امام حسن عسکری(علیه‌السلام) و مبارزه با انحرافات و مفاسد جامعه

اشاره:

حضرت امام حسن عسکری(علیه‌السلام)، در هشتم ربیع الثانی سال ۲۳۲ هجری قمری در «مدینه منوّره» از مادری پاک دامن به نام «حدیثه» یا «سوسن» چشم به جهان گشود.(۱) امام یازدهم شیعیان، در خاندان نبوّت و امامت و به دست پدر بزرگوارشان حضرت امام هادی(علیه‌السلام) تربیت یافتند. پس از شهادت ایشان، بر طبق اراده الهی و وصیّت پدر، مسئولیت هدایت و رهبری شیعیان را عهده دار شدند. در این نوشتار کوتاه، نگاهی به اوضاع سیاسی. اجنماعی، حوادث و رخدادهای زمان ایشان، نقش امام عسگری(علیه‌السلام) و میراث علمی و فرهنگی آن حضرت خواهیم داشت.

۱. اوضاع سیاسی، اجتماعی عصر امام(علیه‌السلام)

الف) خلفای بنی عباس و وضع اقتصادی شیعیان

عملکرد خلفای ظالم، ستمگر و نالایق عباسی، یکی از مسائلی است که بر همگان روشن است.آنها بر خلاف دستورات روشن و منطقی اسلام در مورد به سازی اوضاع اقتصادی جامعه مسلمانان و رفع محرومیت از آنها در تمام دوران خلافت ننگین و خفت بار خود، حتی برای یکبار به نفع مردم مسلمان عمل نکردند که در این زمینه به گوشه هایی از پرونده سیاه آنها اشاره می شود:

در آمد عمده دولت اسلامی که از خارج و صدقات بدست می آمد بنابر نقل مورّخان اسلامی بالغ بر صدها میلیون درهم می شد که تمامی این مبلغ به جای مصرف شدن در مصارف عمومی و پیش برد وضعیت زیستی مردم، صرف ساختن کاخ های مجلل و خرید کنیزان و خوش گذرانی های حکّام ظالم و از خدا بی خبر می شد.(۲)

در جمع آوری مالیات(خراج و صدقات)ماموران حکومت از انجام هرگونه شکنجه و بد رفتاری ابا نداشتند و آن را با شدیدترین نوع از مردم مطالبه می نمودند و حتی در صورت امتناع، آنها را زندانی و یا گرفتار درندگان می کردند و روشن است که این نحوه عملکرد بر خلاف تاکیدات صریح قرآن و تعالیم انسان سازاسلام و مکتب نورانی اهل بیت(علیه‌السلام) در مورد جمع آوری مالیات می باشد.(۳)

حاکمان عباسی، درآمد های دولتی را صرف اداره حکومت ظالمانه و عیش و نوش های خود و درباریان می کردند و بذل و بخشش های بی اندازه به شاعران متملق دربار و غیره ابا نداشتند.

«هنگامی که متوکل برای ۳ پسر خود(منتصر، معتز و مؤید) بیعت گرفت، «صَولی»(یکی از شاعران) برخواست و قصیده ای در مدح آنها سرود… متوکل و هر یک از پسرانش به او یکصد درهم هدیه دادند!.(۴) ساختن بناهای مجلّل و نوین با آرایش های آن چنانی یکی از سنّت های غلط عباسیان بود. کاخ معروف «برج» که متوکل آن را با انواع طلاکاری ها، نصب مجسّمه حیوانات، به کار بردن سنگ های گران قیمت و سایر جواهر آلات، زینت کرده بود یک نمونه از صدهاست.(۵) صرف بخش عظیمی از بودجه خلافت به ظاهر اسلامی! برای رفاه زنان درباری هم خواندنی است. بهای یکی از پیراهن های “زبیده خاتون” به پنجاه هزار دینار بالغ می شد!.(۶)

فقر عمومی از صفات بارز مردم آن روزگار بود. زیرا که بودجه دولت به جای مصرف شدن در تهیه احتیاجات اولیه مردم، صرف اسراف و تبذیرهای خلفا و وابستگان آنها می شد. ناداری، فلاکت و احتیاج به غذای شبانه و محرومیت از هرگونه امکانات مادی در میان مردم مسلمان موج می زد. زیرا از اقتصاد سالم عدالت اجتماعی و امانت داری در میان حاکمان و … خبری نبود و هیچ گونه تلاشی برای بهبود اوضاع اقتصادی و شکوفایی آن دیده نمی شد.

ب) موضع امام عسکری(علیه‌السلام)

امام یازدهم(علیه‌السلام) بنابر وظیفه الهی و منصب امامت و هدایت راستین امّت به سوی برنامه های تعالی بخش اسلام ناب محمّدی(ص) و ایجاد حکومت برحق اسلامی و برقراری عدالت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی برابر تمام انحرافات و کج روی های حاکمان جبّار بنی عباس ایستادگی کرد و برای لحظه ای عمل کرد آنها را تائید نکرد. امام(علیه‌السلام) تا آنجا که در توان داشت با سخنان و عمل خود نارضایتی خودشان را اعلام می کردند.

در زمانی که جامعه از فقر و بیماری رنج می برد و ناراحتی و سوء مدیریت حکومت آشکار بود و حکام به همراه درباریان در قصر های مجلّل به لهو و لعب مشغول بودند، چطور ممکن بود که امام(علیه‌السلام) و حجّت خدا، در برابر آنها ساکت باشند.

طبیعی به نظر می رسد که امام عسکری(علیه‌السلام) به دلیل احساس مسئولیت، با سیاست دولت غاصب و ستمگر مقابله کند و مسئولیت کلیه انقلاب های آل علیّ(علیه‌السلام) را قبول نماید تا با جرأت و جسارت بیشتر، دامنه مخالفت ها و موضع گیری ها به رهبری حضرت گسترش یابد و امّت اسلامی از هرج و مرج حاکم و پوچی و ابتذال رهایی یابند. لذا حکومت های سه گانه عباسی(حکومت معتز، مهتدی و معتمد) که در زمان امام(علیه‌السلام) وجود داشت به مقابله با حضرت پرداختند و با ایجاد محدودیت سیاسی و غیره، آن حضرت را در فشار و زندان قرار دادند.(۷)

ج)شورش های داخلی

شیعیان و بخصوص علویان برای نجات از سلطه جابرانه حاکمان عباسی و ایجاد عدالت اجتماعی بر اساس دستورات اسلام و سنت نبوی(صلی الله علیه و آله) دست به اعتراض و شورش علیه خلفای جور می زدند که به نمونه هایی اشاره می شود:

۱. قیام یحیی بن عمر طالبی(رحمه الله علیه)

اولین پرچم شورش بر ضدّ حکومت عباسی توسط “یحیی بن عمر طالبی” در کوفه بر افراشته شد. از آنجائی که او دارای خصائص نفسانی عالی و آرمان های والای اسلامی و انسانی بود، شیعیان محروم گرد او جمع شدند. او ابتدا کوفه را فتح و زندانیان ستم دیده را آزاد نمود. اما دشمن جنایت کار با تمام قوا در برابر او ایستاد و شعله خروشان انقلاب(که نزدیک بود به وسیله آن ریشه ظلم و ستم عباسیان را خشکانده شود) را خاموش کرد و یحیی را به شهادت رساند.

پس از شهادت یحیی، شاعران در وصف پاکی، شهامت و غیرت دینی او اشعار حماسی سرودند و مردم نیز تا مدت ها در ماتم او عزاداری کردند.(۸)

۲. قیام (آل زنج) زنگیان در بصره

علیّ بن محمّد[صاحب الزنج/ ایرانی الأصل]، هم بر علیه ظلم و ستم عباسیان به پا خواست و موفق شد بخش وسیعی از مناطق را در اختیار خود بگیرد. اساساً یکی از عوامل مهم قیام و شورش مردم علیه خلافت عباسی ، علاوه بر ستم، فقدان عدالت اجتماعی، مسلط بودن ترکان بر حکومت بود و همین مسئله از علل مهم فساد اداری و سیاسی دستگاه خلافت به شمار می رفت. زیرا سرنوشت مردم مسلمان را ترکان نادان و نالایق به دست گرفته بودند و خلفا نیز ابزار دست ترکان شده بودند. حتی خلفای عباسی جزء نام خلیفه هیچ قدرتی نداشتند و ترکان آنها را سرگرم خوش گذرانی و مسخرگی کرده بودند که در اشعار شاعران نیز این مسئله نمایان شده است.(۹)

البته امام عسکری(علیه‌السلام) برخی از زیاده روی ها و ادعاهای باطل او را محکوم و از او تبرّی جست. مانند اینکه فرموده باشند:”صاحب الزنج لیس منّا اهل البیت[ع]”.(۱۰)

د) انحرافات فکری، عملی و نقش امام عسکری(علیه‌السلام) در جلوگیری از آنها

ظهور شعبده بازان غیر مسلمان که سعی در گمراه کردن و سست نمودن پایه های اعتقادی مسلمانان و به خصوص شیعیان را داشتند، یکی از حوادثی است که در این دوره صورت گرفت و امام(علیه‌السلام) نیز با تمام توان به دفاع از اسلام راستین و عقاید محکم وخلل ناپذیر آن و ابطال شبهه های دشمنان همت گماشت و دسیسه های منحرفین را که از طرف خلافت جبّار عباسیان نیز حمایت می شد نقش بر آب ساخت.

پدیده دیگر، نسبت های دروغی بود که جاهلان خیانت کار و گمراه به مقام امامت روا می داشتند، اما با هوشیاری و استدلال و مناظره قوی مقام عصمت و طهارت[امام یازدهم (علیه‌السلام)] هدایت و خیانت دروغ گویان برملا می شد.

«اسحاق کندی» که از فلاسفه عراق بود و درباره قرآن کریم کتابی به نام « تناقص القرآن» نوشته بود، در برابراستدلال قوی و بدون جواب امام عسگری(علیه‌السلام) منکوب شد و کتاب خودش را آتش زد.(۱۰)

از جمله انحرافات عملی و پدیده های زشت این دوره، شیوع بی بند و باری و غرق شدن در شهوات و گناهان بود که به شدّت از طرف خلفا و درباریان ترویج می شد، زیرا آنها با برپا نمودن مجالس آواز و شراب خواری و لهو و لعب، سعی در سست نمودن اعتقادات مردم و آلوده کردن آنها به گناه داشتند، ولی در مقابل، امام عسگری(علیه‌السلام) با بیان معارف الهی به فرضیه مهم امر به معروف و نهی از منکر عمل می نمودند و مردم را از آلوده شدن به گناهان و دور شدن از مسیر تقوای الهی می ترسانید و آنها را به پرهیزگاری توصیه می فرمودند.(۱۱)

۲. فعالیت های مبارزاتی، عقیدتی امام(علیه‌السلام)

یکی از الطاف الهی که به وسیله اهل بیت(علیه‌السلام) در همه اوقات و به خصوص در هنگام مشکلات در بین مردم صورت می گیرد، هدایت آنها به سوی کمال مطلق و مسلح نمودن مسلمانان به سلاح دعا و راز و نیاز با خدای قادر متعال است، چنانچه شاید هیچ کدام از ائمه معصومین(علیهم‌السلام) نباشد که از زبان گهر بار آنان ادعیه و مناجات های ارزشمند توسط راویان حدیث و اصحاب آنها بدست ما نرسیده باشد.

از امام حسن عسگری(علیه‌السلام)، دعاهای جالب و پرمحتوائی به یادگار مانده است که در آن، علاوه بر مسئله عبادت و بندگی خداوند به جنبه های عرفانی، سیاسی و اجتماعی نیز توجه شده است کـه به قسمت هایی از آنها اشاره می شود:

«… پروردگارا! با همه وجودم قصد درگاهت کردم و قلبم با خشوع و زاری تمام تو را نیایش کرد. تو را بهترین شفیع خود به سویت یافتم. بار خدایا دعایم را به اجابت برسان. پروردگارا! انحراف فتنه ها ما را فرا گرفت و پرده حیرت، ما را احاطه کرد و ذلّت و خواری در خانه هایمان را کوفت و غیر از امینان دیدنت بر ما حاکم شدند و معادل کینه و نفرت، سرنوشت ما را در دست گرفتند و در راه نابودی بندگانت و تباهی شهرهایت کمر بستند. پروردگارا! دست آورد ما پس از تقسیم، تیول آنان شد و امارت و حکمرانی از مشورت به تسلط گروید و پس از برگزیدگی به میراثی برای امّت گشتیم. با بهره یتیمان و بیوه زنان آلات لهو و لعب خریداری شده و اهل ذمّه بر مؤمنان و فاسق هر قبیله ای به سرپرستی کارهای آنان برخواست…».(۱۲)

امام حسن عسکری(علیه‌السلام) در این سخنان ارزشمند که به صورت مناجات و در حقیقت شکوه نامه ای به پیشگاه خداوند است، دقیقاً اوضاع خطیر و واقعیات اجتماعی حاکم بر جامعه را بازگو فرموده اند که مهم ترین آنها عبارتند از:

۱. گسترش فتنه های دهشت ناک میان مسلمانان؛

۲. خواری و ذلّت مسلمانان و حاکمیت غیر مسلمین بر سرنوشت آنان؛

۳. فرمانروائی سفلگان و جنایتکاران در آن روزگار و حکم دادن به غیر از احکام خدا و رسول او؛

۴. شیوع گناهان و منکرات مانند شراب خواری، لهو و لعب، دزدی، رشوه و … .

مبارزه دائم در زمینه های اعتقادی، فرهنگی، سیاسی با خلافت عباسی از جمله خدمات ارزشمند امام یازدهم حضرت امام عسکری(علیه‌السلام) می باشد.

امام حسن(علیه‌السلام) در دنبال این هدف با انواع شیوه ها به مبارزه ادامه می دادند و اذهان مردم نا آگاه را به واقعیت های اجتماعی متوجه می ساختند و اعلام می کردند که این حاکمیت فعلی مورد رضایت خداوند و رسول گرامی او نیست. زیرا در این حاکمیت احکام خدا پیاده نمی شود و ارزش های اسلامی به مسخره گرفته می شود. منکرات و فحشا در جامعه شیوع دارد. حاکمان دارای صفات الهی و قرآنی نیستند. اموال و حقوق مردم پایمال شده است. امام عسکری(علیه‌السلام) تا حد امکان در ملاقات های خصوصی با اصحاب و یاران خود خطرات جبران ناپذیر خلفا و درباریان را نسبت به جامعه اسلامی گوش زد می نمودند.

عملکرد روشن گرایانه و به حقّ امام(علیه‌السلام) باعث شد تا خلفا نسبت به وجود ایشان در میان مردم حسد بورزند و بر دستگاه و خلافت چند روزه خود بیم ناک شوند. مستعین دستور داد امام عسکری(علیه‌السلام) را حبس نمایند و پس از او معتز، مهتدی، معتمد نیز به مخالفت با امام برخواستند تا جائی که آن حضرت دائماً در اذیّت و آزار و شکنجه به سر می برد.(۱۳)

تربیت اصحاب و حاملان حدیث، نگاشتن نامه به شیعیان و علاقه مندان به خاندان ولایت و امامت، تفسیر آیات قرآن و بیان محکم و متشابه آن و بیان روایات اعتقادی، اخلاقی، سیاسی و اجتماعی از جلوه های هدایت و خدمات فرهنگی امام حسن عسکری (علیه‌السلام) بود.

حضرت در تربیت راویان حدیث سعی والائی داشت تا جائی که نزدیک به ۱۰۷ نفر از شاگردان و اصحاب امام عسکری(علیه‌السلام) را نامبرده اند و نامه های گران بهایی از آن حضرت به یادگار مانده است.(۱۴)

۳. شهادت امام عسکری(علیه‌السلام)

امام یازدهم شیعیان جهان حضرت عسگری(علیه‌السلام) پس از ۶ سال امامت و رهبری جامعه به ظاهر اسلامی و پر آشوب و سپری شدن ۲۸ سال از عمر شریفشان در سال ۲۶۰ هجری از سوی معتمد عباسی مسموم و به شهادت رسید.

پیکر پاک و مطهّر آن حضرت پس از غسل و کفن و اقامه نماز توسط فرزند عزیزشان حضرت مهدی موعود، بقیّه الله الأعظم(عجّل الله فرجه الشریف) در همان منزل مسکونی(بارگاه فعلی در سامرا) به خاک سپرده شد.(۱۵)

پی نوشت:

۱. شیخ مفید، الإرشاد فی معرفه حجج الله علی العباد[ع] ص۳۳۵؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب ج۴ ص۴۲۱؛ کلینی، اصول الکافی ج۱ ص۴۲۱؛ طبرسی، إعلام الوری بأعلام الهدی ص۳۶۷؛ اِربلیّ، کشف الغمه فی معرفه الأئمه(علیه‌السلام) ج۲ ص۴۰۲.

۲. جرجی زیدان، تاریخ التمدن الإسلامی ج۵ ص۷۹؛ آقائی و … ، درس نامه تاریخ عصر غیبت ص ۷۲.

۳. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ ج۶ ص۲۶۸؛ آقائی و … ، درس نامه تاریخ عصر غیبت ص ۶. ۷۲.

۴. ابو الفرج الإصفهانی، الأغانی ج۱۴ ص۱۹۳.

۵. القرشی(رحمه الله علیه)، حیاه الإمام العسکری ص۱۹۶.

۶.مسعودی، مروج الذهب ج۲ ص۳۶۶.

۷. ابن اثیر، الکامل ج۵ ص۳۱۴؛ ابو الفرج الإصفهانی، مقاتل الطالبیین ص ۵۱۱.

۹. مسعودی، مروج الذهب ج۴ ص۶۱؛ الفخری ص۱۸۱؛ بحار الانوار ج۵۰ ص۳۱۱.

۱۰. ابن شهر آشوب، المناقب ج۴ ص۴۲۸؛ محدّث قمی، سفینه البحار ج ۱ ص ۵۵۹.

۱۱. همان، ج۴ ص۴۲۴؛ بحار الأنوار ج۵۰ ص۲۵۸.

۱۲. مهج الدعوات ص۶۳ تا ۶۷ [به نقل از زندگانی امام حسن عسگری(علیه‌السلام) ص۲۱۴ تا ۲۲۲].

۱۳. مسعودی، مروج الذهب ج۴ ص۱۲۴؛ سیوطی، تاریخ الخلفاء ص۳۶۰.

۱۴. به کتب رجال شیخ طوسی، نجاشی، کشّی، معجم رجال الحدیث و قاموس الرجال مراجعه شود.

۱۵. طبرسی، اعلام الوری ص۳۶۷؛ مفید،الإرشاد ص۳۴۵؛ پیشوائی، سیره پیشوایان ص۶۱۶.

منبع : شیعه نیوز

نویسنده:  عبّاس جعفری فراهانی  

ضرورت های عصر امام حسن عسکری(علیه‌السلام)

اشاره:

آنچه مسلم است آوردن امام هادی و عسکری(علیه‌السلام) به سامره از جهاتی شبیه سیاست مأمون در آوردن امام رضا (علیه‌السلام) به خراسان بود؛ زیرا در چنین شرایطی بود که رفت و آمد شیعیان با امام تحت کنترل بود. دوران امامت امام حسن عسکری(علیه‌السلام) در حالی آغاز گردید که خلافت عباسی با مشکلات زیادی دست به گریبان بود. همچنین از قدرت مرکزی حکومت کاسته شده و ترکان امور حکومت را به دست گرفته بودند. در این مقاله شرایط و ضرورت های این زمان ارائه شده است.

شرایطی که در اواخر حکومت عباسی ایجاد شده بود انتظار می‌رفت از شدت فشار ،اختناق، شکنجه و آزار و اذیت حکومت بر مخالفان بخصوص شیعیان و امامان شیعه کاسته شود. اما در واقعیت این اتفاق رخ نداد بلکه موج سختگیری و فشار و آزار و اذیت ها بالا گرفت و بدستور خلیفه عباسی معتمد، همان فشارها و اذیت ها بر شیعیان و امامان شیعه تداوم پیدا کرد به گونه ای که امام حسن عسگری(علیه‌السلام) نیز به مانند پدر بزرگوارش امام هادی(علیه‌السلام) به سامرا آورده شد.

آنچه مسلم است آوردن این دو امام بزرگوار به «سامرا». مرکز خلافت عباسی در آن عصر. از جهاتی شبیه سیاست مأمون در آوردن امام رضا (علیه‌السلام) به خراسان بود؛ زیرا در چنین شرایطی بود که رفت و شد شیعیان با امام تحت کنترل در آمده و شناسایی شیعیان برای آنها ممکن می شد. تصور عباسیان این بود که ممکن است امامان، همانند سایر علویان، با داشتن هوادارانی چند، دست به قیام بزنند. حضور آنها در مرکز خلافت مانع از چنین اقدامی می شد.[۱] در یک نگاه کلی، شرایط حاکم بر جامعه اسلامی در دوران امام حسن عسگری(علیه‌السلام) را می توان در موارد زیر خلاصه کرد؛

۱. حکومت توان و اقتدار خود را از دست داده بود و بین خاندان های مختلف دست به دست می شد.

۲.بسیاری از احکام دینی تعطیل شده بود.

۳.کارگزاران حکومت و وابستگان آنها، اختیار اموال حکومت مسلمانان را در دست خود گرفته بودند.

۴.اموال مسلمین به جایی اینکه صرف مسائل مسلمانان شود، صرف عیاشی و خوشگذرانی و مجالس طرب می شد.

۵. بیشتر امور دولت به دست اهل زمه از یهود و نصاری سپرده شده بودو مسلمانان از مشاغل دولتی محروم بودند.

۶. ظلم و ستم حکومت به مردم خصوصا شیعیان بیش از گذشته صورت می گرفت.

۷.آشوب ها و قیام های سهمگین به علت نابسامانی های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در حال رخ دادن بود.

۸. برخی از افکار و اندیشه های شبه انگیز و خرافات، منجر به پیداشدن تردید در مورد حقانیت اسلام شده بود.

رهبری امت اسلامی در این شرایط بسیار سخت بود.مواضع امام در قبال حاکمیت سیاسی، اجتماع و نیز زمینه سازی برای غیبت فرزندش امام مهدی(علیه‌السلام) از جمله مسائل بسیار مهم عصر حضرت بود. با توجه به اختناق و خفقان سیاسی حاکم از سوی حاکمیت، امام چگونه با این مشکلات برخورد کرد، نوشتار پیش رو تلاشی در جهت پاسخگویی به مسائل می باشد.

فعالیت های سیاسی، اجتماعی و علمی امام حسن عسکری(علیه‌السلام)

همانگونه که امام هادی(علیه‌السلام) از اقدامات مستقیم سیاسی دوری می کردند، به علت شرایط حاکم و تحت نظارت بودن امام حسن عسگری(علیه‌السلام)، ایشان نیز از انجام فعالیت های سیاسی مستقیم خوددداری می کرد. مجموعه ای از عوامل فوق و خفقان سیاسی حاکم بر جامعه باعث شده بود که حضرت عملا نتواند با پیروان خود در قلمرو اسلامی به راحتی ارتباط برقرار کند. از اینرو سیستم وکالتی که از دوره های قبل فعال شده بود در این مقطع نیز تداوم پیدا کرد. حلبی .یکی از ارادتمندان امام عسکری (علیه‌السلام).می‏گوید: در شهر سامراء در روزی که قرار بود امام حسن عسکری علیه السلام به بیرون از منزل تشریف بیاورد، به اتفاق عده‏ای از شیعیان برای ملاقات آن حضرت در بیرون منزلش به انتظار ایستادیم. در آن حال نامه‏ای از امام علیه السلام دریافتیم که آن حضرت نوشته بود: «الا لایسلمن علی احد و لا یشیر الی بیده و لایومی فانکم لاتؤمنون علی انفسکم» [۲] کسی [در این موقعیت] به من سلام نکند و با دست‏خود به من اشاره ننماید و [حتی کوچکترین] اشاره‏ای نکند، برای اینکه شما امنیت جانی ندارید».

البته امام و شیعیانش در فرصتهای گوناگونی همدیگر را ملاقات می کرده اند و سرپوشهایی نیز برای این تماسها وجود داشته است. یکی از بهترین راههای ارتباطی شیعیان با امام، مکاتبه بوده که در مصادر نیز فراوان به آن بر می خوریم، که در ادامه بیشتر درباره ان صحبت خواهیم کرد. در چنین شرایطی امام تلاش می کرد بصورت منظم و مستمر بر پایگاه‌های مردمی خود نظارت و با پشتیبانی از آن پایگاه‌ها و بالا بردن درجه‌ی آگاهی آن‌ها و مجهز کردن آن با همه اسلوب‌ها و روش‌های پایداری و بالا بردن به سطح پیشتازان متعهد، بتواند ضمن حمایت از پیروان وشیعیان خود و ترویج مبانی دین با انحرافات و شبهه ها نیز برخورد کند.

عمال حکومت برای پی بردن به برنامه های پیروان و شیعیان و در راس همه آنها ائمه معصومین(علیه‌السلام) تلاش می کردند دام های را برای شیعیان پهن کنند تا بدین وسیله بتوانند به اهداف شوم خودشان برسند. به همین علت امام (علیه‌السلام)، غالبا پیروان خود را هشدار می‌داد تا در دام عباسیان نیفتند و در مصائب روزگار از نظر اقتصادی و اجتماعی به علت بدبختی‌ها و رفتار بی‌رحمانه حکام که با آن روبرو می‌شدند، به آنان کمک می‌رسانید.

همچنین، علی بن محمد سمری می‌گوید: «‌ابو محمد، امام حسن عسکری(علیه‌السلام) به من نوشت که: فتنه ‏ای پیش می‌‏آید که شما را گمراه کرده و دست و پای خود را گم می‌‏کنید، و شما بر حذر باشید و از آن بپرهیزید. پس از سه روز، بین بنی هاشم واقعه ‏ای پیش آمد که ناگواری‌ها و دشواری‌های زیادی برای بنی هاشم دربرداشت. من به‏ حضرت نامه ‏ای نوشتم که آیا همان است که فرمودید؟ آن حضرت نوشتند: خیر، غیر از این است، کاملاً خود را محافظت کنید. [۳]

از مواضع دیگرامام در این راستا، برخورد او با یارانش بود که آنان را در اوقات مورد لزوم با ارسال پول مورد نیاز یاری می‌داد. برای امام، از مناطق گوناگون اسلامی که پایگاه‌های توده‌ای او آن جا بود، به وسیله‌ی نمایندگان او که در آن مناطق پراکنده بودند اموال بسیار می‌بردند. و امام (علیه‌السلام) با دقت بسیار و با روش‌های گوناگون می‌کوشید تا آن امر را کاملا از چشم دولتیان بپوشاند و به نحوی پنهانی عمل کند و به مصرف نیازمندان برساند.

بعد دیگری از فعالیت های امام حسن عسگری(علیه‌السلام) که بسیار مهم هم می باشد،مواضع علمی و آموزش های عقیدتی ایشان می باشد.منابع تاریخی درباره عظمت علمی و جایگاه علمی ایشان،گزارش های بی شماری را ثبت کرده است. ابن صبّاغ مالکی از بزرگان اهل سنت درباره علم و عظمت امام چنین می‏گوید: «او آقای مردم عصرش و امام روزگارش بود، سخنان او محکم، کارهایش پسندیده، اگر افاضل زمان او قصیده باشند او در خانه و معدن قصید قرار دارد، اگر گردنبدی از دُر را به نظم کشند رابط و تنظیم کننده او خواهد بود سوار بر علومی است که همسان ندارد و بیان کننده غوامض آن است که کسی با او مجادله نتواند کشف کننده حقایق است با نظر صائب خود، اظهار کننده دقائق است با فکر ژرف اندیش خود، بیان کننده امور غیبی در (جلسات) پنهانی بود».[۴]

سبط ابن الجوزی نیز می‏گوید: «حسن بن علی بن محمد… عالم و ثقه و مورد اطمینان بود و از پدرش و جدّش روایت نقل نموده است.[۵]فضای جامعه عصر امام حسن عسگری همچنان درگیر شبهه‌ها و افکار کفرآمیز بود. در چنین شرایطی امام می بایست با راه های گوناگون در مقابل افکار و اندیشههای نحرافی از حق و مبانی دین دفاع می کرد. از آنجایی که امام از آزادی های لازم برخوردار نبود و مدام از طریق عمال و کارگزاران حکومت به شدت کنترل می شد لذا مجبور بود از روش های که منجر به تحریک حکومت نگردد استفاده کند. از اینرو روش مناظره و گفتگوهای موضوعی و مناقشه‌ها و بحث‌های علمی، و همزمان با آن فعالیت‌ها، کوشش‌های دیگر از قبیل صادر کردن بیانیه‌های علمی و تألیف کتاب و…سیاست های بود که مورد استفاده می گردید. از جمله کتبی که به حضرت منسوب شده عبارت است از:

۱.تفسیر العسکری؛ امام حسن عسکری (علیه‌السلام) یکی از بزرگ‏ترین مفسران قرآن کریم به شمار می‏آمد که قرآن را به صورتی ساده و روشن، برای شیعیان خود تفسیر می‏کرد. این کتاب، یکی از یادگاری‏های علمی امام حسن عسکری علیه‏السلام در زمینه تفسیر قرآن است که بخش زیادی از آن را علامه مجلسی در بحارالانوار آورده است[۶].

۲. المُقْنِعه؛ کتاب دیگری به امام نسبت داده شده که راوی آن گویا ابن شهر آشوب است. این کتاب در نسخه‌ای از مناقب با عنوان«کتاب المنقبه» ضبط شده و صاحب ذریعه نیز تحت همین عنوان بدان اشاره کرده است اما در چاپ نجف و قم از مناقب با عنوان«رساله المقنعه» از آن یاد شده است. بیاضی نیز بعدها از آن با عنوان«کتاب المقنعه» یا «رساله المقنعه» یاد کرده است. در کنار آثار فوق می توان از مجموعه حکم، مواعظ و کلمات قصار امام که در کتب حدیث و تاریخ ثبت است و نیز رساله ها و نامه ها نام برد که در موضوعات مختلف صادر شده و در بردارنده محتوای غنی از معارف، مبانی دین و مسائل سیاسی و اجتماعی عصر حضرت می باشد.

یکی از تلاش های جدی عصر امام که ضرورتی مهم برای پرداختن امام را داشت، مبارزه با بدعت ها و اندیشه های انحرافی بود. یکی از این موارد به برخورد امام با اقدام کندی مربوط می شود.ابن شهر آشوب  به نقل از کتاب «التبدیل  [و التحریف]» تألیف ابو القاسم کوفی می نویسد: یعقوب بن اسحاق کندی (۱۸۵. حدود ۲۵۲) فیلسوف عرب در عصر خود، دست به تألیف کتابی [به زعم خود] در تناقضات قرآن زد و کسی را در جریان کار خود نگذاشت. روزی یکی از شاگردان او به حضور امام عسکری علیه السّلام رسید.

امام به او فرمود: آیا در میان شماکسی نیست تا استادتان را از آنچه درباره قرآن می نویسد، بازدارد؟ او گفت: ما شاگرد او هستیم، چگونه می توانیم درباره این موضوع یا غیر آن به او اعتراض کنیم؟ امام به او فرمود: اگر چیزی بگویم به کندی خواهی گفت؟ آن مرد گفت: آری، امام فرمود: پیش او برو و از وی بپرس: آیااز نظر شما ممکن است منظور قرآن غیر از آن معانی باشد که شما گمان کرده و پذیرفته اید؟خواهد گفت ممکن است؛ زیرا اهل فهم است. پس بگو: چه می دانی؟ شاید همان گونه که امکان آن را پذیرفتی، مراد قرآن غیر از آن باشد که تو می فهمی و سخنان آن برای معانی دیگری به کار گرفته شده باشد. آن مرد نزد کندی آمد و سخنان امام را به او منتقل کرد.

کندی که این مسأله را در سخن، امری محتمل و از نظر عقلی جایز می دانست، گفت: قسم می خورم که این کلام از تو نیست. آن مرد گفت: این سخنان از ابو محمد عسکری علیه السّلام است. کندی گفت: هم اکنون پیش او می روم که این امر جز از این خاندان بر نمی آید؛ آنگاه آتش خواست و همه آنچه را که نوشته بود، سوزاند و از بین برد. روایت فوق تنها از طریق ابن شهر آشوب نقل شده و ابو القاسم کوفی، راوی آن نیز متهم به غلو شده است. برخی گفته اند سیاق این روایت به گونه ای است که کندی را تا حد ناباوری به اسلام پیش برده است و این در حق او روا نیست.[۷] در هر حال این مسئله بیانگر اهتمام امام به مبارزه با انحرافات فکری در جامعه است.

در مورد دیگر، فارس بن حاتم، یکی از بدعت گزاران بود. جمعی گرداگرد او را گرفته بودند، او با تحریف حقایق، مطالبی را به نام معارف اسلام بدانها می آموخت، وی به تذکّرات امامان و علمای شیعه اعتنا نکرده و از کار خود دست نکشید. سرانجام ابوجنید، به دستور محرمانه امام هادی(علیه‌السلام)او را به هلاکت رساند. در پی این عمل شجاعانه، امام هادی(علیه‌السلام)برای ابوجنید، حقوق ماهیانه تعیین کرد. پس از شهادت امام هادی(علیه‌السلام)، امام حسن عسکری(علیه‌السلام)به خصوص دستور داد که حقوق ماهیانه او را مانند سابق بپردازند، حتی در این مورد برای یکی از نمایندگانش نامه نوشت، به این ترتیب برای نابودی بدعت و بدعتگزار، جدّیّت می نمود.[۸]

امام حسن عسگری و مسأله غیبت

شرایط جامعه اسلامی و مسلمانان به گونه ای بود که خواست و اراده الهی بر این قرار گرفته بود که آخرین امام(علیه‌السلام) در پرده غیبت قرار گیرد. از اینرو این وظیفه امام حسن عسگری(علیه‌السلام) بود که زمینه غیبت را فراهم سازد.لذا بر اساس این شرایط بر عهده‌ی امام حسن عسگری(علیه‌السلام) قرار گرفت و این کار از این روست که بشر به ادراک و معرفت حسی عادت کرده است و برای این انسان که فقط چنین می‌اندیشد، دشوار است که به تفکر وسیع دست زند.

محیط امام (علیه‌السلام) که محیطی فاسد و منحرف بود و سطح روحی آن پائین آمده بود، نمی‌توانست تا ژرفای این ایمان، بالائی گیرد و به بلندای این تفکر دست یابد. به خصوص که غیبت امام رویدادی بود که در تاریخ امت، مانندی  نداشت.[۹]

بحث مهدویت و غیبت مسئله ای تازه در جامعه اسلامی نبود چرا که رسول خدا و دیگر ائمه معصومین به صراحت درباره این موضوع سخن گفته بودند و به جز جوامع شیعی، جوامع حدیثی مهم اهل سنت از جمله صحاح سته نیز در این باره روایات و احادیثی زیادی را از پیامبر(ص) نقل کرده بودند.

دشوارترین کاری که امام عسکری (علیه‌السلام) به عنوان پدر مهدی (علیه‌السلام) متحمل آن بود و مسئولیت آن را بر عهده داشت، این بود که مردم را قانع سازد که زمان غیبت فرا رسیده است و تنفیذ آن امر در شخص فرزندش امام مهدی (علیه‌السلام) صورت گرفته است. این معنی بالنسبه به فردی عادی، امری دشوار بود، چه، امکان داشت آن فرد، ناگهان ایمانش متزلزل گردد. درباره‌ی غیبت، در منطق ایمان فرد عادی به شکل مؤجل تفاوت زیادی وجود دارد. فرد نمی‌تواند اثر آن را در زندگانی و بین ایمان به غیبت و اعتقاد به تنفیذ آن در زمان معاصر، حس کند.

بررسی و ملاحظه‌ی آن معنی در فرضیه توضیحی زیر وجود دارد. اگر شخصی که در صدق گفتارش تردید نداریم به ما خبر دهد که به زودی رستاخیز برپا می‌شود، یا به زودی اجل ما فرا می‌رسد، چنین خبری به ایمان ما به او صدمه می‌زند و در آن خدشه وارد می‌کند. زیرا ایمان به قبول وقوع چنین امری به نیروی مضاعف ایمان و اراده نیاز دارد و باید همه‌ی قدرت ایمانی و روحی خود را بسیج کنیم تا بدین وسیله به این امر غیبی مؤمن شویم.

این حقیقت روانی و مشکلات آن، امام را به این راه کشانید که همه‌ی کوشش خود را بذل فرماید تا صدمه‌ی کمتری به افکار مردم وارد شود و اذهان مردم را بدون رد و انکار، برای استقبال از آن آماده سازد و یاران و پایگاههای خود را به ملزم بودن به آن دعوت کند.

