ای وای یا فاطمه، ای ‏وای یا حسن، ای وای یا حسین، ای وای از بیچارگی بعد از تو یا اباعبدالله!‏

هنگامی که قافله کربلا به منزل رسید و لشکر حر جلوی امام حسین (ع) و اصحابش را ‏گرفت و خبر می‌رسید که از کوفه لشکر آماده آمدن به کربلاست، جریان واضح گشت و ‏معلوم شد که حسین (ع) و یاران همراهش کشته می‌شوند. ابی‌عبدالله یارانش را جمع ‏کرد و خطبه‌ای خواند و پس از حمدوثنای الهی فرمود: اما بعد ای اصحاب من، می‌بینید که ‏چه پیش آمده است. یعنی صحبت از کشته شدن است.

خیلی مختصر می‌فرماید: از عمر ما به همین ‏اندازه باقی مانده است. از آن جمله فرمایشات امام حسین (ع) است که می‌فرماید: آیا ‏نمی‌بینید که کار به جایی رسیده که حق پایمال شده و به آن عمل نمی‌شود و باطل رواج ‏یافته است و به معروف عمل نمی‌شود و از منکر نهی نمی گردد جا دارد که مومن آرزوی ‏مرگ کند اما من مرگ را جز سعادت نمی‌بینم و زندگی با این ظالمها جز ذلت نیست.‏

مقصود آن حضرت را اصحاب فهمیدند و اعلام جان نثاری کردند. خورشید خود را به معرکه ‏رسانده و گرمای طاقت‌فرسایش امان همه را ربوده بود و تشنگی بر هر دو سپاه غلبه ‏کرده بود امام (ع) دستور داد که به همه سپاه حر و اسبهای آنان آب بدهند و آنان را ‏سیراب کنند و امام (ع) و یاران هم آب نوشیدند.‏

همچنین در این روز امام حسین (ع) اولین خطبه خود برای سپاه حر را خواندند. آفتاب به ‏وسط آسمان رسیده بود هنگام نماز ظهر بود. امام به حجاج بن مسروق جعفر امر کرد ‏اذان بگوید: سپس امام (ع) با عبا، ردا و نعلین بعد از حمد و سپاس خداوند چنین فرمود: ‏ای مردم، من از خدای شما و شما پوزش می‌طلبم من پیش شما نیامدم مگر وقتی که ‏نامه هایتان رسید قبل از اینکه من شما را بیابم، نامه‌های شما به من رسید که ما را ‏امامی نیست، شاید خداوند ما را بر هدایت مجتمع کند اگر بر همان گفتار هستید، من به ‏سوی شما آمدم اگر شما به عهدها و پیمانهای خود، آنگونه که من اطمینان یابم، به من ‏قول می‌دهید به سرزمین شما وارد می‌شوم. آنها ساکت بودند به موذن گفته شد اذان را ‏بگوید امام (ع) به حر گفت تو با یارانت نماز بگزار، حر گفت: نه شما بخوان ما نیز به همراه ‏تو نماز می‌خوانیم سپس امام با آنها نماز خواند.

سوم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى اعزام لشکر به سوى کربلا
عمربن سعد یک روز بعد از ورود امام به کربلا یعنی روز سوم محرم با ‏چهارهزار سپاه از اهالی کوفه وارد کربلا شد.‏برخی نوشته‌اند که قوم بنوزهره نزد عمربن سعد آمده و گفتند: تو را به ‏خدا سوگند می دهیم که از این کار (مقابله با امام حسین (ع) در گذر و تو داوطلب جنگ ‏با حسین مشو، زیرا این باعث دشمنی میان ما و بنی‌هاشم می‌شود. عمربن سعد نزد ‏عبیدالله رفت و استعفا کرد ولی عبیدالله استعفای او را نپذیرفت و او تسلیم شد.برخی از ‏تاریخ نویسان نوشته‌اند عمربن سعد دو پسر داشت یکی به نام حفص که پدر را تشویق و ‏ترغیب به رفتن می‌کرد تا با امام (ع) مقاتله کند ولی فرزند دیگرش او را به شدت از اقدام ‏به چنین کاری بر حذر می‌داشت و سرانجام حفص نیز با پدرش راهی کربلا شد.‏

از وقایعی که در روز سوم محرم‌الحرام ذکر شده این است که امام (ع) قسمتی از زمین ‏کربلا را که قبرش در آن واقع است از اهل نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم خریداری ‏کرد و با آنها شرط کرد که مردم را برای زیارت قبرش راهنمایی نموده و زوار او را تا سه روز ‏میهمانی کنند.‏

سان بن فائد می‌گوید من نزد عبیدالله بودم که نامه عمر بن سعد را آوردند و در آن نامه ‏چنین آمده بود چون من با سپاهیانم در برابر حسین و یارانش پیاده شدم قاصدی نزد او ‏فرستاده و از علت آمدنش جویا شوم او در جواب گفت: اهالی این شهر برای من نامه ‏نوشته و نمایندگان خود را نزد من فرستاده و از من دعوت کرده‌اند. عبیدالله چون نامه ‏عمربن سعد را خواند، گفت: اکنون که در چنگ ما گرفتار شده امید نجات دارد! ولی حالا ‏وقت فرا نیست.‏

عبیدالله به عمربن سعد نوشت نامه تو رسید و از مضمون آن اطلاع یافتم از حسین بن ‏علی بخواه تا او و تمام یارانش با یزید بیعت کنند، اگر چنین نکرد ما نظر خود را خواهیم ‏نوشت! چون این نامه به دست عمربن سعد رسید گفت: می‌پندارم که عبیدالله بن زیاد ‏خواهان عافیت و صلح نیست عمربن سعد، نامه عبیدالله بن زیاد را به اطلاع امام حسین ‏نرساند زیرا می‌دانست که آن حضرت با یزید هرگز بیعت نخواهد کرد.‏

عبیدالله بن زیاد پس از اعزام عمر بن سعد به کربلا، اندیشه اعزام سپاهی انبوه را در سر ‏می‌پروراند و بعضی نوشته‌اند که مردم کوفه جنگ کردن با امام حسین (ع) را ناخوش ‏می‌داشتند و هر کس را به جنگ آن حضرت روانه می‌کردند بازمی‌گشت عبیدالله بن زیاد ‏شخصی را به نام سویدبن عبدالرحمان فرمان داد تا در این مساله (فرار از جنگ) تحقیق کند ‏و متخلفان را نزد او برد و او یک نفر شامی را که برای انجام امر مهمی از لشگرگاه به ‏کوفه آمده بود، گرفته و نزد عبیدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامی را از تنش جدا ‏نمایند تا کسی جرات سرپیچی از دستورات او را نکند! نوشته‌اند که آن مرد شامی برای ‏طلب میراث به کوفه آمده بود.

