اهل بیت یا سنت

 

اشاره:

اهل سنت می گویند پیامبر فرمود من قرآن و سنت را برای شما گذاشتم و شیعه می گویند آن حضرت فرمود من قرآن و اهل بیت را در میان شما گذاشتم. در این نوشته بیان شده است که واقعاً پیامبر گرامی اسلام برای اینکه امتش پس از آن حضرت گمراه نشوند چه چیزی بر جای گذاشته است.

 

حدیث ثقلین به مناسبت های مختلف و در مکان های مختلف از وجود مبارک پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) صادر شده و در هر موردی که حضرت این کلام را ایراد فرموده است راویان متعدد آن را روایت نموده و علماء شیعه و سنی آن را در منابع روائی، تاریخی، تفسیری و کتب سیره ضبط کرده اند.

برخی گفته است چون این حدیث و سفارش را پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در مورد قرآن و اهل بیت (علیهم‌السلام) بارها بیان نموده است در حقیقت می توان گفت یک حدیث نیست بلکه چندین روایت است و روی همین جهت برخی از کلمات آن فرق می کند در برخی «لن یفترقا» و در برخی «لایفترقان»، در برخی «ترکت فیکم» و در برخی دیگر «انی تارک فیکم…» آمده است.[۱]

امّا پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) بعد از واژه ثقلین آیا «کتاب الله و عترتی اهل بیتی» فرموده است یا «کتاب الله و سنتی» در برخی از منابع اهل سنت آمده است که حضرت به جای عترتی «اهل بیتی و سنتی» فرموده است. امّا در بیشتر از منابع معتبر آنان همانند منابع شیعه «عترتی اهل بیتی» و «عترتی» تنها آمده است که در اینجا فقط به ذکر برخی از منابع روائی، تاریخی و تفسیری آنان اکتفاء می شود.

  1. صحیح مسلم، مسلم بن حجاج، بیروت، در احیاء التراث العربی، ج۴، ص۱۸۷۳
  2. الحاکم النیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۰۹، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۶ق.
  3. ابن کثیر، اسماعیل، البدایه و النهایه، ج۵، ص۲۲۸، بیروت، داراحیاء التراث العربی، اول، ۱۴۰۸ق.
  4. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۹۴، بیروت، دار صادر، بی تا.
  5. الطبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر، ج۳،ص ۶۶، قاهره، مکتبه ابن تیمیه، بی تا.
  6. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۳۷۵ دار احیاء الکتب العربیه، بی تا.
  7. هندی، متقی، کنز العمال، ج۱، ص۱۸۶، بیروت، موسسه الرساله، بی تا.
  8. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۲، ص۲۱۶، دارالفکر، بی تا.
  9. السیوطی، جلال الدین، تفسیر الدر المنثور، ج۲، ص۶۰، دار المعرفه، اول، ۱۳۶۵.
  10. فخر رازی، محمد، تفسیر کبیر، ج۴، ص۱۷۶، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵.
  11. النسائی الشافعی، احمد بن شعیب، خصائص امیر المؤمنین علی ـ علیه السلام ـ ص۹۳، مکتبه النینوی، بی تا.
  12. الهیثمی، نور الدین، مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۶۳، بیروت درالکتب العلمیه، ۱۴۰۸.

حاکم نیشاوری در مستدرک، ج۳، ص۱۰۹ روایت را از زید بن ارقم این گونه آورده است که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: «… إنی قد ترکت فیکم الثقلین احدهما اکبر من الاخر کتاب الله و عترتی…» دو چیز گرانبها و نفیس را میان شما امتم می گذارم که یکی بزرگتر از دیگری است، کتاب الله و عتره… ایشان می گوید این حدیث طبق شرط مسلم وبخاری صحیح است وسند آن متصل و معتبر بوده و بیش از بیست نفر آن را به طور مستقیم از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) روایت کرده است.[۲]

بنابراین بر اساس منابع معتبر خود اهل سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) عترت و اهل بیت (علیهم‌السلام) خود را قرین قرآن قرار داده و در مورد آن دو به امت سفارش کرده که از آن دو جدا نشوند همان طوری که در قرآن، باطل از پیش رو و پشت سر راه ندارد[۳] عترت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نیز معصوم بوده و از هر گونه خطاء و گناه بدوراند. ثانیا بر فرضی که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در یک موردی در تبیین الثقلین «کتاب الله و سنتی» فرموده باشد و آن دو را ضامن نجات بشر از گمراهی معرفی کرده باشد، باید گفت بین «کتاب الله و سنتی» و «کتاب الله و عترتی» هیچ گونه منافاتی وجود ندارد چون سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) که روایات و سیره آن حضرت می باشد، به تمام و کمال به وسیله عترت آن حضرت بیان شده است و نزد آنان است چون اهل خانه به آنچه در خانه است بیشتر و بهتر آشنا هستند.

ابن حجر یکی از متعصب ترین علما اهل سنت می گوید این فرموده پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در مورد اهل بیت که به آنان نیاموزید که از شما داناترند، دلیل است که عترت آن حضرت دانایان به کتاب و سنت رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) هستند و به همین جهت از بقیه علماء ممتازند و نیز به این علت از باقی علما ممتازند که خداوند از آنان رجس را برده و آنان را پاکیزه کرده و تطهیر شان نموده است. بعد ایشان اضافه می کند که امام و عالم اهل بیت علی بن ابی طالب است به جهت زیادی علم او و استنباطات های دقیق او و از این جهت ابوبکر گفت علی عترت رسول خدا است… .[۴]

و البته حفظ و نشر سنت رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) به وسیله اهل بیت (علیهم‌السلام) به موجب علم آنان هیچ منافاتی ندارد که برخی از روایات و سخنان پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) به واسطه کسانی دیگری نیز نقل و حفظ شده باشد.

ثالثا: در حدیث ثقلین پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) تأکید نموده است که مردم به این دو چیز گرانبها تمسک نمایند و تأکید و سفارش و اطاعت مطلق از آن دو بر عصمت آن چیزی که قرین قرآن است دلالت دارد و الاّ اگر معصوم نمی بود پیامبر این گونه با قاطعیت به پیروی از آن دو تأکید نمی نمود.

با عنایت به این نکته می توان گفت هر چند با تبعیت از قرآن و سنت رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) ممکن است انسان از ضلالت نجات یابد ولی این مطلب در صورتی است که سنت رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) از آفات جعل و تغییر و تبدیل مصون مانده باشد در حالی که در میان روایات رسیده، به وضوح روایات جعلی دیده می شود و این خود قرینه و شاهد بر این مطلب می تواند باشد که آن چه را پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در کنار قرآن قرار داده است «عترت و اهل بیت» می باشد و نه «سنت»، چون اهل بیت (علیهم‌السلام) در هر حال مصون از خطا و گناه بوده و تحریف و تغییر در مورد آنان معنای درستی نمی تواند داشته باشد و آنها هستند که حافظ دین و سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) می باشند امّا سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) بدون نگهبانی و حراست اوصیاء پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) ممکن است دستخوش تحریف و تغییر به نقیصه و زیاده قرار گیرد و روشن است که سنت تحریف شده نمی تواند عامل نجات انسان از گمراهی و ضلالت باشد.

به بیان دیگر ما مدعی نیستیم که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) حتی در یک موردی هم سفارش به حفظ «کتاب الله و سنت» خود نکرده است بلکه می گوئیم اگر فرضا این سفارش را در یک مورد کرده در قبال آن در چندین مورد سفارش به تمسک به قرآن و عترت خویش نموده است و مسأله تأمین سعادت و نجات انسان از ضلالت، با «کتاب الله و عترت و اهل بیت» تناسب بیشتر دارد چون عترت هم می تواند کتاب الله را معصومانه تبیین نماید و هم سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را به درستی حفظ و نشر کند و هم در مورد عترت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) که خدا آنها را مصون از خطاء و گناه قرار داده،[۵] تغییر و تحریف وجهی ندارد تا گفته شود همان احتمال تحریف که در سنت رسول الله مطرح است در مورد عترت او نیز هست.

رابعا در سند حدیث که واژه «سنتی» آمده است کسانی قرار گرفته اند که از نظر علم رجال متهم به جعل و کذب اند و این مطلبی است که در کتب خود اهل سنت نسبت به راویان این حدیث آمده است بنابراین حدیث ثقلین به آن کیفیتی که در برخی از کتاب های اهل سنت آمده فاقد اعتبار است.[۶]

پی نوشت:

[۱]. مکارم شیرازی، ناصر پیام قرآن، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ پنجم، ۱۳۸۱ش، ج۹، ص۶۴.

[۲]. حاکم نیشابوری، المستدرک، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۶ق، ج۳، ص۱۰۹.

[۳]. فصلت / ۴۲.

[۴]. ابن حجر، الصواعق المحرقه، ص۱۵۱، به نقل از: وحید خراسانی، حسین، آشنای با اصول دین، قم، مدرسه باقر العلوم، چاپ سوم، ۱۳۸۸ش، ص۱۳۲.

[۵]. احزاب / ۳۳.

[۶]. ذهبی، میزان الاعتدال، ج۱، ص۲۲۳، ج۲، ص۳۰۲، و ج۳، ص۴۰۷، و ج۲، به نقل از: زکریا برکات، علی درویش، قره العین، بحدیث الثقلین، ص۱۰۴، موسسه الکوثر، ۱۴۲۲ق.

اختلاف شیعه و سنی در جملات اذان

 

اشاره:

در بین شیعه و سنی در جملات اذان اختلاف وجود دارد . مثلاً در مذهب شیعه شهادت به ولایت امام علی (علیه السلام) و جمله حی علی خیر اعمل وجود دارد امام در اذان اهل سنت این بندها وجود ندارد و در اذان صبح اهل سنت الصلاه خیر من النوم  گفته می شود.  در این نوشته به علت این اختلاف اشاره شده است.

 

دین مبین اسلام برای دعوت پیروان خود جهت انجام فریضه نماز به شعار پرمحتوای اذان و اقامه سفارش نموده، شعاری که با نام خدای بزرگ آغاز می گردد و با شهادت به وحدانیت و یگانگی آفریدگار جهان و گواهی به رسالت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) اوج می گیرد و با دعوت به فلاح و رستگاری و عمل نیک و نماز و یاد خدا پایان می پذیرد.

این شعار توحیدی از طریق وحی و توسط جبرئیل برای پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) آورده شد.[۱]  بر این مطلب، همه شیعه اجماع دارند که اذان از طریق وحی بر پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) رسیده است و حال آنکه اهل سنت بر این باورند که اذان از طریق رؤیا گرفته شده است و اینکه از رؤیای چه کسی گرفته شده است اختلاف نظر دارند. بعضی این رؤیا را به «عبدالله بن زید» و بعضی به «عمر بن خطاب» و بعضی به «ابی بن کعب» نسبت داده اند. ولی همه آنها مردود است. به دلیل روایاتی که از امامان معصوم (علیهم السلام) رسیده است.[۲]

در حدیث صحیح زراره و فضیل بن یسار از امام محمد باقر (علیه‌السلام) آمده است که حضرت فرمودند: «وقتی پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) به معراج رفت و به «بیت المعمور» که رسید وقت نماز، جبرئیل اذان و اقامه گفت، رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) در پیش ایستاد، پیامبران و فرشتگان پشت سر آن حضرت به نماز ایستاده و اقتدا کردند. در این حدیث امام باقر (علیه‌السلام) پس از بیان چگونگی اذان و اقامه فرموده اند: پس پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در زمین دستور داد که بلال اذان گو باشد، او نیز تا هنگام وفات پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) اذان می گفت».[۳]

بعد از اینکه اشاره ای به سابقه تاریخی تشریع اذان از نظر شیعه و اهل سنت شد اشاره ای به محتوای اذان اولیه (که در عصر پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) گفته شده و در احادیث نیز بیان شده است می شود.

از امام صادق (علیه‌السلام) وارد شده است که حضرت فرمودند: وقتی که در معراج وقت نماز شد جبرئیل اذان گفت و گفت: الله اکبر، الله اکبر، سپس ملائکه گفتند: الله اکبر، الله اکبر و وقتی گفت: اشهد ان لا اله الا الله، ملائکه گفتند: خلع الانداد، وقتی که جبرئیل گفت: اشهد انّ محمدا رسول الله ملائکه گفتند: نبی بعث، وقتی جبرئیل گفت: حی علی الصلاه ملائکه گفتند: حث علی عباده ربه، وقتی جبرئیل گفت: حی علی الفلاح، ملائکه گفتند: افلح من اتبعه.[۴]

در روایت دیگر ادامه می دهد که جبرئیل بعد از حی علی الفلاح، حی علی خیر العمل و دو مرتبه الله اکبر و دو مرتبه لا اله الا الله را نیز در اذان گفت.[۵]

بنابراین در اذان اولیه نه «اشهدان ان علیا ولی الله» بوده و  نه الصلاه خیر من النوم. ولی اینکه چرا این دو عبارت در اذان شیعه و سنی وارد شده است باید گفت: فقهای شیعه همگی در کتب فقهی خود، اعم از استدلال و غیره تصریح می کنند که شهادت بر ولایت علی (علیه‌السلام) جزء اذان و یا اقامه نیست و هیچ کس حق ندارد آن را به عنوان جزء آن دو بر زبان جاری کند.[۶] ولی از آنجا که شهادت به ولایت علی (علیه‌السلام) شرط ایمان و ولایت است گفتن آن در اذان بدون قصد جزئیت بلامانع است. چنانکه از برخی روایات استفاده می شود که در زمان خود پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) برخی اصحاب در اذان شهادت به ولایت علی (علیه‌السلام) می دادند.

یکی از اصحاب به خدمت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) رسید و عرض کرد: یا رسول الله، امروزه موضوعی را شنیدم که قبلا نشنیده بودم، حضرت فرمود: آن موضوع چیست؟ عرض کرد: دیدم سلمان در اذان، پس از «شهادتین» به ولایت علی (علیه‌السلام) نیز شهادت داد:

حضرت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در جوابش فرمود: «سمعتم خیرا» چیز خوبی شنیده اید.[۷]

بنابراین شیعه چیزی را اضافه بر آنچه که بر پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) وحی شده به عنوان اذان و اقامه، اضافه نمی کند و اگر در اذان شهادت به ولایت علی (علیه‌السلام) می دهد بدون قصد جزئیت اذان این ذکر را بیان می کند و آن را شرط ایمان و ولایت می داند بر عکس اهل سنت که بعد از رحلت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) جزئی از اذان را حذف کرده و جزء دیگری جایگزین آن نمودند و این امر را به دستور خلیفه دوم انجام دادند. چنانکه تاریخ و روایات صحیح از طریق شیعه و سنی بر این امر که «حی علی خیر العمل» جزء اذان بوده است. گواهی می دهند.[۸] در حالی که در دوران خلافت خلیفه دوم به تصور اینکه مردم با شنیدن آن گمان می برند که نماز بهترین عمل ها است و دیگر به سراغ جهاد نمی روند آن را حذف کرد و به همین حالت باقی ماند.[۹]

و دیگر اینکه جمله «الصلوه خیر من النوم» در زمان رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) جزء اذان نبوده و بعدها بر فصول آن اضافه گردیده است چنانکه شافعی گفته است:

«اکره فی الاذان الصلوه خیر من النوم لأن ابا محذوره لم یذکره».[۱۰] برای من خوشایند نیست که در اذان بگویم الصلوه خیر من النوم (نماز بهتر از خواب است)؛ زیرا ابا محذوره؛ یکی از راویان و محدثان، آن را در حدیث خود نیاورده است.

عمر بن خطاب بر روی منبر مردم را مورد خطاب قرار داد و گفت:

«ای مردم! سه چیز در زمان رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) بود که من آنها را نهی و تحریم می کنم و انجام دهنده آنها را به مجازات می رسانم. آنها عبارتند از: «متعه زنان» «متعه حج» و «حی علی خیر العمل».[۱۱]

بنابراین می توان این گونه نتیجه گرفت که از آنجا که اذان شیعه با توجه به اینکه فصل «اشهد ان علیا ولی الله» طبق نظر همه فقهای شیعه جزء اذان نیست و اگر هم گفته نشود خللی به اذان و اقامه وارد نمی شود ولی بهتر است گفته شود، لذا همه اجزای آن به همان صورت اولی که بر پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) وحی شده است باقی مانده ولی اذانی که اهل سنت می گویند نسبت به اذانی که در زمان پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) تشریع شد هم نقیصه دارد، حذف «حی علی خیر العمل» و هم اضافه دارد «الصلوه خیر من النوم» چنانچه برخی از رهبران فرقه های اهل سنت هم به گفتن فصل اضافه در اذان اکراه دارند لذا اذان شیعه صحیح تر و کامل تر است.

پی نوشت:

[۱]. سیوطی، جلال الدین، الدرالمنثور، جده، دارالمعرفه، ۱۳۶۵ش، ج۲، ص۲۹۴.

[۲]. مجلسی، محمد تقی، روضه المتقین، تهران، انتشارات بنیاد فرهنگ اسلامی، بی تا، ج۲، ص۲۱۳ و ۲۱۸.

[۳]. حر عاملی، وسائل الشیعه، قم، آل البیت، ۱۴۱۴ق، ج۵،ص ۳۶۹ و ۴۱۶.

[۴]. شیخ صدوق، معانی الاخبار، تهران، انتشارات اسلامی، ۱۳۶۱ش، ص۳۸۷.

[۵]. شیخ طوسی، الاستبصار، قم، دارالکتب الاسلامی، ۱۳۶۳ش، ج۱، ص۳۰۵ و ۳۰۶.

[۶]. نجفی، محمد حسن، جواهر الکلام، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۶۷ش، ج۹، ص۸۶.

[۷]. نمازی، شیخ علی، مستدرک سفینه البحار، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۹ق، ج۶، ص۸۵.

[۸]. متقی هندی، کنزالعمال، بیروت، موسسه الرساله، بی تا، ج۸، ص۳۴۲.

[۹]. الحوشی، سید بدر الدین، رسائل سید بدر الدین، بی جا، بی تا، ص۱۱.

[۱۰]. علامه حلی، نهج الحق و کشف الصدق، قم، موسسه دارالهجره، بی تا، ص۳۵۱.

[۱۱]. طبری، محمد بن جریر، المستر شد، قم، موسسه الثقافه، الاسلامیه، بی تا، ص۵۱۶.

فرقه های متعدد شیعه و حقانیت مذهب امامیه

اشاره:

 مذهب شیعه در حال حاضر دارای سه فرقه  اثنی عشری، اسماعیلی و زیدی است. هرچند در گذشته فرقه های دیگری هم وجود داشته ومنقرض شده اند. برای برخی ممکن است این سؤال پیدا شود که از میان این فرقه چگونه تشخیص بدهیم که کدام یکی بر خق است.  در این نوشته مختصر به مطالبی پرداخته شده که به این سؤال پاسخ می‌گوید.

 

شیعه در لغت به معنی پیروی کردن و اطاعت کردن است و در اصطلاح به کسانی گفته می شود که به امامت و خلافت بلافصل علی (علیه‌السلام) معتقدند و بر این عقیده اند که امامت او از طریق نص ثابت شده است و امامت حق او و فرزندان او است.[۱]

اما گذر زمان و انگیزه های شخصی برای برخی از بزرگان شیعه موجب شد که این گروه به فرقه ها و دسته هایی تقسیم شوند به طوری که بعد از شهادت امام حسین (علیه‌السلام) این افتراقات پیش آمد که ابتدا فرقه کیسانیه پیدا شد که معتقد به امامت محمد حنفیه بودند و بعد از شهادت امام سجاد (علیه‌السلام) فرقه زیدیه به وجود آمد و بعد از آن به طور معمول بعد از شهادت هر امامی فرقه های جدیدی پیدا می شدند که برخی بعد از اندک زمانی از بین می رفتند و برخی مدّت ها به حیات خود ادامه می دادند. اما دانشمندان اسلامی و ملل و نحل شناسان فرقه های مهم شیعه را، شامل زیدیه، کیسانیه، امامیه، اسماعیلیه می دانند.[۲] که از فرقه کیسانیه امروز اثری وجود ندارد. بنابراین فرقه های اصلی شیعه عبارت است از امامیه، اسماعیلیه و زیدیه اما باید دید که از این فرقه ها کدامشان برحقند و برای فهمیدن این امر باید سراغ روایات اسلامی که به تعداد ائمه، اسامی ائمه، اینکه از نسل کدام امام هستند و اینکه آخرین امام چه کسی است، رفت تامعلوم شود که کدام گروه برحق است.

۱. بر اساس دسته ای از روایات صحیحه که از شیعه و سنی نقل شده است حضرت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) تعداد امامان بعد از خود را دوازده نفر شمردند.

از امام سجاد (علیه‌السلام) نقل شده که حضرت از جدشان رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) نقل فرمودند: حضرت رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: امامان بعد از من دوازده نفرند اولشان یا علی تو هستی و آخرشان همان قائمی است که خداوند بواسطه او شرق و غرب عالم را فتح می کند.[۳]

باز از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نقل شده که حضرت فرمودند: جانشینان بعد از من دوازده نفرند مثل عدد نقبای بنی اسرائیل، و در بعضی روایات آمده است که همه شان از قریش هستند.[۴]

روایاتی به این مضمون از طریق شیعه و سنی نقل شده که آیت الله صافی گلپایگانی حدود ۲۷۱ حدیث را در کتاب  منتخب الاثر آورده است.

۲. برخی از روایات از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) وارد شده است که در آنها به نام تمام امامان دوازده گانه اشاره شده است.

در روایتی ابن عباس از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) درباره امامان بعد از آن حضرت سئوال می کند حضرت می فرمایند: به عدد حوارین عیسی و اسباط موسی و نقبای بنی اسرائیل هستند ابن عباس می گوید: عرض کردم یا رسول الله تعداد آنها چند نفر بودند؟ فرمود: دوازده نفر بودند و امامان بعد از من هم دوازده نفر هستند، اول آنها علی بن ابی طالب است و بعد از او دو نواده ام حسن و حسین(علیهما السلام) بعد از حسین پسرش علی است، بعد از علی بن الحسین پسرش محمد بن علی است، بعد جعفر پسر محمد، بعد موسی پسر جعفر، بعد از آن علی پسر موسی، بعد محمد پسر علی، بعد علی پسر محمد، بعد حسن پسر علی و وقتی که امامت حسن منقضی شد نوبت به پسرش حجت می رسد، ای ابن عباس اینها امامان بعد از من هستند.[۵]

۳. دسته ای دیگر از روایات بر این نکته اشاره دارند که امامت در، نسل امام حسین (علیه‌السلام) جریان خواهد داشت و آخرین امام، نهمین فرزند از نسل آن حضرت می باشد.

سلمان فارسی نقل می کند: روزی وارد محضر مبارک پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) شدم دیدم که حسین بن علی (علیه‌السلام) روی زانوی حضرت نشسته است و حضرت بین چشمان و دهان او را می بوسد می گوید: تو بزرگوار پسر بزرگواری، تو امام پسر امامی، تو حجت خدا پسر حجت خدائی و پدر حجت های نه گانه ای هستی که از نسل تو به وجود می آیند که نهمین نفرشان قائم (علیه‌السلام) است.[۶]

 با توجه به این تعداد اندک که از میان ده ها بلکه صدها روایت مشابه اینها نقل شد معلوم می شود که هم تعداد ائمه (علیهم السلام) هم اسامی آنها و هم اینکه از نسل کدام امام هستند و هم اینکه آخرین امام چه کسی است از طریق روایات نقل شده از پیامبراکرم (صلی‌الله علیه و آله) معلوم و معین هستند و این دلیل اول ماست که مذهب اثنی عشری برحق است.

 اما دلیل دوم این است که از دوازده امام ذکر شده هر کدام به امامت امام بعدی تصریح کرده اند.

