کرامات امام رضا(ع) به روایت اهل سنت

اشاره:

دوران پر برکت و همراه با کرامات و وقیعى که قبل و بعد از ولادت امام رضا (علیه السلام) از مدینه تا مرو و مدت امامت ایشان رخ داد، جملگى دلالت بر عظمت بی‌کران امام رضا (علیه السلام) دارد. رویت آن از زبان بزرگان اهل سنّت جالب و شنیدنى و البته شگفت‌انگیز است. آنچه پى‌ش روى دارید، گوشه‌ى از سخنان بزرگان اهل سنت درباره امام رضا است که در منابع معتبر آنها نقل شده و تأثیر به سزایى در نزدیک کردن دیدگاه اهل سنت به دیدگاه شیعه درباره کرامت، شفاعت، توسل و زیارت قبور و… دارد.

بزرگان اهل سنت با اعتراف به جایگاه والى امام رضا (علیه السلام)، سخنان و اعتراف‌هاى شگفتى درباره ابعاد معنوى آن حضرت داشته‌اند که آنها را نقل می‌کنیم.

۱. مجدالدین ابن اثیر جَزَرى (۶۰۶ق): «ابوالحسن على بن موسى… معروف به رضا…، مقام و منزلت ایشان همانند پدرشان موسى بن جعفر است. امامت شیعه در زمان على بن موسى به ایشان منتهاى می‌شد، فضایل وى قابل شمارش نیست. خداوند رحمت خود و رضوان خود را بر ایشان بفرستد». [۱]

۲. محمد بن طلحه شافعی(۶۵۲ق): «سخن در امیرالمؤمنین على و زین العابدین على گذشت و ایشان على الرضا سومین آنهاست. کسى که در شخصیت ایشان تأمل کند، در می‌یابد که على بن موسى وارث امیرالمؤمنین على و زین العابدین على است، و حکم می‌کند که ایشان سومین على است. ایمان و جایگاه و منزلت ایشان فراوانى اصحاب ایشان، باعث شد تا مأمون وى را در امور حکومت شریک کند و ولایت عهدى را به ایشان بسپارد… ». [۲]

۳. عبدالله بن اسعد یافعى شافعى (۷۶۸ق): «وى امام جلیل و بزرگوار از سلاله بزرگان و اهل کرم ابوالحسن على بن موسى الکاظم است. وى یکى از دوازده امام شیعیان است که اساس مذهب بر نظریات ایشان است. وى صاحب مناقب و فضایل است». [۳]

۴. ابن صبّاغ مالکى (۸۵۵ق) به نقل از بعضى از اهل علم: «على بن موسى الرضا دارى والاترین و وافرترین فضایل و کرامات و برخوردار از برترین اخلاق و صورت و سیرت است که از پدرانش به ارث برده است… ». [۴]

۵. عبدالله بن محمد عامر شبراوى شافعى (۱۱۷۲ق): «هشتمین امام على بن موسى الرضاست که مناقب والا و صفات اولیا و کرامت نبوى وى قابل شمارش و توصیف نیست… ». [۵]

۶. یوسف بن اسماعیل نبهانى (۱۳۵۰ق): «على بن موسى از بزرگان ائمه و چراغان امت از اهل بیت نبوى و معدن علم و عرفان و کرم و جوانمردى بود. وى جایگاه والایى دارد و نام وى شهره است و کرامات زیادى دارد… ». [۶]

۷. شیخ یاسین بن ابراهیم سنهوتى شافعى: « امام على بن موسى الرضا (رضى الله عنه) از بزرگان و از بهترین سلاله است و خداوند با خلق چنین فردى قدرت خود را به نمایش گذاشته. هیچ فردى على بن موسى را نمی‌تواند درک کند. وى والا مقام و در فضایل شهره است و کرامات بسیارى دارد… ». [۷]

۸. ابوالفوز محمد بن امین بغدادى سُوِیدى: «ایشان در مدینه به دنیا آمد و کرامات ایشان بسیار و مناقبش مشهور است؛ به گونه‌ى که قلم از وصف تمامى آن عاجز است… ». [۸]

۹. عباس بن على بن نور الدین مکّى: «فضایل على بن موسى هیچ حد و حصرى نداشته… ». [۹]

گوشه‌ اى از کرامات امام رضا (علیه السلام)

۱. بشارت پى‌امبر به حمیده

امام رضا به برکت سفارش پى‌غمبر و عنایت ایشان به دنیا آمدند. در نقل‌هاى اهل سنت چنین آمده: زمانى که حمیده مادر امام کاظم، کنیزى به نام نجمه را از بازار خریدارى کرد، پى‌امبر را در خواب دید که به ایشان فرمود: «این کنیز را به فرزندت (امام کاظم) هدیه کن؛ همانا از این کنیز، فرزندى به دنیا خواهد آمد که بهترین اهل زمین است». حمیده نیز چنین کرد و امام، نام نجمه را به طاهره تغییر داد. [۱۰]

 ۲. معجزه‌ در دوران حمل

مادر بزرگوار ایشان می‌فرمید: هنگام حاملگى، سنگینى حمل را احساس نکردم و هنگام خواب، صداى تسبیح و تهلیل و تقدیس وى را می‌شنیدم. [۱۱]

۳. مناجات امام در دوران طفولیت

مادر بزرگوار امام در ادامه می‌فرماید: زمانى که ایشان به دنیا آمد، در حالى که دستانش را روى زمین گذاشته و سر مبارکشان را به طرف آسمان بلند کرده بود، لبانش تکان می‌خورد، گویا مناجات خدا می‌کرد. در این حال پدر بزرگوارش آمد و به من گفت: «هنیئا لک کرامه ربَّکِ عزّوجل؛ مبارک باد بر تو کرامت خداوند». در این حال فرزند را به ایشان داد و ایشان در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه خواند و با آب فرات کام دهانش را برداشت. [۱۲]

۴. هارون بر من چیره نمی‌شود

صفوان بن یحیى می‌گوید: بعد از شهادت امام کاظم و امامت على بن موسى الرضا (علیه السلام) از توطئه دوباره هارون علیه امام رضا (علیه السلام) می‌ترسیدیم. موضوع را به امام گفتیم. امام فرمود: هارون تلاش خود را انجام می‌دهد، ولى کارى از پى‌ش نمی‌برد.

صفوان می‌گوید: یکى از معتمدین برایم نقل کرد: یحیى بن خالد برمکى به هارون الرشید گفت: على بن موسى ادعاى امامت می‌کند (و با این سخن قصد تحریک هارون را داشت). هارون در جواب گفت: آنچه با پدرش انجام دادیم، بس است. آیا می‌خواهیم همه آنها را بکشیم؟![۱۳]

 ۵. محل دفن من و هارون یکى است

موسى بن عمران می‌گوید: روزى على بن موسى الرضا را در مسجد مدینه، در حالى دیدم که هارون مشغول سخنرانى بوده امام به من فرمود: روزى را خواهى دید که من و هارون در یک جا به خاک سپرده می‌شویم. [۱۴]

امام در مکه نیز به این مهم اشاره می‌کند. حمزه بن جعفر ارجانى می‌گوید: هارون الرشید از یک درب و على بن موسى الرضا از در دیگر مسجد الحرام خارج شدند. در این هنگام امام رضا (علیه السلام) به هارون اشاره کرد و فرمود: الآن از هم دور هستیم، ولى ملاقاتمان نزدیک است. اى طوس! همانا من و او را یک جا جمع می‌کنى. [۱۵]

۶. مأمون، امین را می‌کشد

حسین بن یاسر می‌گوید: روزى على بن موسى الرضا به من فرمود: همانا عبدالله (مأمون) برادرش محمد (امین) را خواهد کشت. از امام پرسیدم: یعنى عبدالله بن هارون، محمد بن هارون را خواهد کشت؟ امام فرمودند: بله، عبدالله مأمون، محمد امین را خواهد کشت. طبق پى‌شگویى امام این اتفاق افتاد. [۱۶]

 ۷. همسرت دوقلو می‌زاید

بکر بن صالح می‌گوید: نزد امام رضا (علیه السلام) رفتم و به وى گفتم: همسرم ـ که خواهر محمد بن سنان از خواص و شیعیان شماست ـ حامله است و از شما می‌خواهم دعا کنید تا خداوند فرزند پسرى به من دهد. امام فرمود: دو فرزند در راه است. از نزد امام رفتم و پى‌ش خود گفتم: اسم یکى را محمد و دیگرى را على می‌گذارم. در این هنگام امام مرا فراخواند و بدون اینکه از من چیزى بپرسد، به من فرمود: اسم یکى را على و دیگرى را امّ عمرو بگذار. وقتى که به کوفه رسیدم، همسرم یک پسر و یک دختر به دنیا آورده بود و اسم آنها را همان‌ گونه که امام فرموده بود، گذاشتم. به مادرم گفتم: معنى امّ عمرو چیست؟ پاسخ داد: مادر بزرگت امّ عمرو نام داشت. [۱۷]

۸. جعفر به زودى ثروتمند می‌شود

حسین بن موسى می‌گوید: عده‌ى از جوانان بنى هاشم بودیم که نزد امام رضا نشسته بودیم که جعفر بن عمر علوى با شکل و قیافه فقیرانه بر ما گذشت. بعضى از ما با نگاه مسخره‌آمیزى به حالت وى نگریستیم. امام رضا (علیه السلام) فرمود: به زودى می‌بینید زندگى وى تغییر کرده، اموالش زیاد، خادمانش بسیار و ظاهرش آراسته شده است.

حسین بن موسى می‌گوید: پس از گذشت یک ماه، والى مدینه عوض شد و او نزد ین والى مقام و منزلت خاصى پى‌دا کرد و زندگی‌اش همان‌گونه که امام فرموده بود، تغییر کرد و بعد از آن جعفر بن عمر علوى را احترام و براى وى دعا می‌کردیم. [۱۸]

۹. خود را برى مرگ آماده کن!

حاکم نیشابورى به سند خودش از سعید بن سعد نقل می‌کند که روزى امام رضا (علیه السلام) به مردى نگهاى کرد و به او فرمود:

«یا عبدالله اوص بما ترید و استعد لما لابد منه فمات الرجل بعد ذلک بثلاثه یام[۱۹]؛ ى بنده خدا! وصیت خود را بکن و خود را برى چیزى که گریزى از آن نیست (مرگ)، آماده کن». راوى می‌گوید: آن مرد پس از سه روز از دنیا رفت.

