یهود از دیدگاه قرآن و تاریخ

اشاره:

یهودیان (به عبری:  گروهی قومی مذهبی نشأت گرفته از بنی‌اسرائیل، یا عبرانیان خاور نزدیک باستان است.[قومیت، ملت و دین یهود شدیداً با یکدیگر در پیوندند و یهودیت آیین سنتی ملت یهود است، که عمل به مناسک آن از حالت شدید تا عدم عمل متغیر است. پیروان یهودیت چه نو کیشان و چه افرادی که از نژاد یهود هستند یهودی خطاب می‌شوند. این مقاله با عنوان (الیهود فى القرآن و التاریخ)، به قلم شیخ نجم الدین طبسى، در مجله الرشد لبنان، در رمضان ۱۴۱۳ ه’ .ق به چاپ رسیده است. 

یهود در قرآن

۱ ـ دشمنى با مومنین:

(لتجدن اشد الناس عداوه للذین امنوا الیهود والذین اشرکوا)(۱)؛ به طور مسلم (اى پیامبر) دشمن ترین مردم نسبت به مومنان را، یهود و مشرکان خواهى یافت.

۲ ـ اذیت و آزار مومنین:

(لتبلون فى اموالکم و انفسکم و لتسمعن من الذین اوتوا الکتاب من قبلکم و من الذین اشرکوا إذى کثیرا و ان تصبروا وتتقوا فان ذلک من عزم الامور.)(۲)؛ به یقین (همه شما) در اموال و جان هاى خود، آزمایش مى شوید و از کسانى که پیش از شما به آن ها کتاب (آسمانى) داده شده است (یهودیان) و (همچنین) از مشرکان سخنان آزار دهنده فراوان خواهید شنید و اگر استقامت کنید و تقوا پیشه سازید (شایسته تراست؛ زیرا) این از کارهاى مهم و قابل اطمینان است.

۳ ـ عقیده یهود نسبت به خودشان:

(و قالت الیهود و النصارى نحن ابنإ الله و احبائه)(۳)؛ یهود و نصارى گفتند: ما فرزندان خدا و دوستان (خاص) او هستیم.

۴ ـ عقیده یهود نسبت به خداوند:

(و قالت الیهود یدالله مغلوله غلت ایدیهم و لعنوا بما قالوا بل یداه مبسوطتان)(۴)؛ و یهود گفتند: (دست خدا (با زنجیر) بسته است.) دستهایشان بسته باد! به خاطر این سخن، از رحمت (الهى) دور شوند! بلکه هردو دست (قدرت) او، گشاده است.

۵ ـ طغیان و سرکشى یهود:

(و قضینا الى بنى اسرائیل فى الکتاب لتفسدن فى الارض مرتین و لتعلن علوا کبیرا، فاذا جإ وعد اولهما بعثنا علیکم عبادا لنا اولى بإس شدید فجاسوا خلل الدیار، وکان وعدا مفعولا)(۵)؛ ما به بنى اسرائیل در کتاب (تورات) اعلام کردیم که دوبار در زمین فساد خواهید کرد و برترى جویى بزرگى خواهید نمود. هنگامى که نخستین وعده فرا رسد، گروهى ازبندگان پیکار جوى خود را بر ضد شما بر مى انگیزیم (تا شما را سخت درهم کوبند، حتى براى به دست آوردن مجرمان) خانه ها را جستجو مى کنند و این وعده اى است قطعى.

۶ ـ قساوت و سنگدلى:

(ثم قست قلوبکم من بعد ذلک فهى کالحجاره او اشد قسوه)(۶)؛ سپس دل هاى شما (خطاب به یهود) بعد از این واقعه سخت شد، همچون سنگ یا سخت تر.

۷ ـ ایمان نداشتن به نبوت:

(واذ قلتم یا موسى لن نومن لک حتى نرى الله جهره فإخذتکم الصاعقه و انتم تنظرون)(۷)؛ و (نیز به یاد آورید) هنگامى را که گفتید: (اى موسى! ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد مگر این که خدا را آشکار ببینیم.) پس صاعقه شما را گرفت؛ در حالى که تماشا مى کردید.

۸ ـ کفران نعمت:

(و اذ قلتم یا موسى لن نصبر على طعام واحد فادع لنا ربک یخرج لنا مما تنبت الارض من بقلها وقثآئها و فومها و عدسها و بصلها)(۸)؛ و (نیز اى یهود به خاطر بیاورید) زمانى را که گفتید: (اى موسى! هرگز حاضرنیستیم به یک نوع غذا اکتفا کنیم. از خداى خود بخواه که از آنچه زمین مى رویاند؛ از سبزیجات، خیار، سیر، عدس و پیازش براى ما فراهم سازد.)

۹ ـ کشتار انبیإ:

(و ضربت علیهم الذله و المسکنه و باوا بغضب من الله، ذلک بإنهم کانوا یکفرون بایت الله و یقتلون النبیین بغیرالحق ذلک بما عصوا و کانوا یعتدون)(۹)؛ و مهر ذلت و نیاز بر پیشانى آن ها زده شد و باز گرفتار خشم خدایى شدند؛ چون آنان نسبت به آیات الهى، کفر مى ورزیدند و پیامبران را به ناحق مى کشتند. این ها به خاطر آن بود که گناهکار و متجاوز بودند.

۱۰ ـ انداختن نارسایى ها ومشکلات به گردن رهبرى:

(و ان تصبهم سیئه یطیروا بموسى و من معه)(۱۰)؛ وقتى که بدى (و بلا) به آن ها مى رسید، مى گفتند: (از سوى موسى و کسان اوست.)

۱۱ ـ فراموش کردن خدمات دیگران:

(و اذقال موسى لقومه واذکروا نعمه الله علیکم اذا انجاکم من آل فرعون یسومونکم سوءالعذاب و یذبحون ابنائکم و یستحیون نسائکم و فى ذلکم بلإ من ربکم عظیم)(۱۱)؛ و (به خاطر بیاور) هنگامى را که موسى به قومش گفت: (نعمت خدا برخود را به یاد داشته باشید، زمانى که شما را از (چنگال) آل فرعون رهایى بخشید. همانا که شما را به بدترین وجهى عذاب مى کردند، پسرانتان را سرمى بریدند و زنانتان را (براى خدمتکارى) زنده مى گذاشتند؛ و در این، آزمایش بزرگى از طرف پروردگارتان براى شما بود.)

۱۲ ـ اذیت و آزار پیشوا و رهبرى:

(و اذقال موسى لقومه لم توذوننى و قد تعلمون انى رسول الله الیکم.)(۱۲)؛ و (به یادآوردید) هنگامى را که موسى به قومش گفت: (اى قوم من! چرا مرا آزار مى دهید، با این که مى دانید من فرستاده خدا به سوى شما هستم؟!)

۱۳ ـ عهد شکنى:

(فبما نقضهم میثاقهم لعنیهم و جعلنا قلوبهم قاسیه)(۱۳)؛ (بنى اسرائیل را) به خاطر پیمان شکنى، از رحمت خویش دور ساختیم و دل هاى آنان را سخت و سنگین نمودیم.

۱۴ ـ تحریف کلام خداوند:

(یحرفون الکلم عن مواضعه)(۱۴)؛ سخنان (خدا) را از موضعش تحریف مى کنند.

۱۵ ـ تفرقه افکنى بین مومنین:

(والذین اتخذوا مسجدا ضرارا و کفرا و تفریقا بین المومنین)(۱۵)؛ (گروه دیگر از آن ها) کسانى هستند که مسجدى ساختند براى زیان رساندن (به مسلمانان) و (تقویت) کفر، و تفرقه افکنى میان مومنان.

۱۶ ـ پناه دادن به عناصر ضد الهى:

(وارصادا لمن حارب الله و رسوله من قبل)(۱۶)؛ و (مسجد ضرار) کمین گاهى بوده براى کسى که از پیش، با خدا و پیامبرش مبارزه کرده بود.

۱۷ ـ آواره کردن شهروندان:

(یقولون لئن رجعنا الى المدینه لیخرجن الاعز منهاالاذل)(۱۷)؛ مى گویند: (اگر به مدینه بازگردیم، عزیزان، ذلیلان را بیرون مى کنند.)

۱۸ ـ سیاست محاصره اقتصادى:

(هم الذین یقولون لاتنفقوا على من عند رسول الله حتى ینفضوا)(۱۸)؛ آن ها کسانى هستند که مى گویند: (به افرادى که نزد رسول خدا هستند، انفاق نکنید تا پراکنده شوند.)

۱۹ ـ عدم خرسندى از مسلمانان مگر با پیروى از یهود:

(لن ترضى عنک الیهود و لا النصارى حتى تتبع ملتهم قل ان هدى الله هو الهدى)(۱۹)؛ هرگز یهود و نصارى از تو راضى نخواهند شد، تا (به طور کامل، تسلیم خواسته هاى آن ها شوى و) از آیین (تحریف یافته) آنان، پیروى کنى. بگو (اى پیامبر) (هدایت الهى، تنهاهدایت است.)

یهود در تاریخ اسلام

۱ ـ سیاست یهود در برابر اسلام:

الف ـ شایعه پراکنى براى تضعیف روحیه مسلمانان؛ که در جنگ بدر اتفاق افتاد.

ب ـ تعدى به نوامیس مسلمانان؛ مردى از طایفه (بنى قین قاع) به یک زن مسلمان تعدى کرد.

ج ـ توطئه ترور رهبرى؛ بنى نضیر قصد ترور پیامبراکرم(ص) را داشت که در این توطئه شوم ناکام ماند.

د ـ تحریک هم کیشان و بسیج آن ها براى رو در رویى با اسلام و مسلمانان؛ که در جنگ بدراتفاق افتاد.

ح ـ ایجاد تفرقه بین نیروهاى مسلح؛ که در جریان بنى مصطلق رخ داد و پیامبر(ص) با هوشیارى تمام و یک سیاست دقیق، توطئه آنان را خنثى کرد.

و ـ ایجاد پایگاه هاى جاسوسى براى کنترل مسلمانان و ارسال اطلاعات به دشمنان، جهت ضربه وارد کردن به اسلام و مسلمانان؛ که در ساختن مسجد ضرار تجلى نمود.

۲ ـ سیاست اسلام در برابر یهود:

الف ـ گرفتن عهد و پیمان از یهودیان برعدم دخالت در امور مسلمانان و پرهیز از هرگونه توطئه علیه اسلام و مسلمانان.

ب ـ اعدام شخصیت هاى سیاسى و عناصر فعال آنان، همانند: ابن الاشرف، ابورافع و عصمإ بنت مروان.

۳ ـ مواضع قاطع حکومت اسلامى در برابر یهود:

الف ـ تبعید یهود از پایتخت، پیامبراکرم(ص) دستور تبعید قبیله بنى قینقاع را از مدینه صادر کرد.

ب ـ مصادره اموال و تبعید؛ پیامبر(ص) دستور مصادره اموال و سپس تبعید بنى نضیر را صادر کرد.

ج ـ مصادره اموال و اعدام جنگجویان یهودى و اسارت بقیه آن ها؛ که براى بنى قریضه بعد از جنگ خندق به وقوع پیوست.

د ـ تعقیب آنان و سلب آرامش از یهودیان خیبر.

ه’ ـ تبعید یهود از تمام بلاد اسلامى؛ پیامبراکرم(ص) در روزهاى آخر عمر شریفشان به آن وصیت و سفارش اکید نمود.(۲۰)

۴ ـ نمونه هایى از آزار یهود:

الف ـ امام صادق(ع) فرمود: پیامبر اسلام(ص) در روز خیبر مسموم گردید. آن قطعه گوشتى که در آن زهر ریخته بودند، به سخن آمد و گفت: (یارسول الله! من زهرآلود هستم). پیامبر(ص) به هنگام رحلت فرمود: آن قطعه گوشتى که در خیبر مسموم بود و به من خورانیدند، امروز مرا از پاى در آورد و هیچ پیامبر و وصى پیامبر نیست مگر آن که شهید مى شود.

ب ـ امام صادق(ع) فرمود: (آن زن یهودى ذراع گوسفند را مسموم و کباب کرد و براى پیامبراکرم(ص) فرستاد. چون پیامبر(ص) از آن میل کرد، آن زهر در وجود شریفشان اثر گذاشت تا این که به رحلت ایشان منتهى شد.)(۲۱)

۵ ـ برخورد قاطع على ابن ابى طالب(ع) با یهود:

امام على(ع) فرمود:

(پیامبراکرم(ص) مرا فراخواند و به سوى سنگرهایشان (مواضع کفار) فرستاد. پس احدى از آنان به جنگ من نمى شتافت مگر آن که او را به خاک مذلت مى نشاندم و کسى در برابر من مقاومت نمى کرد مگر آن که او را خرد مى کردم. سپس همانند شیرى که بر طعمه خود حمله ور شود، برآنان حمله ور شدم و آن ها را به عقب نشینى و پذیرش شکست سختى وادار ساختم؛ به گونه اى که تا عمق شهرشان عقب نشینى کردند. پس درب خیبر را از جاکندم و یکه وتنها بر آن ها یورش بردم و هرکس از جنگ جویان به مقابله با من بر مى خواست، او را از پا در مىآوردم و باقى آنان را به اسارت مى گرفتم، تابالاخره شهر را به تنهایى آزاد کردم و احدى یار و یاور نداشتم. جز خداى واحد.)

هنگامى که اسراى بنى قریضه را آوردند آن ها را در خانه هاى بنى النجار زندانى کردند. پس پیامبراکرم(ص) بیرون آمد و به همراهى مسلمین، خندق هایى را حفر کردند. سپس به امیرالمومنین(ع) دستور داد که یک یک آنان را به سزاى کارخویش برساند. در بین اسرإ، حى بن احطب و کعب بن اسد (که دو نفر از سران یهود بودند.) وجود داشتند. یهودیان به کعب گفتند: (به نظر تو پیامبر با ما چه خواهد کرد؟) کعب گفت: (متإسفم که موقعیت را درک نمى کنید. آیا نمى بینید که هرکس را فراخواندند، دیگر باز نمى گردد. به خدا سوگند! قتل است و مرگ!) سپس حى بن احطب را آوردند، درحالى که دو دستش بسته بود.

چون نگاهش به پیامبر(ص) افتاد، با تمام وقاحت گفت: (هرگز خودم را برعداوت و دشمنى با تو ملامت نکردم، لیکن چه کنم که خدا ما را مخذول و ذلیل کرد.) پس او را نزد على بن ابى طالب(ع) آوردند.

وحى بن احطب رو به على(ع) کرد و گفت: (قتله شریفه بید شریف)؛ به دست یک انسان شریف، مرگ با شرافتى مى نوشم.

امام على(ع) فرمود: (بلکه بهترین مردم، بدترین مردم را به قتل مى رساند. واى برکسى که خوبان و شرافتمندان او را به خاک مذلت و قتل برسانند و خوشا به حال کسى که اراذل و کفار او را بکشند.)(۲۲)

۶ ـ موضع حضرت مهدى(ع) دربرابر یهود:

ظاهر بعضى از روایات این است که حضرت مهدى(ع)، یهودیان را از کوفه (که در آن روز مقر حکومت اسلامى مى باشد.) اخراج و تبعید مى کند. طبق روایات دیگرى، آن حضرت اسلام را بر آن ها عرضه مى کند و چنانچه نپذیرفتند، آن ها را به قتل مى رساند. طبق بعضى از روایات، حضرت مهدى(ع) با آنان به مناظره مى پردازد.(۲۳)

شاید این سه سیاست (تبعید، عرضه اسلام و مناظره) مربوط به زمان هاى خاص و موقعیت هاى مخصوص باشد و گرنه طبق روایات کثیرى، سیاست قاطع و روشن امام(ع) با آنان، همان برخورد نظامى و قلع و قمع نمودن این غدد سرطانى مى باشد. امام کاظم(ع) در ذیل آیه شریفه (و له اسلم من فى السموات والارض)؛ فرمود: (آیه راجع به حضرت مهدى(ع) مى باشد. آن حضرت به هنگام ظهور، یهودیان و نصارا و کفار را در شرق و غرب زمین جمع مى کند و اسلام را برآنان عرضه مى دارد؛ اگر پذیرفتند، نماز و سایر واجبات را بر آنان واجب مى گرداند و در غیر این صورت، آنان را به قتل مى رساند.)(۲۴)

فروپاشى حکومت یهود در بیت المقدس

طبق روایتى، پیامبراکرم(ص) سخن از دجال به میان آوردند. یکى از حاضران پرسید: یا رسول الله! در آن روز مسلمانان کجا هستند؟ حضرت فرمود: در بیت المقدس مرد صالحى مىآید و نماز صبح را به جماعت مى خواند، پس عیسى از آسمان به زمین فرود مىآید و پشت سر این مرد صالح (امام زمان) نماز مى خواند. سپس درگیرى با یهود خواهد داشت؛ به گونه اى که یهود متلاشى و پراکنده و پشت درختان و سنگ ها مخفى مى شوند و مسلمانان به تعقیب آنان مى پردازند. مخفیگاه ها به سخن در مىآیند و به رزمندگان مسلمان خطاب مى کنند: (این یک یهودى است که پشت سر من مخفى شده است. پس بیا و او را نابود کن. )(۲۵)

پى نوشت :

۱ ـ سوره مائده، آیه ۸۲٫ ۲ ـ سوره آل عمران، آیه ۱۸۶٫ ۳ ـ سوره مائده، آیه ۱۸٫ ۴ ـ همان، آیه ۶۴٫ ۵ ـ سوره اسرإ، آیات ۴ و ۵٫ ۶ ـ سوره بقره، آیه ۷۴٫ ۷ ـ همان، آیه ۵۵٫ ۸ ـ همان، آیه ۶۱٫ ۹ ـ همان. ۱۰ ـ سوره اعراف، آیه ۱۳۱٫ ۱۱ ـ سوره ابراهیم، آیه ۶٫ ۱۲ ـ سوره صف، آیه ۵٫ ۱۳ ـ سوره مائده، آیه ۱۳٫ ۱۴ ـ همان. ۱۵ ـ سوره توبه، آیه ۱۰۷٫ ۱۶ ـ همان. ۱۷ ـ سوره منافقون، آیه ۸٫ ۱۸ ـ همان، آیه ۷٫ ۱۹ ـ سوره بقره، آیه ۱۲۰٫ ۲۰ ـ مسنداحمد، ج ۱، ص ۲۵۲٫ ۲۱ ـ بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۱۵۶٫ ۲۲ ـ همان، ص ۳۶۴ و ۲۷٫ ۲۳ ـ ر.ک: معجم الاحادیث الامام مهدى (عج)، ج ۱٫ ۲۴ ـ تفسیرعیاشى، ج ۱، ص ۱۸۴٫ ۲۵ ـ فتن ابن حماد، ص ۱۰۱٫ منبع :کوثر؛شماره  ۴۵

گزارش پیامبر و قرآن از یهودیان مدینه

اشاره:

هجرت پیامبر اکرم ـ صلى‏ اللّه ‏علیه ‏وآله ـ از مکه به مدینه، وى را با فرهنگ و آداب و سنن جدیدى مواجه ساخت که پیشتر در مکه کمتر با آن برخورد داشت. مردم مکه عموما فرهنگى همگون داشتند و به سختى پایبند آداب و سنن قبیله‏اى بودند و در چهارچوب آموزه‏ هاى بت پرستى زندگى مى‏کردند. ارتباط آنان با اهل کتاب بسیار اندک بود و جمعیتى به عنوان اهل کتاب در مکه وجود نداشت و اگر ارتباطى بین مردم مکه و اهل کتاب هم به وجود مى‏آمد، بیشتر در برخوردهاى تجارى و یا سیاسى بود و تعداد انگشت شمارى از مردم در سطوح رهبرى و رؤساى قیبله‏ ها از این قبیل مراودات داشتند.

گروه اندکى هم به عنوان حنفاء وجود داشتند که دیدگاه بسیار نزدیکى با آموزه‏هاى دین اسلام داشتند، اما از وزنه‏اى لازم براى طرح دیدگاه‏هاى خود برخوردار نبودند. بر خلاف مردم مکه، مردم مدینه از دیرباز نه تنها با اهل کتاب اعم از یهودیان و مسیحیان و مجوس مرتبط بودند که با آنان معاشرت مداوم داشتند، با آنان جنگیده بودند، گاه شکست خورده و زیر سلطه اهل کتاب قرار مى‏گرفتند و گاه بر آنان چیره شده و زیر بیرق حکومت و مدیریت خود مى‏آوردند و زمانى دیگر چون دو همسایه به زندگى مسالمت‏آمیز پرداخته و با یکدیگر پیمان هم زیستى مسالمت‏آمیز داشتند. این که اهل کتاب و به ویژه یهودیان از چه زمانى قدم در جزیره العرب و به ویژه در مدینه گذاشته بودند، جاى بحث و تحقیق خاص دارد و خود نوشته‏اى مستقل مى‏طلبد و در این نوشته در پى آن نیستیم، بلکه در این بحث، بیشتر در پى بازکاوى برخورد پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ به صورت خاص و اسلام و مسلمانان به صورت عام با یهودیان مدینه از نگاه قرآن و پیامبر هستیم.

قرآن یهودیان مدینه را به سه گروه تقسیم مى‏کند: گروه بى سوادى که ترسیم روشنى از آداب و سنن دینى یهود و آموزه‏هاى توحیدى نداشتند، گروه دیگرى که افراد نیک سیرت و مؤمن به یهودیت و تعالیم دین موسى ـ علیه‏السلام ـ بودند و در برابر پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ عنادى نداشتند و گروه سوم که عموما افراد با سواد و به ویژه روحانیون بودند که در این گروه جاى داشتند. آنان نیرنگ باز و منفعت جو بودند و بیشترین برخورد مسلمانان و به ویژه پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ با این گروه بود.

در این بحث به بررسى هر سه گروه مى‏پردازیم:

۱ ـ بى سوادان

قرآن کریم در این مورد مى‏فرماید:

«و منهم امّیون لا یعلمون الکتب الاّ امانىّ و ان هم اِلاّ یظنون»

«بعضى از آنها بى سوادانى هستند که کتاب را جز خیالات خام نمى‏دانند، و فقط گمان مى‏برند.»

تصورى که این گروه از یهودیان از کتاب آسمانى داشتند، خیالاتى خام و ابتدایى بود و تصور روشنى از دین و کتاب آسمانى نداشتند و در دنیاى پندارها غرق بودند. در بسیارى از جوامع بشرى، به ویژه در گذشته‏ها توده‏هاى بى سواد برداشت روشنى از دین نداشتند و چیزهایى را به عنوان دین قبول داشتند که به شدت آمیخته به خرافات بود. بدیهى است این بخش از مردم جامعه، مهمترین نیرو و ارزان‏ترین آنها براى بهره دهى براى بخش سودجو ونیرنگ باز جامعه‏ها هستند. آیا آنان همان‏هایى نیستند که خداوند متعال در سوره توبه، آنان را چنین توصیف مى‏کند:

«و قالت الیهود عزیز ابن الله و قالت النصارى المسیح ابن الله ذلک قولهم بأفواههم یضاهؤن قول الذین کفروا من قبل قاتلهم الله انى یؤفکون اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله و المسیح بن مریم و ما امروا اِلاّ لیعبدوا الها واحدا لا ارله اِلاّ هو سبحانه عمّا یشرکون»

«یهودیان گفتند: عزیر پسر خداست، و نصارى گفتند: مسیح، پسر خداست. این سخنى است که به زبان مى‏آورند، و به گفتار کسانى که پیش از این کافر شده‏اند، شباهت دارد خدا آنان را بکشد چگونه (از من)باز گردانده مى‏شوند؟ آنان دانشمندان و راهبان خود و مسیح، پسر مریم را به جاى خدا به الوهیت گرفتند، با آنان که مأمور نبودند جز این که خداى یگانه را بپرستند که هیچ معبودى جز او نیست، منزه است او از آنچه شریک مى‏گردانند.»

خداوند متعال در این دو آیه ویژگى‏هاى این توده‏هاى عظیم بى سواد و ناآگاه را بیان مى‏کند کافران و بت پرستان همه حقیقت، قدرت و علم و خدایى را در وجود بت هایشان مى‏دیدند و در نتیجه عزیر و مسیح را فرزند خدا، مى‏شمارند و به اطاعت کورکورانه و بدون هر گونه تعقل از احبار و رهبانان مى‏پردازند.

خداوند متعال در آیه‏اى دیگر از این گروه با تعبیر «ناس» به معناى توده‏هاى مردم یاد مى‏کند و مى‏فرماید:

«یا ایهاالذین آمنوا ان کثیرا من الأحبار و الرهبان لیأکلوا اموال الناس بالباطل و یصدون عن سبیل الله…»

«اى کسانى که ایمان آورده‏اید! بسیارى از عالمان (یهود و نصارى را)، اموال مردم را به ناروا مى‏خورند و (آنان را) از راه خدا باز مى‏دارند.»

این گروه معمولا مورد نیرنگ قرار مى‏گیرند و به باورهایى ایمان مى‏آورند که زمینه ساز بهره‏مندى گروه شیادان و رهبران نیرنگ باز دینى میشود. تعصب و اعتقاد به نجات مندى انحصارى، باورهایى است که رهبران دینى در بین این قبیل افراد به وجود مى‏آورند و در نتیجه این افراد به نیروهایى کاملا مطیع و گوش به فرمان تبدیل مى‏شوند. قرآن کریم در مورد این گروه یهودیان آن روز جزیره العرب و باورهاى تعصب آلود و انحصار گرایانه آنان چندین گزارش دارد. در جایى مى‏فرماید:

«و قالت الیهود و النصارى نحن ابناء الله و أحبّوه قل فلم یعذبکم بذنوبکم بل انتم بشر ممن خلق یغفر لمن یشاء و یعذب من یشاء و لله ملک السموات و الأرض و ما بینهما و الیه المصیر»

«یهودیان و ترسایان گفتند: ما پسران خدا و دوستان او هستیم. بگو: پس چرا شما را به گناهانتان کیفر مى‏دهد؟ بلکه شما (هم)بشرید، از جمله کسانى که آفریده است. هر که را بخواهد مى‏آمرزد، و هر که را بخواهد عذاب مى‏کند، و فرمانروایى آسمان‏ها و زمین و آنچه میان آن دو مى‏باشد از آن خداست، و بازگشت (همه)به سوى اوست.» چنان که در این گزارش قرآنى از باور توده‏هاى یهودى و مسیحى آمده است، آنان به نوعى نجات مندى انحصارى باور داشتند و بدیهى است چنین باورى از آنان انسان هایى به وجود بیاورد بسیار متعصب، کم هوش و کاملا گوش به فرمان که براى ورود به هر میدانى تنها نیازمند تحریک احساسات باشند. این باور انحصار گرایانه نسبت به نجات مندى را قرآن در آیه دیگرى صحیح‏تر و روشن‏تر بیان کرده است:

«و قالوا لن یدخل الجنّه اِلاّ من کان هودا أو نصارى تلک امانیهم قل هاتوابرهانکم ان کنتم صادقین»

«گفتند: هرگز کسى به بهشت در نیاید، مگر آن که یهودى یا ترسا باشد. این آرزوى واهى ایشان است. بگو: اگر راست مى‏گویید، دلیل خود را بیاورید.»

بدیهى است که چنین باورى زاییده اندیشه توده‏هاى بى سواد نیست بلکه آبشخور این اندیشه، رهبران و سردمداران دینى هستند که در راستاى منافع خود آن را ایجاد مى‏کنند و با تکرار و تلقین آن را به یک باور و اعتقاد تبدیل مى‏کنند و در ذهن توده‏ها جاى مى‏دهند. البته وقتى که چنین عقیده‏هایى به باور و اعتقاد تبدیل شد، در نسل‏هاى بعدى همه افراد آن جامعه اعم از باسواد و بى سواد به آن باور اعتقاد پیدا مى‏کنند و به اصل و جوهر دین تبدیل مى‏شود. به همین علت که خداوند متعال در قرآن این باور را نخست به عالمان دینى یهود و نصارى نسبت مى‏دهد و تأکید مى‏کند که توده‏هاى بى سواد هم سخنى جز سخن آنان را تکرار نمى‏کنند:

«قالت الیهود لیست النصارى على شى‏ء و قالت النصارى لیست الیهود على شى‏ء و هم یتلون الکتب کذلک قال الذین لایعلمون مثل قولهم فالله یحکم بینهم یوم القیامه فیما کانوا فیه یختلفون»

«یهودیان گفتند: مسیحیان برحق نیستند، و مسیحیان گفتند: یهودان برحق نیستند، با این که آنان کتاب (آسمانى) را مى‏خوانند. افرادى که چیزى نمى‏دانند نیز سخنى چون سخن آنان گفتند. پس خداوند، روز رستاخیز در آنچه با هم اختلاف مى‏کرند، میان آنان داورى خواهد کرد.» این نوع نفى باورهاى دیگران و اعتقاد به این که تنها خودشان برحق هستند، روش هایى است که معمولا سودجویان از اعتقاد و باورهاى مردم، براى دست یابى به اهداف دنیایى خودشان، به کار مى‏گیرند. گستراندن چنین باورهایى در بین توده‏هاى نادان، موجب مى‏شود که توده‏ها به سربازان بى اجر و مزد و فداکار تبدیل شوند و به راحتى براى سودجویى به کار گرفته شوند. این توده‏هاى نادان استوارترین و رسوخ ناپذیرترین سد در برابر تلاش پیامبران و مصلحان بودند. از جمله موانع جدى در راه تبلیغ و گسترش پیام رسول اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ درمدینه، همین نادانى و تعصب توده‏هاى یهودى بود و با توجه به این که رهبران دینى یهود، منافع دنیایى خودشان را در تعصب دینى و نژادى این توده عظیم مى‏دید، تلاش مى‏کرد بین پیام رسول اکرم ـ صلى اللّه‏علیه‏وآله ـ و آنان سدى معنوى و اعتقادى قوى ایجاد کند و پیامبر ـ صلى اللّه‏علیه‏وآله ـ نتواند به توده‏ها دسترسى پیدا کند. تأثیر در این گروه بسیار دشوارتر از تأثیر گذارى در اعراب مشرک و بت پرست بود؛ زیرا آنان از اعتقادى برخوردار بودند که بر اصالت آن ایمان داشتند و تنها راه نجات را راه خودشان مى‏دانستند و به اعتبار این که اهل کتاب بودند، از اعتماد به نفس بیشترى نسبت به اعراب مشرک برخوردار بودند. گرچه این اعتماد به نفس پشتوانه‏اى جز جهل و نادانى نداشت.

گروه دوم

گروه دوم از یهودیان در مدینه، عالمان و روحانیان یهودى بودند. این گروه خود به دو گروه تقسیم مى‏شدند و قرآن کریم نیز آنان را به دو گروه تقسیم کرده است: گروهى مؤمن و فهیم که بسیار اندک بودند و گروهى شیاد و تاجر پیشه که فراوان بودند.

۱ ـ گروه مؤمن

این گروه بسیار اندک بودند و قرآن به اندک بودن آنان تصریح کرده‏است:

«… و لو آمن اهل الکتاب لکان خیرا لهم منهم المؤمنون و اکثرهم الفاسقون»

«اگر اهل کتاب ایمان آورده بودند به یقین برایشان بهتر بود. برخى از انان مؤمن‏اند، و بیشترشان منحرف هستند.»

خداوند متعال ادامه ویژگى‏هاى این جمع اندک را چنین بیان مى‏دارد:

«لیسوا سواء من اهل الکتاب امه قائمه یتلون آیات الله آناء اللیل و هم یسجدون یؤمنون بالله و الیوم الآخر ویأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و یسارعون فى الخیرات و اولئک من الصالحین و ما یفعلوا من خیر فلن یکفروه و الله علیم بالمتقین»

«یکسان نیستند از میان اهل کتاب، گروهى درست کردارند که آیات الهى را در دل شب مى‏خوانند و سر به سجده مى‏نهند، به خدا و روز قیامت ایمان دارند، به کار پسندیده فرمان مى‏دهند و از کار ناپسند باز مى‏دارند؛ و در کارهاى نیک شتاب مى‏کنند، و آنان از شایستگان هستند. و هر گاه کار نیکى انجام دهند، هرگز درباره آن ناسپاسى نبینند، و خداوند به تقوا پیشگان داناست.»

نگاه قرآن کریم به افراد، نگاهى مطلق نیست. به تعبیر دیگر، همه را سیاه یا سفید نمى‏بیند، بلکه نگاهى واقعى است و با آن که به تصریح قرآن یهودیان سرسخت‏ترین دشمن پیامبرـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ بودند. اما پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ، به تبع قرآن آنان را با یک چوب نمى‏راند و بر همه یک حکم روا نمى‏دانست، خوبى‏هاى آنان و خوبانشان را مى‏دید و بر آنان تأکید مى‏کرد و بدى‏ها و بدان آنان را هم مى‏دید و معرفیشان مى‏کرد.

این گروه اندک خوبان یهودى، در مدینه در برابر پیامبر اسلام ـ صلى اللّه‏ علیه و آله ـ مخالفت نمى‏ورزیدند و چنان که در آیات بالا دیدیم، با پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ اهدافى مشترک داشتند و از روحیه خیرخواهى و درست کردارى برخوردار بودند. آنان افرادى امین و پاک بودند که هیچ گاه تحت تأثیر وسوسه‏هاى مال اندوزى و چپاول اموال دیگران نبودند و قرآن درباره آنان مى‏گوید:

«و من اهل الکتاب من ان تأمنه بقنطار یؤده الیک»

«از اهل کتاب، کسانى هستند که اگر او را بر مال فراوانى امین قرار دهى، آن را به تو بر مى‏گرداند.»

این افراد معمولا سخن منطقى را مى‏پذیرفتند و در مورد باورهاى دینى خود تعصب کورکورانه نداشتند و همواره خرد و شعور خودشان را براى یافتن مسیر درست به کار مى‏گرفتند. قرآن کریم به پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ و مؤمنان دستور داده بود که با این گروه با استدلال و منطق و به بهترین شیوه مناظره کنند:

«ولا تجادلوا اهل الکتاب الا بالتى هى احسن الاّ الذین ظلموا منهم و قولوا آمنا بالذى انزل الینا و انزل الیکم و الهنا و الهکم واحد و نحن له مسلمون و کذلک انزلنا الیک الکتاب فالّذین آتینا هم الکتاب یؤمنون به و من هؤلاء من یؤمن به و ما یجحد بآیاتنا الا الکافرون»

«با اهل کتاب، جز به روشى که بهتر است، مجادله مکنید ـ مگر با کسانى از آنان که ستم کرده اندـ و بگویید: به آنچه به سوى ما نازل شده و به سوى شما نازل گردیده، ایمان آوردیم؛ و خداى ما و خداى شما یکى است و ما تسلیم اوییم. همچنین ما قرآن را بر تو نازل کردیم. پس آنان که به ایشان کتاب آورده‏ایم به آن ایمان مى‏آورند. از میان آنان کسانى‏اند که به آن مى‏گروند، و جز کافران آیات ما را انکار نمى‏کند.»

این گروه اندک از دانشوران اهل کتاب در پى حق بودند، اهل منطق و استدلال بودند و آیات الهى را انکار نمى‏کردند، به خداى واحد ایمان داشتند و با مسلمانان نقاط اشتراک بسیار داشتند. پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ در برخورد با آنان مشکلى نداشت و به راحتى برایشان استدلال مى‏کرد و حقانیت اسلام را براى آنان مى‏نمود و شمارى از یهودیان که به پیامبر ـ صلى اللّه‏علیه‏وآله ـ ایمان آوردند از همین گروه بودند و مورخان نام تعدادى از آنان را در آمار خود آورده‏اند.

۲ ـ گروه دوم

این گروه از یهودیان عالم و آشنا به متون دینى که در واقع سومین گروه نسبت به تقسیم بندى آغازین بحث هستند، گروهى بودند شیاد و دنیا دوست که سرسخت‏ترین برخورد را با دین اسلام داشتند و پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ در برخورد با آنان دچار مشکلات فراوان بود. در گزارش‏هاى قرآن از یهودیان و اهل کتاب بیشترین حجم گزارش‏ها مربوط به این گروه مى‏شود و این گروه بارزترین و برجسته‏ترین بخش از مخالفان دین اسلام و شخص پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ را تشکیل مى‏دادند و همواره به توطئه‏اى جدیدى علیه آن حضرت دست مى‏یازیدند و آن حضرت را با دشوارى جدیدى مواجه مى‏کردند.

قرآن در مورد آنان چنین گزارش مى‏دهد:

«… ان کثیرا من الأحبار و الرهبان لیأکلوا اموال الناس بالباطل و یصدون عن سبیل الله والذین یکنزون الذهب و الفضه و لاینفقونها فى سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم»

«بسیارى از دانشوران یهود و راهبان، اموال مردم را به ناروا مى‏خورند، و (مردم)رااز راه خدا باز مى‏دارند، و کسانى که زر و سیم را ذخیره مى‏کنند و ان را در راه خدا هزینه نمى‏کنند، آنان را از کیفرى دردناک خبر بده.»

این گروه، دانش دینى خودشان را ابزار تجارت و مال اندوزى قرار داده بودند؛ و دین برایشان وسیله‏اى براى چپاول ثروت توده‏هاى ناآگاه بود. آنان خودشان را ارباب توده‏هاى ناآگاه مى‏شمردند و براى آنان در جایگاه خدایى نشسته بودند. این افراد معمولا ظاهرى فریبنده داشتند و خود را مشغول ذکر گفتن و یا خواندن کتاب آسمانى مى‏دادند و به این وسیله مردم را گول مى‏زدند. قرآن از این ظاهر فریبى آنان چنین یاد مى‏کند:

«و انّ منهم لفریقا یلوون السنتهم بالکتاب لتحسبوه من الکتاب و ما هو من الکتاب و یقولون هو من عندالله و ما هو من عندالله و یقولون على الله الکذب و هم یعلمون»

«از میان آنان گروهى هستند که زبان خود را به (خواندن) کتاب مى‏چرخانند تا آن را کتاب آسمانى پندارید، با آن که آن (چه مى‏خوانند) از کتاب (آسمانى) نیست. و مى‏گویند: از جانب خداست، در صورتى که از جانب خدا نیست، و بر خدا دروغ مى‏بندند، با آن که خودشان مى‏دانند.»