کلینی به روایت عبدالاعلی از امام صادق (علیه‌السلام) روایت کرده که او فرمود: پدرم آنچه نزدش بود به امانت به من سپرده و چون هنگام وفاتش رسید، گفت: برای من گواهانی فرا خوانید و من چهار تن از قریش را از جمله نافع خدمت‌کار عبدالله بن عمر را فراخوندم پس فرمود: بنویس این وصیت یعقوب به فرزندانش است: ای فرزندان من خدا شما را به آئین پاک برگزید از آن پیروی کنید و تا زمان جان دادن جز تسلیم رضای خدا نباشید…[۷] و محمد بن علی به جعفر بن محمد وصیت کرده و دستور داد وی را در بُردی که در آن نماز جمعه گزارده کفن کرده و عمامه اش بر سر گذارد. امام صادق (علیه‌السلام) می فرماید: پس از آنکه گواهان رفتند من به پدرم عرض کردم چه چیزی بود که بر آن گواه گرفتی. فرمود: خوش نداشتم که مغلوب گردی و بگویند به او وصیت نکرد پس خواستم برایت حجت باشد.[۸]

باز کلینی به روایت صفوان جمال از امام صادق (علیه‌السلام) روایت کرده که منصور بن حازم به آن حضرت گفت: پدر و مادرم به فدایت، جان ها، صبح و شام در گذرند اگر چنین شد چه کسی پس از تو امام است؟ فرمود: در آن صورت این شخص امامتان خواهد بود و با دست بر شانه راست ابوالحسن زد (لقب امام کاظم (علیه‌السلام) ) که گمان کنم در آن روز پنج ساله بود در حالی که عبدالله فرزند دیگر امام صادق (علیه‌السلام) هم با ما نشسته بود.[۹]

دلیل سوم بر حقانیت شیعه اثنی عشری این است که زید بن علی که زیدیه خود را منسوب به او می دانند و وی را امام خود می دانند دعوی امامت نداشت. چنانچه در برخی از روایات چنین نیتی که زید ادعای امامت داشته و هنگام قیام مردم را به امامت خود فراخوانده، صریحا انکار شده است. در این زمینه امام رضا (علیه‌السلام) درجواب مأمون که به مدح امام از زید اعتراض کرده بود فرمود: زید چیزی را که حق وی نبود مدعی نشد. او پرهیزکارتر از این بود که چنین ادعایی کند. وی مردم را به رضایت آل محمد (صلی‌الله علیه و آله) فراخواند، و افزود: سوگند به خدا که زید از مخاطبان این آیه است که می فرماید: «وَ جاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباکُم‏…[۱۰]»؛ «و در راه خدا چنان که حق جهاد [در راه‏] اوست جهاد کنید، اوست که شما را [براى خود] برگزیده‏».[۱۱]

هم چنین در مورد اسماعیل فرزند امام جعفر صادق (علیه‌السلام) باید گفت: با اینکه اسماعیلیه خود را منسوب به ایشان می دانند و برخی از گروه های اسماعیلیه او را امام خود می دانند این در صورتی است که اسماعیل در سال ۱۴۵ق در حالی که هنوز امام صادق (علیه‌السلام) حیات داشتند، وفات یافت و امام صادق (علیه‌السلام) در مراسم تشییع جنازه فرزندش اسماعیل خیلی گریه کردند و چندین بار دستور دادند تا جنازه را زمین بگذارند و روی جنازه را باز کرد تا مردم ببینند که اسماعیل از دنیا رفته است.[۱۲]

اسماعیلیه که معتقدند اسماعیل چون فرزند بزرگ امام صادق (علیه‌السلام) بود باید امام باشد که شیخ مفید در نقد این ادعا می گوید: این ادعا اگر هم پذیرفته شده باشد در جایی است که فرزند بزرگ امام پس از در گذشت امام زنده باشد. ولی اسماعیل قبل از در گذشت پدر از دنیا رفت و جنازه او در انظار همگان تشییع و تدفین شد.[۱۳]

بنابراین با توجه به اینکه احادیث وروایات فراوان هم بر تعداد ائمه و هم به نام و نشان و هم اینکه آخرین امام چه کسی و نیز اخباری که از امام قبلی برای امامت امام بعد از خود وارد شده و نیز به دلیل آنکه هیچ دلیلی بر ادعای امامت زید نداریم و رحلت اسماعیل قبل از امام جعفر صادق (علیه‌السلام) واقع شده است و ادله فراوان دیگر که از حوصله این مختصر خارج است می توان به این نتیجه رسید که شیعه اثنی عشری تنها مکتبی است که مظهر اسلام راستین می باشد.

پی نوشت:

[۱]. شهرستانی، عبدالکریم، الملل و النحل، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۱۵ق، ج۱، ص۱۶۹.

[۲]. ربانی گلپایگانی، علی، فرق و مذاهب کلامی، قم، مرکز جهانی علوم اسلامی، ۱۳۸۳ش، ص۶۱.

[۳]. اربلی، علی بن عیسی، ابوالفتح، کشف الغمه فی معرفه الائمه، بیروت، دارالاضواء، ۱۴۰۵ق، ج۳، ص۳۱۲.

[۴]. شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا(ع)، بیروت، موسسه اعلمی، ۱۴۰۴ق، ج۲، ص۵۴.

[۵]. خزاز قمی رازی، کفایه الأثر، قم، انتشارات خیام، ۱۴۰۱ق، ص۱۷ـ۱۸؛ عاملی، زین الدین، الصراط المستقیم، مکتبه المرتضویه، بی تا، ج۲، ص۱۴۵.

[۶]. ابن بابویه قمی، الامامه و التبصره، قم، مدرسه امام مهدی(عج)، بی تا، ص۱۱۰.

[۷]. بقره / ۱۳۲.

[۸]. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، تهران، انتشارات آخوندی، ۱۳۸۸ق، ج۱، ص۳۰۷.

[۹]. همان، ص۳۰۹.

[۱۰] . حج/۷۸.

[۱۱]. شیخ صدوق، عیون اخبارالرضا، ترجمه نجفی اصفهانی، قم، انتشارات پیام علمدار، ۱۳۸۷ش، ج۱، ص۲۲۶.

[۱۲]. شیخ مفید، الارشاد، قم، مؤسسه آل البیت، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۲۰۹.

[۱۳]. شیخ مفید، الفصول المختاره، بیروت، دارالمفید، ۱۴۱۴ق، ص۳۰۸.

 مقایسه تعصب بین شیعه و سنی نسبت به همدیگر

اشاره:

برخی ممکن است تصور کنند که علمای شیعه نسبت به برادران دینی خود از اهل سنت تعصب نشان می دهند. بدون شک مسلمانان از گذشته تا حال از لحاظ اعتقادی و فقهی در برخی مسائل اختلاف داشته و فرقه های مختلفی را به وجود آورده اند. اما اینکه پیروان کدام مذهب و با چه انگیزه ای علیه همدیگر تعصب می ورزند در این نوشته به این مطالب اشاره شده است.

 

 در مسئله تعصب میان مذاهب دو معضلی که باعث این پدیده شوم شده و می شود بیان می گردد:

۱. اینکه دچار سوء تفاهمات زیادی نسبت به همدیگر و درک نکردن همدیگر آنچنان که هست بوده و هستند و تهدیدی که از ناحیه سوء تفاهمات بیجا و خوب درک نکردن یک دیگر متوجه مسلمانان است بیش از آن است که از ناحیه خود اختلافات مذهبی (کلامی و فقهی) متوجه آن ها است چون مسلمانان از نظر اختلافات مذهبی طوری نیستند که نتوانند وحدت داشته باشند و نتوانند با یک دیگر برادر و مصداق آیه شریفه انما المؤمنون اخوه باشند؛ زیرا خدای همه یکی و همه می گویند لا اله الاّ الله و همه به رسالت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، ایمان داشته و سلسله نبوت را به او پایان یافته می دانند و دین او را خاتم ادیان می شناسند، همه قرآن را کتاب مقدس آسمانی خود می دانند و آن را تلاوت و بر اساس آن تشکیل خانواده داده و اولادشان را تربیت می نمایند و هم‌چنین مثل هم اموات شان را دفن می کنند و در ماه معین روزه می گیرند و به سوی قبله واحد نماز می خوانند و مراسم حج را مثل هم انجام می دهند و جز در امور جزئی، در انجام این کارها با هم تفاوتی نداشته و هم از یکنوع جهان بینی برخوردارند.

و لکن همان طوری که اشاره شد از جمله عواملی که بر اختلافات مسلمانان افزوده و آنان را نسبت به هم دچار کینه نموده و احساسات کینه توزی را در میان آنان به وجود آورده و یا شعله ور نموده است؛ تصورات غلطی بوده که فرقه های مختلف اسلامی درباره یک دیگر دارند و این تصورات وهمی و دروغ را مبنای قضاوت قرار دادن، موجب آن شده که برخی از مسلمانان تهمت، دروغ و مسخره نمودن را نسبت به هم روا داشته و از حدود منطق و انصاف خارج شوند در حالی که کمترین وظیفه یک مسلمان و حق برادران دینیش بر او و همانند او این است که همان امری را که اسلام در دعوت غیر مسلمان به اسلام، لازم دانسته و فرموده «با برهان و موعظه حسنه و جدال احسن به سوی صراط حق دعوت کن».[۱] باید نسبت به مسلمانان دیگر رعایت کند.

و می دانیم ثمره عمل به این دستور قرآن این است که زمینه اتحاد اسلامی را میان مسلمانان فراهم می کند و موجب وحدت اسلامی می گردد که قرآن بر آن تأکید نموده «وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ… [۲]» «و همگى به ریسمان خدا چنگ زنید، و پراکنده نشوید» و از تشتت و اختلاف منع کرده است: «وَ لَا تَکُونُواْ کاَلَّذِینَ تَفَرَّقُواْ وَ اخْتَلَفُواْ مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْبَینَاتُ[۳]» «و چون کسانى مباشید که پس از آنکه دلایل آشکار برایشان آمد، پراکنده شدند و با هم اختلاف پیدا کردند، و براى آنان عذابى سهمگین است‏».

آری نتیجه شناخت صحیح همدیگر و رو آوردن به منطق و خردگرائی همین است که شکاف های موجود میان مسلمانان به حداقل رسیده و وحدت اسلامی حکم فرما می شود چون منظور از وحدت فرقه های مختلف اسلامی و اجتناب از اختلاف نه به این معنی است که از مذاهب اسلامی یکی انتخاب و سائر مذاهب کنار گذاشته شود و نه منظور این است که مشترکات مذاهب اخذ و مفترقات همه آن ها کنار گذاشته شود و مذهبی جدیدی اختراع گردد بلکه منظور اتحاد پیروان مذاهب مختلف در عین اختلافات مذهبی است. چون اختلافات اعتقادی و غیره آن قدر نیست که مانع وحدت شود.

۲. معضل دومی که مسلمانان با آن دست و پنجه نرم می کنند این است که علاوه بر تبلیغات سوء دشمنان اسلام و بد معرفی کردن مذاهب اسلامی و نشان دادن چهره نامطلوب از آنان، متأسفانه در گذشته و حال آتش افروزان و انسان های متعصب و افراطی در میان خود مسلمانان بوده و هستند که کوشش آنان بر این بوده که بر بدبینی های مسلمین نسبت به دیگران روا داشته و تا سر حد تکفیر طرف مقابل پیش رفته اند و این امر خود ناشی از آن است که چنین افرادی از اهداف اساسی و اصولی اسلامی بی خبرند و یا خود را به بی خبری زده و دنبال اهداف شخصی خودشان هستند.

البته نمی توان انکار کرد که افراد متعصب و افراطی و ناآگاه از هویت دیگر مذاهب اسلامی کم و بیش در میان پیروان همه فرق و مذاهب اسلامی وجود داشته و دارد ولی اگر از انصاف دور نشده و خود را پشت پرده تعصب های جاهلی قرار ندهیم این گونه افراد که بدان اشاره شد و این قبیل نظر و دیدگاه در میان شیعیان به مراتب کمتر از انسان هایی است که در میان پیروان اهل سنت وجود دارد که به برخی اتهامات این دسته افراد نسبت به شیعیان و مذهب شیعه اشاره می شود:

۱. سید محمد رشید از علماء اهل سنت می گوید «شیعه از هر شکستی که نصیب مسلمین شود خوشحال می شود تا آنجا که پیروزی روس را بر مسلمین، شیعیان ایران جشن گرفتند». و نیز می گوید به وجود آورنده شیعه و اصول مذهب شیعه عبدالله بن سبا می باشد.[۴]

۲. علامه امینی(ره) از ابن تیمیه، آلوسی و قصیمی تهمت هایی را نسبت به شیعه نقل نموده و از جمله نقل کرده است که اینان می گویند: «شیعه برخی از اهل بیت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را از قبیل زید بن علی بن الحسین (علیه‌السلام) را دشمن می دارد.[۵]

۳. ابن حزم اندلسی می گوید شیعه یک گروه سیاسی بوده و اسلام آوردن شان بدان جهت بوده که جان شان را نجات بدهند و از این طریق شکستی را که از ناحیه اسلام دیده و دماغ شان به خاک مالیده شده بود جبران کنند.[۶]

۴. آلوسی از مفسرین اهل سنت می گوید: «شیعه قائل به جواز ارتکاب مفطرات روزه بعد از طلوع فجر هستند».[۷]

۵. شیعه ائمه را برتر از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) دانسته و آنان را خدا می دانند و بعد از هر نماز با گفتن جمله «خان الامین؛ جبرئیل امین خیانت کرد» اظهار تأسف می کنند که چرا نبوت به علی (علیه‌السلام) نرسید و جبرئیل در رساندن مقام نبوت و پیامبری، خیانت کرد و آن را به محمد بن عبدالله (صلی‌الله علیه و آله) رساند.[۸]

۶. شهرستانی از علماء اهل سنت در کتاب ملل و نحل خویش با اینکه کتابی است گزارشی، نسبت به هشام بن حکم از متکلمین شیعه و از اصحاب امام صادق (علیه‌السلام) این نسبت ناروا را داده که ایشان قائل به تشبیه بوده و خدا را جسمی می داند به اندازه هفت وجب از وجب های خودش و نیز گفته هشام بن حکم قائل به الوهیت علی بوده و او را خدای واجب الاطاعه می داند.[۹]

۷. و بالاخره ابن عبد ربه از علماء اهل سنت شیعه را این گونه معرفی می نماید: شیعه یهود این امت است آنان اسلام را دشمن می دارند همان طوری که یهود نسبت به نصاری بغض می ورزند، آنان نه از روی علاقه و عمق دل ایمان آورده و نه بخاطر ترس از خدا بلکه ایمان آورده اند تا اسلام را نابود کنند.

آنان همانند یهودند که گفتند حکومت مخصوص آل داود است و اینان می گویند مخصوص آل علی (علیه‌السلام) است یهود گفتند جهاد در راه خدا وجود ندارد تا مسیح منتظر ظهور کند و شیعیان نیز می گویند جهادی وجود ندارد تا مهدی ظهور کند و همان طوری که یهود تورات را تحریف نمودند شیعه قرآن را تحریف کردند و هم چنانکه یهود جبرئیل را دشمن می دارند اینان هم او را دشمن می دارند چون معتقدند در مسأله رساندن وحی خیانت کرده است و…[۱۰]

همان طوری که اشاره شد در میان شیعیان نیز افراد متعصب ممکن است وجود داشته باشد اما در عین حال اگر برخی از مردم عادی و متعصب شیعه را نادیده بگیریم، اکثریت قاطع علماء و به تبع آنان سائر شیعیان بر این باورند که برادران آنان از اهل سنت محترم بوده و هستند و اخوت اسلامی هرگز محدود به جهان تشیع نمی باشند و در این جهت فرقی میان شیعه و سنی نیست لذا حکم به تکفیر اهل سنت به جزء فرقه ناصبی، از ناحیه علماء تشیع صادر نشده در حالی که در میان اهل سنت از گذشته تا حال کسانی چون آقای عادل الکبانی امام جماعت مسجد الحرام بوده و هستند که شیعه را کافر می دانند غافل از اینکه این گونه تکفیرها دشمنان اسلام را به اهداف شان می رساند و نیز غافل از اینکه قرآن به ما دستور می دهد که وحدت داشته باشید و از اختلاف و تشتت و دامن زدن به اختلافات پرهیز کنید.

پی نوشت:

[۱]. نحل / ۱۲۵.

[۲]. آل عمران / ۱۰۳.

[۳]. آل عمران / ۱۰۵.

[۴]. امینی، عبدالحسین، الغدیر، بیروت، دارالکتاب العربی، چاپ چهارم، ۱۳۹۷ق.

[۵]. همان، ص۲۶۸.

[۶]. ابن حزم اندلسی، ابی محمد علی، الفصل فی الملل و الاهوا و النحل، بیروت، دارصادر، چاپ اول، ۱۳۱۷ق، ص۱۱۵، ج۳، ص۲۶۶ و ۲۶۷.

[۷]. آلوسی، سید محمود، تفسیر روح المعانی، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق، ج۱، ص۴۶۳.

[۸]. صافی گلپایگانی، لطف الله، صوت الحق و دعوه الصدق، بی تا، بی نا، ص۴۸.

[۹]. شهرستانی، محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، ص۲۵ به نقل از: الغدیر، ج۳، ص۱۴۲.

[۱۰]. عبد ربه اندلسی، احمد بن محمد، عقد الفرید، بیروت، دارالفکر،بی تا، جزء ۲، ص۲۲۲.

منبع: نرم افزار پاسخ مرکز مطالعات حوزه.

 تفاوت تقلید و مرجعیت نزد شیعه و اهل سنت

اشاره:

هر مسلمان مکلّفی اگر مجتهد نباشد ـ یعنی نتواند خودش احکام شرعی را از کتاب و سنّت به دست آورد ـ باید از یکی از مراجع جامع الشرائط در زمینه علم، عدالت، پرهیزگاری، زهد و تقوا پیروی کند. چنان که خدای متعال می فرماید: «…فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّکرِ إِن کنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ[۱]» «اگر نمی دانید از آنان که به یاد دارند، بپرسید». وقتی این مسأله را بررسی کنیم می بینیم که شیعه امامیه، همراه با حوادث، پیش رفته اند. و سلسله مرجعیت، در میان آنها هرگز قطع نشده است. و این وضع از زمان پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) تا به امروز ادامه داشته است.

شیعه، در زمان حضور امامان اهل بیت (علیهم السلام) از آنان پیروی کرده و بعد از غیبت امام معصوم تقلید از فقیه جامع الشرائط، را واجب می داند. و به همین دلیل یک رشته فقیهان مجتهد از آن زمان تا به امروز، پدید آمده اند و این رشته، قطع نشده، و در هر روزگاری در میان امّت، یک یا چند مرجع شیعه بوده است که مردم از آنها تقلید می کرده اند. و رسائل عملیه ای داشته اند که در آنها احکام به دست آمده از کتاب و سنت را آورده اند. به دلیل این‌که باب اجتهاد در شیعه مسدود نشده است اجتهاد در مسائل نو ظهور که در قرن اخیر، به سبب پیشرفت علم و تکنولوژی پیش آمده، مانند پیوند قلب، و اعضای دیگر بدن یک انسان به انسان دیگر. یا باروری مصنوعی، یا معاملات بانکی و مانند آنها وجود دارد.

شیعه در هر روزگاری از فقیه زنده ای تقلید می کند که خود با مشکلات مردم آشناست و مسائل آنها را از نزدیک می بیند و آنها از او می پرسند و او جواب می دهد.

به این ترتیب، شیعه در هر زمانی بر دو منبع اصلی شریعت اسلامی یعنی کتاب و سنت و نصوص بر جای مانده از امامان عترت، پافشاری کرده، و علمای آنها از قیاس و نظریات شخصی، بی نیاز شده اند، زیرا شیعه، سنّت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را گردآوری و حفظ کرده از زمان علی بن ابی طالب که صحیفه جامعه را داشت. و در آن همه مسائل مورد نیاز مردم تا روز قیامت را نوشته بود، و امامان از فرزندان او یکی پس از دیگری آن را به ارث می برده اند.

با این بحث کوتاه در مسأله تقلید شرعی و مرجعیت دینی، برای ما روشن شد که شیعه امامیه اهل قرآن و سنت نبوی هستند که مستقیما از علی (دروازه شهر علم پیامبر) و آن عالم ربّانی و رهبر دوم امّت پس از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نقل شده است، همو که در قرآن، جان پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نامیده شده است.[۲]

هر کس به این شهر درآید و از راه دروازه آن وارد شود، بر چشمه زلالی می رسد و پیمانه اش لبریز می گردد و دردهایش درمان می شود، و دستگیره استواری را به دست می آورد که جدا شدنی نیست؛ زیرا خدای متعال می فرماید: «…وَأْتُواْ الْبُیوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا… [۳]»؛« به خانه ها از درهای آن وارد شوید».

و هر کس بخواهد از راهی غیر در وارد شود، دزد نامیده می شود، و نمی تواند به خانه در آید. و سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را نمی داند و خدا او را بخاطر نافرمانیش کیفر می دهد.

تقلید و مرجعیت نزد اهل سنت و جماعت

هر گاه مسأله تقلید و مرجعیت را نزد «اهل سنت و جماعت» بررسی می‌کنیم، سرگردان می شویم که چگونه می توان، اینان را به پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) پیوند داد. همه ما می دانیم که «اهل سنت و جماعت» در تقلید به امامان چهار مذهب، یعنی ابو حنیفه، مالک، شافعی و احمد حنبل مراجعه می کنند، که هیچ یک پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را ندیده و با او هم نشین نبوده اند.

 اهل سنت و جماعت در اجتهاد را بر روی علمای خویش بسته اند و تنها تقلید از این امامان مرده را اجازه می دهند. بنابراین آنان تقلید از انسان مرده ای جایز می دانند.

از اشکالاتی که بر مرجعیت و تقلید اهل سنت وارد است این است که چگونه یک مسلمان خردمند، در این زمان از کسی پیروی می کند که از مسائل جدید این روزگار، چیزی نمی داند، و اگر از او چیزی بپرسد نمی تواند پاسخ دهد؟ به یقین امام مالک و ابو حنیفه و دیگران در روز قیامت از «اهل سنت و جماعت» بیزاری می جویند و می گویند: پروردگارا ما را به کار اینان که ما آنها را ندیده ایم، و آنها هم ما را ندیده اند، مؤاخذه مفرما. و ما هرگز به آنها نگفته ایم که تقلید از ما واجب است.

اشکال دیگر این است که در قرآن یا سنت پیامبر دستوری و پیمانی یا دلیلی برای پیروی از چهار مذهب وجود ندارد؛ بلکه هم در قرآن و هم در سنت، دستور صریح به پیروی از عترت پاک و دور نشدن از آنها آمده است.

نتیجه این می شود که اهل سنت از مراجعی تقلید می کنند که در قرن دوم هجری می زیسته اند و تقلید از مرجع زنده را جایز نمی دانند اما انتخاب مرجع در مذهب تشیع تا زمانی که امامان معصوم زنده بودند و حضور داشتند از آنان پیروی می کردند و پس از آنان از فقهای واجد الشرایط و اعلم در طول تاریخ پیروی کرده اند و تقلید از مرجع مرده را به صورت ابتدائی جایز نمی داند.

پی نوشت:

[۱]. نحل / ۴۳٫

[۲]. اشاره است به این آیه «…فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکمْ…» «آل عمران / ۶۱» که حضرت پس از فرود آمدن این آیه، علی را فراخواند. مسلم آن را در صحیح خود در باب فضائل علی ـ علیه السلام ـ آورده است.

[۳]. بقره / ۱۸۹٫

منبع: نرم افزار پاسخ مرکزمطالعات حوزه.

تفاوت شیعه با مذهب اعتزال و اشاعره

اشاره:

مذهب شیعه، معتزله و اشاعره از مذاهب مهم اسلامی هستند. مذهب معتزله در عصر حاضر پیروانی ندارد اما مذهب اشاعره مذهی کلامی اهل سنت است که در عصر حاضر دارای بشترین پیرو است. در این نوشته به بررسی کوتاه و این سه مذهب مورد مقایسه قرار گرفته است.

الف) معتزله: به گروهی از اهل سنت که از نظر کلامی پیروان واصل بن عطا محسوب می شدند معتزله گفته می شود.[۱]

عقائد کلامی معتزله را می توان به صورت زیر خلاصه نمود:

۱. توحید: توحید مراتب و معانی گوناگونی دارد که اهم آن توحید ذاتی، توحید صفاتی و توحید افعالی است. توحید ذاتی مورد قبول همه فرقه های اسلامی است. اما درباره توحید صفاتی و افعالی در میان متکلمان اختلاف نظر جدی وجود دارد. معتزله بر خلاف اشاعره، معتقد به توحید صفاتی و منکر توحید افعالی اند.

۲. عدل: هیچ یک از فرقه های اسلامی منکر عدل به عنوان یکی از صفات خداوند متعال نیستند. اختلاف متکلمان بیشتر در تفسیری است که از این مفهوم صورت می پذیرد. تفسیر معتزله بر اساس بینشی است که درباره حسن و قبح اعمال دارد. آنان قائل اند که افعال در ذات خویش، صرف نظر از دستور شرع، خوب یا بد هستند و عقل آدمی نیز قادر است دست کم در پاره ای از موارد، این حسن و قبح را درک نماید. بنابراین عدل از کارهای خوب و واجب است و ظلم از کارهای بد و ناشایست است. از سوی دیگر چون خداوند از هر گونه امر قبیح و ناروا مبراست، پس لزوما کارهایش بر طبق عدل است و هر چه را عقل مصداق ظلم تشخیص دهد خداوند انجام نخواهد داد. معتزله از این تفسیر به نتایج متعددی رسیدند؛ از جمله می توان به انکار جبر و اثبات اختیار مطلق برای انسان و ردّ توحید افعالی اشاعره به این معنا که خداوند فاعل همه اعمال است اشاره کرد.

از نظر معتزله یکی دیگر از لوازم عدل، ردّ تکلیف مالایطاق و عذاب کردن اطفال مشرکان بر اثر گناه پدران است.[۲]

۳. منزله بین المنزلین: معتزله در قبال خوارج و مرجئه، معتقدند که مرتکب کبیره نه کافر است و نه مومن، بلکه منزلت و مقامی بین کفر و ایمان دارد.

۴. وعد و وعید: به عقیده معتزله خداوند همان گونه که خلف وعده (نوید به پاداشی که داده) نمی کند (البته این مطلب مورد اتفاق همه مسلمانان است) خلف وعید (تهدید به عذاب که نموده است) نیز نمی کند و از او سر نمی زند. بنابراین تمام تهدید ها و کیفرهائی که درباره کافران و فاسقان در قرآن کریم و روایات آمده است، در روز قیامت به وقوع خواهد پیوست و محال است که خداوند آنها را ببخشد، مگر آنکه در دنیا توبه کرده باشد.

