کاوشى در احادیث مهدوى

اشاره:

عقیده به مهدویت از امور مسلّم و قطعى در تاریخ و کلام اسلامى است. جملگى مسلمانان اعم از شیعه و سنى به «مهدى موعود» باور دارند. در این شکى نیست. نقطه‏ التقا و اصطکاک بین دو مذهب شیعه و سنى در مورد «مهدویت» در تولّد آن حضرت است. اکثر عالمان اهل سنت و جماعت بر این باورند که «مهدى موعود» هنوز متولد نشده است، لیکن شیعه‏ امامیه مى‏ گوید: مهدى موعود فرزند امام حسن عسکرى(ع) است و او در سال ۲۵۵ هجرى در سامرا متولد شده است و در پس پرده غیبت زندگى مى کند و روزى به امر خداوند ظهور خواهد کرد.

 

این که امام مهدی (عج) در سال ۲۵۵قمری متولد شده  سخن تمامى شیعیان امامیه است و بسیارى از دانشمندان نامدار اهل سنت نیز این سخن را پذیرفته و در کتاب هایشان متذکر شده ‏اند.

از جمله:

ـ ابوطالب کمال الدین محمد بن طلحه شافعى قرشى در کتاب «مطالب السؤول»؛

ـ على بن محمد ابن صباغ مالکى در «الفصول المهمّه»؛

ـ شبلنجى در «نورالابصار»؛

ـ ابن حجر شافعى هیتمى مصرى در «الصواعق المحرقه»؛

ـ ابن خلکان در«وفیات الاعیان»؛

ـ محمد امین بغدادى در «سبائک الذهب»؛

ـ عبدالوهاب شعراوى شافعى مصرى در «الیواقیت و الجواهر فى بیان عقاید الاکابر»؛

ـ ابوالصلاح حلبى در «شذرات الذهب»؛

ـ شمس الدین ذهبى در «العبر فى خبر من غبر»؛

ـ گنجى شافعى در «کفایه الطالب»؛

ـ شمس الدین یوسف بن قزعلى بغدادى حنفى، معروف به سبط بن جوزى در کتاب «تذکره خواص الامه»؛

ـ محیى الدین ابن العربى در«الفتوحات المکیه»؛

ـ حافظ محمد بخارى، معروف به خواجه پارساى حنفى در «فصل الخطاب»؛

ـ حافظ محمد بن ابى الفوارس در «اربعین»؛

ـ عبدالحق دهلوى بخارى در «مناقب»؛

ـ سید جمال الدین عطاء اللَّه محدث در کتاب «روضه الاحباب»؛

ـ بلاذرى در «مسلسلات»؛

ـ شهاب الدین هندى، معروف به ملک العلماء در «هدایه السعداء»؛

ـ فضل بن روزبهان در شرح «الشمایل ترمذى»؛

ـ قندوزى بلخى در «ینابیع الموده»؛

ـ عبد الرحمان جامى در «نفحات»؛

ـ ابوالمعالى محمد سراج الدین رفاعى در «صحاح الاخبار فى نسب الساده الفاطمیه الاخیار»؛

ـ یوسف بن یحیى شافعى در «عقد الدرر فى ظهور المنتظر»؛

ـ شیخ عبداللَّه بن محمد مطیرى شافعى در «ریاض الزاهره».[۱]

بعضى از پژوهشگران بیش از صد نفر از دانشمندان اهل سنت را نام‌برده ‏اند که در کتاب‏هاى خویش ولادت امام مهدى (عج) را متذکر شده ‏اند.[۲]

مهدویت در اسلام

در زمره‏ باورهاى اسلامى، باور به مهدویت است. بحث مهدویت در دو عنوان «مهدویت عامه» و «مهدویت خاصه» دنبال مى‏ شود. مهدویت عامه، یعنى اثبات این که باور به ظهور «مهدى موعود» در زمره باورهاى اسلامى به شمار مى‏ آید.در اینجا سخن در اثبات این ادعا است که با توجه ‏به منابع معرفتى در اسلام به ظهور منجى بشریت یا «مهدى موعود» بشارت داده شده است.

مهدویت از منظر قرآن

در قرآن مهدویت در حول سه محور بیان شده است، بدین شرح:

۱. حکومت صالحان و وراثت زمین

قرآن مى‏ گوید:

وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یرِثُهَا عِبَادِی الصَّالِحُونَ([۳]؛ «پس از تورات نوشته ‏ایم که زمین را بندگان شایسته من به ارث مى ‏برند».

خداوند بزرگ در این آیه با تأکید فراوان وعده داده است که در آینده، حکومت صالحان تحقق مى ‏یابد و بندگان صالح و شایسته خداوند وارثان زمین خواهند بود. در روایت آمده است که امام باقر(ع) فرمود: «هم اصحاب المهدى؛[۴] اینها یاران (امام) مهدى(عج) هستند.»

۲. ظهور حق و غلبه دین

قرآن مى‏ گوید:

هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِینِ الْحَقِّ لِیظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ([۵]؛ «او کسى است که پیامبرش را با هدایت (و دلایل آشکار) و دین حق فرستاده است تا آن را بر همه ادیان پیروز گرداند؛ هر چند مشرکان‏ از آن ناخشنود باشند.»

این وعده خداوندى در پرتو حکومت امام مهدى (عج) محقق مى‏ شود.

امام صادق(ع) فرمود:

«وَاللَّه ما نزل تأویلها بعد، و لا ینزل تأویلها حتى یخرج القائم(عج) فاذا خرج القائم (عج) لم یبق کافر باللَّه العظیم و لا مشرک بالامام الاّ کره خروجه حتى لو کان کافرٌ او مشرک فى بطن صخره قالت: یا مؤمن فى بطنى کافر فاکسرنى واقتله؛[۶] به خدا سوگند، تأویل این آیه بعد از ظهور امام مهدى(عج) حاصل مى‏ شود. آن گاه که حضرت ظهور کند کافرى و مشرکى باقى نمى ‏ماند…»

فخر رازى در تفسیرش از« سدى» نقل مى‏ کند که این آیه مربوط به بعد از قیام مهدى است و در این زمان فردى باقى نمى‏ ماند، مگر اینکه به اسلام گرویده باشد.[۷]

۳. استخلاف

قرآن مى‏ گوید:

وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُم فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَى لَهُمْ وَلَیبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا یعْبُدُونَنِی لَا یشْرِکُونَ بِی شَیئًا([۸]؛ «خداوند به کسانى از شما که ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده‏اند، وعده داده است که آنان را به یقین خلیفه‏ روى زمین گرداند؛ آن گونه که ‏به پیشینیان آنان خلافت بخشید و دین و آیینى را که براى آنان پسندیده است پا بر جا و ریشه دار سازد، و بیم و ترس آنان را به آرامش و امنیت مبدل کند؛ آن چنان مى‏ شود که تنها مرا مى‏ پرستند و چیزى را شریک من قرار نخواهند داد.»

همان گونه که طبرسى در تفسیر این آیه بیان داشته است: از اهل بیت پیامبر(ص) روایت شده است که این آیه دربار‏ه مهدى از آل محمد(ص) است.[۹]

امام سجاد(ع) فرمود:

«هم واللَّه شیعتنا اهل البیت؛ یفعل اللَّه ذلک بهم على یدى رجل منا و هو مهدىّ هذه الامّه و هو الذى قال رسول اللَّه(ص) لو لم یبق من الدنیا إلّا یوم واحد لطول اللَّه ذلک الیوم حتى یلى رجل من عترتى، اسمه اسمى، یملأ الارض عدلاً و قسطاً کما ملئت ظلماً وجوراً؛[۱۰] به خدا سوگند آنان شیعیان اهل بیت پیامبرند، خداوند توسط اینها و به دست مهدى این امت این وعده را محقق مى‏ گرداند. همان مهدى‌اى که پیامبر(ص) فرمود:

اگر عمر دنیا جز یک روز باقى نماند، خداوند آن روز را طولانى مى‏ گرداند تا مردى از عترتم که اسم او اسم من است، بیاید و زمین را پر از عدل و قسط کند؛ همان گونه که پر از ظلم و جور شده بود».

کوتاه سخن اینکه این امور سه گانه غلبه دین، وراثت زمین و استخلاف هنوز به طور کامل محقق نشده است. اینها در پرتو حکومت مهدى موعود محقق مى‏ گردد. این آیات قرآنى بدون اینکه نامى از مهدى موعود برده باشد، به حکومت و ظهور آن حضرت اشاره دارد.

مهدى در روایات

درباره‏ مهدى موعود، روایات منقول از پیامبر، عترت و صحابه به قدرى زیاد است که جاى هیچ گونه شک و تردیدى در آن باقى نمى ‏ماند. بسیارى از صحابه پیامبر(ص) از جمله «على بن ابى طالب»، «عثمان بن عفان»، «طلحه بن عبیداللَّه»، «عبدالرحمان بن عوف»، «عبداللَّه بن عباس»، «عمار بن یاسر»، «عبداللَّه بن مسعود»، «ابو سعید خدرى»، «عبداللَّه بن حارث»، «قره بن ایاس مزنى»، «حذیفه بن یمان»، «جابر بن عبداللَّه»، «جابر بن ماجد»، «عبداللَّه بن عمر»، «انس بن مالک»، «عمران بن حصین» و «امّ سلمه» روایات مربوط به مهدى موعود را از پیامبر(ص) نقل کرده ‏اند.[۱۱]

منصور على ناصف نویسنده کتاب «التاج الجامع للاصول» مى ‏نویسد:

«در میان همه دانشمندان امروز و گذشته مشهور است که در آخر الزمان به طور یقین مردى از اهل بیت: ظاهر مى‏ شود که بر تمام کشورهاى اسلامى مسلّط مى‏ گردد، و همه مسلمانان از او پیروى مى ‏کرد ند و در میان آنها عدالت را اجرا مى‏ نماید و دین را تقویت مى‏ کند». سپس افزود: «احادیث مهدى را گروهى از اصحاب خوب پیامبر(ص) نقل کرده‏ اند و بزرگان محدثین مانند «ابى داوود»، «ترمذى»، «ابن ماجه»، «طبرانى»، «ابى یعلى»، «امام احمد» و «حاکم نیشابورى» آن را در کتاب‏هاى خود آورده ‏اند».[۱۲]

خلاصه آنکه اعتقاد به مهدویت از ضروریات دین اسلام است و هیچ یک از فرقه ‏ها و مذاهب اسلامى نمى ‏توانند آن را انکار کنند. جابر بن عبداللَّه انصارى مى‏ گوید:

پیامبر(ص) فرمود:

«من انکر خروج المهدى فقد کفر بما انزل على محمد؛[۱۳] هر که ظهور مهدى را انکار کند، اسلام را انکار کرده است.»

بنا به نوشته‏ مؤلف کتاب «منتخب ‏الاثر» بیش از ۶۵۷ روایت درباره مهدى موعود وارد شده است.[۱۴] اینک به برخى از آنها اشاره مى‏ شود:

پیامبر(ص) فرمود:

«ابشرکم بالمهدى یبعث فى امتى على اختلاف من الناس و زلزال فیملأ الارض قسطاً وعدلاً کما ملئت جوراً و ظلماً[۱۵]؛ شما را بشارت مى دهم به مهدى که در امت من برانگیخته مى‏ شود. هنگامى که اختلافات و دگرگونى‏ ها در بین مردم فراوان شود، پس زمین را پر از قسط و عدل مى‏ کند، همان گونه که پر از ظلم و جور گردید».

نیز فرمود:

«لو لم یبق من الدنیا الاّ یوم واحد لطول اللَّه ذلک الیوم حتى یخرج رجل من ولدى فیملأها عدلاً و قسطاً کما ملئت ظلماً و جوراً[۱۶]؛ اگر از عمر جهان جز یک روز باقى نماند، خداوند آن روز را به قدرى طولانى می‌کند تا مردى از فرزندان من قیام نماید و دنیا را از عدل و قسط پر کند؛ همان گونه که با جور و ستم پر شده است».

در روایات پیامبر(ص) افزون بر بشارت به ظهور مهدى به برخى از ویژگى‏ هاى آن حضرت نیز اشاره شده است؛ از جمله اینکه فرمود:

«مهدى از فرزندان فاطمه است»[۱۷]،

«اسم او اسم من است»[۱۸]،

«کنیه او کنیه من است»[۱۹].

افزون بر این بسیارى از ویژگى ‏هاى حضرت مهدى (عج) در روایات بیان شده است‏که این روایات در مهدویت خاصه بیان مى ‏شود.

ب) مهدویت خاصه

مهدویت خاصه به این معنا است که آن مهدى موعود و مورد بشارت پیامبر(ص) و جامه عمل پوشاننده به وعده ‏الهى در مورد «استخلاف»، «حکومت صالحان» و «ظهور حق و غلبه دین اسلام» که در قرآن اشاره شده است آن فرد، فرزند امام حسن عسکرى(ع) است. او در سال ۲۵۵ هجرى در «سامرا» متولد شد و اکنون از دیده ها پنهان است. و روزى به امر خداوندى ظهور خواهد کرد و جهان را از عدل و قسط پر می‌کند.

اینک در بحث مهدویت خاصه در پى اثبات این امر هستیم.

مبانى مهدویت خاصه

براى اثبات مهدویت خاصه بیان یک سرى امورى که به عنوان مبانى مهدویت خاصه مطرح است، ضرورى است. این مبانى بدین شرح است:

۱. ضرورت وجود امام

در زمره باورهاى دینى ما مسلمانان باور به «ضرورت وجود امام» در همه زمان‏ها است. این سخن، هم از راه عقل مدلّل و مبرهن مى‏ گردد و هم از راه نقل و روایت. عقل مى‏ گوید: نبوت و امامت یک فیض معنوى است، این فیض در میان امت‏هاى پیشین وجود داشت، تا رسید به زمان پیامبر اسلام(ص) . حال سخن در این است که آیا با رحلت نبى مکرم اسلام(ص) آن فیض معنوى قطع شد یا نه؟ اگر بگوییم: قطع شد، در این صورت این اشکال وجود دارد که چرا چنین فیضى را خداوند به امت‏هاى پیشین داد، ولى به امت اسلامى نداده است؛ مگر امت اسلامى از نظر استعداد و لیاقت از پیشینیان کم‏تر است؟! به طور قطع و یقین مى‏ گوییم: کم‏تر نیست، بلکه بالاتر است. پس چرا این فیض از امت اسلامى قطع گردید؟

پاسخ درست به این سؤال این است که این فیض قطع نشده است. شیعه امامیه مى گوید: بعد از رحلت پیامبر اسلام(ص) دوازده وجود نورانى و گوهر امامت؛ یعنى امامان معصوم، متصدیان این فیض بزرگ معنوى هستند، با این تفاوت که در زمان پیامبر(ص) ارتباط به صورت نبوت بود ولى بعد از پیامبر اسلام که خاتم پیامبران است و سلسله ‏پیامبران به پایان رسیده است، این فیض به صورتى دیگر مطرح است. وجود انسان کامل واسطه ‏فیض خداوندى است. فیض معنوى بعد از پیامبر از طریق وجود کامل امام برقرار است. امروزه آن واسطه ‏فیض، وجود مقدس امام مهدى (عج) مى‏باشد.

این برهان با روایاتى که مى‏ گویند: در هر عصرى باید امامى باشد و مسلمانان آن امام را باید بشناسند تا در زمره مسلمانان و دینداران قرار گیرند، تقویت مى‏ شود.

در احادیث نبوى با تعبیرات گوناگون آمده است که باید در هر زمان امامى باشد و بر مسلمانان امام‏ شناسى فرض است. فرمود:

«من مات بغیر امام مات میته جاهلیه؛[۲۰] هر که بمیرد بدون آنکه امامى داشته باشد، به مرگ جاهلى مرده است».

نیز فرمود: «انّ الحجه لا یقوم للَّه على خلقه الاّ بامام حتى یعرف؛[۲۱] حجّت بر مردم برپا نمی ‏شود، مگر توسط امامى که آن گاه شناخته مى‏ شود».

امام على(ع) فرمود: «لا تخلو الارض من حجّه ظاهرٍ او خائف مغمور؛ [۲۲]زمین از حجت (و امام) خالى نمى‏شود، چه امامتش آشکار باشد و چه مخفى و مقهور».

۲. پذیرش روایات مربوط به امامان اثناعشر

روایات نبوى مربوط به ائمه اثناعشر مورد پذیرش همه مذاهب اسلامى است. شیعه و سنى این سخن را پذیرفته ‏اند که رسول گرامى اسلام(ص) بارها از دوازده امام بعد از خود سخن بر زبان جارى نمود و آن هم با الفاظ گوناگون.

آن حضرت گاه مى‏فرمود: بعد از من دوازده «امیر» هستند.[۲۳]

و گاهى از دوازده «نقیب» سخن به میان مى‏ آورد.[۲۴]

و گاهى دوازده «خلیفه» را مطرح مى‏ کرد.[۲۵]

و گاهى از واژه دوازده «وصى» بهره مى‏ گرفت.[۲۶]

و گاهى هم‏از دوازده «امام»،[۲۷]

دوازده «ولى»،[۲۸]

دوازده «قیم»[۲۹]

و یا دوازده «قائم»[۳۰] سخن مى‏ گفت .[۳۱]

از مجموع این تعبیرات یک نکته ‏استفاده ‏مى‏ شود وآن این ‏است که باید بعد از پیامبر دوازده شخصیت متعالى و برگزیده مسئولیت امامت و رهبرى‏ دینى و سیاسى امت اسلامى را برعهده گیرند و این دوازده شخصیت پیوسته و پشت سر هم تا پایان عمر جهان و «أشراط ساعت» وجود دارند.

۳. پذیرش امامت امامان اثناعشراز طریق نصب

بعد از پذیرش امامت عامه، پذیرش امامت خاصه در مهدویت نقش دارد؛ یعنى قبل از اینکه به مهدى موعودى ـ که شیعه او را فرزند امام حسن عسکرى(ع) مى‏داند ـ باور داشته باشیم، باید به امامت امامان اهل البیت؛ ـ یعنى امام على‏(ع)، امام حسن‏(ع)، امام حسین(ع)، امام على بن الحسین‏(ع)، امام محمد بن على‏(ع)، امام جعفر بن محمد(ع)، امام موسى بن جعفر(ع)، امام على بن موسى‏(ع)، امام محمد بن على جواد(ع)، امام على بن محمد هادى‏(ع) و امام حسن بن على عسکرى‏(ع) ـ به ترتیب پذیرا باشیم.

نیز باید بپذیریم که این امامان اهل بیت از طریق نصب و جعل الهى و با اعلان و بیان پیامبر(ص) به امامت منصوب شدند.