عبیدالله شخصاً از کوفه به طرف نخیله حرکت کرد و کسی را نزد حصین بن تمیم که به ‏قادسیه رفته بود، فرستاد او به همراه چهارهزار نفر که با او بودند به نخیله آمد، سپس کثر ‏بن شهاب حارثی، محمدبن اشعث، قعقاع بن سوید و اسماء بن خارجه را طلب کرد و ‏گفت: در شهر کوفه گردش کنید و مردم را به طاعت و فرمانبردای از یزید و من فرمان ‏دهید و آنان را از نافرمانی و برپا کردن فتنه برحذر دارید و آنان را به لشگرگاه فرا خوانید ‏پس آن چهارنفر طبق دستور عمل کردند و سه نفر از آنها به نخلیه نزد عبیدالله بازگشتند ‏و کثیر بن شهاب در کوفه ماند و در میان کوچه‌ها و گذرگاهها می‌گشت و مردم را به ‏پیوستن به لشکر عبیدالله تشویق می‌کرد و آنان را از یاری امام حسین (ع) برحذر ‏می‌داشت.‏

عبیدالله گروهی سواره را بین خود و عمر بن سعد قرارداد که هنگام نیاز از وجود آنها ‏استفاده شود و هنگامی که او در لشگرگاه نخیله بود شخصی به نام عمار بن ابی سلمه ‏تصمیم گرفت که او را ترور کند ولی موفق نشد و به طرف کربلا حرکت کرد و به امام ‏ملحق و شهید شد.‏

چهارم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى لشگریزید به سوى کربلا
هنوز آفتاب روز چهارم محرم از منتهی‌الیه افق برنخاسته بود که کنانه بن ‏عتیق به کاروان امام حسین (ع) ملحق شد.کنانه بن عتیق پیرمردی از شهدای کربلاست که در حمله نخست به ‏شهادت رسید و از عابدان و قاریان آن شهر بود و در ایامی که سیدالشهدا (ع) به کربلا ‏رسید، خود را به آن حضرت رساند. کنانه یکی از اصحاب امام علی (ع) بود که در رکاب آن ‏حضرت یک پای خود را از دست داده بود.‏همچنین در این روز عبیدالله ‏بن زیاد مردم را در مسجد کوفه گردآورد و خود به منبر رفت و گفت: ای مردم! شما آل ابی ‏سفیان را آزمودید و آنها را چنان که می‌خواستید یافتید، یزید را می‌شناسید که دارا سیره ‏و طریقه‌ای نیکو است و به زیردستان احسان می‌کند و عطایای او بجاست. پدرش نیز ‏چنین بود و اینک یزید دستور داده است که بهره شما را از عطایا بیشتر کنم و پولی نزد ‏من فرستاده است که در میان شما قسمت نموده و شما را به جنگ با دشمنش حسین ‏بفرستم! این سخن را به گوش جان بشنوید و اطاعت کنید.‏

سپس از منبر به زیر آمد و برای مردم شام نیز عطایایی مقرر کرد و دستور داد تا در تمام ‏شهر ندا کنند که مردم برای حرکت آماده باشند و خود و همراهانش به سوی نخیله ‏حرکت کرد و حصین بن نمیر، حجاربن ابجر، شبث بن ربعی و شمر بن ذی‌الجوشن را به کربلا ‏گسیل کرد. عمربن سعد را در جنگ با حسین کمک کنند.

پس از اعزام عمربن سعد به ‏کربلا، شمربن ذی‌الجوشن اولین فردی بود که با چهار هزار نفر سپاهی آزموده برای جنگ ‏با امام حسین (ع) اعلام آمادگی کرد و بعد یزید بن رکاب کلبی با دو هزار نفر، حصین بن ‏نصیر با چهارهزار نفر، مضایربن وهینه با سه هزار نفر و نصربن حرثه با دو هزار نفر ‏که جمعاً بیست‌هزار نفر می‌شدند به سوی کربلا رفتند.

پنجم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى اعزام شبث بن ربعى به کربلا
در روز پنجم محرم‌الحرام سال ۶۱ هجرى قمرى عبیدالله بن زیاد مردی را به ‏دنبال شبث بن ربعی فرستاد تا وی را به کربلا گسیل کند.شبث بن ربعی در آن روز خود را به بیماری زده بود و قصد داشت که ‏ابن زیاد او را از رفتن به کربلا معاف کند ولی عبیدالله بن زیاد برای او پیغام فرستاد که ‏مبادا از کسانی باشی که خداوند در قرآن فرموده است چون به مومنین رسند گویند از ‏ایمان آورندگانیم و هنگامی که به نزد یاران خود که همان شیطانند، روند اظهار دارند ما با ‏شماییم و مومنین را به سخره می‌گیریم و به او خاطرنشان ساخت که اگر بر فرمان ما ‏گردن می‌نهی و در اطاعت مایی، در نزد ما باید حاضر شوی.‏

شبث بن ربعی شبانگاه نزد عبیدالله آمد تا رنگ گونه او را نتواند بخوبی تشخیص دهد. ابن ‏زیاد به او مرحبا گفته و در نزد خود بنشاند و گفت: باید به کربلا روی، پس شبث قبول کرد ‏و عبیدالله او را به همراه هزار سوار بسوی کربلا گسیل داشت.‏

پس عبیدالله بن زیاد به شخصی به نام زحربن قیص با پانصد سوار ماموریت داد که بر ‏جسر(پل) صداه ایستاده و از حرکت کسانی که به عزم یاری امام حسین (ع) از کوفه خارج ‏می‌شوند جلوگیری کند. فردی به نام عامربن ابی سلامه که عازم بود برای پیوستن به ‏امام (ع) از برابر زحربن قیس و سپاهیانش گذشت، زحربن قیس به او گفت: من از تصمیم ‏تو آگاهم که می‌خواهی حسین را یاری کنی بازگرد!

ولی عامربن ابی سلامه به زحربن ‏قیس و سپاهش حمله‌ور شد و از میان سپاهیان گذشت و کسی جرات نکرد تا او را دنبال ‏کند. عامر خود را به کربلا رساند و به امام حسین (ع) ملحق شد تا به درجه رفیع شهادت ‏نائل آمد او از اصحاب امیرالمومنین علی بن ابیطالب (ع) بود که چندین جنگ در رکاب آن ‏حضرت شمشیر زده است.

ششم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى پیوستن نیروهاى ابن زیاد به ‏سپاه عمر سعد
در روز ششم محرم‌الحرام حصین بن تمیم با چهارهزار نفر، حجازبن ابجر ‏عجلی با هزار نفر و یزیدبن حارث با هشتصد نفر وارد کربلا شدند تا به سپاه عمر سعد ‏بپیوندند.در این روز بود که ابن زیاد بر کوفه دیدبانی گماشت تا مبادا کسی از ‏شهر به کمک امام برود سپس میان خود و اردوی عمربن سعد سوارانی تیز رو گماشت ‏که پیوسته اخبار را گزارش می‌دادند در این روز بیست هزار سوار نزد آن ملعون جمع شد و ‏موافق بعضی از روایات، پیوسته لشکر آمد تا به تدریج سی هزار سوار نزد عمر جمع شد و ‏ابن زیاد برای پسر سعد نوشت که عذری برای تو نگذاشتم در باب لشکر باید مردانه ‏باشی و آنچه واقع می‌شود در هر صبح و شام مرا خبر دهی.‏

در روز ششم ماه محرم، فراس بن جعده که در سپاه امام حسین (ع) حضور داشت ‏وقتی اوضاع را دشوار دید از ادامه همراهی ترسید حضرت به او اجازه بازگشت داد وی ‏شبانه به کوفه بازگشت. در این روز عمروبن قرظه‌ی انصاری به کاروان کربلا پیوست او از ‏شهدای کربلاست پدر او از اصحاب امام علی (ع) و از خزرجیانی بود که به کوفه آمد و ‏آنجا ماندگار شد و در رکاب علی (ع) با دشمنان جنگید.

امام در گفتگوهایش با عمر سعد ‏او را برای مکالمه می‌فرستاد و او جواب می‌آورد تا آنکه شمر از کوفه آمد و این مذاکره ‏قطع شد.‏

زمانی که وضعیت مشکل شد امام حسین (ع) عمروبن قرظه‌ی انصاری را به سوی عمر ‏سعد فرستاد تا از او ملاقات بخواهد و به او بگوید که وی می‌خواهد او را بین دو لشکر ‏ملاقات کند در نتیجه امام حسین (ع) و عمربن سعد بین دو لشکر به صحبت نشستند.‏

امام (ع) به او فرمود: وای بر تو ای پسر سعد، آیا تقوای خدایی را که بسوی او ‏بازمی‌گردی پیشه نمی‌سازی؟ آیا با من می‌جنگی، در حالی که می‌دانی پسر چه ‏کسی هستم؟ این گروه را رها کن و به من ملحق شو که به خدا قسم این برای توبهتر ‏است عمر سعد گفت می‌ترسم خانه ام ویران شود امام فرمود من آن را می‌سازم. عمر ‏سعد گفت: می ترسم که مالم گرفته شود امام فرمود: ازان بهتر از مالم در حجاز به تو ‏می دهم.

