اوضاع پس از شهادت امام حسن عسکرى (علیه‏ السلام)

لقب عسکرى

از آن جا که امام یازدهم علیه السلام ، همراه با پدر بزرگوارشان، امام هادى علیه السلام ، به شهر سامراء، پایتخت خلافت عبّاسی، منتقل شده، و در آن جا در محله «عسکر» سکونت اجبارى داشتند «عسکری» نامیده شدند. کنیه ایشان «ابومحمّد» و بیشتر مردم، آن حضرت و پدر و جدّ ایشان را ملقّب به «اِبْنُ الرِّضا» (فرزند امام علی بن موسی الرضا علیهماالسلام ) می نامیدند. از دیگر القاب آن حضرت، زکیّ به معنى پاکیزه است.

پدر و مادر

پدر ایشان، امام هادى علیه السلام ، و مادرشان، بانوى پارسا و شایسته، حدیثه است، که امام عسکرى در دامان پاک ایشان متولد و پرورش یافت. این بانوى بزرگوار از زنان مومنه و نیکوکار بود. در فضیلت این بانو همین بس که پس از شهادت امام حسن عسکرى علیه السلام تا مدتى پناهگاه و نقطه اتکاى مومنان، در آن مقطع زمانى بسیار بحرانى و پر اضطراب بود.

سامراء یادآور قیامت

وقتى خبر شهادت امام عسکرى به مردم سامرا رسید، غم بر سر مردمان شهر سایه افکند. «ابن صباغ مالکی»، یکى از دانشمندان اهل سنّت، در این باره می نویسد: وقتى خبر درگذشت حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام منتشر شد، سامراء به حرکت درآمد و سراپا فریاد و فغان و ناله گردید. بازارها تعطیل و مغازه ها بسته شد.

بنی هاشم، أُمراى لشکر، قاضیان شهر، شعرا، و سایر مردم براى شرکت در مراسم تشییع پیکر مطهّر امام عسکرى حضور یافته بودند. سامراء در آن روز یادآور صحنه قیامت بود.

توطئه طاغوت

پس از شهادت امام عسکرى علیه السلام ، معتمد، خلیفه وقت عباسى براى آن که وانمود کند که از آن امام، فرزندى باقى نمانده است، دستور داد تا میراث آن حضرت را میان مادر و برادرش جعفر تقسیم کنند. او بدین وسیله می خواست مسلمانان را از وجود امام بعدى ناامید کند. غافل از این که مردم عقیده داشتند که از امام عسکرى علیه السلام فرزندى باقی مانده است که امامت را به عهده خواهد گرفت؛ زیرا عده اى از شیعیان فرزند خردسال امام را در زمان حیات ایشان دیده بودند.

اقامه نماز

جنازه مطهّر و نورانى امام عسکرى را در حیاط خانه اش کفن کرده و در تابوت گذاشته بودند. برادر آن حضرت، جعفر کذّاب، پیش رفت تا بر جنازه امام نماز گزارد. وقتى که خواست تکبیر نماز را بگوید، ناگاه کودکى گندمگون و سیاه موى که دندان هاى پیشینش قدرى با هم فاصله داشت، بیرون آمد. و لباس جعفر را گرفت و او را کنار کشید و گفت: «عمو! کنار برو، من باید بر پدرم نماز گزارم». جعفر در حالى که قیافه اش دگرگون شده بود، کنار رفت و آن کودک برجنازه امام نماز خواند. او کسى نبود جز حضرت مهدی عجل اللّه تعالى فرجه الشریف؛ زیرا معصوم باید بر معصوم نماز گزارد. سپس حضرت را در خانه خود در کنار قبر پدرش امام هادى علیه السلام به خاک سپردند.

محدودیت و شدت فشار بر امام

خلفاى عباسى از هرگونه اعمال فشار و محدودیت نسبت به امامان دریغ نمی کردند. این محدودیت ها در عصر امام جواد، امام هادى و امام عسکرى علیهم السلام به اوج خود رسیده، در زمان امام یازدهم شدت بیشترى یافت؛ زیرا، در زمان ایشان پیروان اهل بیت به صورت یک قدرت عظیم درآمده بودند، و این گروه حکومت عباسیان را مشروع و قانونى نمی دانستند، و معتقد به امامت فرزندان على علیه السلام بودند. در آن زمان ممتازترین شخصیّت این خانواده، امام عسکرى بود. از طرف دیگر، طبق روایات بی شمار، مهدى موعود که تار و مار کننده همه حکومت هاى خودکامه است، از نسل پیشواى یازدهم است. به این جهت خلفاى عباسى پیوسته مراقب زندگى ایشان بودند.

زمینه سازى غیبت حضرت مهدى (عج)

یکى از فعالیت هاى امام عسگری، آماده سازى مردم براى پذیرش غیبت امام زمان عجل اللّه تعالى فرجه شریف بود؛ از این رو ایشان، کمتر با مردم تماس می گرفت، و جز نوّاب و یاران خاص خود، کسى را به حضور نمی پذیرفت و فقط به واسطه آنان مشکلات دینى مردم را حل می کرد. آن حضرت گاه دستورهاى دینى خود را به وسیله نامه هایی، به علما می نوشت. امام عسکرى با عمل به چنین شیوه اى قصد داشت زمینه غیبت فرزندش امام مهدى (عج) را آماده کند و مردم را به دورى امام عادت دهد به گونه اى که غیبت امام زمان(عج) براى آنان غیرمعمول و نا آشنا نباشد.

معرفى امام بعد از خود به یاران خاص

احمدبن اسحاق، یکى از یاران و اصحاب خاص امام عسکرى می گوید: به حضور ابومحمّد، حسن بن على عسکرى علیه السلام رسیدم و خواستم درباره جانشین بعد از ایشان سئوال کنم. پیش از سئوال من، حضرت فرمودند: «اى احمدبن اسحاق به درستى که خداوند از خلقت حضرت آدم علیه السلام تا هنگام برپایى قیامت، زمین را از حجّتِ خود برخلق خالى نگذاشته و نخواهد گذاشت. خداوند به سبب حجّت الهى بلا را از اهل زمین دور می سازد و به برکت او باران فرو می بارد». پرسیدم: یابن رسول اللّه ، پس امام بعد از شما کیست؟ در این هنگام امام باعجله برخاست و به درون خانه رفت. سپس همراه کودکى سه ساله ـ که صورتش همانند ماه شب چهارده می درخشید ـ بیرون آمد، آن گاه فرمود: «اى احمدابن اسحاق، اگر بر خدا و حجت هایش عزیز نبودى این فرزند را به تو نشان نمی دادم».

امام عسکرى علیه السلام با چنین شیوه هایی، بارها جانشین بر حق خود را به یاران و اصحاب خویش معرفى می کردند.

جلوه حقیقت

شخصى به نام «حلبی» می گوید: به سامراء آمدم و منتظر خروج امام عسکرى علیه السلام از منزلشان بودم تا او را از نزدیک ببینم. در کنار من جوانى ایستاده بود. به او گفتم: از کجایی؟ گفت: از مدینه. گفتم: این جا چه می کنی؟ گفت: من از نوادگان ابوذر غفارى هستم. درباره امامت ابومحمّد علیه السلام اختلافى پیش آمده است، آمده ام نشانه اى از او ببینم تا دلم آرام گیرد. در این هنگام امام عسکرى علیه السلام بیرون آمد. وقتى که روبروى ما رسید، به جوان نگریست و فرمود: «آیا تو غفارى هستی؟» جوان پاسخ داد: آرى. امام فرمود: مادرت «حمدَویّه» چه می کند؟ جوان گفت: خوب است. امام پس از این سخنان کوتاه از کنار ما گذشت. رو به جوان کردم و گفتم: آیا او را قبلاً دیده بودی؟ جوان گفت: خیر. گفتم: آیا همین تو را بسنده بود؟ گفت: کمتر از این هم کافى بود.

نفوذ معنوى

اخلاق الهى و سیرت نبوى حضرت امام عسکرى علیه السلام موجب نفوذ معنوى گسترده اى در بین مردم شده بود؛ به گونه اى که وقتى امام از منزل بیرون می آمدند، مردمان جهت دیدار و پرسیدن سوال هاى خود، در برابر منزلشان صف می کشیدند. خلفاى عباسى که از نفوذ معنوى امام بیم داشتند و از دیگر سو مشاهده می کردند که محدودیت ها و فشارهایى که بر ایشان وارد می کنند، اثر معکوس دارد و روز به روز بر محبوبیت ایشان در بین مردم افزوده می شود، امام را به زندان افکندند، تا مانع ارتباط ایشان با مردمان شوند و به خیال خود از نفوذ معنوى شخصیّت والاى امام بکاهند.

ره یافته مکتب عشق

محمّدبن اسماعیل علوى می گوید: حضرت امام عسکرى علیه السلام را در زندانى زیر نظر «على ابن اوتاش» قرار دادند. او فردى بی رحم و از دشمنان سرسخت آل محمّد صلی الله علیه و آله بود و با خشونت بسیار نسبت به خاندان و فرزندان امام على علیه السلام رفتار می کرد. از سوى دیگر خلفاى عباسى نیز به او دستور دادند تا هرچه می تواند به امام سخت گیرى کرده و به ایشان آزار رساند؛ اما بیش از یک روز نگذشت که آن مرد با مشاهده حالات معنوى امام در برابر عظمت حضرت عسکرى زانوى عجز و تواضع به زمین نهاد. على ابن اوتاش هنگامى که از حضور امام بیرون آمد از بهترین یاران با اعتقاد، و ستایش گر حضرت امام عسکرى شده بود.

ریشه گناهان

کسانى که می خواهند در مسیر طاعت و بندگى پروردگار متعال قدم برداشته و به تزکیه و تهذیب نفس بپردازند، باید در اولین گام از گناهان و پلیدی ها دورى جویند؛ چرا که گناهان همانند زنجیرهایى سنگین بر پاى اراده انسان آوار شده و مانع پیشرفت معنوى می شوند. امام حسن عسکرى علیه السلام در روایتى به ریشه و اساس پلیدی ها اشاره کرده و می فرماید:

«همه پلیدی ها در خانه اى قرار داده شده اند و دروغ، کلید آن خانه است». یعنى کسى که مرتکب دروغ شود به گناهان دیگر نیز دست خواهد زد. همچنین ترک دروغ، مقدمه اى براى ترک دیگر گناهان خواهد شد.

نفاق و دو رویى

از صفات نکوهیده و مذمومى که از ارزش انسان در جامعه می کاهد و باعث دورى گزیدن مردم از آدمى می شود، نفاق و دورویى است. منافقان و ریاکاران از پست ترین افراد جامعه هستند. امام عسکرى در نکوهش این افراد می فرمایند: «چه بد بنده اى است شخص دو رو و ریاکار، در حضور برادرش بستاید و در نبودِ او غیبتش کند. اگر برادرش صاحب چیزى شود، بدو حسد ورزد و اگر گرفتار شود بدو خیانت کند».

زهر جفا

خلفاى عباسی، با به کارگیرى سلیقه هاى متفاوت می کوشیدند تا اوضاع را به زیان امام عسکرى خاتمه دهند؛ با این حال با گذشتن زمان، محبوبیت امام در بین مردم فزونى می یافت. معتمد عباسى که از نفوذ معنوى امام در بین مردمان بیمناک بود، درصدد برآمد تا به هر شیوه ممکن، ایشان را به شهادت برساند. او نمی توانست آشکارا به چنین توطئه اى دست بزند؛ از این رو با دسیسه اى مرموز، ایشان را مسموم ساخت و با این کار پرتو یازدهمین ستاره پرفروغ آسمان هدایت را به ظاهر خاموش کرد. معتمد با قصد فریب افکار عمومى با ظاهرسازی، چند پزشک را به نزد امام فرستاد تا ایشان را معاینه کنند و شهادت ایشان را مرگ عادى جلوه دهند؛ اما خیلى زود این نیرنگ معتمد رنگ باخت و مردم از حقیقت واقعه آگاه شدند.

عروج عارفانه

در ساعات آخر عمر امام، بیمارى آن چنان بر ایشان شدید شد که آن حضرت توان از دست داده بود. امام رو به غلامش فرمود: «به آن اتاق برو و کودکى را که به سجده افتاده است، بیاور». غلام رفت و با کودکى که چهره اى درخشان داشت و بین دندان هایش گشاده بود، به نزد پدر آمد. وقتى که نگاه امام حسن عسکرى علیه السلام به کودک افتاد، گریه کرده و فرمود: «اى سرور اهل خانه خود، به من آب بیاشام، همانا من به سوى پروردگارم می روم». (وفاتم نزدیک است). آن کودک با دست خود به پدر آب داد. سپس امام حسن عسکرى علیه السلام فرمود: «مرا براى نماز آماده کنید.» آن کودک، پدر را در وضو گرفتن کمک کرد. امام عسکرى به او فرمود: «بشارت باد تو را اى پسرم که تویى صاحب الزمان و تویى مهدى و حجت خدا بر روى زمین، و این عهدى است از پدرم و از پدرانش تا رسول خدا صلی الله علیه و آله ».

در سوگ پدر

از پس پرده برون حجّت اثناعشر است

یا که در غرّه مَه قرص قمر جلوه گر است

بلبل از دورى گل تا سحر امشب به نواست

یا پسر بر سر بالین پدر نوحه گر است

هاتفى گفت که خاموش! مگر بی خبرى

حسن عسکرى امشب به جناح سفر است

سر به دامان پسر گرم سخن با معبود

چهره اش بر اثر زهر جفا پرگهر است

شد برون طایر روحش ز قفس سوى جنان

مهدى منتظر از بهر پدر خون جگر است

منبع :فاطمه صمدى؛گلبرگ ، اردیبهشت ۱۳۸۳، شماره ۵۰

امام حسن عسکری (ع) طلایه دار عبادت و عرفان(2)

عبادت، ستایش و عشق به معبود همواره در فطرت همه انسانها وجود دارد و آنان در کوران حوادث و در هنگام بروز پیشامدهای سخت و مشکلات طاقت فرسای زندگی، از این موهبت فطری خویش بهره می گیرند؛ به این جهت در همه ادیان و مذاهب برای عبادت جایگاه ویژه و آداب و رسوم خاصی منظور شده است .

اما از آنجایی که برخی از انسانها راه و روش عبادت صحیح را نمی دانند و گاهی در این وادی راه خطا می پویند، خداوند متعال انبیا و اولیای خویش را مامور نموده است که راه صحیح عبادت، لوازم و آثار و موانع آن را به آحاد بشر بیاموزند و راه و روش عشق ورزیدن به معبود حقیقی را به آنان نشان دهند .

در بخش نخست این نوشتار که به مناسبت شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام) در ماه ربیع الاول ارائه گردید، با گوشه هایی از سیره و سخن آن حضرت در زمینه عبادت و عرفان آشنا شدیم، در اینجا نیز به نقل و توضیح فرازهایی دیگر از رهنمودها و رفتارهای عبادی آن حجت الهی می پردازیم:

مناجاتهای دلنواز

سالکان حقیقت طلب و نیایشگران عاشق، صفای باطن و راحتی روح بلند خود را در مناجاتهای شبانه و خلوتهای عارفانه با حضرت دوست می دانند . آنان آرام جان غمناک و شفای دل دردناک خویش را در راز و نیاز با پروردگار عالمیان می یابند و چاره حل همه مشکلاتشان را به دست او می بینند . این عارفان بلند همت هرگز راحتی خود را جز در رضای حضرت حق نمی طلبند و پیوسته در زیر لب زمزمه می کنند:

خاک درت بهشت من            مهر رخت سرشت من

عشق تو سرنوشت من        راحت من رضای تو

امام عسکری (علیه السلام) در یک سخن عارفانه ای فرمود: «من انس بالله استوحش من الناس؛[1] هر کس با خداوند متعال انس بگیرد، از مردم وحشت می کند .»

همچنان که مولای عارفان علی (علیه السلام) چنین بود؛ هنگامی که معاویه از ضرار بن ضمره لیثی [یکی از یاران باوفا و از عاشقان علی (علیه السلام)] در مورد حالات امیرمؤمنان سؤال نمود، او در فرازی از پاسخ خود حالات امام را چنین توصیف کرد: «یستوحش من الدنیا وزهرتها ویستانس بالیل ووحشته؛[2] علی (علیه السلام) از [دلبستگی] به دنیا و مظاهر آن وحشت می نمود و با شب و وحشت آن کاملا مانوس بود .»

ناگفته پیداست که منظور از انس با خدا و دوری از مظاهر غیرخدایی، گوشه گیری، انزواطلبی و رهبانیت نیست، بلکه منظور خلوت با پروردگار عالمیان می باشد که سرچشمه تمام نیکیها، زیباییها و قدرتهاست . اساسا هر عمل اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی در ارتباط با مردم که در راستای رضایت حضرت حق انجام می گیرد، نوعی انس با خداوند و امری پسندیده و موجب خشنودی خداوند متعال خواهد بود .

امام حسن عسکری (علیه السلام) در فرازهایی از مناجات دلنشین خود با آفریدگار جهان هستی، چنین راز و نیاز می کند:

«یا من مواعیده صادقة، یا من ایادیه فاضلة، یا من رحمته واسعة، یا غیاث المستغیثین، یا مجیب دعوة المضطرین، یا من هو بالمنظر الاعلی، وخلقه بالمنزل الادنی . . . فصل علی محمد وآله واهدنی من عندک وافض علی من فضلک وانشر علی من رحمتک وانزل علی من برکاتک انک انت الرب الجلیل وانا العبد الضعیف وشتان ما بیننا یا حنان یا منان، یا ذالجلال والاکرام؛[3] ای خدایی که در وعده هایش راستگوست! ای آفریدگاری که نعمتهایش افزون است! ای کسی که سایه رحتمش گسترده است! ای دادرس دادخواهان! ای اجابت کننده دعای بیچارگان! ای کسی که در بالاترین مرتبه قرار داری و آفریده هایت در پایین ترین منزل جای دارند! . . . بر محمد و آل او درود فرست و مرا خودت هدایت کن و فضل خودت را بر من افاضه کن و رحمت خود را بر من فراگیر ساز و برکات خودت را بر من نازل گردان، همانا که تو پروردگار بزرگ هستی و من بنده ضعیف و ناتوان؛ و چقدر تفاوت است بین من و تو، ای خدای مهربان و بخشاینده و ای صاحب جلالت و بزرگواری .»

دستورالعمل های عرفانی

حضرت عسکری (علیه السلام) در رهنمودها و دستورالعمل های مختلفی مردم را به رفتارهای انسانی و سلوک معنوی دعوت می نمود . آن بزرگوار گاهی در نامه های خصوصی و عمومی مطالب خویش را به مشتاقان حقیقت عرضه می داشت.

یکی از دستورالعمل های امام عسکری (علیه السلام) که برای جویندگان سعادت بویژه شیعیان راهگشا و قابل تامل است، رهنمود آن حضرت در ضمن نامه ای به اسحاق بن اسماعیل نیشابوری[4] از اصحاب مورد اعتماد آن وجود گرامی است؛ پیشوای یازدهم در فرازی از آن رهنمود چنین می نگارد:

«فاعلم یقینا یا اسحاق! انه من خرج من هذه الدنیا اعمی فهو فی الآخرة اعمی واضل سبیلا، یابن اسماعیل! لیس تعمی الابصار ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور، وذلک قول الله فی محکم کتابه[5] حکایة عن الظالم اذ یقول «رب لم حشرتنی اعمی وقد کنت بصیرا قال کذلک اتتک آیاتنا فنسیتها وکذلک الیوم تنسی »[6] ؛ ای اسحاق! یقینا بدان هر کس از این دنیا نابینا [و گمراه] رود او در آخرت نیز نابینا و گمراه خواهد بود . ای پسر اسماعیل! مقصود از نابینایی، کوری چشم نیست، بلکه قلبهایی که در اندرون سینه ها قرار دارد کور می شوند و این همان سخن پروردگار متعال است که در کتاب محکم خویش از زبان ستمگری حکایت می کند که وی [هنگامی که روز قیامت نابینا محشور می شود با اعتراض به خداوند] می گوید: «خداوندا! چرا مرا نابینا محشور کردی، در حالی که در دنیا بینا بودم . خداوند می فرماید: همچنان که در دنیا آیات ما به تو رسید و آنها را به فراموشی سپردی، همینطور امروز تو از فراموش شدگانی » .

دستاورد عبادت

سلوک عرفانی و عبادت، انسان را به سوی کمال مطلق سوق می دهد و به همین جهت می تواند دستاوردها و آثار مثبت فراوانی را در زندگی انسان در پی داشته باشد . عظمت روحی، تعالی روانی و فکری، آثار جسمی، رفتاری و اجتماعی، مهار هوا و هوس، قویت باورهای توحیدی، ترقی نیروی ادراکی و معرفتی، توسعه افق فکر و اندیشه انسان، بخشی از آثار عبادت راستین در پیشگاه آفریدگار هستی است .

مردان بزرگی در عالم، راز موفقیتهای بی شمار خود را در پرتو همین رفتار معنوی جستجو می کردند . یکی از مهم ترین شخصیتها که از افتخارات دنیای اسلام به شمار می آید، دانشمند پر آوازه ایرانی، شیخ الرئیس ابوعلی سینا است .

او دارای نبوغ فوق العاده و صاحب اندیشه های ارزشمندی بود و آن چنان در کسب علم و دانش پیشرفت نمود که در دوران نوجوانی سرآمد دانشوران عصر، در تمام علوم رایج زمان خود گردید و از اساتید معاصر بی نیاز شد .

بو علی سینا با همه موفقیتها و موقعیتهایی که در زندگی نصیبش شده بود، راز حل مشکلاتش را در عبادت و عبادتگاهها می جست .

او در خاطرات خود آورده است: «شب و روز جز به تحصیل علم به چیز دیگری نمی اندیشیدم و به غیر از فهمیدن به چیز دیگری توجه نداشتم، و به همین طریق پیش می رفتم، تا اینکه حقیقت هر مسئله ای برای من مسلم می شد و هرگاه در مسئله ای حیران بودم و یا نمی توانستم قضیه را بفهمم، به مسجد پناه می بردم، نماز می گزاردم و خالق هستی را ستایش می کردم، در این حال معمای من حل و مشکل برطرف می شد .»[7]

در اینجا به یکی از مهم ترین آثار عبادت در زندگی حضرت عسکری (علیه السلام) می پردازیم:

پیوند با ابدیت

انسانهای وارسته با دست یابی به مقام اطاعت و عبادت، از قید و بند اسارتها و بردگیهای درونی و برونی رهایی یافته، به قله های رفیع عظمت روحی و آزادی حقیقی می رسند .

بندگان راستین حق که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و ائمه هدی (علیه السلام) در راس آنها قرار دارند، با ساییدن پیشانی خضوع در برابر قدرت لایزال حضرت باری تعالی به درجاتی از عظمت و شکوه دست می یابند که هرگز در مقابل الهه شرک و کفر و مظاهر مادی و رهبران زر و زور و تزویر، ذره ای احساس شکست و تحقیر و ترس نمی کنند و به غیر از خداوند عالمیان فرمانروایی را نمی شناسند و فقط خداوند در منظر آنان بزرگ و غیر خدا کوچک می نماید و اینجاست که به ابدیت پیوسته و مشمول خطاب خداوندی می شوند که: «عبدی اطعنی اجعلک مثلی، انا حی لا اموت اجعلک حیا لا تموت، انا غنی لا افتقر اجعلک غنیا لا تفتقر، انا مهما اشاء یکون اجعلک مهما تشاء یکون؛[8] بنده من! مرا اطاعت کن تا تو را جلوه ای از خودم قرار دهم، من زنده و ابدی هستم تو را نیز زنده و ابدی گردانم، من غنی بی نیاز هستم تو را نیز غنی گردانم، که نیازمند نباشی، من هر چه بخواهم انجام می شود تو را نیز چنین قرار دهم که هر چه بخواهی انجام شود .»

حضرت عسکری (علیه السلام) نمونه بارزی از چنین بندگان شایسته و ممتاز الهی بود که خداوند نیز همه چیز را در اختیار او نهاده و مطیعش گردانیده بود . به چند گزارش در این زمینه توجه کنید:

1 – هنگامی که آن وجود گرامی را به یک زندانبان خشن و قسی القلب به نام نحریر سپردند، آن مرد ستم پیشه طبق دستور سرکردگان خود بر آن حضرت سخت گرفت و از آزار و اذیتش ذره ای فرو گذاری نکرد . همسر نحریر وی را از این عمل باز داشته و با یادآوری مراتب عبادت ، اطاعت و پرهیزگاری امام، شوهرش را از عاقبت شوم اذیت و شکنجه حضرت عسکری (علیه السلام) ترسانیده، پیوسته سعی می کرد که از فشارهای نحریر بر امام (علیه السلام) بکاهد؛ اما سخنان وی نه تنها در آن زندانبان زشت سیرت هیچ گونه تاثیری نداشت، بلکه وی تصمیم گرفت حضرت امام حسن (علیه السلام) را به قتل برساند .

او بعد از اجازه از اربابان ستمگر خود، امام را در «برکة السباع » و در میان حیوانات درنده و وحشی رها ساخت و هیچ گونه تردیدی نداشت که آن حضرت به ست حیوانات وحشی کشته خواهد شد؛ اما بعد از لحظاتی به همراه همکارانش مشاهده کرد که امام عسکری (علیه السلام) در گوشه ای به نماز ایستاده و حیوانات وحشی گرداگرد حضرت با کمال خضوع و احترام سر به زیر انداخته اند . در اینجا بود که امام را فورا از آن محل بیرون آوردند و به منزلش بردند .[9]

در زیارت آن حضرت بااشاره به این واقعه مهم چنین می خوانیم: «وبالامام الثقة الحسن بن علی (علیه السلام) الذی طرح للسباع فخلصته من مرابضها؛[10]

[خدایا تو را] به حق امام مورد اعتمادت، حضرت حسن بن علی عسکری (علیه السلام) که در میان درندگان افکنده شد و تو او را از میان حیوانات وحشی نجات دادی .»

2 – محمد بن اسماعیل علوی می گوید: «امام عسکری (علیه السلام) را زمانی در نزد علی بن اوتامش[11] که یکی از دشمنان سرسخت آل محمد(صلی الله علیه وآله) بود، زندانی کردند . او مردی زشت خو و بدسیرت [بود] و با خاندان علی (علیه السلام) عداوتی دیرینه داشت . از طرف خلیفه به او دستور داده بودند که هر چه می تواند امام (علیه السلام) را اذیت کند و بر او سختگیری نماید .

اما ابهت، هیبت و جلالت امام (علیه السلام) و حالات عرفانی و معنوی آن حضرت چنان آن مرد شقاوت پیشه را متحول کرد – بااینکه حضرت عسکری (علیه السلام) بیش از یک روز در زندان او نبود – که صورت خود را به احترام حضرتش بر خاک می نهاد و سر خود را بالا نمی گرفت، و همراهی یک روزه این مرد با پیشوای یازدهم، رفتار و گفتارش را عوض نمود و حضرت عسکری (علیه السلام) را در منظر او نیک ترین مردم قرار داد .»[12]

3 – احمد بن خاقان در مورد عظمت روحی و جاذبه وصف ناپذیر حضرت عسکری (علیه السلام) می گوید: «در شهر «سر من رای » هیچ کس از علویان راهمچون حسن بن علی بن محمد بن الرضا، نه دیدم و نه شناختم .

در وقار، سکوت، عفاف، بزرگواری و کرامت در میان خاندانش و نیز در نزد سلطان و تمام بنی هاشم همتایی نداشت . از هیچ یک از بنی هاشم، سران سپاه، نویسندگان، قاضیان، فقیهان، دبیران، وزیران، فرماندهان و دیگر افراد، درباره حسن بن علی سؤالی نکردم، مگر آنکه او را نزد آنان در نهایت بزرگی و ارجمندی یافتم . مقام بلند، سخنان نیک، اطاعت و عبادت و معنویت، احترام در میان فامیل و سایر بزرگان، از جمله ویژگیهایی بود که من از زبان آنان در ستایش حسن بن علی شنیدم . بعد از این، ارزش و مقام وی در نظرم بزرگ آمد و فهمیدم که دوست و دشمن او را به دیده احترام می نگرند و می ستایند .»[13]

و این همه تکریم و عزت نفس بخاطر عبادت و اطاعت و خضوع آن حضرت در برابر حق بود . همچنان که خودش فرمود: «ما ترک الحق عزیز الا ذل ولااخذ به ذلیل الا عز؛[14]

هیچ عزیز [و صاحب شوکتی] از حق فاصله نگرفت، مگر اینکه خوار شد و هیچ خوار [و کوچکی] به حق نپیوست، مگر اینکه عزیز [وگرامی] شد .»

عبادت و تفکر

عبادت کننده ای که در طول زندگی از قوه تفکر و نیروی عقلانی خود بهره نگیرد، از اعمال معنوی و عبادتهای خویش سود چندانی نخواهد برد؛ چرا که ارزش و مراتب عالی اعمال، بستگی به معرفت هر شخص نسبت به معبود خود دارد و معرفت نیز حاصل نمی شود، مگر اینکه انسان با دیده عقل و اندیشه و دلی بیدار در قدرت و شکوه لایزال آفریدگار هستی بنگرد و در زوایای حیرت انگیز و شگفت آور این جهان باعظمت و آفریده های متنوعی که در گستره این عالم پهناور، طبق نظم خاص خود حرکت می نمایند و به دنبال اهداف خاصی سیر می کنند، بیندیشد .

عبادتی که توام بامعرفت باشد، هیچ گاه غرور آور نخواهد بود؛ بلکه هر چقدر شناخت و معرفت به معبود بالاتر رود، خضوع و تواضع در عبادت مضاعف گردیده، احساس لذت انس بیشتر خواهد شد و اینجاست که عبادت کنندگان با معرفت به همراه سرور و زینت عبادتگران، حضرت زین العابدین (علیه السلام) این زمزمه را سر خواهند داد که: «سبحانک ماعبدناک حق عبادتک؛[15] معبودا! تو پاک و منزهی، ما حق عبادت تو را بجای نیاوردیم .»

با توجه به این نکات، گفتار خردمندانه حضرت عسکری (علیه السلام) را باید به دقت به گوش جان سپرد که فرمود: «لیست العبادة کثرة الصیام و الصلوة وانما العبادة کثرة التفکر فی امر الله؛[16] عبادت [کامل] به بسیاری روزه و نماز نیست، همانا عبادت تفکر بسیار در امر خداوند است .»

پی نوشت ها:

[1] . عدة الداعی، ص 194؛ شمس الضحی، ص 594 .

[2] . عده الداعی، ص 195 .

[3] . مصباح المتهجد، ص 227؛ مهج الدعوات، ص 277 .

[4] . اسحاق بن اسماعیل نیشابوری از بزرگان شیعه و از محدثین مورد اطمینان در نزد ائمه اهل بیت علیهم السلام بود . امام عسکری علیه السلام در تجلیل از مقام وی فرمود: «فاتم الله یا اسحاق علی من کان مثلک – ممن قد رحمه الله وبصره بصیرتک – نعمته، وقدر تمام نعمته دخول الجنة؛ ای اسحاق! خداوند نعمت خود را برای هر کسی که مثل توست – که خدا به او مهر ورزیده و همچون تو او را بینایش گردانیده – کامل گرداند و تمام نعمت خود را با بهشت رفتن مقدر فرماید .» (مهج الدعوات، ص 63 – 67)

[5] . طه/125 و 126 .

[6] . تحف العقول، ص 484؛ معجم رجال الحدیث ج ج، ص 222 .

[7] . زندگی ابوعلی سینا، ص 29 .

[8] . الجواهر السنیه، ص 361 .

[9] . الارشاد، ج 2، ص 334؛ شمس الضحی، ص 595 .

[10] . مفتاح الفلاح، ص 176؛ بحارالانوار، ج 83، ص 354 .

[11] . در کافی نام این مرد علی بن نارمش ثبت شده است .

[12] . کشف الغمه، ج 3، ص 286؛ اصول کافی، باب مولد ابی محمد الحسن بن علی علیه السلام، حدیث 8 .

[13] . الارشاد، ج 2، ص 321؛ اصول کافی، باب زندگانی امام عسکری علیه السلام حدیث اول .

[14] . تحف العقول، ص 489 .

[15] . صحیفه سجادیه، ص 35 .

[16] . تحف العقول، ص 488 .

منبع :مبلغان – خرداد 1382، شماره 42.

تشویق در سیره امام عسکری علیه السلام

 تشویق در سیره امام عسکری

«تشویق»، «تنبیه» و «تغافل»، سه اصل مهمّ تربیتی، آموزشی و مدیریتی است که می بایست در مواقع لازم و مناسب و با کمیّت و کیفیّت ویژه، مورد استفاده قرار بگیرد.

در این میان، «تشویق» از جایگاه ارزشمند و والایی برخوردار است؛ به گونه ای که در تاریخ زندگی پیامبران، امامان:و…

می توان نمونه های فراوانی را به دست آورد.

از این رو، گلچینی از تشویقات متنوّع امام حسن عسکری علیه السلام را به پیشگاه خوانندگان محترم تقدیم می داریم.[1]

نگاهی گذرا

در یک معرّفی اجمالی، می توان عناوین کلّی «تشویق های امام عسکری علیه السلام » را یادآور شد؛ از جمله:

1. «تأیید» برخی از اصحاب به شکل حضوری و غیابی؛ مثل شاگردان قمی و نیشابوری.[2]

2. «تقریظ شفاهی» برای تعدادی از نویسندگان و کتاب های آنان.

3. انتصاب عدّه ای به «وکالت»، «خدمت گزاری» و «نامه رسانی».

4. پذیرفتن گروهی به عنوان «شاگرد».

5. رفتن به منازل بعضی از شیعیان؛ مثل تشریف فرمایی حضرت به شهر گرگان.[3]

6. «عیادت» از بیماران و آرزوی بهبودی برای آنان.

7. «دعا کردن» در حق مردم (گشایش در زندگی، برخورداری از نعمت فرزند، آزادی از زندان، تسلیت به بازماندگان اموات و غیره).

8. کمک های فراوان مالی.

شایان توجه اینکه: در ویژه نامة امام عسکری علیه السلام ، ش 60، نمونه هایی از «تشویق های حضرت» بیان شده است؛ لذا در این مقاله:

الف) یا از تکرار آن، خودداری شده.

ب) و یا به اختصار، نگارش یافته است.

