پرتوى از خورشید سامرّا امام حسن عسکری (ع)

سید میثم سنگچارکى

اشاره

گاهى آدمى با دیدن یک حقیقت، آن چنان شیفته و شیدا مى‏شود که ناگزیر از راه و رسم و باورهاى قبلى خویش دست مى‏کشد و به آن حقیقتى که قلبش را تسخیر کرده، دل و جان مى‏سپارد.

به عبارت دیگر، حلول آنى یک حقیقت، تأثیر شگرف در جسم و جان آدمى مى‏گذارد و تا مرحله انقلاب «قلبى» و «درونى»، او را به پیش مى‏برد. و این، خواه ناخواه، تحوّل عظیمى در زندگى فردى و اجتماعى انسان ایجاد مى‏کند.

شایسته است براى سنجش حدّ و مرز این دگرگونى، به نکات زیر توجّه کنیم:

۱٫ تغییردهنده و تسخیر کننده اصلى قلب‏هاى مردم، خداست. بدون اذن و اراده پروردگار، هیچ دلى شکافته نمى‏شود و هیچ قلبى رنگ حقیقت به خود نمى‏گیرد.

۲٫ ممکن است اولیاءاللّه و بعضى از بندگان صالح خدا نیز با «ریاضت روحى و معنوى» و «ساختن درون خویش»، به مقام والاى «تسخیرکنندگى» دست یازند؛ اما این دگرگون‏سازى آنها، نه ذاتى و حقیقى، که عرضى و اعتبارى است. آنان هرچه به خدا نزدیک‏تر شوند، رفتار، کردار، نفوذ کلام و سیماى نورانى‏شان، موجب تغییر و انقلاب عمیق‏تر و ماندگارتر مى‏شود.

بر همین اساس، مى‏توان گفت: امامان معصوم علیهم‏السلام تحوّل سازان و تسخیرکنندگانى هستند که به اذن الهى، بیشترین و ماندگارترین تأثیر روحى و فکرى را در دیگران ایجاد مى‏کنند.

۳٫ نکته دیگر اینکه، به صورت واقعى افرادى قدرت تغییر، تسخیر و دگرگون‏سازى روح و روان و تصرّف وجود دیگران را دارند که خود، بر اثر جذبه «ایمان» و درک عمیق «وحدانیّت»، متغیّر شده و چشم دل‏شان به جمال زیباى «حقیقت» روشن شده باشد.

حال با این نگاه، به سراغ امام حسن عسکرى علیه ‏السلام مى‏رویم و از این منظر، به نظاره تسخیرها، هدایت‏ها و میزان نفوذ و تصرّف دل و جان دیگران توسط حضرتش مى‏نشینیم.

طاغوت‏هاى معاصر امام حسن عسکرى علیه ‏السلام ، در مدّت زندگى آن امام همام، از هیچ گونه ظلم و جفا دریغ نکردند و هریک، به نوعى به آزار و اذیّت آن حضرت پرداختند. در این میان، معتمد عبّاسى، گوى سبقت را از همگنان خویش ربوده بود. او پیوسته با آن وارسته روزگار، بدرفتارى مى‏کرد و در حقّش ستم روا مى‏داشت. او براى زجر و آزار بیشتر امام حسن عسکرى علیه ‏السلام بدترین، شرورترین و پلیدترین یاران خویش را مأمور و نگهبان آن حضرت قرار مى‏داد. امام علیه ‏السلام در همان زندان‏ها نیز، به تبلیغ و هدایت فریب‏خوردگان مى‏پرداخت و با خَلْق جلوه‏هاى عملى، عبادى و عرفانى خویش، راهبرى و تربیت آنان را به عهده داشت.

۱٫ دگرگونى زندان‏بانان

صالح بن وصیف از کسانى است که مسئولیت حفاظت و مراقبت از امام حسن عسکرى علیه ‏السلام را عهده‏دار بود. او بدترین کارها را نسبت به آن امام همام روا داشته و بدترین افراد را براى آزار و اذیّت آن حضرت به کار گماشته و چه رنج‏ها و آزارها که بر آن امام وارد نساخت! در همین راستا آورده‏اند که:

روزى جمعى از درباریان عبّاسى، نزد وى آمده و درباره نتایج شکنجه‏هاى روحى و جسمى امام حسن عسکرى علیه ‏السلام به گفت و گو نشستند. وقتى دانستند که حربه ‏هایشان در مورد حضرت کارساز نبوده، خطاب به صالح بن وصیف گفتند:

ـ بر حسن بن على سخت گرفته، او را در تنگناى شدیدترى قرار بده!

صالح که بارها امام را آزموده و براى عذاب آن حضرت، از انواع و اقسام شکنجه‏هاى روحى و جسمى بهره برده بود؛ به خشم آمد و با عصبانیت گفت:

ـ مى‏گویید چه کنم؟ دو نفر از شرورترین افراد را به عنوان نگهبانان مخصوص، نزد او فرستادم؛ متأسّفانه آنها چنان تحت تأثیر رفتار و کردار او قرار گرفتند که اینک، پیوسته به عبادت، نماز و روزه اشتغال دارند. اگر باور ندارید، منتظر بمانید و از زبان خودشان بشنوید.

آنگاه دستور داد تا آن دو نفر را حاضر کنند. وقتى آمدند، درباریان عبّاسى از آنان پرسیدند:

ـ واى بر شما! کارتان با این مرد (امام حسن عسکرى علیه ‏السلام ) به کجا کشید؟

آنها با اینکه لبه تیغ ستم را به جان خویش احساس مى‏نمودند، زبان از حقیقت فرونبسته، حقیقت را چنین بازگو کردند:

ـ چه مى‏گویید در مورد مردى که روزها روزه مى‏گیرد و شب‏ها تا پایان شب، مشغول عبادت و مناجات است؟ او به غیر از عبادت، به چیزى اشتغال ندارد و به هیچ عنوان با ما هم سخن نمى‏شود. هرگاه چهره او را مى‏دیدیم، از هیبتش به لرزه مى‏افتادیم و آن‏چنان تحوّل و دگرگونى در جسم و جانمان ایجاد مى‏شد که گذشته خویش را کاملاً فراموش مى‏کردیم و گویا مالک جان خویش نبوده و هیچ اراده و قدرتى از خود نداریم.

درباریان عبّاسى با شنیدن سخنان ندامت‏انگیز شروران اردوگاه، لب فروبستند و با سرافکندگى، مجلس را ترک نمودند.۱

۲٫ على بن جرین

او نیز از دیگر زندان‏بانانى است که مدّت‏ها وظیفه شکنجه و نگهبانى از امام حسن عسکرى علیه ‏السلام را به عهده داشت. هرچندگاهى، فرعون عبّاسى او را نزد خود فرا مى‏خواند و از حالات امام حسن عسکرى علیه ‏السلام پرس و جو مى‏کرد. او نیز متناسب با پرسش‏هاى خلیفه پاسخ مى‏داد.

طولى نکشید که على بن جرین نیز تحت تأثیر عبادات و سجده‏ هاى آن بنده خائف خدا قرار گرفت و دل سنگى‏ اش متحوّل و دگرگون شد. به همین جهت در بیشتر گزارش‏هاى خود، از بیان حقیقت دم فرو نبسته است. او در حضور معتمّد عبّاسى، چنین به مقام والاى امام عسکرى علیه ‏السلام اعتراف کرده است:

ـ انّه یَصُومُ النّهارَ وَ یُصَلِّى اللَّیلَ؛

همانا او همواره روزها، روزه‏دار است و شب‏ها را با نماز و عبادت سپرى مى‏کند.۲*

۳٫ وحشت خلیفه

یکى از زندان‏بانان خشن و سنگدل امام حسن عسکرى علیه ‏السلام شخصى به نام «نحریر بن عبیداللّه» بود. او آن امام بزرگوار را بسیار مورد اذیّت و آزار قرار داده و همواره تلاش مى‏کرد تا عرصه را بر آن حضرت تنگ و دشوار سازد. آوازه شکنجه‏ هاى او بالا گرفته و حتى به گوش همسرش نیز رسیده بود. همسر او که از وجدان سالم برخوردار بود، به انتقاد از شوهرش پرداخت و او را از عاقبت شوم کارش برحذر داشت. روزى پرخاش کنان، خطاب به شوهرش گفت:

ـ اى مرد! از خدا بترس، مگر نمى‏دانى چه شخصیّت عالى‏ قدرى را زندانى کرده‏ اى؟

آنگاه لب به حقایق گشود و گوشه‏هایى از سیماى عبادى، اخلاقى و عرفانى آن امام همام را براى وى بازگو کرد.

نحریر نه تنها سخنان همسرش به گوشش فرو نرفت که با خشم و لجاجت، فریاد برآورد:

ـ حال که چنین مى‏گویى، از خلیفه اجازه مى‏ گیرم و حسن بن على را در میان شیران درّنده مى‏ اندازم تا همه از شرّش خلاص شوند.

وى نزد خلیفه رفته و با جلب موافقت او، امام حسن عسکرى علیه ‏السلام را به باغ وحشى که در کنار زندان بود، انتقال داد. طولى نکشید که حضرت را در قفس شیران درّنده و گرسنه انداخت. هنوز زمانى نگذشته بود که خلیفه و اطرافیانش با شادمانى براى تماشاى تکّه تکّه شدن بدن پیشواى یازدهم، در پیرامون آن محل اجتماع کردند تا به قول خودشان لحظاتى را به شادى و تفریح بگذرانند.

گردن‏ها افراشته شد. نگاه‏ها به داخل قفس‏هاى شیران حریص و گرسنه دوخته شد. در آن لحظات وحشت‏زا و هراس آور، با کمال بُهت و حیرت، دیدند که امام حسن عسکرى علیه ‏السلام در بین درّندگان ایستاده و با آرامش خاطر، مشغول نماز و عبادت است و شیران درّنده با احترام عجیب، در اطرافش ایستاده‏اند و گویا از آن برگزیده خدا مراقبت مى‏کنند.

دیدن این منظره شگفت، چنان آتشى در جسم و جان تماشاگران ایجاد کرد و آسمان دل و دیده آنها را بارانى و فضاى وجودشان را درهم ریخت که به ناچار لب فرو بستند و سر به زیر افکندند. در این میان، معتمد عبّاسى نیز وحشت‏زده از امام حسن عسکرى علیه ‏السلام تقاضا کرد تا برایش دعا کند.

آنگاه در حالى که از شور و شوق حضّار، به خود فرورفته بود، دستور داد فوراً امام را از قفس شیران درّنده خارج کنند تا مبادا بر تعداد ارادتمندانش افزوده شود.۳

عامل اصلى تحوّل

راستى! سرمنشأ ایجاد این تحوّلات کجاست و رمز و رموز این «حماسه آفرینى» در چیست؟

این سؤال، پاسخ‏هاى زیادى مى‏تواند داشته باشد؛ از مهم‏ترین آنها «خداترسى» و «خدا محورى» کسى است که مى‏خواهد در روح و روان دیگران دگرگونى ایجاد کند. امام حسن عسکرى علیه ‏السلام لحظه‏اى از مقام لایزال کردگار غافل نمى‏شد و جسم و روحش با دیدن مناظر قدرت الهى به لرزه مى‏افتاد. نمونه زیر، شاهکارى است از خداترسى و بندگى آن بزرگوار که در صفحه تاریخ به ثبت رسیده است.

یکى از هم عصران آن حضرت مى‏گوید:

روزى حسن بن على علیه ‏السلام را که در سنّ کودکى بود، مشاهده کردم. او در کنار عدّه‏اى از کودکان دیگر که مشغول بازى بودند، ایستاده بود و داشت گریه مى‏کرد. فکر کردم که علّت گریه‏اش نداشتن اسباب‏بازى است. به همین جهت، ناراحت شدم و به او گفتم:

ـ ناراحت نباش! من برایت اسباب‏بازى مى‏خرم.

چهره، درهم نمود و با اندوه و افسردگى فرمود:

«یا قَلیلَ الْعَقْلِ! ما لِلَّعْبِ خُلِقْنا؛ اى کم‏عقل! ما براى بازى آفریده نشده‏ایم.

با تعجّب پرسیدم:

ـ پس براى چه خلق شده‏ایم؟

ـ براى دانش و پرستش.

ـ از کجا این را مى‏گویى؟

ـ از آنجا که خداوند مى‏فرماید: «اَفَحَسِبْتُمْ اَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ اَنَّکُمْ اِلَیْنا لاتُرْجَعُونَ»۴؛ آیا گمان مى‏کنید که شما را بیهوده (و براى بازى) آفریده‏ایم و شما به سوى ما بازگشت نمى‏کنید؟

از پاسخ صریح و منطقى آن حضرت، شگفت‏زده شدم و به اندیشه فرو رفتم. بار دیگر به سیماى نورانى‏اش چشم دوختم. از چهره تابناکش آن حالت دگرگونى و انقلابى که در درونش ایجاد شده بود، قابل تشخیص بود. لحظه‏اى به فکر فرو رفتم و سپس با لحن آرام و دلسوزانه گفتم:

ـ شما با آنکه هنوز کودک هستى و گناهى انجام نداده‏اى؛ چرا این‏گونه منقلبى و از خدا مى‏ترسى؟

ـ مادرم را دیدم که مى‏خواست هیزم‏هاى بزرگ را روشن کند؛ روشن نمى‏شد. مقدارى هیزم کوچک فراهم کرده و آتش را شعله‏ور ساخت. حال، من از این مى‏ترسم که با این هیزم‏هاى کوچک (گناه) به دوزخ بروم!

«مادرم…، هیزم…، آتش…، دوزخ و…» واژه‏هایى بود که مرا به فکر فرو برد. بغضى در گلویم ایجاد شده بود. بیشتر از آینده خودم ترسیده بودم. از آن کودک دانشور و خائف از عذاب قیامت، خواهش کردم تا موعظه و نصیحتم نماید!

فرزند خردسال خاندان عترت، اشعار زیبایى قرائت کرد که حاکى از بى‏وفایى و ناپایدارى خوشى‏هاى دنیا و استمرار گناهان آن بود. شعرى که هنوز هم من را در پنجه اسارت خویش دارد:

«دنیا را مى‏بینم که گویا پاچه‏هایش را بالازده و با سرعت در حال دویدن است.

دنیا براى هیچ جاندارى باقى نخواهد ماند و به کسى وفا نخواهد نمود.

گویا مرگ و حوادث ناگوار، سوار بر اسبى تیزرو براى گرفتن جان آدمى مى‏دود.

پس اى دلباخته دنیا! لحظه‏اى درنگ کن و براى سفرِ بى‏بازگشت آخرت، توشه‏اى برگیر.»۵

بر شیعیان و رهپویان امام حسن عسکرى علیه ‏السلام ، زیبنده است که «خدا محورى» را در تمام فراز و نشیب‏هاى زندگى فردى و اجتماعى خویش مدّ نظر داشته باشند و با رفتار پسندیده خویش، باعث افتخار و سربلندى خاندان عترت علیهم‏السلام باشند.

در فراز یکى از وصایاى ارزشمند امام حسن عسکرى علیه ‏السلام این مطلب چنین انعکاس یافته است:

«… اتَّقُوا اللّه و کُونُوا زَیْناً وَ لا تَکُونُوا شَیْناً؛ (شما شیعیان) پرهیزکار باشید و از عذاب الهى بترسید و زینت ما باشید نه مایه ننگ ما.»۶

در فرجام این گفتار، شایسته است که دست نیاز به سوى کردگار بى‏نیاز بلند کرده، استمداد بجوییم تا به ما نیز قلبى خاشع و چشمى گریان عنایت فرماید.

اَللّهمَّ غَیِّرْ سُوءَ حالِنا بِحُسْنِ حالِک.

پى‏ نوشت‏ها:

۱. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۳۰۸ و ۳۰۹٫

۲٫ همان، ص ۳۱۳ و ۳۱۴٫

* همچنین براى على بن اوتاش (اوتامش، نارمش) ـ یکى دیگر از زندان‏بانان ـ تحوّل عمیق و ماندگارى ایجاد شده است. (همان، ص ۳۰۷٫)

۳٫ همان، ص ۳۰۹؛ الارشاد، شیخ مفید، کنگره شیخ مفید، قم، ۱۴۱۳ ق، ج ۲، ص ۳۳۴ و ۳۳۵٫

۴٫ مؤمنون / ۱۱۵٫

۵٫ کرامات و مقامات عرفانى امام حسن عسکرى(ع)، سید على‏حسینى، ص ۲۲، به نقل از: احقاق الحق، ج ۱۲، ص ۴۷۳

۶٫ تحف العقول، حسن بن شعبه حرّانى، جامعه مدرّسین، قم، ۱۴۰۴ ق، ص ۴۸۷ و ۴۸۸؛ بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۳۷۲٫

منبع: مجله کوثر، شماره ۶۰

امام حسن عسكرى (علیه السلام) از نگاه استاد مطهرى (ره)

وجود مقدس امام حسن عسكرى عليه السلام از ائمه اى هستند[كه تحت فشار بسيار بودند]چون هر چه كه دوران ائمه[به دوره امام عصر عليه السلام]نزديكتر میشد كار بر آنها سخت تر میگرديد.ايشان در سامرا بودند كه در آن وقت مركز خلافت بود.از زمان «معتصم »مركز خلافت از بغداد به سامرا منتقل شد. مدتى آنجا بود، دو مرتبه برگشت.علتش هم اين بود كه لشكريان معتصم خيلى به مردم ظلم میكردند و مردم شكايت كردند و ابتدا معتصم گوش نكرد ولى بالاخره هر طور بود راضیاش كردند و او براى اينكه سپاهيان از مردم دور باشند مركز را به سامرا منتقل كرد.

امام عسكرى و امام هادى عليهما السلام اجبارا در سامرا به سر میبردند، در محلى كه به نام «العسكر»يا«العسكری» ناميده میشد، يعنى محلى كه محل سپاهيان و در واقع پادگان بود، يعنى خانه اى كه در آن زندگى میكردند برايشان انتخاب شده بود كه مخصوصا در پادگان باشند و تحت نظر. ايشان در بيست و هشت سالگى از دنيا رفتند(پدر بزرگوارشان هم در حدود چهل و دو ساله بودند كه از دنيا رفتند)و دوره امامتشان فقط شش سال طول كشيد.

علت عمده اين كه اينقدر امام شديد تحت نظر بود اين بود كه اين مطلب شايع بود و میدانستند كه مهدى امت از صلب اين وجود مقدس ظهور میكند.

به نص تواريخ، تمام اين مدت شش سال يا در حبس بودند يا اگر هم آزاد بودند ممنوع المعاشرة و ممنوع الملاقات بودند.از نظر معاشرت آزادى نداشتند،اگر هم احيانا رفت و آمدهايى میشد يا گاهى حضرت را میخواستند،تحت نظر بودند،وضع عجيبى بود.

میدانيد كه هر يك از ائمه گويى يك خصلت خاص بيشتر در او ظهور داشته است كه خواجه نصير در آن دوازده بند خودش هر يك از ائمه را با يك صفتى توصيف میكند كه بيشتر در او ظهور داشته است. وجود مقدس امام عسكرى عليه السلام به جلالت و هيبت و رواء (1) به اصطلاح، ممتاز بودند يعنى اساسا عظمت و هيبت و جلالت در قيافه ايشان به نحوى بود كه هر كس كه ايشان را ملاقات میكرد تحت تاثير آن سيما قرار میگرفت قبل از اينكه سخن بگويند و او از علم ايشان چيزى بفهمد. وقتى كه سخن میگفتند درياى مواجى شروع میكرد به سخن گفتن، ديگر تكليفش روشن است.

در بسيارى از حكايات و روايات اين قضيه كاملا مشخص و محرز است. حتى دشمنان با اينكه ايشان را سخت تحت تعقيب داشتند و گاهى به زندان میبردند وقتى كه با حضرت روبرو میشدند وضع عجيبى داشتند، نمیتوانستند در مقابل ايشان خضوع نكنند، كه در اين زمينه داستانى را محدث قمى در كتاب الانوار البهيه از احمد بن عبيد الله بن خاقان، پسر وزير المعتمد على الله، و او از پدرش نقل میكند در حالى كه خودش هم حضور داشته است. داستان فوق العاده عجيبى است كه وقت گفتنش را عجالتا ندارم.

علت عمده اين كه اينقدر امام شديد تحت نظر بود اين بود كه اين مطلب شايع بود و میدانستند كه مهدى امت از صلب اين وجود مقدس ظهور میكند. همان كارى كه فرعون با بنى اسرائيل میكرد كه چون شنيده بود كسى از بنى اسرائيل متولد میشود كه زوال ملك فرعون و فرعونيها به دست او خواهد بود پسرهاى بنى اسرائيل را میكشت و فقط دخترها را زنده نگه میداشت و زنهايى را مامور كرده بود بروند در خانه هاى بنى اسرائيل و ببينند كدام زن حامله است و هر زنى را كه حامله بود تحت نظر بگيرند،عين اين كار را دستگاه خلافت با امام عسكرى عليه السلام انجام میداد.چه خوب میگويد مولوى:

حمله بردى سوى در بندان غيب

تا ببندى راه بر مردان غيب

اين احمق فكر نمیكرد كه اگر اين خبر راست است مگر تو میتوانى جلوى امر الهى را بگيرى؟!هر چند وقت يك بار میفرستادند به خانه حضرت به تفتيش، مخصوصا وقتى كه امام از دنيا رفت، چون گاهى میشنيدند كه حضرت مهدى متولد شده اند. راجع به ولادت ايشان هم داستان را همه شنيده ايد كه خداى متعال ولادت اين وجود مقدس را مخفى كرد و در حين ولادت كمتر كسى متوجه شد. ايشان شش ساله بودند كه پدر بزرگوارشان از دنيا رفتند.در دوران كودكى، شيعيان خاص از هر جا كه میآمدند حضرت ايشان را به آنها ارائه میدادند. ولى عموم مردم اطلاع نداشتند، اما اين خبر بالاخره پيچيده بود كه پسرى براى حسن بن على عسكرى متولد شده است و او را مخفى میكنند.

گاهى میفرستادند به خانه حضرت كه اين بچه را به خيال خود پيدا كنند و بكشند و از بين ببرند، ولى كارى كه خدا میخواهد مگر بنده میتواند بر ضد آن عمل كند؟!يعنى وقتى قضاى حتمى الهى در يك جا باشد ديگر بشر نمیتواند كارى در آنجا بكند. بعد از وفات حضرت و نيز مقارن با وفات حضرت، مامورين ريختند خانه امام را تفتيش كامل كردند و زنهاى جاسوسه خودشان را فرستادند كه تمام زنها، كنيز و غير كنيز را تحت نظر بگيرند، ببينند آيا زن حامله اى وجود دارد يا نه؟ يكى از كنيزان را احتمال دادند كه حامله باشد.او را بردند تا يك سال نگاه داشتند، بعد فهميدند كه اشتباه كرده اند و چنين قضيه اى نبوده است.

وجود مقدس امام عسكرى مادرى دارد به نام «حديث »كه به لقب «جده »معروف است.

چون جده حضرت حجت(عجل الله تعالى فرجه)بودند ايشان را«جده »میگفته اند. زنهاى ديگرى هم در تاريخ هستند كه به اعتبار اينكه شهرتشان به اعتبار نوه شان است اينها را«جده »میگويند، از جمله جده شاه عباس است كه دو تا مدرسه هم در اصفهان به نام «جده »داريم. زنى كه شهرتش به نام نوه اش باشد قهرا به نام «جده »معروف میشود. اين زن بزرگوار به نام «جده »معروف شد.ولى تنها جده بودن سبب شهرتش نشد، مقامى دارد، عظمتى دارد، جلالتى دارد، شخصيتى دارد كه نوشته اند(مرحوم محدث قمى رضوان الله عليه هم در الانوار البهية مینويسد)بعد از امام عسكرى مفزع الشيعه بود يعنى ملجا شيعه اين زن بزرگوار بود.

قهرا در آن وقت-چون امام عسكرى بيست و هشت ساله بوده اند كه از دنيا رفته اند،على القاعده مطابق سن امام هادى هم حساب كنيم-زنى بين پنجاه و شصت بوده است.اينقدر زن با جلالت و با كمالى بوده است كه شيعه هر مشكلى برايش پيش میآمد به اين زن عرضه میداشت.

میدانيد كه هر يك از ائمه گويى يك خصلت خاص بيشتر در او ظهور داشته است كه خواجه نصير در آن دوازده بند خودش هر يك از ائمه را با يك صفتى توصيف میكند كه بيشتر در او ظهور داشته است. وجود مقدس امام عسكرى عليه السلام به جلالت و هيبت و رواء (1) به اصطلاح، ممتاز بودند يعنى اساسا عظمت و هيبت و جلالت در قيافه ايشان به نحوى بود كه هر كس كه ايشان را ملاقات میكرد تحت تاثير آن سيما قرار میگرفت

مردى میگويد به خدمت عمه امام عسكرى حكيمه خاتون دختر امام جواد رفتم، با ايشان صحبت كردم راجع به عقايد و اعتقادات مساله امامت و غيره. ايشان عقايد خود را گفت تا رسيد به امام عسكرى. بعد گفت فعلا امام من فرزند اوست كه الآن مستور و مخفى است.گفتم حال كه ايشان مخفى هستند اگر ما مشكلى داشته باشيم به چه كسى رجوع كنيم؟ فت به جده رجوع كنيد.گفتم:عجب!آقا از دنيا رفت و به يك زن وصيت كرد؟!فرمود: امام عسكرى همان كار را كرد كه حسين بن على كرد.حضرت امام حسين وصى واقعیاش و وصى او در باطن على بن الحسين بود ولى مگر بسيارى از وصاياى خودش را در ظاهر به خواهرش زينب سلام الله عليها نكرد؟عين اين كار را حسن بن على العسكرى كرد. وصى او در باطن اين فرزندى است كه مخفى است ولى در ظاهر كه نمیشد بگويد وصى من اوست. در ظاهر وصى خودش را اين زن با جلالت قرار داده است.

باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله…

پروردگارا ما را قدر دان اسلام و قرآن قرار بده.

پروردگارا ما را قدر دان پيغمبر اكرم قرار بده، ما را قدر دان اهل بيت اطهار قرار بده، انوار محبت و معرفت خودت در دلهاى ما بتابان، انوار معرفت و محبت پيغمبر و آل پيغمبر در دلهاى ما قرار بده. اموات ما مشمول عنايت و رحمت و مغفرت خودت بفرما.

پینوشت:

1- [به معنى حسن منظر].
منبع:مرتضى مطهرى، مجموعه آثا، ر جلد ، 18 صفحه 147

 

امام حسن عسکرى (ع) و زندانهاى طاغوت

هرچند حضور اجباری امام حسن (علیه السلام) در محله «عسکر» شهر سامرا که شهرت عسکری را برایش به ارمغان آورد، نوعی زندان شمرده می‏شود؛ اما طاغوتیان به این مقدار بسنده نکردند و بارها حضرت را به زندانهای مخوف افکندند. بی ‏تردید این زندانها نتیجه رویارویی آن بزرگوار به چهار خلیفه عباسی (المستعین بالله، المعتز بالله، المهتدی بالله، المعتمد بالله) بود؛ مبارزاتی که نگاهی گذرا بدان سودمند می ‏نماید:

 1- مرحوم کلینی می‏نویسد:

امام عسکری (علیه السلام) را نزد علی بن «نارمش‏» زندانی کردند. او ناصبی بود و بر آل ابی طالب سخت می‏گرفت. درباریان به وی سفارش کردند که بر حضرت سخت‏بگیرد؛ ولی هنوز یک روز از زندانی شدن امام نگذشته بود که ابن نارمش تحول یافت و چنان شد که از هیبت و عظمت امام چشم از زمین برنمی‏داشت. چندی بعد، المستعین، خلیفه عباسی، تصمیم گرفت‏حضرت را به قتل برساند. او به سعید دربان دستور داد امام (علیه السلام) را سمت کوفه برده، در راه نابود سازد. این خبر میان شیعیان منتشر شد. پاکدلان ضمن نامه‏ای حضرت را از این تصمیم آگاه ساختند. امام در پاسخ آنان چنین نوشت: من از خدا خواستم این طاغوت را تا سه روز دیگر از میان بردارد. دعای امام به اجابت رسید و روز سوم ترکها المستعین را از خلافت‏برکنار کردند.

2- ابی هاشم جعفری می‏گوید: من همراه امام عسکری (علیه السلام) در زندان مهتدی بودم. حضرت به من فرمود: ابو هاشم، این طاغوت می‏خواهد امشب مرا به قتل برساند؛ ولی در این شب، عمرش پایان می‏یابد. او فرزندی ندارد؛ ولی خداوند به من فرزندی عنایت‏خواهد کرد. خلیفه، بامداد، به وسیله‏ی ترکان به قتل رسید، ناآگاهان با معتمد بیعت کردند و ما سالم ماندیم.

سالهای زندان بر امام بسیار سخت می‏گذشت. رفتار زندانبانان اغلب بسیار وحشت‏زا بود. در یکی از زندانها همسر زندانبان شوهرش را نصیحت کرد و ضمن یادآوری شخصیت الهی حضرت، او را از بدرفتاری باز داشت. مرد گفت: تصمیم دارم وی را میان درندگان بیفکنم. آنگاه از مسؤولان اجازه گرفت و حضرت را میان درندگان افکند. البته درندگان حرمت فرزند فاطمه (س) را نگاه داشتند و بی‏هیچ آزاری پیرامونش حلقه زدند.

شیخ مفید می‏نویسد: امام عسکری(علیه السلام) را به نحریر، یکی از غلامان مخصوص خلیفه و مسئول نگهداری ازحیوانات درنده و شکاری دربار، سپردند؛ نحریر بسیار بر او سخت می‏گرفت و آزارش‏می ‏داد. همسرش گفت: وای بر تو، از خدا بترس؛ مگر نمی‏دانی چه شخصیتی به خانه‏ ات‏ گام نهاده؟

آنگاه گوشه ‏ای از فضایل حضرت را بازگو کرد و گفت: من در مورد او و رفتاری که‏ با وی می‏کنی، بر تو بیمناکم.نحریر گفت: به خدا سوگند، او را در میان درندگان خواهم افکند و چنین نیزکرد. پس از مدتی، وقتی به جایگاه درندگان مراجعه کرد تا دریابد چه بر سرامام آمده، دید حضرت میان درندگان به نماز ایستاده است.[1]

احمد بن ‏حارث قزوینی می‏گوید: با پدرم در سر من رای (سامرا) بودیم. پدرم دراصطبل امام عسکری(علیه السلام) کار می ‏کرد.

مستعین عباسی استری داشت که از نظر زیبایی و زرنگی بی ‏نظیر بود، ولی وحشی‏ می‏نمود و سواری نمی‏داد. وقتی تلاش مسوولان برای رام ساختنش بی‏نتیجه ماند، یکی‏از ندیمان خلیفه گفت: چرا این کار را به حسن(علیه السلام) واگذار نمی‏کنی تا بیاید یاسوار استر شود و رامش سازد یا استر او را هلاک کند و تو آسوده‏ خاطر شوی. خلیفه‏ در پی حضرت فرستاد.

پدرم نیز همراه حضرت رفت. پدرم گفت: وقتی وارد شدیم، امام نگاهی به استر، که در حیاط ایستاده بود، افکند، پیش رفت و بر کفلش دست‏ نهاد. در این لحظه عرق از پیکر استر سرازیر شد. سپس حضرت نزد مستعین رفت. مستعین او را پیش خویش نشاند و گفت: ابومحمد، این‏ استر را مهار کن!

حضرت به پدرم فرمود: غلام، استر را مهار کن.مستعین گفت: خودت مهار کن.

حضرت پوستین بر زمین نهاد، برخاست، بر استر دهنه زد و به جای خویش بازگشت.

 مستعین گفت: ابومحمد، استر را زین کن. حضرت فرمود: غلام، زینش کن.

 اما خلیفه گفت: خودت زینش کن. پس امام برخاست؛ استر را زین کرد و بازگشت.

مستعین گفت: آیا صلاح می‏دانی که سوارش شوی؟ حضرت فرمود: آری.

آنگاه سوارش شد، آن را دوانید …. سپس برگشت و پایین آمد. مستعین گفت: ابومحمد، استر را چگونه دیدی؟ فرمود: استری به این خوبی و چالاکی ندیده بودم؛ جز برای خلیفه شایسته نیست. مستعین‏ گفت: خلیفه آن را به شما واگذار کرد. حضرت به پدرم فرمود: غلام، استر را بگیر. پدرم گرفت و برد.[2]

به هر حال تعيين دفعات و نيز مدت زمان زنداني شدن امام دشوار است اما از برخي نقلهاي تاريخي مي توان دفعات و تا حدودي مقدار زنداني شدن امام عليه السلام را به دست آورد. ظاهرا آنحضرت نخستين بار در زمان مهتدي به زندان افتاده است[3]چرا كه بنابر نقلي عباسيان به صالح بن وصيف كه مسئوليت زندان امام عسكري عليه السلام را بر عهده داشته است اعتراض كردند و او گفت چه كنم من دو تن از بدترين مردان را كه مي شناختم در زندان بر ابا محمد گمارده ام اما آندو در عبادت و نماز و روزه به جاي مهمي رسيده اند[4]وبا توجه به اينكه صالح بن وصيف در سال 256 قمري كشته شده است[5] و سال 256 قمري دوران حكومت مهتدي عباسي بوده است پس آنحضرت در زمان وي به زندان افتاده است. زندگاني امام حسن عسكري ع چنان نقشي در حركت و رهبري شيعيان داشت كه مهتدي عباسي به زنداني كردن آنحضرت بسنده نكرد و قصد كشتن آنحضرت را داشت اما پيش از اين كه موفق به اين كار شود تركان بر او شوريدند و او را كشته و معتمد را به جاي او نشاندند.[6] بر اساس نقل شيخ طوسي، ابو هاشم جعفري(نواده جعفر طيار) زنداني شدن خود را به همراه امام حسن عسكري (علیه السلام) نقل و تصريح كرده كه در زمان مهتدي بوده است[7]كه اگر آن را به جز زندان صالح بن وصيف بدانيم بايد زندان دوم امام حسن عسكري ع باشد . همچنين علي بن اوتامش در زمان معتمد براي سومين بار امام حسن عسكري را به زندان افكند كه شيخ مفيد آنرا نقل كرده است. نيز علي بن جزين در دوران معتمد آن حضرت را براي بار چهارم به زندان انداخت.با توجه به مطالب ياد شده و زندانهاي مكرر امام حسن عسكري بايد بيشتر دوران امامت آنحضرت در زندان يا دست كم در وضعيتي دشوار سپري شده باشد به ويژه آنكه حكومت عباسي از ولادت فرزند آنحضرت به عنوان آخرين حجت الهي مطالبي شنيده بود و شايد مي خواست مانع ولادت او شود.
 


[1]– شیخ عباس قمی، محمدی اشتهاردی، انوار البهیه، ص491.

[2]– مفید، ارشاد، ج 2، صص 327-328.

[3]– مجلسی، بحار الانوار ج 50 ص 311.

[4]– کلینی، كافي ج 1 ص578.

[5]– ابن اثیر، الكامل في التاريخ، ج7، ص219.

[6]– الغيبه ص 134

[7]– رجال نجاشي ص 156

 

تحلیلی از ازدواج حضرت امام حسن عسکری(علیه السلام)

ماجراي ازدواج امام حسن عسکری(ع) از جمله رخدادهايي بود که در زمان پدر اتفاق افتاد و آن گونه که از منابع بر مي‏ آيد در اين زمينه چهار نظريه وجود دارد. 

