خانواده شیعی » روانشناسی »

راز موفقیت(۴)

بخش سوم: نیروی سازنده، نیروی نابودکننده، اعتقادات

چه عاملی سبب می‌شود که در زندگی خود، راه‌ها و هدف‌های معینی را انتخاب کنیم؟ این عامل، اعتقادات ماست؛ عقیده به این که توانایی‌های ما چقدر است و چه کارهایی ممکن، یا غیر ممکن است. در فرهنگ مردم هائیتی، پزشک جادوگر قبیله، دارای چنان قدرت مرموزی است که می‌تواند با یک اشاره، فردی را هلاک کند. اما در واقع، آنچه موجب مرگ آن فرد می‌شود، قدرت جادویی پزشک نیست، بلکه اعتقاد افراد، به قدرت فوق تصور اوست.

آیا در زندگی خود تاکنون انتظار واقعه ناگواری را کشیده‌اید؟ اثر آن انتظار بر زندگیتان چه بوده است؟ چه عقاید مثبتی بر زندگی فعلی شما اثر گذاشته است؟ چه انتظارات مثبت تازه‌ای می‌توانید در خود یا دیگران ایجاد کنید؟

مردم جهان به مدت هزاران سال بر این عقیده بودند که انسان با توجه به ساختار جسمی خود، قادر نیست مسافت یک مایل را در چهار دقیقه بدود. با وجود این، فردی به نام راجر بانیستر، این مسافت را در کمتر از چهار دقیقه دوید و این باور را در هم شکست. وی چگونه به این کار توفیق یافت؟ آن قدر موفقیت خود را به چشم دل دید و چنان تصویر زنده‌ای از موفقیت در ذهن خود تشکیل داد که سرانجام فرمانی بی‌چون و چرا به سیستم عصبی خود صادر کرد و نتیجه‌ای جسمی بدست آورد که با آن تصویر ذهنی هماهنگ بود. پس از آن، کسان دیگر نیز از بانیستر پیروی و باور کردند که آنان نیز قادر به چنین کاری هستند لذا ظرف یک سال، افراد بسیاری موفقیت او را تکرار کردند.

در مقابل شما چه سدی است که باید آن را در هم بشکنید؟ کدام کار در نظرتان غیر ممکن جلوه می‌کند که اگر آن را ممکن می‌دانستید(و انجام می‌دادید)، زندگی خودتان و اطرافیانتان دگرگون می‌شد؟

بسیاری از مردم، گناه نارسایی‌های زندگی خود را به گردن وقایع و اتفاقات می‌اندازند، در حالی که آنچه زندگانی ما را شکل می‌دهد، خود آن وقایع نیست، بلکه معنایی است که به آن رویدادها می‌دهیم. در جنگ ویتنام، دو نفر تیر می‌خورند، هر دو اسیر می‌شوند و بارها تحت شکنجه قرار می‌گیرند. یکی‌شان دست به خودکشی می‌زند و دیگری روز به روز، ایمانش نسبت به انسانیت و خالق متعال، قوی‌تر می‌شود. امروز، شرح زندگی این مرد که جرالد کافی نام دارد، یادآور نیروی عظیم روح انسانی است که می‌تواند بر هر گونه درد و رنج و مانع و مشکلی غلبه کند.

آیا در گذشته شما و یا آشنایانتان، واقعه‌ای هست که مانع احساس شادی و خوشبختی امروزتان باشد؟ آیا می‌توانید این اتفاقات را به صورت دیگری معنا کنید؟ آیا این وقایع شما را پخته‌تر و نیرومند‌تر کرده‌اند؟ آیا می‌توانید بر اساس این تجارب تلخ، دیگران را که با همین مشکل روبرو هستند، راهنمایی کنید؟