بشارت به «مهدی موعودعلیه السلام »

امام عسکری علیه السلام از طریق نامه یا حضوری، تولّد «مهدی موعود علیه السلام » را به برخی از یارانش بشارت داد؛ از جمله: به وکیل خود در قم.

— امام علیه السلام طیّ نامه ای به احمد بن اسحاق فرمود: «برای ما فرزندی متولّد شده؛ نزد تو مستور بماند و از همه مردم پنهان باشد.

زیرا ما از آن خبردار نکنیم مگر خویشاوندان رازدار و دوستان صمیمی خود را.

احببنا إعلامک لیسرّک الله به مثل ما سرّنا به؛

ما تو را به این مسأله مطّلع کردیم تا خدا، تو را بدان شاد کند چنانچه ما را بدان شاد کرده است!»[4]

— وقتی احمد بن اسحاق به سامرّا آمد و خدمت امام علیه السلام رسید…

آن حضرت، پسرش مهدی(عج) را به او نشان داد؛

آنگاه فرمود: «ای احمد بن اسحاق! این، امری است از امر خدا و سرّی است از سرّ خدا و غیبی است از آنچه من به تو افاده کردم.

اگر باعث کرامت تو نزد خداوند متعال و حجّت های او نبود، من این فرزندم را به تو نشان نمی دادم.»

امام علیه السلام بعد از سفارش به مخفی کردن تولّد مهدی علیه السلام ، فرمود: «و کن من الشّاکرین تکن معنا غداً فی علّییّن؛

و از شکرگزاران باش تا فردای قیامت در بهشت و مرتبة والای آن، با ما باشی.»[5]

خبری شادمانه

ابوهاشم جعفری – شاگرد ممتاز امام عسکری علیه السلام – بارها از سوی حضرت مورد قدردانی و تجلیل قرار گرفته بود؛ که به یک نمونه بسنده می کنیم:

— روزی یکی از شیعیان به محضر امام علیه السلام شرفیاب شده و تقاضا نمود که «دعایی» به وی آموزش دهد؛ آن حضرت هم این دعا را یاد داد:

«یا اسمع السّامعین…

و اجعلنی ممّن تنتصر به لدینک و لا تستبدل بی غیری.»

ابوهاشم می گوید: در دلم گفتم:

«خدایا! مرا جزو گروه و حزب خود قرار بده».

در این هنگام، امام عسکری علیه السلام به من فرمود: «أنت فی حزبه و فی زمرته اذ کنت بالله مؤمناً و لرسوله مصدّقاً و لأولیائه عارفاً و لهم تابعاً فأبشر ثمّ أبشر؛

تو در حزب خدا هستی زمانی که: 1.

به خدا، مؤمن باشی؛ 2

. نبوّت پیامبرش را تصدیق کنی؛ 3.

به حقّانیّت و مقام اولیاء الله، آگاه باشی؛ 4.

و از آنان تبعیّت کنی.

پس، بشارت و مژده باد تو را و شادمان باش [که دارای این ویژگی ها هستی]!»[6]

تقریظ بر بعضی تألیفات

— ابوهاشم جعفری می گوید: من کتاب «یوم و لیلة» یونس [بن عبدالرحمن] را خدمت امام تقدیم کردم…

حضرت در حقّ نویسنده اش چنین دعا کرد: «اعطاه الله بکلّ حرف نوراً یوم القیامة؛

خداوند در قیامت به تعداد هر حرف این کتاب، به وی نوری عنایت فرماید.»

همچنین امام بعد از مطالعة کتاب، فرمود: «هذا دینی و دین آبای و هو الحقّ کلّه؛ این، دین و عقیدة من و پدرانم می باشد و تمام مطالب کتاب، درست و صحیح است.»[7]

— ابو محمد فضل بن شاذان نیشابوری به محضر امام عسکری علیه السلام رسیده بود؛ در هنگام وداع، یکی از کتاب هایش به زمین افتاد.

امام علیه السلام آن را برداشته و نگریست و برای وی از درگاه الهی، آمرزش طلبید و سپس فرمود:

«أغبط أهل خراسان لمکان الفضل..

بر مردم خراسان غبطه می خورم از اینکه [شخصیت فرزانه ای مانند] فضل بن شاذان در میان آنهاست! و همین افتخار، آنان را بس است.»[8]

خلعتِ «وکالت»

 امام علیه السلام در حقّ عثمان بن سعید عَمری فرموده است: «هذا ابو عمر و الثّقة الامین، ثقة الماضی و ثقتی فی المحیا والممات…

؛ این ابو عمرو، ثقه و امین است.

او مورد اعتماد امام گذشته (امام هادی علیه السلام ) و در زندگی و پس از مرگم، مورد اعتماد من است.

آنچه را به شما بگوید، از جانب من گفته…»[9]

همچنین در حضور عده ای از شیعیان فرمود: «اشهدوا علی أنّ عثمان بن سعید العمری وکیلی…؛ گواه باشید که عثمان بن سعید عمری، وکیل من و پسرش محمد، وکیل فرزندم مهدی شماست.»[10]
مدالِ «خدمت گزاری»

— یکی از ایرانیان به سامرّا رفت و خدمت امام عسکری علیه السلام رسید؛ آن حضرت پرسید: برای چه به اینجا آمده ای؟ گفت: به خاطر شوقی که به شما دارم، برای خدمت گزاری آمده ام.

امام فرمود: «بنابراین، دربان من باش.»

وی همراه دیگر خادمان، امور خانة حضرت را به عهده گرفته و مشغول انجام خدمت بود تا اینکه یک روز چشمش به جمال نورانی امام مهدی علیه السلام روشن می شود…[11]

توفیقِ «شاگردی»

— دو خانواده از اهالی «استرآباد» به علت ستم و اذیت های «زیدیّه»، به سامرّا هجرت کرده بودند، وقتی نزد امام عسکری علیه السلام شرفیاب شدند، آن حضرت در حقّ آنان چنین فرمود: «مَرْحَباً بِالْآوِينَ إِلَيْنَا، الْمُلْتَجِئِينَ إِلَى كَنَفِنَا، قَدْ تَقَبَّلَ اللَّهُ تَعَالَى سَعْيَكُمَا،…؛

خوش آمدید ای کسانی که به ما پناهنده شدید! خداوند، تلاش و سعی شما را پذیرفته است…»

سپس به آنها فرمود: « خَلِّفَا عَلَيَّ وَلَدَيْكُمَا هَذَيْنِ- لِأُفِيدَهُمَا الْعِلْمَ الَّذِي يُشَرِّفُهُمَا اللَّهُ تَعَالَى بِه‏…؛

دو فرزند خود را اینجا بگذارید تا به آنان «دانشی» بیاموزم که خداوند متعال به سبب آن، شرافت و بزرگواری به آنان بخشد…»

بدین ترتیب بود که ابویعقوب یوسف بن محمد بن زیاد و ابوالحسن علی بن محمد بن یسار (سیّار) به مدت هفت سال، از دانش بی کران امامعلیه السلام در زمینة «تفسیر» بهره مند شده و مجموعة گرانسنگ تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام را از خود به یادگار نهادند.[12]-[13]
پاداشِ «تشویق کننده»

— یکی از اصحاب، جریان درد دل و گلایة یک مرد شیعه را ـ که در معاشرت و گفت و گو با اهل سنّت دچار مشکلاتی شده بود ـ برای امام عسکری علیه السلام بازگو کرد و توضیح داد که راهکارهایی را به عنوان «تقیّه» به وی آموخته که مؤثر هم واقع شده است.

امام علیه السلام بعد از شنیدن این ماجرا، خطاب به او فرمود: «أنت کما قال رسول الله الدّالّ علی الخیر، کفاعله؛ تو مصداق فرمودة رسول خدا(صلی الله علیه و آله)هستی که فرمود: ثواب کسی که به کار نیک راهنمایی کند، مانند کسی است که آن کار را انجام داده است!»

آن حضرت بعد از بیان پاداش های آن مرد شیعه که «تقیّه» نموده بود، از صحابی اش چنین قدردانی کرد: «خداوند، به تو نیز که او را راهنمایی کرده ای، به همان اندازه پاداش و حسنه خواهد داد.»[14]

گشایش در زندگی

— محمد بن حمزة سروی می گوید: نامه ای به امام عسکری علیه السلام نوشتم و درخواست کردم که برای بیرون آمدن از فقر و تنگ دستی، برایم دعا کند.

حضرت در پاسخ نوشت: «أبشر، فقد أتاک الله بالغنی…؛

مژده باد که خداوند، تو را بی نیاز و ثروتمند گردانید! زیرا پسر عمویت از دنیا رفت و صد هزار درهم به جای گذاشت و جز تو، وارثی ندارد.

خدا را سپاس گو و در امر زندگی، میانه رو باش و از اسراف بپرهیز؛ چرا که اسراف، کاری شیطانی است.»[15]

تجلّی نور

— علی بن عاصم – که نابینا بود – وقتی نزد امام عسکری علیه السلام آمد، آن حضرت به وی چنین فرمود:

«مرحباً بک یا ابن عاصم! إجلس، هنیئاً لک یا ابن عاصم!»

آنگاه حضرت در حقّ وی دعا کرده و بینا می شود و فرش و زیراندازی را که متعلق به عده ای از پیامبران و صالحان بود، به او نشان می دهد…[16]- [17]

دعای برکت

— امام عسکری علیه السلام در نخستین دیدار خود با یکی از نوادگان امام سجادعلیه السلام – در حالی که او به امامت حضرت اعتقاد نداشت .

به وی چنین فرمود: 1. به من نزدیک مشو؛ زیرا جاسوس ها، مرا زیر نظر دارند و تو نیز در خطری.

2. … من از خدا می خواهم که خواسته ات (سلامتی پدرت) را بر آورده سازد.

3. کثّرالله ولدک و جعل فیکم ابراراً؛ خداوند، فرزندانت را فزونی بخشد و آنها را افرادی نیکوکار قرار دهد.

4. این سیصد دینار را بگیر.

بارک الله لک فیها؛ خداوند در آن پول ها برایت خیر و برکت قرار دهد.[18]

— ابو یوسف ـ شاعر متوکل ـ می گوید: پسری برایم متولد شد، در حالی که دچار تنگنای شدید مالی بودم؛ به هرکسی نامه نوشتم، پاسخ مثبتی نداد.

در اطراف خانه با ناامیدی قدم می زدم که غلام امام عسکری علیه السلام آمده و بعد از دادن کیسة پول، بشارت حضرت را چنین بازگو کرد:

«أنفق هذه علی المولود، بارک الله لک فیه؛

این پول ها را صرف فرزندت نما.

خداوند، او را سبب خیر و برکت تو قرار دهد.»[19]

شکوفایی غنچه

— عیسی بن صبیح می گوید: امام عسکری علیه السلام در زندان نزد ما آمد…

از من پرسید: آیا فرزندی به تو روزی شده است؟ گفتم: نه.

فرمود: «اللّهمّ ارزقه ولداً یکون له عضداً، فنعم العضد الولد؛

خدایا! به وی پسری عطا فرما تا اینکه قوّة بازویش باشد.

پس، خوب بازویی [و مدد کاری] است فرزند!»[20]

— محمد بن محمد قلانسی – در حالی که همسرش نزدیک وضع حملش بود – نامه ای نوشت و از امام علیه السلام درخواست کرد:

1. دعا کند که زایمان همسرش به خوبی پایان پذیرد؛

2. خداوند، به وی پسری بدهد؛

3. نامی نیکو برای فرزندش انتخاب کند.

آن حضرت در پاسخ نوشت:

«رزقک الله ذکراً سوّیاً و نعم الإسم محمّد و عبدالرّحمن؛

خداوند، به تو پسری تندرست و سالم عطا فرماید. و چه نیکوست نام محمد و عبدالرحمن!»

همسر قلانسی «دوقُلو» زایید که هردو پسر بودند؛ بر یکی از آنها که کاملاَ در سلامت و تندرستی بود، نام «محمد» و بر دیگری که در پایش انگشت اضافه داشت، اسم «عبدالرّحمان» نهاده شد.[21]

یادگاری

— احمد بن اسحاق اشعری قمی می گوید: به محضر امام عسکری علیه السلام رسیده و تقاضا کردم با خطّ خود چیزی بنویسد تا هر وقت که آن خط را دیدم، بشناسم…

امام علیه السلام دوات و قلمی طلبید و مقداری نوشت.

من درخواست کردم قلمی را که با آن می نوشت، [به عنوان تبرّک] به من ببخشد؛ حضرت بعد از پاک کردن جوهر قلم، آن را به من داد.[22]

فرستادن کفن

— امام علیه السلام به احمد بن اسحاق قمی فرمود: «تو در این سال، از دنیا خواهی رفت.»

وی پارچه ای برای کفن تفاضا نمود؛ حضرت بعد از دادن مقداری پول، فرمود: «در وقت حاجت، به تو خواهد رسید.»… احمد در مسیر بازگشت به قم، در منطقة حلوان (سرپل ذهاب) بیمار شده و رحلت کرد.

دو نفر از جانب امام عسکری علیه السلام برایش کفن و حنوط آوردند و به همسفرانش تسلیت گفتند.

کافور – خادم حضرت – به آنان گفت: «همانا احمد، عزیزترین شما بود به جهت قرب الهی در نزد آقا و مولای شما.»[23]

دادن انگشتر

— ابوهاشم جعفری می گوید: خدمت امام رسیدم و تصمیم داشتم از ایشان قدری نقره بگیرم تا به عنوان «تبرّک» از آن، انگشتر بسازم؛ اما دچار فراموشی شدم.

هنگام وداع، آن حضرت انگشترش را به من داد و فرمود: «تو نقره می خواستی، ما انگشتر به تو دادیم؛ نگین و مزد ساخت آن هم مال تو باشد.

گوارای تو باد ای ابوهاشم!»

من با خوشحالی، به «امامت» حضرت گواهی دادم؛ امام نیز فرمود: «غفر الله لک یا اباهاشم؛ خدا، تو را بیامرزد ای ابوهاشم!»[24]

بخشش اسب

 علی بن زید بن علی می گوید: اسبی نیکو و ممتاز داشتم؛ یک روز امام عسکری علیه السلام به من فرمود که آن را بفروشم. ولی به عللی تأخیر کردم؛ در نتیجه، اسبم مُرد و بسیار اندوهگین شدم! بعد از چند روز، خدمت حضرت شرفیاب شدم… امام علیه السلام اسب خودش را به من بخشید و فرمود:

«این مرکب، بهتر از اسب تو است؛ عمرش طولانی تر و راهوارتر از آن می باشد.»[25]

پی نوشت ها:
1. شایان توجه اینکه: نگارنده از سال 1375 ش. داستان های فراوانی از «تشویق در سیرة معصومان(ع)» گردآوری کرده ام که هنوز به چاپ نرسیده است!
2. ر.ک: مجله فرهنگ کوثر، ش 60.
3. ر.ک: همان.
4. کمال الدین، شیخ صدوق، ترجمة کمره ای، ج 2، ص 107 و 108.
5. همان، ص 57 – 55؛ گزیدة کفایة المهتدی، میرلوحی، ص 178 – 175، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، اول، 1373 ش.
6. بحارالانوار، ج 50، ص 298 و 299.
7 حیاة الامام العسکری(ع)، محمد جواد طبسی، ص 326 و ترجمة آن «با خورشید سامرّا»، ص 296 و 297؛ مجمع الرجال، علامه قهپایی، ص 294، مجلد سوم (ج 6)، دارالکتب العلمیه، قم.
8. حیاة الامام العسکری(ع)، ص 325؛ با خورشید سامرّا، ص 296.
9. همان، ص 325 و 336؛ همان، ص 295، 304 و 305.
10. همان، ص 336 و 340؛ همان، ص 309 و 310.
11 داستانهای اصول کافی، محمد محمدی اشتهاردی، ج 2، ص 142 و 143، دفتر نشر معارف اسلامی، قم، اول، 1413 ق.
12. حیاة الامام العسکری(ع)، ص 202 – 200؛ با خورشید سامرّا ، ص 188 – 186.
13. در مجله فرهنگ کوثر، ش 60، داستان فوق به تفصیل آمده است.
ر.ک: مقالة «پژوهشی پیرامون تفسیر امام عسکری(ع)»، محمد محسن طبسی.
14. حیاة الامام العسکری(ع)، ص 239 و 240؛ با خورشید سامرّا، ص 218.
15. همان، ص 256؛ همان، ص 237 و 238.
16. همان، ص 133 – 131؛ همان، ص 130 – 127؛ بحارالانوار، ج 50، ص 316؛ زندگانی عسکریّین(ع) و تاریخچة سامرا، ابوالقاسم سحاب، ج 2، ص 38 – 36.
17. امام (ع) درحقّ علی بن عاصم، عنایات دیگری نیز داشته است.
ر.ک: مجلة فرهنگ کوثر، ش 60.
18. حیاة الامام العسکری(ع)، ص 266؛ با خورشید سامرّا، ص 247 و 248.
19. همان، ص 263؛ همان، ص 245.
20. زندگانی عسکریّین(ع)، ج 2، ص 30 و 31.
21. حیاة الامام العسکری(ع)، ص 256؛ با خورشید سامرّا، ص 237.
22. داستانهای اصول کافی، ج 2، ص 140.
23. ر.ک: گزیدة کفایة المهتدی، ص 206؛ منتهی الآمال، ج 2، ص 473؛ زندگانی عسکریّین(ع)، ج 2، ص 45 و 46.
24. داستانهای اصول کافی، ج 2، ص 135.
25. زندگانی عسکریّین(ع)، ج 2، ص 34 و 35.
منبع :  محمد ابراهیم احمدی؛فرهنگ كوثر ؛ تابستان 1385، شماره 66؛، صفحه 47

مبارزات امام حسن عسكرى عليه السلام

پيشوايان معصوم مظهر زيباى ارزشهاى متعالى انسان و تجلى آيات قرآنى در حيات اجتماعى و سياسى خويشند. صفات متضاد در اقيانوس وجودشان به هم پيوند خورده و منظره دل انگيزى از انسان كامل را فرا روى عاشقان فضيلتها و پاكيها قرار داده است.

شبانگاهان ميعاد نيايشها و خلوت خالصانه آنها با معبود هستى است و روزها ميدان جهاد و اميد بخشيدن به آينده و نهراسيدن از شبهاى ديجور ظلم و ستم. درياى فضيلت آنان مجموعه اى از بيم و اميد، ولايت و برائت، شوق و اندوه، خروش و بردبارى، عبادت و جهاد و زهد و مسووليت پذيرى در مسائل مهم اجتماعى است.

همه اينها در سايه لطف الهى تحقق مى يابد كه همواره جامعه را از وجود آنان بهره مند ساخته است. امام عسكرى (علیه السلام) ستاره درخشانى از منظومه نور و عصمت است. وقتى بر سجاده اش قامت نماز مى بندد، از همه دنيا مى برد، عابدان را به حسرت وا مى دارد و انسانهاى دور افتاده از وصال و فطرت را به ساحل بندگى رهنمون مى شود. صالح ابن وصيف، زندانبان حضرت، بدين امر اعتراف كرده است.

او در پاسخ به كسانى كه او را به سخت گيرى بيشتر فرا مى خواندند، گفت: چه كنم؟ شرورترين افراد را بر وى مى گمارم، ولى پس از چندى جذبه اش آنان را به نماز و روزه وا مى دارد. امام (علیه السلام) در صحنه هاى اجتماعى – سياسى نيز براى حق باوران و عدالت جويان الگويى جامع است.

تحمل شجاعانه زندان و سازماندهى شيعيان و حفظ آنها از طاغوت زمان كه هريك در اين نوشتار جداگانه مورد بررسى قرار مى گيرد، بخشى از اقدامهاى آن امام راستين در عرصه هاى فراز و نشيب اجتماع و سياست است.

امام عسكرى (علیه السلام) و زندانهاى طاغوت

هرچند حضور اجبارى امام حسن (علیه السلام) در محله «عسكر» شهر سامرا كه شهرت عسكرى را برايش به ارمغان آورد، نوعى زندان شمرده مى شود; اما طاغوتيان به اين مقدار بسنده نكردند و بارها حضرت را به زندانهاى مخوف افكندند. بى ترديد اين زندانها نتيجه رويارويى آن بزرگوار به چهار خليفه عباسى (المستعين بالله، المعتز بالله، المهتدى بالله، المعتمد بالله) بود; مبارزاتى كه نگاهى گذرا بدان سودمند مى نمايد:

1- مرحوم كلينى مى نويسد: امام عسكرى (علیه السلام) را نزد على بن «نارمش » زندانى كردند. او ناصبى بود و بر آل ابى طالب سخت مى گرفت. درباريان به وى سفارش كردند كه بر حضرت سخت بگيرد; ولى هنوز يك روز از زندانى شدن امام نگذشته بود كه ابن نارمش تحول يافت و چنان شد كه از هيبت و عظمت امام چشم از زمين برنمى داشت. چندى بعد، المستعين، خليفه عباسى، تصميم گرفت حضرت را به قتل برساند.

او به سعيد دربان دستور داد امام (علیه السلام) را سمت كوفه برده، در راه نابود سازد. اين خبر ميان شيعيان منتشر شد. پاكدلان ضمن نامه اى حضرت را از اين تصميم آگاه ساختند. امام در پاسخ آنان چنين نوشت: من از خدا خواستم اين طاغوت را تا سه روز ديگر از ميان بردارد. دعاى امام به اجابت رسيد و روز سوم تركها المستعين را از خلافت بركنار كردند.

2- ابى هاشم جعفرى مى گويد: من همراه امام عسكرى (علیه السلام) در زندان مهتدى بودم. حضرت به من فرمود: ابو هاشم، اين طاغوت مى خواهد امشب مرا به قتل برساند; ولى در اين شب، عمرش پايان مى يابد. او فرزندى ندارد; ولى خداوند به من فرزندى عنايت خواهد كرد. خليفه، بامداد، به وسيله ى تركان به قتل رسيد، ناآگاهان با معتمد بيعت كردند و ما سالم مانديم.

3- وقتى «معتمد»، خليفه عباسى، حضرت را همراه برادرش «جعفر» به زندان على بن حزين فرستاد، پيوسته از حال وى مى پرسيد و على بن حزين پاسخ مى داد: روزها را به روزه و شبها را به عبادت مى گذراند. معتمد روزى تصميم گرفت امام (علیه السلام) را آزاد سازد. على بن حزين پيام معتمد را به حضرت ابلاغ كرد. حضرت از زندان بيرون آمد و منتظر ماند تا جعفر نيز به وى بپيوندد. على بن حزين گفت: منتظر نمانيد، تنها فرمان آزادى شما آمده است. امام فرمود: به معتمد بگو، من و جعفر با هم دستگير شديم و مى دانى كه اگر تنها برگردم، چه خواهد شد؟ اين پيام سبب شد معتمد با آزادى جعفر نيز موافقت كند. صميرى مى گويد امام در حال بيرون رفتن اين آيه را تلاوت فرمود: يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو كره الكافرون.[1]

اراده مى كنند نور الهى را با دهانهاشان خاموش كنند، اما خداوند نورش را كامل مى كند، هرچند كافران را ناخوشايند باشد. سالهاى زندان بر امام بسيار سخت مى گذشت.

رفتار زندانبانان اغلب بسيار وحشت زا بود. در يكى از زندانها همسر زندانبان شوهرش را نصيحت كرد و ضمن يادآورى شخصيت الهى حضرت، او را از بدرفتارى باز داشت. مرد گفت: تصميم دارم وى را ميان درندگان بيفكنم. آنگاه از مسؤولان اجازه گرفت و حضرت را ميان درندگان افكند. البته درندگان حرمت فرزند فاطمه (سلام الله علیها) را نگاه داشتند و بى هيچ آزارى پيرامونش حلقه زدند.

منبع: ماهنامه كوثر شماره 28

پاورقی:

[1] . صف، 61: 8

رهنمودهاى تربيتى از امام حسن عسكرى (علیه السلام)

عصر خفقان

بنى عباس با شعار حمايت از اهل بيت (عليهم السلام) و احقاق حق آنان و با استفاده از شرايط خاص موجود، به قدرت رسيدند و در اين راستا خون هاى زيادى به زمين ريخته شد. ابومسلم خراسانى در راه استقرار حكومت عباسيان، تعداد زيادى از مردم را كشت و طبق گفته بعضى مورّخان اين تعداد، بالغ بر ششصد هزار نفر بوده است.[1]

آنان كه با اين شعار، به حكومت رسيدند، وقتى به هدف خود نائل شدند، از هيچ جنايتى نسبت به ائمه عليهم السلام و شيعيان فروگزار نكردند.

طبعاً شهادت امامان (عليهم السلام) از زمانى كه بنى عباس در مصدر امور بودند، به دست آنان بوده و علويان هم در فشارهاى شديدى قرار داشتند و شرايط امام عسكرى (عليه السلام) هم از اين قاعده مستثنى نمى باشد. بنى عباس به خاطر ترس از آن حضرت و علويان، ايشان را در تنگناهاى مختلفى قرار داده بودند؛ از جمله سكونت اجبارى آن حضرت در شهر سامرّا و منطقه نظامى (عسكر). لذا به وى و پدرش امام هادى (عليه السلام) «عسكريين» مى گويند.[2]

از سويى ديگر، امام ناگزير بود روزهاى دوشنبه و پنج شنبه در كاخ و دربار عبّاسى حاضر شود.[3]

اين محدوديت، شامل اصحاب و شيعيان حضرت هم مى شد. على بن جعفر از «حلبى» روايت كرده است: «در عسكر جمع شديم و روزى كه حضرت از خانه خارج مى شد، منتظر مانديم تا او را زيارت كنيم. اما دستور كتبى حضرت صادر شد كه: «كسى بر من سلام نكند و حتى كسى با دست، مرا نشان ندهد و به طرف من اشاره نكند، چون جان شما در خطر است.»[4]

اين، سيمايى است از وضعيت حاكم بر زندگى امام و شيعيان در زمانى كه جان امام و دوستداران او حتى با سلام كردن يا اشاره به امام، در خطر بوده است. لذا ارتباط هريك با ديگرى بايد به صورت غيرعلنى ايجاد مى شد.

داود بن اسود ـ كه عهده دار آماده كردن حمّام امام بوده است ـ مى گويد: مولايم ابومحمّد (عليه السلام) مرا خواست و چوبى گرد و بلند، كه شبيه پاشنه در بود و دست را پُر مى كرد، به من داد و فرمود: اين را به نزد «عَمْرى» ببر. من راه افتادم و در بين راه به سقّايى برخورد كردم كه استرى همراهش بود و اين استر، مزاحم مسير و راه من بود. سقّا گفت: بر استر بانگ بزن تا حركت كند. من چوب را بلند كرده، استر را زدم و چوب شكست. به محلّ شكستگى چوب نگاه كردم و ديدم در آنجا نامه هايى قرار دارد، به سرعت چوب را در آستين خود مخفى كردم…[5]

از اين مطلب مى توان فهميد كه شرايط و محدوديت هاى ايجاد شده، باعث مى شد كه امام (عليه السلام) چنين تمهيداتى را براى ايجاد ارتباط و رساندن پيام به ياران خود، بينديشد.

دوران امامت آن بزرگوار، معاصر سه تن از خلفاى عباسى بود؛ معتزّ، مهتدى و معتمد. گرچه اقامت اجبارى امام در سامرّا، خود به نوعى حبس مى باشد، اخبارى وجود دارد كه آن حضرت در دوران هريك از اين خلفا، مدّت زمانى را در زندان به سر برده است.[6]

در زمان خلافت مهتدى ـ كه در تاريخ، از عملكرد معتدل وى سخن به ميان آمده و از روش حكومتى اش تعريف شده است ـ [7] مدتى، امام در زندان وى به سر برده است و حتى او، تصميم بر به شهادت رساندن آن حضرت داشته كه مرگ وى، به او اجازه چنين كارى را نمى دهد.[8]

امام عسكرى عليه السلام و مكارم اخلاقى

از آنجا كه «امام»، در واقع پيشوا و مقتداى انسان هاست و وظيفه هدايت و ارشاد را به عهده دارد و بايد معارف اصيل و ناب الهى را بر مردم بشناساند، امام عسكرى (عليه السلام) نيز اين امر مهم را، با توجّه به شرايط ويژه و محدوديت هاى موجود، به بهترين نحو به انجام رسانيد.

از آن حضرت علاوه بر روايات فقهى، روايات زيادى باقى مانده است كه مشتمل بر مباحث اعتقادى و اخلاقى مى باشد كه به بعضى از آنها مى توان اشاره نمود.

ويژگى هاى شيعه

حضرت به شيعيانش مى فرمايد: «اوصيكم بتقوى اللّه، و الورع فى دينكم، والاجتهاد للّه، و صدق الحديث، واداءالامانة الى من ائتمنكم من برّ او فاجر، و طول السّجود، و حسن الجوار، فبهذا جاء محمّد صلى الله عليه و آله وسلم ، صلّوا فى عشائرهم و اشهدوا جنائزهم، و عودوا مرضاهم و أدّوا حقوقهم[9]؛ شما را سفارش مى كنم به تقواى الهى و پارسايى در دين خود و كوشش در راه خدا و راستگويى و اينكه امانت هركسى را كه به شما امانتى سپرده است، به او بازگردانيد چه آن شخص، نيكوكار باشد يا تبهكار. و سجده ها را طولانى كنيد و (براى همسايگان خود) همسايگان خوبى باشيد ـ كه محمّد (صلى الله عليه و آله وسلم) اين چيزها را آورده است ـ و در قبيله هاى آنان (اهل سنّت) نماز گزاريد، در تشييع جنازه هاى شان حاضر شويد و مريضان آنان را عيادت و حقوق شان را ادا كنيد.»

سپس در توضيح مى فرمايد: «فانّ الرجل منكم اذا ورع فى دينه و صدق فى حديثه و ادّى الامانة و حسن خلقه مع الناس، قيل هذا شيعىٌّ فيسرّنى ذلك. اتّقوا اللّه و كونوا زيناً و لاتكونوا شيناً، جرّوا الينا كلّ مودّة و ادفعوا عنّا كلّ قبيح، فانّه ما قيل فينا مِنْ حُسْنٍ فنحن اهله، و ما قيل فينا مِنْ سُوءٍ فما نحن كذلك؛[10] اگر كسى از شما در دينش ورع داشته و راستگو باشد و اداى امانت كند و با مردم خوش رفتار باشد، مى گويند: «اين، يك شيعه است.» و همين مسأله، من را شادمان مى كند. از خدا بترسيد و تقواى الهى را پيشه خود سازيد (و با اعمالتان) زيور و زينت براى ما باشيد و مايه زشتى (و بد نامى) ما نباشيد. هرگونه دوستى را براى ما جلب كنيد و هر بدى را از ما دور سازيد. زيرا هر خوبى كه در حقّ ما گفته شود، سزاوار آنيم و هر بدى كه در حقّ ما گفته شود، شايسته آن نيستيم.»

و در انتها مى فرمايد: «اكثروا ذكراللّه و ذكر الموت و تلاوة القرآن و الصّلوة على النبى صلى الله عليه و آله وسلم …؛[11] بسيار خدا را به ياد داشته باشيد و نيز ياد مرگ را. زياد قرآن تلاوت كنيد و بر رسول اللّه صلى الله عليه و آله وسلم صلوات بفرستيد. چه اينكه اينها امورى هستند كه طبعاً موجب رعايت توصيه هاى فوق مى شود.»

همچنين مى فرمايد: «اورع النّاس من وقف عندالشّبهة، اعبد النّاس من أقام على الفرائض، ازهد النّاس من ترك الحرام؛ اشدّ النّاس اجتهاداً من ترك الذّنوب؛[12] پارساترين مردم كسى است كه در شبهات، درنگ كند، عابدترين مردم كسى است كه واجبات الهى را انجام دهد، زاهدترين مردم كسى است كه از كارهاى حرام بپرهيزد و كوشاترين مردم كسى است كه گناهان را ترك كند.»

ارزش تفكّر

«ليست العبادة كثرة الصيّام والصّلاة، و انّما العبادة كثرة التفكّر فى امر اللّه؛[13] عبادت به زياد روزه گرفتن و نماز خواندن نيست؛ بلكه عبادت اين است كه در امر (مخلوقات) خداوند بسيار تفكّر شود.»

و چه دقيق فرموده است! چه اينكه اگر آدمى در خلقت الهى و اينكه از كجا آمده، چرا آمده است، به كجا مى رود و …؟ تفكّر كند، طبعاً به شناخت خداوند نزديك تر مى شود و در راستاى همان تفكّر، به وظايف بندگى خود عمل مى كند.

جايگاه مؤمن

«المؤمن بركةٌ على المؤمن و حجّةٌ على الكافر؛[14] مؤمن براى مؤمن، بركت است و براى كافر، اتمام حجّت.»

«ما اقبح بالمؤمن أن تكون له رغبة تذلّه؛[15] چقدر زشت است براى مؤمن كه دلبستگى به چيزى داشته باشد كه موجب خوارى و ذلّت او شود.»

بهترين ويژگى ها

«خصلتان ليس فوقهما شى ء: الايمان باللّه و نفع الأخوان؛[16] چيزى بالاتر از دو خصلت ايمان به خداوند و رساندن سود به برادران نيست.»

حضرت يارى به برادران را چون ايمان به خداوند، جزء بهترين صفات پسنديده مى شمارد.

بيان شرك

آن حضرت در مورد اين كه «شرك» از حسّاسيت و دقّت ويژه اى برخوردار است، چنين گوشزد مى كند: «الاشراك فى النّاس، أخفى من دبيب النّمل على المسح[17] الأسود فى اللّيلة المظلمة؛[18] شرك ورزيدن در ميان مردم، از حركت مورچه (كه بسيار آرام و نامحسوس است) در شب تاريك بر روپوش سياه، نهان تر است.»

جايگاه تواضع

تواضع و فروتنى، از صفات پسنديده اى است كه هر انسانى، حُسن آن را درك مى كند. تعبير امام (عليه السلام) در مورد اين صفت پسنديده چنين است: «اَلتَّواضِعُ نِعْمَةٌ لايُحْسَدُ عَلَيْه؛[19] تواضع، نعمتى است كه كسى بر آن رشك نمى ورزد.»

آن حضرت در تبيين جايگاه تواضع در فرهنگ اسلامى و ترغيب به آن مى فرمايد: «من تواضع فى الدّنيا لإخوانه فهو عنداللّه من الصّدّيقين و من شيعة علىّ بن ابيطالب (عليه السلام) حقّاً؛[20] كسى كه در دنيا نسبت به برادرانش متواضع باشد، نزد خداوند از صدّيقين به شمار مى رود و او از شيعيان واقعى على بن ابيطالب (عليه السلام است).»