آنان با این کتاب آسمانى خواندن هایشان، مى‏خواستند بر توده‏هاى ناآگاه القا کنند که آنان موجوداتى الهى و قدسى هستند و توده‏ها باید در برابرشان کرنش کنند:

«ما کان لبشر أن یؤتیه الله الکتاب و الحکم والنبوه ثم یقول للناس کونوا عبادا لى من دون الله و لکن کونوا ربانیین بما کنتم تعلمون الکتب و بما کنتم تدرسون»

«هیچ بشرى را که خدا به او کتاب و حکمت مى‏دهد، روا نیست به مردم بگوید: به جاى خدا، بندگان من باشید، بلکه [حق دارد بگوید] به سبب آن که کتاب تعلیم مى‏دادید و از آن رو که درس مى‏خواندید، علماى دین باشید… .»

آنان با جدیت به تحریف تورات مى‏پرداختند و چیزهایى را به عنوان تورات به خورد مردم مى‏دادند که ربطى به آن کتاب آسمانى نداشت. قرآن از این کار آنان چنین گزارش مى‏کند:

«فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم ثم یقولون هذا من عندالله لیشتروا به ثمنا قلیلا فویل لهم مما کتبت ایدیهم و ویل لهم ما یکسبون»

«پس واى بر کسانى که کتاب را با دستهاى خود مى‏نویسند، سپس مى‏گویند… این از جانب خداست تا بدان بهاى ناچیزى بدست آورند؛ سپس واى بر ایشان از آنچه دستهایشان نوشته، و واى بر ایشان از آنچه (از این راه)به دست مى‏آورند.»

خداوند متعال در این آیه هم از روش عالمان یهودى که نوشته‏ها خودشان را به عنوان سخن خداوند متعال به خورد توده‏هاى مردم مى‏دادند، سخن گفته است و هم از هدف آنان از چنین کار ناشایست را بیان کرده است. هدف آنان دین دارى و یا تبلیغ پیام‏هاى آسمانى موسى ـ علیه‏السلام ـ نبود، بلکه در پى کسب درآمد بودند، خرید و فروشى که در آن، کالاى فروخته شده سخنان بیهوده‏اى بود که لباس تقدس بر قامت آن پوشانده بودند و بهایى که دریافت مى‏شد نان بخور و نمیرى بود که توده‏هاى بى سواد و ناآگاه در اختیار داشتند.

این روحانیون و رهبران دینى على رغم آن که خود را آسمانى وفوق بشرى قلمداد مى‏کنند و همواره خودشان را مشغول به خواندن کتاب آسمانى نشان مى‏دادند، بسیار دنیا دوست بودند و چنان که در قرآن آمده است به ذخیره سازى طلا و نقره مى‏پرداختند و چیزى از آنچه از مردم مى‏گرفتند، در راه خدا خرج نمى‏کردند حرص و دنیاطلبى آنان را قرآن چنین گزارش مى‏کند:

«و لتجدَّنهُم أَحرصَ الناس على حیوهٍ و من الّذین اشرکوا یَوَدُّ احدهم لَو یُعمَّر الف سنهٍ و ما هو بمُزَحزحه مِنَ العذابِ ان یُعَمَّر والله بصیر بما یعملون»

«آنان را مسلما آزمندترین مردم به زندگى، و (حتى حریص‏تر)از کسانى که شرک مى‏ورزند، خواهى یافت. هر یک از ایشان آرزو دارد که کاش هزار سال عمر کند با آن که اگر چنین عمرى هم به او داده شود، وى را از عذاب دور نتواند داشت و خدا بر آنچه انجام مى‏دهند، بیناست.»

همین دنیاطلبى این گروه موجب شده بود که در برابر پیام آسمانى رسول اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ مقاومت نشان بدهند و توده‏ها را علیه نهضت آن حضرت تحریک مى‏کردند. آنان از هر روش ممکن براى مبارزه علیه آن حضرت بهره مى‏گرفتند. قرآن به شمارى از روش‏هاى آنان در برخورد با پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ اشاره مى‏کند:

۱ ـ ایجاد تردید و دو دلى

یکى از روشهاى مبارزاتى آنان علیه پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ ایجاد تردید و دودلى در بین توده‏هاى مؤمن به پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ بود. آنان پیروان خودشان را تشویق مى‏کردند تا با اعلان ایمان به پیامبر ـ صلى اللّه‏ علیه و آله ـ و بازگشت دوباره و تکرار این ماجرا جریان پیامبر ـ صلى اللّه‏ علیه و آله ـ را به تمسخر بگیرند و از جدیت موضوع بکاهند. قرآن این روش آنان را چنین گزارش مى‏کند:

«و قالت طائفه من اهل الکتاب آمنوا بالّذى اُنزل على الّذین آمنوا وجه النّهار و اکفُرُوا آخرَهُ لعلهم یرجعون»

«جماعتى از اهل کتاب گفتند: در آغاز همان روز به آنچه برمؤمنان نازل شد، ایمان بیاورید، و در پایان انکار کنید، شاید آنان (از اسلام)بر گردند.»

در آیه دیگرى چنین گزارش مى‏کند:

«و اذا لقوا الذین آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا بعضهم الى بعض قالوا اتحدثونهم بما فتح الله علیکم لیحاجوکم به عند ربکم افلا تعقلون»

«(همین یهودیان) چون با کسانى که ایمان آورده‏اند برخورد کنند، مى‏گویند… ما ایمان آورده‏ایم و وقتى با همدیگر خلوت مى‏کنند، مى‏گویند: چرا از آنچه خداوند بر شما گشوده است، براى آنان حکایت مى‏کنید تا آنان به آن، پیش پروردگارتان ضد شما استدلال کنند؟آیا فکر نمى‏کنید؟»

این روش موجب مى‏شد توده‏هاى مؤمن به پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ دو دل شوند به ویژه آن که عرب‏هاى غیر یهودى مدینه، تصورى ویژه از اهل کتاب داشتند. و مى‏پنداشتند. آنان به بسیارى از امور آگاهى دارند و از دیگران نسبت به درستى و نادرستى ادعاها آگاه‏تر مى‏باشند. و این نمایش دو دلى و تردید، آنان را نسبت به حقیقت اسلام مردد مى‏ساخت. شاید به همین جهت بود که اسلام، مسلمانان را از ارتباط گسترده با اهل کتاب برحذر مى‏داشت؛ زیرا در این ارتباط‏ها زمینه براى ایجاد شک و تردید فراهم مى‏آمد و در نهایت افرادى که از قدرت استدلال و دفاع قوى برخوردار نبودند، تحت تأثیر القائات آنان قرار مى‏گرفتند. خداوند به مؤمنان چنین توصیه مى‏کند:

«یا ایّها الذین آمنوا لا تتخذوا الیهود والنصارى اولیاء بعضهم اولیاء بعض و من یتولهم منکم فانه منهم ان الله لایهدى القوم الظالمین»

«اى کسانى که ایمان آورده‏اید! یهود و نصارى را دوستان [خود] نگیرید، [زیرا] بعضى از آنان دوستان بعضى دیگر هستند و هر کس از شما آنها را به دوستى گیرد، از آنان خواهد بود. آرى! خدا گروه ستمگران را راه نمى‏نماید.»

این هشدار موجب مى‏شد تا مؤمنان تحت تأثیر القائات یهودیان شیاد و نیرنگ باز قرار نگیرند و به تردید و دودلى کشانده نشوند و نقشه آنان «نقش بر آب شود.

۲ ـ تمسخر دین و پیامبر جدید

یکى از روشهایى که آنان به کار مى‏گرفتند، به تمسخر و استهزا گرفتن دین جدید و پیامبر جدید بود. قرآن از این حرکت ناشایست آنان چنین گزارش مى‏دهد:

«من الذین هادوا یحرفون الکلم عن مواضعه، و یقولون سمعنا و عصینا و اسمع غیر مسمع و راعنا لیا بالسنتکم و طعنا فى الدین…»

«برخى از آنان که یهودى هستند، کلمات را از جاهاى خود بر مى‏گردانند، و با پیچاندن زبان خود و به قصد طعنه زدن در دین مى‏گویند: شنیدیم و نا فرمانى کردیم، و بشنو، [کاش] ناشنوا بودى و [نیز به تمسخر مى‏گویند:[ راعنا [به زبان عبرى یعنى خبیث ما].»

این برخوردى بود که آنان با پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ و دین جدید داشتند و آن قدر این تعبیر ناروا را در مورد پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ به کار گرفتند که حتى مؤمنان هم بدون توجه به مفهوم آن در زبان عبرى، آن را درمورد پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ مورد استفاده قرار مى‏دادند تا آن که آیه‏اى نازل شد و مفهوم ناشایست آن را در زبان عبرى روشن ساخت و مؤمنان را از به کار بردن آن واژه در مورد پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ منع کرد.

این گروه از یهودیان با به کارگیرى واژه‏هاى ناشایست در زبان عبرى در مورد پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ ابزار استهزا و ریشخند علیه آن حضرت را فراهم مى‏آوردند. و پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ و دین آن حضرت را مورد تمسخر قرار مى‏دادند و مؤمنان را اذیت مى‏کردند. قرآن مؤمنان را از ارتباط با این گروه بر حذر داشت و به آنان دستور داد:

«یا ایّهاالذین آمنوا لاتتخذوا الذین اتخذوا دینکم هزوا و لعبا من الذین اوتو الکتب من قبلک و الکفار اولیاء و اتقوا الله ان کنتم مؤمنین»

«اى کسانى که ایمان آورده‏اید! کسانى را که دین شما را به ریشخند و بازى گرفته‏اند، از بین آنان که پیش از شما به آنان کتاب داده شده و [از بین[ کافران، دوستان [خود [مگیرید و اگر ایمان دارید از خدا پروا دارید.»

وقتى باورهاى افرادى که هنوز از استحکام لازم برخوردار نباشد، مورد تمسخر و استهزا مداوم از سوى کسانى قرار گیرد که به دانش و آگاهى شهرت دارند؛ فورا متزلزل مى‏شود و افراد براى فرار از مورد تمسخر قرار گرفتن، تلاش مى‏کنند خودشان را از وابستگى هایى که به سبب آن‏ها مورد استهزا واقع شده‏اند، دور کنند و رهبران یهودى از این ابزار روانى آگاهى داشتند و به همین سبب آن را به کار مى‏گرفتند. مقابله با این روش، در دور ساختن افراد مورد تمسخر از کسانى است که آنان را مورد تهاجم قرار مى‏دادند و قرآن دقیقا از همین روش بهره گرفت تا تازه مسلمانان به مقدار کافى نیرومند شوند و اعتماد به نفس پیدا کنند که بتوانند در برابر استهزا آنان مقاومت کنند و از باورشان دفاع کنند.

۳ ـ همکارى با دشمنان پیامبر صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله

یهود و نصارا علاوه بر دشمنى روزمره از طریق به کارگیرى روشهاى روانى، با هر نیرویى که آمادگى درگیرى با پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ را داشت، همکارى مى‏کردند و توده‏هاى زیر نفوذ خودشان را براى ورود به جنگ و یا ضربه زدن از پشت سر بر نیروهاى مسلمان تشویق مى‏کردند. در طول ده سالى که رسول خدا ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ در مدینه بود، آنان چندین جنگ علیه پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ به راه انداختند و یا در جنگ‏هاى علیه پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ مشارکت کردند. شاید مهم‏ترین این جنگ‏ها همکارى آنان با مشرکان قریش در جنگ احزاب بود. آنان به سران قریش قول همکارى و ضربه زدن از پشت سر بر نیروهاى مسلمان را دادند و اگر تیزهوشى نظامى مسلمانان و شخص پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ نبود قطعا مسلمانان ضربه هولناکى مى‏دیدند. قرآن از این جریان در دو جا گزارش مى‏کند:

«و انزل الذین ظهروهم من اهل الکتاب من صیاصیهم و قذف فى قلوبهم الرعب فریقا تقتلون و تأمرون فریقا و اورثکم ارضهم و دیارهم و اموالهم و ارضا لم تطؤها و کان الله على کل شى‏ء قدیرا»

«کسانى از اهل کتاب را که با [مشرکان] هم کارى کرده بودند، از دژهایشان به زیر آورد و در دلهایشان هراس افکند، گروهى را مى‏کشتید و گروهى را اسیر مى‏کردید و زمینشان و خانه‏ها و اموالشان و سرزمینى را که در آن پا ننهاده بودید به شما میراث داد، و خدا بر همه چیزى تواناست.»

و در جاى دیگرى مى‏گوید:

«… هو الّذى اخرج الّذین کفروا من اهل الکتب من دیارهم لأول الحشر ما ظننتم ان یخرجوا و ظنّوا انّهم مانعتُهُم حُصُونهم من اللّه فأتهُم اللّهُ من حیث لم یحتسبوا وقذف فى قلوبهم الرعب یخرجون بیوتهم بأیدیهم و ایدى المؤمنین فأعتبروا یا اولى الابصار»

«او کسى است که از اهل کتاب، آنان را که کفر ورزیدند، در نخستین برخورد، اخراجشان کرد. گمان نمى‏کردید که بیرون روند و خودشان گمان داشتند که دژهایشان در برابر خدا مانع آنها خواهد بود. و خدا از آنجایى که تصور نمى‏کردند بر آنان درآمد و در دلهایشان بیم افکند، [به طورى که[ خود به دست خود و دست مؤمنان خانه‏هاى خود را خراب مى‏کردند. پس از خردمندان عبرت بگیرید.»

در هر دو آیه اشاره به جنگ هایى است که پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ پس از جنگ احزاب، با یهودیان داشت سران و رهبران دینى یهودى که براى حفظ منافع خود، على رغم آگاهى از درستى رسالت پیامبر اکرم ـ صلى اللّه‏ علیه و آله ـ، آنان را انکار کرده و در پى خاموش کردن این حرکت بودند، و همکارى اطلاعاتى و نظامى گسترده‏اى با دشمنان پیشین پیامبر اکرم ـ صلى اللّه‏ علیه‏وآله ـ یعنى قریش و رهبران مکه داشتند. این رهبران، در پیروزى پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ، نابودى خودشان را مى‏دیدند و موقعیت ممتازشان را در بین توده‏هاى یهودى و نیز مردم عادى مدینه، از بین رفته مى‏دانستند، از این رو، فرا روى خود راهى جز شکستن حرکت اصلاحى پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ نمى‏دیدند و در نتیجه با قریشیان همکارى مستمر و بى وقفه داشتند. پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ بارهاى بار تلاش کرد، آنان را از راه‏هاى مسالمت‏آمیز از سرکشى و دشمنى دور سازد و با گفت‏گو و ارائه راه حل‏هاى قابل قبول طرفین، آنان را از معرکه دیرپاى مکه دور کند، اما، آنان به چیزى جز شکست و نابودى پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ نمى‏اندیشیدند. قرآن کریم یکى از راه حلهاى قابل بحث را که مى‏توانست مبناى توافق بین پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ و اهل کتاب باشد، چنین نقل مى‏کند:

«قل یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمه سواء بیننا و بینکم الاّ نعبد الا اللّه‏ و لانُشرک به شیئا و لایتّخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانّا مسلمون»

«بگو اى اهل کتاب! بیایید بر سر سخنى که بین ما و شما یکسان است، توافق کنیم که جز خدا را نپرستیم و چیزى را شریک او نگردانیم، و بعضى از ما بعضى دیگر را به جاى خدا به خدایى نگیرد. پس اگر از این پیشنهاد اعراض کردند، بگویید: شاهد باشید که ما مسلمانیم.»

این پیشنهاد، بسیار منصفانه بود و اگر اهل کتاب و به ویژه یهودیان آن را مى‏پذیرفتند، هیچ گونه درگیرى بین مسلمانان و آنان اتفاق نمى‏افتاد. اما سران یهود و به ویژه روحانیون و رهبانان که منافع شغلى خودشان را کاملا در خطر مى‏دیدند، هرگز به پیدایش و استقرار دین جدید، رضایت نمى‏دادند. آنان اعراب را در سطحى نمى‏دیدند که از سوى خداوند مورد خطاب قرار گیرند و پیامبرى در بین آنان ظهور کند. قرآن باور آنان را در این خصوص چنین گزارش مى‏کند:

«ما یود الذین کفروا من اهل الکتاب و لاالمشرکین ان ینزل علیکم من خیر من ربکم و الله یختص برحمته من یشاء و الله ذو الفضل العظیم»

«کسانى که از اهل کتاب کافر شدند و نه مشرکان [هیچ کدام] دوست نمى‏دارند خیرى از جانب پروردگارتان بر شما فرود آید، با آن که خدا هر که را خواهد به رحمت خود اختصاص مى‏دهد، و خدا داراى بخششثى عظیم است.»

آنان چیزى جز پیروى همگان از کیش خود را قبول نداشتند:

«و لن ترضى عنک الیهود و لا النصارى حتى تتبع ملتهم»

«هرگز یهودیان و مسیحیان از تو راضى نمى‏شوند مگر آن که از کیش آنان پیروى کنى….»

به همین جهت، تلاش‏هاى پیامبر ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ براى حل مسالمت‏آمیز و یافتن راهى میانه براى از بین بردن اختلاف یهودیان و مسلمانان، با شکست مواجه شد و رسول خدا ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ على رغم خواست قلبى خود، چاره‏اى جز این ندید که مرکزیت یهود را در مدینه از بین ببرد و دژهاى استوار آنان را در هم بریزد و کانون فساد را نابود کند. نتیجه چنین اجبارى جنگ‏هایى شد که باید در جاى مناسب بدان پرداخت.

به هر حال، گروه سوم از یهودیان که همان احبار و روحانیون دنیا طلب یهودى بودند که توده‏هاى ناآگاه را زیر نفوذ خود داشتند، از سرسخت‏ترین دشمنان پیامبر اکرم ـ صلى‏اللّه‏علیه‏وآله ـ بود و بسیارى از آیات قرآنى که در مورد یهودیان آمده و در آنها گاه برخورد تند دیده مى‏شود، مربوط به همین گروه است.

منبع فرهنگ جهاد، بهار و تابستان ۱۳۸۵، شماره ۴۳ و ۴۴

محمد على سلطانى

عملکرد یهود در برابر حکومت نبوى‏

 اشاره:

 دین یهود چند قرن پیش از ظهور اسلام در جزیره العرب نفوذ کرد و سبب شد که برخى مناطق یهودى‏ نشین در آنجا پدید آید. بیشتر یهودیان در منطقه حجاز و یمن مستقر شدند. در میان مناطق یهودى ‏نشین از همه معروف‏تر «یهودیان یثرب» – به‏ ویژه سه طایفه بنى ‏نضیر، بنى‏ قَیْنُقاع و بنى‏ قُریظه – بودند. در «تَیْماء»،(۱) «طائف»، «فَدَک» و «خیبر» نیز مناطقى یهودى‏نشین وجود داشت. گفتنى است کیش یهود در میان برخى قبایل دیگر نیز پیروانى داشت.این نوشته بر آن است که عملکرد و برخورد یهود را در برابر حکومت پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله) بیان کند.

یهودیان در مدینه علاوه بر بازرگانى و کشاورزى، در حرفه‏ هایى مانند: آهنگرى، رنگرزى و ساخت اسلحه نیز مهارت یافته بودند.(۲) احبار و دانشمندان یهود، تعالیم تورات و افکار و عقاید خویش را ترویج و به تدریس احکام شرعى تورات مى ‏پرداختند.آنها نفوذ زیادى بر یهودیان داشتند؛ به ‏گونه‏ اى که رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرموده بود: «اگر ده تن از آنان به من ایمان آورند، تمامى یهودیان روى زمین به رسالتم ایمان خواهند آورد.»

   آنان رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) را همچون پسران خویش مى ‏شناختند. قرآن کریم در این باره مى ‏فرماید: «الَّذِینَ ءَاتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَعْرِفُونَهُ کَمَا یَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِیقًا مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ‏ الْحَقَّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ.»(۳)؛ کسانى که به ایشان کتاب [آسمانى ]داده‏ایم، همان‏گونه که پسران خود را مى‏شناسند، او (محمّد) را مى‏شناسند؛ و مسلّماً گروهى از ایشان حقیقت را نهفته مى ‏دارند، و خودشان [هم‏] مى ‏دانند. از اینرو، انتظار مى‏ رفت زودتر از دیگران مسلمان شوند، اما تنها چند نفر از یهودیان مسلمان شده و دیگران از پذیرش اسلام سر برتافتند: «وَ لَمَّا جَاءَهم کِتابٌ مِن عِندِاللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُم و کانوا مِن قَبلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلى الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمَّا جآءَهم ما عَرَفُوا کَفَروا بِهِ فَلَعْنَهُ اللّهِ على الکافِرِینَ»(۴)؛ «هنگامى که از جانب خداوند کتابى، که مؤیّد آنچه نزد آنان است، بر ایشان آمد و از دیرباز [در انتظارش ]بر کسانى که کافر شده بودند، پیروزى مى‏ جستند؛ ولى همین‏که آنچه [که اوصافش ]را مى‏ شناختند، بر ایشان آمد، انکارش کردند. پس لعنت خدا بر کافران باد.

   زمینه نفوذ اسلام در یثرب‏ که در حدود چهارصد کیلومترى شمال مکه قرار گرفته است، در آن زمان از نظر کشاورزى و باغدارى اهمیت فراوانى داشت. در شهر یثرب – که وضع اجتماعى آن با مکه متفاوت بود – علاوه بر سه طایفه بزرگ یهودى، دو قبیله معروف «اوس» و «خزرج» نیز سکونت داشتند و در کنار یهودیان مى‏ زیستند. زمانى که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) در مکه سرگرم تبلیغ و دعوت مردم بود، حوادثى در یثرب مى‏ گذشت(۵) که زمینه هجرت پیامبر را پس از سه سال فراهم ساخت. شش تن از بزرگان خزرج – که از نبوّت حضرت آگاهى یافته بودند – در سال یازدهم بعثت، پیامبر را در منا و در موسم حج ملاقات کردند. رسول‏ خدا (صلی‌الله علیه و آله) که زمینه مسلمان شدن آنها را مناسب دید، آنان را به اسلام دعوت کرد. آنان نیز که قبلاً، از یهودیانِ یثرب نوید ظهور پیامبرى را شنیده بودند، به یکدیگر گفتند: «بدانید این، همان پیامبرى است که یهودیانْ ما را از بعثت او بیم مى ‏دادند؛ اینک بیایید در پذیرش آیین او بر آنها پیشى گیریم.» از اینرو، مسلمان مى‏ شوند و به یثرب بازمى گردند و بدین ترتیب، «آئین اسلام» حصار مکه را فرو ریخت و بذر اسلام در شهر یثرب کاشته شد.

   آنان مردم آن سامان را به دین جدید دعوت نمودند.(۶) پیمان‏ نامه عمومى‏ پیامبراکرم (صلی‌الله علیه و آله) پس از هجرت به یثرب آشکارا مى ‏دانست که مدینه به زودى از سوى دو دسته عوامل بیرونى و درونى، تهدید خواهد شد. «قریش و نیروهاى نظامى آنان» و نیز «تحریکهاى آنها در میان بدویان متمایل به چپاولگرى» را مى‏ توان جزء عوامل بیرونى و «بروز اختلاف و منازعه میان مسلمانان، مشرکان و یهودیان مدینه»، «هم‏ پیمانى احتمالى یهودیان مدینه با مشرکان مکه»، «دسته‏ بندى قومى و طایفه‏ اى میان مهاجران و انصار» و نیز «گسترش و جهت‏ گیرى این دسته‏ بندى‏ها به اقدامات خشونت‏ بار علیه یکدیگر» را مى‏ توان در شمار عوامل درونى به حساب آورد. براى سامان دادن اوضاع اجتماعى و سیاسى مدینه و برطرف کردن اختلافات دیرینه قومى و قبیله‏‌اى اوس و خزرج و یهودیان، در همان سال نخست هجرت به ابتکار پیامبر «پیمان‏ نامه‏ اى» نوشته شد که براساس آن، حقوق گروه‏ هاى مختلف ساکن در مدینه معیّن گشت تا در کنار تضمین زندگى مسالمت ‏آمیز مردم و ایجاد نظم و عدالت، از بروز هرگونه تشنّج نیز جلوگیرى شود. این عمل پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) مهم‏ترین و بهترین اقدام سیاسى وى بود که نخست، میان مسلمانان به عنوان «امّت واحده» همبستگى ایجاد کرد و از دیگر سو، یهودیان را نیز در این امّت واحده جاى داد تا با وحدت تمام به امر آنها رسیدگى شود.

  مهم‏ترین موادّ این قرارداد – که نخستین قانون‏ اساسى حکومت و تأمین‏ کننده مصالح ملّى امّت اسلام به شمار مى ‏آمد و مورد تصویب همگان نیز قرار گرفت – چنین است:

۱٫ امّت واحده به شمار آمدنِ مسلمانان و یهودیانِ ساکن مدینه.(۷)

۲٫ آزاد بودن مسلمانان و یهودیان در پیروى از مراسم دینى خود.

۳٫ مشخّص ‏شدن روش پرداخت دیه.

۴٫ ممنوع بودن خونریزى در مدینه.

۵٫ تنها مرجع رفع اختلافات احتمالى در مدینه، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) است.

۶٫ دفاع مشترک از مدینه برعهده امضاکنندگان پیمان است.(۸)

عمده هدف‏هاى رسول ‏خدا (صلی‌الله علیه و آله) از نظام‏نامه مدینه را مى‏ توان چنین برشمرد:

۱. آسودگى و آرامش خاطر مسلمانان از درگیرى احتمالى با نیروهاى داخلى.

۲. جمع‏آورى نیرو و آماده‏سازى فکرى و عقیدتى مسلمانان.

۳. مناسب شدن زمینه براى وحدت مسلمین.

پیمان با سه قبیله یهودى‏ پیامبراکرم (صلی‌الله علیه و آله)

علاوه بر پیمان‏ نامه عمومى، پیمان جداگانه ‏اى نیز با هریک از سه قبیله یهودى بنى ‏نضیر، بنى‏ قَیْنُقاع و بنى‏ قُرَیْظَه منعقد ساخت؛ پیمان‏ نامه ‏اى که نمایندگان آنان، حُیِّى بن اخطب، مخیریق و کعب بن اسد، متن آن را امضا کردند.(۹) برخى از مفاد این قرارداد به قرار زیر است:

۱. با دشمنان مسلمانان همکارى نکنند.

۲. هیچ ضررى به پیامبر و مسلمانان نرسانند.

۳. اگر برخلاف قرارداد عمل کردند، پیامبر حقّ هرگونه مجازات آنها را دارد.(۱۰) .

انگیزه‏ هاى مخالفت یهود با اسلام‏ در اوایل هجرت، یهودیان با مسلمانان روابطى عادّى داشتند، اما پس از سپرى شدن مدّت زمانى از هجرت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) تغییر روش داده، کارشکنى‏ هاى پنهان و آشکار خویش را نسبت به آیین جدید مطرح کردند؛ تا آنجاکه حتى با همکارى منافقان، دامنه فعالیت‏هاى خویش را نیز وسعت بخشیدند. برخى از مهم‏ترین انگیزه‏ هاى مخالفت و توطئه‏ هاى یهود با اسلام را مى‏ توان چنین برشمرد:

۱. تفکّر نژادپرستانه، و قوم خود را قوم برگزیده خدا پنداشتن.(۱۱)

۲. رو به ضعف نهادن و به خطر افتادن موقعیت اقتصادى، اجتماعى، سیاسى و نظامى یهودیان: «یا أیّها الّذینَ آمنوا إنّ کثیراً مِن الأَحبارِ و الرُّهبان لَیَأکُلونَ أموالَ النّاسِ بالباطلِ و یَصُدُّونَ عن سبیلِ اللّهِ و الّذینَ یَکنِزونَ الذَّهبَ و الفِضَّهَ و لایُنفِقونَها فى سبیلِ اللّهِ فَبَشِّرهُم بِعَذابٍ أَلیمٍ»(۱۲)؛ اى کسانى که ایمان آورده‏ اید! بسیارى از دانشمندان یهود و راهبان، اموال مردم را به ناروا مى‏خورند و [آنان را] از راه خدا بازمى‏دارند و کسانى که زر و سیم را گنجینه مى‏ کنند و آن را در راه خدا هزینه نمى ‏کنند، ایشان را از عذابى دردناک خبر ده.

۳. حسادت: «وَدَّ کثیرٌ مِنْ أهلِ‏الکتابِ لو یَرُدُّونَکم مِن بعدِ ایمانِکم کفّاراً حَسَداً مِن عندِ أنفُسِهِم مِن بعدِ ما تَبَیَّنَ لهم الحقُّ»(۱۳)؛ بسیارى از اهل‏ کتاب – پس از اینکه حق بر ایشان آشکار شد – از روى حسدى که در وجودشان بود، آرزو مى‏ کردند که شما را بعد از ایمان تان کافر گردانند.

۴. مال‏ اندوزى، دنیاطلبى و منفعت پرستى.

۵. مخالف بودن بسیارى از عقاید، احکام و برنامه‏ هاى یهود با مفاهیم قرآنى.

۶. تغییر برخى دستورهاى دینى یهود که از ابتدا مسلمانان بدان عمل مى ‏کردند.(۱۴)

۷. تغییر قبله از بیت‏ المقدّس به کعبه.(۱۵).

 از جمله اقداماتى که در تثبیت «حکومت اسلامى» مؤثّر بود و استقلال فرهنگى مسلمانان را در پى داشت، مسئله «تغییر قبله» بود. پیامبراسلام (صلی‌الله علیه و آله) به امر خداوند در تمام دوره سیزده ساله مکّى و هفده ماه پس از هجرت،(۱۶) به سوى «بیت ‏المقدّس» نماز گزارد؛ اما پس از آنکه یهود، دشمنى خود را آشکار ساخت و نماز گزاردن پیامبر به سوى بیت ‏المقدّس را دستاویزى براى تبلیغ آیین خود و ضعف دین اسلام قرار داد و از دیگر سو، آن را شاهدى براى برترى آیین یهود بر اسلام و تقدّم یهودیان بر مسلمانان پنداشت و با این کار، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) را آزرده خاطر ساخت،(۱۷)، در ذیحجّه سال دوم هجرت فرشته وحى فرمان «تغییر قبله» را ابلاغ کرد: «قَد نَرَى‏ تَقَلُّبَ وَجهِکَ فِى السَّماءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبلَهً تَرضیها فَوَلِّ وَجهَکَ شَطرَ المَسجدِالحرامِ و حیثُ ما کُنتُم فَوَلّوا وُجوهَکم شَطرَهُ و إِنَّ الّذینَ أُتوا الکتابَ لَیَعلَمونَ أَنّهُ الحقُّ مِن رَبِّهم و ما اللّهُ بِغافِلٍ عمّا یَعمَلون»(۱۸)؛ ما [به هر سو گردانیدن رویت در آسمان را نیک مى‏ بینیم. پس [باش تا] تو را [به سوى ]قبله‏ اى که بدان خشنود شوى، برگردانیم؛ پس روى خود به سوى مسجدالحرام کن، و هر جا بودید، روى خود را به سوى آن بگردانید.

   در حقیقت، اهل کتاب نیک مى‏ دانند که این [تغییر قبله‏] از جانب پروردگارشان [به جا و ]درست است و خدا از آنچه مى‏ کنند، غافل نیست. این ابلاغ، هنگامى صورت گرفت که پیامبر با مسلمانان دو رکعت از نماز ظهر را به سمت بیت ‏المقدّس خوانده بودند. پس از آن، ایشان در وسط نماز، جهت قبله را به سوى کعبه برگرداند(۱۹) و نماز را بدین‏گونه به اتمام رساند.(۲۰).

    تغییر قبله براى یهودیان و منافقان بسیار گران آمد؛ امرى که فاصله میان مسلمانان و یهودیان را بیشتر کرد و از سویى، باعث توجّه اعراب به اسلام نیز شد. خداوند، قبله نخستین را نوعى آزمایش براى مسلمانان بیان کرده است: «وَ مَا جَعَلْنَا الْقِبْلَهَ الَّتِى کُنْتَ عَلَیْهَا إِلّا لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلَى‏ عَقِبَیْهِ وَ إِنْ کَانَتْ لَکَبِیرَهً إِلّا عَلَى الَّذِینَ هَدَى اللَّهُ»(۲۱)؛ قبله‏ اى را که [چندى‏] بر آن بودى، مقرّر نکردیم جز براى آنکه کسى را که از پیامبر پیروى مى‏ کند، از آن کس که از عقیده خود برمى‏ گردد، بازشناسیم؛ و البته [این کار ]جز بر کسانى که خدا هدایت‏[شان ]کرده، سخت گران بود. شیوه‏ هاى مخالفت با اسلام‏ پاره ‏اى از مهم‏ترین شیوه‏ هاى مخالفت یهود با اسلام، بدین قرار است:

۱. نپرداختن قرض ها و امانات مسلمانان و در تنگنا قرار دادن آنها: «و مِن أهل الکتابِ … مَن إن تَأمَنْهُ بِدِینارٍ لایُؤَدِّهِ إلیکَ الّا ما دُمتَ علیه قائماً»(۲۲)؛ و از اهل کتاب … کسى است که اگر او را بر دینارى امین شمرى، آن را به تو نمى‏پردازد، مگر آنکه دائماً بر [سر] وى به پا ایستى.

۲. شبهه‏ افکنى و طرح ایرادها و سؤالهاى انحرافى و حرکات عوام‏ فریبانه: «… یا أهل الکتابِ لِمَ تَلبِسونَ الحقَّ بالباطلِ و تَکتُمونَ الحقَّ و أَنتم تَعلَمونَ»(۲۳)؛ … اى اهل کتاب! چرا حق را به باطل درمى‏ آمیزید و حقیقت را کتمان مى ‏کنید با اینکه خود مى ‏دانید؟

۳. درخواست‏هاى نامعقول و غیرمنطقى: «الّذینَ قالوا إنَّ اللّهَ عَهِدَ إلینا ألّا نُؤمِنَ لِرسولٍ حتّى یأتِیَنَا بِقُربانٍ تأکُلُه النّار ...»(۲۴)؛ همانان که گفتند: خدا با ما پیمان بسته که به هیچ پیامبرى ایمان نیاوریم تا براى ما قربانى‏یى بیاورد که آتش [آسمانى‏]، آن را [به نشانه قبول ]بسوزاند … «یَسئَلُکَ أهلُ الکتابِ أَن تُنَزِّلَ علیهم کتاباً مِن السّماءِ …»(۲۵)؛ اهل کتاب از تو مى‏خواهند که کتابى از آسمان [یکباره ]بر آنان فرود آورى …

۴. تلاش براى تضعیف پایه‏ هاى ایمان مسلمانان: «وَ قَالَتْ طَائِفَهٌ مِن أَهلِ الکِتَابِ ءَامِنُوا بِالَّذِى أُنزِلَ عَلَى الَّذِینَ ءَامَنُوا وَجهَ النَّهارِ وَاکْفُرُوا ءَاخِرَهُ لَعَلَّهُم یَرجِعُونَ»(۲۶)؛ جماعتى از اهل کتاب گفتند: در آغاز روز به آنچه بر مؤمنان نازل شد، ایمان بیاورید و در پایان [روز] انکار کنید، شاید آنان [از اسلام ]برگردند.

۵ . زنده ساختن کینه‏ هاى قدیم اوس و خزرج: «قل یا أهلَ الکتابِ لِمَ تَصُدُّونَ عن سَبیلِ اللّهِ مَن آمَنَ تَبْغونَها عِوَجاً و أنتم شُهداءُ و ما اللّهُ بغافلٍ عمّا تَعملون»(۲۷)؛ بگو اى اهل کتاب! چرا کسى را که ایمان آورده است، از راه خدا باز مى‏دارید و آن [راه ]را کج مى‏ شمارید، با آنکه خود [به درستىِ آن ]گواهید؟ و خدا از آنچه مى‏ کنید، غافل نیست.

۶ . ایجاد تفرقه میان مهاجر و انصار. یهودیان نزد مسلمانان انصار مى‏آمدند و با اظهار خیرخواهى به آنها مى‏ گفتند که: اموال خود را به مهاجران ندهید تا تنگدست و بى‏ چیز نگردید: «اَلَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَ یَکْتُمُونَ مَا ءَاتَیهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَعْتَدْنَا لِلْکَافِرِینَ عَذَابًا مُهِینًا»(۲۸)؛ همان کسانى که بخل مى‏ورزند و مردم را به بخل وامى‏دارند، و آنچه را خداوند از فضل خویش به آنها ارزانى داشته، پوشیده مى‏دارند، و براى کافران عذابى خوارکننده آماده است.

۷. تجسّس در امور مسلمانان و جاسوسى براى مشرکان و نیز افشاى اسرار نظامى و عملیاتى مسلمانان براى اشراف قریش و مشرکان مکه.

۸ . روابط و همکارى پنهانى نظامى و اقتصادى با مشرکان و منافقان و نیز تحریک مشرکان علیه اسلام، به‏ویژه قبل و در اثناى جنگ احزاب.

۹. مسخره کردن رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) و مسلمانان.(۲۹)

۱۰. جنگ روانى و تبلیغاتى علیه مسلمانان، به‏ ویژه پس از شکست در جنگ احد.

۱۱. تهدید به جنگ با مسلمانان در جریان بنى ‏قینقاع و توطئه حمله به مدینه از محلّه خیبر.

۱۲. خیانت و پیمان شکنى.

۱۳. توطئه ترور پیامبر.

برخورد پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) با یهودیان‏ پس از آشنایى با برخى انگیزه‏ هاى مخالفت یهودیان و چگونگى دشمنى آنان، به تبیین برخورد پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و مسلمانان با آنها مى‏ پردازیم:

۱. برخورد مسالمت ‏آمیز بر اساس پیمانى که رسول‏خدا (صلی‌الله علیه و آله) اندکى پس از هجرت خود با هدف فراخوانى یهودیان به اسلام بسته بود، با آنها با ملایمت رفتار مى‏ نمود و همواره بر این حقیقت تکیه مى‏ نمود که دعوت اسلام در اساس، دعوت به یگانگى پروردگار است. یهودیان در مقابل برخوردارى از امنیت و حفظ حقوق شهروندى، متعهّد شدند که: هیچ‏گونه اقدامى علیه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و مسلمانان انجام ندهند و از سویى، با دشمنان پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) نیز همکارى و مشارکت نداشته باشند و اگر برخلاف تعهّدات خود رفتار نمودند، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) در هرگونه مجازات آنها آزاد باشد. گفتنى است: یهودیان تا زمانى که به تعهّدات خود عمل کردند، از حقوق شهروندى برخوردار بودند و حتى کمترین ستمى به آنها نرفت.