نخست، مليکه دختر يشوعا فرزند قيصر روم: شيخ صدوق به سند خود از ابوالحسين بن محمد بن بحر شيباني نقل کرده که: «گفت: در سال 286 ه. ق وارد کربلا شدم و قبر [فرزند] غريب رسول خدا را زيارت نمودم و به بغداد باز گشتم و در هواي گرم و سوزان به مقبره‏ ي قريش رفتم. چون به بارگاه امام کاظم عليه‏ السلام رسيدم و نسيم تربت رحمت بار او را، که بوستان‏هاي آمرزش و غفران، آن را در ميان گرفته بود، فرو بردم و با اشک‏هاي پياپي و ناله‏ هاي دمادم بر او گريستم به گونه‏ اي که اشک مانع ديد من شده بود. هنگامي که آرام گرفتم، ديده گشودم و پيرمردي را ديدم با پشتي خميده و شانه‏ هايي کوژ که پيشاني و دستانش در اثر سجده، پينه بسته بود. آن پيرمرد به فرد ديگري که در سر قبر، کنار او بود مي‏ گفت: اي برادرزاده، عمويت به وسيله ‏ي اسرار علوم ارزشمندي که جز سلمان نداشت، و آن دو سيد آن را بدو سپردند، مقامي بس ارجمند يافته است. وفات عمويت نزديک است و روزهاي آخر عمر خويش را مي‏ گذراند و از اهل ولايت کسي را ندارد که اسرار خود را به وي بسپارد.  
من با خود گفتم: پيوسته رنج سفر بر خود هموار کرده و سوار بر شتر و استر براي کسب دانش از اين سو به آن سو مي‏ روم و اکنون از اين پيرمرد سخني مي‏ شنوم که دلالت بر علم فراوان و آثار عظيم و برجسته‏ اي دارد.  
گفتم: اي پيرمرد، آن دو سيد کيستند؟  
– آن دو ستاره‏اي که در سر من رأي (سامرا) رخ در نقاب خاک کشيده‏ اند.  
– به دوستي و جايگاه والاي امامت اين دو بزرگوار سوگند مي‏ خورم که در جست و جوي علم و دانش و آثارشان هستم و از عمق جان سوگندها مي‏خورم که راز و اسرار آنها را نگاه دارم.  
– اگر راست مي‏گويي آن آثار و نشانه‏ هايي را که از راويان اخبار آنان همراه داري، ارائه بده. چون کتب مرا بررسي کرد و روايات آنها را ملاحظه کرد، گفت راست گفتي. من بشر بن سليمان نخاس از سلاله‏ ي ابوايوب انصاري و از دوستان ابوالحسن و ابومحمد (امام هادي و عسکري عليهماالسلام) هستم و در سر من رأي همسايه‏ ي آنها بودم.  
– اکنون برادر ديني‏ات را به ذکر بخشي از کراماتي که از آن بزرگواران مشاهده کرده‏اي، گرامي بدار.  
– مولايم ابوالحسن، علي بن محمد عسکري احکام برده فروشي را به من آموخت و من جز با اجازه‏ ي آن حضرت تن به اين کار نمي‏ دادم و از موارد شبهه پرهيز مي‏ کردم، تا اين که آن مسائل را کاملاً فرا گرفتم و تفاوت ميان حلال و حرام را به خوبي آموختم. شبي در سر من رأي در خانه‏ ي خود بودم و پاسي از شب گذشته بود که در منزل به صدا در آمد. شتابان پشت در رفتم، ديدم کافور خادم، پيک مولايم امام هادي عليه‏ السلام است که مرا براي رسيدن به خدمت آن حضرت فرا مي‏ خواند. جامه پوشيدم و خدمت وي رسيدم و ملاحظه کردم از پشت پرده با پسرش ابومحمد و خواهرش حکيمه گفت و گو دارد. چون نشستم، فرمود: اي بشر، تو از فرزندان انصار هستي و دوستي امامان همواره نسلي پس از نسل ديگر در ميان شما وجود داشته و مورد اعتماد ما خانواده‏ ايد. من در نظر دارم تو را در ميان شيعيان به فضيلتي برتري بخشم و جا دارد که تو بر آن سبقت گيري و آن، رازي است که تو را از آن آگاه مي‏ کنم و تو را براي خريداري کنيزي مي‏ فرستم. آنگاه حضرت نامه‏ اي به خط و زبان رومي نگاشت و آن را مهر کرد و کيسه‏ اي زرد رنگ، که حاوي 220 دينار بود، بيرون آورد و فرمود: اين نامه و پول را گرفته و به بغداد برو و روز فلان [که حضرت آن را معين کردند] هنگام بر آمدن آفتاب کنار فرات حاضر شو. هنگامي که کشتي حامل اسيران و کنيزکان به ساحل رسيد، گروهي از گماشتگان امراي بني عباس و گروهي اندک از جوانان عرب (عراق) را مشاهده مي‏ کني که اسيران را در ميان گرفته‏ اند.  
تو در آن هنگام از مکاني دور مراقب اوضاع بوده و برده فروشي را به نام عمر بن يزيد نخاس، زير نظر داشته باش. زماني که او کنيزکان خويش را بر مشتريان عرضه مي‏ کند تو آن کنيزکي را که داراي اوصاف معين (که حضرت آن را برشمردند) است از او خريداري کن. آن کنيز دو جامه‏ ي پرنيان بر تن دارد و از باز کردن سر و روي و دست نهادن بر بدنش و نيز از نگاه‏هاي خريدارانه که از پس نقاب نازکي صورت مي‏ گيرد جلوگيري مي‏ کند. نخاس (برده فروش) او را کتک مي‏ زند و کنيزک به شيوه‏ ي روميان فرياد مي‏ زند، بدان که وي به زبان رومي مي‏ گويد: آه که حرمتم پاي‏مال و هتک شد.  
در اين هنگام يکي از خريداران مي‏ گويد: من اين کنيز را به سيصد درهم مي‏ خرم، چرا که پاک‏دامني‏ اش مرا راغب‏ تر کرده است. ولي کنيزک به زبان عربي به او مي‏ گويد: اگر تو به شکل و شمايل سليمان و صاحب پادشاهي وي نيز شوي و نزد من آيي، به تو تمايل نداشته و راغب تو نخواهم گشت. مال خود را تباه مکن.  
نخاس به آن کنيز مي‏ گويد: نمي‏ دانم با تو که به هيچ خريداري راضي نمي‏ شوي چه کنم؟ در صورتي که چاره‏ اي جز فروختن تو ندارم. کنيزک در پاسخ وي مي‏ گويد: چرا شتاب مي‏ کني؟ حتماً بايد مشتري مطابق ميل من پيدا شود تا من از جنبه‏ ي وفاداري و ديانت به وي اعتماد داشته باشم.  
سخن که به اين جا رسيد، تو نزد صاحب آن کنيز برو و بگو: من نامه‏ اي از يکي از اشراف و بزرگان آورده‏ ام که به زبان و خط فرنگي از روي محبت و مهرباني نوشته شده و کرم و سخاوت و وفاداري خود را در اين نامه توصيف کرده است. آن گاه اين نامه را به آن کنيز بده. چنانچه پس از خواندن نامه، به صاحب اين نامه راضي شد، من از ناحيه‏ ي آن شخص بزرگوار وکالت دارم اين کنيز را براي او خريداري نمايم.  
بشر بن سليمان مي‏ گويد: آنچه را مولايم امام هادي عليه‏ السلام درباره‏ ي آن کنيز فرموده بود انجام دادم. وقتي چشم آن کنيز به نامه‏ ي مبارک امام هادي عليه‏ السلام افتاد به شدت گريست. آن گاه به عمر بن يزيد گفت: مرا به صاحب اين نامه بفروش و سوگندهاي بزرگ خورد و گفت: چنانچه مرا به صاحب اين نامه نفروشي، خويشتن را هلاک خواهم کرد!  
بشر گفت: من پس از اين ماجرا درباره‏ ي بهاي آن کنيز با برده فروش به گفت و گو پرداختم تا اين که وي به همان مبلغي که مولايم امام هادي عليه‏ السلام در کيسه‏ ي زرد به من سپرده بود، راضي شد. برده فروش پول را از من ستاند و من کنيزک را درحالي که خندان و خوشحال بود، تحويل گرفتم و او را به حجره‏ اي که در بغداد گرفته بودم بردم. وي قرار و آرامش نداشت و نامه‏ ي امام عليه‏ السلام را از چاک گريبان بيرون آورده، آن را مي‏ بوسيد و بر چشمان و گونه‏ ي خود مي‏ نهاد و بر اندام خويش مي‏ کشيد.  
من با شگفتي به آن کنيزک گفتم: چگونه نامه‏ اي که صاحبش را نمي‏ شناسي مي‏ بوسي؟!  
وي در پاسخ گفت: تو به عظمت و بزرگواري فرزندان پيامبران پي نبرده‏اي. کاملاً به سخن  من توجه کن تا تو را از اوضاع و احوال خويشتن آگاه کنم:  
من مليکه دختر يشوعا فرزند قيصر روم هستم و مادرم از فرزندان حواريون است که به شمعون، وصي حضرت عيسي عليه‏ السلام نسبت دارد. اينک تو را در جريان موضوعي شگفت قرار مي‏ دهم. جدم قيصر بر آن شد تا مرا در سيزده سالگي به همسري پسر برادر خود در آورد. پس از اين تصميم، سيصد نفر از نوادگان حواريون عيسي و کشيشان و راهبان و نيز هفتصد تن از صاحب منصبان و چهار هزار تن از سران و بزرگان سپاه و سرکردگان قبايل را در قصر خود گرد آورد. آن گاه دستور داد تا تختي – که آن را در ايام پادشاهي خويش به انواع و اقسام جواهر آراسته بود – حاضر کنند. تخت را در منتهي اليه چهل پله نصب کردند و پسر برادرش بر فراز آن تخت قرار گرفت.  
در همين اثنا که صليب‏ها گرد او چيده شده و اسقف‏ها پيرامونش صف کشيدند و کشيشان انجيل‏ها را براي تلاوت بر سر دست گرفتند. ناگهان همه‏ ي چليپاها سرنگون گشته و بر زمين افتادند و پايه‏ هاي تخت شکست و تخت واژگون و برادرزاده‏ي پادشاه از تخت به زير افتاد و بيهوش شد. کشيشان که با اين منظره رو به رو شدند، رنگ باختند و اندامشان به لرزه در آمد. بزرگ آنان به جدم گفت: پادشاها، ما را از اين موضوع معاف دار؛ زيرا نحوست‏ هايي که از اين عقد و ازدواج بروز کرد، نشان مي‏ دهد که دين مسيح به زودي از ميان خواهد رفت؟!  
جدم اين موضوع را به فال بد گرفت، آنگاه به کشيش‏ ها گفت: اين تخت را براي دومين بار نصب کنيد و چليپاها را در جاي خود قرار دهيد و برادر اين (داماد) نگون بخت را به جاي وي بياوريد، که او را به همسري اين دختر در آورم. شايد يمن و شگون او باعث بر طرف شدن اين نحوست‏ ها گردد. زماني که دستور جدم را عملي ساختند، با همان منظره‏ ي نخست مواجه شدند. پس از اين ماجرا مردم پراکنده شدند و جدم اندوهگين وارد حرم سراي خود شد و پرده‏ ها فرو افتادند.  
در همان شب در خواب ديدم که: حضرت مسيح و شمعون و عده‏ اي از حواريون در قصر جدم گرد آمده و در همان جايي که جدم تختش را نصب کرده بود منبري نصب کردند که از عظمت و بلندي بر آسمان مفاخره مي‏ کرد. در اين حال، حضرت محمد صلي الله عليه و آله با گروهي از جوانان و تعدادي از فرزندانش بر آنها وارد شدند. حضرت مسيح به استقبال وي رفت و يکديگر را در آغوش کشيدند. پيامبر اسلام به حضرت مسيح عليه‏ السلام فرمود: اي روح‏ الله، ما آمده‏ ايم تا مليکه فرزند وصي تو شمعون را براي اين فرزندم خواستگاري نماييم و با دست مبارکش به امام عسکري صاحب اين نامه اشاره فرمود.  
پس از آن حضرت مسيح رو به شمعون کرد و گفت: افتخار دو جهان نصيبت شده. جا دارد که با خاندان محمد صلي الله عليه و آله وصلت نمايي. شمعون در پاسخ گفت: چنين خواهم کرد. آن گاه پيامبر اسلام بر فراز منبر رفت و خطبه‏ اي خواند و مرا به ازدواج امام حسن عسکري درآورد و حضرت مسيح و فرزندان رسول اکرم صلي الله عليه و آله و حواريون، گواه بر آن عقد بودند.  
از خواب که بيدار شدم از بيم اين که مبادا کشته شوم آن خواب را براي پدر و جدم نقل نکردم و اين راز را در دل پنهان مي‏ کردم. آتش محبت امام عسکري در کانون سينه‏ ام فروزان گشت تا آن جا که از خوردن و آشاميدن باز ماندم. هر روز افسرده‏ تر و لاغرتر مي‏شدم تا جايي که بيماري، مرا در بند خود گرفتار کرده بود. جدم همه‏ ي طبيبان روم را بر بالين من آورد، ولي همگي از درمان من درمانده بودند. چون جدم از معالجه‏ ي من مأيوس گشت روزي به من گفت: نور چشم عزيزم. آيا در دل آرزوي دنيوي نداري تا آن را بر آورم؟  
گفتم: جد عزيز، من درهاي معالجه و مداوا را به روي خود بسته مي‏ بينم. اگر آن آزار و اذيت‏ هايي را که در زندان‏ هايت در مورد اسيران مسلمان روا مي‏ دارند بر طرف سازي و غل و زنجير از آنها برداري و دستور آزادي آنان را صادر کني اميد است که حضرت مسيح و مادرش مرا شفا دهند.  
زماني که جدم خواسته‏ ي مرا عملي ساخت، من اندکي اظهار بهبودي کردم و مختصري غذا ميل کردم. جدم بسيار خوشحال شد و به اکرام و احترام اسيران پرداخت.  
چهار شب بعد در خواب ديدم حضرت فاطمه‏ ي زهرا (سلام الله عليها) به همراه حضرت مريم دختر عمران و هزار خدمت گزار (حوريان) بهشتي به ديدن من آمدند. حضرت مريم به من فرمود: اين بانوي با عظمت، حضرت زهراي اطهر و مادر گرامي شوهرت امام حسن عسکري است. من دست به دامان فاطمه‏ ي اطهر شدم و پس از اين که گريستم به آن حضرت عرض کردم: فرزندت حسن عسکري به من جفا نموده و از ديدنم خودداري مي‏ کند.  
فاطمه‏ ي زهرا (سلام الله عليها) در پاسخ فرمود: چگونه فرزندم به ديدنت بيايد در صورتي که تو براي خدا شريک قائل بوده و پيرو آيين ترسايان هستي و خواهرم حضرت مريم از دين و آيين تو بيزاري مي‏ جويد. حال اگر مايل باشي خدا و حضرت مسيح و حضرت مريم از تو راضي باشند و امام حسن عسکري به ديدن تو بيايد، بايد بگويي: أشهد أن لا إله إلا الله و أن – أبي – محمداً رسول الله. وقتي من اين کلمات را بر زبان آوردم سرور زنان جهان مرا در آغوش گرفت و من شادمان گشتم. آنگاه به من فرمود: اکنون در انتظار فرزندم باش که من وي را به سوي تو خواهم فرستاد.  
زماني که از خواب بيدار شدم با خود مي‏ گفتم: ديدار با ابومحمد چقدر مسرت بخش است. شب بعد امام عسکري را در خواب ديدم که نزدم آمد و گويي بدو مي‏ گفتم: اي محبوب دل من، پس از آن که دلم را اسير محبت خويش ساختي چرا مرا از ديدار خود محروم نمودي؟  
حضرت فرمود: من بدان سبب که تو مشرک بودي نزدت نمي‏ آمدم. اکنون که مسلمان شده‏ اي هر شب نزد تو خواهم آمد تا اين که خداي توانا من و تو را به حسب ظاهر به يکديگر برساند. از آن زمان تا کنون پيوسته به ديدار من مي‏ آيد.  
بشر مي‏ گويد: به او گفتم: چگونه ميان اسيران جا مي‏ گرفتي؟  
گفت: امام عسکري يکي از شب‏ ها به من فرمود: جدت در فلان روز سپاهي به جنگ مسلمانان گسيل مي‏ دارد و خود او نيز در پي آنان مي‏ رود و تو به طور ناشناس و در پوشش کنيزان، به ايشان بپيوند و با شماري از ايشان از راهي (که حضرت بيان کردند) بگذر و من چنين کردم. پيش قراولان سپاه اسلام با ما رو به رو شده و ما را اسير کردند و پايان کار من همان بود که تو ديدي و تا کنون غير از تو کسي نمي‏ داند که من دختر پادشاه روم هستم و تنها تو را در جريان امر قرار دادم. در تقسيم اسيران، من سهم پيرمردي شدم. وي نام مرا پرسيد، گفتم: نامم نرجس است. او گفت: اين نام کنيزکان است.  
بشر مي‏ گويد: به آن کنيزک گفتم: چقدر شگفت‏ آور است که تو از مردم روم هستي، ولي زبان عربي مي‏ داني!  
«او گفت: از آن جا که جدم به من علاقه‏ مند بود و دوست داشت مرا خوب تربيت کند (و با تمام فنون آشنا سازد) لذا زن مترجمي که زبان عربي را خوب مي‏ دانست تعيين کرد و او هر صبح و شام مي‏ آمد و زبان عربي را به من مي‏ آموخت تا اين که اين زبان را به خوبي فراگرفتم.  
بشر مي‏ گويد: من آن بانوي گرامي را به سر من رأي بردم و به امام هادي عليه‏ السلام سپردم، حضرت رو به آن بانو کرد و فرمود: [ديدي] خداي توانا چگونه عزت دين مقدس اسلام و ذلت دين نصارا و شرف بزرگواري اهل‏ بيت پيامبر صلي الله عليه و آله را به تو نشان داد؟  
عرض کرد: اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله موضوعي را که شما بهتر از من مي‏ دانيد چگونه توضيح دهم. امام هادي عليه‏ السلام فرمود: مي‏ خواهم تو را به يکي از دو موضوع خوشحال و مسرور نمايم. آيا هديه‏ اي به مبلغ ده هزار اشرفي بيشتر تو را خرسند مي‏ سازد يا تو را به افتخاري جاوداني مژده دهم؟  
– مرا مژده به افتخاري جاوداني بده.  
– مژده باد تو را به فرزندي که سراسر گيتي را تسخير مي‏ کند و زمين را همان گونه که از ظلم و ستم پر شده به زيور عدل و داد مي‏ آرايد.  
– چنين فرزندي از چه کسي نصيب من خواهد شد.  
– از همان کسي که پيامبر اسلام تو را در فلان شب و فلان سال رومي براي او خواستگاري نمود.  
– آيا از مسيح و وصي او؟  
– مسيح و وصي او تو را به ازدواج چه کسي در آوردند؟  
– به ازدواج پسرت امام عسکري.  
– فرزند مرا مي‏ شناسي؟  
– از آن شبي که من به دست بهترين زنان جهان، يعني مادرش زهرا عليه االسلام مسلمان شدم، وي هر شب به ديدارم آمده است.  
سپس امام هادي عليه‏ السلام به کافور، خادم خويش دستور داد: خواهرم حکيمه را نزدم حاضر نما. وقتي حکيمه وارد شد، حضرت هادي عليه‏ السلام بدو فرمود: اين همان کنيزي است که مي‏ گفتم. 
حکيمه، آن بانوي سعادتمند را در بر گرفت و از ديدن او بسيار خرسند گرديد. امام هادي عليه‏ السلام به حکيمه فرمان داد اين بانو را به منزل ببرد و واجبات و مستحبات (احکام دين) را به او آموزش دهد که وي همسر امام حسن عسکري و مادر حضرت قائم عليه‏ السلام است»1
آنچه بيان شد تمام ماجرايي بود که شيخ صدوق و طبري و شيخ طوسي درباره‏ ي نام و نسب همسر امام عسکري عليه‏ السلام روايت کرده‏ اند. با ملاحظه‏ ي اين سرگذشت، چند امر روشن مي ‏شود:  
1) نام آن بانو مليکه و نام پدرش يشوعا فرزند قيصر روم بوده است.  
2) شبي امام هادي عليه‏ السلام و پسرش امام عسکري و خواهرش حکيمه با هم درباره ‏ي ازدواج امام عسکري به مشورت پرداخته و سپس براي انجام اين کار کسي را نزد بشر بن سليمان نخاس فرستادند.  
3) آن بانو به سن رشد رسيده بوده بلکه سن او بيش از سيزده سال بوده است.  
4) وي بانويي آگاه و اديب و به زبان عربي آشنا بوده است.  
5) آن بانو هنگام اسارت، مسلمان بوده است.  
6) امام هادي عليه‏ السلام وي را به حکيمه سپرد تا واجبات و مستحبات را بدو بياموزد.  
اما تاريخ، رخدادهايي را که پس از اين ماجرا و اين که همسر امام عسکري عليه‏ السلام چند روز در منزل حکيمه به سر برده و امام عسکري چه زماني براي ديدار آن بانو وارد خانه‏ ي حکيمه شده و چه زماني وي را به همسري برگزيده بيان نکرده است.  
دوم، نرجس کنيز حکيمه: در مقابل نظريه ‏ي شيخ صدوق که گذشت، نظريه‏ ي ديگري ارائه شده که محمد بن عبدالله مطهري مي‏ گويد: «پس از رحلت امام حسن عسکري عليه‏ السلام خدمت حکيمه دختر امام جواد رفتم تا از او درباره‏ي حضرت حجت و اختلاف و سرگرداني که مردم را فراگرفته بود، پرسش نمايم. به من اجازه‏ي نشستن داد و فرمود: اي محمد، به راستي که خداوند – تبارک و تعالي – زمين را از حجتي گويا (آشکار) يا خاموش (نهان)، خالي نخواهد گذاشت و امامت را پس از حسن و حسين عليهماالسلام در دو برادر قرار نداده و اين افتخار را تنها نصيب حسن و حسين کرده است تا با اين فضيلت، نظير و مانندي نداشته باشند. فرزندان امام حسين عليه‏ السلام را به وسيله‏ ي امامت، بر فرزندان امام حسن عليه‏ السلام برتري داد، همان گونه که فرزندان هارون را به فضيلت نبوت، بر فرزندان موسي برتري داده است، هر چند خود موسي حجت بر هارون بود، ولي فضيلت نبوت، تا قيامت در فرزندان هارون وجود خواهد داشت. پس به ناچار بايد امت، به سرگرداني و امتحاني دچار شوند تا باطل گرايان از مخلصان جدا گردند و مردم بر خداوند حجتي نداشته باشند و اکنون بعد از وفات امام حسن عسکري عليه‏ السلام دوره‏ ي حيرت رسيده است.  
عرض کردم: بانوي من، آيا  امام حسن عسکري عليه‏ السلام فرزند پسر داشت؟  
وي تبسمي کرد و فرمود: اگر امام حسن پسر نمي‏ داشت امام بعد از او چه کسي خواهد بود با آن که من به تو خبر دادم که پس از حسن و حسين عليهماالسلام دو برادر به امامت نمي‏ رسند.  عرض کردم: بانوي من، ولادت و غيبت مولايم را براي من باز گو؟  
فرمود: آري، من کنيزي داشتم به نام نرجس. برادرزاده‏ ام به ديدن من آمد و خيره به او نگريست. گفتم: سرور من، شايد او را دوست داري؟  
گفت: خير، عمه جان، ولي از [ديدن] او در شگفت شدم.  
گفتم: براي چه؟  
فرمود: به زودي پسري از او به وجود مي‏ آيد که نزد خدا گرامي خواهد بود و خداوند به وسيله‏ ي او زمين را پر از عدل و داد مي‏ گرداند، هم چنان که پر از جور و ظلم شده باشد.  
بدو گفتم: او ا خدمت شما بفرستم؟  
فرمود: از پدرم در اين باره کسب اجازه کن.  
حکيمه گفت: جامه پوشيدم و خدمت امام هادي عليه‏ السلام رسيدم و عرض سلام کردم و نشستم. حضرت آغاز سخن کرد و فرمود: اي حکيمه، نرجس را نزد پسرم ابومحمد بفرست!  
عرض کردم: سرورم براي همين کار خدمت رسيدم که در اين موضوع از شما کسب اجازه نمايم.  
فرمود: اي مبارکه، خداي – تبارک و تعالي – دوست داشته که تو را در پاداش اين کار شريک گرداند و بهره‏ اي از نيکي و خير به تو عطا فرمايد.  
حکيمه گفت: بي‏ درنگ به خانه باز گشتم و نرجس را آراستم و به ابومحمد (امام عسکري) عليه‏ السلام بخشيدم و حجله‏ ي آنها را در منزل خودم قرار دادم. چند روزي نزد من بود و سپس نزد پدر بزرگوارش رفت و من نرجس را با او فرستادم»2
اين روايت حاکي از اين است که همسر امام عسکري و مادر حضرت قائم عليهماالسلام کنيز حکيمه بوده است و دليل آن هم سخن حکيمه است که گفت: «من کنيزکي داشتم» و نگفت نزد من کنيزکي بوده است.  
مطلب ديگري که از اين روايت بر مي‏آيد اين است که حکيمه پس از آن که درباره‏ ي کنيزک و امام عسکري کسب اجازه کرد و امام هادي عليه‏ السلام اجازه داد، گفت: بي‏ درنگ به خانه بازگشتم و نرجس را آرايش کرده و به ابومحمد عليه‏ السلام بخشيدم. معناي هبه اين است که کنيز ملک حکيمه بوده و او آن را به پسر برادرش امام حسن عسکري عليه‏ السلام هديه کرده است.  
سوم، کنيزي تولد يافته در خانه ‏ي حکيمه: صاحب کتاب عيون المعجزات مي‏گويد: «در کتب فراوان، روايات زياد و صحيحي را خواندم که حکيمه دختر ابوجعفر محمد بن علي (امام جواد) عليه ‏السلام کنيزکي داشت به نام نرجس که در خانه ‏اش متولد شده بود و تحت تربيت او قرار داشت. هنگامي که به سن رشد رسيد، ابومحمد عليه ‏السلام وارد خانه ‏ي وي شد و بدان کنيزک نگريست، عمه ‏اش حکيمه بدو گفت: سرورم، مي‏ بينم بدين کنيزک مي‏ نگري.  
حضرت فرمود: من از شگفتي و تعجب بدو مي‏ نگرم؛ زيرا فرزندي از او به وجود مي‏ آيد  
که نزد خداوند گرامي خواهد بود. آن گاه از عمه ‏اش خواست تا در زمينه‏ ي بخشيدن کنيز به او، از پدرش امام هادي کسب اجازه نمايد. حکيمه اين کار را کرد و امام هادي به وي دستور داد تا آن کنيز را به امام عسکري عطا کند»3
چهارم، مريم علويه دختر زيد: مريم دختر زيد و خواهر حسن و محمد فرزندان زيد حسيني از داعيان (مبلغان) طبرستان4(مازندران) بوده است. مستند اين نظريه، کتاب هداية الکبري حضيني و دروس شهيد اول – که آن را با تعبير «قيل» آورده – است. شهيد مي‏ گويد: «و گفته شده: همسر امام عسکري عليه‏ السلام نرجس و نيز گفته‏ اند مريم علويه دختر زيد بوده است»5
ملاحظه مي‏ کنيم که در موضوع همسر امام عسکري و مادر حضرت قائم عليه‏ السلام، سه محور مورد بحث بوده است: يک محور تقريباً مورد اتفاق مورخان و يکي مورد اختلاف و آخرين محور آن براي ما مبهم و نامعلوم است.  
محور مورد اتفاق
1. همسر امام عسکري و مادر حضرت قائم عليه ‏السلام کنيز بوده است.  
2. آن کنيز در خانه‏ ي حکيمه دختر امام جواد عليه‏ السلام به سر مي‏برده است.  
3. حکيمه بود که در ازدواج امام عسکري عليه‏السلام با اين کنيزک، با برادر خود امام هادي عليه ‏السلام گفت و گو نمود.  
اما آنچه محل اختلاف است اين که آيا اين کنيز همان کنيزي است که بشر بن سليمان به دستور امام هادي عليه ‏السلام آن را خريداري کرد و يا کنيز حکيمه بوده و او آن را به امام عسکري عليه ‏السلام هديه کرد و يا کنيزک در خانه‏ي حکيمه تولد يافته بود؟ و آيا اين ازدواج نتيجه ‏ي درخواست حکيمه از امام حسن عسکري عليه ‏السلام بود که درباره‏ي آن با برادرش گفت و گو کرد يا به فرمان امام عسکري عليه‏السلام انجام شده بود؟ و آيا اين کنيز دختر يشوعا بوده و يا در خانه ‏ي حکيمه متولد شده يا دختر زيد علوي بوده است؟ و آيا نام وي مليکه، نرجس، صقيل، حکيمه يا ريحانه بوده و يا نام ديگري داشته است؟  
آنچه از اين قضيه مبهم بوده و برايمان روشن نيست يا بيان گشته ولي به ما نرسيده است يا در منابعي آمده، ولي بدان دست نيافته‏ ايم، موضوع ازدواج حضرت است که در چه سالي واقع شده و آيا فرزندي غير از حضرت حجت عليه‏ السلام براي امام عسکري عليه ‏السلام متولد شده يا خير؟  

پی نوشت

1. صدوق، کمال الدین، ص 417؛ مسعودی، دلائل الامامه، ص 263؛ طوسی، الغیبه، ص 124.

2. صدوق، کمال الدین، ج 2، ص 426.

3. عیون المعجزات، ص 138.

4.  حسین بن حمدان، هدایه الکبری، ص 328.

5. شهید اول، دروس، ص 155؛ بحار، مجلسی، ج 51، ص 28.

منبع :با خورشید سامرا، محمد جواد طبسی

 

 

زمينه سازي امام حسن عسکري(علیه السلام) برای غيبت امام زمان(عج)

به علت فشارهاي روز افزون عباسيان بر امامان معصوم و آزار و شکنجة آنان و نيز آماده نبودن جامعه براي پذيرش امامت امام مهدي عليه السلام ، مشيّت الهي چنين تعلق گرفت که آخرين وصي پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و ائمه عليهم السلام ، حضرت مهدي موعود عجل الله تعالي فرجه الشريف در غيبت فرو رود؛ تا وجود مقدسش از گزند حوادث زمان، مصون بماند، در فرصت مناسبي به ميان مردم بيايند و مردم از وجود پرفروغ آن امام بهره‌مند شوند.

طبيعي است که مردم و جامعه مي‌بايست آمادگي‌هاي لازم را مي‌داشتند تا موضوع غيبت امام را بپذيرند و دچار سردرگمي و انحراف در دين نشوند. از اين رو، امام عسکري عليه السلام ، با انجام اقداماتي حکيمانه، در مسير زمينه سازي و آماده کردن مردم براي پذيرش امر مهم غيبت امام دوازدهم (حضرت مهدي عليه السلام)قدم‌هاي بسيار مؤثري برداشتند؛ که در اين نوشتار به آن مي‌پردازيم.

1- خبر دادن از غيب

 از جمله اقدامات مهم امام حسن عسکري عليه السلام ، در زمينه سازي غيبت امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف ، طرح پيشاپيش مسألة غيبت بود. ‌ايشان در موارد متعددي، غيبت فرزندشان را ـ که جانشين پس از خودشان محسوب مي‌شد ـ خبر دادند و اينگونه مردم و جامعه را براي پذيرش غيبت آماده کردند.

موسوي بغدادي نقل مي‌کند: از امام حسن عسکري عليه السلام ، شنيدم که مي‌فرمود: «گويا شما را مي‌بينم که پس از من درباره جانشينم اختلاف مي‌کنيد. آگاه باشيد که هر کس به ائمة بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ، اقرار کند، اما منکر فرزندم شود؛ مانند کسي است که به همه انبياي الهي و رسولانش اقرار داشته باشد، اما نبوت رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلم ، را انکار کند؛ زيرا اطاعت از آخرين نفر ما، مانند اطاعت از اولين ماست و منکر آخرين نفر ما مانند منکر اولين ماست. آگاه باشيد که براي فرزندم، غيبتي است که مردم در آن شک مي‌کنند؛ مگر کسي که خداي تعالي وي را حفظ فرمايد»1.

علي بن همام نيز از محمد بن عثمان عمري و او از پدرش نقل کرده است: من نزد امام عسکري عليه السلام بودم که از آن حضرت درباره خبري که از پدران بزرگوارش روايت شده است، مبني بر اين که: زمين از حجت الهي تا روز قيامت خالي نمي‌ماند و کسي که بميرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهليت در گذشته است، پرسيدند. ايشان فرمود: «اين سخنان، حق است؛ همچنان که روز روشن، حقيقت دارد». گفتند: اي فرزند رسول خدا! حجت و امام پس از شما کيست؟ فرمود: «فرزندم محمد؛ او امام و حجت پس از من است هر که بميرد و او را نشناسد به مرگ جاهليت درگشته است. آگاه باشيد که براي او غيبتي است که نادانان در آن سرگردان شوند، مبطلان در آن هلاک گردند و کساني که براي آن، وقت، معيّن کنند، دروغ گويند. سپس خروج مي‌کند و گويا به پرچم‌هاي سپيدي مي‌نگرم که بر بالاي سر او در نجف و کوفه در اهتراز است».2

2- ارتباط حداقلي با شيعيان

امام عسکري عليه السلام ، براي مهيا نمودن ذهنيت مردم و خصوصاً شيعه، درباره امر غيبت، شيوه نهان سازي خود را بيش از آنچه در زندگي امام هادي عليه السلام ، مورد توجه بود، به کار گرفت. از اين رو، ايشان به جز ايامي که به دستور معتمد، براي ديدار وي از خانه بيرون مي‌رفت و يا به جهت مصالحي که در نظر داشت، به کسي اجازه ملاقات مي‌داد، يا خود، شخصاً به ديدار آنها مي‌رفت، ديدار و ملاقات ديگري با مردم نداشت. به گفته مسعودي، امام حتي براي شيعيان خود ظاهر نمي‌شد و از پشت پرده، با آنان سخن مي‌گفت.

اين عمل حضرت عسکري و پدر بزرگوارش، مقدمه‌اي براي غيبت صاحب الزمان عجل الله تعالي فرجه الشريف ، بود تا شيعيان با آن مأنوس شده و منکر غيبت نشوند؛ چرا که اگر غيبت امام عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف ، به صورت ناگهاني رخ مي‌داد، وضعيت بسيار سخت و غير قابل تحمّلي براي شيعيان به وجود مي‌آمد و چه بسا درک غيبت امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف ، براي ياران و اصحاب خاص حضرت هم مشکل مي‌شد؛ تا چه رسد به مردم عادي که مدت‌هاي زيادي با امام و حجت خدا به طور مستقيم ارتباط برقرار مي‌کردند. در آن شرايط، حتي ممکن بود در اصل وجود حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف ، نيز شبهه ايجاد شود.

از سوي ديگر، امام عسکري عليه السلام چون در پادگان نظامي سامراء، تحت کنترل شديد حکام عباسي بودند، غالباً با شيعيان فاصله داشتند و امور و ارتباطات ايشان از طريق مکاتبات و توقيعات و وکلا بود؛ مثلاً از طريق مکاتبه به سؤالات شيعيان پاسخ مي‌دادند؛ تا جايي که «محمد بن يحيي» نقل کرده که «احمد بن اسحاق قمي» از امام عسکري عليه السلام ، طلب دست خطي نمود تا بدان وسيله، خط حضرت را از غير آن باز شناسد. بنابراين، مي‌توان ارتباط مخفيانه و پنهاني امام با شيعيان را از تمهيدات مؤثر ايشان در زمينه سازي غيبت امام عصر عليه السلام، دانست.

3- تقويت سازمان وکالت

اقدام ديگر امام حسن عسکري عليه السلام ، براي زمينه سازي غيبت، ايجاد سازمان وکالت و تقويت آن بود. اين نهاد در عصر امام صادق عليه السلام ، تشکيل شد با فعاليت‌هاي مختلف و با نظارت امامان معصوم عليهم السلام ، کار خود را آغاز کرد و به تدريج تا زمان امام حسن عسکري عليه السلام، شکل منسجم نظام مندي به خود گرفت

علل تشکيل سازمان وکالت

 در مورد دلايل تشکيل سازمان وکالت، مي‌توان به موارد ذيل اشاره نمود:

1ـ لزوم ارتباط بين رهبري و پيرواندر هر نظام ديني، سياسي يا اجتماعي، ارتباط بين رهبر و اعظاي آن نظام، اجتناب ناپذير است؛ بنابر اين مي‌بايست کسي يا کساني از سوي امامان شيعه، تعيين مي‌شدند تا به عنوان وکلاي آنها، با شيعيان ارتباط برقرار مي‌کردند. اين مسأله زماني روشن‌تر مي‌شود که به گستردگي عالم اسلامي در آن عصر و پراکندگي شيعيان در نقاط مختلف، اعم از عراق، حجاز، ايران، يمن، مصر و مغرب توجه کنيم. از آنجايي که همه شيعيان، توانايي مسافرت به مدينه و ساير شهرهاي اقامتي امامان را نداشتند، پس لازم بود کساني به عنوان نمايندگان و افراد مورد اعتماد امام، شناخته شوند.

خفقان حکومت عباسي و لزوم حفظ شيعيان و مکتب توسط امام

هر چند وجود خفقان را نمي‌توان علت اصلي تشکيل نهاد وکالت دانست، ولي به طور قطع، اين مسأله، علت تشديد فعاليت اين نهاد و گسترش و توسعه آن بوده است.3

آماده سازي شيعيان براي عصر غيبت

بدون ترديد، يکي از وجوه روي آوري ائمه عليهم السلام ، به تشکيل اين نهاد، آماده سازي شيعيان براي پذيرش وضعيت جديد در عصر غيبت بود؛ عصري که شيعه در آن جز از طريق سفرا و وکلاي امام، امکان ارتباط با ايشان را نداشت. با توجه به همين حقيقت بود که هرچه شيعه به عصر غيبت نزديک‌تر مي‌شد، راه ارتباط مستقيم او با امام نيز محدودتر مي‌ گشت و در مقابل، نهاد وکالت نيز تقويت مي‌شد؛ تا حدي که در زمان امامين عسکريين غالب ارتباطات شيعه با اين دو امام بزرگوار، از راه مکاتبه و يا وکلا و نمايندگان، صورت مي‌گرفت. از اين رو، مي‌توان گفت که حداقل در عصر دو امام هادي و عسکري، تقويت نهاد وکالت به خاطر تمهيد و زمينه چيني براي ورود شيعه به عصر غيبت بوده است.4

وظايف و شئون‌ نهاد وکالت دريافت وجوه شرعي

از آغاز تأسيس اين نهاد، وکلا موظف به جمع آوري و توزيع وجوهات شرعي بودند. به عنوان نمونه از «معلي بن خنيس» به عنوان وکيل و قيّم مالي امام صادق عليه السلام ، در مدينه ياد شده است که فعاليت او در جهت جمع آوري وجوهات از شيعيان، سبب سوء ظن عباسيان و سرانجام، شهادت وي شد. دريافت اموال در عصر امام عسکري عليه السلام ، به خاطر وجود جوّ خفقان، بدون قبضِ رسيد، انجام مي‌شد.5

رسيدگي به اوقاف براي مثال، حسن محمد قطاة صيدلاني، در رسيدگي به امور وقفي در «واسط» وکالت داشت.6

راهنمايي و ارشاد شيعيان و مناظره با مخالفانيکي از شئون مهم اين نهاد، راهنمايي و ارشاد شيعيان به وظايف و اصول صحيح مکتب بوده است.‌ ترديدي نيست که وقتي کسي به عنوان وکيل يک امام معصوم به اهالي يک شهر يا منطقه معرفي مي‌شود، مي‌بايست از نظر شناخت و آگاهي، برتر از ساير افراد باشد و از اين جهت، وکلا، غالباً توسط شيعيان مورد سؤال واقع مي ‌شدند.

نقش سياسي نهاد وکالت اهتمام حاکميت عباسي در عصر غيبت براي شناختن اعضاي نهاد وکالت، نشان از وجود نقش سياسي اين نهاد دارد.

 نقش ارتباطي نهاد وکالت با مردم

وکلا ـ به عنوان رابطين امام در شهر‌هاي مختلف ـ به پرسش‌هاي شرعي، کلامي و اعتقادي مردم پاسخ مي‌دادند مکاتبات و نامه‌ها را به محضر امام مي‌رساندند و پاسخ‌هاي شفاهي را دريافت مي‌کردند.7
با توجه به چنين ضرورت و کارکردي بود که امام حسن عسکري عليه السلام ، نمايندگان مورد اعتمادي را منصوب مي‌نمود تا براي حل مشکلات ديني و دنيوي شيعيان، رابطه ميان آن حضرت و آنان باشند و شيعيان با موضوع مراجعه به نمايندگان، مأنوس شوند. اين مطلب از نامه‌اي که آن حضرت به «احمد بن اسحاق اشعري» نوشت و در آن، نمايندة مورد اعتماد و امين خود، «عثمان بن سعيد عمري» را مورد تأييد و حمايت قرار داد، بر مي‌آيد؛ امام عسکري عليه السلام ، در آن نامه فرمود: « ابوعمر، ثقه، امين و مورد اعتماد امام قبلي بوده و در زندگي و پس از مرگ من نيز مورد اعتماد من است، سخنش را بشنو و از او اطاعت کن؛ زيرا او مورد اعتماد و امين است».8

امام حسن عسکري عليه السلام ، به جهت حفظ و نگهداري اموال مسلمانان، بيم از تباه شدن و از بين رفتن آنها و نيز براي دريافت حقوق شرعي از مردم و توزيع آنها ميان نيازمندان و تهيدستان، نمايندگان و وکلايي تعيين فرموده بود تا شيعيان براي حل مشکلات شرعي و اجتماعي خود به آنها پناه ببرند. ايشان به بعضي از وکلاي خود ـ مانند «ابراهيم بن عبده نيشابوري» ـ فرمان داد تا حقوق شرعي را به آن حضرت برسانند. همين‌طور «عثمان بن سعيد عمري» را به عنوان وکيل تامّ الاختيار خود در بغداد تعيين فرمود، به مردم و همه وکلا دستور داد تا با او در ارتباط باشند و همه حقوق واجب الهي و ديگر وجوهي را که نزدشان است به او تحويل دهند.9

 با وجود اين، امام عسکري عليه السلام ، کارهاي انجام شده توسط وکلا را زير نظر داشتند و به هيچ عنوان از اعمال آنها غافل نبودند و بدين سان، فرهنگ باور به امام غايب و رجوع به نائبان را در ميان شعيه، نهادينه فرمودند.

پی نوشت ها

1– کمال الدين و تمام النعمة، ج2، ص119.

2– همان، ص118.

3- با خورشيد سامرا، ص214.

4- همان، (نقل از اثبات الوصيه).

5– تاريخ عصر غيبت، ص168.

6– الکافي، ج1، ص513.

7-تاريخ عصر غيبت، ص139.

8– همان، ص140.

9– همان، ص141

 

ماجرای عقیم بودن امام حسن عسکری(ع)

مقدمه

مسلمانان از سپیده دم طلوع خورشید اسلام تاکنون، حقانیت بشارت نبی اکرم(صلی الله علیه و آله) به ظهور مردی از خاندان شریف خود در آخرالزمان به نام مهدی را باور داشته اند همو که پس از لبریز شدن جهان از ستم و بی عدالتی، عدل و قسط را بر پهنه این کره خاکی خواهد گسترد. بنابراین، چشم انتظاری و لحظه شماری برای ظهور مهدی خاندان عصمت و طهارت(علیه السلام) در طول قرنهای متمادی در میان آحاد امت اسلامی استمرار یافته و مسلمانان بر این عقیده پای فشرده اند و تنها افراد انگشت شماری از زمره تجدد مآبان و مدعیان دانش و تمدن بوده اند که از پیکره جامعه اسلامی جدا گشته و نسبت به این ایده مقدس و سازنده ره به ناکجاآباد سپرده و دچار انحراف گشته اند انحرافی که محصول تقلید منفعلانه و تاثیرپذیری ایشان از نوشته ها و اظهار نظرهای تهی از حقیقت و مغرضانه مستشرقان بوده است؛ نوشته هایی مانند: آثار فان فلوتن، دونالدسن و گلدزهیر و سایر شرق پژوهانی که با روش عدل ستیز و حق گریز مفتضح خویش در بررسی ایدئولوژی اسلامی، کوشیده اند تا باور مقدس انقلاب مهدی در آخر الزمان را انکار کنند.

متاسفانه در جبهه خودی نیز برخی از روشنفکران مرعوب و متاثر از ژستهای علمی مستشرقان، با حسن نیت و به قصد دفاع از اسلام، نغمه های ناساز تجدید نظر و بازنگری در اصول و بنیانهای بینش ناب اسلامی را سر دادند و در جهت سازگار جلوه دادن عقاید اسلامی با مفروضات بشری تمدن معاصر کوشیده اند. بر پایه این پندار، آنان با زدودن اصل مهدویت از صحیفه معتقدات اسلامی میتوانستند آغازگر دفاع تجاوزسوزی علیه اندیشه تعصب آلود صلیبی غرب باشند، اندیشه خزنده و گزنده ای که در پس نقاب فریبنده و دروغین بی روح شرق پژوهی و مطالعات استشراقی، کمر به قطع ریشه های شجره طوبای اندیشه مشعشع اسلامی بسته است.[1]

دشمنان مهدویت و بیخبران، ترفندها و بهانه های بسیاری را برای اثبات ادعای خود به کارمیگیرند مثلا یکی از شبهات این است که:

امام حسن عسکری(علیه السلام) عقیم بوده و فرزندی نداشته است و حتی ترجمه عسگری که نام ایشان است به معنای عقیم میباشد. پس مسلمانان چگونه وجود امام زمان را اثبات میکنند؟

در پاسخ به این شبهه باید گفت که اولا لقب امام عسکری بوده نه عسگری! درزبان عرب اصلا ما حرف (گ، چ، ژ، پ) نداریم که بگوییم عربها به امام عسگری میگفته اند و معنای آن در بعضی زبانها عقیم میشود! و نتیجه بگیریم به دلیل عقیم بودن حضرت به او این لقب را داده اند!!! اینکه در ایران و جاهای دیگر به اشتباه لفظ عسگری برای ایشان به کار میرود به دلیل قرابت تلفظ حروف (ک و گ)در زبان فارسی است و مردم از روی راحتی تلفظ و قرابت واجی نام امام را عسگری میگویند و اگر نظرخواهی کنید متوجه میشوید که مردم اعتراف میکنند چون عسگری راحت تر در زبان می آید و از روی عادت است که اینگونه میگویند ولی این به معنای تصدیق عقیم بودن ایشان نیست و کسی چنین قصدی ندارد پس لقب امام در میان اعراب عسکری بوده و این اصلا به معنای عقیم نیست. عسکری به معنای سپاه و لشکراست، از آنجا که پیشواى یازدهم به دستور خلیفه عباسى در سامراء، در محله عسکر(محل سکونت نظامیان ) سکونت اجبارى داشت، به همین جهت عسکرى نامیده مى‏شود.[2]

دلیل دیگری که میتوان آورد این است که: معتصم خلیفه عباسی سپاهیان فراوان داشت روزی با خود خیال کرد که جلالت‏ خود را بر حضرت امام حسن ‏عسکری(علیه السلام) بنماید و وی را خوار گرداند. به صحرا رفت و امام را احضار نمود امام آمد و خلیفه به سپاه صد هزار نفری خود دستور داد که در کنار دشتی تپه ای برای وی درست کنند تا از بالای آن به تماشا و تفرج گلها و گیاهان دشت بپردازد و برای این کار دستور داد هر سواری یک‏ توبره خاک آورده، در یک جا بریزند تا تپه ای درست شود در عرض نیم ساعت تپه بزرگی درست شد فورا بر بالایش فرش انداختند و خلیفه به عشرت پرداخت. چون کار آن ‏تپه به اتمام رسید، خلیفه از امام(علیه السلام) پرسید که چقدر سوار نیاز است که ‏در نیم ساعت چنین تپه ای درست شود؟ امام(علیه السلام) فرمودند که این سوار پیش سواران ‏خداوند بزرگ ارزشی ندارد و کسی ایشان را لشکری نمی‏شمارد(لشکر تو مقابل لشکر خداوند ناچیز است و به حساب نمی آید) و اگر میخواهی آن را ببینی میان دو انگشت من نگاه کن ‏و به ذلت خود چاره ای کن. معتصم چون در میان دو انگشت آن حضرت نگاه کرد، هوش از سرش پرید. دید که همه روی زمین لشکر ابلق سوار است و همه زره‏پوش و نیزه‏دار. فورا از بیم و ترس دیده بر هم نهاد و زبان به تمجید آن حضرت گشود. از آن روز آن حضرت مشهور به امام حسن عسکری (علیه السلام)گردید.[3]دوما عقیم بودن ایشان کذب محض است دروغ و شایعه ای است که مخالفان و معاندان ولی عصر(علیه السلام) از خود بافته اند تا وجود مقدس ایشان را زیر سئوال ببرند حال بررسی میکنیم که این شایعه توسط چه کسانی و چگونه به وجود آمده است:

دلایل به وجود آمدن شایعه عقیم بودن امام حسن عسکری(علیه السلام) اختفای ولادت امام و نام ایشان:

یکی از وظایف امام حسن عسکری(علیه السلام) حفظ و حمایت امام دوازدهم(علیه السلام) از شمشیر عباسیان و دستگاههای حکومتی بود که تمام نیروهای خود را علیه امام دوازدهم و حجت خدا بسیج کرده بودند و این موقعیتی برای حضرت پیش آورده بود که خیلی باریک و دشوار مینمود از این رو بهترین راه نجات از این تنگنا این است که از ولادت مولود جدید به کلی اعلان عمومی نشود و در اذهان عمومی طوری وانمود شود که اصلا خبری نیست و اتفاقی نیافتاده است وقتی شک ایجاد نگردد کنجکاوی هم به دنبال آن نخواهد بود حتی پس از ولادت امام زمان(علیه السلام) یاران نزدیک و شاهدان ولادت از آوردن نام او منع میشوند تا مبادا دشمنان به وجود وی پی برده و او را ازبین ببرند و کسی از وجود او سخن نمیگویدتازه هریک از شیعیان و دوستان هم که با آن شرایط امام مهدی(علیه السلام) را میدید و یا از امام حسن عسکری(علیه السلام) وجودش را میشنید به دو چیز ملزم بود:

1-وجوب کتمان و سرپوشی ولادت امام  حرمت اطلاع احدی برنام شریف آن حضرت

وقتی مردمی که کماکان منتظر ولادت فرزند امام حسن(علیه السلام) هستند این وضعیت را مشاهده میکنند گمان میبرند که امام حسن فرزندی ندارد و دلیلی به جز عقیم بودن حضرت برای آن پیدا نمیکنند و این شایعه کم کم در اذهان عمومی شکل میگیرد که البته در به وجود آمدن آن دشمنان سهم بسزایی داشتند.

2-پخش شدن این شایعه توسط دشمنان امام حسن عسکری(علیه السلام) و معاندان اسلام و شیعیان

افراد بسیاری بودند که از روی حسادت و غرض ورزی و به علت کینه دیرینه خود سعی در خراب کردن چهره اهل بیت داشتند و سخنان آنان را خیالی و دروغ میپنداشتند.

عنوان شدن این موضوع توسط زبیری عالم: (زبیری) زبیر بن بکاربن عبدالله بن مصعب بن ثابت بن عبدالله بن زبیر بن عوام از علمای بسیار مشهور اهل تسنن در زمان امام حسن عسکری(علیه السلام) بود و در انساب عرب تسلطی به کمال داشت متوکل عباسی او را برای تعلیم و تربیت اولادش به سامره آورد زبیر زمانی که در سامره بود نسبت به علویون و خصوصا شخص امام حسن عسکری(علیه السلام) عداوت می ورزید و شدیدا به علم و حسب و نسب حضرت و شهرت او رشک میبرد و همین باعث نابودیش و فروافتادن به پرتگاه شیطان شد حسادت او آن قدر شدید شد تا جایی که امام را تهدید به قتل کرد و گفته بود که با کشتن وی نسل امام قطع خواهد شد او در میان مردم به بدگویی امام میپرداخت و عنوان میکرد امام عقیم است. اما پس از چندی به قتل رسید و به سزای اعمالش رسید. شیخ صدوق در کتاب کمال الدین از معلی بن محمد روایت نموده که گفت: از امام حسن عسکری(علیه السلام) نقل شده که چون زبیری به قتل رسید فرمود: این است پاداش کسی که نظر رحمت حق را نسبت به اولیائش دروغ دانست و گفته بود مرا خواهد کشت و فرزندی نخواهم داشت که جانشین من باشد ولی او دید که خود کشته گشت و خداوند فرزندی به نام (م ح م د ) به من موهبت کرد این روایت در غیبت شیخ طوسی هم آمده است.ذکر این نکته ضروری است که به دلیل شهرت زبیری در میان سنی مذهبان و عدم رویت فرزند امام بسیاری از مردم حرف او را که گفته بود امام عقیم است قبول کردند(حسادت با انسان چه میکند).

عنوان شدن این موضوع توسط جعفر کذاب برادر ناخلف امام حسن عسکری(علیه السلام)

جعفر کذاب فردی شرابخوار و گناهکار بود و آرزوی امامت بر مسلمین را داشت او که گمان میکرد امام حسن فرزندی ندارد همین را دستمایه قرار داد و در میان مردم شایعه کرد که امام فرزندی ندارد و عقیم میباشد. او تنها یک هدف داشت: او خوب میدانست که بالاخره طاغوتیان نمیتوانند وجود مبارک امام حسن را تحمل کنند و او را به طریقی به شهادت میرسانند و اگر فرزندی برای او نباشد میتواند خود را در میان مردم امام دوازدهم معرفی کند و همین کار راهم کرد اما دست سرنوشت آبروی او را برد و هنگامی که خود را امام معرفی کرد و خواست بر جنازه برادرش نماز بخواند امام زمان در میان مردم حضور پیدا کردند و او را کنار زده و بر جنازه پدر نماز خواندند و خود را ولی مسلمین معرفی کردند….

اما پلیدی روح جعفر کذاب به اینجا ختم نمیشود او که آرزوهای خود را بر باد رفته میدید فورا به قصر عباسیان رفت و امام زمان را لو داد تا او را بکشند اما بازهم دست تقدیر نقشه او را برآب کرد و امام زمان(علیه السلام) از نظرها غایب شدند

جعفر کذاب که هنوز امید خود را از دست نداده بود و با حسادت و کینه ای که در دل گرفته بود به تبلیغ این پرداخت که امام حسن عسکری(علیه السلام) عقیم بوده و چگونه میتوانسته فرزندی داشته باشد او تبلیغات گسترده ای انجام میداد تا به هدفش برسد و متاسفانه کم هم نبودند کسانی که حرف او را قبول کنند افرادی ساده لوح که قداست امام حسن(علیه السلام) را زیر سئوال میبردند و او را عقیم میخواندند(برای اطلاعات بیشتر به زندگینامه امام حسن عسکری (علیه السلام) مراجعه شود(

عنوان شدن این موضوع توسط مسلمانان سنی مذهب و فرقه های مختلف

بعد از وفات امام حسن عسکرى، علیه السلام، جز عده معدودى از ثقات اصحاب و خواص دوستانش کسى از فرزندش اطلاعى نداشت و بدین جهت پیروانش به چندین گروه منشعب شدند چنانکه نوبختی در کتاب «فرق الشیعه » و سعد بن عبدالله اشعری در «المقالات و الفرق » نوشته اند، بعد از وفات امام حسن عسکری پیروانش چهارده فرقه شدند. جمعیت قلیلی از آنان گفتند که امام حسن عسکری فرزندی دارد و اوست مهدی موعود و غایب است. ولی طرفداران این عقیده، خیلی کم بودند، چنانکه نعمانی که در زمان غیبت صغری می زیسته می نویسد:این جمعیت کمی که در این عقیده پا بر جا ماندند همانهایی هستند که علی بن ابیطالب درباره شان می فرماید: «در پیمودن راه حق از کمی نفرات وحشت نکنید».[4] بعد از شهادت امام فرقه ها یی بودند همانند سبائیه، محمدیه، مفوضه، کیسانیه، زیدیه، اسماعیلیه، فاطمیان، واقفیه که همگی به گونه ای برای خود اعتقادات و مدعیان مهدویت ایجادکرده بودند مثلا ادعای واقفیه درباره ی مهدی بودن امام کاظم علیه السلام از مشهورترین و مهم ترین انحراف ها در این موضوع است. فرقه واقفیه معتقدند امام موسی کاظم (علیه السلام) هنوز زنده است و امام غایب اوست و اعتقادی به امام زمان بودن فرزند امام حسن عسکری (علیه السلام) وامامت ایشان ندارند. نوبختى سایر فرقه هاى امامیه را ذکر مى کند که ذکر آنها در اینجا لزومى ندارد.[5]از طرفی اهل سنت معتقدند: مهدی نوعی است و هنوز به دنیا نیامده است اما در آینده متولد می‏شود و بعد از بزرگ شدن قیام می‏کند و حکومت جهانی واحد تشکیل می‏دهد.