به خصوص نسلی آگاه بپروراند که هسته‌ی اصلی برای تربیت نسل‌هائی که با فعالیت خود تاریخ دو غیبت صغری و کبری را پایه‌گذاری کردند، تشکیل دهند. باید آن شرایط و اوضاع دشواری را که امام و اصحابش از طرف دولت تحمل کردند و ضرورت عمل و تبلیغ اندیشه‌ی انقلابی مهدی (علیه‌السلام) را که در منطق حکام برای هستی‌شان و بیرون رفتن از محیط قدرتشان و تمرد و مخالفت با دولتشان امری خطرناک بود، بر این بیفزائیم. از اینجا با کمال وضوح، دقت برنامه‌ریزی را که بر عهده‌ی امام (علیه‌السلام) نهاده شده بود و دشواری موضع او را که دعوت و تبلیغ برای فرزندش مهدی (علیه‌السلام) بود، احساس می‌کنیم.[۱۰]

حال این سوال مطرح می شود که چه اقداماتی باید از طرف امام صورت می پذیرفت:

۱.نهان سازی خود

امام عسگری(علیه‌السلام)، برای مهیا نمودن ذهنیت مردم و خصوصاً شیعه، درباره امر غیبت، شیوه نهان سازی خود را بیش از آنچه در زندگی امام هادی(علیه‌السلام)، مورد توجه بود، به کار گرفت. از این رو، ایشان به جز ایامی که به دستور معتمد، برای دیدار وی از خانه بیرون می رفت و یا به جهت مصالحی که در نظر داشت، به کسی اجازه ملاقات می داد، یا خود، شخصاً به دیدار آنها می رفت، دیدار و ملاقات دیگری با مردم نداشت. به گفته مسعودی، امام حتی برای شیعیان خود ظاهر نمی شد و از پشت پرده، با آنان سخن می گفت.[۱۱]

۲.نهادینه کردن اندیشه غیبت در اذهان و تفکر مردم

نامه های بسیاری از طرف حضرت (علیه‌السلام) صادر شده است که بررسی این نامه ها نشان می دهد که امام حسن عسگری(علیه‌السلام) در راستای نهادینه کردن اندیشه غیبت در اذهان و تفکر مردم تلاش های بسیاری انجام داده است. این نامه ها در ارتباط با موضوع فوق در چند محور صادر شده اند:

الف) درباره‌ی صفات مهدی (علیه‌السلام) پس از ظهور و قیامش در دولت جهانی که تشکیل می‌دهد. چنان که در پاسخ به پرسش یکی از یاران خود راجع به قیام مهدی (علیه‌السلام) چنین فرمود: «وقتی قیام کند، در میان مردم با علم خود داوری خواهد کرد مانند داوری داود که از بینه و دلیل پرسشی نمی‌کرد»[۱۲]

 همچنین علی بن همام نیز از محمد بن عثمان عمری و او از پدرش نقل کرده است: من نزد امام عسگری(علیه‌السلام) بودم که از آن حضرت درباره خبری که از پدران بزرگوارش روایت شده است، مبنی بر این که: زمین از حجت الهی تا روز قیامت خالی نمی ماند و کسی که بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلیت در گذشته است، پرسیدند. ایشان فرمود: «این سخنان، حق است؛ همچنان که روز روشن، حقیقت دارد». گفتند: ای فرزند رسول خدا! حجت و امام پس از شما کیست؟ فرمود: «فرزندم محمد؛ او امام و حجت پس از من است هر که بمیرد و او را نشناسد به مرگ جاهلیت درگشته است. آگاه باشید که برای او غیبتی است که نادانان در آن سرگردان شوند، مبطلان در آن هلاک گردند و کسانی که برای آن، وقت، معیّن کنند، دروغ گویند. سپس خروج می کند و گویا به پرچم های سپیدی می نگرم که بر بالای سر او در نجف و کوفه در اهتراز است»[۱۳]

ب) ظهور مهدی و مبارزه با انحرافات؛

وقتی حضرت ظهور کند با انحرافات ایجاد شده در دین مبارزه خواهد کرد؛«وقتی قائم خروج کند به ویران کردن منابر و جایگاه‌های خصوصی در مساجد فرمان خواهد داد. این جایگاه‌ها به منظور امنیت و محافظت خلیفه از تعدی، و برای افزودن هیبت او در دل دیگران بنا شده است»[۱۴]

ج) انتظار برای فرج

امام (علیه‌السلام) به ابن بابویه نامه‌ای نوشت و در آن فرمود: «بر تو باد بردباری و انتظار گشایش. پیمبر فرمود: برتر عمل امت من انتظار کشیدن گشایش است و شیعه‌ی ما پیوسته در اندوه است تا فرزندم ظهور کند. پیامبر اکرم مژده داده است که او زمین را از قسط و عدل پر می‌سازد، آن سان که از جور و ستم آکنده شده است. ای شیخ من، شکیبا باش. ای ابوالحسن علی، همه‌ی شیعیان مرا به شکیبائی فرمان ده که زمین از آن خدا است .[۱۵]

بدین ترتیب امام حسن عسگری(علیه‌السلام) برای آن چه که فرزندش، مهدی (علیه‌السلام) در غیبت صغرای خود بایستی، عمل می‌کرد، ایجاد آمادگی می‌نمود حال آن که بایستی از مردم پنهان می‌ماند و به وسیله‌ی تعلیمات خود با آنان رابطه برقرار می‌کرد. اگر این مسأله بدون مقدمه و آمادگی قبلی برقرار می‌ماند، برای مردم امری شگفت‌آور و حیرت بخش و غافلگیر کننده بود. از این جا بود که امام حسن عسکری (علیه‌السلام) این اسلوب را عمل کرد و آن، برنامه‌ای ویژه برای آماده کردن ذهنیات امت و آگاه شدنشان بود تا آن روش را بپذیرند و بدون حیرت و شگفتی نمودن و همراه داشتن عواقب ناخوشایند و نامحمود، آن را حفظ کنند.

این روش، به گونه‌ای بسیط و ساده در دوره‌ی امام هادی (علیه‌السلام) آغاز شد که او (علیه‌السلام) به واسطه‌ی جور و ظلم حکام، از انظار پنهان شد و از راه توقیعات و نامه‌ها برای پیروان خود پیام می‌فرستاد و با آنان تماس می‌گرفت تا شیعیان، به تدریج به این معنی عادت کنند و این روش با فهم و درک مردم بیشتر سازش داشت. دوستان و طرفداران او عادت کردند که به وسیله‌ی مکاتبه و مراسله با او تماس گیرند و از او (علیه‌السلام) پرسش کنند. همچنین نظام و روش وکالتی و وساطتی که امام حسن عسکری (علیه‌السلام) با پایگاه‌های مردمی خود برگزید، روشی دیگر از روش‌هایی بود که برای آن، مسأله غیبت آماده شده بود. [۱۶]

پی نوشت:

[۱] . جعفریان، رسول، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه (علیه‌السلام)، قم، موسسه انصاریان، ۱۳۸۱،ص۷۲۵-۷۲۶

[۲] . مجلسی، بحار الأنوار، تهران، المکتبه الاسلامیه، ۱۳۹۵ ه، ط۲، ج ۵۰، ص‏۲۶۹

[۳] . اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه فی معرفه الأئمه، تعلیقه هاشم رسولی، بنی هاشمی، تبریز،بی تا، ج۲، ص۴۱۷

[۴] . قمی، شیخ عباس، منتهی الآمال، سازمان انتشارات جاویدان،۱۳۹۱، ص ۴۵۰ ؛ اربلی، همان، ج ۳، ص ۲۹۰

[۵] . اب‍ن‌ ج‍وزی‌، ی‍وس‍ف‌ ، ت‍ذک‍ره‌ال‍خ‍واص‌ من‌الامه بذکر خصائص‌الائمه ، من‍ش‍ورات‌ ال‍ش‍ری‍ف‌ ال‍رض‍ی‌ ، ۱۴۱۸ق ، ص۳۶۲

[۶] .مردانی، مهدی، پژوهشی در نسبت تفسیر العسگری(علیه‌السلام) به یازدهمین پیشوا، کوثر،ش۳۵، ۱۳۸۹، ص۱۲۵-۱۳۸

[۷] . جعفریان، همان، ۷۵۱-۷۵۲

[۸] .شیخ مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الارش‍اد ف‍ی‌ م‍ع‍رف‍ه‌ ح‍ج‍ج‌ال‍ل‍ه‌ ع‍ل‍ی‌ال‍ع‍ب‍اد ، ب‍ا ت‍رج‍م‍ه‌ و ش‍رح‌ امیر خانبلوکی ریال قمف تهذیب، ۱۳۸۹،ج۲، ص۳۴۳

[۹] .ادیب، عادل، زندگانی تحلیلی پیشوایان ما ائمه دوازده‌گانه (علیه‌السلام)، ترجمه، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۰، ص۲۷۵

[۱۰] .همان، ۲۷۶-۲۷۷

[۱۱] . اب‍ن‌ ش‍ه‍رآش‍وب‌، م‍ح‍م‍د ب‍ن‌ ع‍ل‍ی‌،المناقب، قم، المطبعه‌العلمیه‏‫، ۱۴ق، ج ۳ ص ۵۲۶.

[۱۲] . شیخ مفید، همان، ص ۳۲۳.

[۱۳] . صدوق، محمد بن علی، کمال الدین و تمام النعمه، تحقیق، تصحیح و تعلیق: علی أکبر الغفاری، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۰۵ ق ، ج۲، ص۱۱۹.

[۱۴] . ابن شهرآشوب، همان، ج ۳ ص ۵۳۶.

[۱۵] . ادیب، همان،ص۲۷۸

[۱۶] .همان،ص۲۷۹

منبع: مهر

رابطه امام عسکری (علیه‌السلام) با شیعیان با وجود محصور بودن آن حضرت

اشاره:

با توجه به اینکه امام حسن عسکری(علیه‌السلام) در حصار حاکمان عباسی به سر می‌بردند و همیشه تحت نظر آنان بوده اند، رابطه آن حضرت با شیعیان و پیروانش به موانع زیادی مواجه بوده است. در این شرایط سخت امام (علیه‌السلام) به سختی وظایفش راانجا می داده است. در این نوشته کوتاه به چگونگی رابطه امام حسن عسکری(علیه‌السلام) با شیعیان اشاره شده است.

 

امام حسن عسکری (علیه‌السلام) ، یازدهمین امام شیعیان است، آن حضرت در ماه ربیع الثانی سال ۲۳۲ق در مدینه دیده به جهان گشود، و در هشتم ربیع الاول سال ۲۶۰ق در سن بیست و هشت سالگی دار فانی را وداع گفت.(۱)

از آنجا که پیشوای یازدهم به دستور خلیفه عباسی در سامرا، در محله «عسکر» سکونت (اجباری) داشت به همین جهت عسکری نامیده می شود.(۲) فشار و اختناق در مورد پیشوای یازدهم فوق العاده شدید بود و از هر طرف آن حضرت را تحت کنترل و نظارت داشتند. حکومت عباسی به قدری از نفوذ و موقعیت مهم اجتماعی امام (علیه‌السلام) نگران بود که امام (علیه‌السلام) را ناگزیر کرده بود، هر هفته روزهای دوشنبه و پنجشنبه در دربار حاضر شود.(۳)

امام حسن عسکری (علیه‌السلام) با وجود همه این فشارها و کنترل ها و مراقبت های بی وقفه حکومت عباسی، رابطه خود را با شیعیان و نقاط شیعه نشین از طریق امور زیر برقرار می کرد:

۱. گسترش شبکه ارتباطی وکالت: در زمان امام حسن عسکری (علیه‌السلام) تشیع در مناطق مختلف و شهرهای متعددی گسترش و شیعیان در نقاط فراوانی تمرکز یافته بودند. شهرها و مناطقی مانند، کوفه، بغداد، نیشابور، قم، آبه (آوه) مدائن، خراسان، یمن، ری، آذربایجان، سامرا، جرجان و بصره از پایگاه های شیعیان به شمار می رفتند.(۴)

گستردگی و پراکندگی مراکز تجمع شیعیان، وجود سازمان ارتباطی منظمی را ایجاب می کرد تا پیوند شیعیان را با حوزه امامت از یک سو و ارتباط آنان را با همدیگر از سوی دیگر برقرار سازد، این نیاز از زمان امام نهم احساس می شد و شبکه ارتباطی وکالت و نصب نمایندگان در مناطق گوناگون، به منظور برقراری چنین سیستمی، از آن زمان به مورد اجرا گذاشته می شد. این برنامه در زمان امام عسکری (علیه‌السلام) نیز تعقیب گردید. به گواهی اسناد و شواهد تاریخی، امام حسن عسکری (علیه‌السلام) نمایندگانی از میان چهره های درخشان و شخصیت های برجسته شیعیان، برگزیده، در مناطق متعدد منصوب کرده و با آنان در ارتباط بود و از این طریق پیروان تشیع را در همه مناطق زیرنظر داشت.

از جمله این نمایندگان می توان به «ابراهیم بن عبده»، نماینده امام در نیشابور و «احمد بن اسحاق بن عبدالله قمی اشعری» در قم اشاره کرد.(۵) در رأس سلسله مراتب وکلای امام (علیه‌السلام) «محمد بن عثمان عَمَری» قرار داشت که وکلای دیگر، به وسیله او با امام (علیه‌السلام) در ارتباط بودند، آنان نوعاً اموال و وجوه جمع آوری شده را به وی تحویل می دادند و او به محضر امام (علیه‌السلام) می رساند.(۶)

۲. ارتباط از طریق پیک ها و نامه ها: علاوه بر شبکه ارتباطی وکالت، امام (علیه‌السلام) از طریق اعزام پیک ها نیز با شیعیان و پیروان خود ارتباط برقرار می ساخت و از این رهگذر مشکلات آنان را برطرف می کرد. در این زمینه به عنوان نمونه می توان از فعالیت های «ابو الادیان»، یکی از نزدیک ترین یاران امام یاد کرد. او نامه ها و پیام های امام (علیه‌السلام) را به پیروان آن حضرت می رساند و متقابلا نامه ها، سؤال ها، مشکلات، خمس و دیگر وجوه ارسالی شیعیان را دریافت نموده و در سامرا به محضر امام عسکری (علیه‌السلام) می رساند.(۷) گذشته از پیک ها، امام از طریق مکاتبه نیز با شیعیان ارتباط برقرار می ساخت و از این رهگذر آنان را زیر چتر هدایت خویش قرار می داد. نامه ای که امام حسن عسکری (علیه‌السلام) به «ابن بابویه» نوشته ، نمونه ای از این نامه ها است.(۸)

۳. ارتباط از طریق فعالیت های سری و مخفی: امام حسن عسکری (علیه‌السلام) نوع دیگر ارتباط خود را با شیعیان از طریق فعالیت های مخفی نزدیک ترین یاران خود برقرار می کرد. از جمله «عثمان بن سعید عمری» که از نزدیک ترین و صمیمی ترین یاران امام بود، زیر پوشش روغن فروشی فعالیت می کرد. شیعیان و پیروان حضرت عسکری (علیه‌السلام) اموال و وجوهی را که می خواستند به امام تحویل دهند به او می رساندند و او آنها را در ظرف ها و مشک های روغن قرار داده و به حضور امام می رساند.(۹)

۴. ارتباط از طریق نمایندگان مردم: تماس مستقیم با امام (علیه‌السلام) ، با فرستادن افرادی از طرف شیعیان به محضر آن حضرت، نوع دیگری از وجود ارتباط میان امام (علیه‌السلام) و دوستانش بود.(۱۰) از جعفر بن شریف جرجانی نقل شده است که گفت: به زیارت خانه خدا مشرف شدم و در سامرا به خدمت امام حسن عسکری (علیه‌السلام) رسیدم، خواستم اموالی را که دوستان به وسیله من فرستاده بودند به آن حضرت بدهم، پیش از آنکه بپرسم، به چه کسی بدهم، امام فرمود: آنچه را همراه آورده ای به مبارک، خادم من بسپار.(۱۱)

بنابراین با وجود همه تنگناها و محدودیت هایی که خلافت عباسی برای امام (علیه‌السلام) به وجود آورده بود آن حضرت همواره با شیعیان خود در ارتباط بوده و از این طریق به امور مختلف ایشان رسیدگی می فرمود.

پی نوشت:

  1. شیخ مفید، الارشاد، ترجمه رسولی محلاتی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی ، چاپ ششم، ۱۳۸۳ ش، ج ۲، ص ۴۴۲.
  2. شیخ صدوق، معانی الاخبار، تهران، مکتبه الصدوق، ۱۳۷۹ هـ.ق، ص ۶۵.
  3. ابن شهر آشوب، مناقب، قم، کتاب فروشی مصطفوی، ج ۴، ص ۴۳۴.
  4. شیخ محمد جواد طبسی، حیاه الامام العسکری، طبقه الاولی، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۳۷۱ش، ص ۲۲۳ .
  5. مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان، قم، مؤسسه تحقیقاتی امام صادق ـ (علیه‌السلام) ـ ، چاپ اول، ۱۳۷۲ش، ص ۶۳۲ .
  6. شیخ طوسی، اختیار معرفه الرجال، مشهد، دانشکده الهیات و معارف اسلامی، ۱۳۴۸ ش، ص ۵۳۲.
  7. مهدی پیشوایی، پیشین، ص ۶۳۶.
  8. ابن شهر آشوب، پیشین، ج ۴، ص ۴۲۵.
  9. شیخ طوسی، الغیبه، تهران، مکتبه نینوی الحدیثه، ص ۲۱۴.
  10. رسول جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، قم، انصاریان، چاپ هفتم، ۱۳۸۳ش، ص ۵۵۱.
  11. اربلی، کشف الغمه، تحقیق: سید هاشم رسولی، تبریز، ج ۲، ص ۴۲۷.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

موقعیت امام حسن عسکری (علیه السّلام) در سامراء

اشاره:

شرایط و فضای حاکم در زمان امامان معصوم (علیهم‌السلام) از سوی حکام جور همیشه علیه ائمه (علیهم‌السلام) بوده و ازاین‌رو آن حضرات به میل خود در مکانی مطلب قرار نداشتند و از سوی خلفای اموی و عباسی مهجرت و آواره شدن بر آنان تحمیل می گردید. در این راستا امام حسن عسکری (علیه‌السلام) از مدینه به سامرا یکی از شهرهای دوردست عراق تبعید گردید که در این نوشته مختصر به موقعیت امام در این شهر اشاره شده است.

 

امام یازدهم شیعه امامیه، امام حسن عسکری (علیه‌السلام) ، فرزند امام هادی (علیه‌السلام) در سال ۲۳۲ هـ ق در شهر مدینه متولد شد، مادرش امّ ولد بود که «حَدیث» نیز گفته شده است.(۱)

امام عسکری (علیه‌السلام) در خانواده امامت رشد و نمو کرد و از علوم پدر بهره ها بُرد و بعد از شهادت پدرش به نص صریح پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه اطهار (علیهم السلام) به منصب امامت رسید و رهبری شیعیان را بر عهده گرفت. کُنیه اش ابو محمد و از القابش میتوان به، السراج، عسکری، خالص و … اشاره کرد.(۲)

امام حسن عسکری (علیه‌السلام) به خاطر دشمنی خلفای عباسی با خاندان علوی و ترس از نفوذ این بزرگواران در میان مردم و همچنین برای تحت نظر گرفتن امام و آگاه شدن از تولد حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) همراه پدرش امام هادی (علیه‌السلام) ، مدت طولانی در شهر سامراء تحت مراقبت مأمورین نظامی در پادگان بودند و به همین خاطر عسکریین نامیده شدهاند. سال هایی که امام در شهر سامرا بود کاملاً‌تحت نظر بود و بارها زندانی شدند. در واقع اقامت طولانی حضرت در سامرا نوعی بازداشت از طرف عباسیان بود امام (علیه‌السلام) موظف بود برای اثبات حضور دائمی خود در سامراء مداوم هر دو شنبه و پنج شنبه در دار الخلافه حاضر شوند.(۳)

در چنین موقعیتی شیعیان برای دیدن امام (علیه‌السلام) مشکل داشتند. آن گونه که یک بار تنها موقعی که خلیفه برای دیدن «صاحب البصره» می رفت، امام را نیز همراه خویش می برد، اصحاب امام در طول راه خود را برای دیدن امام آماده میکردند.(۴) از این به بعد برقراری ارتباط مستقیم برای شیعه ممکن نبود.

امام عسکری (علیه‌السلام) بدلیل موقعیت برتر علمی و اخلاقی ، شهرت فراوانی پیدا کرده بود، و مورد توجه خاص و عام بودند. سعد بن عبد الله اشعری نقل میکند: در شعبان سال ۲۷۸ هـ ق یعنی ۱۸ سال پس از شهادت امام حسن عسکری (علیه‌السلام) در مجلسی نشسته بودیم که سخن از علویون به میان آمد، احمد بن عبیدالله در آن مجلس گفت: من کسی از علویان را چون حسن بن علی عسکری (علیه‌السلام) در سامراء ندیده و نشنیده بودم که این چنین به وقار و عفاف و زیرکی و بزرگ منشی در میان اهل بیت خود شناخته شده و پیش همه محترم باشد و حتی سلطان و وزیر همه احترام آن حضرت را نگه می داشتند …(۵)

این سخن طولانی این نکته مهم را می رساند که با اینکه امام (علیه‌السلام) در محدودیت قرار داشتند و دشمنان سعی در تحقیر آن حضرت می کردند ، ولی جایگاه امام (علیه‌السلام) در بین مردم به حدی بود که حتی دشمنان اهل بیت علیهم السلام نیز به فضائل آن حضرت معترف بودند. خادم امام عسکری (علیه‌السلام) می گوید : روزهایی که امام (علیه‌السلام) به مقر خلافت میرفت، شور و شوق عجیبی در مردم پیدا میشد. خیابان های مسیر آن حضرت از جمعیتی که سوار بر مرکب های خود بودند، پر می شد.(۶)

امام حسن عسکری (علیه‌السلام) معاصر با سه خلیفه عباسی بود: ۱. المعتز. ۲. المهتدی. ۳. المعتمد.(۷)

امام (علیه‌السلام) به اقتضای ویژگی و محدودیت این دوره گسترش سازمان وکالت ارتباط خود را با شیعه برقرار می کرد. وکلای امام به صورت های غیر معمولی مثلاً روغن فروشی و دست فروشی مسائل شیعه را به امام (علیه‌السلام) می رساندند مثلاً عثمان بن سعید یکی از رابطین مورد اطمینان امام (علیه‌السلام) بود.(۸)

داود بن اسود،‌ خدمتگزار امام،‌ می گوید: روزی امام (علیه‌السلام) مرا خواست و چوب مدوّر و بلند و کلفتی مانند پایه در به من داد و فرمود‌: این چوب را بگیر و نزد عثمان بن سعید ببر و به او بده . من چوب را گرفته روانه شدم و در بین راه در اثر برخورد چوب با بار یک رهگذر، چوب شکست و وقتی داخل چوب را نگاه کردم دیدم نامه هایی در داخل چوب جاسازی شده است! به سرعت چوب را برداشته برگشتم به منزل امام … .(۹)

این پنهان کاری حکایت از اوج اختناق سیاسی و اجتماعی این دوره دارد . با این وجود فعالیت علمی امام (علیه‌السلام) برقرار بود که شیخ طوسی نام صد نفر را ذکر کرده است.(۱۰) همچنین امام (علیه‌السلام) از شیعیانی که دچار مشکلات مادی و اقتصادی می شدند حمایت می کردند و شیعیان را برای دوران غیبت فرزند خود و امام دوازدهم آماده می کرد. بنابراین امام (علیه‌السلام) در سامرا بعد از شهادت پدر بزرگوراش امامت و رهبری شیعه را عهده دار شده و به وظایف امامت در این شرایط سخت عمل مینمود و از موقعیت اجتماعی، علمی، و معنوی بی نظیری در سامراء برخوردار بود به گونه ای که در تمام مشکلات حل نشدنی امیدها به آن حضرت بسته بود.

پی نوشت:

  1. شیخ مفید، الارشاد، قم، مؤسسه آل البیت ـ علیهم السّلام ـ لاحیاء التراث العربی، ۱۴۱۳ هـ ق، ج ۲ ، ص ۳۱۳.
  2. ابن صباغ مالکی، الفصول المهمه فی معرفه الائمه، قم، دار الحدیث ۱۴۲۲ هـ ق، ج ۲ ، ص ۱۰۸۰، محمد جواد طبسی در کتاب با خورشید سامراء حدود (۱۸) لقب برای امام حسن عسکری (علیه‌السلام) ذکر میکند.
  3. شیخ طوسی، الغیبه، تهران، مکتبه نینوی، تحقیق و نشر: بنیاد معارف اسلامی قم، (بی تا)، ص ۱۲۹.
  4. شیخ مفید، پیشین، ص ۳۳۲.
  5. علامه مجلسی، ، محمد باقر . بحار الانوار، بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۳، ج ۵۰ ، ص ۳۲۵.
  6. شیخ طوسی، پیشین، ص ۱۲۹.
  7. شیخ طوسی، پیشین، ص ۱۲۹.
  8. شیخ عباس قمی، سفینه البحار، تهران، کتابخانه سنائی، (بی تا)، ج ۲ ، ص ۱۵۸.
  9. ابن شهر ‌آشوب، مناقب، قم، کتابفروشی مصطفوی، (بی تا)، ج ۴ ، ص ۴۲۷.
  10. شیخ طوسی، رجال، نجف، مکتبه الحیدریه، ۱۳۸۱ هـ ق، ج ۱ ، ص ۴۲۷ به بعد.

منبع : نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

علت دفن شدن امام حسن عسکری (علیه‌السلام) در حجره خودش

اشاره:

کی از آثار ظلم حامان غاصب و دشمنان اهل بیت این است که ائمه اهل بیت (علیهم‌السلام) از موطن شان آورا گردیده و در مکانهای مختلف پس از شهادت دفن شده اند. هرچند قبور و زیارتهای مطهر آنان در مناطق مختلف منشأ خیر و برکت برای شیعیان شده و حتی زیارتهای آنان در جاهای مختلف مایه هدایت می شوند. در این مقاله بیان شده که چرا امام حسن عسکری (علیه‌السلام) در حجره اش دفن گردیده است.

 

امام حسن عسکری (علیه‌السلام) فرزند امام علی النقی (علیه‌السلام) یازدهمین پیشوا و رهبر شیعیان در مدینه متولد شد و در سنین کودکی به خاطر وضع پیش آمده برای پدر گرامی شان که مجبور بودند در سامراء زندگی کنند، لذا همراه پدر به این شهر آمدند و تا آخر عمر شریف شان در این دیار زندگی کردند تا اینکه در سال ۲۶۰ هجری قمری روز جمعه ۸ ربیع الاول در اثر سمّی که از طرف خلیفه المعتمد به آن حضرت خورانده شده بود بعد از چند روز بیماری به شهادت رسیدند. زمانی که خبر شهادت آن حضرت در شهر منتشر شد ناله مردم بلند شد و بازار و مغازه ها تعطیل شد. بزرگان شهر اعم از حکومتی و غیر حکومتی، قضات، امراء، وکلاء، نویسندگان و سایر مردم در تشییع جنازه آن حضرت شرکت کردند و بعد از آنکه نماز بر پیکر مطهر آن حضرت خوانده شد در خانه ای که پیکر پدرشان مدفون شده بود دفن کردند.(۱)

و این امر که حضرت در خانه خود دفن شده از مسلمات تاریخ است. اما اینکه چرا امام (علیه‌السلام) را در قبرستان مسلمین دفن نکردند، باید گفت که انبیاء و ائمه و صلحاء در همه وقت سعی داشتند در ملکی که متعلق به خودشان است و کسی را داعیه تملک بر آن نیست، زندگی کنند و بعد از مرگ شان نیز در چنین مکانی مدفون گردند. چنانچه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در خانه خودش مدفون است و همان طور که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز نقل شده است بیشتر پیامبران در خانه های خود مدفون هستند.(۲)

به عنوان نمونه می توان به مدفن اسماعیل ذبیح الله (علیه‌السلام) اشاره کرد که درکنار کعبه در حجره اسماعیل (خانه اسماعیل) می باشد.

علاوه بر این در میان عرب رسم بر این بود که بزرگان قوم را در خانه ای در کنار هم دفن می کردند یعنی در جائی که اجدادشان در آن نقطه دفن شده بودند و این امر در مورد ائمه ای که در بقیع مدفون هستند، صادق است چرا که محل دفن ائمه بقیع علیهم السلام ابتدا منزل عقیل بن ابی طالب بود لذا ما شاهدیم که مادر امام علی (علیه‌السلام)، عباس عموی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و چهار امام بزرگوار علیهم السلام و…همگی در نقطه ای نزدیک هم مدفون هستند و اگر امام حسن عسکری (علیه‌السلام) نیز در مدینه رحلت می کردند، قطعا در این نقطه مدفون می شدند.

از آنجا که امام حسن عسکری (علیه‌السلام) دور از موطن اصلی خود بودند لذا قطعا وصیت و یا سفارش کرده بودند که در کنار پدر بزرگوار شان مدفون گردند.

در فقه اسلامی هم آمده است که مستحب است انسان مقبره ای داشته باشد که مالکیت آن از آن خودش باشد تا در آن دفن شود و هم چنین اقرباء و خاندانش در آن دفن گردند.(۳)

علاوه بر آنچه نقل شد باید به این نکته نیز اشاره نمود که در بیت یا خانه دفن کردن در آن عصر و زمان مرسوم و معهود بوده و اکثر بزرگان در خانه های شان دفن می شدند.(۴)

با توجه به مطالب ذکر شده معلوم می شود که چرا امام حسن عسکری (علیه‌السلام) و یا سایر ائمه معصومین علیهم السلام را در خانه های خودشان دفن کردند که به صورت خلاصه بیان می شود:

۱. اینکه انبیاء و ائمه معصومین علیهم السلام و صلحاء دوست داشتند در محلی که رحلت می کردند دفن شوند.

۲. در جامعه عرب رسم بر این بود که بزرگان قوم را در خانه های خود درکنار هم دفن می کردند.

۳. مستحب است که انسان برای خود و خاندانش مقبره ای مشخص داشته باشد.

۴. چنانچه ائمه پیشین علیهم السلام هم چه در بقیع و چه در کاظمین و سامراء از این روش استفاده کردند و در خانه و ملک شخصی خود مدفون شدند تا در آینده افراد مغرض نسبت به محل دفن آن حضرات ادعایی نداشته باشند.

پی نوشت:

  1. شیخ مفید، الارشاد، قم، موسسه آل البیت، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۳۳۶ و شوشتری، نور الله، احقاق الحق، قم، مکتبه آیت الله مرعشی نجفی، ۱۴۰۹ق، ج۲۹، ص۶۱.
  2. صالحی شامی، محمد، سبل الهدی و الرشاد، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۴ق،ج۱۰، ص۴۸۳.
  3. شیخ طوسی، المبسوط، تهران، حیدری، ۱۳۸۷ق، ج۱، ص۱۸۸.
  4. مازندرانی، محمد صالح، شرح اصول کافی، بی جا، بی تا، ج۶، ص۱۵۹.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

نقش امام حسن عسکری (علیه‌السلام) در هدایت علمی و فرهنگی جامعه

اشاره:

در کنار وظیفه هدایت اعتقادی مردم، مواضع علمی امام عسکری(علیه‌السلام) در پاسخ های قاطع درباره شبهه‌ها و افکار کفرآمیز و بیان  حق، با روش مناظره و بحث‌های علمی، کوشش‌های دیگر، همچون صدور بیانیه‌های علمی و تألیف کتاب و مانند آن را برعهده داشت. با این مجاهدت‌ها، از یک‌سو امّت مؤمن را به شخصیت مکتبی و فکری خود مجهّز می‌کرد و از سوی دیگر، پایداری و ایستادگی شان را در برابر جریان‌های فکری که علیه اسلام، خطری را تشکیل می‌داد، تضمین می‌فرمود. در این مقاله نقش امام در این عرصه ها بیان شده است.

امام حسن عسکری(علیه‌السلام) با دانش گسترده ای که درباره محیط داشت، قادر بود آغاز مسائل را احساس کند و اهمّیت اثر آن را بسنجد و برای مقابله با آن برنامه ریزی کند.۱

مبارزه با کج روی ها

نگهداری امام در «سامرّاء» در نزدیکی قلمرو جاسوسان حاکم و دور کردن آن بزرگوار از مجالس و محافل امّت، بیشترین اثر را در خالی شدن میدان برای نشر اندیشه ها و اعتقادهای فاسد و مسلک های باطلی که در دوران آن امام پدید آمده بود، داشت، ولی امام عسکری(علیه‌السلام) با وجود نگهداری در سامرّاء و تحت نظر عوامل حکومت ستمکار وقت، توانست با ایستادگی در برابر آن انحرافات و بدعت های اعتقادی و فکری، نقش خود را در افشای این گمراهی ها و هدایت فکری جامعه به مسیر درست و راه حق به طور کامل ایفا کند.

مصادیقی از موضع گیری های امام(علیه‌السلام)

۱. موضع گیری در قبال صوفیه

از جمله جریان های فاسدی که امام عسکری(علیه‌السلام) به شدّت از آنها بی زاری جست و مردم را از گرویدن به آنها برحذر داشت، فرقه صوفیه بود. این گروه از آغاز پیدایش توانست تحت پوشش اسلام، گروهی از ساده لوحان مسلمان را بفریبد.

با گسترش اندیشه صوفی گری، ائمه به مخالفت با اعتقادات باطل آنها پرداختند و امام حسن عسکری(علیه‌السلام) به نوبه خود در ردّ این فرقه ضالّه سخن گفته است.۲

۲. موضع گیری در برابر واقفی ها

واقفی ها گروهی بودند که امامت را تنها تا امام هفتم(علیه‌السلام)، یعنی امام کاظم(علیه‌السلام) میدانند و قائل به امامت فرزند بزرگوارش، امام رضا(علیه‌السلام) نیستند. بنیانگذاران مسلک واقفی، گروهی از یاران امام صادق(علیه‌السلام) و امام کاظم(علیه‌السلام) بودند و سران اوّلیه این گروه به دلیل آنکه قصد نداشتند اموالی که از امام کاظم(علیه‌السلام) نزد آنها مانده بود، به امام رضا(علیه‌السلام) به عنوان وارث و جانشین آن حضرت بدهند، به طور کلّی امامت امام هشتم(علیه‌السلام) را انکار و در امامت امام هفتم(علیه‌السلام)، توقّف کردند.۳

پس از ایجاد این فرقه انحرافی، امامان بعدی این افراد را سرزنش کردند و از آنان بیزاری جستند. امام عسکری(علیه‌السلام) درباره بیزاری از این افراد و کسانی که در امامت امام کاظم(علیه‌السلام) قائل به توقّف شده اند، نامه هایی نوشت و فرمود: «کسی که امامت آخرین فرد ما را انکار کند، گویی امامت نخستین شخصمان را انکار کرده است.»۴

۳. موضع گیری در برابر ثنویه یا دوگانه پرستان

ثنویه یا دوگانه پرستان، فرقه ای اختراعی بود که در دوران آن حضرت به وجود آمد و معتقد بودند هر آفریده ای برای خلقت نخست، آفریده شده است و همراه با قدیم، قدیم دیگری را اثبات می کنند. در مقابل، سخنان امام در وصف خداوند متعال، گواه بر بطلان سخن آنهاست که فرمود: «[خداوند] نه از چیزی به وجود آمده و نه از چیزی آفریده شده است و با این سخن، تمام دلایل و شبهات آنها را رد کرد.»۵

۴. موضع گیری در برابر مفوّضه

مفوّضه گروهی هستند که می گویند: خداوند حضرت محمّد(ص) را آفریده و آفرینش دنیا را به آن حضرت سپرد و هرچه در دنیاست، او آفریده است. در روایاتی حضرت علیه آنان احتجاج کرده است.۶

افزون بر این موضع گیری ها، حضرت در مواقع لزوم در برابر شبهه افکنان و تفرقه جویان، پاسخ های مستدل و روشن ارائه می کرد و مردم را از گمراهی نجات می‌داد.۷و ۸

تلاش های علمی امام حسن عسکری(علیه‌السلام)

امام عسکری(علیه‌السلام) به حکم شرایط نامساعد و محدودیت بسیار شدیدی که حکومت عبّاسی برقرار کرده بود، موفّق به گسترش دانش دامنه دار خود در سطح کلّ جامعه نشد، ولی در عین حال با همان فشار و خفقان، شاگردانی تربیت کرد که هر کدام به سهم خود در نشر و گسترش معارف اسلام و رفع شبهات دشمنان، نقش مؤثّر داشتند.

شیخ طوسی شمار شاگردان حضرت را بیش از یکصد نفر ثبت کرده است۹ که در میان آنان چهره های روشن، شخصیّت های برجسته و مردان وارسته ای مانند: احمد بن اسحاق اشعری قمی، ابوهاشم داود بن قاسم جعفری، ابوعمرو عثمان بن سعید عمری، علی بن جعفر و محمّد بن حسن صفّار به چشم می آید که شرح خدمات و کوشش های آن در منابع مرتبط موجود است. افزون بر تربیت این شاگردان، گاهی چنان مشکلات و تنگناها برای مسلمانان پیش می آمد که جز حضرت عسکری(علیه‌السلام) کسی از عهده حلّ آنها برنمی آمد. امام در این گونه مواقع، در پرتو علم امامت، با تدبیر فوق العاده ای، بنبست را می شکست و مشکل را حل می کرد. برای این مطلب نمونه ای ذکر می شود:

بویوسف یعقوب بن اسحاق کِندی که از فلاسفه اسلام و عرب به شمار می رفت، کتابی به نام «تناقض القرآن» تألیف و برای تدوین آن، خانه نشین شد. روزی یکی از شاگردان او به محضر امام عسکری(علیه‌السلام) رسید. حضرت به او فرمود: «آیا در میان شما مردی رشید و دانا نیست که استادتان کندی را پاسخ گوید و از تعرّض به قرآن باز دارد؟» شاگرد کندی گفت: ما شاگردان او هستیم و نمی توانیم به اشتباه استاد اعتراض کنیم. امام فرمود: «اگر مطلبی به شما بیاموزم، به او می رسانی؟» عرض کرد: آری. حضرت فرمود: «نزد او برو و با ملاطفت و مهربانی، به او نزدیک شو، سپس از او سؤال کن: آیا ممکن است گوینده قرآن از گفتار خود غیر از آنچه شما پنداشتی ای، معنی دیگری اراده کرده باشد؟ او به تو خواهد گفت: آری، این احتمال وجود دارد؛ زیرا انسان هنگام شنیدن، بهتر متوجّه معانی می شود و آنها را درک می کند؛ چون این سخن را گفت، به او بگو: شما چه میدانی شاید منظور گوینده کلمات قرآن غیر از چیزی باشد که شما تصوّر کرده ای و او الفاظ قرآن را در غیر معانی خود به کار برده باشد.»

آن مرد نزد کندی رفت و مواردی را که امام به او آموزش داده بود، اجرا کرد. کندی به او گفت: پرسش خود را یکبار دیگر تکرارکن و او سؤال را تکرار کرد. کندی با خود اندیشید و دریافت که هم از جنبه لغت و هم از دید علمی امکان چنین احتمالی وجود دارد، از اینرو، به شاگردش گفت: به من بگو این سخن را از کجا آموخته ای؟ شاگرد گفت: این مطلبی بود که در دلم خطور کرد و آن را بر تو عرضه کردم. استاد گفت: هرگز فردی چون تو به این گفته راه نمی یابد و به این مرتبه از سخن نمی رسد. به من بگو آن را از که آموخته ای؟ شاگرد در نهایت پاسخ داد: حقیقت این است که ابومحمّد، امام حسن عسکری(علیه‌السلام) مرا با این سؤال آشنا کرد. استاد گفت: اکنون واقع امر را گفتی. سپس افزود: چنین سؤالی تنها زیبنده این خاندان است و آنانند که میتوانند حقیقت را آشکار کنند.