۱۰. خواب ابوحبیب

حاکم نیشابورى به سند خود از ابوحبیب نقل می‌کند: روزى رسول الله را در خواب ـ در منزلى که حجاج در آن اتراق می‌کنند ـ دیدم، به ایشان سلام کردم. نزد ایشان ظرفى از خرمى مدینه ـ که خرمى صیحانى نام داشت ـ بود. ایشان به من هیجده خرما دادند و من خوردم. پس از پایدار شدن مزه خرما در دهانم بود و آرزو می‌کردم دوباره از آن بخورم. پس از بیست روز ابوالحسن على بن موسى الرضا از مدینه به مکه آمد و در آن مکان نزول کرد و مردم براى دیدار وى شتافتند. من نیز به آنجا رفتم و دیدم یشان در همان‌جیى که پى‌امبر را در خواب دیدم، نشسته است: در حالى که ظرفى پر از خرمهاى مدینه و خرمى صیحانى نزد او بود. به امام سلام کردم و یشان مرا نزد خود فراخواند و مشتى از خرما به همان مقدارى که پى‌امبر در خواب به من عطا فرموده بود، به من داد. به ایشان عرض کردم: زیادتر خرما بدهید. امام فرمود: اگر رسول الله زیادتر می‌داد، من هم به تو زیادتر می‌دادم. [۲۰]

۱۱. سقوط دولت برمکیان

مسافر می‌گوید: در سرزمین منى نزد امام نشسته بودیم. ناگهان یحیى بن خالد برمکى، در حالى که صورتش پوشیده و گرد و غبار بر آن نشسته بود، وارد مجلس شد. امام خطاب به ما فرمود: اینها بیچارگانى هستند که نمی‌دانند در این سال چه اتفاقى برى آنها رخ خواهد داد. مسافر می‌گوید: در همان سال برمکیان سقوط کردند و پى‌شگویى امام محقق شد. مسافر در ادامه می‌گوید: امام فرمودند: و از ین عجیب‌تر من و هارون هستیم که شبیه این دو انگشت هستیم (و امام انگشت سبابه و انگشت وسط را کنار هم گذاشتند). مسافر گفت: معنى سخن امام در مورد هارون را نفهمیدم؛ تا اینکه امام رضا (علیه السلام) رحلت کرد و کنار هارون به خاک سپرده شد. [۲۱]

۱۲. ولیتعهدى من پى‌دار نیست

مدینى می‌گوید: هنگامى که امام رضا (علیه السلام) در مجلس بیعت ولیتعهدى با لباس مخصوص نشسته بودند و سخنرانان صحبت می‌کردند، نگهاى به بعضى از اصحاب خود کردند و دیدند یکى از اصحابشان از این جریان (ولایتعهدى امام) بسیار خرسند و خوشحال است. امام به وى اشاره کرد و او را نزد خود طلبید و درگوشى فرمودند: قلب خود را به این ولیت‌عهدى مشغول نکن و به آن دل نبند و خوشحالى نکن؛ چرا که این امر باقى نمی‌ماند. [۲۲]

۱۳. توطئه‌گران رسوا می‌شوند

زمانى که مأمون، امام رضا (علیه السلام) را ولیعهد و خلیفه بعد از خود قرار داد، اطرافیان مأمون از کار خلیفه ناراضى بودند و می‌ترسیدند که خلافت از بنى عباس خارج شود و به بنى فاطمه بازگردد. لذا کینه و نفرت از امام رضا داشتند و منتظر فرصت برى ابراز ین نفرت و کینه بودند؛ تا ینکه قرار گذاشتند امام رضا هرگاه وارد بر خلیفه می‌شود و خادمان پرده را کنار می‌زنند تا آن حضرت وارد شود، احدى به امام سلام نکند و به یشان احترام نگذارند و پرده را برندارند. بعد از ین تصمیم، امام رضا طبق عادت روزانه وارد دالان شدند، اما آنان برخلاف تصمیم خود، ناخودآگاه پرده را کنار زدند تا امام عبور کند. آنها همدیگر را ملامت کردند که چرا پرده را کنار زده‌اند. قرار شد که روز بعد چنین نکنند. روز بعد امام رضا وارد شد و بر وى سلام کردند؛ اما پرده را برنداشتند. در این هنگام باد شدیدى وزید و پرده را از حد معمول خود نیز بالاتر زد و امام وارد شد و هنگام خروج نیز همین اتفاق افتاد. آنان دانستند که امام نزد خداوند جایگاه ویژه‌ى دارد و سپس قرار گذاشتند که به آن حضرت خدمت کنند. [۲۳]

۱۴. رام شدن درندگان در برابر امام

قضیه زینب کذاب مورد اتفاق ناقلان شیعه و سنى است و گوشه‌ى از عظمت و مقام والى امامت و ولیت تکوینى را به نمیش می‌گذارد. در نقل این جریان اختلافاتى وجود دارد که به اصل آن لطمه وارد نمی‌کند. اختلاف در این است که یا این جریان در دوران امام رضا (علیه السلام) رخ داده یا امام هادی۷؟

در خراسان زنى به نام زینب ادعا می‌کرد که علوى و از نسل فاطمه زهرا۳ است. این خبر به امام رضا (علیه السلام) رسید. امام آن زن را احضار کرد و علوى بودن وى را تایید نفرمود. آن زن امام را مسخره کرد و با کمال بی‌ادبى به امام گفت: تو نسب مرا زیر سؤال بردى، من نیز نسب تو را زیر سؤال می‌برم. در آن دوران سلطان مکانى داشت که در آن درندگان بودند. آن مکان براى انتقام گرفتن از مفسدان و مجرمان بود. امام رضا (علیه السلام) آن زن را نزد سلطان حاضر کرد و فرمود: این زن دروغگوست و بر على و فاطمه دروغ می‌بندد و از نسل این دو نیست. اگر این زن راست گفته و پاره تن فاطمه و على باشد، بدنش بر درندگان حرام است. پس او را در میان درندگان بیندازید. اگر راستگو باشد، درندگان به وى نزدیک نمی‌شوند و اگر دروغگو باشد، وى را می‌درند. وقتى که زینب کذاب این سخن را شنید، پى‌ش دستى کرد و به امام گفت: اگر راست می‌گویى، خود تو داخل این گودال شو. امام نیز بی‌هیچ سخنى وارد گودال شد. مردم و سلطان از بالا نظاره‌گر ین جریان بودند. زمانى که امام وارد گودال شد، گویا درندگان رام شدند و یک یک نزد امام آمدند و دم‌هاى خودشان را به نشانه تسلیم در برابر امام به زمین گذاشتند و دست و پا و صورت امام را بوسیدند. امام از آنجا بیرون آمد و سلطان دستور داد تا زن را داخل گودال بیندازند. زن امتناع کرد. سلطان دستور داد تا وى را داخل گودال بیندازند و طعمه درندگان شود. بعد‌ها این زن در خراسان به زینب کذاب مشهور شد. [۲۴]

مسعودى معتقد است: این قضیه برى امام هادى اتفاق افتاده است. [۲۵] با این حال این واقعه به تعبیر اهل سنت، خبر مشهور نزد شیعه است. [۲۶] بزرگان اهل سنت از جمله ابن حجر هیثمى این قضیه را از بعضى حفاظ اهل سنت نقل کرده[۲۷] و ابو على عمر بن یحیى علوى نیز این جریان را قطعى دانسته و نقل آن از طریق اهل سنت را تایید کرده است. [۲۸]

البته با توجه به بعضى قرائن ممکن است گفته شود این جریان دو مرتبه (هم در زمان امام رضا (علیه السلام) و هم در زمان امام هادی۷) اتفاق افتاده است.

۱۵. پى‌شگویى چگونگى شهادت

زمانى که مأمون به سبب بیمارى نتوانست نماز عید را بخواند، از امام رضا (علیه السلام) درخواست کرد تا نماز را اقامه کند. امام در حالى که پى‌راهن کوتاه سفید و عمامه سفید پوشیده و در دستش عصا بود، روانه نماز شد و در میان راه با صداى بلند می‌فرمود: «السلام على ابوى آدم و نوح، السلام على ابوى ابراهیم و اسماعیل، السلام على ابوى محمد و على، السلام على عباد الله الصالحین». مردم به طرف امام هجوم می‌آوردند و دست ایشان را می‌بوسیدند و ازایشان تجلیل می‌کردند. در این هنگام به خلیفه خبر رسید که اگر این وضعیت ادامه یابد، خلافت از دست تو خارج می‌شود. مأمون خود را به سرعت به امام رسانید و نگذاشت امام نماز را بخواند. آن گاه امام مطالبى مهم به هرثمه بن اعین ـ که از خادمان مأمون، اما محب اهل بیت و در خدمت امام رضا (علیه السلام) بود ـ فرمود. هرثمه می‌گوید: روزى سرورم ابوالحسن رضا مرا طلبید و فرمود: اى هرثمه! می‌خواهم تو را از مطلبى آگاه سازم که باید نزد تو پنهان بماند و تا زمانى که زنده هستم، آن را برى کسى فاش نکنى، اگر فاش کنى، من دشمن تو پى‌ش خدا خواهم بود. هرثمه گفت: قسم خوردم که تا او زنده است، سخنى نگویم. امام فرمود: اى هرثمه! سفر آخرت و ملحق شدنم به جدم و پدرانم نزدیک شده. همانا من بر اثر خوردن انگور و انار مسموم از دنیا خواهم رفت. خلیفه می‌خواهد قبر مرا پشت قبر پدرش هارون الرشید قرار دهد، اما خداوند نمی‌گذارد و زمین اجازه چنین کارى را نمی‌دهد و هر چه بکوشند تا زمین را حفر کنند (و مرا پشت قبر هارون دفن کنند)، نمی‌توانند و این مطلب را بعد خوهاى دید. ى هرثمه! همانا محل دفن من در فلان جهت است. پس بعد از وفات و تجهایز من برى دفن، مأمون را از این مسائلى که گفتم، آگاه کن تا مرا بیشتر بشناسد و به مأمون بگو که هر گاه مرا در تابوت گذاشتند و آماده نماز کردند، کسى بر من نماز نخواند؛ تا این‌که عرب ناشناسى به سرعت از صحرا به طرف جنازه من دوید و در حالى که گرد و غبار سفر بر چهره دارد و مرکبش ناله می‌زند، بر جنازه من نماز می‌خواند. شما نیز با او به نماز بایستید و پس از نماز مرا در مکانى که مشخص کرده‌ام، دفن کنید. اى هرثمه! واى بر تو که این مطالب را قبل از وفاتم به کسى بگویى.

