رمضان رفت

 

رمضان رفت و ندانم كه زما بد خشنود

يا نه انديشه آن ذوق دل ما بربود

عمل ما اگر اين است كه ما مي بينيم

نرود ماه مبارك ز بر ما خشنود

از شب قدر ندانيم نشاني جز نام

چشم آلوده ما محرم آن حال نبود

جان از آتش نبرد خواجه كه از مطبخ او

نيست در ديده درويش نصيبي جز دود

عيد آن است مبارك كه زطاعت شب و روز

او نياسود و فقير از كرمش مي آسود

آينه حُسن ازلى

جواد محدّثى

سلام بر گل زيباى مجتبوى در بوستان حُسن نبوى، سبط اكبر، الگوى كمال و آينه جمال، كه ميلادش در نيمه رمضان، رويِش گلى در بوستان ماه خدا بود.

سلام بر مجتباى آل محمد، فرزند برومند على و زهرا عليهماالسلام ، كه گوهر درياى فضيلت بود.

سلام بر آن «آينه حُسن ازلى»، كه تولّد فرخنده‏اش در آستانه «شبهاى قدر»، بركتى مضاعف بر سفره افطار و سحر روزه داران است.

در خنده‏هاى صبحدم نيمه ماه مبارك، يك ميلاد نهفته بود، كه دامن دامن زيبايى و حُسن به بشريّت ارزانى داشت و همه ما را بر سفره احسانش مهمانِ كرامت او ساخت، تا از مائده معنويّتى خدايى بهره‏مند شويم.

سلام بر او، كه كرامت و جود، آينه دار فضايل اوست. دلهاى شيعيان، با نسيم روح نواز نام زيبايش، صفا مى‏گيرد و ياد او همچون عطر بهشتى مشام جانها را مى‏نوازد.

امروز هم، پس از گذشت هزار و چهارصد سال، شادى و شعفى را كه با تولّدش در خانه على و فاطمه عليهماالسلام پديد آمد، مى‏توان حس كرد.

فاطمه عليهاالسلام ، درياى پيوسته به رسالت بود و على عليه‏السلام مسند نشينِ امامت. وقتى اين دو دريا به هم پيوست، غوّاص آفرينش از تلاقى اين دو دريا، «گوهر حُسن» به چنگ آورد.

لؤلؤ سبز اين دو دريا، «حسن بن على» بود.

اين مولود، شش سال از لبخندها و نوازش‏هاى پيامبرخدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم و آغوش معطّر او بهره‏مند شد و عطر بهشت در سايه نامش قرار و آرام يافت.

عصاره هستى و ميوه باغ كمال و گل دامان زهراى عزيز بود.

«سرور جوانان بهشت» بود و لقب «مجتبى»، تابلوى زيبايى است كه برگزيدگى و كمال او را مى‏نماياند و فضايل او را در چشم انداز نگاه مردم قرار مى‏دهد.

آن گونه كه مهمانان ماه خدا، بر سفره رحمت الهى متنعّم مى‏شوند، شيعيان نيز در مهمان‏خانه هميشه گشوده آن پيشواى سخاوت، از معنويت و پارسايى و بزرگوارى او بهره مى‏برند.

او، همدرد محرومان، همراه ضعيفان، همنواى فرشتگان و هم آواى كرّوبيان بود.

امام صابر و عابد و كريمى بود كه عاشقانه به عبادت مى‏ايستاد و پيوسته لب‏هايش كه غنچه جمال آفرين بود، به ذكر محبوب مترنّم بود. با ياد مرگ، به خوف و گريه مى‏افتاد و هنگام نماز، رنگ از چهره‏اش مى‏پريد.

شوق ديدار خانه خدا، بيست و پنج بار او را پياده به حرم خدا كشاند.

وجودش وقف خدا بود و هستى‏اش در خدمت بندگان خدا.

«كريم اهل‏بيت» بود و شعاع كرمش دور و نزديك و آشنا و غريب و خويش و بيگانه را فرا مى‏گرفت.