و متاسفانه چون جمعیت عظیم مسلمانان را سنی تشکیل میدهد این عقیده بسیار رواج پیدا کرده است
 عنوان شدن این موضوع توسط خلفای عباسی و افراد آنها

همانطور که گفته شد خلفای عباسی که مدتها در جستجوی فرزند امام حسن عسکری (ع(بودند بالاخره از یافتن او مایوس شدند و احتمال دادند که امام فرزندی ندارد واگرداشت حتما جاسوسان سرنخی از او پیدا میکردند آنها باید برای منافعشان اذهان عمومی را به نکته جلب میکردند که اصلا امم حسن عسکری (علیه السلام) عقیم است و فرزندی ندارد اما این نقشه چگونه باید صورت میگرفت تا کسی به آن شک نکند؟ پس از شهادت امام مردم متوجه شدند که امام حسن عسکری (علیه السلام) ماترک خود را به مادرش جده بخشیده است و او را وصی خود معرفی نموده است بی آنکه نامی از جانشین خود ببرد!!

 البته این از دور اندیشی امام برای حفظ جان فرزندش بود تا کارگذاران حکومت را متقاعد سازد که امامیه دیگر امامی ندارد و بنابراین هرگونه فعالیتی از ناحیه ایشان بی اثر است فصول العشره شیخ مفید ص  13 خلفا پس از کلی تفحص وقتی دیدند فرزندی وجود ندارد ارثیه امام حسن عسکری را میان افراد خود تقسیم کردند و قضیه وصیتنامه را دستمایه قرار داده و شایعه کردند که امام حسن عسکری (علیه السلام) عقیم بوده و فرزندی ندارد و از این فرصت به خوبی استفاده کردند چنانکه دیدیم جمعیت قلیلی از مسلمانان گفتند که امام حسن عسکری فرزندی دارد و اوست مهدی موعود و غایب است. ولی طرفداران این عقیده، خیلی کم بودند، چنانکه نعمانی که در زمان غیبت صغری می زیسته می نویسد:این جمعیت کمی که در این عقیده پا بر جا ماندند همانهایی هستند که علی بن ابیطالب درباره شان می فرماید: «در پیمودن راه حق از کمی نفرات وحشت نکنید».[6]

آن جمعیت کم هم کاملا در تقیه و تحت فشار مخالفان بودند و نمی توانستند عقیده خودشان را اظهار دارند. حتی جرات نداشتند که نام امام غایب را در یکی از مجالس عمومی بر زبان جاری سازند. زیرا اگر چنین سخنی از دهان یک نفر صادر می شد، جانش در معرض خطر قرار می گرفت.حسن بن موسی نوبختی و سعد بن عبدالله اشعری که در همان عصر می زیسته اند می نویسند: بر ما جایز نیست که درباره امام غایب بحث کنیم و در جستجویش باشیم زیرا جانمان در معرض خطر قرار می گیرد. و ما حق نداریم امام دیگری برای خودمان اختیار کنیم، زیرا خدا آن حضرت را برای ما انتخاب نموده و خودش بهتر صلاح ما را می داند. و خود امام وظیفه خودش و اوضاع زمانه را بهتر می داند.

عنوان این موضوع توسط وهابیون وکافران در سراسر جهان

دیدیم که چگونه ماجرای عقیم بودن امام حسن عسکری(علیه السلام) ریشه پیدا کرده وبه وجود آمده است و متاسفانه در حال حاضر دشمنان اسلام خصوصا دشمنان شیعیان چگونه از این موضوع برای مقاصد پلیدشان که همان اسلام ستیزی و اسلام هراسی است سوء استفاده میکنند و تبلیغات گسترده ای را در انواع مختلف سایت و رسانه ها من جمله شبکه های ماهواره ای به راه می اندازند و نتیجه گیری میکنند که مهدی موهوم است و از تخیلات شیعیان نشات گرفته بسیار مشاهده شده که با استفاده از سفسطه و روشهای دیگر سخن خود را منطقی جلوه داده وبسیاری را باخود هم کلام میکنند همانند شبکه پارس در ماهواره، شبکه ای تحت پوشش وهابیون واسرائیل که در فرصتهای مختلف به تمسخر داشته های مسلمانان میپردازند و با میزگردهای مسخره ای که راه می اندازند عنوان میکنند که مهدی موهوم است و اصلا وجود ندارد و با دلایل مختلف و مدارک ساختگی آن را مورد اثبات قرار میدهند.

3-به امامت رسیدن حضرت در سن خردسالی و عدم قبول این موضوع از طرف مسلمانان سست عنصر و بی ایمان

همانطور که میدانیم امام زمان هنگام شهادت پدر بزرگوارشان 5 ساله بوده اند و این مساله ای بود که عده زیادی از مسلمانان سست عنصر از آن سوء استفاده کرده و حاضر به قبول ایشان به عنوان امام و پیشوای خود نشدند و عده ای هم برای موجه جلوه دادن کار شنیع خود در اذهان عمومی عنوان کردند از کجا معلوم که او امام است اصلا چه کسی فرزند امام را دیده و نتیجه گیری میکردند که امام حسن عسکری (علیه السلام) عقیم بوده و اگر فرزندی میداشت حتما به ما خبر میداد.

4طولانی بودن عمر حضرت و غیبت ایشان و عدم قبول و باور عده ای به این امر

همانگونه که مستحضرید طولانی بودن عمر امام زمان(عج) در طول تاریخ مورد سؤال بوده است. خصوصا عمری که قرنها فراتر رود بسیاری عنوان میکنند که این امر از دیدگاه‌های گوناگون امری شدنی و ممکن نیست و به افسانه شباهت دارد از همین جهت این موضوع را دلیل برانکار وجود امام زمان(علیه السلام) می گیرند.


[1]– در انتظار ققنوس ص 41

[2]– صدوق، علل الشرایع، قم، مکتبة الطباطبائى، ج 1، باب 176، ص 230 ؛ همو، معانى الأخبار، تهران، مکتبة الصدوق – مؤسسة دار العلم، 1379 ه’. ق، ص 65؛ مجلسی،بحارالانوار، ج 50، ص 113، ح 1.

[3]– پایگاه حوزهwww.hawzah.net

[4]– غیبت نعمانی، ص 9

[5]– برگرفته شده از «پیداى پنهان » ویژه نامه نیمه شعبان 1419 ق. ستاد بزرگداشت نیمه شعبان مسجد آیة الله انگجى تبریز

[6]– غیبت نعمانی، ص9

 

نیم نگاهی به وکالت در عصر امام حسن عسکری(علیه السلام)

شرایط خاص سیاسی ـ اجتماعی عصر امام(علیه السلام)

اعمال فشار بر امامان شیعه و نظارت دقیق بر رفت و آمدها و زندگی شخصی ایشان، در زمان امام حسن عسکری(علیه السلام) به اوج خود رسیده بود که این امر چند علت داشت:

1. تبدیل شیعه به یک قدرت عظیم و مخالف حکومت و عدم مشروعیت حکومت عباسیان و در پی آن، ترس از ایجاد حرکت های انقلابی به رهبری امامان شیعه.

2. دست یابی به مهدی موعود(عج) و از بین بردن ایشان (با علم به اینکه مهدی موعود(عج) که نابود کننده حکومت های خودکامه است، از نسل امام حسن عسکری(علیه السلام) است).[1]

3. ایجاد فاصله میان مردم و اهل بیت(علیهم السلام) (جانشینان واقعی پیامبر(صلی الله علیه و آله) به خاطر استمرار تسلطشان بر مردم.[2]

کنترل و نظارت همه جانبه از طرف حکومت، بر امام به اندازه ای بود که امام مجبور بود، هر دوشنبه و پنج شنبه در دربار حضور یابد.[3] همچنین حضرت در طول امامت شش ساله شان، چندین بار توسط خلفای عباسی زندانی شد که گزارش آن ها در کتب مربوطه آمده است.[4] خلفای عباسی نیز گاه جسارت را به اندازه ای می رساندند که دستور قتل حضرت را صادر می کردند. ابن شهرآشوب در این رابطه آورده است: «معتز به سعید حاجب دستور داد که ابامحمد را به سمت کوفه ببر و در بین راه گردنش را بزن».

راوی در ادامه می گوید: «نامه ای از امام به ما رسید که در آن آمده بود: «آنچه را که شنیدید، به وقوع نخواهد پیوست» و معتز بعد از سه روز از خلافت خلع شد و به قتل رسید».[5]

نیم نگاهی به تاریخ زندگی امام(علیه السلام)، بیانگر آن است که در مقطعی از دوران زندگانی ایشان امکان دیدار مستقیم میسر نبوده و مردم تنها در مجامع عمومی امام را می دیدند، بدون اینکه بتوانند ابراز احساساتی داشته باشند؛ علی بن جعفر از حلبی نقل می کند: «در یکی از روزها که قرار بود امام به دارالخلافه برود، ما در عسکر به انتظار دیدار وی جمع شدیم. در این حال از سوی آن حضرت توقیعی به این مضمون به دست ما رسید: «ألا یسَلِمَنَّ عَلی أحدٌ ولایشیرُ إلی بیده و لا یؤمی فإنکم لاتؤمنون علی أنفسکم؛ کسی بر من سلام و حتی به طرف من اشاره هم نکند؛ زیرا در امان نیستید».[6]

این دستور امام در حقیقت دستور به تقیه از سوی شیعیان بود تا حضرت به این وسیله بتواند از شیعیان خود پاسداری کند و آن ها شناخته و در دام هلاکت حکومت گرفتار نشوند؛ زیرا حرکت های غیر اصولی، خطر بزرگی برای نهضتی مانند نهضت شیعه در آن زمان بود و امکان داشت بود آنان را به سمت نابودی پیش برد؛ بنابراین امام با ایجاد رابطه های تشکیلاتی، مکاتباتی و تدابیر امنیتی، یاران و شیعیان خود را هدایت می کرد. در روایتی از احمدبن اسحاق آمده است:

«به حضور امام رسیدم و از ایشان درخواست کردم چیزی بنویسد تا من خط او را ببینم که اگر نامه ای از او رسید، خطش را بشناسم. امام فرمود: خط من گاهی با قلم باریک و گاهی با قلم پهن است، اگر چنین تفاوتی مشاهده کردی، نگران نباش».[7]

با توجه به اوضاع سیاسی ـ اجتماعی دوران امام حسن عسکری(علیه السلام) می توان دلایل وجوب نظام وکالت در آن دوران را این گونه بیان کرد:

1. وجود فشارهای شدید بر حضرت و عدم امکان ارتباط آزاد و مستقیم با شیعیان.

2. لزوم ارتباط میان امام و شیعیان برای ارشاد و هدایت جامعه.

3. گستردگی جهان اسلام و پراکندگی شیعیان در عراق، حجاز، ایران، یمن و مصر و عدم دسترسی به آن حضرت.

سابقه پیدایش نظام وکالتی

وجود نظام وکالت به قبل از دوران امامت حسن عسکری(علیه السلام) باز می گردد. در حقیقت با شروع کنترل روابط امامان معصوم(علیه السلام) و محصور شدن ایشان توسط دستگاه حکومتی، روش نوین ارتباطی وکالت و نظام نمایندگان توسط امامان معصوم(علیه السلام) ایجاد شد. برای مثال در زمان امام جواد(علیه السلام) کارگزاران ایشان در مناطق سیستان، بست، ری، کوفه و قم فعالیت داشتند.[8] امام هادی(علیه السلام) نیز وکلایی را در مناطق و شهرهای مختلف منصوب کردند که از مهم ترین آن ها، علی بن مهزیار و ابراهیم بن محمد همدانی بودند. برخی از وکلای امام در بغداد، مدائن، کوفه و… زیر شکنجه به شهادت رسیدند و عده ای دیگر زندانی شدند.[9]

پس از شهادت امام هادی(علیه السلام) و به امامت رسیدن امام حسن عسکری(علیه السلام)، نظام وکالتی همچنان به فعالیت خود ادامه داد و با توجه به گسترش و پراکندگی شیعیان در شهرهای گوناگون، به خصوص مناطقی همچون نیشابور، بیهق، کاشان، ری و قم ارتباط منظم و دقیقی مورد نیاز بود تا خیل عظیم شیعیان، رهبری و هدایت شوند. به گواهی اسناد و شواهد تاریخی، امام(علیه السلام) نمایندگانی را از میان چهره های درخشان و برجسته شیعیان انتخاب و در مناطق متعدد منصوب کرد.

اهداف ایجاد نظام وکالتی

امامان معصوم(علیهم السلام) با ایجاد نظام وکالتی، اهداف والایی را دنبال می کردند که بسیاری از این اهداف (با توجه به شرایط خاص آن دوران) در غیر نظام وکالت قابل دست یابی نبود که برخی از این اهداف عبارتند از:

1. حراست از نظام تشیع

از مهم ترین اهداف این سیستم ارتباطی، محافظت و حراست از شیعیان و حفظ نظام تشیع بود؛ زیرا شیعیان در مناطق مختلفی گسترده شده بودند و امام از ارتباط علنی با آن ها معذور بود. اگر این نوع ارتباط سرّی توسط وکلا و نمایندگان امام برقرار نمی شد، به طور حتم هر روز بر ضعف شیعیان افزوده می شد که این امر، خطر انحطاط جامعه شیعی را در پی داشت؛ بنابراین نظام وکالت بهترین راه برای پیوند شیعیان با امامان معصوم(علیهم السلام) و یا به تعبیر دیگر حلقه وصل میان امامان معصوم(علیهم السلام) و شیعیانشان بود که مهم ترین ثمره این اتصال، محافظت از شیعه و جلوگیری از تجزیه جامعه شیعی بود.

2. وصول واجبات مالی

یکی از وظایف وکلا، جمع آوری خمس، زکات، نذورات و… و در مجموع واجبات مالی شیعیان و رساندن آن ها به امامان معصوم(علیهم السلام) بود. جمع آوری این اموال، اهمیت به سزایی در تقویت و تحکیم وضعیت اقتصادی تشیع داشت و امام(علیه السلام) از این اموال برای رسیدگی به اوضاع شیعیان بهره می برد. در روایات بسیاری از کمک های مالی امام حسن عسکری(علیه السلام) به فقرا و مستمندان شیعه سخن به میان آمده است که از این اموال جمع آوری شده، تأمین می شد. در نامه ای که امام حسن عسکری(علیه السلام) به «عبدالله بن حمدویه بیهقی» نوشته، آمده است:

«من ابراهیم بن عبده را برای دریافت حقوق مالی آن سامان و ناحیه شما منصوب کردم و او را وکیل، امین و مورد اعتماد خویش نزد پیروان خود قرار دادم. تقوا در پیش بگیرید و مراقب باشید، وجوه مالی را بپردازید که هیچ کس در تأخیر و ترک پرداخت آن معذور نیست».[10]

ابراهیم بن مهزیار اهوازی نیز یکی از وکلای امام بود که اموالی نزد او جمع آوری شده و موفق نشده بود که آن ها را تحویل دهد. پس از شهادت حضرت و هنگامی که ابراهیم بیمار شد، به فرزندش محمد وصیت کرد که آن اموال را به محضر حضرت صاحب الزمان(عج) برساند. او نیز این مأموریت را انجام داد و به جای پدرش به نمایندگی امام دوازدهم منصوب گردید.[11]

3. گسترش آموزه های شیعه در قالب کلام و حدیث

وکلای ائمه(علیهم السلام) بیشتر به وسیله نامه و توسط افراد مطمئن با ایشان در ارتباط بودند. در طی این نامه ها بخش عمده ای از معارف فقهی و کلامی آن بزرگواران به شیعیان می رسید و گاه سؤالات و معضلات آن ها را برطرف می ساخت. طولانی ترین آن ها یکی از توقیعات امام حسن عسکری(علیه السلام) به اسحاق بن اسماعیل نیشابوری است که سراسر پندهای اخلاقی و رهنمودهای با ارزش است. امام در آغاز نامه پس از مقدمه ای طولانی درباره اهمیت هدایت الهی از طریق اوصیا و اینکه ائمه(علیهم السلام) ابواب علم الهی هستند، آیه (الْیوْمَ أکمَلْتُ لَکمْ دینَکمْ) را دلیل و منت خدا بر انتخاب آنان از جهت هدایت مردم برشمرده است.[12]

به برکت وجود نظام وکالت و نامه هایی که میان امامان معصوم(علیهم السلام) و شیعیان رد و بدل می شد، به سؤالات بسیاری توسط امامان جواب داده می شد. از طرفی نیز به دلیل نظارت زیادی بر امامان از سوی حکومت، آن ها نمی توانستند مواضع سیاسی خود را به طور صریح بیان کنند؛ از این رو وکلا این نقش را به عهده می گرفتند و نظرات سیاسی و مواضع ایشان در مقابل حکومت جور را به گوش شیعیان می رساندند.

4. دفع افکار انحرافی از بین شیعیان

نفوذ واقفیه، غالیان، زنادقه و سایر افکار انحرافی در میان شیعیان، به ویژه مناطقی که به دور از محل زندگی امام بود، از طریق سیستم وکالت دفع می شد و این امر در حفظ اصالت فرهنگی شیعی و جلوگیری از آلودگی دیدگاه های آنان، نقش به سزایی داشت.

برای مثال، در مورد احمدبن هلال که عمری را در مصاحبت ائمه(علیهم السلام) سپری کرده، اما در نهایت به صوفیه گرایش پیدا کرده بود، توقیعاتی از سوی امام عسکری(علیه السلام) صادر گردید و حضرت به وکلای خود در عراق نوشت: «إحذروا الصوفی المتصنّع؛ از صوفی ریاکار دوری کنید». برخی از شیعیان به دلیل شدت اعتمادشان به احمد، در صحت توقیع به تردید افتادند، اما امام نامه مفصل تری خطاب به شیعیان نوشته و خطاهای او را که عمده ترین آن ها بی اعتنایی به دستورات امام و خودرأی بودن در مقابل حضرتش بود، برشمرد.1[13]

5. ایجاد آمادگی در جامعه شیعی برای آغاز غیبت صغری

با نزدیک تر شدن امامت حضرت ولی عصر(عج) و آغاز غیبت صغری، نقش سیستم ارتباطی وکالت پررنگ تر و بر اهمیتش افزوده می شد؛ زیرا در دوران غیبت، امکان دیدن امام برای شیعیان وجود نداشت و تنها راه ارتباطی شیعیان با امام معصوم(علیهم السلام)، نمایندگان و وکلا بودند. بنابراین باید ائمه اطهار(علیه السلام) با اعتماد به افراد ثقه و مورد اطمینان خویش و ایجاد ارتباط میان این افراد و شیعیان، چنین سیستمی را ایجاد می کردند تا اعتماد جامعه شیعی نیز به آن جلب شود. تأسیس چنین نظامی به صورت ناگهانی و در دوران غیبت ناممکن بود و ثمره ای نداشت؛ از این رو این نظام باید از سالیان قبل ایجاد می شد و شایستگی خود را در امر نمایندگی و وکالت به اثبات می رسانید.[14]

6. استفاده از وکلا برای معرفی حضرت ولی عصر(عج) به شیعیان

در اثر فشارهای سیاسی و اختناق شدیدی که از سوی حکمرانان عباسی اعمال می شد، موضوع جانشینی پس از امام عسکری(علیه السلام) در هاله ای از ابهام قرار داشت. امام(علیه السلام) در فرصت های مناسب تلاش می کرد تا شیعیان را با جانشین خویش آشنا کرده و زمینه امامت حضرت ولی عصر(عج) را آماده نماید؛ در همین راستا، امام(علیه السلام) از وجود وکلا و نمایندگان خویش بهره برد و مسئولیت معرفی فرزند خویش به شیعیان را به آن ها سپرد.

احمدبن اسحاق اشعری، وکیل تام الاختیار امام در شهر قم، از سوی شیعیان مورد سؤال قرار می گرفت و شیعیان برای شناخت جانشین امام حسن عسکری(علیه السلام) به او رجوع می کردند. او برای اینکه در این مورد اطلاع بیشتری کسب کند و جانشین حضرت را با چشم خود ببیند، عزم سفر کرد و در شهر سامرا به محضر حضرت عسکری(علیه السلام) شرفیاب شد. قبل از اینکه لب به سخن بگشاید و در مورد جانشین آن حضرت سؤال کند، امام حسن عسکری(علیه السلام) فرمود:

«ای احمدبن اسحاق، خداوند متعال از اول خلقت عالم تا امروز زمین را خالی از حجت قرار نداده است و تا قیامت هم خالی نخواهد گذاشت؛ حجتی که به واسطه او گرفتاری ها را از اهل زمین دفع می کند و به سبب او باران نازل می شود و به میمنت وجودی وی، برکات نهفته در دل زمین را آشکار می سازد».

احمد پرسید: یابن رسول الله! حجت خدا پس از شما کیست؟ حضرت به درون خانه رفت و لحظه ای بعد کودکی سه ساله را که رخسارش همچون ماه شب چهارده می درخشید، در آغوش گرفته و بیرون آورد و گفت:

«ای احمدبن اسحاق! اگر در نزد خداوند متعال و ائمه اطهار مقامی والا نداشتی، فرزندم را به تو نشان نمی دادم. این کودک هم نام و هم کنیه رسول خدا و هم اوست که زمین را بعد از آنکه از ظلم مملو گردید، پر از عدل خواهد کرد».

احمد از امام پرسید: سرورم! آیا نشانه ای هست که مطمئن شوم، این کودک همان قائم آل محمد(صلی الله علیه و آله) است؟ در این هنگام کودک لب به سخن گشود و گفت:

«أنا بقیة الله فی أرضه و المنتقم من أعدائه فلا تطلب أثراً بعد عَینٍ یا أحمدبن إسحاق؛ من آخرین حجت خدا در زمین و انتقام گیرنده از دشمنان او هستم. ای احمدبن اسحاق! وقتی حقیقتی را با چشم خود دیدی، دیگر نشانه ای مخواه».[15]

نظارت بر عملکرد وکلا

الف) تأیید و توثیق وکلا از طرف امام

گاه امام برای تقویت و تثبیت موقعیت وکلا و روشن ساختن محدوده فعالیت های آن ها، نامه هایی را ارسال می کردند و موقعیت آن ها را به شیعیان یادآوری می نمودند. در نامه ای از امام حسن عسکری(علیه السلام) به عبدالله بن حمدویه آمده است:

«من ابراهیم بن عبده را بر شما نصب کردم تا اهالی آن نواحی و ناحیه شما حقوق واجب ما را به او بپردازند. من او را امین خود برای دوستانم در آن نواحی قرار دادم».[16]

گویا بعضی شیعیان درباره اصالت و صحت خط امام(علیه السلام) درباره ابراهیم دچار تردید شدند که به دنبال آن، امام(علیه السلام) نامه ای به این شرح نوشت: «نامه ای که در آن ابراهیم به عنوان وکیل من، تعیین و به وی مأموریت أخذ حقوق من از دوستانم داده شده است، از خود من است و آن را به خط خود نوشته ام. من او را در شهر خودشان به حق منصوب کردم. از خدا بترسید…».[17]

ب) طرد بعضی از وکلا توسط امام

با آنکه امامان معصوم(علیهم السلام) در تعیین و نصب وکلا و نمایندگان خود، احراز شرایطی همچون وثاقت، رازداری و غیر آن را لازم می دیدند، اما برخی از آنان در صحنه امتحانات الهی شکست خورده و راه خیانت و انحراف را پیشه خود ساختند و گاه آنچنان بر انحراف و فساد خود اصرار می ورزیدند که مشمول لعن و نفرین ائمه(علیهم السلام) واقع می شدند.

یکی از این افراد «عروه بن یحیی» معروف به دهقان از وکلای بغداد بود که توسط امام(علیه السلام) توثیق و پس از ابوعلی بن راشد، مسئول خزانه امام(علیه السلام) شده بود. تجمع اموال که گاه به مبالغ هنگفتی می رسید، موجب تحریک مال دوستی و دنیاطلبی او شد؛ به طوری که بخشی از آن اموال را برای خود برداشت و بخشی دیگر را برای به خشم درآوردن امام(علیه السلام) به آتش کشید و خود را مشمول خسران ابدی ساخت.[18]

نظارت بر اعمال وکلا از سوی امامان(علیهم السلام) به این دلیل بود که برخی از نمایندگان، در زمینه انتقال نظرات و مواضع سیاسی امامان به شیعیان و در مسائل مبارزاتی فعالیت می کردند؛ پس باید کاملاً مورد اعتماد و رازدار و محرم اسرار باشند.

معرفی برخی از وکلای امام حسن عسکری(علیه السلام)

به علت وسعت مناطق شیعی نشین در عصر امام حسن عسکری(علیه السلام)، ایشان نمایندگان متعددی در مناطق مختلف داشتند که اسامی و شرح احوال آن ها در کتب رجالی آمده است و عموم این افراد، مورد اعتماد و با تقوا بودند. برخی از این افراد که نسبت به بقیه وکلا برجسته تر بودند؛ عبارتند از:

1. احمدبن اسحاق قمی اشعری

احمدبن اسحاق، علاوه بر امام حسن عسکری(علیه السلام) با دیگر امامان معصوم(علیه السلام) نیز همنشین بوده است و از یاران راستین امام جواد(علیه السلام)، امام هادی(علیه السلام) به شمار می آید. او محدثی جلیل القدر، فقیهی پرهیزکار و نماینده و مورد اعتماد امام حسن عسکری(علیه السلام) در شهر قم بود و بارها برای تحصیل دانش و کسب فیض از محضر ائمه هدی(علیه السلام) به سامرا و حجاز مسافرت نمود که در کتب رجالی نیز از او با عنوان «کان وافد القمیین» یاد شده است و امام حسن عسکری(علیه السلام) به خاطر مقام والای وی نزد خداوند و ائمه اطهار(علیهم السلام)، فرزند بزرگوارش حضرت حجت(عج) را به وی معرفی نمود.

شاهد دیگر بر شأن و منزلت وی، جریان رحلتش می باشد که در کتاب منتهی الآمال آمده است. شیخ صدوق در کمال الدین، حدیثی از سیوطی نقل کرده که در آن آمده است: احمد در سر من رأی از حضرت امام حسن عسکری(علیه السلام) پارچه ای خواست به جهت کفن خود؛ پس حضرت سیزده درهم به او داد و فرمود: «این را خرج مکن، مگر برای مصارف نفس خودت و آنچه خواستی به تو می رسد». شیخ جلیل سعدبن عبدالله، راوی خبر می گوید: چون از خدمت مولای خود مراجعت کردیم و به سه فرسخی حلوان (پل ذهاب) رسیدیم، احمدبن اسحاق تب کرد و سخت ناخوش شد که ما از او مأیوس شدیم. چون وارد حلوان شدیم، در کاروانسرایی منزل کردیم و احمد فرمود: مرا امشب تنها گذارید و به منازل خود روید. هر کس به منزل خود رفت. نزدیک صبح در فکر افتادم، پس چشم باز کردم که ناگاه کافور، خادم مولای خود أبی محمد را دیدم که می گوید: «فأحسن الله بالخیر عزاکم و جبر بالمحبوب رزیتکم»؛ از غسل و کفن صاحب شما یعنی احمد فارغ شدیم. پس برخیزید و او را دفن کنید؛ پس به درستی که او عزیزترین شماهاست، به جهت قرب به خداوند در نزد آقای شما. سپس از چشم ما غائب شد[19]

2. عثمان بن سعید عَمری

در میان وکلای امام(علیه السلام)، سلسله مراتب وجود داشت. عثمان بن سعید مشهور به سمّان در رأس این سلسله قرار داشت و بقیه نمایندگان موظف بودند به وی مراجعه کنند. او شأن و مقام والایی داشت که بعدها نیز به نیابت خاص در غیبت صغری رسید. او به تجارت روغن مشغول بود تا از آن به عنوان سرپوشی برای کار اصلی خود، یعنی وکالت بهره بگیرد و به خاطر همین شغلش به سمّان معروف شده بود. هنگامی که مالی از شیعیان به او می رسید، آن را در ظرف روغن جاسازی می کرد و پنهانی نزد امام(علیه السلام) می فرستاد[20]

شیخ طوسی در کتاب الغیبه آورده است که محمدبن اسماعیل حسنی و علی بن عبدالله حسنی برایم حدیث کردند که در سامرا به حضور امام حسن عسکری(علیه السلام) رسیدیم. گروهی از دوستداران و شیعیان آن حضرت حضور داشتند. خدمتکار حضرت به خدمت ایشان رسید و گفت: سرورم گروهی پریشان حال پشت در هستند. حضرت به او فرمود: «اینان گروهی از شیعیان ما از یمن هستند. حال برو و عثمان بن سعید عمری را نزد ما بیاور». طولی نکشید که عثمان وارد شد و امام حسن عسکری(علیه السلام) به او فرمود: «عثمان تو وکیل هستی، در مورد مال الله و مورد اعتماد و امین هستی. برو و اموالی را که این گروه یمنی با خود آورده اند، از ایشان بگیر». آن گاه همگی گفتیم: سرور ما! به خدا سوگند که عثمان از نیکان شیعیان شماست و از اینکه نقش او را برایمان گفتید و اینکه وکیل و مورد اعتماد شماست، سپاسگزاریم.

حضرت فرمود: «آری و حال شهادت دهید که عثمان بن سعید وکیل من است و فرزندش محمد نیز وکیل فرزندم مهدی خواهد بود».[21]

در مجموع می توان گفت، وظیفه اصلی و خطیر امامان شیعه(علیهم السلام)، رهبری و هدایت امت پیامبر(صلی الله علیه و آله) می باشد که با توجه به شرایط و مقتضیات زمان، شیوه رهبری می تواند با زمان های دیگر متفاوت باشد. در عصر امام حسن عسکری(علیه السلام) بهترین روش برای هدایت امت اسلام و حفاظت از نظام تشیع و هماهنگ کردن فضای جامعه با شرایط عصر غیبت، استفاده از سیستم ارتباطی غیر مستقیم و بهره گیری از نمایندگان بود که شاید بتوان گفت، مهم ترین دستاورد آن، ایجاد اعتماد در میان جامعه شیعی برای پذیرفتن نظام وکالتی بود تا جامعه آماده پذیرش غیبت صغری و ارتباط از طریق نمایندگان و نواب باشد.

پی نوشتها:

[1]-سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، ص 632.

[2]- اعلام الهدایه، ج 13، ص 106.

[3]- مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 434.

[4]- کشف الغمه، ج 4، ص 78.

[5]- مناقب آل ابی طالب، همان، ص 432.

[6]- بحارالانوار، ج 50، ص 269.

[7]- اصول کافی، ج 2، ص 448.

[8]- همان، ج 1، ص 548.

[9]-رجال کشی، ص 603 و 607.

[10]- همان، ص 482.

[11]-اصول کافی، ج 2، ص 456.

[12]-  رجال کشی، ص 481.

[13]- همان، ص 535 و 536.

[14]- اعلام الهدایه، همان، ص 163.

[15]- بحارالانوار، ج 52، ص 23.

[16]- رجال کشی، ص 580.

[17]-همان.

[18]- همان، ص 513 و 514.

[19]- رجال نجاشی، ص 61.

[20]-منتهی الآمال، ج 2، ص 551.

[21]- حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، ص 552.

رفتار اقتصادی و سیاسی امام حسن عسکرى(ع)

بحث و گفتگو از روزگارى که امام زکى ابومحمد عسکرى(ع) در آن روزگار رشد و نمویافت رنگ تازه و یا مطلب زیبا و آرامشى براى این نوشته ندارد، بلکه تنها به دلیل اقتضاى بحث علمى، سخن در آن باره ضرورى مى‏ نماید، زیرا که تحقیق و بررسى از عصر و زمان از جمله سلسله مباحثى است که یک محقق ناگزیر است مطرح کند، چون مى‏ تواند پرده از چهره واقعى زندگى عمومى بردارد که از جمله شخص مورد نظر در ترجمه و بحث در آن میان زندگى مى‏ کرده است، همان طور که روشنگر تمام رویدادهایى است که پیش آمده، و طبیعى است که تمام اینها بر روى سلوک و رفتار آن شخص و شکل‏ گیرى زندگانى وى اثر دارد، زیرا به گفته دانشمندان جامعه شناس، زندگى اجتماعى، زندگى تأثیر و تأثر است.

 به هر حال ما به صورت موضوعى، به قسمتهاى زیادى از اوضاع عمومى عصرى که امام ابو محمد(ع) در آن عصر زندگى مى‏ کرده، به شرح زیر اشاره مى‏ کنیم:

زندگى اقتصادى

پیش از این که وضع زندگى اقتصادى عصر امام ابو محمد(ع) را بیان کنیم، برآنیم که به صورت گذرا این مطلب را توضیح دهیم که اسلام به پیشرفت و بهبود اقتصاد عمومى و رشد درآمد فردى اهمیت زیادى مى‏ دهد، و فقر و تنگدستى را مصیبتى بزرگ و مهلک مى‏ شمرد که به طرق مختلف و وسایل گوناگون باید آن را از بین برد و کفر و فقر و تنگدستى را قرین هم دانسته است، همان طور که در شریعت اسلام لازم است تا بر کفر پایان داد، همچنین باید فقر و تنگدستى را از میان برداشت. بر حاکمان جامعه اسلامى و زمامداران و والیان الزام و تأکید شده است که مسلمین را از خطر فقر و محرومتى – که این دو باعث اشاعه انحراف فکرى و عقیدتى در میان مردم مى‏ شوند – نجات دهند.

از جمله روشهاى خلاقى که اقتصاد اسلامى بر آن اساس متمرکز است آن است که اسلام تصرفات مسؤولین و حاکمان را محدود کرده و به ایشان اجازه نمى‏ دهد که در بیت المال مسلمین مطابق هوا و هوس خود عمل کنند زیرا که بیت‏ المال ملک عموم مسلمین است و ملک شخصى کسى نیست و باید در راه مصالح مسلمین صرف شود. رئیس و اعضا و ارکان دولت به هیچ وجه حق ندارند هر چه خواستند براى خود و نزدیکانشان از آن اموال بردارند، زیرا که این عمل خیانت به خدا و مسلمانهاست .

اما نظام حکومت عباسى، در تمام دورانها، براساس سیاست اقتصادى ویژه‏اى بود که در تمام جهات و مشخصاتش با روش اصیل اسلامى متفاوت بود و از قوانین اسلامى که احتیاط کامل را در اموال مسلمین مقرر فرموده و صرف آن را در راه گسترش رفاه مردم لازم دانسته به دور بوده است که ما به اختصار ساختار اقتصاد عمومى را در عصر عباسیان ذیلاً بیان مى‏ کنیم:

درآمد و عایدات دولت

 بیشترین درآمد دولت از راه جمع آورى مالیات و صدقات بود که بر میلیونها دینار بالغ مى‏شد و آن طورى که بعضى از مورخان مى‏گویند، بطور متوسط، همه ساله بالغ بر سیصد و شصت هزار هزار درهم مى‏ شد.[1] و در بعضى از سالها به پانصد هزار هزار درهم مى‏ رسید[2]، و هر درهم در آن روزگار قیمت قابل توجهى داشت و با ارزش یک گوسفند یا مشک عسل یا روغن برابر بود، همچنان که یک دینار با بهاى یک شتر برابر بود.

متأسفانه این اموال فراوان در راه پیشبرد زندگى علمى، بهداشتى و اقتصادى بطورى که خواست اسلام بود، صرف نمى‏ شد، بلکه تنها به جیب حاکمان مى‏ رفت و آنها هم سخاوتمندانه در راه ساختن کاخهاى سر به فلک کشیده – کارى که متوکل کرد و بذل و بخشش به دلقکها، نوازندگان و هرزه گرایان و دیگر راههاى زندگى پر از فسق و فجور مى‏ پرداختند و بیت‏ المال مسلمین را بیهوده خرج مى‏ کردند.

خشونت در جمع آورى مالیات

 واژه فشار و ظلم و سرکوب، در بیشتر دوران عباسیان یک واژه همگانى در زمینه جمع آورى مالیات بود.

مردم کشور پهناور اسلامى انواع فشارها را از دست مأموران سیاه دل که هیچ گونه رأفت و رحمت در دلشان نبود، مشاهد مى ‏کردند زیرا آنها به دلخواه خود، هر قدر که مایل بودند مالیات تعیین مى‏ کردند و هرکس هم که خوددارى مى‏ کرد و یا از پرداخت مقدار تعیین شده سرپیچى مى‏ کرد، سرنوشتش با گورستان و یا زندانها بود.

جهشیارى مى‏ گوید: مأموران مالیات انواع عذابها را از درندگان و زنبورها به کار مى‏ گرفتند، محمد بن مسلم که از مأموران ویژه مهدى عباسى بود، وقتى که مهدى به خلافت رسید، متوجه شد که مردم مالیات گزار در عذاب و شکنجه‏ اند با وى – محمد بن مسلم – درباره ایشان مشورت کرد، محمد گفت: یا امیر المؤمنین! از حال به بعد، نسبت به مالیات دهندگان که بدهکار به مسلمین هستند باید به گونه بدهکاران رفتار کرد و بدهیشان را مطالبه نمود! مهدى با شنیدن این سخنان دستور داد، عذاب و شدت را از مالیات دهندگان برداشتند.[3] در دوران هارون الرشید مردم از فضل بن یحیى برمکى که والى خراسان بود بد مى‏ گفتند و از دست او زیاد شکایت کردند تا این که هارون او را بر کنار کرد و به جاى او على بن عیسى را گمارد، على بن عیسى بزرگان خراسان را کشت و اموال زیادى را جمع آورى کرد و هزار بدره معمول از ابریشم را که شامل ده هزار هزار درهم بود به نزد هارون فرستاد[4] و مردم موصل در پرداخت مالیات انواع ستمها را دیدند و حکمران آن جا از طرف هارون الرشید بود، مالیات چند سال گذشته را از آنها مطالبه کرد و بیشتر آنها را تازیانه زد.[5]

براستى شریعت اسلام والیان و حاکمان را به رفق و مداراى با مردم و اصلاح امور اقتصادى ایشان دستور داده و این که مبادا در گرفتن مالیات و صدقات خشونتى به کار برند و موجب ناراحتى مردمان شوند لیکن اکثر پادشاهان عباسى به این دستور اسلامى توجهى نکرده و در گرفتن مالیات از مردم با شدت و خشنونت رفتار مى‏ کردند.

مالیات زیاد

اما فزونى مالیات در بین کارگزاران عباسیان یک پدیده همگانى بود، کارگزاران بیشتر از مالیات مقرر از مردم مطالبه مى‏ کردند تا بخشى از اموال مردم را براى خودشان بردارند. همین که ابو عبیدالله بن یسار از جانب مهدى عباسى به وزارت رسید، بر درختان خرما و دیگر اشجار نیز مالیات بست و بعد از وى نیز همین مقررات ادامه یافت.[6]

مردم مصر به بدترین مصائب و گرفتاریها، در زمینه مالیاتها دچار شدند حاکم مصر – موسى بن مصعب به هر جفت گاو (یک جریب زمین) دو برابر مالیات بست و براى بازاریها و دامها مالیات مقرر کرد. و در احکام و امور قضایى، رشوه‏ گیرى امرى معمول بود.

مردم یمن و قبیله قیس از دست ظلم وى شوریدند.[7]ابن تغرى مى‏ گوید: مهدى عباسى در گرفتن مالیات به مردم سخت گرفت و به هر جفت گاو دو برابر مقدارى که اول مقرر شده بود، مالیات بست و مردم از دست او سختی ها و شکنجه‏ ها دیدند او تندخویى و بدرفتارى پیشه کرده و در احکام رشوه مى‏ گرفت. تا آن جا که سپاهیان از او رنجیده شدند و بر او شوریدند و به خاطر بى عدالتى و ظلم بى حد وى با او به ستیز برخاستند[8]

این قبیل کارها از روح و واقعیت اسلام بسیار بسیار به دور است و این امور جز گروهى از دزدان و سر راه بگیران غرق در جرم و گناه را تجسم نمى‏ بخشد. عمربن عبید به منصور دوانیقى مى‏ گوید:

«در پشت درِبارگاه تو، آتشى از ظلم و ستم شعله‏ ور است و در بیرون کاخ تو کمترین عملى مطابق قرآن و سنت پیامبر (ص) انجام مى‏ گیرد.»[9]

سوء استفاده عباسیان از اموال دولتى

عباسیان اموال مسلمین را در اختیار گرفتند و براى خودشان و خویشاوندانشان هر چه مى ‏خواستند بر مى ‏داشتند. محمد بن سلیمان عباسى در یک روز صد هزار درهم برداشت کرد .[10] ، و چون از دنیا رفت ارثیه زیادى بجا گذاشت که هارون الرشید، شصت هزار درهم آن را گرفت.[11]مورخان مى‏ گویند به قدرى اموال براى خیزران آوردند که درآمد آنها بالغ بر یک میلیون و شصت هزار درهم مى‏ شد. بعضى از نویسندگان این مبلغ را معادل نصف مالیات آن روز تمام کشور و دو سوم درآمد «راکفلر» در این قرن مى ‏شمارند. موجودى نزد قبیحه همسر متوکل یک میلیون و هشتصد هزار دینار بود، و مادر مقتدر بى نهایت ثروتمند و پولدار بود.[12] ابن جوزى درباره او مى‏ گوید: اموال زیادى داشت که از شمار بیرون بود و همه ساله از عواید کشتزارهاى او هزار هزار دینار به دست او مى‏ رسید.[13]

پادشاهان عباسى به بستگان خود اموال زیادى را بخشیدند؛ هارون الرشید بین عموها و بستگان خویش به قدرى اموال پخش کرد که پیش از او هیچ خلیفه‏اى نبخشیده بود.[14] و منصور دوانیقى به هر یک از عموهایش هزار هزار درهم داد.[15]خاندان و بستگان عباسى فزونى گرفتند تا این که در عصر مأمون ،به سى و سه هزار تن رسیدند.[16] و این گروه وابستگان که ما هیچ امتیازى براى آنها نسبت به دیگر مسلمانان سراغ نداریم، اموال دولتى را به نفع خود برداشت مى‏کردند و ثروتهاى هنگفتى در اختیار گرفتند در حالى که دیگر افراد جامعه اسلامى گرفتار فشار زندگى و تنگدستى و محرومیت بودند.

موضع امام (ع)

اما امام ابو محمد (ع)، تجسم جبهه مخالف حکومت عباسى است که خود کامگى آنهارا در مورد ثروتهاى امت و سرقت ارزاق عمومى، مورد اعتراض قرار مى‏ داد.

از برجسته‏ ترین نوع مخالفتى که امام (ع)، انتخاب کرده بود این بود که ارتباط و یا کمک به آن پادشاهان را بر خود حرام کرده بود، پادشاهانى که مال خدا را دست به دست مى‏ گرداندند و مردم را بردگان خود مى‏ شمردند آنان براى جلب امام در دستگاه خویش و ضمیمه کردن او به جرگه خود تلاش زیادى کردند، اما موفق نشدند و در نتیجه با نهایت شدت و قساوت برخورد کردند و زندگى اقتصادى را بر او تنگ گرفتند و او را در تنگناى کشنده مالى قرار دادند، و از رسیدن اموالى که از طریق شیعیان به خدمتش مى‏ رسید، مانع شدند، جز این که بعضى از نیکوکاران شیعه، نقش مخصوصى ایفا کردند و در داخل مشک روغن درهم و دینار قرار داده به خدمت امام (ع) فرستادند[17]و بدان وسیله آن فشار مالى امام را رفع کردند.

به هر حال، امام (ع) در کنار مستمندان و محرومانى ایستاده بود که به خاطر عدم توازن در زندگى اقتصادى و چپاول ثروتهاى عمومى توسط پادشاهان با تنگدستى و تیره روزى روبرو بودند.

در این جا سخن ما از زندگى اقتصادى در عصر امام (ع) پایان مى‏ گیرد.

زندگى سیاسى

 اما زندگى سیاسى در عصر امام ابو محمد (ع)، بسیار زشت و تاریک بود ترس و بیم سایه گستر بود، ظلم و جور همه جا را گرفته بود وآشوبها فراگیر بوده و شورشهاى داخلى برخاسته از عدم استقرار سیاسى همه جا به چشم مى‏خورد، و به نظر من تمام اینها به دلایل زیر بود:

الف – تسلط ترکها بر اوضاع حکومت و خودسرى آنها در تمام شؤون سیاسى حکومت، در حالى که هیچ آگاهى از سیاست و اداره مملکت نداشتند، بدین جهت به مردم ستم مى‏ کردند و حکومت جابرانه پیشه کرده و ترس و بیم را رواج مى‏ دادند.

ب – نادانى و بى خبرى سلاطین عباسى و فرو رفتن ایشان در شهوترانی ها و کامجویی ها و بى اعتنایى به تمام شؤون زندگى رعیت، از جمله عوامل و رویدادهاى مهم سیاسى آن عصر بود. اینک درباره برخى از آثار سیاسى که در آن زمان بر همه جا حکمفرما بود، به اختصار سخن مى‏ گوییم:

شکنجه علویان

 علویان به سخت‏ترین روشها آزموده شدند ودر بیشتر روزگاران حکومت عباسى در ترس و بیم زیاد به سر بردند، زیرا که پادشاهان عباسى رسماً به شکنجه و تعقیب و تارومار ساختن و بد بدترین نوع آزار ایشان کمر بسته بودند. عیسى بن زید در این باره مى‏ گوید:

الى الله أشکوما نلاقى و انّنا

نقتل ظلماً جهر و نخاف‏

ویسعد اقوام بحبهم لنا

و نشقى بهم والامر فیه خلاف‏[18]

– از آنچه بر سر ما مى‏آید به خدا شکوه مى‏ کنیم در حالى که ما آشکار از روى ظلم کشته مى‏ شویم و بیمناکیم.