آخرین گوهر امامت فرزند امام حسن عسکرى(ع) محمد بن حسن المهدى (عج) مى‏باشد.

پیامبر(ص) در آغاز دعوت همگانى، آن گاه که از سوى خداى بزرگ مأموریت یافت و خویشاوندان خویش را در یک جلسه به اسلام دعوت کرد و در این دعوت امام على(ع) به دعوت رسول خدا لبیک گفت، پیامبر(ص) امامت على(ع)‏را براى زمان بعد از خود مطرح کرد و در طول بیست سال بعد از آن بارها از امامت حضرت على‏(ع)‏خبر داد.

حضرت آخرین سال زندگی‌اش بعد از حجهالوداع فرمود: «من کنت مولاه فهذا على مولاه؛[۳۲] هر که من مولاى اویم، پس از من على مولاى اوست».

نیز آن گاه که آیه ‏ولایت[۳۳] نازل شد پیامبر فرمود: «هم خلفایى یا جابر و ائمه المسلمین من بعدى، اولهم على بن ابى طالب ثم الحسن، ثم الحسین ثم على بن الحسین، ثم محمد بن على… ثم الصادق جعفر بن محمد، ثم موسى بن جعفر، ثم على بن موسى، ثم محمد بن على، ثم على بن محمد، ثم الحسن بن على، ثم سمیى و کنیى حجه اللَّه فى ارضه و بقیته فى عباده ابن الحسن بن على[۳۴]؛ اى جابر! آنان جانشینان من هستند، و بعد از من پیشوایان مسلمانان‌اند؛ اولین آنان على بن ابى طالب، پس از آن به ترتیب حسن، حسین، على بن حسین، محمدبن على…، جعفربن محمد صادق، موسى بن جعفر، على بن موسى، محمد بن على، على بن محمد، حسن بن على مى ‏باشند، سپس کسی که همنام و هم کنیه من و باقى‏ مانده خدا در بین بندگانش ، پسر حسن بن على(عسکرى)امام و پیشواى مسلمانان است .»

۴. پذیرش روایات غیبت و ویژگى‏ هاى امام مهدى (عج)

یکى دیگر از مبانى پذیرش مهدویت، پذیرش روایات مربوط به غیبت امام مهدى (عج) است. از زمان پیامبر(ص) به بعد هر یک از بزرگان آن خاندان به نوبت از ولادت، ویژگى‏ ها، غیبت و ظهور امام مهدى (عج) از پیش خبر داده‏ اند.

در روایت جابر که بیان شد، پیامبر فرمود: بعد از حسن بن على (امام عسکرى(ع) )پسرش امام است. اسمش، اسم من است و کنیه ‏اش، کنیه من است. او کسى است که خداوند به دست او مشارق و مغارب زمین را مى‏ گشاید. او کسى است که از اولیائش غایب مى‏ شود، غیبت او به قدرى طولانى است که بسیارى مردّد مى‏ شوند. تنها قلب‏هاى امتحان شده، به آن ثابت و پایدار مى‏ مانند.[۳۵]

به نوشته مؤلّف کتاب «منتخب الاثر» فراوانى و گستردگى روایات مربوط به مهدى موعود و ویژگى‏ هاى آن حضرت و اینکه او از دیده‏ ها پنهان مى‏ شود، بدین شرح است:

ـ در ۵۸ روایت آمده است که امامان دوازده نفرند و اوّل آنان على و آخر آنان مهدى (عج) است.

ـ در ۶۵۷ روایت به ظهور حضرت مهدى بشارت داده شده است.

ـ در ۴۸ روایت آمده است که مى‏ گوید: نام و کنیه حضرت مهدى، همان نام و کنیه پیامبر(ص) است.

ـ در ۲۱۴ روایت آمده است که امام مهدى از فرزندان امیرمؤمنان على‏(ع) است.

ـ در ۱۹۲ روایت آمده است که حضرت مهدى از فرزندان فاطمه زهرا(س) است.

ـ در ۱۸۵ روایت متذکر شده است که مهدى موعود از فرزندان امام حسین‏(ع) است.

ـ در ۱۴۸ روایت بیان شده است که مهدى موعود نهمین فرزند امام حسین‏(ع) است.

ـ در ۱۸۵ روایت آمده است که حضرت مهدى از فرزندان امام زین العابدین، على بن الحسین‏(ع) است.

ـ در ۱۰۳ روایت امام مهدى از فرزندان امام محمد باقر(ع) معرفى شده است.

ـ در ۱۰۳ روایت امام مهدى از فرزندان امام جعفر صادق(ع) معرفى شده است.

ـ در ۱۰۱ روایت آمده است که امام مهدى از فرزندان موسى بن جعفر(ع) است.

ـ در ۹۵ روایت متذکر شده است که امام مهدى چهارمین فرزند امام رضا(ع) است.

ـ در ۹۰ روایت آمده است که حضرت مهدى سومین فرزند امام جواد(ع) است.

ـ در ۹۰ روایت بیان شده است که مهدى موعود از فرزندان امام هادى(ع) است.

ـ در ۱۴۶ روایت آمده است که امام مهدى(ع) فرزند امام حسن عسکرى‏(ع) است.

ـ در ۱۴۷ روایت آمده است که نام پدر امام مهدى(ع) حسن است.

ـ در ۱۲۳ روایت آمده است که امام مهدى جهان را پر از عدل و داد مى‏گرداند.

ـ در ۹۱ روایت آمده است که غیبت امام مهدى (عج) طولانى است.

ـ در ۳۱۸ روایت آمده است که عمر امام مهدى طولانى است.

ـ در ۴۷ روایت آمده است که دین اسلام به وسیله امام مهدى جهانى مى‏ شود و وعده ‏استخلاف صالحان تحقق مى ‏یابد.

ـ در ۱۳۶ روایت آمده است که امام مهدى دوازدهمین و آخرین امام است.

ـ در ۱۰ روایت آمده است که امام مهدى دو غیبت دارد:غیبت صغرا و غیبت کبرا.

ـ در ۱۴ روایت آمده است که ولادتش مخفى است.

ـ در ۲ روایت آمده است که اگر از فرزندان پیامبر نام‏هاى محمد، على، حسن پیوسته بیایند، چهارمین آن قائم و مهدى موعود است.[۳۶]

موضع‌گیرى خصمانه حاکمان عباسى

برخورد حاکمان عباسى با امامان(ع) متفاوت بود؛ گاهى ظلم آنان محدود بود و گاهى تشدید مى‏ شد. گاهى حاکمان عباسى با آنان از در دوستى وارد مى‏ شدند و گاهى در نهایت شدت و دشمنى رفتار مى‏ کردند.

بعد از جریان ولایتعهدى امام هشتم(ع) و شهادت آن حضرت، عباسیان عرصه را بر امامان تنگ کردند. فشار آنان پیوسته مضاعف مى‏شد و آنان امامان را در سنین پایین به شهادت می‌رساندند: امام جواد(ع) را در ۲۵ سالگى، امام هادى(ع) را در ۴۱ سالگى و امام عسکرى(ع) را در ۲۸ سالگى به شهادت رساندند. این پدیده از تشدید فشارها و صدمات وارد بر امامان(ع) حکایت مى‏ کند.

از هنگامى که متوکل عباسى حکومت را در دست گرفت، سیاست ضد علوى تشدید شد. در این دوره، سادات بنى على، به ویژه سادات بنى فاطمه از هر دوره دیگر بیشتر در تنگنا بودند. متوکل، امام هادى(ع) را به مقر خلافت، (سامرا) فرا خواند و حضرت را از نزدیک تحت نظر قرار داد و به ‏دستور او مأمورانش با شدّت تمام ملاقاتى‏هاى حضرت را کنترل مى‏ کردند.

در زمان امام عسکرى(ع) این محدودیت بیشتر شد.

این فزونى محدودیت و اعمال فشار به دو دلیل ‏انجام مى‏ شد:

یکى اینکه در این زمان شیعیان از رشد کمّى قابل توجهی برخوردار و در منطقه عراق به یک قدرت بزرگ تبدیل شده بودند که حکومت را حق مسلم امامان(ع) مى‏ دانستند و خلافت عباسیان را نامشروع معرفى مى‏ کردند. اینها در پى فرصت بودند تا با حاکمان عباسى به نبرد برخیزند. این ‏امر سبب شد که عباسیان فشار را بر شیعیان و به ویژه بر رهبرانشان بیافزایند.

دوّم اینکه طبق اخبارى که از سوى پیامبر(ص) و اهل بیتش منتشر شده است، عباسیان مى‏ دانستند مهدى موعود نابود کننده حکومت‏هاى فاسد و خودکامه، از نسل امام حسن عسکرى(ع) است. به همین جهت آنان پیوسته حضرت و خانواده ‏اش را تحت نظر داشتند، تا شاید بتوانند آن فرزند را به چنگ آورند و او را به قتل برسانند. (همانند تلاش بیهوده فرعونیان براى نابودى موسى‏(ع).

امام عسکرى(ع) به منظور مقابله با این سیاست خطرناک عباسیان، کوشید تا پیروانش بیش از پیش به تقیه و رازدارى و پنهانکارى رو آورند و خود نیز به بستگانش دستور دادکه ولادت امام مهدى (عج) را افشا نکنند تا دشمن نتواند به هدف شوم خویش نایل شود.این کار اگر چه ‏نقشه شوم عباسیان را خنثى کرد، ولى به ناچار مشکلاتى را براى شیعیان پدید آورد.

پی‌نوشت:

۱ . ر.ک: الزام الناصب، على یزدى حائرى، ج ۱، ص۳۲۱ تا ۳۴۰؛ دادگستر جهان، ابراهیم امینى، ص ۱۱۸ تا۱۲۰.

۲ . مهدى منتظر در نهج البلاغه، مهدى فقیه ایمانى، ص ۲۳-۳۹؛ سیره پیشوایان، مهدى پیشوایى، ص۶۶۷.

۳ . انبیاء/ ۱۰۵.

۴ . بحارالانوار، ج ۹، ص ۱۲۶.

۵ . توبه/۳۳.

۶ . ینابیع الموده، قندوزى حنفى، ص ۴۲۳.

۷ . تفسیر کبیر،فخر رازى ، ج ۱۶، ص۴۰.

۸ . نور/۵۵.

۹ . مجمع البیان، طبرسى، ج ۷، ص ۱۵۲.

۱۰ . همان ج ۷ ، ص۱۵۲ ؛ البرهان فى تفسیر القرآن، ج۷، ص ۱۲۳.

۱۱ . پیام قرآن، ج ۹، ص ۴۲۲.

۱۲ . التاج ، ج۵، ص۳۴۱؛ نقل از همان، ص۴۲۸.

۱۳ . ینابیع الموده، ص ۴۴۷.

۱۴ . منتخب الاثر، لطف اللَّه صافى، ص ۱۹۱ به بعد.

۱۵ . مسند احمد بن حنبل، ج۳، ص۳۷.

۱۶ . همان، ص۱۷.

۱۷ . سنن ابى داود، ج ۲، ص ۲۰۷.

۱۸ . سنن ترمذى، ج ۲، ص ۴۶.

۱۹ . ینابیع الموده، حنفى قندوزى، ص ۴۹۵.

۲۰ . مسند احمد بن حنبل، ج ۴، ص ۹۶ و ج۲، ص ۸۳ و ۹۳؛ صحیح مسلم، ج ۳، ص ۱۴۷۸.

۲۱ . اصول کافى، ج ۱، ص ۱۳۵.

۲۲ . نهج البلاغه، کلمات حکمت شماره ۱۴۷.

۲۳ . صحیح بخارى، ج ۴، ص ۱۶۵.

۲۴ . فتح البارى، ج ۱۶، ص ۳۳۹.

۲۵ . مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۸.

۲۶ . معالم المدرستین، ج ۱، ص ۵۴۷.

۲۷ . بحارالانوار، ج ۳۶، ص ۲۶۱.

۲۸ . شرح نووى بر صحیح مسلم، ج ۱۲، ص ۲۰۲.

۲۹ . کنزالعمال، ج ۱۳، ص ۲۷.

۳۰ . همان.

۳۱ . اقتباس از معالم المدرستین، ج ۱، ص ۵۳۴ ـ ۵۴۱.

۳۲ . تاریخ دمشق ،ابن عساکر، ج۱،ص۳۶۶.

۳۳ . مائده/۵۵.

۳۴ . ینابیع الموده، حنفى قندوزى، ص ۴۹۴ و ۴۹۵.

۳۵ . همان، ص ۴۹۵.

۳۶ . منتخب الاثر، ص۲۳ ـ ۲۶.

منبع :فصلنامه کوثر ـ شماره ۷۴ ـ تابستان ۱۳۸۷

حسن عاشورى لنگرودى

امامت و جانشینی ائمه اطهار موروثی یا انتصابی

اشاره:

یکی از بحثهای مهم در مسئله امامت موروثی بودن و انتصابی بودن آن است. در حکومت های پادشاهی و امپراطوری مسئله موروثی بودن یک مسئله پذیرفته شده در این گونه نظامها است. آیا امامت نیز از سوی خداوند به صورت موروثی در یک خاندان قرار داده شده است یا اینکه این مسئله دارای معیارهای خاص  خودش است و امام از سوی خداوند منصوب می گردد و ارثی بودن هیچ نقشی در آن ندارد. این مقاله این مسئله را به صورت مختصر مورد دقت قرار داده و ثابت نموده که موروثی بودن در امامت کمترین نقشی ندارد.

آنگونه که معلوم است توارث و ارثی بودن در هر امری در عرف حاکم به معنای آن است که با قطع نظر از هرگونه معیار اساسی و صحیح، حکومت از کسی به خاندان وی منتقل می شود. چنانچه در بسیاری از نظام های شاهنشاهی و سلطنتی، این شیوه حکم فرما است و بر اساس آن صلاحیت های لازم جهت اداره جامعه و حکومت به طور کلی از نظر دور مانده و حفظ قدرت و سلطنت در یک خانواده اصل حاکم بر همه ارزش ها و معیارها تلقی می گردد.

بدیهی است ارثی بودن به معنای فوق از نظر منطقی کاملا نادرست و باطل می باشد و بهترین گواه بر بطلان این روش، نظام های موروثی حاکم بر جهان در طول تاریخ است که مدام باعث عقب ماندگی و رکود جوامع و استعدادهای موجود در آن گردیده و چه بسا اجتماعات و ملل تحت سیطره شان را به سوی پرتگاه های خطرناکی هدایت نموده و موجب سقوط و انحطاطات بسیاری گردیده اند.

بررسی و ژرف کاوی معیارهای اساسی امامت و رهبری در اسلام به خوبی نشان می دهد که اساسا اسلام با نظام موروثی کاملا در تضاد و چالش است و به هیچ روی چنین سیره را بر نمی تابد. چه آنکه امامت اهل بیت (علیهم‌السلام) بر اساس شایسته سالاری به معنای واقعی کلمه بوده و به معنای حکومت و امامت عالی ترین و برجسته ترین معیارها از جمله عصمت می باشد که برتر از آن هیچ ملاکی قابل تصور نیست، بنابراین نقطه های منفی که در نظام های موروثی با تبعات منفی که در آن وجود دارند، هرگز در نظام الهی امامت اهل بیت یافت نمی شوند.

بر همین اساس شیعیان معتقدند که امامت همانند نبوت یک امر انتصابی می باشد یعنی همان گونه که پیامبر از طرف خدا به این مقام منصوب می شود، امامت نیز انتصابی بوده و امام از طرف خدا منصوب می شود و به وسیله پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) به مردم معرفی می گردد. برخلاف برادران اهل سنت که می گویند امامت بعد از پیامبر یک امر انتخابی بوده و امام را مردم و امت انتخاب می کنند. از آ نجا که موروثی بودن مقام امامت را شیعه و سنی قبول ندارند، ما در اینجا مطلبی کوتاه و مفید درباره علت انتصابی بودن امامت را مطرح می کنیم که دلالت بر بطلان انتخابی بودند آن نیز دارد:

در کتاب شریف احتجاج طبرسی از احمد بن اسحاق نقل شده که او ضمن پرسش هایی که از حضرت ولی عصر (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) می نماید از جمله می پرسد: چرا امام و رهبر را مردم نمی توانند انتخاب کنند و باید از طرف خدا منصوب باشد؟ امام زمان علیه السلام می فرماید: (کدام امام) امام مصلح یا مفسد؟ احمد بن اسحاق می گوید: البته امام مصلح و عادل. حضرت می فرماید: با توجه به این که جز خدا کسی از درون و ضمیر پنهان اشخاص و صلاح وفساد آنان خبر ندارد، آیا این احتمال نمی رود که مردم بر اثر عدم آگاهی (از حقیقت باطنی افراد) فرد مفسدی را به جای مصلحی انتخاب کنند؟ احمد بن اسحاق می گوید: بله. حضرت می فرماید: علت همین است حال دلیل و شاهدی برای تو می آورم که عقل تو پذیرای آن باشد، سپس حضرت اشاره به داستان حضرت موسی می نماید که خلاصه آن چنین است: حضرت موسی با آن جامعیت و وسعت عقل و کمال علمی که داشت و با توجه به اینکه (پیامبر بود) و بر او وحی نازل می شد، هفتاد نفر از بهترین مردم خود را که در ایمان و اخلاق شان هیچ شکی نداشت، برای میقات پروردگارش با خود برد، اما این گونه انتخاب او، روی افراد نااهل و منافق انجام گرفت و ان جریان که خداوند در قرآن می فرماید پیش آمد. (یعنی آن هفتاد نفر برگشتند و گفتند: تا وقتی که خدا را آشکارا به ما نشان ندهی ما به تو ایمان نمی آوریم.) در جایی که انتخاب کسی که خداوند او را به نبوت برگزیده، روی افراد صالح قرار نگیرد با آن که آن حضرت فکر می کرد آن ها بالا ترین درجه شایستگی و صلاحیت را دارند و از همه افراد موجود در جامعه اصلح می باشند، نتیجه می گیریم که جز آن خدایی که از درون (انسان ها) و سینه ها و دل ها آگاه است، و علم او به نهان و آشکار مردم احاطه دارد، کسی نمی تواند امام و رهبر را انتخاب و تعیین نماید و صالح و فاسد را تشخیص دهد.(۱)

بنابراین همانگونه که امامت نمی تواند موروثی باشد، انتخابی هم نمی تواند باشد بلکه فقط از طرف خدا منصوب می شود و توسط پیامبر عظیم الشأن اسلام به مردم معرفی می گردد و حتی این امر یعنی انتخاب امام از حیطه وظیفه پیامبر نیز خارج است و پیامبر فقط مامور است که آن چه را خدا معین کرده به مردم برساند. و لذا در منابع عامه و خاصه روایات بسیاری از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نقل شده که آن حضرت، رهبران و امامان پس از خود را با اسم و رسم و تمام مشخصات معرفی نموده است که اجمالا به برخی ازاین روایات اشاره می گردد:

۱. عبدالله بن مسعود می گوید: «سمعت رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) یقول: الائمه بعدی اثنا عشر تسعه من ولد الحسین و التاسع مهدیهم.»(۲) از رسول خدا شنیدم که می فرمود: امامان بعد از من دوازده نفرند، نه تن از صلب حسین می باشند که نهمین آن ها مهدی شان است.