علت کارهایی که مردم می‌کنند چیست؟

تنها علت رفتارهای ما، اعتقاد و باور است. گرچه عجیب است، ولی اگر مردم باور کنند که برای رفع بیماری باید جمجمه خود را با مته سوراخ کنند، چنین می‌کنند (و نتیجه هم می‌گیرند!) خواه این عقیده پایه و اساس درستی داشته باشد خواه نداشته باشد؛ و اگر هم معتقد شوند که خوشبختی آنان در گرو کمک به دیگران است، بر همان اساس عمل می‌کنند. اعتقاد ماست که باعث می‌شود یک عمر احساس بدبختی کنیم و یا بر عکس، زندگانی خود را با خوشی بگذرانیم. عقیده سبب می‌شود که یک نفر انیشتین شود و یک نفر بتهوون؛ یا یک نفر به صورت قهرمان درآید و نفر دیگر نداند که اصلاٌ چرا به این دنیا آمده است.
اعمالی که اطرافیان شما انجام می‌دهند، بر اساس چه اعتقاداتی است؟ شما با همکارانتان در چه مواردی اشتراک عقیده دارید؟ با فرزندان یا والدینتان در چه مواردی هم عقیده‌اید؟ در چه زمینه‌هایی اختلاف عقیده دارید؟

هرگاه اتفاقی برایتان بیفتد، مغزتان بلافاصله دو سؤال را مطرح می‌سازد: اول این که آیا این اتفاق، به معنی رنج است یا به معنی لذت؟ دوم این که برای دوری از رنج و کسب لذت، چه باید بکنم؟ پاسخ این پرسش‌ها بسته به این است که درباره موجبات رنج و لذت، چه عقایدی داشته باشید. این عقاید کلی، به منزله راه‌های میانبری است که باعث می‌شود بسیاری از امور روزمره را به انجام رسانیم و در عین حال، همین عقاید می‌تواند زندگی ما را به کلی محدود سازد. به عنوان مثال، کسی که به طور اتفاقی در کاری شکست خورده است، ممکن است نتیجه بگیرد که بی‌لیاقت است و متاسفانه همین تعمیم دادنهاست که باعث می‌شود نسبت به آینده، خوشبین یا بدبین باشیم.

به یکی از عقاید محدودکننده‌ای که درباره خود یا فرد دیگری دارید فکر کنید. آیا برای درستی این عقیده، دلیل کافی دارید؟ آیا موارد استثنایی هم ممکن است وجود داشته باشد؟ آیا ممکن است این عقیده کلی شما، بیش از حد، کلی باشد؟

هیچ چیزی در زندگی به خودی خود، دارای معنا نیست. این شمایید که به آن معنا می‌دهید. یکی از شگفتی‌های وجود انسان، این است که می‌تواند برای هر واقعه، چنان اهمیتی قائل شود که نیروبخش و یا نابودکننده باشد. بعضی از مردم، تنها یکی از وقایع تلخ گذشته را در نظر می‌گیرند و می‌گویند (به علت این تجربه، دیگر احساس عشق یا کمال نخواهم کرد.‌) و بعضی دیگر، عین همان واقعه را طوری تعبیر می‌کنند که نیروبخش است: (از آنجا که نسبت به من بی‌عدالتی شده است، نسبت به نیازهای دیگران حساسم) یا (از آنجا که فرزند خود را از دست داده‌ام، تلاش می‌کنم تا امنیت بیشتری را در جهان برقرار کنم.‌) همه ما قادریم هر واقعه‌ای را طوری معنی کنیم که امیدوار‌کننده و نیروبخش باشد. یکی از تجارب گذشته خود را در نظر آورید و با معنای تازه‌ای که به آن می‌دهید، انقلابی در زندگی خود به وجود آورید. اعتقادات، قدرتی نابودکننده دارند. از آنجا که اعتقادات، تاثیر عجیبی بر زندگی ما دارند، لازم است که این سه مساله را درک کنیم:

۱ – اغلب ما، عقاید خود را آگاهانه انتخاب نمی‌کنیم.
۲ – عقاید ما، غالباٌ بر پایه تفسیر غلط وقایع گذشته است.
۳ – پس از آن که عقیده‌ای را پذیرفتیم، آن را وحی مُنزَل می‌پنداریم و فراموش می‌کنیم که آن عقیده، فقط یک نقطه نظر است.