و گروههایى به خاطر محبتشان به ما خوشبخت مى‏شوند، در صورتى که ما به وسیله ایشان دچار بدبختى هستیم، و درست جریان کار ما بر عکس است! –

این شعر، حکایت از قتل و سرکوبى و جور ستمى است که عباسیان بر علویان روا داشتند، هر چند عباسیان به ملک و سلطنت نرسیدند مگر با نام علویانى که قربانیان زیادى را در راه آزادى مردم مسلمان از چنگال استبداد اموى تقدیم کرده بودند.

از روشهاى سختى که عباسیان در برابر علویان اتخاذ کردند این بود که ایشان را در محاصره اقتصادى قرار دادند و در نتیجه آنها در تنگناى دردآور مالى واقع شدند. یحیى بن عمر علوى در حالى که عباسیان را مخاطب قرار داده است، در این باره مى‏گوید:

– این پیام را از قول کسى که هرگز از حق به ظلم و جور گرایش نیافت به بنى عباس برسان؛

اگر دنیا مال شخصى ایشان است، از آن به مقدار قوتى به پسر عموها بذل و بخشش کنند!

و از مال خودتان به قوت ما گشایشى بدهید که این کار در حکومت به عدالت نزدیکتر است .

 معناى این شعر، آن است که عباسیان نه به مقدار قوت بلکه درحد سد رمق نیز به علویان چیزى نمى‏دادند و فقر را چون جانورى که اجساد ایشان را مى‏ آزرد بر ایشان مسلط کردند. برخى از منابع تاریخى بر این مطلب اشاره دارد که علویان در روزگار این طاغوت – متوکل – به قدرى سختى و محرومیت دیدند که وحشت و مرارت آن قابل توصیف نیست، چنان بودند که گاهى جز یک عبا نداشتند و اگر یک مرد علوى مى‏ خواست ازخانه بیرون بیاید آن را مى‏ پوشید و همچنین اگر یک زن علویه مى‏ خواست آن را بر تن مى‏ کرد، مردم نیز از ترس سلطه ستم پشگان جرأت ارتباط با ایشان را نداشتند.

محمد بن صالح، از ابراهیم بن مدبر خواست تا به خواستگارى دختر عیسى بن موسى جرمى برود ابراهیم به این نیت نزد عیسى رفت و پیشنهاد داد، اما عیسى پاسخ مثبت نداد و گفت: من به تو دروغ نمى‏ گویم، به خدا سوگند که او را رد نمى‏ کردم زیرا بزرگوارتر و مشهورتر از او را براى دامادى خودم سراغ ندارم ولیکن از متوکل و پس از او، از فرزندانش به مال و جانم بیمناکم. و به همین مطلب، محمد در اشعارى که سرورده، اشاره دارد، مى‏ گوید:

خطبت الى عیسى بن موسى فردنى‏                     فلله والى مرة و عتیقها

– من کسى را براى خواستگارى به نزد عیسى بن موسى فرستادم اما او جواب رد داد به خدا سوگند که او دوستدار «مره» و «عتیق»[19] ایشان است !

عیسى با این که مى‏دانست من از دودمان اصیل دختر رسول خدایم، پیشنهاد مراد رد کرد.

و گذاشته از پاکزادى من، ما را ریشه و اصلى است که پیامبر خدا تنه و اصل آن است –

مسلمانان از ارتباط با علویان، بلکه از سلام دادن به ایشان، ممنوع بودند، زیرا که عباسیان ستمگر بدترین مجازاتها را براى کسانى در نظر مى‏ گرفتند که به نوعى ایشان را مورد محبت و احترام قرار دهد.

بدترین دورانهاى تاریک و ظلمانى که بر علویان گذشت، روزگار متوکل بود که کاسه خشم خود را در یک جا بر سر ایشان ریخت و با نهایت قساوت ایشان را سرکوب نمود و آنان به شهرها و روستاها – از بیم این که مبادا به چنگ حکومت بیفتند وآنها را بکشد و یا زندانى کند – به صورت ناشناس آواره شدند.

 

پی نوشت مطالب


[1]– تاریخ تمدن اسلام: 79/5.

[2]-الوزراء و الکتاب: 288.

[3]– الوزراء و الکتاب: ص 142.

[4]– الوزراء و الکتاب.

[5]– الکامل: 268/6.

[6]– الفخرى: ص 164.

[7]– الولاة و القضاة: 125 – 126.

[8]-نجوم الزاهرة: 54/2، خطط مقریزى: 94/2.

[9]-اخبار الطوال: 384.

[10]-الوزراء و الکتاب: 250.

 [11]– نجوم الزاهرة: 75/2.

[12]– نشوار المحاضرات: 293/1.

[13]– المنتظم: 253/6.

[14]– نجوم الزاهرة: 65/2.

[15]– کامل ابن اثیر: 319/6.

[16]– همان مأخذ.

[17]– سفینة البحار: 158/2.

[18]– سرالسلسلة العلویة: 65.

[19]– ظاهراً مقصود از«مره» قبله‏اى است که ابوبکر از آن قبیله است و «عتیق» نیز نام ابو بکر مى‏باشد.م.

 

امام حسن عسکری(ع) از چند منظر

محمد بن اسماعیل علوی همچنین علي بن عبد الغفار روایت کرده اند که بنی عباس بر صالح بن وصیف زمانی که حضرت امام حسن عسکری علیه السلام را حبس کرده بود، وارد شدند و به او گفتند که تا می توانی بر امام حسن عسکری تنگ بگیر و هیچ نوع ترحمی به ایشان نکن.صالح گفت: من با او چه کنم! او را به دو نفر که بدترین افراد بودند یعنی علی بن یارمش و اقتامش سپرده بودم، تا او را شکنجه کنند.  اینک آن دو نفر اهل نماز و روزه گشته اند و در عبادت به مقام بزرگی رسیده اند.

آنگاه آن دو نفر را آوردند و به ایشان عتاب زد و گفت : وای بر شما! با این شخص چه می کنید؟ گـفتند: «چـه گـوییم در حق مردی که روزها را روزه می گیرد و شبها را تا به صبح به عبادت مشغول است ، سخن نمی گوید، و به کسی کاری ندارد و یکسره مشغول عبادت و هر زمان نظر بر ما می افکند بدن ما می لرزد و چـنان می شویم که مالک نفس خود نیستیم و خودداری نمی توانیم بکنیم.آل عباس چون این را شنیدند، در کمال خواری و با بدترین حال از نزد صالح برگشتند».[1]

نگرش اجتماعی امام عسکري(علیه السلام) به جامعه شیعیان عصر عباسی

امام و گفتمان شیعه راستین

آن حضرت درباره شیعیان راستین می فرمود:«شِيعَتُنَا الْفِئَةُ النَّاجِيَةُ وَ الْفِرْقَةُ الزَّاكِيَةُ- صَارُوا لَنَا رِدْءاً وَ صَوْناً وَ عَلَى الظَّلَمَةِ أَلْباً وَ عَوْناً- وَ سَيَنْفَجِرُ لَهُمْ يَنَابِيعُ الْحَيَوَانِ بَعْدَ لَظَى النِّيرَانِ- لِتَمَامِ الطَّوَاوِيَةِ وَ الطَّوَاسِينِ مِنَ السِّنِينَ».

شيعه ما، گروه نجات يافته و فرقه پاكيزه است، ما را در برابر دشمنان حفظ و حراست مى‏كنند و در برابر آنان چونان سدى استوار مى‏ايستند. پس از روزگاران سخت و دورانهاى دوزخى، چشمه‏ هاى زندگى، آنان را سيراب خواهند كرد.»[2]

علامه مجلسى در توضيح این سخنان مى‏گويد: «هذه حكمة بالغة و نعمة سابغة تسمعها الآذان الصم و تقصر عليها الجبال الشم صلوات الله عليهم و سلامه‏» «اين سخنان حكمتى و پندی گويا و نعمتى سرشار و لبریز است. گوشهاى كر و ناشنوا آن را مى‏شنود و كوههاى سخت در برابر آن سست و نرم مى‏گردد. درود و صلوات خداوند بر آنان باد».

سبکهای فعالیت سیاسی، اجتماعی، فرهنگی امام حسن عسکری(علیه السلام)

امام عسکری ـ ع ـ با وجود فشارها و نظارت‌ها و مراقبت‌های بی‌وقفه حکومت عباسى، یک سلسله فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی و علمی در جهت حفظ اسلام و مبارزه با افکار ضداسلامی انجام می‌داد که می‌توان آنها را بدین‌گونه خلاصه کرد:

1-تلاش علمی در دفاع از آیین اسلام و رد شبهات مخالفان، و تبیین اندیشه اسلامى؛ در این راستا به مواردی اشاره می کنیم:

امام و جلوگیری از تالیف کتاب تناقض قرآن اسحاق کندی

ابن شهر آشوب از  کتاب «الرَّدِّ عَلَى أَهْلِ التَّبْدِيل»‏ ابوالقاسم کوفی نقل کرده که اسحاق کندی که فیلسوف عراق بود در زمان خود نوشتن کتابی در تناقض قرآن را شروع کرد و به حدی که از مردم کناره گیری کرده و در منزل بود و پیوسته به این کار اهتمام داشت.  تا آنکه یکی از شاگردان او خدمت حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام)رسید، حضرت به او فرمود:آیا در میان شما یک مرد دانا و بزرگواری نیست که استاد شما کندی را از این شغلی که برای خود قرار داده بازدارد ؟

آن شاگرد گـفت : «ما نمی توانیم در این امور و شبه این امور به او اعتراض کنیم ما خود را در این جایگاه نمی بینیم.»

حضرت فرمود: اگر من چیزی به تو بگویم به او می رسانی ؟ عرض کرد: آری ، فرمود: برو به نزد او و انس بگیر با او و لطف و مدارا و هم نشینی و یاری او نما سپس این مطلب را به او بگو، که پرسشی روی داده می خواهم بپرسم. آنگاه  این را بپرس که اگر نزد تو متکلم به قرآن بیاید و بگوید که آیا جایز است که حق تعالی اراده فرموده باشد از آن کلامی که در قرآن است غیر آن معنی که تو گمان کرده ای و آن را معنی آن گرفته ای ؟ او در جواب خواهد گفت: جایز است زیرا که او مردی است که فهم می کند چیزی را که شنیده است.

وقتی سخنش به اینجا رسید به او بگو شاید که خداوند اراده فرموده باشد در قرآن غیر آن معنی که تو برای آن نموده ای و آن را مراد حق تعالی گرفته ای «فَتَکونُ واضِعا لِغَیرِ مَعانِیه».

پـس آن شاگـرد نزد کندی رفت و با او به مهربانی برخورد کرد تا اینکه فرصتی دست داد و پرسش را پرسید.

کندی گفت : که این پرسش را یک بار دیگر بپرس . او تکرار کرد. در فکر فرو رفت و گفت: بر حسب واژگان و نظر جایز است و احتمال دارد معنی دیگری بدهد.

گفت: تو را سوگند می دهم باید بگویی این سوال را چه کسی به تو آموخته است؟
شاگرد گفت : به دلم  افتاد.گفت : نه، این سخن از آن تو نیست، و تو به آن مرتبه نرسیده ای که این گونه مطالب را متوجه بشوی، بگو این مطالب را از کجا آموخته ای؟ شاگرد گفت : حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) مرا به آن امر فرمود.کندی گـفت : اکنون حقیقت حال را بیان کردی ، این گونه مطالب فقط از این خانه و بیت بیرون می آید.آنگاه آتشی خواست و همه آنچه نوشته بود را سوزانید.[3]

شیوه آموزش های دینی بوسیله امام (علیه السلام)

الف) گناه شناسی

ابو هاشم جعفری (ره) كه از دوستان و فقهاء و اصحاب امام هادی و امام حسن عسكری (علیه السلام) بود، می گوید: در محضر امام حسن عسكری (علیه السلام) بودم. فرمود:« یكی از گناهان نابخشودنی این است كه شخصی (بر اثر غرور و كوچك شمردن گناه) بگوید: «لیتنی لا اواخذ الا بهذا»: «ای كاش برای گناهی جز این یك گناه ، باز خواست الهی نشوم».با خود گفتم : براستی ، معنی این سخن ، بسیار دقیق و ظریف است ، و سزاوار است كه هر انسانی ، مراقب خود باشد و در مورد هر چیزی دقت كند كه گاهی انسان حرفی می زند و خیال می كند حرف خوبی زده ، غافل از آنكه ، همان حرف ، گناه نابخشودنی است.ناگاه امام حسن عسكری (علیه السلام) به من رو كرد و فرمود: «درست فكر می كنی ای ابو هاشم ، كه باید بسار دقت داشت ، بدان كه شرك (ریا) در میان مردم ، ناپیداتر از راه رفتن مورچه روی سنگ در شب تاریك ، و راه رفتن مورچه بر صفحه سیاه است.»[4]

ب) امام علیه سلام و بیان احکام

تفاوت ارث زن و مرد

أبوبكر فهفكي پسر ابی طيفور پزشک[5] كه اشكال تراشی های ابن ابی العوجاء یكی از دانشمندان معروف مادی عصر امام صادق (علیه السلام) در ذهن او نیز راه یافته بود،به حضور امام حسن عسكری (علیه السلام) آمد و پرسید: چرا در اسلام ، سهم ارث زن نصف سهم مرد است ؟
 آیا چنین قانونی ، به گونه ای ستم به زن بینوا نیست ؟  امام حسن عسكری (علیه السلام) فرمود: زن جهاد ندارد و به کسی نفقه نمی پردازد، و تامین معاش نیز بر عهده او نیست، اما همه اینها بر عهده مرد است. 

فهفكی می گوید: پیش خود (در ذهنم) گفتم : ابن ابی العوجاء به من گفت : همین سوال را از امام صادق(علیه السلام) نمودم ، او نیز چنین جواب داد،ناگاه امام حسن عسكری (علیه السلام) به من رو كرد و فرمود: آری ، این سوال ، از ابن ابی العوجاء است ، و جواب ما یكی است ، و همه ما امامان به همدیگر مربوط، و مساوی هستیم و ليكن حضرت رسول (ص) و امير المؤمنين (علیه السلام) مزيت ديگرى هم دارند.[6]

ج) امام و تبیین مباحث اعتقادی

برکات حجت خدا

احمد بن اسحاق گوید: بر امام حسن عسكری (علیه السلام) وارد شدم و می خواستم از امام بعد از او سوال كنم. امام قبل از سوال من فرمود:ای احمد بن اسحاق ! خداوند زمین را از زمان خلقت آدم تا روز قیامت از وجود حجت خالی نمی گذارد و به وسیله اوست كه بلا را از اهل زمین دور می گرداند، باران می بارد و بركات زمین ظاهر می شود.عرض كردم : یابن رسول اللّه : امام بعد از شما كیست ؟ امام علیه السلام با عجله برخاست و داخل اتاق دیگر شد و در حالی كه بچه سه ساله ای كه همانند ماه شب چهاردهم زیبا بود را بر دوش داشت بازگشت و فرمود: ای احمد اگر نزد خداوند و ما دارای ارزش و مقامی نبودی فرزندم را به تو نشان نمی دادم ، او هم نام رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله است كه زمین را پر از قسط و عدل می كند همانا گونه كه پر از ظلم و جور شده است.

ای احمد! مثل او در این امت مثل حضرت خضر علیه السلام و ذوالقرنین است. به خدا قسم غیبتی می كند كه هر كس جز آنكه خداوند او را بر امامتش ثابت و استوار و استوار نگاه داشته است و توفیق دعا برای تعجیل در فرج او داده است از اعتقاد به او منحرف می گردد. عرض كردم : مولای من ! آیا نشانه های دارد كه قلبم به آن مطمئن شود؟ در این هنگام كودك سه ساله با زبان فصیح عربی گفت : انا بقیه اللّه فی ارضه و المنتقم من اعدائه.من بقیه اللّه در زمین و انتقام گیرنده از دشمنان خدا هستماحمد بن اسحاق گوید: من در حالی كه بسیار خوشحال بودم از محضر امام علیه السلام خارج شدم و روز بعد خدمت او رسیدم و عرض كردم : از لطفی كه دیروز به من كردید بسیار مسرور شدم ، اما بفرمائید سنتی كه از خضر و ذوالقرنین در او چیست ؟

امام فرمود: طولانی شدن غیبت اوست. عرض كردم : یا بن رسول اللّه غیبت او طولانی می شود؟فرمود: قسم به پروردگارم اكثر معتقدین به او از امامتش بر می گردند و كسی جز آنكه در عهد ولایت ما پا برجاست و ایمان در قلب او نوشته شده است و با روح الهی تایید شده است ثابت قدم نمی ماند. ای احمد! آنچه به تو می گفتم سری از اسرار الهی است ، از دیگران مخفی بدار و از شكر گزاران باش كه با مادر علیین بهشت خواهی بود[7]

امام و اثرات چشم زخم

 از على بن زيد روايت شده كه گفت: من اسبى داشتم كه از آن در شگفت بودم. يك وقت نزد امام حسن عسكرى عليه السّلام رفتم، امام به من فرمود: اسب تو چگونه است؟ گفتم: اسبم درب خانه است، فرمود: اگر مقدور شد قبل از اينكه شب شود آن را عوض كن! من از حضور آن حضرت مرخص شدم، بفكر فروش اسب بودم، از فروش آن خوددارى كردم در صورتى كه آن اسب طالب و راغب زيادى داشت آن را بيشتر از قيمتش مي خريدند.

وقتى كه شب شد نگهبان آن اسب در حال گريه و ناله آمد و گفت: اسب تو مرد، من اندوهگين شدم و بعد از چند روز خدمت امام حسن عسكرى رفتم، با خود در اين فكر بودم كه آيا اسبى نظير آن نصيب من خواهد شد؟ امام فرمود: آرى، اسبى مثل آن اسب نصيب تو خواهد شد. بعد از آن بغلام خود فرمود: آن اسب تازى مرا كه سوار مى‏شوم بعلى بده، اين اسب از اسب تو زيباتر، عمر آن بيشتر، از اسب تو زرنگ‏تر و قويتر.[8]

2فعالیت‌های سرّی سیاسى، با وجود تمام نظارت‌‌ها و مراقبت‌های حکومت عباسى؛ در این باره به مواردی اشاره می کنیم:

از على بن محمد بن حسن روايت شده كه گفت: پادشاه به جانب بصره خارج شد، امام عسكرى عليه السّلام با شيعيان خود با سلطان خارج شد، ما عده‏اى بوديم كه بين دو ديوار نشسته بوديم و در انتظار مراجعت آن حضرت بوديم، وقتى كه آن بزرگوار برگشت و مقابل ما رسيد نزد ما توقف كرد، با يك دست كلاى خود را از سر خود برداشت و دست ديگر را بالاى سر خود نهاد و در صورت يكى از رفقاى ما خنديد. آن مرد فورا گفت: شهادت ميدهم كه تو حجّت و برگزيده خدا هستى. ما جريان را از آن شخص پرسش كرديم؟! گفت: من در باره امامت امام عسكرى شك داشتم، با خود گفتم: اگر آن حضرت برگردد و كلاى خود را از سر خود بر دارد من به امامت او معتقد مى‏شوم.[9]

3-حمایت و پشتیبانی مالی از شیعیان، ‌بویژه یاران خاص خود و نیز تربیت علویان

امام حسن عسکری و علویان هم عصر

در این باره نیز مواردی را می توان به دست داد که به اختصار به برخی اشاره می شود:

یکی از مشایخ قم که ابوالحسن حسین پسر حسن بن جعفر بن محمّد بن اسماعیل پسر امام صادق (علیه السلام) در قم بود، آشکارا شراب می نوشید. روزی برای نیازی به در سرای احمد بن اسحاق اشعری که وکیل اوقاف قم بود رفت و اجازده دیدار خواست که احمد اجازه نداد و ابوالحسن با ناراحتی و انده برگـشت. چندی بعد احمد بن اسحاق رهسپار حج شد.همین که به سامرا رسید اجازه خواست که خدمت ابومحمّد حسن عسکری (علیه السلام) مشرف شود اما حضرت او را اجازه نداد، احمد شگفت زده شده و سخت گریست. گریه و خواهش طولانی او سبب شد تا امام اجازه دیدار دهد. چـون خدمت آن حضرت رسید عرض کرد: «ای پسر رسول اللّه ! برای چـه مرا از تشرف به خدمت خود منع کردی، حال آنکه من از شیعیان و موالیان توام.» فرمود: «زیرا تو پسر عموی ما را از در منزل خود برگردانیدی! احمد گریست و سوگند یاد کرد به خداوند تعالی که این کار را کردم شاید از شراب نوشی دست بردارد.»فرمود: «راست گـفتی اما باید در هر حال به ایشان اکرام و احترام کنی و آنها را کوچک نشماری و چون منتسب به ما هستند به ایشان اهانت ننمایی که اگر چنین نشود تو از زیانکاران خواهی بود.»آنگاه که احمد به قم برگشت، بزرگان به دیدن او آمدند. حسین نیز با ایشان بود چـون احمد، حسین را دید، از جای خود برجست و به پیشواز او رفت و بسیار او را بزرگ شمرد و او را در بالای مجلس جای داد. اما حسین این کار را از ابن اسحاق دور می دانست و شگفت زده شد از این رو دلیل کار را پرسید.احمد نیز داستان را باز گو کرد. حسین چون آن را شنید از کارهای خود پـشیمان شد و توبه کرد و به خانه برگـشت و همه شرابها را ریخت و ظرفهایش را شکست. و همواره اهل مسجد و از معتکفین مسجد شد و از متقیان شهر گشت تا از دنیا رفت و در نزدیکی مزار حضرت معصومه (س) به خاک سپرده شد[10].

گفتنی است شبیه همین داستان با اندکی تفاوت در شخصیت و زمان حادثه، از قاضى ابو الحسين قاضى الحرمين نقل شده که گفت: از على بن عيسى الوزير رحمه الله شنيدم كه او گفت: من پيوسته به علويان احسان مى‏كردم و به بغداد هر يكى را در سال وظيفه‏اى مجرى كرده آن قدر كه به طعام و كسوت هر يك را كفايت بودى، و در ماه رمضان اين وظايف و رسوم هر يك برسانيدمى، و از جملت ايشان پيرى بود از فرزندان موسى بن جعفر رضى الله عنه، و من او را هر سال پنج هزار درم جرايت فرموده بودم. در ميان زمستان اين پير را يك روز ديدم مست در خیابانی مى‏آمد و قى كرده و جامه به گل آلوده و او را به حالى هر چه زشت‏تر يافتم. با خود گفتم كه چنين فاسقى را هر سال پنج هزار درم چرا دهم تا در معصيت خداى تعالى خرج كند. امسال البته هيچ بدو ندهم.

پس چون ماه رمضان در آمد آن پير به طلب وظيفه آمد و بر در سراى بايستاد تا من برسيدم. سلام كرد بر من و تقاضاى وظيفه كرد. من گفتم: لا و الله، به تو چيزى دهم تا در معصيت خداى تعالى خرج كنى، ترا در زمستان بدان حال ديدم، امروز هيچ به تو ندهم، و او را گسيل كردم و گفتم: نبايد كه بعد از اين اينجا آیى. پس آن شب چون بخفتم رسول را عليه السلام در خواب ديدم و مردم بر او جمع شده بودند. من فرا رفتم و سلام كردم. روى از من بگردانيد.

من گفتم: يا رسول الله، من اين همه احسان با فرزندان تو مى‏كنم و اين همه صلوات بر تو مى‏دهم و تو مكافات من بدين مى‏كنى كه روى از من مى‏گردانى. رسول عليه السلام گفت: چرا فلان فرزند مرا از در سراى نا اميد باز گردانيدى و آنچه هر سال به وى مى‏دادى باز گرفتى. من گفتم از براى آنكه او را بر آن حالت ديده بودم گفتم كه اگر چيزى بدو دهم او را بر معصيت يارى داده باشم. رسول عليه السلام گفت: تو چيزى بدو مى‏دادى از براى من مى‏دادى يا از براى او؟ گفتم: از براى تو. گفت: من هرگز شراب نخوردم و چه بودى اگر تو بر او ستر نگاه مى‏داشتى از براى آنكه او از فرزندان من بود. من گفتم: كرامة و عزازة و از خواب‏ در آمدم و بامداد كس فرستادم و شيخ را طلب كردم و آن وظيفه بدو دادم، و چون از ديوان باز آمدم او را در پيش خويش خواندم و بفرمودم تا غلام ده هزار درم در دو كيسه پيش او نهاد و بسيار تقرب بدو نمودم و گفتم: اگر محتاج شوى به چيزى ديگر مرا اعلام كن تا بدهم. پس پير علوى چون چنان ديد الحاح كرد كه از چيست كه آن روز مرا خائب باز گردانيدى و امروز اين همه كرامت و لطف فرمودى. پس قصه با او بگفتم. پير بگريست و گفت: توبت كردم كه آنچه كردم ديگر نكنم و جد خويش را محتاج نگردانم كه با تو عتاب كند از جهت من، و بعد از آن توبتش سخت نيك بود.[11]

داستان دیگر در این رابطه را این گونه نقل کرده اند که: محمد بن ابى زعفران از مادر امام حسن عسكرى عليه السّلام روايت كرده كه گفت: يكى از روزها امام عسكرى بمن فرمود: در سنه (260) اذيّتى بمن خواهد رسيد كه ميترسم مرا دچار رنج و مشقت‏ نمايد، من بناى جزع و فزع و گريه و زارى را نهادم، امام بمن فرمود: امر خدا بايد اجراء شود، جزع و فزع منماى. وقتى كه ماه صفر سنه (260) هجرى فرا رسيد آن بى‏بى دچار اضطراب و ناراحتى شد، گاهى از اوقات از مدينه خارج ميشد و خبر ميگرفت، تا آن موقعى كه به او خبر رسيد: معتمد آن حضرت را با برادرش جعفر بدست على بن جرين زندانى كرده. معتمد عباسى دائما از امام عسكرى عليه السّلام بوسيله زندان‏بان خبر ميگرفت، زندان‏بان ميگفت: امام عسكرى روزها روزه ميگيرد و شبها نماز ميخواند. يكى از روزها معتمد از زندان‏بان سراغ امام عسكرى را گرفت؟ زندان‏بان همان جواب را گفت، معتمد گفت:الساعه برو و سلام مرا بآن حضرت برسان! و بگو: بجانب منزل خود برگردد. على بن جرين ميگويد: من درب زندان آمدم، الاغ زين كرده‏اى را ديدم، خدمت آن حضرت رفتم ديدم كه نشسته و كفش و عبا و دستار خود را پوشيده، وقتى كه مرا ديد از جاى خود بلند شد، من پيغام معتمد را بآن بزرگوار رسانيدم، آن حضرت سوار شد، وقتى كه سوار شد مقدارى توقف كرد، من گفتم: براى چه توقف كردى؟ فرمود: براى اينكه جعفر هم خارج شود، گفتم: معتمد مرا دستور داده كه فقط ترا آزاد نمايم، فرمود: برو نزد معتمد و بگو: من و جعفر از يك خانه خارج شديم، اگر من برگردم و جعفر با من نباشد عيبى دارد كه بر تو مخفى نيست، زندان‏بان رفت و برگشت، گفت: معتمد ميگويد: جعفر را هم براى خاطر شما آزاد كردم، زيرا من‏ جعفر را بجهت جنايتى كه در حق خود و شما كرده بود و آنچه را كه درباره شما ميگويد زندانى كردم، جعفر هم آزاد شد و با امام عسكرى بخانه آن حضرت آمد.[12]

4-تقویت و توجیه سیاسی رجال و عناصر مهم شیعه در برابر مشکلات؛

امید به آینده و پیشگویی های امیدوار کننده

داود پسر قاسم بن إسحاق بن عبد اللّه بن جعفر بن أبي طالب معروف به أبا هاشم الجعفري مى‏گويد: از ابو محمد عليه السلام شنيدم كه مى‏فرمود:«بهشت دروازه‏اى دارد به نام معروف، كه جز اهل خير و نيكوكاران از آن دروازه وارد نشوند.»من با شنيدن اين سخن، خدا را سپاس گفتم و خوشحال شدم كه احتياجات مردم را برآورده مى‏سازم، امام ابو محمد (علیه السلام) رو به من كرد و فرمود: «آرى، من از آنچه در دلت گذشته آگاهم، براستى كه نيكوكاران در دنيا و در آخرت ،اهل خير به شمار مى‏آيند، اى ابوهاشم خداوند تو را از ايشان قرار دهد و بيامرزد»[13]

ب) محمد بن حسن بن ميمون مى‏گويد: طىّ نامه‏اى كه به خدمت مولايم امام عسكرى (علیه السلام) نوشتم از تنگدستى خود شكايت كردم، آنگاه با خود گفتم ؛ مگر امام صادق (علیه السلام) نفرموده است: «تنگدستى با محبت ما بهتر است از ثروتمندى با دشمنان ما، و كشته شدن با ولايت ما بهتر است از زندگى با دشمنان ما».جواب نامه من چنين آمد: «همانا خداى عزوجل، وقتى كه گناهان دوستان ما زياد مى‏شود، به وسيله تنگدستى، گناهان ايشان را محو مى‏كند؛ و بسيارى از گناهان را مى‏بخشد، آرى همان طور كه در خاطر تو گذشت، تنگدستى با ما بهتر است از مالدارى با دشمنان ما، در حالى كه ما پشتيبان كسى هستيم كه به ما پناه آورد و نوريم براى هر كه از ما روشنى خواهد و پناهيم براى كسى كه به ما پناهنده شود، هر كه ما را دوست بدارد در مراتب عاليه با ماست و هر كه از ما رو برتابد، به رو در آتش دوزخ مى‏افتد…»[14]

ج)ابو جعفر هاشمى مى‏گويد: من به همراه عبد اللّه خدوري، حسين بن محمّد عقيقي، حمزه غراب، و محمّد بن إبراهيم قمي در زندان جبیس، در جوسق واقع در قصر سرخ زندانی بودم، كه ابو محمد (علیه السلام)نيز با برادرش جعفر زندانى شدند، به حال آن حضرت رقت كرديم و من صورت امام حسن (علیه السلام) را بوسيدم و او را روى فرشى كه زير پايم بود نشاندم، جعفر نيز در نزديكى ما نشست، مأمور زندان آن حضرت، صالح بن وصيف بود، مردى از قبيله جحم نيز همراه ما در زندان بود كه مى‏گفت؛ از آل على است. امام ابو محمد (علیه السلام) نگاهى به ما كرد و فرمود: «اگر در ميان شما نبود آن كسى كه از شما نيست، هر آينه به شما اطلاع مى‏دادم و چيزهايى مى‏آموختم تا وقتى كه خداوند وسيله نجات شما را فراهم كند.»امام (علیه السلام)با اين فرمايش به آن مرد جحمى اشاره كرد و فرمود؛ اين مرد از شما نيست و از او بترسيد، زيرا كه درميان لباسهايش كاغدى هست كه هر چه مى‏گوييد براى خليفه مى‏نويسد، يكى از زندانيان فورى به سراغ جحمى رفت و لباسهاى او را بررسى كرد پس آن نوشته را يافت كه آن جمع را متهم كرده و نوشته بود كه آنها مى‏خواهند زندان را سوراخ كرده و از زندان فرار كنند.[15]

د) احمد بن محمد نقل كرده، مى‏گويد: به خدمت امام ابو محمد (علیه السلام) – موقعى كه مهتدى عباسى شروع به كشتن شيعيان كرده بود – نامه‏اى نوشتم و عرض كردم: مولاى من! سپاس خدا را كه اين ظالم را از تو باز داشته است من شنيده بودم كه او شما را هم به قتل تهديد مى‏كرد و مى‏گفت: به خدا سوگند كه بزودى او را تبعيد خواهم كرد! امام (علیه السلام) در پاسخ من، به خط مبارك خود نوشت:

«عمر او كوتاهتر از آن است كه به اين كار دست بزند، از امروز، پنج روز بشمار او در روز ششم پس از ذلت و خوارى كه خواهد ديد، كشته مى‏شود…»[16] و همين طور شد.

5-آماده‌سازی شیعیان برای دوران غیبت فرزند خود، امام دوازدهم.

زمينه سازي براي ظهور

نقل است كه امام هادی (علیه السلام)  بجز برخی از ياران خود از بيشتر شيعيان غايب بود. موقعى كه امر امامت به امام حسن‏ عسكرى (علیه السلام) واگذار شد آن حضرت با شيعيان خصوصى خود و غير آنان از پشت‏ پرده‏ صحبت ميكرد مگر وقتى كه ميخواست به خانه پادشاه برود.

علت اينكه آن حضرت و پدر بزرگوارش اين عمل را انجام ميدادند اين بود كه مقدمه غائب شدن امام زمان را فراهم كرده باشند تا گروه شيعيان با اين موضوع مأنوس شوند و منكر غائب شدن امام نشوند و مردم به پنهان بودن امام عادت كنند.[17]

همچنین علی بن احمد بن مهزیار، از احمد بن ابراهیم گفته آورده است: «به سال 282 به مدینه نزد حکیمه خواهر امام هادی (علیه السلام) شدم، از پشت پرده از دین ایشان پرسیدم، او ائمه را برای من نام برد تا به پسر امام حسن عسکری رسید، گفتم:« شما او را دیده اید یا شنیده خود را نقل می کنید؟» گفت: «من از امام عسکری نقل می کنم که او در نامه ای که از سامرا برای مادرش در مدینه نوشت نام امام بعدی ذکر شده بود». گفتم این فرزند اکنون کجاست؟ گفت:« اکنون پوشیده و پنهان است». ادامه دادم :«شیعیان به چه کسی مراجعه کنند؟» گفت:«به مادر امام عسکری رجوع کنند». گفت:« به چه حسابی باید به یک زن رجوع کرد». ادامه داد: « به همانگونه که امام حسین پس از شهادتش به حضرت زینب وصیت کرد، البته در این ظاهر بود اما در واقع ایشان دستورات حضرت سجاد را عمل می کردند، تا حادثه ای برای ایشان روی ندهد». در پایان افزود: « شما خود اهل حدیثی مگر نشنیده ای که نهمین فرزند از نسل امام حسین در حالی که زنده است، میراثش تقسیم می شود».[18]

نقل دیگر آن است که ابو غانم با این سلسله سند (حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْعَطَّارُ قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِكٍ الْفَزَارِيِّ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ الْمَدَائِنِيُّ ) روايت کرده که: از امام عسكرى عليه السّلام شنيدم مي فرمود: در سنه شصت‏ [دویست و شصت] بين شيعيان ما تفرقه خواهد افتاد. [19]این در حقیقت پیشگویی امام از زمان شهادت ایشان و  آغاز غیبت امام زمان بود.

نيز از ابو هاشم روايت شده كه گفت: من در حضور امام حسن عسكرى عليه السّلام بودم، آن حضرت فرمود: وقتى كه امام قائم عليه السّلام ظهور كند دستور ميدهد تا منبرهائى كه در مسجدها وجود دارند خراب كنند من با خود گفتم: چه معنى دارد كه امام قائم اين كار را ميكند؟! امام عسكرى فرمود: معنى اين عمل آنست كه آن منبرها بعد (از نبى و حجّت) بنا نهاده شده‏اند، لذا بدعتى هستند كه پيغمبر و امامى آنها را بنا نكرده. [20]

از احمد بن اسحاق روايت شده كه گفت: من به حضور امام حسن عسكرى عليه السّلام رفتم، آن حضرت بمن فرمود: حال شما با اين شك و ترديدى كه مردم دارند چگونه است؟ گفتم: موقعى كه خبر ولادت مولاى ما (صاحب الزمان؟) بما رسيد هيچ مرد و زن و بچه‏اى كه بحد فهم رسيده باشد نبود مگر اينكه بحق قائل شد، امام عسكرى فرمود: آيا نميدانيد كه زمين از حجّت خدا خالى نخواهد ماند؟[21]


[1]– کلینی، کافی، ج 1، ص 512؛ مفید، ارشاد، ج 2، ص 334؛ ابن شهرآشوب، مناقب، ج 4، ص 429؛ اثبات الهدی، شیخ حر عاملی، ج 5، ص 17؛ مسند الامام العسکری، عطاردی، ص 90 .

[2]– مجلسی، بحار الانوار، ج 75، ص 387.

[3]– ابن شهرآشوب، مناقب، ج 4، ص 424.

[4]– مسعودی، اثبات الوصیه، ص 249؛ شیخ طوسی، الغیبه، ص 207؛ ابن شهر آشوب، مناقب، ج 4، ص 439.

[5]– امین، اعیان الشیعه، ج 2، ص 307.

[6]–  کلینی، کافی، ج 7، ص 85؛ الخرائج و الجرائح، راوندی، ج 2، ص 682؛ اربلی، کشف الغمه، ج 2، ص 925.

[7]– صدوق، کمال الدین، ج 2، صص 384- 385 ؛ طبرسی، اعلام الوری، ج 2، ص 249 .

[8]– مسعودی، اثبات الوصیه، ص 251.

[9]– مسعودی، همان، ص 253.

[10]– حسن بن محمد بن حسن قمی، تاریخ قم، صص 211-213؛ مجلسی، بحار الانوار، ج 50، ص 323. سيد جلال الدين طهرانى‏ این خبر ضعيف می داند و چنین بدست می دهد:«در اسلام بقدرى مساوات در احكام شرعيه منظور شده است كه غلام حبشى و سيّد قرشي را يكسان دانسته، دين مقدس اسلام بقدرى منور و منزه است كه اين گونه امتيازات را در مقابل احكام لغو كرده است چه بموجب اصل بزرگ اسلام كه إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ الله أَتْقاكُمْ 49: 13 باشد هر كه پرهيزكار ترست محترم ترست و بعد هر كه عالم ترست مقدم تر و بعد هر كه از حيث نسب و شرافت خانوادگى بيشتر پيشتر است، وقتى كه پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم قبل از رحلت خود از مردم رضايت ميطلبد كه اگر از من بكسى رنجى و تعبى رسيده حاضرم در امروز با من همان معامله كند ميرساند مساوات و تساوى در مقابل احكام شرعيه را، زمانى كه امير المؤمنين على عليه السّلام كه رئيس مسلمين است و با اقتدار زمان خلافت در صدر اسلام حاضر ميشود كه در مقابل دعواى حقوقى بمحكمه شرعيه كه قاضى او بدون امضاى امير المؤمنين نميتواند قضاوت نمايد تن در دهد و با مدعى بمحكمه ميرود و موافق موازين شرعيه محاكمه مينمايد ميرساند تساوى مسلمين را در مقابل احكام از اين قرار هيچ گاه ما نبايد دين اسلامى را كه اين قدر منزه و مبرى است بدين گونه موضوعات ببالاييم، اشخاص مغرض و جاهل هر وقت ميخواهند باسلام حمله كنند بدين گونه اخبار ضعيفه كه از مجعولات دشمنان باطنى اسلام است استدلال ميجويند و آنچه در تواريخ و كتب اخبار بيابيد كه موافقت با عقل سليم نميكند و قبيح است مربوط باسلام نيست چه كلُّ ما حَكَم به الشّرعُ حَكَمَ به الْعَقْلُ ما را هدايت بدين موضوع مينمايد.»

[11]– شرف النبى، ابو سعيد واعظ خرگوشى (م 406)، تحقيق محمد روشن، تهران، بابك، 1361ش، صص 505- 504.

[12]– مسعودی، اثبات الوصیه، ص 253.

[13]– الفصول المهمة، ابن صباغ مالكي، ج‏2، ص1082.

[14]مناقب آل ابى طالب 435/4.

[15]– ابن حمزه طوسی، الثاقب، ص 577؛ جمال الدين يوسف بن حاتم شامى‏، الدر النظيم، صص742-743.

[16]– طبرسی، اعلام الورى، ص 375.

[17]– اثبات الوصیة ، مسعودی، ص 272.

[18]– مسعودی، همان؛ صدوق، کمال الدین، ج 2، صص 507 – 501.

[19]– مسعودی، همان، ص 250؛ كمال الدين و تمام النعمة، ج‏2، ص408.این روایت می تواند دلیلی بر تاریخ وفات آن حضرت در سال دویست و شصت باشد.

[20]– مسعودی، همان، ص 253.

[21]– مسعودی، ص 254.

 

نقش امام حسن عسکری(علیه السلام)،در هدایت مردم

 عباس جعفری

 حضرت امام حسن بن علی العسکری(علیه السلام)، ملقب به «زکی» و «عسکری» در هشتم ربیع الثانی سال 232 هجری قمری در «مدینه منوّره» از مادری پاک دامن به نام «حدیثه» یا «سوسن» چشم به جهان گشود. (1)

امام یازدهم شیعیان در خاندان نبوت و امامت و به دست پدر بزرگوارشان حضرت امام هادی(علیه السلام) تربیت یافتند. پس از شهادت ایشان(سال 254 هجری)، بر طبق اراده الهی و وصیت پدر، مسوولیت هدایت و رهبری شیعیان را عهده دار شدند.

ضمن عرض تبریک به مناسبت میلاد نورانی یازدهمین حجت بر حق خداوند بر مردم، به پیشگاه ولی الله الاعظم حضرت مهدی (عج) و عموم شیعیان جهان، در این نوشتار کوتاه، نگاهی اجمالی به اوضاع سیاسی- اجنماعی، حوادث و رخدادهای زمان ایشان، نقش امام عسکری(علیه السلام) و میراث علمی و فرهنگی آن حضرت خواهیم داشت.

1- اوضاع سیاسی، اجتماعی عصر امام عسکری (علیه السلام)

الف- خلفای بنی عباس و وضع اقتصادی شیعیان

عملکرد خلفای ظالم، ستمگر و نالایق عباسی، یکی از مسایلی است که بر همگان روشن است. آنها بر خلاف دستورات روشن و منطقی اسلام در مورد به سازی اوضاع اقتصادی جامعه مسلمانان و رفع محرومیت از آنها در تمام دوران خلافت ننگین و خفت بار خود حتی برای یک بار به نفع مردم مسلمان عمل نکردند که در این زمینه به گوشه هایی از پرونده سیاه آنها اشاره می شود:

در آمد عمده دولت اسلامی که از خارج و صدقات به دست می آمد بنابر نقل مورخان اسلامی بالغ بر صد ها میلیون درهم می شد که تمامی این مبلغ به جای مصرف شدن در مصارف عمومی و پیش برد وضعیت زیستی مردم، صرف ساختن کاخ های مجلل و خرید کنیزان و خوش گذرانی های حکام ظالم و از خدا بی خبر می شد.(2)

در جمع آوری مالیات (خراج و صدقات) ماموران حکومت از انجام هرگونه شکنجه و بد رفتاری ابا نداشتند و آن را با شدیدترین نوع از مردم مطالبه می کردند و حتی در صورت امتناع، آنها را زندانی یا گرفتار درندگان می کردند و روشن است که این نحوه عملکرد بر خلاف تاکیدات صریح قرآن و تعالیم انسان ساز اسلام و مکتب نورانی اهل بیت(علیه السلام) در مورد جمع آوری مالیات است.(3)

حاکمان عباسی، درآمد های دولتی را صرف اداره حکومت ظالمانه و عیش و نوش های خود و درباریان می کردند و بذل و بخشش های بی اندازه به شاعران متملق دربار و غیره ابا نداشتند.

«هنگامی که متوکل برای 3 پسر خود (منتصر، معتز و مؤید) بیعت گرفت، «صولی» (یکی از شاعران) برخواست و قصیده ای در مدح آنها سرود… متوکل و هر یک از پسرانش به او یکصد درهم هدیه دادند!(4) ساختن بناهای مجلّل و نوین با آرایش های آنچنانی یکی از سنتهای غلط عباسیان بود. کاخ معروف «برج» که متوکل آن را با انواع طلاکاری ها، نصب مجسمه حیوانات، به کار بردن سنگ های گران قیمت و سایر جواهر آلات، زینت کرده بود یک نمونه از صدهاست.(5) صرف بخش عظیمی از بودجه خلافت به ظاهر اسلامی! برای رفاه زنان درباری هم خواندنی است. بهای یکی از پیراهن های “زبیده خاتون” به پنجاه هزار دینار بالغ می شد!(6) فقر عمومی از صفات بارز مردم آن روزگار بود. زیرا که بودجه دولت به جای مصرف شدن در تهیه احتیاجات اولیه مردم، صرف اسراف و تبذیرهای خلفا و وابستگان آنها می شد. نا داری، فلاکت و احتیاج به غذای شبانه و محرومیت از هرگونه امکانات مادی در میان مردم مسلمان موج می زد. زیرا از اقتصاد سالم عدالت اجتماعی و امانت داری در میان حاکمان و … خبری نبود و هیچ گونه تلاشی برای بهبود اوضاع اقتصادی و شکوفایی آن دیده نمی شد.

ب- موضع امام حسن عسکری(علیه السلام)

امام یازدهم(علیه السلام) بنابر وظیفه الهی و منصب امامت و هدایت راستین امت به سوی برنامه های تعالی بخش اسلام ناب محمدی(ص) و ایجاد حکومت برحق اسلامی و برقراری عدالت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی برابر تمام انحرافات و کج روی های حاکمان جبار بنی عباس ایستادگی کرد و برای لحظه ای عملکرد آنها را تایید نکرد. امام(علیه السلام) تا آنجا که در توان داشت با سخنان و عمل خود نارضایتی خودشان را اعلام می کردند.

در زمانی که جامعه از فقر و بیماری رنج می برد و ناراحتی و سوءمدیریت حکومت آشکار بود و حکام به همراه درباریان در قصر های مجلل به لهو و لعب مشغول بودند، چطور ممکن بود که امام(علیه السلام) و حجت خدا، در برابر آنها ساکت باشند.

طبیعی به نظر می رسد که امام عسکری (علیه السلام) به دلیل احساس مسوولیت، با سیاست دولت غاصب و ستمگر مقابله کند و مسوولیت کلیه انقلاب های آل علی(علیه السلام) را قبول کند تا با جرأت و جسارت بیشتر، دامنه مخالفت ها و موضع گیری ها به رهبری حضرت گسترش یابد و امت اسلامی از هرج و مرج حاکم و پوچی و ابتذال رهایی یابند. لذا حکومت های سه گانه عباسی (حکومت معتز، مهتدی و معتمد) که در زمان امام(علیه السلام) وجود داشت به مقابله با حضرت پرداختند و با ایجاد محدودیت سیاسی و غیره، آن حضرت را در فشار و زندان قرار دادند.(7)

ج- شورش های داخلی

شیعیان و بخصوص علویان برای نجات از سلطه جابرانه حاکمان عباسی و ایجاد عدالت اجتماعی بر اساس دستورات اسلام و سنت نبوی(ص) دست به اعتراض و شورش علیه خلفای جور می زدند که به نمونه هایی اشاره می شود:

1- قیام یحیی بن عمر طالبی(ره)

اولین پرچم شورش بر ضد حکومت عباسی توسط «یحیی بن عمر طالبی» در کوفه بر افراشته شد. از آنجایی که او دارای خصایص نفسانی عالی و آرمان های والای اسلامی و انسانی بود، شیعیان محروم گرد او جمع شدند. او ابتدا کوفه را فتح و زندانیان ستم دیده را آزاد کرد. اما دشمن جنایتکار با تمام قوا در برابر او ایستاد و شعله خروشان انقلاب (که نزدیک بود به وسیله آن ریشه ظلم و ستم عباسیان خشکانده شود) را خاموش کرد و یحیی را به شهادت رساند.