۲. برخورد فکرى و اعتقادى‏ شکست مسلمانان در غزوه احد، در شوّال سال سوم هجرى، بر موقعیت دولت مدینه در میان ساکنان حجاز، تأثیر نامطلوبى بر جاى گذاشت. در چنین اوضاعى، یهودیان به اقدامات تبلیغىِ وسیعى علیه مسلمانان و آیین آنان دست زدند. در مقابل، خداوند با نزول آیاتى چند، اهل‏کتاب را ضمن درک مبانى وحدتِ با یکدیگر و شناخت تعارض‏هایشان با بت‏پرستان و نیز ضرورت اتّحاد و همبستگى میان مسلمانان، یهودیان و مسیحیان حول اعتقاد مشترک، به «کلمه واحد» و «یکتایى خداوند» فراخواند: «قُل یا أهلَ الکتابِ تعالوا إلى کلمهٍ سواءٍ بینَنا و بینَکُم ألاَّ نَعبُدَ إلّا اللّهَ و لانُشرِکَ بِهِ شَیئاً و لایَتَّخِذَ بَعضُنا بعضاً ارباباً مِن دونِ اللّهِ»(۳۰)؛ بگو اى اهل کتاب! بیایید بر سرِ سخنى که میان ما و شما یکسان است، بایستیم که جز خدا را نپرستیم و چیزى را شریک او نگردانیم و بعضى از ما، بعضى دیگر را به جاى خدا، به خدایى نگیرد. اما در این راستا، هر اندازه تلاش پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) فزونى مى‏یافت، کوشش‏هاى آنان به منظور بى‏ اعتبار دانستن باورهاى اسلامى نیز افزون‏تر مى ‏شد، تا اینکه با نزول آیات مربوط به «تحریم ربا»،(۳۱) علاوه بر بت‏پرستان، یهودیانِ رباخوار نیز هرچه بیشتر به عناد با مسلمانان پرداختند. سیاستِ مُداراى پیامبر با یهودیان مدینه در اوج تلاشهاى تخریبى آنان علیه دولت مدینه و عقاید و باورهاى مسلمانان، فضاى پرالتهاب مدینه را آرام نساخت. اقدامات تبلیغى یهودیان در مدینه، گاه با نفى پیوند اسلام با آیین ابراهیمى، و زمانى با تحقیر مسلمانان براى اقامه نماز به سوى بیت‏المقدّس و گاه نیز با انکار پیامبرى حضرت رسول (صلی‌الله علیه و آله) نمود و گسترش بیشترى مى‏ یافت. از دیگر سو، دانشمندان یهود نیز درخواست‏هاى نامعقول و شبهات و پرسش ‏هایى(۳۲)را – به گمان اینکه پیامبر از پاسخ دادن به آنها ناتوان است – مطرح، و بر لزوم پاسخ به آنها تأکید مى‏ کردند.(۳۳)اما از آنجا که این پرسش‏ها براى رسیدن به حقیقت نبود، با دریافت پاسخ صحیح آن، نه تنها ایمان نمى ‏آوردند، بلکه چه‏بسا بر لجاجت خود نیز مى‏ افزودند.

۳. برخورد نظامى‏ از ظاهر آیات برمى ‏آید که تشدید موضع‏گیرى اسلام در برابر یهودیان و اهل کتاب، به مقتضاى موضع‏گیرى آنان تغییر مى‏کرده است. همان گونه که گذشت، یهودیان مدینه با شیوه‏ هاى گوناگونى با اسلام به مخالفت برخاستند. پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) نخست با فرمان خداوند از لغزش‏هاى آنان چشم‏پوشى نمود(۳۴) و مسلمانان را به استقامت و تقوا در برابر اذیت و آزار اهل کتاب فرمان داد: «مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الکِتابَ مِن قَبلِکُم و مِن الَّذِینَ أَشرَکُوا أذًى کَثِیراً و إِن تَصبِرُوا و تَتَّقُوا فَاِنَّ ذَ لِکَ مِن عَزمِ الأُمُور»(۳۵)؛ از کسانى که پیش از شما به آنان کتاب داده شده و [نیز] از کسانى که به شرک گراییده ‏اند، [سخنان دل‏] آزار بسیارى خواهید شنید، و[امّا ]اگر صبر کنید و پرهیزگارى نمایید، این [ایستادگى‏] حاکى از عزم استوار [شما] در کارهاست. در مرحله بعد، از مسلمانان خواست با آنان قطع رابطه کرده و آنها را به عنوان یاور انتخاب نکنند: «یَا أَیّها الّذِینَ آمَنوا لاَتَتَّخِذُوا الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَکُم هُزُواً و لَعِباً مِنَ الَّذِینَ أُوتوا الکِتابَ مِن قَبلِکُم و الکُفّارَ أَولِیاءَ و اَتَّقُوا اللَّهَ إِن کُنتُم مُؤمِنِینَ»(۳۶)؛ اى کسانى که ایمان آورده‏اید! کسانى را که دین شما را به ریشخند و بازى گرفته‏اند – [چه ]از کسانى که پیش از شما به آنان کتاب داده شده و [چه از ]کافران – دوستان [خود ]مگیرید، و اگر ایمان دارید، از خدا پروا دارید. علاوه بر این، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) با براهین عقلى به دفع شبهات آنها پرداخت و با ادامه مخالفت یهودیان، با «تعیین کعبه به عنوان قبله مسلمانان» از آنان فاصله گرفت و در نهایت – زمانى که مجبور شد – به صدور فرمان جنگ و فرونشاندن «فتنه یهودیان» اقدام کرد: «قَاتِلُوا الَّذِینَ لاَیُؤمِنُونَ بِاللّهِ و لاَ بِالیَومِ الأَخِرِ و لایُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ و رَسُولُهُ و لاَیَدِینُونَ دِینَ الحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الکِتابَ حَتَّى یُعطُوا الجِزیَهَ عَن یَدٍ و هُم صَاغِرُونَ»(۳۷)؛ با کسانى از اهل کتاب که به خدا و روز بازپسین ایمان نمى ‏آورند و آنچه را خدا و فرستاده‏اش حرام گردانیده‏ اند، حرام نمى‏دارند و متمایل به دین حق نمى‏ گردند، کارزار کنید، تا با [کمالِ‏] خوارى به دست خود، جِزْیه دهند. جنگ بنى ‏قینقاع‏ پس از پیروزى مسلمانان در جنگ بدر، که براى یهودیان و منافقان مدینه باورکردنى نبود، قبیله یهودى بنى‏ قینقاع – که شجاع‏ ترین یهودیان ساکن مدینه به شمار مى ‏رفتند – پیمان عدم‏ تجاوز به مسلمانان را نقض کردند و از سویى، به کینه‏ جویى و گستاخى خود نسبت به مسلمین نیز ادامه دادند. آنان با اتّحاد پنهانى خود با ابوسفیان، نخستین همکارى و هماهنگى نظامى خود با قریش را آغاز کردند. در قرآن کریم در خصوص «پیمان شکنى یهود» آیاتى نازل شد و یهود را بدترین جنبندگان نامید: «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الَّذِینَ کَفَرُوا فَهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ * الَّذِینَ عَاهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ یَنْقُضُوُنَ عَهْدَهُمْ فِى کُلِّ مَرَّهٍ وَ هُمْ لَا یَتَّقُونَ»(۳۸)؛ بى‏ تردید بدترین جنبندگان پیش خدا کسانى‏اند که کفر ورزیدند و ایمان نمى ‏آورند؛ همانان که از ایشان پیمان گرفتى، ولى هر بار پیمان خود را مى‏ شکستند و [از خدا] پروا نمى‏ دارند.

   در این میان، منافقان نیز آنها را تشویق مى‏ کردند تا به مقاومت و جنگ علیه رسول‏ خدا (صلی‌الله علیه و آله) ادامه دهند و حتى براى این منظور، به آنها قول مساعدت و همکارى نیز داده بودند. از این روى، پیامبراسلام (صلی‌الله علیه و آله) به یهودیان اخطار کرد، ولى آنان اخطار پیامبر را جدّى نگرفتند و حتى طرح‏هایى را نیز براى رویارویى و درگیرى با پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) پیش‏ بینى کرده و به اجرا گذاشتند. علاوه بر این، مورّخان مى‏ نویسند: روزى در بازار یهودیان، یک تاجر یهودى گوشه ‏اى از لباس زن مسلمان را پنهانى به پشتش گره زد. هنگامى که زن به پا خاست، شرمگاه وى آشکار گشت و سپس یهودیان بر او خندیدند. زن مسلمان فریادى بر کشید و مرد مسلمانى که از آنجا مى‏ گذشت، تاجر یهودى را به قتل رساند. یهودیان نیز به تلافى آن، مرد مسلمان را به قتل رساندند و سپس به قلعه خود پناه بردند و در مقابلِ مسلمانان موضع گرفتند. پیامبر نیز دستور محاصره قلعه آنان را صادر کرد. پس از پانزده روز محاصره، عبداللّه بن اُبىّ (منافق معروف)(۳۹) پیش پیامبر وساطت کرد و از ایشان درخواست نمود که یهودیان بنى ‏قینقاع سلاح‏هاى خود را تحویل داده، از مدینه خارج شوند.(۴۰) پیامبر نیز موافقت نمود و بدین‏ ترتیب، آنان در شوّال سال دوم هجرت به «اَذْرِعات» شام نقل مکان نمودند.(۴۱).

جنگ بنى‏ نضیر

رفت و آمدهاى پنهانى بزرگانى از یهود بنى ‏نضیر به مکه و طوایف بدوى از یک سو، و تشویق آنان براى حمله به مدینه و نیز اتحاد نظامى با مشرکان مکه از دیگر سو، سبب گسترش دشمنى میان یهودیان و مسلمانان شد. از سویى دیگر، پس از چند ماه از غزوه احد، رسول‏ خدا (صلی‌الله علیه و آله) در ماه صفر سال چهارم در تلاش براى گسترش دعوت در میان بدویان، دو گروه از معلّمان و مربّیان قرآن را با تقاضاى دو دسته از بدویان به بادیه فرستاد تا به آنان قرآن بیاموزند و آنها را با عقاید و احکام اسلامى آشنا سازند. در این اثنا، اعضاى سریه رُجَیع، که تعدادشان بین ۶ تا ۱۰ نفر، و افراد سریه بئرمعونه، که شمارشان بین ۴۰ تا ۷۰ نفر گزارش شده بود، با تحریک قریش و متّحدان یهود مدینه، به شهادت رسیدند. رسیدن این اخبار به مدینه، بزرگان یهودى بنى ‏نضیر را در این اندیشه انداخت که با استفاده از فرصتى مطلوب، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) را نیز به قتل برسانند. رسول‏ خدا (صلی‌الله علیه و آله) در ربیع ‏الاوّل سال چهارم به دنبال کشته شدن دو نفر از بنى‏ عامر(۴۲) به دست عمرو بن امیه،(۴۳) اظهار تأسّف نمود و چون بنى ‏عامر با قبیله بنى‏ نضیر هم‏پیمان بودند، براى جلب یارى بنى ‏عامر و پرداخت دیه به آنها، با تنى چند از مهاجران و انصار به قلعه آنان (بنى ‏نضیر) رفتند و موضوع را با آنان در میان گذاشتند.(۴۴). حُیِّى بن اخطب – رئیس بنى‏ نضیر – با قبیله خود به گفت وگو پرداخت و پیشنهاد «ترور پیامبر» را مطرح ساخت، که به تأئید افراد قبیله رسید. آنان زمانى که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) در سایه دیوار قلعه نشسته بود، قصد اجراى توطئه خود را داشتند، اما با «امدادى غیبى»، این توطئه خنثى شد.(۴۵) پس از روشن شدن نقض پیمان، تؤطئه قتل و خطرساز بودن وجود آنها براى مسلمانان، پیامبر به آنها مهلتِ ده روزه داد تا مدینه را ترک کنند و در غیر این صورت، کشته خواهند شد. ولى آنها با وسوسه عبداللّه بن ابىّ چنین نکردند.(۴۶) رسول‏ خدا (صلی‌الله علیه و آله) ناگزیر سپاهى را گرد آورد و قلعه‏ هاى آنها را محاصره کرد. در این جریان، عبداللّه بن ابىّ در پیامى به حُیِّى بن اَخطب اعلام نمود که با هم‏ پیمانانش آماده همکارى با آنان است. ولى اوضاع به‏ گونه‏ اى بود که او نتوانست به وعده خود عمل کند. خداوند از این حرکت منافقان، چنین یاد مى ‏کند: «أَ لَم تَرَ إِلَى الِّذینَ نافَقُوا لإِخوانِهِم الَّذِینَ کَفَرُوا مِن أَهلِ الکِتَابِ لَئِن أُخرِجتُم لَنَخرُجَنَّ مَعَکُم و لانُطِیعُ فِیکُم أَحَدًا أَبَدًا وَ إِن قُوتِلتُم لَنَنْصُرَنَّکُم وَ اللَّهُ یَشهَدُ إِنَّهُم لَکَاذِبُونَ …»(۴۷)؛ مگر کسانى را که به نفاق برخاستند، ندیدى که به برادران اهل کتاب خود – که از راه کفر درآمده بودند – مى ‏گفتند: اگر اخراج شوید، حتماً با شما بیرون خواهیم آمد و بر علیه شما هرگز از کسى فرمان نخواهیم برد و اگر با شما جنگیدند، حتماً شما را یارى خواهیم کرد. و خدا، گواهى مى‏ دهد که قطعاً آنان دروغگویانند.

    سرانجام با موافقت پیامبر، خانه ‏هاى یهودیان «بنى‏ نضیر» توسّط مسلمانان تخریب و یهودیان سلاح‏هاى خود را تحویل دادند و اموال و اثاث زندگى ‏شان را بار شترها کردند و گروهى به اَذْرِعات شام و عدّه‏اى نیز از جمله حُیِّى بن أخطب به خیبر رفتند، که البته مورد استقبال خیبریان نیز قرار گرفتند.(۴۸) در قرآن کریم از این جریان، این‏گونه یاد شده است: «هُوَ الَّذِى أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِنْ دِیَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنْتُمْ أَنْ یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مَانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتَیهُمُ اللَّهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِى قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ وَ أَیْدِى الْمُؤْمِنِینَ فَاعْتَبِرُوا یَا أُولِى الْأَبْصَارِ»(۴۹)؛ اوست کسى که از میان اهل کتاب کسانى را که کفر ورزیدند، در نخستین اخراج [از مدینه ]بیرون کرد. گمان نمى‏ کردید که بیرون روند و خودشان گمان داشتند که دژهای شان در برابر خدا مانع آنها خواهد بود؛ سپس خدا از آنجایى که تصوّر نمى ‏کردند، بر آنان درآمد و در دلهای شان بیم افکند، [به طورى که ]خود به دست خود و به دست مؤمنان، خانه‏ هاى‏شان را خراب مى‏ کردند. پس اى دیده‏ وران! عبرت گیرید.

   ناگفته نماند در پایان نیز همچنان شمارى از بزرگان یهود تلاش خود را براى تشویق قریش و بدویان جهت هجوم یک پارچه به مدینه، استمرار بخشیدند.

جنگ بنى ‏قُرَیْظه‏

درگیرى با بنى‏ قریظه نیز پیامد همکارى و مشارکت این گروه با مشرکان و اشراف قریش بر ضدّ مسلمانان در جنگ خندق (احزاب) بود. جنگ خندق از آنجا آغاز شد که حُیِّى بن أخطب،(۵۰) برخى از سران یهودى که پس از خیانت به مسلمانان و شکست در برابر قدرت اسلام به خیبر پناهنده شده بودند و نیز گروهى از قبیله بنى‏ وائل، در مکه با قریش دیدار کردند و آنان را به جنگ با پیامبر تشویق نمودند و حتى قول همه‏ گونه همکارى را نیز به آنان دادند. سپس سران یهود بنى ‏نضیر به سراغ قبیله بنى‏ غَطْفان، بنى‏ سُلَیْم و بنى‏ اسد رفتند و موافقت آنها را نیز کسب کردند.(۵۱) از این رو، یهودیان بنى‏ قریظه پیمان عدم تجاوز با مسلمانان را نقض کردند و از سپاه احزاب پشتیبانى نمودند.

   فاش شدن این توطئه، روحیه بسیارى از مسلمانان را که در وضعیت نامناسبى قرار داشتند، تضعیف کرد. بنى ‏قریظه نه ‏تنها به نقض پیمان بسنده نکردند، بلکه افزون بر رساندن آذوقه و خواروبار به سپاه احزاب – که سخت به آن محتاج بودند – براى ایجاد رعب و وحشت در درون شهر و در میان پناهگاه ‏هاى زنان و افراد غیرنظامى، به یک سلسله عملیات دست زدند.(۵۲) مثلاً در یکى از شبها، یهودیان بنى‏ قریظه تصمیم گرفتند به کمک هزار نفر از قریش و هزار نفر از قبیله غَطفان به مرکز مدینه حمله کنند. وقتى گزارش این تحرّک‏ها به مردم رسید، رعب و وحشت شدیدى شهر را فراگرفت و شرایط حسّاس و شکننده ‏اى بر مدینه حاکم شد. قرآن کریم از این اوضاع، چنین یاد کرده است: «إِذ جَاءُوکُم مِن فَوقِکُم وَ مِن أَسفَلَ مِنکُم وَ إِذ زَاغَتِ الأَبصَارُ وَ بَلَغَتِ القُلُوبُ الحَنَاجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنونًا * هُنَالِکَ ابتُلِىَ المُؤمِنُونَ وَ زُلزِلُوا زِلزَالًا شَدِیدًا»(۵۳)؛ هنگامى که از بالاى [سر ]شما و از زیر [پاى ]شما آمدند و آن‏گاه که چشم‏ها خیره شد و جان‏ها به گلوگاه ‏ها رسید و به خدا گمان‏هایى [نابه جا] مى‏ بردید، آنجا [بود که ]مؤمنان در آزمایش قرار گرفتند و سخت تکان خوردند.

   پس از ناکامى و عقب نشینى سپاه احزاب، پیامبر به دستور خدا به سراغ بنى‏ قریظه رفت تا کارشان را یکسره کند. ارتش اسلام عصر همان روز، قلعه بنى‏ قریظه را به محاصره خود درآورد. یهودیان پس از ۲۵ روز مقاومت، پیشنهادى دادند مبنى بر اینکه پس از پذیرفتن اوسیان(۵۴) و پذیرش پیامبر (صلی‌الله علیه و آله)، رئیس قبیله اوس، «سعد بن معاذ» در مورد چگونگى برخورد با یهودیان بنى‏ قریظه داورى کند. سعد بن معاذ نیز پس از اخذ تأیید از طرفین، حکم داد که: مردان آنان کشته، زنان و فرزندانشان اسیر، و اموالشان به غنیمت گرفته شود.(۵۵)

    گفتنى است: حُیِّى بن اخطب – رئیس قبیله بنى ‏نضیر – که در تشویق یهودیان بنى ‏قریظه به نقض پیمان با مسلمانان نقش بسیار مهمّى داشت، جزء کشته‏ شدگان این جنگ بود. قرآن ‏کریم از فرجام تلخ آنان، چنین یاد کرده است: «و أنزَلَ الّذینَ ظاهَرُوهم مِن أهلِ‏ الکتابِ مِن صَیاصِیهِم و قَذَفَ فى قلوبِهِم الرُّعبَ فَریقاً تَقتُلونَ و تَأسِرُونَ فَریقاً * و أورَثَکُم أرضَهم و دِیارَهُم و أموالَهُم و أرضاً لم‏ تَطَئُوها و کان اللّهُ على کلِّ شى‏ءٍ قَدیراً»(۵۶)؛ و کسانى از اهل‏ کتاب را که با [مشرکان ]پشتیبانى کرده بودند، از دژهای شان به زیر آورد و در دلهای شان هراس افکند؛ گروهى را مى‏ کشتید و گروهى را اسیر مى ‏کردید، و خداوند زمین‏ها، خانه‏ ها و اموالشان و سرزمینى را که در آن پاى ننهاده بودید، به شما میراث داد، و خدا بر هر چیزى تواناست.

   با هزیمت قریش در جنگ احزاب و خاتمه غزوه بنى ‏قریظه، مسلمانان پس از چند سال به آرامش رسیدند. در واقع آنان دریافته بودند که قریش به این زودى توانایى هجومى دیگر به مدینه را ندارد و از سویى، ایمان اسلامى نیز به اندازه ‏اى در میان بدویان حجاز راه یافته که دیگر بسیج همه آنان علیه مسلمانان میسّر نیست. افزون بر این، خطر تهدید درونى مدینه از سوى یهودیان نیز از میان رفته بود؛ تنها آنچه مانده بود، گروه‏ هایى از بدویان و طوایف متمایل به غارتگرى در جاى‏جاى حجاز بودند که طبعاً دولت مدینه در آن اوضاع، توانایى مقابله با آنان را داشت. جنگ خیبر یهودیانِ ساکن در قلعه‏ هاى خیبر – که کینه‏ هاى شکست قبیله ‏هاى سه‏ گانه یهودى را در دل داشتند – آخرین گروه یهودى بودند که با مسلمانان به مقابله برخاستند. به سبب کارشکنى ‏هاى ساکنان خیبر و تهدید آنان براى حمله به مدینه، پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) پس از «صلح حدیبیّه» به همراه سپاهى روانه این قلعه‏ ها شد. یهودیان در این نبرد به سختى مقاومت کردند و حتى نفوذ در برخى قلعه‏ها نیز بسیار دشوار بود. پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) گروهى را به فرماندهى ابوبکر به آنجا فرستاد، که وى موفّق به گشودن قلعه نگردید. در روزى دیگر، فرماندهى گروه مسلمانان را به دست عمر بن خطّاب داد، که وى نیز با شکست مواجه شد.(۵۷) این بار، رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: «فردا پرچم را به کسى خواهم سپرد که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند.» صبح روز سوم، پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله) پرچم را به دست امام على علیه السلام سپرد؛ کسى که پس از رحلت ایشان براى حفظ اسلام، قریب به بیست و پنج سال سکوت کرد، در حالى که خار در چشم داشت و استخوان در گلو. امام على علیه السلام توانست مانند تمامى میادین نبرد گذشته، پیروزمندانه درِ قلعه خیبر را از جا بر کند و با کشتن مَرْحَب خیبرى، شجاع‏ترین مرد یهود، پیروزى مسلمانان را حتمى گرداند. پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) پس از فتح قلعه‏ها و شکست یهودیان، با درخواست و پیشنهاد آنان مبنى بر ماندن در منطقه و کشت و زرع اراضى حاصلخیز آن و پرداخت نصف محصول سالانه به مسلمانان، موافقت کرد. رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) غنائم به دست آمده را میان مسلمانان تقسیم کرد و بدین‏گونه وعده الهى(۵۸) تحقّق یافت: «وَعَدَکُمُ اللَّهُ مَغَانِمَ کَثِیرَهً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَکُمْ هَذِهِ وَ کَفَّ أَیْدِىَ النَّاسِ عَنْکُمْ وَ لِتَکُونَ ءَایَهً لِلْمُؤْمِنِینَ وَ یَهْدِیَکُمْ صِرَاطًا مُسْتَقِیمًا»(۵۹)؛ و خدا به شما غنیمت‏هاى فراوان [دیگرى ]وعده داده که به زودى آنها را خواهید گرفت. و این [پیروزى‏] را براى شما پیش انداخت، و دست‏هاى مردم [کافر و مشرک‏] را از شما کوتاه ساخت، تا براى مؤمنان نشانه‏ اى باشد و شما را به راه راست هدایت کند.

پى‏ نوشت‏:

۱. بنى قینقاع

. شهر کوچکى بین شام و وادى القرى. (معجم البلدان، یاقوت حموى، ج ۲، ص ۶۷.

۲. فجر الاسلام، احمد امین، ص ۲۴.

۳. بقره ، ۱۴۶.

۴. همان ، ۸۹ .

۵. پیشگویى یهود در خصوص نوید ظهور پیامبر، جنگهاى داخلى اوس و خزرج و خستگى آنها از این امر، از جمله این موارد است.

۶. بحار الانوار، علاّمه مجلسى، ج ۱۹، ص ۲۵.

۷. مقصود از یهودیان، غیر از سه قبیله یهودى بنىقینقاع، بنىنضیر و بنىقُریظه است؛ چراکه بعدها پیامبر پیمان جداگانهاى با آنها به امضا رساند.

۸. فروغ ابدیت، آیت اللّه جعفر سبحانى، ج ۱، ص ۴۶۵ – ۴۶۲.

۹. همانطورى که بیان خواهیم کرد، بعدها پیامبراسلام(ص. این سه قبیله را با استناد به نقض این پیمان، مجازات کرد.

۱۰. اعلام الورى بأعلام الهدى، طبرسى، ص ۶۹ ؛ تاریخ یعقوبى، ابن واضح، ج ۲، ص ۴۳.

۱۱. یهودیان انتظار داشتند رسولخدا(ص. از نسل حضرت اسحاق(ع. باشد، ولى همینکه دریافتند وى از نسل حضرت اسماعیل(ع. است، بنا را بر مخالفت نهادند. (ر. ک: بقره ، ۸۹ ..

۱۲. توبه ، ۳۴.

۱۳. بقره ، ۱۰۹؛ نساء ، ۵۴ .

۱۴. مانند نَسْخِ روزه روز دهم محرّم و جایگزینى با روزه ماه رمضان توسّط رسول خدا(ص..

۱۵. ر.ک: بقره ، ۱۴۴.

۱۶. مورّخان بر حسب اختلاف، تاریخ تغییر قبله را هفت تا هجده ماه پس از هجرت مىدانند. (وفاء الوفاء، سمهودى، ج ۱، ص ۳۶۴ – ۳۶۱..

۱۷. از طعنههاى همیشگى یهودیان به مسلمانان تا قبل از تغییر قبله، آن بود که: «شما به سوى قبله ما نماز مىگزارید». این مسأله، مسلمانان و شخص رسول خدا(ص. را آزرده خاطر مىساخت.

۱۸. ]. بقره ، ۱۴۴.

۱۹. تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۳۴.

۲۰. از همین رو، مسجد بنىسالم به مسجد «ذوقبلتین» شهرت یافت. این مسجد هماکنون نیز پابرجاست.

۲۱. بقره ، ۱۴۳.

۲۲. آلعمران ، ۷۵ و نیز ۱۸۱.

۲۳. همان ، ۷۱ – ۶۹.

۲۴. همان ، ۱۸۳.

۲۵. نساء ، ۱۵۳.

۲۶. آلعمران ، ۷۲.

۲۷. همان ، ۹۹.

۲۸. نساء ، ۳۷.

۲۹. ر. ک: بقره ، ۱۰۴.

۳۰. آلعمران ، ۶۴ و نیز ۸۴ و ۸۵.

۳۱. ر.ک: بقره ، ۲۷۹ – ۲۷۵.

۳۲. ر.ک: آلعمران ، ۱۸۳؛ نساء ، ۱۵۳.

۳۳. آیه ۸۵ سوره اسراء و آیات ۲۸ – ۹ و ۹۳ – ۸۳ سوره کهف در پاسخ به برخى از سؤالهاى یهودیان نازل شده است.

۳۴. ر.ک: بقره ، ۱۰۹.

۳۵. آلعمران ، ۱۸۶.

۳۶. مائده ، ۵۷ .

۳۷. توبه ، ۲۹.

۳۸. انفال ، ۵۵ و ۵۶.

۳۹. آیه ۵۲ سوره مائده در باره عبداللّه بن ابىّ نازل شده است.

۴۰. علّت چنین درخواستى از سوى عبداللّه بن ابىّ این بود که در گذشته قبیله بنىقینقاع با دو قبیله خزرج و بنىعَوف همپیمان بودند و عبداللّه نیز رئیس قبیله خزرج بود.

۴۱. انساب الأشراف، بلاذرى، ج ۱، ص ۳۰۸ و ۳۰۹؛ تاریخ الاُمم و الملوک، طبرى، ج ۲، ص ۲۹۷ و ۲۹۸.

۴۲. بنىعامر از همپیمانان پیامبر بودند.

۴۳. وى یکى از دو نفرى بود که از حادثه بئرمعونه جان سالم به در برد و چون او سبب به وجود آمدن حادثه بئرمعونه را قبیله بنىعامر مىدانست، در بازگشت به مدینه دو نفر از آنان را به قتل رساند.

۴۴. الطبقات الکبرى، ابن سعد، ج ۲، ص ۵۳ .

۴۵. أعلام الورى بأعلام الهدى، ص ۸۸ .

۴۶. بحار الانوار، ج ۲۰، ص ۱۶۵.

۴۷. حشر ، ۱۱ و ۱۲.

۴۸. انساب الأشراف، ج ۱، ص ۳۳۹.

۴۹. حشر ، ۲. آیات دوم تا چهارم این سوره به مناسبت همین واقعه نازل گردید.

۵۰. تاریخ الاُمم و الملوک، ج ۳، ص ۴۶ و ۴۷.

۵۱. انساب الأشراف، ج ۱، ص ۳۴۳؛ مناقب آل ابىطالب(ع.، ابن شهر آشوب، ج ۱، ص ۱۹۷.

۵۲. انساب الأشراف، ج ۱، ص ۳۴۷.

۵۳. احزاب ، ۱۰ و ۱۱.

۵۴. در گذشته بنىقریظه از همپیمانان قبیله اوس بودند.

۵۵. از آن جهت، سعد بن معاذ چنین حکمى داد که آنها یهودى بودند و بر طبق تورات (عهد عتیق، سِفْر تثنیه، باب ۲۰، جمله ۱۵ – ۱۲. مجازات پیمانشکنان همین بود. بنابراین، او بر طبق کتاب خودشان داورى نمود.

۵۶. احزاب ، ۲۶ و ۲۷.

۵۷. البدایه و النهایه، ابن کثیر، ج ۴، ص ۱۸۶؛ السّیره النّبوّیه، ابن هشام، ج ۴، ص ۳۴۹.

۵۸. خداوند در جریان «صلح حدیبیّه» به مسلمانان پیروزى نزدیک و کسب غنائم بسیارى را وعده داده بود.

۵۹. فتح ، ۲۰.

منبع :مجله کوثر؛شماره  ۶۱

سید سعید روحانى

یهود از دیدگاه مولانا

اشاره:

در اشعارى که از مثنوى مولوى در مقاله حاضر مورد تحلیل قرار گرفته است، نقش تفرقه افکنانه یهودیان در میان مسیحیان نشان داده شده است. پیام مولانا براى نسل امروز پرهیز از تفرقه، دقت در پیروى از نخبگان و رهبران، بررسى دعاوى افراد صاحب ادعا و پیروى از رهبرانى است که از سابقه روشن و بدون ابهام برخوردارند. آنان که سابقه روشنى ندارند یا سابقه نامناسبى داشته‏ اند، چه بسا براى گمراهى خلق جامه زهد بر تن کرده باشند.

 

از قصه‏ هاى عبرت‏آموز مثنوى مولانا، قصه پادشاه جهود و دشمنى وى با نصرانیان است. پادشاهى که کینه عیسویان را به دل دارد و آنان را قتل‏عام مى‏کند؛ ولى هر چه او بر ظلم و جور خود مى‏افزاید ایمان و اتحاد پیروان حضرت عیسى قوى‏ تر مى ‏گردد، تا این که وزیر مکّار او حیله‏اى کرده و با نفاق و عوام فریبى در میان مسیحیان تفرقه ایجاد کرد و همه را به باد بلاى اجتماعى سپرد و آبرویشان را برد و به دام شرک افکند. وزیر مکّار آنچنان بغض عیسویت به دل دارد که از جان خویش دست شست و خود را فداى کفر خویش کرد.

گاهى رونق یک دین موجب بروز حسادت‏ها و کینه‏ هاى شدید مى ‏گردد. از این رو براى از بین بردن آن عده ‏اى حاضر مى‏ شوند دست به هر کارى بزنند ولو جان خویش را در این راه از دست بدهند.

بود شاهى در جهودان ظلم‏ساز

دشمن عیسى و نصرانى گداز

عهد عیسى بود و نوبت آلِ او

جان موسى او و موسى جان او

شاه احوال کرد در راه خدا

آن دو دَمساز خدایى را جدا

گفت استاد احولى را کاندرآ

رَو برون آر از وثاق آن شیشه را

گفت احول: زآن دو شیشه من کدام‏

پیش تو آرم بکن شرح تمام‏

گفت استا: آن دو شیشه نیست رو

احولى بگذار و افزون بین مشو

گفت اى استا مرا طعنه مزن‏

گفت استا زآن دو یک را در شکن‏

شیشه یک بود و به چشمش دو نمود

چون شکست او شیشه را دیگر نبود

چون یکى بشکست هر دو شد ز چشم‏

مرد احوال گردد از مَیْلان و خشم‏

شاه از حقد جهودانه چنان‏

گشت احول کالامان یاربّ امان‏

صد هزاران مؤمن مظلوم کُشت‏

که پناهم دین موسى را و پشت‏۲

مولوى در این ابیات به نکات مهم زیر اشاره کرده است:

۱. وحدت ادیان‏

حقیقت شرایع یک چیز است، همه از یک دین حاصل شده‏اند. شریعت موسى با شریعت عیسى تفاوتى ندارد. هر دو پیامبرِ خداى واحدند و هر دو همه را سوى خالق یکتا دعوت کرده‏اند. نه تنها شریعت عیسى و موسى اتحاد ماهوى دارند، بلکه همه شرایع الهى به دین واحد مى‏رسند که خداى واحد معین گرده است.

یکى از مسائلى که تحمّلش براى مشرکان مکه سخت مى‏آمد، دعوت قرآن از همه اهل کتاب به کلمه واحدى بود. آنان نمى‏توانستند شاهد اتحاد پیروان ادیان آسمانى باشند، زیرا ادیان آسمانى در حقیقت یک چیز بوده و هیچ منافاتى با هم ندارند. همه انبیاى الهى مردم را به توحید، معاد، نبوت و حیات طیبه دعوت مى‏کردند. به همین دلیل کتب آسمانى و رسولان قبلى را تأیید کرده و به آمدن پیامبر بعدى مژده مى‏دادند. بنابراین آنان که این حقیقت را درک نکرده و تعدد شرایع را مساوى تعدد ادیان دانسته‏اند، مانند انسان احولى (دوبین) هستند. که خلاف بینى او از عیب دیدگان وى ناشى مى‏شود، ولى او گمان مى‏کند که واقع را مى‏بیند. مولانا در ابیات یاد شده نیز درصدد بیان همین مطلب است. پادشاه یهود در حکایت مثنوى، یک شخصیت مریض القلب است که به جهت ضعف بصیرت نمى‏تواند اتحاد رسالت موسى و عیسى را درک کند و براساس پندار غلط خود و به بهانه دفاع از آیین موسى‏علیه السلام به قتل عام پیروان عیسى‏علیه السلام مى‏پردازند.

۲. نقش حبّ و بغض در شناخت آدمى‏

از نکات مهم روانى که مولانا بدان اشاره کرد، نقش حب و بغض در شناخت آدمى است. با وجود کینه چیزى در دل نمى‏ توان در خصوص آن به درستى قضاوت کرد و همین‏طور اگر عشق به چیزى در دل داشته باشد، از شناخت صحیح آن محروم خواهد ماند.

مولوى در این حکایت غرض ‏ورزى پادشاه جهود را موجب بدبینى مفرط او به نصارا دانسته و مى ‏گوید: انسان غرض‏ ورز از دیدن هنر کور است. دلدادگى به چیزى انسان را از غیر آن چیز متنفر مى‏کند، زیرا صدها حجاب از چنین دل مریضى به چشم و گوش او کشیده خواهد شد.

خشم و شهوت مرد را احول کند

ز استقامت روح را مُبْدَل کند

چون غرض آمد هنر پوشیده شد

صد حجاب از دل به سوى دیده شد

چون دهد قاضى به دل رشوت قرار

کى شناسد ظالم از مظلوم زار

شاه از حقد جهودانه چنان‏

گشت احول کالامان یا ربّ امان‏

صد هزاران مومن مظلوم کشت‏

که پناهم دین موسى را و پشت‏۳

۳. اشکال و انواع دشمنى‏ ها

دشمنى‏ ها انواع گوناگونى دارد. دشمن در زمان و مکان مختلف، دشمنى خود را درلباس‏هاى متفاوتى ظاهر مى‏ سازد. گاهى با جنگ و آدم کشى، گاهى با حربه و تهدید، گاهى با تطمیع و… کارآترین و خطرناک‏ترین نوع دشمنى‏ ها، تفرقه است. بسیارى از جوامع بزرگ و متمدن از راه تفرقه کوچک شده و به ذلت افتاده ‏اند. بدین جهت قرآن کریم به مسلمانان بارها این نکته را تذکر داده و آنها را از تفرقه بر حذر داشته و به حفظ وحدت توصیه فرموده است، زیرا عظمت و استوارى هر قومى در گرو اتحاد آنهاست.۴

مولانا در قصه پادشاه ستمگر جهود به این نکته توجه داده و یکى از حربه‏ هاى قدیمى یهود و از حیله‏ هاى همیشگى او را تفرقه انداختن بین اقوام دانسته است، هرجا که از راه استبداد و قتل و غارت نتیجه نگرفتند. از این رو وقتى ستم پادشاه بر نصارا کارگر نشد و بلکه موجب تقویت اتحادشان و پافشارى بر اعتقادشان گردید، وى به حیله وزیر مکار متوسل شد و از راه نفوذ بر جمع مسیحیان و همرنگ شدن با آنها وارد شد. وزیر مکار به شاه گفت: تو از کشتار مسیحیان به نتیجه نمى ‏رسى، زیرا آنان تقیه کرده و عقاید خود را مخفى مى‏ کنند. اگر چه در ظاهر خود را با تو همراه و هم عقیده نشان مى‏دهند، ولى در باطن بر کیش خود هستند. بنابراین من باید به جمع آنان داخل شده و خود را از آنان معرفى کنم تا بر اسرار پنهانشان واقف گردم و سپس نقشه ‏هاى بعدى را اجرا کنم. براى این که بتوانم نظر آنان را به خود جلب کنم، باید خود را دشمن تو نشان دهم؛ بنابراین تو دست و گوش مرا بِبُر و بعد از شکنجه در میان خلق بگردان و بر همگان ثابت کن که مرا از خود رانده‏اى. من به مردم خواهم گفت که شاه مرا به جرم نصرانى بودن به این روز انداخته است و زنده ماندنم هم به برکت معجزه حضرت عیسى است، زیرا شاه مى‏خواست مرا بکشد ولى به لطف و معجزه عیسى از دستش رها شدم.۵

۴. تقلید عوام، خطر مُدام‏

از آسیب‏هاى سیاسى و فرهنگى جوامع انسانى تقلید ناآگاهانه عوام جامعه است که اکثریت را نیز دارند. اگر زمام امور جامعه از جهاتى به دست خواص بوده، ولى از جهاتى دیگر گاهى غلبه با عوام بوده و خواص حریف آنان نشده‏اند. به همین جهت دولت‏هاى استعمارى و ستمگر تلاش فراوان در کسب زمام امورِ عوام داشته‏اند. جهل و غفلت از طرفى و ظاهرنگرى و حسّ‏گرایى از طرف دیگر باعث مى‏شود که عوام در تحلیل وقایع در مرحله ظاهر مانده و بر آن اساس قضاوت نمایند. آنان که راه‏هاى سیطره بر عوام را مى‏دانند همیشه از قوّت و قدرت آنان در راه مطامع خود استفاده کرده‏اند؛ از این‏رو روشنفکران جامعه و دلسوزان بشر که حاضر نیستند حقیقت را فداى خودخواهى و تن‏پرورى‏هاى قومى و ملى کنند، عموماً منزوى بوده‏اند.