۲. «عن ابی سعید الخدری قال: سمعت رسول الله یقول للحسین: انت الامام ابن الامام و اخو الامام، تسعه من صلبک ائمه الابرار، و التاسع قائمهم»(۳) از ابوسعید خدری نقل شده که گفت: شنیدم رسول خدا به (امام) حسین می فرمود: تو امام و فرزند امام و برادرامام هستی، نه تن از صلب تو امامان بزرگواراند و نهمین، قائم آنان اند.

۳. «عن ابی ذر قال: قال رسول الله: یا ابوذر! انّها بضعه منی، فمن اذاها فقد آذانی، و انّهما امامان ان قاما او قعدا، و ابوهما خیر منهما و سوف یخرج الله من صلب الحسین تسعه من الائمه معصومون قوّامون بالقسط، و منّا مهدی هذه الامه. قال: قلت: یا رسول الله فکم الائمه بعدک؟ قال: عدد نقباء بنی اسرائیل…»(۴) ابوذر غفاری از رسول خدا نقل می کند که آن حضرت فرمود: (فاطمه) پاره تن من است و او بانوی زنان عالم است. و شوهرش آقا و سید اوصیاء من است، و دو فرزندش حسن و حسین سید و آقای جوانان اهل بهشت اند، و آن دو امام اند چه قیام کنند و چه بنشینند، و پدرشان بهتر از آن دو است. و به زودی خارج می کند خداوند از صلب حسین نه تن ازامامان معصوم را که معصوم و برپا دارنده عدل و داداند، و از ما است مهدی این امت، (ابوذر گفت پرسیدم: یا رسول الله امامان بعد از تو چند نفراند؟ فرمود: به تعدادی نقبای بنی اسرائیل . و نیز روایات دیگری که به نام های مبارک هر کدام از امامان تصریح شده است.

بنابراین مقام شامخ امامت و وصایت نه یک مقام موروثی است و نه یک مقام انتخابی که توسط مردم و با درک و تعقل ناقص آنان انتخاب شود. بلکه امامت یک مقام انتصابی است که امام را خداوند متعال با علم و آگاهی از حقایق و باطن امور، انتخاب نموده و توسط پیامبرش به امت اسلامی معرفی می گردد. و هرگز مردم را نسزد که دست به انتخاب امری زنند که عاجز از درک حقیقت والای آن است.

از امام هشتم (علیه السلام) نقل شده که فرمود:

امام یگانه دوران است، هیچ کسی به پایه او نرسد و عالمی با او برابری نکند و همتا و مثل و نظیری ندارد و بی اکتساب و طلب به فضل و کمال مخصوص گشته و از جانب مفضل وهّاب بدان اختصاص یافته است. کیست که بتواند به کنه معرفت امام دست یابد یا آن که او را برگزیند؟ هیهات! هیهات! عقل و دانش در او گم شود و خردها حیران و چشم ها بی فروغ و بزرگان کوچک و حکیمان متحیر و خطیبان الکن و خردمندان قاصر و دانایان جاهل و شاعران درمانده و ادیبان ناتوان و بلیغان عاجزند که شأنی از شؤون و فضیلتی از فضایل امام را توصیف کنند، و به ناتوانی و تقصیر خود معترف اند، چه رسد به آن که کنه او توصیف شود و یا آن که چیزی از اسرار او فهمیده شود، یا کسی به جای او بنشیند؟ نه از کجا و چگونه چنین چیزی ممکن است، او مانند ستاره ای است که از دسترسی و توصیف خلایق برتر است. این مقام چقدر از اختیار و عقول مردم فاصله دارد و کجا چنین مقامی یافت می شود. (و چگونه) به عقول سرگردان و ناقص و آراء گمراه کننده خود امامی را برگزینند که جز دوری و گمراهی برای شان نیفزاید…»(۵)

پی نوشت:

  1. تاریخ امینی، ج ۲، ص ۱۴۴؛احتجاج طبرسی، بخش توقیعات.
  2. کفایه الاثر، ص ۲۳؛البیان، گنجی، ص ۵۰۱؛ الفصول المهمه، ابن صباغ، فصل ۱۲۰، ص ۲۹۵؛ ینابیع الموده، قندوزی، باب ۹۴.
  3. ینابیع الموده، قندوزی، ج ۳، ب ۹۴، ص ۱۶۸.
  4. کفایه الاثر، ص ۲۳.
  5. اکمال الدین و تمام النعمه، شیخ صدوق، ج ۲، ص ۶۰۲ ـ ۶۰۳.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

ضرورت وجود امام

اشاره:

 هیچ عاقلی نباید چیزی را بدون دلیل بپذیرد. یکی از اموری که در دین اسلام به آن اهمیت داده شده است مسئله امامت و امام است. این مسئله نیز از این قاعده مستثنی نیست. برای یک انسان عاقل اول باید مسئله امامت و وجود امام از سوی خداوند ثابت شود تا به آن ایمان بیاورد.  در این مقاله  به دلایل عقلی، نقلی و تاریخی امامت و امام پرداخته شده است که در نتیجه ضرورت وجود امام را، اثبات نموده و وجود امامان را قطعی و یقینی می‌نماید.

 

دلایل ضرورت وجود امام

الف) برهان عقلی: این برهان از سه مقدمه تشکیل می یابد:

۱. هدف از آفرینش انسان این است که با انجام دادن افعال اختیاری، مسیر تکامل خود را به سوی کمال نهایی بپیماید، کمالی که جز از مجرای اختیار و انتخاب به دست نمی آید و اراده حکیمانه الهی اصالتاً به کمال و سعادت انسان تعلق گرفته است اما از آن جا که این کمال و سعادت جز از راه انجام دادن افعال اختیاری، حاصل نمی شود، مسیر زندگی بشر، دو راهه و دو سویه قرار داده شده تا زمینه انتخاب و گزینش برای وی فراهم شود و طبعاً یک راه آن هم به سوی شقاوت و عذاب خواهد بود که بالتبع (و نه بالإصاله) مورد اراده الهی واقع می شود.

۲. اختیار و انتخاب آگاهانه، علاوه بر قدرت بر انجام کار و فراهم شدن زمینه های بیرونی برای کارهای گوناگون و وجود میل و کشش درونی به سوی آنها نیاز به شناخت صحیح نسبت به کارهای خوب و بد و راههای شایسته و ناشایسته دارد و در صورتی انسان می تواند راه تکامل خویش را آزادانه و آگاهانه، انتخاب کند که هم هدف و هم راه رسیدن به آن را بشناسد و از فراز و نشیب ها و پیچ و خم ها و لغزشگاه های آن، آگاه باشد. پس مقتضای حکمت الهی این است که ابزار و وسایل لازم برای تحصیل چنین شناخت هایی را در اختیار بشر قرار دهد و گرنه همانند کسی خواهد بود که مهمانی را به مهمانسرایی دعوت کند ولی محل مهمانسرایش و راه رسیدن به آن را به او نشان ندهد! و بدیهی است که چنین رفتاری خلاف حکمت و موجب نقض غرض است.(۱)

۳. شناخت های عادی و متعارف انسان ها که از همکاری حس و عقل، به دست می آید هر چند نقش مهمی را در تأمین نیازمندی های زندگی، ایفا می کند اما برای باز شناختن راه کمال و سعادت حقیقی در همه ابعاد فردی و اجتماعی، و مادی و معنوی و دنیوی و اخروی، کافی نیست و اگر راه دیگری برای رفع این کمبودها وجود نداشته باشد، هدف الهی از آفرینش انسان تحقق نخواهد یافت.(۲)

با توجه به این مقدمات، به این نتیجه می رسیم که مقتضای حکمت الهی این است که پیامبرانی را مبعوث فرماید تا راه سعادت دنیا و آخرت را به بشر بیاموزند و این نیاز وی را برطرف سازند، و نیز به تربیت افراد مستعد بپردازند و آن را تا آخرین مرحله کمالی که برایشان میسر است برسانند، و همچنین در صورتی که شرایط اجتماعی، مساعد باشد اجراء قوانین اجتماعی دین را به عهده بگیرند.(۳)

از آنجا که دین مقدس اسلام، همگانی و جاودانی و نسخ ناشدنی است و بعد از پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) پیامبری نخواهد آمد و ختم نبوت در صورتی با حکمت بعثت انبیاء وفق می دهد که آخرین شریعت آسمانی، پاسخگوی همه نیازهای بشر باشد و بقاء آن تا پایان جهان، تضمین شده باشد.

این ضمانت، در مورد قرآن کریم، وجود دارد و خدای متعال، مصونیت این کتاب عزیز را از هر گونه تغییر و تحریفی تضمین کرده است ولی همه احکام و قوانین اسلام، از ظاهر آیات کریمه استفاده نمی شود و فی المثل تعداد رکعات نماز و کیفیت انجام آن و صدها حکم واجب و مستحب آن را نمی توان از قرآن کریم به دست آورد و معمولاً قرآن در صدد بیان تفاصیل احکام و قوانین نیست و تعلیم و تبیین آنها را به عهده پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) گذاشته تا با علمی که خدا به او عطا فرموده آن ها را برای مردم بیان کند، اما شرایط دشوار زندگی آن حضرت مانند چند سال محصور بودن در شعب ابی طالب و ده سال جنگ با دشمنان اسلام، اجازه نمی داد که همه احکام و قوانین اسلام را برای عموم مردم بیان کند و همان اندازه هم که اصحاب فرا می گرفتند ضمانتی برای محفوظ ماندن نداشت و حتی کیفیت وضو گرفتن آن حضرت که سالها در مرئی و منظر مردم بود مورد اختلاف، واقع شد.

با توجه به این نکات، روشن می شود که هنگامی دین اسلام می تواند به عنوان یک دین کامل و پاسخگوی نیازهای همه انسان ها تا پایان جهان، مطرح باشد که در متن دین، راهی برای تأمین مصالح ضروری جامعه، پیش بینی شده باشد مصالحی که با رحلت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در معرض تهدید و تفویت قرار می گرفت و این راه، چیزی جز نصب جانشین شایسته برای رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نخواهد بود، ختم نبوت هنگامی موافق با حکمت الهی خواهد بود که توأم با نصب امام معصوم باشد امامی که همه ویژگی های پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) به جز نبوت و رسالت را دارا باشد.(۴)

بدین ترتیب، هم ضرورت وجود امام ثابت شد و هم لزوم علم خدادادی و عصمت برای وی، و هم اینکه باید از طرف خدای متعال نصب شود، زیرا اوست که می داند چنین علمی و چنین ملکه ای را به چه کسی عطا فرماید.(۵)

دلیل دوم اینکه خداوند دانا و حکیمی که برای بیان و حفظ شرایع انبیای پیشین بر اساس حکمت بالغه خویش تدابیر لازم را اندیشیده و برای آن ها جانشینان و اوصیایی تعیین فرموده است، چگونه ممکن است که تصور کنیم نسبت به آینده آخرین پیامبر خود که بعد از او پیامبری نخواهد آمد و دین و شریعت او کامل ترین شرایع آسمانی است، و باید پاسخگوی همه نیازهای بشر تا روز قیامت باشد، بی تفاوت بوده، و بدون تعیین جانشین برای پیامبرش، امت وی را بدون امام و سرپرست رها نموده باشد، بدون تردید این نحوه عمل بر خلاف حکمت و در تناقض با هدف خلقت خواهد بود، زیرا هدف خلقت رساندن انسان به کمال لایق خویش است، و عدم تعیین جانشین برای پیامبر، رها نمودن انسان در وادی ضلالت است، و صدور کار غیر حکیمانه از خدای حکیم محال است، پس به طور قطع و یقین خدا برای آخرین فرستاده خویش نیز جانشینانی تعیین نموده که اولین آنان علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) است. لذا روی این حساب رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) به علی (علیه‌السلام) فرمود: «ای علی تو در زندگی و بعد از مرگ من جانشین من بر امتم هستی، تو برای من مانند شیث برای آدم، و سام برای نوح و اسماعیل برای ابراهیم، و یوشع برای موسی و شمعون برای عیسی هستی».(۶)

ب) دلایل نقلی: رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) در طول دوران رسالت خویش بارها به صورت های گوناگون جانشینی امیر مؤمنان علی (علیه‌السلام) را گوشزد کرده بود و در همان سال های آغازین بعثت هنگامی که آیه «و خویشاوندان نزدیکت را انذار کن»(۷) نازل شد. به اتفاق شیعه و سنی علی بن ابن ابی طالب (علیه‌السلام) را به عنوان جانشین خود معرفی کرد.(۸) تا اینکه آیه شریفه «ای پیامبر آن چه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است کاملاً (به مردم) برسان و اگر نکنی، رسالتت را انجام نداده ای…».(۹) و با نزول این آیه پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) دریافت که زمان مناسب فرا رسیده و تأخیر بیش از این روا نیست، از این روی در غدیر خم به انجام این وظیفه مبادرت ورزید و هنگام بازگشت از حجه الوداع همه حجاج را در محل غدیر خم جمع کرد، و ضمن خطبه مفصلی از ایشان سوال کرد: آیا من از خود شما به شما اولی تر نیستم؟ همگی یک صدا جواب مثبت دادند، آن گاه زیر بغل علی (علیه‌السلام) را گرفته او را در برابر مردم بلند کرد و فرمود: «هر کس من مولا و سرپرست او هستم، پس علی مولا و سرپرست اوست» بدین ترتیب، ولایت الهی را برای آن حضرت، اعلام فرمود. سپس همه حضار با آن حضرت بیعت کردند و خلیفه دوم ضمن بیعت با امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) به عنوان تبریک و تهنیت گفت: «به به که مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمن و مؤمنه گردیدی».(۱۰)

در این روز بود که آیه شریفه «امروز دین شما را برای شما کامل و نعمتم را بر شما تمام، و دین اسلام را برای شما پسندیدم»(۱۱) نازل شد و پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) تکبیر گفت و فرمود: تمام نبوت من و تمام دین خدا، ولایت علی بعد از من است، در این هنگام ابوبکر و عمر از جا برخاستند و از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) پرسیدند که آیا این ولایت، مخصوص علی (علیه‌السلام) است؟ حضرت فرمود: مخصوص علی و اوصیاء من تا روز قیامت است. پرسیدند: اوصیاء شما چه کسانی هستند؟ فرمود: بعد از من برادر و وزیر و وارث و وصی و جانشین من در میان امتم و ولی هر مؤمنی علی (علیه‌السلام) است، پس پسرم حسن، پس پسرم حسین سپس نه نفر از فرزندان پسرم حسین یکی پس از دیگری خواهد بود، قرآن با آنها و آنها با قرآن هستند، از هم جدا نخواهند شد تا در کنار حوض بر من وارد شوند.(۱۲)

و نیز هنگامی که آیه «ای کسانی که ایمان آورده اید اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولی الامر را»(۱۳) نازل شد جابر بن عبدالله انصاری از آن حضرت پرسید، این اولی الامر که اطاعت شان مقرون به اطاعت شما شده چه کسانی هستند؟ فرمود: ای جابر، آنها جانشینان من و امامان مسلمانان بعد از من هستند، اول آنها علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) ، پس حسن، سپس حسین، سپس علی بن حسین، سپس محمد پسر علی که در تورات به باقر معروف است، ای جابر تو به زودی او را درک خواهی کرد، هنگامی که او را ملاقات کردی سلام مرا به او برسان. سپس جعفر صادق پسر محمد، سپس موسی پسر جعفر، سپس علی پسر موسی، سپس محمد پسر علی، سپس علی پسر محمد، سپس حسن پسر علی و سپس، هم نام و هم کنیه من، حجت خدا در زمین و بقیه الله در میان بندگانش، پسر حسن پسر علی است.(۱۴)

ج) دلایل تاریخی: هنگامی که به تاریخ مراجعه می کنیم، می بینیم تاریخ نگاران، تاریخ زندگی امامان را از جنبه شخصی و فکری و سیاسی و علمی تفصیلاً در حافظه تاریخ خود ثبت و ضبط نموده اند. مثلاً اسامی هر کدام از امامان با ذکر اسامی پدران و مادران و محل تولد و سال تولد و مدت عمر و سال وفات و محل دفن و قبور و بارگاه آنان را تعرض نموده و به ذکر فضایل آنان پرداخته و سیره عملی آنان را گوشزد نموده و به مبارزات سیاسی و جنگ هایی که با ستمگران معاصرین خود داشته اند، پرداخته اند. به عنوان نمونه جنگ های امیر مؤمنان با معاویه و طلحه و زبیر و خوارج و حوادث مربوط به آن، و صلح امام حسن با معاویه و جنگیدن امام حسین (علیه‌السلام) با یزید و شهادت وی در کربلا و همچنین سایر ائمه (علیهم‌السلام) را با تمام خصوصیات در تاریخ گزارش کرده اند. با توجه به دلایل عقلی و نقلی و تاریخی ای که ذکر شد، با قطع و یقین ثابت است که امامان دوازده گانه یکی از پس از دیگری به عنوان جانشینان پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) و حجت خدا در روی زمین وجود داشته و آخرین فرد آنها هم اکنون وجود دارد و تا قیام قیامت هم وجود خواهد داشت، زیرا به فرموده امام صادق (علیه‌السلام) اگر زمین بدون امام باقی بماند، زمین و اهل آن نابود خواهند شد.(۱۵)

پی نوشت:

  1. مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش عقاید (دوره کامل سه جلدی)، شرکت چاپ و نشر بین الملل وابسته به انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۷ش، ص۱۷۷.
  2. همان، ص۱۷۸.
  3. همان، ص۳۰۴.
  4. همان، ص۳۰۵.
  5. همان، ص۳۰۶.
  6. صدوق، محمد، امالی، مرکز الطباعه و النشر فی مؤسسه البعثه، ۱۴۱۷ق، ص۴۵۰.
  7. شعراء : ۲۱۴.
  8. حاکم حسکانی، عبیدالله بن احمد، شواهد التنزیل، مؤسسه الطبع و النشر التابعه لوزاره الثقافه و الارشاد الاسلامی، ۱۴۱۱ق، ج۱، ص۴۸۶. بغوی، عبدالله بن محمد، تفسیر بغوی، بیروت، دارالمعرفه، ج۳، ص۴۰۰. ابن عساکر، علی بن حسن شافعی، تاریخ مدینه دمشق، بیروت، دارالفکر للطباعه و النشر و التوزیع، ۱۴۱۵ق، ج۴۲، ص۴۹. طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، بیروت، موسسه الاعلمی للمطبوعات، ج۲، ص۶۳. ابن اثیر علی بن ابی بکر محمد بن محمد، الکامل فی التاریخ، بیروت، دارصادر للطباعه و النشر و التوزیع، ۱۳۸۶ق، ج۲، ص۶۳.
  9. مائده : ۶۷.
  10. نقوی، سید حامد حسین، خلاصه عبقات الانوار، تهران، مؤسسه البعثه قسم الدراسات الاسلامیه، ۱۴۰۴ق، ج۷، ص۱۳۴.
  11. مائده : ۳.
  12. مرعشی، شهاب الدین، شرح احقاق الحق، قم، منشورات مکتبه آیت الله العظمی المرعشی النجفی، ج۵، ص۳۵.
  13. نساء : ۵۹.
  14. طباطبایی، محمد حسین، تفسیر المیزان، قم، منشورات جامعه المدرسین حوزه علمیه قم، ج۴، ص۴۰۹.
  15. مازندرانی، مولا محمد صالح، شرح اصول کافی، بیروت، داراحیاء التراث العربی للطباعه و النشر و التوزیع، ۱۴۲۱ق، ج۵، ص۱۲۶.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

امامت در شرایع پیامبران پیشین

اشاره:

برخی به این گمان هستند که امامت فقط در دین اسلام مطرح شده و در امتهای پیشین مسئله امامت وجود نداشته است. از این رهگذر می خواهند بگویند که مسئله امامت در مذهب شیعه دامن زده می شود تا خلافت برخی از خلفا را زیر سؤال ببرند. در مقاله کوتاه بیان خواهد شد که امامت و پیشوایی بشر از سنتهای الهی اسا که در امتهای پیشین نیز وجود داشته است بلکه این امر از امور ضروری است که از سوی خداوند در هر زمانی که بشر وجود داشته باید برای او امام هدایت‌گر قرار دهد تا راه را از چاه تشخیص دهند.