سپس کندی دستور داد آتشی برافروختند و تمام نوشته های خود را در آتش افکند.۱۰

ایجاد شبکه ارتباطی با شیعیان

در زمان امام عسکری(علیه‌السلام) تشیّع در مناطق مختلف و شهرهای متعدّدی گسترش و در نقاط فراوانی تمرکز یافته بود. شهرها و مناطقی مانند «کوفه»، «بغداد»، «نیشابور»، «قم»، «خراسان»، «مدائن»، «یمن»، «ری»، «آذربایجان»، سامرّاء، «جرجان» و «بصره» از پایگاه های شیعیان به شمار می رفتند.

گستردگی و پراکندگی مراکز تجمّع شیعیان، وجود سازمان ارتباطی منظّمی را ایجاب می کرد تا پیوند شیعیان را با حوزه امامت از یکسو و ارتباط آنان را با همدیگر را از سوی دیگر برقرار سازد و از این رهگذر، آنان را از نظر دینی و سیاسی رهبری و سازماندهی کند. این نیاز از زمان امام نهم(علیه‌السلام) احساس می شد و از آن زمان، شبکه ارتباطی وکالت و نصب نمایندگان در مناطق مختلف به منظور برقراری چنین سیستمی از آن زمان به مورد اجرا گذاشته می شد. این برنامه در زمان امام عسکری(علیه‌السلام) ادامه یافت و ایشان نمایندگانی از میان چهره های درخشان و شخصیّت های برجسته شیعیان برگزید و در مناطق متعدّد، منصوب کرد. ایشان با آنان در ارتباط بود و از این طریق پیروان تشیّع را در همه مناطق زیر نظر داشت.

نمایندگان امام، دارای سلسه مراتبی بودند و حوزه فعّالیت هر کدام از آنها مشخّص بود. در این میان، وجوه جمع آوری شده باید در نهایت به دست وکیل اصلی امام برسد و او به امام برساند.۱۱

حضور در خانه شیعیان

از جمله عنایات آن حضرت به شیعیان این بود که هرگاه مصلحت می دید، به شیعیان دستور می داد که پس از نماز عشاء، در خانه یکی از شیعیان که از پیش معیّن شده بود، گرد هم آیند تا با آنان دیدار کند. شیعیان به دستور حضرت در آنجا گرد می آمدند و مشکلات و مسائل شرعی خود را با حضرت در میان می گذاشتند. این در حالی بود که تنگناهای بسیاری برای هرگونه ارتباط آن حضرت با شیعیان از جانب حکومت عبّاسی ایجاد شده بود. امام در عصر خود، توجّه بسیاری به حفظ و نگهداری شیعیان خود داشت؛ زیرا می دانست آنان مورد خشم و غضب هستند و از ناحیه حکومت، تحت پیگردند و در معرض کشتار و آوارگی قرار دارند. آن حضرت به شیوه های گوناگون آنان را از مکر و حیله دشمنان و حکومت های ستمگر برحذر میداشت.۱۲

امام به یاران خود فرمان می داد که خاموشی اختیار و از فعّالیت [بر ضد حکومت] خودداری کنند تا کارها در مجرای خود افتد و حوادث رو به راه شود. حتّی امام وقتی یارانش در بند و زندان بودند، آنان را از شِکوه و تظلّم باز می داشت.۱۳

پیک نامه ها

افزون بر شبکه ارتباطی وکالت، امام از طریق اعزام پیک ها، با شیعیان و پیروان خود ارتباط برقرار می کرد و از این رهگذر [نیازهای] آنان را مرتفع می ساخت.

همچنین ایشان از راه مکاتبه با شیعیان ارتباط برقرار می کرد و از این رهگذر، آنان را زیر چتر هدایت خویش قرار می داد.۱۴

فعّالیت های سیاسی پنهان

امام عسکری(علیه‌السلام) با وجود همه محدودیت ها و کنترل هایی که از طرف دستگاه خلافت به عمل می آمد، سلسله فعّالیت های سرّی سیاسی را رهبری می کرد که با گزینش شیوه های بسیار ظریف پنهان کاری از چشم بیدار و مراقب جاسوسان دربار به دور می ماند.

با این حال، موضع آن حضرت در برابر حکمرانان و حکومت جور، مهم ترین معیار خواهد بود. حکومت عبّاسی که از زمان امام رضا (علیه‌السلام) تلاش داشت با بهره مندی از نام امام، سود سیاسی ـ اجتماعی به دست بیاورد. با این سیاست مزوّرانه دربار، امام حسن عسکری (علیه‌السلام) توانست امتیازهای فراوان به دست آورد، ولی موضع و برخورد امام در برابر حکمرانان، مانند موضع پدر بزرگوارش در ارتباط با حکومت، محتاطانه بود، بی آنکه توجّهی را جلب کند یا در دستگاه حکومت وارد شود، بلکه رابطه ایشان به پیروی از خطّ پدرانش در برابر قدرت و دولت عبّاسی، رابطه ای ظاهری به شکل روابط روز بود.

موضع منفی امام در برابر حکومت، احترام و منزلتی رفیع برای ایشان فراهم آورد. این مسئله را از علاقه وزیران دستگاه به آن حضرت می توان دید.

امام عسکری(علیه‌السلام) درباره برخی حوادث، سکوت اختیار می کرد، بی آنکه بهطور مثبت یا منفی درباره آن نظری ابراز فرماید. همان گونه که با رهبر شورش «زنگ یا زنج» که مدّعی بود به امام علی(علیه‌السلام) منسوب است، رفتار کرد و او را از اهل بیت ندانست.

شورش صاحب زنگ برخاسته از برنامه و خطّ مشیّ اهل بیت نبود. کشتار مردمی بسیار و مصادره اموال و آتش زدن شهرها و به اسارت بردن زنان، هیچ یک از آن کارها، حساب یا انگیزه دینی نداشت.

موضع امام درباره رفتار شورشیان، به علّت کارهای خلاف احکام اسلامی که مرتکب شده بودند، قطعاً موضع مخالف و محکوم کننده بود. امام سکوت را ترجیح داد. از روش آنان عیب جویی نکرد و به تفاصیل آنها توجّه نفرمود. اگر چنین کرده بود، این کار تأیید ضمنی دولت به شمار می رفت؛ زیرا شورش زنگ با توجّه به نقطه ضعف های فراوان و منفی آن، در نهایت برای ضعیف کردن حکومت عبّاسیان و در هم شکستن قدرت و نفوذشان با هدف های امام تطبیق می کرد و آن امری بود که شایستگی داشت که امام برای مصالح نهضت و فعّالیت خود از آن استفاده کند. هر چند میان معارضان اختلاف باشد، ولی همگی در مخالفت با دشمن واحد، منافع مشترک دارند.۱۵

پشتیبانی مالی از شیعیان

یکی دیگر از فعّالیت های امام عسکری(علیه‌السلام) حمایت و پشتیبانی مالی از شیعیان، به ویژه یاران خاص و نزدیک آن حضرت بود. با مطالعه در زندگی آن امام بزرگوار، این مطلب به خوبی آشکار می شود که گاهی برخی یاران امام، از تنگنای مالی در محضر ایشان شکوه می کردند و حضرت گرفتاری مالی آنان را برطرف می کرد و گاه حتّی پیش از آنکه اظهار کنند، امام مشکل آنان را برطرف می کرد. این اقدام امام مانع می شد که آنان زیر فشار مالی، جذب دستگاه حکومت ستمکار عبّاسی شوند.۱۶

این امام همام در همه مواردی که احساس می کرد، میتوان یارانش را با ارسال پول یاری داد، از این امر خودداری نمی کرد. گفتنی است برای امام از مناطق گوناگون اسلامی که پایگاه های شیعیان آن حضرت بود، به وسیله نمایندگان ایشان که در آن مناطق پراکنده بودند، اموال بسیار برده می شد و امام با دقّت بسیار و با روش های گوناگون می کوشید تا آن امر را کاملاً از چشم دولتیان بپوشاند. می توان دید امام که تحت نظر و زیر فشار بود، چگونه پول ها را تحویل می گرفت و به گونه ای که صلاح می دانست، به مصرف می رساند، بی آنکه دستگاه جور از آن فعّالیت ها چیزی درک کند، بلکه ناتوان و دست بسته، در برابر امام به سر می برد و با وجود کوشش بسیار، از کشف مسئله ناتوان بود و اگرگاهی دولت برخی اموال را کشف می کرد، به این علّت بود که برخی اطرافیان امام، در انتخاب روش صحیح، سهل انگاری می کردند.۱۷

همچنین امام عسکری(علیه‌السلام) در مواردی که صلاح می دید، رقم های قابل توجّهی در اختیار نمایندگان ویژه خود قرار می داد تا طبق صلاحدید خود میان شیعیان و نیازمندان انفاق کنند و آنان را از گرفتاری های مالی رهایی بخشد. تأکید دوباره بیراه نیست که پرداخت چنین مبالغی با توجّه به محدودیت هرگونه فعّالیت امام، نباید مورد تردید یا انکار قرار گیرد؛ زیرا این تحرّکات در پوششی کاملاً مخفی صورت می پذیرفت.۱۸

همچنین امام عسکری(علیه‌السلام) درباره حفظ و نگهداری اموال مسلمانان و بیم از تباه شدن و از بین رفتن آنها، توجّه بسیاری می کرد. به همین دلیل، در بیشتر مناطق شیعه نشین، برای دریافت حقوق شرعی از مردم و صرف آنها میان نیازمندان و تهی دستان، نمایندگان و وکلایی تعیین فرموده بود تا شیعیان برای حلّ مشکلات شرعی و اجتماعی خود به آنها مراجعه کنند. آن بزرگوار به کارها و امور آنها رسیدگی میکرد و کارها و رفتار آنان را زیر نظر داشت و با گفتار و مکاتبه آنها را حمایت میکرد.۱۹

آماده سازی شیعیان برای دوران غیبت

افزون بر امور مهم و مسئولیت های عمومی امامت که امام عسکری(علیه‌السلام) بدانها می پرداخت، آن حضرت نقشی مشخّص و اختصاصی نیز داشت و آن نقش تدارک و آماده سازی عملی مرحله امامت فرزند بزرگوارشان، حضرت حجّت بن الحسن(علیه‌السلام) بود. در این میان، برخی عوامل زمینه ساز و تسریع کننده غیبت حضرت ولیّعصر(علیه‌السلام) قابل ذکرند:

۱. بی لیاقتی مردم: بی تردید یکی از عواملی که سبب کنار گذاشته شدن نسبی امام هادی (علیه‌السلام) و امام عسکری (علیه‌السلام) و عدم حضور ظاهری و چشمگیر آن دو بزرگوار در صحنه اجتماع شده بود، بی لیاقتی مردم و بی توجّهی آنان به ساحت مقدّس امامان معصوم(علیه‌السلام) بود که به تدریج طیّ سالهای متمادی رشد کرده و در آن دوران به اوج خود نزدیک شده بود.

۲. خلفای جور: همچنین ترس خلفای جور و درباریان آنان از قیام مردم به رهبری امام که سختگیریهای فراوان را بر ایشان تحمیل میکرد، عاملی دیگر در زمینهسازی غیبت امام است. خلفای ظالم عبّاسی که از نفوذ علویان و به ویژه امامان معصوم(علیه‌السلام) در میان مردم احساس خطر میکردند، به طور مداوم بر آن حضرات ایجاد مزاحمت میکردند و در نهایت، دستان پلید خویش را به خون اهل بیت عصمت و طهارت(علیه‌السلام) آغشته میساختند.

۳. تقدیر الهی: با همه این احوال، تقدیر الهی و اراده حتمی خداوند بر نهان زیستی و غیبت طولانی دوازدهمین امام شیعیان، حضرت مهدی(عج) قرار گرفت. از این رو، شرایط اقتضا می کرد نوعی مقدّمه چینی و آماده سازی مردمی، بر آن پیشاپیش صورت گیرد. با توجّه به این عوامل است که می بینیم دوران زندگی و امامت دهمین و یازدهمین امام به عنوان حلقه وصلی بین دو دوران ظهور و غیبت، در هاله ای از پوشیدگی فرو می رود. به ویژه در زمان امام یازدهم، بسیاری از ارتباطات بین امام و شیعیان، به وسیله نامه نگاری های متقابل برقرار می شد و پیام ها و رهنمودهای حضرت بیشتر توسط وکیلان مخصوص و نایبان معیّن به مردم انتقال می یافت و در برخی مراجعات مردم، بنا به مصالحی، خواسته آنان به امر حضرت، به دست یکی از خادمان یا ملازمان آن بزرگوار به انجام می رسیده است.۲۰

دلایل رفتار امام

این جلوه ها، کیفیّت برخورد با غیبت حضرت مهدی(علیه‌السلام) را روشن می سازد و قضاوت درباره چگونگی بهره بردن از امام غایب را آسان می کند. به عبارت دیگر، وقتی امام حاضر مسلمانان که باید پیشوا و حاکم بر تمام امّت اسلامی باشد، بر اثر جهالت، غفلت، شقاوت و ذلّتپذیری مردم و ستمگری و بیپروایی حاکمان، به چنان شرایط دشواری در نحوه زندگی و ارتباط با جامعه گرفتار می شود، ابتلای به غیبت دوازدهمین امام و آخرین وصیّ پیامبر(ص)، امری دور از انتظار نیست. از طرف دیگر، وقتی دهمین و یازدهیمن امام که بی هیچ تردیدی دوران حضور را سپری می کرده اند، بر اثر شرایط تحمیلی به چنان عملکرد و ارتباطی رو فرموده اند، حضرت حجّت(علیه‌السلام) نیز برای اجرای مسئولیّت های خویش در ارتباط با شیعیان و جامعه اسلامی و عموم مردم، ناگزیر از چنین عملکردی است.

نشانه هایی برای یاران

با این حال، امام برای اطمینان خاطر به دوستان و اطرافیان خود، پیامها، سخنان و نشانه هایی ارائه فرمود تا هر گونه شبهه نسبت به وجود حضرت حجّت(علیه‌السلام) زدوده و دل های مشتاق به سوی حضرتش رهنمون شود. آن حضرت از بیم دشمنان، ولادت فرزندش را پنهان کرد و جز معدودی از یاران نزدیک خویش، کسی را از این موضوع آگاه نکرد.۲۱

زمینه سازی عصر غیبت

امام حسن عسکری(علیه‌السلام) در جهت آماده سازی زمینه برای غیبت فرزندش حضرت حجّت(علیه‌السلام) باید مردم را برای این مرحله آماده می ساخت. برخی از کارهایی که آن بزرگوار برای تحقّق این هدف انجام داد، عبارتند از:

۱. نهان ساختن: امام حسن عسکری(علیه‌السلام) برای مقدّمه سازی و مهیّا کردن ذهنیّت مردم، به طور عموم و خصوصاً شیعه، در مورد غیبت، شیوه نهانسازی را بسیار بیشتر از آنچه در زندگی امام هادی(علیه‌السلام) مورد توجّه بود، به کار گرفت. آن حضرت به جز ایّامی که به دستور خلیفه عبّاسی برای دیدار وی از خانه بیرون می رفت یا برخی اوقات به جهت مصالحی که در نظر داشت، به کسی اجازه ملاقات می داد یا خود شخصاً به دیدار آنها می رفت، دیدار دیگری با مردم نداشت؛ بلکه حتّی در برابر شیعیان ظاهر نمی شد و از پشت پرده با آنان سخن می گفت.۲۲

۲. ارجاع به نمایندگان: امام حسن عسکری(علیه‌السلام) نمایندگانی را معیّن کرده بود و آنها را با تأیید و بیان اعتماد، مورد حمایت خویش قرار می داد تا برای حلّ مشکلات دینی و دنیوی رابط میان آن حضرت و آنان باشند و تا شیعیان به روش مراجعه مستقیم به نمایندگان مأنوس شوند.

۳. تأیید کتب فقه و اصلهای تصنیف شده یاران: امام حسن عسکری(علیه‌السلام) برخی کتاب های فقهی و اصولی را که برای عمل به آن و هدایت شدن در روزگار حضرت و پیش از آن گردآوری شده بود و نیز صاحبان و مؤلّفان آن کتب را مورد تأیید خویش قرار میداد و از زحمات و تلاش های آنان قدردانی کرده و آن را می ستود. همچنین حضرت از مردم خواست تا به این کتابها عمل کنند.۲۳

بیانیه های امام حسن عسکری(علیه‌السلام) درباره غیبت امام مهدی(علیه‌السلام)

امام عسکری(علیه‌السلام) همزمان با مخفی کردن فرزند بزرگوارش از چشم مردم و نشان دادن ایشان به برخی خواص، سعی کرد فکر غیبت را در اذهان و افکار رسوخ دهد و به مردم بفهماند که این مسئولیت اسلامی را باید تحمّل و به این اندیشه عادت کنند.

دراین باره می بینیم که ایشان در راستای فرموده های پیامبر(ص) و ائمه اطهار(علیه‌السلام) درباره غیبت، سه رویکرد را دنبال می کرد:

۱. اعلامیه ها یا بیانیه های کلّی و عمومی درباره صفات مهدی(علیه‌السلام) پس از ظهور و قیامش که در دولت جهانی تشکیل می دهد؛

۲. توجیه نقد سیاسی درباره اوضاع موجود و مقرون کردن آن به اندیشه وجود مهدی(علیه‌السلام) و ضرورت ایجاد دگرگونی ها از سوی ایشان؛

۳. اعلامیه های کلّی برای پایگاه ها و اصحابش که در آن، ابعاد اندیشه غیبت برای آنان و ضرورت آمادگی و عمل به آن از ناحیه روانی و اجتماعی توضیح داده شده بود تا غیبت امام و جدایی او را از آنان بپذیرند.۲۴

بدیهی است اگر مسأله غیبت بدون مقدّمه و آمادگی قبلی برقرار می ماند، برای مردم امری شگفت آور و حیرت بخش و غافلگیرکننده بود. از اینجا بود که امام عسکری(علیه‌السلام) این روش را عمل کرد و آن، برنامه ای ویژه برای آماده کردن ذهنیّات امّت و آگاه شدنشان بود تا آن روش را بپذیرند و بدون حیرت و شگفتی و همراه داشتن عواقب ناخوشایند و نامحدود، آن را حفظ کنند.۲۵

پی نوشت:

  1. زندگانی تحلیلی پیشوایان ما: ائمه دوازده گانه، ص ۲۷۱.
  2. حدیقـه الشّیعه، ص ۵۹۲.
  3. سفینه البحار، ج ۱، ص ۵۸۱.
  4. بحارالانوار، ج ۵۰، ص ۲۷۴.
  5. مجمع البحرین، ص ۱۶.
  6. الغیبـ[، ص ۱۴۸.
  7. مناقب، ج ۴، صص ۴۲۴ و ۴۲۵.
  8. با خورشید سامرّاء، صص ۲۶۱ و ۲۷۰.
  9. رجال، ص ۴۲۷ به بعد.
  10. مناقب، ج ۴، ص ۴۲۴.
  11. مهدی پیشوایی، سیره معصومان، صص ۶۳۲ ـ ۶۳۶
  12. با خورشید سامرّاء، صص ۲۱۳، ۲۲۹.
  13. زندگانی تحلیلی پیشوایان ما: ائمه دوازدهگانه، ص ۲۷۲.
  14. سیره پیشوایان، ص ۶۳۶.
  15. تاریخ تشیّع (دوره حضور امامان معصوم(علیه‌السلام))، زیرنظر: سیّد احمدرضا خضری، صص ۳۰۳ ـ ۳۰۷؛ پیشوایان ما، صص ۲۶۸ ـ ۲۷۰.
  16. سیره پیشوایان، ص ۶۳۹.
  17. زندگانی تحلیلی پیشوایان ما: ائمه دوازدهگانه، ص ۲۷۳.
  18. منابع مالی اهل بیت(علیه‌السلام)، ص ۶۹.
  19. با خورشید سامرّاء، ص ۲۹۸.
  20. آخرین خورشید پیدا، صص ۶۱ ـ ۷۰؛ سیره پیشوایان، ص ۶۵۰.
  21. کمال الدّین، ج ۲، ص ۴۳۴.
  22. با خورشید سامرّاء، ص ۲۹۴.
  23. همان، صص ۳۹۵، ۳۹۶.
  24. زندگانی تحلیلی پیشوایان ما: ائمهدوازدهگانه، صص ۲۷۶ ـ ۲۷۷.
  25. همان، ص ۲۷۸.

منبع: موعود

نویسنده: علی حائری مجد.

علت دربند بودن مداوم امام حسن عسکری (علیه‌السلام)

اشاره:

همه امامان معصوم از سوی حکام ظالم و غاصب در محدوذیتهای گوناگون قرار می گرفتند. آزادی را از آنان سلب و جلو فعالیتهای دینی و مذهبی آنمان را می گرفتند و حتی برخی از امامان در زندانهای مخوف زندانی می کردند. امام حسن عسکری(علیه‌السلام)  یکی از امامان معصوم بود که از سوی حکمان عباسی دربند زندان شدند. در این مقاله کوتاه به علت و چگونگی زدانی شدن آن حضرت اشاره شده است.

 

شاید بتوان گفت که هیچ یک از امامان (علیهم‌السلام) همانند امام حسن عسکری (علیه‌السلام) در فشار طاغوت های عصر و در زندان ها نبوده است، تا آن‌جا که حتی در زندان جاسوسی را بر او گماشته بودند تا گفتار و رفتار او را گزارش دهد، چنان‌که ابو جعفر هاشمی می‌گوید: با چند نفر در زندان بودم ، ناگاه امام حسن عسکری (علیه‌السلام) را وارد زندان کردند، در زندان شخصی بودو ادعا می‌کرد از علویان است، امام (علیه‌السلام) در غیاب او به یارانش فرمود:

این مرد از شما نیست از او بر حذر باشید، آن‌چه گفته اید در نامه‌ای نوشته و در داخل لباس هایش می‌باشد تا به خلیفه گزارش دهد.

یکی از حاضران لباس های او را وارسی کرد، همان نامه را یافت که مطالب خطرناکی را در مورد زندانیان نوشته بود(۱).

این همه فشار برای چه بود؟ در جواب باید گفت: طاغوت های بنی‌عباس از چند جهت در مورد امام حسن عسکری (علیه‌السلام) ترس و نگرانی داشتند و حساس بودند:

۱. گسترش شیعه: جمعیت شیعیان در آن عصر به خصوص در عراق بسیار بود، طاغوتها ترس آن داشتند که آن‌ها قدرت را به دست گیرند و با زعامت و رهبری امام حسن عسکری (علیه‌السلام) تاج و تخت عباسیان را واژگون نمایند. شیعیان در این عصر به قدری نیرومند بودند که احمد بن عبید الله ابن خاقان می‌گوید: جعفر کذاب (برادر امام حسن عسکری (علیه‌السلام) که به دروغ ادعای امامت می‌کرد) نزد پدرم عبیدالله که دارای مقام عالی در دربار خلیفه بود، آمد و گفت: مقام برادرم را به من بده، در عوض من سالی بیست هزار دینار برای تو می‌فرستم.

پدرم به او گفت: ای احمق نادان! خلیفه، به روی معتقدین به امامت پدر و برادرت (امام حسن عسکری (علیه‌السلام)) شمشیر کشید، تا آن‌ها را از این اعتقاد برگرداند، نتوانست، بنا براین اگر آن‌ها (شیعیان) امامت تو را قبول دارند نیاز به خلیفه و غیر او نداری و اگر آن‌ها تو را به امامت قبول ندارند، به وسیله ما هرگز نمی‌توانی به این مقام برسی. پدرم از آن پس، اصلاً به جعفر اعتنا نکرد و تا زنده بود اجازه نداد که جعفر به نزدش بیاید(۲).

۲. پذیرش رهبری امام از سوی شیعیان: از سوی دیگر باید به این مسئله مهم نیز توجه داشت که شیعیان توجه خاصی به امام حسن عسکری (علیه‌السلام) داشتند و اموال بسیاری به مجضرش می‌رساندند، تا آن‌جا که به عنوان مثال، آن حضرت صد هزار دینار (یعنی صد هزار مثقال طلا) به یکی از نمایندگان مورد اطمینان خود به نام علی‌‌بن جعفر همّانی داد تا بین مستمندان و شیعیان در مراسم حج تقسیم کنند، بار دیگر صد هزار دینار برای او فرستاد، بار سوم سی هزار دینار برای او حواله کرد.(۳)

۳. تلاش های سیاسی امام (علیه‌السلام): تلاش‌های سیاسی اما حسن عسکری (علیه‌السلام) نامه و پیک‌های او، فعالیت شاگردان و نمایندگان او، حوزه علمیه طاغوت برانداز او، گفتار سازنده و حرکت‌بخش او و… همه و همه نشان می‌داد که او نه تنها تسلیم دستگاه طاغوتی بنی‌عباس نیست، بلکه زمینه سازی فرهنگی و سیاسی عمیق و گسترده‌ای بر ضد آن دستگاه می‌کند.

۴. بقیه الله الاعظم (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) فرزند امام حسن عسکری (علیه‌السلام): طبق روایات متعدد و متواتر، همه مسلمانان می‌دانستند که قائم آل محمد صلی الله علیه و آله حضرت مهدی (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) ظهور می‌کند و واژگونی تاج و تخت شاهان و سلاطین جور در سراسر جهان به دست اوست، از طرفی دریافته بودند که این مصلح جهانی فرزند امام حسن عسکری (علیه‌السلام) است، لذا در مورد آن حضرت، بسیار حساس بودند و احساس خطر می‌کردند و بر همین اساس حضرت مهدی (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) از هنگام ولادت (در سال ۲۵۵) حتی در عصر پدر (تا سال ۲۶۰ یعنی ۵ سال) جز از یاران بسیار مخصوص، مخفی بود.

مرحوم محدث قمی در این‌باره می‌نویسد: سه نفر از خلفای بنی عباس خواستند امام حسن عسکری (علیه‌السلام) را بکشند زیرا به آنها خبر رسیده بود که حضرت مهدی (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) در صلب اوست، آن‌ها آن حضرت را چندین بار زندانی نمودند.(۴)

و نیز روایت شده امام حسن عسکری (علیه‌السلام) هنگام ولادت حضرت مهدی (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) فرمود:

ظالمان پنداشتند که مرا می‌کشند تا نسل مرا قطع نمایند، آن‌ها قدرت خداوند قادر را چگونه دیده‌اند.(۵)

این عوامل و نظیر آن، موجب شد که طاغوتیان بنی‌عباس سخت ترین فشار و اختناق و سانسور را بر امام حسن عسکری (علیه‌السلام) و یارانش وارد ساختند. امام حسن عسکری (علیه‌السلام) برای حفظ یاران خود، به پنهان‌کاری و راز پوشی تأکید می‌کرد، تا آن‌جا که عثمان بن سعید عمری یار مخصوص آن‌ حضرت و اولین نائب خاص امام مهدی (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) ،زیر پوشش روغن فروش مطالب را محرمانه از امام حسن عسکری (علیه‌السلام) به شیعیان و به عکس گزارش می‌داد، از این رو به او سمّان (روغن فروش) می‌گفتند(۶).

کوتاه سخن آن‌که: از بررسی تلاش های امام حسن عسکری (علیه‌السلام) و یارانش فهمیده می‌شود که آن بزرگ‌مردِ علم و کمال و سیاست، در چند مورد، تلاش عمیق و چشم‌گیری داشته است که عبارتند از:

۱. تشکیل حوزه علمیه و کوشش‌های علمی و انقلاب فرهنگی.

۲. ایجاد شبکه ارتباطی با شیعیان توسط پیک‌ها و نامه‌ها و تعیین نمایندگان و تلاش‌های آن‌ها و ارتباط با آن‌ها.

۳. تلاش‌های سری و محرمانه سیاسی.

۴. پشتیبانی مالی شیعیان از امام و حمایت مالی آن حضرت از مستضعفان، برای حفط کیان تشیع.

۵. تقویت و توجیه سیاسی رجال و عناصر مهم شیعه و روحیه دادن به آن‌ها و سفارش آن‌ها به مقاومت و استقامت در برابر ستمگران.

۶. استفاده گسترده از آگاهی‌های غیبی و قدرت‌های ملکوتی و معنوی.

۷. آماده سازی شیعیان برای دوران غیبت(۷).

امام حسن عسکری (علیه‌السلام) در راستای این اصول تا سرحد شهادت ایستادگی کرد و تحت شدید ترین شکنجه‌ها و فشارها در زندان‌ها و خانه و بیرون خانه رسالت خود را به جهانیان ابلاغ فرمود و سرانجام با نیرنگ معتمد عباسی، در سن ۲۸ یا ۲۹ سالگی مسموم و به شهادت رسید.

پی نوشت:

  1. اعلام الوری، ص ۳۵۴.
  2. کلینی ، محمد. اصول کافی، ج ۱، ص ۵۰۵.
  3. الغیبه الطوسی، ص ۲۱۲.
  4. انوار البهیه، ص ۴۹۰.
  5. بحار، ج ۵۰، ص ۲۱۴.
  6. شیخ عباس قمی. سفینه البحار، تهران ، انتشارات دارالاسوه للطباعه و النشر، ۱۴۱۶ قمری ،ج ۶، ص ۱۴۳.
  7. رک: سیره پیشوایان ، مهدی پیشوایی، ص ۶۲۶ تا ۶۵۰.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

وضعیت فرهنگی و سیاسی شیعیان در آستانه ولادت امام زمان وحیات امام عسکری(ع)

 

اشاره:

در عصر هر امامی از امامان معصوم (علیهم‌السلام) شیعیان در شرایط متفاوتی قرار می گرفتند. علت آن وجود و سیاستهای حاکمان عباسی و اموی بود.  آستانه ولادت امام زمان(عج‌الله فرجه) دارای شرایط خاصی بود. زیرا در این زمان حکام عباسی فشارهای سختی را علیه شیعیان اعمال می کردند. این نوشته وضعیت فرهنگی و سیاسی شیعیان را در این عصر بازگو نموده است.

آشنایی با اوضاع فرهنگی و سیاسی شیعیان در هنگام تولد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه ) نخست می طلبد که به عنوان مقدمه نگاهی هر چند کوتاه به وضعیت دوران حضرت امام حسن عسکری (علیه‌السلام) داشته باشیم.

دوران امامت آن حضرت هم زمان با خلافت سه نفر از عباسیان بود که به ترتیب عبارتنداز:

  1. المعتز بالله. ۲. المهتدی بالله. ۳. المعتمد بالله.(۱)

حاکمان عباسی از هر طریق ممکن آن حضرت را زیرنظر داشته و کنترل می کردند، آنان شنیده بودند که امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه ) فرزند امام عسکری (علیه‌السلام) است، از این رو می کوشیدند به آن حضرت دسترسی پیدا کرده و او را به قتل برسانند. به همین جهت امام عسکری (علیه‌السلام) ولادت حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) را مخفی کرده و غیر از خواص آن حضرت دیگران افتخار زیارت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه ) را پیدا نکردند.(۲)

فشار و اختناق سیاسی چنان بالا می گیرد که امام (علیه‌السلام) به ناچار باید هفته ای دوبار روزهای دوشنبه و پنج شنبه در دارالخلافه حضور پیدا کند.(۳) معتزّ عباسی به قدری از نفوذ ابو محمد العسکری (علیه‌السلام) نگران بود که به تحت نظر داشتن آن امام بسنده نکرد و حضرت را با ابوهاشم جعفری و عدّه ای از طالبیون زندانی کرد.(۴)

ستم عباسیان تنها به ابومحمد عسکری (علیه‌السلام) محدود نمی شد، آنان علیه شیعیان و دوستان آن حضرت هم از هیچ کوششی دریغ نکرده و مانع هرگونه حرکت اعم از فرهنگی و سیاسی و غیره برای شیعیان بودند، علّت آن هم این بود که مبادا فضائل آن حضرت معلوم شود و در نتیجه مردم از بنی عباس فاصله بگیرند و احیاناً علیه آنان به قیام و مبارزه برخیزند. برای روشن شدن مطلب، بحث را در دو بخش جداگانه دنبال می کنیم:

۱. وضعیت سیاسی شیعیان.

۲. وضعیت فرهنگی شیعیان.

بخش اول

 وضعیت سیاسی شیعیان انواع فشارهای سیاسی در این مقطع از زمان در موارد زیر قابل پیگیری است:

الف) زندانیان و متواریان شیعه. از جمله زندانیان، ابوهاشم جعفری است، وی چنین می گوید: در نامه ای از ناراحتی های زندان به امام ابومحمد (علیه‌السلام) شکایت کردم. در جواب به من نوشت: امروز در منزل خود نمازخواهی خواند.(۵)

وی در مورد دیگری اظهار کرده است: با امام عسکری (علیه‌السلام) در مجلس مهتدی بن واثق بودیم. حضرت به من فرمود:

این جنایت کار قصد کرده که امشب با مشیت خدا بازی کند (کنایه از این که اراده کرده است که ما را بکشد) ولی عمر او کفاف نمی دهد و به زودی صاحب فرزندی خواهم شد.

فردای آن شب ترک ها به او حمله کرده و او را به قتل رساندند و خدا ما را به سلامت نگاه داشت.(۶)

همو نیز چنین می گوید: من با گروهی در زندان بودیم که ابومحمد (علیه‌السلام) را نیز به زندان آوردند، مأمور مراقب آن حضرت صالح بن وصیف بود، یکی از هم زندانی ها مردی جمحی بود که ادعا می کرد علوی است. امام (علیه‌السلام) به ما توجّه کرده و فرمود:

اگر نبود درمیان شما کسی که از شما نیست به شما اطلاع می دادم که چه موقعی خداوند وسیله نجات شما را فراهم خواهد کرد.

امام با این کلام به آن مرد اشاره کرد، او از جمع ما بیرون رفت. امام فرمود:

این مرد از شما نیست، از او برحذر باشید، در بین لباس های خود نوشته ای دارد که همه گفته ها و ناگفته های شما را برای خلیفه منعکس کرده است.

یکی از زندانیان به سراغ او رفت و لباس هایش را بازرسی کرد و آن نوشته را پیدا کرد، او نوشته بود که این جمع قصد دارند زندان را سوراخ کرده و فرار کنند.(۷)

نکته قابل توجّه در این روایت تاریخی این است که اختناق و فشار سیاسی به حدی رسیده بود که شیعیان در زندان هم از دست مأموران اطلاعاتی خلیفه در امان نبودند و مذاکرات آنان در محیط زندان هم به حکومت گزارش می شد.

حضرت عبدالعظیم حسنی یکی از متواریان شیعه است، احمد بن محمد بن خالد برقی می گوید: عبدالعظیم حسنی از دست حکومت فرار کرد و وارد ری شد و در منزل یکی از شیعیان در سردابی ساکن شد، در همان سرداب خدا را عبادت می کرد، روزها روزه بود و شب ها را به شب زنده داری و تهجّد می گذراند، مخفیانه از آن جا بیرون می شد و قبری را که امروز مقابل قبر خود اوست زیارت می کرد.. تنها محل امن برای او همان سرداب بود.(۸)

ب) دشمنی با شیعه. فشارهای گوناگونی که در مدت کوتاه امامت حضرت عسگری (علیه‌السلام) بر شیعیان وارد شده صفحات تاریخ را پر کرده است، موارد ذیل نمونه هایی از آن است.