در حکایت پادشاه جهود نیز مولانا به این نکته توجه داده است که عوام قدرت تحلیل وقایع را ندارند و فقط به ظواهر توجه دارند؛ بدین جهت وزیر مکّار با ظاهرسازى از عوام دلربایى کرد و همه آنها را شیفته خود ساخت.

او به ظاهر واعظ احکام بود

لیک در باطن صفیر و دام بود

در درون سینه مِهرش کاشتند

نایب عیسیش مى‏ پنداشتند.۶

از نظر مولانا مکر نفس خطرناک‏تر از هر چیزى است. و عوام و حتى خواص را به انحراف از حق سوق مى‏دهد، هر چند خواص مقاومت بیشترى در برابر فکر نفس مى‏ کنند در قصه مکر و زیر عده‏ اى از خاصان به او بدبین گشته و از وى دورى جستند؛ اما جماعت عوام به دور او حلقه زدند و دل به دروغ‏هاى او دادند.

۵. حسادت یهود بر نصارا

پیروان ادیان موفق همیشه مورد حسادت ادیان شکست خورده بوده ‏اند. یهود به دلیل اذیت و آزارهاى پیش از حد پیامبرانشان و کشتن عده زیادى از رسولان الهى و پیروى از هواى نفس هیچگاه تکامل معنوى نداشته ‏اند. تاریخ اسلام و مسیحیت مملو از خیانت‏ها و جنایت‏هاى یهود علیه پیروان این دو دین الهى است.

آن وزیرک از حسد بودش نژاد

تا به باطل گوش و بینى باد داد

بر امید آنکه از نیش حسد

زهر او در جان مسکینان رسد

ناصح دین گشته آن کافر وزیر

کرده او از مکر در لوزینه سیر۷

یکى از نکات اخلاقى که مولانا از این قصه برداشت کرده و مایه عبرت معرفى مى ‏کند این است که حسادت قبل از آن که به محسود زیان رساند به حاسد ضربه مى ‏زند. وزیر حسود براى از بین بردن دین مسیح‏ علیه السلام زندگى دنیایى و اخروى خود را به باد داد. مولانا در این جا به نکته دیگرى اشاره کرده مى ‏گوید: کسى که بوى هدایت را استشمام نمى‏ کند بهتر است که بینى‏اش بریده باشد، بلکه سزاى دورى از بوى هدایت، بریدن بینى چنین انسان حسود و عنودى است. همان طور که گوشى که به پیام حق بى توجه باشد زاید بوده و بارى بر سر انسان است.

گوش کان نبود سزاى راز او

برکنش که نبود آن بر سر نکو

دیده کو نبود ز وصلش در فِره‏

آنچنان دیده سپید و کور به‏۸

از نظر مولوى دورى یهود از حضرت مسیح نشانه کوردلى آنها بوده که موجب افزوده شدن و شدت یافتن کورى آنها نیز گردید. قبول نکردن حقیقت معلول بى‏ بصیرتى است.

۶. تحریف و تفرقه در نصارا

تحریف در تورات و انجلیل از علل اساسى بعثت پیامبر خاتم بود مولوى تحریف در تورات و انجیل را از حیله ‏هاى وزیر مکار دانسته و گفته است: او نُقباى نصارا را که دوازده نفر بودند به شاگردى برگزید و آنها را جداگانه به حضور مى‏پذیرفت و رطب و یابس‏ هایى را به نام تعالیم مسیح و از موضع جانشینى حضرت عیسى به آنها یاد مى‏ داد. آنگاه که تصمیم گرفت آخرین نقشه خود را به اجرا درآورد، طومارى به نام هر کدام از این دوازده نفر تشکیل داد و روش زندگى فردى و اجتماعى را در آن نوشت؛ ولى مضمون طومار را طورى نوشت که ضد مضمون دیگر طومارها بود. به هر یک از این افراد گفته بود تو بعد از من خلیفه و جانشینم خواهى بود و باید مردم را بر اساس آنچه در این طومار نوشته‏ ام هدایت کنى. بقیه وظیفه دارند از تو پیروى کنند. هر کس از تو اطاعت نکرد خونش حلال بوده و تو باید او را از میان بردارى. آنچه گفته ‏ام سرى از اسرار است و تا من زنده ‏ام نباید کسى از آن آگاه گردد. بدین طریق حکم قتل نقباى دوازده‏ گانه را صادر کرد و بعد از مدتى دوازده فرقه در یک دین به وجود آمدند که هر یک تشنه خون دیگرى بود.

قوم عیسى را بُد اندر دار و گیر

حاکمانشان ده امیر و دو امیر

هر فریقى مر امیرى را تبع‏

بنده گشته میر خود را از طمع‏

این ده و این دو امیر و قومشان‏

گشته بنده آن وزیر بد نشان‏

اعتماد جمله بر گفتار او

اقتداى جمله بر رفتار او

پیش او در وقت و ساعت هر امیر

جان بدادى گر بدو گفتى بمیر

ساخت طومارى به نام هر یکى‏

نقش هر طومار دیگر مسلکى‏

حکم‏هاى هر یکى نوعى دگر

این خلاف آن ز پایان تا به سَر۹

وزیر مکار براى این که حیله‏ اش کاملاً کارگر شود، خلوت گزینى کرد و چله‏نشینى اختیار نمود و هیچ‏کس را به حضور نپذیرفت. با این عمل اشتیاق مریدان به دیدار او بیشتر گردید، اما او به کسى اجازه ملاقات نمى‏ داد. وقتى اصرار مردم بر ملاقات بیشتر شد گفت: من به اشارات عیسى‏ علیه السلام خلوت گزینى اختیار کرده‏ام از ناحیه او دستورى نرسد کسى را نخواهم پذیرفت. او با این کار مى‏خواست به حیله‏هاى خود رنگ معنویت بخشیده و خود را از ره‏یافتگان به محضر حضرت عیسى معرفى نماید تا مردم چشم و گوش بسته گفته‏هاى او را بپذیرند و احکام او را حکم حضرت مسیحى بدانند.۱۰ او با این کار به همه رفتارهایش صبغه الهى داد و به مردم چنین القا کرد که تمام اعمال او به اشارت مسیح صورت مى ‏گیرد گویى که زبان او زبان مسیح شده است بدین جهت پیروى از او پیروى از مسیح بوده و مخالفت با وى مخالفت با مسیح است.

از آن‏جا که اکثر مردم عوام بودند و به تحلیل ماجرا نمى‏پرداختند؛ از این‏رو هر چه مى‏گفت به طور کامل مى‏ پذیرفتند. اقلیت روشنفکر و آگاه هم تحت سیطره اکثریت ناآگاه قرار داشته و نمى‏ توانستند مخالفت کنند و به ناچار جز تماشا و سکوت کارى نمى‏ توانستند بکنند. اگر عوام اندک تأمل و تفکرى در زندگى داشتند مفاد تعالیم وزیر را با تعالیم عیسى‏ علیه السلام مطابقت مى‏دادند و به باطل بودن او و ضدیتش با نصارا پى مى‏ بردند.

و آنگهانى آن امیران را بخواند

یک به یک تنها به هر یک حرف راند

گفت هر یک را به دین عیسوى‏

نایب حق و خلیفه من توئى‏

و آن امیران دگر اَتباع تو

کرد عیسى جمله را اشیاءِ تو

هر امیرى کو کَشَد گردن بگیر

یا بکُش یا خود همى دارش اسیر

لیک تا من زنده‏ام این وا مگو

تا نمیرم این ریاست را مجو

اینک این طومار و احکام مسیح‏

یک به یک بر خوان تو بر امت فصیح‏

هر امیرى را چنین گفت او جدا

نیست نایب جز تو در دین خدا

هر یکى را او یکى طومار داد

هر یکى ضد دگر بود المراد

جملگى طومارها بُد مختلف‏

همچو شکل حرفها یا تا الف‏

حکم این طومار ضد حکم آن‏

پیش از این کردیم این ضد را بیان‏

بعد از آن چل روز دیگر در ببست‏

خویش کُشت و از وجود خود برست‏

چونک خلق از مرگ او آگاه شد

بر سر گورش قیامت گاه شد

خلق چندان جمع شد بر گور او

موکنان جامه دران در شور او

کان عدد را هم خدا داند شمرد

از عرب وز ترک وز رومى و کُرد

خاک او کردند بر سرهاى خویش‏

درد او دیدند درمان جاى خویش‏

آن خلایق بر سر گورش مَهى‏

کرده خون را از دو چشم خود رهى‏

بعد ماهى گفت خلق اى مهتران‏

از امیران کیست بر جایش نشان‏

تا به جاى او شناسیمش امام‏

دست و دامن را به دست او دهیم‏

یک امیرى زان امیران پیش رفت‏

پیش آن قوم وفا اندیش رفت‏

گفت اینک نایب آن مرد من‏

نایب عیسى منم‏اندر زمن‏

اینک این طومار برهان من است‏

کین نیابت بعد ازو آن من است‏

آن امیر دیگر آمد از کمین‏

دعوى او در خلاف بُد همین‏

از بغل او نیز طومارى نمود

تا برآمد هر دو را خشم جهود

آن امیران دگر یک یک قطار

برکشیده تیغهاى آبدار

هر یکى را تیغ و طومارى به دست‏

در هم افتادند چون پیلان مست‏

صدهزاران مرد ترسا کشته شد

تا ز سرهاى بریده پشته شد

خون روان شد همچو سیل از چپ و راست‏

کوه کوه اندر هوا زین گرد خاست‏

تخمهاى فتنه‏ها کو کِشته بود

آفت سرهاى ایشان گشته بود۱۱

نتیجه ‏گیرى‏

علاوه بر آنچه در خصوص اشعار فوق گفته شد، نکات سیاسى و اجتماعى دیگرى نیز از این ابیات برداشت مى ‏شود؛ از جمله مى ‏توان به موارد زیر اشاره کرد.

۱. لزوم تعیین معرفى جانشین رهبر در زمان حیات‏

خلیفه، امیر، پادشاه، پیامبر و امام یا هر رهبرى باید در حال حیات خود، ولیعهد و جانشین خود را معرفى کند تا بعد از مرگ او مردم در برابر مدعیان فراوان دچار حیرت و سردرگمى نشوند. به همین جهت هر پیامبر و امامى در زمان حیاتش جانشین خویش را معرفى کرده تا مردم بعد از مرگ او در دام تفرقه گرفتار نیایند. بعضى از بزرگان علاوه بر معرفى رهبر بعدى، از مردم براى وى بیعت نیز مى ‏گرفتند، مانند ماجراى غدیر خم و معرفى حضرت على‏ علیه السلام به جانشیى پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه وآله و بیعت گرفتن از مردم براى جانشینى او. مولوى در این خصوص مى‏ فرماید:

زین سبب پیغمبر با اجتهاد

نام خود و آل على مولا نهاد

گفت هر کو را منم مولا و دوست‏

ابن عم من على مولاى اوست‏

کیست مولا آنکه آزادت کند

بند رقیّت زپایت برکَنَد

چون به آزادى نبوّت هادى است‏

مؤمنان را ز انبیا آزادى است‏

اى گروه مومنان شادى کنید

همچون سرو و سوسن آزادى کنید۱۲

۲. آزاده بودن خلیفه‏

رهبر جامعه دینى، که در جایگاه انبیا و اولیا قرار مى ‏گیرد، علاوه بر این که باید آزاده باشد باید بتواند مردم را به آزادگى برساند. آن که در بند هواى نفس افتاده و صدها بند فردى و اجتماعى به دست و پایش بسته است هرگز نمى ‏تواند راهبر انسان‏ها باشد؛ لذا مولوى فرمود:

کیست مولا آنکه آزادت کند

بند رقیّت زپایت برکند

اما حبّ ریاست و امارت فکر و ذکر عده‏اى را چنان به خود مشغول ساخته است که حاضرند بازار شهرى را براى به دست آوردن دستمالى به آتش بکشند. به همین دلیل هیچ یک از نقباى دوازده‏ گانه نصارا پیرو دیگرى نگشت و با تمام نیرو براى رسیدن به نیابت وزیر مکار علیه رقیبان خود وارد جنگ شدند و هزاران نفر را به کام مرگ بردند.

۳. خودخواهى مانع خداخواهى‏

اگر خودخواهى نقباى دوازده‏گانه نبود، آن مفسده عظما پیش نمى ‏آمد. اگر آنان ذره‏اى در قابلیت خود تردید مى ‏کردند یا احتمال درستى رقیب خود را مى ‏دادند لازم مى ‏دیدند که دور هم جمع شده و چاره‏اى بیندیشند. اگر ساعتى مشاوره مى‏ کردند عمرى را به مشاجره و منازعه نمى‏ پرداختند. چون همه خود خواه بودند فکر هیچ‏کدام به راه خدا پسندانه‏اى متمایل نشد و خودخواهى جاى خداخواهى را گرفته بود.

۴. تعصب کور و خسارت‏هاى نامحدود

تعصب وقتى آگاهانه باشد سازندگى مى‏آورد؛ اما وقتى کورکورانه باشد موجب تخریب مى ‏شود. تعصب به یک شخص وقتى کورکورانه شد، دشمنى مخالف او نیز کورکورانه خواهد شد. به همین دلیل یکى از نقشه‏ هاى دولت‏هاى استکبارى، تبلیغ تعصب در اقوام و ملل مختلف و ایجاد دشمنى قومى و ملى و فرهنگى در میان آنها بوده است. مولوى براى از بین بردن تعصب کور مردم را به همدلى دعوت مى‏ کند. همدلى در گرو هم‏کیشى و هم دینى تحقق‏ پذیر است نه همزبانى و همزمانى و هم‏ مرزى.

اى بسا هندو و ترک هم زبان‏

اى بسا دو ترک چون بیگانگان‏

پس زبان محرمى خود دیگرست‏

هم دلى از هم زبانى بهترست‏

غیر نطق و غیر ایما و سجل‏

صد هزاران ترجمان خیزد زدل‏۱۳

۵. تقواى بدون آگاهى همانند بى‏ تقوایى است‏

توجه به ماجراى نقباى دوازده‏ گانه و پیروان آنها روشنگر این معناست که تقوا موقعى سازنده مى‏ گردد که تفکر و علم پشتوانه او باشد. تقواى به دور از تفکر و آگاهى نه تنها سودمند نیست بلکه همانند بى‏ تقوایى مضرّ است.

۶. توکل به خدا در همه امور

انسان همواره باید به خداوند سبحان توکل نماید و هیچ‏گاه به عمل خود امیدوار نباشد. ثمره اَعمال در توکل انسان و برکتى است که خدا مى ‏دهد. نصارا به عبادت و اعمال خود دلخوش بودند و گمان مى‏ کردند که خدا را با این بندگى‏هایشان مدیون خود ساخته ‏اند و توسل و توکلى نداشتند. به همین دلیل با کوچکترین حیله وزیر مکار به جان هم افتادند.

۷. پیروى از مردان خدا

یکى از ضرورت‏هاى زندگى اجتماعى پیروى از مردان خداست؛ مردانى که قول و فعلشان براساس احساس وظیفه و براى رضاى خداوند است. شناختن این افراد گرانقدر نیز به توفیق الهى ممکن مى‏شود، زیرا آنقدر مکاران و حیله ‏گران رنگارنگ زیاد است که شناختن صادق از کاذب بسیار مشکل است. در داستان مولانا نیز پى‏بردن به چهره واقعى وزیر مکار براى عده‏اى خاص میسّر شد، اما عموم مردم لیاقت پیروى از آنها را نداشتند و به دام وزیر گرفتار شدند. مولوى مردان خدا را سایه یزدان معرفى کرده و مى‏ گوید:

تنها راه رهایى از دام شیاطین جنّى و انسى پیروى از اینان است.

سایه یزدان بود بنده خدا

مرده این عالَم و زنده خدا

دامن او گیر زوتر بى‏گمان‏

تا رهى در دامن آخر زمان‏

کیف مدّ الظل نفس اولیاست‏

کو دلیل نور خورشید خداست‏

اندرین وادى مرو بى این دلیل‏

لااُحِبُّ الْافلین گو چون خلیل‏

۸. رابطه ظلم و جهل‏

ظلم و جهل دو قرین دیرینه‏ اند؛ آن که ظالم است جاهل نیز است، زیرا او نمى‏ داند که با هر ظلمى، در دنیا تیشه به ریشه خود زده و در آخرت، آتش جهنم را براى خود مى‏ افروزد. وزیر مکار در داستان مولانا با همه زیرکى نفهمید که حیله‏ هاى او از نور مسیح نمى‏ کاهد. مسیح ستاره درخشان آسمان نبوت و رسالت است که تا قیامت نورافشانى خواهدداشت. انبیا ستارگان خدایى‏اند. جنگ با انبیا، جنگ با خداست؛ از این‏ رو انسان آگاه هیچ گاه با خدا به رقابت نمى‏ پردازد. خود ظالم در درجه اول پرچم جنگ علیه خدا را بلند مى‏ کند که به زودى سرنگون خواهد شد. بدین جهت مولانا حیله شاه و وزیر را به غفلت و نادانى آنها نسبت داده است.۱۴

دوم، مکرى دیگر

مکر یهود علیه نصارا به اشکال مختلف بوده و به این دو مورد محدود نمى‏ شود. مولانا در این حکایت به دو مورد از آنها اشاره کرده است که به نوعى شبیه همدیگرند.

در مورد دوم نیز پادشاه جهود از نصارا مى‏ خواهد که از دین خود دست بردارند، ولى آنها با این درخواست مخالفت کردند. پاشاه وقتى از راه سخن و تهدید و تنبیه موفق نمى‏ شود، به شکنجه و کشتار مسیحیان مى ‏پردازد. به دستور او، کانال‏هایى را حفر مى‏ کنند و آنها را از هیزم پر مى ‏کنند سپس مسیحیان را کنار آن جمع کرد و هیزم‏ها را آتش زد و گفت یا از دین خود دست بردارید و به دین یهود بگروید و یا خود را به آتش اندازید. عده‏اى خود را به آتش انداختند، گروهى تسلیم شدند و بعضى هنگام فرار به دست سربازان کشته شدند.

امروز صهیونیزم نژاد پرست، شریکان یهودیت ضد نصاراى دیروز و دشمن همه مسیحیان و مسلمانان تاریخ مى ‏باشد. اگر ذونواس در آن روز حفره‏ هاى آتشین براى سوزاندن مسیحیت برافروخته بود، صهیونیزم امروزه در سراسر دنیا تفرقه و تنازع راه انداخته، خود را به سلاح‏هاى کشتار جمعى و اتمى مسلح و مجهز ساخته و هر لحظه صلح و آرامش جهان را تهدید مى‏ کنند.

پى‏ نوشت‏:

۱. مدرس حوزه و دانشگاه.

۲. مثنوى معنوى، دفتر اول، ص ۲۱ و ۲۲، تصحیح نیکلسون.

۳. همان، ص ۲۲.

۴. انفال (۸) آیه ۴۶.

۵. مثنوى معنوى، ص ۲۳.

۶. همان، ص ۲۴.

۷. همان، ص ۲۸.

۸. همان، دفتر ششم، ص ۵۱۲.

۹. همان، دفتر اول، ص ۳۱ و ۳۲.

۱۰. همان، ص ۴۰.

۱۱. همان، ص ۴۱ – ۴۴.

۱۲. همان، دفتر ششم، ص ۵۳۵.

۱۳. همان، دفتر اول، ص ۷۵.

۱۴. همان، ص ۳۳ و ۳۴.

منبع :مجله علوم سیاسی؛شماره ۳۱

قادر فاضلى‏

یهودیت

اشاره:

یهودیان با اندیشه هاى بى بنیان و موهوم، خود را قوم برگزیده ى خداوند مى دانستند و از پذیرش نبوت حضرت عیسى(علیه السلام) و پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)امتناع مى ورزیدند؛هم چنین اندیشه ى نژادپرستانه و ادعاى بقا و اختصاص دین در آیین حضرت موسى(علیه السلام) را به کتاب مقدس خود نسبت مى دادند و براى تأیید تفکر باطل خویش به قسمت هایى از عهد عتیق تمسک مى جستند؛ بنابراین ضرورى است که کتاب عهد عتیق مورد بررسى قرار گیرد، تا روشن شود که اوّلا، قوم یهود قوم برگزیده نیست؛ ثانیاً، عهد عتیق که سند این اندیشه محسوب مى شود، تحریف شده است.

نظر اسلام در مورد کتاب مقدس یهود چیست؟

«کتاب مقدس» شامل شصت و شش کتاب جداگانه است که بیش از سى نفر، به سه زبان مختلف عبرى، آرامى و یونانى و در مدت حدود ۱۶۰۰ سال آن را نوشته اند.[۱] این کتاب به دو بخش عمده ى «عهد عتیق» و «عهد جدید» تقسیم مى شود و یهود فقط بخش عهد عتیق را که مشتمل بر ۳۹ کتاب است، کتاب مقدس خود مى داند.

در این که مؤلف کتاب هاى عهد عتیق چه کسانى هستند و آیا این کتاب ها وحى الهى اند، یا منشأ انسانى دارند، سه رویکرد کلى وجود دارد:

رویکرد اول:

یهودیان و بیش تر مسیحیان معتقدند، «تورات» که عهد عتیق با آن آغاز مى شود، منشأ وحیانى دارد و وحى الهى در آن مکتوب است[۲] و حتى گاهى پا را فراتر نهاده و کل عهد عتیق را وحى الهى مى دانند؛ چنان که نویسنده اى یهودى مى نویسد:

اسفار پنج گانه ى تورات موسى، گفته هاى پیامبران و سایر نوشته هاى مقدس، کلمات خداوند هستند که به موسى و سایر مردان خدایى که پس از وى ظهور کردند، الهام شده اند. هر یک از کلمات کتاب مقدس به تنهایى مقدس است. سوفریم (کاتبان) با نهایت دقت از کتاب مقدس نگه دارى مى کردند تا هیچ گونه تغییرى در کلمات آن راه نیابد… .[۳]

و شخصى چون گوردن لیندسى در کتاب چرا کتاب مقدس کلام خداست با ذکر ادله ى متعدد مى کوشد تا وحى بودن کل کتاب مقدس را اثبات کند.[۴]

این رویکرد وجود وحى و ادیان آسمانى را مى پذیرد، ولى با اصرار بر صحت همه ى کتاب مقدس، خود مجبور به پذیرش امورى غیرواقعى و مخالف با عقل مى شود و ناخواسته در دام تناقض خودساخته گرفتار مى آید.

رویکرد دوم:

گروهى از دانشمندان غربى معتقدند که تورات نوشته ى حضرت موسى نیست و سایر کتاب هاى عهد عتیق نیز، تألیف افرادى که به آنها نسبت داده مى شوند، نیستند و ممکن نیست وحى و کلام الهى باشند. همه ى آنها یک سلسله سنت هاى شفاهى قوم یهودند که بعدها برخى افراد ناشناس آن را گردآورى و مکتوب کردند.

قبل از آغاز دوره ى رنسانس یکى از علماى یهود به نام ابن عزرا (۱۰۸۹ ـ ۱۱۶۴ م) وحیانى بودن کتاب مقدس را مورد تردید قرار داده بود، ولى با آغاز رنسانس، اولین نقد رسمى را اسپینوزا (۱۶۳۲ ـ ۱۶۷۷ م) مطرح ساخت و اعلام داشت که «نویسندگانِ کتاب هاى عهد عتیق افرادى نیستند که در دید سنتى به آنها منسوب اند.»[۵] و به همین خاطر از سوى بزرگان یهود تکفیر و از جامعه ى یهود اخراج شد.[۶]

محققین بعدى کار اسپینوزا را ادامه دادند و به این نتیجه رسیدند که تورات منشأ ومنبع واحدى ندارد و از «چهار منبع که آنها را «یهوه اى»، «الوهیمى»، «تثنیه اى» و «کاهنى» مى نامند، پس از اسارت بابلى و در دوره ى کاهنان (یعنى ۵۰۰ سال قبل از میلاد) تألیف شده است».[۷]

این رویکرد هر چند بر شواهد تاریخى استناد مى کند، ولى با اصرار بیش از حد بر نفى ماوراء الطبیعه و منشأ وحیانى دین، چشم خود را بر پاره اى از حقایق مى بندد و با یافتن ضعف در یک کتاب و یک دین، به نفى همه ى ادیان و آموزه هاى آنها مى پردازد.

رویکرد سوم:

از دیدگاه اسلام، هر دو رویکرد فوق که در میان یهودیان کنونى رایج اند، راه افراط و تفریط را پیموده اند. این دیدگاه نه همانند رویکرد اول تمام عهد عتیق موجود را وحى الهى و نه همانند رویکرد دوم آن را به طور کلى جدا از وحى مى شمرد و به انکار وحى بر انبیاى بنى اسراییل مى پردازد؛ بلکه نظریه ى جداگانه اى را مطرح مى کند که واقعیت ها و اسناد تاریخى نیز آن را اثبات مى کنند. براى دست یابى به دیدگاه اسلام، باید چندین مسأله مورد توجه قرار گیرد:

الف) بررسى آیات قرآنى نشان مى دهد که کتاب هاى متعددى بر حضرت موسى(علیه السلام) و بنى اسراییل نازل شده است که به ترتیب به آنها اشاره مى شود:

۱. الواح: اولین مجموعه اى که وحى الهى بر آن مکتوب و بر حضرت موسى(علیه السلام) نازل شد الواح نامیده مى شود. یهودیان معتقدند که حضرت موسى اوامر الهى را در دو لوحِ ثبت شده آورد؛[۸] ولى در قرآن و احادیث از لفظ «الواح» استفاده شده است که نشان مى دهد وحى الهى بربیش از دو لوح ثبت و بر حضرت موسى نازل شده است؛ چنان که خداوند مى فرماید:

و براى او در الواح اندرزى از هر موضوعى نوشتیم و بیانى از هر چیز کردیم…[۹].

در قرآن گاهى از این الواح تعبیر به صحف مى شود؛[۱۰] بنابراین صحف موسى(علیه السلام) همان الواح است و این یگانگى صحف و الواح از نص احادیث به دست مى آید. چنان که امام صادق(علیه السلام)مى فرماید:

صحف موسى (علیه السلام) همان الواح هستند.[۱۱]

۲. کتاب: بیش از ۱۴ آیه در قرآن، بر انزال «کتاب» بر حضرت موسى(علیه السلام) دلالت مى کنند؛ به عنوان نمونه در سوره ى بقره چنین ذکر شده است:

و هنگامى را که به موسى کتاب و وسیله ى تشخیص (حق از باطل) را دادیم، تا هدایت شوید.[۱۲]

گویا در آن دوره هم عده اى نزول کتاب بر حضرت موسى(علیه السلام) را انکار مى کردند که قرآن در جواب آنها مى گوید:

آنها خدا را درست نشناختند که گفتند «خدا، هیچ چیز بر هیچ انسانى نفرستاده است.» بگو: «چه کسى کتابى راکه موسى آورد، نازل کرد…»[۱۳].

حدود هیجده بار نام تورات در قرآن تکرار شده که همگى بر انزال این کتاب بر بنى اسراییل دلالت مى کنند؛ چنان که خداوند مى فرماید:

ما تورات را نازل کردیم، در حالى که در آن هدایت و نور بود و پیامبران، که در برابر فرمان خدا تسلیم بودند، با آن براى یهود حکم مى کردند و هم چنین علما و دانشمندان به این کتاب، که به آنها سپرده شده بود و بر آن گواه بودند، داورى مى نمودند… .[۱۴]

ب) مسأله ى دوم که در این قسمت باید مورد بررسى قرار گیرد، تحریفاتى است که بر مجموعه هاى فوق داخل شده است. طبق آیات قرآنى، قوم بنى اسراییل و یهودیان نتوانستند و نخواستند وحى الهى را حفظ کنند و با ایجاد تحریف و تغییر در آن، نه تنها خود گمراه شدند، بلکه سعى کردند دیگران را نیز به انحراف بکشند. از دیدگاه قرآن، یهودیان از چند جهت به تحریف کتاب و وحى الهى پرداخته اند:

۱. فراموش کردن وحى الهى

بنى اسراییل، به دلیل گناهان و نافرمانى هایى که انجام مى دادند، قسمت هایى از وحى الهى را فراموش کردند؛ در قرآن به این مطلب اشاره مى شود که

به خاطر پیمان شکنى آنها (بنى اسراییل) را از رحمت خویش دور ساختیم و دل هاى آنان را سخت و سنگین نمودیم، سخنان (خدا) را از موردش تحریف مى کنند و بخشى از آن چه به آنها گوشزد شده بود را فراموش کردند…[۱۵]

۲. جعل کردن وحى

یهود، علاوه بر فراموش کردن قسمت هایى از وحى الهى، دست به جعل زده و براى رسیدن به مقاصد مادى و دنیوى، ساخته هاى خود را وحى الهى قلمداد مى کردند:

پس واى بر آن ها که کتاب را با دست خود مى نویسند، سپس مى گویند: «این از طرف خداست» تا آن را به بهاى کمى بفروشند، پس واى بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند و واى بر آنان از آنچه از این راه به دست مى آورند.[۱۶]

یهودیان به اقتضاى شرایط و احوال، هر گاه از حذف قسمت هایى از وحى الهى ناتوان مى شدند و هم چنین از نوشتن خواسته هاى نفسانى خود در کتاب، عاجز مى ماندند، به هنگام تلاوت کتاب، مطالب غیروحیانى را همانند وحى تلاوت و به عنوان وحى بر مردم ابلاغ مى کردند:

در میان آنها (یهود) کسانى هستند که به هنگام تلاوت کتاب، زبان خود را چنان مى گردانند که گمان کنید از کتاب است، در حالى که از کتاب نیست و مى گویند: «آن از طرف خداست»، با این که از طرف خدا نیست و به خدا دروغ مى بندند، در حالى که مى دانند.[۱۷]

۳. تغییر دادن معناى کلمات

طریق دیگر تحریف وحى الهى، تغییر معنا و تفسیر به رأى کردن فرمان هاى الهى است. یهودیان علاوه برحذف قسمت هایى از وحى الهى و افزودن برخى مطالب ساختگى، با تفسیر به رأى کردن وحى، هر چند الفاظ آن را به ظاهر نگه مى داشتند، معانى کلمات را تغییر مى دادند. خداوند مى فرماید:

(... یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ…)؛[۱۸] کلمات را از موردش تحریف مى کنند….

۴. مخفى کردن وحى الهى

با وجود تغییرات و تحریفاتى که یهود در کتاب هاى آسمانى انجام داده بودند، باز بشارت هاى انبیاى گذشته در مورد ظهور پیامبر اسلام، در آن کتاب ها باقى مانده بود و آنان تمام اوصاف پیامبر(صلى الله علیه وآله) را مى شناختند؛ چنان که در سوره ى بقره آمده است:

کسانى که کتاب آسمانى به آنان داده ایم او (پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)) را هم چون فرزندان خود مى شناسند؛ (ولى) جمعى از آنان، حق را آگاهانه کتمان مى کنند.[۱۹]

این کتمان حقیقت به دلیل تعارض دین اسلام با منافع دنیوى یهود بود؛ چرا که آنان گمان مى کردند با آمدن پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)یهودیان مالکان بى قید و شرط جهان خواهند شد؛ ولى بعد از ظهور دین اسلام دریافتند که این دین تنها به دنبال احقاق حق و گسترش عدالت است و هیچ امتیاز و برترى براى افراد و اقوام خاص قایل نیست. به همین خاطر به مبارزه با اسلام پرداختند و قسمت هایى از وحى الهى را که در کتاب هاى آنان باقى مانده بود و به نفع اسلام و مسلمین بود، مخفى کردند. چنان که قرآن کریم مى فرماید:

اى اهل کتاب، پیامبر ما ـ که بسیارى از حقایق کتاب آسمانى را که شما کتمان مى کردید، روشن مى سازد ـ به سوى شما آمد….[۲۰]

بنابراین، از دیدگاه اسلام، وحى الهى در قالب چند مجموعه و کتاب بر بنى اسراییل و یهودیان نازل شده بود، ولى آنان آنها را تحریف کردند و از بین بردند و کتاب هایى که امروزه به عنوان کتاب آسمانى در دست دارند، وحى الهى نیست. آنان در این کتاب ها کارهاى ناروایى را به انبیا نسبت مى دهند و ارتکاب هر گناه و معصیتى را براى آنان روا مى دارند و از سوى دیگر ادعا مى کنند که این اشخاصِ گناهکار حاملان وحى الهى هستند، غافل از این که شخص گناهکار نمى تواند واسطه ى بین انسان و خداوند باشد و تنها اشخاص معصوم مى توانند به عنوان پیامبر، وثوق و اطمینان مردم را جلب و آنها را به راه راست هدایت کنند.

رسول رضوى

چرا طرفداران آیین یهود در برابر مسیحیت و اسلام سر تعظیم فرود نیاوردند؟

آیین یهود، همان طور که در برابر مسیحیت از خود مقاومت و سرسختى نشان داد، در برابر اسلام نیز سرتعظیم فرود نیاورد. پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) در آغاز ورود خود به مدینه با سه مشکل اساسى روبه رو بود.[۲۱] مشکل قریش در بیرون از مدینه و مشکل اختلافات اوس و خزرج و مشکل یهود در داخل مدینه. حلّ مشکلات داخلى، راه را براى برطرف نمودن مشکل خارجى باز مى کرد؛ این بود که پیامبر با اوس و خزرج پیمان نامه اى منعقد نمود که در ضمن آن تعهداتى را نیز از یهود گرفت[۲۲] و پس از آن پیمان نامه اى اختصاصى با یهود[۲۳] و سرانجام میان مهاجر و انصار پیمان برادرى بست.[۲۴] مجموع این پیمان نامه ها فضاى صلح و آرامش را بر مدینه حاکم نمود؛ ولى دیرى نپایید که یهود، مفاد پیمان نامه ها را زیرپا گذاشت و در نهان و آشکار با اسلام به مبارزه برخاست، تا آن جا که در توطئه اى، براى یارى جستن از مشرکین، شرک را بر اسلام برترى دادند.[۲۵]

بهانه ى اصلى آنها این بود که چرا پیامبر از میان آنها برانگیخته نشده است.[۲۶] سرانجام پیامبر مجبور شد براى رفع هرگونه توطئه و نیز استحکام پایگاه داخلى، یهودیان بنى قینقاع[۲۷] و بنى نضیر[۲۸] را به خارج از مدینه تبعید و با بنى قریظه به شدت برخورد نماید؛[۲۹]آن گاه پیامبر عازم جنگ با یهود خیبر در شمال مدینه شد و پس از پیروزى، با آنها مصالحه کرد.[۳۰] با توجه به این مقدمه باید دید علل عمده ى یهود براى عدم پذیرش اسلام چه بوده است.

به نظر مى رسد علل عمده ى عدم تمکین یهود در برابر اسلام عبارت بود از:

۱. نژاد پرستى:

به عقیده ى یهود فقط قوم بنى اسراییل شایستگى سرورى بر مردم جهان را دارد و خداوند تنها در نسل آنها نبوت و کتاب و ملک را قرار داده است. طبیعى است که یهود با چنین طرز تفکرى، هرگز راضى نخواهد شد از پیامبرى تبعیت کند که از نسل اسماعیل است.