هرثمه می‌گوید: مدتى نگذشت که تمامى این جریانات اتفاق افتاد و (امام) رضا نزد خلیفه انگور و انار مسموم خورد‌ و از دنیا رفت. هرثمه می‌گوید: طبق فرمایش امام رضا (که فرمود بعد از وفات و تجهیز جنازه‌ام این مطالب را به مأمون بگو) بر مأمون وارد شده، دیدم که وى در فراق امام رضا (علیه السلام) دستمال در دست دارد و گریه می‌کند. به وى گفتم: اى خلیفه! اجازه می‌دهید مطلبى را بگویم؟ مأمون اجازه سخن گفتن داد. گفتم (امام)رضا سرّى را در دوران حیاتش به من فرمود و از من عهد گرفت که آن را تا هنگامى که زنده است، براى کسى بازگو نکنم. آن گاه قضیه را براى مأمون تعریف کردم. وقتى که مأمون از این قضیه خبردار شد، شگفت زده شد و سپس دستور داد جنازه امام تجهیز و آماده شود و همراه وى آماده خواندن نماز برایشان شدیم. در این هنگام فردى ناشناس با همان مشخصاتى که امام گفته بود، از طرف صحرا به سمت جنازه مطهر آمد و با هیچ کس صحبتى نکرد و بر امام نماز خواند و مردم نیز با وى نماز خواندند. خلیفه دستور داد که وى را شناسایى کنند و نزد وى بیاورند، اما اثرى از وى و شتر او نبود. سپس خلیفه دستور داد پشت قبر هارون الرشید قبرى حفر کنند. هرثمه به خلیفه گفت: یا شما را به سخنان على بن موسى الرضا آگاه نساختم؟ مأمون گفت: می‌خواهم ببینم سخن وى راست است یا خیر.

در این هنگام نتوانستند قبر را حفر کنند و گویا زمین از صخره سخت‌تر شده بود؛ به گونه‌ى که تعجب حاضران را برانگیخت. مأمون به صدق سخن على بن موسى الرضا پى‌‌برد و به من گفت مکانى را که على بن موسى الرضا از آن خبر داده، به من نشان بده. محل را به وى نشان دادم و همین که خاک را کنار زدیم، قبرهاى طبقه بندى شده و آماده را دیدیم، با همان مشخصاتى که على بن موسى الرضا فرموده بود.

زمانى که مأمون این وضعیت را دید، بسیار شگفت زده شد. ناگهان آب به اعماق زمین فرو رفت و آن مکان خشکید. سپس امام را داخل قبر گذاشتیم و خاک روى آن ریختیم. بعد از این جریان خلیفه همیشه از چیزى که دیده و از من شنیده بود، با شگفتى یاد می‌کرد و تأسف و حسرت می‌خورد و هر گاه با وى خلوت می‌کردم، از من تقاضا می‌کرد تا قضیه را تعریف کنم و با تأسف می‌گفت: )انا لله و انا الیه راجعون(. [۲۹]

مشهد الرضا در کلام اهل سنت

ذهبى در مواضع متعدد از تألیفات خود درباره‌ى مشهد الرضا چنین اظهار نظر می‌کند: «و لعلى بن موسى مشهدٌ بطوس یقصدونه بالزیاره»[۳۰]، «و له مشهدٌٍ کبیر بطوس یزار»[۳۱]، «و مشهد مقصودٌ بالزیاره»[۳۲].

ابن عماد حنبلى دمشقى نیز می‌گوید: «و له مشهدٌ کبیر بطوس یزار». [۳۳]

برخورد بزرگان اهل سنت با مزار امام رضا (علیه السلام) نیز جالب و شگفت‌انگیز است؛ مانند بسیار زیارت کردن قبر امام رضااز سوى ابن حبان بستى (۳۵۴ق) و ابو على ثقفى (۳۲۸ق) و تواضع و تضرعات بسیار ابوبکر بن خُزیمه (۳۱۱ق) که موجب شگفتى شاگردان وى شده بود.

۱. ابوبکر بن خزیمه (۳۱۱ق) و ابو على ثقفى (۳۲۸ق): حاکم نیشابورى می‌گوید:

«سَمِعتُ محمد بن المؤمل بن حسین بن عیسى یقول خرجنا مع امام اهل الحدیث ابى بکر بن خزیمه و عدیله ابو على الثقفى مع جماعه من مشیخنا و هم اذ ذلک متوافرون الى زیاره قبر على بن موسى الرضا بطوس، قال: فریت من تعظیمه (ابن خُزَیمه) لتلک البقعه و تواضعه لها و تضرعه عندها ماتحیرنا؛ [۳۴] حاکم می‌گوید: از محمد بن مؤمل شنیدم: روزى با پى‌شوى اهل حدیث ابوبکر بن خزیمه و ابو على ثقفى و دیگر مشیخ خود به زیارت قبر على بن موسى الرضا به طوس رفتیم؛ در حالى که آنها بسیار به زیارت قبر یشان می‌رفتند. محمد بن مومل می‌گوید: احترام و بزرگداشت و تواضع و گریه و زارى ابن خزیمه نزد قبر على بن موسى همگى را شگفت‌زده کرده بود.

ابن خزیمه نزد اهل سنت جایگاه ویژه‌ى دارد؛ به گونه‌ى که از وى «شیخ الاسلام، امام الائمه، حافظ، حجه، فقیه، بی‌نظیر، زنده کننده سنت رسول الله»، تعبیر کرده‌اند و او در علم حدیث و فقه و اتقان ضرب المثل است. [۳۵]

در مورد ابو على ثقفى نیز ـ که از نوادگان حجاج بن یوسف است ـ تعابیرى چون: «امام، محدث، فقیه، علامه، شیخ خراسان، مدرس فقه شافعى در خراسان، امام در اکثر علوم شرعى، حجت خدا بر خلق در دوران خودش»[۳۶] به کار رفته که نشان دهنده اهمیت و جایگاه این شخصیت نزد عامه است.

۲. ابن حبّان بُستى (۳۵۴ق): «على بن موسى الرضا از بزرگان و عقلا و نخبگان و بزرگواران اهل بیت و بنى هاشم است. اگر از وى روایتى شود، واجب است حدیثش معتبر شناخته شود….. من به دفعات قبر یشان را زیارت کرده‌ام. زمانى که در طوس بودم، هر مشکلى برایم رخ می‌داد، قبر على بن موسى الرضا را ـ که درود خدا بر جدش و خودش باد ـ زیارت می‌کردم و براى برطرف شدن مشکلم دعا می‌کردم و دعایم مستجاب و مشکلم حل می‌شد. این کار را به دفعات تجربه کردم و جواب گرفتم. خداوند ما را بر محبت مصطفى و اهل بیتش ـ که درود خدا بر او اهل بیتش باد ـ بمیراند». [۳۷]

ابن حبان بستى نیز از اهل سنت جایگاه والایى دارد؛ به گونه‌ى که از وى به «امام، علامه، حافظ، شیخ خراسان، یکى از استوانه‌هاى علم در فقه و لغت و حدیث، و از عقلى رجال» تعبیر کرده‌اند. [۳۸]

این جملات حاکى از نفوذ معنوى امام رضا (علیه السلام) بر قلوب است و پس از گذشت سالیان از شهادت ایشان، قبر و بارگاه ملکوتى ایشان مورد توجه خاص و عام است و کسانى چون ابن خزیمه و ابن حبان علاوه بر زیارت قبر امام رضا (علیه السلام) به ایشان متوسل می‌شدند و براى رفع مشکلات مادى و معنوى خود به این مکان مقدس پناه می‌بردند.

سخن پایانى

از مطالب یاد شده به دست می‌آید که نه تنها ساخت بنا بر قبور و زیارت و توسل، امرى جایز وکاملاً مرسوم بوده، بلکه مورد تایید قولى و عملى بزرگان اهل سنت از جمله ابن خزیمه و ابن حبان بستى و… بوده و مکرر این اعمال از آنها سر می‌زده است و آنان از خوان گسترده کرامات آن امام همام نیز بهره‌مند می‌شدند و این امر اساساً به عنوان یک باور و فرهنگ صحیح در میان مسلمین مطرح بوده و این موارد بهترین گواه بر واهى بودن تفکرات و باورهاى سست حزب سیاسى وهابیت است. از طرف دیگر، جایگاه اهل پى‌امبر۹ و میزان درخشندگى این خاندان پاک را در میان امت اسلامى به ویژه علماى اهل سنت آشکار می‌سازد.

پى‌‌نوشت:

[۱]. تتمى جامع الاصول، ابن اثیر جزرى، مکتبى النجاریى، مکه، عربستان، چاپ دوم، ج۲، ص۷۱۵، ۱۴۰۳ق.

[۲]. مطالب السؤول، محمد بن طلحه شافعى، مؤسسه البلاغ، بیروت، لبنان، چاپ اول، ص۲۹۵، ۱۴۱۹ق.

[۳]. مرآه الجنان، یافعى، دارالکتب العلمیى، بیروت لبنان، چاپ اول، ج۲، ص۱۰، ۱۴۱۷ق.

[۴]. الفصول المهمى، ابن صباغ مالکى، اعلمى، تهران، یران، ص۲۶۳.

[۵]. الاتحاف بحب الاشراف، شبراوى شافعى، دارالکتاب قم، یران، چاپ اول۱۴۲۳ق.

[۶]. جامع کرامات الاولیاء، نبهانى، ص۳۱۱، دارالفکر، بیروت، لبنان، چاپ اول، ص۳۱۲و۳۱۳، ۱۴۱۴ق.

[۷]. الانوار القدسیه، سنهوتى شافعى، ص۳۹، انتشارات السعادى، مصر.

[۸]. سبائک الذهب فى معرفى قبائل العرب، ابوالفوز سؤیدى، المکتبه، بیروت، لبنان، چاپ دوم، ص۳۳۴.

[۹]. نزهه الجلیس، عباس بن نور الدین مکّى، قاهره، مصر، ج۲، ص۱۰۵.

[۱۰]. روضه الاحباب، عطاء الله بن فضل الله شیرازى، ص۴۳، استامبول، ترکیه؛ مفتاح النجاه فى مناقب آل العبا، محمد خان بن رستم بدخشى، مخطوط، ص۱۷۶، به نقل از احقاق الحق، ج۱۲، ص۳۶۴؛ تاریخ الاسلام و الرجال، شیخ عثمان سراج الدین حنفى، ص۳۶۹، مخطوط، به نقل از احقاق الحق، ج۱۲، ص۳۴۸.

[۱۱]. روضه الاحباب، ج۴، ص۴۳؛ مفتاح المعارف، مولوى عبد الفتاح حنفى هندى، مخطوط، ص۷۹، بنقل از احقاق الحق، ج۱۲، ص۵۵۳.

[۱۲]. احقاق الحق، شهاید قاضى نور الله شوشترى، ج۱۲، ص۳۴۳، به نقل از محمد خواجه پارسى بخارى، فصل الخطاب.

[۱۳]. الفصول المهمى، ص۲۴۵؛ نور الابصار، دارالکتب العلمیه، بیروت، لبنان، چاپ اول۱۴۱۸ق، ص۲۴۳؛ جامع کرامات الاولیاء، ج۲، ص۳۱۱؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص۳۱۴.