۵. امر به معروف و نهی از منکر: این امر مورد اتفاق مسلمانان است و اختلاف تنها در مراتب است. معتزله برای امر به معروف و نهی از منکر شروطی مانند احتمال تأثیر و عدم مفسده، قائل اند اما آن را مانند اصحاب حدیث به قلب و زبان محدود نمی کنند.[۳]

ب) اشاعره: ابوالحسن علی بن اسماعیل اشعری که تا سن چهل سالگی از مدافعان معتزله به حساب آمده و به این مکتب دلبستگی تام داشت، ولی یکباره از مکتب اعتزال روی گردان شده و آراء همخوان با اهل حدیث ارائه نمود.

خلاصه و عصاره مهم ترین عقاید کلامی این فرقه سنی مذهب به شرح ذیل است:

۱. خداوند وجود دارد، واحد و قدیم است مالک بندگان و فعال مایشاء است، اگر بندگان را در بهشت برد میل اوست و اگر در آتش افکند باز هم میل اوست و ظلمی مرتکب نشده است. رؤیت خداوند محال نیست زیرا هر موجودی قابل رؤیت است.

تکلیف مالایطاق جائز است، سعادت و شقاوت به اراده خداوند بستگی دارد و ازلی است و تغییر ناپذیر؛ عقل اعتبار و استقلال ندارد، هر چه شرع گفت همان است (حسن و قبح شرعی است).

ایمان و کفر در بندگان ارادی نیست بلکه اراده الهی است. بندگان قادر به ترک آنچه خداوند بر آنان و در آنان آفریده نیستند، عبادت و اطاعت راه گشای بهشت و سعادت نیست. خدا هر چه خواهد آن شود. پس می تواند  انبیاء را به دوزخ برد و اشقیا را به بهشت. کودکان کفار در دوزخ جای گیرند. انجام قبایح بر خداوند روا باشد، مرتکب کبیره مومن است، شفاعت پیغمبر شامل حال مرتکب کبیره می شود، هر چه خداوند انجام دهد عین عدل است.[۴]

۲. بر مسلمانان واجب است فردی را به رهبری و امامت برگزینند، شرایط امام، علم و عدالت و سیاست است. عصمت امام از همه گناهان شرط نیست، نص خلیفه و اجماع اهل حل و عقد و اجماع امت کافی است، تقدیم مفضول بر افضل جایز است.[۵]

ج) شیعه امامیه: امامیه یا شیعه اثنا عشریه در اصطلاح به کسانی گفته می شود که گذشته از اعتقاد به امامت و خلافت بلافصل علی (علیه‌السلام) ، پس از او حسن بن علی و حسین بن علی و نه فرزند معصوم حسین (علیه‌السلام) را که آخرین آنها مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف و امام قائم و غایب از دیده هاست، را به امامت می پذیرند.[۶]

بنابراین «شیعه» به کسانی گفته می شود که بعد از رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) به امامت و خلافت بلافصل علی (علیه‌السلام) و بعد از آن حضرت به ائمه معصومین(علیهم السلام) از فرزندان آن بزرگوار قائل اند. و دین شان را در اصول و فروع از آنان فرا گرفته اند. به تعبیر دیگر شیعه امامیه همان پیروان واقعی دین خاتم هستند و مکتب شیعه در حقیقت تجلی و تبلور اسلام ناب و استمرار آن در بستر تاریخ می باشد.

تفاوت شیعه امامیه با سایر فرق و نحله ها چه فقهی و چه کلامی یک تفاوت اساسی و اصولی می باشد که ما به فراخور این مقاله فقط به گوشه هایی از تفاوت ها و امتیازات مکتب کلامی شیعه با دو مکتب کلامی اهل سنت یعنی معتزله و اشاعره به طور گذرا می پردازیم:

به گواهی تاریخ دو مکتب معتزله و اشاعره تا حد زیادی بازتاب جریان های تضاد اعتقادی رایج در جامعه اسلامی بودند و در زمان و شرایط مشخصی اعلام موجودیت کردند؛ چنانچه مکاتب دیگری، مانند خوارج و مرجئه نیز چنین بوده اند و غالبا به صورت انفعالی و در واکنش به حوادث اعتقادی یا سیاسی آن دوران پدید آمدند. اما وضعیت شیعه امامیه به گونه دیگری بود. نخستین امام از ائمه دوازده گانه شیعه یعنی علی (علیه‌السلام) ، همراه و همراز پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) شاگرد مخصوص آن حضرت بود. وی گذشته از اینکه از تعالیم عمومی نبی مکرم اسلام (صلی‌الله علیه و آله) بهره مند می شد، از علوم و اسرار وحی نیز بهره می گرفت و تفسیر قرآن و معارف اعتقادی اسلام را در محضر آن بزرگوار به طور کامل فرا می گرفت. علی (علیه‌السلام) گذشته از اینکه معارف دینی را در ضمن سخنان و خطبه های متعدد برای همگان بیان می کرد، معارف عمیق تر را برای فرزندان‌اش بازگو و به آنان منتقل می کرد. به این ترتیب، این سنت سینه به سینه به دیگر امامان ادامه یافت و علوم ناب آسمانی در کانون الهی اهل بیت از این طریق به پیروان آنان منتقل می گردید؛ اگر چه در اثر ظلم و سیطره بنی امیه، امامیه و شیعه اثنی عشریه به عنوان یک گروه منسجم با یک مدرسه کلامی و اعتقادی خاص فرصت بروز و ظهور نیافت. تا اینکه امام باقر (علیه‌السلام) و امام صادق (علیه‌السلام) با اندک فرصتی که از نزاع میان امویان و عباسیان به دست آوردند، توانستند در کنار فقه و دیگر معارف ناب شیعه، کلام امامیه را نیز بنیان نهند و با پرپائی کلاس های متعدد و تعلیم شیعیان، متکلمان برجسته ای همچون هشام بن حکم، هشام بن سالم، مؤمن طاق و… تربیت کردند که هر یک در رشته خاص از کلام سرامد دیگران بودند.[۷]

کلام امامیه نه با عقل گریزی اصحاب حدیث و حنابله موافق است، و نه با عقل گرایی افراطی و جدلی معتزله همراهی دارد و نه با جمودگرائی اشعری و نادیده انگاشتن نقش تعقل سرآشتی دارد.

قرآن و سنت پیامبر و اهل بیت، و نیز عقل از منابع معارف شیعه به شمار می آید. تاریخ تفکر شیعه نشان می دهد که متکلمان امامیه با اجتهاد عقلی از قرآن و احادیث بهره ها می‌گرفته اند و با ادله و شواهد عقلی، معارف برگرفته از کتاب و سنت را تبیین می کردند؛ که در اینجا به طرح اصول دین در مکتب شیعه امامیه و تفاوت های آن با دو مکتب معتزله و اشاعره این نوشتار را به پایان می بریم:

اصول دین در مکتب امامیه: متکلمان امامیه از گذشته های دور پنج اصل را به عنوان اصول عقاید، معرفی کرده اند که عبارتند از: توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد. انتخاب این پنج اصل نه به دلیل انحصار مسائل اعتقادی در آنها، بلکه به دلیل اهمیت بسیار این اصول در مقایسه با دیگر معارف اعتقادی بوده است. البته بسیاری از مباحث مهم اعتقادی دیگر به عنوان زیر مجموعه اصول یاد شده و در ذیل آنها مورد بحث قرار می گیرد. از دیدگاه شیعه امامیه، توحید و عدل از دیگر اصول اعتقادی بسی مهم تر بوده است و در احادیث این دو اصل به عنوان پایه های اساسی دین معرفی شده است.[۸]

از دیرباز تفسیر خاص شیعه امامیه و معتزله از این دو اصل آنها را از سایر فرقه های کلامی جدا ساخته است؛ از این رو به این‌دو گروه «اصحاب التوحید و العدل» یا گاه به اختصار «عدلیه» گفته می شود. اصل امامت نیز ویژگی اصلی شیعه امامیه است و آنان را از دیگران و حتی از معتزله جدا می‌کند. اهمیت این اصل تا آنجا است که در احادیث از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) و امامان معصوم (علیه‌السلام) آمده است که «هر کس امام خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است».[۹] البته تذکر به این نکته لازم است که شیعه علی رغم پاره ای از اختلافات، در بسیاری از عقائد با دیگر مسلمانان اشتراک دارند که اینجا جای توضیح آن نیست.

در ادامه به برخی عقاید مهم امامت اشاره می کنیم:

۱. توحید: هر چند اصل توحید در میان متکلمان مسلمان محل اتفاق است، اما دیدگاه شیعه در تبیین توحید صفاتی و افعالی با سایرین تفاوت های مهمی دارد. آنان درباره توحید صفاتی، عقیده اشاعره را که برای خدا صفات زائد بر ذات قائل بودند نمی پذیرند و نیز نظریه برخی معتزله را که منکر صفات خداوند بودند و یا به نیابت ذات از صفات باور داشتند، مردود می دانند.

از نظر متکلمان شیعه امامیه، هر چند معنا و مفهوم صفات خدا با ذات او متفاوت است، اما ذات و کلیه صفات، دارای یک مصداق واحد هستند. به دیگر سخن، صفات حق تعالی عین ذات اوست و یک حقیقت واحد بیش نیست.

درباره توحید افعالی، اشاعره به انحصار فاعلیت در خداوند و معتزله به فاعلیت مستقل انسان در افعال خویش معتقد هستند، ولی در مکتب شیعه امامیه این‌دو نظریه به صراحت مورد تردید و تکذیب قرار گرفته است. زیرا از یک سو انسان در افعال خویش مؤثر بوده و افعال در واقع از آدمی صادر می شود، و از سوی دیگر، قدرت انتخاب و تأثیرگذاری انسان در طول فاعلیت خدا است.

۲. اختیار و آزادی: شیعه امامیه، بر خلاف اشاعره، به اختیار و آزادی انسان و تأثیرگذاری او در رفتار خویش اعتقاد دارد اما این اختیار هرگز به تفویض که اعتقاد معتزله است نمی انجامد و وانهادگی انسان به خویش و بر کناری مشیت و اراده الهی از تأثیر و دخالت در امور انسان و جهان را نمی پذیرد. چه آنکه قدرت اختیار انسان در طول قدرت و اختیار خداست و همان طور که هستی انسان دائما از سوی پروردگار افاضه می شود، قدرت اختیار و انجام کار را نیز به همان صورت از خداوند دریافت می‌کند. این گونه نیست که خداوند قدرت انجام کار را به انسان واگذار و تفویض کند و از آن پس خود توان تأثیر بر افعال او را نداشته باشد. و لذا درگفتار اهل بیت آمده است: «لا جبر و لا تفویض و لکن امر بین الامرین».[۱۰] این قاعده یکی از امتیازات کلامی شیعه به شمار می آید.

یکی از ادله متکلمان شیعه در ردّ نظریه جبر، منافات داشتن این نظریه با عدل الهی است؛ زیرا مجبور کردن انسان ها برگناه و سپس مجازات آنها به دلیل ارتکاب آن کاری قبیح است. از اینرو، بحث اختیار و آزادی انسان از نظر شیعه همواره با نظریه عدل الهی پیوند ناگسستنی و استوار داشته است.[۱۱]

۳. عدل: متکلمان شیعه امامیه صفت عدل را به عنوان یکی از جامع ترین صفات فعل خدا در نظر گرفته اند و از این رو بسیاری از مباحث مربوط به افعال الهی را در ذیل اصل عدل مندرج ساخته اند. از نظر ایشان عدل الهی به معنای منزّه بودن خدا از ارتکاب افعال قبیح و اخلال به واجبات و لزوم انجام دادن کارهای درست و نیکو است.

اما اشاعره معتقدند که خداوند هر فعلی را انجام دهد همان عدل است؛ زیرا او مالک همه موجودات است و مالک در ملک خویش هرگونه که بخواهد تصرف می کند. البته این موضوع نیز ریشه در یکی از مباحث بحث انگیز کلامی، یعنی مسأله حسن و قبح افعال دارد. در حقیقت تفسیرهای گوناگون از مسأله عدل الهی در بین متکلمان مسلمان، به تلقی و برداشت آنان از حسن و قبح عقلی و شرعی باز می گردد.

۳. حسن و قبح افعال: نظریه امامیه در مسأله حسن و قبح دارای دو عنصر اساسی است: نخست آنکه خوبی و بدی به عنوان یکی از ویژگی های اعمال در نظر گرفته می شود که از آن به حسن و قبح ذاتی، در مقابل الهی تعبیر می شود، و دیگر آن‌که عقل آدمی را بر درک خوبی و بدی افعال توانا می داند که از آن به حسن و قبح عقلی، در مقابل شرعی، تعبیر می شود. با وجود این، شیعه، معتقدند که انسان به دلیل محدودیت عقل و آگاهی، قادر نیست ارزش همه افعال را به درستی درک کند؛ بلکه نیازمند دین و شریعت است. اما اشاعره معتقدند که افعال خود دارای خوبی و بدی نیستند و حتی اگر هم چنین می بود، عقل آدمی از درک این ویژگی ها عاجز و ناتوان است. لذا اشاعره که حسن و قبح ذاتی و عقلی را قبول ندارند، بر این باورند که خدا هر کاری انجام دهد همان عدل و خوب است، نه اینکه خداوند فعلی که عقل آن را ذاتا خوب و عدل می داند، انجام خواهد داد.

۴. رؤیت خدا: شیعه امامیه معتقدند که خداوند متعال به هیچ صورت، در دنیا و آخرت با چشم قابل رویت نیست؛ زیرا دیده شدن از ویژگی های موجود مخلوق مادی یعنی جسم است.

۵. امامت: در بین مکاتب کلامی همان گونه که در ابتداء به آن اشاره شد، امامیه تنها گروهی است که امامت را از اصول دین می داند و بر آن تأکید دارد. بر خلاف اشاعره و معتزله که معتقدند نصب امام بر مسلمانان واجب است نه بر خداوند و امامت را یک تکلیف شرعی مانند دیگر واجبات می دانند و آن را از فروع دین به شمار می آورند.[۱۲]

به این ترتیب امامت یک اعتقاد محوری و ویژگی اصلی امامیه است زیرا به اعتقاد شیعه، امام را خداوند معین کرده است و نصب امام همچون ارسال رسل یکی از وظایف خداوند در هدایت بندگان است. وظیفه مردم در این میان، معرفت و شناسائی امام و بیعت با او و پیروی از آموزه ها و دستورات اوست.

یکی از ویژگی های امام، مرجعیت دینی و اعتقادی است و بدیهی است که شیعیان در مسائل اعتقادی خود از امامان معصوم (علیه‌السلام) و احادیث و سخنان آنها کمک می گیرند.

پی نوشت:

[۱]. مطهری، مرتضی، آشنائی با علوم اسلامی، انتشارات صدرا، قم، ص۴۲ ـ ۴۱.

[۲]. مراجعه شود به کتاب آشنائی با فرق و مذاهب اسلامی، رضا برنجکار، مبحث احول پنجگانه معتزله، انتشارات: نشر موسسه فرهنگی طه، ۱۳۸۵ش.

[۳]. ر.ک: مبلغی آبادانی، تاریخ ادیان و مذاهب، ج۳، مبحث اصول پنج گانه معتزله.

[۴]. ر.ک: آشنائی با علوم اسلامی، ص۴۸ ـ ۴۹.

[۵]. همان، تاریخ ادیان و مذاهب جهان، ج۳، مبحث ارکان اعتقادی اشاعره.

[۶]. اوائل المقالات، ص۴۰، شیخ مفید (ره)، دارالمفید، بیروت. لبنان، ۱۴۱۴ق.

[۷]. اختیار معرفه الرجال، رجال کشی، ج۲، ص۵۴۴ ـ ۵۶۰.

[۸]. معانی الأخبار، ص۱۱، شیخ صدوق (ره)، انتشارات اسلامی، ۱۳۶۱ش، تحقیق علی اکبر غفاری.

[۹]. الکافی للکلینی، ج۱، ص۱۸۴، المطبعه حیدری، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۸۸ق.

[۱۰]. کلینی، الکافی، ج۱، ص۱۶۰، مطبعه حیدری، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۸۸ق.

[۱۱]. ر.ک: آشنائی با فرق و مذاهب اسلامی، مبحث اصول عقائد امامیه، نشر، موسسه فرهنگی طه، ۱۳۸۵ش.

[۱۲]. ر.ک: به کتاب های: ۱. آشنائی با علوم اسلامی، کلام و عرفان، ص۴۸ ـ ۴۹، شهید مطهری، ۲. آشنائی با فرق و مذاهب اسلامی، مبحث، اصول دین امامیه، ۳. بحوث فی الملل و النحل، جعفر سبحانی، ج۱، ص۱۷۰ ـ ۱۷۹، موسسه النشر الاسلامی، قم، ۱۴۱۴ق.

حقوق اقلیت ها در نظام علوى

اشاره

یکى از بحث هاى مطرح در حکومت اسلامى، به خصوص در شرایطکنونى، موضوع حقوق اقلیت ها است. این عنوان، که هم قابل انطباق براقلیت هاى مذهبى و غیر مذهبى است، ابعاد گوناگونى دارد. آنچه بیشتردر این نوشتار مورد توجه قرار گرفته، حقوق اقلیت هاى مذهبى است. هرچند اقلیت هاى غیر مذهبى نیز در صورتى که حالت محاربه به خودنگرفته باشند، داراى همان وضعیت اقلیت هاى مذهبى هستند.

یکى از وظایف مهم حکومت اسلامى و نهادهاى آن به رسمیت شناختن،نهادینه کردن و اجراى حقوق انسان هاى تحت حاکمیت خویش است.(۱) اگر چه اجراى چنین حقوقى جداى از اداى تکالیف نمى باشد. دولت اسلامى، که نمود دولت رحمت و گذشت است، (۲) ازهمان ابتدا به گونه اى عمل کرد که حقوق همه مردم تضمین گردد، مگرآن که با اعمال و رفتار خود، زمینه سلب این حقوق را از خویش به وجودآورد.

قرآن کریم با رسمیت بخشیدن به اقلیت ها، حقوق آنان را نیز به رسمیت شناخته است.(۳) پیام اسلام و پیامبران (علیهم السلام) براى تحقق بخشیدن به این آرمان در زندگى فردى و اجتماعى انسان ها، واردشده و موجب رحمت عالمیان گردیده است. هر فرد و گروهى مى تواند بااختیار خود، هر عقیده اى را برگزیند، گر چه تنها دین پذیرفته شده نزد خداوند، چیزى جز اسلام نمى باشد.(۴) پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله)با انعقاد قرار داد صلح و سازش با اهل کتاب، این روش را به طور عملى به اجرا گذاشتند.(۵)

دوران پنج ساله نظام علوى نیز از این قاعده کلى جدا نیست.نمونه هاى متعدد تاریخى ـ که در ضمن بحث خواهد آمد ـ گویاى این واقعیت است. از آنجا که این تحقیق در صدد بررسى حقوق اقلیت ها درنظام علوى است، ابتدا به اصول حاکم بر روابط دولت اسلامى و اقلیت هامى پردازد و سپس با طرح انواع حقوق این گروه ها، به نمونه هاى تاریخى آن در حکومت امام على (علیه السلام) اشاره خواهد شد.

(انسان) در فرمان حضرت على (علیه السلام) به مالک اشتر

از نظر حضرت على (علیه السلام)، همه انسان ها در همه جوامع واعصار، بدون هیچ گونه تبعیض از شایسته ترین حقوق برخوردارند.(۶)محتواى فرمان حضرت به مالک اشتر به گونه اى روشن بر این معنا دلالت دارد. کلمه (ناس)، (رعیت) و (عامه) و بیان مشابهت مردم درخلقت همه گویاى این واقعیت است.(۷) از دیدگاه على بن ابى طالب (علیه السلام)حاکم اسلامى موظف به اعمال محبت و لطف در موردهمه مردم و از جمله اقلیت ها مى باشد. او نباید حالت درنده خویى داشته باشد و خوردن رعیت خویش را غنیمت شمارد.(۸) در این مکتب، مردم بر دو نوعند:

یا برادر دینى حاکم و یا نظیر او در خلقت. پس جاى رفتارهاى غیر انسانى نسبت به آنها وجود ندارد. این اصل، از دستورحضرتش به مالک درباره لزوم رحمت و محبت قابل استفاده است. دراین بین، آنان که به یکى از ادیان حقه مانند یهود و نصارا معتقدند ازحقوق بیش ترى برخوردارند. این گروه مى توانند ارتباطات رسمى درشکل قرار داد ذمه با مسلمانان برقرار نمایند. این وضعیت، حتى نسبت به ادیان ساختگى، مادام که به مسلمانان، حکومت اسلامى و سایرانسان ها صدمه نرسانند، مى تواند اجرا گردد.(۹)

در این مکتب، همه انسان ها در حقوق و تکالیف بسیارى مشترکند.احترام ذاتى، کار و فعالیت مناسب و سودمند و حق بهره بردارى از مزایاى مادى و معنوى اسلام مشروط به عدم مزاحمت با حقوق سایر مسلمانان و استحقاق عقوبت در صورت تخلف از قوانین، از این جمله است. این نکته نیز مد نظر است که در فرمان حضرت على (علیه السلام)، از مالک خواسته مى شود افراد جامعه اى که زمامدارى آن در به عهده گرفته، باحقایق اسلامى ناب آشنا نماید و آنها را در سیر نهایى کمال خود قراردهد؛ زیرا هر انسان ذى حقى مى تواند از حقوق خود سوء استفاده کرده وبا توجه به موقعیتى که اسلام در اختیار آن قرار داده است، حقوق دیگران را ضایع کند و موجبات اخلال در نظم عومى و فساد اخلاقى اجتماعى رافراهم کند. در این صورت، بر حاکم اسلامى فرض است که به شدت ازعمل او جلوگیرى کند و هم خود فرد و هم جامعه اسلامى را از خطرسقوط نگه دارد.

با مقایسه کلام حضرت على (علیه السلام) در مورد انسان و سایرمکاتب فکرى، که انسان را در همین بعد طبیعى خلاصه مى کنند و هیچ بعد و استعداد و رفتارى جز همانچه با نمودهاى طبیعى و مستند به انگیزه هاى طبیعى از خود بروز مى دهد، قایل نیستند، زیبایى هاى مکتب الهى اسلام در مورد انسان بسیار چشمگیر خواهد بود.(۱۰)

اصول لازم الرعایه براى حاکم اسلامى نسبت به همه مردم

در نامه حضرت على (علیه السلام) به مالک، اصولى ترسیم شده است که همه آنها باید از سوى حاکم اسلامى اجرا شود تا بنیان حکومت اسلامى تقویت گردد. این اصول که نسبت به همه افراد باید اعمال شود،در مورد اقلیت ها نیز جریان دارد:

انصاف:

در بخشى از نامه حضرت مى خوانیم: (بین خدا و مردم از یک طرف و خویشتن و خواص دودمانت و هر که از مردم جامعه که تمایلى به او دارى از طرف دیگر، انصاف داشته باش).(۱۱) در این کلام، کلمه (ناس) به کار رفته که اسم جمع و شامل همه مردم بدون استثناست.جایگاه انصاف فراتر از اعمال حقوق است. حرکت در چارچوبه قرار دادذمه، مى تواند تبعاتى داشته باشد که با اعمال و اجراى اصل انصاب آن آثار از بین خواهد رفت. جالب آنکه در جاى دیگر، حضرت عدم اجراى انصاف را مساوى با ظلم تلقى مى کند و نتیجه ظلم به بندگان خدا چیزى جز خصومت الهى نمى باشد و در نهایت، به حالت محاربه با خداوندمى انجامد، مگر آن که جبران کند و راه توبه در پیش گیرد.(۱۲) چنین وضعیتى در هیچ یک از اسناد حقوق بشر، که با فریاد بلند اجراى بدون تبعیض حقوق را اعلام مى کند، وجود ندارد.(۱۳) نهایت چیزى که دراسناد حقوق بشر یافت مى شود، درخواست اجراى حقوق توسطدولت هاست، در حالى که سخن حضرت حاکى از ضمانت اجراى بسیارقوى حقوق اسلامى است. حضرت در این سخن، نه تنها عدم اجراى حقوق را ممنوع مى کند، بلکه عدم اعمال انصاف را در ردیف جنگ با خدامى داند.(۱۴)

بر طرف کردن کینه:

(هر کینه اى را از درون مردم بر طرف کن)(۱۵)این سخن، که حاکى از روح بالاى رهبران اسلامى است، در مورداقلیت ها لازم تر مى باشد؛ زیرا با توجه به شرایط قرار داد ذمه، امکان نوعى حقد و کینه وجود دارد و حاکم اسلامى مى تواند با تدبیر خاص خود،مانع از تحقق چنین وضعیتى گردد.

اصل رسیدگى به احتیاجات:

از جمله امورى که باید به طور مستقیم توسطحاکم اسلامى اعمال شود، بر طرف کردن نیازهاى مردم است. این اصل در کلام على بن ابى طالب (علیه السلام) به مالک مطرح شده است.(۱۶)از سوى دیگر، حضرت سفارش مى کند که کار مردم بدون تأخیر انجام پذیرد. این سخن ناظر به اقلیت ها نیز مى باشد.

دورى از تبعیض:

در جاى جاى نهج البلاغه، به خصوص نامه مالک،حضرت این اصل را تذکر مى دهند. روشن است که مخالف در فرض مذکور، ناظر به کسى است که حالت محاربه به خود نگرفته باشد.