۱. علی بن محمد بن زیاد می گوید: توقیعی از امام ابومحمد (علیه‌السلام) (به این مضمون) به دستم رسید: کنج عزلت پیشه کن و خانه نشین باش چونکه فتنه ای در انتظار توست…

دیری نگذشت که به سبب سخن چینیجعفر بن محمد تحت تعقیب قرار گرفته و جایزه صدهزار درهمی برای کسی که مرا پیدا کند تعیین شد.(۹)

۲. یکی از شیعیان نامه ای به حضور آن حضرت فرستادکه شنیده ام مهتدی، شیعیان شما را تهدید کرده و گفته است: آنان را از روی زمین بر می دارم. امام (علیه‌السلام) در جواب نوشت:

عمر او کوتاه تر از آن است که بتواند تهدیدش را عملی کند، از امروز تا پنج روز بشمار، او روز ششم با ذلت و خواری کشته می شود.(۱۰)

ج) شهدای شیعه: آمار شیعیان و علویانی که در این مقطع از تاریخ به دست عباسیان به فیض شهادت نائل شده اند کم نیست، از جمله:

۱. موسی بن عبدالله بن موسی: از نوادگان امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) است، او مردی عالم و نیکوکار بود و از جمله راویان به شمار می رفت، در سال ۲۵۶ در زباله توسط سعید بن حاجب به وسیله زهر به شهادت رسید، سعید سر او را جدا کرد و برای مهتدی عباسی برد.(۱۱)

۲. جعفر بن اسحاق بن موسی بن جعفر بن صادق (علیهم السلام) : سعید حاجب، او را در بصره به شهادت رساند و در همان جا دفن شد. وی در روز شهادت سیاسی و دو سال داشت.(۱۲)

بخش دوّم

 وضعیت فرهنگی شیعیان علی رغم همه محدودیت ها و شدت عملی که عباسیان برای منزوی کردن امام (علیه‌السلام) و شیعیان به کار گرفته و فشارهای مختلف سیاسی که از ناحیه آنان بر شیعه وارد شد، گروهی از دانشمندان و راویانی که از خرمن فضیلت و دریای بی کران علوم آن حضرت بهره گرفته و برخی از آنان صاحب تألیفاتی در فنون مختلف بوده و احادیثی را از امام (علیه‌السلام) نقل کرده اند، از جمله آنان عبارتند از:

۱. احمد بن ابراهیم بن اسماعیل: کاتب، ندیم، بزرگ اهل لغت و از موجّه ترین آنان است، او یکی از اصحاب خاص امام هادی و امام عسکری علیهما السلام است تألیفاتی دارد که به عنوان نمونه از کتاب های زیر می توان نام برد: أسماء الجبال و المیاه والأودیه. اشعار ابن مرّه بن همام. و نوادر الاعراب.(۱۳)

۲. داود بن قاسم : او همان ابوهاشم جعفری است، که از فرزانگان اسلام و یکی از شاخص ترین چهره های عقیدتی به شمار می رود، در نزد ائمه اطهارعلیهم السلام دارای منزلتی خاص است. وی حضرت رضا و جواد و هادی و عسکری و صاحب الامر صلوات الله علیهم اجمعین را ملاقات کرده و از همه آنان روایت دارد. مردی پارسا، عابد و عالم و عامل بود، کسی از خاندان ابوطالب در آن دوران از جهت علو نسب همتای او نبود.(۱۴)

۳. عبدالله بن الحسین القطربلی: از او از اصحاب خاص حضرت امام ابومحمد العسکری (علیه‌السلام) است و از چهره های سرشناس ادب به شمار می رود و کتابی در تاریخ دارد.(۱۵)

۴. فضل بن شاذان: وی از جهت ثمره کار و تألیف کتاب در صف مقدم علمای زمان خود بوده و در فنون مختلف دارای تألیف است. بعضی گفته اند: داری یکصد و شصت کتاب است،(۱۶) برخی از تألیفات او مورد رضایت امام ابومحمد العسکری (علیه‌السلام) قرار گرفته و امام عمل به آن را روا شمرده و فرموده است: هذا صحیح ینبغی أن یعمل به . این کتاب صحیح است و سزاوار است که به آن عمل شود.(۱۷)

در موردی دیگر به یکی از کتاب های وی نظر افکنده و برای او طلب مغفرت کرد و فرمود: أغبط اهل خراسان بمکان الفضل بن شاذان و کونه بین أظهرهم؛ خوشحالم که فضل بن شاذان با آن مقام در میان مردم خراسان است.(۱۸)

برشمردن دیگر شاگردان امام عسگری (علیه‌السلام) و چهره های علمی و فرهنگی شیعه از گردونه و حوصله این نوشته خارج است و به همین اندازه اکتفا می شود. از آنچه که بیان شد این نتیجه به دست می آید:

با همه سخت گیری هایی که بنی عباس نسبت به امام عسکری (علیه‌السلام) و شیعیان آن حضرت روا داشتند نتوانستند به مقصود شوم خود که همان منتشر نشدن فضائل اهل بیت (علیهم السلام) و معارف و فرهنگ ناب اسلام بود، نائل شوند و هرکدام از شاگردان آن حضرت بعد از بهره گیری و خوشه چینی از خرمن علوم آن امام (علیه‌السلام) در گوشه ای از جهان اسلام مشعلی پرفروغ برای نشر اندیشه و معارف اهل بیت علیهم السلام به شمار می آمدند، آنان همچون ستارگانی در آسمان تشیع می درخشیدند و شیعیان را در ظلمت ستم و گمراهی عباسیان که قصد کرده بودند روز روشن را همانند شب تاریک جلوه دهند، راهنمایی می کردند.

پی نوشت:

  1. پیشوایی، مهدی، سیره پیشوایان، مؤسسه تحقیقاتی امام صادق (علیه‌السلام)، چاپ اول، ۱۳۷۲ش، ص ۶۱۶.
  2. اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمّه، تبریز، مکتبه بنی هاشم، ۱۳۸۱ق، ج۲، ص۴۱۲. شیخ مفید، الارشاد (مصنفات الشیخ المفید ج ۱۱)، المؤتمر العالمی لألفقیه الشیخ المفید، چاپ اول، ۱۴۱۳ق، ص۳۳۶. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، انتشارات علامه، ج ۴، ص ۴۲۲.
  3. طوسی، محمد بن الحسن، کتاب الفقیه، قم، مؤسسه المعارف الاسلامیه، چاپ اول، ۱۴۱۱ق، ص ۲۱۵.
  4. الطبرسی، فضل بن الحسن، اعلام الوری، قم، مؤسسه آل البیت، چاپ اول، ۱۴۱۷ق، ج ۲، ص ۱۴۰.
  5. اعلام الوری،پیشین ، ج ۲ ، ص۱۴۰. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، بیروت، دارالاضواء، ۱۴۰۵، ج۱، ص۵۰۸، ح۱۰. مسعودی، علی بن الحسینی، اثبات الوصیه، بیروت، دارالاضواء، ۱۴۰۹ق، ص۲۶۳ . الطوسی محمد بن علی المعروف بابن حمزه، الثاقب فی المناقب، من اعلام القرن السادس، قم، مؤسسه انصاریان، ۱۴۱۲ق، ص۵۷۶، ح۱۰.
  6. الراوندی، قطب الدین، الحائج و الجرائح، قم، مؤسسه الامام المهدی (عج)، ۱۴۰۹ق، ج۱، ص۴۳۲ ، ح۹. اثبات الوصیه، ص ۲۶۸.
  7. الطوسی، محمد بن علی المعروف به: ابن حمزه، الثاقب فی المناقب، من اعلام القرن السادس، قم، مؤسسه انصاریان، چاپ دوّم، ۱۴۱۲ق، ص۵۷۷، ح۱۱.
  8. نجاشی، احمد بن علی، رجال النجاشی، بیروت، دارالاضواء، ۱۴۰۸ق، ج۲، ص ۶۶ ، ش ۶۵۱.
  9. اربلی، همان، ج ۲، ص ۴۱۷.
  10. مسعودی، همان، ص ۲۶۵، کلینی، همان، ج۱، ص ۵۱۰، ح ۱۶. اربلی، همان، ج ۲، ص ۴۱۴.
  11. ابن فندق، علی بن ابی القاسم بن زید البیهقی، لباب الأنساب، قم، مکتبه آیت الله مرعشی نجفی، ۱۴۱۰ق، ج۱، ص۴۱۹. ابوالفرج الاصفهانی، مقاتل الطالبین، قم، مؤسسه دارالکتاب، چاپ دوّم، ص۴۳۸ـ۴۳۷. المسعودی، علی بن الحسین، مروج الذهب، بیروت، دارالمعرفه، ج ۴، ص ۱۸۱.
  12. ابن فندق، همان، ص ۴۱۹. ابوالافرج الاصفهانی، همان، ص ۴۳۷.
  13. نجاشی، همان، ج ۱، ص ۲۳۷، ش ۲۲۸.
  14. القمی، عباس، الکنی و الالقاب، تهران، منشورات مکتبه الصدر، چاپ پنجم، ۱۳۶۸ش، ج ۱، ص ۱۷۴.
  15. نجاشی، همان، ج ۲، ص ۳۶، ش ۶۰۶.
  16. طوسی، محمد بن الحسن، اختیار معرفه الرجال (رجال الکشی)، قم، مؤسسه آل البیت، ۱۴۰۴ق، ج۲، ص۸۲۲.
  17. طوسی، اختیار معرفه الرجال، همان، ص ۸۱۸.
  18. همان، ص ۸۲۰.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

موقعیت جعفر کذاب و رابطه امام حسن عسکری (علیه‌السّلام) با او

اشاره:

گاهی از اولاد پیامبران و ائمه(علیهم‌السلام) از مسیر حق منحرف شده و گرفتار خودخواهی و مقام پرستی می شوند. نمونه های متعددی در تاریخ گزارش شده است. یکی از این موارد جعفر کذاب برادر امام حسن عسکری(علیه‌السلام) است که بعد از شهادت امام عسکری (علیه‌السلام) ادعای امامت نمود. در این مقاله به رابطه امام عسکری(علیه‌السلام) با او اشاره شده است.

 

جعفر برادر امام حسن عسکری (علیه‌السلام) بود که شیعیان امامیه او را جعفر کذّاب می‌خواندند زیرا پس از برادرش دعوی امامت ‌کرد و منکر فرزند داشتن امام حسن عسکری (علیه‌السلام) بود. جعفر کذّاب کینه اش ابو عبد الله و لقبش کرین بود زیرا ۱۲۰ فرزند از وی به جا ماند و پسران او را به‌خاطر نسبت دادن به جدّشان، حضرت علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام) ، رضویون می‌خوانند.(۱)

گفته شده که جعفر برای این‌که امامت خودش را بشناساند حاضر شد ۲۰۰۰۰۰ دینار به یکی از کارگزاران دستگاه خلافت رشوه بدهد.(۲) زیرا که جعفر مردی دنیا دوست و عشرت طلب بود و طالب مقام برادرش بود و برای رسیدن به آن مقام به انواع وسایل و جلسه‌ها متمسّک می‌شد. البته باید گفت که منابع شیعه درباره جعفر دو قول متفاوت دارند:

پاره‌ای می‌گویند: وی تا پایان زندگی بر دعوای دروغین خود پای می‌فشرد و هم‌چنان خود را امام می‌دانست.

امّا برخی دیگر از منابع می‌گویند: که وی از دعوی کذب خود دست برداشت و توبه کرد، و شیعیان نیز به جای جعفر کذّاب به او جعفر تائب گفتند و کلینی به روایت از محمّد بن عثمان می‌گوید: امام دوازدهم (علیه‌السلام) در توقیعی به توبه او تصریح کرده‌اند و گفته‌اند: راه جعفر، راه برادران حضرت یوسف (علیه‌السلام) است که سر‌انجام توبه کردند و گناهان آنها بخشوده شد.(۳)

تابعین و پیروان جعفر سه گروه بودند، عدّه‌ای می‌گفتند:

۱. امام بعد از حسن (علیه‌السلام)، جعفر است، زیرا از حسن ـ (علیه‌السلام) ـ فرزندی نمانده.

۲. عدّه‌ای می‌گفتند: جعفر امامت را از پدرش (علیه‌السلام) گرفته و نه از برادرش حسن (علیه‌السلام) و یا از برادر دیگرش که محمّد نام داشت و در حیات امام حسن عسکری از دنیا رفت ، گرفته است.

۳. گروهی می‌گفتند: که امامت از محمّد بن علی (علیه‌السلام) که عموی جعفر بود به او رسیده.(۴)

پس می‌توان گفت: اگر چه منابع راجع به شخصیت جعفر اختلاف نظر دارند ولی از نظر شیعه ، جعفر فردی مقام پرست بود که به‌ خاطر ریاست، ادّعای امامت کرده و از نظر امام حسن عسکری (علیه‌السلام) دروغ‌گو و فاسق شناخته شد و با وی میانه خوبی نداشتند.

و در عصر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه ) هم بعد از شهادت امام حسن عسکری (علیه‌السلام) در مدّت کوتاهی ادّعای امامت نمود که با وجود پر برکت امام زمان(عجل الله تعالی فرجه ) و اقامه نماز توسط آن حضرت بر پیکر پدرش و بروز برخی معجزات از آن حضرت، نقشه‌های جعفر بر هم ریخت و نتوانست موقعیتی مناسب برای خود در میان شیعیان کسب نماید.(۵)

پی نوشت:

  1. شکور، محمّد جواد، فرهنگ فرق اسلامی، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ دوّم، ص ۱۳۹.
  2. دائره المعارف شیعه، تهران، نشر شهید محبی، ۱۳۷۵، ج ۵.
  3. همان.
  4. شهرستانی، ملل و نحل، قاهره، چاپ دوّم، ص ۱۵۱.
  5. پیشوایی، مهدی، سیره پیش‌وایان، قم، موسسه امام صادق ـ (علیه‌السلام) ـ ، ۱۳۷۷ش، ص ۶۵۸.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

نمونه هایی از فضایل و سیره فردى امام حسن عسگری(علیه السلام).

اشاره:

حسن بن علی بن محمد(علیه السلام) مشهور به امام حسن عسکری، (۲۳۲.۲۶۰ق) یازدهمین امام شیعیان اثناعشری است که به مدت ۶ سال امامت شیعیان را بر عهده داشت. او فرزند امام هادی(علیه السلام) و پدر امام زمان(عج) است. مشهورترین لقب وی، عسکری است که به اقامت اجباری‌اش در سامرا اشاره دارد. او در سامرا تحت مراقبت حکومت قرار داشت و برای فعالیت‌های خود با محدودیت روبه‌رو بود. امام عسکری از طریق نمایندگان خود و نیز از راه نامه‌نگاری، با شیعیان ارتباط داشت. عثمان بن سعید، نخستین نایب خاص امام زمان(عج)، از نمایندگان خاص وی نیز به شمار می‌رفت.

ثقه الاسلام کلینى در کافى و شیخ مفید در ارشاد نقل مى‏کند: از حسین بن محمد اشعرى و محمد بن یحیى و دیگران که گویند: احمد بن عبیدالله بن خاقان (وزیر معتمد عباسى) و کیل املاک و مستغلات خلیفه در قم و عامل اخذ مالیات از آنها بود، او در عداوت اهل بیت علیهم السلام بسیار شدید بود.

۱. نفوذ معنوى

روزى در مجلس او سخن از علویان و اهل بیت و مذهب آنها به میان آمد، احمد گفت: من کسى از علویان را در سیرت و وقار و عفت و نجابت و عزت و شرف مانند حسن بن على بن محمد بن رضا ندیدم، رجال خانواده‏اش و بنى‏هاشم او را برهمه مقدم مى‏داشتند، و میان فرماندهان خلیفه و وزراء و همه مردم مورد احترام و عظمت بود.

روزى بالاى سر پدرم (عبیدالله بن خاقان وزیر اعظم خلیفه) ایستاده بودم که دربانها گفتند: ابن الرضا مى‏خواهد وارد شود، پدرم با صداى بلند گفت: اجازه بدهید تشریف بیاورند، من تعجب کردم که دربانها چطور توانستند پیش پدرم کسى را با کنیه یاد کنند. فقط خلیفه یا ولیعهد خلیفه یا کسى را که خلیفه کنیه مى‏داد، پیش پدرم با کنیه یاد مى‏کردند.

در آن موقع دیدم مردى گندمگون، زیبا قامت، زیبا صورت، با تناسب اندام، جوان، با جلالت و با هیبت وارد شد، پدرم چون او را دید برخاست و به طرف او رفت، من ندیده بودم که پدرم به استقبال کسى از بنى هاشم و فرماندهان برود، چون به او رسید دست به گردن او انداخت، صورت و سینه او را بوسید و دستش را گرفت و او را در مصلاى خود نشانید و خود در کنار او نشست و به او رو کرد و با او سخن مى‏گفت و گاهى مى‏گفت: فدایت شوم، من غرق تعجب بودم.

در این بین دربان آمد و گفت: موفّق (برادر خلیفه) آمد، قرار بر این بود چون موفق نزد پدرم مى‏آمد، دربانان و فرماندهان از اول درب ورودى تا تخت پدرم دو طرف صف مى‏ایستادند، موفق از میان آنها مى‏آمد و مى‏رفت، پدرم همانطور با او صحبت مى‏کرد تا غلامان خاص موفق دیده شدند، در آن وقت پدرم به او گفت: خدا مرا فداى تو کند، اگر مى‏خواهید تشریف ببرید مانعى ندارد. او به پا خاست، پدرم گفت: او را از پشت صفها ببرید تا امیر (موفق) او رإ؛ ک‏ک نبیند، بعد پدرم با او معانقه کرد و چهره او را بوسید و او رفت.

من به دربانان گفتم: واى بر شما! این کیست که پدرم با او با چنین احترامى برخورد کرد؟ گفتند: این مردى از علویان است که حسن بن على معروف به ابن الرضا مى‏باشد. تعجب من زیادتر شد، آن روز همه‏اش در فکر او و کار پدرم نسبت به او بودم پدرم شبها پس از نماز عشاء مى‏نشست و درباره جلسات و کارها و مطالبى که باید به محضر خلیفه برسد بررسى مى‏کرد.

چون از کارش فارغ شد، من رفتم و پیش رویش نشستم، گفت: احمد! کارى دارى؟ گفتم: آرى، پدرجان! اگر اجازه دهى، گفت: اجازه دادم هر چه مى‏خواهى بگو، گفتم: پدرجان! آن مرد کى بود که دیروز آن هم اجلال و اکرام و تبجیل از ایشان نموده و خودت و پدر و مادرت را فداى او مى‏کردى؟

گفت: پسرم! او ابن الرضا و امام رافضه است، بعد از کمى سکوت اضافه کرد: اگر خلافت از بنى عباس برود، کسى از بنى هاشم جز او شایسته نخواهد بود، چون او در فضل، عفاف، وقار، صیانت نفس، زهد، عبادت، اخلاق نیکو و صلاح بر دیگران مقدم است، و اگر پدر او را مى‏دیدى، مى‏دیدى که مردى جلیل، بزرگوار، نیکو کار و فاضل است .

این سخنان بر اضطراب و تفکر و غضب من بر پدرم افزود، بعد از آن، من پیوسته از حالات او مى‏پرسیدم و از کارش جستجو مى‏کردم ولى از هر که از بنى هاشم، فرماندهان، نویسندگان، قضات، فقهاء و دیگر مردم سؤال مى‏کردم، مى‏دیدم که در نزد همه در نهایت تجلیل و تعظیم و مقام بلند و تعریف نیکو و مقدّم بر خانواده و دیگران است و همه‏ى گفتند: او امام رافضه است، لذا مقام وى در نزد من بزرگ شد، زیرا دوست و دشمن درباره او نیکو گفته و ثنا مى‏کردند.

بعضى از حاضران از اشعریها به او گفتند: اى ابابکر! حال برادرش جعفر چگونه بود؟ گفت: جعفر کیست که از او سؤال شود ویا با او یک جا گفته شود؟ جعفر آشکارا گناه مى‏کرد، بى حیاء و شرابخوار بود، کمتر کسى را مانند او دیده‏ام که پرده خویش را بدرد، احمق و خمار و کم ارزش بود، به خدا قسم او در وقت وفات حسن بن على پیش سلطان آمد که تعجب کردم و فکر نمى‏کردم که چنین کند.

چون ابن الرضا مریض شد، فوراً به پدرم خبر فرستاد که او مریض است، بعد بلافاصله به خانه خلیفه آمد و با پنج نفر از خادمان و خواص خلیفه از جمله نحریر (مسؤول باغ وحش) برگشت و آنها را گفت که در خانه حسن بن على باشند و حالات او را زیر نظر بگیرند و به چند نفر پزشک گفت که شب و روز از او دیدار کنند… جریان این طور بود که او چند روز از ربیع الاول گذشته در سال دویست و شصت از دنیا رفت، سامراء یکپارچه ضجه شد، همه مى‏گفتند: «ابن الرضا از دنیا رفت»… پس از آن جعفر نزد پدر من آمد و گفت: مقام پدر و برادرم را به من واگذار کن، در عوض هر سال بیست هزار دینار به تو مى‏دهم، پدرم او را طرد کرد و گفت: احمق! خلیفه شمشیر و تازیانه‏اش را به دست گرفت تا مردم را از امامت پدرت و برادرت برگرداند، مقدور نشد و نتوانست و تلاش کرد که آن دو را از امامت براندازد، موفق نشد، اگر در نزدغ شیعه پدر و برادرت امام بودى، لازم نبود که سلطان و غیر سلطان تو را در جاى آنها قرار بدهد.

و اگر آنها به امامت تو قائل نباشند با نصب خلیفه به امامت نخواهى رسید، پدرم او را تحقیر کرد و گفت اجازه ندهند که نزد او بیاید… رجوع شود به کافى: ج ۱ ص ۵۰۳ باب مولد ابى محمد الحسن بن على، ارشاد مفید: ص ۳۱۸ حالات امام عسکرى (علیه السلام) ،کمال الدین صدوق: ج ۱ص ۴۰ . ۴۳ ما روى فى وفات العسکرى (علیه السلام)، شیخ طوسى در فهرست در ترجمه احمد بن عبیدالله بن خاقان و نیز نجاشى در ترجمه وى به این مجلس اشاره فرموده‏اند.

* * *

۲. خبر از مهدى موعود صلوات الله علیه‏

ثقه جلیل القدر احمد بن اسحاق بن سعد اشعرى نقل مى‏کند: خدمت امام حسن (علیه السلام) رسیدم، مى‏خواستم از امام بعد از او بپرسم، امام پیش از سؤال من فرمود:

«یا احمد بن اسحاق ان الله تبارک و تعالى لم یخل الارض منذ خلق آدم علیه السلام و لا یخلیها الى ان تقوم الساعه من حجت الله على خلقه به یدفع البلاء عن اهل الارض و به ینزل الغیث و به یخرج برکات الارض».

گفتم: یابن رسول الله! امام و خلیفه بعد از شما کیست؟ آن حضرت بسرعت برخاست و داخل اندرون شد، بعد به اتاق آمد و در شانه‏اش پسرى بود، گویى جمال مبارکش مانند ماه چهارده شبه بود، حدود سه سال داشت، بعد فرمود: یا احمد بن اسحاق! اگر پیش خدا و امامان محترم نبودى این پسرم را به تو نشان نمى‏دادم، او همنام و هم کینه رسول خداست، زمین را پر از عدل و داد مى‏کند چنان که از ظلم و جور پر شده باشد.

یا احمد بن اصحاق! مَثل او در این امت مَثل خضر (علیه السلام) و مثل ذوالقرنین است، به خدا قسم او را غیبتى خواهد بود که فقط کسى از هلاکت نجات مى‏یابد که خدا او را در امامت وى ثابت نگاه دارد و به دعا در تعجیل فرجش موفق فرماید.

گفتم: مولاى من! آیا علامتى هست که قلب من مطمئن باشد؟ در این وقت آن کودک با زبان عربى فصیح فرمود: «انا بقیّهُ اللّه فى اَرضه و المنتقم من اعدائه فلا تطلب اثر بعد عین یا احمد بن اسحاق».

احمد بن اسحاق گوید: شاد و خرامان از خانه امام (علیه السلام) بیرون آمدم، فرداى آن به محضر امام بازگشتم و عرض کردم یابن رسول الله (ص)! شادیم بیش از حد گردید در مقابل منتى که بر من نهادید، این که فرمودید: مَثل او مَثل خضر و ذوالقرنین است یعنى چه؟ فرمود: طول غیبت.

گفتم: غیبتش طولانى خواهد بود؟ فرمود: آرى، به خدایم قسم تا جایى که اکثرى از این امر برگردند و در امامت او نماند مگر کسى که خدا براى ولایت ما از او عهد گرفته باشد و ایمان را در قلب او ثابت فرموده و با روح مخصوصى او را تأیید کرده باشد.

«یا احمد بن اسحاق هذا امرٌ من امر الله و سرّ من سرّاللّه و غیبٌ من غیب اِللّه فخذما آتیتک و اکتمه و کن من الشاکرین تکن معنا غدا فى علیین» ۱.

* * *

۳. مخلوق بودن قرآن‏

ثقه جلیل القدر، داوود بن قاسم ابو هاشم جعفرى که زمان پنج امام را درک کرده است مى‏گوید: به خاطرم خطور کرد که آیا قرآن مخلوق است یا غیر مخلوق؟ امام عسکرى (علیه السلام) فرمود: «یا ابا هاشم الله خالق کل شى و ما سواه مخلوق» ۲.

خدا خالق هر چیز است، غیر خدا مخلوق خداست، و در نقل دیگرى آمده که گوید: در پیش خودم گفتم: اى کاش مى‏دانستم ابو محمد عسکرى درباره قرآن چه مى‏گوید: آیا قرآن مخلوق است یا غیر مخلوق؟

امام رو کرد به من و فرمود: آیا به تو نرسیده آنچه از ابى عبدالله (علیه السلام) نقل شده که فرمود: چون قل هو الله احد نازل شد، خداوند براى آن چهار هزار بال آفرید، به هر گروهى از ملائکه که مى‏گذشت به او خشوع مى‏کردند، نسبت پروردگار تبارک و تعالى این است ,۳

ناگفته نماند: مسأله خلق قرآن یکى از پر جنجالترین مسائل در میان اهل سنت بود که در زمان عباسیان دست سیاست نیز درباره آن بازى کرد و فریادها به آسمان رفت، عده‏اى مى‏گفتند: قرآن کلام خداست، متکلم بودن خدا،مانند خود خدا قدیم است و قرآن نیز قدیم است و مخلوق نیست و سخن شاعر:

ان الکلام لفى الفواد و انما

جعل اللسان على الفواد دلیلاً

در همین زمینه است. ولى عده‏اى به حادث و مخلوق بودن قرآن قائل بودند، که رأى اهل بیت علیهم السلام نیز همان است .

* * *

۴. در بهشت

باز همان ثقه جلیل القدر فرموده: شنیدم امام عسکرى صلوت الله علیه مى‏فرمود: «ان فى الجنه باباً یقال له المعروف لا یدخله الا اهل المعروف» در بهشت درى هست که نامش معروف است از آن در داخل بهشت نمى‏شود مگر اهل نیکى در دنیا. من در نفس خودم خدا را شکر کردم و شاد شدم که براى رفع حاجتهاى مردم خودم را به زحمت مى‏انداختم.

امام به من نگاه کرد و فرمود: آرى، یا ابا هاشم! به کار خودت ادامه بده، اهل احسان در دنیا اهل احسان در آخرتند، خدا تو را از آنها قرار دهد و رحمتت کند,۴

* * *

۵. تفسیر آیه

از ابو هاشم روایت شده که گوید: از حضرت عسکرى صلوات الله علیه از آیه «ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخیرات بادن الله» سؤال کردم,۵

فرمود: هر سه گروه از آل محمداند(ص)، ظالم به نفس از آنها کسى است که بامام معتقد نیست، مقتصد کسى است که عارف به امام باشد، سابق به خیرات خود امام است. من پیش خود درباره مکرمتى که به آل محمد (ص) داده شده فکر مى‏کردم: گریه‏ام گرفت .

امام به من نگاه کرد و فرمود: عظمت شأن آل محمد بزرگتر از آن است که به نظرت آمده، خدا را حمد کن که تو را به ولایت آنها معتقد و متمسک کرده است. روز قیامت با آنها خوانده خواهى شد وفتى که هر جمعیت با امامش خوانده مى‏شود، تو بر خیرى,۶

* * *

۶. خبر غیبى

ثقه الاسلام کلینى و شیخ مفید نقل مى‏کنند از اسماعیل بن محمد که گوید: در راه ابو محمد عسکرى نشستم، چون از آنجا گذر کرد به او از فقر شکایت کرده و قسم خوردم که نه درهمى دارم و نه زیادتر از آن. نه طعام صبح دارم و نه شب. امام (علیه السلام) فرمود: به خدا دروغ قسم مى‏خورى. با آن که دویست دینار دفن کرده‏اى!! ولى این حرف من بدان معنى نیست که به تو چیزى ندهم، اى غلام! هر چه دارى به او بده، غلامش صد دینار به من داد.

بعد فرمود: تو از پولى که دفن کرداى در وقت حاجت محروم خواهى شد. امام (علیه السلام) راست فرمود، من آنچه امام داده بود خرج کردم، به مخارج احتیاج شدیدى پیدا کردم، درهاى روزى براى من بسته شد. دفینه را بیرون آوردم، چیزى نیافتم، بعد معلوم شد که پسرم جاى آنها را دانسته و آنها را برداشته و فرار کرده است. دیگر چیزى از آنها به دست من نرسید.

* * *

۷. سه نادره‏

على بن محمد بن زیاد گوید: به محضر أبى احمد بن عبدالله وارد شدم، نامه امام حسن عسکرى (علیه السلام) را پیش رویش دیدم که نوشته بود: من از خدا انتقام این طاغى (مستعین عباسى) را خواستم، خدا او را بعد از سه روز خواهد گرفت: «انى نازلت‏الله فى هذا الطاغى یعنى المستعین و هو اخذه بعد ثلاث».

چون روز سوم رسید، مستعین از خلافت خلع شد و آخر کارش به آن جا رسید که کشته شد,۷نگارنده گوید: به واسطه شورش که بر علیه آن خبیث به وجود آمد، خودش از خلافت خلع و با خانواده‏اش به «واسط» رفت، معتز عباسى سعید بن صالح را فرستاد تا سر مستعین را بریده پیش معتز آورد.

ابوهاشم جعفرى گوید: شنیدم امام عسکرى صلوات الله علیه مى‏فرمود: از گناهانى که بخشوده نمى‏شود، سخن شخص است که بگوید: اى کاش جز به این گناه مؤاخذه نشوم: «من الذّبوب التى لا تغفر قول الرجل لَیتنى‏ لا اواخذ الاّ بهذا» من به خودم گفتم: این بسیار دقیق است سزاوار است که انسان از خودش و از کارش همه چیز را بررسى کند.

امام (علیه السلام) فرمود: راست گفتى یا ابا هاشم! ملازم باش به آنچه ضمیرت به نظر آورد چون شرک آوردن خفى‏تر است از حرکت مورچه ریز در روى سنگ صاف در شب ظلمانى و از حرکت مورچه ریز بر روى پلاس سیاه: «فقال یا ابا هاشم صدقت فالزما حدثت به نفسک فان الا شراک فى الناس اخفى من دبیب الذر على الصفا، فى اللیله الظلماء و من دبیب الذر على المسح الاسود» ۸.

ابو هاشم جعفرى گوید: فهفکى از امام عسکرى صلوات الله علیه پرسید: چرا زن مسکین و ضعیف از ارث یک سهم مى‏برد و مرد دو سهم؟ فرمود: چون براى زن جهاد و نفقه (مخارج خانه) و دیه بر عاقله نیست، اینها بر عهده مردان است .

من در پیش خود گفتم: نقل شده که ابن أبى العوجاء این سؤال را از امام صادق (علیه السلام) کرده بود و امام همین جواب را داده بودند… امام رو کرد به من و فرمود: آرى این سؤال ابن أبى العوجاء است، و جواب از ما یکى است وقتى که مسأله یکى باشد، پاسخ جارى شده براى آخر ما آنچه است که جارى شده براى اول ما، اول و آخرما در علم و کار یکى است، رسول خدا و امیرالمؤمنین بر ما فضیلت دارند«فاقبل على فقال: نعم هذه مساله ابن ابى العوجاء والجواب منا واحد اذا کان المساله واحدا، جرى لا خرنا ما جرى لا ولنا و اولنا و آخرنا فى العلم و الامر سواء ولرسول الله و امیرالمؤمنین فضلهما» ۹.

* * *

۸. امام در زندان

یکى از نوادگان حضرت کاظم (علیه السلام) به نام محمد بن اسماعیل گوید: گروهى از بنى عباس و چند نفر دیگر از منحرفین به نزد صالح بن وصیف، رئیس شرطه سامراء آمده و گفتند: ابو محمد عسکرى را که زندان کرده‏اى بر او سخت‏گیر و نگذار که در استراحت باشد.

صالح گفت: مى‏خواهید چه بکنم، دو نفر که در نظرم از همه شریرتر بودند، بر او مأمور کرده بودم، چنان اهل عبادت و نماز شده‏اند که خارج از حد است. آنگاه گفت: آن دو را آوردند، گفت: واى بر شما! جریان شما درباره این مرد چیست؟! گفتند: چه بگوییم در خصوص مردى که در روز، روزه است و همه شب را مشغول به عبادت حق!! با کسى سخن نمى‏گوید، به غیر عبادت مشغول نمى‏شود.

چون به او نگاه مى‏کنیم بندبند شانه‏هایمان به لزوه مى‏افتد و چنان مجذوب مى‏شویم که قدرت از دست ما مى‏رود، چون بنى عباس این را شنیدند ذلیلانه بر گشتند. ۱۰

* * *

۹. خبر از وفات فضل بن شاذان‏

شیخ کشى در رجال خود از محمد بن ابراهیم وراق سمرقندى نقل کرده گوید: بقصد حج از وطن خویش بیرون شدم، خواستم قبل از حج به زیارت مردى از اصحاب برسم، او معروف به صدق و صلاح و ورع و خیر بود، نامش بورق و در «بوشنجان» از روستاهاى هرات سکونت داشت.

چون به زیارت او رسیدم، صحبت از فضل بن شاذان نیشابورى به میان آمد، بورق گفت: او مبتلا به «بطن» شدید۱۱ بود بطورى که در یک شب صد تا صد و پنجاه دفعه به قضاى حاجت مى‏رفت، من سالى به حج رفته به خدمت محمد بن عیساى عبیدى رسیدم، او را شیخ فاضلى یافتم… عده‏اى نیز با او بودند ولى همه را محزون و غمگین دیدم.

گفتم: جریان چیست؟ گفتند: ابو محمد عسکرى (علیه السلام) را زندان کرده‏اند من به حج رفتم، پس از اتمام مراسم حج باز به خدمت محمد بن عیسى رسیدم، دیدم شادمان است، گفتم: خبر چیست؟ گفت: امام (علیه السلام) از زندان آزاد شده‏اند.

بعد من به سامرآء آمدم و کتاب «یوم و لیله» را با خود داشتم، به خدمت امام (علیه السلام) رسیدم و کتاب را به ایشان نشان داده و گفتم: فدایت شوم اگر صلاح بدانى، به آن نگاهى کرده و اظهار نظر فرمایى، امام (علیه السلام) همه آن را ورق زد و فرمود: این صحیح است، شایسته است عمل شود، گفتم: فضل بن شاذان بشدت مریض است، مى‏گویند: شما نسبت به ایشان خشم گرفته‏اید، چون گفته: وصى ابراهیم از وصى محمد (ص) بهتر است، ولى او چنین چیزى نگفته، بلکه به او دروغ بسته‏اند.

امام صلوات الله علیه فرمود: آرى به او دروغ بسته‏اند، خدا به فضل رحمت کند، خدا به فضل رحمت کند«رحم الله الفضل، رحم الله الفضل». بورق گوید: چون از سامرآء برگشتم دیدم فضل بن شاذان در همان ایام که امام به او رحمت فرستاد از دنیا رفته بود. ۱۲

ناگفته نماند کتاب «یوم ولیله» تألیف یونس بن عبدالرحمان مولى آل یقطین است، کشى در رجال خود از احمد بن ابى خلف نقل مى‏کند گوید: مریض بودم، ابوجعفر جواد (علیه السلام) به عیادت من آمد، کتاب یوم و لیله را در بالاى سر من دید، آن را تا آخر ورق زد و مى‏فرمود: «رحم الله یونس، رحم الله یونس، رحم الله یونس» ۱۳

و نیز از ابو هاشم جعفرى نقل کرده گوید: کتاب یوم و لیله یونس را محضر امام عسکرى (علیه السلام) بردم، به آن نگاه کرد و ورق زد، بعد فرمود «هذا دینى و دین آبائى حقا» ۱۴ نجاشى در رجال خویش نقل کرده که آن حضرت از ابوهاشم پرسید: این کتاب تصنیف کیست؟ جواب داد: تصنیف یونس آل یقطین، فرمود: «اعطاه الله بکل حرف نورا فى الجنه».

* * *

۱۰. نواده حبابه والبیّه‏

حبابه والبیه زنى بود که در کوفه به خدمت امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسید و گفت: یا امیرالمؤمنین! خدا تو را رحمت کند، دلیل امامت چیست؟ امام سنگى را نشان داد و فرمود: آن سنگ ۱۵ را پیش من آور، زن سنگ را پیش امام آورد، حضرت مهر خودش را به سنگ زد (اثر مهر در سنگ آشکار شد). بعد فرمود: یا حبابه! وقتى که یک نفر ادعاى امامت کرد و توانست ماند من این سنگ را مهر کند بدان او امام مفترض الطاعه است.

این زن تا زمان امام رضا (علیه السلام) زنده ماند، با معجزه امام سجاد (علیه السلام) جوانى به او بازگشت و سنگ را تا مهر امام ثامن (علیه السلام) رسانید، ۱۶ آنگاه فرزندان وى در زمان امامان دیگر این کار ادامه دادند.

ثقه جلیل‏القدر داود بن قاسم جعفرى گوید: نزد امام حسن عسکرى (علیه السلام) بودم که به امام گفتند: مردى از اهل یمن اجازه ورود مى‏خواهد، امام اجازه فرمود، دیدم مردى بلند قامت و قوى بازو داخل شد، به امام سلام ولایت داد، حضرت جواب داده و امر به نشستن کرد.

او در نزد من و چسبیده به من نشست، من به خود گفتم: اى کاش مى‏دانستم این شخص کیست؟ امام (علیه السلام) فرمود: این از فرزندان آن زنى است که پدران من سنگى که او داشت مهر کرده‏اند، و اثر مهرشان در آن نقش شده است، آن را آورده است تا من نیز مهر کنم. بعد فرمود: سنگ را بیاور، او سنگ را بیرون آورد، دیدم جایى از آن صاف است و مهر نخورده .

ابو محمد عسکرى (علیه السلام) آن را گرفت، مهر خویش بیرون آورد و آن را مهر کرد، گویى الان نقش مهر را مى‏بینم که «الحسن بن على» بود، من به مرد یمانى گفتم: تا به حال امام را دیده بودى؟ گفت: نه واللّه ولى مدتى بود که به دیدارش شایق بودم، گویى الساعه جوانى که او را ندیده بودم نزد من آمد و گفت: برخیز به محضر امام برو، من وارد خدمتش شدم.

سپس مرد یمانى برخاست و مى‏گفت: «رحمه الله و برکاته علیکم اهل البیت ذریه بعضها من بعض اشهد بالله ان حقک الواجب کوجوب حق امیرالمؤمنین والائمه من بعده صلوات الله علیهم اجمعین»آنگاه رفت و دیگر او را ندیدم.

ابو هشام گوید: از او پرسیدم اسمت چیست؟ گفت: نام من مهجع پسر صلت پسر عقبه، پسر سمعان، پسر غانم، پسر ام غانم و آن زن اعرابیه یمنى صاحب سنگى است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر آن مهر زد و فرزندانش مهر زدند تا زمان امام أبى الحسن رضا (علیه السلام). ۱۷ مجلسى رحمه الله آن را در بحار: ج ۵۰ ص ۳۰۲ از ابوهاشم از اعلام الورى نقل کرده و اشعار ابوهاشم را نیز درباره آن آورده است .

* * *

۱۱. کار عیسى بن مریم (علیه السلام)

ثقه جلیل القدر احمد بن اسحاق اشعرى گوید: به امام حسن عسکرى صلوات الله علیه گفتم: چیزى بنویسید تا من خط شما را بشناسم، وقتى که نامه‏اى آمد بدانم که شما مرقوم فرموده‏اید. امام فرمود: آرى، بعد فرمود: یا احمد! خط با درشتى و کوچکى قلم فرق مى‏کند، در خط من بودن شک نکن.