[۱۴]. الفصول المهمه، ص۲۴۶؛ نور الابصار، ص۲۴۴؛ جامع کرامات الاولیاء، ج۲، ص۳۱۲.

[۱۵]. نورالابصار، ص۲۴۴؛ جامع کرامات الاولیاء، ج۲، ص۳۱۳؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص۳۱۵، ۳۱۶.

[۱۶]. الفصول المهمه، ص۲۴۷؛ نورالابصار، ص۲۴۳؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص۳۱۹.

[۱۷]. الفصول المهمه، ص۲۴۶، نورالابصار، ص۲۴۳؛ اخبار الدول و آثار الاول، بغداد، عراق، بی‌تا، ص۱۱۴؛ جامع کرامات الاولیاء، ج۲، ص۳۱۳، الاتحاف، بحب الاشراف، ص۳۱۶.

[۱۸]. نور الابصار، ص۲۴۳؛ مفتاح النجاه، ص۷۶؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص۱۱۴؛ الاتحاف، بحب الاشراف، ص۳۱۸.

[۱۹]. الصواعق المحرقه، ابن حجر هایثمى، دارالفکر، بیروت، لبنان، ص۱۲۲؛ الفصول المهمه، ص۲۴۷؛ نورالابصار، ص۲۴۳؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص۱۱۴؛ جامع کرامات الاولیاء، ج۲، ص۳۱۱؛ نتیج الافکار القدسیه، سید مصطفى بن محمد العروس مصرى، دمشق، سوریه، بی‌تا، ج۱، ص۸۰؛ الاتحاف، بحب الاشراف، ص۳۱۸؛ الانوار القدسیه، ص۳۹.

[۲۰]. الصواعق المحرقه، ص۱۲۲؛ الفصول المهمه، ص۲۴۶؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص۱۱۴؛ مفتاح النجاه، ص۳۷۶؛ وسیله المال، ابن کثیر حضرمى، مکتبه الظاهریه، دمشق، سوریه، بی‌تا، ص۲۱۲؛ نورالابصار، ص۲۴۳؛ جامع کرامات الاولیا، ج۲، ص۳۱۱؛ نتیج الافکار القدسیه، ج۱، ص۸۰؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص۳۱۶؛ وسیله النجاه، محمد مبین هندى، الکهنو، هند، بی‌تا.

[۲۱]. الفصول المهمه، ص۲۴۵؛ نورالابصار، ص۲۴۳؛ جامع کرامات الاولیاء، ج۲، ص۳۱۲؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص۳۱۴.

[۲۲]. الفصول المهمه، ص۲۵۶؛ مفتاح النجاه، ص۱۷۸.

[۲۳]. نور الابصار، ص۲۴۴؛ جامع کرامات الاولیاء، ج۲، ص۳۱۲؛ مطالب السؤول، ص۲۹۷؛ الفصول المهمه، ص۲۴۴ ـ ۲۴۵؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص۱۱۴؛ الاتحاف، بحب الاشراف، ص۳۱۳.

[۲۴]. لفرج بعد الشدى، قاضى ابو على تنوخى، دارالصباعى المحمدیى قاهره، مصر، چاپ اول ۱۳۷۵ق، ج۴، ۱۷۲ـ۱۷۳؛ مطالب السؤول، ص۲۹۷.

[۲۵]. مروج الذهب، على بن حسین مسعودى، دارالکتب العلمیه، بیروت، لبنان، چاپ اول، ج۴، ص۸۶.

[۲۶]. الفرج بعد الشده، ج۴، ص۱۷۲.

[۲۷]. الصواعق المحرقه، ص۲۰۵.

[۲۸]. الفرج بعد الشده، ج۴، ص۱۷۳.

[۲۹]. الفصول المهمه، ص۲۶۱؛ نورالابصار، ص۲۴۴؛ مطالب السؤول، ص۳۰۰؛ الکواکب الدریه، شیخ عبد الرؤوف مناوى، الازهریى، مصر، بی‌تا، ج۱، ص۲۵۶؛ مفتاح النجاه، ص۸۲؛ الانوار القدسیه، ص۳۹.

[۳۰]. سیر اعلام النبلاء، موسسه الرساله، بیروت، لبنان، چاپ یازدهم ۱۴۱۷ق، ج۹، ۳۹۳.

[۳۱]. العبر، دارالکتب العلمیه، بیروت، لبنان، ج۱، ص۲۶۶.

[۳۲]. تاریخ الاسلام، حوادث، ۲۰۱ تا۲۱۰، دارالکتاب العربى، بیروت، لبنان، چاپ اول ۱۴۲۰ق، ص۲۷۲.

[۳۳]. شذارت الذهب، دار بن کثیر، دمشق، بیروت، چاپ اول ۱۴۰۶ق، ج۳، ص۱۴.

[۳۴]. تهذیب التهذیب، ابن حجر عسقلانى، دارالفکر، بیروت، لبنان، چاپ اول، ۱۴۰۴ق، ج۷، ۳۳۹.

[۳۵]. سیر اعلام النبلاء، شمس الدین ذهبى، ج۱۴، ص۳۶۵و۳۷۷.

[۳۶]. سیر اعلام النبلاء، ج۱۵، ص۲۸۰ـ۲۸۲.

[۳۷]. کتاب الثقات، ابن حبان بستى، دارالفکر، بیروت، لبنان، چاپ اول، ۱۳۹۳ق، ج۸، ص۴۷۵.

[۳۸]. سیر اعلام النبلاء، ج۱۶، ص۹۲؛ النجوم الزاهره، ابن تغرى، دار الکتب العلمیه، بیروت، لبنان، چاپ اول، ۱۴۱۳ق، ج۳، ص۳۴۲؛ الوافى بالوفیات، صفدى، جمعى از مستشرقین، بی‌تا، ۱۴۱۱ق، ج۲، ص۳۱۷؛ الطبقات الشافعیه، سبکى، دار احیاء الکتب العربیه، بیروت، لبنان، بی‌تا، ج۳، ص۱۳۱؛ الانساب، سمعانى، دار الکتب العلمیه، بیروت، لبنان، چاپ اول، ۱۴۰۸ق، ج۲، ص۲۰۹.

منبع: فصل نامه – کوثر – شماره ۷۱

آگاهی از دل احمد بزنطی

 اشاره:

گاهی شده است انسان با  عنایتی که از سوی بزرگان نسبت به او می شود خود را گم نموده و در برابر  دیگران فخر فروشی می کند. به خصوص که این عنایب از سوی امامان معصوم انجام گیرد. در نوشته زیر به مطلبی اشاره شده که برای بزنطی یکی از اصحاب امام رضا (علیه‌السلام) چنین حالتی ایجاد شده و امام از این وضعیت درونی او اطلاع پیدا نموده و او را این کار نهی نموده است.

 

«بزنطی» گوید: من از کسانی بودم که به هفت امام که آخرین آنها موسی‌بن جعفر (علیه‌السلام) است اعتقاد داشتم و از این رو در امامت امام رضا (علیه‌السلام) شک داشتم تا اینکه طی نامه‌ای از او سؤالهایی کردم اما فراموش کردم مطالب مهم خود را سؤال کنم. پس از چندی جواب سؤالهایم رسید و امام (علیه‌السلام) فرمود: تو سؤالهای مهم خود را فراموش کرده بودی. من هم متوجه شدم و عرض کردم: یابن رسول‌الله دوست دارم در یک فرصتی که در آمدن به منزل شما ضرری از دشمنان به ما نمی‌رسد مرا دعوت کنی.

امام (علیه‌السلام) مرکبی را برای من فرستاد و به خدمت او رسیدم و نماز مغرب و عشاء را با او گذاردم آنگاه امام (علیه‌السلام) علومی را به من تعلیم داد و من از او سؤال می‌کردم و جواب می‌داد تا اینکه بخش قابل توجهی از شب گذشت. سپس به خادم خود فرمود: رختخوابی را که من در آن می‌خوابم بیاور تا احمد بزنطی در آن بخوابد. با خود گفتم کسی در دنیا از من خوشبختر نیست، امام (علیه‌السلام) برایم مرکب فرستاد و به نزدم آمد و نشست و سپس رختخواب خود را به من داد. در این فکر بودم که امام نشست و گفت: ای احمد! از آنچه نصیب تو شد بر دیگران افتخار نکن.

صعصعه بن صوحان بیمار شد و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) از وی عیادت کرد و او را مورد اکرام قرار داد و دست بر پیشانی‌اش گذاشت و به او ملاطفت کرد. اما وقتی خواست از نزد او برگردد، فرمود: ای صعصعه به آنچه نسبت به تو انجام دادم بر برادرانت افتخار نکن زیرا آنچه را انجام دادم تکلیف من بود.[۱]

پی نوشت:

[۱] . بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۴۸.

حیات دوباره امام (علیه السلام)

اشاره:

یکی از معجزه مهم  حضرت ابراهیم (علیه‌السلام) احیای مردگان می‌باشد، آن گاه که به دستور خدا چهار مرغ ( کرکس، مرغابی، طاووس و خروس ) را پس از ذبح، قطعه قطعه می‌کند و درهم می‌آمیزد و سپس بخشی از آن را بر کوهی می‌گذارد، آن گاه آن‌ها را صدا می‌زند، اجزای پراکنده هر یک از مرغان، جدا و جمع شده و به هم می‌آمیزند و زندگی را از سر می‌گیرند. انچه در این نوشته بیان شده معجزه امام رضا(علیه‌السلام) است که شباهت به معجزه حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) دارد.

 

هر ثمه بن اعین گوید: روزی بر امام رضا (علیه‌السلام) وارد شدم و حضرت در منزل مأمون سکونت داشت. با ورود به منزل مأمون متوجه شدم که اطرافیان او اظهار می‌کنند امام رضا (علیه‌السلام) وفات کرده است. بی درنگ خود را به اتاق آن حضرت رساندم و اجازه ورود خواستم.

در آن هنگام یکی از غلامان مورد اعتماد مأمون که«صبیح دیلمی» نام داشت از محبان امام (علیه‌السلام) بود. او به من گفت: اول شب مأمون مرا با سی غلام مورد اعتماد خود طلبید و من به خدمت او رسیدم در حالی که از وفور شمعهایی که روشن کرده بود شب همانند روز شده بود و در جلوی او شمشیرهایی کشیده و آغشته به سم وجود داشت.