 

امامت در لغت به معنای رهبری و پیشوایی است و امام را مقتدا و پیشوا گویند، خواه آن مقتدا و پیشوا انسان باشد یا چیز دیگر. و در انسان نیز خود بر دو نوع است همان طور که در قرآن کریم هم این دو نوع اطلاق مشاهده می شود به عنوان مثال در قرآن به حضرت ابراهیم امام اطلاق شده …إِنِّی جَاعِلُک لِلنَّاسِ إِمَامًا….(۱) (من تو را پیشوای مردم قرار دادم) و هم چنین در آیه وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا…(۲). پیشوایانی از آنها برگزیدیم که چون صبور بودند به فرمان ما هدایت می کردند. و هم چنین به رهبران ظالم و ستمگر نیز امام اطلاق شده همانند آیه وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّهً یدْعُونَ إِلَی النَّارِ وَیوْمَ الْقِیامَهِ لَا ینصَرُونَ.(۳) آنها را از پیشوایانی قرار داده ایم که به آتش دوزخ دعوت می کنند.

امامت در اصطلاح بنا بر تعریف خواجه نصیر الدین طوسی عبارت است از ریاست عمومی دینی که عهده دار ترغیب همه مردم در حفظ و حراست از مصالح دینی و دنیایی بوده و آنان را بر حسب همان مصالح از آنچه برای‌شان ضرر دارد بر حذر می نماید.(۴)

بی شک تمامی جوامع بشری از همان ابتدا بدون رهبر و سرپرست نبوده و همیشه نیازمند یک رهبر به عنوان محور حرکت و نظام دهنده بوده اند و این نیاز فطری برای هر انسانی هست، طبق همین نیاز خداوند که خالق تمام جهان هستی می باشد برای راهنمایی و هدایت انسان ها رهبرانی را از سوی خود فرستاده تا علاوه بر ابلاغ احکام الهی آنها را نیز به راه راست هدایت کند و امور سیاسی و اجتماعی آنان را به دست گیرد به همین سبب خداوند می فرمایند:

وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنَا….(۵) و از آنان امامان و پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما مردم را هدایت می کنند) و هم چنین در آیه دیگر می فرمایند:…إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِکلِّ قَوْمٍ هَادٍ.(۶) همانا تو هشدار دهنده ای و هر قومی را رهبری است و به همین جهت در آیه ای دیگر می فرمایند: یوْمَ نَدْعُو کلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ…(۷). روزی که هر دسته از مردم را با امامشان فرا می خوانیم).

به همین منظور امامت به معنای قرآنی آن در حوزه‌ وظیفه اعم از نبوت است چرا که نبی فقط پیام آور است و تنها ابلاغ وحی می کند ولی امام مسئول پیاده کردن پیام می باشد و رهبری جامعه و مسئولیت اجتماعی نیز بر عهده امام می باشد، ولی در این میان بعضی از پیامبران نیز بوده اند که هم نبی بوده و هم مقام امامت را دارا بودند همان طور که خداوند در مورد حضرت ابراهیم می فرمایند: وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُک لِلنَّاسِ إِمَامًا…(۸). به یاد آر هنگامی که خداوند ابراهیم را به اموری چند امتحان کرد و او همه را به جای آورد و خداوند به او گفت: من تو را به پیشوایی برگزیدم.

در این آیه حضرت ابراهیم پس از امتحان های فراوان به مقام امامت رسیده که قبل از آن نیز نبی هم بوده و به همین خاطر مقام نبوت و ابلاغ وحی خاتمیت پذیر است چرا که ابلاغ توسط یک نفر نیز امکان پذیر است ولی رسالت امامت در یک نسل تحقق پذیر نخواهد بود چرا که سازندگی یک جامعه با یک فرد امکان پذیر نمی باشد بلکه باید در هر زمان برای هر قومی رهبری باشد همان طور که خداوند می فرماید: …وَلِکلِّ قَوْمٍ هَادٍ.(۹). برای هر قومی رهبری است.

پس همواره باید پیشوا و رهبری معصوم از هر گناه، وجود داشته باشد تا از اصالت دین و برنامه های آن حفاظت کند و از اندیشه های نادرست و خرافات جلوگیری کند و اگر هر آئینی فاقد چنین محافظ و رهبری باشد به طور حتم در مدت بسیار کوتاهی اصالت خود را از دست خواهد داد و لذا وجود چنین رهبری در هر زمان لازم و ضروری خواهد بود. به همین دلیل بحث امامت در تمامی ادیان مطرح بوده و همواره پیامبران الهی نیز برای خود وصی و جانشینانی انتخاب می کردند لذا با مراجعه به تاریخ انبیای الهی از حضرت آدم (علیه‌السلام) تا حضرت محمد (صلی‌الله علیه و آله) مشاهده می شود که هر یک از آنان وصی یا اوصیایی برای خود داشته اند که نمونه هایی از آنها را متذکر می شویم.

۱. متوشلح وصی ادریس نبیافتوخ (ادریس) متوشلح را جانشین خود بر امر خداوند قرار داد و قبل از آن که به آسمان ها رود اهل بیتش را وصیت نمود… او اوّل کسی بود که سوار بر اسب شد. زیرا روش پدرش را در جهاد پیمود، و نیز طریق پدرانش را در عمل به اطاعت خدا دنبال کرد.(۱۰)

۲. سام وصی حضرت نوحابن اثیر می نویسد: «نوح به فرزندش که بزرگترین فرزندانش بود وصیت کرد».(۱۱)

۳. وصیت حضرت ابراهیم به فرزندش اسماعیلخداوند پس از آنکه حضرت ابراهیم را مبعوث به شریعت حنیف کرد فرمود: وَإِبْرَاهِیمَ إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاتَّقُوهُ ذَلِکمْ خَیرٌ لَّکمْ إِن کنتُمْ تَعْلَمُونَ.(۱۲). ما ابراهیم را (نیز) فرستادیم، هنگامی که به قومش گفت: خدا را پرستش کنید و از (عذاب ) او بپرهیزید که این برای شما بهتر است اگر بدانید. و هنگامی که حضرت ابراهیم (علیه‌السلام) خواست از مکه کوچ کند به فرزندش اسماعیل وصیت نمود تا در کنار بیت الحرام اقامت کرده و حج و مناسک مردم را بر پا دارد.

و به او فرمود: خداوند تعدادش را زیاد کرده و نسلش را پر ثمر کرده، و در اولادش برکت و خیر قرار خواهد داد.(۱۳)

و چون هنگام وفات اسماعیل (علیه‌السلام) فرا رسید به برادرش اسحاق وصیت نمود و همین طور وصیت از پدر به فرزند یا برادر و یا یکی از افراد خانواده منتقل می شد.

۴. وصیت داود به سلیمان (علیه‌السلام) حضرت داود به فرزندش سلیمان وصیت نمود و به او فرمود: «من در راه تمام اهل زمین حرکت می کنم …. پس به وصیت های پروردگارت عمل نما و میثاق ها و عهدها و وصیت های او را که در تورات آمده عمل کن.(۱۴)

خداوند متعال در این باره می فرمایند: وَلَقَدْ آتَینَا دَاوُودَ وَسُلَیمَانَ عِلْمًا وَقَالَا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی فَضَّلَنَا عَلَی کثِیرٍ مِّنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ.(۱۵) و ما به داود و سلیمان دانشی عظیم دادیم، و آنان گفتند ستایش از آن خدایی است که ما را بر بسیاری از بندگان مؤمنش برتری بخشید، و سلیمان وارث داود شد.

اینان همه جانشین پیامبران قبل بودند و این تنها چند نمونه برای آگاهی بود در حالی که از همان اول خلقت، حضرت آدم (علیه‌السلام) برای پس از خود فرزندش شیث را جانشین و وصی خود و امام برای هدایت قومش قرار داد و هم چنین جانشینان حضرت نوح و حضرت موسی (علیه‌السلام) تا حضرت عیسی (علیه‌السلام) که حواریون جانشینان حضرت بودند و حتی در عصر فترت هم زمین خالی از حجت و هدایت گر و امام الهی نبوده و برای این منظور می توان به کتب تاریخی مراجعه کرد که خالی از زندگانی این اوصیا نمی باشند فلذا بحث امامت و جانشین پیامبران در ادیان دیگر مطرح بوده چرا که نظام پایداری بر این منوال بوده و هم چنین پس از عصر فترت در زمان حضرت محمد (صلی‌الله علیه و آله) آن حضرت نیز برای خود طبق حدیث اثنا عشر خلیفه(۱۶) و احادیث متواتر دیگر که هم از سوی اهل سنت و هم از طرف شیعه نقل شده، جانشینانی را برای خود انتخاب کرده پس بحث مطرح کردن امامت تنها از جانب تشیع نبوده. چرا که اهل سنت نیز قائل به وجود امام و جانشین بعد از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) هستند و تنها اختلاف بین آنها راه تعیین امام می باشد که شیعیان قائل به نص بوده و انتخاب امام را تنها از جانب خداوند و پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) می دانند و اهل سنت قائل به عدم نص بوده و راه تعیین امام را بیعت می دانند هر چند برخی دیگر قائل به نص در مورد ابوبکر هستند و قائل به انتخاب او به عنوان جانشین بعد از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) از جانب ایشان هستند ولی اکثرا معتقدند که نصی در مورد امام بعد از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) موجود نمی باشد و لذا انتخاب را تنها از راه بیعت می دانند پس مسئله امامت در همه ادیان و در تمامی مذاهب به گونه ای مورد بحث بوده به طوری که در بعضی از مذاهب به عنوان اصول و در بعض دیگر جزء فروع دین به حساب آمده و علت این که بحث امامت بدین شکل از جانب شیعه امامیه مطرح شده این است که در مورد جانشین پیامبران ادیان قبلی تقریبا مخالفت هایی با آنان نمی شده هر چند که در مسائل دیگر مخالفت های فراوانی شده بود ولی بحثی در مورد جانشینی آنان نمی شد و انتخاب او را از جانب خداوند می دانستند.

ولی در اسلام اختلافات در این زمینه زیاد شد و عده ای با امامت ائمه اثنی عشر مخالفت کردند و همین امر موجب گسترش بحث های امامت و مسائل مرتبط با آن شد.

پی نوشت:

  1. بقره : ۱۲۴.
  2. سجده : ۲۴.
  3. قصص : ۴۱.
  4. قواعد العقاید، ص۱۰۸.
  5. انبیاء : ۷۳.
  6. رعد : ۷.
  7. اسراء : ۷۱.
  8. بقره : ۱۲۴.
  9. رعد : ۷.
  10. ابن جعفر، محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، ج۱، ص۱۷۳.
  11. معز الدین، ابن اثیر، کامل ابن اثیر، ج۱، ص۲۶.
  12. عنکبوت : ۱۶ ـ ۱۸.
  13. احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۲۸.
  14. همان، ج۱، ص۵۷.
  15. نحل : ۱۵ ـ ۱۶.
  16. صحیح مسلم، ج۶ ص۳.

منیع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

مفهوم‌شناسی «بیعت» در فرهنگ اسلامی و نقش آن در اثبات امامّت

اشاره:

 «بیعت» یکی از مفاهیم شاخص در فرهنگ اسلامی است. نگاهی به بارزترین حوادث سیاسی ـ اجتماعی صدر اسلام با توجه به اندیشه و حجت‌های هر گروه، گویای نهادینه بودن باور وفاداری به بیعت در میان آن‌هاست. در میان عالمان شیعه تقریباً این اتفاق وجود دارد که مشروعیت حاکمیت معصومان: نتیجه نص است و نه بیعت. این مقاله ضمن مفهوم‌شناسی واژه «بیعت»، با اشاره به سیر تاریخی آن در صدر اسلام، مصادیق گوناگون و نقش آن در موضوع امامت در فرهنگ شیعی را بررسی می‌کند.

مقدّمه

حکومت اسلامی در گذشته، با بیعت تحقق می‌یافت و از این نظر، وفاداری به بیعت منتج به وفاداری به حکومت می‌شد. هرکس ضرورت وجود حکومت را تشخیص دهد و نظم و نظام اجتماع را بدون وجود حکومت ناممکن بداند، وفاداری به حکومت را به حکم عقل، شرط نخست بقای آن خواهد شمرد. این وظیفه اختصاص به حکومت خاصی ندارد، زیرا حکومت، چه نهادی بشری باشد و چه منصبی الهی، بقا و تداومش وابسته به التزام شهروندان به انجام این وظیفه است، حتی اگر در رأس آن بهترین انسان‌ها مانند پیامبران یا امامان معصوم باشند؛ زیرا اساس و بنای خلقت بر این نیست که اگر مردم حکومتی را نپسندند و برای بقای آن تلاش نکنند با امدادهای غیبی الهی حمایت شود و تداوم یابد. بهترین شاهد بر این واقعیت، تجربه تاریخی ملت‌هاست؛ مانند آنکه امام علی(علیه‌السلام)، امام حسن(علیه‌السلام) و امام حسین(علیه‌السلام) به سبب بیعت­‌شکنی مردم از حق الهی خود کنار زده شدند و با آنان بی­‌مهری شد. به همین سبب، بررسی روایات معصومان:و آگاهی از جایگاه بیعت در نگاه ایشان و عوامل بیعت­‌شکنی مردم با امامان برای یافتن الگویی مناسب برای تحقق حکومت اسلامی ضروری به نظر می‌رسد.

در مقاله حاضر، پس از مفهوم‌شناسی بیعت به لحاظ لغوی و اصطلاحی همچنین تاریخی (پیش و پس از اسلام)، به موضوعاتی همچون مفاد و مفهوم «بیعت» در قرآن، مفهوم «نکث بیعت» و دیدگاه امام علی(علیه‌السلام) اشاره خواهد شد. علت تاکید بر امام علی(علیه‌السلام) از دو جهت است: نخست آنکه امام علی(علیه‌السلام) بیش از سایر ائمّه در باب بیعت اظهار نظر کرده­اند، و دوم آنکه در میان خلفای پس از رسول اکرم(ص) ایشان تنها کسی است که افزون بر انتصاب از ناحیه خداوند، به ولایت (حادثه غدیر خم و سایر ادلّه نصب) با بیعت اختیاری و گسترده مسلمانان به قدرت رسیده و در باب این بیعت و شرایط آن، اظهار نظر کرده­اند.