یهودیان معمولاً به این امر رضا نمى دادند که یک غیریهودى به پیغمبرى مبعوث شود.[۳۱]

این نژادپرستى از کجا ناشى شده است؟ به نظر مى رسد یکى از دلایل مهم آن، گمان بنى اسراییل درباره ى اختصاص رسالت حضرت موسى به آنهاست. موسى(علیه السلام) بنى اسراییل را پس از حدود چهارصدسال، از ذلت کشته شدن فرزندان پسر و کنیزى دخترانشان توسط فرعون مصر رهایى بخشید؛[۳۲] و شاید پس از دیدن آن همه معجزات حسى، به خاطر روح عناد و انکارشان و برترى در میان مردم آن روزگار،[۳۳] برایشان این توهم پیش آمده باشد که هدایت الهى به آنها اختصاص دارد و اگر در تورات بشارت هایى درباره ى پیامبران بعدى است، همه مربوط به پیامبرانى است که از میان آنها برخیزند.[۳۴] چنین گمانى وقتى در میان آنها تقویت مى شود که حضرت موسى مأموریت یافت آنها را به سرزمین موعود، یعنى بیت المقدس برساند.[۳۵] به این معنا که قوم برگزیده ى خدا باید وارد سرزمین اختصاصى خود شوند.[۳۶]

از دلایل دیگر نژادپرستى یهود، وضعیت تاریخى این قوم است. به دلایل مختلف فرهنگى و سیاسى و اقتصادى، سایر اقوام نمى توانستند قوم یهود را در کنار خود تحمل کنند[۳۷] و آنان همواره در معرض نقل مکان و مهاجرت بودند. تنها عامل وحدت بخشى که مى توانست آنها را در اقصى نقاط جهان به یکدیگر پیوند دهد، طرح مسأله ى نژاد واحد بود. قوم پراکنده ى یهود تنها در پرتو شرمیت خویش مى توانست جسماً و روحاً خود را سرپا نگهدارد. کنیسه و تلمود پناهگاه و تکیه گاه ضرورى قوم رنجیده و حیران شده اى بود که زندگى شان بر امید و امیدشان بر ایمانى که به خداى خویش داشتند، متکى بود.[۳۸]

در مجموع نژادپرستى عامل مهمى بود که باعث مى شد یهودیان در برابر اسلام موضع گیرى نمایند. دکتر احمد شلبى در این باره مى گوید:

یهود مى خواست که پیامبر از میان آنها و براى آنها باشد، و تسلط آنها را بر مردم تقویت کند و جایگاه آنها را برترى بخشد، لیکن اسلام به دست مردى از عرب آمد که از یهود نبود، و میان مردم مساوات برقرار نمود، پس یهود را به عنوان قوم برتر باقى نگذاشت.[۳۹]

نژادپرستى یهود با دلایل محکم در قرآن رد شده است. خداوند سخن بنى اسراییل را درباره ى یهودى بودن انبیاى پیشین رد مى کند؛[۴۰] به این دلیل که، عنوان یهودیت پس از موسى به وجود آمده است؛[۴۱] و در جاى دیگر مى فرماید:

هنگامى که به یهود گفته شود به آنچه از جانب خداوند نازل شده ایمان بیاورید، مى گویند ما به چیزى ایمان مى آوریم که بر خود ما نازل شده است.[۴۲]

آن گاه این پرسش بزرگ را در برابر آنها قرار مى دهد که اگر شما راست مى گویید، پس چرا پیامبران خدا را پیش از این به قتل مى رساندید؟![۴۳] خداوند با این بیان شیوا به یهود مى فهماند که هر چه خدا بگوید حق است، و فرقى نمى کند که آورنده ى آن چه کسى باشد و تصدیق قرآن که تصدیق کننده ى معارف تورات و انجیل است، در واقع تصدیق تورات و انجیل است و کفر به قرآن، مستلزم کفر به آنهاست و این که اگر شما در ادعاى خود راست گو هستید ـ که فقط به پیامبرانى که در میان شما نازل مى شوند، ایمان نمى آورید ـ پس چرا سخن موسى را تکذیب و انبیاى گذشته را به قتل رساندید؟![۴۴]

خداوند نه تنها اصل نژادپرستى دینى یهود را رد کرده، تفکراتى را که ریشه در چنین اعتقادى دارد، باطل نموده است؛ از جمله این که، هدایت الهى مخصوص یهود است[۴۵] و خداوند فقط به آنها علاقه و محبت دارد[۴۶] و تنها یهود دوست دار حقیقى خدا هستند[۴۷] و بهشت براى آنها آفریده شده است[۴۸] و این که فقط چند روزى (به تعداد روزهاى گوساله پرستى) در آتش جهنم باقى مى مانند.[۴۹]

۲. دنیاطلبى و سودجویى یهود:

تحقق افکار نژادپرستانه ى یهود، بدون دست یابى به قدرت اقتصادى ممکن نبود. قدرت مالى به آنها توان رویارویى با افکار و اعتقادات محیط پیرامون را مى بخشید و آنها را یک جمع برتر و متشخص که در نظر سطحى، مى توانست نمایانگر درستى راهشان باشد، معرفى مى کرد. محیط مدینه آن چنان امنیتى را براى یهود از نظر سرمایه گذارى ایجاد نموده بود که علاوه بر روش معمول آنها، که تجارت است، به امر کشاورزى نیز، خصوصاً در شمال مدینه (منطقه ى خیبر)، اهتمام ورزیده بودند.

و از آن جا که اسلام خطرى جدى براى منافع طلبى بى حد و حصر یهود محسوب مى شد، به مخالفت با آن پرداختند. اشتیاق به جمع آورى ثروت، آن چنان در یهود ریشه دوانده بود که آنها حریص ترین مردم بر مال اندوزى شدند؛[۵۰] و چون دنیاطلبى مستلزم انکار حقایق غیرمادى[۵۱] و زندگى پس از مرگ است، خداوند حرص یهود بر دنیا را مورد نکوهش قرار داد.[۵۲]

۳. تقلید کورکورانه از بزرگان و علماى یهود:

گرایش حق طلبانه ى بزرگان یک آیین، نقش تعیین کننده اى در جذب توده هاى مردم به سوى حق دارد. بزرگان و دانشمندان یهود، به دلیل این که اسلام موقعیت مادى و اجتماعى آنها را به خطر انداخته بود، على رغم شناخت کامل پیامبر، حق را پنهان نمودند[۵۳] و دست به تحریف تورات زدند، تا نشانه هاى پیامبر اسلام را بپوشانند و امر را بر پیروان خود مشتبه سازند. نویسنده ى المنار معتقد است:

تقلیدهاى خاص یهود، منجر به جدایى یهود از مسیحى ها شد و چون حضرت عیسى دشمن تقلیدها بود، مسیحى ها به اسلام نزدیک ترند؛ زیرا آنها فراموش نکرده اند که چگونه حضرت عیسى تقلیدهاى آشکار یهود را که در تورات وجود نداشت، متزلزل نمود.[۵۴]

خداوند در آیات فراوانى از قرآن، از این خیانت بزرگ فرهنگىِ دانشمندان یهود پرده برداشته و آنها را سرزنش کرده است.[۵۵] هرچند عوامِ یهود را نیز، به دلیل تبعیت کورکورانه از علماى خود، مورد توبیخ قرار داده است.[۵۶]

۴. جمود بر عقاید:

تعصب و جمود یهود به حدى است که خداوند ایمان آنها به اسلام را مورد انکار و استبعاد قرار مى دهد[۵۷] و نیز مى فرماید: یهود آن گاه از موقعیت و جایگاه ارزشمند برخوردار خواهند شد که تورات و هر آنچه از جانب خداوند نازل شده (قرآن) را به پا دارند،[۵۸] نه این که با نگاه دشمنى و کینه به اسلام نگاه کنند.

۵. غرور علمى:

در زمان ظهور اسلام، نگاه دانشمندان یهود به مردم پیرامون خود که درس ناخوانده بودند، نگاهى توأم با غرور بود. این غرور کاذب مانع از آن مى شد که آنها از معارف دینى که پیامبرش امّى بود برخوردار گردند. علامه طباطبایى دراین باره مى گوید:

آرى یهود در دنیاى قبل از اسلام خود را اشرف ملل مى دانست و سیادت و تقدم بر سایر اقوام را حق مسلم خود مى پنداشت و خود را اهل کتاب نامیده، به داشتن ربانیین و احبار مباهات کرده، به علم و حکمت خود مى بالید و سایر مردم را بى سواد و وحشى مى نامید. پس وقتى مشاهده کرد که قرآنى بر قوم قریش ـ که به خاطر علم و کتاب یهود در برابر آنها خضوع مى کردند ـ نازل شده، مخصوصاً وقتى در آن کتاب نظرکرده، آن را کتابى آسمانى و ناظر بر سایر کتاب هاى آسمانى دید و ملاحظه نمود که کتابى سرشار از حقیقت و مشتمل بر عالى ترین تعلیمات و وحى و کامل ترین طریق هدایت است، بیش تر از پیش به ذلت و بى ارجى علم و کتاب خود که سال ها به رخ جهانیان مى کشید پى برد. به ناچار از خواب و خیال بیدار شد و به طغیان و کفر خود افزود.[۵۹]

حسن تهرانى

پی نوشتها:

[۱]. گوردن لیندسى، چرا کتاب مقدس کلام خداست، ترجمه ى ط.میکائیلیان، (دانش امروز، ۱۹۷۶م.)، ص ۴.

[۲]. توماس میشل، کلام مسیحى، ترجمه ى حسین توفیقى، (مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، چ اول، ۱۳۷۷)، ص ۳۲.

[۳]. عبدالرحیم سلیمانى اردستانى، یهودیت، (قم: نشر معارف اسلامى ایران، چ اول، ۱۳۸۲)، ص ۱۸۶؛ و هم چنین ر.ک: یوسف ریاض، وحى الکتاب المقدس، (چ سوم، ۱۹۹۸)، ص ۵۵؛ یحیى محمدعلى ربیع، الکتب المقدسه بین الصحه و التحریف، (دارالوفاء للطباعه و النشر، چ اول، ۱۴۱۵ هـ)، ص ۶۸.

[۴]. گوردن لیندسى، همان.

[۵]. ر.ک: حسین توفیقى، آشنایى با ادیان بزرگ، (انتشارات سمت، چ اول، ۱۳۷۹)، ص ۸۲.

[۶]. ویل دورانت، تاریخ فلسفه، ترجمه ى عباس زریاب، (انتشارات آموزش و انقلاب اسلامى، چ دهم، ۱۳۷۱)، ص ۱۴۰.

[۷]. عبدالرحیم سلیمانى اردستانى، یهودیت، ص ۱۹۱.

[۸]. جان بى ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه ى على اصغر حکمت، ص ۴۹۵.

[۹]. اعراف: ۱۴۵.

[۱۰]. نجم: ۳۶ و اعلى: ۱۹.

[۱۱]. علامه مجلسى، بحار الانوار، (بیروت)، ج ۱۳، ص ۲۲۹ و ج ۲۶، ص ۱۸۴ و ثقه الاسلام کلینى، اصول کافى، ج ۱، ص ۲۲۵.

[۱۲]. بقره: ۵۳ و ر.ک: هود: ۱۱۰ و قصص: ۴۳.

[۱۳]. انعام: ۹۱.

[۱۴]. مائده: ۴۳ و ۴۴؛ و نیز ر.ک: آل عمران: ۳، ۴۸، ۵۰، ۶۵ و ۹۳.

[۱۵]. مائده: ۱۳.

[۱۶]. بقره: ۷۹.

[۱۷]. آل عمران: ۷۸.

[۱۸]. مائده: ۱۳.

[۱۹]. بقره: ۱۴۶.

[۲۰]. مائده: ۱۵.

[۲۱]. ر.ک: جعفر سبحانى، فروع ابدیت، (قم: مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى چ۸، ۱۳۷۲)، ج ۱، ص ۴۶۱.

[۲۲]. ر.ک: ابن کثیر، السیره النبویه، (بیروت: دار احیاء التراث العربى)، ج ۲، ص ۳۲۱ ـ ۳۲۳.

[۲۳]. این پیمان نامه اختصاصاً با یهود بنى نضیر و بنى قریظه و بنى قینقاع بسته شد. براى آگاهى از مفاد این پیمان نامه ر.ک: علامه مجلسى، بحار الانوار، (بیروت: دار احیاء التراث العربى، چ ۲، ۱۴۰۳ ق)، ج ۱۹، ص ۱۱۱.

[۲۴]. در سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۱۵۰ ـ ۱۵۳، اسامى کسانى که با یکدیگر برادر شده اند آورده شده است.

[۲۵]. ر.ک: سوره نساء: ۵۱ و محمد غزالى، کتاب الیهود المعتدون و دولتهم اسرائیل، (بیروت: الدار الشامیه، چ اول، ۱۴۲۰ هـ)، ص ۷۱.

[۲۶]. ابن هشام، همان، ج ۲، ص ۱۶۰.

[۲۷]. ر.ک: جعفر سبحانى، همان، ج ۱، ص ۵۲۹؛ و محمد ابوزهره، خاتم پیامبران، ترجمه ى حسین صابرى، (انتشارات آستان قدس رضوى، چ اول، ۱۳۷۳)، ج ۲، ص ۴۷۰ ـ ۴۷۳.

[۲۸]. ر.ک: جعفر سبحانى، همان، ج ۲، ص ۹۶؛ و محمد ابوزهره، همان، ج ۲، ص ۵۸۶.

[۲۹]. ر.ک: محمد ابوزهره، همان، ج ۲، ص ۶۷۰ و جعفر سبحانى، همان، ج ۲، ص ۱۵۴.

[۳۰]. ر.ک: جعفر سبحانى، همان، ج ۲، ص ۲۶۳؛ و محمد ابوزهره، همان، ج ۳، ص ۷۳.

[۳۱]. آرپرى، اشپولر، لمبتون، لوییس..، تاریخ اسلام، ترجمه ى احمد آرام، (انتشارات امیرکبیر، چ ۴، ۱۳۸۱)، ص ۸۳.

[۳۲]. ر.ک: بقره: ۴۹ ـ ۵۰؛ اعراف: ۱۴۱؛ ابراهیم: ۶؛ طه: ۸۰ و شعراء: ۶۵.

[۳۳]. ر.ک: اعراف: ۱۴۰ و جاثیه: ۱۶.

[۳۴]. ر.ک: بقره: ۱۴۰.

[۳۵]. ر.ک: بقره: ۵۸ و اعراف: ۱۶۱.

[۳۶]. موسى پس از برادرش هارون در سرزمین تیه از دنیا رفت و موفق نشد وارد سرزمین مقدس شود و یوشع بن نون بنى اسراییل را وارد سرزمین مقدس کرد. ر.ک: محمد على صابونى، النبوه و الانبیاء، (بیروت، موسسه الریان، ۱۴۲۰)، ص ۲۰۳.

[۳۷]. ر.ک: عفیف عبدالفتاح طیاره، چهره یهود در قرآن، ترجمه ى سید مهدى آیت اللهى، (انتشارات جهان آرا، بى تا)، ص ۱۹۷ ـ ۲۰۵. نویسنده ى محترم دراین کتاب پس از بیان تاریخچه ى شکنجه و آزار یهود در جوامع مختلف، دو علت عمده براى آن ذکر مى کند: یکى پیمان شکنى یهود و دیگرى نژادپرستى.

[۳۸]. ویل دورانت، تاریخ تمدن، گروه مترجمین، (انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، چ ۳، ۱۳۷۱)، ج ۴، ص ۴۴۴.

[۳۹]. احمد شلبى، موسوعه التاریخ الاسلامى، (السیره النبویه العطره)، بخش الیهود و المسلمون، (قاهره: مکتبه النهضه المصریه، چ ۱۳، ۱۹۸۹ م)، ص۴۴۴.

[۴۰]. ر.ک: بقره: ۱۴۰.

[۴۱]. ر.ک: به محمد عبده، تفسیر المنار، (بیروت: دار المعرفت، چ ۲، بى تا)، ج ۱، ص ۴۸۹ ـ ۴۹۰.

[۴۲]. بقره: ۹۱.

[۴۳]. همان.

[۴۴]. عبدالله جوادى آملى، تسنیم، (نشر اسراء، چ ۱، ۱۳۸۱)، ج ۵، ص ۵۳۲ ـ ۵۳۳.

[۴۵]. بقره: ۱۳۵.

[۴۶]. مائده: ۱۸.

[۴۷]. جمعه: ۶.

[۴۸]. بقره: ۱۱۱.

[۴۹]. ر.ک: بقره: ۸۰.

[۵۰]. ر.ک: بقره: ۹۶.

[۵۱]. ر.ک: علامه محمد حسین طباطبایى، المیزان، (بیروت: موسسه الاعلمى للمطبوعات، چ ۳، ۱۳۹۳ هـ)، ج ۱، ص ۲۱۰.

[۵۲]. ر.ک: بقره: ۹۴ ـ ۹۵ و جمعه: ۶ ـ ۸.

[۵۳]. ر.ک: بقره: ۱۴۶.

[۵۴]. شیخ محمد عبده، المنار، ج ۱، ص ۴۸۹.

[۵۵]. بقره: ۷۵ و ۱۴۶؛ آل عمران: ۱۸۷؛ نساء: ۴۶؛ مائده: ۱۳ و ۴۱ و ۴۴ و انعام: ۹۱.

[۵۶]. بقره: ۷۸؛ و رجوع شود به حدیث ارزشمندى از امام صادق(علیه السلام) که از ایشان سؤال شده با این که عوام یهود اطلاعى از کتاب آسمانى خود، جز از طریق دانشمندانشان نداشته اند، چگونه خداوند آنها را نسبت به تقلید از علما سرزنش نمى کند… مولى محسن فیض کاشانى، تفسیر صافى، ج ۱، ص ۱۳۱ ـ ۱۳۲.

[۵۷]. ر.ک: بقره: ۷۵.

[۵۸]. ر.ک: مائده: ۶۸ و درباره ى تفسیر آیه ى مذکور ر.ک: شیخ محمد عبده، المنار، ج ۶، ص ۴۷۵.

[۵۹]. علامه محمد حسین طباطبایى، المیزان، (دار الکتب الاسلامیه، چ دوم، ۱۳۹۰ هـ)، ج ۶، ص ۳۴.

منبع : پایگاه پاسخگویی به مسایل دینی

 

نقد و بررسى عهد عتیق از کتاب مقدس

اشاره:

 این مقاله، جستارى است در باره کتاب مقدس مورد قبول یهود و مسیحیت. مهمترین پشتوانه هر دین، متونى است که پیروان و متولیان آن دین، به عنوان متون مقدس بدان ایمان دارند. اینگونه متون هر اندازه از اتقان بیشترى برخوردار باشند بر صحت و حقانیت آن دین، گواهى روشن ترى میدهند و به عکس هر اندازه این متون، از جهت  سندیت تاریخى و یا دلالت مضمونى، ضعف و خلل بیشترى داشته باشند در گواهى بر حقانیت آن دین از ضعف و وهن بیشترى رنج خواهند برد.

 

در این مقاله بر آنیم تا اثبات نماییم کتاب مقدس مورد قبول اهل کتاب (مسیحیت و یهود) هم از جهت  سندیت تاریخى و هم از نظر محتویات مضمونى، به هیچ روى، قابل اعتماد نیست.آنچه در این مختصر آورده  ایم، در واقع پاسخ قاطعى است به کسانى که مقررات دین اسلام را که برخاسته از متون دینى، بویژه قرآن است، به انحاى مختلف با مقررات دین مسیحیت و یهود که برگرفته از کتاب مقدس آنان است، مقایسه نموده و موقعیت و تجربه تلخ دوران قرون وسطایى را که بر اساس این متون دینى پایه ریزى گردیده بود، به رخ مسلمانانى مى کشند که مقررات آنان بر پایه یک کتاب آسمانى معتبر و به دور از تحریف، تنظیم گردیده است.

قبل از ورود به اصل بحث، شایسته است توضیحى اجمالى در باره کتاب مقدس ارائه نماییم.

«کتاب مقدس چیست؟»

کتاب مقدس داراى دو بخش است، بخش عهد عتیق و بخش عهد جدید.

عهد عتیق مجموعه ۳۹ کتاب و یا رساله اى است که به زعم مسیحیان و یهودیان توسط برخى از پیامبران و یا پیروان آنها در طول قرون متوالى (از زمان حضرت موسى (ع) تا قبل از میلاد مسیح (ع) نگاشته شده است. این قسمت هم مورد قبول یهودیان و هم مسیحیان است. پنج کتاب آغازین این بخش، تورات حضرت موسى نامیده مى شود. البته کاتولیکها و ارتودکسها علاوه بر این مجموعه، ۷ کتاب دیگر را نیز جزء بخش عهد عتیق کتاب مقدس مى دانند.

بخش عهد جدید مجموعه ۲۷ کتاب و یا رساله اى است که سالها بعد از حضرت مسیح، به زعم مسیحیان توسط ۸ تن از شاگردان و یا پیروان اولیه حضرت مسیح در طول دهها سال نگاشته شده است. چهار کتاب آغازین این بخش انجیل نامیده مى  شود.

بررسى تورات از جهت  سند

آنچه از لابلاى تورات فعلى بر مى آید این است که شریعت حضرت موسى (ع) به تدریج متجاوز از چهل سال از جانب خدا بر حضرت موسى نازل شده است (از زمان گوسفندچرانى وى براى کاهن مدین در حوریب تا هنگام مرگش در زمین مرآب) حضرت موسى در آخر عمرش به نوشتن و جمع آورى این مجموعه پرداخت و پس از نوشتن همه آنها، آن را به کاهنان و بزرگان بنى اسرائیل تسلیم کرد و امر کرد که آن را در کنار تابوت عهد بگذارند و هر هفت سال آن را باز کنند و براى مردم بخوانند.

در تورات چنین مى خوانیم:

«آنگاه موسى قوانین خدا را نوشت و آن را به کاهنان لاوى که صندوق عهد خداوند را حمل مى کردند و نیز به ریش سفیدان اسرائیل سپرد. او به ایشان فرمود: این قوانین را در پایان هر هفت سال یعنى در سالى که قرضها بخشیده مى شود، هنگام عید خیمه ها، که تمام قوم اسرائیل در حضور خداوند در مکانى که او براى عبادت تعیین مى کند جمع مى شوند، براى آنها بخوانید..» . (۱)

«وقتى که موسى کلیه قوانینى را که در این کتاب ثبت شده است نوشت به لاویانى که صندوق عهد خداوند را حمل مى کردند فرمود: این کتاب قانون را به عنوان هشدارى جدى به قوم اسرائیل، در کنار صندوق عهد خداوند، خدایتان قرار دهید چون مى دانیم این قوم چقدر یاغى و سرکشند. اگر امروز که در میان ایشان هستم نسبت به خداوند این چنین یاغى شده اند، پس بعد از مرگ من چه خواهند کرد… مى دانم که پس از مرگ من، خود را به کلى آلوده کرده، از دستوراتى که به شما داده ام سرپیچى خواهید کرد. در روزهاى آینده مصیبت گریبانگیر شما خواهد شد، زیرا آنچه را که خداوند نمى پسندد همان را انجام خواهید داد و او را بسیار غضبناک خواهید کرد» . (۲)

به هر حال اهل کتاب، تورات را مهمترین و معتبرترین بخش عهد عتیق و آن را نوشته حضرت موسى مى دانند و کتب دیگر عهد عتیق را نوشته پیامبران دیگر و یا دانشمندانى از یهود.

برخى از اشکالات تورات

برخى از اشکالات در مورد تورات از جهت  سندى به قرار زیر است:

۱- در استناد و انتساب تورات کنونى به حضرت موسى دلیل واضح و قاطعى وجود ندارد، و ادعاى آنها در این امر، از حد ظن و گمان تجاوز نمى کند، به همین خاطر برخى از علماى اهل کتاب در این استناد و انتساب صریحا اظهار شک و تردید نموده اند در کتاب کلام مسیحى چنین مى خوانیم:

«در قدیم مردم معتقد بودند که موسى تورات را نوشته است، اما مطالعات جدید کتاب مقدس نشان مى دهد که پاسخ به مساله اصل و منشا اسفار تورات از آنچه در ابتدا تصور مى شود، دشوارتر است. تورات در طول نسلها پدید آمده است. در ابتدا روایتهایى وجود داشت که قوم یهود آنها را به طور شفاهى به یکدیگر منتقل مى کردند، سپس روایات مذکور در چند مجموعه نوشته شد که برخى از آنها در باب تاریخ و برخى در باب احکام بود.سرانجام در قرن پنجم قبل از میلاد این مجموعه ها در یک کتاب گرد آمد. کسانى که در این کار طولانى و پیچیده شرکت کردند بسیار بودند و نام اکثریت قاطع آنها را تاریخ فراموش کرده است. به عقیده یهودیان و مسیحیان، الهام الهى در همه مراحل تالیف تورات، همراه و پشتیبان بوده است » . (۳)

«پنجمین بخش تورات «سفر تثنیه » است… دانشمندان معتقدند که این بخش از تورات به دنبال یک حرکت اصلاحى میان یهودیان در عصر پادشاهى پوشیا و پیامبرى ارمیا در قرن هفتم قبل از میلاد تالیف شده است » . (۴)

در مورد این ادعا – که دانشمندان یهودى و مسیحى فراوان بر زبان مى آورند – که نویسندگان عهد عتیق و عهد جدید (با آن که بسیارى از آنها پیامبر نبوده اند) در موقع نوشتن این کتب تحت نظارت روح القدس و برخودار از مصونیت و عصمت بوده اند و با الهام الهى به نوشتن پرداخته اند، متاسفانه هیچ دلیلى ارائه نمى دهند. چگونه مى توان از مخاطبان خود انتظار داشت که بدون ارائه هیچ گونه دلیلى این مدعاى بزرگ را بپذیرند، خصوصا با توجه به این که به اعتراف خود آنها بسیارى از این نویسندگان حتى براى دانشمندان یهودى و مسیحى ناشناخته و یا مورد اختلاف اند.

۲- شیوه نگارش و نوع ادبیاتى که در تورات به کار رفته است به خوبى نشان مى دهد که تورات نه وحى الهى است و نه نوشته حضرت موسى بلکه مضمون این کتاب گزارشاتى است از تاریخ برخى از پیامبران و نیز وقایعى که بر بنى اسرائیل گذشته است. و پیوسته از حضرت موسى به صورت فردى غایب نام مى برد. در سراسر تورات نمى توان موردى پیدا کرد که موسى از خودش به صورت متکلم نام برده باشد و یا حتى نمى توان موردى را یافت که موسى به صورت مخاطب پیام خدا مستقیما به او خطاب شده باشد.

به عنوان نمونه به موارد زیر توجه کنید:

«موسى همانطور که خداوند به او دستور داده بود پسران ارشد بنى اسرائیل را شمرد» (۵)

«خداوند به موسى فرمود به قوم اسرائیل بگوید» (۶)

«خداوند به موسى فرمود که این دستورات به قوم اسرائیل بدهد» (۷)

«سالها گذشت و موسى بزرگ شد…روز بعد موسى به دیدن هم نژادانش رفت..» . (۸)

سراسر تورات در مورد حضرت موسى همین گونه تعبیر مى کند، چنانکه کتاب یوشع در مورد حضرت یوشع و کتاب ایوب در مورد حضرت ایوب و کتب بقیه پیامبران در مورد همان پیامبران به همین صورت تعبیر مى کند.

هر خواننده اى مطمئن مى شود که فرد و یا افراد دیگرى (غیر از این پیامبران) وقایع و حوادث مربوط به این پیامبران را جمع آورى کرده به صورت داستانى و تاریخى آنها را نقل نموده اند. حال این فرد و یا افراد چه کسى و یا کسانى بوده اند هرگز معلوم و مشخص نیست!

۳- در تورات از مرگ حضرت موسى و حوادثى که پس از آن اتفاق افتاد سخن رفته است:

«موسى، خدمتگذار خداوند، چنانکه خداوند گفته بود در سرزمین موآب درگذشت. خداوند او را در دره اى نزدیک بیت فغور در سرزمین موآب دفن نمود، ولى تا به امروز هیچکس مکان دفن او را نمى داند. موسى هنگام مرگ صد و بیست سال داشت، با وجود این هنوز نیرومند بود و چشمانش به خوبى مى دید. قوم اسرائیل سى روز در دشتهاى موآب براى او عزادارى کردند. یوشع (پسر نون) پر از روح حکمت بود، زیرا موسى دستهاى خود را بر او نهاده بود. بنابراین مردم اسرائیل از او اطاعت مى کردند و دستوراتى را که خداوند به موسى داده بود پیروى مى نمودند. در اسرائیل پیامبرى مانند موسى نبوده است که خداوند با او رو در رو صحبت کرده باشد… هیچکس تا به حال نتوانسته است قدرت و معجزات شگفت انگیزى را که موسى در حضور قوم اسرائیل نشان داد ظاهر سازد» . (۹)

این عبارت به وضوح نشان مى دهد که تاریخ نگارش تورات سالها پس از مرگ حضرت موسى بوده است. اینگونه عبارات در برخى از کتب دیگر عهد عتیق نیز مشاهده مى شود. که براى جلوگیرى از اطاله مقال از ذکر آنها خوددارى مى شود.

۴- از مندرجات عهد عتیق استفاده مى شود که تورات در چندین مقطع از مقاطع تاریخى در جریان برخى از حوادث سنگین و ویرانگر سالیان طولانى بکلى مفقود شده بود و هیچکس از آن اطلاعى نداشته است تا اینکه فردى مدعى پیداکردن و یا مامور بازنویسى آن مى گردد. معلوم است در چنین شرایطى هیچگونه اعتمادى نسبت به این کتاب باقى نمى ماند.

مثلا در کتاب دوم تواریخ آمده است:

«یوشیا در سال هیجدهم سلطنت خود، بعد از پاکسازى مملکت و خانه خدا، شافان و معسیا شهردار اورشلیم و یوآخ، وقایع نگار را مامور تعمیر خانه خداوند، خداى خود، کرد. آنها براى انجام این کار به جمع آورى هدایا پرداختند. لاویانى که در برابر درهاى خانه خدا نگهبانى مى دادند هدایایى را که مردم قبایل منسى…مى آوردند تحویل مى گرفتند و نزد حلقیا، کاهن اعظم مى بردند… هنگامى که هدایا را از خانه خداوند بیرون مى بردند، حلقیا، کاهن اعظم، کتاب تورات موسى را که شریعت خداوند در آن نوشته شده بود پیدا کرد. حلقیا به شافان، منشى دربار گفت: «درخانه خداوند کتاب تورات را پیدا کرده ام!» و کتاب را به شافان داد. شافان با آن کتاب نزد پادشاه آمد و چنین گزارش داد: «ماموران تو وظیفه خود را به خوبى انجام مى دهند…» پس در باره کتابى که حلقیا به او داده بود صحبت کرد و آن را براى پادشاه خواند. وقتى پادشاه کلمات تورات را شنید، از شدت ناراحتى لباس خود را درید… پادشاه بدنبال بزرگان یهودا و اورشلیم فرستاد تا نزد او جمع شوند. پس تمام کاهنان و لاویان، مردم یهودا و اورشلیم، کوچک و بزرگ جمع شدند و همراه پادشاه به خانه خداوند رفتند. در آنجا پادشاه تمام دستورات کتاب عهد را که در خانه خداوند پیدا شده بود براى آنها خواند..» . (۱۰)

از این عبارات به وضوح بر مى آید که مدت مدیدى کتاب تورات در میان بنى اسرائیل مفقود شده بود و هیچکس از آن اطلاعى نداشت. شواهد امر نیز مؤید مفقود شدن و در دسترس نبودن کتاب تورات در سالیان متوالى است. زیرا به اعتراف صریح عهد عتیق اکثریت قاطع قریب به اتفاق پادشاهان بنى اسرائیل از زمان حضرت سلیمان تا عهد یوشیا (که بر حسب آنچه که از عهد عتیق بر مى آید ۳۷۲ سال بوده است) اهل دیندارى نبودند بلکه اهل عیش و نوش و کفر و بت پرستى بوده اند. در این مدت طولانى کفر و ارتداد و بت پرستى و عیش و نوش بر اورشلیم حاکم بوده است. بلکه از عهد عتیق بر مى آید که چند بار در این مدت مسجد الاقصى را که جایگاه نگهدارى تورات و صندوق عهد بوده است غارت کردند و بتهاى فراوانى را در آنجا جاسازى نمودند.

در چنین شرایطى یقینا پادشاهان بنى اسرائیل کارى با تورات و احکام خدا نداشتند و به صورت طبیعى تورات در جریان حوادث، مفقود گردیده است.صاحب کتاب انیس الاعلام (۱۱) در اینجا طى سخن بلیغى اظهار مى دارد:

«در اواخر سلطنت حضرت سلیمان انقلاب عظیمى از براى ملت اسرائیلیه واقع گردید بنابر شهادت کتب مقدسه در نزد ایشان جناب سلیمان به وساوس و اغواى زوجات خود مرتد و بت پرست گردید و از براى اصنام، در مقابل بیت المقدس معابد بنا نهاد. چنانچه در باب یازدهم از سفر ملوک اول خصوصا آیه پنج از این باب آمده است. پس زمانى که جناب سلیمان مرتد شد – بنابر قول ایشان – غرضى و کارى با تورات و احکام آن نداشت و بعد از وفات حضرت سلیمان، انقلاب اشد و اعظم از اول، از براى ایشان واقع گردید و اسباط بنى اسرائیل متفرق به دو فرقه گردیدند و سلطنت واحده، دو سلطنت شد. ده سبط در یک جانب، و دو سبط در جانب دیگر، واقع گردیدند…و کفر و ارتداد فى مابین این دو سلطنت شایع و آشکار گردید زیرا که «یربعام » بعد از استقرار بر سریر سلطنت، مرتد و بت پرست گردید و به مدلول «الناس على دین ملوکهم » ده سبط او را متابعت نمودند و عبادت اصنام در میان این ده سبط شایع گردید و کسى که از کاهنان بر ملت تورات ثابت بود از این مملکت هجرت نمود و به مملکت یهودا رفت و اسباط عشره تا دویست و پنجاه سال کافر و عابد صنم بودند… وجود نسخه تورات در این مملکت مثل وجود عنقا بود. این بود حال اسباط عشره.

و اما حال دو سبط دیگر: بعد از موت حضرت سلیمان تا سنه ۳۷۲، بیست نفر سلطان بر سریر سلطنت یهودا جلوس نمود. و مرتدین سلاطین مذکوره اکثر بودند از مؤمنین ایشان. و عبادت اصنام در عهد رجعام شایع شد و بتها در زیر هر درختى گذاشته و عبادت کرده شد… پس چون یوشیا بر سریر سلطنت استقرار یافت توبه نصوح نمود. و توجه تام نمود به ترویج ملت تورات و مساعى جمیله خود را در هدم ارکان کفر بکار بردند… با همه اینها کسى تورات را ندید و خبرى از او نشنید و وجود نسخه تورات تا هفده سال از سلطنت یوشیا مثل وجود عنقا بود و در سال هیجدهم از سلطنت یوشیاى خداشناس، حلقیاى کاهن گفت من نسخه تورات را در بیت المقدس پیدا کرده ام… این نسخه، محل اعتماد و اعتبار نیست یقینا. چرا که از تقریرات سابقه ما که همه مطابقند با مضامین کتب مقدسه، معلوم و محقق گردید که بیت الله را دو بار قبل از عهد آخذ، نهب و غارت کرده بودند و اصنام را در خانه جا داده بودند و خدام اصنام روزى چند مرتبه بلکه على الدوام داخل بیت الله مى شدند و تا سال هفدهم از سلطنت یوشیا کسى تورات را ندید و حال آنکه سلطان و امناى او سعى بلیغ در ترویج ملت تورات داشتند و کاهنان تا سال هفدهم سلطنت یوشیا، داخل هیکل مى گردیدند، عمله و بنا و نجار و حجار در آن خانه مشغول تعمیر بودند فعلیهذا بسیار بسیار بعید و بلکه ممتنع است عاده که با وجود کثرت تردد و طول زمان، که نسخه تورات در خانه خدا باشد و احدى او را نبیند» (۱۲)

از این گذشته به شهادت تاریخ و نیز عهد عتیق در حمله بخت نصر پادشاه بابل به اورشلیم و غارت، تخریب و ویرانى و احراق مسجد الاقصى همه آنچه که در این مسجد بود بکلى غارت و یا نابود شد و با توجه به این که تورات در این مسجد نگهدارى مى شد یا طعمه حریق شد و یا همراه اشیایى که به غنیمت گرفته شد به بابل برده شد. و با عنایت به این که در کتاب عهد عتیق همه اشیایى که بعدا به دستور کوروش بر گردانده شد نام برده شده است و در عین حال نامى از تورات برده نشده است معلوم مى گردد اگر هم به فرض تورات به غنیمت برده شده بود، مجددا به اورشلیم و به مسجد الاقصى برگردانده نشده است. بنابراین، به جرات مى توان گفت که در این حملات و ویرانیها تورات به کلى از دست رفت و نابود گردید، تا این که بعد از برگشت بنى اسرائیل به اورشلیم شخصى به نام «عزرا» به دستور کوروش مامور تهیه و تدوین تورات مى گردد.

در کتاب مقدس در این باره چنین آمده است:

«بنى اسرائیل انبیاى خدا را مسخره کرده، به پیام آنها گوش ندادند و به ایشان اهانت نمودند تا این که خشم خداوند بر آنها افروخته شد بحدى که دیگر براى قوم چاره اى نماند. پس خداوند پادشاه بابل را به ضد ایشان برانگیخت و تمام مردم یهودا را به دست او تسلیم کرد. او به کشتار مردم یهودا پرداخت و به پیر و جوان، دختر و پسر، رحم نکرد و حتى وارد خانه خدا شد و جوانان آنجا را نیز کشت. پادشاه بابل، اشیاء قیمتى خانه خدا را از کوچک تا بزرگ، همه را برداشت و خزانه خانه خداوند را غارت نمود و همراه گنجهاى پادشاه و درباریان به بابل بود. سپس سپاهیان او خانه خدا را سوزاندند، حصار اورشلیم را منهدم کردند، تمام قصرها را به آتش کشیدند و همه اسباب قیمتى آنها را از بین بردند آنانى که زنده ماندند به بابل به اسارت برده شدند و تا به قدرت رسیدن حکومت پارس، اسیر پادشاه بابل و پسرانش بودند. (۱۳)

۵- دلیل دیگرى که بر سند متصل نداشتن تورات فعلى و عدم اعتماد به آن وجود دارد این است که در بسیارى از موارد مضامین کتب و رساله هاى دیگر عهد عتیق با محتویات تورات سازگارى ندارد. اگر این تورات، تورات واقعى و مورد قبول بود، نویسندگان بقیه کتب عهد عتیق که معمولا از پیامبران و تابعان حضرت موسى بودند با آن مخالفت نمى کردند. اینک به چند نمونه اشاره مى کنیم:

الف) جمهور اهل کتاب اتفاق دارند بر این که دو کتاب اول و دوم تواریخ ایام از مصنفات عزرا است. آنچه که در این دو کتاب در مورد تعداد اولاد «بن یامین » آمده است با آنچه که در تورات آمده است منافات دارد.

در تورات این چنین آمده است: «پسران بن یامین، بالع، باکر، اشبیل، جیرا، نعمان، ایحى، رش، مفیم، حفیم و آرد بودند» . (۱۴)

اما در اول تواریخ اینگونه آمده است: «پسران بن یامین اینهابودند: بالع، باکر و یدى ئیل » . (۱۵)

و در جاى دیگر اینگونه آمده است:

«فرزندان بن یامین به ترتیب سن اینها بودند: بالع، اشبیل، اخرخ، نوحه و راما» . (۱۶)

مشاهده مى شود آنچه که در کتاب تواریخ ایام آمده است هم از جهت تعداد فرزندان و هم از جهت اسامى آنها با آنچه که در تورات آمده است منافات دارد (صرف نظر از این که میان دو گفته تواریخ ایام نیز منافات مشاهده مى شود.)

اگر تورات حضرت موسى همین تورات مشهور بود هرگز عذرا که خود پیداکننده و یا گردآورنده تورات است با آن به مخالفت برنمى خاست. با این بیان روشن مى شود که تورات فعلى نه از مصنفات حضرت موسى است و نه عزرا.