همچنين درباره بعضى از مصاديق تواضع، مى فرمايد: «مِنَ التّواضع، السّلام على كلّ مَنْ تمرّ به و الجلوس دون شرف المجلس؛[21] سلام كردن بر هركسى كه از پيش او مى گذرى و نشستن در جايى كه بالاى مجلس نيست، از تواضع و فروتنى است.»

ناهنجارى هاى اخلاقى

در ميان آنچه كه از حضرت به ما رسيده، احاديثى وجود دارد كه در آنها به امراض روحى و اجتماعى مردم اشاره شده است.

امام عسكرى (عليه السلام) شخص دورو را چنين وصف مى كند:

«بئس العبد، عبدٌ يكون ذاوجهين و ذالسانين، يطرى اخاه شاهداً و يأكله غائباً، اِن اُعطى حسده، و اِن ابتلى خانه؛[22] چه بد بنده اى است، آن بنده (خدا) كه دورو و دوزبان است! در حضور برادرش، او را مى ستايد و پشت سر او غيبت و بدگويى[23] او را مى كند. اگر مورد عطا واقع شود، به او حسد مى ورزد و اگر براى او گرفتارى پيش آيد، به او خيانت كند.»

آن حضرت، شخص دورو را تقبيح نموده و مصداق آن را توضيح مى دهد و حالات شخص دو رو و دو زبان را با دقّت و ظرافت بيان مى كند. و لذا فطرت سالم آدمى بعد از آگاهى از اين حالات، از دوروئى بيزار خواهدبود.

حضرت، وضعيت شخص كينه توز را چنين بيان مى كند: «أقلّ النّاس راحةً، الحقود؛[24] شخص كينه توز، كم آسايش ترين مردم است.»

اگر نگاهى گذرا به وضعيت روحى اشخاص كينه توز داشته باشيم، به اين واقعيت پى مى بريم كه چنين افرادى هميشه در يك اضطراب روحى قرار دارند و از عدم آرامش و آسايش روحى رنج مى برند. آنان از روحى سالم و متعادل برخوردار نيستند. و تنها راه رهايى از اين رنج و محنت، به فرموده «قرآن و عترت»، گذشت و چشم پوشى از رفتار ديگران است.

امام عسكرى (عليه السلام) خشم و غضب، را كليد هر بدى مى داند: «الغضب مفتاح كلّ شر».[25]

منشأ بسيارى از گناهان، غضب مى باشد و اصولاً خشم با خوشرويى و حُسن خلق، در تعارض است. آن حضرت، با اين بيان، ريشه و منشأ بدى ها را به ما معرّفى مى كند، تا ما براى درمان بدى ها، در فكر راه حلّ اساسى باشيم و علاوه بر توجّه به هريك از بدى ها و پرهيز از آنها، آنها را ريشه يابى كنيم.

آن حضرت، شادمانى كردن نزد شخص محزون و غمناك را، بى ادبى تلقّى مى كند: «ليس من الأدب، اظهار الفرح عند المحزون».[26]

اينها، نكاتى هستند كه در روابط اجتماعى ما با ديگران، بسيار مؤثّر مى باشد و مراعات نمودن آنها تأثير شگرفى در همدلى، ايجاد محبّت و حفظ دوستى ها دارد.

شهادت امام

امام عسكرى (عليه السلام) پس از تحمّل مشقّت ها و محدوديت هاى فراوان دوره عباسى ـ چه در زمان پدر بزرگوارش و چه در دوران امامت خويش ـ سرانجام در سال 260 ق.[27] در [28] يا 29-28 سالگى به ديدار حق شتاقت و يكبار ديگر، شيعه در غم و اندوه امام خود به سوگ نشست!

علاّمه مجلسى مى گويد: «اعتقادنا فى النّبىّ والائمّة أن بعضهم قتلوا بالسّيف و بعضهم بالسّمّ؛[29] عقيده ما در مورد رسول خدا و ائمّه (عليهم السلام) (غير از امام دوازدهم) اين است كه بعضى از آنان با شمشير و بعضى ديگر به وسيله سم، كشته شده اند.»

شيخ صدوق در «اعتقادات» نام پيامبر و ائمه (عليهم السلام) را نام مى برد و علت شهادت هريك را ذكر مى كند و وقتى به امام عسكرى عليه السلام مى رسد، مى گويد: «قتله المعتمد بالسّمّ؛[30] امام عسكرى (عليه السلام) را معتمد به وسيله سم به شهادت رسانيد.»

نيز مى گويد: «و قد اخبر النّبىّ صلى الله عليه و آله وسلم و الائمّه عليهم السلام انّهم مقتولون، فمن قال انّهم لم يقتلوا فقد كذّبهم… ؛[31] رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم) و ائمّه (عليهم السلام) خبر داده اند كه آنان كشته مى شوند. بنابراين، كسى كه بگويد: آنان كشته نشده اند؛ آنان را تكذيب كرده است…»

علاّمه مجلسى مى گويد: «ذهب كثير من اصحابنا الى أنّ الائمّة خرجوا من الدّنيا على الشّهادة و استدلّوا بقول الصّادق عليه السلام … ما منّا الاّ مقتول شهيد؛[32] بسيارى از اصحاب ما معتقدند كه امامان ما شهيد شده اند و براى اثبات اين مسأله به گفته امام صادق (عليه السلام) استدلال كرده اند كه… همه ما به صورت شهادت از اين دنيا مى رويم.»

السّلام عليه يوم ولد و يوم يمت و يوم يبعث حيّاً.

پى نوشت ها:

[1] . الكامل فی التاريخ، ابن اثير، ج 5، ص 476؛ وفيات الاعيان، ابن خلّكان، ج 3، ص 148.

[2] . ر.ك: علل الشّرايع، صدوق، ج 1، باب 176، ص 282، مؤسّسة الأعلمى للمطبوعات.

[3] . مناقب آل ابيطالب(ع)، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 466؛ بحارالانوار، ج 50، ص251.

[4] . بحارالانوار، ج 50، ص 269.

[5] . مناقب آل ابيطالب(ع)، ج 4، ص 460 و 461.

[6] . بحارالانوار، ج 50، ص 314 ـ 311.

[7] . ر.ك: مروج الذّهب، مسعودى، ج 4، ص 195؛ الكامل فی التّاريخ، ج 7، ص 245 و 234.

[8] . بحارالانوار، ج 50، ص 313.

[9] . تحف العقول، حرّانى، ص 362، مؤسّسة‏الأعلمى للمطبوعات.

[10] . تحف العقول، حرّانى، ص 362، مؤسّسة‏الأعلمى للمطبوعات.

[11] . تحف العقول، حرّانى، ص 362، مؤسّسة‏الأعلمى للمطبوعات.

[12] . همان، ص 363.

[13] . همان، ص 362.

[14] . همان، ص 363.

[15] . همان، ص 364.

[16] . همان، ص 363.

[17] . نوعى پوشش است. ر.ك: مجمع البحرين، ج 2، ص 414.

[18] . تحف العقول، ص 361؛ كشف الغمّه، ص 420.

[19] . تحف العقول، ص 363.

[20] . احتجاج، طبرسى، ج 2، ص 267، كتابفروشى مصطفوى.

[21] . تحف العقول، ص 362.

[22] . تحف العقول، ص 362.

[23] . «يأكله غائباً» كنايه از غيبت است، چنانكه در آيه 12 سوره حجرات آمده است.

[24] . تحف العقول، ص 363.

[25] . همان، ص 362.

[26] . همان، ص 363.

[27] . كشف الغمّه، ص 403.

[28] . مناقب آل ابيطالب(ع)، ص 455.

[29] . بحارالانوار، ج 25، ص 342.

[30] . اعتقادات، ص 99.

[31] . اعتقادات، ص 99.

[32] . بحارالانوار، ج 27، ص 209 و 217.

منبع:حسين مطهّرى محبّ؛ کوثر ، شماره 60.

امام حسن عسکری(ع) و منحرفان فکری

بی شک یکی از علل و انگیزه‏‌‌های جدا ساختن امامان علیهم السلام از امت اسلامی، این بود که عده‌ای سودجویان سیاسیذ می‌خواستند با استفاده از قدرت خلافت اسلامی، جامعه را به سمت و سویی که خود می‌خواهند، بکشانند و جوانان را نسبت به باورهای دینی سست کنند و آنها را در دامان همان اندیشه‏‌‌های باطلی قرار دهند که از پیش طراحی کرده و رواج داده بودند

 امام حسن عسکری (علیه السلام) و منحرفان فکری

 طلیعه

یکی از اهداف و برنامه های کلّی پیامبر و معصومان علیهم السلام حراست و مرزبانی از اندیشه های اسلامی بود که با آغاز بعثت و دعوت پیامبر شروع شده و هریک از امامان بزرگوار به تناسب شرایط زمانی خود به این وظیفه مهم و خطیر پرداخته اند.

چنانکه ملاحظه می کنیم، حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم با بسیاری از گروه ها همانند: دهری ها، زنادقه، براهمه و غیر آنان و همچنین امامان علیهم السلام با افراد و گروه های بسیاری که به ظاهر مسلمان بوده، اما افکار خارج از اندیشه های دینی و اسلامی داشتند، به بحث و گفت و گو و مقابله جدّی می پرداختند.

بدین شکل که اگر فرد یا افرادی دچار اشتباهات یا تناقضاتی می شدند، نخست به هدایت و روشنگری و به دور از هرگونه موضع گیری کار خود را آغاز می کردند؛ اما همین که احساس می شد، این فکر انحرافی به دنبال جریانی پنهان یا آشکار، خود را نشان داده است فوراً دست به افشاگری علیه آنان می زدند.

و گاهی نیز همین اندیشه ها که هر روز در لباس نویی خود را در جامعه اسلامی آشکار می کرد، خلفای بنی عبّاس را هم به دام انداخته و گاه می شد همان افکار غلط، سیاست نظام را ترسیم می نمود.

مثلاً در زمان امام هادی علیه السلام مسأله «خلق قرآن» در جامعه اسلامی بالا گرفته و طرفداران زیادی پیدا کرده بود و چند خلیفه عبّاسی به تبعیّت از یک دسته، گروه مخالف را در زیر بدترین فشارها و شکنجه ها وادار به پیروی از عقیده خود می کردند.

از جمله کسانی که در سال 220 ق.بر سر همین عقیده، شلاّق زیادی خورده و شکنجه فراوانی دید و مدّتی در زندان به سر برد، احمد بن حنبل1 بود که از او می خواستند تا دست از عقیده خود برداشته و با خلیفه عبّاسی هم نظر شود.

بی شک یکی از علل و انگیزه های جدا ساختن امامان علیهم السلام از امت اسلامی، همین جهت بود که عدّه ای از خدا بی خبر می خواستند با استفاده از قدرت خلافت اسلامی، جامعه را به سمت و سویی که خود می خواهند، بکشانند و جوانان را نسبت به باورهای دینی سست کنند و آنها را در دامان همان اندیشه های باطلی که از پیش طرّاحی کرده و رواج داده بودند، بیندازند تا کسی نتواند آزادانه در برابر این تهاجم ایستادگی نماید.

این نوشتار، به بخش بسیار کوچکی از این تلاش های جدّی پرداخته است.

امام و نگهبانی از اندیشه اسلامی

دوران امام یازدهم، یکی از دوران های سخت و دشواری بود که افکار گوناگون از هر سو «جامعه اسلامی» را تهدید می کرد.

و با اینکه امام در نهایت فشار به سر می برد، اما وی همانند پدران خود، لحظه ای از این مسأله غفلت نورزیده و در برابر گروه ها و مکتب های التقاطی و اندیشه های وارداتی و ضدّ اسلامی از جمله: صوفیان، غُلات، مُفَوّضه، واقفیه، دوگانه پرستان و سایر دگراندیشان، سخت موضع گرفته و با شیوه های خاصّ خود، کارهای آنها را خنثی نموده و نقش بر آب می کرد.

آگاه ساختن فیلسوف عراق

مورّخان نوشته اند: در زمان امام حسن عسکری علیه السلام فیلسوفی در عراق می زیست به نام «اسحاق کِندی».

وی به خیال این که در قرآن تناقض وجود دارد، در خانه نشست و مشغول تدوین و تألیف کتابی در تناقض قرآن شد.

ابن شهرآشوب می نویسد: روزی یکی از شاگردان اسحاق کِندی به محضر امام حسن عسکری علیه السلام وارد شد.

امام به وی فرمود: آیا در بین شما فرد توانایی پیدا نمی شود که استادتان کِندی را در آنچه که آغاز کرده، رد کند و او را از این کار باز دارد؟!

او گفت: ما همه از شاگردان او هستیم و چگونه می توانیم در این خصوص یا در دیگر مسائل بر استاد خود اعتراض کنیم؟!

حضرت فرمود: آیا آنچه را که به تو بیاموزم، به او می رسانی؟

عرض کرد: آری.

امام فرمود: به نزد او روانه شو و نخست با وی معاشرت نیکی داشته باش و به هر چه نیاز دارد، کمکش کن.

هنگامی که با او انس گرفتی، به او بگو: سؤالی به ذهنم رسیده است که دوست دارم آن را از تو بپرسم.

او خواهد گفت: سؤال کن.

پس به او بگو: اگر گوینده (آورنده) این قرآن نزد تو بیاید و از تو بپرسد: آیا احتمال وجود دارد که مقصود خداوند از این گفتار، غیر از آن باشد که شما پنداشته ای و در پی آن هستی؟ او به تو خواهد گفت: آری، این احتمال وجود دارد.

زیرا انسان هنگام شنیدن، بهتر متوجّه معانی می شود و آنها را درک می کند.

چون چنین گفت، به او بگو: شما چه می دانی شاید منظور گوینده کلمات قرآن غیر از چیزی باشد که شما تصوّر کرده ای و او الفاظ قرآن را در غیر معانی خود استعمال کرده باشد.

آن مرد از حضور امام حسن عسکری علیه السلام مرخّص شده و به سوی استاد خود، فیلسوف عراقی، رهسپار گردید و مدّتی به دستور آن حضرت با او به نیکی رفتار کرد و سرانجام در فرصت مناسب، سؤال پیشنهادی امام را از او پرسید.

کِندی گفت: یک مرتبه دیگر این سخن را برایم بیان کن.

وی بار دیگر سخن امام را بیان نمود.

کِندی درنگی کرده و مقداری فکر کرد و دریافت که هم از نظر لغت و هم از نظر علمی این امر کاملاً محتمل است و در نظرش این سخن کاملاً صحیح آمد. از این روی به شاگردش گفت: تو را سوگند می دهم که بگویی این سخن را از کجا آموختی و چه کسی آن را به تو گفته است؟

راوی می گوید: گفتم: این، چیزی بود که بر قلبم گذشت؛ لذا از شما پرسیدم.

گفت: هرگز! همانند تو محال است بر چنین چیزی دست پیدا کند و به این مرتبه از این سخن برسد! حال به من بگو که این سخن را از کجا آوردی؟

گفتم: این، دستوری بود که ابومحمّد ـ عسکری علیه السلام ـ به من یاد داده است.

گفت: درست گفتی، چرا که چنین سخنانی تنها از همان خاندان صادر می شود.

سپس آتشی درخواست کرده و هر آنچه را که نوشته بود، در آتش سوزاند.2

برخورد با غلات و مُفَوِّضه

از دیگر برخوردهایی که امام حسن عسکری علیه السلام با منحرفان فکری داشت، همانا موضع گیری در برابر غلات و مفوّضه بود؛ یعنی همان هایی که عقیده داشتند: خداوند در ابتدای آفرینش با خلقت کردن پیامبر، همه چیز را به او واگذار کرده، سپس این پیامبر است که دنیا و هر آنچه که در او هست را آفریده است.

و برخی گفته اند: خداوند این اختیار را به علیّ بن ابیطالب علیه السلام داده است.3

و چون این اندیشه انحرافی لطمه شدیدی بر عقاید مسلمانان می زد، و پیامدهای ناگواری در پی داشت، بدین جهت از آغاز پیدایش این تفکّر غلط، مورد نکوهش معصومان علیهم السلام قرار گرفت و این طایفه را بدتر از یهود و کفّار قلمداد کردند.

زیرا چیزی مدّعی شده بودند که حتّی یهود و نصارا هم نگفته بودند.

چرا که یکی از آثار این تفکّر غلط، غُلوّ درباره پیامبر و معصومان علیهم السلام بود.

از این رو، امام عسکری علیه السلام مسلمانان را از پیروی چنین افرادی با چنین افکاری بر حذر می داشت و گاهی با برخی از ساده اندیشان و فریب خوردگان بسیار بزرگوارانه برخورد می کرد، به امید آنکه از باور خود دست بردارند.

امام عسکری علیه السلام و ادریس بن زیاد

علاّمه مجلسی از «ادریس بن زیاد کَفَر توثایی» نقل کرده که وی می گفت: من از جمله افرادی بودم که در باره آنها غُلوّ می کردم.

روزی برای دیدار با ابومحمّد عسکری علیه السلام روانه سامرّا شدم؛ وقتی که وارد شهر شدم، از فرط خستگی خود را بر پلّکان حمّامی انداخته و کمی به استراحت پرداختم. در این بین خواب چشمان مرا ربود؛ پس بیدار نشدم مگر با صدای کوبیدن آرامی که به وسیله چوب دستی که در دست امام عسکری علیه السلام بود.

پس با همان اشاره از خواب بیدار شده و او را شناختم.

فوراً از جای برخاسته و در حالی که آن حضرت سوار بر اسب و غلامان و پیشکاران اطرافش را گرفته بودند، پا و زانوی مبارکش را بوسه زدم، اوّلین سخنی که امام در این ملاقات کوتاه به من فرمود، این بود:

«یا ادریس! «بل عباد مکرمون، لایسبقونه بالقول و هم بأمره یعملون»؛4

ای ادریس! بلکه آنان بندگان مقرّب خدایند و در گفتار بر او سبقت نمی گیرند و به فرمان وی عمل می کنند.»

در این جا حضرت با عنوان کردن این آیه خواستند به او بفهمانند که اندیشه غُلوّ درباره ما باطل است و ما از خود هیچ اختیاری جز آنکه خداوند اراده کند، نداریم؛ چرا که ما به دنبال امر و اراده خدا بوده و فرمان او را انجام می دهیم.

ادریس که از جواب کوتاه امام عسکری علیه السلام کاملاً آگاه شده بود، در پاسخ امام گفت: ای مولای من! مرا همین کلام بس است؛ زیرا آمده بودم تا این مسأله را از شما بپرسم.5

امام عسکری علیه السلام و کامل بن ابراهیم

در ملاقاتی که «کامل بن ابراهیم» به نمایندگی گروهی از مفوّضه با امام داشت، وی پاسخ سؤالات خود را از امام عصر علیه السلام چنین دریافت کرد:

مفوّضه دروغ گفته اند، بلکه دلهای ما ظرفهای مشیّت الهی است.

پس اگر او بخواهد، ما می خواهیم.»

امام عسکری علیه السلام در جهت تأیید گفتار فرزندش امام عصر علیه السلام و ردّ گفته مفوّضه، به کامل بن ابراهیم فرمود:

«پاسخ خود را دریافت کردی، دیگر برای چه اینجا نشسته ای، از جای برخیز…»6

موضع گیری در برابر واقفیّه

یکی دیگر از گروه های انحرافی که پس از شهادت امام موسی بن جعفر علیه السلام پدید آمد، آنهایی بودند که ادّعا داشتند:

موسی بن جعفر علیه السلام هنوز از دنیا نرفته است.

بنیانگذاران این طایفه، زیاد بن مروان قندی، علی بن أبی حمزه و عثمان بن عیسی می باشند و علّت انکار آنان در آغاز کار، این بود که نزد این سه نفر، اموالی از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام وجود داشت، چون نمی خواستند اموال امام کاظم علیه السلام را به فرزندش امام رضا علیه السلام تحویل دهند، شهادت امام کاظم علیه السلام را منکر شدند.

در پاسخ نامه امام رضا علیه السلام ـ که به آنها نوشته بود تا اموال را بازگردانند، زیرا او قائم مقام پدرش موسی بن جعفر علیه السلام است ـ زیاد قندی و ابن ابی حمزه، منکر چنین پولی در نزد خود شدند و اما عثمان بن عیسی به حضرت نوشت:

پدرت هنوز زنده است و هر که چنین ادّعایی کند، سخن باطلی گفته و تو هم اینک به گونه ای عمل کن که خود می گویی از دنیا رفته است.

ولی او به من دستور نداده چیزی به تو بدهم…7

آری، این گروه با توقّف در امامت موسی بن جعفر علیه السلام از همان ابتدا مورد لعن، نفرین و برائت امامان علیهم السلام بوده و به گروه «مَمْطوره» نیز اشتهار یافتند.8

علاّمه مجلسی از «احمد بن مطهّر» روایت کرده: برخی از یاران ما به امام حسن عسکری علیه السلام نامه نوشته و از وی درباره کسی که بر حضرت موسی بن جعفر علیه السلام توقّف کرده ـ و فراتر نرفته است ـ سؤال کرده بود که:

آیا آنها را دوست داشته باشم یا از آنان بیزاری جویم؟

حضرت در پاسخ فرمود: «آیا برای عمویت آمرزش می خواهی؟ خداوند عمویت را نیامرزد، از او بیزاری بجوی و من در پیشگاه خداوند از آنها بیزاری می جویم.

پس با آنان دوستی نداشته باش، از بیماران شان عیادت مکن و در تشییع جنازه های مردگان شان حاضر مشو و بر امواتشان نماز نخوان، خواه امامی را از سوی پروردگار منکر شوند، و یا امامی را که از سوی خداوند نمی باشد، بر آنها اضافه کند و یا قائل به تثلیث باشند.

بدان، کسی که تعداد ما را اضافه بداند، مانند کسی است که از تعدادمان کاسته باشد و امامت ما را انکار کند.»

تا قبل از این مکاتبه و جریان، شخص سؤال کننده نمی دانست که عمویش هم در ردیف «واقفیان» است و حضرت او را از این موضوع آگاه ساخت.9

پی نوشت ها:
[1] تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 472 / تاريخ طبري، ج 7، ص 195/ الامام الصّادق و المذاهب الاربعه، ج 4، ص 456.
[2] مناقب آل ابي‌طالب عليه السلام، ج 4، ص 424/ با خورشيد سامرا، ص 267.
[3] شرح باب حادي عشر، ص 99.
[4] انبياء / 26 و 27.
[5] بحارالانوار، ج 50، ص 283.
[6] الغيبة، شيخ طوسي، ص 148.
[7] همان، ص 43.
[8] بحارالانوار، ج 5، ص 267.
[9] كشف الغمّه، ج 3، ص 219.

منبع :  محمدجواد مروّجی طبسی؛فرهنگ كوثر ؛ زمستان 1382، شماره 60

دورنمايي از زندگى امام حسن عسکرى عليه السلام

یكى از راههاى پى بردن به شخصیت واقعى انسانها، آگاهى از زمان آنهاست. با توجه بدین حقیقت، برآنیم تا نگاهى گذرا به عصرامام عسكرى (علیه السلام) بیفكنیم تابخشى از عظمت شخصیت تابناك آن امام معصوم را دریابیم.

دوران كودكى

امام عسكرى (علیه السلام) در دوران كودكى شاهد اهانتهاى متوكل عباسى به اهل بیت عصمت (علیهم السلام)، به ویژه پدر بزرگوارش امام هادى (علیه السلام)، بود. او مى دیددشمن زیارت جدش امام حسین(علیه السلام) را ممنوع و حتى مزار مقدسش را با خاك یكسان كرده است. متوكل به خاطر احساس ترس از گرایش مردم به اهل بیت (علیهم السلام)فرمان داد امام هادى (علیه السلام) و خاندانش را دستگیر و از مدینه به سامرا منتقل كنند. امام عسكرى (علیه السلام) یورشهاى ناجوانمردانه و دور از ادب ماموران حكومت به خانه پدرش را مشاهده كرد و سرانجام در شهادت مظلومانه پدر ارجمندش به سوگ نشست.

فرمانروایان آن روزگار

بنى عباس، كه پس از بنى امیه با زور و تزویر به حكومت دست یافتند، براى مردم چیزى جز وحشت، اختناق و ستم به ارمغان نیاوردند. آنها جنگیدند، غارت كردند و مردم را در بیچارگى، فقر و اندوه فروبردند. امویان كافرانه و آشكارا به اسلام ضربه مى زدند، ولى عباسیان منافقانه و پنهانى. فرزندان عباس در پى آن بودند كه با رنگ دین به نظام سیاسى خویش تقدس بخشند، اما تفكر اهل بیت سدى استوار در برابر هواهاى نفسانى شان پدیدآورده بود. آنها در ظاهر خویش را جانشینان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) معرفى مى كردند، باعوام فریبى به نام دین از مردم بهره مى كشیدند و اهداف خود را پیش مى بردند. ستمگران بنى عباس، در سایه زور و تزویر، از كیسه بیت المال كاخهاى باشكوه مى ساختند، ماموران و چاپلوسان را ثروتمند مى ساختند و بى خبر از وضعیت دشوار زندگى مردم به خوشگذرانى مى پرداختند. فاصله طبقات فقیر و غنى هر روز بیشتر مى شد. و سرنیزه هاى حكومت براى خاموش ساختن فریاد اعتراض مردم تیزتر.

خلفاى دوران امام

خلفایى كه همزمان با امامت حضرت عسكرى (علیه السلام) قدرت را در دست داشتند، عبارتند از:

1- متوكل بیش از چهارده سال؛ (232- 247)

2- منتصر (فرزند متوكل)9 ماه؛(247- 248)

3- مستعین (فرزند متوكل) سه سال و اندى؛ (248- 252)

4- معتز (فرزند متوكل) حدود چهار سال؛ (252- 255)

5- مهتدى 11 ماه؛ (255- 256)

6- معتمد (فرزند متوكل)23 سال؛ (256- 279)

در زمان این جنایتكاران مظلومیت شیعه فزونى یافت و بسیارى از شیعیان به طرز فجیعى به شهادت رسیدند. شدت ستم چنان بود كه خودكامگان گاه پیكرهاى پاك شهیدان را نیز آماج بى حرمتیهاى خودقرار مى دادند. در این زمان كانون تفكرات ناب شیعى حضرت امام حسن عسكرى (علیه السلام)نیز پیوسته مورد آزار و اهانت قرار مى گرفت. هر چند آن بزرگوار نیز چون پدرگرانقدرش به رعایت احتیاط و تقیه پاى مى فشرد؛ ولى شمار جاسوسان به اندازه اى بود كه گاه مراعات همه جوانب احتیاط نیز سودمند واقع نمى شد. سبب اصلى این فشارها و سختگیریها علاقه شدید مردم به اهل بیت (علیهم السلام) و نیز روایتهاى متواتر در باره قائم بودن فرزند امام عسكرى (علیه السلام) بود.

شورشها

در روزگار امام افراد و گروههایى، كه برخى از آنها مورد تایید حضرت نیز بودند، آشكارا علیه حكومت فاسد شوریدند. مسعودى، مورخ مشهور، در تاریخ خویش به قیامهاى آن عصر چنین اشاره مى كند:

1- قیام كوفه به رهبرى یحیى بن عمر طالبى (ازنوادگان جعفر طیار (علیه السلام) » كه در سال 248 روى داد و سرانجام با شهادت یحیى فروكش كرد؛

2- انقلاب حسن بن زید علوى (از نوادگان امام على (علیه السلام) » در طبرستان؛ (گرگان و مازندران) حسن بن زید، پس ازنبردى شدید، حكومت منطقه را به دست گرفت و در سال 270 وفات یافت؛

3- قیام رى به رهبرى محمد بن جعفر كه در سال 250 تحقق یافت. محمد سرانجام دستگیر شد؛

4- قیام قزوین كه در سال 250 به رهبرى حسن بن اسماعیل كركى به وقوع پیوست؛

5- قیام سال 251 كوفه به رهبرى ابن حمزه؛

6- قیام بصره به رهبرى صاحب زنج كه درسال 255 شروع شد و 15 سال ادامه یافت؛

7- قیام یعقوب لیث صفار در سیستان كه در 262 آغاز شد.

اندیشه هاى پلید خلفا در باره امام

شیخ حر عاملى، ازدانشوران قرن دوازدهم، مى نویسد: سید بن طاوس در كتاب مهج الدعوات گفته است: درعصر امام عسكرى (علیه السلام) سه تن از خلفا (مستعین، معتز و مهتدى) اندیشه قتل حضرت رادر سر مى پروراندند؛ چون شنیده بودند كه امام مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از نسل اوست. آنهاچندین بار امام را به زندان افكندند. حضرت برخى از آنها را نفرین كرد و آن ستمگران به زودى هلاك شدند. شیخ طوسى در كتاب غیبت مى نویسد:

معتز اراده كرد حضرت را به قتل برساند؛ ولى سه روز بعد، از خلافت بركنار شد. البته حضرت، پیش از بركنارى خلیفه، یارانش را از این امر آگاه كرده بود. على بن محمد بن زیاد صیمرى در كتاب «اوصیاء» چنین مى نویسد: مهتدى مى خواست حضرت را به شهادت برساند؛ امام به یارانش فرمود: تا پنج روز دیگر مى میرد. البته چنان شد كه حضرت فرموده بود. با پایان یافتن پنج روز مهتدى به قتل رسید. شیخ حر عاملى مى گوید: از عمر بن محمد بن زیاد صیمرى نقل شده است كه گفت: به منزل عبدالله بن طاهر وارد شدم. در برابرش نامه اى از امام عسكرى (علیه السلام) یافتم كه در آن نوشته بود:

«من براى این سركش از خداوند مرگ خواسته ام؛ تا سه روز دیگر خداوند او را نابود مى كند.» روز سوم مستعین از خلافت بركنار شد، در دام بلاها گرفتار آمد و سرانجام به هلاكت رسید. شیخ همچنین از احمد بن حسین بن عمر چنین نقل مى كند: هنگامى كه معتزفرمان داد حضرت را به سعید حاجب بسپارند تا به كوفه برده، در قصر ابن هبیره به قتل رساند …. ابوالهیثم بن سبانه براى حضرت نوشت: خداى مرا فدایتان سازد، خبرى به ما رسیده و ما را اندوهگین و مضطرب ساخته است! حضرت در پاسخ نوشت: پس از سه روز، براى شما گشایش پدید مى آید. روز سوم معتز بركنار شد. شیخ طوسى در كتاب ارشاد مى نویسد: احمد بن محمد مى گوید: هنگامى كه مهتدى عباسى كشتن شیعیان را آغاز كرد، به امام عسكرى (علیه السلام) نوشتم: خداى را سپاس كه وى را از آزارها منصرف ساخته است، زیرا به من خبر رسیده كه شما را تهدید مى كند و مى گوید: «به خدا سوگند،اینها آل محمد (صلی الله علیه و آله) را از روى زمین برمى اندازم.» حضرت به خط خویش چنین پاسخ داد: «این عمرش از آنكه بتواند به مرادش دست یابد زودتر به پایان مى رسد. از امروز تا پنج روز بشمار، روز ششم با خوارى به هلاكت خواهد رسید.» چنان شدكه حضرت نوشته بود.

تقیه شدید امام

عملكرد حضرت در عصر خویش نیز فضاى خفقان آن روزگار را نشان مى دهد. مسعودى از محمد بن عبدالعزیز بلخى چنین نقل مى كند: روزى صبحگاهان در خیابان غنم نشسته بودم، امام عسكرى (علیه السلام) از خانه بیرون آمده، مى خواست به «باب العامه » برود. با خود گفتم: اگر فریاد كشم و بگویم: «اى مردم این حجت خدابر شماست، او را بشناسید.» مرا خواهند كشت. وقتى نزدیك من رسید، با انگشت سبابه به من اشاره فرمود و سپس بر دهانش قرار داد؛ یعنى خاموش باش. من پیش شتافتم و بر پایش بوسه زدم، فرمود: اگر آشكارا بگویى، كشته مى شوى. همان شب خدمتش رسیدم، فرمود: [دو راه بیشتر نیست] یا كتمان یا مرگ؛ پس خودرا حفظ كنید. داود بن اسود یكى از خادمان امام عسكرى (علیه السلام) كه وظیفه هیزم كشى را بر عهده داشت، مى گوید: روزى حضرت تكه چوبى مدور، بلند و كلفت به من داد و فرمود: این را به عثمان بن سعید عمرى برسان. در كوچه استر سقایى راه را بر من بست. سقااز من خواست حیوان را كنار بزنم. من با همان تكه چوب بر پشت استر زدم تا كنار برود؛ ولى ناگهان چوب شكست و نامه هاى حضرت، كه در میان آن بود، آشكارشد. شتابان آنها را در آستین پنهان كردم و سقا نیز بد گفتن به من و حضرت راآغاز كرد. وقتى خدمت حضرت رسیدم، فرمود: چرا با چوب به استر زدى. آنگاه سفارش كرد: اگر كسى به ما اهانت كرد اعتنا نكن … ما در دیار بدى مى باشیم، تو تنها به كار خویش بپرداز و بدان كه گزارش كردارت به ما مى رسد.

امام و زندانهاى خلفا

امام عسكرى (علیه السلام) بخشى از دوران امامتش را در زندانهاى طاغوتیان عباسى به سر برد. مدتى نیز، كه در ظاهر خارج از زندان بود، تحت مراقبت شدید قرار داشت. شیخ مفید مى نویسد: امام عسكرى (علیه السلام) را به نحریر، یكى از غلامان مخصوص خلیفه و مسوول نگهدارى ازحیوانات درنده و شكارى دربار، سپردند؛ نحریر بسیار بر او سخت مى گرفت و آزارش مى داد.

همسرش گفت: واى بر تو، از خدا بترس؛ مگر نمى دانى چه شخصیتى به خانه ات گام نهاده؟ آنگاه گوشه اى از فضایل حضرت را بازگو كرد و گفت: من در مورد او و رفتارى كه با وى مى كنى، بر تو بیمناكم. نحریر گفت: به خدا سوگند، او را در میان درندگان خواهم افكند و چنین نیزكرد.

پس از مدتى، وقتى به جایگاه درندگان مراجعه كرد تا دریابد چه بر سرامام آمده، دید حضرت میان درندگان به نماز ایستاده است. احمد بن حارث قزوینى مى گوید: با پدرم در سر من راى (سامرا) بودیم. پدرم دراصطبل امام عسكرى (علیه السلام) كار مى كرد. مستعین عباسى استرى داشت كه از نظر زیبایى و زرنگى بى نظیر بود، ولى وحشى مى نمود و سوارى نمى داد.