ما را یک به یک دعوت کرد و از هر کدام پیمان گرفت که به دستور او وفادار باشیم و مخالفت نکنیم و در برابر، ده کیسه پر از درهم و ده ملک مستقل دریافت کنیم و از هدایای دیگری همواره در زمان حیات اوبهره‌مند باشیم. اما درخواست او این بود که هرکدام از ما شمشیر زهرآلودی را برداشته و به علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) حمله کنیم و او را قطعه ‌قطعه کرده، گوشت و استخوان و موی او را مخلوط نمائیم و برگردیم. شمشیرها را گرفته به اتاق او رفتیم و دیدیم که در رختخواب خوابیده است و سخنی می‌گوید که نمی‌فهمیدیم. اطراف او را با شمشیرها محاصره کردند و من هم به او نگاه می‌کردم تا کار به پایان رسید و او را در رختخوابش پیچیدند و همگی بر مأمون وارد شدیم. مأمون سوال کرد چه کردید؟

گفتند: به آنچه دستور داده بودی عمل کردیم. آنگاه گفت: آنچه را انجام دادید مخفی کنید.

وقتی صبح شد مأمون با حالت عزادار و لباسهای عزا در مجلس نشست و عزاداری کرد. سپس پا برهنه برخاست تا به امام (علیه‌السلام) بنگرد و من هم جلوی او بودم. وقتی به اطاق او نزدیک شد صدائی شنید، لرزان شد و گفت: چه کسی نزد اوست؟

گفتم: نمی‌دانم.

گفت بشتابید و بررسی کنید و نتیجه را به من خبر دهید.

«صبیح» گوید: بی درنگ به اتاق امام (علیه‌السلام) رفتم و مشاهده کردم که امام (علیه‌السلام) در محراب خود نماز می‌گذارد و تسبیح خدا می‌گوید.

برگشتم و به مأمون گفتم: شخصی در محراب او نماز می‌گذارد مامون شرمنده گردید و لرزان شد و گفت:‌ مرا فریب دادید. آنگاه به من توجه کرد و گفت:‌ تو امام (علیه‌السلام) را می‌شناسی ببین چه کسی در محراب او نماز می‌گذارد؟

صبیح گوید: وارد اتاق امام (علیه‌السلام) شدم. حضرت فرمود: ای صبیح! عرض کردم: بله مولای من! گفت: «یریدون ان یطفوا نورالله بافواههم و الله متم نوره و لوکره الکافرون.»؛ (آنها می‌خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند اما خداوند نورش را کامل می‌کند اگر چه کافران نپسندند).

نزد مامون رفتم و گفتم: والله او در اتاقش نشسته است و این سخنان را با من گفت: مامون هم لباسهای عزا را در آورد.

هر ثمه گوید: با شنیدن این قضیه و سلامتی امام (علیه‌السلام) خداوند را بسیار شکر کردم و به حضور سرورم امام رضا (علیه‌السلام) رسیدم. وقتی مرا دید فرمود: ای هرثمه! آنچه را صبیح برای تو گفت به دیگری مگو مگر آنکه خداوند قلب او را به ایمان و محبت و ولایت ما سرشار کرده است.[۱]

پی نوشت:

[۱] . عیون اخبار الرضا،ج۲،ص ۲۱۴،بحار، ج ۴۹، ص ۱۸۶.

اشرفی استنثایی

 

اشاره:

ائمه اهل بیت(علیهم‌السلام) نزد خداوند متعال بسیار عزیز هستند و از این رو محبت آنان بر جمیع مسلمانان واجب گردیده است. آنان همیشه در زندگی خود به کمترین بسنده می کرده و از سوی دیگر به مستمندان کمک می کرده اند. در این نوشته به کمک معجزه آمیز آن حضرت به یکی از مستمندان اشاره شده است.

 

غفار می‌گوید: مردی به نام«طیس» از من طلبی داشت که در مطالبه خود پافشاری و اصرار می‌کرد و مردم هم جانب او را گرفته بودند.

وقتی با این وضعیت روبرو شدم به مسجد پیامبر (صلی‌الله علیه و اله) رفتم و نماز صبح را بجا آوردم و از آنجا راهی خانه امام رضا (علیه‌السلام) شدم. وقتی نزدیک منزل او رسیدم آن حضرت را دیدم که بر مرکب سوار است. به من رسید و توقف کرد و به من نگاه کرد. بر او سلام کردم و گفتم: خداوند مرا فدای تو گرداند غلام شما «طیس» از من طلبی دارد و به خدا سوگند که مرا رسوا کرده است. با خود گفتم با این شکوه من به او می‌فرماید: که از اصرار و پافشاری بر طلب خود دست بردارد و البته چیزی از طلب او و مقدار آن ذکر نکردم.

حضرت فرمود: بنشین تا برگردم. آن روز را در منزل حضرت بودم. ماه مبارک رمضان بود و روزه‌دار بودم. نماز مغرب را خواندم و از تاخیر امام دلگیر شدم و می‌خواستم برگردم که با جمعی که اطراف او بودند نمایان شد. به نیازمندان کمک می‌کرد تا وارد خانه شد و مرا خواست من هم به محضر او رسیدم و هر دو نشستیم. من شروع کردم از ابن مسیب که امیر مدینه بود و بسیاری از اوقات درباره او با هم صحبت می‌کردیم. سخنانی را به میان آوردم. وقتی فارغ شدیم امام (علیه‌السلام) فرمود: گمان نکنم افطار کرده باشی؟

عرض کردم: افطار نکرده‌ام.

حضرت غذائی برای من طلب کرد و نزدم گذارد و به غلامش فرمود: تا با من هم غذا شود. وقتی از خوردن فارغ شدیم فرمود: تشک را بالا بزن و هر چه زیر آن هست بردار.

تشک را بالا زدم و زیر آن اشرفی‌هایی بود که همه را برداشتیم.

امام (علیه‌السلام) فرمود: چهار تن ازغلامانش مرا تا منزل همراهی کنند. عرض کردم: فدایت شوم ماموران ابن مسیب در شهر گردش می‌کنند و دوست ندارم که آنها مرا با غلامان شما ببینند.

امام (علیه‌السلام) فرمود: درست است. خداوند تو را به رشد و هدایت رهنمون سازد و به آنها دستور داد هر وقت به آنان بگویم باز گردید باز گردند.

وقتی به منزل رسیدم و دلم آرام گرفت آنها را برگرداندم و به خانه رفتم و در کنار چراغ به اشرفیها نگریستم دیدم ۴۸ اشرفی است در حالی که طلب آن مرد ۲۸ اشرفی بود. اما در بین آنها زیبایی یک اشرفی نظر مرا به خود جلب کرد. آن را برداشتم و به نور چراغ نزدیک کردم دیدم با خط خوانا بر آن نوشته شده است ۲۸ اشرفی طلب آن مرد است و بقیه آن برای خودت باشد. به خدا سوگند نگفته بودم چه اندازه از من طلبکار است. الحمدالله رب العالمین که ولی خود را عزت بخشید.[۱]

پی نوشت:

[۱] . اصول کافی،‌باب مولد ابی الحسن الرضا (علیه‌السلام) .

تعلیم زبان عربی و معجزه نور

اشاره:

در دنیا زبانهای متعدد و مختلفی وجود دارد. توانایی سخن گفتن با هر زبانی در صورت امکان دارد که انسان از کودکی آن را از خانواده خود آموخته باشد و یا اینکه  زبان غیر مادری را آموزش دیده باشد و با آنسخن بگوید. امام سخن گفتن با زبانی که نه زبان مادری باشد و نه آن را آموزش دیده باشد، قطعا امر خارق العاده و از معجزات الهی به شمار می آید. آنچه که در این نوشته بیان شده سخن گفتن امام رضا (علیه‌السلام) با زبان سندی است.

 

ابی اسماعیل سندی گوید: شنیدم که خداوند حجتی در بین مردم عرب دارد. بدنبال او از سند بیرون آمدم و بسوی علی بن موسی‌الرضا (علیه‌السلام) براه افتادم تا اینکه بر او وارد شدم. در حالی که از زبان عربی کلمه‌ای نمی‌دانستم. با زبان سندی به او سلام کردم و امام (علیه‌السلام) جواب مرا با زبان سندی داد. شروع کردم با همین زبان با او سخن بگویم و او هم جواب مرا با همان زبان می‌داد.

عرض کردم: من در سند شنیدم که خداوند در بین مردم عرب حجتی دارد و بدنبال او حرکت کردم.

امام (علیه‌السلام) با زبان سندی، فرمود: بله من همان حجت خدا هستم. آنگاه فرمود: آنچه می‌خواهی سؤال کن و من هم آنچه می‌خواستم سؤال کردم. وقتی خواستم از خدمت او مرخص شوم عرض کردم؛ من به زبان عربی کمترین آگاهی ندارم از خداوند بخواه علم به آن را به من الهام کند تا با مردم عرب بتوانم صحبت کنم. حضرت دست خود را بر لبهای من کشید و از آن به بعد به زبان عربی صحبت کردم.[۱]

معجزه نور

راوی گوید: شبی به محضر امام رضا (علیه‌السلام) رسیدم. تاریکی شب همه جا را فرا گرفته بود و امام رضا (علیه‌السلام) در یکی از اتاقهای داخلی منزل بود. حضرت دست خود را بلند کرد و با حرکت دست او آنچنان خانه روشن گردید که گویا ده چراغ در آن روشن شده باشد. در این هنگام مردی اجازه ورود خواست. امام دست خود را پائین آورد و به او اجازه ورود داد.[۲]

پی نوشت:

[۱] . بحارالانوار، ج ۴۹، ص ۵۰.

[۲] . اصول کافی، باب مولد ابی الحسن الرضا (علیه‌السلام) .

پرداخت بدهى دوست و کمک هزینه

مرحوم علاّمه مجلسى ، شیخ صدوق و دیگر بزرگان رضوان اللّه علیهم حکایت کرده اند:

یکى از شیعیان و دوستان امام رضا علیه السلام به نام اءبومحمّد غفّارى گوید: در یک زمانى ، بدهکارى من به افراد زیاد شده بود و توان پرداخت آن ها را نداشتم .

با خود گفتم : بهتر است نزد حضرت علىّ بن موسى الرّضاعلیهما السلام شرفیاب شوم ، چون هیچ ملجاء و پناهى جز مولا و سرورم نمى شناسم ؛ و تنها آن حضرت است که مرا ناامید نمى کند و کمک مى نماید تا قرض هاى خود را پرداخت کنم و زندگیم را سر و سامانى دهم .

پس به همین منظور، عازم منزل امام علیه السلام شدم و چون به منزل حضرت رسیدم ، اجازه ورود گرفتم ؛ و هنگامى که داخل شدم به حضرت سلام کرده و در حضور مبارکش نشستم .

امام علیه السلام فرمود: اى ابومحمّد! ما خواسته و حاجت تو را مى دانیم ، که چه تقاضائى دارى و براى چه این جا آمده اى ، عجله نکن و ناراحت مباش ، ما خواسته ات را برآورده مى کنیم .

پس چون شب فرا رسید، در منزل حضرت استراحت نمود، وقتى صبح شد مقدارى طعام مناسب آوردند و صبحانه را با آن حضرت تناول کردم .