ب) در موضع عدیده اى از تورات اینگونه آمده است که خداوند از فرزندان به خاطر مخالفت و گناه پدران مؤاخذه مى نماید. از جمله در سفر خروج در ده فرمان اینگونه آمده است:

«… من که خداوند، خداى تو مى باشم، خداى غیورى هستم و کسانى را که با من دشمنى کنند، مجازات مى کنم، این مجازات شامل حال فرزندان آنها تا نسل سوم و چهارم نیز مى گردد. اما برکسانى که مرا دوست داشته باشند و دستورات مرا پیروى کنند تا هزار پشت رحمت مى کنم » . (۱۷)

اما در کتاب خرقیال نبى، غیر از این آمده است:

«… نه پسر براى گناهان پدرش مجازات خواهد شد و نه پدر براى گناهان پسرش. انسان درستکار پاداش خوبى و نیکوکارى خود را خواهد یافت و انسان بدکار نیز به سزاى اعمال خود خواهد رسید» . (۱۸)

صرف نظر از این که سخن تورات با عقل و منطق سازگارى ندارد از دیدگاه درون دینى هم این نکته قابل توجه است که اگر تورات فعلى همان تورات واقعى بود قرآن کریم آنچه را که در کتاب خرقیال نبى آمده است تصدیق نمى کرد (۱۹) و خرقیال پیامبر هم که خود از تابعان حضرت موسى بود با آن مخالفت نمى کرد.

از این گذشته اگر سخن تورات صحیح باشد لازمه اش این است که حضرت ابراهیم و اسحاق و اسماعیل و یعقوب و یوسف علیهم السلام از اهل نجات و رحمت نباشند زیرا به زعم اهل کتاب پدر حضرت ابراهیم از بت پرستان بوده است. و اگر بنابراین باشد که تا نسل سوم و چهارم به خاطر گناه پدر، مجازات شوند، باید پیامبران مزبور که هم از پیامبران بزرگ در نزد اهل کتابند از اهل نجات نباشند و طبیعى است که اگر چنین باشد یهودیها و مسیحیها که خود را از تابعان آنها مى دانند اهل نجات نخواهند بود.

ج) هرگاه کسى باب ۴۵ و ۴۶ از کتاب خرقیال نبى را با مضامین باب ۲۷ و ۲۸ از سفر اعداد تورات، مقایسه کند به خوبى متوجه مى شود که میان این دو کتاب در بیان احکام ناسازگاریهاى فراوانى مشاهده مى شود.

۶- بسیارى از فقرات تورات فعلى حکایت از این دارد که تورات مدتها بعد از مرگ حضرت موسى (ع) نوشته شده است. اینک به نمونه هایى اشاره مى شود:

الف) در سفر پیدایش تورات آمده است:

«پیش از آنکه در اسرائیل پادشاهى روى کار آید، در سرزمین ادوم این پادشاهان یکى پس از دیگرى به سلطنت رسیدند: بالع… یوباب… حوشام… حداد… سمله… شائول (طالوت) اهل رحوبوت که در کنار رودخانه اى واقع بود» . (۲۰)

این عبارت به خوبى نشان مى دهد که موقع نگارش تورات، زمانى بوده است که از عصر طالوت (شائول) زمان زیادى گذشته بود و عصر پادشاهى در اسرائیل فرارسیده بود (یعنى زمان حضرت داوود و سلیمان و…) جالب این است که بدانیم زمان حضرت طالوت و داوود، حدود سیصد و شصت سال بعد از حضرت موسى بوده است.

ب) در سفر اعداد تورات آمده است:

«مردان یائیر که طایفه اى از قبیل منسى بودند، برخى روستاهاى جلعاد را اشغال کرده ناحیه خود را «حووت یائیر» نامیدند..» . (۲۱)

همین مضمون در سفر تثنیه تورات باب ۳ آیه ۴۱ نیز آمده است: «آنجا را همچنانکه امروز هم مشهور است حووت یائیر (یعنى دهستانهاى یائیر) نامیدند.» از برخى از کتب دیگر عهد عتیق بر مى آید «یائیر» دهها سال بعد از حضرت موسى بدنیا آمده و زندگى مى کرده است.

مثلا از کتاب داوران (قضات) به خوبى استفاده مى شود که «یائیر» دهها سال پس از حضرت یوشع (جانشین حضرت موسى) رهبرى اسرائیل را به عهده گرفته است. (۲۲)

بنابراین، مى توان نتیجه گرفت که تورات، دهها سال پس از حضرت موسى نوشته شده است.

ج) در سفر تثنیه تورات آمده است:

«در روزگار پیشین «حوریها» در سعیر سکونت داشتند، ولى «ادومى ها» یعنى اعقاب عیسو آنها را بیرون رانده، جایشان را گرفتند. همانطور که اسرائیل جاى مردم کنعان را که خداوند سرزمینشان را به اسرائیل بخشیده بود گرفتند» . (۲۳)

این جملات دلالت بر این دارد که زمان نگارش تورات، بعد از ورود بنى اسرائیل به سرزمین موعود یعنى کنعان بوده است. و با توجه به این که به صراحت تورات و نیز کتاب یوشع، تا زمانى که حضرت موسى زنده بود بنى اسرائیل به کنعان راه نیافته بودند و بعد از مرگ حضرت موسى، در زمان حضرت یوشع این کار اتفاق افتاد، روشن مى شود که زمان نگارش تورات پس از فوت حضرت موسى بوده است. در موارد دیگرى نیز در تورات از فتح کنعان به دست اسرائیلیها سخن گفته شده است (۲۴) و حال آنکه تا زمان حیات حضرت موسى، چنین کارى صورت نگرفته بود.

د) در سفر تثنیه در مورد درگذشت حضرت موسى در سرزمین موآب در سن صد و بیست سالگى و عزادارى بنى اسرائیل در آن سرزمین به مدت سى روز و نامعلوم بودن مکان دفن او تا به امروز سخن گفته شده است. (۲۵)

این جملات نیز بوضوح دلالت دارد که زمان نگارش تورات، مدتها پس از حضرت موسى بوده است.

نقد کتب دیگر عهد عتیق

آنچه که در مطالب پیشین به اثبات رسید وحیانى و الهامى نبودن تورات و عدم وجود دلیل بر انتساب آن به حضرت موسى و بلکه دلیل بر نادرستى این انتساب است. حال جا دارد تنها به برخى از ادله نادرستى انتساب بقیه کتب عهد عتیق به صاحبان آنهااشاره کنیم با توجه به این که مبناى این مقاله بر اختصار و ایجاز است، چاره اى جز ذکر برخى از ادله آن هم تنها نسبت به برخى از کتب عهد عتیق نیست.

الف) در انتساب و استناد این کتب به صاحبان آنها مانند یوشع و عزرا و اشعیا و ارمیا و زکریا و داوود و سلیمان و خرقیال و دانیال و. .. دلیل روشنى درکار نیست. ادعاى آنها در این استناد از حد ظن و گمان تجاوز نمى کند به همین خاطر برخى از علماى اهل کتاب این انتسابها را به صورت احتمالى مطرح مى کنند نه قطعى. و ادعاى این که نویسندگان این کتب در موقع نوشتن، تحت نظارت روح القدس بوده اند ادعاى بى دلیل و غیر قابل اثباتى است.

ب) آنچه که در سابق در مورد حمله بخت نصر و نابودى مسجد الاقصى و از میان رفتن تورات و صندوق عهد گفته شد در مورد بقیه کتب عهد عتیق نیز صادق است زیرا پس از تخریب مسجد، چیزى از آثار گذشتگان باقى نمانده است. نه تنها مسجد الاقصى و تمام آنچه که در آنجا نگهدارى مى شد بلکه تمامى اورشلیم، تخریب و تاراج شد و این سرزمین به تلى از خاک مبدل شد. بنابراین تمام کتب پیامبران پیشین دستخوش نابودى گردید.

ج) بررسى محتویات و مضامین کتب عهد عتیق بخوبى نشان مى دهد که آنها را نمى توان به کسانى که این کتب به نام آنهامشهور شده است نسبت داد: مثلا برخى از عبارات کتاب یوشع گواهى مى دهد که از تصنیفات یوشع پیامبر نیست به عنوان نمونه:

«چندى بعد، یوشع خدمتگذار خداوند در سن صد و ده سالگى درگذشت و او را در تمنه سارح در کوهستان افرایم… دفن کردند. قوم اسرائیل در تمام مدت زندگانى یوشع و نیز ریش سفیدان قوم که پس از او زنده مانده بودند… نسبت به خدا وفادار ماندند» . (۲۶)

«در آن روز، خداوند یوشع را در نظر تمام قوم اسرائیل سرافراز نمود قوم اسرائیل، یوشع را در تمام عمرش مانند موسى احترام مى کردند» . (۲۷)

علاوه بر همه اینها در سراسر کتاب یوشع، از وى به صورت غایب تعبیر مى شود و لحن سخن به گونه اى است که به وضوح دلالت بر این دارد که شخص یا اشخاص، پس از یوشع، حوادث و جریاناتى که بر او گذشته است را نقل کرده اند.

جالب این است که از برخى عبارات کتاب یوشع مى توان استنباط کرد که این کتاب در زمان حضرت داوود و یا بعد از آن نوشته شده است. در حالى که به اعتراف مورخان اهل کتاب ولادت حضرت داوود صد و پنجاه و هشت سال بعد از فوت یوشع بوده است. «در حالى که سربازان دشمن را تعقیب مى کردند… این واقعه در کتاب «باشر» نیز نوشته شده است » . (۲۸)

از کتاب دوم سموئیل استفاده مى شود که کتاب «باشر» بعد از حضرت داوود نوشته شده است، «آنگاه داوود این مرثیه را براى شائول و یوناتان نوشت و بعد دستور داد در سراسر اسرائیل خوانده شود. کلمات این مرثیه در کتاب «باشر» نوشته شده است. (۲۹)

در مورد نویسنده کتاب داوران (قضات) میان اهل کتاب اختلاف وجود دارد. برخى آن رااز تصنیفات خرقیال و برخى آن را از ارمیا و برخى آن را از عزرا و برخى از سموئیل و… دانسته اند. صاحبان این اقوال هیچ دلیلى بر مدعاى خود ارائه نداده اند. همین گونه اختلاف در مورد برخى دیگر از کتب عهد عتیق وجود دارد. با توجه به این که مصنف واقعى این کتب معلوم نیست، اعتبار آنها مخدوش مى شود.

کتاب سموئیل نمى تواند از سموئیل نبى باشد زیرا در سراسر این کتاب حتى یک مورد هم نمى توان یافت که از سموئیل به صورت متکلم تعبیر شده باشد. بلکه در همه جا به صورت غائب و گزارشگونه از سموئیل و حوادثى که بر او گذشته است سخن گفته شده است.

مثلا: «سموئیل هرچند بچه اى بیش نبود ولى جلیقه مخصوص کاهنان را مى پوشید و خداوند را خدمت مى نمود» . (۳۰)

«سموئیل تا پایان عمرش رهبر بنى اسرائیل باقى ماند. او هر سال به بیت ئیل، جلجال و مصفه مى رفت و در آنجا به شکایات مردم رسیدگى مى کرد بعد به خانه خود در ادامه برمى گشت و در آنجا نیز به حل مشکلات بنى اسرائیل مى پرداخت، سموئیل در ادامه یک قربانگاه براى خداوند بنا کرد» . (۳۱)

انتساب کتاب نحمیا به وى نیز معلوم نیست بلکه از برخى قرائن فهمیده مى شود که از او نیست زیرا

اولا آنجا که از نحمیا نام مى برد به صورتى نام مى برد که گویا فردى است غیر از نویسنده کتاب به عنوان نمونه:

«نحمیاى حاکم اولین کسى بود که این پیمان را امضا کرد و بعد از او صدقیا، سپس افراد زیر آن را امضا کردند» . (۳۲)

«نگهبانان خانه خدا که از انبارهاى کنار دروازه خانه خدا محافظت مى کردند عبارت بودند از… اینها کسانى بودند که در زمان یویاقیم، نحمیاى حاکم، عذراى معلم و کاهن انجام وظیفه مى کردند» . (۳۳)

ثانیا در جایى از این کتاب از داریوش، پادشاه پارس نام مى برد. در حالى که این پادشاه حدود صد سال پس از وفات نحمیا پادشاهى مى کرده است. (۳۴)

از این گذشته نحمیا از انبیا نبوده است بدین جهت به فرض این که صحت انتساب این کتاب به وى مورد پذیرش قرار گیرد باز دلیلى بر اعتبار آن نیست.

کتاب «امثال سلیمان » نمى تواند از حضرت سلیمان باشد زیرا در برخى از این امثال به صراحت نام افراد دیگر مطرح شده است. مثلا در مثل ۳۰ اینگونه آمده است: «اینها سخنان برگزیده آگور، پسر یاقه است خطاب به اینى ئیل و اوکال » و یا در مثل ۳۱ آمده است: «اینها سخنان گزیده اى است که مادر لموئیل پادشاه به او تعلیم داد…»

اگر هم فرض کنیم که بخشهایى از این کتاب از حضرت سلیمان است باز دلیلى نداریم که به دست او و یا در عهد او جمع آورى شده باشد بلکه قرائنى در دست است که پس از او جمع آورى شده است. مثلا در مثل ۲۵ اینگونه آمده است: «مثلهاى دیگرى از سلیمان که مردان، حزقیا، پادشاه یهودا، آنها را به رشته تحریر در آورده اند.»

کتاب «مزامیر» یا زبور نمى تواند تماما از حضرت داوود باشد. به همین جهت برخى از این مزامیر صد و پنجاه گانه را به حضرت موسى و برخى از آنها را به حضرت سلیمان و برخى از آنها را به افراد دیگرى نسبت داده اند. مضامین برخى از این مزامیر به گونه اى است است که نمى تواند از حضرت داوود باشد. (۳۵)

کتاب جامعه و غزل غزلها که منسوب به حضرت سلیمان است، از جهت محتوا به گونه اى است که به هیچ وجه نمى توان آنها را از حضرت سلیمان دانست. کتاب جامعه سراسر از پوچى و بیهودگى و شک و یاس سخن مى گوید و کتاب غزل غزلها، سراسر ترانه هاى عشقى و جنسى است و تعبیرات آنها به قدرى جلف و مستهجن است که نمى توان آنها را به یک فرد متدین و مؤدبى نسبت داد. چه رسد به حضرت سلیمان.

کتاب ایوب یقینا از حضرت ایوب نیست زیرا لحن سخن در این کتاب در مورد ایوب به گونه اى است که گویا در مورد فرد غایب سخن مى گوید: در آغاز این کتاب آمده است:

«در سرزمین عوص مردى زندگى مى کرد به نام ایوب. او مردى بود درستکار و خداترس که از گناه دورى مى ورزید…»

و در پایان این چنین آمده است:

«…پس از آن ایوب صد و چهل سال دیگر عمر کرد و فرزندان خود را تا پشت چهارم دید او سرانجام پس از یک زندگانى طولانى در حالى که پیر و سالخورده شده بود وفات یافت.»

بنابراین، مسلما مصنف این کتاب فردى است غیر از ایوب. حال آن مرد کیست؟ معلوم نیست. و آنچه که گفته اند علاوه بر این که حاکى از اختلاف نظر است دلیلى بر آن وجود ندارد.

کتاب اشعیاى نبى آنچنانکه از مضامین آن پیداست از مصنفات اشعیا نیست. این کتاب جز نقل قولهایى از او نیست. در آغاز این کتاب آمده است:

«این کتاب شامل پیامهایى است که خدا در دوران سلطنت عزیا و یوتام و آماز و حزقیا، پادشاهان سرزمین یهودا در عالم رؤیا به اشعیا پسر آموص داد.»

و در باب دوم این چنین آمده است: «پیغام دیگرى که در باره سرزمین یهودا و شهر اورشلیم از جانب خداوند به اشعیا پسر آموص رسید…» و در باب سى و هفتم آمده است: «اشعیاى نبى براى خرقیاى پادشاه این پیغام را فرستاد» . (۳۶)

کتاب دانیال و کتاب هرشع و کتاب یونس متعلق به خود این پیامبران نیست زیرا در همه این کتب از آنها به صورت غایب تعبیر مى شود و گویا گزارشى است از حوادث و جریاناتى که بر آنها گذشته است. ناقل یا ناقلان آنها نیز به صورت قطعى روشن نیست.

د) وجود سخنان نامعقول و ناموزون و خرافى و نیز نسبتهاى ناروا به پیامبران و اولیاى الهى، خود بهترین دلیل بر بى اعتبارى این کتب و وحیانى و الهامى نبودن آنها و یا حد اقل راه یافتن تحریفات فراوان در آنها است.

به عنوان نمونه به پاره اى از این موارد اشاره مى کنیم:

در تورات به خداوند متعال نسبت دروغ و جهل و جسمانى بودن و احساس رقابت او با انسان و مخالفت او با علم آموزى و آگاهى بشر و بدخواهى او براى انسان مى دهد، علاوه بر این یک دیدگاه منفى از جنس زن ارائه مى دهد. (۳۷)

همچنین در تورات به حضرت نوح نسبت شراب خورى فراوان و مستى و برهنگى مى دهد. (۳۸)

و یا به حضرت ابراهیم نسبت نارواى ازدواج با خواهر ناتنى خود (یعنى ساره) را مى دهد (۳۹) در حالى که در تورات آمده است که خواهر ناتنى از محارم است و ازدواج با او حرام است. (۴۰)

در تورات داستان کشتى گرفتن یعقوب با خدا مطرح شده است. (۴۱)

و حضرت هارون برادر حضرت موسى به عنوان عامل گوساله پرستى قوم بنى اسرائیل معرفى شده است. (۴۲)

تورات، حضرت یعقوب را حیله گر و دروغگو و خیانتگر معرفى کرده است. از این گذشته اینگونه وانمود کرده است که مى توان از راه حیله و دروغ منصب بزرگ نبوت را براى خود و فرزندان خود به دست آورد. (۴۳)

در تورات به حضرت لوط پیامبر هم نسبت شرابخوارى و هم نسبت هم بسترشدن با دو دختر خود را مى دهد (۴۴) در تورات آمده است که یهودا فرزند یعقوب با عروس خود (زن پسر خود) «ثامار» زنا کرد و ثامار از این راه حامله شد و دو قلو زایید به نام فارص و زارح (۴۵) در حالى که در انجیل متى به صراحت آمده است که حضرت عیسى مسیح و داوود و سلیمان از نسل فارص هستند. (۴۶)

آیا مى توان باور کرد که این پیامبران زنا زاده اند آنهم زناى با محارم؟ ! (۴۷)

در تورات برخى از مجازاتهایى که براى بعضى از گناهان منظور شده است بسیار خشونت آمیز و غیر انسانى و غیر معقول است. (۴۸)

در عهد عتیق آمده است که حضرت داوود دلباخته زن اوریا (مجاهد مؤمن) مى شود و با او زنا مى کند و زن از این راه حامله مى شود. داوود براى این که شوهر او یعنى اوریا را به اشتباه بیندازد دست به حیله اى مى زند که موفقیت آمیز نیست تا این که بناچار با حیله اى اوریا را از بین مى برد و همسر او را به زنى مى گیرد. و حضرت سلیمان فرزند چنین زنى است! (۴۹)

عهد عتیق به حضرت سلیمان نسبت دلدادگى مفرط به زنان و شهوت پرستى و ازدواج با زنان کافر و بت پرست و از آن بدتر بت پرستى و کفر و ترویج و اشاعه آن را داده است. (۵۰)

عجیب این است که اهل کتاب معتقدند که حضرت سلیمان با حالت کفر و بت پرستى، بدون این که موفق به توبه شود از دنیا رفته است!

در عهد عتیق آمده است که خداوند به یوشع نبى امر کرد که با زن فاحشه اى ازدواج کند تا از مردان دیگر نیز براى او فرزند بیاورد (۵۱)

در عهد عتیق به حضرت طالوت نسبت سرپیچى از فرمان خدا و حاکم شدن روح پلید در وجود او حسادت ورزیدن به حضرت داوود و قصد ترور او و در نهایت عزل شدن از مقام خود از سوى خدا را مى دهد. (۵۲)

کتاب جامعه و کتاب غزل غزلهاى حضرت سلیمان همانگونه که قبلا اشاره کردیم از جهت محتوا به قدرى زشت و مستهجن و غیر معقول است که به هیچ وجه نمى توان آنها را به عنوان کتب وحیانى و یا الهامى پذیرفت.

ه) وجود تناقضات و ناسازگاریها و با اشتباهات روشن در عهد عتیق دلیل دیگرى بر بى اعتبارى آن و یا حداقل راه یافتن تحریفات فراوان در ان است.

اینک به پاره اى از این موارد اشاره مى کنیم:

تورات سرزمین عمونى ها را جزء متصرفات حضرت ندانسته است و حتى خداوند او را از تصرف آن و ورود به آن منع کرده است (۵۳) در حالى که کتاب یوشع این سرزمین را جزء متصرفات حضرت موسى دانسته است. (۵۴)

در تورات مدت اقامت بنى اسرائیل در مصر چهارصد و سى سال دانسته شده است (۵۵) در حالى که در جاى دیگر این مدت، چهارصد سال بیان شده است (۵۶)

همین ناسازگارى در عهد جدید نیز مشاهده مى شود. زیرا در کتاب اعمال رسولان مدت اقامت بنى اسرائیل چهارصد سال آمده است (۵۷) در حالى که در رساله پولس به علاطیان مدت، چهارصدوسى سال بیان شده است (۵۸) جالب این است که بدانیم به نظر بسیارى از مورخین حتى مورخین اهل کتاب هیچیک از این دو نظر صحیح نیست. قول صحیح این است که مدت قامت بنى اسرائیل در مصر حدود دویست و پانزده سال بوده است. (۵۹)

مضامین باب دوم از کتاب عزرا با مضامین باب هفتم از کتاب نحمیا در رهبران یهودى و نام طوایف و تعداد یهودیانى که در بابل اسیر بودند و به دستور کوروش به اورشلیم بازگشتند اختلاف فاحشى دارند. جالبتر این که هر دو کتاب در جمع بندى (شمارش کل نفرات) دچار اشتباه فاحش شده اند. زیرا حاصل جمع نفرات بر اساس نقل کتاب عذرا ۲۹۸۱۸ نفر و بر اساس کتاب نحمیا ۳۱۰۸۹ نفر مى شود در حالى که هر دو کتاب حاصل جمع نفرات را ۴۲۳۶۰ نفر اعلام مى دارند.

در کتاب اول پادشاهان آمده است: «در سومین سال سلطنت آسا – پادشا یهودا – «بعشا» بر اسرائیل پادشاه شد و بیست و چهار سال در ترصه سلطنت کرد. (۶۰) اما در کتاب دوم تواریخ آمده است: «در سال سى و ششم سلطنت آسا، «بعشا» پادشاه اسرائیل به یهودا لشکر کشید..» . (۶۱)

اختلاف میان این دو کتاب آشکار است زیرا بر حسب آنچه که در کتاب اول پادشاهان آمده است بعشا حدود ده سال قبل از سال سى و ششم سلطنت آسا، سلطنتش پایان یافته بود چگونه ممکن است در این زمان به یهودا لشکر کشى نماید؟ !

در کتاب دوم سموئیل آمده است:

«بار دیگر خشم خداوند بر قوم اسرائیل شعله ور شد. پس او براى تنبیه ایشان، داوود را بر آن داشت تا اسرائیل و یهودا را سرشمارى کند. داوود به یوآب – فرمانده سپاه خود – گفت: «از مردان جنگى سراسر کشور سرشمارى به عمل آورد..» . (۶۲)

اما در کتاب اول تواریخ در همین مورد آمده است:

«شیطان خواست اسرائیل را دچار مصیبت نماید. پس داوود را اغوا کرد تا اسرائیل را سرشمارى کند. داوود به یوآب و سایر رهبران اسرائیل چنین دستور داد: به اسرائیل بروید و مردان جنگى را سرشمارى کنید..» . (۶۳)

همانگونه که ملاحظه گردید، در کتاب سموئیل سرشمارى را از جانب خدا و به دستور او مى داند اما در کتاب تواریخ، این کار را از جانب شیطان و به اغواى او مى داند.

در کتاب تورات آمده است: «شخص حرامزاده و فرزندان او تا ده نسل، نباید وارد جماعت خداوند شوند» . (۶۴) این حکم علاوه بر این که غیر معقول جلوه مى کند، مستلزم این است است که (نعوذ بالله) حضرت داوود و پدران او تا فارص داخل جماعت خدا نباشند زیرا که بنا به تصریح انجیل متى داوود نسل دهم فارص مى باشد (۶۵) و فارص بر اساس گفته تورات حرامزاده و ولدالزنا است. (۶۶) از این گذشته لازم مى آید که (نعوذ بالله) حضرت سلیمان و حضرت عیسى مسیح نیز حرامزاده باشند زیرا به گفته انجیل، حضرت سلیمان و عیسى از نسل داوود بوده اند (۶۷) علاوه بر این لازم مى آید که حضرت اسحاق و یعقوب و یوسف و فرزندان آنها داخل در جماعت خدا نباشند زیرا به گفته تورات حضرت ابراهیم با خواهر ناتنى خود (ساره) ازدواج کرده است و از این راه آن پیامبران بدنیا آمده اند. (۶۸) و در تورات آمده است که خواهر ناتنى از محارم است. (۶۹) از این گذشته لازم مى آید که حضرت موسى و هارون داخل در جماعت خدا نباشند زیرا به گفته تورات پدر این دو (عمران) با عمه خود ازدواج کرده و صاحب این دو فرزند شده است. (۷۰) با آنکه در تورات آمده است که عمه از محارم و ازدواج با او حرام است. (۷۱) بنابراین، طبق گفته تورات بسیارى از پیامبران بزرگ داخل در جماعت خدا نمى باشند و حرامزاده اند. (العیاذ بالله) .

از مجموع آنچه در این نوشتار آمده است مى توان به خوبى دریافت عهد عتیق از کتاب مقدس که هم مورد پذیرش مسیحیان است و هم یهودیان، تا چه اندازه از نظر اعتبار در سند و استحکام در دلالت و محتوا، مخدوش و غیر قابل اعتماد است و از این نظر به هیچ وجه قابل مقایسه با کتاب آسمانى مسلمانان یعنى قرآن کریم نیست.

پى نوشت:

۱) سفر تثنیه، باب ۳۱، آیه ۹- ۱۲ .

۲) همان، آیه ۲۴- ۲۹ .

۳) توماس میشل، کلام مسیحى، ترجمه حسین توفیقى، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، قم، چاپ اول، ۱۳۷۷ش . ، ص ۳۲ .

۴) همان، ص ۳۳ .

۵) سفر اعداد، باب ۳، آیه ۴۳ .

۶) سفر اعداد، باب ۵ .

۷) همان، باب ۶ .

۸) سفر خروج، باب ۲ .

۹) سفر تثنیه، باب ۳۴ .

۱۰) کتاب دوم تواریخ، باب ۳۴ . و نیز کتاب دوم پادشاهان، باب ۲۲ .

۱۱) نویسنده این کتاب یک مسیحى بود که به دین اسلام مشرف شد .

۱۲) محمد صادق فخر الاسلام، انیس الاعلام فى نصره الاسلام، ج ۱، چاپ اول، رمضان ۱۳۱۵ق .(۱۸۹۸م) . ، ص ۲۸۳- ۲۸۴ .

۱۳) کتاب دوم تواریخ ایام، باب ۳۶، آیه ۱۶- ۲۰ .

۱۴) سفر پیدایش، باب ۴۶، آیه ۲۱ .

۱۵) باب ۷، آیه ۶ .

۱۶) باب ۸، آیه ۱ .

۱۷) سفر خروج، باب ۲۰، آیه ۵ و ۶ .

۱۸) باب ۱۸، آیه ۱۹- ۲۱ .

۱۹) قرآن در موارد متعددى مى فرماید: «لاتزر وازره وزر اخرى »

۲۰) باب ۳۶، آیه ۳۱- ۳۹ .

۲۱) سفر اعداد، باب ۳۲، آیه ۴۱ .

۲۲) کتاب داوران از باب ۱ الى ۱۰ مطالعه شود .

۲۳) سفر تثنیه، باب ۲، آیه ۱۲ .

۲۴) سفر اعداد، باب ۲۱، آیه ۱- ۳ و سفر خروج باب ۱۶، آیه ۳۵ .

۲۵) سفر تثنیه، باب ۳۴، آیه ۵- ۱۲ .

۲۶) باب ۲۴، آیه ۲۹- ۳۱ .

۲۷) همان، آیه ۱۴، در همین رابطه مى توان به باب ۴ آیه ۹ و باب ۵ آیه ۹ و باب ۸ آیه ۲۸- ۲۹ و باب ۱۰ آیه ۱۳- ۱۴ و باب ۱۳، آیه ۱۳ و باب ۱۵، آیه ۶۳ و باب ۱۶، آیه ۱۰ مراجعه کرد .

۲۸) یوشع، باب ۱۰، آیه ۱۳ .

۲۹) باب ۱، آیه ۱۷- ۱۸ .

۳۰) باب ۲، آیه ۱۸ .

۳۱) باب ۷، آیه ۱۳- ۱۷ .

۳۲) باب ۱۰، آیه ۱ .

۳۳) باب ۱۲، آیه ۲۵- ۲۶ .

۳۴) به باب ۱۲ آیه ۲۲ رجوع شود .

۳۵) مانند مزمور، ۸۸ و ۸۹ .

۳۶) آیه ۲۱ .

۳۷) سفر پیدایش، باب ۲ و ۳ .

۳۸) سفر پیدایش، باب ۹، آیه ۲۰- ۲۵ .

۳۹) سفر پیدایش، باب ۱۱، آیه ۲۹ .

۴۰) سفر لاویان، باب ۱۸، آیه ۹ .

۴۱) سفر پیدایش، باب ۳۲، آیه ۲۲- ۳۱ .

۴۲) سفر خروج، باب ۳۲ .

۴۳) سفر پیدایش، باب ۲۵، آیه ۱۹- ۳۴ و باب ۲۷ .

۴۴) سفر پیدایش، باب ۱۹، آیه ۳۰- ۳۸ .

۴۵) سفر پیدایش، باب ۳۸، آیه ۱۵- ۳۰ .

۴۶) انجیل متى باب ۱ .

۴۷) تورات عروس را از محارم بحساب آورده و نزدیکى با او را حرام دانسته است . سفر لاویان، باب ۱۸، آیه ۱۵ .

۴۸) سفر تثنیه، باب ۱۳، آیه ۱۲- ۱۸ و سفر اعداد، باب ۱۹، و سفر لاویان، باب ۱۵ .

۴۹) دوم سموئیل، باب ۱۱ و ۱۲ .

۵۰) اول پادشاهان، باب ۱۱ .

۵۱) کتاب هوشع، باب ۱، آیه ۲- ۴ .

۵۲) اول سموئیل، باب ۱۳، ایه ۱۳ و باب ۱۵ آیه ۱۰- ۱۱ و ۲۳ و باب ۱۶ آیه ۱۴ و باب ۱۸ آیه ۲۸- ۲۹ و باب ۱۹ آیه ۱ .

۵۳) سفر تثنیه باب ۱۲ آیه ۱۶- ۱۹ و ۳۶- ۳۷ .

۵۴) کتاب یوشع، باب ۱۳ آیه ۲۴- ۲۶ .

۵۵) سفر خروج باب ۱۲ آیه ۴۰- ۴۲ .

۵۶) سفر پیدایش باب ۱۵ آیه ۱۱- ۱۵ .

۵۷) باب ۷ آیه ۶ .

۵۸) باب ۳ ایه ۱۷ .

۵۹) ر . ک . انیس الاعلام فى نصره الاسلام ج ۱، پیشین، ص ۲۵۱ .

۶۰) باب ۱۵، آیه ۳۳ .

۶۱) باب ۱۶، آیه ۱ .

۶۲) باب ۲۴، آیه ۱- ۲ .

۶۳) باب ۲۱، آیه ۱- ۲ .

۶۴) سفر تثنیه باب ۲۳، آیه ۲ .

۶۵) انجیل متى باب ۱ .

۶۶) سفر پیدایش، باب ۳۸ .

۶۷) متى باب ۱ .

۶۸) سفر پیدایش، باب ۱۱، آیه ۲۹ .

۶۹) سفر لاویان، باب ۱۸، آیه ۹ .

۷۰) سفر خروج، باب ۶، آیه ۲۰ .

۷۱) سفر لاویان، باب ۱۸، آیه ۱۲ .

منبع : پایگاه پاسخگویی به مسایل دینی

 نویسنده: عباس نیکزاد

یهودی لاییک کیست؟

اشاره:

لائیک طرفدار آیینی اندکه به موجب آن، نهادهای اجتماعی و وظایف مدنی- بویژه حکومت و سیاست – باید به اشخاص غیر روحانی محوّل شود. اصولاً وصف لائیک، در مقابل وصف دینی و ایمانی است و به معنای بی اعتنایی به مذهب و جدا سازی سیاست از انگاره ها و آموزه های دینی است. در یهودیت به کسانی که برخلاف آموزه های تورات دولت یهودی تشکیل داده لائیک اطلاق می گردد.

 

یهودیان در حوزه سیاست و اعتقاد به دو دسته تقسیم می شود. این تقسیم در استانه برپایی دولت اسرائیل به وجود آمده است. یک دسته از یهودیان که اقلیت را تشکیل می دهند، یهودیان متدین و ارتودکس اند که در رویارویی با صهیونیسم قرار دارند. آنان به این باور اند که جنبش صهیونیسم، رهایی دنیوی را جایگزین رهایی الهی کرده و پیش از ظهور مسیح نجات بخش، یهودیان را به مهاجرت به فلسطین فرا خوانده و این فراخوانی، نقض آشکار تعالیم تورات است،و افزون بر این، صهیونیسم ذهنیت دینی یهودیان را به ذهنیت لاییکی تبدیل کرده که قوم یهود را همانند دیگر اقوام می شمارد و به  قداست تورات احترام نمی گذارد. گرایش بنیادگرای ارتدوکس نیز به نوبه خود به دو گروه منقسم گردید،که گروه اول  جنبش صهیونیسم را کفر و زندقه می داند و برپایی دولت یهود در فلسطین را کاری  مغایر با ایده انتظار مسیح رهایی بخش می شمارد و از این رو دولت صهیونیسم گناهکار است و همکاری با آن و با سران آن و نهادهای آن شرکت در گناه است. دو گروه ناطوری کارتا و طایفه حریدیه نمایندگان این تفکّر هستند. اما گروه دوم با جنبش صهیونیسم و دولت اسرائیل راه سازگاری پیش گرفته و به عنوان یک«امر واقع»آن را می پذیرد به تناسب نزدیک شدن دولت با احکام شرعی و یا دور شدن آن از تعالیم دینی به  دولت نزدیک و یا از آن دور می شود و در حال حاضر حزب آگودات اسرائیل و دیگیل هیتواره و برخی گروههای دیگر نمایندگان این طرز تفکّر هستند.[۱]

اما در مقابل یهودیان متدین، یهودیان لاییک و بی دین قرار دارند. این دسته از یهودیان بیشتر بر قدرت سیاسی متمرکز شده و به آموزه های تورات پابند نیستند. و دولت صهیونیستی اسرائیل بیشتر بر این دیدگاه مبتنی است. بنابراین دولت اسرائیل  یک دولت دینی نیست زیرا برپایی دولت یهودی در سرزمین فلسطین و کوچانیدن یهودیان از سراسر جهان به آن سرزمین تا پیش از ظهور مسیح منتظر با همان باورهای دین یهودی نیز تناقض آشکار دارد و چهره  دینی آن از مرز سوء استفاده از دین و به کارگیری دین در راه تحقّق اغراض استعماری  تجاوز نمی کند و حکومت عملا در دست لاییک های غیر متدین قرار دارد و بخش  اساسی و عمده قوانین و مقرّرات دولتی برگرفته از فرهنگ و تمدّن غربی و بیگانه با دیانت یهودی است و سیاست خارجی توسعه طلبانه آن بیش از آنکه از تعالیم دینی  نشأت گیرد از منطق زورگویی سرچشمه می گیرد. در درون خود دولت نیز شواهد بسیاری حاکی از مخالفت با ارزش های دینی به  چشم می خورد، چنانکه روابط جنسی میان زن و مرد آزاد است و همجنس بازی به  موجب قانون مصوّب مارس ۱۹۸۳ تجویز گردیده و اسرائیل در زمینه صادرات  فواحش مقام ممتازی دارد.[۲]

پس یهودی لاییک به آن یهودی گفته می شود که نسبت به آموزه های دین یهود پای بندی نداشته و از تقویت حکومت یهودی حمایت می کند که در صهیونیسم تبلور پیدا کرده است

پی نوشت:

[۱] . ماضی محمد، سیاست و دیانت در اسرائیل، ترجمه: سید رضا تهامی،  ص ۳۲۷-۳۲۸، تهران، انتشارات سنا، اول، ۱۳۸۱ش.

[۲] . همان، ص ۳۳۷.

فرقه سامری در یهود

 

اشاره:

یهود دارای فرقه های متعددی است یکی از این فرقه ها فرقه سامری است. فرقه سامریه از فرقه های قدیمی دین یهود است. این فرقه به سامری که در قرآن از آن یاد شده ارتباط ندارد. در ذیر به وجه تسمیه و مطالب مربوط به آن بیان گردیده است.

 

 

پس از مدتی که بنی اسرائیل وارد سرزمین فلسطین شدند به دو قسمت شمال و جنوب این سرزمین رفتند. نسل جنوب، با مرکزیت اورشلیم در دست تعدادی از فرزندان یعقوب(علیه‌السلام) بود که کتاب مقدس از این گروه صحبت بسیار کرده است. اما قسمت شمال در دست تعدادی دیگر از فرزندان یعقوب بوده و سامره نامیده می شد[۱] و فرقه سامریه جزو این دسته دوم بوده است.

سامری ها خود را از نسل حضرت یوسف(علیه‌السلام) می دانند و به همین جهت به آن ها بنو یوسف نیز گفته می شود.[۲]

پیرامون پیدایش اینان اختلافات بسیار جدی وجود دارد و حتی برخی معتقدند اینان در اصل از نسل یهودیان کم سواد و ضعیف بوده اند که در زمان اسارت بابل[۳]، در فلسطین ماندند و به بابل نرفتند.[۴]

با این حال، عموم یهودیان اینان را به عنوان فرقه ای یهودی قبول ندارند و معتقدند اینان حتی به خدای دین یهود نیز اعتقاد ندارند.[۵]

در مقابل، سامری ها خود را پیروان اصلی دین حضرت موسی(علیه‌السلام) می دانند که در برابر تحریف ها ایستادگی کرده اند. آنان خود را «شومریم» می خوانند که به معنای حافظان شریعت می باشد[۶] و این اصطلاح، نشانگر رویکرد سامری ها به دین موسی (علیه‌السلام) است.