عمر سعد گفت: من عیال دارم و برای آنها می‌ترسم امام ساکت شدند و جواب ‏او را ندادند. آنگاه امام از او منصرف شد و در حالی که می‌گفت: تو را چه شده است؟ ‏خداوند در بستر خواب سرت را قطع کند و در رستاخیز تو را نیامرزد. امیدوارم از گندم عراق ‏چنان نخوری عمر سعد به استهزاء گفت: اگر از گندم عراق بهره‌مند نشوم جوهایش را ‏کفایت کند. ‏

همچنین در این روز حبیب بن مظاهر به آن حضرت عرض کرد یابن رسول‌الله در این نزدیکی ‏طائفه‌ای از بنی‌اسد سکونت دارند که اگر اجازه دهی من نزد آنها روم و ایشان را بسوی ‏تو دعوت کنم. شاید خداوند شر این گروه را از تو با حضور بنی‌اسد در کربلا دفع کند امام ‏اجازه داد و حبیب‌بن مظاهر شبانگاه بیرون آمد و نزد آنها رفت و آنها را به یاری امام حسین ‏‏(ع) فرا خواند و گفت: چون شما قوم و عشیره من هستید شما را به این راه خیر ‏راهنمایی می‌کنم، امروز از من فرمان برید و به یاری او بشتابید تا شرف دنیا و آخرت از آن ‏شما باشد.‏

در این هنگام مردی از بنی‌اسد که او را عبدالله بن بشر می‌نامیدند بپاخاست و گفت: من ‏اولین کسی هستم که این دعوت را اجابت می‌کنم آنگاه مردان قبیله که تعدادشان به نود ‏نفر می‌رسید بپا خواستند و برای یاری امام حرکت کردند. در آن هنگام مردی نزد عمربن ‏سعد رفته و او را از جریان کار آگاه کرد و او مردی را به نام ارزق با چهارصد سوار بسوی آن ‏گروه روانه ساخت و در دل شب سواران ابن سعد در کنار فرات راه را بر آنها گرفتند در ‏حالیکه با امام فاصله چندانی نداشتند.

طایفه بنی‌اسد با سواران ابن سعد در آویختند، ‏حبیب بن مظاهر بر ارزق بانگ زد که: وای بر تو بگذار دیگری غیر از تو این مظلمه را ‏برگران بگیرد.‏ هنگامی که طایفه بنی‌اسد دانستند که تاب مقاومت با آن گروه را ندارند در سیاهی شب ‏پراکنده شدند و به قبیله خود بازگشتند و شبانه از محل خود کوچ کردند که مبادا عمر بن ‏سعد شبانه بر آنها بتازد، حبیب بن مظاهر به خدمت امام آمد و جریان را گفت: امام ‏حسین (ع) فرمود: لاحول و لاقوه الا بالله.

هفتم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى بستن شریعه فرات
در این روز عبیدالله بن زیاد نامه‌ای به نزد عمربن سعد فرستاد و به او ‏دستور داد تا با سپاهیان خودبین امام حسین (ع) و اصحابش و آب فرات فاصله ایجاد کرده ‏و اجازه نوشیدن حتی یک قطره آب را به امام ندهند، همانگونه که از دادن آب به عثمان بن ‏نعمان خودداری شد.‏

عمربن سعد نیز فوراً عمروبن حجاج را با پانصد سوار در کنار شریعه فرات مستقر کرد و ‏مانع دسترسی امام حسین (ع) و یارانش به آب شدند و این رفتار غیرانسانی سه روز ‏قبل از شهادت حضرت صورت گرفت در این هنگام مردی به نام عبدالله بن حصین ازدی که ‏از قبیله بجیله بود فریاد برداشت که ای حسین! این آب را دیگر سان رنگ آسمانی ‏نخواهی دید! بخدا سوگند که قطره‌ای از آن را نخواهی آشامید تا از عطش جان دهی!‏

امام حسین (ع) فرمود: خدایا! او را از تشنگی بکش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار ‏مده! حمید بن مسلم می‌گوید به خدا سوگند که پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در ‏حالی که بیمار بود، قسم به آن خدایی که جز او پروردگاری نیست، دیدم که عبدالله بن ‏حصین آنقدر آب می‌آشامید تا شکمش بالا آمد! و باز فریاد می‌زد العطش! باز آب می‌خورد ‏تا شکمش آماس می‌کرد ولی سیراب نمی‌شد و چنین بود تا جان داد. ‏

در این روز بود که خبر رسیدن مسلم بن عوسجه که شبانه از کوفه به کربلا آمده و خود را ‏به سپاه امام رساند، اصحاب و یاران را خوشحال و شادمان کرد مسلم اولین شهید ‏عاشوراست که در حمله نخست به شهادت رسید. پیرمردی بزرگوار از طایفه بنی‌اسد و از ‏چهره‌های درخشان کوفه و از هواداران اهل بیت (ع) بود از اصحاب پیامبر (ص) و از ‏مسلمانان باسابقه به شمار می‌رفت و از آن حضرت هم روایت شده است که پارسا، ‏شجاع و سوارکاری نامی بود.

هشتم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى پیوستن امیه بن سعد طایى به ‏یاران امام
در روز هشتم محرم‌الحرام سال ۶۱ هجرى قمرى با اینکه سپاه امام حسین ‏‏(ع) در محاصره شدید قرار داشت، امیه بن سعد طایی خود را به یاران امام رساند.‏امیه بن سعد طایی از شهدای کربلا به شمار می‌آید و روز عاشورا ‏به نقلی در حمله اول شهید شد. وی در سوارکاری نامی، شجاعی از کوفیان و از اصحاب ‏امیرالمومنین (ع) بوده است و در جنگ صفین نیز حضور داشتند در این روز عطش بار ‏دیگر بر همراهان امام (ع) غلبه کرد و عمربن حجاج به محاصره شریعه فرات مباهات ‏می‌کرد و به حضرت زخم زبان می‌زد.‏

ابومخنف از زبیدی نقل کرده که می‌گفت: از عمروبن حجاج هنگامی که نزدیک اصحاب امام ‏‏(ع) شد شنیدم می‌گفت: ای کوفیان! از ابن زیاد و جمع خود دست نکشید و در کشتن ‏کسی که از دین بیرون رفته امام حسین (ع) و با امام خود یزید مخالفت می‌کند تردید ‏نکنید.

امام فرمود: ای عمروبن حجاج! آیا مردم را بر من می‌شورانی؟ آیا ما از دین خدا ‏بیرون رفته‌ایم و شما بر دین پایدار مانده‌اید؟ هان! به خدا سوگند، آنگاه که جانهای شما از ‏بدنها مفارقت کنند و بر این اعمال خود بمیرید، درخواهید یافت که کدام یک از ما از دین ‏خدا بیرون رفته و چه کسی به سوختن در آتش سزاوارتر است.‏

با توجه به اینکه عطش بر امام و همراهان غلبه کرده بود، عبدالله بن حصین ازدی بر ‏محاصره فرات فخر می‌ورزیدند عبدالله بن حصین ازدی که مرگش دربجیله رخ داد، به ‏رویارویی امام آمده و گفت: ای حسین! آیا این آب را نمی‌بینی که همچون دل آسمان ‏می‌درخشد؟! به خدا سوگند یک قطره از آن را نخواهی چشید تا تشنه کام بمیری! امام ‏فرمود: خدایا! او را از تشنگی بمیران و او را هرگز نیامرز.