اصل محبت و رفق: چشم پوشى از خطاى مردم و عفو و گذشت تا حدى امکان، موجبات برقرارى روابط حسنه بین گروه ها و افراد جامعه را فراهم مى آورد؛ چنانچه برخوردهاى تند مى تواند زمینه از هم گسیختگى جامعه را فراهم کند که در نتیجه، نه اکثریت و نه اقلیت هیچ کدام نمى توانند از حقوق خود بهره مند شوند. حضرت در نامه خود، این گونه مى فرمایند: (اى مالک، رحمت و محبت به رعیت را در قلب خود واردکن و براى آنان درنده اى وحشى مباش…).(۱۸)

اصل احترام به سنت ها:

در این باره، حضرت مى فرماید: (هرگز سنت نیکى را که موجب وفاق مردم گشته و توده جمعیت بر مبناى آن اصلاح شده است نادیده نگیر).(۱۹) این سفارش حضرت شامل سنت هاى اقلیت واکثریت مى گردد؛ زیرا روش پسندیده همیشه در انحصار اکثریت نبوده است. از سوى دیگر، احترام به شیوه هاى نیکو موجبات گردهمایى گروه هاى اقلیت در کنار اکثریت مسلمان را فراهم مى کند. نکته جالب توجه آن که در این زمینه حضرت قدمى فراتر از تلاش سازمان هاى بشردوستانه، که صرفٹ خواستار اجراى حقوق هستند، برداشته است ؛ حرکتى که پس از گذشت چهارده قرن، هنوز دنیا نتوانسته به آن برسد.

اصل هم زیستى مسالمت آمیز: اسلام همه پیروان ادیان الهى را به همکارى فراخوانده (۲۰) و این خود شاهد عظمت این شریعت الهى است. قرآن ازتمام اهل کتاب مى خواهد که بر محور مشترکات جمع شوند. این سخن نه تنها در اول بعثت، بلکه در آخرین آیات الهى، نیز منعکس شده است.(۲۱)

اصل تعاون:

شرکت در فعالیت هاى اجتماعى بر محور بر و تقوا مطلوب قرآن کریم است، چنانچه مى تواند به بسیارى از اختلافات نیز پایان دهد. از این رو، اسلام از همه افراد جامعه اعم از اکثریت و اقلیت،مى خواهد که در فعالیت هاى تعاونى بر محوریت تقوا جمع گردند.(۲۲)

اصل احسان:

جداى از روابط خشک قانونى بین حاکم و مردم، اسلام بانگرشى عمیق، روح همکارى و امید را در قالب اصل احسان ونیکوکارى، به جامعه تزریق کرده است. حاکم اسلامى با اجراى این اصل، حتى نسبت به اقلیت ها، مى تواند بسیارى از معضلات اجتماعى واقتصادى مردم را بر طرف کند. زمانى که حضرت على (علیه السلام)حاکم جامعه اسلامى بودند، به پیرمرد عاجزى که از مردم گدایى مى کرد،برخوردند. حضرت از اصحاب خود درباره آن پیرمرد پرسیدند. در جواب گفتند: این شخص نصرانى است. حضرت فرمودند: از او کار کشیدید تازمانى که پیر شد، آن گاه از کمک به او خوددارى مى کنید؟ سپس فرمودنداز بیت المال به او روزى بدهید.(۲۳)

نمونه اى از روابط اخلاقى، عاطفى حاکم اسلامى

زمانى که حضرت على (علیه السلام) حاکم جامعه اسلامى بودند، در راه خود به سوى کوفه با مردمى از اقلیت هاى مذهبى برخورد نمودند و چون بخشى از مسیر هر دو مشترک بود، توافق کردند که این مسافت را با هم بپیمایند. آن گاه به دو راهى رسیدند، مرد با کمال تعجب دید که رفیق مسلمانش از راه کوفه نرفت و به مصاحبت خویش ادامه داد. با شگفتى تمام پرسید: مگر نگفتى به قصد کوفه مى روی؟ مصاحبش با کمال مهربانى پاسخ داد: بلى. مرد که قانع نشده بود، پرسید: پس چرا از این سومى آیی؟ حضرت در پاسخ فرمود: مى خواهم قدرى تو را مشایعت کنم ؛پیامبر ما فرموده است ک هر گاه دو نفر در راهى با یکدیگر مصاحبت کنند حقى بر یکدیگر پیدا مى کنند. اکنون تو حقى بر من پیدا کردى. من به سبب این حق، چند قدمى تو را مشایعت مى کنم، سپس به راه خودمى روم. تعجب آن مرد زمانى بیشتر شد که متوجه شد رفیق مسلمان اوحاکم کوفه است.(۲۴)

در نظر حضرت، اموال و اعراض اهل کتاب همانند مسلمان محترم است و از این رو، پس از آن که خبر حمله سپاه معاویه به شهر انبار وتعرض آنان به زنان مسلم و غیر مسلم (اهل ذمه) را شنیدند، فرمودند:(به من خبر رسیده که یکى از آنان به خانه زن مسلمان و زن غیرمسلمانى که در پناه اسلام جان و مالش محفوظ بوده، وارد شده وخلخال، دستبند، گردنبند و گوشواره هاى آنها را از تنشان بیرون آورده، درحالى که هیچ وسیله اى براى دفاع جز گریه و التماس نداشته اند. آنهابدون پرداخت کوچک ترین هزینه اى با غنیمت فراوان برگشته اند. اگر به خاطر این حادثه، مسلمانى از تأسف بمیرد ملامت نخواهد شد و از نظرمن سزاوار است).(۲۵)

در نامه اى که به عمال خراجى خود مى نویسند، مى فرمایند: براى گرفتن خراج از بدهکار، لباس تابستانى یا زمستانى و ابزارى را که با آن به کارهایش مى رسد و نیز برده اش را به فروش نرسانیده و نیز براى درهمى، کسى را تازیانه نزنید. همچنین براى جمع آورى خراج، به مال احدى، چه مسلم و چه ذمى، دست نزنید، مگر اسب یا سلاحى باشد که براى تجاوز به مسلمان ها به کار گرفته مى شود.(۲۶)

احترام ذمى در اسلام به قدرى است که مى تواند علیه حاکم اسلامى اقامه دعوا کند و از او بینه بخواهد؛ چنانچه در مورد زره حضرت چنین اتفاقى افتاد و در بحث (تساوى در برابر قانون) به آن اشاره خواهیم کرد.

از جابر بن عبد الله انصارى روایت شده است که روزى از مقابل ماجنازه اى عبور داده شد. در این هنگام، حضرت رسول ( صلى الله علیه واله) قیام کردند و ما نیز به پا خاستیم. آن گاه به حضرت عرض کردیم: یارسول الله، این جنازه مربوط به شخص یهودى است. حضرت در پاسخ فرمودند: هر موقع جنازه اى را دیدید به پا خیزید.(۲۷)

مسائلى که در عقد امان مطرح است، شاهد دیگرى از موج روابطعاطفى و اخلاقى اسلام است و شاید کم تر بتوان در موارد دیگر اثرى ازچنین روابطى یافت.(۲۸)

پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) براى احوال پرسى و عیادت بیماران آنان به بالینشان مى رفتند و در تشییع جنازه مردان آنان حضورمى یافتند تا آنجا که در مرگ عبد الله بن أبى، که از سوى یهودیان برگزارشده بود، شرکت کردند و به یهودیان و فرزندان وى تسلیت گفتند.(۲۹)

حقوق اقلیت ها

اگر چه بررسى تمام حقوق اقلیت ها در نظام علوى تتبعى گسترده مى طلبد و در نتیجه، حجم وسیعى را نیز به خود اختصاص خواهد داد، اماتلاش خواهد شد به مهم ترین آن موارد اشاره گردد. از این رو، حقوق ذیل مطرح مى گردد:

الف. آزادى عقیده:

آیات چندى از قرآن کریم بر آزادى عقیده اهل کتاب دلالت دارد.(۳۰) در گفت و گوى یهود با پیامبر(صلى الله علیه و آله)گفتند: اى محمد (صلى الله علیه و آله)، ما از دین خود دست برنمى داریم ؛ چون بر هدایت و حق هستیم.(۳۱) پیامبر(صلى الله علیه وآله) در نامه اى به اسقف هاى نجران فرمودند: هیچ اسقفى از مقام خود وهیچ راهبى از شأن خود و هیچ کاهنى بر کنار نخواهد شد.(۳۲)

قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران نیز در اصل سیزدهم خود،آزادى عقیده و مراسم را پذیرفته و در اصل بیست و سوم، ممنوعیت تفتیش عقاید را مطرح کرده است.

ب. آزادى بیان:

این اصل علاوه بر آنکه در آیاتى از قرآن کریم به رسمیت شناخته شده، (۳۳)در سیره عملى رهبران معصوم جامعه اسلامى نیز وجود داشته است. شخصى یهودى به امام على (علیه السلام)گفت: شما از دفن پیامبرتان فارغ نشده بودید که اختلاف کردید. حضرت فرمودند: ما در آنچه از او رسیده بود اختلاف کردیم و نه خود ایشان.(۳۴)

اهل کتاب حق نوشتن تورات و انجیل و دیگر کتاب هاى خود رادارند.(۳۵) اصل ۶۴ قانون اساسى نیز این حق را به رسمیت شناخته است. البته این حق هیچ گاه به طور مطلق نبوده است و از این رو،محدودیت هایى در مورد آن وجود دارد.

این محدویت ها عبارتند از(۳۶):

۱. عدم بدگویى از اسلام ؛

۲. عدم اتهام به پیامبر(صلى الله علیه و آله) و رهبران معصوم جامعه اسلامى ؛

۳. عدم تحریف سخن الهى.

ج. حق قانون گذارى:

در روایتى از امام صادق (علیه السلام)، مى خوانیم:(هر گروهى که به دینى معتقدند، احکام آن دین بر آنان ثابت خواهدشد).(۳۷)

در صدر اسلام گروهى از نصاراى نجران به مسجد پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) آمدند و به سوى شرق نماز خواندند. پیامبر اکرم آنان راآزاد گذاشتند.(۳۸) به قول شهید اول، آنان حق دارند طبق شریعت خودرفتار کنند، گر چه عملشان از دیدگاه اسلام حرام باشد. احدى ازمسلمانان حق اعتراض به آنها را ندارد، مگر آنکه به اعمال حرام، تجاهرکنند که در این صورت، به مقتضاى شریعت اسلام با آنان رفتارمى شود.(۳۹)

اسلام این حق را براى غیر مسلمانان قایل است که با احکام شرعى خود در مسائل ازدواج پایبند باشند، هر چند آن احکام از نظر مسلمانان غلط باشد و از این رو، از حق ارث، وصیت و مالکیت برخوردارند.(۴۰)حضرت امام (رحمه الله) در تحریر الوسیله مى فرمایند: در صورتى که شرط خلاف نشده باشد، آنان اجازه ترمیم و بازسازى معابد خود را داراهستند.(۴۱)

د. حق امنیت و مصونیت:

از جمله وظایف دولت اسلامى، که اصولا قراردادذمه نیز بر همین مبنا شکل مى گیرد، تأمین امنیت اقلیت هاست. بدین روى هر نوع تعرض و آزادى به آنها ممنوع است. پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) فرمودند: هر که به شخصى که در پناه اسلام است، ظلم کند واو را کم انگارد و بیش از طاقتش بر او تکلیف کند یا چیزى بدون اجازه ازاو بگیرد، در قیامت من خصم او خواهم بود.(۴۲)

حضرت امیر(علیه السلام) در نامه خود به مالک مى فرمایند: (مالک،همانند گرگ نباش که خوردن گوشت رعیت خود را غنیمت شمرد).(۴۳)این حق نیز همانند سایر حقوق حدودى دارد. حضرت امام در تحریرقیود آن را بر شمرده اند:(۴۴)

۱. کارى علیه امنیت دولت اسلامى مرتکب نشوند؛

۲. تظاهر و تجاهر به منکر در کشورهاى اسلامى نداشته باشند؛

۳. به اجراى احکام مسلمانان در حق خود تن بدهند؛

۴. جاسوسى، پناه دادن به جاسوس، دزدى و زنا نداشته باشند و به مسلمانان آزار نرسانند.

اصل ۲۲ قانون اساسى مى گوید: (حیثیت جان، مال، حقوق، مسکن وشغل اشخاص از تعرض مصون است، مگر در مواردى که قانون تجویزکند).

هـ. برخورداى از عدالت اجتماعى:

آیه ۵۸ سوره نساء به رعایت عدالت بدون قید دستور مى دهد. امام على (علیه السلام) در نامه خود به مالک مى فرمایند: عدالت را به اهل ذمه اجرا کن، به مظلوم حق بده و به ستمگرسخت بگیر. اصل چهاردهم قانون اساسى جمهورى اسلامى نیز بر این موضوع تأکید مى کند که آنان حق دادخواهى، داورى و حمایت قضایى دارند.

در زمان امام على (علیه السلام) والى حضرت در مصر درباره مردمسلمانى که با زنى مسیحى زنا کرده بود سؤال کردند. حضرت دستوراجراى حد مرد مسلمان و واگذارى زن مسیحى به مسیحیان را دادند، تاآنان خود حکم خویش را جارى کنند.(۴۵) یهودى و مجوسى اگر ازهمدیگر بکشند، قصاص مى شوند و در صورتى که عمدٹ کشته باشند، هرکدام در برابر دیگرى کشته مى شوند.(۴۶)

و. حقوق مالى و اقتصادى:

اسلام به جز جزیه و آنچه در برابر حمایتى که اسلام از اهل ذمه در برابر دشمن مى کند، مالیات دیگرى بر آنان واجب نکرده است. در گرفتن جزیه نیز به تفاوت ها توجه کرده است ؛ فقیران،بچه ها، زنان، بردگان، پیرمردان، و کهنسالان را مد نظر قرار داده و دربرابر تجاوز به اموال اهل ذمه، قانون ضمان را به رسمیت شناخته است.(۴۷) آنان حق کار در سرزمین هاى اسلامى را دارند، ولى نمى توان آنها را به کار معینى اجبار کرد. دولت اسلامى موظف به رسیدگى به فقیران اهل ذمه نیز هست ؛ چنان چه حضرت امیر (علیه السلام) در موردپیرمرد مسیحى چنین دستورى دادند.(۴۸)

ز. حقوق شخصى و مدنى:

اهل ذمه از کلیه حقوق مدنى برخوردارند. این حقوق شامل تکریم همه انسان ها، ممنوعیت به کارگیرى دروغ، نیرنگ،غش و تدلیس، ممنوعیت ورود به خانه آنها بدون اجازه، ضرورت پاى بندى به تعهدات، حق ازدواج و طلاق، جواز وقف اموال براى ساختن معبد، حق توکیل شدن و مانند آن مى باشد.(۴۹) ائمه (علیهم السلام) درحسن معاشرت با غیر مسلمانان، به رفتار على (علیه السلام) استشهادمى کردند. نمونه این نوع رفتار، همراهى حضرت على (علیه السلام) با مردشامى است.(۵۰)

از نظر فقه شیعه، ازدواج اقلیت ها با زبان مسلمان جایز نیست. این ممنوعیت ناشى از شرط برابر بودن زن و مرد در تحقق ازدواج حقیقى است. این برابرى را نیز در معیارهاى مادى خلاصه نمى کند، بلکه موضوع اعتقادات قلبى را هم مد نظر قرار مى دهد. از نظر حقوقى وفقهى، طلاق آنها طبق عرف خودشان معتبر است و موارد اختلافى درزمینه مزبور در محاکم آنها قابل حل و فصل مى باشد، هر چند در این موارد مى توان از دادگاه هاى اسلامى نیز براى فیصله دادن به مخاصمات استفاده کرد.(۵۱)

ح. استقلال قضایى:

قرآن با صراحت تمام، این موضوع را به رسمیت شناخته است.(۵۲) البته معناى چنین سخنى آن نیست که طرفین اختلاف به حال خود رها شوند، بلکه منظور آن است که طرفین به محاکم خود رجوع کنند. قرآن فلسفه چنین حکمى را در آیه ۴۳ سوره مائده بیان مى کند: ( و آن گاه که در بین اقلیت ها به قضاوت مى پردازید،رعایت عدالت و انصاف الزامى است).

ط. تساوى در برابر قانون:

على (علیه السلام)(۵۳) در ماجرایى قضایى،همراه شخصى یهودى نزد شریح حاضر شدند، حضرت فرمودند: این زره مال من است ؛ نه آن را فروخته ام و نه به کسى بخشیده ام، اما یهودى ادعاى مالکیت مى کند. شریح از حضرت بینه خواست. حضرت فرمودند:قنبر و حسین هر دو شهادت مى دهند. شریح گفت: شهادت بنده و فرزندقبول نیست. هر چند حضرت جواب شریح را دادند، اما در نهایت قاضى دولت اسلامى، حاکم اسلامى را محکوم کرد و مالکیت یهودى را نسبت به زره به رسمیت شناخت و چون یهودى این وضعیت را مشاهده کرد،مسلمان شد و گفت: این شخص امیر المؤمنین است که به نزد قاضى آمد و قاضى نیز بر علیه او قضاوت کرد. آن مرد یهودى بیش از این نتوانست پرده پوشى کند و لذا لب به اقرار گشود و گفت: این زره شماست،در جنگ صفین، از شتر خاکسترى شما افتاد و من آن را برداشتم.

ى. آزادى فعالیت هاى اقتصادى و بازرگانى:

موضوع فعالیت هاى اقتصادى جزو برنامه هاى اساسى اسلام بوده و روایات اسلامى مملو از تشویق به کار و فعالیت اقتصادى است. پیامبراکرم (صلى الله علیه و آله) هر گاه باجوانى روبه رو مى شدند، ابتدا از کار و حرفه وى مى پرسیدند ؛ اگر شخص بیکارى بود، از او روى بر مى گردانیدند و اگر هنرى داشت وى را تشویق مى کردند و مى فرمودند: ارزش انسان به کار و حرفه اوست.(۵۴) درروایات متعددى، این حقیقت مشهود است.

چنین وضعیتى اختصاص به مسلمانان ندارد و ناظر به اقلیت ها نیزمى باشد. از این موارد ذیل براى اقلیت ها به رسمیت شناخته شده است:

۱. حق مالکیت:

اموال اهل ذمه همانند جان آنان محفوظ بوده و از این رو،مالکیت آنها به رسمیت شناخته شده است. هر گونه تعرضى در اموال اقلیت ها بدون اجازه آنان جایز نمى باشد.(۵۵)

۲. آزادى تجارت:

از دیدگاه اسلامى، چنین وضعیتى براى اقلیت هاتضمین شده است. پیروان مذاهب غیر اسلامى مى توانند طبق مقررات آیین خود، به داد و ستد و فعالیت هاى بازرگانى و اقتصادى بپردازند. البته در برخى از عهد نامه هاى پیامبر(صلى الله علیه و آله) موضوع ربا خوارى در روابط تجارى ممنوع اعلام شده و این جزئى از برنامه جدى اسلام درراه مبارزه با ربا خوارى است که خود بحث جداگانه اى دارد.(۵۶)

۳. آزادى کشاورزى:

اقلیت ها نه تنها از آزادى کشاورزى برخوردارند، بلکه کشاورزان ذمى بر کشاورزان مسلمان برترى دارند، زیرا گروه اخیر موظف به پرداخت مالیات هایى تحت عنوان (زکات) هستند، در حالى که اهل ذمه چنین وظیفه اى ندارند و جزیه نیز در ازاى ارائه خدمات امنیتى ودفاعى دولت اسلامى از ایشان مى باشد. در مورد اراضى خراجیه، آنچه اقلیت ها پرداخت مى کنند، به منزله مال الاجاره زمین هایى است که دولت اسلامى در اختیار آنان قرار مى دهد.(۵۷)

۴. روابط آزاد اقتصادى:

تضمین آزادى تجارت همراه با روابط آزاداقتصادى است و از این رو، مسلمانان مجازند که با این گروه ها روابطاقتصادى داشته و تنها در مواردى که اسلام ممنوع کرده، مجازنمى باشند. این ممنوعیت اختصاص به روابط مسلمانان با اقلیت هاندارد، بلکه یک حکم کلى اسلام است. روش عملى پیامبر( صلى الله علیه و آله) نمونه بارز این روابط مى باشد. پیامبر(صلى الله علیه و آله) بایهودیان مدینه داد و ستند مى کردند و از آنان وام مى گرفتند.(۵۸)حضرت على (علیه السلام) با اهل ذمه رفتارى مشابه داشتند تا آنجا که در کار کشاورزى اجیر آنها مى شدند و در سایر روابط اقتصادى نیز فرقى بین ذمیان و مسلمانان قایل نمى شدند.(۵۹)

۵. آزادى مشاغل:

اقلیت ها در مورد انتخاب شغل نیز آزادند، به شرط آن که ایجاد مفسده نکنند و موجب اختلال در نظم اجتماعى جامعه بزرگ اسلامى نشوند. البته این حق براى دولت اسلامى وجود دارد که بر اساس قرارداد، آنجا که مصلحت اقتضا مى کند، محدودیت هایى اعمال کند. به عنوان مثال، مى تواند از پرداختن به شغل مخصوص و یا ایجاد رابطه قراردادى با تبعه کشورى خاص منع نماید، ولى اگر چنانچه مطابق قرارداد، چنین وضعیتى پیش بینى نشده باشد، این روابط آزاد است.

۶٫ آزادى برگزارى مراسم و شعائر مذهبى:

اصل مذکور از جمله آزادى هایى است که طبق قرارداد، به اقلیت هاى مذهبى اعطا مى شود. آنان بااستفاده از این حق، مى توانند در مراسم و آداب مذهبى مخصوص خود ازآزادى و امنیت کامل برخوردار گردند و بر اساس کسب چنین امتیازى که مسلمانان به آنها مى دهند. اقلیت هاى مزبور مجازند به طور انفرادى و یادست جمعى در معابد و اماکن خود مراسم خود را به پا دارند و کسى حق تعرض به آنان را نخواهد داشت. بدیهى است در برخى از شعایر دینى،ممکن است محدودیت هایى طبق موارد قرارداد مشترک پیش بینى شود. مراجعه به سیره عملى پیشوایان مذهبى، به خصوص دوران پنج ساله حکومت امیر المؤمنین (علیه السلام) به خوبى نمایانگر این وضعیت است.(۶۰)

معابد و اماکن مقدسه آنها داراى امنیت مى باشد، هر چند در خصوص معابد نوبنیاد بین فقها محل بحث است. اصولا تأسیس تشکلات مذهبى جدید منوط به توافقى است که در متن قرارداد منظور شده باشد.

۷٫ آزادى انتخاب مسکن:

این گروه ها آن گاه که تابعیت دولت اسلامى راپذیرفتند، مانند مسلمانان در هر نقطه از دارالاسلام که بخواهند،مى توانند سکنا گزینند. آثار آزادى مسکن عبارت است از:

۱. داشتن اقامتگاه دایمى الزامى ضرورتى ندارد، بلکه تابع اراده آنهاست ؛

۲. اقامتگاه آنان مى تواند متعدد باشد؛

۳. حق خروج از سرزمین هاى اسلامى را دارا هستند؛

۴. ورود به دارالاسلام تابع قرارداد است ؛

۵. این اصل داراى محدودیت هایى است ؛ مثلا نباید خانه هاى بلندى بسازند که بر خانه هاى مسلمانان اشراف داشته باشد، هر چند استفاده ازآنها امکان دارد.(۶۱)

نتیجه سخن

نگاهى به احکام الهى ناظر به اقلیت ها و عملکرد پنج ساله دوران حکومت حضرت امیر(علیه السلام) بیانگر آن است که اقلیت ها در شرایطبسیار مطلوبى در حکومت اسلامى زندگى مى کردند و با تفاهم حاکم برآنان در پرتو احکام نورانى دینى، زندگى مسالمت آمیز و همزیستى سالمى داشتند. اگر چه تنها به مواردى از حقوق اقلیت ها در نظام علوى پرداخته شد، اما همین مقدار در مقایسه با شرایط کنونى و اسناد و مدارک بین المللى، که در زمینه حقوق اقلیت ها به تصویب مجامع بین المللى رسیده، نقاط برجسته اى را نمایش مى دهد، به ویژه اگر توجه شود که این وضعیت ناظر به قریب چهارده قرن پیش است ؛ زمانى که با طلوع ستاره الهى در شرق غرب دوران قرون وسطاى خود را مى گذرانید. امید است باترسیم بهتر این حقوق در کنار وظایف و تکالیف اقلیت ها، الگوى خوبى از حکومت علوى به عنوان بهترین الگو گرفته شود. اجراى پسندیده این حقوق در نظام اسلامى، مى تواند چهره واقعى حکومت علوى را پس ازگذشت سالیانى دراز بهتر نمایان سازد.

پى‌نوشت‌:

۱. شذى خفاجى (حقوق اقلیت ها در حکومت اسلامی) ترجمه مهدى حسینیان، حکومت اسلامى، سال چهارم، ش. سوم، پاییز ۷۸، ص ۱۰۶.

۲. انبیا: ۱۰۷.

۳. نحل: ۱۲۵.

۴. آل عمران: ۱۹ و ۸۵.

۵. شذى خفاجى، پیشین، ص ۱۰۷.

۶. محمد تقى جعفرى، اصول حکمت سیاسى اسلام، چاپ دوم،تهران، بنیاد نهج البلاغه، ۱۳۷۳، ص ۳۲۷.

۷. نهج البلاغه، با ترجمه و شرح محمد جعفر امامى و محمد رضاآشتیانى، چاپ دهم، ج سوم، نامه حضرت على (علیه السلام) به مالک اشتر، ص ۱۴۱.

۸. (و لاتکونن علیهم سبعٹ ضاریٹ تغنم اکلهم).

۹. محمد تقى جعفرى، پیشین، ص ۳۳۰.

۱۰. پیشین.