اگر بباليم كه او امام ماست، بجاست و اگر فخركنيم كه مقتداى ماست، رواست. سلام بر آن حجّت حق و مِشكات هدايت الهى!

امام و اسوه‏اى كه بوى بهشت در سخن و سكوتش پيچيده بود و صلح او زمينه ساز قيام «عاشورا» گشت و قهرمانى ميدانِ «صبر و پايدارى» به نام او سكّه خورد.

امام مظلومى كه شرايط، حتى براى شهادتى خونين و تحوّل آفرين و رسواساز برايش فراهم نبود. براى مصلحت اسلام و مسلمين، جام تلخ صلح را سركشيد و در اين راه، زخم زبان‏هايى از نزديك‏ترين يارانش هم شنيد.

سلام بر صبر خدايى‏اش، كه ما را الهام بخش صبورى در راه حق است.

سلام بر صلح حماسى‏اش، كه ما را آموزگار عمل به تكليف و تبعيّت از وظيفه است.

سلام بر بقيع غريبش، كه رواق مظلوميّت اهل بيت و شيعه است.

سلام بر آن مسموم شهيد، بر آن مظلوميّت مجسّم و تجسّم مظلوميّت.

اينك… ماييم و مائده كرامت آن «كريم اهل‏بيت»، كه پيوسته گسترده است و خوشه چينان معنويّت و ايثار را مهمان فضايل خويش ساخته است.

منبع :کوثر ، پاييز 1381، شماره 55

آن شب قدري که گويند اهل خلوت امشب است

آن شب قدري که گويند اهل خلوت امشب است

آن شب قدري که گويند اهل خلوت امشب است

يا رب اين تاثير دولت در کدامين کوکب است

تا به گيسوي تو دست ناسزايان کم رسد

هر دلي از حلقه اي در ذکر يا رب يا رب است

کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف صد هزارش

گردن جان زير طوق غبغب است

شهسوار من که مه آيينه‌دار روي اوست

تاج خورشيد بلندش خاک نعل مرکب است

عکس خوي بر عارضش بين کآفتاب گرم رو

در هواي آن عرق تا هست هر روزش تب است

من نخواهم کرد ترک لعل يار و جام مي

زاهدان معذور داريدم که اينم مذهب است

اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زين

با سليمان چون برانم من که مورم مرکب است

آن که ناوک بر دل من زير چشمي ميزند

قوت جان حافظش در خنده زير لب است

آب حيوانش ز منقار بلاغت ميچکد

زاغ کلک من به نام ايزد چه عالي مشرب است

                                                                                               حنيف مزروعي

هديه روزه داران

حكمت روزه داشتن بگذار
باز هم گفته و شنيده شود

صبرت آموزد و تسلط نفس
و ز تو شيطان تو رميده شود

هر كه صبرش ستون ايمان بود
پشت‏ شيطان از او خميده شود
عارفان سر كشيده گوش به زنگ
كز شب غره ماه ديده شود
آفتاب رياضتى كه ازو
ميوه معرفت رسيده شود
عطش روزه مى بريم آرزو
كو به دندان جگر جويده شود
چه جلايى دهد به جوهر روح
كادمى صافى و چكيده شود
بذل افطارى سفره عدلى است
كه در آفاق گستريده شود
فقر بر چيده‏دار از خوانى
كه به پاى فقير چيده شود
شب قدرش هزار ماه خداست
گوش كن نكته پروريده شود
از يكى ميوه عمل كه درو
كشته شد سى هزار چيده شود
گر تكانى خورى در آن يك شب
نخل عمر از گنه تكيده شود
چه گذارى به راه توبه كزو
پيچ و خمها ميان بريده شود
مفت مفروش كز بهاى شبى
عمرها باز پس خريده شود
روز مهلت گذشت و بر سر كوه
پرتوى مانده تا پريده شود
تا دمى مانده سر بر آر از خواب
ور نه صور خدا دميده شود
در جهنم ندامتى است كزو
دست و لب ها همه گزيده شود
مزه تشنگى و گرسنگى
گر به كام فرو چشيده شود
به خدا تا گرسنه ا‏ي ناليد
تسمه از گرده‏ها كشيده شود