آیا عقایدی دارید که به درستی آنها یقین داشته باشید؟ آیا نظرات دیگری هم هست که با عقیده شما مخالف و احتمالاٌ درست باشند؟ اگر شما صاحب این عقیده بودید، چه تغییری در زندگیتان ایجاد می‌شد؟

اعتقاد، عبارت از احساس اطمینان نسبت به درستی چیزی است. مثلا اگر به هوشمندی خود اعتقاد داشته باشید، این اعتقاد، صرفا یک نظریه نیست، بلکه احساس اطمینان می‌کنید که فرد باهوشی هستید. این احساس اطمینان از کجا آمده است؟
هر فرض یا نظر را به صورت رویه میزی در نظر بگیرید. اگر میز، پایه نداشته باشد به چیزی متکی نیست. نظریه هم در صورتی به صورت عقیده در می‌آید که پایه‌هایی داشته باشد. این پایه‌ها که موجب اطمینان می‌شوند، عمدتاٌ ناشی از تجارب مرجع هستند. مثلا اگر معتقد باشید که فرد باهوشی هستید، احتمالاٌ تجارب قبلی شما(نمرات زمان تحصیل و یا اظهار نظر دیگران) باعث ایجاد این عقیده شده است. البته ما برای احساس اطمینان، محدود به تجارب گذشته خویش نیستیم. ما نیز مانند راجر بانیستر می‌توانیم از قدرت تصور خود، به عنوان تجارب مرجع استفاده کنیم و نسبت به کارهایی که هنوز انجام نداده‌ایم، در خویشتن احساس اطمینان به وجود آوریم.
می‌توانیم هر نظریه‌ای را به عقیده مبدل کنیم، به شرط این که به قدر کافی، تجارب مرجع برای تایید آن نظریه داشته باشیم. کدامیک از دو جمله زیر، صحیح است؟

۱ – مردم ذاتاٌ خوب و درستکارند.
۲ – مردم نادرست هستند و فقط به منافع خود فکر می‌کنند.

آیا اگر در خاطرات و تجارب گذشته خود کاوش کنید، تجارب مرجع کافی برای اثبات نادرستی و فساد مردم پیدا نمی‌کنید؟ اگر فکر خود را متوجه خاطرات دیگر سازید، آیا تجارب مرجع کافی برای درستکاری مردم سراغ ندارید؟ کدامیک از این دو عقیده، صحیح است؟

هر نوع عقیده‌ای که برای خود ایجاد کنید، از لحاظ خودتان صحیح خواهد بود. اگر احساس اطمینانی که نسبت به چیزی داریم، محکم و خلل‌ناپذیر باشد، ممکن است ما را یاری دهد که به هدف‌های بسیار بزرگ، دست یابیم و ممکن است ما را کور کند و نتوانیم حقایق را ببینیم؛ حقایقی که شاید اثری همیشگی بر زندگی ما داشته باشند.

آیا تاکنون با کسی برخورد کرده‌اید که به خاطر حفظ آن احساس اطمینان، حاضر نباشد نظر تازه‌ای را بشنود؟ اگر با چشم فرد دیگری به عقاید خودتان نگاه می‌کردید، چه می‌دیدید؟