حمید بن مسلم می‌گوید: پس از ‏آن، او مریض شد و من به عیادتش رفتم سوگند به خدایی که هیچ معبود به حقی جز او ‏نیست. او را دیدم که پیوسته آب می‌خورد و سیراب نمی‌شد، سپس آن را پس می‌داد و ‏دوباره می‌آشامید و سیراب نمی‌شد. بدین گونه بود تا مرد.‏

در پایان روز هشتم، حضرت سکینه (ع) فرزند اباعبدالله الحسین (ع) می‌گوید مهتاب ‏فضای خیمه امام را روشن کرده بود دیدم پدرم میان جمعیت ایستاده و خطاب به یاران و ‏همراهان می‌فرماید: ای مردم! هر کدام از شما که می‌تواند بر تیزی شمشیر و ضربات ‏نیزه‌ها صبر کند، با ما قیام نماید وگرنه از میان ما برود و خود را نجات دهد.

سخنان امام به ‏پایان نرسیده بود که یاران همگی صدا زدند سوگند به خدا چنین نخواهیم کرد، بلکه جان، ‏مال، زن و فرزندان خود را فدای تو خواهیم کرد.

نهم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى ورود شمر براى دومین بار به کربلا
در روز نهم محرم‌الحرام سال ۶۱ هجرى قمرى، شمر بن ذی الجوشن، با چهار هزار نفر، همراه با نامه‌ای از ابن زیاد به عمر بن سعد مبنی بر جنگیدن با امام حسین (ع) و قتل ایشان، برای دومین بار وارد کربلا شد.عصر روز پنج شنبه نهم محرم، ابن سعد با دستوری که از ابن زیاد دریافت کرده بود، آماده جنگ با امام حسین (ع) شد و لشکر خویش را بانگ زد که: ای لشکرهای خدا سوار شوید و شما بهشت بشارت باد. پس جنود او سوار گشته و رو به اصحاب حضرت رو آوردند.

امام حسین (ع) به برادر خود حضرت ابوالفضل (ع) فرمود: بسوی ایشان برو و از آنان مهلتی بخواه تا که امشب را صبر کنند و کارزار را به فردا اندازند تا امشب قدری نماز، دعا و استغفار کنم. چه خدا می داند که من دوست می دارم نماز، تلاوت قرآن، کثرت دعا و استغفار را.

و از آن سوی اصحاب عباس (ع) در مقابل آن لشکر توقف نموده بودند و ایشان را موعظه می کردند تا عباس (ع) برگشت و از ایشان طلب مهلت کرد.

عمرسعد پیامی به حضرت ابوالفضل (ع) داد و گفت: برای آن حضرت که یک امشب را به شما مهلت می دهیم. بامدادان اگر سر به فرمان درآورید شما را به نزد پسر زیاد کوچ خواهیم داد وگرنه دست از شما برنخواهیم داشت و فیصله امر را بر ذمت شمشیر خواهیم گذاشت. در این هنگام دو لشکر به آرامگاه خود بازگشتند.

امام حسین (ع) خطاب به یارانشان عاقبت این واقعه را ترسیم کردند و اهل بیت (ع) و یاران حضرت پس از شنیدن خطبه حضرت از همه چیز جز بهره شهادت در رکاب امام دست برداشتند و در جواب به حضرت از هم پیشی می گرفتند که ما هرگز شما را ترک نمی کنیم و بر پیمان و سوگند خویش وفاداریم.

امام چون از هدایت سپاه اموی ناامید شد و دانست که با او می جنگند رو به اصحاب خود فرمود: برخیزید و دور خیمه‌ها گودالی همچون خندق حفر کنید و در آن آتش افزوید تا با اینان از یک رو درگیر شویم. در نقل دیگری آماده است امام حسین (ع) به سوی اصحاب خود آمده و فرمود مکان خیمه‌ها را بهم نزدیک و طنابها را درهم کنند و خود در درون جا می گیرند تا خیام از هر سو بر آنان احاطه کنند مگر از آن سو که با دشمن روبرو شوند.

طبق روایتی، امام حسین (ع) در این شب، حضرت علی اکبر (ع) را با سی سوار و بیست پیاده فرستاد که چند مشک آب آوردند. پس اهل بیت (ع) و اصحاب خود را فرمود: از این آب بیاشامید که آخر توشه شماست و وضو سازید و غسل کنید و جامه‌های خود را بشویید که کفنهای شما خواهد بود. روایت شده که در آن شب سی و دو نفر از لشکر عمر بن سعد به امام (ع) ملحق شدند و سعادت ملازمت آن حضرت را اختیار کردند.

دهم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى اقامه آخرین نماز ظهر
در سپیده‌دم روز دهم محرم‌الحرام سال ۶۱ هجرى قمرى امام حسین (ع) یارانش را فراخواند تا نماز صبح را اقامه کنند. همراهان سی و دو سوار و چهل تن پیاده بودند. امام به یاران و اصحابش نگاه کرد. آنها را اندک در عدد و فراوان در ایمان و عقیده یافت هر نفر از آنها برابر با بیست نفری بود که در باطن بزدل و ترسو بودند. امام حسین (ع) سپاه را به سه جبهه تقسیم نمود. سمت راست به رهبری زهیربن قبن، سمت چپ به سرپرستی حبیب بن مظاهر و در قلب سپاه، خود ایشان اهل بیت (ع) و دیگر یاران ایستادند. پرچم را به دست برادرش عباس داد که او بهترین نیزه‌انداز، بی‌باک ترین و نیرومندترین افراد بود.

عمر بن سعد دستور داد تا لشکرش را که متشکل از سی هزار نفر پیاده و سواره بود، منظم کنند. عبدالله بن زهیر بن سلیم ازدی را بر اهالی مدینه گمارد. عبدالرحمن بن ابی سبره حنفی را بر اهالی مذحج و اسد، قیس بن اشعث را بر اهالی ربیعه، کنده و حر بن یزید ریاحی را در رأس اهالی تمیم و همدان قرار داد. سپس این عده را به دو قسمت تقسیم کرد. قسمت راست که امیر آن عمروبن حجاج زبیدی بود و قسمت چپ که در رأس آن شمر بن ذی‌الجوشن عامری قرار داشت.

آنگاه لشکر را به دو بخش پیاده و سواره تقسیم نمود. فرماندهی پیاده با شبث بن ربعی و سواره با عزره بن قیس احمسی بود و پرچم را به دست غلامش ذوید داد.

از امام زین العابدین (ع) نقل شده است که فرمود: صبح عاشورا، چون سپاه دشمن بر امام حسین (ع) رو آورد، امام دست به دعا برداشت و عرض کرد: بار الها! در هر اندوهی، تکیه‌گاهی و در هر سختی امید منی. در هر حادثه ناگواری که بر من آید، پشت و پناه و ذخیره منی!

چه بسا غمی که در آن دل، خوار و دشمن، شاد می شد و من آن را به درگاهت آورده و به تو شکوه کردم، تا از جز تو بریده و تنها به تو رو آورده باشم و تو گشایش دادی و آن را از من راندی. پس تو دارنده هر نعمت و صاحب هر نیکی و مقصد اعلای هر خواسته‌ای.