شهريار

ماه رمضان آمد اي يار قمر سيما

بر بند سر سفره بگشاي ره بالا

اي ياوه هر جايي، وقتست که باز آيي

بنگر سوي حلوايي تا کي طلبي حلوا…

مرغت ز خور و هيضه، مانده‏ست درين بيضه

بيرون شو از اين بيضه تا باز شود پرها

بر ياد لب دلبر خشکست لب مهتر

خوش با شکم خالي مي‏نالد چون سرنا

خالي شو و خالي به لب بر لب نايي نه

چون ني زدمش پر شو و آنگاه شکر مي‏خا…

گر تو به زيان کردي آخر چه زيان کردي

کو سفره نان افزا کو دلبر جان افزا

از درد به صاف آييم و زصاف به قاف آييم

کز قاف صيام اي جان، عصفور شود عنقا

صفراي صيام ار چه، سوداي سفر افزايد

ليکن ز چنين سودا يابند يد بيضا

هر سال نه جوها را مي‏ پاک کند از گل

تا آب روان گردد تا کشت‏ شود خضرا

بر جوي کنان تو هم، ايثار کن اين نان را

تا آب حيات آيد تا زنده شود اجزا…

بستيم در دوزخ يعني طمع خوردن

بگشاي در جنت ‏يعني که دل روشن

بس خدمت‏ خر کردي بس کاه و جوَش بردي

در خدمت عيسي هم بايد مددي کردن

تا سفره و نان بيني کي جان و جهان بيني

رو جان و جهان را جو، اي جان و جهان من

اينها همه رفت اي جان بنگر سوي محتاجان

بي برگ شديم آخر چون گل ز دي و بهمن

سيريم ازين خرمن، زين گندم و زين ارزن

بي سنبله و ميزان، اي ماه تو کن خرمن …

کليات شمس جزء هفتم ص 92، 91

داستان مرد ادارى و همكارش‏

يكى از رفقايمان نقل مى‏ كرد كه روز اول ماه رمضان بود، روزه گرفتيم رفتيم اداره و تازه با يك آقايى به اصطلاح هم ميز و آشنا شده بوديم. او هم روزه مى‏ گرفت. بعد از يكى دو ساعت آن رفيقم گفت: فلانى! من مى‏ خواهم يك تذكرى به شما بدهم.
گفتم: بفرماييد. گفت: من خيلى از شما معذرت مى‏خواهم كه اين تذكر را مى‏دهم ولى خوب لازم مى ‏دانم كه اين تذكر را بدهم، از اخلاق بد خودم است، چه عرض كنم. من يك چنين اخلاق بدى دارم كه در ماه رمضان كه روزه مى‏گيرم عصبانى مى‏ شوم، خيلى هم عصبانى مى‏ شوم. وقتى هم كه عصبانى مى‏ شوم ديگر هرچه به دهانم مى‏آيد مى ‏گويم، حرف بد مى‏ گويم، فحش مى ‏دهم، توهين مى‏ كنم. ممكن است در اين ماه رمضان به جنابعالى جسارتى بكنم. خواهش مى‏ كنم اگر چنين شد، ديگر روزه است، اخلاق من است، خيلى ببخشيد.
اين آقاى رفيق ما گفت: گفتيم عجب كارى شد! اين مرد روز اول ماه رمضان آمد با ما اتمام حجت كرد. حالا ما يك ماه رمضان تمام بايد از او فحش بشنويم، چون روز اول ماه رمضان گفته اخلاق من اين است. گفت: من هم گفتم كه عجب تذكر بجايى دادى! اتفاقاً اخلاق من هم همين‏طور است و بلكه بدتر، در حال روزه عصبانى مى‏ شوم، يك وقت مى‏ بينى كه اين دوات را برداشتم و پراندم به سرت. گفت: عجب! خيلى اخلاق بدى است. پس خوب است هر دومان مواظب باشيم.
شهيد اين داستان را در تبيين معيار کار اخلاقي از نظر راسل بيان کرده است که معتقد هستند اخلاق را بايد رعايت کرد تا دچار عکس العمل هاي منفي آن نشويم.