وقتى تلاش مسوولان براى رام ساختنش بى نتیجه ماند، یكى از ندیمان خلیفه گفت: چرا این كار را به حسن(ع) واگذار نمى كنى تا بیاید یاسوار استر شود و رامش سازد یا استر او را هلاك كند و تو آسوده خاطر شوى. خلیفه در پى حضرت فرستاد. پدرم نیز همراه حضرت رفت. پدرم گفت: وقتى وارد شدیم،امام نگاهى به استر، كه در حیاط ایستاده بود، افكند، پیش رفت و بر كفلش دست نهاد. در این لحظه عرق از پیكر استر سرازیر شد.

سپس حضرت نزد مستعین رفت. مستعین او را پیش خویش نشاند و گفت: ابومحمد، این استر را مهار كن! حضرت به پدرم فرمود: غلام، استر را مهار كن. مستعین گفت: خودت مهار كن.

حضرت پوستین بر زمین نهاد، برخاست، بر استر دهنه زد و به جاى خویش بازگشت. مستعین گفت: ابومحمد، استر را زین كن. حضرت فرمود: غلام، زینش كن. اما خلیفه گفت: خودت زینش كن. پس امام برخاست؛ استر را زین كرد و بازگشت. مستعین گفت: آیا صلاح مى دانى كه سوارش شوى؟ حضرت فرمود: آرى.

آنگاه سوارش شد، آن را دوانید …. سپس برگشت و پایین آمد. مستعین گفت: ابومحمد، استر را چگونه دیدى؟ فرمود: استرى به این خوبى و چالاكى ندیده بودم؛ جز براى خلیفه شایسته نیست. مستعین گفت: خلیفه آن را به شما واگذار كرد. حضرت به پدرم فرمود: غلام، استر را بگیر. پدرم گرفت و برد. على بن عبدالغفار مى گوید: وقتى صالح بن وصیف امام عسكرى (علیه السلام) را زندان كرده بود،گروهى از عباسیان و منحرفان نزد صالح آمده، شكوه كردند كه چرا بر امام سخت نمى گیرى؟ او گفت: چه مى توانم انجام دهم؟ دو نفر از بدترین كسانى كه به آنهادسترسى داشتم، بر او گماشتم؛ اما اینان اهل نماز و روزه شدند.

وقتى علت راپرسیدم، گفتند: چه مى گویى در باره مردى كه روزها روزه مى گیرد و شبها نمازمى خواند و وقتى كه به وى مى نگریم، بدن ما مى لرزد چنانكه گویا از خود بى خودمى شویم. وقتى عباسیان و منحرفان این سخنان را شنیدند، نومید از سراى وصیف بیرون رفتند. محمد بن اسماعیل علوى مى گوید: امام عسكرى (علیه السلام) را نزد یكى از سرسخت ترین دشمنان آل ابوطالب زندانى ساختند و سفارش كردند كه چنین و چنان آزارش ده. هنوز بیش از یك روز از در بند بودن امام نگذشته بود كه زندانبان پیرو امام شد. او چنان نزد امام خاضع بود كه برایش به خاك مى افتاد و جز براى بزرگداشت به چهره حضرت نمى گریست. وقتى حضرت از زندان آزاد شد، این مرد بصیرتش از همه مردم به امام بیشتر بود …

شهادت امام

معتمد كه امام عسكرى (علیه السلام) را در برابر دستگاه ستم پیشه عباسیان سدى نفوذ ناپذیر مى دید، بر آن شد آخرین ضربه را بر حضرت وارد آورد و راه را براى تحقق آرمانهاى پلیدش هموار كند. او امام را با زهر مسموم ساخت و چنان نمایاند كه حضرت به مرگ طبیعى از دنیا رفته است؛ ولى این توطئه نیز ناكام ماند و چهره واقعى وى بر همگان آشكار شد. احمد بن عبیدالله بن خاقان مى گوید: …چون خبر وفات آن حضرت در شهر سامره پخش شد، رستاخیزى در شهر پدید آمد و ازهمه مردم صداى ناله و شیون برخاست. خلیفه در پى فرزند نیكبخت آن حضرت برآمد و گروهى از ماموران را به خانه امام گسیل داشت تا وى را بیابند.

خلیفه حتى زنان قابله را فرستاد تا ازباردارى احتمالى كنیزان حضرت آگاه شوند … آرى، دشمنان نمى دانستند كه پروردگار نور خود را كامل كرده است و گوهر تابناك الهى حضرت حجه بن الحسن المهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) پنج سال پیش بدین جهان گام نهاده، اینك پس از شهادت پدر گرامى اش بر جایگاه والاى امامت تكیه زده است. در پایان بجاست مانند حضرت امام حسن عسكرى (علیه السلام)، كه هنگام خروج از زندان معتمد آیه:

«یریدون لیطفئوا نورالله بافواههم والله متم نوره و لو كره الكافرون »[1] را نگاشت، ما نیز آیه شریفه را به خاطر آوریم و براى سلامتى و ظهور كامل كننده نهایى نور هدایت حضرت مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف) دعا كنیم.

پی نوشت:

[1] . سوره : الصف آیه : 8.

منبع :سیدعلیرضا جعفرى

امام حسن عسکری علیه السلام طلایه دار عبادت و عرفان(1)

سخن آغازین

از منظر فرهنگ وحیانی قرآن، کمال غایی انسان تنها به وسیله عبادت آگاهانه به دست می آید و هدف نهایی آفرینش جن و انس نیز ریشه در همین حقیقت دارد (1) .

عبادت بارزترین جلوه ارتباط انسان با خداست، خداوندی که در بینش حق باوران به همه آفریده های خود احاطه کامل دارد .

او همه جا حاضر و ناظر است و از همه چیز به انسان نزدیکتر و از هر چیزی بالاتر می باشد .

پروردگاری که از اسرار دل انسانها آگاه و از نجواهای مخفیانه و تصمیمهای افراد باخبر است .

مولای عارفان علی علیه السلام فرمود: «قد علم السرائر وخبر الضمائر، له الاحاطة بکل شی ء، والغلبة لکل شی ء والقوة علی کل شی ء؛ (2)

خدا به تمام اسرار نهان آگاه و از باطن همه چیز با خبر است، به همه چیز احاطه دارد و بر همه چیز غالب و پیروز و بر هر شیئی تواناست .»

همچنین از منظر قرآن ارتباط انسان با چنین خدای قادر و قاهر و عالمی، ارتباطی آسان و سهل الوصول است .

همه کس در همه جا و در همه حال می توانند با آفریدگار خود نجوا کرده و راز دل خود را در میان بگذارند و درهای بیکران رحمت الهی را با مناجات و دعا و نماز به روی خود بگشایند .

«واذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان » ؛ (3)

«هرگاه بندگانم از تو درباره من بپرسند، [بگو:] من نزدیکم و دعای دعا کننده را – هنگامی که مرا می خواند – اجابت می کنم .»

بر این اساس عبادت، ارتباط آسان انسان ناتوان با آفریدگار جهان است که هر لحظه اراده کند و خود را نیازمند پناهگاهی مطمئن و زوال ناپذیر ببیند، می تواند به این وسیله به قدرت لایزال آفریدگار هستی تکیه کرده و آرامش از دست رفته خود را باز یابد .

او با روی آوردن به عبادت آگاهانه، ارتباطی صمیمانه با سرچشمه و پدید آورنده نیکیها و زیبائیها برقرار نموده و کارسازترین سلوک را در زندگی انتخاب می کند .

سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است

بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی

عبادت و سلوک معنوی دستآوردهای ارزشمندی به بشر هدیه می کند .

کسب بینشهای متعالی، رسیدن به عظمت روحی و روانی، به دست آوردن ملکه تقوی (بالاترین معیار ارزش انسان)، صفای باطن و آزادگی روح، دوری از زشتیها و گرایش به خوبیها، آثار جسمانی، بهداشتی، فردی و اجتماعی، نمونه ای از ره آورد رفتار عبادی افراد است .

افزون بر این، مقامات معنوی همچون: اخلاص، توکل، اطاعت از خداوند، حضور قلب و مواردی از این قبیل نیز از ثمرات پربار عبادت و ارتباط با پروردگار متعال می باشد .

در یک کلام بالاترین ارمغان عبادت و عرفان حقیقی، آزادی بی قید و شرط انسان از تمام تعلقات غیر الهی و پناه گرفتن در سایه لطف حضرت حق می باشد که وجود او را از تمام موجودات حتی فرشتگان، ارزشمندتر و شایسته تر می نماید و قلب و جان او را در عشق ورزیدن به مبدا کائنات تسخیر می کند و در نتیجه شمع وجودش در آسمان و زمین می درخشد .

گرنور عشق حق به دل و جانت اوفتد

بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

از پای تا سرت همه نور خدا شود

در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

از آنجا که طی چنین مسیر حساسی در وادی عبادت و عرفان نیازمند الگو و راهنما می باشد و بدون راهبر راستین و آگاه، انسان نه تنها سرگشته و حیران می ماند بلکه ممکن است افرادی سودجو و گروههایی فرصت طلب او را از صراط مستقیم هدایت، گمراه کرده و الی الابد دچار هلاکت نمایند، پس برای سلوک عبادی و عرفانی شایسته است راهنمایی در خور انتخاب کرده و پیروی نمود .

چه شایسته است که برای وصول به سعادت حقیقی در این مسیر از سیره و سخن رهبران الهی و پیشوایان معصوم علیهم السلام که مطمئن ترین و کاملترین الگوی بشریت هستند مدد بگیریم .

با توجه به نکات یاد شده و اهمیت عبادت در زندگی انسان، کوشیده ایم در این فرصت ، گذری بر حیات عبادی و عرفانی حضرت امام حسن عسکری علیه السلام داشته باشیم، به این امید که گفتار و رفتار عرفانی آن مظهر اسماء حسنای الهی، همچون نوری درخشان در پیمودن راه حساس و پر خطر زندگی ما را رهنمون شود .

عبادت به چه معناست؟

عبادت و ستایش پروردگار یک مفهوم وسیع و فراگیر دارد که هر کار نیک و مفیدی را که با انگیزه خدایی انجام پذیرد شامل می شود .

یعنی عبادت از دو رکن اساسی تشکیل می شود که یکی نیت و دومی انجام عمل پسندیده است .

اساسا عبادت از دیدگاه اسلام از هنگام بلوغ بشر شروع شده و تا لحظه مرگ ادامه می یابد .

«واعبد ربک حتی یاتیک الیقین » ؛ (4) «پروردگارت را عبادت کن تا لحظه یقین [مرگ] فرا رسد .»

با توجه به این نکته، یک انسان مسلمان می تواند تمام گامهای خویش را که در راه زیستن بهتر و انجام اعمال پسندیده بر می دارد، همه را برای خدا و با انگیزه الهی همراه کند و به این ترتیب در تمام لحظات عمر خود در حال عبادت باشد .

او با بهره گیری از سفره گسترده رحمت الهی، خود را در فضای ملکوتی و نورانی عبادت داخل کرده و با انجام هر عمل خیری به نیت تقرب الی الله گامی دیگر به سوی تکامل برمی دارد و به این ترتیب محبوب خدا شده و تمام وجودش خدائی می شود . خداوند متعال می فرماید:

«ما یزال عبدی یتقرب الی بالنوافل حتی احبه فاذا احببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به ویده الذی یبطش بها ورجله التی یمشی بها؛ (5) ان دعانی اجبته وان سالنی اعطیته؛ (6)

پیوسته بنده من به وسیله نافله ها و عبادتهای مستحبی به من نزدیک می شود تا اینکه محبوب من می شود، وقتی که محبوبم شد من گوش او می شوم که با آن می شنود و چشم او می شوم که با آن می بیند و دست او می شوم که با آن عمل می کند و پای او می شوم که با آن راه می رود، اگر مرا بخواند او را اجابت می کنم و اگر چیزی از من بخواهد به او عطا می کنم .»

اما با این حال برخی اعمال عبادی جلوه بیشتری دارند و سفر به مقصد حقیقی انسان را سریعتر می نمایند .

حضرت عسکری علیه السلام می فرماید: «الوصول الی الله سفر لا یدرک الا بامتطاء اللیل؛

رسیدن به لقاء الله سفری است که در آن نمی توان به مقصد رسید مگر به وسیله شب زنده داری .»

یکی از عرفای بزرگ در مورد این حدیث نکاتی فرموده است که خالی از فایده نیست .

آن بزرگوار می فرماید: از این حدیث استفاده می شود که:

1 – وصول به لقای حق ممکن است و ممتنع نیست .

2 – رسیدن به حضور حق با حرکت و سلوک امکان دارد نه با سکون و تحجر .

3 – راه وصول سخت و طولانی است و وسیله ای کارساز و مرکبی راهوار همانند سحرخیزی می طلبد .

4 – عبادتهای شبانه نیرومندتر و سریعتر از عبادتهای روزانه انسان را به مقصد می رساند (7) .

به همین جهت حضرت عسکری علیه السلام در پیامی که به علی بن بابویه قمی (پدر شیخ صدوق) فرستاده است، بر این نکته تاکید ورزیده و می فرماید:

«وعلیک بصلاة اللیل، فان النبی صلی الله علیه وآله اوصی علیاعلیه السلام فقال: یاعلی علیک بصلاة اللیل، ومن استخف بصلاة اللیل فلیس منا، فاعمل بوصیتی وآمر جمیع شیعتی حتی یعملوا علیه؛ (8)

بر تو باد که نماز شب بخوانی، همانا پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به علی علیه السلام وصیت نموده و فرمود: ای علی! بر خودت نماز شب را لازم بدان! و کسی که خواندن نماز شب را سبک بشمارد از ما نیست .

ای علی بن بابویه! به وصیت من عمل کن و به جمیع شیعیان من نیز فرمان بده که چنین کنند .»

دست آوردهای شب زنده داری

در طول تاریخ بزرگان زیادی از عالمان وارسته و مؤمنین به حق پیوسته به این توصیه حضرت عسکری علیه السلام عمل نموده و از شب زنده داری و سحرخیزی نتایج سودمند و توفیقات چشمگیری را نصیب خود کرده اند .

در اینجا با چند تن از این پاسداران حریم دل، دیداری تازه کرده و تجدید خاطره می کنیم: 1 – عالم بزرگوار مرحوم محمد تقی مجلسی، پدر بزرگوار علامه محمد باقر مجلسی در خاطرات خود می گوید: در یکی از شبها پس از اینکه از نماز شب و تهجد سحری فارغ شدم، حال خوشی برایم ایجاد شد و از آن حالت فهمیدم که در این هنگام هر حاجت و درخواستی از خداوند نمایم، اجابت خواهد شد، فکر کردم چه درخواستی از امور دنیا و آخرت از درگاه خداوند متعال نمایم که ناگاه صدای گریه فرزندم محمد باقر در گهواره اش بلند شد و من بی درنگ به خداوند متعال عرضه داشتم: پروردگارا! به حق محمد و آل محمد، این کودک را مروج دینت و ناشر احکام پیامبر بزرگت قرار ده و او را به توفیقاتی بی پایان موفق گردان . (9)

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد

اجر صبری است کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود

که زبند غم ایام نجاتم دادند

و این چنین بود که دعای این عارف سحرخیز به اجابت رسید و فرزند دانشمندش آنچنان توفیقاتی در ترویج دین و نشر احکام پیامبر به دست آورد که موافق و مخالف را به حیرت واداشت، تا جائی که امروزه هیچ پژوهشگری در حوزه دین و علوم اسلامی از تالیفات این عالم وارسته و سخت کوش بی نیاز نمی باشد .

2 – آیت الله العظمی مرعشی نجفی، بزرگ فرهنگبان میراث اهل بیت علیهم السلام، در بیشتر علوم اسلامی صاحب نظر بود و تالیفات ارزشمند ایشان – که نزدیک به 150 اثر در موضوعات مختلف است – گواه روشنی بر این حقیقت است .

کرامات معنوی، دریافت بیش از چهارصد اجازه اجتهادی و روایتی از علمای بزرگ اسلامی، تدریس متجاوز از 67 سال در حوزه علمیه قم و نجف، تربیت هزاران شاگرد و تاسیس صدها مدرسه علمی، مسجد، حسینیه و مراکز فرهنگی، رفاهی و درمانی و ایجاد بزرگترین و مشهورترین کتابخانه در جهان اسلام از جمله توفیقات این فقیه فرزانه می باشد .

او این همه توفیقات را از هفتاد سال مناجاتهای سحری و دعاهای نیمه شبی و کرامات اهل بیت علیهم السلام می داند و با تاکید تمام وصیت می کند که: «سجاده ای که هفتاد سال بر روی آن نماز شب به جا آورده ام با من دفن شود . (10) »

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بیحاصلی و بی خبری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

3 – آیت الله شهید مرتضی مطهری، یکی دیگر از عالمان وارسته ای است که تمام توفیقات خود را مرهون عبادت خالصانه و ارتباط حقیقی با مبدا جهان آفرینش است .

آن شهید والا مقام و قهرمان میدانهای علم و اندیشه و عمل بر این باور بود که: «ما یک سلسله لذتهای معنوی داریم که معنویت ما را بالا می برد .

برای کسی که اهل تهجد و نماز شب باشد، جزء صادقین، صابرین و مستغفرین بالاسحار باشد، نماز شب لذت و بهجت دارد [. . . آنان] به لذتهای مادی که ما دل بسته ایم هیچ اعتنا ندارند . . . آدمی اگر بخواهد از چنین لذتی بهره مند شود، ناچار از لذتهای مادی تخفیف می دهد تا به آن لذت عمیق معنوی برسد . (11) »

استاد مطهری رحمه الله عمیقا به این گفتار خود اعتقاد داشت و چنان به مناجاتهای سحری دلبسته بود و از لذتهای معنوی آن سرمست می شد که زمزمه های عاشقانه اش دیگران را نیز متاثر می ساخت .

حضرت آیة الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در خاطرات خود آورده است: «مرحوم مطهری یک مرد اهل عبادت، اهل تزکیه اخلاق و روح بود .

هر شبی که ما با مطهری بودیم، این مرد نیمه شب تهجد با آه و ناله داشت، یعنی نماز شب می خواند و گریه می کرد، به طوری که صدای گریه و مناجات او افراد را از خواب بیدار می کرد . . .

بله، ایشان نماز شب می خواند همراه با گریه، با صدایی که از آن اتاق می شد آنرا شنید! (12) »

4 – علامه عارف مرحوم سید علی آقا قاضی نیز سعادت دنیا و آخرت را در سحرخیزی و نماز شب می دانست .

آن یگانه دوران و استاد اخلاق و عرفان، نه تنها خود به این گفتار عامل بود، بلکه شاگردانش را نیز در فرصتهای مناسب به این عمل توصیه و ترغیب می کرد .

علامه طباطبائی می فرماید: چون به نجف اشرف برای تحصیل مشرف شدم، یک روز در مدرسه ای ایستاده بودم که مرحوم قاضی از آنجا عبور می کردند، چون به من رسیدند دست خود را روی شانه من گذاردند و گفتند: «ای فرزند! دنیا می خواهی نماز شب بخوان، و آخرت می خواهی نماز شب بخوان . (13) »

حضرت عسکری علیه السلام در یکی از سخنان گهر بار خویش به فوائد روانی و جسمانی شب زنده داری اشاره فرموده و آرامش روحی و جسمی را یکی از دستاوردهای سحرخیزی می داند و می فرماید: «سحر خیزی لذت خواب را بیشتر می نماید و گرسنگی (روزه داری) لذت خوراک را افزایش می دهد . (14) »

اهمیت دادن به نماز

نماز در سیره و سخن حضرت عسکری علیه السلام همانند پدران بزرگوارش جایگاه ویژه ای دارد، در این زمینه چند روایت را می خوانیم:

الف) ابوهاشم جعفری (15) می گوید: روزی به حضور حضرت عسکری علیه السلام داخل شدم و مشاهده کردم آن حضرت مشغول نوشتن است .

در همین موقع وقت نماز داخل شد .

آن بزرگوار از کار نویسندگی دست کشیده و برای اقامه نماز به پا خواست .

من با شگفتی تمام دیدم که قلم بر روی کاغذ همچنان حرکت می کرد و می نوشت تا اینکه کار کتابت کاغذ به پایان رسید .

من به شکرانه این کرامت به سجده افتادم و امام از نماز برگشته و قلم را بدست گرفته و به مردم اجازه ورود داد (16) .

ب) عقید خادم می گوید: هنگامی که حضرت عسکری علیه السلام در بستر بیماری بود و واپسین لحظات حیات خویش را می گذرانید، مقداری داروی جوشانده خواست، ما آنرا آماده کرده و به محضرش آوردیم، امام متوجه شد که وقت نماز صبح رسیده است، فرمود:

می خواهم نماز بخوانم، سجاده حضرت را در بسترش گستردیم، امام از خادمه ایکه در آنجا حضور داشت آب وضو را گرفته و بعد از اینکه با آن آب وضوی کاملی را به جا آورد، آخرین نماز صبح را در همان بسترش خواند و لحظاتی بعد روح بلند آن حضرت به عالم بالا عروج نمود (17) .

ج) شیخ طوسی از حضرت عسکری علیه السلام روایتی نقل می کند که در آن به جا آوردن پنجاه و یک رکعت نماز در هر روز یکی از نشانه های شیعیان راستین شمرده شده است .

طبق این روایت، یک مؤمن واقعی نه تنها در هر روز 17 رکعت نمازهای واجبش را به جا می آورد بلکه خواندن سی و چهار رکعت نافله های آنرا نیز بر خودش لازم می شمرد .

متن روایت چنین است: «علامات المؤمنین خمس: صلوة الاحدی والخمسین، وزیارة الاربعین، والتختم فی الیمین، وتعفیر الجبین، والجهر ببسم الله الرحمن الرحیم؛ (18)

علامت اهل ایمان پنج تا است: بجای آوردن 51 رکعت نماز [در هر روز]، خواندن زیارت اربعین، قرار دادن انگشتر [مجاز] در انگشتان در دست راست، مالیدن پیشانی [در هنگام سجده] بر خاک و بلند گفتن بسم الله الرحمن الرحیم [در حال قرائت نماز ].»

در توضیح فراز اول روایت لازم است به این نکته اشاره شود که مقصود حضرت از 51 رکعت نماز، 17 رکعت نمازهای واجب و 34 رکعت نوافق آنهاست .

البته نافله به نمازهای مستحبی می گویند اما چون برای نافله های نمازهای واجب تاکید فراوان شده و بویژه در مورد نافله های شب سفارش بیشتری صورت گرفته است، به این جهت در این روایت انجام آنها در کنار نمازهای فریضه یکی از نشانه های اهل ایمان و شیعیان اعلام شده است .

ترتیب آنها همچنانکه در کتابهای فقه و حدیث و دعا آمده است در غیر روزهای جمعه این چنین می باشد:

نافله نماز صبح دو رکعت و قبل از فریضه خوانده می شود .

نافله نماز ظهر هشت رکعت و پیش از نماز ظهر، نافله عصر همانند ظهر هشت رکعت و قبل از فریضه می باشد و نافله نماز مغرب چهار رکعت، بعد از فریضه مغرب بوده و نافله نماز عشاء بعد از فریضه و دو رکعت نشسته خوانده می شود و یک رکعت محسوب می گردد، و یازده رکعت هم نافله شب است که وقت آن از نصف شب تا اذان صبح می باشد .

با این حساب 34 رکعت نافله و 17 رکعت فریضه جمعا 51 رکعت نماز برای مؤمنین در هر روز منظور شده و در این حدیث بدان اشارت رفته است .

د) حضرت عسکری علیه السلام در یک روایتی به درجات اهل نماز اشاره کرده و فرمودند: زمانی که بنده به سوی جایگاه نمازش می رود تا نماز بخواند خدای عزوجل به ملائکه اش می فرماید: «آیا بنده مرا نمی بینید که چگونه از همه خلائق بریده و به سوی من آمده است، در حالی که به رحمت و جود و رافت من امیدوار است؟ شما را شاهد می گیرم که رحمت و کرامت خود را مخصوص او گردانیدم . (19) »

یادی از نماز خوبان

از امام حسن عسکری علیه السلام در ذیل آیه «ویقیمون الصلوة » داستانی در مورد نماز ابی ذر نقل شده است که مروری بر آن در اینجا مناسب می نماید .

امام حسن عسکری علیه السلام فرمود:

روزی حضرت ابوذر غفاری به محضر رسول خداصلی الله علیه وآله آمده و عرضه داشت: یا رسول الله! من در حدود 60 راس گوسفند دارم و نمی خواهم بخاطر آنها همیشه در بادیه باشم و از فیض محضر شما محروم شوم و همچنین دوست ندارم آنها را به یک شبانی بسپارم تا به آنها ستم کرده و حقوقشان را رعایت نکند؛ تکلیف من چیست؟

رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: فعلا برو و گوسفندانت را بچران .

ابی ذر طبق فرمان پیامبر به صحرا رفت و در روز هفتم به نزد پیامبر آمد .

رسول خداصلی الله علیه وآله از وی سؤال کرد: ای اباذر! گوسفندانت را چه کردی؟ او پاسخ داد: یا رسول الله گوسفندان من قصه شگفت انگیزی دارند! پیامبر فرمود:

ای اباذر مگر چه شده؟ چه قصه ای؟ اباذر در پاسخ اظهار داشت: یا رسول الله! من مشغول نماز بودم، گرگی به گوسفندانم حمله کرد، پس گفتم:

خدایا نمازم، خدایا گوسفندانم! در آن حال من متحیر بودم که نمازم را بشکنم و از گوسفندان دفاع کنم یا نمازم را ادامه دهم .

ادامه نماز را انتخاب کردم، در این حال شیطان مرا وسوسه کرد و به من گفت: ای اباذر! چه می کنی؟ اگر گرگ گوسفندانت را هلاک کند و تو همچنان نمازت را ادامه دهی در دنیا سرمایه ای برای زندگی ات نخواهد ماند .

به شیطان پاسخ دادم: برای من ایمان به وحدانیت خداوند و ایمان به رسالت حضرت محمدصلی الله علیه وآله و ولایت برادرش علی علیه السلام و دشمنی با دشمنان آن بزرگواران بهترین سرمایه است که باقی خواهد ماند؛ بعد از اینها هر چه از من فوت شود اهمیتی ندارد .

در این حال نمازم را ادامه دادم و گرگ یکی از گوسفندانم را ربود، اما با حیرت تمام دیدم که در آن لحظه شیری پیدا شد و گرگ را کشته و آن گوسفند را از چنگال وی رهانیده و به داخل گله بازگردانید .

سپس مرا مورد خطاب قرار داده و [با زبان فصیحی] گفت: ای اباذر! نمازت را با خیال راحت ادامه بده، خداوند تبارک و تعالی مرا مامور کرده که از گوسفندانت مواظبت نمایم تا اینکه از نماز فارغ شوی .

من نماز را به پایان رساندم در حالی که حیرت و تعجب تمام وجودم را فرا گرفته بود و خدا می داند که چه حالی داشتم .

در این موقع شیر به نزدم آمده و به من گفت: «امض الی محمدصلی الله علیه وآله فاخبره ان الله تعالی قد اکرم صاحبک الحافظ لشریعتک ووکل اسدا بغنمه یحفظها؛

نزد حضرت محمدصلی الله علیه وآله برو و به آن حضرت خبر بده که:

خداوند متعال دوست تو را که از شریعتت پاسداری می کرد گرامی داشت و برای گله اش شیری را به محافظت گماشت .»

با شنیدن این ماجرا، همه حاضران از قصه اباذر شگفت زده شدند .

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: ای اباذر! راست گفتی و به یقین من، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهم السلام به راستی تو و قصه ات ایمان آوردیم .

اما برخی از منافقین که در حدود 20 نفر بودند، گفتند: محمدصلی الله علیه وآله با اباذر تبانی کرده اند که ما را بفریبند .

ما باید خودمان او را تعقیب کنیم و ببینیم آیا واقعا شیری در هنگام نماز از گله اباذر محافظت می کند؟ آنها آمدند و با چشمان خود دیدند که اباذر در حال نماز است و شیری گله او را می چراند و از آنها مواظبت می کند .

هنگامی که اباذر دوباره به حضور رسول الله صلی الله علیه وآله شرفیاب شد، پیامبرصلی الله علیه وآله خطاب به وی فرمود:

«یا اباذر انک احسنت طاعة الله، فسخر الله لک من یطیعک فی کف العوادی عنک، فانت افضل من مدحه الله عزوجل بانه یقیم الصلاة؛

ای اباذر! تو اطاعت خدا را به نحو احسن انجام دادی و خداوند کسی را برای پاسبانی گوسفندانت در تسخیر تو درآورد که در وسط بیابان از تو اطاعت می کند، پس تو گرامی ترین کسی هستی که خداوند متعال او را به اینکه نماز اقامه می کند ستوده است! (20) »

سجده و حالتهای ملکوتی

بندگان راستین الهی از هنگامی که حلاوت عبادت و عبودیت و نیایش با پروردگار عالمیان را چشیده اند، سعادت و عزت خود را در سجده های عاشقانه و خضوعهای خاکسارانه در پیشگاه حضرت حق می بینند .

آنان آرامش، نشاط و سرور دل را در تعظیم حضرت رب العالمین جستجو می کنند و بر این باورند که سجده نزدیکترین حالات یک عبد در حضور معبود است .

جبین بر خاک سائیدن و در دل شبهای تار زمزمه عشق سر دادن عادت همیشگی مردان خداست . آنان در این حال نورانی می شوند و از میان فرشیان به سوی عرشیان پرواز می کنند و در آن حال است که: «عظم الخالق فی انفسهم وصغر ما دونه فی اعینهم؛ (21) تنها آفریدگار جهان در نظر آنان بزرگ است و ماسوی الله در منظرشان کوچک و حقیر می باشد .»

در اینجا چند روایت در مورد عبادتهای عاشقانه و سجده های طولانی حضرت عسکری علیه السلام را می خوانیم: 1 – محمد شاکری از همراهان امام عسکری علیه السلام در توصیف سیره عبادی – عرفانی آن حضرت می گوید: او در محراب عبادت می نشست و سجده می کرد در حالی که من پیوسته می خوابیدم و بیدار می شدم و می خوابیدم در حالی که او در سجده بود . او کم خوراک بود .

برایش میوه هایی می آوردند، او یکی دو دانه از آنها را می خورد و می فرمود: محمد! اینها را برای بچه ایت ببر (22) .

2 – عده ای از عوامل خلیفه عباسی نزد زندانبان امام عسکری علیه السلام – که شخصی به نام صالح بن وصیف بود – آمده و به او گفتند: هر چه می توانی بر ابو محمدعلیه السلام سخت بگیر و هیچگونه آسایشی برایش نگذار! صالح بن وصیف در پاسخ آنان گفت: چه کنم؟ دو نفر از بدترین و شرورترین مامورانم را برای وی گماشته بودم، اینک هر دو در اثر معاشرت با ابو محمدعلیه السلام نه تنها او را به دیده یک زندانی نمی نگرند، بلکه در عبادت و نماز و روزه به جایگاه رفیعی دست یافته اند .

سپس دستور داد تا آن دو را حاضر کردند، عوامل خلیفه به آن دو گفتند: وای بر شما، مگر شما را چه شده که در مورد این مرد زندانی کوتاهی می کنید؟ آنان اظهار داشتند: در مورد شخصی که روزها روزه می گیرد و تمام شب را به عبادت و سحرخیزی سپری می کند، چه بگوئیم؟ او با کسی غیر از خدا همسخن نمی شود و به غیر عبادت و راز و نیاز با پروردگار متعال به کار دیگری نمی پردازد .

هنگامی که به ما می نگرد ارکان بدنمان می لرزد و هیبت و جلالت او تمام وجودمان را فرا می گیرد . عوامل عباسی وقتی چنین دیدند با ناامیدی و حسرت تمام آنجا را ترک گفتند (23) .

عبادتها، ذکرها و سجده های آن حضرت آن چنان عاشقانه و پر سوز و گداز بود که در و دیوار و سایر موجودات و حتی دشمنانش را متاثر می ساخت و این همان مصداق آیه شریفه است که در مورد حضرت داودعلیه السلام می فرماید: «یسبحن بالعشی والاشراق » (24) ؛ «کوهها [به همراه حضرت داودعلیه السلام] هر شامگاه و صبحگاه تسبیح می گفتند .»

حضرت عسکری علیه السلام همواره در مورد سجده های طولانی به شیعیانش توصیه کرده و می فرمود: «اوصیکم بتقوی الله والورع فی دینکم والاجتهاد لله طول السجود؛ (25) شما را به پارسایی، پرهیزگاری در دینتان و تلاش برای خدا . . . و انجام سجده های طولانی سفارش می کنم .»

سجده های طولانی و خاکساری در برابر حق آثار ارزشمندی برای بندگان خدا جوی به همراه دارد و نزدیکترین و میانبرترین راه به سوی حق زمانی است که انسان سر بر آستان ربوبی گذاشته و نهایت بندگی خود را به نمایش می گذارد .

رسول خداصلی الله علیه وآله روزی مشغول تعمیر خانه اش بود و مردی از آنجا عبور می کرد .

از نزدیک آمده و عرضه داشت: یا رسول الله! من بنایی بلدم، آیا به شما کمک کنم؟ پیامبرصلی الله علیه وآله به او اجازه داد .

بعد از اتمام کار، حضرت رسول صلی الله علیه وآله به او فرمود: حالا در مقابل زحمت خود از ما چه می خواهی؟ بنا بلافاصله گفت: بهشت می خواهم .

رسول الله لحظه ای سر به پایین انداخت و سپس پیشنهاد او را پذیرفت .

هنگامی که مرد با خوشحالی تمام از پیامبرصلی الله علیه وآله جدا شد، حضرت او را صدا کرده و فرمود: «یا عبد الله! اعنا بطول السجود؛ (26) ای بنده خدا! [البته] تو هم ما را با سجده های طولانی یاری کن!»