اعتقاد، منشاء همه رفتارهای ماست. بعضی از اعتقادات، فقط بر یکی از جنبه‌های زندگی ما اثر می‌گذارند و بعضی دیگر، به جنبه‌های گوناگون زندگی نفوذ می‌کنند. به عنوان مثال، اعتقاد به نادرستی یک فرد به خصوص، فقط بر روابط با همان شخص، مؤثر است، اما عقیده به این که(همه مردم، نادرستند) ممکن است بر بسیاری از روابط با دیگران، مؤثر باشد. عقاید کلی(جهانی‌) نظیر این عقیده، مبتنی بر تعمیم‌هایی هستند که در زمان‌های دور و تحت شرایط فوق‌العاده پیدا شده‌اند. ممکن است آنها را به کلی فراموش کرده باشیم، اما امروزه به طور ناخودآگاه، بر اساس همان تعمیم‌ها تصمیم می‌گیریم. عقاید کلی، اثری بر زندگی ما دارند که حدی بر آن متصور نیست، اما لازم نیست که این اثر حتما منفی باشد. یکی از عقاید کلی خود را عوض کنید تا آن را بر همه جنبه‌های زندگی خود مشاهده کنید. بعضی از باورها از بعضی دیگر نیرومندترند. احساس اطمینان در واقع دارای سه درجه است: نظر، اعتقاد، یقین. نظرات به آسانی قابل تغییرند، زیرا مبنای آنها، ادراکات و تصورات موقتی است. اعتقادات، بسیار قوی‌تر و مستحکم‌ترند، زیرا اساس آنها را، تجارب فراوانی تشکیل می‌دهد که گاه با احساسات و عواطف نیرومندی همراه است. با وجود این، می‌توان با طرح سؤالاتی، آنها را تا حدی متزلزل کرد. یقین معمولاٌ با چنان عواطف شدیدی همراه است که نه فقط انسان به درستی آن مطلب اطمینان کامل دارد، بلکه نسبت به آن تعصب می‌ورزد و حاضر نیست هیچ گونه بحث منطقی را که مخالفت عقیده‌اش باشد، بشنود. یقین می‌تواند اثری سازنده و نیروبخش و یا نابود‌کننده داشته باشد.

کدامیک از باورهای شما جنبه نظر دارد؟ نسبت به درستی کدامیک، اطمینان بیشتری دارید؟ کدامیک از آنها، به سطح یقین نزدیک است؟ فایده اعتقاد چیست؟

اعتقاد باعث می‌شود که ملاکی در دست داشته باشیم تا بتوانیم به سرعت راهی برای فرار از رنج‌ها و کسب لذت‌ها پیدا کنیم وقتی به درستی چیزی عقیده پیدا کردیم، دیگر لزومی ندارد و در هر مورد کار را از ابتدا شروع کنیم و درستی یا نادرستی چیزی را محک بزنیم. گاهی در لحظات اوج ترس، رنج و یا فشارهای عاطفی، برای تسکین ناراحتی‌های خود، به نوعی اعتقاد، متوسل می‌شویم. مثلا کسی که در عشق شکست خورده است، ممکن است معتقد شود که در جهان، عشق وجود ندارد. بعضی از مردم که به درستی چیزی ایمان و یقین دارند، در برابر هر عقیده مخالفی مقاومت می‌کنند و گاهی رنج‌های فرساینده، درد انزوا، افسردگی و حتی مرگ را تحمل می‌کنند، اما دست از باورهای خود برنمی‌دارند.

شما به چه چیزهایی ایمان دارید؟ کدامیک از باورهای شما نیروبخش و سازنده و کدامیک تضعیف‌کننده است؟

از آنجا که ایمان، در انسان شور و شوق می‌آفریند، لذا موجب حرکت و فعالیت می‌شود. کسی که به حقوق حیوانات، بسیار اهمیت می‌دهد. دارای اعتقاد است؛ اما آن که در اوقات فراغت خود با شور و شوق بسیار، به سخنرانی و آموزش مردم می‌پردازد و با استناد به تحقیقات و تجارب آزمایشگاهی، عواقب رژیم گوشتخواری را خاطرنشان می‌کند، دارای ایمان است.

آیا در زندگی شما مواردی بوده است که با استفاده از نیروی ایمان، قدرتی تازه برای رسیدن به هدف پیدا کرده و همه موانع را در هم شکسته باشید؟ مثلا اگر یقین داشته باشید که نباید اضافه وزن پیدا کنید، شیوه دائمی و سالمی برای زندگی خود اختیار می‌کنید. اگر ایمان داشته باشید که (من در هر شرایطی، راهی برای رفع گرفتاری‌ها پیدا می‌کنم) خواهید دید که در سخت‌ترین حوادث نیز به شکل مناسبی عمل می‌کنید. اگر نسبت به عقاید سازنده خود، احساس اطمینان قوی‌تری داشتید، چه تغییرات ریشه‌داری در زندگیتان به وجود می‌آمد؟ در این باره بیندیشید.
برای این که بتوانید عقاید صحیح خود را تقویت کنید، تمرین زیر را انجام دهید:

۱ – عقیده‌ای را انتخاب و سعی کنید آن را به صورت ایمان در آورید.
۲ – مرجع‌های تازه و قویتری را نسبت به آن عقیده در خود به وجود آورید. به عنوان مثال اگر تصمیم دارید گوشتخواری را ترک کنید، با افراد گیاهخوار صحبت کنید تا اثرات رژیم گیاهخواری را در یابید.
۳ – وقایعی را پیدا یا ایجاد کنید که احساسات شدیدی را نسبت به آن عقیده در شما ایجاد کند. مثلا اگر می‌خواهید کشیدن سیگار را ترک کنید، سری به بیمارستان‌ها بزنید و از بیمارانی که به علت کشیدن سیگار دچار عوارض شدیدی شده‌اند عیادت کنید.
۴ – بر اساس اعتقاد خود عمل کنید و قدم‌هایی کوچک یا بزرگ بر دارید.

مطالعه زندگی اشخاص چند شخصیتی، اثرات نیروی عقیده را نشان می‌دهد. این افراد، به علت عقیده محکمی که دارند و قویا فکر می‌کنند که شخص دیگری هستند، تغییرات جسمانی نیز در آنها به وجود می‌آید که کاملاٌ محسوس و چشمگیر است. رنگ چشم آنان عوض می‌شود، بعضی علائم جسمانی در چهره‌شان پدیدار یا ناپدید می‌شود و حتی به طور موقت دچار بیماری‌هایی از قبیل مرض قند و فشار خون می‌شوند. همه این آثار بستگی به این دارد که بیمار در قالب کدام شخصیت فرو رفته باشد.

آیا در زندگی شما نیز دگرگونی‌هایی بر اثر تغییر عقیده پیدا شده است؟ راز موفقیت چیست؟

ما غالباٌ تصور می‌کنیم که موفقیت بسته به استعداد و نبوغ است. با وجود این، من عقیده دارم که نبوغ واقعی این است که با تقویت ایمان و اعتقادات سازنده، نیروهای عظیم درونی خود را فعال کنیم. موفقیت بیل گیتز میلیاردر معروف، از زمانی که در دانشگاه هاروارد تحصیل می‌کرد پایه‌گذاری شد. وی تعهد کرد که نرم‌افزاری را که (که هنوز نساخته بود) برای کامپیوتری که هرگز ندیده بود بسازد و در مواقع معینی تحویل دهد! به علت اعتماد به نفس زیاد(که پایه درستی هم نداشت) توانست همه منابع و نیروهای خود را بکار گیرد و با همکاری دیگران، نرم‌افزار مزبور را باکمال موفقیت طراحی کند و ثروتمند شود.
اگر ما خود را مقید کنیم که حتماٌ به هدف برسیم و در عین حال مطلقا ایمان داشته باشیم که به انجام این کار توانا هستیم، روشن است که احتمال موفقیتمان در هر زمینه بیشتر خواهد شد. شاید گفته اینشتین از همه بهتر باشد که (تصور، نیرومندتر از علم است.‌) بارها ثابت شده است که مغز ما نمی‌تواند میان آنچه که به روشنی به تصور درمی‌آوریم، و آنچه که عملاٌ اتفاق می‌افتد تفاوتی قائل شود. اگر این نکته را بخوبی درک کنید زندگیتان دگرگون خواهد شد. به عنوان مثال خیلی از مردم می‌ترسند دست به کار تازه‌ای بزنند، زیرا که قبلا هرگز آن کار را انجام نداده‌اند. اما یکی از مهمترین پایه‌های موفقیت پیشگامان جامعه این است که علیرغم تجارب ناموفق قبلی، مرتباٌ در ذهن خود کسب نتایج دلخواه را مجسم می‌سازند. بدین ترتیب احساس اطمینانی در خود به وجود می‌آورند که سبب می‌شود نیرو‌های خود را فعال کند و توانایی‌های واقعی خود را بکار گیرند.