۱۱. (انصف الله و انصف الناس من نفسک و من خاصه اهلک).

۱۲. (من ظلم عباد الله کان الله خصمه دون عباده).

۱۳. پاتریک ترنبرى، حقوق بین الملل و حقوق اقلیت ها، ترجمه على اکبر آقایى و آزیتا شمشادى، تهران، پژوهشکده مطالعات راهبردى،۱۳۷۹، ص ۴۷.

۱۴. (و کان لله حربا حتى ینزع او یتوب).

۱۵. همان / اطلق عن الناس عقده کل حقد).

۱۶. همان.

۱۷. (فانهم صنفان: اما اخ لک فى الدین او نظیر لک فى الخلق)،همان.

۱۸. (و اشعر قلبک لارحمه للرعیه) همان.

۱۹. (و لاتنقض سنه صالحه عمل بها صدور هذه الامه…و صلحت علیها الرعیه)، (همان).

۲۰. آل عمران: ۶۴.

۲۱. مائده: ۴۸ـ۲/۴۲

۲۲. همان.

۲۳. شیخ حر عاملى، وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۴۹، باب ۱۹، ج ۱.

۲۴. محمد بن یعقوب کلینى، اصول کافى، منشورات المکتبه الاسلامیه، ۱۳۸۸ق. الجزء الثانى، ص ۴۹۱، باب (حق الصاحب فى السفر)

۲۵ و ۲۶. نهج البلاغه، پیشین، ج ۱، ص ۱۱۸ / ج سوم، ص ۱۳۸.

۲۷. بخارى، صحیح، ج ۱، ص ۲۲۸، فى الجنائز، باب (من قام لجنازه یهودی).

۲۸. انفال: ۶۱.

۲۹. عباسعلى عمید زنجانى، حقوق اقلیت ها، چاپ پنجم، تهران، دفترنشر فرهنگ اسلامى، ۱۳۷۰، ص ۲۲۴.

۳۰. احزاب: ۴۵، انبیا: ۱۰۷، آل عمران: ۹۶، یونس: ۹۹.

۳۱. ابن هشام، ج ۲، ص ۲۱۷، به نقل از مجله حکومت اسلامى،پیشین، ص ۱۱۱.

۳۲. ابن سعد، الطبقات الکبرى، بیروت، دار صادر، ۱۴۰۵، ج ۱، ص ۲۶۶.

۳۳. نحل: ۱۲۵، آل عمران: ۶۴، بقره: ۱۳۵.

۳۴. نهج البلاغه، صبحى صالح، ص ۵۳۱.

۳۵. شذى خفاجى، پیشین، ص ۱۱۲.

۳۶. الماوردى، الاحکام السلطانیه، مکتب الاعلام الاسلامى، ۱۴۰۶ق ؛ج ۲، الطبعه الثانیه، ص ۱۴۵؛ در این باره شروط شش گانه لازم و سه گانه جایز را بر مى شمارد.

۳۷. طوسى، الاستبصار، تهران، دار الکتب، ج ۴، ص ۱۳۹۰، ص ۱۸۹.

۳۸. ابن هشام، السیره النبویه، ج ۲، ص ۲۲۳ـ۲۲۴.

۳۹. غایه المراد، قم مرکز الابحاث، ۱۴۱۴ق ؛ ج ۱، ص ۴۹۹.

۴۰. المبسوط، ج ۶، ص ۱۸۲.

۴۱. امام خمینى (رحمه الله)، تحریر الوسیله، ج ۲، ص ۵۰۴.

۴۲. ابن کثیر، السیره النبویه، ج ۴، ص ۲۹.

۴۳. نهج البلاغه، نامه حضرت على علیه السلام به مالک اشتر، بندچهارم.

۴۴. امام خمینى (رحمه الله) پیشین، ج ۲، ص ۵۰۱.

۴۵. شیخ حر عاملى، پیشین، ج ۲۸، ص ۱۵۲.

۴۶. محمد بن یعقوب کلینى، پیشین، ج ۷، ص ۳۰۹.

۴۷. شذى خفاجى، پیشین، ص ۱۱۸.

۴۸. شیخ حر عاملى، پیشین، ج ۱۱، ص ۴۹.

۴۹. امام خمینى (رحمه الله)، پیشین، ج ۲، ص ۵۶، ۹۱، ۷۱، ۳۶۴ و۵۰۷.

۵۰. محمد بن یعقوب کلینى، الجزء الثانى، ص ۴۹۱.

۵۱. عباسعلى عمید زنجانى، پیشین، ص ۲۱۹.

۵۲. مائده: ۴۲.

۵۳. محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج ۴۱، ص ۵۶، باب ۱۰۵، ج ۶.

۵۴. شیخ حر عاملى، پیشین، باب ۵ و ۱۸ و ۲ از جمله ۱۲، ۱، ۲ و ۳.

۵۵ تا ۶۰. عباسعلى عمید زنجانى، پیشین، ص ۱۹۳، ص ۱۹۴، ص ۱۹۸، ص ۱۶۴.

۶۱. همان، ص ۱۷۰؛ الماوردى، پیشین، بیروت، دارالکتب العلمیه،۱۹۸۵، ص ۳۱۹.

منبع: هفته نامه پگاه حوزه ، شماره ۲۲۹

حسین حسینى

جایگاه صحابه از دیدگاه قرآن و عترت

اشاره:

در مورد سنّت و سیره پیامبر گرامى اسلام(ص. اختلافى بین امّت اسلام نیست و شیعه و اهل سنّت بالاتفاق سنّت حضرت را به عنوان مصدرى از مصادر استنباط احکام خداوند در کنار قرآن مى‏شناسند. لیکن در دو مورد بین شیعه و اهل سنّت اختلاف است: سیره اهل بیت(ع. و سیره صحابه.

۱ـ سیره اهل بیت

اهل سنّت ارزش شایسته و در خور شأنى براى سیره اهل‏بیت(ع. قائل نیستند، ضمن آن که بسیارى از آنان تکریم فوق‏العاده براى امامان قائلند، اما سنّت و سیره اهل بیت(ع. را به عنوان مصدر و مرجع نمى‏شناسند. در مقاله گذشته اثبات کردیم که پیروان اسلام باید مرجعیت علمى و فقهى اهل بیت(ع. را بپذیرند و همان ارج و ارزشى که براى سنّت پیامبر(ص. قائلند، براى سیره اهل بیت(ع. قائل باشند.

۲ـ سیره صحابه

اهل سنّت براى صحابه و سیره آنان قداستى ویژه قائلند و همان عصمتى که ما براى پیامبر و امامان قائلیم براى صحابه ثابت دانسته و سنت و سیره آنان را به عنوان مصدرى از مصادر استنباط مى‏شناسند.

بحث جایگاه صحابه، شأن و منزلت آنان، تکریم منزلت خوبان آنان و نقد عملکرد نادرست بدان صحابه، بحثى است دراز دامن. از اتهاماتى که سالیانى طولانى است شیعه را به آن متهم مى‏کنند این است که شیعه همه صحابه را تکفیر مى‏کند و جز براى معدودى از آنان ارج و منزلتى قائل نیست.

نویسنده مزدور کتاب «الوشیعه» ـ که جز هتّاکى و اهانت به پیروان مکتب اهل بیت سخنى ندارد و از سوى عالمان بزرگ شیعه همانند مرحوم شرف الدین سید محسن امین جبل عاملى، نقدهاى عالمانه و افشاگرانه بر آن نوشته شده ولى مع‏الأسف همچنان این کتاب در ایام حج توسط وهابیان سعودى در بین مسلمین در تیراژ وسیعى منتشر مى‏شود ـ گوید:

«کتب الشیعه تکفّر عامه الصحابه کافّه لم ینج من التکفیر سوى قلیل منهم لاتزید عدّتهم على سبعه؛ کتاب هاى شیعه تمامى صحابه جز معدودى از آنها را که عددشان به هفت نفر نمى‏رسد، تکفیر مى‏کنند.»۱

این اتهام، آن قدر واهى است که اگر کسى نگاهى هر چند گذرا به کتاب‏هاى شیعه بیفکند به بى‏اساس بودن آن پى مى‏برد.

نظریه شیعه در باب صحابه معتدل‏ترین دیدگاه است؛ شیعه مى‏گوید: صحابه نیز همانند تمامى امّت، خوب و بد دارند، بر خوبان آنان درود مى‏فرستیم و آنان را الگوى فضایل مى‏دانیم و با بدان آنها همان رفتار و منشى را داریم که قرآن کریم و پیامبر اکرم(ص. و صحابه خوب آن حضرت داشتند. هرگز در بینش صحابه این نبود که همنشینى با پیامبر(ص. ملاقات و رؤیت حضرت، انسان را از لغزش بیمه مى‏کند. براین اساس به صراحت علیه مجرمان و مفسدان از اصحاب شهادت مى‏دادند و خواستار اجراى حدود الهى در مورد آنان مى‏شدند.۲ اینک براى آن که بحث به طور منظم پى گیرى شده و به همراه خواننده محترم به نتیجه برسیم این مسأله را در چند محور پى مى‏گیریم:

۱ـ صحابى کیست؟

۲ـ صحابه از دیدگاه قرآن.

۳ـ صحابه از دیدگاه پیامبر(ص. و امامان(ع..

۴ـ ارزش حقوقى سیره صحابه.

۱ـ صحابى کیست؟

معناى لغوى صحابه عبارت است از کسى که همنشین و ملازم کسى است و عرفا به کسى اطلاق مى‏شود که مدتى طولانى با دیگرى معاشرت و ملازمت داشته باشد.۳ اما در اصطلاح، تعاریف گوناگونى براى صحابى شده است. برخى گفته‏اند: صحابى کسى است که همنشین با پیامبر بوده و حضرت را هرچند در یک لحظه از روز دیده باشد.۴

گروهى دیگر گفته‏اند: صحابى کسى است که در حال اسلام حضرت را دیده باشد و در حال اسلام نیز از دنیا برود.۵

بعضى دیگر گفته‏اند: صحابى کسى است که یک سال تمام با پیامبر بوده یا لااقل در یک جنگ با آن حضرت همراه بوده باشد.۶

اینها برخى از تعریف‏هایى است که براى صحابى گفته شده، به نظر مى‏رسد که صحابه همان معناى لغوى است و صاحبان این تعریف هر کدام به سلیقه خود آن را به

گونه‏اى تفسیر کرده‏اند، به هر حال با توجه به این اختلافاتى که در تعریف صحابى هست اگر قرار باشد «صحابی» موضوع حکمى قرار گیرد باید قدر متیقّن را گرفت و نمى‏توان آن را براى همه جارى دانست و در اخذ به قدر متیقّن باید تمام قیود را یک جا جمع کرد.

از اتهاماتى که سالیانى طولانى است شیعه را به آن متهم مى‏کنند این است که شیعه همه صحابه را تکفیر مى‏کند و جز براى معدودى از آنان ارج و منزلتى قائل نیست.

۲ـ صحابه از دیدگاه قرآن کریم

قرآن کریم صحابه پیامبر را همانند همه مسلمانان در تمامى ادوار به دو گروه خوب و بد تقسیم مى‏کند؛ خوبان را مى‏ستاید و بدان را نکوهش مى‏کند. از بیعت کنندگان در لحظه بحرانى ماجراى حدیبیه تجلیل مى‏کند،۷ از یاران حضرت که در جمع خود نسبت به یکدیگر مهربانند، در برابر دشمن خشن و شدیدند، پیوسته در حال رکوع و سجودند، سیماى آنها نشانه سجده در پیشگاه خداوند را دارد ستایش مى‏کند،۸ پیشتازان ایمان و جهاد را تکریم مى‏کند۹ و… .

از طرفى در ده‏ها آیه قرآن منافقان مورد نکوهش قرار مى‏گیرند. منافقان در متنِ اصحاب پیامبر بودند و خود را آن‏چنان مسلمان جلوه داده بودند و به اصطلاح مؤمن جا زده بودند که قرآن کریم به پیامبر(ص. مى‏گوید: حتّى تو هم با علم عادى (نه با علم غیب و وحی. نمى‏توانى آنها را بشناسی!: «… و من اهل المدینه مردوا على النفاق لاتعلمهم نحن نعلمهم…؛۱۰

و از اهل مدینه گروهى سخت پاى‏بند نفاق‏اند که آنها را نمى‏شناسى ما آنها را مى‏شناسیم…»

واژه «مردوا» از ماده «مَرْد» به معناى طغیان، سرکشى و بیگانگى مطلق مى‏باشد و در اصل به معناى برهنگى و تجرّد آمده و به همین جهت به پسرانى که هنوز در صورتشان مو نروییده است «امرد» مى‏گویند، «شجره مرداء» یعنى درختى که هیچ برگ ندارد. «مارد» به معناى شخص سرکش است که به کلّى از اطاعت فرمان خارج شده است.۱۱

از این تعبیر استفاده مى‏شود که این گروه از منافقان چنان بر کار خود مسلّط بودند که مى‏توانستند خود را در صف مسلمانان راستین جا بزنند بدون این که کسى متوجه آنها بشود.! آیا مى‏توان اینان را دربست تنزیه کرد و سیره آنان را مصدرى در کنار سیره رسول الله(ص. دید؟! در بین صحابه بودند کسانى که توطئه مسجد ضرار را تدارک دیدند!۱۲، بودند کسانى که به آزار رسول الله مى‏پرداختند.۱۳

بودند کسانى که روزى کبوتر حرم بودند و وقتى به مال و منال رسیدند با دین و مسجد خداحافظى کردند.۱۴

بودند کسانى که تهمت ناروا به همسر پاک دامن رسول الله «ماریه قبطیه» زدند و آیات فراوانى در نکوهش آنان نازل شد.۱۵

نظریه شیعه در باب صحابه معتدل‏ترین دیدگاه است؛ شیعه مى‏گوید: صحابه نیز همانند تمامى امّت، خوب و بد دارند، بر خوبان آنان درود مى‏فرستیم و آنان را الگوى فضایل مى‏دانیم و با بدان آنها همان رفتار و منشى را داریم که قرآن کریم و پیامبر اکرم(ص. و صحابه خوب آن حضرت داشتند.

بودند کسانى که در جنگ‏هاى احد، احزاب، تبوک و… هر طور مى‏توانستند و در قدرتشان بود براى جلوگیرى از پیروزى مسلمین کارشکنى و توطئه مى‏کردند.

بودند کسانى که در جریان فتح مکّه براى دشمنان زخم خورده اسلام جاسوسى کردند.۱۶

بودند کسانى که خداوند، مُهر «فاسق» بر پیشانى آنها زد و…۱۷

آیا به راستى مى‏توان اینان را تقدیس کرد؟ دیدگاه قرآن این است که این ارزش‏ها است که تعیین کننده است نه انتساب‏ها.! و صحابه از این قانون کلّى مستثنا نیستند.

۳ـ صحابه از دیدگاه پیامبر(ص. و امامان (ع.

طبعا دیدگاه پیامبر(ص. و امامان در مورد صحابه، غیر از دیدگاه قرآن نیست، چرا که آنان مفسر قرآن‏اند و خود، قرآن ناطق. پیامبر اکرم(ص. تجلیل شایسته‏اى از خوبان صحابه داشته و کلمات فراوانى در شأن و منزلت و منقبت آنان فرموده است: از سلمان، مقداد، ابوذر، عمّار و… تجلیل‏هاى فراوانى کرده است، و از طرفى نگرانى خود را از «ارتداد اکثریت امت» بعد از خود و «افتراق امت» بارها و بارها ابراز نموده است.۱۸ در یک کلمه، پیامبر(ص. نگران «ارتجاع امّت» بود؛ همان که در قرآن نیز آمده است: «…أفان مات أو قُتل انقلبتم على اعقابکم و من ینقلب على عقبیه فلن یضرّ الله شیئا؛۱۹ آیا اگر او بمیرد یا کشته شود شما به عقب برمى‏گردید؟ و هر کس به عقب بازگردد هرگز ضررى به خدا نمى‏زند.»

در روایات فراوانی، پیامبر تصریح کرده است که افتراق بین امت حضرت موسى(ع. و عیسى(ع. بعد از این دو پیامبر تحقق یافت بعد از من نیز این افتراق تحقق مى‏یابد ولى بدانید که تنها یک فرقه بر حق، و باقى باطلند!۲۰ سخن این است آیا اینان که بعد از پیامبر مرتد شدند و از آرمان بلند پیامبر(ص. با کنار زدن وصى حقّ؛ على(ع. دورشدند ـ گرچه ارتداد به معناى بازگشت به بت‏پرستى صریح، تحقق نیافت ـ از اصحاب پیامبر محسوب نمى‏شدند. به گفته برخى از نویسندگان، پیامبر(ص. به هنگام وفات صد و چهارده هزار صحابى داشته است.۲۱ سخن این است آیا «افتراق»، «ارتداد» بیرون از این جمع بود؟! بى‏تردید نه، پس چگونه مى‏توان سیره و روش اینان را به عنوان یک منبع استنباط احکام خداوند در کنار کتاب خدا و سنت پیامبر(ص. گذارد؟! پیامبرى که

به گواهى ده‏ها روایت دلى خون از این ارتداد داشت. ابن اثیر جزرى ده حدیث از صحیح بخارى و مسلم در کتابش آورده۲۲ که در این جا یکى از آنها را مى‏آوریم:

پیامبر(ص. فرمود: «یرد علیّ یوم القیامه رهط من اصحابى فیحلوون عن الحوض فاقول یا ربّ اصحابى فیقول انه لاعلم لک ما احدثوا بعدک انهم ارتدّوا على ادبارهم القهقری؛ گروهى از یارانم بر من وارد مى‏شوند ولى از حوض کوثر منع مى‏شوند، من به خداوند عرض مى‏کنم که آنان یاران منند، خطاب مى‏رسد تو نمى‏دانى آنان پس از تو چه بدعت‏هایى گذاردند؛ آنان به دوران جاهلیت برگشتند.»۲۳

امام على(ع. نیز در نهج البلاغه گاه ذکر خیر و تحلیلى از خوبان صحابه دارد، گاه از فداکارى بى‏نظیر آنها در جبهه جنگ مى‏فرماید: نبرد فرزند با پدر، با برادر، با اقوام و بستگان نزدیک بود اما همه این حوادث بر پایمردى و استقامت یاران وفادار پیامبر مى‏افزود: «فلقد کنّا مع رسول الله (ص. و ان القتل لیدور على الآباء والابناء والقرابات فما نزداد على کل مصیبه و شده الاّ ایمانا… .»۲۴

گاه شب زنده دارى‏ها و عشق به خداوند را در میان اصحاب پیامبر ترسیم مى‏کند: شب تا به صبح در حال سجده و قیام و عبادت بودند گاه پیشانى و گاه گونه‏ها را در پیشگاه خداوند به خاک مى‏گذاردند، از وحشت قیامت همچون شعله‏هاى آتش لرزان بودند، پیشانى آنها از سجده‏هاى طولانى پینه بسته بود و هنگامى که نام خدا برده مى‏شد آن چنان چشمشان اشکبار مى‏شد که گریبان آنها تر مى‏گردید و همچون بید که از شدّت تندباد بلرزد مى‏لرزیدند!۲۵

این سیماى ملکوتى خوبان اصحاب رسول الله(ص. است.

باز على(ع. در هنگام تنهایى، سوگمندانه از یاران خوب رسول الله(ص. یاد مى‏کند که: «أین أخوانى الّذین رکّبوا الطّریق و مضوا على الحق؟؛ کجایند برادران من آنان که راه را طى کرده و عمرشان را در مسیر حق گذراندند؟»

«أیْنَ عمّار؟ أیْنَ ابن التیهان؟ أیْنَ ذو الشهادتین؟ و أیْنَ نُظَراؤُهُمْ؛ کجاست عمّار؟ کجاست ابن تیهان؟ کجاست ذوالشهادتین؟ کجایند همانند اینها… .»

پیداست این سخن را امام على(ع. با دلى پردرد، در زمان حکومت خود و بعد از جنگ صفّین ایراد کرده است. از عمار یاد مى‏کند، او که افتخار این را دارد که اولین خانواده شهید در اسلام منسوب به اویند: سمیّه، یاسر، عبدالله، مادر، پدر، برادر عمار از شهداى آغاز بعثت‏اند۲۶ و او خود شهید سرفراز جنگ صفّین است؛ همو که پیامبر در موردش فرمود: «عمار بر حق است و حق با عمّار.»۲۷

از «مالک بن تیهان» یاد مى‏کند او که از پیشگامان اسلام و از نقیبان بیعت عقبه بود با این که ثروت فراوان داشت همه را فداى على(ع. کرد و در جنگ صفّین به شهادت رسید و به برادر شهیدش «عتیک بن تیهان» که در جنگ احد به شهادت رسیده بود ملحق شد.۲۸

از «خزیمه بن ثابت» (ذى الشهادتین. یاد مى‏کند شهید وفادار جنگ صفّین، ابن ابى لیلى گوید: در صفّین بودم مردى را دیدم با ریش سفید و عمامه بر سر و لثام بر چهره فقط انتهاى ریش او دیده مى‏شد، سخت مى‏جنگید، گفتم: اى شیخ با مسلمانان مى‏جنگی؟ لثام از چهره برداشت و گفت: بلى من خزیمه‏ام از پیامبر خدا شنیدم که فرمود: «با همه کسانى که با على مى‏جنگند بجنگ!»۲۹

در نهج البلاغه آمده است که امام على(ع. پس از یادِ این شهیدان، دست بر محاسن خود گذاشت و مدتى طولانى گریه

کسى که سیرى هرچند گذرا در نهج البلاغه کند مى‏یابد که نظر امام على(ع. نه تنها تنزیه صحابه نبوده بلکه در موارد زیادى به نکوهش از عملکرد نادرست بسیارى از آنان پرداخته است. دیگر امامان نیز در مورد صحابه همین برداشت را داشته، پیوسته بر معیارها تکیه کرده‏اند: خوبان را مورد مهر و لطف خود و بَدان از آنها را مورد نکوهش قرار داده‏اند.

کرد و سپس فرمود:

«أوِّهْ على اخوانى الّذین تَلَوا القرآنَ فاحکموه و تدبّروا الفَرْضَ فأقاموه، أحیوا السنه و أماتوا البدعه دعوا للجهاد فأجابوا و وثقوا بالقائد فاتّبعوه؛۳۰ آه بر برادرانم! همان‏ها که قرآن را تلاوت مى‏کردند و به کار مى‏بستند، در فرایض دقت مى‏کردند و آن را به پا مى‏داشتند، سنت‏ها را زنده و بدعت‏ها را مى‏میراندند، دعوت به جهاد را مى‏پذیرفتند و به رهبر خود اطمینان داشتند و صمیمانه از او پیروى مى‏کردند.»

این یک جنبه دیدگاه نهج البلاغه در مورد خوبان از صحابه است، از سوى دیگر در ده‏ها مورد از نهج البلاغه، مولا به طور عام آنان که در مسأله خلافت و امامت، تلاش انحرافى و یا سکوت کردند مورد نکوهش قرار مى‏دهد، خود را مظلوم مى‏داند و از حق خود محروم مى‏بیند:

«فوالله ما زلت مدفوعا عن حقّى مستأثرا علیّ منذ قبض الله نبیّه حتى یوم الناس هذا؛۳۱ به خدا سوگند از هنگام رحلت

پیامبر تا هم اکنون از حق خویش محروم مانده‏ام و دیگران را به ناحق بر من مقدم داشته‏اند.»

سخن این است آیا این جز گِلِه از صحابه، چیز دیگرى است، چه کسانى زمینه‏ساز این همه مظلومیت شدند؟ چه کسانى سبب شدند که على(ع. از حقّ مسلم خود محروم شود؟ و خلاصه چه کسانى على(ع. را تنهاى تنها گذاشتند تا آن جا که خود دردمندانه مى‏گوید: «فنظرت فاذا لیس لى مُعین إلاّ أهل بیتى فضننت بهم عن الموت…؛۳۲ پس نگاه کردم دیدم براى گرفتن حق خود یاورى جز خاندان خویش ندارم به مرگ آنان راضى نشدم!»

و در مواردى از نهج البلاغه به اسم یا وصفِ صریح‏تر از اسم، برخى از چهره‏هاى سرشناس از صحابه را مورد نکوهش قرار مى‏دهد که صریح‏ترین خطبه‏ها در این زمینه خطبه شقشقیه است.۳۳ کسى که سیرى هرچند گذرا در نهج البلاغه کند مى‏یابد که نظر امام على(ع. نه تنها تنزیه صحابه نبوده بلکه در موارد زیادى به نکوهش از عملکرد نادرست بسیارى از آنان پرداخته است. دیگر امامان نیز در مورد صحابه همین برداشت را داشته، پیوسته بر معیارها تکیه کرده‏اند: خوبان را مورد مهر و لطف خود و بَدان از آنها را مورد نکوهش قرار داده‏اند، در دعاى چهارم صحیفه سجادیه حضرت امام سجاد(ع. خوبان از صحابه را با تکیه بر معیارها و ارزش‏ها مى‏ستاید و مى‏فرماید: «أللهمّ و أصحاب محمّد خاصّه الّذین أحسنوا الصحابه والّذین ابلوا البلاء الحسن فى نصره و کانفوه و أسرعوا إلى وفادته و سابقوا إلى دعوته واستجابوا له حیث اسمعهم حجّه رسالاته؛ خداوندا، درود فرست بر اصحاب پیامبر(ص. آنان که حق صحبت و همنشینى با پیامبر(ص. را ادا کردند و در یاریِ او نیک کوشیدند و او را مدد کردند و به سوى او شتافتند و به دعوت او پیشى گرفتند و چون براهین نبوت خود را به آنان رساند، پذیرفتند.»