یهودیان و سامری ها عموما، اختلافات بسیار جدی و مهمی با یکدیگر داشته اند که منشأ تاریخی دارد[۷] و حتی در کتاب مقدس نیز از این اختلاف و جنگ میان آنان، یاد شده است.[۸]

دین سامری ها با وجود شباهت های بسیار به دین یهود، اختلاف های بسیار زیادی نیز با آن ها دارند. از آنجا که اینان در شمال بوده اند، کوه «گریزیم» را قبله مقدس خود می دانند که در نابلس می باشد و مقدس ترین مکان برای آنان است[۹] و اعتنایی به اورشلیم و معبد سلیمان، ندارند.

اینان به نبوت حضرت موسی(علیه‌السلام) اعتقاد دارند و او را اصل و اساس دین خود می دانند. اما انبیای پس از او را قبول نداشته و آن ها را تکذیب می کنند و این را لازمه خاتمیت موسی(علیه‌السلام) می دانند. بر این اساس، کتاب های این انبیاء را نیز قبول نداشته و آن ها را ساخته دست بشر می دانند. در نتیجه، تنها اسفار خمسه را به عنوان کتاب مقدس، معتبر می دانند.[۱۰] البته در همین اسفار خمسه نیز اختلافاتی با یهودیان دارند.[۱۱]

در عهد جدید نیز از این فرقه یاد شده است؛ در یکی از کتاب های عهد جدید، داستانی وجود دارد که گفتگویی است میان حضرت عیسی(علیه‌السلام) و یک زن سامری. این داستان، مطالب خوبی در مورد این فرقه و نوع نگاه حضرت عیسی(علیه‌السلام) و یهودیان با آن ها را دارد:

«او(عیسی) به شهری از سامره که سوخار نام داشت، … رسید. چاه یعقوب در آنجا بود و عیسی، که از سفر خسته شده بود، در کنار چاه نشست. تقریباً ظهر بود.  یک زن سامری برای کشیدن آب آمد. عیسی به او گفت: قدری آب به من بده. …   زن سامری گفت: چطور تو که یک یهودی هستی از من که یک زن سامری هستم آب میخواهی؟ او این را گفت چون یهودیان با نفرتی که از سامریان دارند، با آن ها حتی سخن نیز نمی گویند. عیسی به او پاسخ داد: اگر می دانستی بخشش خدا چیست و کیست که از تو آب میخواهد، حتماً از او خواهش می کردی و او به تو آب حیات عطا می کرد.  زن گفت: ای آقا ، دلوی نداری و این چاه عمیق است. از کجا آب میاوری؟ آیا تو از جد ما یعقوب بزرگتری که این چاه را به ما بخشید و خود او و پسران و گله اش از آن آشامیدند؟ …  زن گفت: ای آقا، می بینم که تو نبی هستی. …  پدران ما در روی این کوه عبادت می کردند اما شما یهودیان می گویید باید خدا را در اورشلیم عبادت کرد. عیسی گفت: ای زن، باور کن زمانی خواهد آمد که پدر را نه بر روی این کوه پرستش خواهید کرد و نه در اورشلیم. شما سامریان آن چه را نمی شناسید می پرستید اما ما آنچه را که می شناسیم عبادت می کنیم. …  اما زمانی می آید ــ و این زمان هم اکنون شروع شده است ــ که پرستندگان حقیقی ، پدر را با روح و راستی عبادت خواهند کرد ، زیرا پدر طالب این گونه پرستندگان می باشد. زن گفت: من میدانم که مسیح خواهد آمد و هر وقت بیاید همه چیز را به ما خواهد گفت. عیسی گفت: من که با تو صحبت می کنم همانم …».[۱۲]

در انتها توجه به این نکته نیز باید داشت که قرآن نیز از کلمه سامری استفاده کرده است:

[خدا] گفت: اى موسى! ما به راستى قوم تو را پس از آمدن تو امتحان کردیم و (وَ أَضَلَّهُمُ السَّامِرِی) سامرى آنان را گمراه کرد»[۱۳] و … .[۱۴]

اما سامری در اینجا، شخصی است که پس از خروج بنی اسرائیل از مصر، برای آنان گوساله ای از طلا ساخت تا مردم آن را بپرستند[۱۵] و این مطلب، ارتباطی با این فرقه ندارد و تنها تشابه اسمی است.

پی نوشت:

[۱]. محمد خلیفه، حسن احمد، تاریخ الدیانه الیهودیه،‌ ص ۲۱۹.

[۲]. ایاد هشام، محمود الصاحب، السامریون (الاصل، التاریخ، العقیده، الشریعه و …)ص ۳۱.

[۳]. اسارت بابل، دوره‌ای از تاریخ یهود می‌باشد که بسیاری از یهودیان، پس از شکست در جنگ به اجبار به بابل کوچ داده شدند.

[۴]. ظاظا، حسن، الفکر الدینی الیهودی (اطواره و مذاهبه)، ص ۲۰۷.

[۵]. همان، ص ۲۰۸.

[۶]. تاریخ الدیانه الیهودیه،‌ ص ۲۱۹.

[۷]. همان،‌ ص ۲۲۰.

[۸]. ارمیا، باب ۴.

[۹]. الفکر الدینی الیهودی، ص ۲۰۶.

[۱۰]. همان ، ص ۲۰۶.

[۱۱]. شمس، محمد، سامری‌ها چه کسانی هستند؟، اخبار ادیان، شماره ۱۳، ص ۹۸، اردیبهشت- خرداد ۱۳۸۴ش.

[۱۲]. یوحنا،‌باب، ۴.

[۱۳]. طه، ۸۵.

[۱۴]. طه، ۸۷.

[۱۵]. شیخ طوسی، محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، مقدمه، شیخ آقابزرگ تهرانی، تحقیق، قصیرعاملی، احمد، ج ۷، ص ۱۹۸.

کابالیست ها و فراماسونها در یهودیت

اشاره:

کابالا از متون یهودی سرچشمه گرفت و پیروانش معمولاً از متون یهودی برای توصیف و تفسیر مسائل عرفانی استفاده می‌کنند. دستورهای کابالا برای فهم معنی مخفی متون یهودی نظیر تورات و نوشتارهای ربیها نظیر تلمود به کار می‌رود و معنی مخفی عبادت یهودی را بیان می‌کند. پیروان کابالا اعتقاد دارند که کابالا قبل از آمدن ادیان دنیا مورد استفاده قرار می‌گرفته‌است و از ادیان قدیمیتر است. این طرز فکری عرفانی یهودیت با ماسونری به هم گره خورده  که در این مقاله این مسئله مورد بررسی قرار گرفته است.

کابالیزم کلمه عبری به معنای اخذ تعالیم رمزی می باشد.[۱] که به آن قبالا هم گفته می شود. کابالیزم یا «قبالا» عرفان یهودی است که در قرون وسطا در جنوب غربی اروپا و بعدها در شهر صفد «safed» درایالت جلیل فلسطین به وجود آمد. کتاب اصلی عرفان «قبالا» «زوهر» است که در اسپانیای قرن ۱۳ منتشر شد. قبالا یا کابالیزم در برابر یهودیت ظاهری قرار دارد. یعنی ظاهر تورات و سایر اجزای کتاب مقدس یهودیان، یهودیت ظاهری می باشد امّا قبالا بر خلاف یهودیت ظاهری با باطن تورات سر و کار دارد و می گوید خلقت جهان از طریق سلسله ای از فیضانات مقام الوهیت صورت گرفته است. یعنی وجود هستی را تجلّی الوهی می داند و همه اعتقادات یهودیت را مطابق الوهیات باطنی خود که رنگی همه خدایی دارد از نو تعبیر می کند.[۲]

معمولا عرفان و تصوف در ادیان واکنشی به شریعت و تعقّل (فقه و فلسفه) است و از ذوق بر می خیزد که قابل نفی و اثبات نیست و با هنر رابطه تنگاتنگ دارد. عرفان علوم طلای یهودی که همان کابالیزم باشد بر همین ذوقیات مبتنی است که در حیات معنوی بنی اسرائیل بسیار تأثیر داشته است. در دانش کابالیزم پیرامون عرش الهی، اسم اعظم، حوادث آخر الزمان، ظهور مسیحا و قیامت بسیار بحث می شود و علم حروف در این علم نقش اساسی دارد.[۳]

کابالیزم بر این عقیده است که کتاب مقدس (تورات و کتاب های دیگری که با آن ضمیمه شده اند) دارای اسرار و رمزهایی می باشد و مفاهیم پنهان و اسرار آمیز در آن وجود دارد و این معانی و مفاهیم اسرار آمیز با روش خاصی قابل دسترسی می باشند و آن روش این است که آنان برای حروف الفباء معنای عددی وضع نموده و برای هر عددی، رمز یا مفهومی خاصی قائل شده اند. برای الفبای حروف جمل «ابجد، هوز، حطی، کلمن، سعفص، قرشت، ثخذ، ضظغ» ساخته و به وسیله این حروف از کلمات تورات اسرار عجیب و غریبی را استخراج می کردند و به شخص نامحرم نشان نمی دادند و فقط در نزد احبار یهود مستور و پنهان بودند. به تبع این دانش طلسم، نقوش و رسوم عجیب و غریب پیدا شد و علم طلسم در این عرفان محوریت پیدا کرد و مسائل ماوراء الطبیعه و مشکلات علم کلام لاهوت، مانند مسئله کمال الوهیت، و نقص خلقت و دین که چگونه از خالق بی عیب مخلوق ناقص به وجود می آید، همه اینها را به وسیله طلسمات جواب می گفتند.

اصل طریقه کابالیزم به شخصی به نام «فیلو» بر می گردد که در سال ۲۰ قبل از میلاد متولد شده و در ۲۰ میلادی وفات یافته است.

کابالیزم که مبتنی بر حروف اعداد و جمل بود زمانی که در اروپا رواج یافت، شیادان از آن سؤ استفاده می نمودند. این اعتقاد بعد از مدتی در کشور اسلامی نیز نفوذ کرد و علوم غیبیه عجیب و غریب مانند رمل، اسطرلاب و جفر را به وجود آوردند و در قرون اخیر فرقه هایی مانند: «نقطویه» و «حروفیه» از همین مبدأ و اساس به وجود آمده اند.[۴]

در باره فراماسونری مطالب زیر قابل توجه می باشد:

فراماسون یا فراماسونری واژه فرانسوی است، که کلمه ماسون (mason) یعنی بنّا، فراماسون (Freemason) یعنی بنّای آزاد. وجه تسمیه گزینش این نام را می توان در سده های میانی اروپا جستجو کرد. در آن دوران بنّاهای روز مزد و دوره گرد اتحادیه ای داشتند که امور صنفی را در آن مطرح می کردند و تصمیم هایی برای پیشرفت کار خود می گرفتند و برای پرهیز از گرفتاری ها، انجمن ها و بحث های آنان پنهانی بود.

از این رو کار فراماسونی پنهانی است و اعضای انجمن های فراماسونری نباید آیین و رسوم آن را بازگو کنند، ولی مانعی ندارد که عضویت خود را در انجمن آشکار کنند. فراماسونری گسترده ترین و جهانگیرترین انجمن پنهانی است و با پیشرفت امپراتوری بریتانیا در جهان گسترش یافت. به همین جهت در جزایر بریتانیا و کشورهای وابسته به امپراتوری یا زیر نفوذ آن از همه جا گسترده تر است.[۵]

فراماسونری که به یک جریان مخفی ضد دینی تبدیل شده است دیدگاه های خاصی دارد که به آنها اشاره می شود:

الف) آئین های دینی، زائیده نیازهای اجتماعی است. انسان اولیه به علت عدم درک چگونگی و ماهیت عوامل طبیعی مانند، رعد و برق، زلزله و طوفان، از واکنش های خشن طبیعت ترسیده و به تصور این که، آنان خدایانند، آنها را پرستش کرده است.[۶]

ب) ماسونی دین نیست، بلکه یک فلسفه است. بر حسب ماهیت حقیقی، بایستی برتر از مؤسسات دینی واقع شده باشد.[۷] می توان گفت ماسون ها به ظاهر، مبارزه با خرافات و عقاید کهنه را هدف خود قلمداد می نمایند، ولی در اصل هدف باطنی آنان مبارزِه با ادیان بخصوص دین اسلام است.[۸]

ج) از نظر ماسون ها، و با تکیه بر علوم جدید امروزی، روح با مرگ جسم می میرد، و ابدی نمی باشد. در مسلک ماسونی، قبول مسائل لاینحلی چون نامرئی بودن روح، امکان پذیر نمی باشد.[۹]

د) در فراماسونری بهشت و جهنم، نفی شده است و بین دین و اخلاق مغایرت وجود دارد.[۱۰]

و) در نگاه فراماسونری بحث جنسی آزاد انگاشته شده است؛ «دیگر همه چیز را می دانیم. همه چیز برای ما روشن است. در افکار زندگی پس از مرگ غوطه ور نگردید، زیرا چنین چیزی وجود نخواهد داشت. فریب تقدس مادری را نخورید، نیازهای جنسی را جلوگیری ننمائید».[۱۱]

اصل اساسی پروتکل یهود که عامل تدوین آن، «سازمان فراماسونری» است، زدودن دین از جوامع بشری به شمار می رود. صهیونیسم، سر توفیق خود را در این مسأله می داند و می کوشد که این مهم را به انجام برساند. شاهد بر این مطلب سخنان خودشان است: از همین نظر لازم است که ما ایمان به مذهب را ریشه کن نماییم… و به جای آن، ارقام، محاسبات و موضوعات مادی را جایگزین سازیم… تا تمام ملل در صدد منافع خصوصی خود برآمده و برای اغراض شخصی مبارزه نموده و توجهی به دشمن مشترک خود نداشته باشند.[۱۲] در این راستا مبارزه و گرایش به اعمال پست در شیطان گرائی و ارتباط آن با فراماسونری و صهیونیسم را می توان دید.

بنا بر این بین کابالیزم و ماسونری و صهیونیزم رابطه تنگاتنگی وجود دارد  و  صهیونیزم برای رسیدن به اهداف خود از روش هایی بهره می برند، از آن جمله فریب، اعمال سرّی و جادوگری، رسانه ها و موسیقی و در آخر می توان آزاد انگاشتن مسائل جنسی را بر شمرد. به صورت گذرا به هر کدام از این موارد اشاره می گردد:

الف) فریب، تزویر و زورگوئی را می توان سر پنهانی فراماسونری جهانی دانست. مهم ترین راه برای پیشرفت «سیاست تزویر» راز نگه داشتن است و هرگز گفتار یک سیاست مدار نباید با عمل او مطابق باشد! ماسون های صهیونیست باید بکوشند که هر چه بیش تر نفاق را در مزرعه دل های ملل بپاشند و در عین حال، آنان را به آزادی، مساوات و برابری مژده دهند.[۱۳]

ب) در تورات تحریف شده، برای قتل عام، کشتار و ایجاد رعب و وحشت در بین سایر اقوام احکامی برای یهودیان بیان شده است، و هم چنین دستورالعمل های خاصی هم درباره اعمال سرّی وجود دارد. در صورت تحقق این اعمال که به نابودی ملل دیگر می انجامد، کسی متوجه طراح نقشه نخواهد بود. فراماسونری که ارتباط نزدیک آن با صهیونیسم، فقط با دستیابی به مدارک بسیار سّری آن روشن گردیده است، عیناً بر مبنای تلقینات تورات شکل گرفته و در حقیقت یکی از شاخه های مخفی فعالیت های یهودی گری است. ماسون ها سعی دارند که ارتباط نزدیک تشکیلات شان را با یهودی ها مخفی نگه دارند.[۱۴]

ج) فراماسون ها را می توان احیا کننده جادوگری و شیطان گرائی در قاره اروپا در قرن شانزدهم میلادی دانست. گسترش سریع جادوگری و شیطان گرائی در اروپا در آن دوران مخصوصاً در بین زنان سبب شد تا در قرن شانزدهم و هفدهم میلادی در اروپا در جنبش پاک سازی جادو گری و شیطان گرائی بیش از شصت هزار نفر از جادوگران که اکثر آنها زن بودند، اعدام گردند. در اوائل قرن نوزدهم نهضتی از اشراف انگلستان که عضو گروه فراماسونری بودند، به رهبری سرفرانسیس داشود، گروه شیطان گرائی به نام باشگاه آتش جهنم را در شهر لندن تأسیس نمودند و از اوائل قرن نوزدهم شهر لندن مرکز شیطان گرائی در اروپا گردید. در دهه ۱۹۶۰سرمایه داران یهود این گروه را حمایت نموده و چند گروه شیطان گرائی را در انگلستان و آمریکا به وجود آوردند، که معروف ترین آنها تشکیل«کلیسای شیطان» در شهر سانفرانسیسکو می باشد.[۱۵]

د) لازم است خاطر نشان شویم که مهم ترین ایستگاه های رادیویی و ماهواره ای در دست صهیونیست ها می باشد، که از آن جمله می توان مهم ترین ایستگاه آمریکا، یعنی صدای امریکا را بر شمرد، که توسط رابرت گلدمن یهودی اداره می شود.

از طرف دیگر صهیونیست ها تقریباً به طور کامل شرکت های تولید «هالیود» را در دست دارند؛ برای مثال، مالک شرکت «فاکس قرن بیستم»، ویلیام فاکس یهودی است.[۱۶]

در تولیدات فیلم های هالیودی شیطان، جادوگری و استفاده از نمادها برای رسیدن به خواسته ها و حساسیت زدائی جامعه از این امور را می توان بر شمرد؛ که در این زمینه فیلم طالع نحس و هری پاتر را می توان برشمرد.

ضمناً در حال حاضر سحر و جادو، عرفان یهودی ـ کابالا ـ، علم و دانش، نفوذ سیاسی در قالب سازمان فراماسونری و شاخه های گوناگون هنر ـ خصوصاً سینمای هالیود و موسیقی ـ به شیطان پرستی شکل نهایی خود را داده و امروز امکانات و ابزار فراوانی در اختیار این ایدئولوژی است. از این رو بی پرده به دنیا معرفی می شود تا دین آینده مردم اهالی دهکده جهانی باشد. فراماسونری با تمام سیاست های خبیثانه و پنهانی خود در فیلم «ثروت ملی» به عنوان میراث دار گنج عظیم و تاریخی تمام انسانها به تصویر کشیده می شود،[۱۷] همین طور که یهود خود را قوم برتر می داند.

و) بنیان گذار فرقه شیطان گرائی یک یهودی از خاندان لوی به نام آنتوان لوی است و در کلیسای شیطان آنتوان لوی، مناسک جنسی جایگاه خاصی دارد.[۱۸] همان طور که در فراماسونری مسائل جنسی آزاد انگاشته شده بود، در شیطان گرائی نیز جایگاه خاصی دارد، که رد پای یهود را می توان در آن پی گیری نمود.

پی نوشت:

[۱]. رضایی، عبدالعظیم، تاریخ ادیان جهان، ج۱، ص۴۷۸.

[۲]. جان ارهینلتر، فرهنگ ادیان جهان، ترجمه پاشایی،ص۴۸۰.

[۳]. توفیقی، حسین، آشنایی با ادیان بزرگ، تص۱۰۶ و ۱۰۷.

[۴]. تاریخ ادیان جهان، ج۱، ص۴۸۷ و ۴۸۸.

[۵]. آشوری، داریوش، دانشنامه سیاسی، ص۲۴۱.

[۶]. همان، ص۱۹۸.

[۷]. همان، ص۱۹۹.

[۸]. همان، ص۲۵۷.

[۹]. همان، ص۲۰۰.

[۱۰]. همان، ص۲۰۵.

[۱۱]. مجله براوو ـ اگوست ۱۹۸۴به نقل از: مبانی فرماسونری، ص۲۰۶.

[۱۲]. اسرار سازمان مخفی یهود، به نقل از همان، ص۵۷.

[۱۳]. ر.ک: اسرار سازمان مخفی یهود، ص۲۵.

[۱۴]. گروه تحقیقات علمی، مبانی فراماسونری، ترجمه جعفر سعیدی، ص۱۲۵.

[۱۵]. همان، ص۴۶.

[۱۶]. ر.ک: عملکرد صهیونیسم در برابر جهان اسلام، فصل سوم.

[۱۷]. ر.ک: جهان تاریک، همان، ص۱۸۲.

[۱۸]. همان، ص۹۴.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

قبضه شدن سیاست جهانی به وسیله یهود

اشاره:

در مقاله زیر بیان شده که قبل از شکل گیری دولت غاصب اسراییل در سرزمین فلسطین، گروهی از سران یهود، به منظور به وجود آوردن یک کشور یهودی و در دست گرفتن سیاست بین المللی، انجمن هایی تشکیل دادند و قطع نامه هایی صادر کردند که قسمتی از آن به شکل کتابی مشتمل بر ۲۴ (پروتکل) درآمد که به زبان های مختلف ترجمه، و در فارسی به نام اسرار سازمان مخفی یهود ترجمه گردیده است. در این کتاب نشان می دهد که چگونه یهودیان، با تشکیل مجامع مخفی و فساد جامعه و ترور، موجبات حکومت خود را در دنیا فراهم می سازند.

مجله هفتگی مورنینگ پست (۱۷ دسامبر ۱۹۲۱) درباره ی  آن کتاب می نویسد:

به وسیله ی مندرجات این کتاب، بسیاری از امپراطوری ها از بین رفته، یا ممکن است از بین بروند.[۱]

در نخستین پروتکل چنین آمده است:

هیچ گاه سیاست نمی تواند با قوانین اخلاقی سازگار باشد. زمام داری که به اصول اخلاقی پای بند است، نمی تواند یک سیاست مدار ماهر باشد؛ چنین آدمی هرگز نخواهد توانست در پست خود ثابت باشد، و در کار خود موفّق و پیروز گردد.

کسی که می خواهد زمام دار جامعه ای باشد، ناگزیر باید به مکر و نیرنگ و دورویی متوسّل شود؛ زیرا چیزهایی که در عالم انسانیّت از فضایل شمرده می شود، در عالم سیاست جزو رذایل به شمار می آید. مثلاً امانت، صداقت، یک رنگی، وفای به عهد و نظایر این گونه اخلاقیات فاضله ـ که جزو کمالات انسانی اند ـ در عالم سیاست، از بزرگ ترین دشمنان به حساب می آیند. این گونه صفات تنها در کشورهای «جوییم ها» (غیریهودی ها) خریدار دارد. افراد یهودی هیچ گونه اجباری ندارند که از آنها پیروی نمایند…

باید شعار ما (زور و نیرنگ) باشد، هیچ گاه نباید از زور و خدعه غافل باشیم، در صورتی که بتوانیم با عوامل یاد شده و دادن رشوه، به آرمان های خود لباس عمل بپوشیم، ضروری است که از آنها استفاده نماییم.[۲]

مطالب این پروتکل، درست مطابق مکتب (ماکیاولی) است که می گوید: زمام دار، برای نیل به قدرت و ازدیاد قدرت و حفظ آن، مجاز است به هر عملی از زور و حیله و تزویر و غدر و قتل و جنایت و تقلّب و نقض قول و پیمان شکنی و نقض مقررات اخلاقی متوسّل شود.[۳]

نمونه ای از جنایات یهود (کشتار مردم بی گناه دیریاسین)

«ابتدا در عصر روز نهم آوریل ۱۹۴۸ ناگهان صدای دل خراش بلندگوهای اسراییل در قریه ی «دیریاسین» که کنار شهر بیت المقدس است، پیچید و مردم را به تخلیه ی دهکده دعوت نمود. مردم با اضطراب به هر طرف می دویدند، در همین هنگام سربازان سنگ دل یهودی، مثل گرگ های مست، مردم را محاصره کردند و دست به جنایاتی زدند که قلم تاب و توان نوشتن آن را ندارد.

دریدن شکم زن ها، سربریدن بچه ها در دامان یا جلوی چشم مادران،[۴] به آتش کشیدن مردم، بریدن دست و پا، کندن گوش ها، بیرون آوردن چشم ها و له کردن جمجمه ها از کارهای عادی آن جنایتکاران بود.

آنان عده ای از دختران عرب را اسیر نموده، لخت و عریان، سوار بر کامیون های بی سرپوش کردند و در شهرهای یهودی، مخصوصاً در شهر بیت المقدس جدید، از میان مردم عبور دادند و یهودیان رذل و پست از آنان عکس می گرفتند.

این جنایت وحشیانه دنیا را تکان داد. جمعیت صلیب سرخ بین المللی، آقای «م. جاک دیگنیر» را برای مطالعه ی وضع این قریه فرستاد.

یهودیان، پس از اطلاع، موعد بازدید را یک روز عقب انداختند و در ظرف آن روز، تا آن جا که توانستند آثار جنایت را محو کردند؛ و مخصوصاً اجساد مثله شده ی  یکصدوپنجاه نفر را در چاهی ریختند و در آن را بستند.

نماینده ی  صلیب سرخ، در ضمن گردش در میان خرابه ها و بازدید بقیه ی اجساد و اعضای قطع شده، تصادفاً با آن چاه برخورد نمود و همه ی جسدها را که با زشت ترین صورت مثله شده بودند، از چاه بیرون آورد.

دیگنیر در میان آن اجساد، طفل شش ساله ای را که هنوز رمقی داشت، یافت و فوراً او را برای معالجه به بیمارستان فرستاد.

جالب این که تهدیدهای صهیونیست ها دیگنیر را به وحشت انداخت، و او جرأت نکرد مشاهدات خود را گزارش دهد. فقط در گزارش خود نوشت: «وضع این دهکده بسیار وحشتبار بود».[۵]

پی نوشت:

[۱] . ژرژلامبلن، اسرار سازمان مخفی یهود، ترجمه ی مصطفی فرهنگ، ص ۶۴.

[۲] . همان، ص۱۸.

[۳] . بهاءالدین پازارگاد، تاریخ فلسفه ی سیاسی، ج۲، ص۴۳۳.

[۴] . عفیف عبدالفتاح طباره، الیهود فی القرآن، ص ۴۴.

[۵] . اکرم زعیتر، سرگذشت فلسطین، ص ۲۹۶ ـ ۲۹۷.

ماجراجویی یهود

 

اشاره:

یکی از صفات نکوهیده و غیر عقلانی ماجراجویی یهودیان است. یهودیان از قدیم الایام  ماجراجو بوده و حتی پیامبران گرامی الهی را در اثر همین صفت به قتل می رساندند. امروز دولت اسرائیل در تمام دنیا در صدد ماجراجویی است و در کشورهای مختلف فتنه انگیزی می کند.  در این نوشته مختصر  مطالبی در این خصوص ارائه گردیده است.

 

یهود، به خاطر روح خودخواهی اش و این که یهوه (خدای جنگ) را فقط خدای خود می داند، هیچ ارزشی جز بهره کشی برای ملّت های دیگر قایل نیست، و سهم فراوانی در پیدایش بسیاری از جنگ ها و حوادث دارد; حتّی سرمایه داران یهودی در پیدایش جنگ های جهانی اول و دوم و در پیدایش دین های جدید ـ که در زمان ما ساخته شده ـ مثل بهایی گری، قادیانی گری و نظایر این ها، دست داشته اند.

این که «حیفا» در قلب اسراییل، شهر مذهبی بهاییان قرار داده شده و نقشه کشور غاصب اسراییل، روی دیوار «خظیره القدس» بهاییان، در آمریکا کشیده شده و افراد شناخته شده ای از یهود،تغییر مذهب داده به آیین ساختگی بهاییت درآمده اند، این نظریه را تأیید می نماید.

مکتب های فلسفی، حقوقی، اجتماعی و اقتصادی منحرف کننده نیز توسط یهودیان ساخته شده است; مثلاً مکتب کمونیسم به دست کارل مارکس و انگلس یهودی، مکتب اگزیستانسیالیسم به دست ژان پل سارتر یهودی، روان کاوی بر اساس غریزه ی جنسی به دست فروید یهودی، الحاق نظام خانواده به رنگ محیط در علم الاجتماع به دست دورکیم یهودی، و ده ها مکتب انحرافی دیگر.[۱]

دستور نابودی ملّت ها از طرف تورات تحریف شده. تورات و دیگر کتاب های مذهبی یهود، دستورهای فراوانی مبنی بر نابودی و از بین بردن دیگر ملّت ها دارد.

در تورات آمده است: … و یهوه، خدای ما، او را (سیحون پادشاه حشبون) به دست ما تسلیم نموده، او را با پسرانش و جمیع قومش زدیم، و تمامی شهرهای او را آن وقت گرفته، مردان و زنان و اطفال هر شهر را هلاک کردیم که یکی را باقی نگذاشتیم، لیکن بهایم را با غنیمت شهرهایی که گرفته بودیم، برای خود به غارت بردیم.[۲]

و در باب دیگر چنین آمده است:

پس یهوه خدای ما، عوج ملک پاشان و نیز، تمامی قومش را به دست ما تسلیم نموده او را به حدی شکست دادیم که احدی برای او باقی نماند و در آن وقت همه ی شهرهایش را گرفتیم و شهری نماند که از ایشان نگرفتیم، یعنی شصت شهر و تمامی مرزوبوم ارجوب…، و همه ی آنها را هلاک کردیم، چنان که با سیحون ملک حشبون کرده بودیم، هر شهر را با مردان و زنان و اطفال هلاک ساختیم و تمامی بهایم و غنیمت شهرها را برای خود غارت کردیم.[۳]

و در باب دیگر آمده است:

…اگر درباره ی یکی از شهرهایی که یهوه خدایت به تو به جهت سکونت می دهد، خبریابی که گروهی اوباش با پیشنهاد پرستیدن خدایان بیگانه هم شهریان خود را گمراه کرده اند، اول حقایق را بررسی کنید…، اگر دیدید حقیقت دارد، البته ساکنان آن شهر و بهایم آن و هرچه در آن است را به دم شمشیر هلاک نما… و شهر را با تمامی غنیمتش برای یهوه خدایت، به آتش بالکل بسوزان.[۴]

و در باب دیگر آمده است:

هیچ ذی نفسی را زنده مگذار.[۵]

آیا چنین ملّتی، با آن روح خودخواهی و با آن دستورهایی که کتاب های مذهبی آنان در مورد قتل و آدم کشی می دهد، می تواند خواهان آرامش سایر ملل باشد؟!

پی نوشت:

[۱] . زین العابدین قربانی، اسلام و حقوق بشر، ص ۳۲۶.

[۲] . تورات، «سفر تثنیه»، باب۲، آیه ی ۳۴ـ۳۶.

[۳] . همان، باب۳، آیه ی ۴ـ۷.

[۴] . همان، باب۱۳، آیه ی ۱۳ـ۱۷.

[۵] . همان، باب۲۰، آیه ی ۱۷.

دشمنی اهانت آمیز یهود با ملت های دیگر

 

اشاره:

یهود خود را قوم برتر دانسته و به این باور هستند که سایر اقوام برای خدمت به آنان آفریده شده اند. این قوم به حدی با سایر اقوام خصومت دارد که حتی آنان را در دین < ایین خود شان نمی پذیرند. در این نوشته کوتاه مطالبی از کتاب تلمود یهودیان برای اثبات این مدعا ذکر گردیده است.

 

 

در تلمود (شرح تورات و عهد قدیم) مهم ترین کتاب آداب و تعالیم یهود، آمده است:

الف) امتیاز ارواح یهود به غیر یهود به این است که ارواح یهود جزئی از خداست، هم چنان که پسر جزئی از پدر است. ارواح یهود در نزد خدا نسبت به ارواح دیگران عزیز است؛ زیرا ارواح غیریهود، ارواح شیطانی و شبیه به ارواح حیوانات است؛ نطفه ی غیریهود مانند نطفه ی دیگر حیوانات است.

ب) بر هر فرد یهودی لازم است که تمام کوشش خود را برای جلوگیری از حیات و پیشرفت دیگر ملّت ها صرف نماید، تا قدرت مطلقه تنها برای آنها باشد. پیش از پیروزی یهود بر همه ی ملّت ها، لازم است که جنگ به حالت خود باقی باشد.

ج) در نزد خداوند، یهود از ملائکه بالاتر است. هرگاه فرد غیریهودی، یک نفر یهودی را بزند، مثل این است که عزت الهی را زده است. و مستحق مرگ خواهد بود.

اگر یهودی آفریده نشده بود، برکت از زمین می رفت و باران نمی بارید و خورشید آفریده نمی شد.

فرق میان انسان و حیوان، فرق میان یهودی و دیگر ملّت هاست؛ نطفه ی دیگر ملّت ها، نطفه ی چهارپاست و ملّت های دیگر، مانند سگ ها هستند. اعیاد مقدّسه برای آنها و برای سگ ها آفریده نشده است. سگ از غیریهودی بالاتر است؛ زیرا در اعیاد غذا دادن به سگ ها جایز است، اما به غیر یهودی نه.

غیر یهود هیچ خویشاوندی ای با یهود ندارد؛ زیرا آنها به خرها شبیه ترند تا به انسان ها. در نزد یهودیان خانه های غیریهود، به منزله ی طویله ی حیوانات است و غیریهودیان، خوک های نجسی هستند که برای خدمت یهودیان آفریده شده اند.

د) افراد صالح غیریهودی را بکش، و بر یهودی حرام است که غیریهودی را از مرگ و یا از چاهی که افتاده نجات بدهد، بلکه سزاوار است که با سنگ جلو آن را بگیرد.

ه) بر اسراییلی ها کشتن و غصب کردن و دزدی نمودن مال غیراسراییلی جایز، بلکه واجب است.

و) کشتن افراد مسیحی از اموری است که لازم است از ناحیه ی یهودیان عملی گردد.

ز) تنها ما ملّت برگزیده ی  خدا در زمین هستیم… خداوند به خاطر لطفی که به ما داشته است، حیوان هایی از جنس انسان ـ که عبارت از سایر ملل باشند ـ برای ما آفریده و آنها را مسخّر ما ساخته است؛ زیرا خداوند به خوبی می دانسته است که ما نیازمند به دو نوع حیوان هستیم: یک نوع حیوان لال، مانند چهارپایان و پرندگان؛ و یک نوع ناطق، مانند مسیحی ها، مسلمان ها، بودایی ها و سایر ملل از شرق و غرب که آنها را به خاطر خدمت گزاری ما آفریده و ما را در زمین، متفرّق ساخته است تا پشت های آنان را لگدکوب کرده، زمام اختیار آنان را در دست داشته، از فنون آنان برای منافع خود بهره برداری نماییم.

به همین جهت است که بر ما واجب است دختران زیبای خود را به ازدواج پادشاهان و وزرا و بزرگان درآوریم و فرزندان خود را در میان پیروان مذاهب دیگر داخل کرده تا در صورت مقتضی آنها را وادار به جنگ نموده، قدرت نهایی را در دست داشته و بهره برداری کامل از آنها کرده باشیم».[۱]

پی نوشت:

[۱] . محمّد عبداللّه الشرقاوی، الکنز المرصود فی فضائح التلمود، ص ۱۹۰به بعد (با اندکی تغییر).

فراماسونری و یهود

اشاره:

فراماسونری، به انجمن‌های سری گفته می‌شود که در ظاهر ادعای مرام اخوت و برادری دارند ولی در حقیقت انگیزه اصلی ایشان تصاحب قدرت و زور و زر، و خدمت به امپریالیسم می‌باشد. شبکه فراماسونری آنگونه که بیان خواهد شد از یک امر ساده معماری به یک شبکه سری جاسوسی تبدیل گردیده که درنهایت تحت قبضه یهود و صهیونیسم قرار گرفته است.

 

تاریخ پیدایش فراماسونری

فراماسون یا فراماسونری واژه فرانسوی است، که کلمه ماسون (mason) یعنی بنّا، فراماسون (Freemason) یعنی بنّای آزاد. وجه تسمیه گزینش این نام را می توان در سده های میانی اروپا جستجو کرد.[۱]

 پس از سقوط امپراطوری روم، بسیاری از شهرها از میان  رفتند و یا به صورت دهکده هائی کوچک در آمدند، اما  بعد از مدتی(نیمه دوم قرن یازدهم میلادی)به تدریج شهرهای  جدیدی که معمولا در اطراف یک کلیسا یا یک صومعه قرار داشتند، به وجود آمدند.شهرهای مزبور به واسطه  امنیتی که داشتند، روستائیان را به سوی خود جلب کردند وبدین ترتیب جمعیت شهرها رو به افزایش گذاشت.ساکنان  اصلی این شهرها، از راه بازرگانی و صنعت ثروتمند شدند و برای خود اتحادیه هائی برپا کردند که از جمله آنان میتوان از «معماران» یا «ماسون ها»که هسته اصلی تشکل شهرها، یعنی کلیساها را ساخته بودند،یاد کرد. از نظر مردم«ماسون ها»بسیار محترم و کار آنان  پر اهمیت بود، لذا معماران برای آنکه بر اعتبار کار خود بیفزایند،آموختن این حرفه را به دیگران ممنوع نموده و رمز و راز آنرا برای خود حفظ کردند. احداث شهرهای جدید که گویی پایانی نداشت هر روز بر رونق کار ایشان  می افزود و«ماسون ها»به خاطر اجر مادی و معنوی در کار خود کوشا بودند و نهایت استادی و ظرافت را در ساختن  اینگونه بناهای مذهبی به کار می بردند.