سپس امام علیه السلام فرمود: آیا حاضر هستى نزد ما بمانى ، یا آن که قصد مراجعت و بازگشت به خانواده خود را دارى ؟

عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! چنانچه لطف نموده ، خواسته و نیازم را برآورده فرمائى ، از محضر مبارک شما مرخّص مى شوم ؛ چون خانواده ام منتظر هستند.

پس از آن ، امام رضا علیه السلام دست مبارک خویش را زیر تُشکى که روى آن نشسته بود بُرد؛ و سپس مُشتى پول از زیر آن درآورد و به من عطا نمود.

وقتى آن پول ها را گرفتم ، ضمن تشکّر خداحافظى نموده و از منزل بیرون آمدم ؛ چون آن ها را نگاه کردم ، دیدم چندین دینار سرخ و زرد مى باشد و نوشته اى ضمیمه آن ها است :

اى ابومحمّد! این پنجاه دینار را به تو هدیه دادیم که بیست و شش دینار از آن را بابت بدهى خود پرداخت کنى و بیست و چهار دینار باقى مانده اش را هزینه و مصرف زندگى خود گردانى و نیز خانواده ات را از سختى و ناراحتى نجات بدهى .(۱)

۱- عیون اخبارالرّضا علیه السلام : ج ۲، ص ۲۱۸، ح ۲۹، بحارالا نوار: ج ۴۹، ص ۳۸، ح ۲۲، الثّاقب فى المناقب : ص ۴۷۵، ح ۴۰۲٫

زلزله وحشتناک در خراسان

طبق آنچه مورّخین و راویان حدیث حکایت کرده اند:

مامورین و جاسوسان حکومتى براى ماءمون عبّاسى خبر آوردند که حضرت ابوالحسن ، علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام جلساتى تشکیل مى دهد و مردم در آن مجالس شرکت کرده و شیفته بیان و علوم او گشته اند.

مامون دستور داد تا مجالس را به هم بزنند و مردم را متفّرق کرده و نیز حضرت را نزد وى احضار کنند.

همین که امام رضا علیه السلام نزد ماءمون حضور یافت ، ماءمون نگاهى تحقیرآمیز به حضرت انداخت .

و چون حضرت چنین دید، با حالت غضب و ناراحتى از مجلس ماءمون خارج شد؛ و در حالى که زمزمه اى بر لب هاى مبارکش بود، چنین مى فرمود:

به حق جدّم ، محمّد مصطفى و پدرم ، علىّ مرتضى و مادرم ، سیّده النّساء – صلوات اللّه علیهم – نفرین مى کنم که به حول و قوّه الهى آنجا به لرزه درآید و سگ هائى که اطراف او جمع شده اند، همه را مطرود مى سازم .

بعد از آن ، امام رضا علیه السلام وارد منزل خود شد و تجدید وضوء نمود و دو رکعت نماز خواند و در قنوت ، دعاى مفصّلى را تلاوت نمود و هنوز از نماز فارغ نشده بود، که زلزله هولناکى سکوت شهر را درهم ریخت و صداى گریه و شیون مردان و زنان بلند شد.

و به دنباله این حادثه ، طوفان شدید و غبار غلیظى با صداهاى وحشتناکى به وجود آمد.

وقتى حضرت از نماز فارغ شد و سلام نماز را داد، به اباصلت فرمود: بالاى بام منزل برو و ببین چه خبر است ؟

و سپس افزود: متوجّه آن زن بدکاره ، فاحشه نیز باش که چگونه تیر بلا بر گلویش فرود آمده و او را به هلاکت رسانیده است .

این همان زن بدکاره اى است که جاسوسان و بدگویان را بر علیه من تحریک مى کرد و آن ها را هدایت مى نمود تا نزد ماءمون سخن چینى و بدگوئى مرا کنند و ماءمون را بر علیه من مى شوراند.

در پایان این حکایت آمده است : تمام آنچه را که حضرت بیان فرموده بود به واقعیّت پیوست ؛ و پس از آن که ماءمون متوجّه این قضیّه شد، دستور داد تا افراد سخن چین و دروغ گو را از اطراف ماءمون و دستگاه حکومتى او البتّه در ظاهر و براى عوام فریبى کنار بروند و دیگر به آن ها توجّه و کمکى نشود.(۱)

۱- عیون اخبارالرّضا علیه السلام : ج ۲، ص ۱۷۲، ح ۱، بحارالا نوار: ج ۴۹، ص ۸۲، ح ۲، مدینه المعاجز: ج ۷، ص ۱۴۶، ح ۲۲۴۱، إثبات الهداه : ج ۳ ص ۲۶۱، ح ۳۶٫

بهترین هدیه

مرحوم قطب الدّین راوندى در کتاب خود، به نقل از حضرت جواد الائمّه علیه السلام حکایت کند:

یکى از اصحاب امام رضا علیه السلام مریض شده و در بستر بیمارى افتاده بود، روزى حضرت از او عیادت نمود و ضمن دیدار، به او فرمود: در چه حالتى هستى ؟

عرض کردم : مرگ را بسیار سخت و دردناک مى بینم .

حضرت رضا علیه السلام فرمود: این ناراحتى که احساس مى کنى ، اندکى از حالات و علائم مرگ مى باشد که اکنون بر تو عارض شده است ، پس اگر تمام حالات و سکرات مرگ بر تو عارض شود، چه خواهى کرد؟!

و بعد از آن ، در ادامه فرمایش خود افزود: مردم دو دسته اند: عدّه اى مرگ برایشان وسیله آسایش و استراحت است .

و عدّه اى دیگر آن قدر مرگ برایشان سخت و طاقت فرسا است ، که پس از آن احساس راحتى مى کنند.

حال چنانچه بخواهى که مرگ برایت نیک و لذّت بخش باشد، ایمان و اعتقادات خود را نسبت به خداوند متعال و رسالت حضرت محمّد صلى الله علیه و آله و نیز ولایت ما اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام را تجدید کن و شهادتین را بر زبان و قلب خود جارى گردان .

امام جواد علیه السلام فرمود: بعد از آن که ، آن شخص طبق دستور پدرم شهادتین را گفت ، اظهار داشت :

یابن رسول اللّه ! ملائکه رحمت الهى با تحیّات و هدایا وارد شدند و بر شما سلام مى دهند.

امام رضا علیه السلام فرمود: چه خوب شد که ملائکه رحمت الهى را مشاهده مى کنى ، از آن ها سؤ ال کن : براى چه آمده اند؟

مریض گفت : آن ها مى گویند چنانچه همه ملائکه با اذن خداوند سبحان ، نزد شما حاضر شوند، بدون اجازه حرکتى نمى کنند.

پس از آن ، با کمال راحتى و آرامش خاطر. چشم هاى خود را بر هم نهاد و گفت :

(السّلام علیک یاابن رسول اللّه !) پیغمبر اسلام ، امیرالمؤ منین و دیگر امامان (سلام اللّه علیهم ) آمدند، و در همین لحظه ، جان به جان آفرین تسلیم کرد.(۱)

۱- دعوات مرحوم راوندى : ص ۲۴۸، ح ۶۹۸، مستدرک الوسائل : ج ۲، ص ۱۲۶، ح ۲، بحارالا نوار: ج ۴۹، ص ۷۲، ح ۹۶٫

هیجده خرما یا مدّت عمر

بسیارى از بزرگان در کتاب هاى مختلف حکایت کرده اند:

شخصى به نام محمّد قرظى گوید:

در سفر حجّ وارد مسجد جُحفه شدم ؛ و چون بسیار خسته بودم ، خوابیدم ، در عالم خواب رسول خدا صلى الله علیه و آله را دیدم ، پس نزد آن حضرت رفتم .

همین که نزدیک حضرت رسیدم ، به من خطاب کرد و فرمود: با کارى که نسبت به فرزندانم انجام دادى ، خوشحال شدم .

در همین اثناء طبق خرمائى که جلوى حضرت رسول صلى الله علیه و آله بود، مرا جلب توجّه کرد، لذا از آن حضرت تقاضا کردم تا مقدارى از آن ها را به من عنایت نماید؟

حضرت رسول صلى الله علیه و آله نیز با دست مبارک خویش مقدارى خرما از درون آن طبق ، برداشت و به من داد.

چون آن خرماها را شمردم ، هیجده عدد بود، با خود گفتم : بیش از هیجده سال از عمر من باقى نمانده است .

از خواب بیدار شدم و پس از گذشت مدّتى از این جریان ، دیدم در محلّى جمعیّت بسیارى در حال رفت و آمد هستند، سؤ ال کردم اینجا چه خبر است ؟

گفتند: حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام تشریف فرما شده است و مردم جهت زیارت و دیدار با آن حضرت اجتماع کرده و رفت و آمد مى کنند.

پس جلو رفتم ، حضرت را مشاهده کردم که در همان جایگاه پیغمبر اسلام صلوات اللّه علیه ، که در خواب دیده بودم ، نشسته است ؛ و نیز جلوى حضرت رضا علیه السلام طبقى از همان خرما وجود داشت .

کنار حضرت رفتم و تقاضا کردم تا مقدارى از آن خرماها را به من عطا نماید؟

و امام علیه السلام مقدارى از آن ها را با دست مبارک خود برداشت و به من داد؛ و چون آن ها را شمردم هیجده عدد بود، خواهش کردم که چند عددى دیگر بر آن ها بیفزاید؟

امام علیه السلام در جواب فرمود: چنانچه جدّم ، رسول اللّه صلى الله علیه و آله بیش از آن مقدار داده بود، من نیز بر آن مى افزودم .(۱)

۱- مستدرک الوسائل : ج ۱۲، ص ۳۷۴، ح ۳، الثّاقب فى المناقب : ص ۴۸۲، ح ۴۱۲، إ علام الورى طبرسى : ج ۲، ص ۵۴، مناقب ابن شهرآشوب : ج ۴، ص ۲۴۲، ینابیع الموده : ص ۱۲۱٫

درخت بادام در خانه میزبان

مرحوم شیخ صدوق رضوان اللّه علیه ، به نقل از محمّد بن احمد نیشابورى از قول جدّه اش خدیجه ، دختر حمدان حکایت کند:

در آن هنگامى که امام رضا علیهما السلام در مسیر راه خراسان وارد شهر نیشابور گردید، به منزل ما تشریف فرما شد.

امام علیه السلام پس از آن که اندکى استراحت نمود، در گوشه اى از حیات خانه ما یک بادام کشت نمود، که رشد کرد و بزرگ شد و یک ساله به ثمر رسید؛ و هر سال ثمره بسیارى مى داد.

و چون مردم متوجّه شدند، که امام رضا علیه السلام آن درخت را با دست مبارک خود کشت نموده است ، هر روز به منزل ما مى آمدند و از بادام هاى آن جهت شفا و درمان امراض خود استفاده مى کردند و هرکس هر نوع مرضى که داشت ، به عنوان تبرّک از آن بادام که تناول مى کرد، عافیت و سلامتى خود را باز مى یافت .