پی نوشت ها:
1) وما خلقت الجن والانس الا لیعبدون » ؛ «جن و انس را جز برای عبادت خلق نکردم .» (ذاریات/56).
2) نهج البلاغه، خطبه 86 .
3) بقره/186 .
4) حجر/99 .
5) الغدیر، ج 1، ص 408 .
6) بحارالانوار، ج 72، ص 155 .
7) بحارالانوار، ج 75، ص 380؛ الانوار البهیه، ص 319 .
8) مستدرک الوسائل، ج 3، ص 63؛ الامامة و التبصره، علی بن بابویه قمی، ص 162 .
9) الفیض القدسی، ص 11 .
10) وصیتنامه الهی – اخلاقی، ص 22 .
11) حق و باطل، ص 170 .
12) سرگذشتهای ویژه، ص 88 .
13) مهرتابان، ص 26 .
14) بحارالانوار، ج 75، ص 369 و 379 .
15) داود بن قاسم بن اسحاق بن عبدالله بن جعفر ابن ابی طالب که به ابوهاشم جعفری نیز معروف است، یکی از یاران نزدیک و مورد اطمینان امام حسن عسکری علیه السلام می باشد .
وی به خاطر انتسابش به جناب جعفر طیار (برادر گرامی امیرمؤمنان علیه السلام) جعفری لقب گرفته است .
او از سرشناسان قبیله خود در بغداد و همنشین چهار امام معصوم – (امام رضا، امام جواد، حضرت هادی و امام عسکری علیهم السلام – ) بوده و از این گرامیان حدیث نقل کرده است، همچنانکه پدرش نیز از راویان امام صادق علیه السلام به شمار می رود .
ابوهاشم در اوائل غیبت صغری از ناحیه حضرت مهدی علیه السلام به عنوان وکیل و کارگزار آن وجود گرامی انجام وظیفه می کرد .
او افزون بر نقل روایات متعددی از پیشوایان معصوم علیهم السلام، در علم حدیث کتابی مستقل نیز تالیف نمود .
ابوهاشم مردی آزاده، شجاع و با شهامت بود، هنگامی که سر یحیی بن حسین بن زید (یکی از علویان پارسا و شجاع که بر علیه حکومت ستمگر مستعین عباسی قیام کرده و به شهادت رسید) و دیگر یاران وی را در بغداد نزد محمدبن عبدالله بن طاهر (حاکم مستبد عباسی) آوردند، سرشناسان بغداد و رجال دربار برای عرض تبریک به نزد حاکم رفتند و کشته شدن یحیی را تبریک گفتند .
ابوهاشم جعفری نیز به نزد حاکم رفت و در حالیکه اعیان و اشراف و بزرگان مجلس حضور داشتند، بدون ترس و واهمه خطاب به حاکم گفت: ای امیر! این مردم درباره این کشته به تو تبریک می گویند، اما اگر رسول الله صلی الله علیه وآله اینجا بود به او تسلیت می گفتند .
ابوهاشم در نزد اهل بیت علیهم السلام دارای مقام و منزلت ویژه ای بود و با بیان و اشعار حماسی خود از حریم اهل بیت علیهم السلام دفاع می کرد و به همین جهت در سال 252 به همراه گروهی از طالبیین به سامرا تبعید شده و در آنجا زندانی گردید .
(رجال نجاشی، ص 156؛ معجم رجال الحدیث،
ج 23، ص 85 و ج 8، ص 122؛ شاگردان مکتب ائمه علیهم السلام، ج 2، ص 138) .
16) بحارالانوار، ج 50، ص 304 .
17) کمال الدین، ص 473؛ بحارالانوار، ج 50، ص 331 .
18) مصباح المتهجد، ص 788؛ وسائل الشیعه، ج 14، ص 478 .
البته در کتاب وسائل الشیعه در فراز اول روایت «صلوة الخمسین » آمده است .
19) جامع احادیث الشیعه، ج 4، ص 22 .
20) تفسیر امام العسکری علیه السلام، ص 72 به بعد؛ بحارالانوار، ج 81، ص 231، 232، 233، با تلخیص .
21) نهج البلاغه، فرازی از خطبه همام .
22) بحارالانوار، ج 50، ص 253 .
23) کشف الغمه، ج 3، ص 290 .
24) ص/18 .
25) تحف العقول، ص 487 .
26) وسائل الشیعه، ج 6، ص 378 .
منبع : عبدالکریم پاک نیا؛مبلغان – اردیبهشت 1382، شماره 41 ، صفحه 10

سيره امام حسن عسكرى (علیه السلام) در پاسدارى از حريم عقايد

‏اشاره

بدون ترديد يكي از مسؤوليت ها و وظايف مهمّ بزرگان و دانشمندان متعهّد، حفاظت از سنگر عقايد و معارف اسلام از دستبرد تحريف و تغيير، و به تبع آن مبارزه و ستيز با راهزنان فكر و انديشه اسلامي است، چرا كه سكوت و تساهل در برابر آنها، علاوه بر اين كه موجب تزلزل انديشه مردم در اصول و اركان دين و تحريف حقايق مي گردد، نوعي كتمان حقيقت نيز در پي دارد و انسان را مشمول اين آيه مي سازد كه: «اِنَّ الّذينَ يَكْتُمُونَ ما اَنْزَلْنا مِنَ الْبَيّناتِ وَالْهُدي مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنّاهُ للنّاسِ فِي الْكِتابِ اولئكَ يَلْعَنَهُمُ اللّهُ وَ يَلْعَنَهُمُ اللاّعِنُونَ؛[1] كساني كه دلايل روشن و وسيله هدايتي را كه نازل كرده ايم، بعد از آن كه در كتاب براي مردم بيان نموديم، كتمان كنند، خدا آنها را لعنت مي كند و همه لعنت كنندگان نيز آنها را لعن مي كنند».

سيره امامان(علیهم السلام) ابعاد گوناگوني دارد. يكي از ابعاد مهم زندگي آنها دفاع از حريم حرمت عقايد، معارف و فرهنگ اسلام ناب بوده. آنها در اين رهگذر كوشش فراوان كردند، حتي در سخت ترين اوضاع، در برابر تحريف گران و راهزنان طريق عقيده مي ايستادند، و به عالمان شيعه تأكيد مي ورزيدند كه در حفظ مرزهاي عقايد و فرهنگ اسلام سر از پا نشناسند، و تا آخرين توان بكوشند، تا آن جا كه امام باقر(علیه السلام) فرمود:

«عُلماءُ شيعَتِنا مُرابِطُونَ فِي الثَّغْرِ الّذي يَلِي اِبْليسُ وَ عَفارِيتُهُ يَمْنَعُونَهُمْ عَنِ الْخُروُجِ عَلي ضُعَفاء شِيعَتِنا، وَ عَنْ اَنْ يَتَسَلَّطَ عَلَيهِمْ اِبْليسُ وَ شِيعَتُهُ النَّواصِبُ، اَلا فَمَنْ اِنْتَصَبَ كانَ اَفْضَلُ مِمَّنْ جاهَدَ الرُّومَ والتُّرْكَ والْخَزَرَ اَلْفَ اَلْفَ مَرَّةٍ لاَنَّهُ يَدْفَعُ عَنْ اديانِ مُحِبّينا وَ ذلِكَ يَدْفَعُ عَنْ ابْدانِهِمْ؛[2] دانشمندان پيروان ما همانند مرزداراني هستند كه در برابر ابليس و لشكرهايش صف كشيده اند، و از حمله وري آنها به شيعيان ما كه توانايي دفاع از خود را ندارند جلوگيري مي كنند، و نيز از تسلّط ابليس و پيروان ناصبي او بر آنها جلوگيري مي نمايند.

آگاه باشيد ارزش آن دانشمندان شيعه كه چنين خود را در معرض دفاع قرار داده اند، هزار هزار بار بالاتر از سپاهياني است كه در برابر هجوم دشمنان اسلام از كفّار و روم و ترك و خَزَر، پيكار مي نمايند. زيرا دانشمندان شيعه نگهبانان عقايد و فرهنگ اسلام، و مدافع دين دوستان ما هستند، در حالي كه مجاهدان، حافظ مرزهاي جغرافيايي مي باشند».

حفاظت از مرزهاي معارف اسلام

امام حسن عسكري(علیه السلام) چه در عصر پدر، و چه در دوران شش ساله امامت خود (از سال 254 تا 260 هـ.ق) علاوه بر طاغوت ستيزي، همواره با فرقه هايي كه به نام اسلام، اسلام ناب را تحريف مي كردند ـ مبارزه مي كرد، و به طور مكرّر در مورد خطر آنها به شيعيان خود هشدار مي داد. آن حضرت در اين راستا، بسيار كوشيد، و با موضع گيري هاي قاطع در برابر آنها، به افشاگري پرداخت و از گسترش افكار ناراستين آنها جلوگيري كرد، چرا كه وجود آنها سدّ بزرگي فرا راه تعميق و گسترش در رشد اسلام ناب بود، و از سوي ديگر باعث تقويت دشمنان و طاغوت ها مي شد و در نتيجه آب به آسياب دشمن مي ريخت.

 امام حسن عسكري(علیه السلام) با جاذبه و دافعه نيرومند، دوستان خالص و دانشمندان كارآمد را به سوي خود جلب مي كرد، و مخالفان و منحرفان دوست نما را كه بر ريشه معارف اسلام تيشه مي زدند به شدّت دفع مي نمود، براي دريافتن اين مهم در سيره امام حسن عسكري(علیه السلام) نظر شما را به چند فراز جلب مي كنيم:

 1ـ فارس بن حاتم، يكي از بدعت گزاران بود. جمعي گرداگرد او را گرفته بودند، او با تحريف حقايق، مطالبي را به نام معارف اسلام بدانها مي آموخت، وي به تذكّرات امامان و علماي شيعه اعتنا نكرده و از كار خود دست نكشيد. سرانجام ابوجنيد، به دستور محرمانه امام هادي(علیه السلام) او را به هلاكت رساند.

در پي اين عمل شجاعانه، امام هادي(علیه السلام) براي ابوجنيد، حقوق ماهيانه تعيين كرد. پس از شهادت امام هادي(علیه السلام)، امام حسن عسكري(علیه السلام) به خصوص دستور داد كه حقوق ماهيانه او را مانند سابق بپردازند، حتي در اين مورد براي يكي از نمايندگانش نامه نوشت، به اين ترتيب براي نابودي بدعت و بدعتگزار، جدّيّت مي نمود.[3]

2ـ امام حسن عسكري(علیه السلام) شنيد شخصي به نام «احمد بن هلال» با خودنمايي و الفاظ بازي فريبنده اي به عقيده صاف شيعيان مي تازد و با صوفي بازي و كج انديشي، عقيده مردم را متزلزل مي كند، با اين كه بعضي مي خواستند او را درستكار و پاكدل و پارسا معرّفي كنند و مي گفتند: او 54 بار پياده براي انجام حجّ به مكّه رفته است و… امام حسن عسكري(علیه السلام) با قاطعيّت براي نمايندگانش در عراق نوشت: «اِحْذَروا الصُّوفِيَّ الْمُتَصَنِّعَ؛ از آن صوفي ساختگي و دروغين، دوري كنيد».

باز عدّه اي واسطه شدند تا بلكه فكر امام حسن(علیه السلام) را در مورد احمد بن هلال تغيير دهند، امام با كمال صراحت بدون هيچ گونه ابهام فرمود: «امر ما در مورد احمد بن هلال كه خدايش او را نيامرزد، به شما رسيد، خداوند گناهان او را نمي آمرزد، و لغزش او را پس نمي گيرد، او بدون كسب رضايت و نظريّه ما، با استبداد رأي در امور ما دخالت كرده است، و مطابق هوس هاي نفساني خود رفتار مي كند، خداوند اراده كرده كه او را به دوزخ بفرستد، ما صبر مي كنيم تا خداوند بر اثر نفرين ما، عمر او را كوتاه كند».[4]

3ـ امام حسن(علیه السلام) در سرزنش صوفيان و صوفي مسلكان، آن چنان برخورد شديدي مي كرد كه در ضمن گفتاري كه به منزله بيانيه اي براي همه شيعيان در تمام اعصار بود، چنين نوشت: «اَلا اِنَّهُمْ قُطّاعُ طَريقِ الْمُؤمِنينَ، وَالدُّعاةُ اِلي نِحْلَةِ الْمُلْحِدينَ، فَمَنْ اَدْرَكَهُمْ فَلْيَحْذَرْهُمْ، وَلْيَصُنْ دينَهُ وَ ايمانَهُ؛ آگاه باشيد آنان راهزنان طريق مؤمنان هستند، و مردم را به راه ملحدان و منكران دين فرا

مي خوانند، هر كس كه با آنها رو به رو شود، بايد قطعا از آنها دوري كند، و دين و ايمان خود را از گزند آنان حفظ نمايد».[5]

موضع گيري در برابر منكران خدا و دوگانه پرستان

اسحاق كِنْدي، يكي از منكران اسلام و قرآن بود، و به عنوان دانشمند و فيلسوف عراق در بين مردم شهرت داشت، مخالفت او با اسلام به اندازه اي بود كه تصميم گرفت كتابي بر ضد قرآن بنويسد و به پندار خود تناقضات قرآن را در آن بيان كند.

امام حسن عسكري (علیه السلام) از اين موضوع اطلاع يافت. يكي از شيعيانش را كه شاگرد اسحاق كندي در علوم ادبي و غير مذهبي بود، به حضور طلبيد، او به محضر امام آمد. امام حسن(علیه السلام) به طور محرمانه و خصوصي به او فرمود: «سخني به تو مي آموزم، نزد اسحاق كِنْدي برو و همين سخن را به او بگو، البتّه نه بدون مقدّمه، بلكه نزد او برو (با برنامه از پيش طرح شده) او را در كاري كه بر ضد قرآن شروع كرده، كمك كن. وقتي كه با او دوست خصوصي و مأنوس شدي، به او بگو سؤالي به نظرم آمده مي خواهم آن را از شما بپرسم، او مي گويد بپرس، آن گاه به او بگو: «اگر گوينده قرآن (خداوند) نزد تو آيد، آيا ممكن است كه بگويد مراد من از آيات قرآن، غير از آن معنايي است كه تو گمان كرده اي، بلكه منظور من معناي ديگري است»؟!

اسحاق مي گويد: آري چنين امكاني دارد.

در اين هنگام به او بگو: «تو چه مي داني، شايد منظور خداوند از آيات قرآن، غير از آن معاني باشد كه تو مي پنداري».

شاگرد مطابق دستور امام حسن(علیه السلام) نزد اسحاق كِنْدي رفت، و مدّتي او را در كارش ياري رساند، به طوري كه كاملاً با او مأنوس شد، تا اين كه در فرصتي به او گفت: «استاد! آيا ممكن است كه خداوند غير از اين معنايي را كه تو از آيات قرآن فهميده اي اراده كرده باشد»؟

 استاد فكري كرد و سپس گفت: سؤال خود را دوباره بيان كن. شاگرد سؤالش را تكرار كرد.

استاد گفت: «آري ممكن است كه خداوند اراده معاني ديگري غير از معناي ظاهري كه ما مي فهميم، كرده باشد».

سپس به شاگرد گفت: اين سخن را چه كسي به تو ياد داده است؟ شاگرد پاسخ داد: به دلم افتاد، و از تو پرسيدم. استاد گفت: اين كلام بسيار ارجمند و عميقي است كه بعيد است از ناحيه تو باشد.

شاگرد گفت: اين سخن از امام حسن عسكري(علیه السلام) است، استاد گفت: «اينك حقيقت را گفتي، چنين مسايلي جز از خاندان نبوّت شنيده نمي شود». آن گاه استاد درخواست آتش كرد، و تمام آنچه را كه درباره وجود تناقض در قرآن، تأليف كرده بود سوزانيد و نابود كرد.[6]

در فراز ديگري از زندگي امام حسن عسكري(علیه السلام) مي خوانيم: يكي از مسلمانان كه پدرش دوگانه پرست بود، در ضمن نامه اي، از امام حسن(علیه السلام) خواست تا براي پدر و مادرش دعا كند. امام حسن(علیه السلام) در پاسخ او نوشت: «رَحِمَ اللّهُ والِدَتِكَ، والتّاءُ مَنْقُوطَةُ؛[7] خداوند مادرت را رحمت كناد، آگاه باش كه تاء واژه والده دو نقطه دارد». يعني خيال نكني كه به جاي تا، ياء است و براي پدرت نيز دعا كرده ام نه، فقط براي مادرت دعا كردم، چرا كه براي دو گانه پرستان دعا نمي كنم.

برخورد شديد با واقفيّه و غلات

واقفيّه فرقه اي بودند كه به هفت امام اعتقاد داشتند و امامت امامان بعد از امام كاظم(علیه السلام) را قبول نداشتند. غُلات گروه ديگري از كژانديشان و تندروها بودند كه امامان را بيش از حدّ خود بالا مي بردند، و در فكر و روش بر خلاف امامان(علیهم السلام) حركت مي كردند. امام حسن(علیه السلام) با آنان برخورد شديد نمود، آنها را از خود طرد كرد، و شيعيان را از هرگونه گرايش و تمايل به آنها برحذر داشت، و با كمال صراحت از آنها بيزاري جست، در اين رهگذر نظر شما را به دو حديث زير جلب مي كنم:

يكي از شيعيان كه در قسمت غرب ايران [كرمانشاه و اطراف آن] مي زيست براي امام حسن(علیه السلام) در ضمن نامه اي چنين نوشت: «نظر شما درباره واقفيّه چيست؟ آيا آنها را از خود مي دانيد، يا از آنها بيزاري مي جوييد»؟

امام حسن(علیه السلام) در پاسخ او چنين نوشت: «آيا نسبت به عمويت (كه از واقفيّه است) ترحّم مي كني؟ خدا او را رحمت نكناد، از او بيزاري بجوي. من در پيشگاه خدا از گروه واقفيّه بيزارم. آنها را به دوستي نگير. از بيمارانشان عيادت نكن، و در تشييع جنازه آنها شركت منماي، هرگز بر جنازه آنها نماز نخوان…».[8]

و در سرزنش غلات و تندروها در ضمن نامه اي نوشت: «من شما را افرادي افراطي مي دانم كه در پيشگاه خدا، دسته جدا كرده ايد و در نتيجه در خسران و هلاكت افتاده ايد. هلاكت و عذاب از آن كسي است كه از اطاعت خداوند سرپيچي كند و نصيحت اولياي خدا را نپذيرد، با اين كه خداوند به شما فرمان داده كه از خدا و رسول و اولي الامر، اطاعت كنيد».[9]

موضع گيري امام حسن (علیه السلام) در برابر طاغوت ها

امام حسن(علیه السلام) در مدّت شش سال امامت خود؛ يعني از سال 254 تا 260 هـ.ق، با سه طاغوت رو به رو بود كه عبارتند از:

1ـ معتزّ عبّاسي؛

2ـ مهتدي؛

3ـ معتمد (سيزدهمين، چهاردهمين و پانزدهمين خليفه عباسي)، در اين مدّت به سبب پاسداري از اساس تشيّع و اركان اسلام، از گزند آن ياغيان خودكامه، همواره با آنها درگير بود، از اين رو، آن حضرت و يارانش هميشه در زندان هاي مختلف تحت شكنجه هاي طاقت سوز قرار داشتند، و در خطر و خفقان بسيار شديد بودند، به طوري كه در مورد امام حسن عسكري(علیه السلام) نيز همچون جدّش امام كاظم(علیه السلام) گفته مي شد: «لا يَزالُ يَنْتَقِلُ مِنْ سِجْنٍ إلي سِجْنٍ؛ همواره از زنداني به زندان ديگر، منتقل مي شد».

معتزّ عباسي رسما به مأمور جلاّدش سعيد حاجب، چنين فرمان داد: «اُخْرُجْ اَبا مُحَمَّدٍ اِلَي الْكُوفَةِ ثُمَّ اضْرِبْ عُنُقَهُ فِي الطّريق؛ ابومحمد (حسن عسكري) را به سوي كوفه بيرون ببر و در مسير راه (در جاي خلوت) گردنش را بزن».[10]

امام حسن(علیه السلام) در عصر خلافت معتمد عباسي (256 ـ 279 هـ ق) مدتي در زندان صالح بن وصيف بود، زماني در زندان علي بن نارمش و زماني ديگر در زندان نحرير به سر مي برد، حتي در زندان جاسوسي را بر او گماشته بودند، تا گفتار و رفتار آن حضرت را گزارش دهد. ابوهاشم جعفري، يكي از ياران آن حضرت مي گويد: با چند نفر در زندان بودم، ناگاه امام حسن(علیه السلام) را وارد زندان كردند، در اين هنگام شخص بيگانه اي كه از گروه «جمحي» بود، زنداني شده بود و ادّعا مي كرد كه از علويان است، امام حسن(علیه السلام) در غياب او، به يارانش كه در زندان بودند، فرمود: «اين مرد جمحي از شما نيست، از او برحذر باشيد، آنچه را گفته ايد در نامه اي نوشته و آن را در ميان لباس هايش پنهان كرده است تا آن را به خليفه برساند». يكي از حاضران لباس هاي او را جستجو كرد، همان نامه را يافت كه مطالب خطرناكي در مورد زندانيان در آن نوشته شده بود.[11]

راز آن همه فشارها، و آن همه زنداني شدن ها و سرانجام مسموم شدن و شهادت امام(ع) چيزي جز اين نبود كه آن حضرت در حراست و حفظ اسلام از دستبرد تحريف ها و گزند طاغوت ها، تا آخرين توان خود مي كوشيد، و سرانجام جانش را در اين راه فداي اسلام كرد. او براي حفظ اين آرمان مقدّس، همواره با شيعيان تماس داشت، و در همه جا نمايندگانش حضور داشتند، و نامه هاي آن حضرت همواره به آنها مي رسيد. ارتباط شيعيان با نمايندگان مخفي او برقرار بود. از سوي ديگر مطابق روايات بسيار، همه مسلمانان مي دانستند كه حضرت قائم(عج) درهم كوبنده كاخ طاغوت ها، و احياگر آيين ناب اسلام، از نسل آن حضرت است. از اين رو، نسبت به او احساس خطر بيشتري مي كردند. محدّث قمي در اين باره مي نويسد:

«سه نفر از خلفاي عبّاسي تصميم بر كشتن امام حسن(علیه السلام) گرفتند، زيرا به آنها خبر رسيده بود كه حضرت مهدي(عج) از صلب او ظاهر مي شود».[12]

آري امامان (علیهم السلام) اين چنين براي حفظ كيان دين، پافشاري نموده و رنج ها و مرارت ها را تحمّل مي كردند، ما نيز به پيروي از آنها بايد در اين راستا كوشا و جدّي باشيم، و هرگونه بي تفاوتي را از خود دور سازيم.

پاورقی ها:

[1] . بقره (2) آيه159.

[2] . ابي منصور، احمد بن علي ابن ابي طالب طبرسي، احتجاج طبرسي، ج1، ص155.

[3] . شيخ مفيد، محمد بن محمد بن نعمان، ترجمه ارشاد، ج2، ص343.

[4] . علاّمه محمد باقر مجلسي، بحار، ج50، ص218.

[5] . محقق اردبيلي، حديقة الشّيعة، ص592.

[6] . شيخ عباس قمي، انوار البهيّة، ص349.

[7] . شيخ حرّ عاملي، اثباة الهداة، ج3، ص312.

[8] . علي بن عيسي اربلي، كشف الغمّة، ج3، ص312.

[9] . سيّد محمد كاظم قزويني، الامام الحسن العسكري من المهد الي اللّحد، ص81.

[10] . ابن شهر آشوب، مناقب آل ابي طالب، ج4، ص432.

[11] . امين الاسلام طبرسي، اعلام الوري، ص354.

[12] . محدّث قمي، انوار البهيّه، ص490.

 

منبع:محمد محمدى اشتهاردى؛ پاسدار اسلام؛شماره 188

تکرار مباهله در عصر امام حسن عسکری علیه السلام

آفتاب سوزان، با سنگدلي تمام بر چهره رنجور شهر مي‌تابد. هواي دلگير و غيرقابل تحمّلي، فضاي دم کرده شهر را پر کرده است. مردم، مدّتهاست صداي چک چک باران را نشنيده‌اند. همه جا خشک و آفتاب خورده است. رودخانه خشک شهر، سينه عريانش را در امتداد شهر گسترانيده است. انبوه درختچه‌ها، علف‌زارها و نيزارهاي اطرافش، پژمرده و بي‌طراوت و از نفس افتاده به نظر مي‌رسند.
از گاو و گوسفندان مردم که نپرس، لاغر و رنجور؛ در اسارت لشکر عطشند. همين طور حيوانات صحرا و مرغان هوا که همه تشنه و افسرده‌اند. زمين و زمان در چنگ آفتاب است. هيولاي مرگ، در آسمان شهر به پرواز آمده است.
انسان‌ها نيز در وضعيت بدتري به سر مي‌برند. آنها براي رهايي از عفريت مرگ و نجات از کابوس خشکسالي، دست به هر کاري زده‌اند؛ در فرجام تکاپوهاي بي‌حاصل، ناگزير، روانه دربار مي‌شوند و مشکل خود را با خليفه در ميان مي‌گذارند. خليفه، بزرگان شهر را فرا مي‌خواند و با آنها به مشورت مي‌پردازد. بعد از ساعت‌ها شور و مشورت، بهترين راه نجات را، «خواندن نماز باران» مي‌يابند…
زن و مرد، پير و جوان، کوچک و بزرگ، در حالي که روزه‌دار هستند، به سوي خارج شهر رهسپار مي‌شوند. عشق و اميد، در چهره‌هاي رنجور و آفتاب‌زده‌شان نهفته است. ورد زبانشان ذکر و دعا است. جز نزول باران، خواسته ديگري ندارند. خيلي زود، صف‌ها بسته مي‌شود. از صفهاي طولاني و پشت سرهم نمازگزاران، صحنه‌هاي جالب و به يادماندني به وجود مي‌آيد. همهمه التماس‌آميز، فضاي بيابان را پرکرده است. طولي نمي‌کشد که نماز به پايان مي‌رسد. چشم‌هاي اميدوار به آسمان دوخته مي‌شوند. آفتاب همچنان مي‌تابد و گرماي نفس‌گيرش زمين و زمان را آتشگون ساخته است. کم‌کم يأس و نااميدي بر دلها سايه مي‌افکند. بر اضطراب و افسردگي‌نمازگزاران افزوده مي‌شود؛ هريک بي‌صبرانه، بيابان را ترک مي‌کنند. روز دوم و سوم نيز مراسم نماز، با همان کيفيت و شکوه بيشتر ادامه مي‌يابد؛ ولي ابرهاي باران‌زا، همچنان ناياب و رؤيايي، و تنها در عالم ذهن آنان باقي مي‌ماند و حسرت چند قطره اشکِ آسمان، دل‌هايشان را به درد مي‌آورد!
«جاثليق»، بزرگ اسقفان مسيحي، رو به راهبان مسيحي مي‌کند و با لحن غرورآميزي مي‌گويد:
ـ سه روز است که مسلمانان به صحرا رفته‌اند و با اداي نماز، از خدا خواسته‌اند تا باران رحمتش را نازل سازد؛ اما هنوز باران نيامده است. اگر آنان بر حق بودند، حتماً تا حالا باران آمده بود؛ امروز نوبت ماست تا حقّانيت خود را به آنان نشان دهيم.
سخنانش که تمام مي‌شود، راه مي‌افتد. راهبان و ساير مسيحيان نيز از دنبالش گام بر مي‌دارند و لحظاتي بعد، ناقوس عبادت به طنين در مي‌آيد و آنان طبق شيوه خويش به نماز و عبادت مي‌پردازند و از خداوند، طلب باران مي‌کنند. طولي نمي‌کشد که ابرهاي تيره و باران‌آور، کران تا کران آسمان را فرامي‌گيرند و قطره‌هاي بارانِ درشت و پُرآب، از دل آسمان گرم و دم کرده « سامرّا» فرو مي‌ريزند.
صحنه عجيبي است! مثل اينکه معجزه بزرگي رخ داده است. به همين جهت، مسيحيان را شادي و شادابي فرامي‌گيرد. و به پاس اين موفّقيت بزرگ، به يکديگر دست مي‌دهند و حقّانيت خويش را به رخ مسلمانان مي‌کشند. مسلمانان نيز با ديدن آن همه باران، به تحسين آنان مي‌پردازند و به دين و آيين آنها متمايل مي‌شوند. راهبان مسيحي براي جلب توجّه بيشتر مسلمانان و تسخير قلب‌هاي آنان، روز بعد نيز مراسم ويژه عبادي خود را در دامن صحرا انجام مي‌دهند. اين‌بار نيز از دل آسمان، شکافي گشوده مي‌شود و سرانجام جويبارهاي سرمستي از دامن دشت‌ها و کوهساران جاري شده و از به‌هم پيوستن آنها، سيلاب‌هاي خشمگين و موّاج ايجاد مي‌شود و رودخانه تفتيده شهر را پرآب مي‌سازند.
مسيحيان با آب و تاب، از ايجاد يک معجزه بزرگ سخن مي‌گويند. کرامت آنان، زبان به زبان به گوش خليفه مي‌رسد. لحظه به لحظه بر عزّت و آبرومندي آنان افزوده مي‌شود. تمايل مسلمانان به مسيحيت، خليفه را به وحشت مي‌اندازد. احساس شرم، از قيافه پريشانش به خوبي قابل تشخيص است. به فکر فرو مي‌رود. طولي نمي‌کشد که در ذهنش جرقّه‌اي جان مي‌گيرد. او بعد از چند لحظه تفکّر، «صالح بن وصيف» را فرامي‌خواند و خطاب به او مي‌گويد:
ـ کليد اين معمّا در دست «ابن‌الرّضا»1 است؛ هرچه زودتر او را حاضر کن.
ابن‌الرّضا را از زندان مي‌آورند. خليفه با ديدن چهره مصمّم و با صفاي او، به سخن مي‌آيد:
ـ ابامحمّد!2 امّت جدّت را درياب که گمراه شدند!
امام عليه‌السلام آرام و خون‌سرد، خطاب به وي مي‌فرمايد:
ـ از جاثليق و ديگر راهبان مسيحي بخواهيد تا فردا نيز به صحرا بروند!
ـ به صحرا بروند؟! براي چه؟
ـ براي اداي نماز باران.
ـ در اين چند روز به اندازه لازم باران آمده است؛ مردم ديگر احتياجي به باران ندارند!
ـ مي‌خواهم به کمک خداي متعال، شکّ و شبهه‌ها را برطرف سازم.
ـ در اين صورت، مردم را نيز بايد فرابخوانيم.
آنگاه به صالح بن وصيف، که در کنارش ايستاده است، چشم مي‌دوزد و با لحن آمرانه‌اي مي‌گويد:
ـ به بزرگ اسقفان و راهبان مسيحي اطلاع بده تا فردا به صحرا بيايند؛ به جارچيان هم بگو مردم را خبر کنند تا شاهد کشف «حقيقت» باشند.
ساعتي نمي‌گذرد که جمعيّت زيادي در صحرا جمع مي‌شوند. گويا محشري برپا شده است. در يک سو، جاثليق و راهبان مسيحي ايستاده‌اند؛ لباس‌هاي بلند و مخصوصي به تن دارند. گردن‌بندهاي صليبي که روي سينه‌هايشان آويخته شده است، در مقابل نور خورشيد مي‌درخشند. جاثليق مغرور و گردن برافراشته، قدم مي‌زند. گاهي بعضي از راهبان با خنده و شادماني، خودشان را به او نزديک مي‌کنند و درگوشي با او سخن مي‌گويند. جاثليق نيز با لبخندهاي پي درپي و جنباندن سر، سخنان آنان را تأييد مي‌کند.
طرف ديگر بيابان، محلّ استقرار مسلمانان است. آنان نيز دسته دسته دورهم حلقه زده‌اند و در انتظار آمدن خليفه و درباريان، لحظه شماري مي‌کنند. برخي از آنان که شيفته جاه و جلال مسيحيان شده‌اند، سخنان مأيوس کننده‌اي بر زبان مي‌آورند. يکي مي‌پرسد:
ـ چرا اينجا جمع شده‌ايم؛ مگر روزهاي قبل، آنها را نيازموديم؟
ديگري پاسخ مي‌دهد:
ـ چرا، آزموده‌ايم؛ اين‌بار مي‌خواهيم رسماً مسيحي شويم.
صداي خنده در فضاي گسترده صحرا مي‌پيچد. مرد مؤمني که تاب شنيدن چنين حرفهايي را ندارد؛ بي‌صبرانه رو به جمعيّت کرده، مي‌گويد:
ـ اگر صبر کنيد، همه چيز روشن مي‌شود؛ اين بار «ابن‌الرّضا» در بين ماست. او از بهترين بازماندگان خاندان رسول خداست. مگر اجداد او در جريان «مباهله»،3 باعث سر افکندگي مسيحيان نجران نشدند؟!
يکي ديگر از مسلمانان که تا حال سکوت اختيار کرده است، با بي‌حوصلگي مي‌گويد:
ـ چرا، اين را شنيده‌ايم؛ ولي رسول خدا، کجا و ابن الرّضا کجا؟ از دست يک فرد زنداني چه کاري ساخته است؟
صداي خشمگينانه‌اي در فضاي بي‌حدّ و حصر صحرا به طنين مي‌آيد. چشم‌ها به وي دوخته مي‌شود. او پيرمردي است با محاسن سفيد، قامت کشيده و چهره جذّاب و دوست‌داشتني. با اينکه لحنش دلسوزانه است؛ اما در صدايش نوعي غضب نهفته است. او که از شنيدن سخنان هم‌کيشانش دلتنگ شده است، مي‌گويد:
ـ اي مردم! رسول خدا، پيامبر ما و ابن‌الرّضا، جانشين اوست. تمام فضل و کمال پيامبر، در او تجلّي يافته است. براي اينکه سخنانم را باور کنيد، ناگزيرم کرامتي عجيب از آن حضرت برايتان تعريف کنم؛ به خدا سوگند! از «ابوهاشم‌جعفري»4 شنيدم که مي‌گفت:
ـ «روزي خدمت ابن‌الرّضا بودم، حضرت سوار بر اسب، به جانب صحرا مي‌رفت. من نيز او را همراهي مي‌کردم. در مسير راه به فکر فرو رفتم. در عالم ذهن، به يادم آمد که:
ـ زمان اداي بدهي‌ام فرا رسيده است و اکنون براي پرداخت آن چيزي در بساط ندارم!
هنوز در عالم ذهن سير مي‌کردم که حضرت رو به من کرد و فرمود:
ـ غصّه نخور! خداوند آن را ادا مي‌کند.
آنگاه از فراز اسبش به سوي زمين خم شد و با تازيانه‌اي که در دست داشت، خطّي کوچک بر زمين کشيد و فرمود:
ـ اي ابوهاشم! پياده شو و آن را بردار و مخفي کن.
پياده شدم و ديدم قطعه طلايي است که بر زمين افتاده است. آن را برداشتم و مخفي کردم.
همچنان به مسير ادامه داديم. در حال پيمودن راه بوديم که بار ديگر در ذهنم خطور کرد:
ـ اميدوارم به اندازه طلبم باشد؛ به هر صورت، طلبکارم را با اين مقدار راضي مي‌کنم و بعد از آن، براي رفع نيازهاي زمستان خانواده‌ام…
صداي دلرباي ابن‌الرّضا، رشته افکارم را پاره کرد. نگاه کردم؛ در حالي که به طرف زمين مايل شده بود، با تازيانه‌اش خطّي ديگر کشيد و فرمود:
ـ پياده شو و آن را نيز بردار و مخفي کن.
پياده شدم. چشمم به قطعه نقره‌اي افتاد، آن را نيز برداشتم و مخفي کردم.
طولي نکشيد که از آن حضرت جدا شدم، قطعه طلا را فروختم. پول آن، درست معادل قرضي بود که به عهده داشتم. آن را به مرد طلبکار دادم. سپس قطعه نقره را فروختم و با قيمت آن، مخارج زمستان خانواده‌ام را بدون کم و کاست، تهيّه کردم.»5
پيرمرد بعد از نقل اين کرامت، به سخنش چنين ادامه داد:
حال، از آنهايي که نسبت به فضايل خاندان رسول خدا شکّ و شبهه دارند، مي‌پرسم:
ـ چه کسي چنين قدرتي دارد؟
صدايي از آن سوي جمعيّت بلند مي‌شود:
ـ هرچه در فضائل و کمالات خاندان پيغمبر بگويي، کم گفته‌اي؛ من هم خاطره‌اي شنيدني از ابن‌الرّضا دارم که….
ـ چه خاطره‌اي؟ اسماعيل بن محمد6! پس چرا آن را تعريف نمي‌کني؟
ـ «يک روز در مسير حرکت ابن‌الرّضا به انتظار نشستم. هنگامي که از مقابلم عبور مي‌کرد، از فقر و بدبختي‌ام شکايت کردم و گفتم:
ـ به خدا سوگند! بيش از يک درهم ندارم…
حضرت رو به من نمود و فرمود:
ـ چرا سوگند دروغ مي‌خوري؛ در حالي که دويست دينار زير خاک دفن کرده‌اي؟…
آنگاه رو به غلامش کرد و فرمود:
ـ هرچه پول به همراه داري، به او بده.
بعد از آنکه غلام «صد دينار» به من داد، حضرت فرمود:
ـ هنگام نياز، از دينارهايي که مخفي کرده‌اي، محروم خواهي شد.
کلامش که تمام شد، به مسيرش ادامه داد و رفت. طولي نکشيد که آن صد ديناري که از حضرت گرفته بودم، مصرف شد. چند روز بعد، نياز شديدي پيدا کردم. به ناچار دنبال دينارهايي که مخفي کرده بودم، رفتم. هرچه آن محل را گشتم، آنها را نيافتم. بعدها فهميدم که پسر عمويم (پسرم) آنها را برداشته و گريخته است.»7
سخن از کرامات ابن‌الرّضا و فضل و کمالات خاندان رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم همچنان ادامه دارد که خبر ورود خليفه و اطرافيانش در بين جمعيت مي‌پيچد.
خليفه و درباريانش قدم به صحرا مي‌نهند. ابن‌الرّضا نيز در بين آنها جلوه مي‌نمايد. فروغ نگاه‌هاي مردم به جمال زيبا و سيماي نوراني امام مي‌افتد. خليفه، فرمان مي‌دهد تا جاثليق و راهبان مسيحي براي طلب باران دست به آسمان بلند کنند و از خداوند بخواهند تا بار ديگر، باران رحمتش را بر آنان نازل کند. طولي نمي‌کشد که دست‌هاي آنان رو به آسمان برافراشته مي‌شوند. هماندم در آسمان پُر حرارت و آفتابي، انبوه ابرهاي باران‌زا ظاهر شده و قطره‌هاي درشت باران، مرواريدگونه فرومي‌ريزند. همه نگاه‌ها به ابن‌الرّضا دوخته شده است. او راهبي را نشان داده، فرمان جست و جوي لابه لاي انگشتان او را صادر مي‌کند. خليفه بيش از ديگران شگفت‌زده به نظر مي‌رسد. او از خودش مي‌پرسد:
ـ آيا ممکن است چيزي در ميان انگشتان آن راهب وجود داشته باشد که به وسيله آن باران ببارد؟!
غلام حضرت به تندي دور آن راهب را مي‌گيرد و در مقابل چشمان مردم، به جست و جوي دستش مي‌پردازد. شي‌ء کوچک و سياه فامي را از ميان انگشتانش بيرون مي‌آورد و به ابن‌الرّضا تحويل مي‌دهد. گويا آن حضرت، شي‌ء مورد نظر را به خوبي مي‌شناسد. به همين جهت، آن را با احترام خاص در پارچه‌اي مي‌پيچد و سپس خطاب به آن راهب مسيحي مي‌فرمايد:
ـ اينک، طلب باران کن.
راهب بارديگر دست‌هايش را به سوي آسمان بلند مي‌کند. اين بار نيز چشم‌ها به آسمان دوخته مي‌شوند. ابرها در حال جا به جايي است و خورشيد از پشت تراکم ابرهاي سرگردان، نمايان مي‌شود.
رنگ از صورت جاثليق و راهبان مسيحي پريده است. آنها بيش از اين، تحمّل نگاه‌هاي ملامتگر و نيشخندهاي مردم را ندارند؛ با سرافکندگي به سوي خانه‌هاي خود باز مي‌گردند. مردم که حسابي شگفت‌زده شده‌اند، به ابن‌الرّضا چشم مي‌دوزند. خليفه در حالي که به آن شي‌ء خيره شده است، مي‌پرسد:
ـ اي پسر رسول خدا! آن چيست؟
ـ اين، استخوان پيامبري از رسولان الهي است که راهبان مسيحي از قبور آنان برداشته‌اند؛ استخوان هيچ پيامبري ظاهر نمي‌گردد، مگر آنکه «باران» نازل شود.
خليفه در حالي که هنوز نگاهش را از آن استخوان برنداشته است، به تحسين او مي‌پردازد و همان لحظه، دستور آزادي آن حضرت را صادر مي‌کند. امام حسن عسکري عليه‌السلام که فرصت را مناسب مي‌يابد، تقاضا مي‌کند تا ياران زنداني‌اش را نيز آزاد کنند. خليفه، لحظه‌اي به فکر فرو مي‌رود؛ مثل اينکه چاره‌اي جز پذيرش سخن آن حضرت را ندارد.8