پس از شهادت یحیی، شاعران در وصف پاکی، شهامت و غیرت دینی او اشعار حماسی سرودند و مردم نیز تا مدت ها در ماتم او عزاداری کردند.(8)

2- قیام زنگیان(آل زنج) در بصره

علی بن محمد [صاحب الزنج/ ایرانی الاصل]، هم بر علیه ظلم و ستم عباسیان به پا خواست و موفق شد بخش وسیعی از مناطق را در اختیار خود بگیرد. اساسا یکی از عوامل مهم قیام و شورش مردم علیه خلافت عباسی ، علاوه بر ستم، فقدان عدالت اجتماعی، مسلط بودن ترکان بر حکومت بود و همین مسئله از علل مهم فساد اداری و سیاسی دستگاه خلافت به شمار می رفت. زیرا سرنوشت مردم مسلمان را ترکان نادان و نالایق بدست گرفته بودند و خلفا نیز آلت دست ترکان شده بودند حتی خلفای عباسی جزء نام خلیفه هیچ قدرتی نداشتند و ترکان آنها را سرگرم خوش گذرانی و مسخرگی کرده بودند که در اشعار شاعران نیز این مسئله نمایان شده است.(9)

البته امام عسکری(علیه السلام) برخی از زیاده روی ها و ادعاهای باطل او را محکوم و از او تبری جست. مانند اینکه فرموده باشند: صاحب الزنج لیس منّا اهل البیت[ع].(10)

د- انحرافات فکری، عملی و نقش امام عسکری(علیه السلام) در جلوگیری از آنها

ظهور شعبده بازان غیر مسلمان که سعی در گمراه کردن و سست کردن پایه های اعتقادی مسلمانان و بخصوص شیعیان را داشتند، یکی از حوادثی است که در این دوره صورت گرفت و امام(علیه السلام) نیز با تمام توان به دفاع از اسلام راستین و عقاید محکم وخلل ناپذیر آن و ابطال شبهه های دشمنان همت گماشت و دسیسه های منحرفین را که از طرف خلافت جبار عباسیان نیز حمایت می شد نقش بر آب ساخت.

پدیده دیگر، نسبت های دروغی بود که جاهلان خیانت کار و گمراه به مقام امامت روا می داشتند، اما با هوشیاری و استدلال و مناظره قوی مقام عصمت و طهارت[امام یازدهم علیه السلام] هدایت و خیانت دروغ گویان برملا می شد.

«اسحاق کندی» که از فلاسفه عراق بود و درباره قرآن کریم کتابی به نام «تناقص القرآن» نوشته بود، در برابر استدلال قوی و بدون جواب امام عسکری(علیه السلام) منکوب شد و کتاب خودش را آتش زد.(10)

از جمله انحرافات عملی و پدیده های زشت این دوره، شیوع بی بند و باری و غرق شدن در شهوات و گناهان بود که به شدت از طرف خلفا و درباریان ترویج می شد، زیرا آنها با برپا کردن مجالس آواز و شراب خواری و لهو و لعب، سعی در سست کردن اعتقادات مردم و آلوده کردن آنها به گناه داشتند، ولی در مقابل، امام عسکری(علیه السلام) با بیان معارف الهی به فرضیه مهم امر به معروف و نهی از منکر عمل می کرند و مردم را از آلوده شدن به گناهان و دور شدن از مسیر تقوای الهی می ترسانید و آنها را به پرهیزگاری توصیه می فرمودند.(11)

2-فعالیت های مبارزاتی، عقیدتی امام حسن عسکری(علیه السلام)

یکی از الطاف الهی که به وسیله اهل بیت(علیه السلام) در همه اوقات و به خصوص در هنگام مشکلات در بین مردم صورت می گیرد، هدایت آنها به سوی کمال مطلق و مسلح کردن مسلمانان به سلاح دعا و راز و نیاز با خدای قادر متعال است، چنانچه شاید هیچ کدام از ائمه معصومین(س) نباشد که از زبان گهر بار آنان ادعیه و مناجات های ارزشمند توسط راویان حدیث و اصحاب آنها به دست ما نرسیده باشد.

از امام حسن عسکری (علیه السلام)، دعاهای جالب و پرمحتوایی به یادگار مانده است که در آن، علاوه بر مساله عبادت و بندگی خداوند به جنبه های عرفانی، سیاسی و اجتماعی نیز توجه شده است کـه به قسمت هایی از آنها اشاره می شود:

«… پروردگارا! با همه وجودم قصد درگاهت کردم و قلبم با خشوع و زاری تمام تو را نیایش کرد. تو را بهترین شفیع خود به سویت یافتم. بار خدایا دعایم را به اجابت برسان. پروردگارا! انحراف فتنه ها ما را فرا گرفت و پرده حیرت، ما را احاطه کرد و ذلت و خواری در خانه هایمان را کوفت و غیر از امینان دیدنت بر ما حاکم شدند و معادل کینه و نفرت، سرنوشت ما را در دست گرفتند و در راه نابودی بندگانت و تباهی شهرهایت کمر بستند. پروردگارا! دست آورد ما پس از تقسیم، تیول آنان شد و امارت و حکمرانی از مشورت به تسلط گروید و پس از برگزیدگی به میراثی برای امت گشتیم. با بهره یتیمان و بیوه زنان آلات لهو و لعب خریداری شده و اهل ذمه بر مؤمنان و فاسق هر قبیله ای به سرپرستی کارهای آنان برخواست…»(12)

امام حسن عسکری(علیه السلام) در این سخنان ارزشمند که به صورت مناجات و در حقیقت شکوه نامه ای به پیشگاه خداوند است دقیقا اوضاع خطیر و واقعیات اجتماعی حاکم بر جامعه را بازگو فرموده اند که مهمترین آنها عبارتند از:

1- گسترش فتنه های دهشت ناک میان مسلمانان؛

2- خواری و ذلت مسلمانان و حاکمیت غیر مسلمین بر سرنوشت آنان؛

3- فرمانروایی سفلگان و جنایتکاران در آن روزگار و حکم دادن به غیر از احکام خدا و رسول او؛

4- شیوع گناهان و منکرات مانند شراب خواری، لهو و لعب، دزدی، رشوه و … .

مبارزه دائم در زمینه های اعتقادی، فرهنگی، سیاسی با خلافت عباسی از جمله خدمات ارزشمند امام یازدهم حضرت امام عسکری(علیه السلام) است.

امام حسن(علیه السلام) به دنبال این هدف با انواع شیوه ها به مبارزه ادامه می دادند و اذهان مردم نا آگاه را به واقعیت های اجتماعی متوجه می ساختند و اعلام می کردند که این حاکمیت فعلی مورد رضایت خداوند و رسول گرامی او نیست. زیرا در این حاکمیت، احکام خدا پیاده نمی شود و ارزش های اسلامی به مسخره گرفته می شود. منکرات و فحشا در جامعه شیوع دارد. حاکمان دارای صفات الهی و قرآنی نیستند. اموال و حقوق مردم پایمال شده است. امام عسکری(علیه السلام) تا حد امکان در ملاقات های خصوصی با اصحاب و یاران خود خطرات جبران ناپذیر خلفا و درباریان را نسبت به جامعه اسلامی گوش زد می کردند.

عملکرد روشن گرایانه و به حق امام(علیه السلام) باعث شد تا خلفا نسبت به وجود ایشان در میان مردم حسد بورزند و بر دستگاه و خلافت چند روزه خود بیمناک شوند. مستعین دستور داد امام عسکری(علیه السلام) را حبس نمایند و پس از او معتز، مهتدی، معتمد نیز به مخالفت با امام برخواستند تا جائی که آن حضرت دائما در اذیت و آزار و شکنجه به سر می برد.(13)

تربیت اصحاب و حاملان حدیث، نگاشتن نامه به شیعیان و علاقه مندان به خاندان ولایت و امامت، تفسیر آیات قرآن و بیان محکم و متشابه آن و بیان روایات اعتقادی، اخلاقی، سیاسی و اجتماعی از جلوه های هدایت و خدمات فرهنگی امام حسن عسکری(علیه السلام)بود.

حضرت در تربیت راویان حدیث سعی والایی داشت تا جایی که نزدیک به 107 نفر از شاگردان و اصحاب امام عسکری(علیه السلام) را نام برده اند و نامه های گران بهایی از آن حضرت به یادگار مانده است.(14) .

“سلام علیه یوم ولد و یوم استشهد و یوم یبعث حیا”

……………………………

پی نوشتها:

1)شیخ مفید، الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد[ع] ص335؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب ج4 ص421؛ کلینی، اصول الکافی ج1 ص421؛ طبرسی، اعلام الوری باعلام الهدی ص367؛ اربلی، کشف الغمة فی معرفه الائمه(علیه السلام) ج2 ص402.

2)جرجی زیدان، تاریخ التمدن الاسلامی ج5 ص79؛ آقائی و … ، درسنامه تاریخ عصر غیبت ص 72.

3) ابن اثیر، الکامل فی التاریخ ج6 ص268؛ آقائی و … ، درسنامه تاریخ عصر غیبت ص 6- 72.

4) ابو الفرج الاصفهانی، الاغانی ج14 ص193.

5) القرشی، حیاة الامام العسکری ص196.

6) مسعودی، مروج الذهب ج2 ص366.

7) طبرسی، اعلام الوری ص356.

8) ابن اثیر، الکامل ج5 ص314؛ ابو الفرج الاصفهانی، مقاتل الطالبیین ص 511.

9) مسعودی، مروج الذهب ج4 ص61؛ الفخری ص181؛ بحار الانوار ج50 ص311.

10) ابن شهر آشوب، المناقب ج4 ص428؛ محدّث قمی، سفینه البحار ج 1 ص 559.

11) همان، ج4 ص424؛ بحار الانوار ج50 ص258.

12) مهج الدعوات ص63 تا 67 [به نقل از زندگانی امام حسن عسکری(علیه السلام) ص214 تا 222].

13) مسعودی، مروج الذهب ج4 ص124؛ سیوطی، تاریخ الخلفا ص360.

14) به کتب رجال شیخ طوسی، نجاشی، کشّی، معجم رجال الحدیث و قاموس الرجال مراجعه شود.

15) طبرسی، اعلام الوری ص367؛ مفید، الارشاد ص345؛ پیشوائی، سیره پیشوایان ص616

امام حسن عسکری(ع) در کتاب حیات فکری سیاسی امامان شیعه

رسول جعفریان از جمله نویسندگان به نامی است که کوشیده تا در باب ائمه پژوهش های در خوری ارائه نماید. و به نظر می رسد در توصیف و تحلیل بررسی سیره اهل بیت در حد و اندازه های قابل قبولی ظاهر شده است. به هر حال چند جانبه نگری وی شاید مجال کمتری به این پژوهشگر زبردست برای کندوکاوی فراگیردر تاریخ اهل بیت داده است.

اما نمی توان نوشته های دلنشین او را با این سخن در مجموعه ی کتب ستودنی ندانست گرچه به نظر می رسد مجال زیادی هنوز برای پژوهش در تاریخ نوپای ائمه هست. به هر حال وی در کتاب حیات فکری و سیاسی ائمه، در قالب سی صفحه به نیکی و به فراخور کتاب به دوران امام حسن عسکری علیه سلام پرداخته است. آنچه در ذیل به زیور نگاه خوانندگان آراسته می شود، از خامه فرهیخته این استاد تراویده است.

امام حسن عسکری

ابو عثمان عمرو بن بحر الجاحظ:

و من الذي يعدّ من قريش او من غيرهم ما يعدّه الطالبيين عشرة فى نسق، كلّ واحد منهم عالم زاهد ناسك شجاع جواد طاهر زاك، فمنهم خلفاء، و منهم مرشحون: ابن ابن ابن ابن، هكذا الى عشرة؛ و هم الحسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على عليهم السلام، و هذا لم يتفق لبيت من بيوت العرب و لا من بيوت العجم.

شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 15، ص 278

امام حسن عسكرى عليه السّلام

امام حسن بن على عسكرى عليهما السّلام يازدهمين امام شيعيان است. بنا به روايت مورخان، آن حضرت در ربيع الثانى- روز دهم «1»يا هشتم «2»يا چهارم «3»- سال 232- به نقل خطيب «4»231- چشم به جهان گشود و 28 سال زندگى كرد.«5»ابن خلّكان تولد ايشان را روز پنجشنبه يكى از ماههاى سال 231 دانسته و قول ديگرى را نيز كه ششم ربيع الآخر سال 232 مى باشد، نقل كرده است.«6»مسعودى سن آن حضرت را به هنگام شهادت 29 سال دانسته است.«7»بنابراين او بايد تولد آن حضرت در سال 231 را معتبر بداند.

نيز اتفاقى مورخان است كه رحلت امام عسكرى عليه السّلام در هشتم ربيع الاول از سال 260 اتفاق افتاده است؛«8»گرچه برخى جمادى الاولى آن سال نيز به عنوان قولى ديگر نقل كرده اند.«9»از آنجا كه رحلت امام هادى عليه السّلام در سال 254 رخ داده، طبعا دوران امامت حضرت عسكرى عليه السّلام طبق روايت شيخ مفيد، شش سال «10»و بر اساس گفته سعد بن عبد الله پنج سال و هشت ماه بوده است.«11»

درباره نام مادر آن حضرت كه ام ولد بوده، گزارشهاى مختلفى وجود دارد. در برخى از مصادر، نام آن بانو، «حديث» يا «حديثه» آمده و برخى ديگر نامش را «سوسن»«12»و عسفان «13»ياد كرده اند. صاحب «عيون المعجزات» نام صحيح او را «سليل» دانسته و با عبارت «كانت من العارفات الصالحات» وى را ستوده است.«14»

القاب خود آن بزرگوار را «الصّامت»، «الهادى»، «الرّفيق»، «الزّكى» و «النّقى» ذكر كرده اند؛ برخى از مورخان لقب «الخالص» را هم بر القاب آن حضرت افزوده اند.

«ابن الرضا» عنوانى است كه امام جواد و امام عسكرى عليهما السّلام هر دو به آن شهرت يافته اند.«15»

چنان كه امام هادى عليه السّلام و امام عسكرى عليه السّلام به لقب عسكريين معروف شده اند.

گفتنى است كه عسكر عنوان نامشهورى براى سامرا بوده است.

نقش انگشترى امام عسكرى عليه السّلام به دو صورت «سبحان من له مقاليد السّماوات و الارض»«16»و «إنّ الله شهيد» ذكر شده است.«17»

احمد بن عبيد الله بن خاقان مشخصات ظاهرى آن بزرگوار را چنين وصف كرده است: داراى چشمانى سياه، قامتى نيكو، صورتى زيبا و بدنى موزون.«18»

امامت آن حضرت

با رحلت امام هادى عليه السّلام در سال 254 و به تنصيص آن حضرت، فرزندش امام عسكرى عليه السّلام به سمت امامت شيعيان اثنى عشرى منصوب گرديد. رواياتى كه در وصيت و تنصيص امام هادى عليه السّلام درباره امامت فرزندش وارد شده، در بسيارى از كتب حديث و تاريخ شيعه، فراوان به چشم مى خورد.«19»طبعا با توجه به اين وصيت و تنصيص امام هادى عليه السّلام، كه از نظر شيعيان نشانه صحت امامت امام بعدى است، آنان امام حسن عسكرى عليه السّلام را به امامت پذيرفتند. يكپارچگى شيعيان، به جز شمارى اندك، خود دليلى بر مقبوليت اين امر در جامعه شيعه در آن روزگار است.

بنا به نقل سعد بن عبد الله جز عده اى كه به امامت محمد بن على (كه در زمان حيات پدرش امام هادى عليه السّلام وفات كرد) گرويدند و تعداد انگشت شمارى كه جعفر بن على را امام خود دانستند، اكثريت ياران امام هادى عليه السّلام به امامت حضرت عسكرى گردن نهادند. پيروان جعفر بن على «جعفريه خلّص» لقب يافتند.«20»مسعودى، جمهور شيعه را از پيروان امام عسكرى و فرزندش مى داند كه اين فرقه در تاريخ به «قطعيّه» معروف شده اند.«21»عنوان قطعيه اشاره به گروهى است كه نوعا نه به مهدويت امام رحلت كرده بلكه بر رحلت امام پيشين قطع كرده و امامت امام بعدى را پذيرفته اند.

اين نام، نخست بار در برابر واقفه كه پس از رحلت امام كاظم عليه السّلام پديد آمدند اطلاق شده است. ما درباره جعفر و پيروان وى در زندگى امام مهدى عليه السّلام سخن خواهيم گفت.

امام عسكرى عليه السّلام در سامرا

در زندگى امام هادى عليه السّلام اشاره كرديم كه شيخ مفيد تاريخ نامه متوكل به امام را براى آوردن وى به سامرا، سال 243 ياد كرده است.«22»در حالى كه بر طبق روايت كافى،«23»آن تاريخ مربوط به زمانى است كه راوى متن نامه را از يحيى بن هرثمه گرفته است. در اصل امام ده سال پيش از آن به سامرا فراخوانده شد و همانگونه كه ابن خلكان نوشته، امام هادى زمانى نزديك به بيست سال و نه ماه در سامرا به سر برد و به همين دليل همراه فرزندش «عسكرى» لقب يافته است.«24»

آنچه مسلم است آوردن اين دو امام بزرگوار به «سامرا»- مركز خلافت عباسى در آن عصر- از جهاتى شبيه سياست مأمون در آوردن امام رضا عليه السّلام به خراسان بود؛ زيرا در چنين شرايطى بود كه رفت و شد شيعيان با امام تحت كنترل در آمده و شناسايى شيعيان براى آنها ممكن مى شد. تصور عباسيان اين بود كه ممكن است امامان، همانند ساير علويان، با داشتن هوادارانى چند، دست به قيام بزنند. حضور آنها در مركز خلافت مانع از چنين اقدامى مى شد.

سالهايى كه امام در اين شهر مى زيست بجز چند نوبتى كه به زندان افتاد در صورت ظاهر همانند يك شهروند عادى زندگى مى كرد. طبعا رفتار وى به طور محتاطانه اى زير نظر حكومت قرار داشت. روشن است كه امام عسكرى عليه السّلام همانند ساير امامان، در صورت داشتن اختيار و آزادى، نه سامرا بلكه مدينه را براى زندگى انتخاب مى كردند. در واقع اقامت طولانى ايشان در سامرا جز نوعى بازداشت از طرف خليفه قابل توجيه نيست. اين مسأله به خصوص به علت وجود شبكه منظم و متشكل شيعيان كه از مدتها قبل شكل گرفته بود، در نظر خليفه از اهميت فراوانى برخوردار بود و موجبات نگرانى مى شد و وحشت او را فراهم مى آورد؛ چيزى كه مى بايست به نحوى كنترل مى شد.

به همين جهت از امام خواسته بودند حضور خود را در سامرا، به طور مداوم به آگاهى حكومت برساند؛ چنان كه طبق نقل يكى از خدمتكاران امام، آن حضرت هر دوشنبه و پنجشنبه مجبور بود در دار الخلافه حاضر شود.«25»چنين حضورى، گرچه در ظاهر نوعى احترام براى آن حضرت تلقى مى شد، ولى در واقع تنها وسيله كنترل او ازنظر خليفه بود.

شيعيان براى ديدن امام مشكل داشتند؛ آن گونه كه يك بار، تنها موقعى كه خليفه براى ديدن «صاحب البصره» مى رفت، و امام را نيز همراه خويش مى برد، اصحاب امام در طول راه خود را براى ديدن آن حضرت آماده مى كردند«26»از اين روايت به خوبى مى توان فهميد كه در زندگى امام حد اقل دورانى وجود داشته كه امكان ديدار مستقيم با آن بزرگوار در خانه اش نبوده است.

اسماعيل بن محمد مى گويد: براى طلب پول در سر راه آن حضرت نشستم و هنگام عبور امام تقاضاى كمك مالى از وى كردم.«27»ابو بكر فهفكى مى گويد: براى كارى- ديدن امام- از سامرا خارج شدم و در روز «موكب» در خيابان ابى قطيعة بن داود منتظر رسيدن امام شدم تا او را در حال حركت به دار العامه ملاقات كنم.«28»

محمد بن عبد العزيز بلخى نيز، هنگام حركت امام به دار العامه، در خيابان الغنم منتظر تشريف فرمايى آن حضرت بوده است.«29»محمد بن ربيع شيبانى مى گويد: به منظور ديدن امام، در باب احمد بن خضيب نشسته بودم و او را در حال عبور ديدم.«30»على بن جعفر از حلبى نقل مى كند: در يكى از روزها كه قرار بود امام به دار الخلافه برود ما در عسكر به انتظار ديدار وى جمع شديم؛ در اين حال از طرف آن حضرت توقيعى بدين مضمون به ما رسيد:ألّا يسلمنّ علىّ أحد و لا يشير الىّ بيده و لا يؤمئ فإنّكم لا تؤمنون على أنفسكم.«31»كسى بر من سلام و حتى اشاره هم به طرف من نكند؛ زيرا كه در امان نيستيد.اين روايت به خوبى نشان مى دهد كه دستگاه خلافت تا چه حد روابط امام با شيعيانش را زير نظر داشته و آن را كنترل مى كرده است. البته امام و شيعيانش در فرصتهاى گوناگونى همديگر را ملاقات مى كرده اند و سرپوشهايى نيز براى اين تماسها وجود داشته است. يكى از بهترين راههاى ارتباطى شيعيان با امام، مكاتبه بوده كه در مصادر نيز فراوان به آن بر مى خوريم.

موقعيت امام عليه السّلام در سامرا

امام عسكرى عليه السّلام اگر چه بسيار جوان بود، ولى به دليل موقعيت بلند علمى و اخلاقى، به ويژه رهبرى شيعيان و اعتقاد بى شائبه آنان به امام و احترام بى چون و چراى مردم از وى، شهرت فراوانى پيدا كرده بود. نيز به دليل آن كه مورد توجه عام و خاص بود، حاكميت عباسى جز در مواردى چند، در ظاهر رفتار احترام آميزى از خود نسبت به آن حضرت نشان مى داد.

روايتى طولانى كه در بسيارى از منابع نقل شده، حاكى از اهميّت و عظمت موقعيت روزافزون امام در سامرا مى باشد. اينك به خاطر اهميت اين روايت به ذكر قسمتهايى از آن مى پردازيم:

سعد بن عبد الله اشعرى از علماى معروف شيعه كه احتمالا به ملاقات امام عسكرى عليه السّلام نيز شرفياب شده «32»مى گويد:

در شعبان سال 278- هيجده سال پس از رحلت امام عليه السّلام- در مجلس احمد بن عبيد الله بن خاقان «33»- كه آن روزها مسئوليت خراج قم را بر عهده داشت و به آل محمد و مردم قم نيز عداوت مى ورزيد- نشسته بوديم. سخن از طالبيون ساكن سامرا و مذهب و موقعيت آنان در پيش حاكم به ميان آمد، احمد گفت: من كسى از علويان را چون حسن بن على عسكرى عليه السّلام در سامرا نديده و نشنيده بودم كه اين چنين به وقار و عفاف و زيركى و بزرگ منشى در ميان اهل بيت خود شناخته شده و پيش سلطان و بنى هاشم محترم باشد، چنان كه او را بر افراد مسن حتى امراء و وزراء و منشيان نيز برترى مى دادند. روزى من بالاى سر پدرم ايستاده بودم؛ آن روز پدرم براى ديدار با مردم نشسته بود. يكى از حاجبان وارد شد و گفت: ابن الرضا در بيرون در ايستاده است. پدرم با صداى بلندى گفت: او را اجازه ورود بدهيد و آن حضرت وارد شد …

وقتى پدرم او را ديد چند قدم به سوى او رفت، كارى كه نديده بودم با كسى حتى امرا و ولات عهد انجام بدهد. وقتى به او نزديك شد، دست به گردنش انداخت و صورت و پيشانى او را بوسيد. آنگاه دستش را گرفت و در جاى خود نشاند. پدرم خود روبروى او نشست و با وى به گفتگو پرداخت. در سخنان خود، او را با كنيه- كه حاكى از احترام او بود- مورد خطاب قرار مى داد و مرتب مى گفت: پدر و مادرم فدايت …

شب هنگام نزد پدرم رفتم … و از وى پرسيدم: پدر! آن شخص كه امروز آن همه اجلال و احترامش نمودى، چه كسى بود كه حتى پدر و مادرت را فداى او مى كردى؟ گفت: او ابن الرضا، امام رافضيان بود؛ آنگاه ساكت شد. چند لحظه بعد سكوتش را شكست و ادامه داد: فرزندم اگر روزى خلافت از دست بنى عباس بيرون رود، در ميان بنى هاشم، جز او كسى شايستگى تصدى آن را ندارد. او به خاطر فضل، صيانت نفس، زهد، عبادت و اخلاق نيكو سزاوار مقام خلافت است. اگر پدر او را ديده بودى مردى بود بزرگوار، عاقل، نيكوكار و فاضل. با شنيدن اين سخنان آتش خشم سر تا سر وجودم را فرا گرفت. در عين حال حس كنجكاويم براى شناختن او برانگيخته شد. از هر كس از بنى هاشم، منشيان، قضات، فقها، حتى مردم عادى كه درباره اش سؤال مى كردم او را در نزد آنان در نهايت جلالت و بزرگوارى و مقدم بر ساير افراد اهل بيت مى يافتم. همه مى گفتند: او امام رافضيان است. از آن پس اهميت وى پيش من رو به فزونى گذاشت؛ زيرا دوست و دشمن او را به نيكى مى ستودند.«34»

اين روايت با توجه به راوى آن كه خود يكى از معاندان سر سخت اهل بيت بوده، موقعيت اخلاقى و اجتماعى امام را در ميان عامه مردم و حتى خواص نشان مى دهد.

خادم امام عسكرى عليه السّلام مى گويد: روزهايى كه امام به مقر خلافت مى رفت، شور و شعف عجيبى در مردم پيدا مى شد. خيابانهاى مسير آن حضرت از جمعيتى كه سواربر مركبهاى خود بودند، پر مى شد. وقتى امام تشريف مى آوردند، هياهو يك باره خاموش مى گشت. آن حضرت از ميان جمعيت گذشته و وارد مجلس مى شد.«35»

طبيعى است كه بايد بيشترين اين افراد از شيعيانى باشند كه از مناطق دور و نزديك براى ديدن امام به سامرا مى آمدند؛ هر چند ارادت ساير مردم نيست به فرزندان رسول خدا نيز آنها را براى ديدن امام تهييج كرده و سبب فزونى جمعيت مى شد.

دورانهاى بازداشت امام

همان گونه كه اشاره شد جلب امام هادى به همراه امام عسكرى عليهما السّلام به سامرا به دستور متوكل عباسى، خود به معناى زندانى كردن اين دو امام در آن شهر به منظور كنترل آنها و روابطشان با شيعيان بود. در مواردى در بازداشت اين پدر و فرزند، سختگيرى بيشترى اعمال مى شد؛ به ويژه هنگام پيدايش جريانات خاصى كه نوعى تهديد بر ضد حاكميت بود، شخص امام با شمارى از ياران نزديكش به زندان مى افتاد.

روايات زيادى درباره بازداشت امام عسكرى عليه السّلام وجود دارد كه البته از جهاتى با يكديگر ناسازگارند. علت اين امر، افزون بر اين كه مى تواند اشاره به تعدّد بازداشت آن حضرت باشد، اشتباه مردم در نام خلفا نيز هست. با گردآورى تمام گزارشهاى مربوط و مقايسه آنها با يكديگر، اميد دست يابى به واقعيت امر بيشتر مى شود.

خبرى درباره زندانى شدن آن حضرت در دوران مستعين (248- 252) در دست است. صيمرى در كتاب «الاوصياء» نقل كرده است كه مستعين دستور بازداشت امام عسكرى عليه السّلام و آوردن وى به كوفه را به سعيد حاجب داد. ابو الهيثم بن سيابه ضمن نامه اى كه به امام نوشت، از اين خبر اظهار نگرانى كرد. امام در جواب وى نوشتند:

پس از سه روز فرجى حاصل خواهد شد. سه روز بعد، مستعين خلع شد و خطر رفع گرديد.«36»اين خبر در منابع ديگر درباره معتز نقل شده است. دانسته است كه آغاز زمان امامت حضرت عسكرى عليه السّلام سال 254 بوده و شايد اين شاهدى بر نادرستى اين خبردرباره مستعين باشد. اربلى هم متوجه اين خطا شده و گفته است كه در خبر مزبور يا نام مستعين به غلط آمده و يا بايد مربوط به امام هادى عليه السّلام باشد.«37»

معتز كه از خلفاى سختگير عباسى بود در سال 252 به خلافت رسيد. گزارش شده است كه در همين سال شمارى از شيعيان، از جمله ابو هاشم جعفرى در زندان بوده است. خطيب بغدادى از قول ابن عرفه علت بازداشت وى را چنين بيان مى كند:

سخنانى از او شنيده شد كه سبب زندانى شدن وى گرديد.«38»

در روايتى كه شيخ طوسى نقل كرده، بازداشت ابو هاشم مذكور با تنى چند از بنى هاشم و غير آنها به سبب كشته شدن عبد الله بن محمد عباسى بوده است.«39»مسئول اين زندان آن گونه كه در پاره اى از روايات آمده، صالح بن وصيف بوده كه در سال 256 توسط موسى بن بغا كشته شده است.«40»در خبرى كه در اعلام الورى آمده، ابو هاشم گفته است كه در سال 258 همراه شمارى از طالبيان در زندان معتز بوده است.

اين تاريخ بايد اشتباه باشد؛ زيرا معتز در سال 255 و نيز وصيف در سال 256 كشته شده اند. به احتمال قوى، خبر مربوط به پس از سال 252 است كه در نقل خطيب و ديگران نيز اشاره به زندانى شدن ابو هاشم در آن سال شده است.«41»

وى در اين خبر اشاره به آمدن امام عسكرى و برادرش جعفر به زندان كرده است. با توجه به شهادت امام هادى عليه السّلام در سال 254 و امامت فرزندش، آمدن دو برادر به زندان بايد در سال 254 يا 255 باشد. در اين خبر آمده است كه حضرت با اشاره به يك مرد عجمى (خ ل جمحى) كه مدعى بود علوى است كرده، فرمود: اگر اين مرد نبود مى گفتم پس از چه مدتى از اين زندان رها مى شويد؛ زيرا او شما را زير نظر گرفته و حركاتتان را به خليفه گزارش مى كند. ابو هاشم مى گويد: روزى ما اين مرد را غافلگير كرده و كاغذى را كه در آن درباره تك تك ما گزارشهاى بدى براى خليفه آماده كرده بود از لباسش درآورديم.«42»

صالح بن وصيف از ايادى عباسيان كه حراست امام را در زندان بر عهده داشت، از طرف برخى شخصيتهاى عباسى به سختگيرى بر آن حضرت و آزار وى تشويق مى شد كه در پاسخ آنها گفت:

قد وكّلت به رجلين شرّ من قدرت عليه فقد صارا من العبادة و الصّلاة الى أمر عظيم.

دو تن كه آنها را بدترين مردم مى دانستم بر او مأمور كردم ولى آنان چنان تحت تأثير امام عسكرى قرار گرفتند كه در عبادت و نماز به حد والايى رسيدند.«43»مداركى حاكى از آن است كه شخص امام در زندان به طور دائم روزه بوده اند.«44»افزون بر خبر بالا، آمده است كه معتز به سعيد حاجب دستور داد تا امام را به كوفه بياورند اما سه روز بعد كشته شد.«45»اين مشابه خبرى است كه درباره زمان مستعين گذشت.

خبرى هم درباره دوران مهتدى (255- 256) موجود است. اين خليفه مدعى بود كه عمر بن عبد العزيز عباسيان است.«46»افزون بر آن در ميان عامه، متهم بود كه معتزلى و قدرى شده و گويا همين امر در كشتن وى دخيل بوده است.«47»ابو هاشم جعفرى گفته است: در دوران مهتدى، هنگامى كه در زندان بودم، امام عسكرى عليه السّلام را به زندان آوردند. با كشته شدن مهتدى در سال 256 خدا جان او را از خطر مرگ رهانيد؛ زيرا خليفه قصد كشتن آن حضرت را داشت.«48»

چنان كه نقل شده امام عسكرى بار ديگر در خلافت معتمد عباسى (256- 279) زندانى شدند. در روايتى آمده كه آن حضرت در سال 259 ق در زندان معتمد عباسى بوده و على بن جرين زندانبان او بوده است. او در پاسخ معتمد كه درباره امام از وى سؤالاتى نموده، چنين گفته است: همواره روزها روزه دار و شبها مشغول نماز است.«49»

همچنين صيمرى در كتاب «الاوصياء» روايت كرده كه گفت: من خود خط ابو محمد عسكرى عليه السّلام را هنگام خروج از زندان معتمد ديدم كه اين آيه را نوشته بود:يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ.«50»

شيخ مفيد از محمد بن اسماعيل علوى چنين روايت كرده:

امام عسكرى عليه السّلام نزد على بن اوتامش (يا بارمش) زندانى شد. اين مرد از دشمنان سرسخت آل ابى طالب بود. به وى دستور داده شد درباره امام هر چه مى تواند تند و سختگير باشد. اما وى با ديدن آن حضرت … در حالى از او جدا شد كه بيش از ديگران عظمت الهى آن حضرت را شناخته و از او ستايش مى كرد.«51»

به احتمال قريب به يقين اين زندان براى امام در سال 259 اتفاق افتاده است و شاهدى كه در درستى اين مطلب وجود دارد روايت ذيل است:

كشّى در «رجال» آورده است: محمد بن ابراهيم سمرقندى گفت: عازم حج بودم كه تصميم گرفتم در سر راهم به يكى از دوستان به نام بودق بوشنجانى «52»كه به صدق و صلاح و ورع و خير معروف بود سرى بزنم. پيش او بودم كه سخن از فضل بن شاذان به ميان آمد، بودق گفت: او به دليل نفخ معده به شدت بيمار بود. و … بودق در ادامه سخنانش گفت: در سفرى كه به قصد انجام مراسم حج عازم مكه بودم، نزد محمد بن عيسى العبيدى كه شيخى فاضل بود … رفتم. در خانه او عده اى را كه با حالتى افسرده و مغموم نشسته بودند ديدم، علت را جويا شدم، گفتند: ابو محمد عليه السّلام زندانى شده است. من سفر خود را دنبال كرده و در بازگشت باز به ديدن محمد بن عيسى رفتم. او را با چهره اى شاد و سرحال ديدم، چگونگى اوضاع را از وى پرسيدم، جواب داد: امام آزاد شده است. من در حالى كه كتاب يوم و ليله را همراه داشتم به سامرا رفته و به محضر ابو محمد عليه السّلام شرفياب شدم. كتاب را به آن حضرت نشان داده، گفتم: فدايت شوم اين كتاب را ببينيد. امام در حالى كه ورق به ورق آن را مى ديد، فرمود: صحيح است، سزاوار است به آن عمل شود. عرض كردم: فضل به شدت بيمار است و شنيدم به خاطر دعاى شما به اين مرض دچار شده است؛ زيرا درباره او به شما گفته اند كه وى وصى ابراهيم را برتر از وصى رسول خدا مى داند، در حالى كه چنين نيست و اين سخن را به دروغ بر او بسته اند. امام فرمود: آرى خدا فضل را رحمت كند. بودق مى گويد: من بازگشتم و ديدم در همان ايامى كه امام فرمود:«رحم الله الفضل» فضل بدرود حيات گفته است.«53»

اگر چنانكه مشهور است بپذيريم كه فضل بن شاذان در سال 260 وفات كرده است، به طور طبيعى بايد بگوييم امام در اواخر سال 259 قبل از ذى حجه در زندان بوده است.

امام و رابطه او با شيعيان

آنگاه كه امام رضا عليه السّلام به خراسان آمد، سادات علوى به دلايل گوناگونى به نقاط مختلف كشور پهناور اسلامى مهاجرت كردند و اين مهاجرت از زمانى كه فشار و اختناق به علويان و شيعيان در عراق شدت گرفت رو به گسترش نهاد. شيعيان ناگزير به فكر يافتن مناطق امن ترى براى زندگى خود افتادند. سرزمين عرب به علت تسلط روحيات و طرز تفكر اموى در آن، نمى توانست جاى امنى براى آنان باشد، اما در شرق، به ويژه در ايران زمينه هاى مناسبى براى اين هدف وجود داشت؛ از اين رو بسيارى از شيعيان به اين سرزمين سرازير شده و در شهرهايى با فاصله هاى دور از هم به زندگى پرداختند. آنها در درجه اول، نياز مبرمى به ايجاد رابطه ميان خود داشتند؛ زيرا هم امام حاضر داشتند و هم نيازمند به حل پرسشهاى دينى و احيانا يافتن راه حلهايى براى مشكلات سياسى و اجتماعى بودند كه با آن روبرو مى شدند. به همين دليل از روشهاى مختلف ارتباطى؛ از قبيل اعزام افراد خاص نزد امام و تماس با آن حضرت در ايام حج و مدينه و نيز مكاتبه، استفاده مى كردند و از اين راهها به دريافت روايات و رهنمودهاى علمى از آن حضرات توفيق مى يافتند.

پراكندگى شيعيان را، در شصت سال پايانى دوران حضور تا آغاز غيبت صغرا، از شواهد و قرائن تاريخى كه حتى در احاديث فقهى نيز فراوان به چشم مى خورد به روشنى مى توان يافت. در اينجا ابتدا پراكندگى شيعيان در دوران مذكور و سپس چگونگى رابطه امام با آنها را مورد بحث قرار مى دهيم. البته بحث ما تنها شامل شيعيانى مى شود كه رابطه فكرى و دينى در حدّ اعتقاد به امامت ائمه دوازده گانه پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله داشتند، نه محبّان آنها كه تنها دوستدار اهل بيت به معناى عام آن بودند.

تفاوت اين دو گروه در روايتى از امام عسكرى عليه السّلام مطرح و دقيقا روشن شده است. از آن حضرت در تفاوت تشيع از نوع اعتقادى آن و تشيع در حد دوستى اهل بيت عليهم السّلام پرسش شد: ما الفرق بين الشيعة و المحبين؟ قال: شيعتنا هم الذين يتّبعون آثارنا و يطيعونا فى جميع أوامرنا و نواهينا و من خالفنا فى كثير ممّا فرضه الله فليس من شيعتنا.«54»

از جمله مناطق مهمى كه شيعيان فراوانى را در خود جاى داده بود و با امام نيز در رابطه بودند، نيشابور را مى توان نام برد. اصولا شرق ايران جزو مناطقى است كه نام شمارى از اصحاب ائمه و همچنين نام علماى مشهورى از شيعيان در قرنهاى سوم و چهارم در تاريخ آن به چشم مى خورد، يكى از نمونه هاى بارز اينگونه شخصيتها فضل بن شاذان است كه مقام ارجمندى در ميان اصحاب ائمه و علماى شيعه داشته است. غير از نيشابور مناطقى مانند سمرقند، بيهق و طوس نيز از محلهاى تجمع شيعيان به شمار مى رفت، چنان كه در بيهق بيشتر مردم از شيعيان بودند. پراكندگى بدين شكل- كه مشابه آن در مناطق ديگرى نيز وجود داشت- يك سيستم ارتباط منظم و بسيار حساسى را مى طلبيد تا به وسيله آن بتوان به گسترش تشيع و يا حد اقل به حفظ وضعيت موجود آن دست يازيد. اين سيستم با تعيين «وكلا» از طرف امامان شكل مى گرفت و با ارتباطى كه بين امام و وكلاى وى- به ويژه در شكل مكاتبه اى- به وجود مى آمد، سعى مى شد تا راهنماييهاى لازم از نظر دينى و سياسى ارائه شود.

اين حركت سابقه دارى بود كه امام عسكرى عليه السّلام نيز در دوران حيات خود به آن نظر داشت و در توسعه و استفاده از آن مى كوشيد. افرادى كه سابقه علمى درخشان و همچنين ارتباط استوارى با امامان قبلى يا خود آن حضرت داشتند و مى توانستند از نظر حديثى پشتوانه اى براى شيعيان به شمار آيند، به عنوان وكيل انتخاب مى شدند.

نيشابور كه مركزيت آن از نظر علمى و فرهنگى و همچنين از نظر اقتصادى بسيار قويتر از ديگر نقاط بود، براى خراسان اهميت زيادى داشت. وكيل امام در اين شهر طبق روايتى كه ذيلا به نقل آن مى پردازيم ابراهيم بن عبده بود. در اينجا براى آن كه اهميت اين سيستم و كارهاى انجام شده از طريق آن روشن شود نامه هاى امام درباره اين وكالت را به اختصار مرور مى كنيم:

در نامه اى كه امام عسكرى عليه السّلام به عبد الله بن حمدويه نوشته، آمده است:

من ابراهيم بن عبده را بر شما نصب كردم تا اهالى آن نواحى و ناحيه شما حقوق واجب ما را به او بپردازند. من او را امين خود براى دوستانم در آن نواحى قرار دادم، تقوا پيشه كنيد و مراقب باشيد كه حقوق را ادا كنيد كه در ترك و يا تأخير آن عذرى نيست.«55»

از اين نامه به دست مى آيد كه شعاع وكالت و فعاليت ابراهيم، تمام نواحى و حتى ناحيه عبد الله بن حمدويه بيهقى- ناحيه عبد الله احتمالا همان بيهق بود- را در بر مى گرفته است. گويا بعضى از شيعيان درباره اصالت و صحّت خط امام درباره ابراهيم، دچار ترديد شدند. به دنبال آن، امام نامه اى به شرح زير نوشت:

نامه اى كه در آن ابراهيم به عنوان وكيل من تعيين و به وى مأموريت اخذ حقوق من از دوستانم داده شده از خود من است و آن را به خط خود نوشته ام. من او را در شهر خودشان به حق منصوب كرده ام. از خدا بترسيد و حقوق مرا به وى بپردازيد كه من به او اجازه تام و كامل در اين باره داده ام.«56»

طولانى ترين نامه از توقيعات امام عسكرى عليه السّلام درباره همين ابراهيم بن عبده مى باشد كه به اسحاق بن اسماعيل نيشابورى فرستاده است. اين نامه مشحون از پندهاى اخلاقى و رهنمودهاى بسيار با ارزش است. امام در آغاز نامه، پس از مقدمه اى طولانى درباره اهميت هدايت الهى از طريق اوصيا و اين كه ائمه هدى عليهم السّلام ابواب علم الهى هستند، آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ …»را دليل بر منت خدا بر انتخاب آنان جهت هدايت مردم شمرده است. آن حضرت همچنين از حقوقى كه قرار است به ائمه معصومين عليه السّلام پرداخت شود سخن گفته و نوشته اند:

ابراهيم بن عبده از طرف من تعيين شده است. تو اى اسحاق فرستاده من نزد ابراهيم عبده هستى تا او به آنچه من طى نامه اى به محمد بن موساى نيشابورى فرستاده ام عمل كند و همچنين تو و كليه كسانى كه در شهر تو زندگى مى كنند مأمور هستند به محتواى آن نامه عمل كنند. درود بر ابراهيم و تو و تمامى دوستان ما. كسانى كه اين نامه را بخوانند و كسانى كه در ناحيه شما بوده و دچار انحراف نيستند بايد حقوق ما را به ابراهيم بپردازند تا آو هم به رازى برساند و اين دستور من است. اى اسحاق! نامه مرا براى بلالى كه مورد اعتماد ما است و همچنين براى محمودى بخوان و هنگامى كه به بغداد رفتى براى دهقان كه وكيل و ثقه ما بوده و پول از دوستان ما مى گيرد و بالاخره براى هر كس از موالى ما كه ديدى، بخوان و اگر كسى خواست نسخه اى از آن بردارد، مانعى نيست. به هر حال جز از شيطانى كه مخالف شما است آن را از كسى پنهان مدار، از شهر بيرون برو تا عمرى را ببينى كه هر چه از دوستان به ما رسد در نهايت پس از چند واسطه به دست او مى رسد تا به ما برساند.«57»

از اين نامه نكات مهمى درباره سيستم وكالت به دست مى آيد: موضوع آن به ويژه هدايت شيعيان در شيوه پرداخت واجبات ماليشان است كه ضرورت اساسى در حفظ و حراست آنها داشته است. معرفى وكلا و اظهار اعتماد كامل به آنها براى استحكام موقعيتشان، از جمله نكاتى است كه به روشنى در اين توقيعات به چشم مى خورد، اضافه بر اين، روشن مى كند كه در ميان وكلاى مناطق، سلسله مراتبى وجود داشته كه حقوق مالى امام بايستى از طريق آن به وكيل اصلى وى رسانده شود. گاهى شبهاتى درباره وكالت افرادى به وجود مى آمد كه در چنين مواردى امام مجبور بود با ارسال نامه هاى ديگرى اى شبهات را از بين ببرد.

ايجاد و حفظ چنين پيوندهايى بود كه سبب احياى شيعيان در عرصه حيات فرهنگى و اجتماعى و مانع از پيدايش ضعف در تشكيلات آنها مى شد و در نتيجه هضم شدن در جامعه تسنن را در پى داشت، امرى كه به هر حال براى هر اقليتى امكان دارد. اين سيستمى بود كه شبيه آن را زمانى عباسيان و مدتى طولانى نيز اسماعيليان به كار بسته بودند و طبعا حاصل آن چيزى جز حراست شيعه در مقابل خطرات بنيان كن كه همواره متوجه آنها بوده و موجوديت آنان را تهديد مى كرد، نبوده است.