امام تصمیم گرفت که برای آخرین بار با عمر بن سعد ملاقات کرده و حجت نهایی را بر او تمام کند تا برای او دیگر عذری نماند. لذا او را فرا خواند و به او چنین فرمود: ای عمر، تو چنین می اندیشی که مرا می کشی و یزید حکومت ری و گرگان را به تو می دهد! به خدا سوگند که از آن سیراب نخواهی شد و این مطلبی است حتمی.

هر چه می خواهی انجام بده که نه در دنیا و نه در آخرت به شادی نخواهی رسی. مانند این است که من سر تو را بر چوبدستی می بینم که کودکان به آن سنگ زده و آن را هدف گرفته‌اند.

امام (ع) همه راههای هدایت و ارشاد به راه راست را به کار برد تا از جنگ جلوگیری کند زیرا که او صاحب دعوت خیر و سلامتی، دعوت به اسلام بود. تنها زمانی که تیر چون باران به سوی سپاه امام روانه شد، در این هنگام امام تصمیم به جنگ گرفت تا آنها به امر خداوند باز گردند.

بعد از شروع جنگ پی در پی اصحاب امام (ع) کشته می شدند و چون یک نفر یا دو نفر از آنان به شهادت می رسید پیدا بود، ولی از لشکر انبوه ابن سعد هر چه کشته می شد، نمودار نبود.
موقع نماز زهیر بن قین و سعید بن عبدالله از شدت تیرها سست شد و بر زمین افتاد و گفت: خدایا سلام مرا به پیامبرت برسان و آنچه از درد و زخم به من رسیده به او بگو که من از یاری ذریه رسول خدا، ثواب تو را خواهانم.

پس روی به امام کرد و گفت: ای پسر رسول خدا آیا راضی شدی؟ امام فرمود: تو قبل از من به بهشت می رسی.
عصر عاشورا، پس از جنگهای بسیاری که امام (ع) داشت، لحظه‌ای برای استراحت ایستاد. در این هنگام سنگی از سوی دشمن آمد و بر پیشانی ایشان نشست که خون از آن جنبش کرد. امام خواست که با جامه، خون از چهره پاک کند که تیری سه شعبه و مسموم بر سینه حضرت نشست. امام صادق (ع) در این باره می فرماید: در پیکر جدم، جای سی و دو زخم نیزه و چهل و چهار ضربت شمشیر دیده شد.

جبه سیاه فامی که بر تن آن حضرت بود بر اثر ضربت شمشیر و نیزه پاره شده بود.
السلام علی‌الحسین و علی علی بن حسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین .

یـازدهم محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى  حرکت کاروان اسیران
عـصـر روز عـاشـورا ابـن سـعـد سـر مـبارک سید الشهدا را به خولى سپرد تا به عبیداللّه بن زیاد برساند.‏
عـمـر بـن سعد تا روز یازدهم محرم یعنى یک روز پس از شهادت امام حسین (ع) در کربلا ماند. روز یـازدهم کشته هاى لشکر کوفه را جمع آورى کردند, بر آنها نماز خواندند و آنها را دفن کردند, ولـى جـنـازه حسین (ع) و یارانش را در صحرا بدون غسل و کفن رها کردند و زنان و خواهران و دختران امام حسین (ع) را با خود به طرف کوفه بردند .
محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى ورود قافله اسیران به کوفه و خطبه حضرت زینب (س)
عمر بن سعد با بازماندگان امام حسین (ع) آماده رفتن شد، گلیم‌ها بر جهاز شتران انداخته و کاروانیان به هنگام ترک سرزمین کربلا با آن همه داغها، مصیبتها و خاطراتی که از عزیزان خود به خاطر داشتند، آن سرزمین را ترک می کردند.هنگام ورود کاروان امام حسین (ع) به کوفه، هنگامی که زنان کوفه با مشاهده اوضاع و احوال کاروانیان حسینی زاری می کردند و مردان می گریستند حضرت زینب (س) پس از حمد و ستایش پروردگار و درود بر رسول خدا (ص) خطاب به مردم کوفه فرمودند: ای مردم کوفه! ای جماعت نیرنگ و افسون و بی‌بهره‌گان از غیرت و حمیت! اشک چشمتان خشک مباد و ناله‌هایتان آرام نگیرد، مثل شما مثل آن زنی است که تار و پود تافته خود را درهم ریزد و رشته‌های آن را از هم بگسلد، شما سوگندهایتان را دست‌آویز فساد و نابودی خود قرار دارید.

شما چه دارید جز لاف، غرور، دشمنی و دروغ؟! برای آخرت خود چه بد توشه‌ای اندوخته و از پیش فرستادید تا خدای را به خشم آورید و عذاب جاودانه او را به نام خود رقم زنید! آیا شما ( شمایی که سوگندهایتان را ندیده گرفتند و پیمانهایتان را گسستید ) برای برادرم، حسین، گریه می کنید؟ بگریید که شایسته گریستنید، بسیار بگریید و اندک بخندید که ننگ این کشتار بیرحمانه گریبانگر شماست و لکه این ننگ ابدی بر دامان شما خواهد ماند، آن‌چنان لکه ننگی که هرگز از دامان خود نتوانید شست.

و چگونه می خواهید این لکه ننگ را بشویید در حالی که جگرگوشه رسول خدا (ص) و سید جوانان بهشت را کشتید؟
آگاه باشید که توشه راهی که از پیش برای سفر آخرت خود فرستادید، به توشه‌ای بود و بار سنگین گناهی که تا روز قیامت بر دوشهایتان سنگینی خواهد کرد، گناهی بس بزرگ و ناپسند است.

هیچ کیفری از کیفر آخرت برای شما خوارکننده‌تر نیست و آنان (سرمداران حکومت اموی) دیگر از هیچ سویی یاری نخواهند شد، این مهلت شما را مغرور نسازد که خداوند بزرگ از شتابزدگی در کارها، پاک و منزه است و از پایمال شدن خون بیگناهی، چرا بهراسد که او انتقام گیرنده است و در کمین ما و شماست.

امام زین العابدین (ع) رو به حضرت زینب (س) کردند و فرمودند: عمه جان! آرام بگیرید، آنان که مانده‌اند باید از رفتگان خود عبرت بگیرند. آنگاه امام از مرکب خود به زیر آمد و خیمه‌ای برپا کرد و اهل بیت (ع) را در خیمه جای داد.

محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى خطبه آتشین و بیدارکننده امام سجاد(ع) در کوفه
امام زین‌العابدین (ع) پس از ورود به کوفه پس از حمدوثنای الهی ‏و درود بر رسول خدا (ص) خطاب به مردم کوفه فرمودند: ای مردم! هر کس مرا ‏می‌شناسد، می‌داند که من کیستم و آن که مرا نمی‌شناسد بداند که من علی فرزند ‏حسین هستم که او را در کنار فرات با کامی خشکیده و عطشناک بدون هیچ گناهی از ‏دم شمشیر گذراندند، من فرزند آن کس هستم که پرده حریم حرمت او را دریدند و اموال ‏او را به غارت بردند و افراد خانواده او را به زنجیر اسارت کشیدند. من فرزند آن کسی ‏هستم که او را به زاری کشتند و همین افتخار ما را بس است.‏

ای مردم! شما را به خدا سوگند آیا به خاطر دارید که به پدرم نامه‌ها نوشتید و او را دعوت ‏کردید ولی با او نیرنگ باختید؟ بخاطر دارید که با او پیمان وفاداری بستید و با او و نماینده ‏او بیعت کردید ولی به هنگام حادثه او را تنها گذاشتید؟ و به این هم بسنده نکردید و با او ‏به پیکار برخاستید؟