پی نوشت :

1. امام جواد، هادي و عسکري(ع) را به احترام انتساب‌شان به امام رضا(ع)، «ابن‌الرّضا» مي‌گويند.
2. کنيه امام حسن عسکري(ع).
3. ر.ک: آل عمران / 61.
4. يکي از ياران امام عسکري(ع) وراوي‌کرامت.
5. مناقب آل ابيطالب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص431.
6. از هم‌عصران امام حسن عسکري(ع) و راوي کرامت.
7. بحارالانوار، ج 50، ص 280، ح 56؛ مناقب آل ابيطالب، ج 4، ص 432.
8. مناقب آل‌ابي طالب، ج 4، ص 425؛ اثبات الهداة، شيخ حرّ عاملي، شرح و ترجمه احمد جنّتي، ج 6،

طرحی از سیمای امام عسکری(علیه السلام)

آنچه مى خوانيد، طرحى است از سيماى امام حسن عسكرى يازدهمين مظهر ولايت الله بر جهانيان كه به صورت گزيده و انتخابى از بحارالانوار و اصول كافى گردآورى شده است.

سروش امامت

محمد يكى از پسران امام هادى(علیه السلام) بود (و اكنون به امامزاده سيدمحمد معروف است و مرقد شريفش در چند فرسخى شهر سامره قرار دارد).

در زمان پدرش امام هادى(علیه السلام) از دنيا رفت. شيعيان و دوستان از هر سو به خانه امام هادى(علیه السلام) آمدند و به آن حضرت تسليت گفتند. حدود صد و پنجاه نفر ازخاندان عبدالمطلب و بنى هاشم، در منزل امام هادى(علیه السلام) گرد آمدند و به امام هادى(علیه السلام) تسليت گفتند. در اين هنگام جوانى وارد مجلس شد و در سمت راست امام هادى(علیه السلام) نشست. امام هادى(علیه السلام) به او فرمود:

يا بنى احدث لله عز و جل شكرا، فقد احدث فيك امرا.

«پسرم، خدا را شكر كن كه در باره ات امرى پديد آورد.» [مقام امامت را به توسپرد]

جوان گريه كرد، خداى را سپاس گزارد، كلمه استرجاع را به زبان آورد وگفت:

« حمد و سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است; و من، از جانب شما، ازدرگاه خدا، كامل كردن نعمتش را براى ما مى خواهم، انا لله و انا اليه راجعون;«ما ازآن خدا هستيم و به سوى او باز مى گرديم.»

بعضى از حاضران كه جوان رانمى شناختند: پرسيدند: «اين جوان كيست؟»

گفته شد: «حسن(علیه السلام) پسر امام هادى(علیه السلام) است ».

حاضران در آن روز، كه حضرت حدود 20 سال داشت، او را شناختند و دريافتند كه امام هادى(علیه السلام) به امامت او اشاره فرموده، وى را جانشين خود ساخته است.

جانشين پدر

وقتى محمد فرزند بزرگ امام هادى(علیه السلام) وفات يافت، با خود فكر كردم ماجراى محمد و برادرش حسن(علیه السلام)، مانند ماجراى اسماعيل و امام كاظم، فرزندان امام صادق(علیه السلام)،است. نخست تصور مى شد محمد، پسر ارشد امام هادى، بعد از پدرش امام است; ولى بعد از وفاتش معلوم شد امام بعدى حسن عسكرى(علیه السلام) است. در موردفرزندان امام صادق(علیه السلام) هم همين طور. نخست تصور مى شد اسماعيل امام هفتم است; ولى وقتى اسماعيل درگذشت، معلوم شدامام كاظم(علیه السلام) هفتمين امام است.

غرق در افكار خود بودم كه امام هادى(علیه السلام) رو به من كرد و فرمود: «آرى، اى ابوهاشم، ابومحمد (حسن عسكرى(ع » جانشين من است. علوم مورد نياز مردم، وابزار امامت (كتاب و سلاح پيامبر(ص ) )همراه اوست.

نگين انگشتر

موقعيتى كه امام حسن عسكرى(علیه السلام) در آن قرار گرفته بود با وضعيت امامان ديگرتفاوت داشت; زيرا بعد از وفات وى غيبت امام دوازدهم پيش مى آمد و شيعيان بايدبراى تحمل آن آماده مى شدند. امام حسن عسكرى، در چنين زمانى، نگين انگشتر خودرا با جمله «انا الله شهيد» متبرك كرد. گويا مى خواست به شيعيان بگويد گمان نكنيد همه چيز به آخر رسيده است; گرچه امام هر عصرى ناظر بر اعمال مردم وشيعيان است، اما خداوند شاهد اعمال شماست و نبايد كارى كنيد كه باعث بدنامى شيعيان گردد. بر انگشتر ديگر آن حضرت، عبارت «سبحان من له مقاليد السموات و الارض » حك گرديده بود; يعنى همان خدايى كه كليد آسمانها و زمينها تحت قدرت اوست، حضور يا غيبت جانشينان پيامبر را تعيين مى كند.

نقش بر سنگ

در حضور امام حسن عسكرى(علیه السلام) بودم. مردى بلندقامت و تنومند كه اهل يمن بود نزد حضرت آمد. هنگام ورود، به عنوان امامت، به امام حسن عسكرى(علیه السلام) سلام كرد. امام جواب سلامش را داد و فرمود: بنشين.

او كنارم نشست. با خود گفتم: كاش مى فهميدم اين شخص كيست؟

امام فرمود: «فرزند همان بانوى عرب است كه سنگ كوچكى دارد و پدرانم باانگشتر خود آن را مهر كرده اند، و اكنون آن سنگ را نزد من آورده است تا من نيز مهر كنم.»

سپس امام به وى فرمود: «آن سنگ كوچك را بده ».

مرد يمنى سنگ كوچكى را، كه يك سوى آن صاف بود، برون آورد. امام حسن(علیه السلام) آن راگرفت و انگشتر خود را بر آن زد. اثر انگشتر بر سنگ، نشست ….

از مرد يمنى پرسيدم: آيا تا كنون امام حسن(علیه السلام) را ديده بودى؟

نه، به خدا سوگند! سالها مشتاق ديدارش بودم تا اينكه لحظه اى پيش جوان ناشناسى نزدم آمد و مرا به اينجا آورد.

مرد يمنى در حالى كه اين عبارات را بر زبان مى راند، از جاى برخاست: رحمت وبركات خدا بر شما خاندان باد. بعضى از شما، فضايل را از بعضى ديگر به ارث مى بريد. به خدا سوگند، نگهدارى و اداى حق شما همانند نگهدارى و اداى حق اميرمومنان على(علیه السلام) و امامان پس از وى (صلوات خدا بر همه آنها) واجب است.

پيش از آنكه برود، پرسيدم: نامت چيست؟

گفت: من «مهجع بن صلت بن عقبه بن سمعان بن غانم بن ام غانم » (حبابه) هستم; همان زن يمنى صاحب سنگ كوچك كه اميرمومنان على(علیه السلام) و نوادگانش تا حضرت رضا(علیه السلام) آن را مهر كرده اند و نقش آنها بر سنگ باقى است.

لطف به شاگرد

حضور امام حسن عسكرى(علیه السلام) رسيدم. تصميم داشتم مقدارى نقره از حضرت بگيرم و از آن، به عنوان تبرك، انگشتربسازم. در محضرش نشستم، ولى به طور كلى هدف اصلى ام را فراموش كردم. وقتى برخاستم و خداحافظى كردم، حضرت انگشترش را به من داد و فرمود:

تو نقره مى خواستى، ما انگشتر به تو داديم، نگين و مزد ساخت آن هم مال توباشد; گوارايت باد، اى ابوهاشم.

گفتم: مولاى من، گواهى مى دهم ولى خدا و امام من هستى، امامى كه ديندارى من دراطاعت از او است.

امام فرمود: خدايت بيامرزد، ابوهاشم!

پاسخ به پرسش قرآنى

سفيان بن محمد مى گويد: ضمن نامه اى از امام حسن(علیه السلام) پرسيدم: منظور از «وليجه » در آيه شانزدهم سوره توبه چيست؟ خداوند مى فرمايد:

«و لم يتخدوا من دون الله و لا رسوله و لا المؤمنين وليجه »

«آن مجاهدان مخلصى كه جز خدا و رسولش و مومنان كسى را محرم اسرار خود قرار ندادند.»

هنگام نوشتن نامه با خود فكر مى كردم كه منظور از «مؤمنين »، در اين آيه كيانند؟

امام حسن(علیه السلام) چنين جواب نوشت: «وليجه، غير امام حق است كه به جاى او نصب مى شود; و اما اينكه در خاطرت گذشت مراد از «مؤمنين » در آيه چه كسانى هستند؟ بدان كه مؤمنين امامان برحقند، كه از خدا براى مردم امان مى گيرند و امان آنها مورد قبول خداونداست.»

پرسش فراموش شده

حسن بن ظريف مى گويد: دو مساله در ذهنم بود كه تصميم داشتم ضمن نامه اى ازامام حسن عسكرى(علیه السلام) بپرسم. يكى چگونگى داورى حضرت قائم(عج) پس از ظهور و ديگرى در باره «تب ربع ». پرسش دومى را فراموش كردم،تنها نخستين پرسش را نوشتم وجواب خواستم.

امام حسن عسكرى(علیه السلام) در جواب نوشت: وقتى از قائم(عج) ظهور كند، بر اساس علم خود قضاوت مى كند و شاهد نمى طلبد; مانند قضاوت داود پيامبر(علیه السلام). تو خواستى درمورد «تب ربع » نيز بپرسى، ولى فراموش كردى. آيه زيرا را بر كاغذى بنويس وبه آن كه تب دارد بياويز; به اذن خدا، ان شاءالله، سلامت خود را باز مى يابد.

«يا نار كونى بردا و سلاما على ابراهيم.

اى آتش، براى ابراهيم خليل(علیه السلام) خنك و مايه سلامتى باش.»(انبياء،69).

همين دستور را انجام دادم و بيمار سلامتى خود را بازيافت.

يادگارى

به محضر امام حسن عسكرى(علیه السلام) رفتم و تقاضا كردم برايم به خط خود چيزى، به رسم يادگار، بنويسد تا هر وقت كه خط آن بزرگوار را ديدم، بشناسم.

فرمود: بسيار خوب. احمد، خط درشت و ريز به نظرت گوناگون است، مبادا به شك بيفتى!

آنگاه دوات و قلم خواست. تقاضا كردم قلمى را كه با آن مى نويسد، (به عنوان تبرك) به من ببخشد.

وقتى از نوشتن فارغ شد، با من صحبت كرد; قلم را با دستمال پاك كرد، به من داد و فرمود: «بگير، احمد».

گفتم: فدايت شوم; مطلبى در خاطر دارم و به خاطر آن اندوهگينم. مى خواستم ازپدرتان بپرسم، توفيق نيافتم. اكنون مى خواهم از شما بپرسم.

فرمود: آن مطلب چيست؟

پاسخ داد: مولاى من، راويان از پدرانتان نقل كرده اند كه: «پيامبران بر پشت،مومنان به طرف راست، منافقان به طرف چپ و شيطانها به رو مى خوابند.»

فرمود: اين روايت درست است.

عرض كردم: مولاى من! هر چه مى كوشم به طرف راست بخوابم، نمى توانم.

امام حسن(علیه السلام) لختى سكوت كرد. آنگاه فرمود: «احمد، نزديك بيا.» نزديكش رفتم.

فرمود: دستت را زير لباست ببر; چنين كردم. آنگاه حضرت، دست راست خود را به پهلوى چپ و دست ديگرش را به پهلوى راستم كشيد و اين كار را سه بار تكراركرد. از آن زمان به بعد، نمى توانم به پهلوى چپ بخوابم .

خبر قتل

هنگامى كه مهتدى (چهاردهمين خليفه عباسى) سرگرم جنگ با مواليان ترك بود،براى امام حسن عسكرى(علیه السلام) نامه نوشتم كه: «آقاى من! خدا را سپاس كه شر مهتدى را از ما بازداشت، شنيده ام او شما را تهديد كرده و گفته است: به خدا آنها (اهل بيت(ع ) را نابود مى كنم.»

امام حسن(علیه السلام) به خط خود چنين پاسخ داد: «اين گونه رفتار او، عمرش را كوتاه كرد. از امروز تا پنج روز بشمار; او در روز ششم،بعد از آنكه خوار گرديد، كشته خواهد شد.»

همان گونه كه امام(علیه السلام) فرموده بود،تحقق يافت.

زندان على بن نارمش

زمانى امام حسن عسكرى(علیه السلام) را به زندان «على بن نارمش »بردند. او از دشمنان سرسخت آل على(علیه السلام) شمرده مى شد. ولى تحت تاثير جذبه معنوى و سيماى ملكوتى امام قرار گرفت. هنوز بيش از يك روز از دستگيرى امام نگذشته بود، كه در برابر امام خاضع شد، چهره بر خاك نهاد و تا خروج امام از زندان،ديده از زمين برنداشت.

او، از آن پس، بيش از همه امام را مى ستود و در شناخت جايگاه امام از همه بصيرتر بود.

منبع:محمد ميانجى؛مجله كوثر، شماره 17

کتاب‏شناسى امام حسن عسکرى(ع)

از آنجا که امر «پژوهش» نيازمند «منابع» مي باشد، در اين نوشتار سعى شده کتاب هاى مربوط به زندگانى امام حسن عسکرى عليه السلام ، فهرست وار، به پيشگاه خوانند و محقّقان گرامى تقديم گردد.*

  1. آخرين خورشيد پيدا؛ نگرش کوتاه بر زندگانى امام حسن عسکرى عليه السلام ، واحد تحقيقات مسجد مقدّس جمکران، 1375، رقعى، 96 ص.
  2. آشنايى با معصومين؛ معصوم سيزدهم امام حسن عسکرى عليه السلام ، مهدى آيت اللهى، تهران، جهان آرا، 1370، خشتى، 24 ص.
  3. آشنايى با معصومين؛ معصوم سيزدهم حضرت امام حسن عسکرى عليه السلام ، مهدى آيت اللهى، (به زبان تاجيکى)، قم، انصاريان، 1375، وزيرى، 28 ص.
  4. آفتاب در زندان، سعيد آل رسول، تهران، بنياد بعثت، 1375، رقعى، 36 ص.
  5. امام حسن عسکرى عليه السلام ، کاظم ارفع، تهران، فيض کاشانى، 1379، رقعى، 48 ص.
  6. امام حسن عسکرى عليه السلام (امام يازدهم)، عباس قديانى، تهران، فردا به، 1378، رقعى، 28 ص.
  7. الامام الحادى عشر الامام الحسن بن على العسکرى عليه السلام ، گروهى از نويسندگان، ترجمه محمد عبدالمنعم خاقانى، قم، مؤسّسه در راه حق، 1370، رقعى،38ص.
  8. الامام الحادى عشر الحسن العسکرى عليه السلام ، شيخ محمد حسن قبيسى عاملى، بيروت، 1403 ق. وزيرى، 82 ص.
  9. الامام الحسن العسکرى عليه السلام (مصوّر)، سيد مهدى آيت اللهى، ترجمه کمال السّيد، قم، انصاريان، 1374، وزيرى، 22 ص.
  10. الامام الحسن العسکرى عليه السلام (مصوّر)، ميرابوالفتح دعوتى، بيروت، الدّارالاسلاميّه، 1410 ق، وزيرى، 21 ص.
  11. الامام الحسن العسکرى عليه السلام ، على محمد على دُخَيِّل، بيروت، دارالتّوجيه الاسلامى، 1394 ق، رقعى، 84 ص.
  12. الامام الحسن العسکرى عليه السلام ، گروهى از نويسندگان، مؤسّسة الامام الحسين عليه السلام ، 1413 ق، رقعى، 21 ص.
  13. الامام الحسن العسکرى عليه السلام ، گروه نويسندگان، تهران، مؤسّسة البلاغ، 1410 ق، جيبى، 71 ص.
  14. الامام الحسن العسکرى عليه السلام ، عبدالودود امين، کويت، دارالتّوجيه الاسلامى، 1400 ق.
  15. الامام الحسن العسکرى عليه السلام من المهد الى اللحد، سيد محمد کاظم حائرى قزوينى، قم، کتابفروشى بصيرتى، 1413 ق، وزيرى، 342 ص.
  16. الامام العسکرى عليه السلام ، گروه نويسندگان، بيروت، دارالزّهراء، 1413 ق.
  17. الامام العسکرى عليه السلام ، شيخ محمد رضا حکيمى حائرى، مؤسّسة الأعلمى، 1412 ق، وزيرى، 223 ص.
  18. الامام العسکرى عليه السلام ، قدوة و اسوة، سيد محمدتقى مدرّسى، تهران، رابطة الاخوة الاسلامية، 1404 ق، رقعى، 82 ص.
  19. اعلام الهداية، الامام الحسن بن على العسکرى عليه السلام ، مجمع جهانى اهل بيت، قم، مرکز چاپ و نشر مجمع جهانى اهل بيت، 1422 ق؛ وزيرى، 242 ص.
  20. با خورشيد سامرّا؛ تحليلى از زندگانى امام حسن عسکرى عليه السلام ، محمدجواد طبسى حائرى، ترجمه عباس جلالى، قم، مرکز انتشارات دفتر تبليغات حوزه علميه قم، 1379، وزيرى، 344 ص.
  21. برگزيدگان؛ حضرت امام حسن عسکرى عليه السلام ، عبداللّه طاهر خانى، تهران، بنياد بعثت، 1373، رقعى، 131 ص.
  22. تاريخ سامرّا، ذبيح اللّه محلاّتى، ج 3، تهران، کتابفروشى اسلاميه، 1388 ق، وزيرى، 034/1 ص.
  23. تحليلى از زندگانى امام حسن عسکرى عليه السلام ، باقرشريف قرشى، مشهد، کنگره جهانى حضرت رضا عليه السلام ، 1371، وزيرى، 357 ص.
  24. ترجمه جلد دوازدهم بحارالانوار، زندگانى حضرت امام محمدتقى و امام علي النّقى و امام حسن عسکرى عليهم السلام ، محمدباقر مجلسى، ترجمه موسى خسروى، تهران، کتابفروشى اسلاميه، 1379 ق، وزيرى، 308 ص.* (1)
  25. تحليلى از زندگى و زمان امام عسکرى عليه السلام ، گروهى از نويسندگان، قم، مؤسّسه احياء و نشر ميراث اسلامى، 1357، 149 ص.
  26. تفسير فاتحة الکتاب، از امام حسن عسکرى عليه السلام و پژوهشى پيرامون آن، عبدالحسين امينى، ترجمه قدرت اللّه حسينى شاه مرادى، تهران، حديث، 1376، وزيرى، 72 ص.
  27. التفسير المنسوب الى الامام ابي محمد الحسن بن على العسکرى عليه السلام ، سيد محمد باقر موحد ابطحى، قم، مدرسة الامام المهدى عليه السلام ، وزيرى، 1409
  28. چهل حديث سيره عسکريّين، امام علي النقى و امام حسن عسکرى عليهماالسلام ، سيد حسين زينالى تيلى، قم، نشر معروف، 1378، جيبى، 80 ص.
  29. چهل داستان و چهل حديث از امام حسن عسکرى عليه السلام ، عبداللّه صالحى نجف آبادى، قم، مهدي يار، 1381، رقعى، 136 ص.
  30. جزاء اعداء الامام العسکرى عليه السلام في الدّنيا، سيد هاشم ناجى موسوى جزائرى، قم، چاپخانه دانش، 1419 ق، وزيرى، 127 ص.
  31. حضرت امام حسن عسکرى عليه السلام دن قيرخ حديث، يازان قورولو، ترجمه حسين سرخابلى، تهران، بنياد بعثت، 1371، رقعى، 17 ص.
  32. حياة الامام العسکرى عليه السلام ، محمدجواد طبسى، قم، بوستان کتاب، 1382، وزيرى، 391 ص.
  33. دعاى عاشقان، شيخ عباس قمى، به اهتمام حسين نورائى، تهران، هيراد بشارت، 1380، جيبى، 64 ص.
  34. داستان زندگى امام حسن عسکرى عليه السلام ، اميرمهدى مراد حاصل، تهران، کانون انتشارات پيام نور، 1378، رقعى، 32ص.
  35. داستانهايى از امام هادى و امام حسن عسکرى عليه السلام ، قاسم ميرخلف زاده، قم، مهدي يار، 1380، رقعى، 184 ص.
  36. در آستانه غيبت؛ زندگانى امام حسن عسکرى عليه السلام ، محمد دشتى و مهدى صادقى، تهران، فيض کاشانى، 1377، وزيرى، 308 ص.
  37. ديدار شيرين؛ گزيده اى از زندگانى امام حسن عسکرى عليه السلام ، مسلم ناصرى، تهران، پيام آزادى، 1381، رقعى، 96 ص.
  38. ذکرى مولد الامام الحسن العسکرى عليه السلام ، گروهى از نويسندگان، نجف، مطبعة الغرى، 1386 ق، رقعى، 36 ص.
  39. راز بزرگ؛ مهدى رحيمى، تهران، بنياد بعثت، 1375، خشتى، 24 ص.
  40. زندگانى امام حسن عسکرى عليه السلام ، منصور کريميان، تهران، اشرفى، 1379، رقعى، 40 ص.
  41. زندگانى حضرت امام حسن عسکرى عليه السلام ، گروهى از علماى لبنان، ترجمه حميد رضا کفّاش، تهران، عابد، 1379، رقعى، 64 ص.
  42. زندگانى حضرت امام حسن عسکرى عليه السلام رضا استادى، قم، دفتر نشر برگزيده، 1380، رقعى، 40 ص.
  43. زندگى و سيماى امام حسن عسکرى عليه السلام ، محمدتقى مدرّسى، ترجمه محمد صادق شريعت، تهران، انصارالحسين عليه السلام ، 1372، وزيرى، 91 ص.
  44. زندگانى امام حسن عسکرى عليه السلام ، عبدالرحيم عقيقى بخشايشى، قم، نسل جوان، 1356، رقعى، 140 ص.
  45. زندگانى عسکريّين و تاريخچه سامرّا، ابوالقاسم سحاب، تهران، کتابفروشى اسلاميه، 1375 ق، 113 ص.
  46. زندگانى امام حسن عسکرى عليه السلام ، باقرشريف قرشى، ترجمه سيد حسن اسلامى، قم، انتشارات جامعه مدرّسين، 1374، وزيرى، 284 ص.
  47. سخنان گهربار امام حسن عسکرى عليه السلام ، منصور کريميان، تهران، اشرفى، 1380، جيبى، 28 ص.
  48. ستارگان درخشان؛ سرگذشت حضرت امام حسن عسکرى عليه السلام ، محمدجواد نجفى، تهران، کتابفروشى اسلاميه، 1381، جيبى، 238 ص.
  49. سيماى سامرّا؛ سيناى سه موسى، محمد صحّتى سردرودى، تهران، 1374، 176 ص.
  50. سرگذشت حضرت امام حسن عسکرى عليه السلام ، محمدجواد نجفى، تهران، کتابفروشى اسلاميه، جيبى، 236 ص.
  51. شهر بي حصار؛ داستان زندگى امام حسن عسکرى عليه السلام ، رضا شيرازى، تهران، پيام آزادى، 1374، 119 ص.
  52. غريب تنها؛ زندگى امام حسن عسکرى عليه السلام ، مهدى شمس الدّين، قم، نورنگار، 1377، پالتويى، 48 ص.
  53. عجائب و معجزات شگفت انگيزى از امام حسن عسکرى عليه السلام ، قم، گل ياس، 1379، رقعى، 130 ص.
  54. کرامات و مقامات عرفانى امام حسن عسکرى عليه السلام ، على حسينى قمى، قم، نبوغ، 1381، رقعى، 72 ص.
  55. مجلس عروسى حضرت امام حسن عسکرى عليه السلام ، عبدالحسين معين قمى، تهران، کتابفروشى اسلاميه، 1369، رقعى، 98 ص.
  56. مسند الامام العسکرى ابو محمد الحسن بن على عليهماالسلام ، عزيزاللّه عُطاردى، مشهد، کنگره جهانى حضرت رضا عليه السلام ، 1410 ق، وزيرى، 371 ص.
  57. منهاج التّحرّک عند الامام العسکرى عليه السلام ، عبدالکريم آل نجف، تهران، 1402 ق، وزيرى، 135 ص.
  58. وفات الامام الحسن العسکرى عليه السلام ، شيخ حسن بن شيخ محمد عصفورى درازى بحرانى، نجف، مطبعة الحيدريه، 1372 ق، رقعى، 56 ص.
  59. ولادة الامام الحسن العسکرى عليه السلام ، سيد محمدحسين طالقانى، نجف، مطبعة الحيدريه، 1378 ق، رقعى، 44 ص.
  60. نگاهى بر زندگى امام حسن عسکرى عليه السلام ، محمد محمدى اشتهاردى، تهران، نشر مطهّر، 1374، 144 ص.

پي نوشت:

1.شايان توجّه اينکه: زندگانى امام عسکري(ع) در جلد 50 بحارالانوار مؤسسة الوفاء بيروت نيز آمده

منبع :على کرجى؛کوثر ، زمستان 1382، شماره 60

نقش تربيتى و سياسى امام حسن عسكرى عليه ‏السلام

سرآغاز

از روزگاران بسيار دور تا به امروز، همواره زندگانى و رفتار مردان بزرگ كه در بُعدى از ابعاد انسانى برجستگى داشته اند، مورد توجه بوده است. در اين ميان، پيامبران الهى و پيشوايان مكتب علوى، يگانه افرادى هستند كه تمام صفات برجسته را دارا مى باشند و از سوى پروردگار به عنوان الگوهايى شايسته براى همگان معرّفى شده اند.

اين نوشتار، نگاهى است گذرا به گوشه هايى از تلاش فرهنگى «امام حسن عسكرى عليه السلام »، همراه با بررسى كوتاهى از اوضاع سياسى و اجتماعى آن دوران.

تولّد و شهادت

امام حسن عسكرى عليه السلام يازدهمين پيشواى جهان، به سال 232 ق. در شهر «مدينه» ديده به جهان گشود. پدر بزرگوارش «امام هادى عليه السلام » است.

مادر گرامى آن حضرت، «سوسن»[1] و «حُدَيْثه»[2] مى باشد. او بانويى نيكوكار، پارسا و دانشمند بود كه پس از شهادت امام هادى عليه السلام و امام عسكرى عليه السلام چندى مسئوليت امور شيعيان را به عهده داشت و پناهگاه شيعيان شمرده مى شد.

از آنجا كه امام عليه السلام همچون پدرش به دستور خلفاى عبّاسى در محلّه «عسكر» (منطقه نظامى) سامرّا ساكن بود، به «عسكرى» معروف گرديد.[3] كنيه اش «ابومحمّد» و القاب معروفش: «نقى» و «زكى» مى باشد. شش سال امامت نمود و در 28 سالگى به دست «معتمد» عباسى به شهادت رسيد.[4]

جهاد فرهنگى و سياسى

امام حسن عسكرى عليه السلام در هدايت مردم و دفاع از اسلام، لحظه اى قرار نداشت. سراسر عمر كوتاه خود را به جهاد و مبارزه در راه خدا اختصاص داد. اگرچه امام عسكرى عليه السلام در اوج جوانى به شهادت رسيد، ليكن تلاش و مبارزات فراوان آن حضرت در دو جبهه «فرهنگى» و «سياسى»، ثمرات گوناگونى به همراه داشت.

در بعد فرهنگى، باعث نجات اسلام از كجروى هاى فكرى و بروز عقايد خرافى شد و در بُعد سياسى نيز چهره شوم حكومت هاى عباسى را ـ كه به نام اميرالمؤمنين و يا خليفه مسلمين، رياست مى نمودند ـ آشكار ساخت.