آنگاه دواتى خواست و شروع به نوشتن کرد، به فکرم آمد که قلم امام را به عنوان تبرک از او بخواهم، چون از نوشتن فارغ شد با من صحبت مى‏کرد و قلم را با دستمال دوات پاک مى‏فرمود، بعد قلم را به طرف من آورد و فرمود: بگیر یا احمد! گفتم: فدایت شوم عارضه‏اى پیش آمده که مرا غمگین کرده است، خواستم از پدر بزرگوارتان بپرسم میسر نشد و رحلت فرمود. گفت: یا احمد! آن چیست؟ گفتم: مولاى من! از پدرانت نقل شده: انبیاء بر پشت مى‏خوابند، مؤمنان بر طرف راست، منافقان بر طرف چپ و شیاطین بر رویشان: «نوم الانبیاء على اقفیتهم و نوم المومنین على ایمانهم و نوم المنافقین على شمائلهم و نوم الشیاطین على وجوههم».

فرمود: چنین است گفتم: مولاى من! من هر قدر تلاش مى‏کنم که بر پهلوى راستم بخوابم خوابم نمى‏برد، امام (علیه السلام) مقدارى ساکت شد، بعد فرمود: یا احمد! جلو بیا، من جلو آمدم، فرمود: دستت را به زیر لباست داخل کن، داخل کردم، آن حضرت دست خویش را از زیر لباس بیرون آورد و زیر لباس من برد، آنگاه دست راستش را به پهلوى چپ من و دست چپش را به پهلوى راست من سه دفعه کشید.

احمد بن اسحاق مى‏گوید: از روزى که امام این کار را کرد، دیگر نمى‏توانم بر پهلوى چپ بخوابم، خوابم

نمى‏برد. ۱۸

نگارنده گوید: این نظیر جریان حضرت عیسى (علیه السلام) که با دست کشیدن، کور مادرزادى را شفا مى‏داد و آدم مبروص را صحت مى‏بخشید و مردگان را زنده مى‏کرد. خداوند از زبان عیسى مى‏فرماید: «و أبرى الاکمه و الابرص و أحى الموتى باذن الله» آل عمران: ۴۹، پیامبران و امامان (علیه السلام) در ولایت تکوینى همه از یک افاضه مدد گرفته‏اند.

* * *

۱۲. یک ارشاد بخصوص

ابوالقاسم کوفى در کتاب تبدیل مى‏نویسد: اسحاق کندى در زمان خود فیلسوف عراق بود، او شروع به نوشتن کتابى در«تناقض قرآن» (نعوذ بالله) کرد، شغلش را به آن منحصر نمود و در خانه خود نشست تا بتواند آن را زود بنویسد. روزى یکى از شاگردان او محضر امام حسن عسکرى (علیه السلام) آمد.

امام فرمود:آیا در میان شما مرد رشید و کاملى نیست تا استادتان را از نوشتن چنین کتاب باز دارد؟!! او جواب داد: ما از شاگردان او هستیم، چگونه مى‏توانیم به او در چنین کار یا غیر آن اعتراضى بکنیم.

امام (علیه السلام) فرمود: آیا مى‏توانى آنچه را که من مى‏گویم به او بگویى؟ گفت: آرى، حضرت فرمود: پیش او برو و با او انس برقرار کن، چون با او خصوصیت پیدا کردى، بگو: براى من مسأله‏اى پیش آمده که مى‏خواهم از تو بپرسم، او خواهد گفت: بپرس.

بگو: اگر گوینده این قرآن بیاید و بگوید: غرض من آن نیست که تو فکر کرده‏اى، آیا جایز است که چنین باشد؟ او در جواب به تو خواهد گفت: جایز است، زیرا او آدمى است چون بشنود مى‏فهمد. و چون چنین جواب داد، بگو: از کجا مى‏دانى شاید غرض گوینده قرآن غیر از آن است که تو گمان مى‏کنى. در این صورت معانى را در جایى مى‏نهى که گوینده، آن را اراده نکرده است .

آن شخص پیش اسحاق کندى رفت و مطابق دستور امام با او انس پیدا کرد. و آن سؤال را از وى کرد، اسحاق پیش خود فکر کرد، دید چنین چیزى جایز است، گفت: تو را به خدا قسم مى‏دهم این سؤال را از کجا دانسته‏اى؟ گفت: سؤالى است که به ذهنم رسید و به تو گفتم.

گفت: نه هرگز، شخصى مانند تو چنین فکرى نتواند، بگو ببینم از کى یاد گرفته‏اى؟ گفتم: ابومحمد حسن عسکرى مرا به این کار امر کرد. گفت: الان راست گفتى وگرنه این سؤال جز از بیت او خارج نمى‏شود، آنگاه آتشى آماده کرد وآنچه نوشته بود مبدّل به خاکستر نمود,۱۹

* * *

۱۳. تشریف بردن آن حضرت به گرگان‏

جعفر بن شریف گرگانى گوید: سالى که به حج مى‏رفتم در «سر من رأى» (= سامرّا) به خدمت امام عسکرى (علیه السلام) رسیدم، مردم آنجا مقدارى مال توسط من ارسال کرده بودند خواستم از امام بپرسم که آن را به کجا تحویل دهم، حضرت پیش از سؤال من، فرمودند: آنچه آورده‏اى به خادم من، مبارک تحویل بده، این کار را کردم.

بعد گفتم: شیعیان شما در گرگان به محضرتان سلام مى‏رسانند، فرمود: مگر بعد از حج به گرگان نخواهى رفت؟ گفتم: چرا، فرمود: از امروز تا صد و هفتاد روز به گرگان باز مى‏گردى، روز جمعه سوم ربیع الاخر در اول روز وارد آن جا خواهى شد، چون وارد شدى به آنها بگو که در آخر همان روز من به آنجا خواهم آمد.

برو در هدایت و رشاد، بدان که خدا تو را و یاران تو را در این مسافرت سلامت خواهد داد، بسلامت به خانواده‏ات باز خواهى گشت. براى پسرت شریف پسرى به دنیا خواهد آمد، نام آن را صلت بن شریف بن جعفر بن شریف بگذارد، خداوند او را بزرگ خواهد کرد و از شیعیان ما خواهد بود.

گفتم: یابن رسول الله! ابراهیم بن اسماعیل جرجانى مردى است از شیعیان شما، به دوستان شما بسیار کمک مى‏کند، در هر سال بیشتر از صد هزار درهم در این باره خرج مى‏نماید و او یکى از ثروتمندان گرگان است. فرمود: خداوند به ابى اسحاق در مقابل احسانش جزاى خیر بدهد، گناهانش را بیامرزد و به او پسر کامل الخلقه‏اى عطا فرماید، به او بگو: حسن بن على مى‏گوید: نام پسرت را احمد بگذار.

من از خدمت امام مرخص شدم، خداوند مرا در سفر سلامت داد تا روز جمعه سوم ربیع الاخر در اول روز آنطور که امام فرموده بود وارد گرگان شدم، دوستان به دیدار من آمدند، به من تهنیت مى‏گفتند. به آنها گفتم که: امام صلوات الله علیه وعده کرده در آخر امروز به گرگان تشریف بیاورد، آنچه لازم دارید بخواهید و مسائل و حوائجتان را در نظربگیرید.

آنان چون نماز ظهر و عصر را خواندند همه در خانه من جمع شدند، به خدا قسم که در یک حالت بى خبرى بودیم ناگاه دیدیم که امام تشریف آوردند و به جمع ما داخل شدند و پیش از ما به ما سلام کردند، ما از آن حضرت استقبال کرده، دست مبارکش را بوسیدیم.

امام صلوات الله علیه فرمودند: من به جعفر بن شریف وعده کردم که در آخر این روز به این جا آیم، نماز ظهر و عصر را در سامراء خوانده با اینجا آمدم تا با شما تجدید عهد نمایم و الان به وعده خود عمل کرده‏ام، مسائل و حوائج خویش را بگویید.

در آن وقت، اول نضربن جابر عرض کرد: یابن رسول الله! پسرم، جابر یک ماه است که چشمش بینایى خود را از دست داده است، دعا کنید که خداوند بینیاى او را باز گرداند. امام (علیه السلام) فرمود: او را پیش من آورید، حضرت دست مبارکش را بر چشم او کشید، در دم بینایى خویش را باز یافت، بعد یکى پس از دیگرى آمده از حوائج خویش سؤال مى‏کردند، امام حاجاتشان را برآورد و براى آنها دعاى خیر کرد و همان روز برگشت,۲۰

نگارنده گوید: آمدن امام (علیه السلام) به گرگان نظیر جریان على بن خالد و جریان آمدن تخت ملکه سباء به محضر سلیمان است که در حالات امام جواد (علیه السلام) گذشت، و شفا دادن آن حضرت نظیر کار عیسى بن مریم (علیه السلام) است که خدا درباره او فرموده: «و أبُرى الاکمه والابرص و أُحى الموتى‏ بإذنِ اللّه» (آل عمران: ۴۹)، و خبر دادن از غیب از علوم خدایى است که در اختیار آنان علیهم السلام بود.

* * *

۱۴. جریان فصد

یکى از پزشگان نصارى به نام بطریق که بیشتر از صد سال عمر داشت و در شهر «رى» مشغول طبابت بود مى‏گوید: من شاگرد دکتر «بختیشوع» پزشک مخصوص متوکّل بودم، او براى کارهاى مخصوص مرا مأموریت مى‏داد، روزى حسن بن على بن محمد عسکرى به او سفارش کرد که بهترین شاگردانش را پیش او بفرستد تا با فصد (رگ زدن) از او خون بگیرد، او مرا براى این کار برگزید و گفت: ابن الرضا از من خواسته که کسى را براى فصد (رگ زدن) پیش او بفرستم.

تو برو و بدان که او در این روز داناترین کس زیر آسمان است، حذر کن از این که بر خلاف دستور او کارى کنى. من خدمت او رسیدم، فرمود: برو در فلان اتاق باش تا تو را بخواهم، من در وقتى که وارد خدمت او شدم براى فصد و خون گرفتن مناسب بود. ولى او مرا در وقتى خواست که براى «فصد» مناسب نبود.

طشت بزرگى حاضر کردند من رگ اکحل امام را فصد کردم، ۲۱مرتب خون مى‏آمد تا طشت پر از خون گردید، فرمود: خون را قطع کن، من رگ را بستم، خون قطع گردید، امام دستش را شست و بست، فرمود به همان حجره برگشتم، براى من طعام زیادى گرم و سر آوردند و تا عصر در آنجا ماندم.

آنگاه مرا خواست و فرمود: رگ را باز کن، رگ را باز کردم، خون شروع به آمدن کرد تا طشت مزبور باز پر از خون گردید، فرمود: خون را قطع کن، من خون را بستم، امام دستش را بست و مرا به همان حجره باز گردانید، من شب را در آنجا ماندم.

چون صبح شد و آفتاب بالا آمد مرا خواست، باز طشت را حاضر کردند فرمود: خون را باز کن، من رگ را باز کردم، این دفعه خونى مانند شیر سفید آمد، تا طشت پر گردید، فرمود: خون را قطع کن، رگ را بستم، امام دست خویش را بست، مرا مقدارى لباس و پنجاه دینار داد و فرمود: این را بگیر و از کمى آن معذرت خواست، من آن را گرفته و برگشتم، به وقت برگشتن گفتم: آیا سفارشى ندارید؟ فرمود: آرى، آنان که از «دیر عاقول» با تو رفاقت خواهند کرد، با آنها خوب رفیق باش.

من پیش «بختیشوع» برگشته، جریان را باز گفتم، گفت :حکماء اتفاق دارند که در بدن انسان بیشتر از هفت امناء خون نمى‏شود، ۲۲ این که تو مى‏گویى اگر از چشمه آبى هم خارج شود عجیب است، عجیب‏تر از آن، جریان شیر است، استادم به فکر رفت .

آنگاه سه روز مرتب کتابها را مطالعه مى‏کردیم تا براى این واقعه نظیرى پیدا نماییم، ولى چیزى پیدا نشد، بعد گفت:

در عالَم نصرانیت داناتر به طب کسى نماند مگر راهبى در «دیر عاقول»، آنگاه براى او نامه‏اى نوشت و جریان را گزارش کرد.

من نامه را به دیر عاقول بردم و آن راهب را صدا کردم، از بالاى دیر سر بلند کرد و گفت: تو کیستى؟ گفتم: شاگرد بختیشوع. گفت: نامه‏اى آورده‏اى؟ گفتم: آرى. زنبیلى از پشت بام با طنابى پایین فرستاد، نامه را در آن گذاشتم و بالا کشید چون نامه را خواند، فى الفور پایین آمد و گفت: آیا تو این فصد را انجام داده‏اى؟ گفتم: آرى. گفت: طوبا به حال مادرت. آنگاه قاطرى سوار شده و با من به طرف سامرآء آمد، چون به سامرآء رسیدیم، ثلثى از شب مانده بود، گفتم: دوست دارى کجا بروى، آیا به خانه استادم یا به خانه آن کس؟ بعد به خانه ابن الرضا رفتیم، پیش از اذان به آن جا رسیدیم.

غلام سیاه پوستى در را باز کرد و گفت: کدام یک ازشما راهب دیر عاقول هستید؟ راهب جواب داد: من هستم فدایت شوم، گفت: پیاده شو. بعد آن خادم به من گفت: این قاطرها را نگاه دار. آن دست او را گرفت و به داخل خانه برد.

من در آن جا ماندم تا صبح شد و آفتاب بلند گردید، ناگاه دیدم که راهب خارج شد و لباس رهبانیت را انداخته و لباس سفیدى پوشیده و اسلام آورده است، بعد به من گفت: اکنون مرا پیش استاد خودت ببر. من از را به خانه بختیشوع بردم، استادم با دیدن او یه سویش دوید، و گفت: چه عاملى تو را از دین خودت بیرون کرد؟

گفت: مسیح را پیدا کرده و در دستش اسلام آوردم. گفت: مسیح را پیدا کردى؟! گفت: نه، بلکه نظیر او را پیدا کردم، این کار را در جهان جز مسیح کسى انجام نداده است!!! این مانند آیات و براهین مسیح است.

نگارنده گوید: این واقعه را علامه مجلسى رضوان الله علیه در بحار: ج ۵۰ ص ۲۶۱ از مختار خرائج: ص ۲۱۳ نقل کرده است، مرحوم ثقه الاسلام کلینى آن را بطور اختصار در کافى: ج ۱ ص ۵۱۲ باب مولد ابى محمد الحسن بن على نقل مى‏کند و در آخر آن فرموده: «فقال لى ان هذا الذى تحکیه عن هذا الرجل فعله المسیح فى دهره مره.»

مجلسى رحمه الله علیه در مرآت العقول در شرح حدیث کافى، حدیث خرائج را که در بالا نقل شد، نقل فرموده و در آخر گوید:» و الظاهر اتحاد الواقعه و یحتمل التعدد». ناگفته نماند این واقعه از مصادیق ولایت تکوینى است که خداوند در اختیار اهل بیت علیهم السلام قرار داده بود، امام صلوات الله علیه مأموریت داشت با این واقعه آن راهب را مسلمان نماید.

* * *

۱۵. احسان عالى‏

محمد بن على بن ابراهیم گوید: کار معاش بر ما تنگ شد، پدرم گفت: برویم محضر ابو محمد حسن عسکرى، گویند: آدم باسخاوتى است، گفتم: با او آشنایى دارى؟ گفت: نه، او را نمى‏شناسم و تا به حال او را ندیده‏ام.

در راه که براى دیدن او مى‏رفتیم پدرم گفت: اى کاش پانصد درهم به من مى‏داد، دویست درهم براى لباس، دویست درهم براى آرد و صد درهم براى مخارج. من هم در دلم گفتم: اى کاش مى‏فرمود به من سیصد درهم مى‏دادند، با صد درهم الاغى مى‏خریدم، صد درهم براى مخارج و صد درهم براى لباس، در این صورت به طرف قزوین و همدان براى کار مى‏رفتم.

چون به در خانه آن حضرت رسیدیم غلامى بیرون آمد و ما را با نام صدا کرد و گفت: على بن ابراهیم و پسرش محمد داخل شوند، چون به خدمتش رسیده و سلام عرض کردیم، فرمود: یا على! چه چپز سبب شده که تا این وقت از ملاقات ما تأخیر کرده‏اى؟! گفتم: یا سیدى! مقید بودم که در این حال تنگدستى محضر شما آیم.

و چون از خدمت ایشان بیرون آمدیم غلامش آمد و به پدرم کیسه‏اى داد و گفت: این پانصد درهم است، دویست درهم براى لباس، دویست درهم براى آرد و صد درهم براى نفقه، بعد کیسه دیگرى به من داد و گفت: این سیصد درهم است، با صد درهم الاغ بخر، صد درهم براى لباس و صد درهم براى نفقه، به سوى جبل (همدان و قزوین…) و به طرف «سورا» ۲۳سفر کن.

ابن کردى، راوى حدیث مى‏گوید: او به «سورا» رفت و در آن جا زنى تزویج کرد و در یک روز چهار هزار دینار به خانه‏اش وارد شد، با وجود آن، قائل به وقف و از واقفیّه بود، به او گفتم: آیا دلیلى روشنتر از این به امامت او مى‏خواهى؟! گفت: راست مى‏گویى ولى ما در کارى و در گروهى هستیم که به آن عادت کرده‏ایم,۲۴

و نگارنده گوید: واى به حال او! خدا هدایتش کرده ولى هدایت خدایى را نپذیرفته است «و ما یغنى الایات و النذر عن قوم لا یومنون».

* * *

۱۶. امام حسن عسکرى (علیه السلام) و أبوالادیان‏

ابوالادیان گوید: من از خدمتگزاران امام حسن عسکرى (علیه السلام) بودم و نامه‏هاى آن حضرت را به شهرها مى‏بردم، در بیمارى که امام با آن از دنیا رفت به خدمتش رسیدم، حضرت نامه‏هایى نوشت و فرمود: اینها را به مدائن مى‏برى، پانزده روز در سامراء نخواهى بود، روز پانزدهم که داخل شهر شدى خواهى دید که ناله از خانه من بلند است و جسد مرا در محل غسل گذاشته‏اند.

گفتم: مولاى من! اگر چنین شود، امام بعد از شما کیست؟ فرمود: هر که جواب نامه‏هاى مرا از تو بخواهد، گفتم: شاهد دیگرى بفرمایید، فرمود: هر که بر جنازه من نماز گزارد قائم بعد از من است. گفتم: باز شاهد دیگرى بفرمایید، فرمود: هر که خبر دهد به آنچه در همیان (کمربند) است، او امام بعد از من است .

هیبت و عظمت امام مانع شد که بگویم: آنچه در همیان است یعنى چه؟ من نامه‏هاى آن حضرت را به مدائن بردم، و جواب آنها را گرفته، روز پانزدهم داخل سامرآء شدم، دیدم همان طور که فرموده بود از خانه امام ناله بلند است و دیدم برادرش جعفر (جعفر کذاب) در کنار خانه آن حضرت نشسته و شیعه در اطراف او، به وى تسلیت و به امامتش تبریک مى‏گویند!!!

من از این جریان یکه خورده و در پیش خود گفتم: اگر جعفر امام باشد، پس جریان امامت عوض شده است، چون من خودم با چشم خود دیده بودم که جعفر شراب مى‏خورد و قمار بازى مى‏کرد و اهل تار و طنبور است، من هم جلو آمده، رحلت برادرش را تسلیت و امامتش را تبریک گفتم. ولى از من چیزى نپرسید.

در این هنگام عقید خادم بیرون آمد و به جعفر گفت: مولاى من! برادرت را کفن کردند براى نماز بیایید، ۲۵ جعفر داخل خانه شد، شیعه در اطراف او بودند، سمان و حسن بن على معروف به سلمه پیشاپیش آنها بودند.

چون به صحن خانه آمدیم حسن بن على صلوات الله علیه را کفن کرده و در نعش گذاشته بودند، جعفر برادر آنحضرت پیش رفت تا بر جنازه امام نماز گزارد، چون خواست تکبیر نماز را بگویید، ناگاه طفیل گندمگون و سیاه موى که دندانهاى پیشینش تا حدى از همه فاصله داشت بیرون آمد و لباس جعفر را گرفته و کنار کشید.

و گفت: عمو! کنار شو، من سزاروارترم که بر پدرم نماز بخوانم، جعفر در حالى که قیافه‏اش متغیر شده بود کنار رفت، آن کودک بر جنازه امام نماز خواند و حضرت را در کنار قبر پدرش امام هادى دفن کردند.

بعد همان کودک رو کرد به من که: اى مرد بصرى! جواب نامه‏هاى را که با تواست بده، من جواب نامه‏هاى را داده و پیش خود گفتم: این دو شاهد (نماز بر جناره و خواستن جواب نامه‏ها)، فقط همیان ماند. آنگاه پیش جعفر آمدم که صدایش بلند بود، حاجز وشّاء که حاضر بود به جعفر گفت: آن کودک کى بود؟!! مى‏خواست با این سؤال جعفر را مجاب کند، جعفر گفت: والله تا به حال او را ندیده و نشناخته‏ام.

در آن جا نشسته بودیم که گروهى از اهل قم آمدند و از امام حسن عسکرى (علیه السلام) پرسیدند، چون دانستند که امام رحلت فرموده است، گفتند: جانشینش کیست؟ حاضران جعفر را نشان دادند، آنها به جعفر سلام کرده تسلیت و تهنیت گفتند، و گفتند: نامه‏ها و پول آورده‏ایم، بفرمایید: نامه‏ها را کدام کسان نوشته‏اند و پول چقدر است، جعفر از این سؤال بر آشفت و برخاست و در حالى که گرد جامه‏هاى خود را پاک مى‏کرد، گفت: اینها از ما مى‏خواهند که علم غیب بدانیم!! در این میان خادمى از خانه بیرون آمد و گفت: نامه‏ها از فلان کس و فلان کس است و در همیان هزار دینار هست که ده تا از آنها را آب طلا داده‏اند. آنها نامه‏ها و همیان را داده و به خادم گفتند:

هر که تو را براى گرفتن همیان فرستاده ،او امام است جعفر بن على به نزد معتمد خلیفه عباسى آمد و این جریان را به وى گفت، معتمد مأموران خویش را فرستاد، خادمه صیقل نامى را از خانه امام گرفته و به او گفتند: آن کودک کجاست؟ او گفت: من اطلاعى ندارم ولى خودم حامله هستم، خواست با این کار امر آن کودک (صاحب الامر) را پنهان دارد.

صیقل را به قاضى ابوالشوارب سپردند تا وضع حمل در نزد او باشد، در آن بین عبیدالله بن یحیى بن خاقان ناگهان از دنیا رفت و صاحب زنج در بصره قیام کرد، این جریان اوضاع را آشفته نمود، صیقل از موقعیت استفاده کرده از خانه قاضى بیرون آمد وو الحمد لله رب العالمین لا شریک له ,۲۶

پى‏ نوشت:

۱. کمال الدین: ج ۲ ص ۳۸۴ باب ۳۸، آنگاه در ص ۴۰۹ ,۴۰۷ هشت روایت دیگر از آن حضرت درباره مهدى موعود (علیه السلام) آورده است .

۲. رعد: ۳۹.

۳. بحار: ج ۵۰ ص ۲۵۷.

۴. کافى: ج ۲ ص ۴۶۹ کتاب الدعاء.

۵. مناقب: ج ۴ ص ۴۳۶.

۶. بحار: ج ۵۰ ص ۲۵۴.

۷. مناقب آل ابى طالب: ج ۴ ص ۴۳۱.

۸. فاطر: ۳۲.

۹. بحار: ج ۵۰ ص ۲۵۹.

۱۰. کافى: ج ۱ ص ۵۰۹ ارشاد: ص ۳۲۳.

۱۱. مناقب: ج ۴ ص ۴۳۹.

۱۲. مناقب: ج ۴ ص ۴۳۷.

۱۳. کافى: ج ۱ ص ۵۱۲ باب مولد ابو محمد الحسن بن على، ارشاد مفید ص ۳۲۴.

۱۴. بطن مرضى است که انسان از آمدن غائط جلوگیرى نتواند و ذره ذره بیرون مى‏آید.

۱۵. رجال کشى: ص ۴۵۱ فضل بن شاذان‏

۱۶. رجال کشى: یونس بن عبدالرحمن.

۱۷. رجال کشى: یونس بن عبدالرحمن.

۱۸. عبارت عربى «حصاه» است ظاهراً منظور سنگ کوچکى است .

۱۹. اصول کافى: ج ۱ ص ۳۴۶ باب ما یفصل به بین دعوى المحق و المبطل، کمال الدین: ص ۵۳۶ باب ۴۹.

۲۰. کافى: ج ۱ ص ۳۴۷ باب مایفصل به بین دعوى المحق و المبطل، غیبت شیخ: ص ۱۲۲.

۲۱. اصول کافى: ج ۱ ص ۵۱۳ باب مولدالعسکرى (علیه السلام).

۲۲. مناقب ابن شهر آشوب: ج ۴ ص ۴۲۴.

۲۳. بحار الانوار: ج ۵۰ ص ۲۶۳ از مختار الخرائج.

۲۴. اکحل رگ معروف است در بازوى انسان که بیشتر آنرا فصد مى‏کنند.

۲۵. امناء جمع مناء پیمانه‏اى است که با آن روغن را پیمانه مى‏کنند.

۲۶. سورى بر وزن طوبى محلى است در عراق.

۲۷. ارشاد مفید: ص ۳۲۰ و کافى: ج ۱ ص ۵۰۶ باب مولد ابى محمد العسکرى (علیه السلام).

۲۸. در حالات مهدى موعود (علیه السلام) خواهد آمد که تجهیز و غسل حضرت عسکرى (علیه السلام) توسط عثمان بن سعید رضوان الله علیه بوده است .

۲۹. کمال الدین صدوق: ج ۲ ص ۴۷۵، باب ذکر من شاهد القائم (علیه السلام).

خاندان وحى، سید على اکبر قریشى، ص ۷۰۷ . ۷۲۹

عسکری(علیه السلام) و استفاده وسیع از علم غیبی.

 

 

اشاره:

آنچه پیش رو دارید (به مناسبت شهادت حضرت عسکری(علیه السلام) نگاهی است به استفاده وسیع حضرت از علم غیبی و آگاهی خدادادی که ما با ذکر اسباب و علل این عمل نمونه هایی از پیشگوییهای غیبی آن حضرت ارائه می دهیم به امید آن که باعث آگاهی بیشتر و محبّت افزونتر به مقام و منزلت آن امام همام شود.

قرآن و علم غیبی معصومان(علیه السلام)

در قرآن کریم آیاتی داریم که علم غیب را مخصوص خداوند متعال می دانند مانند: «و عنده مفاتح الغیب لایعلمها الّا هو؛(۳) در نزد او کلیدهای غیب است جز او کسی کلیدهای غیب را نمی داند.» و امثال آن(۴) ولی استثنایی که در این آیه آمده «عالم الغیب فلایظهر علی غیبه احداً الّا من ارتضی من رسول؛(۵) دانای غیب اوست و هیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمی سازد مگر رسولانی که آنان را برگزیده…»

نشان می دهد که اختصاص علم غیب به خدای متعال به این معنی است که غیب را مستقلاً و از پیش خود (و بالذّات) کسی جز خدای متعال نمی داند، ولی ممکن است پیغمبران پسندیده و مرضیّ حق به تعلیم الهی و خدایی از غیب آگاه شوند و امکان دارد پسندیدگان دیگر همچون امامان معصوم(علیه السلام) نیز به تعلیم خاص پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) و امامان قبلی از علوم غیبی و پنهانی برخوردار شوند،(۶) چنان که آیات دیگر و روایات فراوان و دلیل عقلی این مسئله را تأیید می کند.

از قرآن کریم به دو آیه بسنده می کنیم:

۱. «…لیکون الرّسول شهیداً علیکم و تکونوا شهداء علی النّاس؛(۷) در کتابهای پیشین و در این کتاب آسمانی شما را مسلمان نامید، تا پیامبر گواه بر شما باشد، و شما گواهان بر مردم.»یقیناً مراد از تکونو همه مردم نیست چون اولاً اتحاد شاهد و مشهور علیه لازم می آید.ثانیاً همه مردم از اعمال یکدیگر اطلاع ندارند تا در قیامت گواهی دهند، معلوم می شود شهداء افراد خاصی هستند که در آیه مشخص شده اند.

امام باقر(علیه السلام) در توضیح این آیه فرمود: «فرسول اللّه(صلی الله علیه و آله) الشّهید علینا بما بلغنا عن اللّه تبارک و تعالی نحن الشّهداء علی النّاس یوم القیامه…؛(۸) پس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گواه است بر ما نسبت به آنچه به ما رسیده است از خدای بلند مرتبه و ما گواه بر مردم هستیم در روز قیامت.»

و از خود پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نقل شده که فرمود: «عنی بذلک ثلاثه عشر رجلاً خاصّهً دون هذه الامّه ثمّ قال أنا و اخی و احد عشر من ولدی؛(۹) مقصود از این آیه فقط سیزده مرد است، نه تمام امّت (اسلامی) سپس فرمود: «آن سیزده نفر) من و برادرم(علی(علیه السلام) و یازده نفر از فرزندانم (از نسل علی و حسین(علیه السلام)».

در روایت دیگر می خوانیم که پیامبر(صلی الله علیه و آله) گواه بر آل محمد(صلی الله علیه و آله) و آل محمد(صلی الله علیه و آله) گواه بر مردم است.(۱۰)

توجه داریم که گواهی بر اعمال مردم در روز قیامت لازمه ضروری و حتمی آن این است که بر تمامی اعمال مردم، از ریز و درشت، از ظاهر و پنهان آگاهی و نظارت دقیق داشته باشند لازمه قطعی این آیه علم غیب داشتن امامان معصوم(علیه السلام) است.

۲. «و قل اعملوا فسیری اللّه عملکم و رسوله و المؤمنون…؛(۱۱) بگو: عمل کنید! خداوند و فرستاده او و مؤمنان، اعمال شما را می بیند، و بزودی به سوی دانای نهان و آشکار، بازگردانده می شوید، و شما را به آنچه کردید خبر می دهد.»

از امام صادق(علیه السلام) از این آیه پرسش شد، فرمود: «والمؤمنون هم الائمّه؛(۱۲) (مراد) از مؤمنان امامان(معصوم) هستند.» و امام باقر فرمود: «ما من مؤمنٍ یموت او کافرٍ یوضع فی قبره حتی یعرض عمله علی رسول اللّه(صلی الله علیه و آله) و علی امیرالمؤمنین علیه السلام و هلمّ جرّاً الی آخر من فرض اللّه طاعته علی العباد فذلک قوله «قل اعملوا…؛(۱۳) هیچ مؤمنی از دنیا نمی رود، و هیچ کافری در قبر نهاده نمی شود مگر این که اعمالش بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و امیرمؤمنان(علیه السلام) عرضه می شود و همین طور ادامه می یابد تا آخرین کسی که خداوند طاعت و پیروی او را واجب نموده است.»

روایات فراوانی داریم که می رساند امامان از امور غیبی اطلاعات دارند که در ضمن برخی از آنها بیان شد، در این قسمت فقط به بخشی از یک روایت بسنده می کنیم.

امام هشتم فرمود: «فان محمّداً کان امین اللّه فی خلقه فلمّا قبض کنّا اهل البیت ورثته، فنحن امناء اللّه فی ارضه، عندنا علم البلایا و المنایا…؛(۱۴) محمد(صلی الله علیه و آله) امین خدا در میان خلقش بود، هنگامی که قبض روح شد ما اهل بیت وارث او شدیم. پس ما (نیز) امینان خدا در زمینش هستیم، در نزد ما علوم بلایا و اخبار مردم است (و ما از اوضاع مردم آگاهی داریم)».

و از نظر عقلی نیز امام بحسب مقام نورانی خود، کاملترین انسان زمان خود و مظهر تمام اسماء و صفات خدایی هستند و بالفعل به همه چیز عالم و به هر واقعه شخصی آشنا می باشند و بحسب وجود عنصری و خاکی خود هرگاه بخواهند به چیزی توجه کنند حقایق غیبی برای او روشن و آشکار می گردد.(۱۵)

استفاده وسیع از علم غیبی

از شخص پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) گرفته تا امامان معصومان(علیه السلام) درموارد متعددی از علم غیبی و پیشگویی های غیبی و پنهانی در موارد لازم و ضروری استفاده نموده اند، در مواردی که اساس حقانیت اسلام با مصالح عالی امت (همچون مشروعیت امامت آنان) در معرض خطر قرار می گرفت از این آگاهی به صورت ابزار هدایت استفاده می کردند تا آنجا که می توان گفت پیشگوییها و گزارشهای غیبی امامان، بخش مهمّی از زندگینامه آنان را تشکیل می دهد، ولی با یک نگاه گذرا به زندگانی امام حسن عسکری(علیه السلام) در می یابیم که آن حضرت بیش از امامان دیگر آگاهی غیبی خود را آشکار نموده و از آن بهره برده است.(۱۶)

شاهد مدّعا

شاهد مدّعا تحقیق یکی از نویسندگان معاصر در این زمینه است، وی در گزارشی از کرامات و خبرهای غیبی و اقدامات خارق العاده امام عسکری(علیه السلام) می نویسد: قطب راوندی در خرائج جمعاً چهل مورد، و سید بحرانی در مدینه المعاجز صد و سی و چهار مورد را یادآور شده است.

راز استفاده وسیع از علم غیبی

در این قسمت، این موضوع را مورد بررسی قرار می دهیم که چرا حضرت عسکری(علیه السلام) به صورت گسترده از علم غیبی استفاده و بهره برده است.

۱. شرائط نامساعد

اوّلین عاملی که می توان به آن اشاره نمود شرائط نامساعد و جوّ اختناقی است که برای حضرت عسکری و پدر بزرگوارش پیش آمد. از زمانی که امام هادی(علیه السلام) به صورت اجباری به سامرا منتقل گردید، به شدّت تحت کنترل بود، از این جهت امکان معرّفی فرزندش حسن به عنوان جانشین و امام بعدی برای شیعیان وجود نداشت، و کوچکترین گامی در این مسیر می توانست جان فرزندش را به شدّت به خطر اندازد. به همین دلیل کار معرّفی امامت، حضرت عسکری(علیه السلام) به شیعیان و گواه گرفتن در این باب در ماههای پایانی عمر امام هادی(علیه السلام) صورت گرفت.(۱۷) به گونه ای که هنگام رحلت حضرت هادی هنوز بسیاری از شیعیان از امامت امام حسن عسکری آگاهی و اطلاع نداشتند. به این جهت مجبور بود حضرت جهت معرّفی خویش از علوم غیبی و پیشگوییهای پنهانی استفاده کند، این نکته را در داستان اول (مرد همدانی و علوی) داستان پنجم(ناصبی) داستان ششم (نوه ابوذر غفاری) و داستان ابوالادیان به خوبی می توان مشاهده کرد.

۲. مطرح شدن امامت محمد!

عامل دیگر در این زمینه اعتقاد گروهی از شیعیان به امامت محمد بن علی برادر حضرت عسکری(علیه السلام) در زمان حیات حضرت هادی بود، هر چند حضرت با آن مبارزه می کرد ولی با این حال عدّه ای تلاش داشتند مسئله را تبلیغ و تثبیت نمایند. پس از شهادت امام هادی(علیه السلام) گروهی از نادانان و خیانت کاران همچون ابن ماهویه این پندار را دستاویز قرار داده به انحراف و گمراه ساختن افکار شیعیان از امامت حضرت عسکری(علیه السلام) پرداختند.(۱۸)

۳. اختناق شدیدتر

هر چند امام جواد(علیه السلام) و حضرت هادی(علیه السلام) در اختناق به سر می بردند، ولی اختناق دوران عسکری(علیه السلام) به شدّت بیشتر از آن دو بزرگوار بود، اوّلاً حضرت را در محلّه عسکر و پادگان نظامی سکونت اجباری دادند، ثانیاً حضرت را ناگزیر کرده بودند که هر هفته روزهای دوشنبه و پنجشنبه در دربار حاضر شود و ثالثاً حضرت را زندانی نمودند و در زندان نیز توسط برخی جاسوسان تحت کنترل و نظر بود.(۱۹) لذا به هیچ وجه نمی توانست حضرت آنچنان که باید خود را معرّفی کند.

مجموع این عوامل باعث شده بود که گروهی نسبت به امامت آن حضرت تشکیک روا دارند، و حضرت را مورد امتحان و آزمایش قرار دهند.(۲۰) و یا در این زمینه مکاتبه نمایند.(۲۱) که از داستان های آتی بخوبی این مسئله را می توان متوجّه شد. تا آن جا حضرت مورد شک و تردید قرار گرفته بود که در پاسخ گروهی از شیعیان در این زمینه دردمندانه فرمود: «ما مُنِیَ احدٌ من آبائی بمثل مامُنیتُ به من شکّ هذه العصابه فیّ فان کان هذا الامر امراً اعتقد تموه و دِنتُم به الی وقتٍ ثمّ ینقطع فللشّک موضعٌ و ان کان متّصلاً ما اتّصلت امور اللّه فی معنی هذا الشکّ؟؛(۲۲) هیچ یک از پدرانم، آن گونه که من گرفتار تردید (گروهی از) شیعیان شدم مورد تردید واقع نشدند، اگر این موضوع (امامت) که شما به آن معتقد و پای بندید موقت و منقطع بود، جای شک و تردید داشت و اگر امامت امری است پیوسته و مستمر که (چنین است) تا امور الهی جریان دارد پابرجاست، دیگر این شک و تردید چه معنا دارد؟»

حضرت عسکری برای زدودن زنگار این شک و تردیدها و برای حفظ یاران و دلگرمی آنها، و یا هدایت گمراهان ناگزیر بود از علوم غیبی استفاده کند، و این راه بهترین راه برای هدایت و جلب مخالفان و تقویت ایمان و زدودن شک و تردید، از دل شیعیان بود.

شیخ حرّ عاملی در اثبات الهداه صد و سی و شش مورد، و علّامه مجلسی در بحارالانوار هشتاد و یک مورد را ثبت کرده اند و این آمار به خوبی نشان از آن دارد که گزارشهای غیبی از ناحیه آن حضرت و استفاده از این علم خدادادی وسیع بوده است.