معنای لغوی و اصطلاحی «بیعت»

«بیعت» و «بیع» دو مصدر فعل «باع» هستند. از این رو معنای «بیعت» با «بیع» تناسب زیادی دارد. «بیع» و «بایع»، هم درباره خریدار و هم فروشنده به کار می‌روند؛ یعنی «بیع» نوعی معاوضه و مبادله است. در نتیجه، در بیعت هم نوعی مبادله صورت می‌گیرد. اعراب در هنگام خرید و فروش و برای قطعی شدن معامله، دست راست خود را بر روی یکدیگر می‌گذاشتند و آن را «صفقه» یا «بیعت» می‌گفتند. برخی لغت­شناسان بیعت را قراردادی طرفینی شمرده‌اند و همانگونه که در بیع، کالا در برابر کالا یا پول قرار می‌گیرد، در بیعت نیز بیعت‌کننده برای اطاعت در برابر التزام حاکم به اجرای قوانین و تأمین مصالح اعلام آمادگی می‌کند. در لسانالعرب آمده: بیعت عبارت است از: قرارداد بستن و معاهده. گویا هر یک از آنان آنچه را در اختیار دارد به رفیقش می‌فروشد و جان و اطاعت و اختیار دخالت در کار خویش را در اختیار دیگری می‌گذارد (ابن منظور، ۱۳۶۳، ج‌۸، ص۲۶) ابن اثیر نیز معتقد است: «بیعت» در اسلام، به معنای معاهده و معاقده بر اسلام است، به این صورت که هر یک از آن‌ها آنچه را نزد دیگری است خریداری می­کند و تمام وجود و اطاعت از او و دخالت در کار خود را به او واگذار می‌کند. (ابن اثیر، بی‌تا، ج۱، ص۱۷۴)

خلیل بن احمد فراهیدی می‌گوید: «البیعه، الصفقه علی ایجاب البیع و علی المبایعه و الطاعه»؛ بیعت دست به دست هم دادن بر ایجاب بیع و معامله است. هم‌چنین به معنای دست به هم دادن برای اطاعت نیز به کار می‌رود. ابن خلدون هم مراد از دست در دست گذاشتن در بیعت را تشبیه به فعل بایع و مشتری و وجه تسمیه به بیعت را همین دانسته است. (ابن خلدون، بی‌تا، ج۱، ص۲۶۱)

راغب اصفهانی آورده است: «بایع السلطان» با سلطان بیعت کرد، یعنی اینکه فرد بازای خدماتی که سلطان انجام می‌دهد پی­روی و اطاعت از وی را پذیرفته و تضمین کرده است که بدان «مبایعه» و «بیعت» می‌گویند. (راغب اصفهانی، ۱۴۰۴، ص۷۶)

«بیعت» در معنای اصطلاحی آن، مصداقی از معنای لغوی این واژه است؛ یعنی اعلام آمادگی برای اطاعت از حاکم و پذیرش مسئولیّت اداره جامعه از سوی وی. در

بیعت، مردم آمادگی خود را برای تبعیت از حاکم ابراز می‌کنند تا او بتواند در شئون

آنان تصرّف کند و به اصلاح امور اجتماع بپردازد. بیعت‌کنندگان با تمام وجود، امور حکومتی خود را در اختیار حاکم می‌گذارند تا بر اساس مصالح ایشان و در جهت تأمین سعادت شهروندان، تلاش کند. همان‌گونه که بیعت‌کنندگان بدین‌وسیله، آمادگی خود را برای همراهی و اطاعت از حاکم نشان می‌دهند، حاکم نیز با پذیرش بیعت، آمادگی خود را برای اصلاح امورِ مردم و اداره جامعه اعلام می‌دارد. (ر.ک: ابن خلدون، بی‌تا، ج۱، ص۲۶۱)

مفهوم «بیعت» در عصر جاهلی

اساس زندگی جامعه عرب پیشین از اسلام بر سازمان عشیره‌ای و قبیله‌ای استوار بود و در واقع، قبیله یک واحد کوچک سیاسی در آن زمان به شمار می‌آمد. در همین محدوده مفاهیمی رایج بود که بر اساس آن­ها، حیات سیاسی عرب جاهلی شکل می‌گرفت. یکی از آن مفاهیم «بیعت» بود. رئیس قبیله به عنوان برگزیده نسبی قبیله همراه با صفاتی خاص به عنوان سید قوم انتخاب می‌شد و مردم اطاعت از وی را بر خود لازم می‌دانستند. برای افراد تحت سلطه قبیله این اطاعت امری اساسی برای حفظ هویّت قبیله به شمار می‌آمد. فقط اطاعت بی­چون و چرا بود که می‌توانست اتحاد قبیله را حفظ کند. اظهار این اطاعت به وسیله بیعت افراد با رئیس قبیله صورت می‌گرفت. این بیعت به صورت گذاشتن دست راست افراد بر دست راست رئیس قبیله بود. با این عمل، افراد قبیله به رئیس خود اطمینان می‌دادند که پی­روی از او و پذیرش او به عنوان حاکم از نظر آن‌ها تمام شده است و در واقع، بر اطاعت کامل از او متعهد می‌شدند. حاکم قبیله نیز در مقام ریاست، مدافع افراد به شمار می‌آمد و از منافع آن‌ها دفاع می‌کرد. پس از اتمام بیعت، هیچ عربی حاضر به نقض عهد نبود. در نظر آن‌ها، نقض عهد تخلّفی سنگین به شمار می‌آمد. (جعفریان، ۱۳۷۷، ص۱۸)

پیشینه بیعت در اسلام

آغاز نظم نوین سیاسی اسلام با بیعت همراه بوده است. پس از ایمان آوردن حضرت علی(علیه‌السلام) و حضرت خدیجه۳ و بیعت با پیامبر(صلی‌الله علیه و آله)، که «بیعت اسلام» نام گرفت، نخستین بار در جریان انذار عشیره اقربین، سخن از بیعت به میان آمد؛ چنان که در برخی نقل‌ها به کلمه «بیعت» تصریح شده است و در برخی نقل­ها زدن دست بر دست حکایت از همان بیعت دارد. دنبال کردن این موضوع پس از دوران جاهلی توسط رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) نشان می‌دهد که مفهوم «بیعت» یکی از اساسی‌ترین مفاهیم سیاسی بوده است؛ مفهومی که افراد جامعه را به رهبر آن متصل می­کرد و حدود و قیود تعهدات آن‌ها را نسبت به یکدیگر معیّن می‌ساخت. بیعت به طور جدّی و عمومی، در عقبه اول و دوم مطرح گردید و پس از آن نیز از سنّت بیعت، برای هر تازه مسلمانی استفاده می­شد.

در سال ۱۲ بعثت، قریب دوازده تن از اهالی مدینه در موسم حج در عقبه منا با پیامبر بیعت کردند و درست یک سال بعد نیز جمعی دیگر، که تعدادشان به ۵۷ تن می‌رسید، در مراسم حج، در همان محل با پیامبر بیعت کردند. مفاد بیعت عقبه اول این بود که به خدا شرک نورزند، دزدی نکنند، مرتکب فحشا نشوند. این بیعت جنبه دینی داشت و آنچه را بر اساس آن بیعت صورت گرفت تنها پذیرش اصل دین بود، بدون مطرح شدن نوعی مبارزه، دفاع و یا تشکّل خاص سیاسی پیش از بیعت عقبه اوّل، اصل بیعت در حدیث «انذار» و آیه (انذر عشیرتک الاقربین) (شعراء: ۲۴) مطرح شده بود که آن هم فقط جنبه دینی داشت و محتوای آن بیعت تقریباً مضمون آیه ۱۲ سوره ممتحنه بود.

در سال سیزده بعثت، که بیعت عقبه دوم مطرح شد، نکته تازه این بیعت دفاع از جان رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) پس از هجرت به یثرب بود. در واقع، نوعی تشکّل نظامی برای حفاظت از رهبر جامعه صورت گرفت، و این در گذشته نیز سابقه داشت که افراد قبیله در وقت جنگ با قائد خود بیعت می‌کردند. تعبیر دیگری که در بیعت عقبه دوم مطرح شد آن بود که: ما بیعت کردیم «علی السمع و الطاعه فی العسر و الیسر و المکره و المنشط و ان لاننازع الامر اهله.» قسمت اخیر جمله یعنی «عدم منازعه با صاحبان امر» تأکیدی بر پذیرش حکومت رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) در هر شرایطی بود. بدین روی، مفهوم اطاعت و عدم نزاع با صاحبان امر که از پایه‌های اساسی حاکمیت است، در این بیعت مطرح و بر آن توافق شد. (مقایسه کنید با تعبیر «اولی الامر» در قرآن) به تعبیر سیوطی، در عقبه دوم، مردم برای حکومت و امارت رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) با ایشان بیعت کردند. (جعفریان، ۱۳۷۷، ص۳۳)

بیعت‌هایی که از آغاز رسالت پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) انجام شد. عبارت است از: بیعت اسلام، بیعت عشیره، بیعت عقبه اولی، بیعت عقبه ثانی، بیعت رضا، بیعت رضوان (که در بررسی آیات قرآن به آن می‌پردازیم)، بیعت پیروزی، بیعت جن، و آخرین بیعت در سیره پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله) بیعت در روز ۱۸ ذی حجه سال دهم هجری در غدیر بود. در این روز، مردم به امر پیامبر خدا(صلی‌الله علیه و آله) با حضرت علی(علیه‌السلام) به عنوان مولای خود بیعت کردند. (ری شهری،۱۳۹۰، ج۱۶، ص۳۴۵)

بیعت در عصر جاهلی و پس از آن

شباهت‌ها و تفاوت‌هایی میان بیعت در این دو دوره وجود دارد. شباهت، بیشتر در شکل اجرا و برخی شرایط و خصوصیات و متولیّان امر بیعت است. اما تفاوت مهم بیعت تفاوت کارکردی آن در دو عصر است که ریشه در نظام سیاسی و نوع حاکمیت موجود در آن دو زمان دارد. دو نوع کار کردی که برای بیعت تعریف شده عبارت است از:

۱. تأکیدی: به معنای پذیرش ریاست و حکومت و اعلام تعهد و وفاداری نسبت به شخص یا اشخاص؛

۲. انشایی: به معنای اعطای حاکمیت و ریاست (انتخاب حاکم).

در زمان جاهلی، ریاست در بین قبایل غالباً از طریق وراثت جابه­جا می‌شد؛ یعنی رئیس قبیله با بیعت انتخاب نمی‌شد، بلکه پس از انتخاب او، مردم بر سر موضوعاتی با او بیعت می‌کردند؛ مثلاً، بیعت می‌کردند که فرامین او را بی‌چون و چرا انجام دهند و او نیز متعهد می‌شد که از منافع مردم حمایت کند. بنابراین، بیعت در عصر جاهلی، جنبه انشایی نداشت؛ یعنی برای اعطای حکومت نبود بلکه صرفاً تأکیدی برای تعهد و ابراز وفاداری بود. اما پس از اسلام، شکل دیگری پیدا کرد. پس از پیامبر نخستین بار از بیعت به عنوان اثبات خلافت استفاده شد. (مطهّری،۱۳۸۲، ص۱۰(صلی‌الله علیه و آله)) البته تنها برای ابوبکر و حضرت علی(علیه‌السلام) به عنوان اثبات خلافت یاد شده است، البته با این تفاوت که درباره حضرت علی(علیه‌السلام) اجباری مطرح نبود و برای عمر، عثمان و سپس بنی‌امیّه، بیعت پس از اثبات خلافت مطرح می‌شد و تنها به معنای اظهار وفاداری بود. (جعفریان، ۱۳۷۷، ص۹۰)

بیعت در قرآن

در قرآن، به مفهوم «بیعت» در شش جا اشاره شده و در ۴ آیه بدان تصریح گردیده است. البته در قرآن از تعابیری همچون «عهد»، «عقد» و «میثاق»، که به معنای «مطلق پیمان» هستند، نیز در خصوص بیعت استفاده شده یا به آن تفسیر و یا بر یکی از بیعت‌های دوره پیامبر تطبیق داده شده است؛ مانند آیه ۵۹ سوره نحل و آیات ۷و ۱۴ سوره مائده. همچنین در برخی آیات، بدون وجود واژه خاصی که ناظر به بیعت باشد، از طریق شأن نزول یا برخی احادیث به موضوع بیعت ارتباط داده شده است؛ مانند آیه ۶۷ سوره مائده. (ری‌شهری، ۱۳۹۰، ج‌۱۶، ص۳۵۰) آیاتی از قرآن که واژه «بیعت» در آن‌ها تصریح گردیده عبارت‌ است از:

– «لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَه فَعَلِمَ مَا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّکِینَه عَلَیْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً» (فتح:۱۸)

این آیه بیانگر «بیعت رضوان» است که اشاره به بیعت مؤمنان بر پای­بندی به مقاومت در برابر مشرکان دارد. پیامبراکرم(صلی‌الله علیه و آله) در ذی‌قعده سال ششم هجرت، همراه ۱۴۰۰ تن به قصد عمره از مدینه خارج شدند. نزدیک مکّه مشرکان تصمیم گرفتند از ورود ایشان و یارانشان به مکّه جلوگیری کنند. پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) و یارانشان در سرزمین حدیبیه، توقف کردند و سفیرانی به قصد حل مشکل میان پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) و قریش رفت و آمد کردند. یکی از سفیران پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) در مکه دستگیر شد. پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) فرمودند: «اگر این خبر صحیح باشد، دلیل بر اعلان جنگ قریش است. از اینجا حرکت نمی‌کنیم تا با این قوم بجنگیم»، و برای تأکید بر این امر مهم، از مردم خواستند با ایشان تجدید بیعت کنند. مردم زیر درختی در آنجا با حضرت بیعت کردند، و چون خداوند در آیه شریفه، خشنودی خود را از این بیعت بیان نمود، این بیعت به «بیعت رضوان» معروف شد.

در تفسیرقمی، ذیل این آیه آمده است: این آیه اشاره به «بیعت رضوان» دارد که رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) با مسلمانان شرط کردند پس از این بیعت، هرگز کارهای رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) را انکار نکنند و در هیچیک از اوامر حضرت با ایشان مخالفت نورزند. خداوند پس از نزول آیه «بیعت رضوان»، این آیه را نازل کرد: «إِنَّ الَّذِینَ یُبَایِعُونَکَ إِنَّمَا یُبَایِعُونَ اللَّهَ یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ فَمَن نَّکَثَ فَإِنَّمَا یَنکُثُ عَلَى نَفْسِهِ وَمَنْ أَوْفَى بِمَا عَاهَدَ عَلَیْهُ اللَّهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً»(فتح:۱۰) (قمی، ۱۳۶۳، ج‌۲، ص۳۱۵)

خداوند به شرطی از ایشان راضی شد که پس از بیعت، به عهد و میثاق خداوند وفادار بمانند و آن را نقض نکنند. مردم آیه شرط را بر آیه «بیعت رضوان» مقدّم کردند، در حالی­که آیه شرط بعداً نازل شد. (قمی، بی‌تا، ج‌۲، ص۳۱۵) با توجه به روایات و تفاسیری که در ذیل این آیه آمده است، مشخص می‌گردد که این بیعت برای ولایت رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) بر امور مسلمانان نبوده، بلکه موضوع بیعت مبتنی بر مقاومت و فرار نکردن از جنگ با مشرکان است. پس آیه اشاره‌ای به فعلیت ولایت با بیعت یا مشروط بودن وجوب اطاعت مردم از ولیّ امر به بیعت ندارد. همچنین در آیه دلالتی بر اینکه اگر رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) با مردم بیعت نمی‌کردند تبعیت از اوامر ایشان در جنگ بر مردم واجب نمی‌شد، وجود ندارد.

این آیه بیعت با رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) را بسیار بزرگ و برابر با بیعت با خداوند دانسته است. همچنین دلالت بر این دارد که همه منافع بیعت با رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) متوجه مؤمنان بیعت کننده است و به همین سبب، خسارات ناشی از نقض آن هم متوجه خود

آنها است، و نیز اشاره دارد که هرکس به پیمان خود با خدا وفادار بماند خداوند به زودی به او پاداش بزرگی خواهد داد. ولی هیچ دلالتی بر مشروط و مقیّد کردن ولایت رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) به بیعت مسلمانان با ایشان و مشروط کردن وجوب اطاعت از رسول به این بیعت ندارد و جمله (فمن نکث فانما ینکث علی نفسه) بیانگر این است که شکستن بیعت مستلزم خسران برای ناقض عهد است که معنایش وجوب عمل به بیعت وحرمت نقض آن است.

– (یا ایها النبی اذا جاءک المومنات یبایعنک علی ان لایشرکن و….) (ممتحنه:۱۲)

این آیه دلالت دارد بر اینکه رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) موظف به قبول بیعت زنان بیعت کننده در زمانی است که برای بیعت می‌آیند. اما اینکه گرفتن بیعت از آن‌ها به خودی خود، واجب است یا اگر از ایشان بیعت گرفته نشود ولایت رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) بر مسلمین فعلیت ندارد و یا وجوب اطاعت زنان و سایر مسلمانان مشروط به بیعت است یا نه، از آیه برداشت نمی‌شود.

– «إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّه…. فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» (توبه:۱۱۱)

بعضی معتقدند: مراد از «مبایعه» در این آیه بیعت است. راغب اصفهانی گفته است: به بیعت رضوان اشاره دارد، ولی معنایی متعیّن نیست، بلکه ظاهر عبارت بایعتمبه، اشاره به معامله و بیع و شرایی است که در آیه آمده. علاّمه طباطبائی در تفسیرالمیزان نیز همین معنا را بیان کرده است.

حاصل بحث اینکه فقط سه آیه از قرآن درباره موضوع بیعت است و هیچ‌کدام به تنهایی یا با کمک روایات وارد شده در ذیل آن‌ها، بر تقیید ادلّه ولایت فعلی معصومان: و تقیید اطلاق ادلّه وجوب اطاعت از ایشان دلالت ندارد. از آیه دوم و اخبار وارد شده چنین استفاده می‌شود که وفای به بیعت صحیح واجب بوده و شکستن چنین بیعتی حرام است. (ر.ک: مؤمن،۱۳۸۶، ص۱۶-۴۳)

مفاد بیعت و تحلیل آن

یکی از مسائل مهم در بیعت با رهبران سیاسی، تناسب مفاد بیعت با مقتضیات زمان و نیازهای مادی و معنوی جوامع گوناگون است. بررسی شروطی که پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) در مقاطع مختلف رهبری خود با پیروان خویش مطرح می­کردند به روشنی نشان می‌دهد که آن بزرگوار با اتکا به وحی و روشن­بینی الهی خود، به مقتضای زمان بیعت و قلّت و کثرت هواداران و خصوصیات افراد، مفاد متفاوتی برای بیعت پیشنهاد می‌کردند. (محمّدی ری‌شهری،۱۳۹۰، ج۱۶، ص۳۵۹) برای مثال، برخی از بیعت‌ها برای ترک محرّمات الهی و بعضی برای فرار نکردن از میدان جنگ و جهاد و بعضی هم برای حکومت اسلامی بود؛ یعنی جایی که تعداد افراد و قوّت ایمان آن‌ها زمینه­ساز تشکیل حکومت بود پیامبر تشکیل حکومت را جزء مفاد بیعت قرار می­دادند. واژه «بیعت» بیش از یک واژه حقوقی، واژه‌ای سیاسی است و در واقع، دارای ابعاد اعتقادی، اخلاقی، تربیتی، اجتماعی، اقتصادی و حتی نظامی است و در جاهایی نیز از خمیرمایه عبادی برخوردار گردیده و حالتی تعهدی یافته است. وقتی کسی با خدا و پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) و یا امام معصوم(علیه‌السلام) بیعت می‌کند در واقع، رهبری و فرمان­دهی و صاحب اختیار بودن او را تا سرحد جان و مال و تمامی دارایی خود، می­پذیرد و پیمان می‌بندد که تمام دستورها و فرامین او را در چارچوب شرع و حکم آن بپذیرد و هر چه را به او امر کردند بشنود، بفهمد و عمل کند و در قبال آن تسلیم محض باشد. در واقع، بیعت جامع و فراتر از همه واژه‌های «تبعیت»، «تعهد»، «پیمان»، «اطاعت» و مانند آن است. مفهومی که در اسلام از واژه «بیعت» استنباط می‌گردد، از جنبه عرفانی مفهومی بسیار والاست. در حقیقت، بیعت تجرّد کامل انسان با ایمان از مال و جان خویش برای خداوند است.

«إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّه یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقّاً فِی التَّوْرَاه وَالإِنجِیلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» (توبه:۱۱۱) حتی در جایی که از بیعت با رسول خدا سخن به میان آمده، آن نیز بیعت با خداوند معرفی شده است: «إِنَّ الَّذِینَ یُبَایِعُونَکَ إِنَّمَا یُبَایِعُونَ اللَّهَ…» (فتح :۱۰)

این تجرّد کامل از مال و جان همان داد و ستدی است که آیه قرآن به آن اشاره کرده و روشن است که وقتی انسان متاعی را در برابر پولی می‌‌فروشد، یکباره از متاع دست می‌کشد، و دیگر نمی‌تواند در آن تصرف کند. مسئله فروش مال و جان به خداوند در برابر بهشت نیز چنین است؛ کسی که مال و جان خود را به خدا فروخته، حق ندارد دچار تردید شود یا از معامله برگردد و اصولاً شأن او نیست که چیزی را که به خدا فروخته است آرزو کند. بنابراین، بیعت با خداوند عبارت از این است که انسان از مال و جان خود به خاطر خدا دست بردارد و تمام کارهای خود را به خدا واگذارد و این همان حقیقت تعهد کامل درباره اطاعت و فرمان­برداری است که کلمه «بیعت» شامل آن می‌شود. (آصفی، بی‌تا، ص۵۹)

مفهوم «نکث بیعت»

وقتی انعقاد بیعت از سنخ عهد و پیمان باشد طبعاً موجب اثبات حق برای بیعت‌شونده می‌گردد. آیت‌الله معرفت در این باره می‌گوید: بیعت از نظر عرف و شرع، تعهدی است واجب‌الوفا که شرافت و کرامت انسانی التزام به آن را ایجاب می‌کند. این یک تعهد شرعی است که لزوم آن در عرف، مسلّم بوده و شرع آن را امضا و تنفیذ نموده، و نقض عهد از دیدگاه عقل و شرع، گناه به شمار می‌رود و قرآن بر این امر به شکل­های گوناگون تأکید کرده است:

اولاً، از آن با عنوان «بیعت» – که از عقود لازم است – یاد کرده است: «فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ» (توبه: ۱۱۱)

ثانیاً، این­گونه بیعت را بیعت با خدا دانسته که پیمانی است ناگسستنی: «إِنَّ الَّذِینَ یُبَایِعُونَکَ إِنَّمَا یُبَایِعُونَ اللَّهَ یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِم» (فتح:۱۰) و وفای به این عهد را – که عمل به شریعت است – تجارتی دانسته که هرگز کساد ندارد: «إِنَّ الَّذِینَ یَتْلُونَ کِتَابَ اللَّهِ وَأَقَامُوا الصَّلَاه وَأَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرّاً وَعَلَانِیَه یَرْجُونَ تِجَارَه لَّن تَبُورَ» (فاطر:۲۹)

ثالثاً، وفای به این عهد را از لوازم ایمان گرفته است: «وَمَنْ أَوْفَى بِمَا عَاهَدَ عَلَیْهُ اللَّهَ» (فتح:۱۰)؛  «وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَاهَدُواْ» (بقره: ۱۷۷)

رابعاً، «نکث بیعت» (نقض پیمان) را گناه شمرده است: «فَمَن نَّکَثَ فَإِنَّمَا یَنکُثُ عَلَى نَفْسِهِ»(فتح:۱۰) و از هرگونه عهدشکنی با عنوان «نکث» یاد کرده که مستوجب کفر و جواز قتال است: «وَإِن نَّکَثُواْ أَیْمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُواْ فِی دِینِکُمْ فَقَاتِلُواْ أَئِمَّه الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنتَهُونَ ٭ أَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوْماً نَّکَثُواْ أَیْمَانَهُمْ…» (توبه: ۱۲و۱۳) (معرفت، ۱۳۷۷، ص۹۱).

در بیانات امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) نیز به وفای به عهد و نقض بیعت اشاراتی شده است؛ از جمله، در خطبه ۳۴ نهج‌البلاغه آمده است: «و امّا حقی علیکم فالوفاء بالبیعه، و النصیحه فی المشهد و المغیب، و الاجابه حین ادعوکم و الطاعه حین آمرکم». ایشان یکی از حقوق خود بر مردم را وفای به بیعت بیان می‌کنند. همچنین در بیان دیگری، نقض بیعت توسط طلحه و زبیر را نکوهش کردند. در نامه ۵۴ نهج­البلاغه آمده است: «شما می‌دانید، اگرچه کتمان می‌کنید که من به دنبال مردم نرفتم، آن‌ها به سراغ من آمدند… شما دو تن از کسانی بودید که مرا خواستید و با من بیعت کردید و عموم مردم با من به زور و یا به انگیزه متاع دنیا بیعت نکردند. حال شما دو تن اگر از روی میل با من بیعت کرده‌اید باید برگردید و فوراً در پیشگاه خداوند توبه کنید، و اگر از روی اکراه و نارضایی بوده – یعنی در قلب خود راضی نبوده‌اید – شما با دست خود این راه را برای من گشوده و بیعت مرا به گردن خود ثابت کرده‌اید.»

 روایات فراوانی بیعت را همچون طوقی دانسته‌اند که گردن بیعت‌کننده را فرا گرفته و انسان را گردن­گیر آن می‌داند و نکث بیع یا نقض عهد و شکستن پیمان را از گناهان بزرگ می‌شمارند.

ثقه‌الاسلام کلینی از امام صادق(علیه‌السلام) روایت می‌کند که فرمودند: «من فارق جماعه المسلمین و نکث صفقه الامام، الی الله- عز و جل- اجذم» (کلینی، بی‌تا، ج۱، ص۴۰۵) شیخ المحدّثین، صدوق، از امام صادق(علیه‌السلام) روایت کرده که پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) فرموند: «ثلاث موبقات: نکث الصفقه، و ترک السنه، و فراق الجماعه» (صدوق، ۱۴۱(علیه‌السلام)، ج۱، ص۸۵)

روایات در زمینه ضرورت بیعت و حرمت نقض عهد با امام وقت، از حد تواتر افزون است. از این رو، بیعت که پیمان وفاداری نسبت به مقام ولیّ امر است، یک واجب تکلیفی بوده، و شکستن آن از گناهان کبیره محسوب می‌شود و کتاب، سنّت، عقل و سیره عقلا ضرورت آن را ایجاب می‌کند. (معرفت، ۱۳۷۷، ص۹۱).

البته همه نکات مزبور در صورت باقی ماندن حاکم بر شرایط ولایت و نیز عهدی است که با مردم بسته و در صورت خارج شدن از این طریق، به ویژه در دیدگاه دانشمندان امامیه، از قدرت منعزل شده و خلع او جایز و بلکه واجب شمرده شده است. (ر.ک: منتظری، ج‌۱، ص۵(صلی‌الله علیه و آله)۳-۶۲۰ / طباطبائی، ۱۴۱۷، ج ۸، ص۸۹).

شرایط بیعت از منظر روایات

بیعت در دو سوی خود، بیعت‌کننده و بیعت‌شونده، دارای شرایطی است که در روایات به آن اشاره شده است:

۱. قدرت و توانایی انجام مفاد بیعت: بیعت‌پذیر و بیعت‌کننده هر دو باید توانایی اجرای مفاد بیعت را داشته باشند. عبدالله بن عمر می‌گوید: ما با پیامبر خدا بیعت می‌کردیم که به سخنان او گوش دهیم و اطاعت کنیم. سپس پیامبر می‌فرمودند: در حد توانایی. (بخاری، ۱۴۱۰ق، ج۵، احکام بیعت)

۲. بلوغ: امام حسین(علیه‌السلام) فرمودند: «پیامبر با هیچ نابالغی بیعت نکردند، جز من و حسن(علیه‌السلام)». (بخاری، ۱۴۱۰ق، ج۵، احکام بیعت)

۳. اطاعت در غیر معصیت خدا: از انس نقل شده است که پیامبر فرمودند: «کسی که خدا را اطاعت نمی­کند نباید اطاعت کرد.» (متقی هندی، بی‌تا، ج‌۶، ص۶۷) امام حسین(علیه‌السلام) در پاسخ به عبدالله بن زبیر درباره بیعت با یزید فرمودند: «چگونه با یزید بیعت کنم، در حالیکه او گناه‌­پیشه است؟» (اعثم کوفی، ۱۴۱۱، ج‌۵، ص۱۲) همچنین در جایی دیگر فرمودند: «آدمی چون من با چون او بیعت نمی‌کند.» (مجلسی، ۱۴۰۳، ص۳۲۵)

۴. اختیاری و آزادانه بودن: آزادانه بودن بیعت از شرایط عمومی بیعت بوده و از خلال سیره پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) و سایر ائمّه (طبق گزارش‌های تاریخی) قابل استفاده است. برای نمونه، حضرت علی(علیه‌السلام) می‌فرمایند: «برپاکنندگان جمل کسانی را به نبرد با من خواندند که همه آن‌ها در برابر من، به اطاعت گردن نهاده بودند و بدون اکراه و با رضایت کامل، با من بیعت کرده بودند.» (سیدرضی، خ ۱۷۲)

امام در جواب پیشنهاد عمّار مبنی بر اینکه حال که مردم داوطلبانه و بدون اکراه با تو بیعت کرده‌اند، خوب است از اسامه بن زید و عبدالله بن عمر و دیگران دعوت کنیم که همانند سایر مردم عمل کنند، فرمودند: «ما نیازی به بیعت کسی نداریم که تمایلی به ما ندارد.» (اعثم کوفی، ۱۴۱۱، ج۲، ص۴۴۱) همچنین در نقل قولی از محمّد حنفیه آمده است: پس از قتل عثمان، وقتی پدرم به دنبال اصرار فراوان مردم، بیعت را پذیرفتند فرمودند: «بیعت با من باید آشکارا و فقط با میل و رضایت افراد باشد.» (طبری، ۱۹۶۸، ج۴، ص۴۲۷) از این قبیل روایات که گویای اختیاری بودن بیعت در نظام سیاسی اسلام است، بسیار ذکر شده است.

ماهیت بیعت و نقش آن در مشروعیت حاکم اسلامی

مفهوم و ماهیت «بیعت» را می‌توان در دو حالت تصور کرد: (عمید زنجانی، ۱۳۶۸، ج‌۲، ص۲۰۷)

۱. بیعت علت حقانیت و انشا کننده آن باشد؛ یعنی بوسیله بیعت، خلافت و امامت برای کسی ثابت شود و این عامل برای او صلاحیت حکومت و مشروعیت حکم­رانی ایجاد کند. در این حالت، مشروعیت با مقبولیّت و بیعت مردمی برابر می‌شود. این حالت دیدگاهی است که بر دموکراسی‌های امروز مطابق است؛ یعنی مشروعیت با مقبولیّت مساوی است.

۲. بیعت نشانه حقانیت باشد؛ یعنی بیعت امّت برای امام حقانیت ایجاد نمی‌کند، بلکه وسیله‌ای است که امّت با آن فردی را که از سوی خدا منصوب شده و دارای شرایط لازم است شناسایی کرده، به وی قدرت مردمی می‌دهند. در این حالت، بیعت حقانیت ایجاد نمی‌کند. بلکه امّت باید فرد صلاحیت‌دار را شناسایی کند و با بیعت، ولایت او را عینیت بخشد. بنابراین تفسیر، اگر مردم در بیعت و شناخت امام اشتباه کرده باشند منتخب آن‌ها خلیفه و امام واقعی نیست و بیعت مردم و صرف منتخب بودن برای او صلاحیت ایجاد نخواهد کرد. بیعت در نظام سیاسی امامت، از نوع دوم یعنی نشانه حقانیت است (پیشگاهی فرد، ۱۳۸۹، ص۱۳۰)

در این زمینه، به طور عام، اعم از معصوم و غیر معصوم، دیدگاه‌های متفاوتی از جانب عالمان، به ویژه معاصران، ارائه شده است:

نخست دیدگاه برخی از عالمان شیعه و سّنی که حتی درباره پیامبر و ائمّه معصوم: به تفکیک ولایت الهی و حق حاکمیت قایل شده و در نتیجه، بیعت و انتخاب عمومی را عامل ایجاد مشروعیت می‌دانند. (ر.ک: مزینانی، ۱۳۸۵، ص۵۷-۶۵ / سروش محلاّتی، ۱۳۷۸، ص۴۰۵-۴۲۰ / قاضی‌زاده، ۱۳۷۸، ص۹۱ -۱۱۵)

دوم، نظر برخی دیگر از عالمان معاصر که بیعت را در طول حق الهی حاکمیت دانسته‌اند؛ به این معنا که در صورت نبود نص، امامت با بیعت منعقد می‌شود؛ ولی در صورت وجود نص، جایی برای انتخاب و بیعت نیست، مگر از باب تأکید بر نص. (ر.ک: منتظری، ۱۴۰۹، ج‌۱، ص۵۱ و۵۲۶)

سوم، دیدگاه اساسی و فراگیر در میان متکلّمان و فقیهان شیعه و سنّی، که به حق حاکمیت غیر مشروط معصومان: از جانب پروردگار قایل‌اند. (طوسی، ۱۴۰۶، ص۳۳۴ / میرسید شریف، بی‌تا، ج‌۸، ص۳۵۱ / فخررازی، ۱۹۸۶، ج‌۲، ص۲۶۹) فخر رازی در این‌باره، ادعای اجماع کرده، می‌گوید: امّت اجماع کرده‌اند که نص از جانب پروردگار و پیامبرش نسبت به امامت شخصی، سبب مستقلی برای امام شدن اوست. (فخر رازی، ۱۹۸۶، ج۲، ص۲۶۹)

برخی از دلایلی که این دانشمندان بر دیدگاه خود ارائه کرده‌اند به این شرح است:

۱. اطلاق ادلّه ولایت: آیات متعددی در قرآن کریم وجود دارد که در سطحی وسیع، بحث حاکمیت الله در مقابل حاکمیت طاغوت را مطرح کرده و علاوه بر این، درباره مصادیق انبیا نیز مأموریت و حق حاکمیت الهی ایشان را مطرح کرده‌ است. از جمله این آیات، می‌توان به آیات ذیل اشاره کرد: «وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَه إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَه مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبیناً»(احزاب:۳۶)؛ و هیچ مرد و زن مؤمنی را نسزد و شرعاً جایز نباشد و عقلاً روا نبود آن­گاه که خدا و رسولش فرمانی را ( درباره آن­ها ) صادر کنند برای آن­ها اختیاری در کارشان باشد. و هر کس خدا و رسولش را نافرمانی کند مسلّماً به گم­راهی آشکاری در افتاده است. «النَّبِیُّ أَوْلى ‏بِالْمُؤْمِنین َمِن ْأَنْفُسِهِمْ»(احزاب:۶)؛ پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است؛» «إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقّ ِلِتَحْکُمَ بَیْن َالنَّاسِ بِما أَراکَ اللَّهُ»(نساء: ۱۰۵)؛ و همانا ما این کتاب را بر تو به حق (هدفی والا و عقلانی) فرو فرستادیم تا در میان مردم به آنچه خدا به تو نمایانده است داوری کنی. (و نیز آیات: ص:۲۶؛ هود:۱۱۳؛ نساء:۵(صلی‌الله علیه و آله) و ۶۳؛ یونس:۳۵. برای ملاحظه آیات بیشتر و تفصیل استدلال به آن‌ها، ر.ک: معرفت، ۱۳۷۷، ص۱۱۹-۱۲۲ / اراکی، بی‌تا، ص۴۷-۵۷).

همان­گونه که روشن است، تمامی آیات مزبور مطلق‌اند و هیچ قیدی ندارند و طبق این آیات، هیچ تردیدی نیست که مقتضای ادلّه ثبوت این ولایت برای معصومان:، آن است که ولایت از طرف خداوند برای ایشان قرار داده شده و بالفعل اعتبار گردیده است. اطلاق ادلّه اعتبار حق ولایت برای ایشان اقتضاء دارد که ثبوت ولایت، منوط و وابسته به چیز دیگری نباشد. پس یقیناً بیعت همه مسلمانان یا گروهی از آنان با نبی یا امام در ثبوت آن شرط نشده است. بدون شک، لازمه این ولایت، آن است که تصمیم‌گیری مناسب برای اداره امور مسلمانان به ولیّ امر تفویض شده باشد و معنایی برای ولایت امر جز اداره امور امّت متصور نیست، و حق و تکلیف اوست که در هر زمینه­ای تصمیم مناسب بگیرد و بر هرچه روا و ناروا می‌داند امر و نهی کند. (مؤمن، بی‌تا، ص۲۲۰-۳۰۰ / همو، ۱۳۸۶، ص۵۱-۶۰)

علاوه‌ بر این، تاریخ بیعت‌ها در صدر اسلام و انعکاس آن در قرآن کریم (فتح: ۱۸ و ۱۰ / ممتحنه: ۱۲) نیز به خوبی گویاست که بیعت با پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) به منزله انتخاب ایشان نبوده، بلکه نوعی اعلام آمادگی برای حمایت از اهداف متعالی نهضت رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) و اطاعت از فرامین الهی ایشان است. انجام «بیعت رضوان» پس از صلح حدیبیه و در سال ششم هجرت نیز به خوبی دلالت می‌کند که این بیعت پس از استقرار کامل حکومت پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) اخذ شده است. پس نمی‌تواند بر اصل حکومت گرفته شده باشد. (ر.ک: سروش محلاّتی، ۱۳۷۸، ص۴۰۵-۴۲۲)

۲. ادلّه وجوب اطاعت از ولیّ: از لوازم ولایت امر و از لوازم این لازم، وجوب اطاعت ولیّ امر و اداره امور امّت بر اساس اراده و تشخیص اوست. بنابراین، اطاعت از معصومان: بدون هیچ قید و شرطی، حتی شرط بیعت، بر همه امّت واجب است که مهم‌ترین دلیل آن، آیه «أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ» است. (برای نمونه، ر.ک: فخر رازی،۱۴۲۰، ج‌۱۰، ص۱۱۳ / ابوالفتوح رازی، ۱۴۰۸، ج ۷، ص۱۳۹) بنابراین، مقتضای ادلّه وجوب اطاعت، مانند اطلاق ادلّه ثبوت ولایت، آن است که بیعت هیچ‌گونه شرطیتی، نه در ثبوت اصل منصب ولایت و نه در وجوب اطاعت مردم از ائمّه اطهار: ندارد. بلکه پیامبر و ائمه، اولیای امور امّت اسلامی بوده و اطاعت از آنان بر امّت واجب است، هرچند هیچ بیعتی در میان نباشد.