«و فارقوا الأزواج والأولاد فى اظهار کلمته و قاتلوا الاباء والأبناء فى تثبیت نبوّته و انتصروا به؛ و از زن و فرزند جدا گشتند تا سخن او آشکار گشت و براى استوار کردن دین او با پدر و پسر جنگیدند و به برکت پیامبر پیروز شدند.»

«و من کانوا منطوین على محبّته یرجون تجاره لن تبور فى مودّته؛ و آنان که دوستى پیامبر(ص. را در دل داشتند و تنها از این کار بهره اخروى و تجارت فاسد نشدنى را مدّ نظر داشتند.»

«والّذین هجرتهم العشائر إذا تعلّقوا بعروته و انتفت منهم القرابات إذ سکنوا فى ظلّ قرابته؛ آنان که به جرم ایمانشان به پیامبر(ص. خویشاوندانشان از آنها بیگانه گشتند و به خاطر نزدیکى با پیامبر، نزدیکان از آنها دور شدند.»

«فلاتنس لهم أللهم ما ترکوا لک و فیک و أرضهم من رضوانک و بما حاشوا الخلق علیک و کانوا مع رسولک دعاه لک إلیک؛ پس خداوندا، آنچه را که براى تو و در راه تو رها کردند از عنایت دور مدار، به خشنودى خود آنها را شاد کن که مردم را بر پرستش تو متّفق ساختند و با پیامبرت مردم را به سوى تو خواندند… .»

این خلاصه‏اى بود از دیدگاه پیامبر و امامان در مورد صحابه.

۴ـ ارزش حقوقى سیره صحابه

با توجه به آنچه گفته شد، ثابت شد که هرگز نمى‏توان «سیره صحابه» را به عنوان مصدرى از مصادر استنباط احکام خداوند در کنار کتاب و سیره رسول خدا(ص. قرار داد. هرچند بعضى از اهل سنت تا ۴۶ دلیل! بر آن اقامه کرده‏اند و ابن قیم در اعلام الموقفین ۲۲ دلیل را ذکر کرده است!۳۴ ولى در هیچ یک از این ادلّه قداست مطلق صحابه نیست! اینها آیات و روایاتى که دلالت بر ارزش‏هاى والاى برخى از صحابه مى‏کند دلیلى بر تنزیه مطلق صحابه گرفته‏اند در حالى که ما هم منکر این ارزش‏ها در برخى از آنها نیستیم ولى مى‏گوییم این به معناى اثبات عصمت حتى براى خوبان و تنزیه براى مطلق صحابه نیست و به اصطلاح دلیل شما اخص از مدعاست وانگهى تمام آیات و روایاتى که به نکوهش برخى یا اکثر صحابه مى‏پردازد خود شاهدى بر نقد نظریه فوق است. علاوه اگر واقعا «سیره صحابه» جایگاه حقوقى مورد نظر اهل سنت را داشت باید در آیات و در سنت و سیره پیامبر(ص. بیان مى‏شد، و حدود و ثغور آن مشخص مى‏شد آن چنان که در مورد سیره پیامبر(ص. و معصومین بیان شده است.

نتیجه آن که تنزیه همه صحابه و استناد به نظریات آنان مبناى صحیحى نداشته و هرگز نمى‏تواند در کنار کتاب خدا و سنت پیامبر(ص. و معصومین قرار گیرد و این نظریه‏اى است که بعد از دوره صحابه پیدا شده، حتى خود صحابه چنین نظرى در مورد خود نداشته و خود را انسانى همانند دیگران جایز الخطا مى‏دیدند.

به یارى خداوند در مقاله آینده درباره «سیر و سلوک و بندگى در سیره اهل بیت(ع.» بحث مى‏کنیم.

پی نوشت:

۱ . موسى جارالله، الوشیعه، (مطبعه الکیلانی. ص۱۱۰٫

۲ . اجوبه مسائل جار الله، (چاپ مجمع جهانى اهل بیت(ع.. ص۲۵٫

۳ . مفردات راغب اصفهانى، ماده صحب.

 ۴ و ۵ و ۶ . آراء علماء المسلمین فى التقیه و الصحابه و صیانه، القرآن الکریم، ص۱۰۰٫

 ۷ . فتح (۴۸. آیه۱۸٫

 ۸ . همان، آیه۲۹٫

 ۹ . توبه(۹. آیه۱۰۰٫

۱۰ . همان، آیه۱۰۱٫

 ۱۱ . التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج۱۱، ص۷۱٫

۱۲ . توبه (۹. آیه۱۰۷ و ۱۰۸٫

 ۱۳ . همان، آیه۶۱٫

۱۴ . همان، آیه۷۵ و ۷۶٫

۱۵ . نور (۲۴. آیه۱۱ ـ ۳۶ در این زمینه رجوع کنید به: علامه سید جعفر مرتضى عاملى، حدیث الافک.

۱۶ . تفسیر مجمع البیان، ج۹، ص۴۰۴، ذیل آیات اول سوره ممتحنه.

۱۷ . حجرات (۴۹. آیه۶٫

 ۱۸ . المیزان، ج۳، ص۳۷۹ و ۳۸۰ (چاپ بیروت..

۱۹ . آل عمران (۳. آیه۱۴۴٫

۲۰ . المیزان، ج۳، ص۳۷۹ و ۳۸۰٫

۲۱ . فتح البارى، ج۷، ص۴٫

۲۲ . جامع الاصول، ج۱۱، ص۱۲۰ نیز مراجعه کنید به: اجوبه مسائل جار الله، ص۱۱ ـ ص۱۳٫

 ۲۳ . صحیح بخارى، ج۷، ص۲۰۸٫

۲۴ . نهج البلاغه (نسخه معجم، صبحى صالح و…. خطبه۱۲۲ نیز بنگرید به: خطبه۵۶٫

 ۲۵ . نهج البلاغه، خطبه ۹۷٫

 ۲۶ . شهداء الاسلام فى عصر الرساله، ص۱۸ و ص۱۹٫

 ۲۷ . احقاق الحق، ج۴، ص۱۷۳ و ج۸، ص۴۴۳، ج۱۶، ص۴۴۱٫

۲۸ . محمد هادى امینى، اعلام نهج البلاغه، ص۱۲٫

 ۲۹ . همان، ص۱۲٫

۳۰ . نهج البلاغه، خطبه۱۸۲٫

 ۳۱ . همان، خطبه۶٫

 ۳۲ . همان، خطبه۲۶٫

۳۳ . ر.ک: مصادر نهج البلاغه، ج۱، ص۳۰۹٫

۳۴ . در مقاله «حجیه سنه الصحابی» مجله الفکر الاسلامى، سال چهارم، شماره۱۳ و ۱۴ به نقد این ۲۲ دلیل پرداخته شده است.

منبع: پاسدار اسلام ، شماره ۱۸۱

 سید احمد خاتمى

روزه مسافر از دیدگاه شیعه و سنی

اشاره:

روزه ماه مبارک رمضان، که از ضروریات دین اسلام می باشد، در ماه شعبان سال دوم هجری بر مسلمانها واجب شد. یکی از موانع چنین روزه ای، سفری است که در آن نمازهای چهار رکعتی کوتاه و دو رکعت می شود.(۱) درباره اینکه آیا افطار روزه ماه رمضان بر مسافر واجب است یا جائز، دو دیدگاه متفاوت وجود دارد. اهل سنت معتقدند از آنجا که افطار روزه بر مسافر، جایز می باشد، چنین شخصی در انجام و عدم انجام روزه، مخیر است، و البته اگر روزه نگیرد بعداً باید قضای آن را انجام دهد. ولی شیعه قائل است است که افطار روزه بر وی واجب است و اگر روزه بگیرد، باید قضای آن را بعداً انجام دهد (البته اگر مسافر قبل از ظهر به وطن یا جایی که قصد اقامت ده روز در آنجا را دارد، برسد، آن روز را باید روزه بگیرد. و نیز اگر فردی بعد از ظهر از چنین جایی بخواهد سفر نماید، باید بر روزه خود باقی بماند.

ریشه بحث

 تفاوت دیدگاه درباره جائز بودن روزه در سفر و وجوب افطار در سفر، ناشی از اختلاف تفسیر آیات مربوط به روزه مسافر می باشد و از آنجا که سه آیه مربوط به روزه به منزله کلام واحدی است، لذا به بیان این آیات می پردازیم تا فهم دقیق ریشه این بحث شناخته شود، خداوند درباره روزه ماه رمضان خطاب به مسلمانها می گوید: «ای اهل ایمان، روزه بر شما واجب شد چنانکه بر امتهای گذشته واجب شده بود، باشد که پرهیزگار شوید، (این روزه) چند روزی می باشد و هر که از شما بیمار و یا در سفر باشد، روزهای دیگری(را روزه بگیرد)، و بر کسانی که روزه، طاقت فرساست، در عوضِ (هر روز) تهیدستی را غذا دهد، و هر کس به میل خود کار نیکی را انجام دهد برایش بهتر است. و روزه گرفتن برای شما بهتر است، اگر می دانستید. ماه رمضان ماهی است که در آن قرآن برای راهنمایی مردم و نشانه هایی از هدایت و جدایی حق از باطل، نازل شده است. پس هر کس از شما که این ماه را دریافت روزه بگیرد و هر کس که بیمار و یا در سفر باشد، به همان تعداد در روزهای دیگر (قضا نماید)، خدا برای شما خواهان آسانی بوده و سختی نمی خواهد. هدف این است که این روزه ها را تکمیل کنید، و خدا را بر اینکه شما را هدایت نموده، بزرگ شمارید، باشد که سپاس گزاری کنید.)(۲)

همان طور که ملاحظه شد خداوند می فرماید، کسی که مریض و یا در سفر باشد، چند روزی دیگر (غیر از ماه رمضان) را روزه بگیرد. چنین کلامی به وضوح، وجوب افطار مسافر را می رساند. ولی اهل سنت برای اینکه دیدگاه خود را بر قرآن تحمیل نمایند. از این ظاهر قرآن دست برداشته و برای اثبات نظریه خود، «فأنظر» را در تقریر گرفته اند. یعنی گفته اند کلام خداوند در اصل چنین بوده: وَ مَنْ کانَ مَرِیضاً أَوْ عَلی سَفَرٍ فأنظر فَعِدَّه مِنْ أَیامٍ أُخَرَ. (کسی که مریض یا در سفر باشد و افطار کند، باید درچند روز دیگر روزه بگیرد.)

پاسخ چنین ادعایی این است که همان طور که خود اهل سنت گفته اند در تقدیر گرفتن چیزی در کلام، برخلافِ ظاهر کلام بوده و در جایی می توان مرتکب این خلاف ظاهر شد که قرینه ای بر آن دلالت نماید و در اینجا چنین قرینه ای وجود ندارد.(۳)

احادیث و روزه مسافر

 سنی و شیعه روایت کرده اند که پیامبر فرموده: لیس من البرّ الصیام فی السفر،(۴) (روزه در سفر از از اعمال نیک نمی باشد). و در تفسیر المنار آمده که پیامبر فرمود: الصائم فی السفر کالمفطر فی الحضر(۵) (روزه دار در سفر، همانند افطارکننده در وطن می باشد) و نیز شیعه احادیث فراوانی را از ائمه( علیهم السلام)  نقل نموده که مسافر نباید در سفر روزه بگیرد.(۶) که این احادیث همگی در واقع تفسیری برای آیات مربوط به روزه ی مسافر می باشد. بنابراین توجه به ظاهر آیات و تفسیری که از پیامبر و خاندان اهل بیت (علیهم السلام) درباره روزه مسافر آمده، راهی برای اظهار نظر و اجتهاد شخصی باز نمی گذارد.

پی نوشت:

  1. جهت اطلاع بر شرائط قصر نماز از دیدگاه مذاهب مختلف رجوع کنید به: الفقه علی المذاهب الخمسه، محمدجواد مغنیه، ص ۱۳۹، دارالتعارف للمطبوعات، هفتم، ۱۴۰۲ ق.
  2. بقره، ۱۸۳-۱۸۰٫
  3. ر.ک: تفسیر المیزان، علامه طباطبایی، ج ۲، ص ۱۱، منشورات الاعلمی للمطبوعات، بیروت، سوم، ۱۳۹۳ ق.
  4. التفسیر الکاشف، محمدجواد مغنیه، ج ۱، ص ۲۸۳، دارالعلم للملایین، بیروت، ۱۹۶۸ م.
  5. همان.
  6. وسائل الشیعه، ج ۷، ص ۱۲۳، باب وجوب الافطار فی السفر فی شهر رمضان مع الشرایط….، مکتبه الاسلامیه، سوم، ۱۳۹۶ ق .

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

تفاوت بین حسینیه و خانقاه صوفیه  از حیث بدعت

اشاره:

برای روشن شدن مسأله لازم است که در ابتدا واژه «خانقاه» «حسینیه» و «بدعت» و انگیزه پیدایش حسینیه در میان شیعیان و خانقاه در جامعه تصوّف توضیح داده شود: خانقاه محلی است که درویشان در آن تجمع کرده و آداب و رسوم تصوّف را اجرا می‌نمایند. اوّلین خانقاه توسط یک فرمانروای مسیحی در رمله شام برای صوفیان ساخته شد.(۱) و گفته شده: قبل از اینکه صوفیه اسم خانقاه را برای محل مراسم مخصوص خویش انتخاب نمایند، منزلگاه طبقات مانوی نیز به همین عنوان خوانده می‌شده است.(۲) صوفیان این مکان را جایگاه عبادت خویش قرار داده‌اند. حسینیه جایی است که برای اقامه سوگواری اباعبدالله الحسین (علیه السّلام) ساخته می‌شود. حسینیه‌هایی که در شهرهای مختلف مذهبی ساخته می‌شود، اغلب علاوه بر تجمع عزاداران و اقامه سوگواری، حالت زائر سرا و مسافرخانه‌ای را دارد که زائران از آن استفاده می کنند و جنبه رایگان دارد.(۳)

علّت روی آوردن شیعه به «حسینیه» در دوران‌های کهن به خاطر آن بوده که مساجد، أغلب در اختیار و زیر سلطه حکومت‌هایی بوده که برای تشیع و اقامه عزاداری و مراسم دینی شیعه، محدودیت ایجاد می‌کردند.(۴) علّت دیگر ایجاد حسینیه در میان شیعیان این است که رفتن در مساجد برای زنها در ایام عادت ماهانه جایز نیست و همچنین افراد دیگر نیز محدودیت دارند و لکن این مشکل در حسینیه نیست و همه می‌توانند در آن داخل شوند و مراسم عزاداری خویش را بجا آورند. لذا مکان خاصی به نام حسینیه در کنار مساجد برای مراسم عزاداری در نظر گرفته شده است. بدیهی است که ایجاد حسینیه به جهت احترام به مساجد می‌باشد نه در جهت تضعیف آنها.

واژه «بدعت» از ریشه «بدع» به معنای پدید آمدن چیزی است که سابقه نداشته باشد. طریحی در مجمع البحرین در این مورد می‌گوید:«بدعت عبارت است از پدید آوردن چیزی در دین که در قرآن و سنّت ریشه‌ای ندارد، بدعت را از آن جهت بدعت می‌گویند که چون بدون آن که صاحب شریعت آن مطلب را گفته باشد، در دین وارد گردیده است. از آنجا که سابقه در دین نداشته آن را بدعت می‌گویند.»(۵)

در نتیجه بدعت عبارت است از صدور حکم یا عملی به عنوان حکمی شرعی و دینی بدون آن‌که آن حکم جزء شریعت بوده و یا از کتاب و سنّت برای وقوع آن حجّت و دلیل وجود داشته باشد.(۶)

با توجّه به مطالب یاد شده از آنجا که «خانقاه» به قصد جایگاه عبادت و برای کمرنگ نمودن حضور مسلمین در مسجد به وجود آمده و موجب تفرقه بین مسلمین شده است و در هیچ یک از منابع اسلامی (قرآن و سنّت) به آن اشاره نگردیده و در زمان رسول خدا (صلّی الله علیه و آله) و ائمه (علیهم السّلام ـ نیز چیزی به نام «خانقاه» وجود نداشته است، قطعاً از جمله بدعت‌هایی است که تصوّف در دین به وجود آورده‌اند. زیرا مکان عبادت در اسلام «مسجد» است که از اهمیت و ارزش بسیار زیادی برخوردار است، تا جایی که یک نماز در مسجد الحرام برابر با صد هزار نماز است و یک نماز در مسجد رسول خدا مساوی با ده‌هزار نماز و یک نماز در مسجد جامع مساوی است با صد نماز در جای دیگر و یک نماز در مسجد محله برابر با بیست و پنج نماز است.(۷)

فقهای عظیم الشأن شیعه به پیروی از مکتب اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ حضور در خانقاه را ولو به قصد دعا و عبادت و اجرای مراسم مذهبی جایز نمی‌دانند. فقیه عالیقدر شیعه آیت الله العظمی گلپایگانی در جواب کسی که در خانقاه برای عبادت شرکت می‌نموده، فرموده است:«واضح است که معبد مسلمانان مسجد است و رفتن به خانقاه اگر برای این باشد که گمان کنید آنجا خصوصیت و شرافتی بر سایر امکنه دارد، بدعت و حرام است و علاوه این تشکیلات، موجب تفرقه بین مسلمین و اختلاف و ضعف آنها می‌شود و ذکرهایی که در آنجا خوانده می‌شود، اگر سند و مدرک معتبر نداشته باشد خواندنش مطلقاً حرام است.(۸)

بنابراین در اسلام مسجد محل عبادت و بهترین مکان برای تقرب بندگان به سوی خداوند متعال است. در حالی که مسجد از دیدگاه اهل خانقاه قدر و اعتباری ندارد. چه اینکه بسیاری از احکام شرعی در نزد آنان از اهمیت برخوردار نیست. آنها به صراحت می‌گویند:

ابلهان تعظیم مسجد می‌کند

در جفای اهل دل جد می‌کند.

آن مجاز است این حقیقت ای خوان

نیست مسجد جز درون سروران.(۹)

مطلب قابل توجه دیگر اینکه شباهت‌هایی بین خانقاه و مسجد ضرار وجود دارد. که قابل بحث و بررسی است در زمان رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ منافقین خواستند مسجد ضرار بنا کند، آیه ۱۰۷ سوره توبه. بر مذمت و کفر آنها اینگونه نازل شد:«کسانی هستند که مسجدی ساختند برای زیان رساندن ( به مسلمانان) و (تقویت) کفر و تفرقه افکنی میان مؤمنان و کمین‌گاه برای کسی که از پیش با خدا و پیامبرش مبارزه کرده بود.»(۱۰)

در این آیه علّت ضرار بودن مسجدی که منافقان خواستند بنا کند دو چیز ذکر شده یکی تفرقه بین مسلمین و دیگری کمینگاه برای دشمنان.

هاتف اصفهانی وضعیت خانقاه‌ها را شناخته و اخطار می‌دهد و می‌گوید: «به خانقاه منه پا که صوفیان مستند».(۱۱)

عطار می‌گوید:

اندر میان صفه نشینان خانقاه

یک صوفی محقق پرهیزگار کو(۱۲)

در نتیجه: خانقاه صوفیان جایگاه بدعت‌گزاری در دین و محل تجمع انسان‌های بی‌بند و بار است که ایجاد چنین مکانی در برابر مسجد در هیچ منبع اسلامی اشاره نشده است و هدف از تأسیس آن کمرنگ نمودن مسجد بوده است، لذا از دیدگاه اسلامی بدعت به حساب می‌آید.

امّا حسینیه با هدف خاصی برای احترام به مسجد بعضاً در کنار آن ساخته می‌شود. آن هم برای عزاداری سرور و سالار شهیدان و ایراد سخنرانی که در منابع اسلامی شدیداً به آن توصیه شده است. به عبارت دیگر صوفیه خانقاه را در برابر مسجد و با هدف کمرنگ نمودن آن ترویج می‌کنند، در حالیکه شیعیان حسینیه را برای بجا آوردن مراسم خاصی غیر از آن مراسم که باید در مساجد انجام شود، تأسیس نموده‌اند. پس فرق اساسی و جوهری بین خانقاه و حسینیه وجود دارد. لذا ایجاد خانقاه بدعت محسوب می‌گردد در حالی که ایجاد حسینیه دارای اجر و پاداش اخروی می‌باشد.

پی نوشت:

  1. بهبهانی، محمدعلی، خیر اتیه، بی‌جا، بی‌تا، ج۱، ص۱۰۴٫
  2. همان.
  3. مصاحب، غلام حسین ، دائره المعارف فارسی، تهران، فلوکس، بی‌تا، ج۱، ص۸۸۵٫
  4. دائره المعارف، تشیع، ج۴، ص۴۴۷٫
  5. طریحی، فخر الدین، مجمع البحرین، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۳ ق، ج۴، ص۲۹۸٫
  6. مجلسی، محمّد باقر، مرآه العقول، ج۲، ص۲۶۶٫
  7. صدوق، من لا یحضره الفقیه، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۰۴ق، ج۱، ص۱۵۲٫
  8. گلپایگانی، محمّد رضا، مجمع المسائل، قم، دار القرآن، ۱۴۱۴ه‍ ، ص۱۵۵٫
  9. ملای رومی، جلال الدین، مثنوی، معنوی، تهران، هرمس، ۱۳۸۱، ص ۱۰۷۰٫
  10. توبه:۱۰۷٫
  11. اصفهانی، هاتف، دیوان اشعار، غزل، ۰۳۲٫
  12. دیوان عطار، غزل ۷۰۶٫

    منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

ادعاهای برتری شیعه و سنی علیه همدیگر

اشاره:

اهل سنت نام فرقه ای از مسلمانان است که پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلّم) ، معتقد به وجود نص بر امام و خلیفه رسول خدا نیستند و تعیین خلیفه و امام را به انتخاب و شورای مسلمانان منوط می‌دانند، این فرقه در عمل، خودشان را پیرو رفتار و سنت (قول، فعل و تقریر) پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)  دانسته و با استناد به روایات جعلی فرقه ناجیه را به خود اختصاص می دهند، و در فروع و احکام عملی به چهار فرقه (حنفی، مالکی، حنبلی و شافعی) معروفند.(۱)

ازاین‌رو، هر گروه و جماعتی که ایده و افکار آنان را نپذیرفته باشد از نظر آنها مطرود و تارک سنت تلقی می‌گردد که نام‌گذاری رافضی به شیعیان از سوی برخی از آنان حاکی از این تفکر است.

پس می توان گفت مهمترین وجه برتر بودن اهل سنت به پندار خود، آنان، پیروی و تبعیت از پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) ، و عمل نمودن به سیره و روش آن حضرت می‌باشد.

و لذا احمد بن حنبل، در رساله‌ای که در آن به عقائد اهل سنت می‌پردازد، گفته است: «بهترین این امّت پس از پیامبر خلفای چهارگانه (ابوبکر، عمر, عثمان و علی بن ابیطالب [علیه‌السلام] هستند و ترتیب آنان از نظر فضیلت، همان خلافت آنان است».

و ابوجعفر طحاوی، در رساله ی بیان السنه می‌نویسد: «خلافت را پس از پیامبر (صلی‌الله علیه و سلم) ، برای ابی‌بکر به عنوان با فضیلت‌ترین و برترین فرد امّت، سپس برای عمر بن الخطاب، بعداً برای عثمان بن عفان، و در پایان برای علی بن ابیطالب (کرم‌الله وجهه) ، ثابت می‌دانیم.»(۲)

و همچنین با استناد به احادیثی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) خود را فرقه ناجیه پنداشته و معتقدند گروهی از امّت برتر است که از آتش سوزان دوزخ نجات یابنده باشد و آن گروه جزء ما کسی نیست، زیرا مائیم که به سنت پیامبر عمل می کنیم. چنانکه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) هم در معرفی فرقه ناجیه فرموده است: یک گروه از امّت من نجات می یابند و آن گروه همان جماعت هستند. و در نقل دیگر فرموده: اگر گروهی بر آنچه که من و اصحابم امروز عمل می کنیم، عمل نماید نجات یابنده است.(۳)

به همین دلیل، به نظر اهل سنت، جماعتی برتر است که در اصول عقاید به خلافت خلفا به ترتیب فضیلت معتقد باشند، و گرنه فاقد برتری خواهد بود.

و بر این اساس شیعه چون حضرت علی (علیه‌السلام) را پس از پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) امام و خلیفه می‌دانند به نظر آنان در رتبه، پس از اهل سنت قرار می‌گیرد.

 اما شیعه از نظر لغت به کسانی گفته می‌شود که در یک کاری تعاون و همکاری داشته و تابع و پیرو رئیس‌شان باشند. و در اصطلاح به معتقدین ولایت علی (علیه‌السلام) و پیروان و دوستداران آن حضرت و اولاد طاهرینش به اعتبار اینکه آنان جانشینان پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) و پیشوایان مردم هستند و از جانب خدا توسط پیامبر به این مقام منصوب شده‌اند، اطلاق می‌گردد.(۴)

این نام اولین بار از زبان مقدس آن حضرت به شیعیان حضرت علی (علیه‌السلام) مانند: ابوذر، سلمان محمدی، مقداد، عمّار و … اطلاق گردید. که همان گروه پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) به نصّ وی درباره علی (علیه‌السلام) ، عمل نموده و آن حضرت را خلیفه معصوم و وصی پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) دانستند. و هیاهوی سیاست بازان آن روزگار، نتوانست در عزم راسخ آنها رخنه ایجاد کند و از هدف و اعتقادشان تا دامنه قیامت وامانده سازد.