نمونه هایی از خبرهای غیبی حضرت

۱. خبر از تصمیم دو نفر

ابوالقاسم کاتب راشد نقل می کند: که مردی از سادات علوی برای کار و کوشش، و تحصیل روزی از خانه خود در سامراء خارج شد و در خارج شهر به مردی از اهل همدان برخورد نمود که آمده بود و می خواست امام حسن عسکری(علیه السلام) را زیارت کند. مرد همدانی پرسید: ای مرد! از کجا می آیی و اهل کدام شهری؟ مرد علوی جواب داد اهل سامرّا و در پی تحصیل روزی از خانه ام خارج شده ام، او گفت: آیا حاضری مرا به خانه امام حسن عسکری(علیه السلام) راهنمایی کنی و در عوض پنجاه دینار از من بگیری؟ مرد علوی جواب داد مانعی ندارد و هر دو به سمت خانه حضرت عسکری آمدند… وقتی رسیدند اذن ورود خواستند، حضرت عسکری به آن دو اجازه ورود داد در حالی که در صحن منزل نشسته بود، وقتی نگاهش به مرد همدانی(جبلّی) افتاد فرمود: تو فلانی فرزند فلانی هستی؟ عرض کرد:بله، فرمود: بله پدرت درباره ما به تو وصیت کرده است آمده ای آن وصیّت را ادا کنی، «و معک اربعه الف دینارٍ هاتها» و با تو چهار هزار دینار است که آن را تحویل بده، «فقال الرّجل نعم» آن مرد گفت: بله (همین طور است) و آن را به حضرت تقدیم کرد. آنگاه به علوی نگاه کرد و فرمود: «خرجت الی الجبل تطلب الفضل فاعطاک هذا الرّجل خمسین دیناراً فرجعت معه؛ تو برای تحصیل فضل (الهی و روزی) به سوی جبل خارج شدی، این مرد (همدانی) به تو پنجاه دینار داد، و تو هم با او برگشتی و الآن هم، پنجاه دینار به تو عطا می کنیم.»(۲۳)

در این روایت چند خبر غیبی از حضرت نقل شده است: ۱. اسم و رسم مرد همدانی(جبلی) ر اگفتن بدون آشنایی قبلی. ۲. خبر از وصیّت پدر آن مرد. ۳. خبر از مبلغ دقیق مالی که وصیّت شده بود که به امام پرداخت شود. ۴. خبر از قرار داد علوی با مرد همدانی.

۲. تو دویست دینار داری

اسماعیل بن محمّد که از فرزندان عبداللّه بن عباس است می گوید: مبلغ دویست دینار پول داشتم که آنها را در زمین دفن کرده بودم، و بر سر راه امام عسکری(علیه السلام) قرار گرفته و به او عرض کردم: یابن رسول اللّه من درآمدی ندارم تا برای شب و روزم نانی تهیه کنم و در وضع اسفناکی بسر می برم، تا جایی که حتی یک دینار پول ندارم، و جای تعجب این بود که اسماعیل در حضور امام به دروغ سوگند یاد کرد. حضرت از شنیدن سخنان اسماعیل ناراحت شد و فرمود: چرا به دروغ قسم یاد می کنی، و من می دانم که تو دویست دینار دفن کرده ای ولی «…انّک تحرم الدّنانیر التی کنت دفنتها…» این را بدان که روزی شدیداً به آن پول محتاج می شوی و لکن از آن استفاده نمی بری؟ و امام اضافه کرد که من این سخنان را برای این نمی گویم که تو را از احسان خود محروم سازم، آنگاه به غلام خویش دستور داد که هرچه داری به او بپرداز، و غلام موجودی حضرتش را که صددینار بود، به وی داد: از این جریان مدّتی گذشت تا زمانی که اسماعیل شدیداً به آن دویست دینار دفن شده نیاز پیدا کرد با این که جای دفن دینارها را تغییر داده بود وقتی سراغ آن رفت متوجّه شد که پسرش دینارها را خرج کرده و حتی یک درهم باقی نگذاشته است.(۲۴)

در این روایت نیز حضرت چند خبر غیبی داد: ۱. ناحق قسم یاد کردن اسماعیل ۲. مبلغ دقیق دینارهای دفن شده را گفتن ۳. از همه جالب تر این که خبر داد از آن دینارها بهره نمی بری.

۳. خبر از دل پرسشگر

مردی از امام پرسید: چرا سهم الارث مرد دو برابر سهم الارث زن است؟ مگر زن بی چاره چه گناهی دارد؟ حضرت در جواب فرمودند: برای این که: نفقه مرد از زن بیشتر است. مرد در جهاد و جبهه شرکت می کند، و هزینه زندگی خانواده اش را تأمین می کند، در دیه عاقله . که بر اثر قتل خطائی پیش می آید . که بر مردان فامیل واجب است شرکت دارد. ولی زن در تمامی آنچه گفته شد معاف است.

پرسشگر چون جواب حضرت را شنید، در دل با خود گفت: این سؤال را ابن ابی العوجاء از امام صادق(علیه السلام) سؤال کرده بود، آن حضرت به همین صورت جواب داده بود.

حضرت عسکری(علیه السلام) (درجا) از قلب او خبر داد و فرمود: ای ابا محمد(کنیه پرسشگر) صحیح است. این سؤال، سؤال ابن ابی العوجاء است، اگر معنی پرسش شما یکی باشد، جواب ما اهل بیت نیز یکی است. ما اوّل و آخرمان با هم تفاوتی ندارند، و همه در علم یکسان هستیم، و همگی نور واحد، و از شجر واحدی می باشیم، (منتهی) پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) و امیرمؤمنان(علیه السلام) فضیلت بیشتری دارند.(۲۵)

۴. خبر از دل خادم

ابی حمزه نصیر خادم می گوید: از امام عسکری(علیه السلام) بارها شنیدم که با غلامانش که ترک زبان، رومی و..بودند با زبان آنها صحبت می کرد، من از این مسئله تعجب کردم، و در دل با خودم گفتم: آخر این (امام) در مدینه به دنیا آمده (چگونه ترکی و رومی و… صحبت می کند)…این را با خود گفتم، پس حضرت عسکری رو کرد به من فرمود: «ان اللّه جلّ اسمه ابان حجّته من سائر خلقه و اعطاه معرفه کلّ شی ءٍ و هو یعرف اللّغات و الاسباب و الحوادث، و لولا ذلک لم یکن بین الحجّه و المحجوج فرقاً؛(۲۶) براستی خداوندی که نامش بلند است، حجّتش را از دیگر مخلوقاتش ممتاز نموده(به این صورت که) به او شناخت همه چیز را عطا فرموده، و او (حجّت خدا) به زبانهای مختلف اسباب و علل کارها و حوادث(گوناگون که پیش می آید) آگاهی و شناخت دارد، اگر این نبود، بین حجّت (و امام) و مردم فرقی نبود.(۲۷)

۵ . جواب ناصبی

محمد بن عیاش می گوید: چند نفر بودیم که در مورد کرامات امام عسکری(علیه السلام) گفتگو می کردیم، فردی ناصبی(دشمن اهل بیت) گفت: من نوشته ای بدون مرکب برای او می نویسم، اگر آن را پاسخ داد می پذیرم که او بر حق است.

ما مسائل خود را نوشتیم، ناصبی نیز بدون مرکّب روی برگه ای مطلب خود را نوشت و آن را با نامه ها به خدمت امام فرستادیم، حضرت پاسخ سؤالهای ما را مرقوم فرمود و روی برگه مربوط به ناصبی(که گویا از امام خواسته بود، اسم او و پدرش را بگوید) اسم او اسم پدرش را نوشت!

ناصبی چون آن (نامه) را دید از هوش رفت، و چون به هوش آمد، حقانیت حضرت را تصدیق کرد و در زمره شیعیان قرار گرفت.(۲۸) در این روایت نیز حضرت با علم غیبی خط بی مرکب را خواند و باعث هدایت ناصبی شد.

۶. تو غفاری هستی؟

شخصی به نام (حلبی) می گوید: در سامراء گرد آمده بودیم و منتظر خروج(امام عسکری(علیه السلام) از خانه بودیم تا او را از نزدیک ببینم. در این هنگام نامه ای از حضرت

دریافت کردیم که در آن نوشته بود: «هشدار که هیچ کس بر من سلام نکند و کسی با دست به سوی من اشاره نکند، در غیر این صورت جانتان به خطر خواهد افتاد!» در کنار من جوانی ایستاده بود، به او گفتم: از کجایی؟ گفت: از مدینه. گفتم: اینجا چه می کنی؟ گفت: درباره امامت ابومحمد اختلافی پیش آمده است، آمده ام تا او را ببینم و سخنی از او بشنوم یا نشانه ای ببینم تا دلم آرام گیرد، من از نوادگان «ابوذر غفاری»(۲۹) هستم، در این هنگام امام حسن (علیه السلام) همراه خادمش بیرون آمد. وقتی که روبروی ما رسید، به جوانی که در کنار من بود، نگریست و فرمود: آیا تو غفاری هستی؟ جوان پاسخ داد: آری. امام فرمود: مادرت حمدویه چه می کند؟ جوان: خوب است. حضرت از کنار ما گذشت. رو به جوان کردم و گفتم: آیا او را قبلاً دیده بودی؟ پاسخ داد: خیر، گفتم: آیا همین تو را کافی است؟ گفت: کمتر از این نیز کافی بود.(۳۰)

۷. سه نشانه

ابوالادیان می گوید: من از خدمتگزاران امام عسکری علیه السلام بودم و نامه های آن حضرت را به شهرها می بردم. در بیماری که امام با آن از دنیا رفت، به خدمتش رسیدم. حضرت نامه هایی نوشت و فرمود: اینها را به مدائن می بری. پانزده روز در سامراء نخواهی بود، روز پانزدهم که داخل شهر شدی، خواهی دید که از خانه من ناله و شیون بلند است و جسد مرا در محل غسل گذاشته اند. گفتم: سرور من! اگر چنین شود، امام بعد از شما کیست؟ فرمود: هر کس بر جنازه من نماز گزارد، قائم بعد از من او است. گفتم: نشانه دیگری بفرمایید فرمود: هر کس

از آنچه در میان همیان (کمربند) است خبر دهد، او امام بعد از من است. هیبت و عظمت امام مانع شد که بپرسم: مقصود از آنچه در همیان است چیست؟ من نامه های آن حضرت را به مدائن بردم و جواب آنهارا گرفته و روز پانزدهم وارد سامراء شدم. دیدم همانطور که امام فرموده بود، از خانه امام صدای ناله بلند است. نیز دیدم برادرش جعفر (کذّاب) در کنار خانه آن حضرت نشسته و گروهی از شیعیان، اطراف او را گرفته به وی تسلیت، و به امامتش تبریک می گویند!! من از این جریان یکّه خوردم و با خود گفتم: اگر جعفر امام شده باشد، پس وضع امامت عوض شده است، زیرا من با چشم خود دیده بودم که جعفر شراب می خورد و قمار بازی می کند و اهل تار و طنبور بود. من هم جلو رفته و رحلت برادرش را تسلیت و امامتش را تبریک گفتم ولی از من چیزی نپرسید! در این هنگام عقید خادم خانه امام، بیرون آمد و به جعفر گفت: جنازه برادرت را کفن کردند، بیایید نماز بخوانید، جعفر وارد خانه شد. شیعیان در اطراف او بودند سمّان(۳۱) و حسن بن علی معروف به سلمه پیشاپیش آنها قرار داشتند. وقتی که به حیاط خانه وارد شدیم، جنازه امام عسکری علیه السلام را کفن کرده و در تابوت گذاشته بودند، جعفر پیش رفت تا بر جنازه امام نماز گزارد. وقتی که خواست تکبیر نماز را بگوید، ناگاه کودکی گندمگون و سیاه موی که دندانهای پیشینش قدری با هم فاصله داشت، بیرون آمد و لباس جعفر را گرفت و او را کنار کشید و گفت: عمو کنار

برو، من باید بر جنازه پدرم نماز بخوانم. جعفر در حالی که قیافه اش دگرگون شده بود، کنار رفت. آن کودک بر جنازه امام نماز خواند و حضرت را در خانه خود کنار قبر پدرش امام هادی(علیه السلام) دفن کردند. بعد همان کودک روبه من کرد و گفت: ای مرد بصری! جواب نامه ها را که همراه توست بده! جواب نامه ها را به وی دادم و با خود گفتم: این دو نشانه(نماز بر جنازه، خواستن جواب نامه ها) حالا فقط همیان مانده، آنگاه پیش جعفر آمدم و دیدم سر و صدایش بلند است. «حاجز و شاء» که حاضر بود به جعفر گفت: آن کودک که بود؟! او می خواست با این سؤال جعفر را (که بی خود ادعای امامت کرده بود) محکوم کند. جعفر گفت: واللّه تا به حال او را ندیده ام و نمی شناسم! در آنجا نشسته بودیم که گروهی از اهل قم قم آمدند و از امام حسن علیه السلام پرسیدند؟ و چون دانستند امام رحلت فرموده اند، گفتند: جانشین امام کیست؟ حاضران جعفر را نشان دادند. آنها به جعفر سلام کرده تسلیت و تهنیت گفتند و اظهار داشتند: نامه ها و پولهایی آورده ایم. بفرمایید:نامه ها را چه کسانی نوشته اند و پولها چقدر است؟ جعفر از این سؤال برآشفت و برخاست و در حالی که گرد جامه های خود را پاک می کرد، گفت: اینها از ما انتظار دارند علم غیب بدانیم!! در این میان خادمی از میان خانه بیرون آمد و گفت: نامه ها از فلان کس و فلان کس است و در همیان هزار دینار است که ده تا از آنها را آب طلا داده اند. نمایندگان مردم قم نامه ها و همیان را تحویل او داده و به خادم گفتند: هر کس تو را برای گرفتن همیان فرستاده، او امام است.(۳۲)

در نتیجه باید گفت که امامان معصوم(علیه السلام) طبق آیات قرآنی و روایات وارده برخوردار از علم غیبی هستند و در موارد لازم و ضروری جهت هدایت انسانها از آن استفاده می کنند امّا حضرت عسکری(علیه السلام) بخاطر شک و تردیدهایی که درباره امامت آن حضرت به وجود آمده بود مجبور شد، به صورت وسیع و گسترده، برای شک زدایی، تقویت ایمان شیعیان، و هدایت گمراهان و اقناع مخالفان از علوم غیبی استفاده نمایند.

پی نوشت:

  1. شیخ عباس قمی، الانوار البهیّه، مشهد، کتابفروشی جعفری، ص ۱۵۱ ؛ مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان مؤسسه امام صادق(علیه السلام)، ص ۶۱۵٫
  2. الارشاد، شیخ مفید، مکتبه بصیرتی، ص ۲۴۵ و سیره پیشوایان، همان، ص ۶۱۶٫
  3. سوره انعام، آیه ۵۹٫
  4. سوره یونس، آیه ۲۰؛ سوره هود، آیه ۱۲۳، نحل، آیه ۷۷٫
  5. سوره جن، آیه ۲۶٫
  6. ر.ک معنویت تشیّع، علّامه سید محمد حسین طباطبایی، انتشارات تشیّع بی تا، ص ۲۱۴٫
  7. سوره حج، آیه ۷۸٫
  8. تفسیر الصافی، فیض کاشانی، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، ج ۳، ص ۳۹۲٫
  9. همان.
  10. همان.
  11. سوره توبه، آیه ۱۰۵٫
  12. تفسیر الصّافی، ج ۲، ص ۳۷۴٫
  13. همان.
  14. بصائر الدرجات، ص ۱۱۹، ح ۳٫
  15. ر. ک معنویت تشیّع، ص ۲۱۴٫
  16. ر. ک سیره پیشوایان، ص ۶۴۴٫
  17. حیاه الامام العسکری، محمد جواد طبسی، دفتر تبلیغات اسلامی قم، ص ۱۲۱، سیره پیشوایان، ص ۶۴۴٫
  18. اثبات الوصیه، مسعودی، نجف، المطبعه الحیدریه، ۱۳۷۴، ص ۲۳۴، سیره پیشوایان همان، ص ۶۴۵٫
  19. ر.ک: بحارالانوار، ج ۵، ص ۲۵۱، ۳۱۱، ۳۱۳؛ فصول المهمه ابن صبّاغ،، ص ۳۰۴٫
  20. اثبات الوصیه، ص ۲۴۶٫
  21. همان، ص ۲۳۸٫
  22. تحف العقول، علی بن شعبه حرّانی، ترجمه حسن زاده، انتشارات آل علی(علیه السلام) ۱۳۸۲، ص ۸۸۸، ح ۷٫
  23. محسن فیض کاشانی، المحجه البیضاء، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، ج ۴، ص ۳۳۰٫
  24. اصول کافی، ج ۱، ص ۵۰۹، ح ۱۴ ؛ کشف الغمّه، ج ۲، ص ۴۱۳ ؛ فصول المهمّه، ص ۲۶۸، مناقب شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۳۷؛ تجلیات ولایت، ص ۴۹۴؛ محجه البیضاء، ج ۴، ص ۳۲۶٫
  25. مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۴۳۷ ؛ حر عاملی اثبات الهداه، ج ۴، ص ۴۰۷ شماره ۳۲ تجلیات ولایت، علی اکبر بابازاده، ص ۴۹۶٫
  26. ارشاد شیخ مفید، ص ۳۲۲، کشف الغمّه، ص ۳۰۵؛ به نقل از محجه البیضاء، ج ۴، ص ۳۲۶٫
  27. همان.
  28. مناقب آل ابی طالب، ابن شهر آشوب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج ۴، ص ۴۴۰، به نقل از سیره پیشوایان، ص ۶۲۸٫
  29. غفار نام قبیله اباذر بود.
  30. بحارالانوار، محمد باقر مجلسی، ج ۵۰، ص ۲۶۹؛ سیره پیشوایان، ص ۶۴۹٫
  31. روغن فروش، مقصود عثمان بن سعید عمری از یاران نزدیک امام عسکری(علیه السلام) است.
  32. کمال الدین، صدوق قم، جامعه مدرسین، ۱۴۰۵ ه..ق، ص ۴۷۵ به نقل از سیره پیشوایان، ص ۶۶۰ . ۶۵۹٫

شجاعت و شهامت امام حسن علیه السلام.

اشاره:

متأسفانه برخی می پندارند که شجاعت امام حسن مجتبی-علیه السلام- کمتر از امامان دیگر بود و در میدان نبرد، شهامت و شجاعت لازم را نداشت و به همین جهت، از جنگ فاصله گرفت و زمام امور را به معاویه سپرد. این تصور، پنداری است باطل یا اینکه گوینده آن، از روی غرض ورزی به این سخن دامن می زند. در این نوشتار، به گونه ای مختصر در پی آن هستیم که نادرستی چنین پنداری را روشن نماییم. در آغاز، لازم است چیستی شجاعت و اهمیت و نشانه های آن بررسی شود.

چیستی شجاعت

شجاعت، در لغت به معنای قوی دلی، دلیری و با جرئت بودن هنگام نبرد است. کسی که در شدّت جنگ، دلیر باشد و به آسانی اقدام کند، میان مردم، شجاع خوانده می شود.[۲]

علمای اخلاق در تعریف شجاعت گفته اند: شجاعت، فرمان بری نیروی خشم آدمی است از خِرد او، در اقدام به کارهای خطیر و نگران نشدن آن، از اقدام به خواسته های عقل.[۳]

همچنین در علم اخلاق شجاعت، ضدّ جُبن (ترسویی) است. جُبن، در طرف تفریط شجاعت قرار دارد و عبارت است از اینکه در موارد شایسته اقدام و انتقام، انسان هیچ کاری نکند. در طرف افراط شجاعت نیز عنوان تهوّر یا بی باکی قرار دارد که عبارت از اقدام به کاری است که نباید کرد و انداختن خود در مهلکه ای است که عقل و شرع از آن منع نموده است.[۴]

تهور یا بی باکی و بزدلی یا ترس ، دو نمونه از افراط و تفریط در استفاده از قوّه غضب است که هر دو، ناپسندند و میانگین آن دو، شجاعت و دلیری است که بسیار پسندیده است.

ضرورت شجاعت رهبر جامعه

بی شک، شجاعت از جمله فضایل اخلاقی و از شریف ترین ملکات نفسانی است. کسی که این صفت را ندارد، فاقد مهم ترین ویژگی های انسانی است. امام علی-علیه السلام-فرمود: اَلسَّخاءُ وَالشَّجاعَهُ غَرائِزُ شَریفَهٌ، یضَعُهَا اللّه سُبحانَهُ فیمَن أحَبَّهُ وَامتَحَنَهُ؛[۵] سخاوت و شجاعت، خصلت های والایی هستند که خداوند سبحان آن دو را، در وجود هرکس که دوستش داشته و او را آزموده باشد، مى گذارد.

ملکه ارزشمند شجاعت، زیبنده همه است و اخلاق انسانی ایجاب می کند همگان به تحصیل و تقویت آن بپردازند. این نیاز، تا حدود زیادی به مسئولیت افراد بستگی دارد و هرچه مسئولیت بیشتر و خطیرتر باشد، نیاز به دریادلی بیشتر احساس می شود.

به همین مناسبت، رهبر جامعه باید شجاع ترین و دریادل ترین باشد و در اقدامات و تصمیم گیری های خُرد و کلان، از خطرات احتمالی واهمه نداشته باشد و با قوّت و جدّیت، طرح های خود را که با درایت و کارشناسی تهیه نموده، به اجرا درآورد و از هیچ قدرتی نهراسد. ازاین روست که در متون اسلامی، شجاعت همچون علم و دانش، از ویژگی های رهبری شمرده شده است. امام علی-علیه السلام- فرمود: وَالْامامُ یجِبُ أنْ یکونَ عالِماً لا یَجْهَلُ وَشُجاعاً لا ینْکل؛[۶] امام، باید دانشمندی دانا و شجاعی نترس باشد.

نشانه های شجاعت

مصداق بارز شجاعت، هراس نداشتن هنگام جنگ و پیکار است. هنگام نبرد، شهامت و شجاعت افراد روشن می شود؛ همچنان که امام صادق-علیه السلام- فرموده: ثَلاثَهٌ لاتُعرَفُ إِلاّ فی ثَلاثِ مَواطِنَ: لایعرَفُ الحَلیمُ إِلاّ عِندَ الغَضَبِ وَلاَ الشُّجاعُ إِلاّ عِندَ الحَربِ وَلا أخٌ إِلاّ عِندَ الحاجَهِ؛[۷] سه کس اند که جز در سه جا شناخته نمی شوند: بردبار جز هنگام خشم؛ شجاع جز در جنگ و برادر جز هنگام نیازمندی.

با این همه، نشانه هایی وجود دارد که در خارج از میدان نبرد نیز می توان توسط آنها میزان شجاعت افراد را شناخت. برخی از نشانه ها، در زبان پیشوایان معصوم بدین شرح آمده است:

۱. خردمندانه زیستن: امام علی-علیه السلام- فرمود: لا أشجَعَ مِن لَبیبٍ؛[۸] شجاع تر از خردمند، وجود ندارد.

۲. دوراندیشی: همو فرمود: آفَهُ الشَّجاعَهِ إِضاعَهُ الحَزمِ؛[۹] آفت شجاعت، فروگذاشتن دوراندیشی است.

۳. عزت نفس: باز فرمود: اَلشَّجاعَهُ عِزٌّ حاضِرٌ، اَلجُبنُ ذُلٌّ ظاهِرٌ؛[۱۰] شجاعت، عزّتی است آماده. ترس، ذلّتی است آشکار.

۴. بردباری در برابر مشکلات: هم چنین فرمود: وَالْصَّبْرُ شَجاعَهٌ؛[۱۱] صبر، گونه ای از شجاعت است.

۵. فداکاری در میدان نبرد: نیز فرمود: جُبِلَتِ الشَّجَاعَهُ عَلَی ثَلَاثِ طَبَائِعَ… السَّخَاءِ بِالنَّفْسِ وَالْأنَفَهِ مِنَ الذُّلِّ وَطَلَبِ الذِّکرِ…؛[۱۲] شجاعت را با سه ویژگی سرشته اند که هریک، امتیازی ویژه دارد: … فداکاری، ننگ داشتن از ذلت (زیر بار ذلت نرفتن) و نامجویی… .

شجاعت و شهامت امام مجتبی-علیه السلام-

ویژگی های پنجگانه ای که در روایات پیش گفته یادآور شدیم، در وجود امام مجتبی-علیه السلام- به گونه ای کامل وجود دارد. در ذیل، به اختصار به بررسی این ویژگی ها می پردازیم.

۱. خردمندانه زیستن

حضرت مجتبی-علیه السلام- در تمام عمر خویش، خردمندانه زیست. از شاخصه های زیست خردمندانه، دوری از افراط و تفریط است. آن که عاقل نباشد، در افراط و تفریط غوطه ور است: اَلجاهِلُ اِمّا مُفرِطٌ أو مُفرِّطٌ. [۱۳] عاقل، در زندگی راه و روشی معتدل دارد. ازاین رو، سیره و روش امام مجتبی-علیه السلام- معتدل بود. حضرت هنگامی که در رأس قدرت بود، نیز زمانی که در برابر معترضانِ به قرارداد صلح قرار گرفت و غیر آن، از ثبات خوبی بهره مند بود و هرگز برخلاف طریق اعتدال کاری نکرد.

۲. دوراندیشی

بدون شک، امام حسن دوراندیش بودند. از نشانه های روشن دوراندیشی حضرت، اقدام به معاهده صلح است. امام عسکری-علیه السلام- فرمود: إِنَّ لِلسَّخَاءِ مِقْدَاراً فَإِنْ زَادَ عَلَیهِ فَهُوَ سَرَفٌ وَلِلْحَزْمِ مِقْدَاراً فَإِنْ زَادَ عَلَیهِ فَهُوَ جُبْنٌ وَلِلِاقْتِصَادِ مِقْدَاراً فَإِنْ زَادَ عَلَیهِ فَهُوَ بُخْلٌ وَلِلشَّجَاعَهِ مِقْدَاراً فَإِنْ زَادَ عَلَیهِ فَهُوَ تَهَوُّرٌ؛[۱۴] سخاوت، مقدار معیّنی دارد و اگر بر آن افزوده گردد، اسراف است. احتیاط اندازه دارد و اگر از آن گذشت، ترس است. میانه روی اندازه دارد و اگر از آن تجاوز کرد، بخل است. شجاعت اندازه دارد و اگر از آن گذشت، بی باکی است.

امام مجتبی-علیه السلام- به خوبی حد و مرز شجاعت و دوراندیشی را شناختند و آن را پیاده نمودند.

۳. عزت نفس

عزت نفس، از بندگی خدا حاصل مى گردد. تمام عزت ها، سربلندی ها و افتخارها، زیر سایه بندگی خداست. از مصادیق کامل بندگان مقرب الهی، امام حسن مجتبی-علیه السلام- است که در تمام حالات رو به سوی خدا داشت، خود را در محضر او می دید و خوف عظمت الهی سراسر وجود او را پُر کرده بود. حضرت می فرماید: إِذَا أرَدْتَ عِزّاً بِلَا عَشِیرَهٍ وَهَیبَهً بِلَا سُلْطَانٍ ـ فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِیهِ اللَّهِ إِلَی عِزِّ طَاعَهِ اللَّهِ عَزَّ وَجَل؛[۱۵] هرگاه بخواهی عزتی بدون داشتن قوم و قبیله، و هیبتی بدون داشتن سلطنت داشته باشی، باید از خواری معصیت الهی بیرون بیایی و زیر بار ذلت گناه و نافرمانی خداوند نروی و به سوی عزت طاعت خداوند بلندمرتبه روی آوری.

حضرت هنگام وضو بدنش می لرزید و چهره اش زرد می شد. وقتی از ایشان درباره راز این امر سؤال شد، فرمود: حَقٌّ عَلَی کلِّ مَنْ وَقَفَ بَینَ یدَی رَبِّ الْعَرْشِ أنْ یصْفَرَّ لَوْنُهُ وَتَرْتَعِدَ مَفَاصِلُه؛[۱۶] بر هرکسی که در پیشگاه خداوند می ایستد، لازم است که از عظمت خدا رنگش زرد شود و اندامش به لرزه افتد.

وقتی که در آستانه مسجد قرار مى گرفت، سر به سوی آسمان بلند می کرد و عرضه می داشت: إِلَهِی ضَیفُک بِبَابِک یا مُحْسِنُ قَدْ أتَاک الْمُسِی ءُ فَتَجَاوَزْ عَنْ قَبِیحِ مَا عِنْدِی بِجَمِیلِ مَا عِنْدَک یا کرِیم؛[۱۷] خدایا! مهمانت در خانه ات ایستاده. ای احسان کننده! بنده گنهکار به سوی تو آمده . پس به خوبی آنچه نزد توست، از بدی آنچه نزد من است، درگذر. ای خدای بخشنده.

امام صادق-علیه السلام- فرمود: حسن بن علی-علیه السلام- عابدترین، زاهدترین و برترین مردم زمان خویش بود. هرگاه حج به جا می آورد، پیاده و گاهی پا برهنه بود. همیشه این گونه بود که اگر یادی از مرگ، قبر و قیامت می نمود، گریه می کرد. وقتی یادی از گذشتن از صراط می کرد، گریه می نمود. وقتی یادی از عرضه شدن در پیشگاه الهی برای حساب و کتاب می کرد، صدای حضرت بلند می شد؛ تا آنجا که غش می کرد و بیهوش می افتاد. هرگاه برای نماز می ایستاد، بند بند وجودش در مقابل خدا می لرزید. هر وقت از بهشت و جهنم یاد می کرد، مانند مارگزیده به خود می پیچید و از خداوند بهشت را درخواست می کرد. [۱۸]

۴. جانبازی در میدان نبرد

امام حسن-علیه السلام- به شهادت تاریخ، فردی شجاع و با شهامت بود و هرگز در میدان جنگ ترس و بیم در وجود او راه نداشت و همواره آماده جهاد و مبارزه در راه خدا بود.

ـ جنگ جمل

در جنگ جمل، در رکاب پدر خود امیر المؤمنان، علی-علیه السلام- در خط مقدم جبهه می جنگید و از یاران دلاور و شجاع علی-علیه السلام- سبقت مى گرفت و بر قلب سپاه دشمن حملات سختی می کرد.[۱۹] پیش از شروع جنگ نیز، به دستور پدر، همراه عمار یاسر و تنی چند از یاران، وارد کوفه شد و مردم کوفه را جهت شرکت در جهاد دعوت کرد.[۲۰]

امام حسن-علیه السلام- وقتی وارد کوفه شد که هنوز ابوموسی اشعری، یکی از مهره های حکومت عثمان، بر سر کار بود و با حکومت عادلانه امیر مؤمنان، علی-علیه السلام- مخالفت می ورزید و از جنبش مسلمانان جهت پشتیبانی از مبارزه آن حضرت با پیمان شکنان، جلوگیری می کرد. با این حال، حسن بن علی-علیه السلام- بدون ترس بیش از نُه هزار نفر از مردم شهر کوفه را به میدان جنگ گسیل داشت.[۲۱]

در همین جنگ، محمد حنفیه، فرزند علی بن ابی طالب-علیه السلام- علمدار لشکر بود. امیر المؤمنان-علیه السلام- به او فرمان حمله داد. محمد حنفیه حمله کرد؛ ولی دشمن با ضربات نیزه و تیر جلوی او را گرفت و از پیشروی بازماند. حضرت خود را به او رساند و فرمود: از ضربات دشمن مترس، حمله کن! قدری پیشروی کرد؛ ولی باز متوقف شد. علی-علیه السلام- از ضعف فرزندش آزرده خاطر شد، نزدیک آمد و با قبضه شمشیر به دوشش کوبید؛ فَضَرَبَهُ بِقائِمِ سَیفِهِ. سپس فرمود: أدرَکَکَ عِرقٌ مِن أمِّکَ؛[۲۲] ضعف و ترس را از مادرت ارث برده ای. [۲۳]

یعنی من که پدر تو هستم، ترسی ندارم؛ ترس را از مادرت ارث برده ای. اگر مانند حسن مجتبی-علیه السلام- مادری چون حضرت فاطمه-سلام الله علیها- داشتی، نمی ترسیدی.

نباید فراموش کرد که محمد بن حنفیه نیز شجاع بود؛ اما امام مجتبی-علیه السلام- به مراتب از ایشان شجاع تر بود.

سپس حضرت نیزه را گرفت و به امام حسن-علیه السلام- داد. او نیزه را گرفت و به سوی شتر عایشه تاخت و پس از مدتی کوتاهی بازگشت؛ درحالی که از نوک نیزه اش خون می چکید. محمد حنفیه به شتر نحر شده و نیزه خونین نگریست و شرمنده شد. امیر مؤمنان-علیه السلام- به او فرمود: شرمنده نشو؛ زیرا او فرزند [فاطمه و] پیامبر-صلی الله علیه و آله- است و تو فرزند علی-علیه السلام-. [۲۴]

ـ جنگ صفین

حضرت در جنگ صفین، در بسیج عمومی نیروها برای جنگ با معاویه، نقش مهمی به عهده داشت و با سخنان پُرشور، مردم کوفه را به جهاد در رکاب علی-علیه السلام- و سرکوبی خائنان و دشمنان اسلام دعوت نمود.[۲۵]

آمادگی او برای جانبازی در راه خدا به قدری بود که حضرت امیر-علیه السلام- از یاران خود خواست که او و برادرش حسین-علیه السلام- را از پیشتازی در جنگ باز دارند تا نسل پیامبر-صلی الله علیه و آله- با کشته شدن این دو از بین نرود.[۲۶]

۵. صبر در دشواری ها

از دشواری های مهم و نفس گیر در دوره امامت آن حضرت، مشکل طغیانگری معاویه است. بنگریم که حضرت با این دشواری چگونه رو به رو شدند. امام حسن-علیه السلام- وارث دشواری ها و مشکلاتی است که از سال ها پیش بر سر راه تحقق حکومت اسلامی پدید آمده، امور مسلمانان را با خطر جدی مواجه کرده بود؛ اشرافیتی که به رهبری معاویه از نو جان گرفته است و طبقات ممتاز و احیا شده در عصر عثمان در مقابل امام قرار دارند و شکست خوردگان صفوف مشرکان در مقام رهبری قرار گرفته اند. برخی از صحابه پیامبر-صلی الله علیه و آله- در خدمت معاویه و پول او قرار دارند؛ آنان که به قنداقه امام حسن-علیه السلام- تبرک می جستند، امروز به معاویه روی آورده اند. خوارج کج فهم، همچنان اعلام موجودیت می کنند که نتیجه افکار منحط آنان، ناامنی و تقویت اخلالگری های بنی امیه است.

معاویه، سمبل سیاست های شیطانی، نژادگرا ، فریبکار، سرکرده غارتگران و تجسم همه ایده های بنی امیه، مانع بزرگی سر راه امام حسن-علیه السلام- قرار دارد. با این همه، امام در قبال اسلام، امت و دشمنان چه وظیفه ای دارد؟ حفظ کیان اسلام و امت، وظیفه ای است که حضرت به آن می اندیشد.

گزینه های پیش رو

برای حل این مشکل بزرگ، چند گزینه پیش روی امام قرار داشت که آنها را بررسی می کنیم:

۱. اندرز

امام و هوادارانش در یک سو، و در سوی دیگر، دشمن دیرینه اش معاویه قرار دارد. ممکن است گفته شود: بر امام است که وی را پند دهد، از خدا و قیامت و حساب و کتاب بگوید و سنّت رسول خدا-صلی الله علیه و آله- را یادآور شود.

معاویه و حزب قدرتمند اموی که تا به امروز این قدر قدرتمند نشده و منتظر فرصتی بودند تا اسلام و سنت پیامبر را محو نمایند، آیا با نصیحت حضرت، کوتاه می آیند و دست از دشمنی برمی دارند؟ بدیهی است که پاسخ، منفی است. بی تردید، این نسخه شفابخش نیست و نمی شود به وسیله موعظه، قدرت شیطانی رو به افزایش بنی امیه را مهار نمود.

جای بسی شگفتی است اگر کسانی این راه را عملی بدانند؛ چراکه معاویه در سال فتح مکه، اسلام زبانی آورد و به هیچ وجه، وجود او با داشتن پدری چون ابوسفیان و مادری چون هند جگرخوار، با اسلام سازگاری ندارد. او بارها به انهدام اسلام و از بین بردن نام پیامبر-صلی الله علیه و آله- اقرار نمود.

۲. کناره گیری بدون شرط از حکومت

راه دیگر، کناره گیری بدون شرط از حکومت بود. این راهی است که با هیچ معیاری قابل قبول نیست؛ هیچ مسلمانی نمی تواند این گونه باشد؛ چه رسد به امام مجتبی-علیه السلام-.

۳. اقدام نظامی

سومین راه، جنگ و درگیری نظامی به منظور از میان برداشتن معاویه است. در بدو امر، این، راه حل خوبی برای مشکل باند اموی و طغیان معاویه شمرده می شود؛ اما با بررسی همه شرایط و موقعیت، روشن می شود که عمل به این نسخه هم به علاج جامعه منجر نخواهد شد؛ چراکه برای این اقدام، موانع عدیده ای وجود دارد که با وجود آنها، احتمال پیروزی را به صفر کاهش می دهد؛ از جمله موانع می توان به موارد ذیل اشاره کرد:

ـ وجود خوارج که گاهی به ایجاد ناامنی می پرداختند و نسبت به امام علی-علیه السلام- دلی پُرکینه داشتند حتی از امام مجتبی-علیه السلام- می خواستند که پدرش را لعن کند و خود توبه نماید.

ـ سستی و تنبلی مردم از نبرد و درگیرشدن با شامیان! سستی و تنبلی، نتیجه جنگ های ناکثین، قاسطین و مارقین بود.

ـ کمبود نیروهای مؤمن و کارآمد و یاران مخلصِ جان برکف.

ـ عافیت طلبانی که همواره برای حفظ جان و موقعیت خویش، حدیث آسایش جعل می کردند.