مجموعه ‏آثاراستادشهيدمطهرى ج‏22 / 484

هرگز نبود ماهى اين سان همه زيبايى

هرگز نبود ماهى اين سان همه زيبايى

سر زد ز افق نورى در کوچه شيدايى
عطرى زده بر بستان آن ماه شکيبايى

گسترده به زيبايى خالق ز کرم ماهى
بر خوان کرم بينم حورى وش رعنايى

آمد به سراى دل سى‌ روز شکيبايى
هرگز نبود ماهى اين سان همه زيبايى

هر صبح سحر آيد آيات سماواتى
هر شام اذان گويد بر سفره مينايى

با اشک زنم جامى لبريز به تنهايى
با عشق تو برخيزم از بستر تنهايى

آن شب که قدرش بهتر زهزاران شب
اشکى است که مى‌ريزم بر صحن تماشايى

کان شب که به خلوتگه بر سجده فرو افتم
از يار طلب سازم آن جام مسيحايى

دربارگهت يا رب سرگشته و حيرانم
بخشش ز تو مى‌خواهم اى صاحب زيبايى

بخشش ز تو مى‌جويم از عشق تو مى‌گويم
نالان به سر کويم اى چاره تنهايى

يک بار دگر آمد اين ماه اهورايى
بر خوان کرم بنشين اين است شکوفايى

احمد سردشتى

وَ ما انَا مِنَ الْمُتَكَلِّفينَ

سالى رفته بوديم نجف آباد اصفهان، ماه رمضان‏ بود، چون تعطيل بود و دوستان ما آنجا بودند به آنجا رفته بوديم. يادم هست كه آمدم از عرض خيابان رد بشوم، وسط خيابان كه رسيدم يك باباى دهاتى آمد جلوى مرا گرفت، گفت: آقا مسأله‏ اى دارم، مسأله مرا جواب بدهيد. گفتم: بگو. گفت: غسل جنابت به تن تعلق مى‏ گيرد يا به جون؟ گفتم: من معناى اين حرف را نمى‏ فهمم. غسل جنابت مثل هر غسلى از يك جهت به روح آدم مربوط است چون نيت مى‏ خواهد، و از جهت ديگر به تن آدم، چون انسان تنش را بايد بشويد. مقصودت اين است؟ گفت: نه، جواب درست بايد بدهى. غسل جنابت به تن تعلق مى‏ گيرد يا به جون؟ گفتم: من نمى‏ دانم. گفت: پس اين عمامه را چرا سرت هشته‏ اى‏ ؟. «وَ ما انَا مِنَ الْمُتَكَلِّفينَ‏» من متكلّف نيستم. پيغمبر چنين سخنى مى‏ گويد.