در فضیلت برتر بودن این فرقه همین کافی است، که به جریان سرزمین غدیرخم که حدیث آن را صحابه و تابعین به صورت متواتر نقل نموده‌اند، و به حدیث منزلت که در جریان خروج پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) به جنگ تبوک و غیر آن از پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) صادر گشته، و به فرمایش پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) در جریان انذار نزدیکان، جامه عمل پوشانده و از کتاب و سنت لحظه‌ای تخطی نکرده انتخاب را به جای نص و انتصاب مقدم نپنداشته‌اند. با تکیه به سخنان پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) و آیات قرآن و حکم قطعی عقل می‌توان برتری شیعه را نسبت به اهل سنت اثبات و مدلّل کرد:

۱. پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) در موارد زیادی با سخنان صریح و بی‌پرده که از طریق خود اهل سنت در کتابهایشان نقل شده برتری شیعه را بیان کرده است، که ما به دو مورد آن اشاره می‌کنیم:

الف: ابن عساکر از جابر بن عبدالله انصاری نقل می‌کند که جابر گفت: ما در نزد پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) بودیم در این هنگام علی (علیه‌السلام) آمد، پیامبر فرمود: سوگند به خدایی که جان من در قدرت اوست علی و شیعیان وی رستگاران روز قیامت هستند.(۵)

ب: ابن عُدی هم از ابن عباس نقل می‌کند که ابن عباس گفت: هنگامی که این آیه (کسانی که ایمان آورده‌اند و عمل صالح انجام داده‌اند بهترین مردم هستند) نازل شد پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) به علی (علیه‌السلام) فرمود: این تو و شیعیانت هستید که در روز قیامت خداوند از شما خشنود است و شما از او خشنودید.(۶)

علاوه بر این موارد، «حدیث ثقلین» که اهل بیت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) را عِدل قرآن قلمداد کرده جدائی آن دو را محال و ناممکن شمرده است، و «حدیث سفینه» که اهل بیت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) را به کشتی نوح (علیه‌السلام) تشبیه کرده و سوارشدگان به آن را جزء نجات‌یافتگان و بازماندگان را جزء هلاک‌شدگان تلقی کرده است، و «حدیث نجوم» که اهل بیت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) به ستارگان آسمانی تشبیه شده‌اند که به اهل زمین نور می‌دهند آن ذوات مقدّسه هم به اهل آن، نورافشانی می‌کنند.

پس با وجود این همه کلمات صریح از وجود مقدّس حضرت رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) جای شک و تردید ـ در برتر بودن شیعه نسبت به اهل سنت ـ باقی نمی‌ماند.

۲. با وجود آیات زیادی، که به تصریح بزرگان اهل سنت حدود (۵۰۰ آیه) در شأن و منزلت علی (علیه‌السلام) نازل شده‌اند. چگونه می‌توان مخالفت با آن همه آیات را عمل به روش پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) وانمود کرد، و حذف «حی علی خیر العمل» از اذان، و مانع شدن از ارث حضرت زهرا ـ سلام الله علیها ـ ، تحریم ازداوج موقت، حذف سهم نزدیکان پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) از یک پنجم غنیمت‌ها چه مال و چه غیر آن پس از رحلت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) ، قطع سهم کافرانی که با پرداخت زکات به آنها می‌توان دلهایشان را به دست آورد، عمل به قرآن نامید.(۷)

۳. با توجه به اهداف حکومت دینی، تفکیک زمامداری جامعه از مرجعیت علمی، که اهل سنت آن دو را بی‌ربط می‌دانند، سزاوار نیست. زیرا تعدّی زمامدار از مرز تقوی، و آلوده شدن او به پلیدی‌های گناه، رشته‌های ارتباطی میان وی و مردم را می‌گسلد و جامعه را به طرف فروپاشی سوق می‌دهد. برخلاف اهل سنت که این امر را مشکل‌آفرین نمی‌دانند. چنانکه یکی از دانشمندان اهل سنت در مورد خلیفه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) اظهار نظر می‌کند: هیچ‌گاه خلیفه به خاطر زیر پا گذاشتن دستورها و فرامین الهی و تجاوز به اموال اشخاص و قتل و کشتار افراد و تضییع حقوق و تعطیل حدود الهی از مقامش عزل نمی‌گردد، بلکه بر امّت اسلامی لازم است کج‌روی‌های او را اصلاح کند و وی را به راه راست و هدایت بکشاند.(۸)

در مقابل این دیدگاه، شیعه طبق تعالیم اسلامی معتقد است که، آنچه برای جامعه مهم است روشن‌ شدن تعالیم اسلام و فرهنگ دینی است به گونه‌ای که اسلام به جهان و انسان با چشم واقع‌بینی نگاه کرده و به انسان چنان تعلیم داده که وظائف انسانی خود را گرچه مخالف دل و خواهش‌های نفسانی باشد، انجام دهد. و لازمه این امر یک حکومت دینی است که در رأس آن انسانی کامل، و مصون از خطا و دارای عصمت خدادادی قرار گرفته و برای حفظ جامعه و اجرای عدالت در سایه بندگی و فرمانبرداری از خدا اعمال ولایت نماید. و جامعه را از هر گونه انحراف فکری حفظ کرده و از خیانت و استبداد جلوگیری نموده و احکام پاک و نورانی اسلام را از دست خوش تحریف و تغییر دانشمندان بوالهوس و خودخواه مصون نگه دارد تا به عاقبت معارف سایر ادیان گرفتار نگردد. و تنها کسی که به تصدیق پیغمبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در اعمال و اقوال خود مصیب و روش اوبا کتاب خدا و سنت پیامبر مطابقت کامل داشت همان علی و فرزندان یازده‌گانه او است.(۹)

برای اینکه اگر حاکم معصوم نباشد مصلحت اندیشی را بر حکم خدا مقدم می‌دارد. چنانچه حکومت وقت در خصوص خالد بن ولید پس از آنکه مهمان مالک بن نویره شده بعد از کشتن او با همسر وی همبستر می‌شود. حکم خدا را اجراء نکرد و برای جلوگیری از تزلزل بنیان حکومت غاصبانه خویش نوشتن احادیث پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را به مدت یک قرن، تا خلافت عمر بن عبدالعزیز (۹۹ ـ ۱۰۲ ق) قدغن و ممنوع می‌کند.(۱۰)

پی نوشت:

  1. مشکور محمد جواد، فرهنگ فرق اسلامی، ص ۲۳۸، چاپ سوم، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد، ۱۳۷۵.
  2. سبحانی، جعفر، فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی، ص ۲۳۱، اول، توحید، قم، ۱۳۷۱ ش.
  3. همان، پحوث فی الملل و النمل، ج ۱، ص ۲۷، سوم، ۱۴۱۵ قمری.
  4. سبحانی، جعفر، الملل و النحل، ج۶، ص ۷ و ۹، دوم، لجنه اداره الحوزه العلمیه، قم، ۱۴۱۵ ق.
  5. سیوطی، جلال‌الدین، الدّر النثور، ج۸، ص ۵۸۹، چاپ اول، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۳ هـ .
  6. پیشین، ج ۸، ص ۵۸۹.
  7. سبحانی، جعفر، الملل و النحل، ج۶، ص ۸۷ ـ ۹۴، دوم، لجنه اداره الحوزه العلمیه، قم، ۱۴۱۵ هـ .
  8. موسوی لاری، سید مجتبی، مبانی اعتقادات در اسلام، اول، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، قم، ۱۳۷۸.
  9. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج۴، ص ۸۴۴ ـ ۸۴۲، ششم، صدرا، تهران، ۱۳۸۰.
  10. طباطبایی، علامه محمد حسین، شیعه در اسلام، ص ۴ ـ ۱۱، دارالکتب الاسلامیه، تهران، ۱۳۸۴ ش.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

تفاوت ولایت در تشیع و تصوف

اشاره:

در مسئله ولایت بین تصوف و تشیع تفاوت عمیقی وجود دارد و برای روشن شدن این تفاوت و افتراق بیان امور زیر لازم است: در لغت ولایت معنای متعددی از قبیل قرب، محبّت، نصرت، ربوبیت، حق تصرف و امثال اینها ذکر شده است ولکن معنایی که راغب در مفردات برای ولایت ذکر نموده است جامع‌ترین معنی می‌باشد و می‌گوید: «الولاء و التوالی به این معنا است که دو چیز یا بیشتر از آن طوری در کنار هم قرار بگیرند که چیز دیگری بین آنها فاصله نباشد»(۴) و این معنا در تمام معانی دیگری که برای ولاء و ولایت ذکر شده‌اند به نحوی وجود دارد.

امر دوم: ولایت در اصطلاح شیعه:

 در اصطلاح شیعه از ولایت معانی مختلفی اراده می‌شود که نیاز به توضیح دارد.

شهید مطهری(ره) برای ولاء و ولایت در کتاب «ولاء‌ها و ولایتها» اقسامی ذکر کرده است و ما هم بحث را براساس همین تقسیمات مطرح می‌کنیم.

۱ . ولاء منفی: در دین اسلام یکی از ولایت‌ها ولایت منفی است یعنی در اسلام ترک آن ولایت از مسلمانان‌ خواسته شده است. در اسلام خواسته شده است که مسلمانان نباید دوستی و سرپرستی غیرمسلمان را بپذیرد.(۵) ولو احسان و نیکی با آنان در عین حالی که دوستی و سرپرستی آنان را نمی‌پذیرد از نظر اسلام مانعی ندارد چون اسلام به بشر دوستی اهمیت خاصی می‌دهد.(۶) این ولایت اختصاص به شیعه ندارد و همه مسلمین در این مسئله با هم متحدند.

۲ . ولاء‌ اثباتی: ولاء اثباتی بر دو قسم است: یکی ولاء اثباتی عام و دیگری ولاء اثباتی خاص. ولاء اثباتی عام به ولائی گفته می‌شود که به همه افراد جامعه اسلامی هم تعلق می‌گیرد و اختصاص به فرد و یا طبقه‌ی خاصی ندارد. و آن به این معنا است که برای همه افراد جامعه اسلامی ولاء دوستی و قرابت ثابت است و هم ولایت بر همدیگر در مورد امر به معروف و نهی از منکر دارند.(۷) این قسم ولایت نیز اختصاص به شیعه ندارد. و همه مسلمین آنرا قبول دارند.

اما ولاء خاص اثباتی با تمام اقسام خودش اختصاص به پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) و اهل بیت او دارد یعنی این ولاء‌ها برای پیامبر و ائمه طاهرین در دین مبین اسلام ثابت بوده و مسلمانان مکلف‌اند که از حیث اعتقاد و عمل آنها را در رابطه با آنان رعایت کنند. و ولاء اثباتی خاص دارای اقسام زیر می‌باشند:

الف) ولاء‌ محبّت یا ولاء قرابت:

مراد از این ولاء دوستی و محبّت اهل بیت رسول الله می‌باشد و در قرآن کریم آیه مودّت دلالت صریحی بر وجوب این محبت و دوستی دارد «بگو بر رسالتم چیزی از شما نمی‌خواهم جز دوستی اقرباء و اهل بیتم»(۸) در این قسم ولاء همه مسلمین با هم اتحاد دارند و محبّت اهل بیت پیامبر را واجب می‌دانند. شافعی در این رابطه می‌گوید: «اگر محبّ اهل بیت رافضی است پس ای جن و انس شهادت بدهید که من رافضی هستم»(۹) و نیز در شعر معروف خودش وجوب دوستی اهل بیت را به صراحت مطرح کرده است.(۱۰) و زمخشری در ذیل آیه مودّت روایات متعددی از پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) در رابطه با دوستی و محبّت اهل بیت ذکر کرده است.(۱۱)

ب) ولاء امامت:

این ولاء عبارت از آن ولائی است که اگر از طرف خداوند به هر کسی داده شود پیروی مردم در امور دینی از او واجب می‌گردد. به عقیده شیعه این ولایت بعد از پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) از طرف خداوند به امامان معصوم دوازده‌گانه ـ علیهم السّلام ـ اعطاء شده است. و مرجعیت دینی بعد از پیامبر اسلام در امامان معصوم منحصر شده است مگر اینکه از طرف آنان نائبی در این مسئله معین گردد و حدیث ثقلین(۱۲) و آیه تطهیر(۱۳) و آیات و روایات متعدد دیگر به عقیده شیعه بر این مطلب دلالت دارند.

ج ) ولاء زعامت:

 ولاء زعامت عبارت از رهبری اجتماعی و سیاسی جامعه اسلامی می‌باشد که بعد از پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) به عقیده شیعه از طرف خداوند به ائمه معصومین اعطاء گردیده است. و با آیات متعددی از قبیل آیه اطاعت(۱۴) و آیه ولایت(۱۵) بر مدعا استدلال شده است.

د) ولاء تصرف:

 این ولاء برخلاف ولایت‌های سه‌گانه فوق که تشریعی و قراردادی هستند ولاء تکوینی و بالاترین مرحله ولایت می‌باشد.در نظر شیعه بعد از پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) حامل این ولایت فقط نفس پاک انسان کامل است و انسان کامل هم منحصر در حجج الله و ائمه معصومین می‌باشد. پس حامل این ولایت که انسان کامل و معصوم است دارای نفوذ غیبی بر جهان و انسان و ناظر بر ارواح، نفوس، قلب‌ها و اعمال می‌باشد. حالا این ولایت اکتسابی است یا خدادادی در اینجا مجالی برای بیان آن نیست.

تشیع در بین مسلمین از نظر عقیده اختصاص به ولاء امامت، زعامت‌ و تصرف دارد. و سایر مسلمین به این ولایت‌ها نسبت به ائمه دوازده‌گانه که اهل بیت پیامبراند اعتقاد ندارند. و در نظر تشیع این ولایت‌های سه گانه از ستون دین بشمار می‌آید. از امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل شده است که: «اسلام بر پنج چیز استوار شده است: نماز، زکات، روزه، حج و ولایت. و به هیچکدام از اینها آن قدر ندا داده نشده است که به ولایت داده شده است»(۱۶)

پس در مذهب تشیع ولایت ائمه طاهرین در سه جهت مرجعیت دینی، رهبری سیاسی و تصرف و نفوذ غیبی بر جهان و انسانها از اصول عقاید دینی بشمار می‌آید.

امر سوم:ولایت در اصطلاح صوفیه

 ولایتی که در نزد صوفیه مطرح است هم از نظر مفهومی و تقسیمات آن وهم از نظر صغروی و مصداقی با ولایتی که در عقاید شیعی مطرح است تفاوت دارد. صوفیه تعریف‌های مختلف و مخصوص به خودشان برای ولایت دارند. بعضی از صوفیه می‌گوید که ولایت قیام عبد است به حق در مقام فنا از نفس خود. و ولایت خاص را اختصاص به سالکان واصل که در حق فنا یافته و به او بقاء یافته می‌دهند.

بعضی از صوفیه می‌گویند: ولی کسی است که از حال خود فانی و در مشاهده حق باقی است و خود از نفس خود خبر ندارد و اگر با غیر حق باشد عهد و قراری ندارد. ملاصدرا می‌گوید: ولی کسی است که کامل و فانی و مضمحل در حق باشد.(۱۷)

صوفیه ولایت را بر چهار قسم تقسیم می‌کنند:

۱ . ولایت عظمی، که ولایت لاهوتی است و مخصوص خاتم انبیاء می‌باشد.

۲ . ولایت کبری، که ولایت جبروتی است و اختصاص به سایر انبیاء‌ دارد.

۳ . ولایت وسطی که ولایت ملکوتی است و مختص به همه اولیاء‌است.

۴ . ولایت صغری که ولایت ناسوتی است و مؤمنان و عارفان به آن متصف می‌گردند.(۱۸)

صوفیه از نظر مصداق نیز اولیاء الله را بر چند قسم تقسیم می‌کنند که عبارتند از: اقطاب، افراد، اوتاد، بدلاء، نجباء و نقباء و اعتقادات خاصی را در این رابط ابراز داشته‌اند که هیچ کدام پایه و اساس دینی و قرآنی ندارد. بنابراین ولایت در نزد صوفیه اولاً از نظر معنا و مفهوم و نه از جهت اقسام ولایت و نه از حیث مصداق و تشکیلات مراتب ولایت هیچ‌کدام منشأ شرعی نداشته و هر چه هست از امور ابداعی خودشان می‌باشد. ثانیاً صوفیه نسبت به ولایت تشریعی یا ساکت‌اند و هیچ رأی و نظری ندارند و یا اکثراً قبول ندارند.

بعد از بیان این مطالب چنین نتیجه‌گیری می‌شود که ولایتی که در نزد صوفیه مطرح است هیچ سنخیتی با ولایتی که شیعه به آن معتقد است ندارد،

پی نوشت:

  1. صافات، آیه ۸۳، و قصص آیه ۱۵ و مریم آیه ۶۹٫
  2. داود الهامی، تصوف از دیدگاه ائمه اطهار ـ علیهم السّلام ـ مؤسسه دفاع از حریم اسلام، ۱۳۷۶ ش.
  3. قمی، شیخ عباس، سفینه البحار، ۵ : ۱۹۸ و ۱۹۹ دارالاسوه للطباعه و النشر اول، ۱۴۱۴ ق.
  4. طبابائی، محمدحسین، المیزان، ۶ : ۱۱، انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، بی‌تا، و تهرانی، سید محمدحسین، ولایه‌ الفقیه فی حکومه الاسلامیه، ۱ : ۲۲، دارالمحجه البیضاء،‌اول، ۱۴۱۸ ق (به نقل از مفردات راغب).
  5. ممتحنه، آیات ۱ ـ ۳٫
  6. ممتحنه، آیه ۸٫
  7. توبه،‌آیه ۷۱٫
  8. شوری، آیه ۲۳٫
  9. فخر رازی، تفسیر کبیر، ۲۷ : ۱۶۶، تهران، دارالکتب العلمیه، دوم، بی‌تا.
  10. هیثمی، احمد بن حجر، الصواعق المحرقه، ص ۱۴۸، مکتبه القاهره، ۱۳۸۵ ق.
  11. زمخشری، محمد بن عمر، کشاف ۴ : ۲۲۰، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، اول، ۱۴۱۶ ق.
  12. هندی، علاءالدین بن حسام، کنزل‌العمال، ۱ : ۳۸۱ بیروت، مؤسسه الرساله، پنجم، ۱۴۰۱ ق.
  13. احزاب، آیه ۳۳٫
  14. نساء، آیه ۵۹٫
  15. مائده، آیه ۵۵٫
  16. کلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافی، ۲ : ۲۱، باب دعائم‌الاسلام، بیروت، دارالاضواء، اول ۱۴۱۳٫
  17. سجادی، سیدجعفر، فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، ص ۷۹۱ و ۷۹۲، انتشارات کتابخانه طهوری، چهارم، ۱۳۷۸ ش.
  18. همان، ص ۷۹۲٫

نویسنده: حمید رفیعی

نقش پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله و سلم) در تعیین امام از شیعه و سنی

اشاره:

امامت در لغت به معنای پیشوایی و رهبری است و در اصطلاح علم کلام عبارت است از ریاست همگانی جامعه در امور دین و دنیا(۱) و از نگاه مکتب اسلام از جایگاه خاصی برخوردار است. در قرآن کریم در مورد اعطای مقام امامت به حضرت ابراهیم آمده است «هنگامی که خداوند ابراهیم را با وسایل گوناگون آزمود و او به خوبی از عهده آزمایش برون آمد خداوند به وی فرمود: من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم»(۲)

امام باقر (علیه‌السلام) فرموده است: اسلام بر پنج چیز استوار است، نماز، زکات، حج، روزه و ولایت، زراره می‌گوید پرسیدم از میان آنها کدام برتر است، فرمود: ولایت برتر است زیرا ولایت کلید آنها است و صاحب ولایت راهنمایی به سوی آنها است.(۳)

از دیدگاه مذهب شیعه چنین مقام و ریاستی هنگامی مشروع خواهد بود که از طرف خدای متعال باشد. و کسی که اصالهً دارای چنین مقامی باشد معصوم از خطا در بیان احکام و معارف اسلامی و مصون از گناه خواهد بود. و در واقع امام معصوم همه منصب‌های پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) به جز نبوت و رسالت را دارد.

از دیدگاه شیعه امام برگزیده خدا است و خدا او را به چنین اصالتی شناخته و انتخاب و معرفی کرده است، پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نقش استقلالی در تعیین جانشین خود نداشته بلکه آن را به امر الهی، انجام دادند، زیرا اوست که می‌داند علم خدادادی و ملکه عصمت را به چه کسی عطا فرموده و اوست که اصالهً حق ولایت بر بندگانش را دارد. و می‌تواند چنین حقی را در مرتبه نازلتر به افراد واجدشرایط بدهد.

نقش پیامبر در تعیین امام فقط ابلاغ است زیرا بر حسب روایات متعدد پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) قبلاً مأمور شده بود که امامت امیرمؤمنان را رسماً اعلام کنند ولی بیم داشتند که مبادا مردم این کار را حمل برنظر شخصی آن حضرت کنند و از پذیرفتن آن سر باز زنند از این رو در پی فرصت مناسبی بودند که زمینه این کار فراهم شود. تا اینکه آیه شریفه نازل شد: «ای پیامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، کاملاً (به مردم) برسان و اگر نکنی رسالت او را انجام نداده‌ای خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم نگاه می دارد…»(۴) با نزول آیه، پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) دریافتند که زمان مناسب فرا رسیده و تأخیر بیش از این، روا نیست، از این رو در غدیرخم به انجام این وظیفه مبادرت ورزیدند.

این موضوع را بزرگان اهل سنّت از هفت نفر از اصحاب رسول خدا نقل کرده‌اند: زید بن ارقم، ابو سعید خدری، ابن عباس، جابر بن عبدالله انصاری، براء بن عازب، ابو هریره و ابن مسعود»(۵).

از دیدگاه اهل سنت مسأله امامت به مردم واگذار شده به این معنی که مردم می‌توانند برای اداره جامعه اسلامی از میان خویش شخصی را به عنوان امام انتخاب نمایند. قاضی ابوبکر باقلانی‌ می‌گوید: «اثبات امامت از دو راه امکان دارد نص و انتخاب، اما راه نص تمام نیست زیرا اگر پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) کسی را به عنوان خلیفه تعیین می‌فرمود مردم به دستور وی گوش می‌دادند بنابراین امام به وسیله آرای مردم و اهل حل و عقد انتخاب می‌شود.»(۶) غافل از این که اگر قاضی ابوبکر باقلانی به احادیثی همچون غدیر، یوم‌الدار، منزلت و… توجه می‌کرد در مورد نص بر امامت چنین نظر نمی‌داد.(۷)

سعد‌الدین تفتازانی یکی از علمای بزرگ اهل سنت می‌نویسد: «یکی از راه‌های اثبات امامت قهر و غلبه است بدین صورت اگر شخصی دارای شرایط امامت باشد و بدون بیعت بر دیگران غلبه کند به حکومت می‌رسد.»(۸)

اهل سنت ویژگیهایی که شیعیان برای امام قائل‌اند برای خلفا قائل نیستند آنها نه عقیده ای به منصوب بودن امام از طرف خدا و پیامبر دارند و نه ادعای علم خدادادی و ملکه عصمت برای خلفاء قبول دارند.

حاصل سخن این که شیعه معتقد است که تعیین امام از جانب خداست و وظیفه پیامبر ابلاغ آن است اما اهل سنت تعیین امام را از شئون مردم می‌دانند و با این ترتیب رأی مردم را می‌خواهند در برابر اراده الهی قرار دهند.

پی نوشت:

  1. مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش عقاید، ص ۲۴۶، سازمان تبلیغات، یازدهم ۱۳۷۳ ه .
  2. بقره، آیه ۱۲۴٫
  3. ری‌شهری، محمد، میزان الحکمه، ج ۱، ص ۱۱۳، قم، دارالحدیث، اول.
  4. مائده، آیه ۶۷٫
  5. آموزش عقاید، ص ۳۶۰٫
  6. باقلانی، ابوبکر، التمهید، ص ۱۶۷، بی‌تا، بی‌جا.
  7. ر.ک: رهبری امت، سبحانی، جعفر، ص ۲۲-۲۹، ناشر مؤسسه امام صادق (علیه‌السلام) ، قم، چاپ سوم، ونک، القصده الاسلامیه (منشور الشیعه)، ص ۸۳، ۸۶، ۸۷، ۸۸، ۸۹، چاپ مؤسسه امام صادق (علیه‌السلام) .
  8. تفتازانی، سعدالدین، شرح مقاصد، ج ۵، ص ۲۳۲، بی‌تا، بی‌جا.

روش انتخاب خلیفه بعد از پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مذهب شیعه و اهل تسنن

اشاره:

خلافت و امامت، مانند نبوت، ریاست و سیادت الهی است، جز این که نبی و رسول دریافت کننده وحی الهی و آورنده شریعت است، و خلیفه و امام مسئولیتش حفظ شریعت، بیان و تبلیغ دین، تفصیل مجملات، و حل معضلات است. روی این جهت امام باید در تمام فضائل و کمالات هم سنخ نبی و تالی تِلوِ او، و افضل از همه افراد امت باشد، تا برای پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) و آورنده کتاب الهی، خلیفه و جانشینی باشد که اسرار نبوت و اسرار کتابی را که بر او نازل شده، نزد او به امانت بگذارد.