از ادلّه این ادعا، روایات متعددی است که از کتاب‌های علل‌الشرایع و نهج‌البلاغه نقل شده و در همه آن‌ها آمده است: راز سکوت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) در برابر خلفای سه‌گانه، کمی یاران و یا ضعف ایمان مسلمانان و یا تبعیت نکردن از رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) بود. از جمله روایات این گروه، خطبه معروف «شقشقیه» است. (مؤمن، بی‌تا، ص۲۲۰-۳۰۰)

بنابراین، عدم بیعت مردم با امام(علیه‌السلام) حق را از ایشان سلب نکرد تا تصور شود دیگر مجالی برای گرفتن حق ‌الهی باقی نمانده بود، بلکه این حق، حق الهی و ثابت برای حضرت بود که بنا به عللی برای گرفتن آن قیام نکردند. پس بیعت، نه شرط حدوث اصل ولایت و نه شرطی در وجوب اطاعت مردم از ایشان است. البته اثر دیگری برای بیعت متصور است و آن اینکه لازمه بیعت و معنای آن، آمادگی بیعت­کنندگان و حضور آنها برای امتثال اوامر ولیّ امر است و به سبب حضور افراد، برای ولیّ امر امکانی فراهم می‌شود تا به اعمال تصمیمات و اقامه آنچه به مصلحت امّت و اداره حکومت اسلامی است، بپردازد.

سخن حضرت امیر(علیه‌السلام) در ذیل خطبه «شقشقیه» به همین نتیجه اشاره دارد. ایشان می‌فرمایند: «سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید، اگر حضور فراوان بیعت­کنندگان نبود و یاران حجت را بر من تمام نمی‌کردند و اگر خداوند از علما پیمان نگرفته بود که در برابر شکم­بارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته، رهایش می‌ساختم و آخر خلافت را به کاسه اول آن سیراب می‌کردم. آن‌گاه می‌دیدید که دنیای شما نزد من از آب بینی بزغاله‌ای بی‌ارزش‌تر است.» ( سیدرضی، خ۳) این قسمت از کلام امام(علیه‌السلام) در بردارنده دو نکته مهم است:

اول. حضور افرادیکه به سبب یاری آن‌ها حجت بر ولیّ امر تمام می‌شود. حضور مردم موجب حصول قدرت بر ایجاد این اهداف می‌شود. در عبارات حضرت، از این معنا به «حضور حاضر و وجود ناصر» تعبیر شده است. اگرچه این کلام امام(علیه‌السلام)، پس از حکایت چگونگی بیعت مردم با ایشان برای خلافت آمده، ولی به طور ویژه، فایده حضور مردم را پس از بیعت، اجرای اوامر ولیّ امر ذکر کرده‌اند.

دوم. در کلام امام آمده است: «اگر خداوند از علما عهد و پیمان نگرفته بود….» حاصل مفاد این فقره آن است که خداوند متعال از علمای دین و در صدر آنان، از معصومان: پیمان گرفته است که در برابر ظلم ظالم و گرسنگی مظلوم ساکت ننشینند. پس اگر این پیمان الهی و آن قدرت باهم جمع شوند حجت بر ولیّ امر تمام می‌شود و قیام به امر ولایت بر امام واجب می‌شود.

در نهایت، به این نتیجه می‌رسیم که بیعت شرط فعلیت یافتن ولایت معصومان: نیست و دخالتی در وجوب اطاعت مردم از ایشان ندارد، بلکه مردم اگر بیعت هم نکنند بنابر ادلّه فراوان قطعی، اطاعت از معصومان: بر آن‌ها واجب است. فقط بیعت حجت را بر ولیّ امر تمام می‌کند تا اوامر الهی را اجرا نماید. (مؤمن، ۱۳۸۶، ص۳۹ / نیز ر.ک: جوادی آملی، ۱۳۷۹، ص۴۰۶)

اما درباره غیر معصومان:، اهل سنّت علاوه بر نص، بیعت اهل حل و عقد را موجب حصول امامّت برای بیعت شونده دانسته‌اند. (فخر رازی، ۱۹۸۶، ج‌۲، ص۲۶۸ / شریف، ۱۳۲۵، ج‌۸، ص۳۵۱ / غزالی، ۱۴۰۹، ص۱۴۹).

اما در میان امامیه، این مسئله محل اختلاف است. برخی بر عدم تأثیر بیعت با غیر معصوم در امر ولایت نیز تأکید دارند و آن را همانند مسئله بیعت با معصوم می‌شمارند. (ر.ک: جوادی آملی، ۱۳۷۹، ص۴۰۶ / اراکی، بی‌تا، ص۳۴۱) برخی دیگر ولی با تفکیک میان معصوم و غیر معصوم، یا بیعت اهل حل و عقد را به عنوان عامل تعیین ولیّ پذیرفته‌اند (حسینی طهرانی، ۱۴۱۸، ج‌۳، ص۱۸۱-۲۰۰) و یا بیعت عمومی را در طول رضایت الهی قرار داده و آن را لازمه مشروعیت دانسته‌اند. (منتظری، ص۴۹۳-۵۱۱ / ر.ک: کدیور، ۱۳۸۰)

بیعت در سیره امیر مؤمنان(علیه‌السلام)

با تأمل در سخنان حضرت علی(علیه‌السلام) نمایان است که بیشتر بیانات ایشان در موضوع بیعت، مربوط به آزادانه و اختیاری بودن بیعت مردم با ایشان و غالباً برای احتجاج با مخالفان است که به برخی از آن­ها اشاره می‌گردد:

ـ «مردم برای بیعت با من، همانند هجوم شتران تشنه در روز آبشان، که ساربان رهایشان کرده و بند از پایشان برداشته است، بر من هجوم آوردند، تا آنجا که گمان بردم یا مرا خواهند کشت، یا یکدیگر را.» (سید رضی، خ۵۴)

ـ «شما مثل شتران تازه­زا، که به سوی بچه‌هایشان می‌دوند، به سمت من هجوم آوردید و بیعت بیعت می‌گفتید. من دستم را بستم و شما آن را گشودید. من دستم را پس می‌کشیدم و شما آن را به سوی خود می‌کشیدید.» (همان، خ۱۳۷)

ـ در بیان بیعت طلحه و زبیر فرمودند: «نزدم آمدید و گفتید: دست بیعت دراز کن. گفتم: نه. گفتید: بلی. گفتم: نه. دستم را بستم، آن را گشودید. دستم را پس کشیدم، آن را پیش کشیدید، و همچون اشتران تشنه، که در روز آبشان به طرف آبشخورهایشان هجوم می‌برند، بر سر من هجوم آوردید. پس دستم را گشودم و شما آزادانه با من بیعت کردید و پیشاپیش شما (طلحه و زبیر) با اختیار و بدون­ هیچ­گونه اجباری، با من بیعت کردند.» (طبرسی، ۱۴۱۳، ج۱، ص۳۷۵).

ـ در نامه به مردم کوفه، هنگام عزیمت از مدینه به بصره فرمودند: «مردم نه از سر زور و اجبار، بلکه داوطلبانه و به اختیار با من بیعت کردند.» ( سیدرضی، ن ۱)

ـ «پس از رحلت رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) من خود را سزاوارترین مردم به این کار (خلافت) می‌دانستم، اما مردم بر ابوبکر توافق کردند و من هم پذیرفتم و فرمان بردم. پس مرگ ابوبکر فرارسید و من فکر نمی‌کردم که او خلافت را از من بگرداند، لیکن عمر را گماشت و من باز پذیرفتم و فرمان بردم. عمر، که ضربت خورد، گمان می‌کردم که خلافت را از من بر نمی‌گرداند، اما او آن را در یک گروه شش نفره قرار داد که من یکی از آن‌ها بودم و عثمان را به خلافت گماشت و من پذیرفتم و فرمان بردم، تا آنکه عثمان کشته شد و مردم نزد من آمدند و همگی داوطلبانه و بدون اجبار با من بیعت کردند. (ابن اثیر، ۱۴۱۵، ج‌۴، ص۱۰۶)

این بیان حضرت ناظر به میزان تأکید و پای­بندی ایشان به آزادانه بودن بیعت است؛ زیرا در شرایطی که خلفای متعدد خلافت را غصب و مردم سکوت کردند، ایشان اصراری بر حکومت اجباری نداشتند، تا زمانی­که خود مردم آزادانه با ایشان بیعت کردند.

ـ همچنین بعضی بیانات حضرت بیانگر اتمام حجت با مردم است؛ از جمله، وقتی انصار با مردم درباره بیعت با حضرت علی(علیه‌السلام) سخن می‌گفتند، مردم همگی یک صدا گفتند: با میل و رغبت او را می‌پذیریم. حضرت علی(علیه‌السلام) به آنان فرمودند: «به من بگویید این­که گفتید با میل و رغبت او را می‌پذیریم، آیا این را یک وظیفه الهی برخود می‌دانید یا یک نظر شخصی است که شما دارید؟» گفتند: نه، وظیفه‌ای است که خداوند – عزّوجل – آن را در قبال تو، بر ما واجب گردانیده است. (ابن اعثم کوفی، ۱۴۱۱ق، ج۲، ص۴۳۵)

ـ در بیان بعضی آیات قرآن، به موضوع بیعت اشاره کرده‌اند؛ از جمله اینکه اصبغ بن نباته می‌گوید: نزد امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) نشسته بودم که ابن کواء وارد شد و گفت ‌ای امیرمؤمنان، مراد از «خانه‌ها» در این سخن خداوند – عزوجل – چیست؟ «وَلَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوْاْ الْبُیُوتَ مِن ظُهُورِهَا وَلَـکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقَى وَأْتُواْ الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا» (بقره: ۱۸۹) علی(علیه‌السلام) فرمودند: «ماییم آن­ خانه‌هایی که خدا دستور داده است از درهای آن وارد شوند. پس هر که با ما بیعت کند و به ولایت ما اقرار کند به این خانه‌ها از درهایشان وارد شده است و هر که از ما سرپیچی کند و دیگران را بر ما ترجیح دهد در واقع از پشت خانه‌ها وارد شده است.» (طبرسی، ۱۴۱۳، ج۱، ص۵۴۰)

از مسئله وجوب اطاعت و لزوم وفاداری به مفاد بیعت که بگذریم، در کلمات حضرت درباره بیعت، چند نکته مهم وجود دارد که درک آن‌ها کمک شایانی به درک جایگاه بیعت در اندیشه سیاسی اسلام می‌کند:

  1. گفته شده برخی کلمات حضرت گویای آن است که بیعت مسلمانان می‌تواند مبنای مشروعیت و حقانیت ولایت سیاسی باشد. برای نمونه، در نامه ۶ نهج‌البلاغه، خطاب به معاویه آمده است: «همان کسانی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند با همان شرایط و کیفیت، با من بیعت کردند. بنابراین، نه آنکه حاضر بود اختیار فسخ دارد و نه آنکه غایب بود اجازه رد کردن دارد.»

همچنین پس از آنکه کسانی نظیر سعد بن ابی وقاص، محمّد بن مسلمه، حسّان بن ثابت و اسامه بن زید از بیعت او سرباز زدند، حضرت علی(علیه‌السلام) در خطبه‌ای فرمودند: ای مردم، شما با من بیعت کردید بر آنچه با مردمان پیش از من بیعت نمودید. این بیعتی است عمومی که هر کس از آن سر باز زند از دین اسلام سر باز زده و راه دیگری جز راه مسلمانان پیموده است. (مفید، بی‌تا، ج۱، ص۲۵۷)

ظاهر این عبارت آن است که زمام امر انتخاب ولیّ مسلمانان به دست مسلمانان است و از میان افراد حاضر، آنان که شایستگی انتخاب دارند اگر با کسی بیعت کردند او امام مسلمانان بوده و اطاعت از او لازم است و دیگران حق مخالفت ندارند. این مبحث از دو جهت بحث‌برانگیز است:

اول اینکه – همان­گونه که گفته شد – شیعه معتقد است: امامت و ولایت به نصب الهی است، و حال آنکه ظاهر این کلمات، بیعت مسلمانان را مبنای مشروعیت و حقانیت ولایت سیاسی امیرمؤمنان اعلام می‌دارد.

دوم اینکه، خلفای سه­گانه پیش از حضرت علی(علیه‌السلام) و بسیاری از خلفای پس از او با نوعی بیعت بر خلافت خود ادامه داده‌اند و با وجود این، همه باید مشروع و مقبول باشند، و حال آنکه در روایات فراوانی، این ولایت‌ها غاصبانه و طاغوتی خوانده شده است.

در پاسخ به این شبهات، باید گفت: با توجه به این واقعیت که اعتقاد به نصب شرعی و الهی امام از مقولات تشیّع است، ظاهر این عبارت را حمل بر جدال احسن کرده‌اند. در واقع، امام در مقابل کسانی که این­همه روایات نبوی دالّ بر نصب ایشان به امامت و واقعه مهم غدیر خم را نادیده گرفته‌اند و سال‌ها ایشان را از حق شرعی خویش محروم ساخته‌اند، نمی‌توانستند با یادآوری ادّله نصب احتجاج کنند، بلکه تنها به وسیله استدلال جدلی با آن‌ها گفت‌وگو کردند؛ یعنی با مقبولات و مسلّمات آنان با آن­ها مجادله کردند (واعظی، ۱۳۷۹، ص۲۱۴) جان سخن ایشان در این استدلال، آن است که «کسانی که خلفای پیش از من را از طریق بیعت به خلافت سیاسی رساندند همان‌ها اکنون با من بیعت کرده‌اند. اگر بیعت آنان از نظر شما مبنای مشروعیت سیاسی است، پس باید به ولایت سیاسی من نیز گردن نهید.» این بحث در بیشتر کتاب‌های کلامی درجه اول امامیه نیز منعکس شده و تحلیل‌های مختلفی – از جمله آنچه گذشت – درباره آن ارائه شده است. (ر. ک. طوسی، ۱۴۰۶، ص۳۲۴-۳۲۶ / شریف مرتضی، ۱۴۱۰، ج‌۲، ص۱۴۹-۱۵۸ / شیخ مفید ۱۴۱۳، ص۲۵۰-۲۵۴)

دوم اینکه، از برخی عبارات حضرت در باب بیعت استفاده می‌شود که بیعت برای اعطای ولایت سیاسی، شأن گروه خاصی از مردم است و مربوط به تمام مردم نیست. برای مثال، خطاب به مردم فرمودند: «بیعت مربوط به شما نیست. بیعت از آن اصحاب بدر است. هرکسی را که آنان خلیفه کنند خلیفه مسلمانان می‌شود.» (بلاذری، بی‌تا، ج۴، ص۵۶۰)

در نامه ششم نهج‌البلاغه خطاب به معاویه آمده است: انتخاب خلیفه تنها در شأن مهاجران و انصار است. حال این سؤال مطرح می‌شود که آیا بیعت همه مردم با حاکم ضرورت دارد تا حکومت او مشروعیت یابد؟ یا بیعت اکثریت کافی است؟ یا بیعت تعدادی از افراد که حاکم واجد شرایط بتواند با همکاری آن‌ها قدرت را به دست گیرد یا بیعت اهل حل و عقد لازم است؟ برخی از فقهای معاصر بیان حضرت را ناظر به شرایطی دانسته‌اند که امکان دریافت آراء همه مردم فراهم نبوده، ولی در شرایطی که امکان آن باشد باید رأی همه دریافت شود.

اما نکته مهم این است که بیانات حضرت را بر شرایط خاص حمل کردن، نیازمند دلیل است. از این رو، باید به صورت یک احتمال مطرح شود. عده‌ای معتقدند: همین که عده‌ای از مردم با انجام وظیفه خویش، در جهت حمایت از حاکم واجد شرایط، زمینه تحقق حکومتش را فراهم کنند. کافی است، حتی اگر آن عده اکثریت نباشند. فقط در این صورت مشکل کارآمدی وعدم همکاری عموم مردم پیش می‌آید. ولی چنانچه حاکم مشروع بتواند با عده اندکی حکومت تشکیل دهد باید چنین کند. احتمال دیگری که مطرح شده است چون رضایت اهل حل و عقد، که بزرگان قوم بوده‌اند، معمولاً رضایت عمومی را در پی دارد، از این نظر، کافی دانسته شده است. اما این احتمال نیز مبهم است؛ زیرا بیعت اهل حل و عقد لزوماً رضایت عمومی را به همراه ندارد. (احسان پور، ۱۳۸۶، ص۹۹)

مسئله دیگر این است که باید جایگاه بدریون را در تاریخ بررسی کرد و دید آیا در سیره رسول خدا بدریون جایگاه خاص و ویژه‌ای داشته‌اند، به گونه­ای که آنان را تا حدی متمایز کند که رأی و نظر آنان بر دیگران رجحان داشته باشد؟ با نگاهی به آیات قرآن و روایات، درمی‌یابیم که اصحاب رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) مانند دیگر مؤمنان تا زمانی که مطیع خدا و رسول او باشند نزد خداوند مأجور و محترم‌اند و به خودی خود، امتیاز ویژه‌ای ندارند و برای هر انسانی تا زمان مرگ احتمال لغزش وجود دارد و خداوند غیر از معصومان کس دیگری را از لغزش در امان ندانسته است. علاّمه طباطبایی نیز ذیل آیه ۱ سوره ممتحنه در بیان روایاتی که بدریون را از مجازات مصون دانسته، به این موضوع اشاره نموده و این روایات را جعلی دانسته است. (طباطبائی، ۱۴۱۷، ج۱۹، ص۲۳۷) برخی نیز احتمال داده‌اند که با توجه به بقای بدریون بر عدالت و دفاع از حق یا وقوف و اطلاع ایشان بر موازین اسلام و اهداف پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) امام(علیه‌السلام) چنین پیشنهادی را مطرح کرده‌اند. (منتظری، ۱۴۰۹، ج‌۱، ص۵۵۸)

نکته‌ای که منطقی‌تر به نظر می‌رسد اینکه استناد امام به بیعت مهاجران و انصار در واقع، استدلال جدلی و به آن سبب بود که مخالفانشان را – که بیعت خلفای قبل را به استناد همان شیوه مشروع می‌دانستند – قانع کنند. در واقع، شیوه پذیرفته شده در بیعت، بیعت مهاجران و انصار بوده است. (جعفریان،۱۳۸۰، ص۲۸)

نکته دیگری که در بیانات امام علی(علیه‌السلام) وجود دارد لزوم وفای به بیعت است. ایشان در بیانی می‌فرمایند: «مردم تا وقتی بیعت نکرده‌اند اختیار دارند و موظف به اطاعت از کسی نیستند، ولی اگر بیعت کردند دیگر اختیاری ندارند و موظّف به پی­روی از حاکم هستند.» (سیدرضی، خ۱۷۳) در جامعه اسلامی‌، اقلیتی که با حاکم بیعت نکرده‌اند چنانچه کناره‌گیری آنان ضرری متوجه حکومت نکند و اقدام عملی علیه حکومت نداشته باشند حقوقشان محفوظ است. اما اگر اقدامات عملی علیه حکومت انجام دهند با برخورد حاکمیت روبه‌رو خواهند شد. امام علی(علیه‌السلام) برخی از افراد مانند سعد بن ابی‌وقاص یا اسامه بن زید را به علت بیعت نکردن به حال خود واگذشتند. اما افرادی مانند معاویه، که بیعت نکردن آنان اقدامات عملی بر ضد حکومت امام را به دنبال داشت هیچ­گاه پذیرفته نشدند و مورد سرزنش و توبیخ قرار داشتند. (احسان پور، ۱۳۸۶، ص۹۹)