منبع :مجموعه ‏آثاراستادشهيدمطهرى : ج‏16: صفحه 152

عالمي صائبي مذهب که به احترام ماه رمضان روزه مي گرفت

ابواسحق صابى از فضلا و نويسندگان معروف قرن چهارم هجرى است. مدتى در دربار خليفه عباسى و مدتى در دربار عزالدوله بختيار (از آل بويه) مستوفى بود.ابواسحق داراى كيش «صابى» بود كه به اصل «توحيد» ايمان دارند ولى به اصل «نبوت» معتقد نيستند. عزالدوله بختيار سعى فراوان كرد بلكه بتواند ابواسحق را راضى كند كه اسلام اختيار كند، اما ميسر نشد. ابواسحق در ماه رمضان به احترام مسلمانان روزه مى‏ گرفت، و از قرآن كريم زياد حفظ داشت. در نامه‏ ها و نوشته‏ هاى خويش از قرآن زياد اقتباس مى‏ كرد. ابواسحق مردى فاضل و نويسنده و اديب و شاعر بود و با سيد شريف رضى- كه نابغه فضل و ادب بود- دوست و رفيق بودند. ابواسحق در حدود سال 384 هجرى از دنيا رفت و سيد رضى قصيده ‏اى عالى در مرثيه وى سرود كه مضمون سه شعر آن اين است:
آيا ديدى چه شخصيتى را روى چوب هاى تابوت حركت دادند؟ و آيا ديدى چگونه شمع محفل خاموش شد؟.
كوهى فرو ريخت كه اگر اين كوه به دريا ريخته بود دريا را به هيجان مى‏ آورد و سطح آن را كف آلود مى‏ ساخت.
من قبل از آنكه خاك، تو را در برگيرد باور نمى‏كردم كه خاك مى ‏تواند روى كوه هاى عظيم را بپوشاند.
بعدها بعضى از كوته نظران سيد را مورد ملامت و شماتت قرار دادند كه كسى مثل تو كه ذريه پيغمبر است شايسته نبود كه مردى صابى مذهب را كه منكر شرايع و اديان بود مرثيه بگويد و از مردن او اظهار تأسف كند.
سيد گفت: «من به خاطر علم و فضلش او را مرثيه گفتم. درحقيقت علم و فضيلت را مرثيه گفته‏ ام»

منبع : مجموعه‏ آثاراستادشهيدمطهرى ج‏18 ص

شب قدر است امشب

شب قدر است امشب

 

شب قدر است امشب مست مستم‌ اي خدا با تو

شدم تا مست دانستم كه هستم اي خدا با تو

در اين خلوت تو من يا من تو، انصاف از تو مي‌خواهم

تو با من مست يا من مست هستم اي خدا با تو

مخواه از من كه هرگز راه عقل و عافيت پويم

كه من ديوانه از روز الستم اي خدا با تو

دويدم سال‌‌ها اما به دور افتادم از كويت

چو افتادم ز پا در خود نشستم اي خدا با تو

سر از خاك زمين تا برگرفتم عشق ورزيدم

ولي آزاد از هر بند و بستم اي خدا با تو

تو هر جا جلوه كردي من تو را ديدم پرستيدم

به هر صورت جمالي مي‌پرستم اي خدا با تو

 

  محمد خليل مُذنِب (جمالي)

در آمد بار ديگر ماه يزدان

در آمد بار ديگر ماه يزدان

در آمد بار ديگر ماه يزدان
به فرّ و شوکت و فيض فراوان
صباح مکرمت گرديد طالع
منوّر شد جهان از طلعت آن

بهار توبه و آمرزش آمد
مه ايمان و عيد حق پرستان
نسيم مغفرت هر سو وزان است
سحاب مرحمت باشد خروشان
مه روزه است و هنگام عبادت
خوشا حال نکوي روزه داران
در آ در مکتب «صوموا تصحوا»
که در آن مي‎شود امراض درمان
هلا بر خود بنازيد و بباليد
که ايزد را در اين ماهيد مهمان
الا اي معصيت کار گرفتار!
که از کردار خود هستي پشيمان
چرا بيگانه‎اي از درگه دوست؟
چرا حال تو زار است و پريشان؟
بنه تاريکي جهل و ضلالت
بيا در پرتو انوار قرآن
مپو زين پس ره شرّ و شقاوت
بيا اندر طريق خير و احسان
مشو نوميد از عفو خداوند
و گر هستي غريق بحر عصيان
بيا در مکتب «توبوا الي الله»
ز قرآن آيه «لاتقنطوا» خوان
جهان را نور رحمت کرده روشن
منوّر شد ز اشراقش دل و جان
مبادا کفر اين نعمت نماييد
که نعمت، سلب مي‎گردد ز کفران
مبارک ماه و اوقات شريفي است
به لهو و بيهده ضايع مگردان
غنيمت دان دعا و عرض حاجات
نماز و روزه و نيکي به اخوان
به خود آ اي گنه کار نگون حال!
رها کن رشته بيداد و طغيان
بيا با خالق خود آشنا شو
مرو زين بيش، اندر راه شيطان
خدايا! از کرم بر من ببخشاي
به رويم باز کن ابواب عرفان
ز ما بر احمد(ص) و آلش تحيّات
فروزان تا بود مهر درخشان