به من بگویید که با کدام چشم می‌خواهید به روی رسول خدا (ص) بنگرید هنگامی که به ‏شما بگوید عترت مرا کشتید. حریم حرمت مرا شکستید، پس شما دیگر از امت من به ‏حساب نمی‌آیید. رحمت خدا بر آن کس باد که پند مرا بپذیرید و سفارش مرا در رابطه با ‏خدا، رسول خدا (ص) و دودمان او به خاطر بسپارید، چرا که من به نیکی از رسول خدا ‏‏(ص) پیروی می‌کنم و رفتار او را در پیش می‌گیرم.‏

مردم یکصدا بانگ برداشتند که ای پسر پیامبر خدا! ما فرمانبردار توئیم و پیمان تو را محترم ‏و دلهای خود را به جانب تو معطوف می‌داریم! و هوای تو را در سر می‌پروریم! رحمت خدا ‏بر تو باد! تو فرمان بده تا با هر آنکه با تو درآمیزد بستیزیم! و با هر کس که تسلیم فرامین ‏تو باشد، از در آشتی درآییم! و یزید را از اریکه قدرت به زیر کشیم و او را اسیر کنیم! و از ‏کسانی که بر شما خاندان ستم روا داشتند، بیزاری جسته و انتقام خون پاکان شما را از ‏آنان بگیریم!‏

امام سجاد فرمود: هیهات! ای بی وفایان نیرنگ باز، در میان شما و خواسته‌های شما پرده‌ای ‏کشیده شده است آیا برآنید که با من نیز به همانگونه که با پدران من رفتار کردید، عمل ‏کنید؟! مطمئن باشید که به یاوه‌های شما ترتیب اثر نمی‌دهم و هرگز چنین نخواهد شد ‏که شما مرا به راهی که می‌خواهید سوق دهید.‏

پس امام خطبه خود را با این ابیات پایان داد.‏
لاغرو ان قتل الحسن و شیخه
قد کان خیراً من حسین و اکرما
فلا تفرحوا یا اهل کوفه بالذی
اصیب حسین کان ذلک اعظما
قتیل بسط النهر نفسی فداءه
جزاء الذی ارداه نار جهنما

شگفت‌آور نیست اگر حسین کشته شد و پدر بزرگوارش علی که به از حسین بود، او نیز ‏کشته شد، ای اهل کوفه! شادمان نباشید به این مصیبت که بر حسین وارد شد که این ‏مصیبتی است بزرگ، جانم فدای آنکه در کنار نهر فرات شهید شد. کیفر آن کس که او را ‏کشت آتش جهنم است.‏

محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى انتقال اهل بیت (ع) به زندان عبیدالله
عبیدالله بن زیاد دستور داد که اهل بیت (ع) را به زندان برگردانند و توسط ‏قاصدان خبر قتل امام حسین (ع) را در همه جا منتشر کرد.‏طبری نقل کرده است که پس از شهادت امام حسین (ع) و ورود ‏کاروان اسیران به کوفه، عبیدالله دستور داد آنان را زندانی کنند، اهل بیت (ع) در زندان به ‏سر می‌بردند که ناگهان سنگی در زندان افتاد و به آن نامه‌ای بسته شده وقتی نامه را ‏گشودند در آن نوشته بود که پیکی تندرو به سوی شام نزد یزید رفته است و جریان شما ‏را برای او گزارش کرده‌اند، آن قاصد در فلان روز از کوفه بیرون رفت و در فلان روز به کوفه ‏می‌رسد پس اگر صدای تکبیر شنیدند بدانید فرمان کشتن شما را آورده است و اگر صدای ‏تکبیر نشنیدید امان و سلامتی است انشاءالله.‏هنوز دو یا سه روز به بازگشت آن پیک مانده بود که باز سنگی در میان زندان افتاد و در آن ‏نامه‌ای بود که در آن نوشته شده بود اگر وصیتی دارید بکنید که در فلان روز در انتظار ‏بازگشت آن پیک خواهیم بود! آن روز فرا رسید ولی صدای تکبیر شنیده نشد و یزید نوشته ‏بود که اسیران را به دمشق روانه کنند.‏

عبیدالله بن زیاد به یزید نامه‌ای نوشت و او را از شهادت حسین (ع) و اهل بیت (ع) با خبر ‏ساخت، چون آن نامه به دست یزید رسید و از مضمون آن اطلاع حاصل کرد، در جواب آن ‏نامه به عبیدالله دستور داد که سر مقدس امام حسین (ع) و سرهای سایر شهدا را به ‏همراه اسیران و لوازمی که با خود دارند به شام گسیل دارد. ابن زیاد دستور داد تا سر ‏مقدس امام حسین (ع) را در میان کوچه‌های کوفه بگردانند.‏

راس ابن بنت محمد و وصیته
لعنا ظرین علی قناه یرفع
والمسلمون بمنظر و بمسمع
لا منکر منهم و لامتفجع
کحلت بمنظرک العیون عمایه
واصم رزوک کل اذن تسمع
ایقظت اجنانا و کنت لها کری
و انمت عیناً لم تکن بک تهجع
ما روضه الا تمنت آنها
لک حفره و لخط قبرک مضجع

سر پسر دختر پیامبر وحی برابر دیدگان مردم بر نیزه بلند می‌شود و مقابل چشم و ‏گوش مسلمین است و هیچکس نه انکار می‌کند و نه زاری می‌نماید، چشمها از دیدن ‏مصیبت تو کور شوند و عزا و مصیبت تو هر گوش شنوایی را کر نماید، دیدگانی که تو ‏باعث خواب آنها بودی بیدار و چشمی که از ترس تو به خواب نمی‌رفت خواباند هیچ باغ و ‏گلستانی نیست مگر آنکه آرزو دارد قبر و آرامگاه تو باشد.‏

محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى اعزام اهل بیت (ع) به شام
ابن زیاد حربن قیس را خواند تا سر مبارک امام حسین (ع) را با سرهای ‏سایر شهدای کربلا به شام نزد یزید بن معاویه ببرد و ابوبرده بن عوف ازدی و طارق بن ‏ابی ظبیان ازدی را با او همراه کرد..‏

سید ابن طاووس می‌گویید چون یزید بن معاویه نامه عبیدالله را ‏دریافت کرد و بر مضمون آن اطلاع یافت، پاسخ آن نامه را فرستاد. به عبیدالله بن زیاد ‏فرمان داد که سر امام حسین (ع) و سرهای یاران آن حضرت را به همراه زنان و کودکان به ‏شام بفرستد. ابن زیاد محفربن ثعلبه را خواند و آن سرهای پاک و اهل بیت (ع) آن حضرت ‏را به او سپرد و او آنان را همانند اسیران کفار در حالی که اهالی شهرها به تماشای ‏ایشان و سرهای مبارک می‌پرداختند به شام برد.‏

امام محمد باقر (ع) فرموده است: از پدرم علی بن الحسین (ع) پرسیدم که چگونه او را از ‏کوفه به شام حرکت دادند؟ فرمود: مرا بر شتری که عریان بود و جهاز نداشت سوار کردند ‏و سر مقدس پدرم حسین (ع) را بر نیزه‌ای نصب کرده و زنان ما را پشت سر من بر ‏قاطرهایی که زیراندازی نداشت سوار کردند و اطراف و پشت سر ما را گروهی با نیزه ‏احاطه کرده بودندو…‏

در منتخب آمده است که عبیدالله بن زیاد؛ شمر، خولی، شبث بن ربعی و عمروبن حجاج ‏را فرا خواند و هزار سوار را همراه آنان کرد و توشه راهشان را فراهم ساخت و دستور داد ‏تا اسیران اهل بیت را به شام برند و به هر شهر و دیاری که رسیدند، آنان را بگردانند.‏

در کامل بهایی آمده است چون سر امام (ع) را از کوفه بیرون آوردند، ماموران ابن زیاد از ‏قبایل عرب بیمناک بودند که شاید هنوز قدری از غیرت دینی که در ایشان باقی مانده، آنان ‏را وادارد که سر امام (ع) را از دست ایشان بگیرند، از این روی، دور از جاده اصلی و از ‏بیراهه حرکت می‌کردند.‏

ابومخنف نقل کرده است که سر مقدس را از شرق حصاصه برده و از تکریت گذشتند و ‏والی آنجا را از ورود خودآگاه کردند او افراد بسیاری را با پرچم به استقبال آنان روانه کرد و ‏اگر کسی از صاحب سر سوال می‌کرد، می‌گفتند: خارجی است.