آیا هدفی دارید که شما را به هیجان آورد، اما لازمه‌اش این باشد که کاری را که قبلاٌ نکرده‌اید، انجام دهید؟ کی خیال دارید خود را در حالی که به موفقیت رسیده‌اید در نظر مجسم سازید؟

کسانی که می‌گویند (واقع بین باشید) معمولاٌ افراد ترسویی هستند. این افراد،غا لباٌ در گذشته ناکامی‌هایی داشته‌اند که در نظر خودشان شکست به حساب می‌آید و به همین علت می‌ترسند که دوباره شکست بخورند. عقاید محدودکننده‌ای که این افراد برای محافظت از خویشتن ساخته‌اند، موجب تردید، نداشتن شهامت و توکل، و بکار نگرفتن همه توانایی‌ها می‌شود، و در نتیجه دستاوردهای آنان نیز محدود است.
رهبران بزرگ، غالباٌ با معیارهای دیگران (واقع بین) نیستند. اما دقیق و هوشمندند. مهاتما گاندی معتقد بود که می‌تواند با شیوه‌های مسالمت‌آمیز و بدون اعمال خشونت در برابر امپراطوری انگلستان ایستادگی کند و هند را به استقلال برساند. کاری که قبلاٌ هرگز نظیرش انجام نشده بود. او ظاهرا واقع بین نبود، اما نشان داد که فردی دقیق است.

آیا عقاید به اصطلاح (واقع‌بینانه)‌ای هست که از آنها دوری کنید؟ آیا انتظارات تازه، هیجان‌آور، غیر واقع‌بینانه، اما کاملاٌ امکان‌پذیری وجود دارد که از آنها استقبال کنید؟

اگر قرار باشد که اشتباهی بکنید، بهتر است اشتباهتان این باشد که به قابلیت‌های خود، بیش از حد بها دهید، زیرا ممکن است همین امر موجب موفقیتتان شود یکی از تفاوت‌های افراد خوشبین و افراد بدبین این است که افراد بدبین، توانایی‌ها و مهارت‌های خود را با دقت اندازه‌گیری می‌کنند. اما افراد خوشبین، رفتارهای خود را مؤثرتر از آنچه واقعاٌ هست، می‌پندارند. در نتیجه، افراد بدبین به کوشش بیهوده دست نمی‌زنند و همین که دلیل منطقی برای ادامه کار، وجود نداشته باشد، کارها را رها می‌کنند. با وجود این، تصورات مثبت افراد خوشبین روحیه لازم را در آنها به وجود می‌آورند و در اثر پشتکار، سرانجام مهارت لازم را پیدا می‌کنند. یعنی ظاهرا ارزیابی‌های غیرواقع‌بینانه، موجب کسب مهارت می‌شود. به یاد داشته باشید که گذشته، مساوی آینده نیست اگر بخواهید در جهت هدفی که زمانی به نظرتان غیر ممکن می‌آمد، قدمی بردارید، آن قدم، کدام است؟

شکل زندگی ما بیش از هر چیز، بسته به این است که چگونه با بدبختی‌های خود کنار بیائیم. افراد موفق، معمولاٌ مشکلات را امری گذرا می‌بینند، در حالی که اشخاص شکست خورده، معمولاٌ کوچکترین مشکل را، امری همیشگی می‌پندارند. اگر چنین فکر کنیم، اولین قدم را برداشته‌ایم تا در دامی که روانشناسان(ناتوانی آموخته) می‌نامند بیفتیم سه پندار است که این ناتوانی را ایجاد می‌کند:
۱ – مشکل، جنبه دائمی دارد (گذرا نیست)
۲ – مشکل، فرا گیر است(به یک زمینه معین محدود نیست).
۳ – مشکل، ذاتی است و در وجود ما عیبی وجود دارد. (نمی‌توان از آن به عنوان فرصتی برای یادگیری استفاده کرد.‌) در چند روز آینده راه‌های چاره این باورهای تضعیف‌کننده را بررسی خواهیم کرد. فعلاٌ برای مقابله با اولین پندار، به خاطر داشته باشید که (این نیز بگذرد) اگر پشتکار داشته باشید، همیشه راهی پیدا خواهید کرد. ما قادریم مشکلات را در نظر خود بزرگ، یا کوچک جلوه‌گر سازیم. اما افراد موفق، با استفاده از همین توانایی، از دام(مشکل فراگیر) می‌گریزند. آنها مثلاٌ به جای این که بگویند (پرخوری، همه اندام‌های بدن مرا از کار انداخته است) می‌گویند(در زمینه عادات غذایی، مشکل کوچکی دارم). اما کسانی که فکر می‌کنند مشکل آنان فراگیراست، گمان می‌کنند که چون در زمینه معینی به موفقیت نرسیده‌اند، پس اصولاٌ فرد شکست خورده‌ای هستند. در اثر این تعمیم، به کلی احساس ناتوانی می‌کنند. برای غلبه بر این عقیده غلط که یک مشکل بر همه جهات و جوانب زندگی اثر می‌گذارد، باید بلافاصله به حل بخشی از مشکل بپردازید، حتی اگر آن بخش بسیار ناچیز باشد. هم اکنون این کار را شروع کنید. افراد خوشبین، از شکست‌های خود درس می‌گیرند و طرز فکر خود را صلاح می‌کنند. افراد بدبین، شکست‌ها را به خویشتن نسبت می‌دهند و تصور می‌کنند که شکست، جزو خصوصیات ذاتی آنهاست. از آنجا که این افراد، هویت خود را به مشکلات زندگی پیوند می‌دهند لذا گرفتار می‌شوند.