ايت الله صافي گلپايگاني

حكمت روزه داشتـن بگـذار

باز هم گفته و شنيده شود

صبرت آمــوزد و تسلط نفـس

و ز تو شيطان تو رميده شود

هر که صبرش ستون ايمان بود

پشت‏ شيطان ازو خميده شود

آفتــــاب ريــاضتي که ازو

ميوه معرفت رسيده شود

چه جلايي دهد به جوهر روح

کادمي صافي و چکيـده شود

بذل افطار سفره عدلي است

که در آفــاق گستـــريده شود

فقر بر چيده‏ دارد از خوانـي

که به پاي فقير چيده شود

شب قدرش هزار ماه خداست

گوش کن نکتــه پروريـده شود

از يــکي ميــــوه عمـــل کـــه درو

کشته شد، سي هزار چيده شود

گر تکاني خوري در آن يک شب

نخـل عمــر از گنـه تکيـده شود

مفت مفروش کز بهاي شبي

عمرهـا باز پـس خـريده شود

روز مهلت گذشت و بر سر کوه

پرتــوي مانـده تــا پريــده شـود

تا دمي مانده سر بر آر از خواب

ور نه صور خــدا دميـــده شــود

شهريار

پيشکش مولا علي (عليه السلام)

پيشکش مولا علي (عليه السلام)