امام (علیه السلام)  باید حجت و دلیل پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) برای امت بوده، و دین اسلام را که بالاترین دین و بزرگ ترین مواهب الهی بر بندگان است، تکمیل کرده و زحمات پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) را به ثمر رسانده، و دین او را از خطرات حفظ نموده، و مسلمانان را همانند، رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله و سلم) به سوی کمال و صلاح و رستگاری رهبری نماید.

بنابراین برای چنین دین و پیامبری نیاز به امامی با شرایط خاص اجتناب ناپذیر است، چنان که همه فرقه های اسلامی به جز( اصم) از فرقه معتزله و جماعتی از خوارج، نصب امام را بر خدا واجب می دانند. منتهی جبائیان و اصحاب حدیث و اشاعره، وجوب نصب امام را بر اساس سماع و نقل می دانند، و ابوالحسین بصری و بغدادی ها و امامیه، وجوب نصب را به حکم عقل می دانند، سپس ابوالحسین و بغدادی ها می گویند: نصب امام بر عقلاء واجب است، و شیعه امامیه نصب امام را بر خدا واجب می دانند.(۱)

هم اکنون این سئوال مطرح است که شیعه و اهل سنت چه اوصاف و شرایطی را در خلیفه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) معتبر می دانند؟ و روش تعیین خلیفه نزد این دو مذهب بعد از پیامبر اعظم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) چگونه بوده است؟

برای روشن شدن پاسخ عنایت و توجه به مطالب زیر لازم است:

  1. همه اهل سنت یا اکثر آنان، امامت را از فروع دین می دانند، غزالی می گوید: بدان که سخن گفتن در مورد امامت از اصول دین نیست.(۲) ایجی می گوید: ما بحث امامت را از فروع می دانیم، لکن به پیروی از پیشینیان، آن را در علم کلام ذکر می کنیم.(۳) تفتازانی می گوید: بدون نزاع طرح مباحث امامت در علم فروع لایق تر است.(۴)

شیعه امامیه از آن نظر که امامت را استمرار وظایف رسالت می داند، مساله امامت را از مسائل اصلی و ریشه ای به شمار می آورد.(۵)

  1. شرایط امامت:ایجی می گوید: جمهور اهل سنت بر این است که اهل امامت باید مجتهد در اصول و فروع باشد، صاحب نظر و آشنا به اداره جامعه، عادل، عاقل، شجاع و آزاد باشد.(۶)

باقلانی می گوید: لازم نیست امام از گناه و خطا معصوم و از همه افراد امت، افضل و عالمتر باشد. جمهور می گوید: اگر امام فاسق شد، یا به مردم ظلم کرد، یا اموال آنان را غصب کرد، یا بناحق مردم را کشت، یا حق مردم را ضایع کرد، یا حدود را تعطیل کرد، از امامت خلع نمی شود، جایز نیست که مردم بر او خروج کنند، بلکه اطاعت ائمه واجب است و لو ظلم و جور کنند.(۷)

وی در ضمن شرایط امام می گوید: امامیه می گویند: امام باید هاشمی و عالِم به جمیع مسائل دینی و صاحب معجزه و معصوم باشد، ولی ما این شرایط را قبول نداریم، به دلیل خلافت ابوبکر، زیرا او به امامت رسید در حالی که واجد هیچ کدام از این شرایط نبود.(۸)

نسفی می گوید: در امام عصمت شرط نیست، به دلیل امامت ابوبکر و عدم قطع به عصمت وی.(۹) او در جای دیگر می گوید: شرط نیست که امام افضل اهل زمان خود بوده باشد.(۱۰) و نیز می گوید: امام به واسطه فسق و ظلم عزل نمی شود.(۱۱)

تفتازانی می گوید: اصحاب بر عدم وجوب عصمت (امام) به اجماع بر امامت ابوبکر و عمر و عثمان استدلال کرده اند، با این که اجماع دارند که آنها معصوم نیستند… حاصل و نتیجه مطلب این است که اجماع محقق است بر این که عصمت در امام شرط نیست.(۱۲) و نیز می گوید: در امام افضلیت شرط نیست، بلکه تقدیم مفضول بر افضل جایز است.(۱۳)

شیعه امامیه از آن جهت که امامت را استمرار وظایف رسالت می دانند، وجود صلاحیت های عالیه را در امام معتبر می دانند، که هیچ کس به آنها نائل نمی شود، مگر این که تحت عنایت خاصه الهی قرار بگیرد، بنابراین همه آن شرایطی که در رسالت شرط است، در امامت نیز شرط است، مگر این که امام مورد وحی نیست.

روی همین اساس محقق بحرانی می گوید: واجب است که امام معصوم، و جامع اصول کمالات نفسانی همانند علم و عفت و شجاعت و عدالت… باشد، واجب است که امام افضل امت در همه آن چه کمالات نفسانی شمرده می شود، باشد، زیرا تقدیم ناقص بر اکمل (مفضول بر فاضل) عقلاً قبیح است، و همین طور واجب است که امام دارای اصل و نسب پاک، و خلقت کامل، و بری از ابتلا به بیماری های نفرت انگیز، مانند جزام و برص باشد.(۱۴)

علامه حلی می گوید: امامیه عقیده دارند که ائمه در وجوب عصمت از همه قبایح و فواحش از کوچکی تا مردن، عمداً و سهواً مانند انبیاء هستند، زیرا ائمه بر پا دارندگان شریعت و حافظان آن هستند. حالشان در عصمت همانند پیامبر است.(۱۵) همو در کتاب دیگرش می گوید: امام واجب است که افضل از رعیت خود باشد، زیرا تقدیم مفضول بر افضل عقلاً قبیح است.(۱۶)

  1. طریق اثبات امامت:اهل سنت نص پیامبر و نص امام سابق و بیعت اهل حلّ و عقد را طریق اثبات امامت می دانند، ایجی می گوید: همه مسلمان ها اتفاق دارند که امامت با نص پیامبر و نص امام سابق ثابت می شود، ولی در ثبوت امامت با بیعت اهل حل و عقد اختلاف است، ما به خاطر ثبوت امامت ابوبکر از این طریق، بیعت اهل حلّ و عقد را یکی از راه های ثبوت امامت می دانیم، ولی شیعه این راه را قبول ندارند.(۱۷)

غزالی می گوید: از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله و سلم) اصلاً نصّی بر امامت وارد نشده است… ابوبکر به امامت برگزیده نشد مگر به انتخاب و بیعت مردم.(۱۸) و نیز می گوید: امام کسی است که اکثر مردم با او بیعت کنند.(۱۹)

نسفی می گوید: در روز رحلت رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله و سلم) ، صحابه در سقیفه بنی ساعده اجتماع کردند، بعد از منازعه و مشاوره، رأی شان بر خلافت ابوبکر مستقر گردید، و همه با او بیعت کردند، اگر نصّی بر خلافت علی ـ علیه السلام ـ وجود می داشت، چنان که شیعه اعتقاد دارند، چگونه می شود تصور کرد که صحابه بر باطل و ترک عمل به نص، اتفاق کنند.(۲۰)

سپس اهل سنت در تعداد افرادی که امامت، با بیعت آنها ثابت می شود، عقاید گوناگونی دارند، دسته ای معتقدند که امامت با بیعت جمهور اهل حلّ و عقد از همه بلاد ثابت می شود، دسته دیگر اعتقاد دارند که کمترین عدد که بیعت آنها امامت را ثابت می کند پنج نفر است، طایفه سوم باور دارند که با بیعت سه نفر، امامت ثابت می شود، فرقه چهارم معتقدند که امامت با بیعت یک نفر هم ثابت می شود.(۲۱)

شیعه امامیه، طریق ثبوت امامت را منحصر به تنصیص خداوند و نصب پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) و امام سابق می دانند، از جمله آن نصوص می توان به آیه ولایت، آیه اطاعت، حدیث منزلت، حدیث غدیر، حدیث ثقلین، حدیث یوم الدار اشاره کرد.

پی نوشت:

  1. علامه حلی محمد بن الحسن، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، قم، نشر جامعه مدرسین، ۱۴۲۵ق، ص۴۹۰٫
  2. سبحانی، جعفر، محاضرات فی الالهیات، قم، نشر جامعه مدرسین، ص۵۰۶، به نقل از الاقتصاد فی الاعتقاد، تألیف غزالی، ص۲۳۴٫
  3. همان، به نقل از: ایجی، عبدالرحمن بن احمد، شرح المواقف، ص۳۴۴٫
  4. تفتازانی، سعد الدین مسعود بن عمر، شرح المقاصد، پاکستان، نشر دارالمعارف النعمانیه، ۱۴۰۱ق، ج۲، ص۲۷۸٫
  5. محاضرات فی الالهیات، همان، ص۵۰۷٫
  6. ایجی عبدالرحمن بن احمد، شرح المواقف، مصر، مطبعه السعاده بجوار محافظه، ۱۳۲۵ق، ج۸، ص۳۵۱٫
  7. خوانساری، محمد باقر، انصاف در امامت، نشر صدوق، ص۴۹٫
  8. همان، ص۴۹٫
  9. نسفی محمد بن عمر، شرح العقائد النسفیه، کویته پاکستان، نشر رشیدیه، ص۱۱۲٫
  10. همان، ص۱۱۳٫
  11. همان، ص۱۱۴٫
  12. شرح المقاصد، همان، ج۲، ص۲۷۸٫
  13. همان.
  14. محاضرات فی الالهیات، همان، ص۵۰۹٫
  15. علامه حلی، محمد بن الحسن، دلائل الصدق، قاهره، چاپ اول، ۱۳۹۶ق، ج۲، ص۷٫
  16. علامه حلی، محمد بن الحسن، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، قم، نشر جامعه مدرسین، ۱۴۲۵ق، ص۴۹۵٫
  17. ایجی، عبدالرحمن بن احمد، شرح المواقف، همان، ج۸، ص۳۵۱٫
  18. غزالی، محمد، قواعد العقائد، ص۲۲۶، عالم الکتب، ۱۴۰۵ق.
  19. همان، ص۲۳۰٫
  20. نسفی محمد بن عمر، شرح العقاید النسفیه، ص۱۰۸، همان.
  21. ماوردی، ابوالحسن علی بن محمد، الاحکام السلطانیه، ط حلبی بمصر، ص۶ ـ ۷٫

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

مقایسه نماز شیعه و سنی با نماز پیامبر (صلّی الله علیه و آله)

اشاره:

نماز اوّلین فریضه ای است که بعد از اعلان رسالت بر پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) عرضه شد و آن حضرت آنرا برای مسلمانان آموزش دادند. چنانچه از روایات و اخبار بر می آید مسلمانان صدر اسلام در دوران حیات نبوی همگی به یک شکل نماز می گذاردند و این اختلاف و تفاوتی که در جزئیات نماز بوجود آمده ناشی از افتراق امت به گروهها و فرقه های متعدد می باشد. در زیر به روایاتی که نحوه انجام فریضه نماز توسط پیامبر را تشریح کرده اند اشاره می شود.

شخصی به نام عبدالغنابوحمید ساعدیم نقل می کند که: ابا مالک اشعری اقوام خویش را جمع کرد تا نماز کامل را به آنها آموزش دهد و صفوف آنها را مرتب کرد و نیت نمود سپس فاتحه الکتاب را قرائت نمود و بعد از گفتن تکبیر به رکوع رفت سپس به سجده رفت و در هر دو حال طمأنینه را رعایت کرد و در رکعت بعد نیز چنین نمود و سپس رو به اقوام خویش نموده و گفت: پیامبر نیز چنین نماز می گذاردند.(۱)

با توجه به اینکه ابوحمید سعی کرده تمام جزئیات مستحبات نماز را که حضرت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله)‌انجام می دادند بیان کند و از این بیان ابوحمید ساعدی بدست می آید که حضرت محمد (صلی‌الله علیه و آله) در قیام نماز دست روی دست نمی گذاشتند و در آخر سوره حمد آمین نمی گفته است و از طریق اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ نه تنها هیچ حدیث و روایتی در تأیید روش نماز خواندن اهل سنت نقل نشده است بلکه رو ایات و احادیث معصومین بر ردّ و بطلان این روش دلالت دارند. و این خودش حاکی از این است که نماز رسول خدا به همان روشی بوده که ائمه معصومین ـ علیهم السّلام ـ انجام می داده اند.

 در روایتی که حماد بن عیسی از امام صادق ( علیه السّلام) در نحوه کامل نماز خواندن نقل می کند نیز هیچ اشاره ای به اعمالی از قبیل تکتف و آمین گفتن و موارد دیگری که اهل سنت در نماز مرسوم کرده اند اشاره نشده(۲) در حالی که اگر این روش سنت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) بود امام صادق (علیه السّلام) آن را ترک نمی کردند و در تعلیم نماز امام می خواستند نماز کامل را که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) سنت کرده اند به حماد و مسلمین مجسم کنند ولی از آنجایی که اهل سنت روش و سیره شیخین را در اعمال و عبادات معتبر می دانند و به آن عمل می کنند لذا در مواردی که اعمال آنها بر خلاف روش و سیره پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) نیز بوده با جعل حدیث و انتساب آن اعمال به پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) خواستند که عمل خود را توجیه کنند.

از جمله این جعلیات دست روی دست گذاشتن در نماز است. گذاشتن دست روی دست در نماز (تکتّف) یا (تکفیر) گفته می شود که از طرف معصومین ـ علیهم السّلام ـ رد شده و آنرا مخلّ نماز شمرده اند در صورتی که اگر این عمل از پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) صادر می شد ائمه ـ علیهم السّلام ـ از این عمل منع نمی کردند. اما واقعیت این مطلب آن است که در زمان خلیفه دوم وقتی مسلمین بر ایران غلبه کردند و دیدند که ایرانیان در برابر شاهان خود چگونه تعظیم می کنند و لذا این گونه تعظیم کردن به اطلاع عمر رسیده و عمر این عمل را پسندید و از باب استحسان آن را نیکو شمرد.(۳) و از یک عمل قومی سنتی را بوجود آورد و تشریع کرد..

محمد بن مسلم از امام باقر یا امام صادق نقل می کند که به امام عرض کردم مردی دستش را در نماز روی هم گذاشته فرمودند: ذلک التکفیر لا یفعله، یعنی این عمل تشبه به کفار است و آن را انجام ندهد.(۴)

بنابراین از مجموع آن چه نقل شد بر می آید که نماز تشیع همان نماز پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) است چون این روش از طریق ائمه معصومین ـ علیهم السّلام ـ که اعلم الناس به سنت پیامبر بودند به ما رسیده، و لذا از انحراف مصون هست بر خلاف روش اهل سنت که انحراف فراوانی از روش و سنت پیامبر دارند.

پی نوشت:

  1. علامه امینی، الغدیر ج ۸، بیروت دار الکتاب العربی، چاپ سوم، ۱۳۷۸ ه‍، ص ۱۷۶٫
  2. شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج ۵،‌باب از ابواب افعال الصلاه، قم مؤسسه آل البیت، چاپ دوم ۱۴۱۴٫
  3. شیخ محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج ۱۱، تهران، دار الکتب السلامیه، چاپ سوم، ۱۳۶۷، ص ۱۹٫
  4. شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، ج ۴، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ ششم، ۱۴۱۲ ه‍، ابواب قواطع الصلاه، باب ۱۵، ح ۱٫

    منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

تفاوت میان اهل تسنن با شیعه در عقاید و اعمال

اشاره:

شیعه از نظر عقاید اسلامی و فقهی خود را وابسته به ائمه (علیهم السلام) می داند. و امام را کسی می داند که از دریای علم پیامبر بهره مند و با عصمت و درایت به تفسیر حقیقی اسلام و بیان سنت اصیل می پردازد. و با استناد به حدیث ثقلین که اهل سنت نیز آن را روایت کرده اند، ائمه را ثقل و مفسری در کنار قرآن می داند. و با چنین پشتوانه ای به آرامش برخورداری از اسلام ناب می رسد. امّا اهل سنت برخلاف وصایای قرآن و پیامبر، راهی جداگانه برای خود برگزیدند. که ریشه در دلِ تاریخ سیاسی بعد از رحلت پیامبر داشت. آنها از نظر کلامی (علم عقاید اسلامی) پیرو واصل بن عطا (۸۰-۱۸۰ هـ) و ابوالحسن اشعری (۲۷۰-۳۳۵ هـ) شدند. که دسته اول به معتزله و گروه دوم به اشاعره مشهور شدند. بعدها اشاعره جهت تضعیف پایگاه اجتماعی معتزله، اصطلاح اهل سنت را برای خود برگزیدند.(۱) پیروان معتزله بعدها توسط متوکل عباسی نابود شدند و از آن هنگام به بعد، اکثریت اهل تسنن تابع ابوالحسن اشعری می باشند. امّا از نظر فقهی، هر بخشی از اهل سنت تابع یک پیشوا می باشند. حنفی ها تابع ابوحنیفه (۸۰-۱۵۰ هـ) و مالکی ها از مالک بن انس (۹۵-۱۷۹هـ) و شافعی ها از شافعی (۱۵۰-۲۰۴ هـ) و حنبلی ها از احمد بن حنبل (۱۶۵-۲۴۱ هـ) تبعیت می کنند. و به دلیل اینکه ابوالحسن اشعری از نظر فقهی تابع شافعی بوده، اکثریت اهل تسنن پیرو شافعی هستند. فرقه وهابیت که اخیراً در میان اهل تسنن پیدا شده، پیروان محمد بن عبدالوهاب می باشند که وی تابع ابن تیمیه حنبلی شامی بوده است. او مدعی شد که برخی از افکار مسلمانها مثل اعتقاد به شفاعت و بعضی از کارهایشان مثل توسل جستن به پیامبران و اولیاء الهی، شرک است. ولی سایر مسلمانها نظر وهابیت را ردّ نموده و اینگونه اعتقاد و اعمال را مخالف توحید در عبادت نمی دانند.(۲)

ریشه جدایی

از آنجا که ریشه جدایی شیعه از اهل سنت، مسأله امامت می باشد، ابتدا بحث کوتاهی درباره امامت بیان می نمائیم.

قاضی ابوبکر باقلانی از بزرگان اشاعره درباره امامت می گوید: «امامت فقط با نص یا انتخاب باید صورت پذیرد.» وی آنگاه وجود نص را به دلیل این که چنین نصی به دست ما نرسیده است، باطل دانسته و تنها راه تعیین امامت را، انتخاب مردم می داند.(۳) ولی شیعه معتقد است که امامان دوازده گانه براساس نصوصی که از پیامبر و ائمه قبلی وجود داشته به امامت رسیده اند.(۴) پس درباره امامت، نص وجود داشته و نوبت به انتخاب مردم نمی رسد.

پس از امامت، اهل سنت درباره برخی دیگر از مسائل مربوط به اصول عقاید، نگاه متفاوتی دارند که به برخی از آنها اشاره می شود:

  1. صفات خداوند: اهل سنت (اشاعره) معتقد به عدم وحدت صفات با ذات خداوند هستند. ولی شیعه به دلیل برخورداری از دیدگاه بلند توحیدی، صفات خداوند را عین ذاتش دانسته و تعدد صفات با ذات را مخالف توحید می داند.
  2. عدل الهی: اهل سنت (اشاعره) قائلند که تعابیر عدل و ظلم در خدا راه نداشته و هر آنچه خداوند انجام دهد، عین عدل است. این برداشت درباره عدل الهی، در واقع به منزله انکار آن است. ولی شیعه معتقد است عقل انسان در برخی از موارد می تواند زشتی یا زیبایی امری را تشخیص دهد و کار زشت از خداوند صادر نمی شود.(۵)
  3. عصمت انبیاء: اهل سنت می گوید خطای پیامبران از روی سهو و فراموشی اشکال ندارد و پیش از نبوت، ارتکاب گناه کبیره نیز از آنها جایز است(۶) ولی نظر امامیه این است که پیامبران معصوم بوده و هیچ گونه گناهی، خواه بزرگ باشد یا کوچک.قبل از بعثت یا پس از آن، مرتکب نشده اند.(۷)

همانطوری که اهل سنت از نظر اعتقادی، نگاهی متفاوت با دیدگاه شیعه درباره عقاید داشت، از نظر احکام فقهی و اعمال عبادی نیز در برخی موارد، متفاوت با شیعه عمل نموده که به بعضی از این موارد اشاره می شود:

  1. وضو. اهل سنت به هنگام وضوء، دستهای خود را از پایین به بالا شسته و پاهای خود را می شویند. برخلاف شیعه که دستها را از بالا به پایین (آرنج تا سر انگشتان دست) شسته و پاهای خود را مسح می کنند. این اختلاف ناشی از تفسیر آیه ششم از سوره مائده می باشد، خداوند در این آیه فرموده: فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الی المرافق(۸) صورت و دستهای خود را تا آرنج بشویید. اهل سنت می گویید که چون آیه گفته دستها را تا مرفق بشویید، پس باید مرفق را انتهای شستشو قرار داده و دستها را از پایین به بالا بشوییم، ولی شیعه می گوید آیه صرفاً در صدد بیان مقدار شستشوی دست ها می باشد و طبیعی است که انسان دستهای خود را از بالا به پایین می شوید. در بخش دیگر همان آیه آمده: و امسحوا برؤوسکم و ارجلکم الی الکعبین(۹)، سر را مسح و پاها را تا برآمدگی روی آن، مسح نمایید. تصریح این آیه به روشنی بر مسح سر و پاها دلالت می کند نه شستن پاها که اهل تسنن انجام می دهند. و از نظر سنت، نبوی امام باقر ـ علیه السّلام ـ در حدیثی از رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ وضوی ایشان را به همان ترتیبی که شیعه انجام می دهند نقل نموده اند.(۱۰)
  2. سجده بر فرش: اهل سنت سجده بر فرش را جایز می دانند، ولی شیعه سجده بر زمین و آن چه که از آن می روید، به شرط این که خوردنی و پوشیدنی نباشد، جایز می داند در حدیثی از رسول اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ که اهل سنت نیز آن را روایت کرده اند، آمده است و جعلت لی الارض مسجداً و طهورا،(۱۱) برای من زمین محل سجده و پاک کننده (جهت تیمم) قرار داده شده است.
  3. نماز خواندن در پنج زمان: اهل سنت نمازهای روزانه را در پنج زمان جداگانه می خوانند، ولی شیعه معتقد است نمازها دارای دو وقت اختصاصی و اشتراکی می باشند و می توان نماز ظهر را با عصر و نماز مغرب را با عشاء خواند. هر چند بهتر است هر یک از این نمازها را به صورت جداگانه و در وقت فضیلت آن انجام دهیم. اهل سنت نیز از پیامبر نقل کرده که ایشان این نماز ها را در حالت عادی به صورت جمع خوانده است(۱۲) و علت این کار را راحتی امت خود دانسته است.(۱۳)

د- نماز خواندن با دست های بسته: یکی دیگر از موارد جدایی اهل سنت از شیعه، نماز خواندن به صورت دست بسته می باشد. در حالی که این گونه نماز خواندن از پیامبر نقل نشده است. و علی ـ علیه السّلام ـ از آن نهی نموده و می فرماید: لایجمع المسلم یدیه فی صلاته و هو قائمٌ بین یدی الله یشبه باهل الکفر من المجوس(۱۴) مسلمان نباید دست های خود را در نماز، در حالی که در برابر خداوند ایستاده است، به روی هم قرار دهد، (چه اینکه با این عمل) شبیه اهل کفر از مجوس شده است.

پی نوشت:

  1. ر.ک: مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، بخش عدل الهی، صدرا، ۶۸، ج ۱، ص۴۴٫
  2. جهت دستیابی به نقطه نظرات وهابیت و ردّ آن، رجوع شود سبحانی، جعفر، آئین وهابیت، انتشارات اسلامی.
  3. باقلانی، التمهید، ص ۱۶۷-۱۶۸، به نقل از تحقیقی در مسائل کلامی، السعد شیخ الاسلامی، امیرکبیر،۶۳، ص۱۴۴٫
  4. اصول کافی، انتشارات مسجد چهارده معصوم، ج ۲، کتاب الحجه، ص۴۰٫
  5. مظفر، اصول فقه، ج۱، ص ۲۱۶، و نیز شهید مطهری، عدل الهی، ص ۶ و نیز علامه حلی، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، ص ۳۰۵٫
  6. شرح عقاید نسفی، ص ۲۲۱٫
  7. ر.ک: شریف، سیدعلی، تنزیه الانبیاء، ص ۲، و نیز علامه حلی، انوارالملکوت، ص۱۹۶٫
  8. مائده:۶٫
  9. همان.
  10. صدوق، علل الشرایع، قم، مکتبه الداوری، ص ۲۷۹، باب۱۹۰٫
  11. صحیح بخاری، کتاب تیمم، بیروت، دار ابن کثیر، پنجم،۱۴۱۴ هـ ، ج ۱، ص ۱۲۸، حدیث ۲٫
  12. صحیح مسلم، بیروت، دارالکفر، دوم،۱۳۸۹ هـ ، ج۱، ص ۴۸۹، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر.
  13. مالک، شرح زرقانی بر موطأ، بیروت، دارالکتب العلمیه،۱۴۱۱ هـ ، ج ۱، ص ۴۱۳، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر و السفر.
  14. وسائل الشیعه، اسلامیه، پنجم،۱۳۹۸ هـ ، ج ۴، ص ۱۲۶۵، ابواب قواطع الصلاه و ما یجوز فیها، باب ۱۵، حدیث ۷٫

منبع: نرم افزار پاسخ ۲مرکز مطالعات حوزه.