افزون بر آن، استفاده از چنين سيستم ارتباطى دقيق، موجب گسترش آموزه هاى شيعى در قالب حديث و كلام به تمامى جوامع كوچك و پراكنده شيعى مى شد، همانند كشّ و سمرقند. اين مناطق با آن كه از مراكز زندگى ائمه بسيار دور بودند، بخش مهمى از علماى شيعه از آنجا برخاسته اند. به طورى كه ذكر شد اشكالات ناشى از اين پراكندگى را فرستادگان و نامه هاى پربار و به موقع ائمه هدى عليهم السّلام برطرف مى كرد. ارتباط به وسيله نامه در اين دوران بسيار گسترده و از نوع پيشرفته آن به حساب مى آمده است، گرچه معمولا به دلايل مختلف، بيشتر اين نامه ها از ميان رفته، اما مقدار باقى مانده شاهد آن است كه نامه هاى متبادله ميان شيعيان و امام بسيار فراوان بوده است.

ابو الاديان مى گويد: من خدمتگزار امام عسكرى عليه السّلام بودم. كار من بردن نامه هاى آن حضرت به شهرهاى مختلف بود، آخرين بار كه حامل نامه اى از ايشان بودم امام مريض بود، نامه را به من داده، فرمود: اين را به مدائن ببر، پانزده روز ديگر كه بازمى گردى؛ در آن وقت مرا در حال تغسيل و تكفين خواهى يافت. من نامه را بردم و موقع بازگشت، همان كه امام به من فرموده بود را ديدم.«58»اين روايت نشان مى دهد كه امام براى بردن و آوردن نامه پيك مخصوصى داشته است.

محمد بن حسين بن عباد مى گويد: ابو محمد حسن بن على عسكرى عليهما السّلام روزجمعه هشتم ربيع الاول از سال 260 در حالى كه 29 سال تمام داشت در حين اداى نماز صبح رحلت فرمود. حضرت همان شب، نامه هاى زيادى براى مدينه نوشته بود.«59»در حال حاضر ما نامه اى از امام عسكرى عليه السّلام به مردم قم و آبه (آوه) در اختيار داريم.«60»

ابن شهر آشوب مى نويسد: امام عسكرى عليه السّلام نامه اى به على بن حسن بن بابويه نوشته است. البته با توجه با فوت ابن بابويه در سال 329 اين امر بعيد به نظر مى رسد، اما ترديدى نيست كه وى توسط حسين بن روح ارتباط مكاتبه اى با امام زمان عليه السّلام داشته است.«61»

تماس مستقيم با امام، با فرستادن افرادى از طرف شيعيان به محضر آن حضرت، نوع ديگرى از وجود ارتباط ميان امام و دوستانش بود. از جعفر بن شريف جرجانى نقل شده كه گفت: به زيارت خانه خدا مشرّف شدم و در سامرا به خدمت امام عسكرى عليه السّلام رسيدم، خواستم اموالى را كه دوستان به وسيله من فرستاده بودند به آن حضرت بدهم. پيش از آن كه بپرسم، به چه كسى بدهم فرمود: آنچه را همراه آورده اى به مبارك، خادم من بسپار.«62»

در روايتى ديگر آمده: مردى از علويان براى به دست آوردن «فضل» راهى منطقه جبل شد. شخصى كه در حلوان او را ديد، از وى پرسيد: از كجا مى آيى؟ گفت:

از سامرا. پرسيد: آيا در سامرا خانه فلانى را مى شناسى؟ جواب داد: آرى، آن مرد پرسيد: آيا از حسن بن على عليه السّلام خبرى دارى؟ گفت: نه. مرد پرسيد: براى چه آمده اى؟

گفت: براى به دست آوردن پول. آن مرد به او گفت: من پنجاه دينار به تو مى دهم تا مرا نزد حسن بن على در سامرا ببرى. علوى پذيرفت و او را نزد امام در سامرا آورد. آن مرد چهار هزار دينار خدمت امام عليه السّلام تقديم كرد.«63»

يكى ديگر از وكلاى امام ابراهيم بن مهزيار اهوازى- ساكن اهواز- بوده است.«64»بنا به نقل كشى وى، در اصل هنديجانى بوده است.قم اصيل ترين شهرى بود كه گروه انبوهى از شيعه را در خود جاى داد و از زمان امام صادق عليه السّلام به طور مرتب و منظم با امامان معصوم عليهم السّلام در رابطه بود. از جمله شخصيتهاى شيعى قم كه با امام عسكرى عليه السّلام رابطه داشت، احمد بن اسحاق بن عبد الله اشعرى بود كه نجاشى او را با عنوان «كان وافد القمّيين» واسطه قمى ها و امام دانسته و تصريح كرده است كه احمد از خواص اصحاب ابو محمد العسكرى عليه السّلام بوده است.«65»

امام عسكرى عليه السّلام احمد بن اسحاق را فردى مورد اعتماد معرفى كردند.«66»در منابع ديگر از وكالت او براى امام عليه السّلام ياد شده است.«67»

از مهمترين وكلاى امام عليه السّلام كه بعدها به منصب نيابت خاص در غيبت صغرا رسيد، عثمان بن سعيد مشهور به سمّان بود. او از طرف امام هادى و عسكرى عليهما السّلام به وكالت برگزيده شد. شيخ طوسى با اشاره به اين مطلب درباره وجه تسميه او به سمّان مى نويسد: او به تجارت روغن مشغول بود تا به عنوان سرپوشى براى كار اصلى خود (وكالت) بهره بردارى كند. در مواقعى كه مالى از شيعيان به او مى رسيد آن را در ظرف روغن جاسازى مى كرد و پنهانى نزد ابو محمد عسكرى عليه السّلام مى فرستاد.«68»

در روايتى كه پيش از اين آورديم، تصريح شده است كه عثمان بن سعيد در رأس سلسله مراتب قرار داشت و مسائل يا اموالى كه مى بايست به دست امام برسد از آن طريق به آن حضرت مى رساند.«69»امام هادى و عسكرى عليهما السّلام بر اعتماد خود نسبت به او بارها تأكيد فرمودند.«70»شمارى از شيعيان يمن به منظور زيارت آن حضرت و ضمنا پرداخت وظايف مالى خود به سامرا آمده بودند كه امام عثمان بن سعيد را فرستاد تا اموالى را كه آنها با خود آورده بودند تحويل بگيرد.«71»

آنچه درباره وكلاى ائمه هدى عليهم السّلام موجب تعجب آميخته با تأسف عميق شده، آن است كه گاه وبيگاه در ميان وكلا، افرادى يافت مى شدند كه در مقابل اموالى كه شيعيان به آنها مى سپردند تا به امام برسانند، دچار وسوسه شده و دست به خيانت مى زدند و به همين سبب از طرف امام مورد لعن و سرزنش قرار گرفته و طرد مى شدند. اين امر تا بدانجا رسيد كه برخى از وكلا پس از رحلت امام، وفات او را انكار مى كردند تا آن را بهانه قرار داده و از پرداخت پولهايى كه نزد آنها جمع شده بود به امام بعدى طفره روند. اصولا مى توان همين پيش آمدها را يكى از ريشه هاى بسيار مهم پيدايش فرقه هاى انشعابى در ميان شيعيان دانست.

عروة بن يحيى معروف به دهقان- كه پيش از آن در نامه امام به اسحاق بن اسماعيل نيشابورى توثيق شده و از وكلاى امام در بغداد بود- به خاطر دروغهايى كه به امام هادى و عسكرى عليهما السّلام نسبت داد گرفتار لعن و طرد از طرف امام عسكرى عليه السّلام گرديد. آن حضرت دستور داد تا همه شيعيان او را لعن و نفرين كنند و از او دورى نمايند؛ زيرا وى در سمت مسئول خزانه دارى امام، اموالى را از خزانه اختلاس كرده و به خود اختصاص داده بود.«72»

توقيعاتى كه در چنين مواردى از طرف امام صادر مى شد، به سرعت در ميان شيعيان شايع مى شد و بدين ترتيب همه آنان از مضمون توقيع آگاهى مى يافتند و بلافاصله شخص مورد نظر امام از جامعه شيعه طرد مى شد. همچنين عليه احمد بن هلال- كه عمرى در مصاحبت ائمه سپرى كرده بود و سپس به خاطر اشكالاتى كه در روابط او با امام عسكرى عليه السّلام پيش آمد- توقيعاتى از طرف آن حضرت صادر گرديد.

امام به وكلاى خود در عراق نوشت: احذروا الصّوفىّ المتصنّع؛ «از صوفى رياكار دورى كنيد».«73»زمانى كه برخى از شيعيان، به دليل شدت اعتمادشان به احمد، در صحّت توقيع به ترديد افتادند، امام نامه مفصلترى خطاب به شيعيان نوشته و خطاهاى او را كه عمده ترين آنها بى اعتنايى به دستورات امام و خود رأى بودن در مقابل حضرتش بود برشمرد.«74»همچنين امام در مواردى كسانى را كه بى جهت در كار وكلا دخالت كرده و- به عنوان نمونه- پرداختهاى پولى آنان را به باد انتقاد مى گرفتند، مورد عتاب قرار داده و آنها را از دخالت در مسائلى كه ارتباطى با آنها نداشت بر حذر مى داشتند.«75»

بدينسان بود كه سيستم وكالت، نقش خود را در زمينه ايجاد پيوند بين امام و شيعيان، به ويژه در اخذ وجوهات شرعى- كه بخش عمده آن براى رسيدگى به وضع شيعيان نيازمند به مصرف مى رسيد- ايفا مى كرد، چنان كه در كتب مربوط به شرح حال امام، بارها به اين نمونه كمكها اشاره شده است.«76»

نفوذ واقفيه، غلات و ساير افكار انحرافى در شيعيان، به ويژه آن دسته از شيعيانى كه در بلاد دور از زيستگاه امام زندگى مى كردند، از همين طريق وكالت، كنترل و دفع مى شد و اين خود در حفظ اصالت فرهنگى شيعه و جلوگيرى از آلودگى ديدگاههاى آنها به انحراف، نقش بسزايى داشت.

اصحاب امام و حفظ ميراث فرهنگى شيعه

نگارش جوامع حديثى در ميان اصحاب ائمه عليهم السّلام بسيار طولانى است، به ويژه، پس از دوران امام صادق عليه السّلام، افراد زيادى در جامعه شيعه مصمم شدند تا روايات را جمع آورى كرده و آنها را براى شيعيان ساكن در كشورهاى دور و نزديك به منظور راهيابى به افكار و انديشه هاى اهل بيت، بفرستند. با گذشت زمان بر شمار اين مؤلفان افزوده شد و كتابهاى بيشتر و مفصلتر تأليف شد. يكى از چهره هاى مؤلف در روزگار امام عسكرى عليه السّلام حسين بن اشكيب سمرقندى است. كسى كه مدتى در قم خادم مقبره حضرت معصومه عليها السّلام بود، بعدها به سمرقند رفت و در آنجا ماندگار شد. وى بايد يكى از حلقات پيوند تشيع قم با حوزه سمرقند، كه در اواخر قرن سوم و اوائل قرن چهارم نضج گرفت، باشد. نجاشى تأليفات او را بر شمرده كه در ميان آنها كتابى با عنوان «الرد على الزيدية» به چشم مى خورد.«77»نظر به شدت فعاليت زيديها در اين دوران و قيامهاى مكرر آنها احتمال آن مى رفت كه شمارى از شيعيان تحت تأثير آنان قرار گيرند. بدين سبب اين دست كتابها كه بيشتر با استناد به روايات صادره از امامان معصوم عليهم السّلام تدوين مى شد، وسيله خوبى براى كنترل اين گونه انحرافات بود.

محمد بن خالد برقى از چهره هاى برجسته اين دوران بوده و آثارى تأليف كرده است. فرزند او احمد (م 274 يا 280) شهرتى بيش از پدر داشته و يكى از شيعيان معاصر با امام هادى و امام عسكرى عليهما السّلام بود كه كتاب «المحاسن» وى دائرة المعارفى مشتمل بر احاديث امامان در تمامى زمينه هاى مختلف معارف دينى از قبيل: اخلاق، تفسير و جز آن بوده است.«78»وى تأليفات ديگرى هم داشته كه از جمله آنها كتاب التبيان فى اخبار البلدان در جغرافياى تاريخى دنياى اسلام بوده است.

حسن بن موسى خشاب از اصحاب امام عسكرى عليه السّلام تأليفاتى از خود باقى گذاشته كه كتاب «الرد على الواقفيه» از آن جمله است.«79»اهميت اين نوشتار، با توجه به مشكلاتى كه در آن دوران واقفه ايجاد مى كردند، روشن است. افزون بر كتابهايى كه به عنوان رد بر فرق و يا در موضوعات فقهى نوشته مى شد، كتابهايى هم در دانش تاريخ اسلام نوشته مى شد. محمد بن على بن حمزه از اصحاب امام عسكرى عليه السّلام كتابهاى فراوانى از خود به يادگار گذاشت.«80»عياشى درباره او مى نويسد: هيچ كتابى در موضوعات مختلف از امامان بر جاى نمانده بود جز آن كه پيش او وجود داشت.«81»اين روايت به ويژه بر وجود روايات ائمه و حتى مكتوبات آنان در دسترس اصحاب تأكيد داشته و نشانه يك جنبش قابل تقدير علمى است كه خود پشتوانه اصلى دانش شيعى به حساب مى آيد. اصولى كه تا اين دوره تأليف شد، پايه هاى اصلى جوامع حديثى بزرگترى مانند «كافى» و «كتاب من لا يحضر» و ديگر آثار حديثى شيخ صدوق و شيخ طوسى است كه با استفاده از همين مدوّنات اصحاب تدوين شده است. در برخى از منابع آمده است كه اصحاب امامان، درباره پاره اى از كتابها (اصول اوليه)، نظرات آن بزرگواران را جويا مى شدند كه از جمله آنها طبق روايتى كه پيش از اين آورديم، همان بورق بوشنجانى بود كه كتاب «يوم و ليله» را به امام عسكرى عليه السّلام تقديم داشته و نظر آن حضرت را درباره آن خواست.«82»

در ميان اصحاب امام عسكرى عليه السّلام كسانى نيز پيدا مى شدند كه در زمينه مسائل علمى دست به تأليف مى زدند. نجاشى پس از ياد از احمد بن ابراهيم بن اسماعيل به عنوان يكى از خواصّ و نزديكان امام عسكرى عليه السّلام ضمن برشمارى آثار او، از كتابى با عنوان «اسماء الجبال و المياه و الادويه»«83»كه تأليفى در دانش جغرافى بوده است نام مى برد.

امام عسكرى عليه السّلام و يعقوب بن اسحاق كندى

ابن شهر آشوب (م 588) به نقل از كتاب «التبديل «84»[و التحريف ]» تأليف ابو القاسم كوفى مى نويسد: يعقوب بن اسحاق كندى (185- حدود 252) فيلسوف عرب در عصر خود، دست به تأليف كتابى [به زعم خود] در تناقضات قرآن زد و كسى را در جريان كار خود نگذاشت. روزى يكى از شاگردان او به حضور امام عسكرى عليه السّلام رسيد. امام به او فرمود: آيا در ميان شما كسى نيست تا استادتان را از آنچه درباره قرآن مى نويسد، بازدارد؟ او گفت: ما شاگرد او هستيم، چگونه مى توانيم درباره اين موضوع يا غير آن به او اعتراض كنيم؟ امام به او فرمود: اگر چيزى بگويم به كندى خواهى گفت؟ آن مرد گفت: آرى، امام فرمود: پيش او برو و از وى بپرس: آيا از نظر شما ممكن است منظور قرآن غير از آن معانى باشد كه شما گمان كرده و پذيرفته ايد؟

خواهد گفت ممكن است؛ زيرا اهل فهم است. پس بگو: چه مى دانى؟ شايد همان گونه كه امكان آن را پذيرفتى، مراد قرآن غير از آن باشد كه تو مى فهمى و سخنان آن براى معانى ديگرى به كار گرفته شده باشد. آن مرد نزد كندى آمد و سخنان امام را به او منتقل كرد. كندى كه اين مسأله را در سخن، امرى محتمل و از نظر عقلى جايز مى دانست، گفت: قسم مى خورم كه اين كلام از تو نيست. آن مرد گفت: اين سخنان از ابو محمد عسكرى عليه السّلام است. كندى گفت: هم اكنون پيش او مى روم كه اين امر جز ازاين خاندان بر نمى آيد؛ آنگاه آتش خواست و همه آنچه را كه نوشته بود، سوزاند و از بين برد.«85»

روايت فوق تنها از طريق ابن شهر آشوب نقل شده و ابو القاسم كوفى، راوى آن نيز متهم به غلو شده است. برخى گفته اند سياق اين روايت به گونه اى است كه كندى را تا حد ناباورى به اسلام پيش برده است و اين در حق او روا نيست. علاوه بر اين دليل مستقلى هم كه اين روايت را تأكيد كند، در دست نيست.«86»ديگر اين كه اگر كندى در سال 252 از دنيا رفته باشد، در زمان او هنوز امام عسكرى عليه السّلام به عنوان امام شيعيان مطرح نبوده است.

درباره نمونه اخير مى توان گفت كه تاريخ وفات كندى احتمالى است و خبر دقيقى درباره آن به دست نيامده است. طبعا امكان دارد فوت كندى چند سال پس از تاريخ فوق صورت گرفته باشد. ديگر آن كه لزومى ندارد كه امام عسكرى عليه السّلام در دوران امامت خود اين سخنان را به كندى گفته باشد.

درباره اين كه اين روايت، كندى را تا حد عدم اعتراف به اسلام پيش برده، بايد گفت: روايت مورد بحث الزاما چنين مفهومى را نمى رساند؛ زيرا ممكن است كندى به خاطر عقل گرايى بيش از حد، در درون خود دچار اشكالات و ابهاماتى شده و در اين باره كسى را هم از آن موضوع آگاه نكرده باشد. با اين حال بايد پذيرفت كه راوى خبر چندان محل اعتماد نيست.«87»

كتب منسوب به امام عسكرى عليه السّلام

الف: تفسير؛ كتاب تفسيرى به امام عسكرى عليه السّلام نسبت داده شده كه شامل تفسير سوره حمد و قسمتى از سوره بقره است. اين كتاب از ابتداى طرح آن در محافل علمى، از قرن چهارم تا به امروز، مورد قضاوتهاى گوناگونى قرار گرفته است.

شمارى از عالمان آن را از اثار امام دانسته و احاديثى نيز از آن نقل كرده اند.

برخى ديگر آن را ساختگى شمرده و آن را فاقد اعتبار علمى دانسته اند. بخشى از اين قضاوتها متكى به سند كتاب است؛ زيرا دو نفر به نامهاى يوسف بن محمد بن زياد، و محمد بن سيّار، اساس روايت آن هستند و واسطه اين دو و شيخ صدوق، يك نفر با نام محمد بن قاسم استرآبادى است، گرچه بر اساس روايت ابن شهر آشوب، حسن بن خالد برقى نيز راوى اين تفسير است.«88»افزون بر ابهام و اشكالاتى كه در هويت افراد فوق به جز خالد بن حسن وجود دارد، در كيفيت سند و نيز اين كه آيا اين دو نفر خود راوى كتاب هستند يا پدرانشان، صحت انتساب آن به امام عليه السّلام را زير سؤال مى برد.«89»از برخى از اين اشكالات پاسخهايى داده شده است.

اشكال ديگرى كه بر كتاب وارد شده، اين است كه در آن رواياتى نقل شده كه از نظر محتوى به طور جدى قابل انتقاد و ايراد بوده و گاهى به صورتى آميخته با خرافات است كه به هيچ وجه نمى توان آن را به امام عليه السّلام نسبت داد. چنان كه علامه تسترى چهل مورد از اين نمونه ها را ارائه داده است.«90»از ميان مخالفان اين تفسير مى توان به ابن الغضائرى، علامه حلّى، علامه بلاغى و آية الله خويى اشاره كرد.

در برابر، شمارى ديگر سخت با نسبت آن به امام موافقند كه از جمله آنان، شيخ صدوق، طبرسى صاحب احتجاج، كركى، مجلسى اول و دوم و شيخ حرّ عاملى را مى توان نام برد.«91»از اين اسامى چنين به دست مى آيد كه گرايش اخبارى نوعا كتاب راپذيرفته و گرايش عقل گرا آن را نامقبول دانسته است.

برخى ديگر از علما موضعى ميانه برگزيده و نظر داده اند كه اين تفسير، مانند كتب ديگر مى تواند مورد انتقاد قرار گرفته و روايات صحيح آن پذيرفته شود. علامه بلاغى ضمن رساله اى در نقد آن، مواردى را كه موجب سلب اعتبار آن تفسير مى شود، برشمرده است.«92»

نكته مهم اين است كه على بن ابراهيم قمى و محمد بن مسعود عياشى از مفسران متقدم شيعه، هيچ كدام در تفسيرهاى خود، روايتى از اين كتاب نقل نكرده اند.

اين مسأله مى تواند نقش تعيين كننده اى در قضاوت درباره اين تفسير داشته باشد.

ب: كتاب المقنعة؛ كتاب ديگرى كه ابن شهر آشوب به امام منسوب كرده، كتاب المقنعه است. كتاب مزبور در نسخه اى از مناقب با عنوان «كتاب المنقبه» ضبط شده و صاحب ذريعه نيز تحت همين عنوان از آن ياد كرده است. اما در چاپ نجف و قم از مناقب، «رسالة المقنعة» آمده است. بياضى هم از آن با عنوان «كتاب المقنعه» يا «رسالة المقنعه» ياد كرده است.«93»در هر دو منبع آمده است كه اين كتاب مشتمل بر علم حلال و حرام است. بنابراين نمى تواند اثرى در مناقب باشد و بدين ترتيب در عنوان المنقبه بايد تصحيفى صورت گرفته باشد.

براى حل اين مسأله بايد سه نقل مختلف در كنار هم قرار گيرد:

1- نجاشى در شرح حال رجاء بن يحيى عبرتايى كاتب مى نويسد: رجاء از امام هادى عليه السّلام روايت مى كرده و به وسيله پدرش كه در خانه ابو الحسن مشغول به كار بوده، به خانه آن حضرت راه يافته، از خواص وى شده و كتابى با عنوان «المقنعة في ابواب الشريعه» از او نقل كرده است. ابو المفضل شيبانى نيز آن را از رجاء بن يحيى، روايت كرده است.«94»

2- ابن طاووس نوشته است: على بن عبد الواحد با سند خود به رجاء بن يحيى، نقل كرد كه از خانه ابو محمد حسن بن على صاحب العسكر، در سال 255 كتابى به دست ما رسيد. آنگاه «الرسالة المقنعه» را به تمامه نقل كرد.«95»

3- ابن شهر آشوب آورده است كه كتاب مزبور در سال 255 تأليف شده است.«96»

بر اساس اين سه نقل چنين به دست مى آيد كه كتاب مزبور، اثرى بوده است كه محتوايش بر گرفته از امام هادى عليه السّلام كه توسط رجاء بن يحيى روايت شده و در سال 255 از خانه امام عسكرى- كه آن زمان منصب امامت شيعه را داشته- به بيرون راه يافته است.

نكته قابل توجه: در مناقب تصريح شده است كه در آغاز كتاب «المقنعه» چنين آمده: أخبرني علي بن محمد بن موسى (كه همان امام هادى عليه السّلام است). ابو المفضل در سال 314 از رجاء بن يحيى نقل كرده كه فوت رجاء نيز در همين سال اتفاق افتاده است.«97»

رحلت امام عسكرى عليه السّلام

گذشت كه رحلت امام عسكرى عليه السّلام در هشتم ربيع الاول سال 260 بوده است. در اين باره كه آيا امام به مرگ طبيعى بدرود حيات گفته و يا به شهادت رسيده است، كماكان اختلاف نظر وجود دارد؛ گرچه بنا به نقل طبرسى، برخى از علماى شيعه با استناد به اين سخن امام صادق عليه السّلام كه فرمود: ما منّا الّا مسموم أو مقتول، حتى درباره امامانى كه روايتى درباره شهادتشان در دست نيست، بر اين باورند كه خلفاى جور، آنان را به شهادت رسانده اند.«98»

البته روايتى درباره شهادت امام عسكرى عليه السّلام در يكى از منابع تاريخى قرن ششم وجود دارد.«99»از اين روى شهادت آن حضرت امرى كاملا محتمل است. سوابق بازداشت و خطرى كه همواره از طرف دستگاه حاكم متوجه جان حضرتش بود و اين كه حضرت يك شخصيت مخالف سياسى به حساب مى آمد و نيز رحلت آن حضرت در سنين جوانى، همگى مى تواند مؤيد شهادت باشد.

از آنجا كه امام يك چهره كاملا شناخته شده در سامرا بود، هنگام رحلتش هاله اى از غم و بهت زدگى فضاى سامرا را فرا گرفت. احمد بن عبيد الله در روايتى كه قسمتى از آن پيش از اين ارائه شد، اين صحنه را چنين وصف كرده:

وقتى امام عسكرى عليه السّلام رحلت كرد، صداى شيون و فرياد همه جا را فرا گرفت.

مردم فرياد مى زدند: ابن الرضا رحلت كرد. آنگاه براى تدفين آماده شدند، بازار به حال تعطيل درآمد. پدر من (وزير معتمد عباسى)، بنى هاشم، شخصيتهاى نظامى و قضايى و منشيان و مردم به سوى جنازه هجوم آوردند، آن روز در سامرا قيامتى برپا بود.«100»

با حضور امام عليه السّلام و پدرش- به مدت حد اقل 17 سال- در سامرا، نه تنها مردم جذب آنان شده بودند، بلكه بسيارى از شيعيان نيز بدين شهر هجوم آورده بودند. در چنين وضعيتى، طبيعى بود كه هنگام رحلت آن حضرت، سامرا يكپارچه در ماتم فرو رود و در سوگ از دست دادن فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بى تابى كند و عزا بگيرد.

پی نوشتها

(1). مسار الشيعة، ص 30

(2). اعلام الورى، ص 367

(3). مصباح كفعمى، ص 530

(4). تاريخ بغداد، ج 12، ص 57

(5). كافى، ج 1، ص 503.

(6). وفيات الاعيان، ج 2، ص 94؛ الائمة الاثنى عشر، ابن طولون، ص 113.

(7). مروج الذهب، ص 4، ص 112.

(8). الارشاد، ص 335؛ المقالات و الفرق، ص 102؛ نور الابصار، ص 168؛ الكافى، ج 1، ص 503. نك:تواريخ النبى و الآل، ص 75

(9). وفيات الاعيان، ج 2، ص 94

(10). الارشاد، ص 335

(11). المقالات و الفرق، ص 102.

(12). كافى، ج 1، ص 503؛ كمال الدين، ج 2، ص 249؛ فصول المهمه، ص 284؛ كشف الغمّه، ج 2، ص 402؛ نور الابصار، ص 166.

(13). فرق الشيعة، ص 105

(14). بحار الانوار، ج 50، ص 238

(15). مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 421؛ بحار الانوار، ج 50، ص 236؛ نور الابصار، ص 166

(16). نور الابصار، ص 166

(17). بحار الانوار، ج 50، ص 238

(18). كمال الدين، ج 1، ص 40

(19). نك: الغيبه، طوسى، ص 120- 122؛ كشف الغمّه، ج 2، صص 404- 407؛ الارشاد، ص 335؛ روضة الواعظين، ص 247؛ بحار الانوار، ج 50، صص 239- 246

(20). المقالات و الفرق، ص 101

(21). مروج الذهب، ج 4، ص 112

(22). الارشاد، ص 334

(23). الكافى، ج 1، ص 419 ح 7

(24). وفيات الاعيان، ج 2، ص 94- 95؛ معجم البلدان، ج 4، ص 134؛ الائمة الاثنى عشر، ص 113

(25). الغيبه، طوسى، ص 129، در بعضى نسخه ها «دار العامه» آمده كه گويا منظور همان «دار الخلافه» است.

(26). الكافى، ج 1، ص 509؛ الارشاد، ص 387؛ اعلام الورى، ص 370؛ كشف الغمه، ج 2، ص 425؛ الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 444؛ الصراط المستقيم، ج 2، ص 208

(27). كشف الغمه، ج 2، ص 413

(28). الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 446

(29). الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 447؛ در پاورقى از مستدرك، ج 9، ص 72؛ اثبات الوصيه، ص 243

(30). كشف الغمه، ج 2، ص 425؛ الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 445؛ بحار الانوار، ج 50، ص 293

(31). الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 439؛ الصراط المستقيم، ج 1، ص 207

(32). رجال النجاشى، ص 126

(33). پدرش وزير معتمد عباسى بود. نك: كامل ابن اثير، ج 7، ص 235

(34). بحار الانوار، ج 50، ص 325؛ الكافى، ج 1، ص 505؛ الغيبه، طوسى، صص 131- 132؛ كمال الدين، ج 1، ص 40- 41؛ اعلام الورى، صص 357- 359؛ الارشاد، ص 338- 340؛ كشف الغمه، ج 1، ص 407

(35). الغيبه، طوسى، ص 129

(36). بحار الانوار، ج 50، صص 3121- 313 از مهج الدعوات ابن طاووس.

(37). و نيز نك: مرآة العقول، ج 6، ص 151

(38). به نقل از قاموس الرجال، ج 4، ص 59. سمعانى به اشتباه 242 آورده است.

(39). الغيبه، طوسى، ص 136؛ بحار الانوار، ج 50، ص 306

(40). الكامل، ج 7، صص 218- 219، 225

(41). نك: بحار الانوار، ج 50، صص 311- 312 از اعلام الورى، ص 354. علامه متوجه اين اشتباه شده است.

(42). نور الابصار، ص 166؛ كشف الغمه، ج 2، ص 432؛ بحار الانوار، ج 50، ص 254؛ الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 182

(43). الارشاد، ص 334؛ كشف الغمه، ج 2، ص 414؛ روضة الواعظين، ص 248

(44). نور الابصار، ص 168؛ الفصول المهمه، ص 286؛ الكافى، ج 1، ص 512

(45). كشف الغمه، ج 2، ص 416؛ الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 451؛ بحار الانوار ج 50، ص 295

(46). المنتظم، ج 12، ص 83 (حوادث سال 255)

(47). بحار الانوار، ج 50، ص 313 از كتاب الأوصياء صيمرى به توسط مهج الدعوات.

(48). بحار الانوار، ج 50، ص 313 از مهج الدعوات، ص 343؛ الغيبه، طوسى، ص 123

(49). بحار الانوار، ج 50، ص 314 از كتاب الاوصياء به توسط مهج الدعوات، ص 344

(50). سوره صف (61): 8

(51). الارشاد، ص 342؛ الكافى، ج 1، ص 508؛ كشف الغمه، ج 2، ص 412

(52). بوشنجان روستاى از روستاهاى هرات.

(53). رجال كشى، صص 537- 538، روايت 1023

(54). تفسير الامام العسكرى- عليه السلام- ص 316، ش 161؛ الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 684

(55). رجال كشى، ص 580

(56). رجال كشى، ص 580

(57). اين شخص بعدها به خاطر طمع و انحرافات ديگر از طرف امام طرد شد.

(58). بحار الانوار، ج 50، ص 332 از كمال الدين، ج 2، ص 149

(59). بحار الانوار، ج 50، ص 331 از كمال الدين، ج 2، صص 149- 150

(60). مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 425؛ بحار الانوار، ج 50، ص 317

(61). رجال النجاشى، ص 184

(62). كشف الغمه، ج 2، ص 427

(63). همان، ص 426

(64). قاموس الرجال، ج 1، ص 316

(65). رجال النجاشى، ص 66؛ الفهرست، طوسى، ص 26

(66). رجال كشى، ص 557، حديث 1053

(67). تنقيح المقال، ج 1، ص 50

(68). الغيبه، طوسى، صص 214- 215

(69). رجال كشى، ص 575، حديث 1088

(70). الغيبه، طوسى، ص 215

(71). همان، ص 216

(72). رجال كشى، ص 573، حديث 1086

(73). رجال كشى، صص 535- 536، حديث 1020؛ نك: تنقيح المقال، ج 1، صص 99- 100؛ رجال النجاشى، ص 60؛ الغيبه، طوسى، ص 214

(74). رجال كشى، صص 535- 536

(75). الغيبه، طوسى، ص 213؛ بحار الانوار، ج 50، ص 306

(76). نك: الكافى، ج 1، صص 507- 508؛ اعيان الشيعة، ج 4، جزء 2، ص 186

(77). رجال النجاشى، ص 44، ش 88

(78). متأسفانه تنها بخشى از اين كتاب بر جاى مانده كه در دو جلد به تصحيح مرحوم محدث ارموى (و اخيرا با تصحيح سيد مهدى رجايى) چاپ و منتشر شده است.

(79). همان، ص 31

(80). رجال طوسى، ص 433؛ رجال النجاشى، ص 182

(81). رجال كشى، ص 530، حديث 1014

(82). همان، ص 538، حديث 1023

(83). رجال النجاشى، صص 67- 68

(84). نك: ذريعه، ج 3، ص 311

(85). مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 424؛ بحار الانوار، ج 50، ص 311

(86). تاريخ الغيبة الصغرى، صص 195- 196

(87). هنرى توماس در شرح حال كندى مى نويسد: «كندى مى گويد اگر فلسفه، علم به حقايق اشياء باشد در اين صورت ميان دين و فلسفه خلافى نيست … فلسفه، حقيقت است، دين نيز علم حقيقت است. پس همچنان كه اگر كسى به حقايق دينى عصيان ورزد كافر شناخته مى شود، منكر فلسفه نيز از آنجا كه منكر حقيقت است كافر محسوب مى گردد. اما با اين همه ميان انديشه هاى فلسفى و آيات قرآنى تناقضاتى وجود دارد. اين تناقضات را چگونه بايد حل كرد؟ كندى براى اين مشكل نيز راه حل پيشنهاد مى كند و آن تأويل است. به عقيده كندى لغات عربى داراى يك معناى حقيقى و يك معناى مجازى است از اين رو بسيارى از جاها، آيات قرآنى را بايد با معانى مجازى آنها تأويل كرد. در اين صورت ميان انديشه فلسفى و تفكر دينى اختلافى وجود نخواهد داشت. بزرگان فلسفه هنرى توماس، ترجمه فريدون بدره اى، تهران، كيهان، صص 327- 328

(88). معالم العلماء، ص 34: عبارت چنين است: حسن بن خالد برقى، اخو محمد بن خالد، من كتبه: تفسير العسكرى من املاء الامام عليه السلام، مائة و عشرون مجلدة.

(89). «رسالة حول التفسير المنسوب الى الامام العسكرى عليه السّلام» علامه محمد جواد بلاغى، تحقيق رضا استادى، نور علم، دوره دوم، ش 1، ص 49

(90). الاخبار الدخيلة، ج 1، ص 49

(91). «بحثى درباره تفسير امام حسن عسكرى عليه السّلام»، رضا استادى نور علم، دوره دوم، ش 1، ص 118- 135.

(92). «رسالة حول التفسير المنسوب الى الامام العسكرى عليه السّلام»، صص 137- 151

(93). المناقب، ج 4، ص 424؛ الصراط المستقيم، ج 2، ص 175؛ ذريعه، ج 23، ص 149؛ اعيان الشيعة، ج 4، جزء 2، ص 188

(94). رجال النجاشى، ص 119

(95). اقبال الاعمال، ج 1، ص 80

(96). المناقب، ج 4، ص 424

(97). مكارم الاخلاق، ص 458؛ ذريعه، ج 22، ص 421؛ نوابغ الرواة، ص 31

(98). بحار الانوار، ج 50، ص 238؛ اعلام الورى، ص 349؛ الفصول المهمه، ص 290

(99). مجمل التواريخ و القصص، ص 458: «و گويند زهر دادنش»

(100). كمال الدين، ج 1، ص 43؛ نور الابصار، ص 168؛ الغيبه، طوسى، ص 132

امام عسکرى و زمامداران معاصر

محمد جواد طبسى

درآمد

پس از حضرت موسى بن جعفر(ع) سالهاى بسيار در سياه چالهاى هارون به سربرد، چنان مي نمايد که امام ديگرى جز امام حسن عسکري(ع) به اين سرنوشت دچارنشد. امام عسکري(ع) از سال 254 تا 260 سخت ترين روزهاى زندگي اش را زير نظر سه خليفه غاصب (معتز و مهتدى و معتمد) گذراند.

آنان هرگز به زندان بسنده نکردند؛ بلکه بارها انديشه پليد از ميان بردن حضرت در سر پروراندند و در پرتو قدرت الهى که با خلع از خلافت، قتل و يا ديگرمشکلات روبرو شدند.

1 امام عسکرى و معتز عباسى

معتز عباسي، پس از تصدى خلافت، روش اسلافش را پيش گرفت، امام عسکرى را شديدا زير نظر قرار داد، چند بار روانه زندان ساخت و اورا به دست جنايتکارى به نام صالح بن وصيف سپرد.

صالح بن وصيف، که از دشمنان اهل بيت بود، فرصت را غنيمت شمرد، افرادى پست تراز خود را در زندان بر امام گماشت تا در طول شبانه روز حضرت را آزار دهند.

على بن عبدالغفار مي گويد: روزى گروهى از عباسيان و دسته اى از منحرفان [ودشمنان اهل بيت] بر صالح بن وصيف وارد شدند. صالح به آنان گفت: نمي دانم ديگرچه کنم؟ دو تن از شرورترين افرادى که سراغ داشتم، بر او گماشتم؛ اما چنان درآنها تاثير نهاد که در مدتى کوتاه اهل عبادت شدند. از آنان پرسيدم: درباره اش چه مي گوييد؟

پاسخ دادند: چه بگوييم در باره کسى که روزها روزه مي دارد و شبها تا بامدادنماز مي گزارد؛ نه سخن مي گويد و نه به کارى جز عبادت مي پردازد. هرگاه به اونگاه مي کرديم، لرزه بر انداممان مي افتاد و توان تدبير خويش از کف مي داديم.

هنگامى که عباسيان اين سخن را از صالح بن وصيف شنيدند، در نهايت خوارى ازنزدش بيرون رفتند. (1)

از اين گفتگو چنان برمي آيد که بدانديشان و دشمنان امام(ع) نزد صالح بن وصيف شتافته بودند تا از او بخواهند عرصه را بر امام تنگتر کند، اما سيماى ملکوتى حضرت چنان جذاب بود، که حتى پست ترين افراد رادگرگون مي ساخت و به عبادت وا مي داشت.

به گفته برخى از مورخان، معتز امام را به دست على بن اوتامش، که از دشمنان سرسخت اهل بيت بود، سپرد.

على به شدت تحت تاثير واقع و از دوستان صميمى اهل بيت شد.

شيخ مفيد از محمد بن اسماعيل علوى چنين نقل مي کند: امام نزد على بن اوتامش زندانى گرديد و به او، که از دشمنان خشن آل ابي طالب بود، دستور داده شد تابر امام سخت بگيرد. مدتى نگذشت که فرزند اوتامش در برابر امام چهره بر زمين ساييد؛ هيبت و عظمت امام چنان بود که نمي توانست به حضرت بنگرد. چون امام اززندان بيرون آمد، على بن اوتامش سرآمد روشن بينان و نيک گفتارانى شده که حضرت را به بزرگى ياد مي کردند. (2)

فشارهاى سخت و گوناگون بر امام، معتز عباسى راقانع نساخت. او سرانجام به سعيد حاجب دستور داد امام را به طرف کوفه برده،در راه به قتل برساند. (3) حضرت به درگاه پروردگار شکايت برد و معتز را نفرين کرد. سه روز بعد، در اثر دعاى امام عسکري، معتز به بدترين وضع کشته شد. (4)

اربلى از کتاب الدلايل چنين نقل مي کند: محمد بن عبدالله مي گويد: زمانى که[معتز] به سعيد حاجب دستور داد تا امام عسکري(ع) را به طرف کوفه ببرد،ابوالهيثم به امام نوشت: فدايت شوم در باره شما خبرى به ما رسيده، که ما راسخت نگران کرده است. حضرت در پاسخ نوشت: پس از سه روز گشايش فرا مي رسد. معتزدر روز سوم کشته شد. (5)

2 امام عسکري(ع) و مهتدى عباسى

هنوز امام عسکرى ازستم معتز کاملا رهايى نيافته بود، که به ستم مهتدى عباسى گرفتار شد. هر چنداين فرد به زهد شهره بود! (6)

ولى خلافت چنان دگرگونش ساخت که يکباره کمر به نابودى علويان، بويژه امام عسکري، بست. ابوهاشم مي گويد: با امام عسکرى درزندان مهتدى بوديم که فرمود: اى ابوهاشم، اين سرکش اراده کرده بود امشب باسرنوشت اولياى خدا بازى کند، ولى خداوند عمرش را قطع و کوتاه کرد…

بامداد ترکها بر مهتدى شوريدند و او را به قتل رساندند. (7) از پاسخ نامه امام(ع) به احمد بن محمد چنان برمي آيد که مهتدى همواره در فکر کشتن امام بوده است.

حضرت مي نويسد:

«ذلک اقصر لعمره عد من يومک هذا خمسه ايام و يقتل فى اليوم السادس بعد هوان و استخفاف يمر به فکان کما قال.» (8) عمر او کوتاه تر از آن است که فکرمي کند. از امروز تا پنج روز به شمار. در روز ششم با خوارى کشته خواهد شد.

پس آنچه امام فرموده بود، واقع شد.

3 امام(ع) و معتمد عباسى

احمد بن جعفر بن متوکل، مشهور به معتمد عباسى در سال دويست و پنجاه و شش هجرى (9) بر مسند خلافت نشست. او، بدون در نظر گرفتن سوابق امام و بدون عبرت گرفتن از سرنوشت شوم معتز و مهتدي، امام را بيش از گذشته،تحت فشار قرار داد. اين بار پيشواى يازدهم به دست يحيى بن قتيبه سپرده شد.

يحيى چنان عرصه را بر امام تنگ ساخت که همسرش اعتراض کرد. او در برابراعتراض همسرش سوگند ياد مي کرد که حضرت را ميان درندگان رها مي کند. ابن شهرآشوب مي نويسد: امام عسکرى را به يحيى بن قتيبه سپردند. او بر حضرت بسيارسخت گرفت. همسرش به وى گفت: از خدا بترس و چنين ميازارش؛ مي ترسم [جايگاه معنوي اش] زيانى بر تو رساند. يحيى پاسخ داد: به خدا سوگند، او را به ميان درندگان و شيران خواهم افکند. آنگاه با اجازه خليفه، امام را ميان شيران افکند. پس از مدتي، به محل نگهدارى شيران نگريستند و امام را در حال نمازيافتند. فورا دستور داده شد امام را به خانه اش بازگردانند. (10)

بر اساس روايتى ديگر يحيى پس از سه روز همراه مربى و سرپرست شيران به محل نگهداري آنها رفت و بر خلافت انتظار، امام را در ميان شيرانى که پيرامونش حلقه زده بودند، در حال نماز يافت.

مربى به قفس درندگان گام نهاد و بي درنگ طعمه شيران شد.

يحيى همراه بستگانش نزد معتمد عباسى شتافت و وى را از اين واقعه آگاه ساخت.

معتمد نزد امام رفت و عاجزانه از حضرتش خواست تا برايش دعا کند! (11) البته نرمش معتمد عباسى ديرى نپاييد. او چنان شيفته قدرت و مقام بود که همه چيز رابه فراموشى سپرد و به چيزى جز شهادت امام(ع) نمي انديشيد.

4 ريشه آزارها

چرا خلفا در پس آزار امام(ع) بودند؟

بررسى دقيق و عميق اين امر فرصتى فزونتر مي طلبد، ولى در لابه لاى گفتار امام پاسخ اجمالى اين پرسش به چشم مي خورد. حضرت پس از ولادت فرزندش حجه بن الحسن(عج) فرمود:

ستمگران گمان بردند مرا مي کشند تا اين نسل را قطع کنند. (12) اين جمله کوتاه نشان مي دهد که دشمن در پى پيشگيرى از ولادت امام دوازدهم حضرت بقيه الله الاعظم(ع) بود؛ ولى سرانجام قدرت خدا آشکار شد و موعود الهى علي رغم همه محدوديتها به عرصه گيتى گام نهاد.

فسلام عليه يوم ولد و يوم يبعث حيا.

پي نوشت ها:

1– کافي، شيخ کليني، ج 1، ص 512.

2- ارشاد، شيخ مفيد، ص 342.

3- مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 431.

4- البدايه و النهايه، ابن کثير، ج 11، ص 16.

5- کشف الغمه، اربلي، ج 2، ص 206.

6- الکامل فى التاريخ، ابن اثير، ج 7، ص 233.

7- کتاب الغيبه، شيخ طوسي، ص 134.

8- کافي، ج 1، ص 510.

9- تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 507.

10- مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 430.

11- همان.

12- کمال الدين، شيخ صدوق، ج 2، ص 479.

13- کتاب الغيبه، شيخ طوسي، ص 134.

منبع :کوثر ، تير 1377، شماره 16

 

جلوه ‏هاى هدايت در سيره و سخن امام حسن عسکرى (ع) (1)

محمد عابدى

امام حسن عسکرى عليه السلام يازدهمين ستاره هدايتي است که در آسمان امامت درخشيد و هدايت عملى مردم را عهده دار شد . از اينرو در کنار القاب متعدد آن حضرت که هر يک گوياي بعدى از شخصيت عظيم اوست، مانند: عسکرى، رفيق، زکى، فاضل، امين، ميمون، نقى، طاهر، مؤمن بالله، صادق، صامت، امين على سر الله، علام، ولى الله، سراج اهل الجنة، خزانة الوصيين، (1) مضى، شافى، مرضى، خالص، خاص، تقى، شفيع، سخى، موفى و مستودع (2) ، ما با القابي چون: ناطق عن الله (3) ، مرشد الى الله (4) ، هادى و مهتدى (5) نيز رو به رو میشويم که گوياى همان وظيفه اصلى امامت (تداوم هدايتگرى بشريت) است .