ـ وجود خائنان و جاسوسان معاویه و به اصطلاح امروزی، ستون پنجم دشمن. امام-علیه السلام- عبیدالله بن عباس، پسرعموی خود را با دوازده هزار نفر به جنگ معاویه فرستاد حتی با دوراندیشی ای که داشت، دو نفر را جانشین او قرار داد که در صورت خطر و کشته شدن، به جای هم بنشینند. عبیدالله بن عباس با وعده یک میلیون درهم که نصف آن نقد بود، همراه هشت هزار نفر از سپاهیان، به سوی معاویه شتافت و به سپاه شصت هزار نفری او نیرو بخشید. دیگری هم با پانصدهزار درهم به همراهی دویست نفر از خاصان خود، به سوی معاویه گریخت.

ـ وجود منافقانی که از یک طرف به معاویه نامه نوشته بودند: ما از تو فرمان می بریم و هرچه زودتر به عراق بیا که وقتی نزدیک شدی، حسن بن علی را به تو تحویل می دهیم؛ اما از طرف دیگر، نزد امام می آمدند و مى گفتند: وَنَحْنُ السَّامِعُونَ الْمُطِیعُونَ لَک فَمُرْنَا بِأمْرِک ؛[۲۷] تو جانشین پدرت هستی. ما گوش به فرمان تو می دهیم. به هرچه خواهی، ما را فرمان ده.

ـ بی خبری و ناآگاهی اطرافیان معاویه. اهل شام، مردمی بودند که با تبلیغات گسترده و پُر از نیرنگ معاویه، دشمن علی و آل علی شده بودند.

ـ وجود امویان که دشمنی دیرینه شان با بنی هاشم بر کسی پوشیده نبود.

ـ وجود مبلغان خیانتکار و واعظان درباری و جاعلان حرفه ای حدیث، همچون: ابوهریره، عمرو بن عاص، سمره بن جندب، بسر بن ابی ارطاه، مغیره بن شعبه که در ازای آن، معاویه به صورت کتبی حکومت شهرها را به آنان می سپرد.

ـ فنای مکتب و شعائر دین که حداقل در این دوره حساس، به ظواهر آن باید اکتفا می شد و جامعه را از حالت عصیان بر دین و احکام آن حفظ می نمود. اسلام، در آغاز راه بود و راهزنانی ماهر در کمین نابودی کامل آن بودند. این، همان چیزی بود که معاویه را برای دستیابی به اهداف شومش یاری می کرد.

ـ خطر حمله روم. معاویه با امپراطوری روم شرقی پیوند برادری می بندد؛ تا جایی که در صورت شکست از علی-علیه السلام- او را پناه دهند. یعقوبی می نویسد: معاویه متعهد شد یک صدهزار دینار به دولت روم بدهد تا با آنان صلح برقرار کند. امام حسن-علیه السلام- این مسئله را دریافت و از خطر حمله روم به کشور اسلامی جلوگیری کرد. [۲۸]

با توجه به این همه مشکلات و موانع، اقدام نظامی عاقلانه نیست و زیانش به مراتب بیش از نفع احتمالی آن می باشد.

۴. کناره گیری مشروط

چهارمین گزینه پیش روی امام، کناره گیری مشروط و روی آوردن به تلاش های فرهنگی است. حضرت چاره ای جز این نداشت. امام در این باره در پاسخ نامه ای به معاویه نوشت: إِنَّمَا هَذَا الْأمْرُلِی وَالْخِلَافَهُلِی وَلِأهْلِ بَیتِی ـ وَإِنَّهَا لَمُحَرَّمَهٌ عَلَیکَ وَعَلَی أهْلِ بَیتِکَ ـ سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ-صلی الله علیه و آله- وَاللَّهِ لَوْ وَجَدْتُ صَابِرِینَ ـ عَارِفِینَ بِحَقِّی غَیرَ مُنْکرِینَ ـ مَا سَلَّمْتُ لَک وَلَا أعْطَیتُک مَا تُرِیدُ؛[۲۹] مقام خلافت، از من و اهل بیت من است. این مقام، بر تو و خاندان تو حرام می باشد. من این موضوع را از رسول خدا-صلی الله علیه و آله- شنیدم. اگر افرادی را که صابر و عارف به حق من بودند، می یافتم، هرگز تسلیم تو نمی شدم و پیشنهادت را نمی پذیرفتم.

بسیاری از شجاعان عالم در مواجهه با چنین وضعیتی، شهامت و شجاعت لازم در اتخاذ تصمیم خردمندانه را ندارند؛ اما حسن بن علی-علیه السلام- با معاهده خویش توانست معاویه و حزب اموی را در هدف انهدام دین نبوی و محو نام پیامبر اسلام-صلی الله علیه و آله- ناکام بگذارد.

امام مجتبی-علیه السلام- بعد از کناره گیری از قدرت سیاسی، با شجاعت تمام به تلاش فرهنگی روی آورد. امام هرگز در بیان حق و دفاع از حریم اسلام نرمش نشان نمی داد و آشکارا از اعمال ضد اسلامی معاویه انتقاد می کرد و سوابق زشت و ننگین او و دودمان بنی امیه را بی پروا فاش می نمود. مناظرات و احتجاج های کوبنده حضرت با معاویه و مزدوران و طرف داران او، نظیر: عمرو بن عاص، عتبه بن ابی سفیان، ولید بن عقبه، مغیره بن شعبه و مروان حکم، شاهد این معناست.[۳۰]

حضرت حتی پس از انعقاد پیمان صلح که قدرت معاویه افزایش یافت و موقعیتش بیشتر تثبیت شد، پس از ورود معاویه به کوفه، برفراز منبر نشست و انگیزه های صلح خود و امتیازات خاندان علی-علیه السلام- را بیان نمود و آن گاه در حضور هر دو گروه، با اشاره به نقاط ضعف معاویه با شدت و صراحت از روش او انتقاد کرد.[۳۱]

در این موقعیت، خوارج تمام قوای خود را برضد معاویه بسیج کردند. به معاویه خبر رسید که حوثره اسدی ، یکی از سران خوارج، برضد او قیام کرده و سپاهی دور خود گرد آورده است. معاویه، برای تثبیت موقعیت خویش و برای آنکه وانمود کند که حسن بن علی مطیع اوست، به حضرت که راه مدینه را در پیش گرفته بود، پیام فرستاد که شورش حوثره را سرکوب کند و سپس به سفرش ادامه دهد.

امام به پیام او با شهامت پاسخ داد؛ از جمله فرمود: فَاِنِّی تَرَکتُک لِصَلاحِ الاُمِّه…؛[۳۲] برای حفظ جان مسلمانان از جنگ با تو خودداری کردم. اگر قرار به جنگ باشد، پیش از هرکس باید با تو بجنگم؛ مبارزه با تو، از جنگ با خوارج لازم تر است.

معاویه درباره دلاوری های امام حسن-علیه السلام- مى گفت: او، فرزند کسی است که به هر کجا می رفت، مرگ نیز همواره به دنبالش بود. [۳۳] این بیان، کنایه از آن است که حضرت نترس بود و هیچ گاه از مرگ نمی هراسید.

پی نوشت:

[۱]. ابن شعبه حرانى ، تحف العقول، ص ۲۲۶.

[۲]. طریحی، مجمع البحرین، ج ۱، ص ۴۸۵؛ لغت نامه دهخدا، ج ۹، ص ۱۲۴۹۷.

[۳]. محمدمهدی نراقی، جامع السعادات، ج ۱، ص ۲۴۴.

[۴]. همان، ج ۱، ص ۲۴۲ ـ ۲۴۴.

[۵]. تمیمی آمدی، غرر الحکم ودرر الکلم، ج ۲، ص ۵۶، ح ۱۸۲۰.

[۶]. مجلسی، بحار الأنوار، ج ۲۵، ص ۱۷۲.

[۷]. همان، ج ۷۸، ص ۲۲۹، ح ۹.

[۸]. تمیمی آمدی، غرر الحکم ودرر الکلم، ج ۶، ص ۳۷۳، ح ۱۰۵۹۱.

[۹]. همان، ج ۳، ص ۱۰۵، ح ۳۹۳۸.

[۱۰]. همان، ج ۱، ص ۱۵۲، ح ۵۷۲.

[۱۱]. صبحی صالح، نهج البلاغه، حکمت ۳.

[۱۲]. ابن شعبه حرانی، تحف العقول ، ص ۳۲۲.

[۱۳]. صبحی صالح، نهج البلاغه، حکمت ۷۰.

[۱۴]. مجلسی، بحار الأنوار ، ج ۶۶ ، ص ۳۳۲.

[۱۵]. همان، ج ۴۴، ص ۱۳۹.

[۱۶]. همان، ج ۴۳، ص ۳۳۹.

[۱۷]. همان.

[۱۸]. شیخ صدوق، امالی، ص ۱۷۹: أنَّ الْحَسَنَ بْنَ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ۷ کانَ أَعْبَدَ النَّاسِ فِی زَمَانِهِ وَ أَزْهَدَهُمْ وَ أَفْضَلَهُمْ وَ کانَ إِذَا حَجَّ حَجَّ مَاشِیاً وَ رُبَّمَا مَشَی حَافِیاً وَ کانَ إِذَا ذَکرَ الْمَوْتَ بَکی وَ إِذَا ذَکرَ الْقَبْرَ بَکی وَ إِذَا ذَکرَ الْبَعْثَ وَ النُّشُورَ بَکی وَ إِذَا ذَکرَ الْمَمَرَّ عَلَی الصِّرَاطِ بَکی وَ إِذَا ذَکرَ الْعَرْضَ عَلَی اللَّهِ تَعَالَی ذِکرُهُ شَهَقَ شَهْقَهً یغْشَی عَلَیهِ مِنْهَا وَ کانَ إِذَا قَامَ فِی صَلَاتِهِ تَرْتَعِدُ فَرَائِصُهُ بَینَ یدَی رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ کانَ إِذَا ذَکرَ الْجَنَّهَ وَ النَّارَ اضْطَرَبَ اضْطِرَابَ السَّلِیمِ… .

[۱۹]. هاشم معروف الحسنی، سیره الائمه الاثنی عشر، ج ۲، ص ۱۶.

[۲۰]. همان.

[۲۱]. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۲۳۱.

[۲۲]. محمد محمدی ری شهری، موسوعه الامام علی بن ابی طالب ۷ فی الکتاب والسنه والتاریخ، ج ۵ ، ص ۲۴۵.

[۲۳]. محمدتقی فلسفی، روایات تربیتى از مکتب اهل بیت: ، ج ۳ ، ص ۳۵۹.

[۲۴]. احمد زمانی، حقایق پنهان، ص ۱۴۹.

[۲۵]. نصر بن مزاحم، وقعه صفین، ص ۱۱۳.

[۲۶]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۱، ص ۲۵.

[۲۷]. قطب الدین راوندی، الخرائج والجرائح، ج ۲، ص ۵۷۴.

[۲۸]. احمد بن واضح یعقوبی، تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۰۶.

[۲۹]. مجلسی، بحار الأنوار، ج ۴۴، ص ۴۵.

[۳۰]. طبرسی، احتجاج، ص ۱۴۴ـ ۱۵۰.

[۳۱]. همان، ص ۱۵۶.

[۳۲]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۵، ص ۹۸ ؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۴۰۹؛ مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان، ص ۹۳.

[۳۳]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۴، ص ۷۳.

برخى انتظارات امام حسن عسکرى (ع) از شیعیان

حجه الاسلام سید جواد حسینى

در باغ خدا که ولایت ثمرش‏

زهراست درخت و باغبان شد پدرش‏

 نازم به امام عسکرى آنکه به حُسن‏

مهدى پدر جهانیان شد پسرش‏

 امام حسن عسکرى(ع) یازدهمین امام شیعیان، در روز جمعه هشتم ربیع الثانى، سال ۲۳۲ ه.ق (۱) در مدینه منوره دیده به جهان گشود،(۲) و عالم را با نور جمال خویش روشن نمود. پدر بزرگوار آن حضرت، امام هادى (ع) و مادرش بانویى پارسا و شایسته است که از او به نامهاى «حُدیثه»، «سلیل» و «سوسن» یاد شده است. این بانوى گرامى از زنان نیکوکار و داراى بینش اسلامى بوده در فضیلت او همین بس است که پس از شهادت امام حسن عسکرى(علیه السلام) پناهگاه و نقطه اتکاى شیعیان در آن دوره بحرانى و پراضطراب به شمار مى‏رفت.(۳)

مدت امامت امام حسن عسکرى(علیه السلام) شش سال، و با سه نفر از خلفاى عباسى که هر یک از دیگرى ستمگرتر بودند، معاصر بود:

المعتز باللّه – المهتدى باللّه – و المعتمد باللّه

امامت حضرت از سال ۲۵۴ شروع شد و در ۲۶۰ ه.ق با شهادت آن حضرت پایان یافت. به مناسبت سالروز ولادت آن امام همام، در این مجال نگاهى داریم به برخى «انتظارات حضرت» از شیعیان خویش، امید که ره توشته‏اى باشد براى همه آنهایى که بر خط امامت و ولایت سیر مى‏کنند.

شیعه از دیدگاه امام حسن عسکرى (علیه السلام)

از دیدگاه امام یازدهم هر کس که بنام شیعه خوانده شود ولى اوصاف و ویژگیهاى یک شیعه حقیقى و واقعى را دارا نباشد، شیعه شمرده نمى‏شود. شیعه واقعى کسانى هستند که همچون رهبران دینى خویش در نهضت خدمت رسانى به مردم و برادران دینى خویش فعّال و کوشا باشند و به دستورات و نواهى الهى پاى بند باشند چنان که حضرت عسکرى در کلام زیبا و دلنشین خود درباره تعریف شیعه مى‏فرماید:

«شیعه عَلِّىٍ هُمُ الّذین یؤثِرُونَ اِخوانَهم عَلى اَنفُسِهِم وَ لَو کانَ بِهِم خصاصَهٌ وَ هُمُ الَّذینَ لایَراهُمُ اللّه حَیثُ نَهاهُم وَ لا یَفقَدُهُم حَیثُ اَمرَهُم، وَ شیعَهُ عَلِىٍّ هم الَّذینَ یَقتَدُون بِعَلىٍ فى اکرامِ اِخوانِهُم المُؤمِنین(۴)؛

یعنی پیروان و شیعیان على (علیه السلام) کسانى هستند که برادران (دینى) خود را بر خویش مقدم مى‏دارند گرچه خودشان نیازمند باشند و شیعیان على (علیه السلام) کسانى هستند که از آن‏چه خداوند نهى کرده دورى مى‏کنند و به آنچه امر نموده عمل مى‏کنند و آنان در تکریم و احترام برادران مؤمن خود به على(علیه السلام) اقتدا مى‏نمایند.

و در جاى دیگر درباره نشانه‏هاى شیعیان فرمود:

«علامات المؤمنین خمسٌ صلاه الاحدى و الخمسین و زیاره الاربعین و التختم فى الیمین و تعفیر الجبین و الجهر ببسم اللّه الرحمن الرحیم(۵)،

نشانه‏هاى مؤمنان (شیعیان) پنچ چیز است: خواندن پنجاه و یک رکعت نماز در هر روز (۱۷ رکعت واجب و ۳۴ رکعت نافله) زیارت اربعین امام حسین(علیه السلام) داشتن انگشتر در دست راست، و ساییدن پیشانى به خاک و بلند خواندن بسم اللّه الرحمن الرحیم (در نمازها).

انتظارات امام عسکرى (علیه السلام) از شیعیان‏

انتظارات و توقّعات امام حسن عسکرى(علیه السلام) به عنوان آخرین امامى که در جامعه حضور عینى داشته، و بعد از او غیبت صغرى و کبرا فرزندش مهدى موعود (علیه السلام) آغاز مى‏گردد و براى مدّت مدیدى مردم و جامعه از درک حضور او محروم خواهند بود قابل اهمّیت و دقّت است، و مى‏تواند رهنمودهاى گرانبها و ارزشمندى باشد براى دوران غربت تشیّع و دورانى که غبار غم هجرت مولا و محبوبشان بر دلها و پیشانى آنها سایه افکنده است، اینک به گوشه‏هایى از انتظارات حضرتش مى‏پردازیم.

۱- اندیشه و تفکر

اساس تمام پیشرفتهاى مادّى و معنوى بشر در طول تاریخ، اندیشه و تفکر از یک طرف، و سعى و تلاش و عمل از طرف دیگر بوده است. اگر بشر قرن بیستم و بیست و یکم از نظر صنعتى و تکنولوژى به موفقیتهاى چشمگیرى دست یافته، بر اثر اندیشه و تلاش بوده است؛ چنان که پیشرفتهاى معنوى جوامع و افراد نیز بر اثر بهره‏ورى از توان عقل و تفکر و قدرت عمل و تلاش بوده است. پیامبران، امامان و بندگان صالح الهى همگى اهل فکر و تعقل بوده‏اند، در منزلت ابوذر امام صادق(علیه السلام) فرمود:

«بیش‏ترین عبادت اباذر که رحمت خدا بر او باد، اندیشه و عبرت اندوزى بود(۶)»

قرآن این کتاب الهى و آسمانى براى اندیشه و تفکر، ارزش والا و حیاتى قائل است و زیباترین و رساترین سخنان را درباره ارزش دانش و تعقل، و دقّت و تفقه بیان نموده است در قرآن بیش از هزار بار کلمه «علم» و مشتقات آن که نشانه بارورى اندیشه است تکرار شده و افزون بر ۱۷ آیه به طور صریح انسان را دعوت به تفکر نموده، بیش از ۱۰ آیه با کلمه «اُنظُرُوا؛ دقت کنید» شروع شده است. بیش از پنجاه مورد کلمه عقل و مشتقات آن به کار رفته است و در چهار آیه نیز قاطعانه به تدبّر در قرآن امر شده است.(۷)

و همچنین از کلمه فقه و تفقه و امثال آن بهره جسته است.(۸)

با توجه به این اهمّیت اندیشه و تفکّر است که امام حسن عسکرى (علیه السلام) از شیعیان خویش انتظار دارد، که اهل اندیشه و تفکر باشند. لذا فرمود:

«عَلیکُم بِالفِکرِ فَاِنَّهُ حَیاه قَلب البَصیر وَ مَفاتیحُ اَبوابِ الحِکمَهِ ؛ بر شما باد به اندیشیدن! پس به حقیقت، تفکر موجب حیات و زندگى دل آگاه و کلیدهاى دربهاى حکمت است.(۹)

انسانهایى که با عقل اندیشه نکنند و با چشم جانشان در دیدن حقایق دقّت بخرج ندهند در روز قیامت نابینا محشور مى‏شوند.

امام حسن عسکرى(علیه السلام) این حقیقت را با گوشزد کردن آیه‏اى از قرآن براى اسحاق بن اسماعیل نیشابورى در طىّ نامه‏اى چنین بیان مى‏کند:

«اى اسحاق! خداوند بر تو و امثال تو از آن‏هایى که مورد رحمت الهى قرار گرفته و همچون تو داراى بصیرت خدا دادى مى‏باشند، نعمت خویش را تمام کرده است… پس به یقین بدان اى اسحاق که هرکس از دنیا نابینا بیرون رود، در آخرت هم نابینا و گمراه خواهد بود. اى اسحاق! چشمها نابینا نمى‏شوند، بلکه دلهایى که در سینه‏ها هستند نابینا مى‏شوند. (بر اثر اندیشه نکردن) و این سخن خداوند در کتاب متقن خویش است آنجا که از زبان انسان ستم پیشه بیان مى‏کند(۱۰):

«پروردگارا چرا مرا نابینا محشور نمودى با این که داراى چشم بودیم؟ (خداوند در جواب) مى‏فرماید: همان گونه که آیات ما براى تو آمد و تو آنها را فراموش کردى، امروز نیز تو فراموش خواهى شد.(۱۱)»

گاه امام حسن عسکرى با گوشزد این خطر که عده‏اى در جامعه عبادت را منحصر در انجام نماز و خواندن نمازهاى مستحبى و گرفتن روزه‏هاى واجب و مستحب مى‏دانند، بدون آنکه در رمز و راز آن اندیشه کنند و یا در زمان و اوضاع آن تعقل نمایند، جایگاه ویژه اندیشه و تفکر را این‏گونه بیان مى‏فرماید:

«لَیست العِبادَهُ کَثرَهَ الصِّیامِ وَ الصَّلوهِ وَ اِنّما العِبادَهُ کَثرَهُ التفکُّرِ فى اَمرِ اللّه(۱۲)؛ عبادت به بسیارى نماز و روزه نیست، همانا عبادت تفکر بسیار در امر خداوند است».

۲- ایمان گرائى و سود رسانى:

فکر و اندیشه، و یا تأمّل و تدبّر آن‏گاه ارزش حقیقى و عینى خویش را نشان مى‏دهد که منجر به ایمان و عمل و تلاش شود وگرنه تفکرى که بدنبالش ایمان و عمل نباشد مطلوب و کارساز نیست. به همین جهت آن حضرت تأکید فرمود که شیعیان به دو خصلت توجّه داشته باشند «خِصلَتانِ لَیس فَوقَهُما شَى‏ءٌ الایمانُ بِاللّه، وَ نَفعُ الاِخوان(۱۳)؛ دو خصلت است که برتر از آن چیزى نیست، ایمان به خداوند و فایده رساندن به برادران (دینى)».

۳- به یاد خدا و قیامت بودن‏

ایمان برگرفته از اندیشه بدنبال خود عمل و یاد خدا و همچنین انجام عبادت را در پى دارد، به همین جهت یکى دیگر از انتظارات حضرت عسکرى (علیه السلام) از شیعیان این است که خداوند و قیامت و رسول را فراموش نکنند. چنان که فرمود: «اَکثرُوا ذِکرُ اللّه و ذِکرَ المَوتِ وَ تِلاوَهَ القُرآن و الصَّلاهَ عَلى النَّبى؛ زیاد به یاد خداو مرگ باشید و همواره قرآن بخوانید و بر پیامبر(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) (و آل او) درود بفرستید.(۱۴)

و هوشمندترین و زیرکترین افراد کسى است که به یاد بعد از مرگ باشد و وجدان خویش را براى رسیدگى به اعمال قاضى قرار دهد.(۱۵)

۴- حسابرسى اعمال و پاسخگویى وجدان‏

انتظار دیگرى که امام حسن(علیه السلام) از شیعیان دارد، رسیدگى به اعمال و داشتن محاسبه در هر شبانه روز، و پاسخگویى وجدان اخلاقى است.

لازم است انسان در ابتداى هر روز نسبت به اعمال نیک و دورى از گناه با خود «مشارطه» و قرار دادى داشته باشد، و در طول روز مواظبت و «مراقبه» داشته باشد. و در پایان روز «محاسبه» و حسابرسى، و پاسخگویى به وجدان درونى خویش.

آنهایى هم که مسئولیت‏هاى اجتماعى دارند، در مقابل مردم و جامعه مسئولند که باید پاسخگو باشند، علاوه بر این در مقابل خداوند متعال، پیامبر اکرم(صلى اللّه علیه و آله و سلّم) و وجدان خویش نیز باید پاسخگو باشند.

ممکن است عده‏اى زرنگى را در آن بدانند که از حسابرسى، و پاسخگویى فرار کنند و به نوعى طفره روند، ولى باید بدانند که هرگز چنین رفتارى هوشمندى و زرنگى بحساب نمى‏آید، در همین زمینه است که حضرت عسکرى (علیه السلام) خردمندانه مى‏فرماید:

«اَکیَسُ الکیِسین مَن حاسب نَفسَه وَ عَمِلَ لما بَعدِ المَوت(۱۶)؛ زیرکترین زیرکان (و هوشمندترین افراد) کسى است که به حساب نفس خویش پردازد (و پاسخگوى خدا و وجدان خویش باشد) و براى پس از مرگ خویش تلاش نماید».

۵ – تقوا و پاکى راستى و امانتدارى‏

از مهم‏ترین و بارزترین ویژگى‏هاى مورد انتظار براى شیعیان و مؤمنان دو صفت نفسانى تقوا و ورع است که انسان را در مقابل انجام گناه و دورى از محرّمات حفظ و تقویت مى‏کند، و در کنار آن دو، دو صفت والاى امانتدارى و راستگویى است که آنچنان اهمّیت دارد که اساس نظم و انسجام و آرامش هر جامعه‏اى را مى‏توان با تقویت و ترویج این اوصاف در میان افراد جامعه پى‏ریزى نمود و مشکلات را حل و سعادت جوامع را تضمین نمود. امام حسن عسکرى(علیه السلام) با تأکید بر اوصاف فوق و برخى اوصاف دیگر خطاب به شیعیان خود مى‏فرماید:

«اُوصیکُم بِتَقوىَ اللّهِ وَ الوَرَعِ فى دِینِکم والاِجتهاد لِلّه و صِدقِ الحَدیثِ وَ اَداءِ الاَمانَهِ اِلى مَن اِئتَمَنَکُم مِن بِرِّ اَوفاجِرٍ وَ طُولِ السُّجُودِ وَ حُسنِ الجَوار فَبِهذا جاءَ مُحَمَّد (ص) صَلّوا فى عَشایِرِهِم وَ اَشهِدُوا جَنائِزَهُم وعُودُوا مرضاهُم، وَ اَدّوا حُقُوقَهُم، فَاِنَّ الرَّجُل مِنکم اِذا وَرِعَ فى دِینِهِ وَ صَدَقَ فى حَدیثِهِ وَ اَدّى الاَمانَهَ و حَسُنَ خُلقُه مَعَ النّاس قیلَ هذا شیعى فَیسرّنى ذلک؛(۱۷)

شما را سفارش مى‏کنم به تقواى الهى و ورع در دین خود و کوشش در راه خدا، راستگویى و ردّ امانت به هرکه به شما امانت سپرد (خوب یا بد) و طولانى بودن سجده و خوب همسایه دارى؛ چرا که محمد (ص) براى این‏ها آمده است. در گروههاى آنها (مخالفان) نماز بخوانید (یعنى در نماز جماعت شرکت کنید) و در تشییع جنازه آنها حضور داشته باشید و بیمارانشان را عیادت، و حقوق آنان را ادا نمایید، زیرا اگر مردى (و فردى) از شما در دین خود ورع داشت و در سخنش راست گفت و امانت را رد کرد و اخلاقش با مردم خوب بود گفته مى‏شود این شیعه است. پس من از این (گفته) شادمان مى‏شوم.»

و در جاى دیگر فرمود:

«المُؤمِنُ بَرَکَهٌ عَلى المُؤمِنِ و حُجّهٌ عَلى الکافِر(۱۸)؛ مؤمن (و شیعه) برکتى براى مؤمن و (اتمام) حجّتى براى کافر است.

۶- جزء بهترین‏ها باشید نه بدترین‏ها

آن امام همام گاه به بیان افراد نمونه و برتر و همین طور افراد بدتر غیر مستقیم انتظار خویش را از شیعیان ابراز مى‏دارد که جزء بهترین‏ها باشید، و آنان را این‏گونه معرّفى مى‏نماید:

«اورع النّاس من وقف عند الشّبهه، اعبد النّاس من اقام على الفرائض، ازهد النّاس من ترک الحرام، اشدّ النّاس اجتهاداً من ترک الذّنوب(۱۹)؛

پارساترین مردم کسى است که در شبهات توقف کند، عابدترین مردم کسى است که واجبات را به‏جا آورد، زاهدترین مردم کسى است که از حرام دورى کند و کوشاترین مردم کسى است که گناهان را ترک کند.»

در مقابل بدترین‏ها را نیز معرّفى مى‏کند تاشیعیان آگاهانه یا ناآگاهانه جزء آن افراد قرار نگیرند، در حدیثى آن حضرت فرمود:

«بِئسَ العَبدُ، عَبدٌ یَکون ذا وجهین وذالِسانین یَطرى اَخاهُ شاهِداً وَ یأکُلُهُ غائِباً، اِن اُعطِىَ حَسَدَهُ وَ اِن ابتَلى خانَهُ(۲۰)؛

بدترین بندگان بنده‏اى است که داراى دو چهره و دو زبان باشد، در حضور برادرش او را مى‏ستاید و پشت سر، او را مى‏خورد(و غیبتش را گوید). اگر به او چیزى عطا شود، حسد مى‏ورزد و اگر گرفتار گردد، به او خیانت مى‏کند.»

۷- عزّت نفس و دورى از ذلّت‏

انسان به عزّت نفس و تکریم شخصیت بیش از همه چیز نیازمند است انسان مى‏تواند رنج گرسنگى و تشنگى را تحمّل کند و با فقر و ندارى بسازد امّا تحقیر شخصیت و آزردگى روح و روان و پایمال شدن عزّت انسان بسادگى قابل رفع و جبران نیست، ممکن است تا پایان عمر انسان را آزار دهد، خداوند عزیز انسان را عزیز آفریده و هرگز به او اجازه تحقیر دیگران و یا شخصیت خودش را نداده.

امام صادق (علیه السلام) فرمود:

«خداوند تمام امور مؤمن را به خود او واگذار نموده، ولى به او واگذار نکرده است (و اجازه نداده) که ذلیل باشد آیا سخن خدا را نشنیده‏اى که مى‏فرماید:

«عزّت از آن خدا و رسول او و مؤمنان است ولى منافقان نمى‏دانند، پس مؤمن همیشه عزیز است و ذلیل نمى‏باشد»(۲۱)

به همین جهت یکى از انتظارات مهم حضرت عسکرى (علیه السلام) در دوران غیبت امام زمان (عجل اللّه تعالى فرجه الشریف) این است که شیعیان عزیز و با عزّت باشند و هرگز خود را ذلیل نکنند، در یکجا فرمود:

«ما اَقبَحُ بِالمُؤمِنِ اَن تکُونَ لَهُ رَغبَه تُذِلُّه؛(۲۲)

چه زشت است براى مؤمن (و شیعه) دل بستن به چیزى که وى را خوار مى‏سازد».

و در جاى دیگر دلسوزانه نصیحت نمود که:

«لا تمار فیذهب بهاؤک و لا تمازح فیحقر علیک؛

جدال و کشمکش مکن زیرا ارزش و شخصیت تو را از بین مى‏برد (و موجب خوارى انسان مى‏شود) و شوخى (بیش از حد) مکن تا مردم به تو جرأت جسارت پیدا نکنند.»(۲۳)

و گاه راهکارهاى رسیدن به عزّت و دورى از ذلّت را به شیعیان ارائه مى‏دهد و قاطعانه مى‏فرماید:

«ما ترک الحقّ عزیزٌ الّا ذلّ و لا اخذ به ذلیلٌ الّا عزّ؛

هیچ عزیزى حق را رها نکرد مگر آنکه خوار و ذلیل شد، و هیچ ذلیل و خوارى به حق عمل نکرد مگر آن که عزیز گردید»(۲۴)

۸ – افتخار ما باشید نه باعث سرشکستگى ما

یکى دیگر از مهمترین انتظارات امامان مخصوصاً امام حسن عسکرى(علیه السلام) از شیعیان این است که از نظر رفتارى و اخلاقى به گونه‏اى رفتار کنند که در بین جامعه بشرى عموماً و در بین مسلمانان خصوصاً الگو و نمونه باشند تا آنجا که مردم بگویند این‏ها شیعیان على(علیه السلام) و امامان معصوم هستند، و این‏ها تربیت یافتگان مکتب اهل بیت مى‏باشند.

به همین جهت حضرت عسکرى عاجزانه درخواست مى‏فرماید:

«اِتَّقُوا اللّهَ وَ کُونُوا زَیناً وَلا تَکُونُو شَیناً، جَرّوا اِلَینا کُلَّ مَوَدَّهٍ، وَ ادفَعُوا عَنّا کُلَّ قَبِیحٍ، فَاِنَّهُ ما قیلَ فِینا مِن حَسَنٍ فَنَحنُ اَهلُهُ و ما قیل فینا مِن سوءٍ فَما نَحن کذلک…(۲۵)

از خدا پروا نمایید و زینت ما (مایه سرافرازى) باشید نه مایه ملامت (سرافکندگى)، همه دوستى‏ها را به سوى ما جذب کنید و هر زشتى را از ما دور نمایید؛ زیرا هر خوبى که در حق ما گفته آید ما شایستگى آن را داریم و هر بدى که درباره ما بر زبان برآید ما چنان نیستیم…(چرا که) خداوند ما را پاک شمرده و هیچ کس غیر از ما نمى‏تواند ادّعاى چنین مقامى را نماید مگر این که دروغ پرداز باشد.»

۹ – از ریاست ‏طلبى پرهیز کنید

از صفاتى که سخت گمراه کننده و خطرناک است مقام خواهى‏ها و ریاست‏ طلبى‏ها است، بر کسى پوشیده نیست که ریاست‏ طلبى‏ها چه ضربات شکننده‏اى بر پیکر اسلام وارد نموده و همین ریاست‏طلبى بود که خلافت را از مسیر اصلى خویش خارج نموده و پیش آمد آنچه که پیش آمد، و این فریاد فاطمه (سلام اللّه علیها) است از دست ریاست‏طلبى گروهى که خلافت را غصب نمودند، آنجا که فرمود:

«امّا (افسوس) کسى را مقدم داشتند که خداوند او را کنار زده بود و کسى را کنار زدند که خداوند او را مقدّم داشت، تا آنجا که ره آورد بعثت را انکار کردند و به بدعت‏ها روى آوردند، آن‏ها هوا پرستى و شهوت (و ریاست‏طلبى) را برگزیدند و بر اساس رأى و نظر شخصى عمل کردند هلاک و نابودى بر آنان باد، آیا نشنیدند کلام خدا را که فرمود:

«پروردگار تو آنچه را که مى‏خواهد خلق مى‏کند و هرچه را بخواهد اختیار مى‏کند و براى آنان اختیارى نیست…(۲۶)».

افسوس (که سران سقیفه) آرزوها(و ریاست‏طلبى‏هاى) خود را در دنیا تحقق بخشیدند و از آینده غافل ماندند، خدا نابودشان گرداند و آنان را در کارهایشان گمراه کند…(۲۷)»

و امروز در جامعه خود نیز شاهد ریاست‏طلبى‏ها و مقام خواهى‏ها هستیم. خدا مى‏داند که چه بودجه‏هاى کلانى در راه رسیدن به ریاست خرج شده و مى‏شود. و از چه وسیله‏هایى که براى رسیدن به مقام استفاده شده است و مى‏شود. عده‏اى براى رسیدن به مقام از آزادى‏هاى خلاف قانون و نامشروع نیز پشتیبانى کردند، و عده‏اى نیز براى رسیدن به ریاست از تخریب دیگران بهره‏جسته و یا اسلام و ارزشهاى اسلامى را سپر ریاست‏طلبى‏هاى خویش قرار دادند و…

شرح این هجران و این خون جگر          این زمان بگذار تا وقت دگر

امام حسن عسکرى(علیه السلام) با توجّه به این خطرها است که دردمندانه مى‏فرماید:

«اِیّاکَ وَ اَلاذاعَهَ وَ طَلَبَ الرِّیاسَه فَاِنَّهُما یَدعُوانِ اِلَى الهَلکَه؛ از افشاى اسرار(ما اهلبیت(علیهم السلام) و ریاست خواهى دورى کن که این دو مایه هلاک و نابودى است.»(۲۸)

۱۰ – استوارى بر دین و ولایت در دوران غیبت‏

آخرین انتظارى که در این سطور بدان اشاره مى‏شود، انتظار حضرت عسکرى(علیه السلام) از شیعیان خویش است در دوران غیبت کبراى امام زمان(عجل اللّه تعالى فرجه الشریف)، چرا که یکى از دورانهاى بسیار سخت و طاقت فرسا که صبر و استوارى فراوانى مى‏طلبد همین دوره است، انتظار آن حضرت این است که مردم و شیعیان دوران غیبت را تحمّل کنند و از خود بردبارى و استقامت بخرج دهند، و بر دین الهى و امامت و ولایت ثابت و استوار بمانند، و دائماً براى ظهور مهدى موعود (عجل اللّه تعالى فرجه الشریف) دعا نمایند، چرا که

«وَ اللّهِ لَیَغیبَنَّ غَیبَهً لایَنجُوا فیها مِن الهَلَکَهِ اِلّا مَن ثَبّته اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِاِمامَتِهِ وَ وَفّقَهُ لِلدّعاء بتَعجیل فَرَجِه؛ به خدا سوگند(حضرت مهدى) غیبت طولانى خواهد داشت که نجات پیدا نکند در آن دوران مگر کسانى که خداوند عزیز و جلیل بر قائل بودن (و اعتقاد) به امامت او استوارش نگهدارد، و توفیق دهد که براى فرج آن حضرت دعا نماید(۲۹)»

سخن را با اشعارى به یاد آن سفر کرده به پایان مى‏بریم:

 فکر بلبل همه این است که گل شد یارش‏

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش‏

 اى که از کوچه معشوقه ما مى‏گذرى‏

با خبر باش که سر مى‏شکند دیوارش‏

 اگر از وسوسه نفس و هوا دور شوى‏

به یقین ره ببرى در حرم اسرارش‏

 آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست‏

هرکجا هست خدایا به سلامت دارش‏

پى‏نوشت‏ها:

۱٫ مسعودى و على بن عیسى اربلى تولد حضرت را در سال ۲۳۱ ق دانسته‏اند.

۲٫ اصول کافى، ج ۱، ص ۵۰۳٫

۳٫ شیخ عباس قمى، الانوار البهیه، ص ۱۵۱٫

۴٫ محمدى رى شهرى، میزان الحکمه، ج ۵، ص ۲۳۱٫

۵٫ بحارالانوار، ج ۹۵، ص ۳۴۸ و مصباح المتهجد، ص ۷۸۷، روضه الواعظین، ج ۱، ص ۱۹۵٫

۶٫ بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۴۳۱٫

۷٫ سوره نحل، آیه ۴۴؛سوره آل عمران، آیه ۱۹۱ و سوره نحل، آیه ۶۹٫

۸٫ آمار استخراج شده بر اساس اطلاعات کتاب «المعجم المفهرس» محمد فؤاد عبدالباقى (دارالحدیث القاهره) مى‏باشد.