و حتّى نابینایان شفا مى گرفتند و زن هاى آبستن – که درد زایمان برایشان سخت و غیرقابل تحمّل بود – از آن بادام استفاده مى کردند و به آسانى وضع حمل مى نمودند.

و همچنین حیوانات مختلف مى آمدند و خود را به وسیله آن درخت متبرّک مى ساختند.

پس ا آن که مدّت زمانى از این جریان گذشت ، درخت بادام خشک شد و جدّم ، حمدان چند شاخه اى از آن درخت را قطع کرد که در نتیجه چشم هایش کور و نابینا گردید.

و فرزند او که عَمرو نام داشت و یکى از ثروتمندان مهمّ شهر نیشابور بود ، آن درخت را از ریشه قطع و نابود کرد و او نیز به جهت این کار، تمام اموال و زندگیش متلاشى شد و بیچاره گردید، که دیگر به هیچ عنوان توان امرار معاش نداشت .

و راوى در نهایت گوید: قبل از آن که درخت خشک شود، کرامات بسیارى به برکت امام رضا علیه السلام از آن ظاهر مى گردید و مردم ؛ بلکه حیوانات از آن بهره مى بردند.(۱)

۱- عیون اخبارالرّضا علیه السلام : ج ۲، ص ۱۳۲، ح ۱، إثبات الهداه : ج ۳، ص ۲۵۸، ح ۳۳، مدینه المعاجز: ج ۷، ص ۱۳۰، ح ۱۳۵٫

درمان مسافر با نیشکر

چون مامون – خلیفه عبّاسى – جهت دست یابى به اهداف شوم خود دستور داد تا حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام را از مدینه به خراسان – از راه اهواز – احضار نمایند.

ابوهاشم جعفرى گوید: زمانى که ماءمون چنین تصمیمى را گرفت ، شخصى را به نام رجاء بن اءبى ضحّاک ، ماءمور این کار کرد.

و من در محلّى اطراف شهر اهواز به نام ایذج بودم ، چون خبر حرکت و عبور امام رضا علیه السلام را از آن دیار شنیدم ، جهت دیدار و زیارت آن حضرت شتابان حرکت کردم ؛ و در اهواز به حضور مبارک آن بزرگوار شرفیاب شدم .

چون فصل تابستان و هوا بسیار گرم بود، امام علیه السلام مریض حال ، در گوشه اى قرار گرفته بود، دستور داد تا طبیبى را برایش بیاورند.

همین که پزشک به محضر شریف ایشان وارد شد، حضرت نوعى گیاه مخصوص را توصیف و تقاضا نمود.

طبیب اظهار داشت : من چنین گیاهى را نمى شناسم و حتّى اسم آن را هنوز نشنیده ام ، اگر هم این گیاه موجود باشد الا ن در چنین فصلى ، در این مناطق یافت نمى شود.

امام علیه السلام فرمود: پس جهت درمان آن ، مقدارى نیشکر برایم بیاورید.

دکتر اظهار داشت : این دارو از آن داروى اوّلى نایاب تر است ؛ چون الا ن فصل نیشکر نیست ، بلکه زمان به عمل آمدن و برداشت آن ، فصل زمستان مى باشد.

حضرت فرمود: هر دوى آن ها در سرزمین شما فراوان است و در همین فصل نیز موجود خواهد بود.

سپس در ادامه فرمایش خود فرمود: هم اینک به همراه این شخص به سمت شیروان حرکت کنید و از رودخانه اى که در مسیر راه مى باشد، عبور نمائید.

و چون از طرف رودخانه گذر کنید، شخصى را مى بینید که مشغول آبیارى و زراعت زمین خود مى باشد، از او محلّ کشت نیشکر؛ و نیز همان گیاه را سؤ ال کنید، او آشناى به گیاهان است و شما را به آنچه که بخواهید، راهنمائى مى نماید.

ابوهاشم گوید: پس طبق دستور امام علیه السلام به همراه طبیب حرکت کردم ؛ و طبق راهنمائى حضرت رودخانه اى که در بین راه بود، از آن عبور کردیم ، مرد کشاورزى را دیدیم که مشغول زراعت و آبیارى زمین خود بود.

بنابر فرموده حضرت ، موضوع را با وى مطرح نمودیم ؛ و او ما را به هر دوى آن دو گیاه راهنمائى کرد.

پس از یافتن محلّ رویش و کشت آن دو گیاه ، مقدارى از هر کدام چیدیم ؛ و سپس آن ها را برداشتیم و به سمت محلّ سکونت امام رضاعلیه السلام حرکت نمودیم .

طبیب در بین راه گفت : این شخص کیست ؟

گفتم : او فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله مى باشد.

اظهار داشت : آیا آثار نبوّت در او هست ؟

در پاسخ گفتم : خیر، او جانشین و وصىّ پیغمبر است .

و چون این خبر به اطّلاع ماءمون رسید، سریعا دستور حرکت داد، که مبادا مردم شیفته حضرت گردند.(۱)

۱- الخرایج والجرایح : ج ۲، ص ۶۶۱، ح ۴، الثّاقب فى المناقب : ص ۴۸۸، ح ۴۱۶٫

ضربات شمشیرها و سلامتى جسم

هرثمه یکى از اصحاب امام رضا علیه السلام است ، حکایت کند:

روزى به قصد دیدار مولایم ، حضرت رضا علیه السلام به طرف منزل آن بزرگوار حرکت کردم ، وقتى نزدیک منزل آن حضرت رسیدم ، سر و صداى مردم را شنیدم که مى گفتند: امام رضا علیه السلام وفات یافته است .

در این هنگام ، یکى از غلامان ماءمون به نام صُبیح دیلمى – که در واقع از علاقه مندان به حضرت بود – را دیدم که حکایت عجیبى را به عنوان محرمانه برایم بازگو کرد.

گفت : ماءمون مرا به همراه سى نفر از غلامانش ، نزد خود احضار کرد، چون به نزد او وارد شدیم ، او را بسیار آشفته و پریشان دیدیم و جلویش ، شمشیرهاى تیز و برهنه نهاده شده بود.

ماءمون با هر یک از ما به طور جداگانه و محرمانه سخن گفت و پس از آن که از همه ما عهد و میثاق گرفت که رازش را فاش نکنیم و آنچه دستور داد بدون چون و چرا انجام دهیم ، به هر نفر یک شمشیر داد.

و سپس گفت : همین الا ن که نزدیک نیمه شب بود به منزل علىّ ابن موسى الرّضا علیهما السلام داخل شوید و در هر حالتى که او را یافتید، بدون آن که سخنى بگوئید، حمله کنید و تمام پوست و گوشت و استخوانش را درهم بریزید و سپس او را در رختخوابش وا گذارید؛ و شمشیرهایتان را همان جا پاک کنید و سریع نزد من آئید، که براى هر کدام جوائز و هدایاى ارزنده اى در نظر گرفته ام .

صُبیح گفت : چون وارد اتاق حضرت امام رضا علیه السلام شدیم ، دیدیم که در رختخواب خود دراز کشیده و مشغول گفتن کلمات و أ ذکارى بود.

ناگاه غلامان به طرف حضرت حمله کردند، لیکن من در گوشه اى ایستاده و نگاه مى کردم .

پس از آن که یقین کردند که حضرت به قتل رسیده است ، او را در رخت خوابش قرار دادند؛ و سپس نزد ماءمون بازگشتند و گزارش کار خود را ارائه دادند.

صبح فرداى همان شب ، ماءمون با حالت افسرده و سر برهنه ، دکمه هاى لباس خود را باز کرد و در جایگاه خود نشست و اعلام سوگوارى و عزا کرد.

و پس از آن ، با پاى برهنه به سوى اتاق حضرت حرکت کرد تا خود، جریان را از نزدیک ببیند.

و ما نیز همراه ماءمون به راه افتادیم ، چون نزدیک حجره امام علیه السلام رسیدیم ، صداى همهمه اى شنیدیم و بدن ماءمون به لرزه افتاد و گفت : بروید، ببینید چه کسى داخل اتاق او است ؟!

صبیح گوید: چون وارد اتاق شدیم ، حضرت رضا علیه السلام را در محراب عبادت مشغول نماز و دعا دیدیم .

و چون خبر زنده بودن حضرت را براى ماءمون بازگو کردیم ، لباس هاى خود را تکان داد و دستى بر سر و صورت خود کشید و گفت : خدا شما را لعنت کند، به من دروغ گفتید و حیله کردید، پس از آن ماءمون گفت : اى صبیح ! ببین چه کسى در محراب است ؟

و آن گاه ماءمون به سراى خود بازگشت .

وقتى وارد اتاق حضرت شدم ، فرمود: اى صبیح ! تو هستى ؟

گفتم : بلى ، اى مولا و سرورم ! و سپس بیهوش روى زمین افتادم .

امام علیه السلام فرمود: برخیز، خداوند تو را مورد رحمت و مغفرت قرار دهد، آن ها مى خواهند نور خدا را خاموش کنند؛ ولى خداوند نگهدارنده حجّت خود مى باشد.

و بعد از آن که نزد ماءمون آمدم ، او را بسیار غضبناک دیدم به طورى که رنگ چهره اش سیاه شده بود، جریان را بیان کردم ، بعد از آن مأ مون لباس هاى خود را عوض کرد و با حالت عادى بر تخت خود نشست .

هرثمه گوید: با شنیدن این جریان حیرت انگیز، شکر خدا را به جاى آوردم و بر مولایم وارد شدم ، چون حضرت مرا دید فرمود: اى هرثمه ! آنچه صُبیح برایت گفت ، براى کسى بازگو نکن ؛ مگر آن که از جهت ایمان و معرفت نسبت به ما اهل بیت مورد اطمینان باشد.

و سپس افزود: حیله و مکر آن ها نسبت به ما کارساز نخواهد بود تا زمانى که اءجل و مهلت الهى فرا رسد.(۱)

۱- عیون اخبارالرّضا علیه السلام : ج ۲، ص ۲۱۴، ح ۲۲، إ ثبات الهداه : ج ۴، ص ۲۶۹، ح ۶۰٫

زینب کذّابه و درندگان

در دوران حکومت مامون ، زنى به نام زینب مدّعى بود که از ذُریّه حضرت فاطمه زهراء علیها السلام مى باشد و با این روش از مؤمنین پول مى گرفت و مایحتاج زندگى خود را تأ مین مى کرد و بر دیگران فخر و مباهات مى ورزید.