در اين مقاله برگهايى از کارنامه هدايتگرى حضرت را مرور میکنيم . تفاوت اساسى ائمه و پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله در چگونگى هدايتگرى و انجام رسالت قرآنى، به موضوع حاکميت برمیگردد . ائمه به دليل نداشتن حاکميت با مشکلات بسيارى رويارو بودند . از اين رو، وظيفه هدايتگرى را با ابزارها و شيوه هاي بسيار متنوعى که متناسب با شرايط عصر و زمان بود، به پيش میبردند . ناآرامیهاى داخلى در کنار اختناق، ويژگى عمده عصر امام عسکرى است و آن حضرت در يکى از سخت ترين شرائط پيش آمده براى سلسله امامت، به هدايت امت میپرداخت .

جلوه هاي هدايت در سيره و سخن امام عسکرى عليه السلام

1 . هدايت با رفتار و کردار

کارآمدترين ابزار تاثير در هدايت، رفتار و کردار هدايتگران است . اين سخن از امام صادق عليه السلام را به ياد آوريم که «کونوا دعاة للناس بغير السنتکم؛ (6) مردم را با غير زبان خود دعوت کنيد .» و هر چه ايمان و عمل قویتر شود، تاثير پذيري مخاطبان فزون تر خواهد گشت و هر چه از ميزان هماهنگى بين عمل هدايتگران و سخنان آنان کاسته شود، تاثيرپذيرى مخاطبان نيز کاهش میيابد؛ لذا امام على عليه السلام میفرمود: «ان الوعظ الذى لايمجه سمع ولايعدله نفع ما سکت عنه لسان القول ونطق به لسان الفعل؛ (7) اندرزى که هيچ گوشى آن را ناخوش ندارد و هيچ سودى با آن برابرى نکند، اندرزى است که زبان گفتار در مورد آن ساکت و زبان رفتار به آن گويا باشد .» درخشنده ترين جلوه هدايت در سيره امام حسن عسکري عليه السلام نيز مربوط به همين نوع هدايت است .

شيخ مفيد به نقل از محمد بن اسماعيل بن ابراهيم بن موسى بن جعفر مینويسد: زمانى که ابومحمد صلى الله عليه و آله زندانى بود، عباسيان نزد صالح بن وصيف آمدند و گفتند بر او سخت بگير! صالح گفت: چگونه چنين کنم! من دو نفر از بدترين انسانها را که میشناختم، مامور او کردم، ولى آن دو حالا به عبادت و روزه روى آورده اند و در حدى عالى به آن پايبندند . صالح دستور داد آن دو را حاضر کنند و آن گاه پرسيد: واى بر شما! چرا با اين مرد چنين مهربانانه رفتار میکنيد؟! گفتند: درباره مردى که روزها را روزه میگيرد و تمام شب را به عبادت میگذراند! او ساکت است و عبادت میکند و هر لحظه به او مینگريم، لرزه به انداممان میافتد . عباسيان وقتي اين سخنان را شنيدند، نااميد شدند و بازگشتند . (8)

باشکوه ترين جلوه هدايت از طريق رفتار عملى را به نقل از شيخ کلينى رحمه الله بشنويم که میگويد: «ابومحمد عليه السلام نزد على بن نارمش که از کينه توزترين مردم نسبت به خاندان ابوطالب بود، زندانى شد . به او گفتند: با او [امام] سخت گير باش! امام تنها يک روز نزد او بود که على بن نارمش تسليم حضرت شد و چون تحت تاثير امام بود، به چهره حضرت نمینگريست . وى در حالى از نزد امام بيرون رفت که با بصيرت ترين مردم بود و بيش از ديگران به عظمت و فضائل امام پى برده بود .» (9)

2 . استفاده از شيوه نامحسوس

امام حسن عسکرى عليه السلام به دليل خفقان عصر، از شيوه هاى نامحسوس و پنهان بيشتر سود میبرد و امور امت را مخفيانه اداره میکرد . گاه پيش میآمد که بعد از سالها مردم و خلفا متوجه هدايت شدن مسيحيان و … میشدند . (10) زمانى به بازسازى روحى و اعتقادى هدايتگران شيعى میپرداخت و در مواقعى هم به کنترل و رفع نواقص کار آنان مشغول میشد .

محمد بن ربيع شائى میگفت: با يکى از ثنويها (11) در اهواز به بحث و مناظره پرداختم؛ در حالى که تا حدودى تحت تاثير سخنان آن شخص قرار گرفته بودم به سر من راى (سامرا) رفتم . در خانه احمد بن خصيب نشسته بودم که امام ابومحمد عليه السلام را ديدم که از حضور در جمع مردم به خانه اش باز میگشت . وقتى به نزديکى من رسيد، نگاهى به من کرد و با انگشت سبابه اش اشاره فرمود: احد، احد، فرد . (12)

3 . استفاده از ظرفيتهاى امامت

امام حسن عسکرى عليه السلام از کرامت هم براى هدايت بهره میبرد و به شيوه هاى گوناگون در تصحيح عقايد و هدايت امت میکوشيد . علامه مجلسى از ادريس بن زياد نقل میکند: درباره آنان (ائمه) خيلى تندروي میکردم . روزى براى ديدار ابومحمد عليه السلام روانه سامرا شدم و از شدت خستگى بر پلکان حمامى به خواب فرو رفتم . با ضربه عصاى مخصوص ابومحمد عليه السلام بيدار شدم . ايشان را شناختم و بلند شدم . امام سوار بود و غلامان پيرامونش را گرفته بودند . پشت پا و زانوى حضرت را بوسيدم و اين نخستين برخورد من با ايشان بود . به من فرمود: اى ادريس! «بل عباد مکرمون لايسبقونه بالقول وهم بامره يعملون » ؛ (13) «بلکه آنان (فرشتگان) بندگان گرامى داشته شده اند و در گفتار بر او سبقت نمیگيرند و به فرمان وى عمل میکنند .» عرض کردم: مولاى من، همين مطلب مرا بس است و تنها براى پرسيدن آن آمده بودم . (14)

4 . پاسخ به شبهات

از ديگر جلوه هاى هدايت امام میتوان به پاسخ گويى حضرت به پرسشها و شبهات پيرامون اعتقادات و مسائل دينى اشاره کرد . آن حضرت از اين طريق پاسدار دين در برابر شبهات بود و گوهر بیغبار دين را در اختيار امت جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله قرار میداد . ابوهاشم جعفرى میگويد که از امام پرسيدم: چرا ارث زن يک سهم و مرد دو سهم است؟ فرمود: چون جهاد و پرداخت مخارج به عهده زن نيست و نيز پرداخت ديه قتل خطا بر عهده مردان است و چيزى بر زن نيست . (15)

همين طور در نامه اى به اسحاق بن اسماعيل نيشابورى (از ياران حضرت) به شبهاتى پيرامون واجبات مالى (مانند خمس و زکات . .). پاسخ میدهد و مینويسد:

«به راستى که خدا از منت و رحمتش، واجباتى را بر شما مقرر کرد، نه به خاطر نيازى که به آنها داشت، بلکه به جهت محبت به شما – که جز او شايسته پرستش نيست – تا بد را از خوب جدا کند و آنچه را در دل داريد، بيازمايد و براى رسيدن به رحمت خدا بر همه سبقت گيريد و مايه تفاضل مقامهاى بهشتى شما شود، لذا حج و عمره و اقامه نماز و پرداخت زکات و انجام روزه و پايبندى به ولايت را بر شما مقرر داشته است . براى فهميدن فرائض دري را به سوى شما گشوده است و کليدى براى رسيدن به آنها قرار داده است . اگر محمد صلى الله عليه و آله و اوصياى از فرزندانش نبودند، شما سرگردان میشديد و همچون حيوانات هيچ يک از واجبات را نمیدانستيد . آيا براى ورود به شهر راهى جز دروازه وجود دارد؟ پس وقتي خدا بر شما با نصب امامان – پس از پيامبر – منت نهاد، در کتاب بزرگ خود فرمود: «اليوم اکملت لکم دينکم واتممت عليکم نعمتي ورضيت لکم الاسلام دينا» (16) ، او همچنين براى اولياي خود بر شما حقوقى مقرر داشته که شما را مامور به اداى آن فرموده است تا آنچه از همسر و اموال و خوردنى و آشاميدنى داريد، بر شما حلال باشد . خدا فرموده است: «قل لااسئلکم عليه اجرا الا المودة فى القربی» (17) و بدانيد هر که بخل ورزد، به خود بخل ورزيده است و خدا بینياز است و شما نيازمنديد … .» (18)

5 . افشاگرى براى حفظ دين

از فتنه هايى که در عصر معتمد پيش آمد و کيان مسلمين را در خطر قرار داد، موضوع جاثليق مسيحى بيش از همه مورد توجه بود؛ به گونه اى که اسلام را در آستانه تزلزل قرار داد و اگر نبود افشاگرى امام حسن عليه السلام، خطرى بزرگ دين اسلام را به ورطه ذلت میکشاند . امام با اينکه مظلوم واقع شده و خلافت از وى دريغ شده و در اختيار عباسيان بود، براى حفظ دين قيام کرد و چراغ هدايت را روشن نگاه داشت . ابن صباغ مالکى آورده است که ابوهاشم گفت: زندانى شدن ابومحمد عليه السلام چندان نپاييد که مردم سر من راى (سامرا) دچار قحطي شديدى شدند . معتمد علیالله، پسر متوکل، دستور داد مردم براى طلب باران از شهر بيرون روند . مردم سه روز طلب باران کردند، اما باران نيامد . روز چهارم چاثليق مسيحى همراه مسيحيان و راهبان به صحرا رفت . راهبى ميان آنان بود که هر گاه دست به آسمان میگشود، باران سيل آسا میباريد . روز دوم هم به همين منظور بيرون رفتند و باران فراواني باريد؛ چنان که مردم سيراب شدند و درخواست کردند باران قطع شود . اين ماجرا موجب شگفتى و ترديد مسلمانان شد و گروهى به مسيحيت متمايل شدند . خليفه شخصى را نزد صالح بن وصيف فرستاد و گفت: ابومحمد حسن بن على را از زندان آزاد کن و او را نزد من بياور . وقتى امام آمد، خليفه گفت: امت محمد عليه السلام را از اين هلاکت و بدبختى رها کن . امام فرمود: به آنها بگو فردا هم از شهر بيرون روند . خليفه گفت: وقتى مردم از باران بینياز شده اند، براى چه بيرون بروند؟ فرمود: براي اينکه شک را از آنان بزدايم و از ورطه اى که در آن گرفتار آمده و با آن عقل و انديشه ساده لوحان را به تباهى کشيده اند رها سازم . به اين ترتيب، روز بعد هم آنان بيرون رفتند و امام با جمعيتى انبوه از مسلمانان نيز از شهر خارج شد .

نصارا طبق معمول درخواست باران کردند و آن راهب دستهايش را به آسمان بلند کرد و نصارا و راهبان نيز دست به دعا برداشتند . همان زمان ابرى پيدا شد و باران آمد . امام دستور داد دست راهب را بگيرند و آنچه در دست دارد، خارج سازند . وقتى چنين کردند، ديدند استخوانى ميان انگشتان اوست . آن را گرفتند و نزد امام آوردند . حضرت آن را در پارچه اي پيچيد و به راهب فرمود: حالا درخواست باران کن . او درخواست کرد، اما باران نيامد . بلکه ابرها هم کنار رفت و خورشيد پيدا شد . مردم شگفت زده شدند و خليفه از امام علت آن را پرسيد، فرمود: در دست او قطعه اي از استخوان يکى از پيامبران خدا بود که از قبور انبيا به دست آورده اند . هرگاه استخوان پيامبرى زير آسمان ظاهر شود، باران سيل آسا میبارد . مردم با گفتار امام آرام شدند و دلهاشان مطمئن شد . (19)

6 . يادآورى سنتهاى متروک

از ديگر شيوه هاى هدايت در سيره امام عسکري عليه السلام، بيان سنتهاى متروک بود . آن حضرت با اين شيوه، غبار غربت از احکام و فرائض الهى میزدود و آنها را بار ديگر به صحنه اجتماع میکشاند، شيوه اى که در هر عصر و دوره اى هدايتگران الهى، موظف به پيگيرى آن هستند . امام عسکرى عليه السلام در حضور جمعى هفتاد نفري از زائران کربلا که به مناسبت تولد حضرت حجت به سامرا و خانه حضرت آمده بودند، بیآنکه آنان بپرسند، فرمود: برخى از شما میخواهند درباره اختلاف بين شما و دشمنان خدا و ما که اهل قبله و مسلمان هستند، بپرسند . از اين رو، شما را در جريان آن اختلافها قرار میدهم و شما دقت کرده و بدان پى ببريد . گفتند: آرى اى مولا! به خدا سوگند در نظر داشتيم همين مطلب را بپرسيم . فرمود: خداى عزوجل به رسولش وحى فرمود: تو و على و فرزندان او را که حجتهاى من هستند و پيروان آنها را، به ده ويژگى اختصاص دادم:

1 . پنجاه و يک رکعت نماز؛ 2 . انگشترى به دست راست کردن؛ 3 . تعقيب بعد از نماز؛ 4 . اذان و اقامه را دو تا دو تا گفتن؛ 5 . گفتن حى علي خيرالعمل؛ 6 . بلند گفتن بسم الله الرحمن الرحيم؛ 7 . قنوت در نماز؛ 8 . خواندن نماز عصر هنگام آفتاب روشن و صاف (وسط روز) ؛ 9 . خواندن نماز صبح هنگام دميدن سپيده که هوا هنوز تاريک است؛ 10 . خضاب کردن موي سر و صورت .

آن مرد که حق ما را غصب کرد، با گروه خود در نماز با ما به مخالفت پرداختند و عوض پنجاه و يک رکعت نماز در هر شبانه روز، نماز تراويح را در شبهاي ماه رمضان قرار دادند و به جاى تعقيب بعد از نماز، دست بر سينه گذاشتن را تشريع کردند و عوض انگشتر به دست راست کردن، آن را به دست چپ کردند . در اذان و اقامه عوض دو بار گفتن فقرات اقامه، فقط اقامه فرادا را انتخاب کردند و به جاى «حى على خير العمل » ، الصلوة خير من النوم گفتند . عوض بلند گفتن «بسم الله الرحمن الرحيم » ، آن را آهسته گفتند و قنوت را حذف کردند . نماز عصر را به خلاف زمانى که هوا آفتابي و روشن و صاف است، هنگام زردى خواندند و نماز صبح را به جاي سپيده صبح و تاريکى هوا، هنگام ناپديد شدن ستارگان خواندند و به جاى خضاب کردن موى سر و صورت آن را رها کردند . بيشتر حاضران گفتند: اى سرور! شما غم و اندوه ما را برطرف ساختيد . (20)

بعد از آن هم امام سنتهاى متروک ديگرى را يادآور شد و به بدعتهاى جايگزين اشاره کرد .که از جمله آنها، گفتن چهار تکبير در نماز ميت به جاى پنج تکبير بود .

پی نوشت:

1) اين القاب ريشه روايى دارند . ر . ک: با خورشيد سامرا، ص 29 تا 34 .

2) اين القاب ريشه روايي ندارند و در کتب تراجم و رجال و تاريخ به تناسب به آن حضرت اطلاق شده اند . همان، ص 34 .

3) بحارالانوار، ج 36، ص 312 .

4) همان، ص 348 .

5) دلائل الامامة، ص 223 (اين دو لقب ريشه روايى ندارد) .

6) الکافى، ج 2، ص 78 .

7) غررالحکم و درر الکلم، ح 4560 .

8) ارشاد، ص 344؛ اثبات الهداة، ج 3، ص 406؛ بحارالانوار، ج 50، ص 308 .

9) الکافى، ج 1، ص 508؛ اثبات الهداة، ج 3، ص 402 .

10) سفينة البحار، ج 1، ص 260؛ حلية الابرار، ج 2، ص 498 .

11) دوگانه پرست (نور و ظلمت) .

12) الکافى، ج 1، ص 511، ح 20؛ خرايج، ج 1، ص 445 .

13) انبياء/26 .

14) بحارالانوار، ج 50، ص 283؛ مناقب آل ابي طالب، ج 4، ص 428 .

15) پيشواى يازدهم، ص 24، نقل از اعلام الورى، نجف، ص 274 .

16) مائده/3 .

17) شوري/23 .

18) تحف العقول، ص 485 .

19) الفصول المهمة، ص 268؛ صواعق المحرقه، ص 207؛ مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 425 (به اشتباه متوکل ذکر شده است) ؛ کشف الغمه، ج 3، ص 219 (با تفاوت) .

20) هداية الکبرى، ص 344 .

منبع :  مجله مبلغان ، خرداد1383 شماره 54

جلوه‏ هاى هدايت در سيره وسخن امام حسن عسکرى(ع) (2)

 محمد عابدی

امام حسن عسکری عليه‏ السلام در روز جمعه 8 ربيع الثانی سال 232 ق در مدينه متولد شد.(1) مادر بزرگوارش حُديث(2) و پدر بزرگوارش امام هادی عليه‏السلام است. مرحوم اربلی می‏نويسد: «اما اسمه فالحسن و کنيته ابومحمد و لقبه الخالص؛(3) نامش حسن و کنيه‏اش ابومحمد و لقبش خالص است.» و ابن شهر آشوب القاب آن حضرت را چنين بيان می‏کند: «القابه: الصامت، الهادی، الرفيق، الزّکی، السّراج، المضيی، الشافی، المرضيّ، الحسن العسکري. آن حضرت و پدر و جدش هر کدام در زمان خود ابن‏الرضاناميده می‏شدند.»(4) تنها فرزندش، پسر او (هم نام رسول خدا) بود و غير از او فرزندی نداشت.(5) ابن شهر آشوب درباره مدت عمر حضرت می‏نويسد: «23 سال با پدر و 6 سال در مقام امامت بود و در دوره امامتش با معتز (چند ماه) و بعد مهتدی و معتمد معاصر بود.(6) و سرانجام در جمعه 8 ربيع الاول 260 ق به شهادت رسيد.(7)

جلوه ‏های هدايت در سيره و سخن امام حسن عسکری عليه ‏السلام

در بخش اول اين مقاله به 6 نمونه از جلوه‏های هدايت در سيره و سخن امام حسن عسکری عليه‏السلام اشاره کرديم.

اينک بقيه موارد را پی می‏گيريم.

7. هشدار و انذار صريح

قرآن کريم برای هدايت بشر بارها از شيوه انذار و هشدار صريح استفاده کرده است؛ شيوه‏ای که به مانند زنگ هشدار و بيدار باش مخاطب را هدف مستقيم محتوای خويش قرار می‏دهد. امام حسن عسکری عليه‏السلام در مواردی متعدد چنين روشی را پيش می‏گرفت. از جمله، در نامه‏اش به اسحاق بن اسماعيل نيشابوری، او و ديگران را هشدار می‏دهد و با صراحت آنان را نسبت به عواقب سخت کارشان بيدار می‏نمايد و می‏نويسد: «پس از درگذشت امام پيشين عليه‏السلام و بعد از فرستاده دوم من و آنچه از شما به او رسيد، خداوند به سبب آمدنش پيش شما، وی را کرامت و عزت عطا کرد و پس از آنکه ابراهيم بن عبده را بر شما گماردم و نامه‏ای هم به وسيله محمد بن موسي نيشابوری برای شما نوشتم، راه غفلت را پيموديد. در هر حال، بايد از خداوند کمک خواست. مبادا درباره خدا کوتاهي کنيد و از زيانکاران باشيد! از رحمت خدا به دور باد کسي که از اطاعت خدا رو گرداند و پندها و موعظه‏ های اوليای خدا را نپذيرد. به راستی خداوند شما را به اطاعت خود و اطاعت پيامبر و اطاعت اولوالامر فرمان داده است. خدا بر ناتوانی و غفلت شما رحم کند و شما را بر عقيده خود شکيبا سازد. چقدر انسان به پروردگارش مغرور است … ای اسحاق! خداوند تو و خاندانت را مشمول رحمتش کند … اگر سنگهای سخت و استوار برخی از محتوای اين نامه را می‏فهميدند، از ترس و بيم خداوند متلاشی می‏شدند و به طاعت خدا در می‏آمدند و هر چه می‏خواهيد بکنيد، به زودی خدا و پيامبر و مؤمنان عمل شما را خواهند ديد و آنگاه سر و کارتان با خدای دانايِ نهان و آشکار است…»(8)

8. احيای روحيه تولاّ و تبرّا

تولاّ، مؤمنان را به سوی نيکيها و نيکان جذب می‏کند و به مانند نيروی جاذبه‏ای قوی، خواه ناخواه آنان را در مسير حق نگاه می‏دارد. از اين روی، مؤمنان با تولاّ هم حرمت نيکان رانگاه می‏دارند و هم خود را در مسير آنان قرار می‏دهند و به سوی حق می‏روند. و تبرّا آنان را از بديها و بدها دور می‏سازد و به مانند نيروی دفع کننده‏ای خواسته و ناخواسته آنان را از مسير باطل که علامتش ناپاکان امت هستند، دور می‏سازد و به اين ترتيب، مؤمنان با تبرّا هم ناپاکان را از حرمت و کرامت در جامعه دينی ساقط می‏کنند و هم خود را از مسير آنان به دور نگاه می‏دارند.

امام حسن عسکری عليه‏السلام با علم به چنين کارکردی، شيعيان را به احيای اين فريضه، به طور عملی، می‏کشاند و با دعوت به لعن و نفرين آلودگان و دوري جويی از آنان و نيز عشق به پاکان امت و اولياي الهی، بقای شيعيان در صراط مستقيم را تضمين می‏کرد. از جمله سخنان آن حضرت است: «حُبُّ الأَبرارِ للأبرارِ ثوابٌ لِلأَبرارِ وحُبُّ الفُجّارِ للأبرارِ فضيلةٌ لِلأبرارِ وبُغضُ الفُجّارِ للأبرارِ زَيْنٌ لِلأَبرارِ وبُغضُ الابرارِ للفُجارِ خِزيٌ علي الفُجّارِ؛(9) دوست داشتن نيکان، همديگر را، ثواب براي نيکان است. و دوستی اهل فجور نسبت به نيکان فضيلتي برای نيکان است و بغض فاجرها برای نيکان، زينت نيکان است. و بغض نيکان برای اهل فجور، خواری براي اهل فجور است.»

9. بيان آثار طاعت و عصيان

از شورانگيزترين مراحل تبليغ و هدايت، لحظات بيان پاداشها و آثار اطاعت خداوند متعال است؛ موضوعی که مخاطب را با شوري مضاعف در پی راهبران توحيدی می‏کشاند. قرآن کريم آکنده از آياتی است که آثار طاعت و بندگی را بيان می‏دارد و آثار خطرناک عصيان و سرکشی را گوشزد می‏کند. از اين روی، بيان و تصوير آثار طاعت و عصيان راهبردی قرآنی است و در سيره و سخن امام حسن عسکری عليه‏السلام هم بارها می‏توان آن را لمس کرد. نمونه هايی را می‏خوانيم:

الف) آثار نيکوکاری:

علامه مجلسی از مناقب و خرايج نقل می‏کند: ابوهاشم رحمه‏الله گفت: از امام حسن عسکری عليه‏السلام شنيدم که فرمود: «بهشت دری به نام المعروف (نيکوکاري) دارد که تنها نيکوکاران از آن در وارد می‏شوند.» من در دل خدا را سپاس گفتم و شاد شدم که برخي نيازهای مردم را برآورده می‏کنم. حضرت نگاهی به من انداخت و فرمود: «آري! به همين شيوه باقی بمان؛ زيرا آنان که در دنيا نيکی کرده باشند، در آخرت نيز اهل نيکی خواهند بود. ای ابوهاشم! خداوند تو را در زمره آنان قرار دهد و مشمول رحمت خود گرداند.»(10)

ب) آثار فروتنی:

امام حسن عسکری عليه‏السلام می‏فرمود: کسی که به حقوق مردم آشناتر از ديگران باشد و به ادای آن اهتمام ورزد، نزد خدا مقامي برتر از ديگران دارد و کسی که در دنيا در برابر برادران مؤمن خويش تواضع و فروتنی کند، نزد خدا در زمره صديقين و از شيعيان واقعی علی بن ابی طالب عليهماالسلام خواهد بود.

دو تن از برادران دينی و مؤمن علی بن ابی طالب عليهماالسلام که پدر و فرزند بودند، نزد حضرت آمدند. امام به احترام آنان برخاست و در صدر مجلس جايشان داد و خود مقابلشان نشست و دستور داد غذا بياورند. پس از غذا، قنبر تشت و پارچ (ابريق) و حوله‏ای آورد. قنبر خواست آب به دست مهمانها بريزد که اميرمؤمنان برخاست و پارچ را از او گرفت تا خود آب به دست مهمان بريزد. او خود را به خاک انداخت و گفت: ای اميرمؤمنان چگونه راضی شوم که خدا مرا در چنين حالی ببيند. حضرت فرمود: بنشين و دست خود را بشوی تا خدای عزوجل ببيند برادر مؤمن تو که برتر از تو نيست، دست تو را می‏شويد تا در قبال آن خدا دهها برابر مردم دنيا، در بهشت مراپاداش دهد… .

چون از شستن دست مهمان (پدر) فراغت يافت، آب را به دست محمد حنفيه داد و فرمود: فرزندم! اگر اين پسر به تنهايی مهمان ما بود، آب بر دستش می‏ريختم؛ ولی خدا دوست ندارد بين پدر و فرزند در يک مکان به يک گونه رفتار شود. اکنون که پدر به دست پدر آب ريخت، بايد فرزند به دست فرزند آب ريزد. محمد نيز به دست پسر آب ريخت.

[آنگاه امام حسن عسکری عليه‏السلام فرمود:] شيعه واقعی کسي است که در اين موارد از علی عليه‏السلام پيروي کند.(11)

ج) گناه و کوتاهی عمر:

در کنار بيان آثار عبادت، امام حسن عسکري عليه‏السلام از طريق تشريح و توضيح آثار گناه نيز، جلوه هايی از هدايتگری خود را به نمايش گذاشته است.

حضيني به سند خود از عبدالحميد بن محمد و محمد بن يحيي خرقی روايت کرده که: نزد ابوالحسن علی بن بشر که مريض بود رفتيم. وی از ما خواست برايش دعا کنيم و نامه‏اش را توسط شخص مطمئنی نزد مولايمان ابومحمد حسن بن علی عليهماالسلام بفرستيم. گفتيم نامه‏ات کجاست؟ گفت: کنار بسترم. ما دستمان را زير سجاده‏اش برديم و نامه‏اش را برداشتيم و گشوديم تا بخوانيم. در همان آغاز نامه چشممان به دستخط امام عليه‏السلام افتاد که مرقوم فرموده بود: ما نامه‏ات را خوانديم و از خدا بهبودی تو را خواستيم. خدای متعال از حالا چهل و نه سال به عمرت افزود. خدا را شکر و سپاس گوی، در اين مدت کارهای نيک و آنچه دوست داری انجام بده و اگر به گناه آلوده شدی از کوتاه شدن عمر خود ايمن نباش؛ زيرا خداوند آنچه بخواهد انجام خواهد داد.

گفتيم: ای علي! سرور و مولايمان نامه‏ات را خوانده و جواب هم داده است. اين هم دستخط ايشان است. وی همان لحظه از جای برخاست و رضايت کنيزش را جلب و او را به عنوان صدقه آزاد کرد و پس از سه روز حواله‏ای از ابوعمر عثمان بن سعد عمری سمّان از سامرا به يکی از بزرگان کرخ رسيد که اموالی را براي علی بن بشر ببرد. وی آن اموال را شمرد و ديد سه برابر اموالي است که صدقه داده است و اين از معجزات حضرت بود.(12)

10. عنايت ويژه به پرسشهای قرآنی

از ويژگيهای هدايتگری امام عسکري عليه‏السلام پاسخ به سؤالات کتبی و شفاهی است؛ به گونه‏اي که حجم زيادی از روايات آن حضرت که به دست ما رسيده است، مربوط به پاسخهايی است که به پرسشها داده است. در اين ميان، عنايت ويژه‏ای به سؤالات قرآنی شده است. به عنوان نمونه: سفيان بن محمد می‏گويد از امام حسن عليه‏السلام ضمن نامه‏ای سؤال کردم، منظور از وَليجَه در آيه «ولَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّه‏ِ وَلارَسُولِهِ وَلاَالْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(13)؛ «غير از خدا و رسولش و مؤمنان را محرم اسرار خود قرار ندادند.» چيست؟ و با خود فکر می‏کردم که منظور از مؤمنين در اين آيه چه کسانی است؟ امام در جواب نامه من نوشت: «اَلْوَليجَةُ الَّذی يُقامُ دوُنَ وَلِيِّ الاَْمْرِ. وَحَدَّثَتْکَ نَفْسُکَ عَنِ الْمُؤْمِنينَ: مَنْ هُمْ فی هذَا الْمَوْضِعِ؟ فَهُمُ الاَْئِمَّةُ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ عَلَی اللّه‏ِ فَيُجيزُ أَمانَهُمْ؛(14) وليجه کسی است که به جای ولی امر (امام حق) نصب می‏شود، اما اينکه در خاطرت گذشت که منظور از مؤمنين در آيه کيستند؟ پس آن مؤمنان، امامان بر حق‏اند که از خدا براي مردم امان می‏گيرند و خداوند امان آنها را مورد قبول قرار می‏دهد.»

11. مبارزه مستدل با باورهای غلط

مرحوم طبرسی از ابويعقوب يوسف بن محمد بن زياد و ابوالحسن علی بن محمد بن يسار روايت کرده است که به امام حسن عسکري عليه‏السلام عرض کرديم: در منطقه ما گروهی ادعا می‏کنند هاروت و ماروت دو فرشته‏اند که چون گناهان فرزندان آدم افزون شد، خداوند آن دو را همراه فرشته‏ای ديگر به زمين فرستاد. آن دو شيفته زنی شدند و خواستند با او زنا کنند و شراب نوشيدند و نفس محترمه را کشتند. خداوند آن دو را در بابِل عذاب و شکنجه می‏کند و ساحران از آن دو سحر می‏آموزند و خدا آن زن را به ستاره زهره مسخ کرد.

امام فرمود: حاشا که چنين باشد. فرشتگان الهی با لطف خدا معصوم از گناه و کفر و اعمال ناروا هستند. خدای عزوجل فرمود: «لا يَعْصُونَ اللّه‏َ ما اَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ»(15) و فرمود: «وَلَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَالاَْرْضِ وَمَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَکْبِروُنَ عَنْ عِبادَتِهِ وَلايَسْتَحْسِروُنَ يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَالنَّهارَ لايَفْتُرُونَ»(16) و درباره فرشتگان فرمود: «بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ لايَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِاَمْرِهِ يَعْمَلُونَ»(17) تا آنجا که فرمود «مُشْفِقُونَ». خداوند اين فرشتگان را جانشينان خود در زمين قرار داده و آنها در دنيا همچون پيامبران و ائمه‏اند. آيا از پيامبران قتل نفس و زنا و شراب خواری سر می‏زند؟ آن گاه فرمود: آيا نمی‏دانی که خداوند هيچ گاه دنيا را از پيامبر يا امامی از جنس بشر تهی نگذاشته است؟ آيا نفرمود: «وَما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ اِلاّ رِجالاً نُوحی اِلَيْهِمْ مِنْ اَهْلِ الْقُری»(18) و اعلام فرمود که او فرشتگان را به اين سبب به زمين نفرستاد که امام و فرمانروا باشند، بلکه آنها به سوی پيامبران الهی فرستاده شده‏اند؟»

ماپرسيديم: پس ابليس فرشته نيست؟ فرمود: «خير، بلکه ابليس از جن است».(19)

12. اعلام موضع در برابر جريانهای انحرافی

هدايتگران بايد گروههای مختلف جامعه خويش را به خوبی بشناسند و از مواضع و افکار آنان به خوبی مطلع باشند تا بتوانند با هر يک متناسب با انديشه و ايده هايشان برخورد مناسب را تدارک ببينند؛ زيرا همواره هدايتگران الهی مخالفان زيادی داشته و دارند:

«وَکَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِيٍّ عَدُوّا مِنَ الْمُجْرِمينَ»(20)؛ «و اين چنين برای هر پيامبری دشمنی از گناهکاران قرار داديم.»

از سوی ديگر مخالفان دين الهی نيز هيچ گاه يکسان نبوده‏اند، بلکه هر يک مرام و گرايش و افکار خاصي داشته‏اند. امام حسن عسکری عليه‏السلام با آگاهی کامل از جريانهای عصر، مواضع خود را اعلام می‏کرد و به اين طريق گروههای زيادی از مردم را از سرگردانی نجات می‏داد. نمونه هايی از اعلام مواضع حضرت چنين است:

الف) واقفيها

واقفيان سلسله امامت را تا حضرت موسی بن جعفر عليهماالسلام می‏پذيرند و بنيانگذاران آن تعدادی از ياران امام صادق و کاظم عليهماالسلام بودند و از جمله آنان، زياد بن مروان، علی بن ابی حمزه و عثمان بن عيسی می‏باشند. دليل توقف آنان، دلبستگی به اموال زيادی بود که بايد به امام بعدی می‏سپردند. شيخ طوسي می‏نويسد: بعد از شهادت امام موسی بن جعفر عليهماالسلام هفتاد هزار دينار نزد زياد قندی و سی هزار دينار و پنج کنيز و خانه‏ای در مصر نزد عثمان بن عيسی رواسي بود. امام رضا عليه‏السلام آنها را طلب کرد. ابن ابی حمزه امامت او را منکر شد و اموال را نداد. زياد قندی همچنين کرد. ولي عثمان بن عيسی ضمن نامه‏ای به امام رضا عليه‏السلام نوشت: پدرت از دنيا نرفته و همچنان زنده است و کسی که بگويد او مرده، سخن بيهوده‏ای گفته است… .(21)

امام حسن عسکری عليه‏السلام در خصوص اين گروه منحرف بارها اعلام موضع کرد و افراد زيادی را از ورطه انحراف آزاد کرد. احمد بن مطهر می‏گويد: يکی از ياران ما از مردم جبل (قهستان) به ابومحمد عليه‏السلام نامه‏ای نوشت و پرسيد: کسانی را که در مورد امامت موسی بن جعفر عليهماالسلام توقف کرده (و جانشين او را نپذيرفته‏اند) دوست داری يا از آنان بيزاري می‏جويي؟ حضرت پاسخ داد: آيا برای عمويت آمرزش می‏خواهي! خداوند عمويت را نيامرزد. از او بيزاری بجوی و من در پيشگاه خدا از آنها بيزاری می‏جويم. با آنها سر دوستی نداشته باش، از بيمارانشان عيادت نکن، در تشييع جنازه‏هايشان حاضر نشو و هرگز بر جنازه‏های آنها نماز مگزار. خواه امامی را از ناحيه خدا انکار کرده باشند، خواه امامی را که امامتش از سوي خدا نيست، بر امامان افزوده باشند، يا قائل به تثليث (سه خدايي) باشند. کسی که امامتِ آخرين فرد ما را انکار کند، گويا امامت اولين ما را انکار کرده و کسی که تعداد ما را اضافه بداند، مانند کسی است که از تعداد ما کاسته است و امامت ما را انکار کرده است.»(22)

شخص سؤال کننده نمی‏دانست که عمويش واقفی است و امام با اين روش او را از اين موضوع مطلع کرد.

ب) صوفيه

گروه منحرف ديگر در عصر امام، صوفيه بودند؛ جماعتی که از ابتدای پيدايش به دست ابوهاشم کوفی، عده‏ای از مسلمانان را فريب داد و از اسلام راستين منحرف ساخت. امام عسکري عليه‏السلام درباره آنان و رئيس قومشان، حديثی از امام صادق عليه‏السلام را يادآوری فرمود: از امام جعفر صادق عليه‏السلام درباره ابوهاشم (کوفي) سؤال شد. فرمود: فردی بسيار فاسد العقيده بود. مسلکی به نام تصوف اختراع کرد و آن را مرکزي برای اعتقادات پليد خود قرار داد.(23)

ج) ثنويه

اين فرقه منحرف در زمان امام عسکری عليه‏السلام پديد آمد و به نوشته مجمع البحرين: آنها فرقه‏ای از مجوس‏اند و به دو اصل خير و شر (نور و ظلمت) و پيامبری حضرت ابراهيم عليه‏السلام معتقدند.(24) امام حسن عسکری عليه‏السلام نسبت به اين گروه بسيار حساس بود. شيخ حر عاملی از کشف الغمه از ابوسهل بلخی نقل می‏کند: يکی از ياران نامه‏ای به امام نوشت و درخواست کرد درباره پدر و مادرش دعا کند. امام عليه‏السلام چنين نوشت: «رَحِمَ اللّه‏ُ والِدَتَکَ وَالتّاءُ مَنْقُوطَةٌ؛(25) خداوند مادرت را بيامرزد و تاء دو نقطه است.» يعنی کلمه تاء دو نقطه است نه ياء که والديک بشود. چون پدرش ثنوی بود و امام نمی‏خواست برای پدر او دعا کند.

د) مفوّضه

اين گروه معتقد بودند خداوند حضرت محمد صلی‏الله‏عليه‏و‏آله را آفريد و آفرينش دنيا را به او سپرد و او هم عهده‏دار آفرينش هر چه در دنياست، شد. برخی هم گفته‏اند اين کار به علی عليه‏السلام سپرده شد.(26) شيخ صدوق می‏نويسد: به اعتقاد ما غُلات و مفوّضه به خدای عزوجل کفر ورزيده‏اند و از يهود و نصارا و مجوس و قدريه و حروريه و کليه بدعت گذاران و منحرفان بدترند.(27)

امام حسن عسکری عليه‏السلام به شيوه‏های گوناگون درباره آنان اعلام موضع می‏کرد که از نمونه‏های شگفت‏انگيز آن پاسخ توسط فرزند خردسالش (امام عصر عليه‏السلام ) در حضور حضرت می‏باشد. گروهی از مفوضه، کامل بن ابراهيم مدنی را نزد ابومحمد عليه‏السلام فرستادند. وی وارد شد و کنار دری که پرده داشت نشست. همان لحظه نسيمی وزيد و گوشه پرده کنار رفت. کودکي چهار ساله را ديد که گفت: ای کامل بن ابراهيم! گفت: بلي ای مولای من! آن کودک فرمود: نزد ولی اللّه‏ آمده‏اي که… درباره سخن مفوضه بپرسي؟ آنان دروغ گفتند. بلکه دلهای ما ظرف مشيّت و اراده خدای عزوجل است. هرگاه بخواهد، ما هم می‏خواهيم و خداوند می‏فرمايد: «وَما تَشاؤُونَ اِلاّ اَنْ يَشاءَ اللّه‏ُ».(28) آن گاه امام عسکری به او فرمود: چرا نشسته‏اي؟ پاسخت را داد، برخيز!(29)

ه) قيام صاحب الزنج (فتنه‏ ای سياسي)

در کنار انحرافات اعتقادی و فرهنگی، از فتنه‏های سياسي نيز نبايد غافل ماند که مشهورترين آنها قيام صاحب الزنج است. رهبری اين قيام را شخصی فاسد و منحرف به عهده داشت که خود را علی بن محمد بن احمد بن عيسی بن زيد بن علی بن حسين بن علی بن ابی طالب می‏خواند. به گفته مسعودی «در شب 5 شنبه 27 رمضان 255 در بئر نحْل بين شهر الفتح و کرخِ بصره قيام کرد. تاريخ نگاران به اتفاق وی را علوي نمی‏دانند و ديدگاهش همان ديدگاه خوارج بود.»(30)

وي به هوادارانش می‏گفت: نبوت به من عرضه شد، ولی نپذيرفتم، چون مشکلاتی داشت که ترسيدم تحمل آنها را نداشته باشم.(31) بر اثر قيام وی خسارات زيادی به مردم بصره وارد شد. وی چند بار به آن شهر حمله کرد و تعداد زيادی را کشت و دارايي مردم را غارت کرد و مسجد جامع را آتش زد. جنگ وی با حکومت عباسی حدود چهارده سال و چهار ماه و شش روز طول کشيد و با قتل وی توسط موفّق خليفه عباسی (270 ه . ق) قيام خاتمه يافت. وی خود را به دلايل متعدد به اهل بيت عليهم‏السلام منتسب می‏کرد، ولی امام عسکری عليه‏السلام علاوه بر تأييد نکردن قيام وی، با اعلام موضع، شيعيان را از انحراف و خطر می‏رهانيد. از جمله، محمد بن صالح خثعمی می‏گفت: تصميم گرفتم ضمن نامه‏ای از ابومحمد عليه‏السلام درباره صاحب الزنج بپرسم، ولی فراموش کردم. امام در جواب نامه علاوه بر سؤالهاي مکتوب من، نوشته بود: «.. و صاحب الزنج از ما نيست.»(32) مرحوم محدث قمی می‏نويسد: امام عليه‏السلام نسبت او را به اهل‏بيت نفی کرد. بنابراين، از حيث نَسب و مذهب و عمل نيز نفی شده است.(33)

پی نوشتها :

1. دلائل الامامة، ص423، ح11384. و اختلاف در نظريه‏ها ر.ک: الکافی، ج1، ص503؛ الارشاد، ص334؛ الدروس، ج2، ص15؛ مصباح المتهجد، ص792؛ تاج المواليد در مجموعه نفيسه، ص133؛ بحارالانوار، ج50، ص236.

2. «امه ام ولد يقال لها حديث [وقيل سوسن]»، الکافی، ج1، ص503 و کشف الغمه، ج2، ص402؛ «اسم امه علی مارواه الاصحاب سليل رضی اللّه‏ عنها وقيل حديث والصحيح سليل»، عيون المعجزات، ص134.

3. کشف الغمه، ج2، ص402.

4. المناقب، ج4، ص421؛ بحارالانوار، ج50، ص236.

5. الارشاد، ص346.

6. المناقب، ج4، ص422؛ دلائل الامامة، ص423.

7. الکافی، ج1، ص503.

8. تحف العقول، ص485.

9. همان، ص487.

10. بحارالانوار، ج50، ص258. (انّ فی الجنة بابا يُقال له المعروف. لايدخله الا اهل المعروف… وقال: نعم قدّم علی ما انت عليه، فان اهل المعروف في الدنيا اهل المعروف فی الاخرة. جعلک اللّه‏ منهم يا اباهاشم ورحمک)

11. احتجاج، ج2، ص267.

12. هداية الکبری، ص341.

13. توبه/16.

14. اصول کافی، ج1، ص508.

15. تحريم/6: «در آنچه خداوند به آنها امر کرده است، نافرمانی نمی‏کنند و هر چه امر شوند، انجام می‏دهند.»

16. انبياء/19 و 20: «هر چه در آسمانها و زمين است از آن خداست و کسانی که در نزد او هستند (فرشتگان) از بندگی و عبادت او سرپيچی نکنند و ملول نشوند. شب و روز بدون آنکه سستی کنند به تسبيح او مشغول اند.»

17. انبياء/26 و 27: «بلکه [فرشتگان] بندگان گرامی داشته شده هستند که خدا را به گفتار پيشی نمی‏گيرند و به امر او کار می‏کنند.»

18. يوسف/109: «و ما نفرستاديم پيش از تو جز مردانی از اهل شهرها که به آنها وحی می‏کرديم.»

19. احتجاج طبرسی، ج2، ص265.

20. فرقان/31.

21. الغيبة، ص43.

22. بحارالانوار، ج50، ص274؛ کشف الغمه، ج3، ص219. آن حضرت در نامه‏ای به شخص ديگر پاسخ داد: آری، در نمازت آنان را لعنت کن. (بحارالانوار، ج50، ص267.)

23. سفينة البحار، ج2، ص57.

24. مجمع البحرين، ص16.

25. با خورشيد سامرا، ص265، به نقل از اثبات الهداة، ج3، ص427، ح103.

26. مجمع البحرين، ص332؛ معجم الفرق الاسلاميه، ص235.

27. شرح باب حادی عشر، ص99؛ بحارالانوار، ج25، ص342.

28. انسان/30.

29. الغيبة، ص148؛ الخرايج، ج1، ص458.

30. مروج الذهب، ج4، ص195.

31. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحديد، ج8، ص158.

32. المناقب، ابن شهر آشوب، ج4، ص428.

33. سفينة البحار، ج 1، ص559.

منبع : مجله مبلغان ، فروردين و ارديبهشت 1384، شماره  65

گوشه هايى از تلاش علمى امام حسن عسکرى (ع)

سيد جواد حسينى

امام حسن عسکرى عليه السلام در هشتم ربيع الثانى (يا 24 ربيع الاول) سال 232 ه . ق ديده به جهان گشود وبا نور خويش آسمان مدينه را نورانى کرد. پدر آن بزرگوار امام هادي عليه السلام و مادر با عظمتش «حُدَيْثه» بود که از او به عنوان «سوسن» و «سليل» نيز ياد کرده اند. وى از بانوان نيکوکار و داراى بينش اسلامى بود و در فضيلت او همين بس که پس از شهادت آن حضرت، پناهگاه و نقطه اتکاى شيعيان در آن دوران بحرانى و پر اضطراب بود.(1)

مجموع عمر حضرت عسکرى عليه السلام به 28 سال مى رسد و آن حضرت سرانجام در هشتم ربيع الاول 260 ه . ق به دسيسه معتمد عباسى در شهر سامراء به شهادت رسيد.(2)

دوران طاقت فرسا

خلفاي عباسى از هر گونه اعمال فشار و محدوديت نسبت به امامان دريغ نمى کردند، و اين فشارها و سخت گيريها در عصر امام جواد، امام هادى و امام عسکرى عليه السلام در سامراء به اوج خود رسيد. شدت اين فشارها به قدرى بود که سه پيشواي بزرگ شيعه که در مرکز حکومت آنها (سامراء) مى زيستند، با عمر کوتاهى جام شهادت نوشيدند؛ امام جواد عليه السلام در سن 25 سالگى، امام هادى عليه السلام در سن 41 سالگى و امام حسن عسکرى عليه السلام در سن 28 سالگى که جمعا 92 سال مى شود. و اين حاکى از جوّ پر اختناق و شدت صدمات رسيده به آنها مى باشد.(3)

در اين ميان، محدوديتها و فشارهاى دوران امام عسکري عليه السلام بيش از دو پيشواى ديگر بود. و علت اينکه امام حسن عسکرى عليه السلام را، عسکري مى گويند، اين است که حضرت به دستور خليفه عباسى در «سامراء» در محله «عسکر» سکونت اجبارى داشت؛(4) چرا که خليفه از نفوذ و موقعيت مهم اجتماعى امام نگران بود و حضرت را ناگزير کرده بود که هر هفته روزهاى دوشنبه و پنجشنبه در دربار حاضر شود.(5)

دربار عباسى به اين مقدار نيز اکتفا نکرد، بلکه «معتز» امام را بازداشت و زندانى کرد(6) و حتى به «سعيد حاجب» دستور داد امام را به سمت کوفه حرکت دهد و در طول راه او را به قتل رساند؛ ولى پس از سه روز خود معتز توسط ترکان به هلاکت رسيد.(7)

پس از او «مهتدى» نيز امام را بازداشت و زندانى کرد و تصميم به قتل حضرت داشت که خداوند مهلت نداد و ترکان بر ضد او نيز شوريدند و او را به قتل رساندند.(8)

حتي حضرت در زندان نيز توسط برخى جاسوسان مخفى تحت کنترل بود؛ از جمله شخصى زندانى به نام جمحى (عجمي) گزارشى از فعاليت حضرت و شيعيان آماده کرده بود که به خليفه برساند، ولى حضرت عسکرى عليه السلام به شيعيان زنداني تذکر داد که «هم اکنون گزارش تهيه شده در لاى لباس او پنهان است.» شيعيان بعد از تفتيش متوجه شدند که مطالب خيلى مهم و خطرناکى را عليه امام و آنها تهيه کرده بود.(9)

اين فشار و کنترل شديد در عصر «معتمد» به اوج خود رسيد و سرانجام باعث شهادت امام گرديد.