آیا این اشخاص، می‌توانند تمام زندگی خود را به سرعت دگرگون کنند؟

هرگز مشکلات را به شخص نسبت ندهید. مشکلات را وسیله‌ای برای کسب تجربه در نظر بگیرید و با استفاده از این تجارب، راه خود را به سوی هدف، باز کنید و به خاطر وجود مشکلات، ممنون و شکرگزار باشید. برای رسیدن به هر موفقیت فردی، ابتدا باید تغییری در باورهای خود ایجاد کرد. با عقاید محدودکننده چه باید کرد؟ بهترین راه آن است که با طرح پرسش‌هایی آنها را سست کنید و در احساس اطمینان خود تزلزل به وجود آورید. مغز شما همیشه می‌خواهد که شما را از رنج‌ها برکنار نگه دارد. پس به نتایج منفی که آن اعتقاد، برایتان به بار آورده است فکر کنید و از خود بپرسید:

۱ – اکنون که درباره این عقیده فکر می‌کنم، چه جنبه‌های مضحک، مسخره و احمقانه‌ای را می‌توانم در آن پیداکنم؟
۲ – این عقیده تاکنون به چه قیمتی برایم تمام شده است؟ چه محدودیت‌هایی در گذشته برایم ایجاد کرده است؟
۳ – اگر در عقیده خود تجدید نظر نکنم و آن را تغییر ندهم، در آینده چه زیان‌هایی را متحمل خواهم شد؟

پاسخ به این نوع سؤالات باعث می‌شود که احساسات عذاب‌آوری را با عقیده قدیم خود پیوند دهید و زمینه را فراهم کنید تا عقیده سازنده‌ای را جایگزین آن عقیده نامطلوب سازید. آدمی برای خوشبخت بودن، باید احساس کند که دائماٌ در حال رشد است و برای موفق شدن در دنیای بازرگانی امروز، شرکت‌ها بایدبه طور مداوم پیشرفت کنند. روشن است که ما باید پیشرفت مداوم رااصل زندگی خود قرار دهیم، نه این که به فکر هدف‌های گذرا باشیم.
این مفهوم را در ژاپن با کلمه کایزن بیان می‌کنند که به معنی تمرکز و توجه دائم به بهبود کیفیت کالا و خدمات است. من پیشنهاد می‌کنم که ما آمریکائیان نیز به پیشرفت دائم و پایان ناپذیر (کن آی) مقید باشیم. اگر ما به طور معمول توجه خود را به بهبود چیزهایی معطوف کنیم که در حال حاضر هم ممکن است عالی باشند، ببینید این روحیه چه تغییراتی در خانواده ها، شرکتها، و جوامع به وجود می‌آورد.

ادامه دارد…

منبع: آنتونی رابینز؛ راز موفقیت؛ ص ۱۶-۲۳