زمين بالا گرفت از اتفاقي ناگهان سر را

زمان طاقت نمي آورد موعود مقرر را

جهان در بهت … زن سمت حرم نزديک تر مي شد

و کعبه مي گشود آغوش خود، ديوار را، در را

خدا يک بار ديگر بر خودش ذکر “تبارک” گفت

“تبارک” گفت بر خود، شاهکار بار ديگر را

و تو مي آمدي ماه رجب! در آسمان شهر

که فارغ کرده بودياز خيالت جان مادر را

و تو مي آمدي، دلگرمي “خورشيد” باشي تا

بسوزانيد در مردم زمستان هاي باور را

چنان آتشفشان خاموش ماندي تا

بلرزاند هراس يک خروشت پشت صدها کوه خيبر را

عدالت از الفباي کلامت وام مي گيرد

الفباي عدالت، نه! نمي فهمد برادر را

نبودي سرنوشت تيغ و خنجرها و فهميدند

که فهميدي تو در ليل المبيت عشق، بستر را **

زمان مي رفت و وقت رحلت خورشيد مي آمد

ملايک تا فلک بردند بالا صحن منبر را

جهان! پس هر که من مولاي اويم … اين علي حالا

زمين! يادت بماند مو به مو اين حج آخر را

زمان مي رفت و گم مي کرد در تاريخ ننگينش

غدير، آن مدرک بالاتر از هر حکم و دفتر را

و ماندي ماه تنها! ماه بي خورشيد! بعد از او

و ماندي تا بفهمي سال هاي داغ همسر را

و ماندي تا بفهمد بغض هاي دائمت را چاه

و نخلستان به نخلستان بباري ديده ي تر را **

– نرو  امشب پدر! قلبم گواهي مي دهد انگار …

و رفتي “فزت رب الکعبه” ي محراب و خنجر را

سحر مي شد و کم کم آسمان در ماه حل مي شد

که “شب” شق القمر مي کرد در محراب خون سر را …

فائزه اميني- اراک

برگ تحويل مي‏کند رمضان

 برگ تحويل مي‏کند رمضان

برگ تحويل مي‏کند رمضان
بار توديع بر دل اخوان

يار ناديده سير زود برفت
دير ننشست نازنين مهمان

غادرالحب صحبة الاحباب
فارق الخل عشرة الخلان

ماه فرخنده روي بر پيچيد
و عليک السلام يا رمضان

الوداع اي زمان طاعت و خير
مجلس ذکر و محفل قرآن

مهر فرمان ايزدي بر لب نفس
در بند و ديو در زندان

تا دگر روز، با حبان آيد
بس بگردد به گونه گونه جهان

بلبلي زار زار مي‏ناليد
بر فراق بهار وقت‏ خزان

گفتم اندوه مبر که باز آيد
روز نوروز و لاله و ريحان

گفت ترسم بقا وفا نکند
ور نه هر سال گل دهد بستان

روزه بسيار و عيد خواهد بود
تيرماه و بهار و تابستان

تا که در منزل حيات بود
سال ديگر که در غريبستان

سعدي

بـاز هـواي سـحــرم آرزوســــت

بـاز هـواي سـحــرم آرزوســــت

 

  بـاز هـواي سـحــرم آرزوســــت

خـلـوت و مـژگـان تـرم آرزوسـت

شـكـوه ي غـربـت نـبـرم ايـن زمـان

دسـت تـــو و روي تـو ام آرزوســت

خـسـتـه ام از ديـدن ايـن شـوره زار

چـشـم شـقـايـق نـگـرم آرزوســـت

واقـعـه ي ديـــدن روي تـــــو را

ثـانـيـه اي بـيـشـتـرم آرزوسـت

 

جـلـوه ي ايـن مـاه نـكـو را بـبـيـن

رنـگ و رخ و روي تـو ام آرزوسـت

 

ايـن شـب قـدر اسـت كـه مـا بـا هميـم؟

مـن شـب قـــــدري دگــــرم آرزوســـت

 

حـسِّ تـو را مـي كنم اي جـان مـن

عـزلـت بـيـتـي دگــــرم آرزوســــت

 

خـانـه ي عـشـِاق مـهـاجـر كـجـاست؟

در سـفــــرت بـــال و پـرم آرزوســـت

 

حـسـرت دل بـارد از ايـن شـعـر مـن

جـام مـيـي در حـرمـــم آرزوســـــت

 

احمد عزيزي

خوشــــا دمي که رسـد آرزو به حد کمــال

 

  خوشــــا دمي که رسـد آرزو به حد کمــال

خوشا شبي که به عاشق رسد پيام وصال

تمـام عمــر اگر بگذرد به درد فــراق

چه غم ،چو قلب بود از اميد مالا مال

ز زندگاني هشتـــاد و چارسـاله به است

شبي که ارزش آنست بيش از آن همه سال(*)

دهند مژده مهمـانـي خــداي جليــل

فرشتگان، به تشرف به بارگاه جلال

ز ميــزبان يــگانه به بنــدگان آرنـد

درود و مژده رحمت، نويد استقبال

شگفت اينکه بود روزهــاي مهمـــاني

غذاي جسم حرام و شراب روح حلال!

به بزم دوست همه هرچه هست هست جميل

که تـابنــــاک بــــــود بارگـــه زنــــور جـــــــمال

به گوش جان رسد از محرمان خلوت انس

هــــزار پاسـخ راز عجــب بــدون ســـوال

ز سرخوشي نتوان گفت چون زمان گذرد

روان چگونه پرد در چنان شگفــت مجــال

چنيـن بود شـب تقـدير تا طليعه فجـر

که روشني دمد و تيرگي رود به زوال

تو ناظم ! ار به سر آمد زمـان مهمانـي

بشو غبار غم از چهر خود ز اشگ زلال

کسي بود به يقين رستگار در دو سراي

که ماهي ازهمه سالش بود بدين منوال

(*) اقتباس از آيه : ليلةالقدر خير من الف شهر (هزار ماه مساوي است تقريبا با هشتاد و چهار سال(
يعني درک فيض يک شب قدر بهتر است از زندگاني يک عمر هشتاد و چهار ساله که در طول آن شب قدر ادراک نشود !

حاج جعفر ناظم