پيكار سياسى

پيكار امام حسن عسكرى عليه السلام ، از پسوند «عسكر» در نام مباركشان پيداست. عسكر، در زبان فارسى به معناى لشكر و پادگان به كار برده مى شود. آن حضرت به خاطر ترسى كه در دل حاكمان بنى عبّاس ايجاد شده بود، تمام مدّت امامت خود را در محلّه نظاميان، بالاجبار سكونت داشت. «متوكّل»، خليفه عباسى به خاطر ترس شديدى كه از امام هادى عليه السلام و فرزند بزرگوارش امام حسن عليه السلام داشت، آن دو وجود پربركت را از مدينه به سامرّا تبعيد نمود و تا پايان عمر در حلقه و مراقبت لشكريانش نگه داشت.[5] بدين ترتيب، امام حسن عسكرى عليه السلام تمام دوران امامت خود را در تبعيد، محاصره مأموران عباسى و يا در زندان سپرى نمود.
با اين همه، در مدار مخالفت حكومت بنى عباس گام بر مى داشت. نه چون عالمان دربارى براى ماندگارى حكومت، دعا مى كرد و نه در اعياد سلطنتى مانند ديگر شخصيت هاى مذهبى،به دست بوسى خليفه مى شتافت. حتى وقتى كه خليفه به مسافرت مى رفت، در هنگام بازگشت كه همه چهره هاى علمى، فرهنگى، نظامى و سياسى به پيشوازش مى رفتند و همه قبايل به ترتيب منزلت خانوادگى بر سر راهش، همراه با پرچم هاى ويژه مى ايستادند، امام عسكرى عليه السلام حضور نمى يافت و بدين گونه، مشروعيت حكومت ظالم عباسى را زير سؤال مى برد.

ترس حكومت از امام تا بدانجا بود كه جاسوسان مرتّب نزد امام عسكرى عليه السلام آمد و شد داشتند و تمام رفتار و گفتار آن حضرت را مو به مو گزارش مى كردند. هيچ كس اجازه ورود نزد آن حضرت نداشت. برخى مأموران براى چاپلوسى، امام را نزد پادشاه عباسى خطرناك و در پى دست يازيدن به حكومت، معرّفى مى كردند و از فعّاليت هاى سياسى و ارتباط ايشان با برخى شيعيان و مخالفان حكومت خبر مى دادند.

مبارزه دليرانه و تلاش خستگى ناپذير حضرت عسكرى عليه السلام باعث شد تا نيمى از شش سال امامتش، در زندان سپرى گردد و در زندان مخوف عباسى زير شديدترين شكنجه قرار گيرد.

يكى از روش هاى شكنجه، تنورى بود از چوب و پر از ميخ؛ بدين گونه كه ميخ ها را از بيرون كشيده بودند، چنانكه نوك تيز آن به مقدار دو يا سه سانتى متر از جداره داخل تنور پيدا بود. امام عسكرى عليه السلام و برخى شيعيان آن حضرت را درون آن قرار مى دادند و درپوشى بر آن مى نهادند و آن را به سرعت روى زمين مى غلطانيدند. ميخ ها در بدن فرو مى رفت و دردى جانكاه داشت.[6]

عوامل دشمنى با امام عسكرى عليه السلام

دشمنى بنى عباس با امام عليه السلام در سه محور كلّى قابل بررسى است:

1 – عزّت نفس، آزاد انديشى، مسئوليت پذيرى و مبارزه خستگى ناپذير امام حسن عسكرى عليه السلام بر ضدّ خلفاى ستمگر.

2 – دشمنى ديرينه بنى عباس با علويان.

عباسيان كسانى بودند كه با شعار «الرّضاء من آل محمّد صلى الله عليه و آله وسلم » حمايت مردم را به خود جلب كرده و بر اريكه قدرت تكيه زدند. بزرگ ترين دست آويز آنان نيز در مدّت شصت سال تلاش و تبليغ، بهره گيرى از خون پاك سرور شهيدان، حضرت امام حسين عليه السلام بود. آنان به خوبى مى دانستند كه وارثان حقيقى خلافت رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم «امامان شيعه» مى باشند. از اين رو، علويان را همواره يگانه رقيب خويش در حكومت مى شمردند و تمام سعى خود را در نابودى آنها به كار مى گرفتند. زندان هاى خود را از مردان و زنان علوى پر ساخته و حتّى بزم عيّاشى خود را در كاخهايى مى چيدند كه ديوارهاى آن، مدفن جوانان علوى بود و در زير سنگ فرشهاى ايوان و تالارهاى آن، صدها جوان زيباى علوى زنده به گور شده بودند.

خلفا و كارگزاران بنى عبّاس تمام دارائى علويان را گرفته بودند، چنانكه از فقر و نادارى، چهره اى رنجور و قامتى ضعيف داشتند. با اين همه، آتش دشمنى عباسيان جز با نابودى كامل و حتى زدودن نام و ياد علويان از دلها، خاموش نمى شد.

3 – ويژگى هاى شخصى امام حسن عسكرى عليه السلام .

ويژگى هاى برجسته آن حضرت فراوان است، اما دو چيز بيشتر از همه موجب دشمنى بنى عباس مى شد:

الف) شخصيّت آن حضرت.

امام حسن عسكرى عليه السلام در ميان مسلمانان آگاه و ديندار، مقامى بلند و منزلتى نيكوداشت. آوازه دانش و فضل وى در سراسر بلاد پهناور اسلام پيچيده بود. مقام معنوى امام در گستره جهان اسلام، براى خلفاى عباسى بسيار گران مى آمد؛ به ويژه اينكه مى ديدند بسيارى از درباريان، فرماندهان و بزرگان مسلمان از حجاز، عراق و ايران و حتى برخى شخصيّت هاى عباسى شيفته آن بزرگوار شده و از ايشان به چشمه سار علم، زهد، پارسايى، سخاوت، فتوّت، سيادت و عظمت ياد مى نمايند، در آتش رشك و حسد مى سوختند. چنانكه حسادت و حسّاسيت نسبت به امام حسن عسكرى عليه السلام بر چهره همه پادشاهان عباسى پيدا بود.

ب) وجود مبارك امام زمان عليه السلام .

در ميان مردم، اخبارى كه از وجود مبارك امام زمان عليه السلام خبر مى داد، به تواتر مى رسيد. و از اينكه همگان شنيده بودند كه به وسيله ايشان جهان پر از عدل و داد مى گردد، موجى از شادى و افقى از اميدوارى در ميان آگاهان و ستمديدگان مى گشود.

اين اخبار، ذهن حاكمان بنى عباس را نيز به خود مشغول مى نمود. چنانكه جاسوسان فراوانى در اطراف خانه امام گماشته بودند تا بلكه خبر ميلاد «مهدى موعود» را به گوش آنان برسانند. با اين همه، امام عسكرى عليه السلام هم ارتباط خود با شيعيان را حفظ مى نمود و هم در پنهان ساختن وجود مبارك امام زمان عليه السلام موفّق بود.[7]

امام؛ احياگر اسلام

دوره عباسى ـ به ويژه در زمان امام حسن عسكرى عليه السلام ـ از هر نظر بدترين دوره اسلامى بود؛ چرا كه به علّت عيّاشى و ستم پيشگى حاكمان و منصب داران و نيز بى خبرى و فقر عمومى در ساير بلاد اسلام، بسيارى از ارزشهاى اسلامى از بين رفته بود و اگر تلاش شبانه روزى امام عسكرى عليه السلام يارى گر اسلام نمى گرديد، نام و ياد اسلام در ورطه سياست هاى حكومت عباسى به نابودى كشيده مى شد.

امام عسكرى عليه السلام به حَسَب سختى زمان و اقتضاى شرايط مكان ـ كه طوفان بى دينى و لاابالى گرى بر سرزمين هاى اسلامى مى وزيد ـ از نيروى «كرامت» كه خداوند آن را در وجود اولياى خاصّ خود قرار مى دهد، در راه تقويت ايمان شيعيان و ديگر شيفتگان وادى حق، بهره مى جست.

معجزات و كراماتى كه با نيروى معنوى آن حضرت رخ مى نمود، نقش اساسى در هدايت مسلمانان به سوى ارزش هاى اسلامى داشت. چنانكه در همان فضاى آلوده و تاريك، كه در سراسر سرزمين هاى اسلامى جريان داشت، بسيارى از انديشمندان و آگاهان، امام را به عنوان حقيقت زلال اسلام مى دانستند و در مشكلات مادّى و معنوى به امام حسن عليه السلام پناه مى بردند.

گرچه امام عسكرى عليه السلام زير نظر مستقيم دولت عباسى قرار داشت؛ ليكن درايت و كاردانى آن حضرت چنان بود كه در بيشتر سرزمين هاى اسلامى «نماينده» داشت و از حال مسلمانان آگاه بود. برخى از مساجد و اماكن دينى در شهرها به امر مبارك ايشان ساخته شد؛ از جمله مسجد امام حسن عسكرى عليه السلام (مسجد جامع) در قم. اين مطلب، نشانگر آن است كه آن بزرگوار به وسيله نمايندگان خود و با نيروى امامت، از تمام كاستى ها و مشكلات مردم آگاه بوده است.

دانشگاه مخفى امام عليه السلام ، حوزه آگاهى و رشد اسلامى همگان به شمار مى رفت كه ثمره آن، پرورش صدها دانشمند و اسلام شناس بود. چنانكه از كتب رجال و حديث پيداست، حدّاقل 500 نفر از جويندگان و علاقه مندان به مسائل اسلامى، از محضر آن حضرت بهره برده اند. در كتاب هاى رجالى نام 107 نفر آمده كه به عنوان اصحاب خاصّ امام عليه السلام از آن وجود مبارك، روايت كرده اند[8] و اين، نشانه حجمى گسترده و چشمگير از تلاش علمى امام عليه السلام در بدترين دوران حكومت عباسى است. تا زمانى كه آن جناب زنده بود، هيچ كس قدرت سوء استفاده و تحريف مسائل اسلامى را نداشت.

آن حضرت در گستره سياسى نيز ميزان حق و باطل بود. از هر قيام ضدّ دولتى كه در جهت عدالت و حقوق مردم انجام مى گرفت، مخفيانه حمايت مى كرد و اگر كسانى در پى بهره گيرى از نيروى مردمى براى مقاصد سياسى خويش دست به فعّاليتى مى زدند، حضرت قاطعانه مى ايستاد و دسيسه آنان را آشكار و خنثى مى نمود.

در زمان امامت آن حضرت، فردى به نام «يحيى بن عمر طالبى» بر ضدّ خليفه عباسى به پا خاست؛ هدفش چنانكه از لا به لاى سخنان و شعارهايش پيدا مى شود، عدالت اجتماعى و تقسيم غنائم ميان ضعيفان و تهى دستان مسلمان بود. در جنگى كه بين «يحيى» و «مستعين»، پادشاه ستمگر عباسى درگرفت، يحيى كشته شد و به دستور مستعين و بعد «معتزّ» جنازه او را بر دروازه بغداد نصب نمودند و مردم را وادار به اظهار بيزارى و بدگويى از قيام كنندگان كردند. در ميان بزرگان و چهره هاى برجسته اسلامى، تنها امام عسكرى عليه السلام است كه از زبان مباركش كلمه اى بر ضدّ قيام كنندگان شنيده نشد.[9]

رهبرى قيام زنگيان، با فردى به نام «على بن عبدالرّحيم» از قبيله عبدالقيس بود. او خود را علوى و از نوادگان «زيد شهيد» مى ناميد. مردم را به يارى فرا مى خواند؛ برخى به وى گرويدند و شعار خود را دفاع از مردم قرار دادند. چون از ناحيه اى از شامات به نام «زنج» بود، به اين نام نيز معروف شد. امام حسن عسكرى عليه السلام فرمود:

«صاحب الزّنج ليس منّا اهل البيت».[10]

جمال امامت در آينه كرامت

«ابوهاشم جعفرى»، از ياران امام عسكرى عليه السلام ، مى گويد:

در زندان بوديم كه امام عسكرى عليه السلام را به زندان آوردند. برادرش «جعفر» نيز همراه او بود. دورش جمع شديم و از هر موضوعى پرسش نموديم. اتفاقاً مردى «جمحى» در زندان بود كه خود را علوى معرّفى مى نمود. امام، نگاهى به سوى او كرد و فرمود:

«اگر غير خودى در ميان ما نبود، زمان آزادى هر يك از شما را مى گفتم.»

گفتم: اى پسر رسول خدا! مگر اين، از ما نيست؟ او خود را علوى مى نامد!

فرمود: «اين مرد، جاسوس است و زير لباسش كاغذى است كه اسامى زندانيان نوشته شده و همه سخنان شما را گزارش مى كند.»

ابوهاشم مى گويد: لباس او را گشتيم؛ ليستى كه امام به آن اشاره فرموده بود را، پيدا كرديم.[11]

«على بن ابراهيم» مى گويد:

در زندان بوديم. امام حسن عسكرى عليه السلام هم در زندان با ما بود. هر روز غلام امام از منزل ايشان بسته اى مى آورد و همه ما روزه خود را با آن افطار مى كرديم. چند روز بعد، من به قسمت ديگر زندان منتقل شدم و نمى توانستم از غذاى امام افطار كنم. نان خشكى بيش نداشتم و هر روز با آن افطار مى كردم. يك روز از شدت ضعف، حالم دگرگون شد. نزد امام عسكرى عليه السلام رفتم. هنوز چيزى نگفته بودم كه به غلام خود فرمود: «براى على بن ابراهيم غذا بياور كه روزه نيست.» سپس به من فرموند: «روزه با نان خالى، بدن را ضعيف مى كند و توان آدم را به تحليل مى برد. گاهى از گوشت استفاده كن تا بدين حال دچار نشوى. گوشت، باعث مى شود تا بهتر روزه بگيرى و توفيق بيشترى در عبادت پروردگار متعال داشته باشى.»

من از اين برخورد امام تعجّب كردم؛ زيرا كسى از وضع من خبر نداشت و به هيچ كس هم حرفى نزده بودم. روز بعد، چيزى پيش آمد كه بر شگفتى من افزوده شد. امام عليه السلام روزها روزه داشت و شب ها به عبادت مشغول بود و كمتر سخن مى گفت. صبح روز بعد، غلام ايشان به عادت هميشه غذا آورد. امام عليه السلام فرمود تا غذاها را به ما تحويل دهد. سپس فرمود: «من امروز آزاد مى شوم و اين غذاها روزىِ شماست!»

به خدا سوگند! هيچ حرف و سخنى از آزادى نبود. اما آن حضرت عصر همان روز از زندان آزاد گرديد.[12]

روشنى ديدگان

با تولّد امام زمان عليه السلام شادى، چهره مبارك امام حسن عسكرى عليه السلام را فرا گرفت و فرمود:

 «سپاس خداوندى را كه به من فرزندى داد كه: اشبه النّاس برسول اللّه صلى الله عليه و آله وسلم خَلْقاً و خُلْقاً يحفظه اللّه تبارك و تعالى فى غيبته ثمّ يظهر، يملأ الأرض عدلاً و قسطاً كما مُلِئَتْ جَوْراً و ظُلْماً؛ او از نظر صورت و سيرت، شبيه ترين مردم به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم است و خداوند پس از يك غيبت طولانى، آشكارش مى نمايد و زمين را پر از عدل و داد مى كند، در حالى كه پر از بى عدالتى و ستم پيشگى مى باشد.»[13]

پى نوشت ها:

[1] . اصول كافى، ج 1، ص 503؛ كشف الغمّة فى معرفة الائمة، ج 3، ص 284.

[2] . ارشاد، شيخ مفيد، ص 654، البته نامهاى ديگرى نيز براى مادر آن حضرت نوشته اند. (اعلام الورى، علامه طبرسى، ص 366.)

[3] . معانى الاخبار، شيخ صدوق، ص 65.

[4] . دلائل الامامة، محمد بن جرير طبرى، ص 223.

[5] . مناقب آل ابيطالب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 429؛ اعلام الورى، ص 351.

[6] . المحاسن و المساوى، ص 531؛ تاريخ الفخرى، ابن طقطقا، ص 214.

[7] . مناقب آل ابيطالب، ج 4، ص 194.

[8] . ر.ك: رجال طوسى؛ الغيبه؛ رجال كشّى؛ معجم رجال الحديث.

[9] . منتهى الآمال، ج 2، ص 66 ـ 64، انتشارات علمى و ايران، تهران.

[10] . حياة الامام العسكرى(ع)، ص 283 ـ 277.

[11] . بحارالانوار، ج 20، ص 159.

[12] . مناقب آل ابيطالب، ج 4، ص 46.

[13] . سيرى در تاريخ تشيّع، به نقل از: كمال الدّين، شيخ صدوق، ج 2، ص 409.

منبع :غلامحسين صميمى؛ماهنامه کوثر ، زمستان 1382، شماره .60

امام عسکرى (ع) و تصوّف

از جمله جريان هاى فاسدى كه امام عسكرى (عليه السلام) به شدّت از آن بيزارى جسته و مردم را از گرويدن به آن بر حذر مى داشت، گروه «صوفيه» است. اين فرقه از آغاز پيدايش توسّط «ابوالقاسم كوفى بهشميّه» توانست تحت پوشش اسلام، عدّه اى از مسلمانانِ ساده لوح را بفريبد.

محمّد بن عبدالجبّار از امام عسكرى (عليه السلام) نقل كرده كه حضرتش فرمود:

از امام صادق (عليه السلام) در مورد «ابوهاشم كوفى» سؤال شد، امام صادق (عليه السلام) فرمود:

«او فردى بسيار فاسد العقيده بود و مسلكى به نام تصوّف اختراع كرد و آن را مركزى براى اعتقادات پليد خود قرار داد.»[1]

آرى، بدعت، خودنمايى، چلّه نشينى، تعطيل كردن احكام دين، انزوا و… از مظاهر تصوّف است و ائمه (عليهم السلام) با آن مقابله نموده اند. و موجب تأسّف آنكه اين روش هاى غلط گاهى تحت عناوينى همچون: تشيّع، ابراز علاقه به اهل بيت (عليهم السلام) و يا تهذيب نفس انجام مى گيرد!

امام حسن عسكرى (عليه السلام) خطاب به صحابى گرانقدرش، ابوهاشم داود بن قاسم جعفرى فرمود:

«زمانى بر مردم فرا مى رسد كه چهره هايشان خندان، ولى دلهايى تاريك دارند. از ديدگاه آنان، سنّت يعنى بدعت و بدعت يعنى سُنّت. مؤمن را به ديده حقارت مى نگرند و فاسق را ارج مى نهند. فرمانروايان آنان افرادى نادان و ستم پيشه اند و دانشمندان ايشان دريوزه دربار ستمگرانند. ثروتمندان آنها حقّ تهيدستان را به يغما مى برند و كوچك ترها بر بزرگان خود پيشى مى گيرند.

انسان هاى نادان از ديدگاه ايشان فردى آگاه و اشخاص حيله گر را مهذّب مى دانند. ميان فرد با اخلاص و انسان مُردّد تمييز نمى دهند. آنان گوسفندان را از گرگ ها باز نمى شناسند. عالمان و انديشمندان آنها بدترين آفريده هاى الهى در روى زمين اند؛ چرا كه به فلسفه و تصوّف تمايل نشان مى دهند.

به خدا سوگند! آنها از عقيده [و فطرت] خود برگشته و از راه حق منحرف شده اند. در علاقه و محبّت به مخالفان ما زياده روى مى كنند و شيعيان و دوستداران ما را به گمراهى مى كشانند. اگر به جاه و مقامى دست يابند، از گرفتن رشوه سير نمى شوند و اگر به ذلّت گرفتار گردند، رياكارانه خدا را پرستش مى كنند. آگاه باشيد كه آنان راه (سعادت و حقيقت) را بر مؤمنان مى بندند و مُبلّغان آئين كافرانند. كسانى كه با آنها زندگى مى كنند، بايد از آنان بر حذر بوده و دين و ايمان خويش را حفظ كنند.»

سپس امام عسكرى (عليه السلام) فرمود:

«اى ابوهاشم! اين مطالب را پدرم از پدران بزرگوارش، از جعفر بن محمّد (عليهم السلام) برايم نقل نمود. اين سخنان از اسرار ما است، آنها را جز براى اهلش بازگو مكن.»[2]

نفوذ افكار انحرافى و از جمله تصوّف در ميان شيعيان، خطرى بوده است كه بزرگان از ياران ائمه (عليهم السلام) بدان اهتمام مى ورزيده و گزارش آن را به امامان معصوم (عليهم السلام) منتقل مى نموده اند.

احمد بن محمد بن عيسى ـ از اصحاب امام حسن عسكرى (عليه السلام) ـ در نامه اى به حضرت چنين گزارش مى دهد:

«گروهى يافت شده اند كه براى مردم سخنرانى مى كنند و احاديثى مى خوانند و آنها را به شما و پدران شما نسبت مى دهند. در ميان آنهاست احاديثى كه قلوب ما آنها را نمى پذيرد ولى امكان ردّ اين روايات وجود ندارد، چرا كه آنها را از پدران شما نقل مى نمايند. ايشان دو نفرند؛ يكى، على بن حَسكة و ديگرى، قاسم يقطينى.»

وى در ادامه مى نويسد:

«از عقايد ايشان است كه مى گويند: مراد از سخن خدا كه مى فرمايد: «انّ الصّلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر»[3]

مردى است كه مردم را از فحشاء بازمى دارد نه آنكه مقصود، ركوع و سجود باشد. و مقصود از زكات نيز همان مرد است نه دراهم و اخراج مال.

و بر همين منوال، اوامر و نواهى خداوند را تأويل مى كنند. بر ما منّت بگذاريد و راه حق و سلامت از انحرافات را بيان نماييد.»

امام عسكرى (عليه السلام) در پاسخ نوشت:

«ابن حَسكه دروغ مى گويد و براى شما همين كافى است كه ما او را در زمره دوستان خود نمى شناسيم. خدا، او را لعنت كند. به خدا قسم! كه پروردگار، محمّد (صلى الله عليه و آله وسلم) و پيامبران قبل از او را نفرستاد مگر براى دين خالص و نماز و زكات و روزه و حج و ولايت. و پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله وسلم) مردم را دعوت نكرد مگر به سوى خداى وحده لاشريك له و ما اوصيا از فرزندان پيامبر نيز بنده خدا هستيم و به او شرك نمى ورزيم. اگر اطاعتش كنيم، بر ما رحم خواهد كرد و اگر نافرمانى اش كنيم، ما را عذاب خواهد نمود. ما بر خدا حجّت نداريم بلكه حجّت از اوست بر ما و بر همه خلقش. من اين سخنان را نفى نموده، از اين اشخاص بيزارى مى جويم؛ شما نيز آنها را رها كنيد. خداوند، لعنتشان كند. و آنان را در تنگنا قرار دهيد و چنانچه آنها را در مكان خلوت يافتيد، سرشان بر سنگ بكوبيد.»[4]

پى نوشت ها:

[1] . سفينة‏ البحار، شيخ عباس قمى، ص 145، بنياد پژوهش‏هاى اسلامى آستان قدس.

[2] . همان.

[3] . عنكبوت / 45.

[4] . رجال الكشّى، ج 2، ص 802 و 803، مؤسّسه آل البيت عليهم‏ السلام .

منبع :سيّد جعفر ربّانى؛کوثر ، زمستان 1382، شماره 60.

حكومت و سياست در سيره امام حسن عسكرى (علیه السلام)

حضرت امام هادى و امام عسکرى (علیه السلام) ، على الاجبار به سامراء بسر مى بردند که در آن زمان پایتخت خلافت بود، و در محلى بنام <العسکر> که محل نظامیان و پادگان نظامى بود، خانه براى شان انتخاب کرده بودند.

حضرت امام عسکرى (علیه السلام) مدت شش سال اقامت خود در سامراء، یا در حبس بود و یا اگر آزاد بود، تحت نظر و ممنوع الملاقات بود. زیرا روایات متعددى از زندانى شدن امام عسکرى (علیه السلام) خبر مى دهد، از جمله آن که المعتزبالله خلیفه ى عباسى، به سعید حاجب دستور داده بود که امام (علیه السلام) را به حبس ببرد.

ابوالهیثم نگرانى خود را از این وضع به امام (علیه السلام) نوشت: و آن حضرت در جواب نوشت که پس از سه روز گشایش حاصل مى شود، و پس از سه روز المعتز کشته شد.

آوردن و ماندن هر دو امام هادى و امام عسکرى (علیه السلام) در سامراء به اکراه و اجبار، از جهاتى مانند سیاست مامون در آوردن امام رضا (علیه السلام) به نزد خود بوده است، تا بتوانند از نزدیک روابط امام (علیه السلام) را با شیعیانش کنترل نمایند، زیرا آنان که در سرتاسر جهان اسلام پراکنده بودند، با امام هادى و امام عسکرى (ع)، ارتباطات عمیق داشتند، بخصوص در دوره ى امام عسکرى (علیه السلام) که شیعیان اهلبیت (علیه السلام) به میلیونها نفر رسیده بودند، و همه به این عقیده بودند که حق امامان شان از طرف حکام ظالم غصب شده است، ازین رو خمس و هدایا و سایر وجوهات شرعیه ى خود را به آن حضرت مى فرستادند و هیئت هایى از نمایندگان مردم وارد سامراء مى شدند و ضمن فراگیرى احکام شرعى، اموال و وجوهات شرعى خود را به امام تسلیم مى کردند.

بدینسان پیشرفت و گسترش شبکه ى منظم و متشکل شیعیان که از قبل شکل گرفته بود، براى حاکمیت عباسى ها خطر آفرین بود، لذا حضرت امام عسکرى (علیه السلام) شدیداً تحت مراقبت دارالخلافه قرار داشت و از آن حضرت خواسته بود که تا همیشه ارتباط خود را با دستگاه خلافت برقرار کند، و در هر دوشنبه و پنجشنبه در دربار حضور یابد، و وضعیت به گونه ى بوده است که مردم نمى توانسته اند بطور مستقیم با امام (علیه السلام) ملاقات نمایند.

موقعیت اخلاقى و اجتماعى امام (علیه السلام) در میان مردم و حتى در میان افراد حکومت مشهود بود، و کسى در وقار و عفاف، و زیرکى و بزرگ منشى چون او نبود.

و در یوم النویة یعنى روز رفتن امام عسکرى (علیه السلام) به دارالخلافه، شور و شعفى در مردم بوجود آمده و خیابان ها مملو از جمعیت که سوار بر مرکب هاى خود بودند، مى شد. وقتى امام (علیه السلام) مى آمد همه ى هیاهوها خاموش مى گردید، و امام عسکرى (علیه السلام) از میان آنان عبور مى کرد و به دارالخلافه وارد مى گردید.

اغلب این افراد مى توانستند از شیعیانى باشند که از مناطق مختلف براى دیدار امام (علیه السلام) به سامراء مى آمدند.

افزایش شیعه و رفت و آمدهاى هیئت هاى نمایندگى مردم، و اموال و دارایى فراوانى که به امامان (علیه السلام) مى رسید، موجب مى شد که خلفاء نسبت به امامان سخت گیرى نمایند و همین موجب شد که ائمه ى معصومین (علیه السلام) به پنهان کارى و کتمان و تقیه دست زنند. سخت گیرى ها و فشارها در زمان امام عسکرى (علیه السلام) بیشتر شد و امام عسکرى (علیه السلام) با مشاهده ى این وضعیت بیشتر امر خود را از دید خلفا و عمال آن مى پوشاند، و تقیه را پیشه ى خود قرار داده بود شدت تقیه و کتمان امور به اندازه اى بود که امام عسکرى (علیه السلام) به شیعیان خود دستور داد که وقتى بطرف کاخ خلیفه مى رود به آن حضرت اشاره نکنند، سلام نکنند، زیرا تحت تعقیب قرار مى گرفتند، و کار به حبس وکشتن شان کشانده مى شد.

على ابن جعفر از حلبى در این زمینه نقل مى کند که ما در عسکر اجتماع کرده و منتظر امام عسکرى (علیه السلام) در روز رفتن به مرکز حکومت بودیم که نوشته ى از امام (علیه السلام) به ما رسید بدین مضمون که کسى بر من سلام نکند، و بر من اشاره نیز نکند، زیرا شما بر خود ایمن نیستید: الا لا یسلمن احد و لا یشیر الى بیده ولایؤمى فانکم لاتومنون على انفسکم.

این سخن امام به خوبى مى رساند که حکام براى کنترل روابط امام (علیه السلام) با شیعیان تلاش فراوانى مى کردند. البته هم امام و هم شیعیان در فرصت هاى بسیارى همدیگر را ملاقات مى کرده اند و حتى این ارتباطات تحت پوشش بقال و روغن فروش و … صورت مى گرفته است.

مراقبت نسبت به امام عسکرى (علیه السلام) آن چنان شدید بود که شب هنگام و بى خبرانه به خانه ى امام عسکرى (علیه السلام) هجوم مى بردند و خانه ى آن حضرت را تفتیش مى کردند. چنان که بطحایى علوى پیش موکل سعایت کرده بود که اسلحه و اموال در خانه ى عسکرى (علیه السلام) گردآورى شده است.

سعید حاجب گوید: شب بسوى خانه ى او شدم و نردبانى پشت خانه گذاشتم و بالاى بام آن حضرت بالا رفتم، سپس نردبان را در میان حیاط گذاشتم و فکر مى کردم چگونه در این تاریکى وارد خانه ى او شوم که صدایى شنیدم: سعید همانجا باش تا شمعى برایت بیاورم کمى درنگ کردم که شمعى برایم آوردند و با روشنایى آن وارد خانه شدم و جبه ى از پشم و کلاه و سجادهء روى حصیر انداخته شده دیدم، و یقین کردم امام (علیه السلام) در آن زمان نماز مى خوانده است، پس برایم گفت: اینک خانه و اطاق هایش را ببین و هر چه تفتیش کردم در آن چیزى نیافتم .

خلفاء به دستگیرى و زندانى کردن امامان اکتفاء نمى کردند، بلکه یاران آن حضرت را نیز دستگیر و زندانى مى کردند، در سامراء گروهى از اصحاب امام عسکرى (علیه السلام) را دستگیر کرده بودند که از جمله ى آنان بود: ابوهاشم جعفرى، داود ابن قاسم، حسن ابن محمد عقیقى، محمد ابن ابراهیم عمرى و غیر ایشان که زیر نظر صالح ابن وصیف قرار داشتند.

با ملاحظه ى این وضعیت چاره ى نبود جز این که امامان (علیه السلام) اسرار خود را کتمان نمایند و تقیه پیشه سازند و شیوه ى پنهان کارى را طى نمایند، ابوهاشم جعفرى از داود ابن اسود روایت کند که گفت: مولایم حسن العسکرى (علیه السلام) مرا بسوى خود خواند و تخته چوبى را که مانند پایه ى <در> دراز و مدور بود به من داد و گفت : این چوب را براى عثمان ابن سعید عمرى که وکیل آن حضرت بود برسان. به راه افتادم و در اثناء راه به یک نفر که استرى داشت برخوردم، و استر او مزاحم راه رفتن من شد، و با چوبى که با خود داشتم بلند کردم و استر را با آن زدم، و چوب شق شد و کاغذ نوشته هاى را در میان شکستگى چوب نگریستم، و بسرعت آن را در میان چوب گذاشتم و چوب را در آستین خود پنهان کردم.

اما در برگشت وقتى به نزدیک خانه ى امام (علیه السلام) رسیدم، عیسى خادم مرا استقبال کرد و گفت: مولا مى گوید: چرا استر را زدى و چوب را شکاندى ؟ گفتم : نمى دانستم که در داخل آن چیست؟ گفت : چرا کارى بکنى که بعداً به توجیه و عذرخواهى محتاج شوى؟ مبادا دیگر مثل این کار تکرار شود، هرگاه شنیدى کسى مرا دشنام مى دهد، راهى را که به رفتن آن مأموریت یافته ى، در پیش گیر و مبادا واکنش نشان بدهى، و یا خود را معرفى نمایى که کیستى، احوالت به من مى رسد.

وجود یک دستگاه منظم که هم پل ارتباطى باشد بین امام (علیه السلام) و مردم، و هم وجوهات و مالیات از نقاط دور دست جمع آورى شود و بدست امام (علیه السلام) برسد، ضرورى و لازم بود. و این دستگاه با تعیین وکلاء از ناحیه ى ائمه (علیه السلام) ایجاد گردید و با ارتباطى که بین امام و وکلاء بوجود آمد، سعى شد تا راهنمایى هاى لازم دینى و سیاسى ارائه شود و این حرکتى سابقه دار بود که امام عسکرى (علیه السلام) نیز در گسترش این دستگاه و استفاده از آن مى کوشید و افرادى با پیشینه ى علمى و ارتباط محکم با امامان پیشین یا با خود آن حضرت براى وکالت گمارده مى شدند، و در نامه ى خود به وکلاء توصیه مى کرد که نامه ها و مراسلات را از شیطان ها پوشیده نگهدارند و براى دوستانش ارائه دهند.

منبع: رسول جعفریان؛اندیشه حکومت دینى ، ج 1 صص 576 – 571

سيرى در سيره فردى و اجتماعى امام حسن عسكرى(علیه السلام)

امام حسن عسکری (علیه السلام) در روز جمعه هشتم ربیع الثانی سال 232 هجری قمری در مدینه منوره چشم به جهان گشود. پدر بزرگوار آن حضرت امام هادی (علیه السلام) و مادر مکرمه اش بانوی عارفه ایست که به نام های «سلیل » ، «حدیثه » و «سوسن » خوانده می شود.[1]

مدت امامت امام حسن عسکری (علیه السلام) شش سال بود که از سال 254 هجری قمری شروع و در سال 260 با شهادت آن حضرت پایان یافت. امام حسن عسکری (علیه السلام) در طول مدت زندگانی و به ویژه در دوران امامت خویش به واسطه مبارزه با طاغوت های زمان در تبعید و زندان و تحت نظر به سر می برد و سرانجام در هشتم ربیع الثانی سال 260 و در 28 سالگی در شهر سامراء و توسط احمد معتمد، پانزدهمین خلیفه عباسی به طرز مرموزی مسموم و به شهادت رسید.[2]

زندگی آن حضرت در دوران شش تن از خلفای ستمگر عباسی سپری شد که به ترتیب جعفر متوکل، محمد منتصر، ابوالعباس احمد مستعین، ابو عبدالله معتز، محمد مهتدی و احمد معتمد می باشد.

از آنجایی که امام عسکری (علیه السلام) را در محله عسکر – که محل سکونت سپاهیان ترک عباسی بود – جای داده بودند به آن حضرت عسکری می گویند.