این شهرهای کوچک و بزرگ که تحت نظر فئودالهای  بزرگ اداره می شدند،از هر گونه آزادی بی بهره بودند و معماران و دیگر اصناف از طرف فئودالها به بیگاری وادار می گشتند. ظلم و تعدی بیش از اندازه طبقه حاکم، سبب گردید که اتحادیه های اصناف(کمونها) علیه فئودالها مبارزه ای خونین را آغاز کنند که سرانجام منجر به پیروزی  «کمونها» گردید و از آن پس هر صنفی به دنبال نام خود کلمه«آزاد»را قید می کرد که معماران نیز از جمله آنان بودند و از سال ۱۰۹۳ میلادی، اتحادیه«فراماسون»شکل گرفت. ماسون ها جز به حرفه خود به  چیز دیگری نمی اندیشیدند و همچون سایر اصناف  می کوشیدند. در اثر پیروزی «کمونها» آزادی و استقلال شهرها سبب گردید که «بنایان آزاد»متشکل تر شده و برای  پیشبرد اهداف صنفی خود، مجامع و کلاس های را تشکیل  دهند. هدف آنان از این گردهمایی ها بر سه محور قرار داشت: نخست تعلیم و تعلّم فن معماری و تدریس هندسه که کسی جز آنان از این علم آگاهی نداشت. دوم، حفظ مزایای صنفی که سود سرشاری عایدشان می کرد و سوم، حفظ اسرار و رموز فنی خود که اهمیت ویژه ای برای آن  قائل بودند. بنابراین فراماسونری در آن هنگام سازمانی  صنفی به شمار می آمد و هیچگونه جنبه سیاسی و اجتماعی  نداشت. این سازمان برای تجمع و کلاس شاگردان، جای مشخصی نداشت، اما در اواسط قرن شانزدهم،مکان ویژه ای را برای این امر درنظر گرفتند و نام «لژ» بدان نهادند. حتی تا اواخر قرن هفدهم، در لژها، بحثی جز مسائل فن معماری مطرح نبود و استاد بنّا به صورت نظری و عملی شاگردان را تحت تعلیم قرار می داد. آنچه استادان را وادار می کرد که رموز کار خود را به شاگردان بیاموزند، عقیده  مذهبی بود و میل داشتند که این فن برای احداث خانه های  خداوند تداوم یابد. نخستین لژها در کشور آلمان تأسیس شدند که آنها را «هاپت هوتن»یا «لژهای بزرگ» می نامیدند. این«لژها» نقش مؤثری در ایجاد لژهای انگلستان و سپس  فرانسه به عهده داشتند و می توان گفت، سازمانهای ماسونی  انگلستان که فراماسونری امروز جهان بر پایه آنها مستقر شده، از«هاپت هوتن» سرچشمه می گیرند. این سازمانها چندین قرن در اروپا بدون دخالت سیاست بازان شیاد، آشکارا به کار صنفی خود مشغول بودند تا آنکه در سال  ۱۷۱۷ میلادی، انگلیسی ها رشته امور فراماسونری را به  دست گرفته و آن را از مسیر اصلی خود منحرف کردند و از همین زمان است که دوره دوم تاریخ فراماسونری که رنگ و ماهیت دیگری دارد،آغاز می گردد. و لذا تاریخ بنیانگذاری فراماسونری به  مفهوم جدید (سیاسی) را باید از ابتدای قرن هیجدهم دانست؛ زیرا که  مادر لژهای ماسونی جهان در سال ۱۷۱۷ در لندن تأسیس  شد. «لژ بزرگ»از ادغام لژهای لندن، اسکاتلند و ایرلند در سال ۱۷۲۵ به وجود آمد و مرامنامه مشترکی را انتشار داد و از آن پس سازمانهای فراماسونری به تدریج در جهان ریشه دوانید. محافل جدید ماسونی در اواخر قرن هیجدهم رشد گسترده ای یافت، به طوریکه در خود انگلستان بالغ به  یک هزار و ششصد لژ می گردید. در سال ۱۷۳۳ اولین سازمان  ماسونی در شهر«بوستون»آمریکا به وجود آمد و مدتی بعد در فیلادلفی و سپس در دیگر شهرهای ایالات متحده  تشکیل شد. به همین ترتیب در کشورهای دیگر جهان نیز به تدریج ریشه دواند.

افراد این سازمانها که در حقیقت از انگلستان اطاعت می کردند، موظف بودند که اصول وشعائر خود را پنهان داشته و بشریت را از نعمت آزادی، برابری و برادری برخوردار سازند! از همین زمان است که  سازمان فراماسونری جدید در صدد جعل تاریخی باستانی  برای خود برآمده و گفتند که «اولین جمعیت ماسونی در عهد حضرت آدم تأسیس شده است». مؤسسین تشکیلات  ماسونی در روسیه اظهار داشتند که« سنگ اول بنای فرقه  ماسونی در زمانی نهاده شد که سلیمان نبی به بنای معبد معروف خود موسوم به «هیکل سلیمان»اقدام نمود». «ژرژالیدر»یکی از اعضای برجسته ماسونی در قرن نوزدهم  عقیده داشت که«بانی و مؤسس فراماسون حضرت موسی  است».! عده ای نیز آن را به فیثاغورث نسبت دادند و در اواخر قرن نوزدهم ادعا نمودند که مانی ایرانی، بانی  فراماسونری در جهان می باشد!

 اما علت تغییر شکل فراماسونری آن بود که کار شهرسازی در اروپای قرن شانزدهم به پایان رسید و دیگر سلاطین و حکام و اشراف،پول خود را برای ساختن  کلیساهای کوچک و بزرگ خرج نکردند.در انگلستان  کارهای ساختمانی کلیساها زودتر از سایر نقاط اروپا تعطیل  شد و کارماسونهای حقیقی از رونق افتاد.در این هنگام  عده ای از اشراف انگلیس به خاطر جاذبه های علم هندسه به  محفلهای فراماسونها راه یافتند و کمی بعد سردمداران کلیسا هم به آنان ملحق شدند و بافت یکنواخت ماسونها را به هم  ریختند و  به تدریج  معماران گوشه گیر شدند و جای خود را به اشراف که  هیچگونه آشنایی و علاقه ای به فن معماری نداشتند، سپردند. با تعطیل کارهای ساختمانی و توسعه فن چاپ رونق صنفی سازمانهای«بنّایان آزاد»از بین رفت. به  طوریکه در اوایل قرن هیجدهم، سه چهارم اعضاءسازمانها را اشراف و کارگردانان کلیساها تشکیل می دادند.گرچه تا ابتدای قرن بیستم هنوز تنی چند از معماران قدیمی در لژهای فراماسونری عضویت داشتند، اما از آنجا که خود را بین گروههای اعیان و اشراف، بیگانه و حقیر می دیدند، اینگونه محافل را ترک کرده و آنها را یکجا به دست اعضای جدید سپردند.

هنگامیکه«فراماسونری»جنبه علمی خود را از دست  داد،مسائلی خرافی چون کیمیاگری و احضار ارواح  جایگزین آن شد و از آن پس ورود داوطلبان به محافل ماسونی به صورت مرموز و پیچیده ای در آمد.اکنون نیز این  روش در تمام لژها رعایت می شود و غیر از اشراف و آنانکه  دارای مشاغل برجسته کشوری،لشگری،صنعتی و اقتصادی می باشند،کسی را در میان خود نمی پذیرند. دین و مذهب نیز از نظر آنان مردود است و در اصل اول  قانون اساسی فراماسونری که در سال ۱۷۲۳ میلادی در انگلستان وضع شد،آمده است: «یک ماسون طبق تعهدی که می کند مجبور است که از قوانین اخلاقی پیروی نماید.در گذشته ماسونهای هر کشور مجبور بودند که از مذهب رسمی آن مملکت پیروی نمایند، ولی از این به بعد یک ماسون تعهدی جز این ندارد که از قواعد اخلاقی پیروی نماید و عقاید دیگر او مربوط به  فراماسونری نیست…» البته در لژهائی که تبعیت از محافل ماسونی انگلیسی و آمریکائی می کنند،اعتقاد به خداوند به صورت لفظی  وجود دارد، اما به نظر می رسد که از آن برای پیشبرد مقاصدی  استفاده نمایند، زیرا خدای مطرح شده آنان جز خدای اختصاصی اسرائیل یعنی«یهوه صبایوت»نیست!

در گسترش  فراماسونی جدید، انگلستان نقش اول را به عهده داشت و پس از ورود اعضای خاندان سلطنتی  انگلیس و اشراف به محفل ماسونی،ظرف مدت کوتاهی  «لژ بزرگ جهانی» به وجود آمد و در مقابل کلیسا جبهه  گرفت و به صورت پایگاهی مطمئن برای بورژوازی تازه به  دوران رسیده در آمد؛ شواهد موجود نشان می دهند که«لژ بزرگ جهانی»ازابتدای کار،دست در دست رژیم سلطنتی انگلستان داشته و تا امروز بر پیمان خود باقیست و هرگاه خطری متوجه  خانواده سلطنتی شده،با تمام قوا به دفع آن پرداخته و از هیچ  کوششی فروگذار نکرده است و به همین دلیل، برجسته ترین  افراد خاندان سلطنتی پس از سن بیست و یک سالگی- سن قانونی ورود به لژ ماسونی- رسما به عضویت سازمان  ماسونی انگلستان در می آیند که خود گویای فعالیت سیاسی  فراماسونری انگلیس به نفع دولت استعمارگر انگلستان  می باشد.

سازمان ماسونی  انگلیس از بدو تأسیس سعی داشته تا مشاهیر جهان علم و ادب را به خود نسبت دهد و امروز نیز«فراماسونها سعی  دارند نوابغ و اشخاص برجسته جهان را جزو«برادران»خودمعرفی کنند.

در بین دانشمندان و نویسندگانی که موفق به دریافت جایزه  معروف«نوبل»شده اند شماره کسانی که عضو فراماسونری  هستند،به قدری زیاد است که این فکر به وجود آمده است  که تا«نویسنده و دانشمندی عضو سازمان فراماسونری  نباشد،موفق به دریافت جایزه«نوبل»نخواهد شد.»

با آنکه فراماسونهای وابسته به لژ بزرگ انگلستان  همواره منکر دخالت خود در سیاست بوده و هستند،معهذا شواهدی وجود دارد که نشان می دهد این محفل در طول دو قرن اخیر در سیاست بریتانیا دخالت داشته اند و رژیم  استعماری انگلستان را در آسیا و آفریقا تقویت کرده اند.[۲]

به هر حال فراماسونری که به یک جریان مخفی ضد دینی تبدیل شده است دیدگاه های خاصی دارد.

  1. از نظر این سازمان آئین های دینی، زائیده نیازهای اجتماعی است. انسان اولیه به علت عدم درک چگونگی و ماهیت عوامل طبیعی مانند، رعد و برق، زلزله و طوفان، از واکنش های خشن طبیعت ترسیده و به تصور این که، آنان خدایانند، آنها را پرستش کرده است.[۳]
  2. ماسون ها به ظاهر، مبارزه با خرافات و عقاید کهنه را هدف خود قلمداد می نمایند، ولی در اصل هدف باطنی آنان مبارزه با ادیان بخصوص دین اسلام است.[۴]
  3. از نظر ماسون ها، و با تکیه بر علوم جدید امروزی، روح با مرگ جسم می میرد، و ابدی نمی باشد در فراماسونری بهشت و جهنم، نفی شده است و بین دین و اخلاق مغایرت وجود دارد.[۵]
  4. در نگاه فراماسونری بحث جنسی آزاد انگاشته شده است؛ «دیگر همه چیز را می دانیم. همه چیز برای ما روشن است. در افکار زندگی پس از مرگ غوطه ور نگردید، زیرا چنین چیزی وجود نخواهد داشت. فریب تقدس مادری را نخورید، نیازهای جنسی را جلوگیری ننمائید».[۶]

فراماسونری ارتباط تنگاتنگی با صهیونیسم دارد و در حال حاضر می توان گفت از سازمانهای پنهانی صهیونیسم به شمار می آید. اصل اساسی پروتکل یهود که عامل تدوین آن، «سازمان فراماسونری» است، زدودن دین از جوامع بشری به شمار می رود. صهیونیسم، سر توفیق خود را در این مسأله می داند و می کوشد که این مهم را به انجام برساند. شاهد بر این مطلب سخنان خودشان است: از همین نظر لازم است که ما ایمان به مذهب را ریشه کن نماییم… و به جای آن، ارقام، محاسبات و موضوعات مادی را جایگزین سازیم… تا تمام ملل در صدد منافع خصوصی خود برآمده و برای اغراض شخصی مبارزه نموده و توجهی به دشمن مشترک خود نداشته باشند.[۷] در این راستا مبارزه و گرایش به اعمال پست در شیطان گرائی و ارتباط آن با فراماسونری و صهیونیسم را می توان دید.

 فراماسون ها را می توان احیا کننده جادوگری و شیطان گرائی در قاره اروپا در قرن شانزدهم میلادی دانست. گسترش سریع جادوگری و شیطان گرائی در اروپا در آن دوران مخصوصاً در بین زنان سبب شد تا در قرن شانزدهم و هفدهم میلادی در اروپا در جنبش پاک سازی جادو گری و شیطان گرائی بیش از شصت هزار نفر از جادوگران که اکثر آنها زن بودند، اعدام گردند. در اوائل قرن نوزدهم نهضتی از اشراف انگلستان که عضو گروه فراماسونری بودند، به رهبری سرفرانسیس داشود، گروه شیطان گرائی به نام باشگاه آتش جهنم را در شهر لندن تأسیس نمودند و از اوائل قرن نوزدهم شهر لندن مرکز شیطان گرائی در اروپا گردید. در دهه ۱۹۶۰سرمایه داران یهود این گروه را حمایت نموده و چند گروه شیطان گرائی را در انگلستان و آمریکا به وجود آوردند، که معروف ترین آنها تشکیل«کلیسای شیطان» در شهر سانفرانسیسکو می باشد.[۸]

در حال حاضر سحر و جادو، عرفان یهودی ـ کابالا ـ، علم و دانش، نفوذ سیاسی در قالب سازمان فراماسونری و شاخه های گوناگون هنر ـ خصوصاً سینمای هالیود و موسیقی ـ به شیطان پرستی شکل نهایی خود را داده و امروز امکانات و ابزار فراوانی در اختیار این ایدئولوژی است. از این رو بی پرده به دنیا معرفی می شود تا دین آینده مردم اهالی دهکده جهانی باشد. فراماسونری با تمام سیاست های خبیثانه و پنهانی خود در فیلم «ثروت ملی» به عنوان میراث دار گنج عظیم و تاریخی تمام انسانها به تصویر کشیده می شود،[۹] همین طور که یهود خود را قوم برتر می داند.

شالوده «فراماسونری جدید» در قرن هیجدهم میلادی را صهیونیست ها بنا نهادند و به اعتراف خود آنان، سازمان فراماسونری را برای تضعیف ملت ها و برتری بر ایشان ایجاد کردند. در حال حاضر فراماسونری سازمان مخفی برای یهود در آمده است. در پروتکل یهود، درباره ی«سازمان مخفی یهود» یا «فراماسونری» آمده است:

ما در مقابل خود نقشه ای داریم که روی آن، مسیر خطرناکی تعیین شده و با طی این مسیر خطرناک بایستی آثار چند قرن دیگران را منهدم سازیم. برای تهیه وسایلی که ما را به مقصود نایل سازند، باید از بی غیرتی و بی ثباتی افراد اجتماع و عدم اطلاع افراد به شرایط زندگی راحت و آسوده استفاده کرد… چه کسی می تواند یک قدرت مخفی را از بین ببرد؟ این قدرت مخفی قدرت ما است. فراماسونری خارجی فقط به منظور مخفی نگه داشتن نقشه های ما است و شعاع و طرز این قدرت مخفی و محل اجرای آن برای همیشه بر ملت ها پوشیده است.[۱۰]

فعالیت های فراماسونری در کشورهای مختلف متنوع و در بر دارنده عرصه های مختلف سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، نظامی و امنیتی است. فعالیت های اقصادی، سیاسی، نظامی و تکنولوژیک این جریان در قرن اخیر توسط آمریکا و رژیم اشغالگر قدس برای حمایت از گروه های شیطان پرست و ترویج فساد و فحشاء صورت می پذیرد.[۱۱]

پی نوشت:

[۱]. آشوری، داریوش، دانشنامه سیاسی، انتشارات گلشن، چاپ هشتم، ۱۳۸۱ش، ص۲۴۱.

[۲] . گرفته شده از: خاتمی محمد، فراماسونری، تهران، سوم، ۱۳۸۹ش.

[۳]. آشوری، داریوش، دانشنامه سیاسی، ص۱۹۸.

[۴]. همان، ص۲۵۷.

[۵]. همان، ص۲۰۵.

[۶]. مجله براوو ـ اگوست ۱۹۸۴به نقل از: مبانی فرماسونری، ص۲۰۶.

[۷]. اسرار سازمان مخفی یهود، به نقل از همان، ص۵۷.

[۸]. همان، ص۴۶.

[۹]. ر.ک: جهان تاریک، همان، ص۱۸۲.

[۱۰]. همان، ص۵۵.

[۱۱]. خسروپناه، عبدالحسین، جریان شناسی ضد فرهنگ، ص۵۸.

سامری در یهودیت

اشاره:

سامِری شخصی که در غیبت حضرت موسی(علیه‌السلام)، گوساله ‌ای ساخت و بنی‌اسرائیل را به پرستش آن ترغیب کرد. قرآن در سه آیه از او نام برده که هر سه مرتبط با ساخت گوساله است. سامری از بنی‌اسرائیل بود و درباره نام و نسب او اختلاف وجود دارد.سامری از افرادی است که با بنی‌اسرائیل از مصر خارج شد، در ظاهر جزو مؤمنان به حضرت موسی(علیه‌السلام) بوده و از بزرگان بنی‌اسرائیل حساب می‌شده است.

 

سامری در قرآن غیر از سامری مصطلح در بین یهودیان است. توضیح مطلب آنکه؛ پس از رهایی حضرت موسی و بنی اسرائیل از دست فرعون، موسی (علیه‌السلام) با گروهی از برجستگان بنی‎اسرائیل به کوه طور رفت، که الواح تورات را از درگاه خدا بگیرد، تا بعنوان کتاب آسمانی، قانون اساسی مردم گردد.

نخست طبق وعده خدا، به بنی‎اسرائیل فرمود: «من سی‎روز از میان شما غایب هستم، جانشین من برادرم هارون است. در پرتو راهنمایی‎های او به زندگی ادامه دهید تا من بازگردم.»

موسی (علیه‌السلام) به کوه طور رفت و به مناجات و عبادت پرداخت. سی‎شبانه‎روز به پایان رسید، خداوند ده روز دیگر را به آن افزود و مجموع آن چهل روز گردید. همین افزوده شدن ده شب سبب آزمایش و فتنه بنى اسرائیل گردید و فردی از پیروان موسی از همین غیبت پیامبر قوم خود استفاده نموده و برای مردم گوساله‌ای ساخته و آنان را به پرستش گوساله دعوت نمود و بدین وسیله موجب گمراهی اکثر بنی اسرائیل گردید.

قرآن از این فرد با عنوان «سامری» یاد می‌کند و او را مقصّر اصلی این فتنه دانسته و برخلاف کتاب مقدّس ساحت هارون نبیّ را از آن مبرّا می‌گرداند.[۱] البته این جریان با کمی تفاوت در کتاب مقدّس نیز ذکر شده و آن فرد را هارون پیامبر معرّفی می‌نماید.[۲]

همین تفاوت، موجب شده که برخی از اهل کتاب، به قرآن مسلمانان اعتراض کرده و آن را مورد ایراد قرار دهند و بگویند: نام سامری اساسا در زمان موسی نبّی و در میان بنی اسرائیل وجود نداشته است و در زمان های بعدی این نام پیدا شده است. و این بدان خاطر است که سامرّی منسوب و برگرفته شده از «سامرۀ» نام شهری از شهرهای فلسطین بوده که در عصر پادشاهان بدست پادشاهی بنام «عُمری»[۳]( ۸۷۵-۸۸۵ق. م) که سال‌ها پس از حضرت موسی (علیه‌السلام) می‌زیسته، بنا شده است.[۴]

أمّا این اشکال ناشی از نوعی خلط و اشتباه زبان شناسی است. چرا که لفظ سامرۀ در اصل به زبان عبرى، همان «شمرون» است. شمرون فرزند یشاکر چهارمین نسل یعقوب بوده که خاندان وی شمرونی نامیده می شده است.[۵] و از آنجا که معمول است هنگامى که الفاظ عبرى به لباس عربى در مى‏آیند و به اصطلاح معرّب می‌شوند، حرف شین به حرف سین تبدیل مى‏گردد، چنان که موشى به موسى و یشوع به یسوع تبدیل مى‏گردد، بنابراین سامرى نیز منسوب به شمرون بوده و معادل «شمرونیّ» و سامریان نیز معادل «شمرونیم» بوده است. فلذا بر همین اساس بوده که برخی نسخه‌های عربی از کتاب مقدّس بهمین صورت ترجمه شده است.[۶]

بدین ترتیب وجه تسمیه سامریّ، منحصر به شهر سامرۀ در عصر پادشاهی عُمری و بعد از زمان سلیمان نیست، بلکه معادل عبری آن در زمان های گذشته و عصر موسی وجود داشته است و حتّی در عصر یوشع بن نون که نزدیک زمان حضرت موسی است شهری بنام شمرون بوده که حاکمی داشته و توسط یوشع بن نون فتح شده است و این خود نشانگر آنست که این شهر معاصر با حضرت موسی وجود داشته است.[۷]

البته سامری لقب این فرد بوده ولی در اینکه نام و نسب وی چه بوده اختلاف است؛ برخی وی را همانگونه که گذشت، از نوادگان شمرون از اسباط یشاکر بن یعقوب دانسته که در هجرت بنی اسرائیل با موسی نبی همراه بوده است. برخی دیگر نام او را موسی‎بن ظفر که بعداً با لقب «سامری» معروف شد، از خویشان موسی می‌دانند.[۸] عده‌ای نیز گفته‌اند سامری از ساکنان باجرمی و نام او میخا یا موسی بن ظفر و از قبیله گاو پرستان بوده که در میان بنی اسرائیل دعوای ایمان و پرستش آفریدگار می نمود، ولی در دلش هم چنان علاقه به گاو پرستی داشت.[۹]

در هر حال سامرى فرد خودخواه و منحرف و در عین حال باهوش بوده که با جسارت و مهارت مخصوصى با استفاده از نقاط ضعف بنى اسرائیل توانست چنان فتنه عظیمى ایجاد کند که سبب گرایش اکثریت قاطع به بت‏پرستى شود و هارون هرچه قوم را نصیحت کرد، و آنها را از گوساله‎پرستی برحذر داشت، به سخنش اعتنا نکردند، حتی با جوسازی‎ها و هیاهوی خود نزدیک بود او را بکشند. سرانجام بعد از بازگشت موسی (علیه‌السلام) او را آن چنان مجازات کرد که از کشتن بدتر بود یعنی او را از جامعه طرد کرد و مردم او را به عنوان یک مرد نجس و آلوده می‎دانستند و با او تماس نمی‎گرفتند.[۱۰] سامری به کیفر این خودخواهى و فتنه‏انگیزى به سه مجازات محکوم شد. مجازات اول این بود که کسى حقّ تماس با او، و او هم حقّ تماس با مردم را نداشت و این شاید بدین خاطر بود که موسى در حق سامرى نفرین کرد و او به بیمارى مرموزى گرفتار شد که واگیردار بود و کسى نمى‏توانست با او تماس بگیرد.

مجازات دوم سامرى آن بود که وعده‏ى قطعى عذاب الهى به او داده شد و مجازات سوم او آن بود که گوساله‏ى او را جلوى چشمانش سوزاندند و ذرات آن را به دریا پاشیدندتا ماده‏ى فساد از میان مردم برچیده شود و دوباره وسوسه نشوند که گوساله‏ى جدیدى بسازند.[۱۱]

پس بنابر آنچه گفته شد روشن می گردد که شمرونی در تلفظ عربی، سامری شده است و قرآن نیز از این کاربرد بهره گرفته است. و نیز آشکار می‌گردد که واژه سامری نزد یهودیان کاربردی دیگر دارد که آن برگرفته از سامرۀ یکی از مناطق فلسطین است که پس از حضرت سلیمان (ع) بعنوان مرکز کشور اسرائیل شد. افراد منسوب به این دیار یا سامری‌ها از کوچکترین فرقه های یهودی جهان به شمار می روند که بعد از بازگشت از اسیری بابل پدید آمدند. برخی معتقدند که نژاد آنان اسرائیلی نیست و احتمالا مخلوطی از اسرائیلی و آشوری هستند[۱۲] از اینرو یهودیان فرقه سامری را از خود نمی دانند، لذا از برخی از اناجیل چنین برمی آید که رابطه یهودیان و سامری های عصر حضرت عیسی خوب نبوده و با هم معاشرت نداشتند و این امر را می توان از گفت وگوی زن سامری با عیسی بدست آورد.[۱۳] البته این درحالی است که انسان شناسان تصدیق کرده اند که سامری ها اسرائیلیان اصیل هستند.[۱۴]

در تلمود آمده است: «انسان ها به یهودی، سامری و غیریهودی تقسیم شده اند.» نیز: «سه چیز است که یک یهودی باید از آن دوری کند، روح خبیث، سامری و قانون غیرصحیح» ، همچنین یکی از رساله هایی که بعد از دوران میشنا تدوین شده و در تلمود است کوتیم (Kutim) -سامری ها- نام دارد که درباره مراسم مذهبی سامری ها و تناقض آن با مراسم دینی دیگر یهودیان است.[۱۵]

تورات دارای سه نسخه است که قدیمی ترین نسخه تورات، نزد فرقه سامری است. یکی نسخه عبرانی که نزد یهود و علمای پروتستان معتبر است. دیگر نسخه یونانی که علمای مسیحی غیر پروتستان آن را معتبر می شمارند. و سوم نسخه سامری که نزد سامریین معتبر است. نسخه سامریان فقط پنج سفر از تورات را می پذیرد و کتب دیگر عهد عتیق را معتبر نمی شمارد. [۱۶]

از لحاظ تاریخی سامریان جمعیت عمده‌ای داشته‌اند (بیش از یک میلیون در اواخر دوران رومیها اما به تدریج در قرون بعدی به چند ده هزار نفر کاهش یافته‌اند) کاهش جمعیت بدین شکل نتیجه چندین حادثه تاریخی بوده که از جمله مهمترینشان، سرکوب خونین سومین خیزش سامری‌ها توسط امپراطوری بیزانس و اسلام آوردن جمعیت‌های عمده‌ای از آنها در اوایل دوره اسلامی فلسطین است. بر اساس سرشماری خودشان در تاریخ ۱ ژانویه ۲۰۱۲ تنها ۷۵۱ سامری موجودند که تنها در دو نقطه یعنی قریه لوزه در کرانه باختری رود اردن و شهر خولون در اسرائیل زندگی می‌کنند. همچنین  خانواده سامری نیز در شهر غزه موجودند. پیروانی با گذشته‌های مختلف نیز در خارج از اسرائیل به فرقه سامری پیوسته‌اند.[۱۷]

بنابراین، سامری بکاربرده شده در قرآن لقب فردی در میان بنی اسرائیل و منتسب به شمرون بن یشاکار بن یعقوب است که شخصی منافق و زیرک بوده که عامل گمراهی و گوساله پرستی بنی اسرائیل گشته است ولی سامری نزد یهود نام شخص نیست بلکه فرقه ای است قدیمی و کم جمعیت و منسوب به شهر سامرۀ در فلسطین که دارای توراتی متفاوت و اعتقاداتی متمایز از یهودیان رایج هستند بدین سبب گاهی یهودیان آنان را یهودی و از خود نمی دانند.

پی نوشت:

[۱] سوره طه، آیه ۹۰.

[۲] سفر خروج ۳۲ : ۱ ـ ۶.

[۳] Omri

[۴] کتاب اول پادشاهان ۱۶: ۲۴

[۵] سفر پیدایش ۴۶: ۱۳ و اعداد ۲۶: ۲۴.

[۶] رک: البلاغی، محمدجواد، الهدی إلی دین المصطفی، ج۱، ص ۱۲۹-۱۲۸، مرکز العلوم والثقافه الاسلامیه – قسم احیاء التراث الاسلامی، قم، ۱۴۲۸ ق.

[۷] همان.

[۸] رک: لغت نامه دهخدا، ذیل واژه سامری.

[۹] تاریخ طبرى، محمد بن جریر طبرى، ترجمه ابو القاسم پاینده،ج‏۱،ص:۳۳۶ ، اساطیر، تهران، چ پنجم، ۱۳۷۵ش؛ طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ترجمه مترجمان، ج۱/۱۷۵ انتشارات فراهانی ۱۳۶۰ش.

[۱۰] مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج ۱۳، ص ۲۸۷، ناشر دار الکتب الإسلامیه؛ تهران؛ ۱۳۷۴ش.

[۱۱] همان، ج ۱۳، ص ۲۸۸ و نیز رک: علامه طباطبائی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏۱۴، ص ۱۹، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم، ۱۴۱۷ق.

[۱۲] توفیقی، حسین، آشنایی با ادیان بزرگ جهان، ص ۱۲۸، ناشر سمت، تهران، چاپ سیزدهم، ۱۳۸۹ ش.

[۱۳] انجیل یوحنا ۴: ۹.

[۱۴] شمس، محمد، سامری ها چه کسانی هستند؛ مجله اخبار ادیان، شماره ۱۳، اردیبهشت و خرداد ۱۳۸۴، ص ۹۷.

[۱۵] همان.

[۱۶] توفیقی، حسین، آشنایی با ادیان بزرگ جهان، ص ۱۲۸.

[۱۷] ویکی پدیا.

توحید و پیامبران از دیدگاه یهود

 

اشاره:

یکی از آموزه های تحریفی در تورات و کتاب دینی یهودیت، در مسئله توحید و پیامبران است. وجود آموزه هایی درباره خداوند و پیامبران در این کتاب خود دلیل بر تحرف آن است. مطالبی در این کتاب در حوزه توحید و نبوت وجود دارد که با هیچ معیاری قابل پذیرش نیست. در این نوشته کوتاه به دو نمونه از نوع مطالب خلاف عقل از این کتاب اشاره شده است.

 

خداوند در کتاب تورات بصورت ضعیف ناقص ترسو، حسود و انسان واره توصیف شده است. به عنوان مثال: علّت منع آدم و حوّا از درخت ممنوعه و اخراج آن دو از بهشت آن بوده که خداوند ترسیده بود که آدم با خوردن از میوه درخت ممنوعه عارف به نیک و بد گردیده، از تمام جهات مثل خداوند گردند یعنی حیات ابدی پیدا کنند.[۱] این آموزه و امثال آن که در کتاب تورات مکتوب است با قدرت، علم و حکمت الهی و غنای ذاتی پروردگار  در تعارض می باشد. عقل سلیم ساحت مقدس ربوبی را از نسبت های فوق مبرا و منزه می داند. پس چنین نبست هایی، ناشی از توهمات انحرافی انسانها است که به نام دین آسمانی قالب گردیده است.

در مورد پیامبران الهی نیز در کتاب مقدس نسبت های ضداخلاقی و ناروائی مطرح شده است. به صورت مثال: حضرت لوط توسط دخترانش با شراب مست می شود و در نتیجه با دختران خود همبستر می شود تا از لوط نسلی بیادگار بماند.[۲] حضرت ابراهیم به علّت ترس از جانش زن خود ساره را که از زیبایی فوق العاده برخوردار بوده به عنوان خواهر خود در دربار فرعون معرّفی و به فرعون تزویج می کند. سرانجام فرعون از واقعیت مطلب مطلع می شود، و ابراهیم را بخاطر اقدامش سرزنش می کند.[۳] و نیز حضرت داود به خاطر پنهان نگهداشتن رابطه نامشروعش با زن اوریا  وحتّی، او را که از مجاهدان مخلص و پاکدل بوده است بر اثر یک توطئه به قتل می رساند. و زن او را تصاحب می کند.[۴] حضرت سلیمان بخاطر تمایل زنانش به بت پرستی، دستور ساخت و ساز بتخانه های متعدد را صادر می کند.[۵]  در حالیکه پیامبران الهی باید واجد صفات و اخلاقی باشندکه ذرّه ای خدشه به امانت داری و صداقت آنان در پیام رسانی از جانب خداوند، وجود نداشته باشد امّا تصویر پیامبران الهی در کتاب مقدس آنچنان مخدوش و آلوده است که جای هیچ اطمینان منطقی، بر صداقت و درستکار و امانت داری آنان باقی نمی ماند.

پی نوشت:

[۱] . کتاب مقدس عهد عتیق سفر پیدایش باب ۲: ۱۶ و ۲۵ باب ۳: ۳۴ـ۱.

[۲] . همان عهد عتیق سفر پیدایش، باب ۱۹: ۳۸ـ۳۱.

[۳] . همان، باب ۱۲: ۲۰ـ۱۲ و باب ۲۰: ۱۲ـ۲.

[۴] . همان کتاب دوم سموئیل باب ۱۱: ۲۷ـ۲.

[۵] . همان کتاب اول پادشاهان باب ۱۱: ۱۴-۱.

کیفیت تحریف تورات

اشاره:

اصل وجود تحریف در تورات و انجیل از مسلمات دین اسلام بوده که آیات بسیاری نیز بر این مطلب دلالت دارند. توجه به این مطلب لازم است که تحریف در  تورات قطعا به حدی که کلیات و اصول خواست‌های الهی در آن از بین رفته باشد، نبوده است. بلکه برخی موارد و آموزه های این کتاب در معرض تحریف قرار گرفته که در این مقاله به صورت مختصر به این مطلب اشاره شده است.

 

 قبل از بحث پیرامون جزئیات این تحریف،‌لازم است به این نکته توجه نماییم؛ بنابر تصریح قرآن، اصل انجیل و تورات دارای نور بوده و برای هدایت اقوام نازل گردیده است. در قرآن پیرامون تورات آمده: «ما تورات را نازل کردیم در حالى که در آن، هدایت و نور بود و پیامبران، که در برابر فرمان خدا تسلیم بودند، با آن براى یهود حکم مى‏کردند و (همچنین) علما و دانشمندان به این کتاب که به آنها سپرده شده و بر آن گواه بودند، داورى مى‏نمودند …».[۱] همچنین پیرامون انجیل، این‌گونه می‌آورد: «… انجیل را به او دادیم که در آن، هدایت و نور بود و تورات را، که قبل از آن بود، تصدیق مى‏کرد و هدایت و موعظه‏اى براى پرهیزگاران بود».[۲] بنابراین، این کتاب‌ها نیز در هدایت اقوام نقش بسزائی داشته‌اند و ‌می‌توانستند نقش به سزائی در بقای سنت انبیاء و حفظ دین‌داری إعمال کنند.

آیات بسیاری در قرآن وجود تحریف در تورات را ذکر کرده‌اند که برای ما وجود تحریف در آن را امری مسلم و قطعی می‌کند. اما محدوده این تحریف نیاز به بررسی دارد. در تقسیمی می‌توان تحریف را بر سه نوع دانست: «تحریف لفظى» و «تحریف معنوى» و «تحریف عملى». بنابر آیات قرآن، تحریف در تورات ، هر سه نوع را شامل می‌شود. حال به هر یک از اینها به صورت جداگانه می‌پردازیم:

۱. تحریف لفظی

منظور از تحریف لفظى آن است که در الفاظ و عبارات، کم و یا زیاد و جابه جائی داده شود؛ به بیان دیگر الفاظی را حذف کنیم و یا مقداری را خود بر آن اضافه کرده و آن را به عنوان متن مقدس ارائه دهیم.[۳]

این نوع تحریف، از جمله تحریف‌هایی است که قرآن در آیات بیشتری بدان پرداخته است:

«فَبِما نَقْضِهِمْ میثاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِیَهً یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ نَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُکِّرُوا بِهِ …».[۴] همچنین در آیه‌ی دیگری از قرآن آمده: «پس واى بر آنها که نوشته‏اى با دست خود مى‏نویسند، سپس مى ‏گویند: این، از طرف خداست. تا آن را به بهاى کمى بفروشند. پس واى بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند …».[۵] این آیات به صراحت ذکر می‌کنند که آنان کلمات را جابه جا کرده و با این تغییر به خواسته خود می‌رسیدند. همچنین برخی از کلمات را نیز حذف کرده و کلماتی که خود نوشته بودند را متن مقدس می‌نامیدند.[۶] بنابر این، از نگاه قرآن،  تحریف هم به معنای کم کردن و هم به معنای زیاد کردن در تورات و انجیل وجود دارد.

۲. تحریف معنوى

تحریف معنوی آن است که آیه‏اى را آن چنان معنى و تفسیر کنند که خلاف مفهوم واقعى آن باشد؛ یعنی الفاظ در مکان خود باقی باشند ولی معنا را به صورت کامل عوض کرده و مطلبی غیر واقعی را مدلول آیات بدانیم.[۷]

«آیا انتظار دارید به (آئین) شما ایمان بیاورند، با اینکه عده‏اى از آنان، سخنان خدا را مى‏شنیدند و پس از فهمیدن، آن را تحریف مى‏کردند، در حالى که علم و اطلاع داشتند؟!».[۸] این آیه بیان این مطلب است که آنان در تفسیر و مراد از آیات دست برده و معانی را به دلخواه خود تغییر می‌دادند.[۹]

علاوه بر این، آیه دیگری نیز بر این نوع تحریف دلالت دارد: «الَّذینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَریقاً مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ».[۱۰]

۳. تحریف عملى

تحریف عملی آن است که لفظ و معنا در جای خود باشند ولی خلاف آنرا عمل کنیم.[۱۱]

وجود این تحریف نیز از مسلمات  می‌باشد و قرآن در آیات بسیاری آن‌را بیان می‌کند؛ از داستان روز شنبه و گناه یهودیان گرفته: «به طور قطع از حال کسانى از شما، که در روز شنبه نافرمانى و گناه کردند، آگاه شده‏اید! ما به آنها گفتیم: به صورت بوزینه‏هایى طردشده درآیید!».[۱۲] تا انکار نشانه‌های پیامبر که همه از تحریفات عملی است.

پی نوشت:

[۱]. مائده، ۴۴.

[۲]. مائده، ۴۶.

[۳]. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج ۱۱، ص ۲۸.

[۴]. مائده، ۱۳: «ولى بخاطر پیمان‏شکنى، آنها را از رحمت خویش دور ساختیم و دلهاى آنان را سخت و سنگین نمودیم سخنان (خدا) را از موردش تحریف مى‏کنند و بخشى از آنچه را به آنها گوشزد شده بود، فراموش کردند و هر زمان، از خیانتى (تازه) از آنها آگاه مى‏شوى، مگر عده کمى از آنان ولى از آنها درگذر و صرف نظر کن، که خداوند نیکوکاران را دوست مى‏دارد!».

[۵]. بقره، ۷۹.

[۶]. شیخ طوسی، محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، مقدمه، شیخ آقابزرگ تهرانی، تحقیق، قصیرعاملی، احمد، ج ۱، ص ۳۲۲؛ فخرالدین رازی، ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج ۳، ص ۵۶۵.

[۷]. تفسیر نمونه، ج ‏۱۱، ص ۲۹.

[۸]. بقره، ۷۵.

[۹]. آلوسی، سید محمود، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، تحقیق، عطیه، علی عبدالباری، ج ۱، ص ۲۹۸.

[۱۰]. بقره، ۱۴۶: «کسانى که کتاب آسمانى به آنان داده‏ایم، او [پیامبر] را همچون فرزندان خود مى‏شناسند (ولى) جمعى از آنان، حق را آگاهانه کتمان مى‏کنند!».

[۱۱]. تفسیر نمونه، ج ‏۱۱، ص ۲۹.

[۱۲]. بقره، ۶۵: «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذینَ اعْتَدَوْا مِنْکُمْ فِی السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَهً خاسِئینَ».