۹٫ محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج ۸، ص ۱۱۵ و الحکم الزاهره، ج ۱، ص ۱۹٫

۱۰٫ على بن شعبه حرّانى، تحف العقول، ص ۵۱۳ و ۵۱۴٫

۱۱٫ سوره طه، آیه ۱۲۶٫

۱۲٫ بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۳۲۲، وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۱۵۳ ؛ اصول کافى، ج ۲ ص ۵۵ و تحف العقول، ص ۵۱۸، حدیث ۱۳٫

۱۳٫ تحف العقول، ص ۵۱۸، حدیث ۱۴٫

۱۴٫ همان، ص ۴۸۷٫

۱۵٫ حر عاملى، وسائل الشیعه، ج ۱۶، ص ۹۸٫

۱۶٫ همان.

۱۷٫ همان، ج ۸، ص ۳۸۹، حدیث ۲ و تحف العقول، ص ۵۱۸، حدیث ۱۲ و میزان الحکمه، ج ۱۰، ص ۴۹۱٫

۱۸٫ تحف العقول، ص ۵۱۹، حدیث ۲۰ و درچاپ انتشارات آل على(ع) ص ۸۹۲، روایت ۲۰٫

۱۹٫ همان، ص ۵۱۹ ح ۱۸، و انوار البهیّه، شیخ عباس قمى، ص ۳۱۸٫

۲۰٫ تحف العقول (همان) ص ۵۱۸، ح ۱۴ و در چاب انتشارات آل على(ع)، ص ۸۹۲ روایت ۱۴٫

۲۱٫ میران الحکمه، ج ۵، ص ۱۹۵۷٫

۲۲٫ تحف العقول، ص ۵۲۰٫

۲۳٫ بحارلانوار، ج ۷۵، ص ۳۷۱، میزان الحکمه، ج ۹، ص ۱۳۵٫

۲۴٫ تحف العقول، ص ۵۲۰ و در چاپ انتشارات آل على (ع)، ص ۸۹۴، روایت ۳۵٫

۲۵٫ همان، ص ۵۱۸ و در چاپ آل على(ع)، ص ۸۹۰، روایت ۱۲٫

۲۶٫ سوره قصص، آیه ۶۸٫

۲۷٫ محمد باقر مجلسى، بحارالانوار (بیروت، داراحیاء التراث)، ج ۳۶، ص ۳۵۳ و ر – ک احقاق الحق ج‏۲۱، ص ۲۶٫

۲۸٫ تحف العقول (انتشارات آل على (ع)) ص ۸۸۸، روایت ۴٫

۲۹٫ شیخ صدوق، کمال الدین، ج ۲، ص ۳۸۴٫

اعتراض به امام حسن عسکرى علیه السلام

هنگامى که حضرت ابومحمّد، امام حسن عسکرى علیه السلام در تشییع جنازه پدر بزرگوارش حضرت ابوالحسن ، امام هادى علیه السلام ، یقه پیراهن خود را چاک زده بود.

لذا بعضى افراد تعجّب کرده و سخن به اعتراض گشودند، و برخى مانند شخصى به نام ابوالعون اءبرش اعتراض خود را در نامه اى توهین آمیز نوشت و براى امام عسکرى علیه السلام ارسال داشت .

حضرت در پاسخ به نامه اعتراض آمیز ابوالعون اءبرش ، مرقوم فرمود:

اى نادان ! تو از این گونه مسائل چه خبر دارى ؟!

مگر نمى دانى که حضرت موسى علیه السلام در فوت برادرش هارون یقه پیراهن خویش را چاک زد.

و سپس افزود: همانا که تو نخواهى مُرد مگر آن که نسبت به دین اسلام کافر شوى و عقل خود را نیز از دست خواهى داد.

و طبق پیش گوئى حضرت ، اءبرش ، مدّتى قبل از مرگش کافر گشت و نیز دیوانه گردید، به طورى که فرزندش ، از ملاقات پدرش با مردم جلوگیرى مى کرد؛ و در محلّى او را زندانى کرده بود.(۱)

۱- رجال کشّى :ص ۵۷۲، ح ۱۰۸۵، مناقب ابن شهرآشوب :ج ۴، ص ‍ ۴۳۵، بحار:ج ۵۰، ص ۱۹۱، ح ۴، و ج ۸۲، ص ۸۵، ح ۲۸، کشف الغمّه :ج ۲، ص ۳۹۵، مدینه المعاجز:ج ۷، ص ۶۵۰،ح ۲۶۴۲٫

چگونگی شهادت امام حسن عسکرى (ع)

 معتمد عباسى که همواره از محبوبیت و نفوذ معنوى امام در جامعه نگران بود، چون دید توجه مردم به امام روز بروز بیشتر مى شود و زندان و اختناق و مراقبت تاثیر معکوس دارد، سرانجام به همان شیوه مزورانه دیرینه متوسل شد و امام را پنهانى مسموم ساخت.

دانشمند نامدار جهان تشیع، «طبرسى » ، مى نویسد:

بسیارى از دانشمندان ما گفته اند: امام عسکرى-علیه السلام-بر اثر مسمومیت  به شهادت رسید، چنانکه پدرش و جدش و همه امامان، با شهادت از دنیا رفته اند. (۱)

«کفعمى »، دانشمند معروف شیعه، مى گوید:

او را «معتمد» مسموم ساخت (۲) و «محمد بن جریر بن رستم » ، از دانشمندان شیعى در قرن چهارم، معتقد است که: امام عسکرى-علیه السلام-در اثر مسمومیت  به درجه شهادت رسید. (۳)

یکى از نشانه هاى شهادت امام توسط دربار عباسى، تحرکها و تلاشهاى فوق العاده اى بود که معتمد عباسى در روزهاى مسمومیت و شهادت امام، براى عادى جلوه دادن مرگ آن حضرت از خود نشان داد.

«ابن صباغ مالکى » ، یکى از دانشمندان اهل سنت، از قول «عبید الله بن خاقان » ، یکى از درباریان عباسى (که از احترام او نسبت به امام یاد کردیم) مى نویسد:

«… هنگام در گذشت ابو محمد حسن بن على عسکرى-علیه السلام- معتمد، خلیفه عباسى حال مخصوصى پیدا کرد که ما از آن  شگفت زده شدیم و فکر نمى  کردیم چنین حالى در او (که خلیفه وقت بود و قدرت را در دست داشت) دیده شود. وقتى «ابو محمد» (امام عسکرى) رنجور شد، پنج نفر از اطرافیان خاص خلیفه که همه از فقیهان دربارى بودند، به خانه او گسیل شدند. معتمد به آنان دستور داد در خانه ابو محمد بمانند و هر چه روى مى دهد به او گزارش کنند، نیز عده اى را به عنوان پرستار فرستاد تا ملازم او باشند، و همچنین به «قاضى بن بختیار» فرمان داد ده نفر از معتمدین را انتخاب کند و به خانه ابو محمد بفرستد و آنان هر صبح و شام نزد او بروند و حال او را زیر نظر بگیرند. دو یا سه روز بعد به خلیفه خبر دادند حال ابو محمد سخت تر شده و بعید است بهتر شود. خلیفه دستور داد شب و روز ملازم خانه او باشند و آنان پیوسته ملازم خانه آن بزرگوار بودند تا پس از چند روزى رحلت فرمود. وقتى خبر درگذشت آن حضرت پخش شد، سامراء به حرکت در آمد و سراپا فریاد و ناله گردید و بازارها تعطیل و مغازه ها بسته شد. بنى هاشم، دیوانیان، امراى لشکر، قاضیان شهر، شعرا، شهود و گواهان و سایر مردم براى شرکت در مراسم تشییع حرکت کردند، سامراء در آن روز یادآور صحنه یامت بود!

و روز هشتم ربیع الاوّل سال ۲۶۰ هجرى، روز درد آلودى در شهرسامراء بود خبر شهادت امام عسکرى علیه السلام در عنفوان شباب همه جا را فراگرفت. بازارها تعطیل شدند و مردم شتابان و گریان به سوى خانه امام رفتند. مورخان این روز غمبار را به روز قیامت تشبیه کرده اند، چرا؟ چون توده هاى محرومى که مهر و محبت خود را نسبت به امام، از ترس سرکوب نظام همیشه در خود نهان مى داشتند، آنروز عنان عواطف  خروشان خویش را از کف دادند. آه که اهل بیت نبوّت در راه تحکیم شالوده هاى دین و نشر ارزشهاى توحید چه رنجها که متحمّل نشدند. چه خونها که از آنان نریختند و چه حرمتها که ندریدند و حقوق وقرابت آنان را به رسول خدا رعایت نکردند.

براستى محنت اولیاى خدا در طول اعصار چه بى شمار بوده و پایگاه وپاداش آنان در پیشگاه پروردگار چه بزرگ است! این امام بزرگوارى که اینک از دنیاى آنان رخت بر مى بندد در حالى که هنوز از عمر مبارکش ۲۸ سال نگذشته، با انواع محنتها دست و پنجه نرم کرد، از عهد متوکّل ستمکار و فرو مایه که دشمنى علیه اهل بیت رسالت  را سر لوحه کار خویش قرار داد و مزار ابى عبد اللَّه الحسین علیه السلام را ویران کرد تا دوران مستعین که به خاطر کینه ورزیدن به خاندان پیامبرصلى الله علیه وآله آن حضرت را نزد یکى از سر سخت ترین مردانش زندانى کرد. ( این مرد اوتاش نام داشت که بعداً پس از دیدن پاره اى از کرامتهاى امام، به امامت آن حضرت ایمان آورد ).

همین خلیفه، در دوران خویش نزدیک بود امام را بکشد امّا خداوند او را فرصت نداد و وى از خلافت بر کنار شد. همچنین معتز در روزگار خویش مى کوشید امام را دربند کند لیکن آن حضرت به درگاه خداوند تضرّع کرد تا آنکه معتز نیز از دنیا رفت. حتّى در روزگار مهتدى امام از آزار وى در امان نبود، او مى کوشیدامام را در تنگنا قرار دهد تا آنجا که زندانى اش کرد و قصد کشتنش رانمود. لیکن امام به یکى از اصحابش به نام ابو هاشم اطلاع داد که: “ابو هاشم! این ستمگر، قصد کرده مرا امشب بکشد، امّا خداوندعمر او را کوتاه گرداند. مرا فرزندى نیست و خداوند بزودى مرا فرزندى عطا خواهد فرمود”.(۴) بالاخره آنکه آن حضرت در دوره معتمد همواره تحت آزار و اذیت قرار داشت تا آنکه به دست وى به زندان افتاد.

آرى امام عسکرى  علیه السلام بیشتر مدّت رهبرى خویش را در دشوارى  وسختى گذارند و اکنون زمان وفات آن حضرت رسیده است: آیا امام به مرگ طبیعى وفات یافت؟ یا آنکه توسط زهر به شهادت رسید؟ زهر یکى از مشهورترین ابزارهاى ترور در نزد زمامداران آن عهد بوده  و ترس آنان نسبت به وجود رهبران دینى محبوبى مثل امام آنها را وامى داشته که با اتخاذ این روش ایشان را تصفیه کنند. دلیل دیگر ما بر اتخاذ این شیوه از سوى خلیفه، طرز بر خورد آنان باامام به هنگام بیمارى اش مى باشد. خلیفه به پنج تن از افراد مورد و ثوق خویش گفته بود که در طول مدّت بیمارى حضرت، همواره با او باشند. وى همچنین عدّه اى پزشک به خاطر آن حضرت طلبیده بود تا وى را شبانه  روز همراه باشند.(۵)

علّت این امر چه بود؟ دو علّت مى توان براى چنین رفتار شگفت آورى پیدا کرد: نخست: برائت جستن از مسئولیت ترور امام در برابر توده ها برحسب ضرب المثلى که در میان سیاستمداران معروف است: او را بکش وزیر جنازه اش گریه کن. دوم: همه مردم و بویژه زمامداران مى دانستند که ائمه اهل بیت علیهم السلام همواره از احترام بسیار توده هاى مردم بر خوردارند و شیعه بر این باوراست که امامت در میان آنان یکى پس از دیگرى منتقل مى شود.

و اینک  این امام یازدهم است که مى  خواهد از دنیا رخت بربندد. بنابر این باید حتماً او را جانشینى باشد، امّا این جانشین چه کسى است؟ خلفاى عبّاسى پیوسته مى  کوشیدند به هنگام شهادت یکى از ائمه پى  ببرند که جانشین او کیست؟ به همین علّت ائمه  علیهم السلام نیز به هنگام احساس  خطر بر جانشین خود او را پنهان مى  کردند تا وقتى که خطر از بین برود.

از دیگر سو احادیثى که در باره حضرت مهدى (عج) وارد شده، ازخاور تا باختر را فرا گرفته است و دانشمندان مى دانند که مهدى  دوازدهمین جانشین است و اگر بگوییم که زمامداران عبّاسى چیزى از این احادیث نمى دانستند، نا معقول مى نماید. از همین روست که مى بینیم آنان پیوسته و با هر وسیله اى مى کوشند تا نور الهى را فرو نشانند امّاهیهات. به این دلیل است که معتمد عبّاسى، به هنگام شدت گرفتن بیمارى امام تدابیرى استثنایى مى اندیشد. پس از آنکه امام چشم از جهان فرو مى بندد، معتمد دستور مى دهدخانه او را بازرسى کنند و کنیزانش را زیر نظر بگیرند. او نمى دانست  خداوند خود رساننده فرمان و کار خویش است و امام منتظر بیشتر از پنج سال است که به دنیا آمده و از دید جاسوسان مخفى شده است و برگزیدگان شیعه با وى بیعت کرده  اند.بدین گونه امام بواسطه زهر معتمد شهید شد.(۶)

پس از وفات و غسل و تکفین آن حضرت، ابو عیسى بن متوکّل ازجانب حکومت و به نیابت از خلیفه بر آن حضرت نماز گزارد و پس ازفراغت از نماز، صورت امام را نمایان ساخت و آن را بویژه به هاشمیهاوعلویها و مسئولان بلند مرتبه و قاضیان و پزشکان نشان داد و گفت: این حسن پسر على پسر محمّد پسر رضاست که به مرگ طبیعى، در بسترخویش مرده است و به هنگام رحلتش فلانى و فلانى از خادمان ومحرمان امیر المؤمنین و فلانى و فلانى از قاضیان وفلانى از پزشکان بر بالین اوحضور داشته اند آنگاه چهره مبارک آن حضرت را پوشاند.(۷) این اقدامات براى این بود که مبادا پاى حکومت در قتل امام به میان آید، و همین امر نشانگر آن است که حکومت از جانب مردم متّهم به کشتن امام بوده است.بدینسان امام عسکرى علیه السلام رحلت کرد و از پس خویش راهى درخشان بر جاى نهاد تا نسلها از روشنى آن هدایت گردند.

آن حضرت را در همان اقامتگاه شریفش در شهر سامراء، در کنار مزارپدر بزرگوارش، به خاک سپردند که تا امروز نیز زیارتگاه مسلمانان است. درود خدا بر او باد روزى که زاده شد و روزى که به شهادت رسیدوروزى که زنده بر انگیخته خواهد شد. و درود خدا بر هواخواهان  و پیروان او تا روز رستاخیز.

آخرین وصیت:

آفتاب امامت غروب مى کرد زیرا خداوند این گونه مقدّر کرده بود که این آفتاب از پس پرده غیبت صغرا و سپس غیبت کبرا پرتو افشانى کند. ازاین رو امام حسن عسکرى  علیه السلام بر دو بینش بسیار مهم تأکید کرد: نخست: تأکید بر شناخت غیبت و گرفتن بیعت براى ولى اللَّه اعظم  امام منتظر (عج). دوم: تحکیم شالوده  هاى مرجعیت دینى.

الف – گرفتن بیعت براى امام منتظر احادیث فراوانى در باره امام حجّت منتظرعلیه السلام وجود دارد که ازپیامبر وتمام ائمه علیهم السلام صادر شده امّا تأکید امام عسکرى بر این امر تأثیررساترى داشت. چون آن حضرت، شخصاً امام را براى خواص از یاران خویش مشخص کرد. همچنین روایتهاى فراوانى در این باره وارد شده که به ذکر یکى از آنها اکتفا مى ورزیم.

احمد بن اسحاق بن سعید اشعرى روایت کرده است که: بر امام حسن عسکرى وارد شدم و خواستم در باره جانشینش از وى بپرسم. امّا آن حضرت خود بدون مقدّمه فرمود: “احمد بن اسحاق! خداوند تبارک و تعالى از زمانى که آدم را آفریدزمین را از حجّت خدا بر خلقش خالى نگذاشته و تا روز قیامت هم خالى نخواهد گذارد به برکت وجود او است که بلا از مردم زمین دور مى شودوباران فرو مى بارد وبرکات زمین برون مى آیند”. گفتم: فرزند رسول خدا! پس از تو امام و خلیفه کیست؟ پس شتابان وارد اتاق شد. سپس بیرون آمد و بچّه اى روى دوش گرفته بود صورتش گویى ماه شب چهارده بود و سه سال از عمرش مى گذشت. سپس امام فرمود: “احمد! اگر کرامت تو بر خداى عزّ و جل و بر حجّتهایش نمى بود، این کودکم را به تو نشان نمى دادم. او همنام و هم کنیه رسول خدا و کسى است که زمین را از عدل و داد پر مى کند پس از آنکه ستم و بیداد پر شده باشد. احمد! حکایت او در این امّت همچون حکایت خضر و همانندداستان ذو القرنین است. به خدا سوگند چنان غیبت درازى کند که هیچ کس از هلاکت در آن رهایى نیابد مگر آنکه خداوند او را بر اعتقاد به امامتش استوار کرده و در طول این مدّت با دعا براى تعجیل فرجش همراهى نموده باشد”.(۸)

ب – مرجعیت خردمندانه دینى  براى این امامت که امتداد رسالت الهى است باید کیان و موجودیت اجتماعى در جهان وجود داشته باشد. این کیان شیعیان مخلص وفداکارند.

از طرفى اینان نیز باید از نظامى اجتماعى و استوارى بر خوردار شوند تابتوانند در برابر رخدادها و مبارزه  جوئیها توانا باشند. این نظام در رهبرى  مرجعیت تبلور مى  یابد. بدین معنى که شیعیان به گرد محور عالمان الهى  واُمَناى وى بر حلال وحرام، جمع شوند. از این رو در دوران امام  عسکرى  علیه السلام شالوده نظام مرجعیت تحکیم یافت و نقش دانشمندان شیعه، بدین اعتبار که آنان وکلا ونوّاب و سفیران امام معصوم  علیه السلام  هستند، برجستگى ویژه اى پیدا کرد وروایتهاى فراوانى از امام عسکرى علیه السلام در باره نقش علماى دینى در بین مردم منتشر شد که یکى ازآنها همان روایت معروفى است که امام عسکرى علیه السلام از جدّ خویش امام صادق علیه السلام روایت کرده است و در آن آمده: “آن که از فقیهان خویشتندار است و دین خویش را پاسدار و با هوا وهوس خود ستیزه کار و امر مولاى خویش را فرمانبردار، پس بر عوام است که از اوتقلید کنند”. از همین رو دانشمندان هدایت یافته، به نور اهل بیت  علیهم السلام امور امّت  را در دوران امام عهده دار شدند و با امام در باره مسائل مشکلّى که با آنهابر خورد مى  کردند، نامه مى  نگاشتند و امام هم پاسخهاى به آنها مى نوشت و نامه  ها را به امضاى (توقیع) خویش مهر مى کرد. این نامه  ها پیش علمابه تواقیع معروف شد و برخى از آنها از سوى امام عسکرى  علیه السلام شهرت  خاصّى کسب کردند.

پاورقیها:

۱) اعلام الورى، الطبعه الثالثه، دار الکتب الاسلامیه، ص ۳۶۷٫

۲) حاج شیخ عباس قمى، الانوار البهیه، مشهد، کتابفروشى جعفرى، ص ۱۶۲٫

۳) دلائل الامامه، نجف، منشورات المکتبه الحیدریه، ۱۳۸۳ ه. ق، ص ۲۲۳٫

۴) حیاه الامام العسکرى، ص ۲۵۴، به نقل از مهج الدعوات، ص ۲۷۴٫

۵) حیاه الامام العسکرى، ص ۲۶۷ به نقل از ارشاد، شیخ مفید، ص ۳۸۳٫

۶) حیاه الامام العسکرى، ص ۲۶۷ به نقل از ارشاد ص ۳۸۳٫

۷) همان مأخذ، ص ۲۶۸ به نقل از ارشاد همان مأخذ صفحه.

۸) حیاه الامام العسکرى، ص ۲۶۳٫

منبع:سیره پیشوایان، مهدى پیشوائى، ص۶۵۶

نگاهی ‏به ‏کتاب « حیاه ‏الامام ‏العسکرى (ع) » و پاسخ مولف

 مقاله اى که در پى می آید شامل دو بخش است:

۱) نقدى بر کتاب حیات الامام العکسری(ع);

۲) پاسخ مولف به آن نقد.

پیام حوزه از نقد آثارى که در حوزه معارف اسلامى منتشر می شود، استقبال می کند.

حیاه الامام العسکرى(ع)، محمد جواد طبسى، چاپ دوم، قم، مرکز انتشارات دفترتبلیغات اسلامى، ۱۳۷۴ .

شخصیت برجسته حضرت امام حسن عسکری(ع) همانند پدر بزرگوارش و حضرت امام جواد (ع)برخلاف امامان دیگر کم تر مورد توجه گویندگان و نویسندگان قرار گرفته است.

شخصیت امام حسن عسکری(ع) براى نسل امروز، آن قدر مبهم است که یکى از نویسندگان فضیلت امام حسن عسکری(ع) را تنها این دانسته که پدر حضرت بقیه الله، عجل الله تعالى فرجه الشریف،بوده است! چنین اهانتى، فاضل گرانقدر جناب آقاى محمد جواد طبسی را برآن داشته است تا تحقیق گسترده اى در زمینه تاریخ زندگانى امام عسکری(ع)بنماید که نتیجه آن، کتاب ارزنده و پر محتواى حیاه الامام العسکری(ع) است.

این اثر داراى جنبه هاى مثبت فراوان است. اولین جنبه آن، گستردگى کار مولف محترم و در عین حال پرهیز از قلم فرسایى است. نویسنده از زوایاى مختلف به زندگانی امام(ع) نگریسته است.

ویژگى دیگر این اثر، فصل بندى و دسته بندى مقبول مطالب است.

جناب آقاى طبسى، در تدوین این اثر موفق بوده است و خواننده پس از مطالعه آن به اعماق زندگانى امام یازدهم (ع) پى می برد. لکن معمولا هر اثرى بدون کم و کاست نیست و قابلیت اصلاح را دارد. لذا برآن شدیم تذکراتى را در این زمینه یادآورشویم:

الف) این اثر به تاریخ نقلى نزدیک تر است تا تاریخ تحلیلى، و نویسنده کم تر به تحلیل وقایع پرداخته است. اگر چه این تاریخ نقلى منبع قابل توجهى برای پژوهشگران است.

ب) در فصل دوم از باب دوم،تحت عنوان «الشیعه ومراکزهم فی عصره(ع)» سه شاهد درباره تمرکز شیعه در نیشابور آورده شده که هیچ کدام دلالت بر چنین مطلبى ندارند:

۱) از مناقب ابن شهرآشوب چنین نقل شده است:

انه اجتمعت العصابه بنیسابور و اختاروا محمد بن على النیسابورى، فدفعوا الیه ثلاثین الف دینار و خمسین الف درهم و الفى شقه من الثیاب و اتت شطیطه بدرهم صحیح و شقه خام… و قالوا:ادفع الى الامام ...».

خواننده اى که عبارت فوق را می خواند تصور می کند مقصود از امام، در این سندتاریخى، امام حسن عسکری(ع) است، در حالى که با مراجعه به مناقب ابن شهرآشوب روشن می شود که مقصود، امام موسى بن جعفر(ع) است و ربطى به زمان امام عسکری(ع) ندارد.

۲) شاهد دیگر، استقبال گسترده مردم نیشابور از امام رضا(ع) دانسته شده که این نیز ارتباطى با عصر امام حسن(ع) ندارد.

۳) شاهد دیگر این است که ابراهیم بن عبده نیشابورى از جانب امام یازدهم(ع)وکالت داشته است. هرچند این مطلب، قابل قبول است، اما معلوم نیست وکالت او، وکالت مالى بوده باشد.

در صفحه ۲۲۵ به بعد در مورد این که قم نیز زمان امام حسن عسکری(ع) مرکز شیعه بوده، دلایلى آورده شده که بیش تر آن ها قابل اعتماد نیست، از جمله:

۱) از معصومان: روایت شده که «لولا القمیون لضاع الدین ».

۲) امام صادق(ع) فرمود: «سلام الله على اهل قم، یسقى الله بلادهم الغیث، وینزل علیهم البرکات…».

۳) استدلال به روایت هایى که می گویند: در آینده، قم، مرکز دانش می شود.

دقت در سه استدلال فوق، نشان می دهد که هیچ کدام دلالت ندارند که قم در عصر امام حسن عسکری(ع) مرکز شیعه بوده است.

۴) استدلال به این که مرحوم حاج شیخ عباس قمى در فوائد الرضویه آورده است که در زمان على بن بابویه دویست هزار محدث در قم می زیسته اند.

در حالى که تعداد ساکنان قم در سال ۱۳۰۴ ش، ۳۵۰۰۰ تن بوده است. وقتى که هفتاد سال پیش ساکنان قم این تعداد بوده اند، آیا قابل قبول است که هزار سال پیش تنها دویست هزار محدث در قم می زیسته اند؟! سند آمار محدثان قم در زمان علی بن بابویه، ضعیف است. حاج شیخ عباس قمى این مطلب را از علامه محمد تقى مجلسى در شرح[ کتاب ] من لایحضره الفقیه نقل می کند که وى چنین می گوید:در کتابى دیدم که در زمان علی بن بابویه از محدثان، در قم، دویست هزار تن بودند.

چنان که ملاحظه می شود، علامه مجلسى این موضوع را از کتابى مجهول نقل می کند;در کتابى که به عنوان تاریخ تحلیلى نگاشته می شود نباید چنین مطلب بی اساسى نقل شود و اگر هم نقل می شود باید آن را مورد بررسى قرار داد و استبعاد آن را یادآورشد.

د) در موارد متعدد از ابراهیم بن عبده نام برده شده و در بعضى موارد همانندبرخى کتاب هاى دیگر به صورت «عبده » ضبط شده است، در حالى که «عبد» به ضمیر،وصل شده است و مرجع آن «الله » به معناى «عبدالله » است; زیرا لفظ «عبد»مونث ندارد. و تاءنیث آن «اءمه » است. از سوى دیگر، همیشه حرف قبل از تاتاءنیث، مفتوح است ولى این جا مضموم است.

ه ) به جاى این که نویسنده به منابع تاریخى معتبر اعتماد کند در یکى دو مورددیده می شود که آن چه بر سر زبان هاست، آورده است.

در صفحه ۲۲۵ بدون ذکر ماءخذ آمده است:

«استقبل الشیعه والموالون الامام على بن موسى الرضا استقبالا عظیما لم یرمثله;حینما مر على بلده نیسابور قاصدا مرو، و کتب عنه حوالى مائه الف انسان، الحدیث المعروف بسلسله الذهب ».

هنگامى که امام رضا(ع) به قصد مرو از نیشابور می گذشت، شیعیان و دوست داران امام على بن موسی الرضا(ع) از وى استقبال بزرگى کردند که همانند آن دیده نشده بود وحدود صد هزار نفر، حدیث معروف سلسله الذهب را به نقل از آن حضرت نوشتند.

چهار الى پنج نفر راوى، حضور امام رضا(ع) در نیشابور و کتابت حدیث سلسله الذهب را نقل کرده اند. از این تعداد، فقط یک روایت، از حضور جمعیت فراوان هنگام بیان حدیث سلسله الذهب حکایت می کند که در آن عدد ۲۴ هزار نفر است نه صد هزار.

صحت این روایت از چند جهت قابل خدشه است:

۱) اولین ضعف این حدیث این است که اربلى، مولف کشف الغمه نام کتابى را که درآن این حدیث را دیده، ذکر نکرده است و می گوید: «نقلت من کتاب لم یحضرنى اسمه الان…».

۲) این روایت حاکى است که براى ضبط حدیث سلسله الذهب،از ۲۴ هزار دوات استفاده شده است، حال اگر از هر دوات یک نفر استفاده کند معلوم می شود در آن محل ۲۴ هزارنویسنده حضور داشته اند.

با توجه به این که در آن زمان و زمان هاى بعد، مردم به حفظ احادیث توجه فراوانى می کردند و حضرت در میان جمعیت انبوهى حاضر شده که بعضى لباس خود راپاره می کردند و گروهى دیگر از هیجان، خود را به خاک می مالیدند و… چگونه قابل قبول است که تنها یک راوى از رقم انبوه جمعیت خبر دهد.

۳) مسلما در آن زمان، باسوادان، درصد کمى را تشکیل می دادند، در آن واقعه دست کم ده برابر این رقم، از بی سوادان بوده اند. اگر چنین خبرى صحیح باشد لازمه اش این است که در آن محل حداقل دویست تا سیصد هزار نفر حضور داشته اند. با این حال،چگونه ممکن است تنها دو نفر کلام حضرت را در آن جمعیت انبوه به دیگران برسانند؟

۴) مسلما کسى یک یک دوات ها را نشمرده است و چنین عددى تقریبى است. اما بایدتوجه داشت که اگر کسى بخواهد چنین آمارى را به صورت تقریبى بیان کند، به صورت هاى زیر می گوید: «بیست هزار یا بیست و پنج هزار یا سى هزار».

۵) سند این روایت ضعیف است; زیراابوعبدالله نیشابوری(۴۰۵۳۲۱ق)، نویسنده کتاب تاریخ نیشابور سندى را براى این حدیث ذکر نکرده است، و اگر هم ذکر کرده به مانرسیده است.

در ترجمه تاریخ نیشابور که در واقع ترجمه خلاصه آن است، این حدیث به صورت «التعظیم لامر الله والشفقه على خلق الله » ذکر شده است و می گوید: «این حدیث در افواه مشهور است ».

قابل ذکر است که محتواى حدیث سلسله الذهب از مسلمات مذهب شیعه است و این روایت از طرق دیگر نیز نقل شده است، اما این که حضرت چنین حدیثى را در میان جمعیت چند ده هزار نفرى نیشابور بیان کرده باشد، قابل اثبات نیست; خصوصا نقل صد هزار نویسنده که هیچ اساس تاریخى ندارد. ۱۷۸ در پایان ذکراین نکته لازم است که در مجموع، نویسنده محترم حیاه الامام العسکری(ع) در این گام،موفق بوده است و مطالعه این کتاب را به پژوهشگران توصیه می کنیم.

پاسخ مولف کتاب به نقد

ضمن قدردانى و تشکر از جناب آقاى احسانى که با مطالعه کتاب حیاه الامام العسکرى نظریات خود را یادداشت، و آن را به صورت نقد بر کتاب،در مجله وزین پیام حوزه درج کرده اند.

اینک نظر ایشان و خوانندگان را به چند نکته جلب می کنم:

۱) ایشان در موردب نقد نوشته اند:

«مولف سه شاهد در باره تمرکز شیعیان در نیشابور آورده که هیچ کدام دلالت برچنین مطالبى ندارد… و خواننده تصور می کند مقصود، امام حسن عسکری(ع) است ».

در پاسخ یادآورى می شود که نویسنده هرگز نخواسته بگوید که فرستادن محمد بن علی نیشابورى و استقبال مردم نیشابور، در دوره امام حسن عسکری(ع) است; زیرا روشن است و خواننده چنین فکرى نخواهد کرد، بلکه مولف در این صدد بوده تا از شواهد وقراین استفاده کند که این شهر داراى سوابق و ویژگى خاصى بوده، و مردم آن به خاطر علاقه اى که به اهل بیت: داشتند، حتى پیش از دوران امام عسکری(ع) مورد عنایت امامان قرار گرفته اند و دلیلش فرستادن آن همه اموال خدمت امام موسى کاظم(ع) ، واستقبال از حضرت امام رضا(ع) و فرستادن وکیل از طرف امام حسن عسکری(ع) بوده است.

و در بند۳ مورد ب آورده اند:

«این که ابراهیم عبده از سوى امام(ع) وکالت داشته، قابل قبول است، اما معلوم نیست وکالت وى، وکالت مالى بوده باشد».

گمان می کنم ناقد به بخش وکلاى آن حضرت مراجعه نکرده و یا دقت نفرموده اند; زیرااز فرمایش هاى صریح امام برمی آید که ابراهیم، مامور گرفتن وجوه از مردم نیشابوربوده است. با دقت بیش تر در جملات زیر، این مطلب کاملا روشن خواهد شد:

الف) امام(ع) در نامه اى که خطاب به اسحاق بن اسماعیل می نویسد، چنین خاطر نشان می سازد:

«فلیود حقنا الى ابراهیم بن عبده…»; باید حق ما را به ابراهیم بن عبده بپردازد.

ب) در نامه اى که امام به عبدالله بن حمدویه می نویسد، می فرماید:

«فقد بعثت لکم ابراهیم بن عبده لیدفع النواحى و اهل ناحیتک حقوقى الواجبه علیکم الیه »; ابراهیم بن عبده را نزد شما فرستادم تا مردم منطقه شما و نواحی اطراف، حقوق واجب مرا به او بپردازند.

ج) هم چنین در نامه اى که به شیعیان می نویسد، چنین یادآور می شود:

«و کتابى الذى ورد على ابراهیم بن عبده بتوکیلى ایاه و قبض حقوقى من موالیناهناک… و لیخرجوا من حقوقى و لیدفعوها الیه ».

آیا جملات فوق که در نامه هاى امام(ع) آمده، نشانگر این نیست که ابراهیم در قبض حقوق، وکالت داشته؟

از این ها گذشته اصل وکالت در چنین مواردى ظهور در اخذ وجوه دارد و حمل بروکالت دیگر، محتاج به قرینه است.

۳) نویسنده در مورد ج می نگارد:

«در این که قم در زمان حیات امام حسن عسکری(ع) مرکز شیعیان بوده، دلایلى آورده شده که بیش تر آن ها، قابل اعتماد نیست ».

بسیار به جا بود که این جا هم با توجه به تمام شواهد و قراین قضاوت می کردند;زیرا اولا، اگر از نامه حضرت امام صادق(ع) به عیسى بن عبدالله برنیاید که تمام اهل قم مشمول چنین سلامى بوده اند، لااقل غالب مردم قم چنین بوده اند. ثانیا، قم به خاطر این که پناهگاهى براى پیروان اهل بیت:

بوده همیشه مورد حمله و تعرض حکومت هاى غاصب بوده است.

از جمله این که در زمان امام حسن عسکری(ع) موسى بن یغا، با سپاه خود به قم حمله ور شده و مردم را مورد آزار و اذیت قرار داد که امام براى دفع ظلم از آن هادعایى طولانى می فرستد.

ثالثا، وجود این همه عالمان و محدثان که نام شان هر صفحه اى از کتاب هاى رجال وتراجم را زینت داده، آیا دلیل براین نیست که مردم قم در همان دوره از پیروان صدیق اهل بیت: بوده اند؟

۴) ناقد از آمار دویست هزار نفرى محدثان در قم شگفت زده شده و گفته است:

«این آمار صحیح نیست زیرا در سال ۱۳۰۴ آمار مردم قم، ۳۵ هزار نفر بوده اند».

پاسخ می دهیم این خود قیاسى است مع الفارق; زیرا ممکن است در آن زمان به دلایلی مردم قم ده ها برابر سال ۱۳۰۴ بوده اند و در زمان هاى بعد به دلایل دیگرى هجرت کرده اند، چنان که بعضى از مورخان بدان اشاره کرده اند.

جهت اطلاع بیش تر، به تاریخ قم ترجمه حسن بن على قمى و مقدمه آقاى دوانى برتاریخ قم (نوشته آقاى ناصرالشریعه) می توان مراجعه کرد.

۵) این که نوشته اند:«ابراهیم بن عبده با تاء آمده در حالى که «ه » در این جا، ضمیر است و نبایدابراهیم بن عبده گفت ».

پاسخ می دهیم که این «ه » ضمیر نیست، بلکه تاء تاءنیث است همانند طلحه.

۶) اما نقد ایشان بر استقبالى که مردم نیشابور از امام رضا(ع) کرده اند و به گفته ایشان این آمار صحیح نیست، پاسخ می دهیم: اولا، بحث در باره حدیث سلسله الذهب نبوده که ناقد، ین بحث را به میان کشیده است، بلکه خواسته ایم قراین وشواهدى بر تمرکز شیعیان در نیشابور بیاوریم.

ثانیا، اگر مقصود ایشان این است که آمار صد هزار نفر استقبال کننده مستندنیست، نقد ایشان، به جاست، زیرا مدرکى برآن نقل نشده است و اگر مقصود این است که چنین استقبالى از حضرت نشده، می گوییم: همان گونه که خود ایشان در بررسى این حدیث از اربلى نقل کرده که فقط ۲۴ هزار راوى در آن جا بوده، و متاسفانه کلمه «دوی » را نیز در ترجمه نیاورده، که با توجه به این کلمه و این که همه مردم در آن زمان سواد نوشتن را نداشتند و بدون شک بی سوادان نیز حضور داشته اند، عدداستقبال کننده ها را اگر بیش از این نگوییم، لااقل همین قدر بوده است.

بدین جهت مطلب اغراق آمیزى گفته نشده، گرچه سندى برآن ارایه نشده است.

۷ ناقد اشکال هاى دیگرى نیز بر کتاب دارد از قبیل این که کتاب، تاریخ نقلی است نه تحلیلى و… که داورى درباره آن ها را به خوانندگان واگذار می کنم.

۸) ضمن ارج گذارى به تلاش ناقد، توجه آن عزیز را به تامل و تعمق هر چه بیش تر وخوددارى از شتاب زدگى و تعجیل در نتیجه گیرى جلب می کنم تا همواره حریم نقد استواربماند.

در پایان با اعتراف و اذعان به این که هیچ نوشته اى خالى از نقص نیست،امیدوارم این کتاب همواره مورد نقد و نظر محققان و پژوهشگران و صاحب نظران قرارگیرد و ما را از نظریات سودمند خود جهت اصلاح و بررسى مجدد در چاپ هاى بعدی بهره مند سازند. و من الله التوفیق.

سید صادق احسانى – محمد جواد طبسى

منبع :پیام حوزه ، تابستان ۱۳۷۶، شماره ۱۴