حضرت حجة بن الحسن امام زمان (علیه السلام) یگانه فرزند و جانشین امام حسن عسکری (علیه السلام) است که بعد از آن حضرت سکاندار کشتی ولایت و امامت گردید و امروزه آفتاب وجودش در پشت پرده غیب قرار گرفته است و به اراده خداوند متعال ظهور نموده و جهان را با نور وجودش پر از عدل و داد خواهد ساخت.

در مورد امامت امام عسکری (علیه السلام) روایات متعددی از ائمه معصومین علیهم السلام نقل شده است که یکی از آن روایات چنین است: یحیی بن یسار قنبری می گوید: امام هادی (علیه السلام) چهار ماه قبل از شهادت خویش به فرزندش امام حسن عسکری (علیه السلام) وصیت کرد و به امامت و خلافت او اشاره نمود و در آن حال مرا به همراه عده ای از دوستان و شیعیان بر آن گواه گرفت.[3]

در این نوشتار فرازهایی از ویژگی های برجسته فردی واجتماعی آن حضرت را می خوانیم:

1- عبادت

امام عسکری (علیه السلام) همانند پدران گرامی خود در توجه به عبادت خدا نمونه بود. آن حضرت به هنگام نماز از هر کاری دست می کشید و چیزی را بر نماز مقدم نمی داشت. ابوهاشم جعفری در این مورد می گوید: روزی به محضر امام یازدهم مشرف شدم، امام مشغول نوشتن چیزی بود، وقت نماز رسید، امام نوشته را کنار گذاشته و به نماز ایستاد…[4]

عبادت امام عسکری آن چنان قلب ها را مجذوب خود می نمود که دیگران را به یاد خدا می انداخت و حتی افراد گمراه و منحرف رابه راه صحیح هدایت نموده و اهل عبادت و تهجد می نمود و بدترین افراد در اثر جذبه ملکوتی آن بزرگوار به بهترین انسان ها تبدیل می شدند.

روزی برخی از عباسیان از صالح بن وصیف (رئیس فرماندهان نظامی مهتدی عباسی) خواستند که بر امام عسکری (علیه السلام) سختگیری نماید. او گفت: دو نفر از بدترین و سختگیرترین زندانبانان خود را بر ابو محمدابن الرضا (امام عسکری (علیه السلام)) گماشته ام، اما آن دو در اثر معاشرت با او منقلب شده و در عبادت و مناجات به مراحل عالی قدم گذاشته اند. سپس آندو زندانبان را فراخوانده و در حضور عباسیان از حالات امام عسکری (علیه السلام) سؤال کرد و آنان گفتند: ما چه بگوییم در مورد کسی که روزها روزه می گیرد و همه شب به عبادت می ایستد و به غیر ذکر و سخن خدا هیچ سخن دیگری بر زبان نمی آورد و هنگامی که به ما نظاره می کند، بر بدن ما لرزه افتاده و کنترل خود را از دست می دهیم! وقتی عباسی ها چنین دیدند منقلب شده و برگشتند.[5]

2- سخاوت

از آنجا که امامان معصوم (علیهم السلام) برترین نمونه و اسوه کامل صفات عالیه انسانی بودند، رفتار آنان در همه ابعاد می تواند برای پیروانشان درس آموز باشد. و یکی از آن صفات زیبا، سخاوت است. ما در مورد سخاوت امام عسکری (علیه السلام) فقط به نقل یک روایت بسنده می کنیم:

محمد بن علی می گوید: زمانی بر اثر تهیدستی کار زندگی بر ما سخت شد. پدرم گفت: بیا با هم به نزد ابو محمد (امام عسکری (علیه السلام)) برویم. می گویند او مردی بخشنده است و به جود و سخاوت شهرت دارد. گفتم: او را می شناسی؟ گفت: نه، او را هرگز ندیده ام.

با هم به راه افتادیم. در بین راه پدرم گفت: چقدر خوب است که آن بزرگوار دستور دهد به ما 500 درهم بپردازند! تا با آن نیازهایمان را برطرف کنیم. دویست درهم برای لباس، دویست درهم برای پرداخت بدهی و صد درهم برای مخارج دیگر!

من پیش خود گفتم: کاش برای من هم سیصد درهم دستور دهد که با صد درهم آن یک مرکب بخرم و صد درهم برای مخارج و صد درهم برای پوشاک باشد تا به کوهستان (در اطراف همدان و قزوین) بروم. هنگامی که به سرای امام رسیدیم، غلام آن حضرت بیرون آمده و گفت: علی بن ابراهیم و پسرش محمد وارد شوند. چون وارد شده و سلام کردیم، امام به پدرم فرمود: «یا علی! ما خلفک عنا الی هذا الوقت؟ ; ای علی! چرا تا کنون نزد ما نیامده ای؟»

پدرم گفت: ای آقای من! خجالت می کشیدم با این وضع نزد شما بیایم.

وقتی از نزد آن حضرت بیرون آمدیم، غلام آمده و کیسه پولی را به پدرم داد و گفت: این پانصد درهم است، دویست درهم برای پوشاک، دویست درهم برای بدهی و صد درهم برای مخارج دیگر. آنگاه کیسه ای دیگر درآورده وبه من داد و گفت: این سیصد درهم است، صد درهم برای خرید مرکب و صد درهم برای پوشاک و صد درهم دیگر برای سایر هزینه ها، اما به کوهستان نرو بلکه به سوراء برو… .[6]

3– زهد و ساده زیستی

کامل بن ابراهیم مدنی در مورد زهد و ساده زیستی امام عسکری (علیه السلام) می گوید: جهت پرسیدن سؤالاتی به محضر آن حضرت شرفیاب شدیم. هنگامی که به حضورش رسیدیم، دیدم آن گرامی لباسی سفید و نرم به تن دارد. پیش خود گفتم: ولی خدا و حجت الهی خودش لباس نرم و لطیف می پوشد و ما را به مواسات و همدردی با برادران دینی فرمان می دهد و از پوشیدن چنین لباسی باز می دارد. امام در این لحظه تبسم نمود و سپس آستینش را بالا زد و من متوجه شدم که آن حضرت پوشاکی سیاه و زبر بر تن نموده است. آن گاه فرمود: «یا کامل! هذا لله و هذا لکم; این لباس زبر برای خداست و این لباس نرم که روی آن پوشیده ام برای شماست!»[7]

4– جذب عواطف و صید دل های مشتاق

فضائل و کمالات معنوی آن حضرت موجب شده بود که دوست و دشمن شیفته آن حضرت شده و از صمیم قلب به آن حضرت ارادت بورزند و وجود گرامی امام را خواسته یا ناخواسته محترم شمارند. به دو نمونه در اینجا اشاره می کنیم:

1- احمد بن عبیدالله بن خاقان قمی نماینده خلیفه عصر و متصدی خراج شهر قم بود. او با اینکه یکی از دشمنان سرسخت و از آزار دهندگان اهل بیت (علیهم السلام) بود، در مورد ویژگی های اخلاقی امام حسن عسکری (علیه السلام) می گوید: من در شهر سامراء هیچ کس از علویان را ازلحاظ رفتار و وقار و پاکدامنی و نجابت و بزرگواری برتر از ابومحمد ابن الرضا (امام عسکری (علیه السلام)) نه دیدم و نه شناختم. او در میان خاندان خویش و قبیله بنی هاشم و سرلشکران و وزیران و سایر مردم و حتی در میان سالخوردگان و اشراف محترم تر و عزیزتر از همه بود، این حقیقت را من با چشم خودم مشاهده کردم.

روزی در کنار پدرم – که یکی از افراد سرشناس دستگاه خلافت بود – ایستاده بودم و در آن روز پدرم جلسه عمومی داشت وهمه افراد را به حضور می پذیرفت. ناگهان نگهبانان خبر آوردند که ابو محمد، ابن الرضا دم در ایستاده است. پدرم با صدای بلند گفت: اجازه دهید وارد شود.

من از این گفت و گو شگفت زده شدم، زیرا تا آن لحظه ندیده بودم که در حضور پدرم جز خلیفه و ولیعهد وی، کس دیگری را با کنیه به او معرفی نمایند. سپس تازه جوانی گندمگون، خوش قامت، زیباروی و با اندامی موزون، با جلال و وقار ویژه وارد اتاق شد. پدرم با دیدن وی از جای برخاست و چند قدم به استقبالش رفت، با آنکه تا آن لحظه ندیده بودم که چنین رفتاری را با یک نفر هاشمی و یا یکی از فرماندهان لشکری نشان داده باشد. چون نزدیکش رسید، دست بر گردن او انداخته و از صورت و سینه اش بوسیده و دستش را گرفت و در روی تخت خود نشانید وخودش نیز پهلوی او نشست و با او به گفت و گوی صمیمانه پرداخت.

پدرم در ضمن صحبت به او «فدایت شوم » می گفت. از برخورد احترام آمیز پدرم با این جوان ناشناس هر لحظه بر حیرتم افزوده می شد. هنگام خداحافظی پدرم با احترام فوق العاده او را بدرقه کرده و او رفت.

احمد بن خاقان در ادامه می افزاید: بعد از رفتن او، من به غلامان پدرم گفتم: این چه کسی بود که او را در حضور پدرم با کنیه یاد کردید و پدرم با او این چنین رفتاری محترمانه داشت؟!

گفتند: او یکی از علویان است که به او حسن بن علی می گویند و به ابن الرضا معروف است. شگفتی من بیشتر شد. هنگام شب وقتی پدرم تنها شد، به او گفتم: پدر! این جوان که صبح او را دیدم چه کسی بود که نسبت به او چنین احترام نمودی و در گفت و گوی با او «فدایت شوم » می گفتی؟ ! و خودت و پدر و مادرت را فدایش می ساختی؟

گفت: «پسرم! او امام رافضیان است، او حسن بن علی است که به ابن الرضا معروف است.»

آنگاه پدرم بعد از اندکی سکوت درادامه سخنانش چنین گفت: پسر جان! اگر حکومت از دست خلفاء بنی عباس بیرون رود، هیچ کس از بنی هاشم جز او سزاوار آن نیست و این به جهت فضیلت، پاکدامنی، زهد و پرهیزگاری و اخلاق شریف و شایستگی ذاتی اوست. اگر پدر او را دیده بودی، مردی بزرگوار، نجیب و شخصیت با فضیلتی را دیده بودی.»

با شنیدن این سخنان اندیشه و نگرانیم دو چندان شد و خشمم نسبت به پدر افزون گشت. به نظرم سخنان پدر اغراق آمیز می آمد و بعد از آن دلم می خواست در مورد حسن بن علی پرس و جو کنم و پیرامون شخصیت وی کاوش و بررسی نمایم. از هیچ یک ازبنی هاشم و سران سپاه ونویسندگان و قاضیان و فقیهان و دیگر افراد، درباره حسن بن علی سؤالی نکردم مگر آنکه او را نزد آنان در نهایت بزرگی و ارجمندی یافتم. مقام بلند و سخنان نیک و تقدم بر فامیل و سایر بزرگان، از جمله ویژگی هایی بود که من از زبان آنان در ستایش حسن بن علی شنیدم. بعد از این، ارزش و مقام وی در نظرم بزرگ آمد و فهمیدم که دوست و دشمن او را به نیکی یاد کرده و می ستایند.

احمد بن خاقان در ادامه سخنان خویش بعد از نقل ماجرای شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام) می گوید: بعد از رحلت او، جعفر (برادر امام حسن عسکری (علیه السلام)) نزد پدرم آمد و گفت: «مقام و منصب برادرم را به من بده. من سالی بیست هزار دینار برایت می فرستم.» پدرم به او تندی کرده و گفت: ای احمق! سلطان به روی کسانی که به امامت پدر و برادرت معتقد بودند شمشیر کشید تا آن ها را از عقیده شان برگرداند و نتوانست این کار را عملی سازد (زیرا مردم از روی اخلاص و صمیمیت به آن ها معتقد بودند.) پس اگر شیعیان، پدر و برادر تو را امام می دانند، نیازی به سلطان و غیر سلطان نداری که منصب آن ها را به تو بدهند و اگر نزد شیعیان این منزلت را نداری، بوسیله ما بدان نخواهی رسید.

پدرم به خاطر این سخن جعفر، او را پست و کم عقل خواند، وی را بیرون کرد و تا زنده بود به او اجازه ورود نداد.[8]

2- محمد بن اسماعیل می گوید: علی بن نارمش که دشمن ترین افراد نسبت به اولاد علی بن ابی طالب (علیهم السلام) بود، موظف به زندانبانی امام حسن عسکری (علیه السلام) شد. به او دستور دادند که هر چه می توانی بر او سخت بگیر. حضرت عسکری (علیه السلام) بیش از یک روز نزد او نبود که احترام و بزرگداشت آن حضرت در نظر او به جایی رسید که در برابر امام عسکری (علیه السلام) چهره بر خاک می گذاشت و دیده از زمین بر نمی داشت. امام از نزد او خارج شد در حالی که بصیرت او به آن حضرت از همه بیشتر و ستایشش برای او از همه نیکوتر بود.[9]

5– پرورش نیروی تفکر و تعقل در افراد

اسحاق کندی فیلسوف عراق بود. او به تالیف کتابی با موضوع تناقضات قرآن همت گماشت. او آن چنان با شور و علاقه مشغول تدوین این کتاب گردید که از مردم کناره گرفته و به تنهایی در خانه خویش به این کار مبادرت می ورزید، تا اینکه یکی از شاگردانش به محضر پیشوای یازدهم شرفیاب شد.

امام به او فرمود: «آیا در میان شما یک مرد رشید پیدا نمی شود که استاد شما را از این کارش منصرف سازد؟ !» عرض کرد: ما از شاگردان او هستیم، چگونه می توانیم در این کار یا کارهای دیگر به او اعتراض کنیم؟ !

امام فرمود: «آیا آنچه بگویم به او می رسانی؟» گفت: آری. فرمود: «نزد او برو با او انس بگیر و او را در کاری که می خواهد انجام دهد یاری نما، آنگاه بگو سؤالی دارم، آیا می توانم از شما بپرسم؟ به تو اجازه سؤال می دهد. بگو: اگر پدیدآورنده قرآن نزد تو آید، آیا احتمال می دهی که منظور او از گفتارش معانی دیگری غیر از آن باشد که پنداشته ای؟ خواهد گفت: امکان دارد. و او اگر به مطلبی توجه کند، می فهمد و درک می کند. هنگامی که جواب مثبت داد، بگو: از کجا اطمینان پیدا کرده ای که مراد و منظور عبارات قرآن همان است که تو می گویی؟ شاید گوینده قرآن منظوری غیر از آنچه تو به آن رسیده ای داشته باشد و تو الفاظ و عبارات را در غیر معانی و مراد متکلم آن به کار می بری؟ !»

آن شخص نزد اسحاق کندی رفت و همانطوری که امام به او آموخته بود، با مهربانی تمام با او انس گرفت، سؤال خود را مطرح کرد و او را به تفکر و اندیشیدن وادار نمود. اسحاق کندی از او خواست سؤال خود را تکرار کند، در این حال به فکر فرو رفت و این احتمال به نظر او ممکن آمده و قابل دقت بود، برای همین شاگردش را قسم داد که منشا این پرسش را برای او بیان کند. او گفت: به ذهنم رسید و پرسیدم. استاد گفت: باور نمی کنم که به ذهن تو و امثال تو این پرسش خطور نماید، راستش را بگو، این سؤال را از کجا آموخته ای؟ شاگرد گفت: ابو محمد عسکری به من یاد داد. استاد گفت: آری، الان حقیقت را گفتی. چنین سؤالی جز از آن خاندان نمی تواند باشد. آنگاه نوشته های خود را در این زمینه در آتش سوزانید.[10]

6- ترویج فرهنگ صرفه جویی

برنامه ریزی صحیح در زندگی موجب رشد اقتصادی و از زیر ساخت های توسعه اجتماعی و بالندگی اقتصادی یک جامعه محسوب می شود. در سیره امام حسن عسکری (علیه السلام) در این رابطه نکات قابل توجهی وجود دارد و در ذیل نمونه ای از آن را می خوانیم:

محمد بن حمزه سروری می گوید: توسط ابوهاشم جعفری – که با هم دوست بودیم – نامه ای به محضر امام عسکری (علیه السلام) نوشته و درخواست کردم که آن حضرت دعا کند تا خداوند متعال در زندگی من گشایشی ایجاد بفرماید. وقتی که جواب را توسط ابوهاشم دریافت کردم، آن حضرت نوشته بود: «مات ابن عمک یحیی بن حمزة و خلف ماة الف درهم و هی واردة علیک، فاشکرالله و علیک بالاقتصاد و ایاک و الاسراف، فانه من فعل الشیطنة; پسر عمویت یحیی بن حمزه از دنیا رفت و مبلغ صد هزار درهم ارث باقی گذاشت و این درهم ها بر تو وارد می شود (به ارث به تو می رسد) پس خدا را سپاسگذاری کن و بر تو باد به میانه روی، و از اسراف بپرهیز که اسراف از رفتارهای شیطانی است.»

بعد از چند روزی، پیکی از شهر حران آمده و اسنادی را مربوط به دارایی پسر عمویم به من تحویل داد. من با خواندن نامه ای که بین آن اسناد وجود داشت، متوجه شدم که پسرعمویم یحیی بن حمزه دقیقا همان روزی فوت کرده است که امام (علیه السلام) آن خبر را به من داد.

به این ترتیب از تنگدستی و فقر رهایی یافته و بعد از ادای حقوق الهی و احسان به برادرهای دینی ام، طبق دستور امام (علیه السلام) زندگی خود را بر اساس میانه روی تنظیم نموده و از اسراف و ولخرجی پرهیز نمودم و به این ترتیب زندگی ام سامان یافت در حالی که در گذشته فردی مبذر و اسراف کار بودم.[11]

7- تاکید بر اصل قرآنی تقیه

امام عسکری (علیه السلام) برای حفظ نهضت اسلامی و ترویج فرهنگ اهل بیت علیهم السلام از روش های مختلفی استفاده می کرد. آن حضرت چون در عصر حاکمیت مستبدترین سلاطین عباسی زندگی می کرد و از خطرات بزرگ نسبت به مذهب شیعه و پیروان آن آگاه بود، همواره پیروان خود را به رعایت اصل قرآنی تقیه سفارش می نمود. آن حضرت طبق آیه تقیه که در سوره آل عمران بیان شده است: «لایتخذ المؤمنون الکافرین اولیآء من دون المؤمنین و من یفعل ذلک فلیس من الله فی شی ء الا ان تتقوا منهم تقیة و یحذرکم الله نفسه و الی الله المصیر»;[12] «افراد با ایمان نباید به جای مؤمنان، کافران را به دوستی بگیرند و هرکس چنین کند، هیچ رابطه ای با خدا ندارد مگر اینکه از آنان به نوعی تقیه کنید و خداوند شما را از [عقوبت ] خود بر حذر می دارد و بازگشت به سوی خداست.» ، شیعیان را به تقیه توصیه نموده و به این ترتیب از جان شیعیان پاسداری و حفاظت می کرد. به روایتی در این زمینه توجه کنید:

حلبی (یکی از ارادتمندان امام عسکری (علیه السلام)) می گوید: در شهر سامراء در روزی که قرار بود امام حسن عسکری (علیه السلام) به بیرون از منزل تشریف بیاورد، به اتفاق عده ای از شیعیان برای ملاقات آن حضرت در بیرون منزلش به انتظار ایستادیم. در آن حال نامه ای از امام (علیه السلام) دریافتیم که آن حضرت نوشته بود: «الا لایسلمن علی احد و لا یشیر الی بیده و لایومی فانکم لاتؤمنون علی انفسکم;[13] کسی [در این موقعیت] به من سلام نکند و با دست خود به من اشاره ننماید و [حتی کوچکترین] اشاره ای نکند، برای اینکه شما امنیت جانی ندارید.»

8- تبیین جایگاه آل محمد علیهم السلام در جامعه

ابوهاشم می گوید: از امام حسن عسکری (علیه السلام) تفسسیر آیه زیر را پرسیدم: «ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخیرات باذن الله »;[14] «سپس این کتاب را به گروهی از بندگان برگزیده خود به میراث دادیم، از میان آن ها عده ای بر خود ستم کردند و عده ای میانه رو بودند و گروهی به اذن خدا در نیکی ها پیشی گرفتند.»

امام (علیه السلام) فرمود: هر سه دسته مربوط به آل محمد (صلی الله علیه و آله) می باشند. آنکه بر خود ظلم روا داشته، کسی است که اقرار به امام ننموده است و مقتصد کسی است که عارف به مقام امام است و گروه سوم و اشخاصی که سبقت درگرفتن فیض و خیرات دارند، امامان معصوم (علیهم السلام) هستند.

ابو هاشم می گوید: من در فکر فرو رفتم که این چه عظمتی است که نصیب امامان معصوم (علیهم السلام) شده و مقداری هم اشک ریختم. امام عسکری (علیه السلام) نگاهی به من انداخته و فرمود: مقام ائمه بالاتر از آن است که تو در مورد عظمت شان آل محمد (صلی الله علیه و آله) می اندیشی! شکر خدا را به جا آور که تو را از تمسک کنندگان به ریسمان ولایت آل محمد (صلی الله علیه و آله) قرار داده است و روز قیامت; زمانی که سایر مردم با رهبرانشان محشور می شوند، تو در ردیف پیروان آل محمد (صلی الله علیه و آله) بوده وبا آنان محشور خواهی شد. تو بهترین راه راانتخاب نموده ای![15]

9- اهتمام به دو اصل تولی و تبری

سیره عملی امام عسکری (علیه السلام) در صحنه های اجتماعی، نکات برجسته ای برای پیروان آن حضرت دارد. یکی از مهم ترین فرازهای سیره اجتماعی آن حضرت، توجه به دو اصل تولی و تبری می باشد. در موارد متعدد و مناسبت های به دست آمده، امام یازدهم (علیه السلام) شیعیان رابه دوستی اهل بیت (علیهم السلام) و بیزاری از دشمنان آنان ترغیب می نمود. به عنوان مثال روزی علی بن عاصم کوفی که مردی نابینا بود به محضر امام شرفیاب شد. او ضمن گفت و گو با حضرت، ارادت خالصانه خویش را به خاندان نبوت اظهار نموده وگفت: من از یاری عملی شما ناتوانم و به غیر از ولایت و محبت شما و بیزاری از دشمنانتان و لعن به آنان در خلوت ها سرمایه ای ندارم، با این حال وضعیت من چگونه خواهد بود؟!

امام عسکری (علیه السلام) فرمود: پدرم از جدم رسول خدا روایت نمود که: «من ضعف علی نصرتنا اهل البیت و لعن فی خلواته اعداءنا بلغ الله صوته الی جمیع الملائکة… فاذا بلغ صوته الی الملائکة استغفروا له و اثنو علیه; هرکس توانایی یاری نمودن ما اهل بیت را نداشته باشد و در خلوت هایش به دشمنان ما لعنت بفرستد، خداوند صدای او را به همه فرشتگان می رساند… هنگامی که صدای او به فرشتگان برسد، آنان برای وی طلب آمرزش نموده و او را می ستایند.»

امام (علیه السلام) در ادامه می فرماید: آن فرشتگان می گویند: «اللهم صل علی روح عبدک هذا الذی بذل فی نصرة اولیائه جهده و لو قدر علی اکثر من ذلک لفعل; خدایا بر روح این بنده ات درود فرست که در یاری اولیائش تمام تلاش خود را انجام می دهد و اگر بیش از این توانایی داشت انجام می داد.» در این حال از طرف خدای سبحان ندا می آید که ای ملائکه من! من دعای شما را درحق این بنده ام اجابت کردم و بر روح او درود فرستادم و در ردیف ارواح ابرار و از بهترین بندگان برگزیده خویش گردانیدم. »[16]

احمد بن مطهر می گوید: یکی از شیعیان به امام عسکری (علیه السلام) نامه نوشته و در مورد ارتباط با واقفیه[17] سؤال کرد. آن حضرت در جواب نوشت: «آن ها را دوست نداشته باشید، به عیادت مریض های آنان نروید، در تشییع جنازه هایشان شرکت نکنید، بر مرده هایشان نماز نخوانید و در این مورد فرقی نمی کند که کسی امامت یکی از امامان معصوم را انکار کند یا اینکه فردی که دارای مقام امامت از طرف خدانیست را جزء امامان معصوم بداند و یا (مانند مسیحیان) قائل به تثلیث باشد. بدانید که منکر آخرین امامان معصوم (علیه السلام) همانند انکار کننده امامان قبلی است و هرکس به تعداد امامان بیفزاید مثل کسی است که از امامان معصوم کم می کند.[18]

10- پاسخ به پرسش های روز

یکی از مهم ترین موارد در سیره اجتماعی امام عسکری (علیه السلام) پاسخ گویی به شبهه های فرهنگی و دینی جامعه بود.

ابوهاشم جعفری می گوید: روزی ابوبکر فهفکی از امام یازدهم پرسید: چرا زن بی نوا درارث یک سهم و مرد دو سهم می برد. امام فرمود: «چون جهاد و پرداخت مخارج به عهده زن نیست و نیز پرداخت دیه قتل خطا بر عهده مردان است و بر زن چیزی نیست.»[19]

ابوهاشم در ادامه می افزاید: من پیش خود گفتم که قبلا شنیده بودم «ابن ابی العوجا» از امام صادق (علیه السلام) همین را پرسید و همین جواب را شنید. در این هنگام که از قلب من چنین سخنی خطور نمود، حضرت رو به من نموده و فرمود: «آری، این سؤال ابن ابی العوجاء است و وقتی سؤال همان است، پاسخ ما نیز همان خواهد بود. اول و آخر ما در علم و منزلت مساوی هستند و برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و امیر مؤمنان فضیلت و امتیازشان ثابت است.»[20]

11- تشویق عالمان و دانشمندان راستین

حمایت ائمه اطهار (علیهم السلام) از دانشمندان راستین و متفکران متعهد، در گسترش فرهنگ غنی و مترقی اهل بیت (علیهم السلام) نقش مهمی داشت.

امام عسکری (علیه السلام) با قدر دانی از چهره های فرهنگی شیعه، جرقه امید را در دل دانشوران و دانش دوستان پدید می آورد و آنان را برای تلاش هرچه بیشتر در راه گسترش فرهنگ شیعه امیدوارتر می ساخت.

ابوهاشم جعفری از یاران راستین امام عسکری (علیه السلام) و از نوادگان جعفر طیار (علیه السلام) می گوید: روزی کتاب «یوم و لیله » از تالیفات یونس بن عبدالرحمن را به حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) عرضه کردم. حضرت آن را مطالعه نموده و پرسید: این کتاب تألیف کیست؟

گفتم: این از آثار یونس بن عبدالرحمن از منتسبین به آل یقطین است. امام (علیه السلام) فرمود: «اعطاه الله بکل حرف نورا یوم القیامة; خداوند در مقابل هر حرف [که در این کتاب نوشته، ] نوری برای او در قیامت عطا فرماید.»[21]

همچنین امام عسکری (علیه السلام) در نامه ای به علی بن بابویه قمی – از دانشمندان برجسته شیعه در قم – به نحو شایسته ای او را می ستاید. در بخشی از آن نامه آمده است: ای بزرگ مرد و مورد اعتماد و فقیه شیعیان من، ابوالحسن علی بن حسین قمی! خداوند متعال تو را بر اموری که مورد رضای اوست موفق بگرداند و برای تو فرزندان صالح و شایسته عطا فرماید. ای مرد دانشمند و مورد اطمینان من، ابالحسن! صبرکن و شیعه مرا به صبر فرمان ده، همانا زمین از آن خداست که بندگانش را وارث آن می سازد. و سرانجام نیکو برای پرهیزگاران است و سلام و رحمت خدا و برکات او بر تو و بر همه شیعیانم باد.»[22]

12- رهبری مبارزات سری

پیشوای یازدهم علی رغم فشارهای شدید سیاسی و با وجود حضور اجباری در مناطق نظامی و تحت کنترل، با تیز بینی خاصی با دوستان و شیعیان خویش ارتباطی عمیق ایجاد کرده بود.

به عنوان نمونه: امام حسن عسکری (علیه السلام) در یکی از روزها داود بن اسود را فرا خوانده و چوبی گرد و دراز به اندازه کف دست در اختیارش گذاشت و دستور داد که آن را به عثمان بن سعید عمری از افراد مورد اعتماد امام عسکری (علیه السلام) و اولین نائب خاص حضرت مهدی (علیه السلام) برساند.

او می گوید: به قصد اجرای فرمان حضرت عسکری (علیه السلام) به راه افتادم. در راه با سقایی روبه رو شدم که استرش راه را سد کرده بود. من آن چوب را به هدف راندن استر بالا برده و به حیوان زدم. ناگهان چوب شکسته و شکاف برداشت، چون چشمم به قسمت شکافته چوب افتاد نامه هایی را دیدم که در داخل آن جاسازی شده بود. با عجله چوب را در آستینم پنهان کردم. دراین حال مرد سقا شروع کرد به داد و فریاد کردن، به من و سرورم دشنام می داد. بعد از انجام ماموریت، به خانه امام (علیه السلام) بازگشتم. عیسی از خدمتگزاران آن حضرت به نزدم آمد و گفت: مولای تو می گوید: «چرا استر را زدی و چوب را شکستی؟ ! دیگر کاری نکن که نیازی به عذر خواهی داشته باشد و از تکرار خطای خود خودداری نما. اگر شنیدی کسی به ما دشنام می دهد اعتنا نکن و از معرفی خود پرهیز کن، چون ما در سرزمینی بد زندگی می کنیم. پس راه خود را برو و بدان که اخبار و احوال تو به ما می رسد.»[23]

13- نجات جامعه از بحران های سرنوشت ساز

در سامراء قحطی سختی پیش آمد، معتمد خلیفه وقت فرمان داد مردم به نماز استسقاء (طلب باران) بروند، مردم سه روز پی در پی برای نماز به مصلی رفتند و دست به دعا برداشتند ولی باران نیامد، روز چهارم جاثلیق (پیشوای اسقفان مسیحی) همراه مسیحیان و راهبان به صحرا رفت، یکی از راهبان هر وقت دست به سوی آسمان بلند می کرد بارانی درشت فرو می بارید. روز بعد جاثلیق همان کار را کرد و آن قدر باران آمد که مردم دیگر تقاضای باران نداشتند; همین موجب شگفتی ونیز شک و تردید وتمایل به مسیحیت درمیان بسیاری از مسلمانان شد و جامعه اسلامی در آستانه یک بحران سرنوشت ساز و خطرناک قرار گرفت.

این وضع برخلیفه ناگوار بود، پس به دنبال امام عسکری (علیه السلام) فرستاد و آن گرامی را از زندان آوردند. خلیفه به امام عرض کرد: امت جدت را دریاب که گمراه شده اند!

امام فرمود: از جاثلیق بخواه که فردا سه شنبه به صحرا بروند. خلیفه گفت: مردم باران نمی خواهند بنابراین به صحرا رفتن چه فایده ای دارد؟ امام فرمود: برای آنکه انشاءالله شک و شبهه را برطرف سازم. خلیفه فرمان داد و پیشوای اسقفان همراه راهبان سه شنبه به صحرا رفتند. امام (علیه السلام) نیز در میان جمعیت عظیمی از مردم به صحرا آمدند. آنگاه مسیحیان و راهبان برای طلب باران دست به سوی آسمان برداشتند، آسمان ابری شد وباران آمد. امام فرمان داد دست راهب معینی را بگیرند و آنچه در میان انگشتان اوست بیرون آورند. در میان انگشتان او استخوان سیاه فامی از استخوان های آدمی یافتند، امام استخوان را گرفت و در پارچه ای پیچید و به راهب فرمود: اینک طلب باران کن. راهب این بار هم دست به آسمان برداشت اما ابر کنار رفت و خورشید نمودار شد. مردم شگفت زده شدند. خلیفه از امام پرسید:

این استخوان چیست؟ امام (علیه السلام) فرمود: این استخوان پیامبری از پیامبران الهی است که از قبور برخی از پیامبران برداشته اند و استخوان پیامبری ظاهر نمی شود جز آنکه باران می آید. امام را تحسین کردند و استخوان را آزمودند دیدند همانطور است که امام می فرماید.[24]

نویسنده: عبدالکریم تبریزی

پی نوشت ها:

[1] . بحارالانوار، ج 50، ص 236.

[2] . منتخب التواریخ، ص 828; بحارالانوار، ج 50، ص 236; اصول کافی، ج 1، باب مولد ابی محمد الحسن بن علی علیه السلام.

[3] . اعلام الوری، ص 370.

[4] . بحارالانوار، ج 50، ص 304.

[5] . وفیات الائمه، من علماءالبحرین و القطیف، ص 410.

[6] . اصول کافی، کتاب الحجة، باب مولد ابی محمد الحسن بن علی، ح 3.

[7] . مستدرک الوسائل، ج 3، ص 243. مستدرک سفینة البحار، ج 9، ص 220.

[8] . اصول کافی، کتاب الحجة، باب مولد ابی محمدالحسن بن علی علیه السلام، حدیث 1; الارشاد، ج 2، ص 321.

[9] . همان، ح 8; الارشاد، ج 2، ص 330.

[10] . المناقب، ج 4، ص 424و 425; بحارالانوار، ج 50، ص 311 و ج 10، ص 392.

[11] . کشف الغمه، ج 2، ص 424.

[12] . آل عمران/ 28.

[13] . بحارالانوار، ج 50، ص 269.

[14] . فاطر/ 32.

[15] . الخرائج و الجرائح، قطب الدین راوندی، ج 2، ص 687; بحارالانوار، ج 50، ص 259.

[16] . بحارالانوار، ج 50، ص 316 و 317.

[17] . واقفیه کسانی هستند که تا امام هفتم را قبول دارند و به امامان بعدی ایمان ندارند.

[18] . الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 685.

[19] . دیه قتل خطائی بر عهده عاقله از خویشاوندان قاتل است. عاقله، برادران، عموها، پسربرادر و پسر عمو و پدر و فرزند قاتل است.

[20] . پیشوای یازدهم، ص 24 و 25.

[21] . رجال نجاشی، ص 447.

[22] . انوار البهیه، ص 220; بهجة الآمال، ج 5، ص 419.

[23] . المناقب، ج 4، ص 427 و 428; مستدرک الوسائل، ج 12، ص 214.

[24] . پیشوای یازدهم، ص 22، به نقل از احقاق الحق، ج 12، ص 464.