تلاشهاي علمى امام عسکرى عليه السلام

حضرت عسکرى عليه السلام با وجود همه آن فشارها و کنترلها و مراقبتهاي بى وقفه حکومت عباسى، يک سرى فعاليتهاي سياسى، اجتماعى و علمى در جهت حفظ اسلام و تشيع و مبارزه با افکار ضد اسلامى و ضد شيعى انجام داد که اهم کوششها و تلاشهاى علمى ـ فرهنگى آن حضرت عبارت است از:

  1. تربيت شاگردان

گرچه حضرت عسکرى عليه السلام بر اثر نامساعد بودن زمان و محدوديت بسيار شديد که حکومت عباسى اعمال مى کرد، موفق به گسترش دانش دامنه دار خود در سطح کل جامعه نشد، ولى در تربيت شاگردانى که هر کدام به سهم خود در نشر و گسترش معارف ناب تشيع و رفع شبهات دشمنان شيعه نقش مهم و به سزايى داشتند، موفق گشت.

شيخ طوسى رحمه الله تعداد شاگردان آن حضرت را بيش از صد نفر ثبت کرده است(10) که در ميان آنان چهره هاى برجسته و مردان وارسته اى، مانند: احمد بن اسحاق اشعرى قمى، ابو هاشم داود بن قاسم جعفرى، عبدالله بن جعفر حميرى، ابو عمرو عثمان بن سعيد عَمْري (نائب خاص حضرت حجت)، على بن جعفر، محمد بن حسن صفار و… به چشم مى خورند.(11)

  1. تشويق نويسندگان

هر قلم به دست متعهد، نهايت تلاش خود را براى اطلاع رسانى، هدايت و… جامعه به کار مى بندد؛ ولى تشويق از نويسنده و آثار او خستگيها را از تن او دور مى کند، و بر فعاليت او مى افزايد، و اين خود عامل توسعه علم و دانش و آگاهى در جامعه مى شود.

حضرت عسکرى عليه السلام در کنار تربيت شاگردان از تشويق نويسندگان غافل نبود؛ از جمله داود بن قاسم جعفري مى گويد: کتاب «يوم و ليلة» از يونس آل يقطين را به حضرت عسکرى عليه السلام عرضه داشتم. امام فرمود:

«تَصْنيفُ مَنْ هذا؛ نوشته چه کسى است؟»

گفتم: نوشته يونس است. آن گاه فرمود:

«اَعْطاهُ اللّهُ بِکُلِّ حَرْفٍ نُورا يَوْمَ الْقِيامَةِ؛(12)

خداوند در مقابل هر حرف، نورى به او در روز قيامت عطا فرمايد.»

البته سيره تمام امامان شيعه بر اين بوده که بر نويسندگي و کتابت ترغيب و نويسندگان و قلمزنان را تشويق کنند. حضرت صادق عليه السلام به مفضل بن عمر فرمود: «اُکْتُبْ وَ بُثَّ عِلْمَکَ في اِخْوانِکَ، فَاِنْ مِتَّ فَوَرِّثْ کُتُبَکَ بَنيکَ، فَاِنَّهُ يَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانُ هَرْجٍ ما يَأْنَسُونَ فيهِ اِلاّ بِکُتُبِهِمْ؛(13) دانشت را بين برادرانت بنويس و نشر بده! اگر از دنيا رفتى، فرزندانت وارث کتابهايت مى شوند. به حقيقت زمان هرج ومرجى فرا مى رسد که مردم جز بر نوشته شان انس نمى گيرند[و توجه نمى کنند].»

و همچنين نقل شده است که برخى آثار را خدمت حضرت عسکري عليه السلام عرضه داشتند که درباره آن نظر دهد. حضرت فرمود:

«صَحيحٌ فَاعْمَلُوا به؛(14)

صحيح است بدان عمل کنيد!»

بر اثر همين تشويقها بود که شانزده تن از شاگردان حضرت، دست به تأليف زدند و 118 عنوان کتاب، ثمره آن شد. از ميان آنها على بن حسن فضّال 36 کتاب، محمد بن حسن صفار 35 کتاب، عبدالله بن جعفر حميري 19 کتاب، احمد بن ابراهيم 7 کتاب و هارون بن مسلم 6 کتاب دارد.(15)

و همين طور تعداد راويانى که از آن حضرت حديث نقل نموده اند، به 106 نفر مى رسد.(16)

  1. تأليف

حضرت عسکرى عليه السلام علاوه بر تربيت شاگردان و تشويق نويسندگان، خود نيز دست به قلم برده و کتب و نامه هاي فراوانى را براى توسعه علم و دانش و هدايت و راهنمايى جامعه از خود به يادگار گذاشته است که به نمونه هايى اشاره مى شود:

يک. تفسير القرآن که حسن بن خالد برادر محمد بن خالد آن را نقل کرده است. قابل يادآورى است که امروزه کتابى با عنوان «تفسير الامام العسکرى عليه السلام » موجود است که عالمان رجال و حديث بر آن نقدها دارند و آن را غير از نوشته اصلى مى دانند.

دو. کتاب «المنقبة» که مشتمل بر بسيارى از احکام و مسائل حلال و حرام است.(17)

به جز اينها کتب ديگرى نيز به آن حضرت منسوب است.(18)

سه. نامه هاى فراوان.

در زمان امام حسن عسکرى عليه السلام تشيع در مناطق مختلف و شهرهاي متعددى گسترش يافته بود و شيعيان در نقاط فراواني متمرکز شده بودند؛ شهرها و مناطقى، مانند: کوفه، بغداد، نيشابور، قم، آبه (آوه)، مدائن، خراسان، يمن، رى، آذربايجان، سامراء، جرجان و بصره که از پايگاههاى شيعيان به شمار مى رفتند. در ميان اين مناطق، به دلائلى سامراء، کوفه، بغداد، قم و نيشابور از اهميت ويژه اى برخوردار بودند.(19)

حضرت براى گسترش فرهنگ تشيع، توسعه علم و دانش، و هدايت و سازندگى، نامه هاى فراوانى به آن شهرها نوشته است، مانند: نامه آن حضرت به شيعيان قم و آوه که متن آن در کتابها مضبوط است،(20) و نامه هاى فراوان حضرت به مردم مدينه،(21) و نامه اى که امام به «ابن بابويه» نوشته، و نامه مفصلى که حضرت خطاب به «اسحاق بن اسماعيل» و شيعيان نيشابور نوشته است.(22)

در نامه اخير، آن حضرت پس از توضيح درباره نقش امامت در هدايت امت اسلامى و تشريح ضرورت و اهميت پيروى از امامان و هشدار از سرپيچى از فرمان امام، نوشته اند: «.. اى اسحاق! تو فرستاده من نزد ابراهيم بن عبده هستى تا وى به آنچه من در نامه اى که توسط محمد موسى نيشابورى فرستاده ام، عمل کند. تو و همه کسانى که در شهر تو هستند، موظفيد بر اساس نامه مزبور عمل کنيد.»(23)

  1. پاسخ به شبهات

وجود پرسش و طرح شبهه مى تواند باعث بالندگى و رشد جامعه شود، به شرطى که به آن پاسخ صحيح و هدايتگر داده شود. گاه ممکن است در جامعه شبهات ويرانگرى به وجود آيد که اگر درست جواب داده نشود، کل جامعه اسلامى را مى تواند با خطر مواجه کند. يکى از مهم ترين فعاليتهاى علمى حضرت عسکري عليه السلام شبهه زدايى بود که در اين زمينه به برخى نمونه ها اشاره مى شود:

يک. در دورانى که امام حسن عسکرى عليه السلام در زندان بود، يکسال بر اثر خشکسالى قحطى شديدى به وجود آمد. علماى اسلام مردم را جمع کرده، براى نماز استسقاء (طلب باران) به بيابان بردند و نماز خواندند. اين قضيه چندين بار تکرار شد و اثرى از باران ديده نشد؛ اما علماى نصارا وقتى با مسيحيان نماز استسقا خواندند، باران آمد و چندين بار اين قضيه تکرار شد.

اين موضوع باعث سرشکستگى و آبروريزى مسلمين شد. يکى از شيعيان به هر نحوى بود، خود را به زندان رساند؛ اما قبل از آنکه جريان را خدمت امام حسن عسکري عليه السلام عرض کند، با تعجب ديد در ميان زندان قبر آماده اى وجود دارد. با چشم گريان عرض کرد: من طاقت ندارم شما را در اين قبر دفن کنند. حضرت فرمود: ناراحت نباش! خداوند نيز چنين مقدر نکرده است. بعد از شنيدن اين سخن، عرض کرد: دو مطلب و پرسش مهم مرا به اينجا کشانده است:

  1. پرسش اوّل اين است که در روايات وارده از شما آمده است که با روزگار دشمنى نکنيد (لا تُعادِ الاَْيّامَ) منظور از اين روايات چيست؟

حضرت عسکرى عليه السلام فرمود:

منظور از روزگار، ما اهل بيت هستيم؛ شنبه متعلق به حضرت رسول صلى الله عليه و آله ، يکشنبه متعلق به علي عليه السلام [و فاطمه زهرا عليهاالسلام ]، دوشنبه متعلق به امام حسن و امام حسين عليهماالسلام ، سه شنبه مربوط به امام سجاد و امام باقر و امام کاظم و امام رضا عليهم السلام ، چهارشنبه متعلق به امام جواد و پدرم حضرت هادى عليهماالسلام ، و پنجشنبه متعلق به من است و جمعه مربوط به فرزندم مهدى عليه السلام مى باشد.

  1. پرسش دوم اين است که علماى اسلام سه روز براى نماز باران به بيابان رفتند و نماز خواندند و بارانى نيامد، ولي علماى نصرانى هر بارى که نماز خواندند، باران باريد و اگر امروز هم به دعاى آنها باران ببارد، ترس آن است که مسلمانان و شيعيان در عقيده خود متزلزل شوند و به مسيحيت گرايش پيدا کنند.

حضرت فرمود:

عالم نصرانى تکه اى از استخوان بدن يکى از پيامبران را همراه دارد که آن را در ميان انگشتان خود گذاشته [و همان را وسيله اجابت دعاى خويش قرار داده]؛ لذا باران مى بارد. تو خود را فورا به او برسان و آن را از ميان انگشتان او بيرون آور! اين عمل باعث پراکندگى ابرها و قطع باران مى شود.

آن مرد با سرعت خود را به محل نماز مسيحيان رساند و استخوان را برداشت. اتفاقا ابرها پراکنده شدند و علماى مسيحى هر چه کردند، باران نباريد؛ لذا شرمنده شدند و مسلمانان مخصوصا شيعيان از شک و ترديد بيرون آمدند و بر ايمان و اعتقاد خويش استوار گشتند.(24)

به نقل ديگر، خليفه وقت عباسى امام حسن عسکري عليه السلام را از حبس بيرون آورد و به بيابان برد و جريان را به او عرض کرد. حضرت جريان استخوان را گوشزد نمود و دستور داد يکى از خادمانش استخوان را از دست عالم مسيحي بيرون آورد. او نيز چنين کرد و در نتيجه، باران نيامد. آن گاه خود حضرت دست به دعا برداشت و باران شديدى شروع به باريدن کرد.(25)

دو. مردى از امام يازدهم سؤال کرد: چرا سهم الارث مردان دو برابر سهم الارث زنان است؟ مگر زنِ بيچاره چه گناهى دارد؟ حضرت عسکري عليه السلام در جواب فرمود: براى اينکه نفقه (و خرج) به عهده مرد بيشتر از زن است؛ مرد در جهاد و جبهه شرکت مى کند، هزينه زندگى خانواده اش را بايد تأمين کند، در قتل و جرح خطايي پرداخت ديه بر «عاقله» يعنى مردان فاميل واجب است، ولى زن در تمام اين هزينه ها معاف است… .»(26)

  1. برخورد با انحرافات و تحريفات

از ديگر فعاليتهاى علمى و فرهنگى امام عسکري عليه السلام برخورد با بدعتها، تحريفات و انحرافاتى بود که در جامعه پيش مى آمد؛ مخصوصا اگر اين انحرافات از ناحيه اهل قلم و دانشمندان و علما سر مى زد، حضرت نسبت به آن خيلى حساس بود، و اين خود درس بزرگى است براى علما که در مقابل انحرافات و تحريفات و بدعتهايى که در جامعه ايجاد مى شود، سکوت اختيار نکنند.

به نمونه اى در اين زمينه توجه فرماييد:

«اسحاق کِنْدى» که از فلاسفه اسلام و عرب به شمار مى رفت و در عراق اقامت داشت، کتابى تأليف کرد به نام «تناقضهاى قرآن»! او مدتهاي زيادى در منزل نشسته و گوشه نشينى اختيار کرده و خود را به نگارش آن کتاب مشغول ساخته بود. روزى يکى از شاگردان او به محضر امام عسکرى عليه السلام شرفياب شد. هنگامى که چشم حضرت به او افتاد، فرمود:

آيا در ميان شما مرد رشيدى وجود ندارد که گفته هاى استادتان «کندى» را پاسخ گويد؟ شاگرد عرض کرد: ما همگى از شاگردان او هستيم و نمى توانيم به اشتباه استاد خود اعتراض کنيم. امام فرمود:

اگر مطالبى به شما تلقين و تفهيم شود، مى توانيد آن را براى استاد خود نقل کنيد؟

شاگرد گفت: آري! حضرت فرمود: بعد از برگشتن نزد استاد با او به گرمى و محبت برخورد کن و سعى نما با او انس و الفت پيدا کني. هنگامي که کاملاً انس و آشنايى به عمل آمد، به او بگو: مسئله اي براى من پيش آمده است که غير از شما کسي شايستگى پاسخ آن را ندارد و آن اين است که: آيا ممکن است گوينده قرآن از گفتار خود معانى اى غير از آنچه شما حدس مى زنيد، اراده کرده باشد؟

او در پاسخ خواهد گفت: بلي! ممکن است چنين منظورى داشته باشد. در اين هنگام بگو: شما چه مى دانيد، شايد گوينده قرآن معانى ديگرى غير از آنچه شما حدس مى زنيد، اراده کرده باشد و شما الفاظ او را در غير معناى خود به کار برده باشيد! امام در اينجا اضافه کرد: او آدم باهوشى است، طرح اين نکته کافى است که او را متوجه اشتباه خود کند.

شاگرد به حضور استاد رسيد و طبق دستور امام رفتار کرد تا آنکه زمينه براى طرح مطلب مساعد گرديد. سپس سؤال امام را مطرح و جواب پيش بينى شده را گرفت. استاد که مى دانست شاگرد او چنين سؤالى را از پيش خود نمى تواند طرح نمايد و در حدّ انديشه او نيست، رو به شاگرد کرد و گفت: تو را قسم مى دهم که حقيقت را به من بگويى، چنين سؤالى از کجا به فکر تو خطور کرد؟

شاگرد: چه ايرادى دارد که چنين سؤالى به ذهن من آمده باشد؟

استاد: نه! تو هنوز زود است که به چنين مسائلى رسيده باشي. به من بگو اين سؤال را از کجا ياد گرفته اي؟

شاگرد: حقيقت اين است که «ابو محمد» مرا با اين سؤال آشنا کرد.

وجود پرسش و طرح شبهه مى تواند باعث بالندگى و رشد جامعه شود، به شرطى که به آن پاسخ صحيح و هدايتگر داده شود.

استاد: اکنون واقع امر را گفتي. سپس افزود: چنين سؤالهايى تنها زيبنده اين خاندان است [آنان هستند که مى توانند حقيقت را آشکار سازند]. آن گاه استاد با درک واقعيت و توجه به اشتباه خود، دستور داد آتشى روشن کردند و آنچه را که به عقيده خود درباره «تناقضهاي قرآن» نوشته بود، تماما سوزاند.(27)

سحرگهان که نسيم حيات چون دم عيسى

وزيد صُور صفت بر بساط پهنه خضرا

بشارت آمد از قدسيان به عالم امکان

که فيض مى رسد از مصدر عنايت يکتا

حديثه مام و حسن نام و عسکرى لقب آمد

قدم نهاد و سحرگه به ارض اقدس بطحا

پسر به حضرت هادي پدر به مهدى قائم عليه السلام

امام عسکري عليه السلام آن حجت خداى تعالى

ز صلب اين به وجود آيد آن که بعد ظهورش

اميد نوح و خليل است و مقتداى مسيحا(28)

پى نوشتها :

1. انوار البهيه، شيخ عباس قمى، کتابفروشى جعفرى، ص 151.

2. الارشاد، شيخ مفيد، قم، مکتبة بصيرتى، ص 345.

3. سيره پيشوايان، مهدى پيشوايى، مؤسسه امام صادق عليه السلام ، چاپ دوم، 1374، ص 621.

4. ر. ک: علل الشرايع، صدوق، قم، مکتبة الطباطبائى، ج 1، ص 176 و 230.

5. بحارالانوار، مکتبة الاسلامية، ج 50، ص 251؛ دلائل الامامة، جرير طبرى، قم، منشورات الرضى، چاپ سوم، 1363 ه . ش، ص 226.

6. بحارالانوار، ج 50، ص 311.

7. همان، ص 313.

8. کتاب الغيبة، شيخ طوسى، تهران، مکتبة نينوى الحديثه، ص 134.

9. الفصول المهمة، ابن صبّاغ مالکى، چاپ قديم، ص 304؛ نور الابصار، شبلنجى، قاهره، مکتبة المشهد الحسينى، ص 166.

10. رجال، شيخ طوسى، چاپ نجف، المکتبة الحيدرية، 1381 ه . ق ، ص 427.

11. سيره پيشوايان، مهدى پيشوايى، ص 627.

12. بحار الانوار، بيروت، ج 2، ص 150، ح 25؛ رجال النجاشى، ابوالعباس نجاشى، قم، مکتبة الداورى، 1402 ه . ق، ص 447، شماره 1208.

13. بحارالانوار، ج 2، ص 150، ح 27.

14. فلاح السائل، سيد ابن طاووس، قم، دفتر تبليغات، ص 183.

15. الذريعة الي تصانيف الشيعة، آغابزرگ تهرانى، تهران، المکتبة الاسلامية، ج 3، ص 149؛ آشنايى با متون حديث، مهريزى، قم، مرکز جهانى علوم اسلامى، چاپ اوّل، ص 77.

16. ر. ک: الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج 4، صص 283 ـ 297؛ آشنايى با متون حديث، مهريزى، ص 77.

17. الذريعة الي تصانيف الشيعة، ج 3، ص 149.

18. تدوين السنة، سيد محمد رضا حسينى، قم، مکتب الاعلام الاسلامى، 1418 ه . ق ، ص 185.

19. حياة الامام العسکرى، محمدجواد طبسى، قم، دفتر تبليغات، ص 223؛ تاريخ الشيعة، شيخ محمد حسين مظفر، مکتبة بصيرتى، ص 62، 78 و 102؛ سيره پيشوايان، ص 632.

20. معادن الحکمة في مکاتب الائمة، فيض کاشانى، ص 264.

21. بحارالانوار، ج 50، ص 317.

22. همان.

23. اختيار معرفة الرجال، شيخ طوسى، دانشگاه مشهد، ص 575؛ بحارالانوار، ج 50، صص 219 ـ 323.

24. نور الابصار، شبلنجى، ص167؛ مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب، قم، کتابفروشي مصطفوى، ج 4، ص 425؛ داستانهاى صاحبدلان، محمدى اشتهاردى، ج 2 ـ 1، صص 119 ـ 120.

25. بحارالانوار، ج 50، ص 370؛ فصول المهمة، ابن صباغ مالکى، چاپ قديم، صص 304 ـ 305.

26. مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 437؛ اثبات الهداة، حرّ عاملى، قم، مطبعة العلمية، ج 3، ص 407، شماره 32.

27. مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 424؛ سيره پيشوايان، صص 628 ـ 630 با تلخيص.

 28. محمد آزردگان (واصل).

منبع : مجله مبلغان ، ارديبهشت و خرداد 1384 شماره 66

امام عسکری (علیه السلام) و شبکه وکالت

 تعریف وکالت

در ریشه لغوی این واژه به نوعی معنای عجز از انجام مستقیم کار نهفته است، مثلاً وقتی گفته می شود رجلٌ عاجز یکل امرَه الی غیره و یَتکِلُ علیه، یعنی کسی که به سبب عجز از انجام کاری آن را به دیگری می سپارد. واژه وکیل بر وزن فعیل به معنای مفعول است؛ یعنی موکول الیه الامر، اما در اصطلاح وکالت یعنی «تعیین کسی برای انجام کاری از جانب دیگری به موجب عقد قرارداد»؛ چرا که موکِّل خود از انجام کار مطلقا یا به صورت مستقیم عاجز است.

در پژوهش حاضر، در میان واژه هایی که برای کارگزاران ائمه (علیهم السلام) به کار می رود بیشترین کاربرد متعلق به واژه «وکالت» و مشتقات آن مثل وکیل و وکلاء است. با توجه به آنچه در تحلیل معنا و ریشه لغوی وکالت گذشت، اقدام امامان شیعه در تعیین کسانی به عنوان وکیل و نماینده آنان، به جهت نیازی بوده که آن حضرات احساس کرده اند؛ چرا که ارتباط مستقیم امامان (علیهم السلام) با شیعیان هم به جهت امنیتی و هم به جهت بُعد مسافت بین مراکز شیعه نشین و مرکز استقرار امام (علیه السلام) امکان پذیر نبود. به عنوان مثال درباره عثمان بن سعید عمری، از امام حسن عسکری (علیه السلام) نقل شده که فرمود: «امض یا عثمان فانک الوکیلُ و الثقةُ المأمونُ علی مال اللّه»

تاریخچه و زمان تشکیل سازمان وکالت

مسئله اساسی در این قسمت آن است که تاریخ شروع فعالیت تشکیلات وکالت، مربوط به عصر کدامین امام و به ابتکار کدام یک از آن ذوات مقدسه بوده است؟ باید توجه داشت گر چه به هنگام بررسی متون روایی و تاریخی، به تصریحاتی نسبت به وجود وکلا برای ذوات مقدسه معصومان (علیهم السلام) قبل از امام صادق (علیه السلام) نیز بر می خوریم ولی وکالت در این دوره ها در مفهومی غیر از آنچه در پژوهش حاضر مراد است مطرح بوده است.

وکالت به مفهوم «نمایندگان عمومی ائمه (علیهم السلام) برای انجام یک سلسله وظایف خاص در میان شیعیان» در واقع از عصر امام صادق (علیه السلام) به بعد پدید آمده است.» در این جا این سؤال پیش می آید که چرا سابقه چنین تشکیلاتی را در عصر امام باقر (علیه السلام) و دوره های قبل از ایشان نمی یابیم؟ برای پاسخ به این سؤال باید به دو نکته توجه کرد: نکته اول آن که، تعداد شیعیان و میزان گسترش آن ها در مناطق مختلف آن قدر نبوده است که نیاز به اعزام نماینده و وکیل از جانب امام باقر (علیه السلام) و امامان پیش از ایشان احساس شود. مؤید این مطلب روایت منقول از امام صادق (علیه السلام) است که فرمود: «ارتدّ الناس بعد قتل الحسین (علیه السلام) الاثلاثة: ابو خالد الکابلی و یحیی بن ام الطویل و جبیر بن مطعم ثم ان الناس لحقوا و کثروا»

هم چنین سختی شرایط سیاسی و اجتماعی در عصرامام باقر (علیه السلام) به ویژه دوران هشام بن عبدالملک، مانع فعالیت های آن حضرت برای گسترش دامنه تشیع بود.

دوّم آن که شرایط حادّ سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نیز اجازه تشکیل چنین سازمانی را نمی داد. از اهداف مهم تشکیل این سازمان، جمع وجوه مالی و هدایا و نذورات شیعیان بود و در عصر بنی امیه، شیعیان در نهایت تنگدستی به سر می بردند، چنان که برخی، بخشودگی خمس تا زمان امام صادق (علیه السلام) را به سبب ضعف بنیه مالی شیعیان تحلیل نموده اند؛ علاوه بر این که شرایط سیاسی نیز برای تشکیل این سازمان مناسب نبود. با توجه به مجموع این زمینه ها می توان دریافت که چرا در منابع رجالی هیچ گونه تصریحی به وکالت کسی از اصحاب امام باقر (علیه السلام) و امامان پیش از ایشان نشده است.

از عصر امام صادق (علیه السلام) به بعد، با روی کار آمدن بنی عباس و درگیری های آنان با بنی امیه، زمینه هایی برای گسترش تشیع فراهم شد. این که تعداد محدثان و شاگردان روایت کننده از امام صادق (علیه السلام) حدود چهار هزار نفر ذکر شده است می تواند گویای میزان رشد کمّی شیعیان در این عصر باشد. شرایط سیاسی نیز در اواخر خلافت بنی امیه و اوایل دوره بنی عباس برای پایه ریزی چنین تشکیلاتی مساعد بود؛ از این رو ادعای پی ریزی مقدمات سازمان وکالت توسط امام صادق (علیه السلام) ادعای گزافی نخواهد بود. تنها کسی که اشاره ای به اسامی تعدادی از وکلای امام صادق (علیه السلام) کرده، شیخ طوسی در کتاب الغیبه است.

در عصر امام کاظم (علیه السلام) هر چند این سازمان با مشکلاتی هم چون دستگیری و شکنجه حضرت و برخی از وکلا مواجه شد. ولی نواحی تحت پوشش وکلا و محدوده اقتدار آنان با تشدید فعالیت ها گسترش می یافت. وکلای آن حضرت در نقاطی مثل کوفه، بغداد، مدینه، مصر و برخی نقاط دیگر به فعالیت مشغول بودند.

محدوده جغرافیایی فعالیت سازمان وکالت

از جمله مباحث قابل ذکر، بررسی محدوده جغرافیایی فعالیت سازمان وکالت است. با توجه به این که گسترش مناطق زیر سیطره حاکمیت اسلامی، گستردگی مناطق شیعه نشین و تعدد آن ها را در پی داشت، قاعدتا بایستی سازمان وکالت در این مناطق حضوری فعال می داشته است؛ از این رو سازمان در محدوده ای به وسعت حجاز، یمن، بحرین، عمان، مصر، و برخی از مناطق شمال آفریقا، نواحی مختلف عراق به خصوص کوفه، بغداد، سامرا، بصره، مدائن و نواحی مختلف ایران و آسیای میانه همچون قم، ری، قزوین، نیشابور، سبزوار، هرات و برخی مناطق دیگر فعال بود.

اهداف تشکیل سازمان

امامان شیعه با لحاظ نمودن مقتضیات و ضرورت های موجود اقدام به ایجاد این تشکیلات نمودند که بدان وسیله با سهولت بیشتری بتوانند با شیعیان در دورترین نقاط عالم اسلامی مرتبط بوده و شیعیان نیز از طریق این شبکه ارتباطی مطمئن، بتوانند نیازهای شرعی و دینی خود را مرتفع سازند. این تشکیلات چنان که ذکر گردید از نیمه دوم عصر امامت یعنی از عصر امام صادق (علیه السلام) به بعد تأسیس و رفته رفته دارای نظم و گستردگی بیشتری شد تا آنجا که در بعضی اعصار چون عصر امام عسکری (علیه السلام) و سپس عصر غیبت به اوج گسترش و انسجام رسید.

سازمان وکالت که به ظاهر برای جمع آوری و تحویل وجوه و حقوق شرعی، نظیر خمس، زکات، و هدایای شیعیان به ائمه تأسیس شده بود در کنار این مهم به انجام سایر وظایفی که یک نماینده امام به عنوان وکیل امام باید عهده دار باشد مشغول بود که از جمله می توان به نقش علمی و دینی و تحویل نامه های حاوی سؤالات شرعی و درخواست های شیعیان از امامان (علیهم السلام) و از همه مهم تر نقش ارشادی در معرفی امام معصوم (علیه السلام) پس از رحلت امام پیشین اشاره نمود.

رهبری تشکیلاتی سازمان وکالت

در این تشکیلات، امام معصوم (علیه السلام) رهبر مجموعه تلقی می شد و وکلای ارشدی بودند که نقش ناظر بر عملکرد وکلای نواحی مختلف را ایفا می کردند. گاهی مناطق شیعه نشین به حسب میزان و کیفیت تجمع شیعیان به چندین منطقه کلی تقسیم و هر منطقه به وکیلی خاص سپرده می شد. در این مجموعه، برای برقراری ارتباط ائمه (علیهم السلام) با شیعیان از ابزارهای مختلفی استفاده می شد.

اگر چه ارتباطات به صورت مستقیم امکان پذیر بود ولی برای رعایت اصل تقیه و پنهان کاری در مواردی که ارتباط حضوری خطرساز می نمود، ارتباطات غالبا شکل مکاتبه ای داشت و در قالب توقیعات و نامه های ائمه (علیهم السلام) انجام می گرفت و شاهد آن وجود نامه ها و توقیعات بسیار زیاد ائمه می باشد.

امامان شیعه در دوران تشدید جو اختناق و فشار به خصوص در عصر امام حسن عسکری (علیه السلام) معمولاً از تماس مستقیم و برخورد مشافهی با شیعیان و حتی نمایندگان خود پرهیز داشتند. توجه به عملکرد این سازمان، سهم عمده ای در شناخت سیره عملی معصومان (علیهم السلام) در تبیین کیفیت رهبری شیعه خود به ویژه در عصر غیبت صغری و آماده سازی شیعیان برای پذیرش آن دارد. علاوه بر آن در پرتو آن می توان نقش ولایت و رهبری فقهاء در عصر غیبت کبری و قابل درک بودن آن برای شیعیان را تبیین کرد؛ چرا که این نقش فقهاء در واقع استمرار همان سازمان وکالت در عصر حضور و زمان غیبت صغری است.

دلایل و کارکردهای سازمان وکالت

همان طور که ذکر گردید، جریان وکالت در زمان امام حسن عسکری (علیه السلام) به اوج خود رسید و امام (علیه السلام) در تمامی نقاط شیعه نشین نمایندگانی داشت که واسطه بین امام و مردم بودند. البته همان طور که ذکر شد دلایل متعددی زمینه ساز ایجاد این سازمان گردید که در این مقاله به اختصار به آن می پردازیم.

1. دوری مسافت بین مناطق شیعه نشین و مراکز استقرار امامان شیعه

چون از زمان امام صادق (علیه السلام) به بعد گستردگی نسبی در بین مناطق شیعه نشین پدید آمد ضرورت تأسیس چنین تشکیلاتی را دو چندان کرد. این گسترش در حقیقت ثمره تلاش های معصومان (علیهم السلام) بود که منجر به ازدیاد شیعیان در مناطقی چون مدینه و عراق و ایران و یمن و مصر و سایر مناطق شد.

2. جو خفقان و دشواری ارتباط مستقیم امامان با شیعیان

یکی از عوامل مهم برای تشکیل سازمان وکالت و بسط و استمرار فعالیت آن، شرایط خاص سیاسی حاکم بر عصر ائمه در دوره بنی عباس بود؛ چنان که تضییقات و فشارهای سیاسی در عصر امام حسن عسکری (علیه السلام) به اوج خود رسید و ارتباط مستقیم و مشافهی امام با شیعیان، خطرآفرین و غیر ممکن بود تا جایی که تنها به هنگام رفت و آمد هفتگی امام (علیه السلام) به دربار خلیفه در بین راه امام با زبان اشاره با شیعیان سخن می گفت.

یکی از یاران امام (علیه السلام) در این باره می گوید: ما گروهی بودیم که وارد سامراء شدیم و منتظر روزی بودیم که امام از منزل خارج شود تا بتوانیم او را در کوچه ببینیم، در این هنگام نامه ای به این مضمون از طرف امام به ما رسید که هیچ یک از شما بر من سلام نکنید، هیچ کس از شما به سوی من اشاره نکند، زیرا برای شما خطر جانی دارد.

البته مهم ترین عاملی که باعث سختگیری و فشار بیش از حد دستگاه جور نسبت به امام حسن عسکری (علیه السلام) بود، این که آن ها طبق روایات و اخبار متواتر می دانستند که مهدی موعود (عج) که تار و مار کننده کلیه حکومت های خود کامه است از نسل حضرت عسکری (علیه السلام) خواهد بود، به همین جهت پیوسته مراقب وضع زندگی او بودند و زنان جاسوسی را نیز به خانه امام روانه می کردند تا حضرت مهدی «عج» را هنگام تولد دریابند و نابود کنند.

3. عدم دسترسی شیعیان به امامان (علیهم السلام) به سبب حبس، شهادت و غیبت

از دیگر اسباب روی آوری امامان شیعه به تأسیس و گسترش سازمان وکالت بروز شرایط سخت برای آنان در برهه هایی از زمان بود. سلطه حکومت های جائر عباسی و فشارهایی که علیه امامان وجود داشت، گاه به حبس ایشان و گاه به شهادت آنان و در نهایت به غیبت خلف صالح آنان می انجامید. وکلای ائمه در روزهایی که امامی به شهادت می رسید و در میان برخی از شیعیان تردیدهایی نسبت به جانشین او وجود داشت بهترین کانون تعیین کننده نسبت به معرفی امام بعدی بودند و همین وکلاء در این مقاطع حساس زمانی، وظیفه مقابله با انحرافات و جریانات باطل را به خوبی ایفا می کردند؛ برای نمونه در عصر حساسِ پس از شهادت امام کاظم (علیه السلام) که موجب گرایش به مذهب وقف در میان شیعیان شده بود، وکیل درست کردار امام کاظم (علیه السلام) یعنی یونس بن عبدالرحمن با طرح حدیث «اذ ظهرت البدع فعلی العالِم ان یُظهر علمه فان لم یفعل سُلب نور الایمان» به مقابله با این جریان بر می خیزد.

4. آماده سازی شیعیان نسبت به شرایط عصر غیبت

از دیگر عوامل روی آوری ائمه معصومان (علیهم السلام) به سازمان وکالت، ایجاد زمینه های مناسب برای آمادگی شیعه در مواجهه با شرایط عصر غیبت بود؛ چه آن که در صورت فقدان آمادگی و ایجاد زمینه های لازم، غیبت ناگهانی امام معصوم (علیه السلام) برای شیعیان که دو قرن و نیم از نعمت حضور امامان بهره مند بودند، می توانست واقعه ای غیر منتظره و مشکل آفرین باشد؛ چنین حادثه ای در طول تاریخ بشریت کم نظیر و عجیب بود؛ از این رو امامان شیعه (علیهم السلام) با ایجاد شرایط مشابه، شیعه را به تدریج با شرایط عصر غیبت آشنا می ساختند.

از مشخصات بارز عصر غیبت آن بود که شیعیان تنها از طریق وکلای حضرت حجت (عج) امکان ارتباط با آن حضرت را داشتند و همین طور برای طرح مشکلات خود بایستی آن ها را به صورت مکتوب به وکلا و نمایندگان حضرت تحویل می دادند و سپس پاسخ را در قالب توقیعات دریافت می کردند. این رویه گر چه کم و بیش در عصر سایر ائمه (علیهم السلام) نیز اعمال می شد ولی در عصر امام عسکری (علیه السلام) که شیعیان در آستانه ورود به عصر غیبت قرار داشتند تشدید شد.

در این عصر، سر رشته امور و رهبری سازمان وکالت در دست امام حسن عسکری (علیه السلام) قرار داشت و عثمان بن سعید عَمْری به عنوان دستیار اصلی امام در امور مربوط به سازمان انجام وظیفه می کرد و رابط اصلی نمایندگان و شیعیان نواحی مختلف با امام (علیه السلام) بود. وی همچنان در قالب شغل روغن فروشی وظیفه ارتباطی خود با امام (علیه السلام) و شیعیان را انجام می داد و امام نیز دستور العمل ها و پاسخِ نامه ها را در شکلی کاملاً پنهان از چشم مأموران حکومت عباسی به عثمان بن سعید می رساند. نمونه ای از این نحوه ارتباط را بیان می کنیم:

داود بن اسود از جانب امام عسکری (علیه السلام) مأمور می شود تا چوب مدوری را به عثمان بن سعید برساند. به هنگام عبور از کوچه های سامراء به کوچه ای تنگ و باریک می رسد، در این حال از مقابل نیز فردی به همراه مرکبش در حال حرکت بوده است؛ داود برای راندن مرکب، چوب مزبور را بلند کرده و بر حیوان می زند، چوب می شکند و کاغذهایی که در میان آن جا سازی شده بود بیرون می ریزد و قضیه لو می رود، ولی سریعا آن را جمع کرده و به محضر امام می آید و امام (علیه السلام) او را برای کاری که خلاف دستور العمل حضرت بود توبیخ می نماید.

از این رو برای آماده سازی و عادت دادن شیعیان به شرایط عصر غیبت و مراجعه به وکلاء به جای ملاقات با امام، یکی از شیوه هایی که توسط امام عسکری (علیه السلام) اعمال می شد، شیوه احتجاب و غیبت بود. از نقلی که مسعودی در این باره دارد می توان کیفیت عملکرد امام عسکری (علیه السلام) در این زمینه را تبیین نمود؛ مسعودی نقل کرده که: ابو الحسن عسکری (علیه السلام) (امام هادی) از بسیاری از شیعیان به جز تعداد اندکی در احتجاب بود. وقتی نوبت به امام حسن عسکری (علیه السلام) رسید با خواص خود و غیر آنان از پس پرده سخن می گفت، مگر در زمان هایی که به کاخ خلیفه می رفت. این نحوه رفتار ایشان و پدر گرامی اش مقدمه ای برای غیبت صاحب الزمان (عج) بود تا شیعه با این وضع خو گرفته و نسبت به غیبت بیگانه نباشد.

اجتناب از پاسخ های مشافهی و مستقیم و تأکید امام عسکری (علیه السلام) بر ارتباط کتبی با شیعیان از طریق وکلا نیز در جهت آماده سازی شیعه برای پذیرش شرایط عصر غیبت بود. وقتی به مجموعه نامه ها و توقیعات امامان معصوم (علیهم السلام) توجه می کنیم خیلی از آن ها مربوط به امام عسکری (علیه السلام) و بیش تر از آن مربوط به امام زمان (عج) می باشد، این رویه آن چنان شایع شده بود که اصحاب و خواص امام یازدهم (علیه السلام) این را مفروض می دانستند که برقراری ارتباط با ایشان جز از طریق مراسله و مکاتبه انجام نمی شود.

شیوه دیگری که در آستانه عصر غیبت و برای تمهید مقدمات آن، به خصوص از جانب امام عسکری (علیه السلام) اعمال می شد، نوع پاسخ های مربوط به سؤالات شرعی است که غالبا به عبارت «ان شاء اللّه» ختم می شد و صورت فتوی به خود می گرفت.

شاید همین شیوه باعث شد که یکی از شیعیان آن حضرت در بیان مسئله خود درخواستی چنین نامعمول کند: «فرأیک – ادام الله عزک – فی مسئلة الفقهاء قِبَلک عن هذا و تعریفنا ذلک لنعمل ان شاء الله»؛ «نظر شما در مسئله ای که فقهاء نقل می کنند و طریقه فهم ما از آن مسئله چگونه است تا بدان عمل کنیم».

هم چنین نقل شده که امام (علیه السلام) در پاسخ جامعه شیعه که کتابی در احکام شرعی درخواست کرده بودند، کتاب «یوم و لیلة» یا کتاب «التأدیب» اثر ابو جعفر احمد بن عبدالله مهران معروف به ابن خانبه و از محدثان پیش از آن دوره را معرفی فرمود. این امر به خوبی نشانگر اهتمام امام (علیه السلام) در توجه شیعیان به مواریث علمی گذشتگان است که در آینده ای نزدیک چاره ای جز رجوع به آن نداشتند. اینها همه برای آن بود که شیعیان با شرایط عمومی عصر غیبت خود بگیرند، از آنجا که سازمان وکالت در عصر غیبت تنها نقطه امید شیعیان و تنها کانال ارتباطی با امام (علیه السلام) بود اقدامات ائمه و خصوصا امام عسکری (علیه السلام) در به کارگیری شیوه هایی که منجر به توجه بیشتر به این تشکیلات می شد، بسیار منطقی و حساب شده بود.

با توجه به زمینه ها و عواملی که مورد اشاره قرار گرفت، روشن شد که با راه اندازی این تشکیلات مخفی علاوه بر آن که وسیله ای مطمئن برای برقراری ارتباط شیعیان و امامان (علیهم السلام) در دورترین نقاط فراهم آمده بود، این سازمان تبدیل به ملجأ و مرجعی برای رفع حیرت و پاسخ به مشکلات در عصر حبس، شهادت و غیبت امامان شیعه (علیهم السلام) شد و از همه بالاتر موجب پی ریزی شالوده رهبری شیعه در قریب به 70 سال عصر غیبت صغری و بعد از آن رهبری فقهای شیعه به عنوان نائبان و وکلای عام امام (علیه السلام) در دوران غیبت کبری گشت…

با توجه به مطالب فوق، روشن شد که تمام زحمات ائمه (علیهم السلام) از زمان امام صادق (علیه السلام) به بعد و به خصوص در زمان امام حسن عسکری (علیه السلام) در کنار حفظ اسلام و شیعیان از هر گونه انحراف، آماده سازی شیعیان برای دوران غیبت صغری و به دنبال آن غیبت کبری و رهبری فقها به عنوان نائبان ائمه (علیه السلام) مدّنظر بوده است که در میان این تلاش ها، زحمات امام حسن عسکری (علیه السلام) در این زمینه مانند گوهری می درخشد؛ چون از طرفی مدت امامت ایشان کوتاه بود (6 سال) که بیش از نیمی از آن را در زندان به سر برد و از طرفی تحت شدیدترین تدابیر امنیتی به دلیل وحشت حکومت از فرزند دار شدن ایشان قرار داشت، اما در عین حال با تلاش فراوان شیعه را تا ابد بیمه نمود و آنان را از شک و تردید و گمراهی بعد از خود نجات داد و به طریق مستقیم هدایت کرد.

در عظمت این امام همام (علیه السلام) همین بس که شیعه را که از دوران امامت امیر مؤمنان تا امامت امام رضا (علیهماالسلام) به دلایل مختلفی همچون جهالت، عناد و… دچار انحراف شده و به شعبات مختلفی تقسیم شده و به فرقه های ضاله گرایش یافته بودند در این دوران حساس از انحراف باز داشته و به امامت فرزند خود رهنمون ساخت. سلام خدا بر او و بر فرزند گرامی و بر آباء و اجداد طاهرینش باد.

پی نوشت ها:

1. تاج العروس، ج 8، ص 159؛ قاموس المحیط، ص 77؛ المعجم الوسیط، ج 2، ص 155؛ معجم مقائیس اللغه، ج 6، ص 136 و صحاح، ج 5، 1844.

2. شیخ طوسی، کتاب الغیبه، ص 216.

3. مستدرک الوسائل، ج 14، ص 43، به نقل از عوالی اللئالی، ج 3، ص 256.

4. رجال کشّی، ص 123، ح 194.

5. بحار الانوار، ج 46، ص 360.

6. کتاب الغیبة، ص 209

7. رجال نجاشی، ص 229؛ عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 91 – 88.

8. رجال کشی، ص 459.

9. رجال نجاشی، ص 229.

10. همان، ص 311.

11. رجال کشّی، ص 598.

12. شیخ طوسی، کتاب الغیبة، ص 210؛ بحار الانوار، ج 47، ص 342؛ رجال کشّی، ص 328، شیخ محمد جواد طبسی، حیاة الامام العسگری، ص 223.

13. کتاب الغیبة، ص 209.

14. اثبات الوصیه، ص 243.

15. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 225.

16. تاریخ شیعه، ص 76 و ص 102؛ مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 291.

17. مسعودی، اثبات الوصیه، ص 246، مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 434.

18. بحار الانوار، ج 50، ص 269.

19. شیخ طوسی، کتاب الغیبة، ص 43.

20. محمد صدر، تاریخ الغیبة الصغری، ص 214 – 211.

21. سید محمد رضا جلالی حسینی، تاریخ اهل بیت (علیهم السلام)، ص 149؛ تاریخ الغیبة الصغری، ص 227؛ شیخ طوسی، اختیار معرفة الرجال، ص 532.

22. شیخ طوسی، کتاب الغیبة، ص 214، شیخ عباس قمی، سفینة البحار، ج 2، ص 158.

23. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 427.

24. مسعودی، اثبات الوصیه، ص 262.

25. تاریخ الغیبة الصغری، ص 223.

26. کلینی، کافی، ج 4، ص 124، ج 5، ص 239؛ شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 114 و ج 2، ص 153؛ شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، ج 1، ص 431. استبصار، ج 1، ص 195؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 425.

27. تهذیب الاحکام، ج 1، ص 161؛ استبصار، ج 4، ص 113.

28. شیخ مفید، الارشاد، ص 345؛ الاتحاف بحُبّ الاشراف، ص 179 – 178.

منبع :شمیم یاس – فروردین 1386، شماره 49 .