مردی نصرانی که آن ‏سر را دیده و آن پاسخ را شنیده بود با خود گفت: این چنین نیست که می‌گویند این سر ‏حسین بن علی فرزند فاطمه است و من خود در کوفه بودم که او را شهید کردند، سایر ‏نصرانیان از این واقعه آگاه شدند و به تعظیم و اجلال آن حضرت ناقوسها را شکستند و ‏گفتند: خداوندا! از شومی و عصیان این قوم که فرزند پیغمبر خود را کشته‌اند، به تو پناه ‏می‌بریم کوفیان چون این حال را مشاهده کردند راه بیابان را در پیش گرفته و از آنجا کوچ ‏کردند.‏

محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى ورود کاروان اسرا به موصل
کاروان حامل سر شهدا و اسرا پس از عبور از مشهدالنقطه و وادی النخله به موصل رسیدند. صبحگاه از راهی دیگر، قصد کحیل کرده جانب جهینه را در پیش گرفتند و والی موصل را از ورود خود باخبر ساختند، وی دستور داد شهر را زینت کرده و گروهی را به بیرون از شهر فرستاد. مردم گفتند: بدون تردید این سر حسین بن علی (ع) است که او را خارجی گویند!

چهار هزار نفر، آماده جنگ شدند تا سر مطهر را از آنان بستانند و زیارتگاهی برپا کنند و والی خود را از دم شمشیر بگذرانند. به روایتی گفتند: تبّا لقوم کفروا بعد ایمانهم! اضلاله بعد هدی؟ ام شک بعد یقین؟ وای بر گروهی که بعد از ایمان کافر شدند، آیا گمراهی بعد از هدایت و شک پس از یقین؟

مأموران چون از قصد مردم باخبر شدند مسیر خود را تغییر داده و به قصد تل اعفر و جبل سنجار حرکت کردند و پس از عبور از نصیبین به عین الورده وارد شدند.

کاروان بامدادان به عین الورده رسید و والی آنجا را خبر کردند او واهل آن شهر پذیرفتند که آن سرها را در شهر بگردانند و مقرر شد که از باب اربعین داخل گردند، سر منور را در میدان شهر بر نیزه کردند که سر خارجی است و جمعی گریان بودند.

آنگاه مأموران ابن زیاد سر امام حسین (ع) و سایر شهدا را از عین الورده حرکت دادند و طی طریق کردند تا به رقه رسیدند. هنگامی که کاروان از رقه عبور کردند، بر مکانی به نام جوسق وارد شدند و از آنجا نیز حرکت کرده و به سوی فرات ره سپردند تا به نزدیکیهای بشر رسیدند و از این مکان به والی حلب نامه نوشتند و آنان را از جریان کار خود آگاه ساختند و شب را در دعوات و یا در حلب بسر بردند.

مأموران چون به نزدیک دعوات رسیدند، نامه‌ای به والی آنجا نوشته که ما سر حسین را با خود آورده‌ایم. او چون بر مضمون نامه آگاه شد، دستور داد تا در بوقها و کرناها بدمند و خود نیز برای استقبال از شهر بیرون آمد، سپس سر مقدس امام را بر نیزه زده و از دروازه‌ای که آن را اربعین می نامیدند وارد نموده و در یکی از میدانهای شهر آن سر مطهر را از ظهر تا عصر در معرض تماشای مردم قرار دادند، در این شهر نیز گروهی گریان بودند و جماعتی شادی می کردند و می گفتند: این سر خارجی است که بر یزید خروج کرده است!

پس شب در آنجا ماندند و صبح به طرف حلب حرکت کردند. علی بن الحسین (ع) در آن هنگام گریست و این شعر را خواند:

لیت شعری هل عاقل فی الدیاجی
بات من فجعه الزمان نیاجی
انا نجل الامام ما بال حقی
صنائع بین عصبه الاعلاج

ای کاش می دانستم که شخص خردمندی هست که در ظلمتها بیتوته کند و از سختیهای زمان زمزمه نماید، من فرزند امام هستم، چه شده است که حق من ضایع شود بین این گروه کفار.

محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى منزل معره‌النعمان و ورود کاروان اسرا
کاروان اسرا پس از عبور از حلب و قنسرین به معره النعمان رسیدند چون حاملان سر به این منزل رسیدند، اهالی آنجا به آنان خدمت کرده و خوراک و خوارکی در اختیار آنان قرار دادند. کاروان اسرا پاسی از روز را در معره‌النعمان ماندند و از آنجا رهسپار شیزر شدند چون به شیزر رسیدند، پیرمردی گفت: این سر که با آنان است، سر حسین‌بن‌علی(ع) است. اهالی آنجا با هم سوگند خوردند که به هیچ روی، آنان را به منطقه خود راه ندهند، لذا آنان بدون آنکه در آنجا توقف کنند‌، به حرکت خود ادامه دادند تا به کفر طالب رسیدند.

اهالی کفر طالب نیز درها را به روی آنان بستند و حاملان آن سر مقدس، هرچه از آنان آب طلب کردند، گفتند:‌ به شما آب نمی‌دهیم، چرا که حسین و اصحاب او را تشنه شهید کرده‌اید. آنان به ناچار از کفر طالب کوچ کرده و به سیبور رسیدند. از حضرت امام سجاد(ع)در این منزل نیز شعری چند نقل کرده‌اند. پیرمردی از هواداران عثمان، مردان سیبور را گرد آورده و گفت: زینهار! فتنه مکنید، راه دهید تا مانند دیگر شهرها از اینجا بگذرند! جوانان امتناع کردند، پل ارتباطی آن منطقه را خراب کردند و سلاح برگرفته آماده جنگ شدند. از طرفین تنی چند کشته شدند. ام‌کلثوم دعا کرد که خداوند ارزاق آنها را ارزان و آبشان را گوارا سازد و شر ستمگران را از آنان باز دارد.

از امام سجاد(ع) نقل شده که اشعاری را در سیبور خوانده است که از آن جمله این بیت است:
آل الرسول علی الافتاب عاریه
و آل مروان یسری تحتهم نجب

از سیبور رهسپار حماه شدند، در آنجا نیز دروازه‌ها را بر روی آنان بستند و از ورودشان به آنجا جلوگیری کردند. به ناگزیر از حماه گذشته تا به حمص رسیدند، والی آنجا را از ورود خود آگاه ساختند و از او خواستند تا به حمص وارد شوند ولی در آنجا نیز با مقاومت مردم روبرو شدند و با پرتاب سنگ از آنان پذیرایی کردند تا تنی چند از ماموران را کشتند.

آنان مسیر خود را تغییر دادند تا از دروازه شرقی شهر درآیند آن دروازه را نیز بستند و گفتند: ”لا کفر بعد ایمان و لاضلال بعد هدی” هرگز اجازه نخواهیم داد که سر مبارک امام را وارد این شهر کنید و حاملان آن سر مقدس را از آنجا دور کردند و آنان به جانب بعلبک حرکت کردند.