وقتى حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام این خبر را شنید، آن زن را احضار نمود؛ و سپس تکذیبش کرد و فرمود:

این زن ، دروغ گو و سفیه است ، زینب در کمال وقاحت به امام علیه السلام گفت : همان طور که تو اصل و نسب مرا تکذیب و ردّ مى نمائى ،من نیز سیادت و نسب تو را تکذیب مى کنم .

حضرت رضا علیه السلام به ناچار، جریان را براى مأمون بازگو نمود و چون زینب کذّابه را نزد خلیفه آوردند، حضرت فرمود:

این زن دروغ مى گوید؛ و او از نسل حضرت علىّ و فاطمه زهراء علیها السلام نمى باشد.

بعد از آن ، اظهار نمود: چنانچه او راست و حقّ مى گوید، او را نزد درّندگان بیندازید، تا حقیقت امر بر همگان روشن شود؛ چون درّندگان به نسل زهراء علیها السلام گزندى نمى رسانند.

هنگامى که زینب چنین مطلبى را شنید، گفت : اوّل خودت نزد درّندگان برو، اگر حقّ با تو بود که سالم بیرون میایى .

حضرت بدون آن که سخنى بگوید برخاست و به سمت محلّى که درّندگان در آنجا جمع آورى شده و نگه دارى مى شدند، حرکت نمود.

مامون به حضرت گفت : یاابن رسول اللّه ! کجا مى روى ؟

امام علیه السلام فرمود: سوگند به خدا، باید نزد درّندگان بروم تا حقیقت امر ثابت گردد؛ پس هنگامى که حضرت وارد آن محلّ شد و نزدیک درّندگان رسید، تمامى آن حیوانات متواضعانه روى دُم هاى خود نشستند و حضرت کنار یکایک آن ها آمد و دستى بر سرشان کشید و آن ها را نوازش نمود و سپس با سلامتى خارج گردید.

آن گاه به خلیفه فرمود: اکنون این زنِ دروغ گو را نزد آن ها بفرست تا دروغ او براى عموم روشن گردد.

و چون مامون از آن زن خواست تا به سمت درّندگان برود؛ زن ملتمسانه از رفتن به آن محلّ خوددارى مى کرد، تا آن که خلیفه دستور داد تا او را به اجبار وارد آن محلّ کرده و رهایش نمایند.

با ورود زینب به داخل آن محلّ، درّندگان از هر طرف حمله کرده و او را دریدند و بدون آن که خونى بر زمین ریخته شود، نابودش کردند و به عنوان زینب کذّابه معروف گردید.(۱)

۱- بحارالا نوار: ج ۴۹، ص ۶۱، إثبات الهداه : ج ۳، ص ۳۱۳، مدینه المعاجز: ج ۷، ص ۲۴۰، ح ۱۹۳، همچنین این حکایت را به امام جواد علیه السلام با مختصر تفاوت در إثبات الهداه : ص ۳۵۳ و نیز به امام هادى علیه السلام در ص : ۳۷۵ ح ۴۳ نسبت داده اند.

شفاى نابینا

محمد بن میمون یکى از همراهان امام رضا علیه السلام در ایام حج در مکه بود. درآن هنگام امام رضا علیه السلام هنوز به سفر اجبارى خراسان نرفته بود. او که از نور چشمانش محروم بود، مى گوید: پس از مراسم حج، من با امام رضا علیه السلام خداحافظى مى کردم که در آن حال به امام عرض کردم: مى خواهم از مکّه به مدینه بروم، دوست دارم برایم نامه اى نوشته و مرا به حضرت جواد علیه السلام معرفى کنید. امام تبسم کرد و نامه اى برایم نوشت. من به مدینه آمدم. کارگزار امام جواد علیه السلام آن حضرت را به نزد ما آورد. من نامه را به آن کودک بزرگمنش دادم. او به کارگزارش موفق خادم فرمود: آن نامه را باز کن! او مهر از نامه برداشت و آن را باز کرد و در مقابل امام جواد علیه السلام قرار داد. حضرت به نامه نگاهى انداخت و در آن حال به من متوجه شده، فرمود: اى محمد! وضع چشمانت چطور است؟ گفتم: اى پسر رسول خدا همان طور که مشاهده مى کنید من از چشم و از نعمت بینایى بى بهره ام.

حضرت جواد علیه السلام در آن لحظه دستان کوچکش را نزدیک آورد و به چشمانم کشید. از یمن برکت آن بزرگوار چشمانم شفا یافت و بینایى ام بازگشت و بهتر از قبل شد. من از خوشحالى دست و پاى آن گرامى را بوسیدم و در حالى از امام جواد جدا شدم که کاملاً همه جا را مى دیدم.(۱)

۱. الخرائج و الجرائح، قطب الدین راوندی، مؤسسه امام مهدى (عج)، ۱۳۰۹ ق، ج ۱، ص ۳۷۲.

زیارت معصومین و شادى مؤمن در عرفه

مرحوم شیخ مفید و دیگر بزرگان ، به نقل از علىّ بن اسباط که یکى از اصحاب و دوستان حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام است ، حکایت کنند:

روز عید عرفه جهت زیارت و دیدار مولایم ، حضرت ابوالحسن ، امام رضا علیه السلام حرکت کردم ؛ چون به منزل حضرت وارد شدم و نشستم ، پس ‍ از لحظاتى مرا مورد خطاب قرار داد و فرمود: الاغِ مرا آماده کن تا بیرون برویم .

وقتى الاغ را آماده کردم ، امام علیه السلام سوار بر آن شد و سپس به سمت قبرستان بقیع جهت زیارت قبر شریف مادرش ، حضرت فاطمه زهراءعلیها السلام حرکت کرد و من نیز همراه سرور و مولایم به راه افتادم.

پس هنگامى که وارد قبرستان بقیع شدیم ، خدمت حضرتش عرضه داشتم :

اى سرور و مولایم ! چه کسانى را قصد کنم و چگونه سلام گویم ؟

حضرت فرمود: بر مادرم ، فاطمه زهراء علیها السلام و بر دو فرزندش ، حسن و حسین ، همچنین بر علىّ بن الحسین ، زین العابدین و محمّد بن علىّ، باقر العلوم و جعفر بن محمّد، صادق آل محمّد، و بر پدرم ، موسى بن جعفر (صلوات اللّه و سلامه علیهم اجمعین )، سلام بده و ایشان را با کلماتى زیبا و مناسب زیارت کن .

پس من نیز بر یکایک آن بزرگان معصوم ، سلام و تحیّت فرستادم و چون زیارت امام رضا علیه السلام پایان یافت ، به سمت منزل بازگشتیم .

در بین راه به حضرت اظهار داشتم : یاابن رسول اللّه ! اى سرور و مولایم ! من تهى دست و درمانده هستم و چیزى در اختیار ندارم که بتوانم به افراد خانواده ام عیدى دهم و آن ها را در این روز و عید عزیز دلشاد و خوشحال گردانم .

امام علیه السلام پس از شنیدن سخن و درخواست من ، با چوب دستى خود – که همراه داشت – خطّى روى زمین کشید؛ و سپس خم شد و قطعه طلائى را – که قریب یکصد دینار ارزش آن بود – برداشت و به من عنایت نمود.

من با گرفتن آن هدیه خوشحال شدم و توانستم نیازهاى خود و خانواده ام را تامین نمایم .(۱)

۱- اختصاص شیخ مفید: ص ۲۷، ارشاد مفید: ص ۳۰۹، کشف الغمّه : ج ۳، ص ۶۴، الثّاقب فى المناقب : ص ۴۷۳٫

شکّ در نسب و مکیدن آب دهان حضرت

مرحوم کلینى رضوان اللّه تعالى علیه روایت کرده است :

«علىّ بن جعفر سلام اللّه علیه در جمع عدّه اى نشسته بود و با یکى از نوه هاى امام سجّاد علیه السلام صحبت مى کرد.وى در ضمن سخنان خود اظهار داشت : خداوند متعال حضرت ابوالحسن ، امام رضا صلوات اللّه علیه را یارى نمود؛ ولى برادران و عموهایش بر او ظلم کردند.

یکى از افراد حاضر پرسید: مگر چه شده است ؟و آیا آنان در حقّ او چه کرده اند؟

در پاسخ گفت : روزى برادران و عموهایش در بین همدیگر اظهار داشتند: ما در بین ائمّه و خلفا علیهم‌السلام شخصى سیاه چهره نداشته ایم و آنان با یک چنین سخنان ناشایستى ، نسبت به نَسَب حضرت جواد علیه السلام تشکیک کردند.

ولى امام رضا علیه السلام فرمود: درباره او شکّ و تردید نداشته باشید؛ همانا او فرزند و خلیفه پس از من مى باشد.خویشان حضرت گفتند: باید این امر ثابت شود، به همین جهت دسته جمعى وارد باغى شدند؛ و امام رضا علیه السلام را لباس کشاورزى پوشاندند و بیلى هم روى شانه اش نهادند.

و سپس حضرت جواد علیه السلام را که کودکى خردسال بود – آوردند و گفتند: این پسر را نزد پدرش ببرید.

عدّه اى از عموها و برادران که در آن جمع حاضر بودند، اظهار داشتند: پدرش این جا حضور ندارد.

در آن جمع بعضى از نسب شناسان – که در جریان این موضوع نبودند – نیز حضور داشتند، گفتند: پدر این فرزند آن کشاورز است ، که بیل روى شانه اش مى باشد؛ چون قدم هاى او با قدم هاى این پسر مطابقت دارد.

وقتى محاسبه و بررسى کردند، درست در آمد و با این روش شکّ و تردیدشان از بین رفت ؛ و این بزرگ ترین ظلم و جنایتى بود که در حقّ آن امام مظلوم روا داشتند.

علىّ بن جعفر در ادامه ، گوید: پس از این جریان من بلند شدم و لب هاى حضرت جواد علیه السلام را بوسیدم و آب دهان وى را مکیدم و خوردم ؛ و سپس آن بزرگوار را مخاطب قرار دادم و اظهار داشتم :

یاابن رسول اللّه ! همانا تو امام و حجّت خدا هستى .ناگاه امام رضا علیه السلام گریست و فرمود: آیا سخن پدرم را نشنیدید که از قول حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود: پدرم فداى فرزند بهترین کنیزان باد، فرزندى که دهانش خوش بو خواهد بود و در رحمى پاک و پاکیزه پرورش مى یابد.

خداوند لعنت کند آن هائى را که فتنه بر پا مى کنند و مى خواهند او را متّهم نمایند.

پس از آن ، امام رضا علیه السلام فرمود: اى عمو! آیا چنین فرزندى از غیر من خواهد بود؟!

و من اظهار داشتم : خیر، به راستى او فرزند شما و نیز خلیفه بر حقّ شما خواهد بود.(۱)

۱-اصول کافى : ج ۱، ص ۳۲۲، ح ۱۴، مجموعه نفیسه : ص ۴۵۵٫