محرم‌الحرام سال ‌۶۱ هجرى قمرى منزل بعلبک و ورود کاروان اسرا
چون حاملان سر مقدس امام حسین (ع) به بعلبک رسیدند، والی آنجا را از ورود خود ‏باخبر ساختند و او اهالی آنجا را به پیشواز فرستاد در حالی که پرچمهایی را با خود حمل ‏می‌کردند و فرزندان خود را به تماشای اسیران آورده بودند.‏

در بحارالانوار آمده است که ام‌کلثوم گفت: اباد الله خضراتهم ولا ‏اعزب الله شرابهم ولارفع الله ایدی الظلمه عنهم، خداوند عمران و آبادانی آنها را نابود و آب ‏آنها را شیرین نگرداند و دست ستمگران را از سر آنها کوتاه نکند.‏

چون علی بن الحسین (ع) این کلمات را شنید فرمود:‏
و هو الزمان فلا تفنی عجائبه// من الکرام و ما تهدی مصائبه
یا لیت شعری الی کم ذاتجاذبنا// فنونه و ترانا لم نجاذبه
یسری بنا وفق اقتاب بلا وطا// وسائق العیس یحمی عنه غاربه
کاننا من اساری الروم بینهم// کان ما قاله المختار کاذبه
کفرتم برسول الله و یحکم// فکنتم مثل ما ضلت مذاهبه

این همان زمان است که شگفتیهایش از نظر بزرگان پایان پذیر نیست و مصائب آن ‏نامشخص است ای کاش می‌دانستم که مشغله‌های زمان تا به کجا ما را به دنبال خود ‏می‌کشاند و می‌بینی که ما او را به خود نمی‌کشانیم ما را بر شتران عریان ذی جهاز در ‏هر شهر و دیاری می‌گردانند و کسانی از دنبال دارندگان مهار شتران را حمایت می‌کنند. ‏

گویا ما در میان آنان چون اسیران رومیان و گویا آنچه را پیامبر (ص) بیان فرموده است ‏نادرست بود! وای بر شما، نسبت به رسول خدا (ص) کفران پیشه کردید و شمایان به گم ‏کرده راهی می‌مانید که راهها را نمی‌شناسید.‏

کوفیان آن شب را در بعلبک خفتند و بامدادان به راه افتادند و شبانگاه در نزدیکی صومعه ‏راهی فرود آمدند و در آنجا منزل کردند.‏

اول ‌صفر سال ‌۶۱ هجرى قمرى ورود کاروان اسرا به دمشق
اهل بیت (ع) را همراه راس نورانی و پاک سید الشهدا و یاران باوفایشان به طرف دمشق آوردند.‏اهل بیت (ع) چون نزدیک دروازه دمشق رسیدند، ام کلثوم شمر لعنه ‏الله علیه را صدا زد و فرمود: ما را از دروازه‌ای وارد دمشق کنید که مردم کمتر اجتماع کرده ‏باشند و سرها را از میان محملها دور کنید تا نظر مردم به آنها جلب شده به نوامیس ‏رسول خدا (ص) نگاه نکنند.‏شمر کاملاً برخلاف خواست ام کلثوم عمل کرد و کاروان اهل بیت(ع) را از دروازه ساعات که ‏برای ورود کاروان تزیین شده بود و مردم زیادی در آنجا اجتماع کرده بودند، وارد شهر ‏دمشق کرد و اهل بیت (ع) و سرهای مقدس را در این دروازه نگاه داشت تا در معرض ‏تماشای مردم قرار گیرند، سپس آنها را در نزدیکی در مسجد جامع دمشق، در جایگاهی ‏که اسیران را نگاه می‌دارند، نگاه داشت.‏

در بعضی از نقلها آمده است که اهل بیت (ع) را سه روز در این دروازه نگاه داشتند.‏..

صفر سال ‌۶۱ هجرى قمرى ‌الشام ! الشام ! الشام !

شام و نواحی آن که معاویه قریب چهل سال بر آن استیلا داشته و اهالی ‏آن عموماً تازه مسلمان بودند و از روزی که از مسیحیت به اسلام گرویدند جز خاندان ‏ابوسفیان ندیدند لذا اسلام آنها، اسلامی بود که بنی‌امیه به آنها تعلیم کرده بودند.

اهل بیت (ع) در چنین منطقه‌ای وارد شدند که معاویه آنها را با ‏اسلام دلخواه خود تربیت کرده بود و از نظر اخلاق و دستورات عملی اسلام از معاویه و ‏دست نشانده‌های او پیروی می‌کردند.

در جنگ صفین معاویه با لطائف الحیلی آن جمعیت ‏انبوه را که متجاوز از صد هزار نفر بودند به مخالفت با امیرالمومنین (ع) بسیج کرد و آنچنان ‏بر ضد علی (ع) تبلیغات کرده بود که مردم شام او و خاندان او را واجب القتل می‌دانستند ‏و بر منابر علی و خاندان او را دشنام می‌دادند.‏

به همین جهت آنقدر بر اهل بیت (ع) در شام سخت گذشت که وقتی از یکی از اهل بیت ‏‏(ع) سوال کردند که در این سفر در کجا به شما سخت‌تر گذشت؟! در پاسخ فرمود: شام ‏و تا سه مرتبه آن را تکرار فرمود.

در همین رابطه نقل شده که امام چهارم (ع) فرمود: ‏فیالیت لم انظر دمشق و لم اکن// یرانی یزید فی البلاد اسیره . ای کاش وارد ‏دمشق نشده بودم و یزید مرا بدینسان اسیر در هر شهر و دیاری نمی‌دید.‏

البته در میان اهالی شهرهای شام افرادی علاقمند به خاندان پیامبر (ص) و اهل بیت (ع) ‏عصمت و طهارت وجود داشته‌اند که با طرفداران بنی‌امیه و احیاناً با حاملان سر مقدس ‏امام حسین (ع) برخورد کرده و درگیر شده‌اند ولی تعداد آنها نسبت به مخالفان بسیار ‏ناچیز بوده است.‏

شواهد این مدعا زیاد است از جمله وقتی کاروان اسیران را به در مسجد شام آوردند، ‏پیرمردی شامی جلو آمد و گفت: خدا را سپاس می‌گویم که شما را کشت و نابود کرد و ‏یزید را بر شما مسلط ساخت و شهرها را از مردان شما رهایی بخشید. امام سجاد (ع) ‏به او فرمود: ای پیرمرد آیا قرآن خوانده‌ای؟ گفت: آری، فرمود: آیا این آیه را خوانده‌ای: قل ‏لا اسئلکم علیه اجراً الا الموده فی القربی؟

پیرمرد گفت: آری تلاوت کرده‌ام!‏

امام سجاد (ع) فرمود: ما قربی هستیم، ای پیرمرد! آیا این آیه را قرائت کرده‌ای و اعلموا ‏انما غنمتم من شی فان الله خمسه و للرسول و لذی القربی. گفت: آری!‏

علی بن الحسین (ع) فرمود: قربی ما هستیم، ای پیرمرد! آیا این آیه را قرائت کرده‌ای ‏انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا!. آن پیرمرد گفت: آری!

‏علی بن الحسین (ع) فرمود: ای پیرمرد! ما اهل بیتی هستیم که به آیه طهارت اختصاص ‏داده شدیم.‏

آن پیرمرد به حضرت عرض کرد: آیا برای من توبه و بازگشتی وجود دارد؟ علی بن الحسین ‏‏(ع) فرمود: آری! اگر توبه کنی خدا بر تو ببخشاید و تو با ما خواهی بود. آن پیرمرد ‏گفت:‌من از آنچه گفته و کرده‌ای توبه می‌کنم خبر توبه آن پیرمرد به یزید بن معاویه رسید ‏و دستور داد تا او را بکشند.‏