بیعت در سیره سایر معصومان:

پس از حضرت علی(علیه‌السلام) برخی امامان دیگر نیز به نوعی با مسئله بیعت با حاکمان ظالم مواجه بودند. اما با عنایت به اینکه اگر بیعت می‌کردند شرعاً موظّف به اطاعت می‌شدند حتی در مواقعی که برای مصلحت جامعه با حاکم ظالم بیعت می‌کردند، حاضر به نقض عهد نمی‌شدند. از این رو، امام حسین(علیه‌السلام) با توجه به پیمان صلح امام حسن(علیه‌السلام) با معاویه و بیعتی که با او کرده بودند، به مبارزه علنی با معاویه برنخاستند، با اینکه در نامه‌ای به معاویه نوشتند: «و انی و الله، ما اعرف افضل من جهادک، فان افعل فان قربه الیربی (سمعانی، ۱۴۰۸، ج۳، ص۱۵۳) در همان حال، به خاطر بیعت و پیمان مصالحه، زمینه اجتماعی چنین قیامی را فراهم نمی‌دیدند. از این رو، در جواب حجر بن عدی، که ایشان را به قیام علیه معاویه دعوت کرده بود، فرمودند: «انا قد بایعنا و عاهدنا و لا سبیل الی نقض بیعتنا.» (دینوری، ۱۴۰۹، ص۲۲)

در میان ائمّه اطهار: پس از امام حسین(علیه‌السلام) تا زمان امام رضا(علیه‌السلام)، به صورت جدّی مبحث «بیعت» مطرح نبود. در زمان امام رضا(علیه‌السلام) به سبب فشاری که مأمون برای بیعت به ایشان آورد، این مسأله دوباره مطرح شد. محمّد بن عرفه می‌گوید: به امام رضا(علیه‌السلام) گفتم: ای پسر پیامبر خدا(صلی‌الله علیه و آله) چه چیزی شما را به پذیرش ولایت­عهدی واداشت. فرمود: «همان چیزی که جدّم امیرالمؤمنین را به پذیرش عضویت در شورای عمر واداشت. (صدوق، بی‌تا، ج‌۲، ص۱۴۱) شیخ صدوق به نقل از ابی­صلت هروی آورده است که امام رضا(علیه‌السلام) در پاسخ به تهدید مأمون که گفت: اگر ولایت­عهدی را نپذیری تو را به آن مجبور می‌سازم و چنانچه زیر بار نروی گردنت را می‌زنم، فرمودند: «خداوند – عزوجل – مرا نهی فرموده از اینکه با دست خود، خویش را به کشتن دهم. پس حال که چنین است، می‌پذیرم.» (صدوق، ۱۴۱۷، ص۱۲۵)

نتیجه‌گیری

۱. با تأملی به قرآن و روایات، می‌توان گفت: بیعت با رهبر از نگاه اسلام، در واقع، انشای نوعی معامله و قراردادی شرعی است که بیعت‌کننده متعهد می‌شود در برابر تأمین نیازهای مادی و معنوی او توسط رهبر، تا پای جان در راه اجرای خواسته‌های رهبر از وی اطاعت کند.

۲. حقیقت بیعت یک رابطه اخلاقی، حقوقی و سیاسی خاص بین مردم و رهبر سیاسی آن‌هاست و مفاد آن را تعهد بر اطاعت و پی‌روی مردم از رهبرشان تشکیل می‌دهد. به بیان دیگر، بیعت نوعی عقد یا پیمان شرعی است و مشمول قانون کلی (اوفوا بالعقود) است و بر این اساس وفا به بیعت امام عادل، واجب بوده و شکستن آن حرام است، مگر آنکه بیعت‌پذیر اجازه فسخ بیعت دهد یا بیعت کننده ضمن بیعت، مجاز بودن به فسخ بیعت را شرط کند. همین وفاداری در خصوص بیعت­پذیر نیز الزامی بوده و عمل کردن او به شروط بیعت واجب و نقض شروط توسط وی حرام است.

۳. حاکم در نظام اسلامی، مجری اوامر پروردگار عالم است و پذیرش بیعت تنها برای این منظور معنا و مفهوم دارد. با این بینش، رفتار سیاسی شهروندان نیز رنگ عبادی به خود می‌گیرد و انتخاب حاکم تکلیف شرعی محسوب می‌شود و در شرایط گوناگون محکوم به یکی از احکام پنج­گانه است.

۴. از آیات قرآن به خوبی برمی‌آید که حق ولایت پیامبر و ائمّه معصومان: امری مستند به بیعت نیست، بلکه از جانب پروردگار به ایشان عطا شده است. استناد حضرت علی(علیه‌السلام) در مقام بحث با مخالفان، به موضوعاتی مانند شورای مهاجران و انصار و بیعت عمومی مردم و مانند آن را نمی‌توان بدون قید و شرط و به صورت مطلق ارزیابی کرد، بلکه این موضوعات را باید در کنار دیگر دیدگاه‌ها و عملکرد آن حضرت، به ویژه تاکید همیشگی بر حقانیت واولویت خود برای خلافت و نیز مواضع صریح نسبت به واگذاری حکومت به خلفای پیشین از طریق شورا و بیعت، مطمح نظر قرار داد.

۵. با نگاهی به احادیثی که کیفیت بیعت مسلمانان با پیامبر خدا(صلی‌الله علیه و آله) و حضرت علی(علیه‌السلام) را بیان کرده‌اند، می‌توان گفت: چگونگی بیعت در نظام اسلامی، بستگی به سنّت و فرهنگ جامعه در انعقاد این پیمان دارد. بنابراین، همچنان که امام خمینی(ره) هم تصریح کرده، در عصر حاضر، که سنّت‌های گذشته در ارتباط با بیعت با رهبر منسوخ گردیده است، این پیمان می‌تواند از طریق همه‌پرسی یا نمایندگان مردم منعقد شود و احکام بیعت بر آن مترتب گردد.

مراجع

  1. ابن اثیر، مبارک بن محمد، النهایه فی غریب الحدیث والاثر، بیروت، المکتبه الاسلامیه، بی‌تا.
  2. ابن اعثم کوفی، ابومحمّد احمد، الفتوح، بیروت، دارالاضواء، ۱۴۱۱ ق.
  3. ابن خلدون، عبدالرحمان بن محمّد، مقدمه، مراجعه: زکار سهیل، تحقیق: شحاده خلیل، بیروت، دارالفکر، بی‌تا.
  4. ابن منظور، محمّد بن مکرم، لسان العرب، قم، ادب الحوزه، ۱۳۶۳.
  5. ابوالفتوح رازی، حسین بن علی، روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن، تحقیق محمّدجعفر یاحقی و محمّدمهدی ناصح، مشهد، بنیاد پژوهش‌های اسلامی آستان قدس رضوی، ۱۴۰۸ق.
  6. اراکی، محسن، نظریه الحکم فی الاسلام، قم، مجمع الفکر الاسلامی، بی‌تا.
  7. آصفی، محمّد، تحلیل فقهی بیعت، نشریه کیهان اندیشه، ش۵۱، سال ۱۳.
  8. بازرگان، مهدی، آخرت و خدا، هدف بعثت انبیاء، مؤسسه خدماتی فرهنگی رسا، بی‌تا.
  9. بخاری، ابوعبدالله محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، بیروت، دار ابن کثیر،۱۴۱۰ ق.
  10. بلاذری، انساب الاشراف، بی‌جا، بی‌تا.
  11. پیشگاهی فرد، زهرا، «حضرت علی و نقش آرای عمومی در شکل‌گیری نظام سیاسی آرمانی تشیع»، نشریه شیعه‌شناسی، ش۳۱، ۱۳۸۹).
  12. جرجانی، میرسید شریف، شرح المواقف للایجی، تصحیح بدرالدین نعسانی، افست قم، الشریف الرضی، ۱۳۲۵ق.
  13. جعفریان، رسول، تاریخ تحوّل دولت وخلافت از برآمدن اسلام تا برافتادن سفیانیان، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی، ۱۳۷۷.
  14. جعفریان، رسول، تاریخ و سیره سیاسی امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، قم، دلیل ما،۱۳۸۰.
  15. جوادی آملی، عبدالله، ولایت فقیه: ولایت، فقاهت و عدالت، قم، اسراء، ۱۳۷۹.
  16. حائری، مهدی، حکمت و حکومت، لندن، ۱۹۹۴.
  17. حسینی طهرانی، محمّد حسین، ولایه الفقیه فی حکومه الاسلام، بیروت، دارالمحجه البیضاء، ۱۴۱۸.
  18. دینوری، ابوحنیف احمد بن داود، الاخبار الطول، قم، منشورات الشریف الرضی، ۱۴۰۹ ق.
  19. رازی، فخرالدین، الاربعین فی اصول الدین، قاهره، مکتبه الکلیات الازهریه، ۱۹۸۶.
  20. سروش محلاّتی، محمّد، دین و دولت در اندیشه‌ی اسلامی، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۳۷۸.
  21. سمعانی، ابوسعد بن محمد، انساب الاشراف، بیروت، دارالجنان، ۱۴۰۸ق.
  22. شریف‌مرتضی، الشافی فی‌الامامه، ت سیدعبدالزهراء حسینی، تهران، مؤسسه‌الصادق(علیه‌السلام)، ۱۴۱۰ق.
  23. شیخ مفید، محمد بن نعمان، الارشاد، بی‌جا، بی‌تا.
  24. شیخ مفید، محمد بن نعمان، الفصول المختاره، قم، المؤتمر العالمی للشیخ المفید، ۱۴۱۳ق.
  25. صدوق، محمّد بن علی، امالی، قم، موسسه البعثه،۱۴۱۷ ق.
  26. صدوق، محمّد بن علی، عیون اخبارالرضا، تهران، منشورات جهان، [بی‌تا].
  27. طباطبائی، سیدمحمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، دفتر انتشارات، ۱۴۱۷.
  28. طبرسی، احمد بن علی بن ابی‌طالب، الاحتجاج علی اهل اللجاج، قم، اسوه،۱۴۱۳ ق.
  29. طبری، محمّد بن جریر، تاریخ طبری، قاهره، دارالمعارف، ۱۹۶۸م.
  30. طوسی، ابوجعفر، الاقتصاد فی ما یتعلق بالاعتقاد، بیروت، دارالاضواء، ۱۴۰۶.
  31. عمید زنجانی، عباسعلی، امامت از دیدگاه نهج‌البلاغه، تهران، بنیاد نهج‌البلاغه، ۱۳۶۸.
  32. غزالی، ابوحامد، الاقتصاد فی الاعتقاد، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۹.
  33. فخرالدین رازی، محمد بن عمر، مفاتیح الغیب (تفسیر کبیر)، بیروت، داراحیاء التراث، ۱۴۲۰.
  34. قاضی‌زاده، کاظم، ولایت فقیه و حکومت اسلامی در منظر امام خمینی، تهران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۸.
  35. قمی، علی ابن ابراهیم، تفسیر القمی، تحقیق موسوی جزایری، طیب، قم، دارالکتاب، ۱۳۶۳.
  36. کدیور، محسن، نظریه‌های دولت در فقه شیعه، تهران، نشر نی، ۱۳۸۰.
  37. کلینی، محمّد بن یعقوب، الکافی، بی‌جا، بی‌تا.
  38. مجلسی، محمّدباقر، بحارالانوار، تهران، مکتبه الاسلامیه،۱۴۰۳ ق.
  39. محمّدی ری‌شهری، محمّد، دانشنامه قرآن و حدیث، تهران،۱۳۹۰.
  40. مزینانی، محمّد صادق، نشریه‌ی حکومت اسلامی، ش ۴۲، صص ۲۸-۶۵.
  41. مطهّری، حمیدرضا، بیعت و کارکردهای آن در عصر جاهلی و صدر اسلام، نشریه تاریخ اسلام، ش۱۶، ۱۳۸۲.
  42. معرفت، محمّد هادی، ولایت فقیه، قم، یاران، ۱۳۷۷.
  43. منتظری، حسینعلی، دراسات فی ولایه الفقیه و فقه الدوله الاسلامیه، قم، المرکز العالمی للدراسات الاسلامیه، ۱۴۰۹ق.
  44. مؤمن قمی، محمّد، الولایه الالهیه الاسلامیه او الحکومه الاسلامیه، قم، مؤسسه النشر الاسلامی التابعه لجامعه المدرسین، بی‌تا.
  45. مؤمن قمی، محمّد، «بیعت (۱): ادلّه بیعت در قرآن»، مجله‌ی فقه اهل بیت، ش۱۵، پائیز ۱۳۸۶.
  46. سیدرضی، نهج‌البلاغه، شرح صبحی صالح، قم، دارالهجره، [بی‌تا].
  47. واعظی، احمد، «میزان انطباق بیعت با دموکراسی در نگاه امام علی(علیه‌السلام)»، اندیشه حوزه، ش۴.
  48. هندی، علاءالدین علی المتقی، کنزالعمّال فی سنن الاقوال والافعال، حلب، مکتبه التراث الاسلامی.

منبع: شیعه شناسی

نویسندگان: محمود احمدنژاد؛ نعمت داورپناه 

مراد از عهد در آیه امامت

اشاره:

امامت عهد الهی است و به ظالم نمی‌رسد. آیه ای امامت حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) را از سوی خداوند نقل می‌کند، دلالت صریح بر این مطلب دارد. بنابراین توجه به این ایه بسیار مهم و لازم است. برای اینکه بدانیم چه کسانی مستحق امامت هستند باید به این ایه متمسک شده و کسانی را که این معیار را ندارند نباید به عنوان امام پذیرفت. در این نوشته کوتاه به این مطلب به صورت مختصر پرداخته شده است.

 

به اقرار مفسران اهل سنت، مراد از «عهد» در آیه «وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِن ذُرِّیَّتِی قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِین [بقره/۱۲۴] (به خاطر آورید) هنگامى که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونى آزمود، و او به خوبى از عهده این آزمایش‌ها برآمد، خداوند به او فرمود: من تو را امام و پیشواى مردم قرار دادم!. ابراهیم عرض کرد: از دودمان من (نیز امامانى قرار بده!). خداوند فرمود: پیمان من، به ستم‌کاران نمى‌‏رسد! (و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند، شایسته این مقام‌اند)» امامت است نه نبوت، و خداوند امامت را عهدی از جانب خود می‌داند.

مفسرانی که اقرار و تصریح به این مطلب نموده‌اند، از جمله: «طبرى» از مفسران به نام اهل سنت از «مجاهد» نقل مى‌کند، که عهد در آیه امامت است.[۱] هم‌چنین «بیضاوی» در انوار التنزیل،[۲] و «ابوحیان اندلسى» از مفسران اهل سنت، که با استدلال ثابت مى‌کند که مراد از «عهد» در این آیه «امامت» است.[۳] و «ابن کثیر دمشقی» از دیگر مفسران اهل سنت،[۴] و «ثعالبى مالکی» بدون این‌که اقوال دیگر را ذکر کند، تنها از مجاهد نقل کرده که مراد از «عهد»‌ عهد امامت است.[۵] و «ابن‌جوزى حنبلى» نیز از میان اقوالى که درباره «عهد» گفته شده، قولى را که آن را به «امامت» تفسیر کرده، انتخاب نموده است.[۶] و «شوکانى» از دیگر مفسران اهل سنت، بعد از نقل اقوال در مراد از عهد، قول نخست را که عهد را به امامت تفسیر کرده برگزیده است.[۷]

بنابراین خداوند در پاسخ به حضرت ابراهیم، قاعده کلی بیان می‌دارند، و آن این است که: ۱. امامت عهد من است، ۲. نصب این مقام نیز تنها به دست خداوند است، ۳. این عهد به ظالمان نمی‌رسد؛ یعنی هیچ ظالمی نمی‌تواند امام شود، نه این‌که فقط از نسل حضرت ابراهیم، ظالمان‌شان نمی‌توانند امام شوند. پس طبق این آیه کسی که ظلمی در زندگی انجام داده باشد، خداوند عهد امامتش را به او نمی‌سپارد.

این آیه نشان می‌دهد که امام باید توسط خداوند انتخاب گردد و باید در تمام عمر معصوم باشد، و قول شیعه را که معتقد است پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) جانشین خود را که از طرف خداوند معین شده، اعلام نموده است را تقویت می‌نماید؛ ولی «ابن‌تیمیه» در راستای مخالفت با تمام فضایل و مقامات امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) وقتی در مورد این آیه بحث می‌کند، با این که در بین سه مطلبی که از آیه فهمیده می‌شود، قبول نموده است که عهد، در آیه، امامت است، و این عهد به ظالم نمی‌رسد، ولی هیچ چیزی راجع به نصب امام از طرف خداوند بیان نمی‌کند؛ او در بحث ظلم نیز این‌گونه تفسیر می‌کند که منظور از ظلم، شرک است، وآیه‌ای را به عنوان شاهد می‌آورد که در داستان حضرت ابراهیم با ستاره‌پرستان و ماه و خورشیدپرستان، خداوند شرک را از ایشان نفی نموده است، «ابن‌تیمیه» در ادامه می‌گوید، آن ظالمی که امامت به او نمی‌رسد، مشرک است، و شرک از بزرگ‌ترین ظلم‌هاست.[۸]

سپس برای اثبات امامت ابوبکر، یک روایت ساختگی که چون با عقایدش سازگار است، آن را صحیح می‌خواند، و احتیاجی به بررسی این روایت نمی‌بیند، (و چون از فضایل امیرالمؤمنین نیست، آن را دروغ نمی‌خواند) ذکر کرده؛ و می‌گوید ابوبکر بر طبق حدیث دوست خداست، زیرا پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) دوست خداست و در حدیث آمده که پیامبر اگر می‌خواست دوستی را انتخاب نماید، ابوبکر را انتخاب می‌کرد؛ ابراهیم هم مقام خلیل و دوست خدا را داشت، و همین‌قدر تشابه ابوبکر و حضرت ابراهیم را برای امامت ابوبکر کافی دانسته، و سپس بار دیگر نظرات خود را در مورد شرک بیان نموده و گفته است در بین کسانی که به مسلمانان انتساب داده شده‌اند (و مسلمان نیستند) رافضیان هستند؛[۹] او در استدلال خود با انتساب شرک به شیعیان، قصد نموده که تفسیر آنان را از امامت نادرست جلوه دهد، و با تشابه ساختگی ابوبکر و حضرت ابراهیم، استدلال به امامت ابوبکر را کامل بداند، وهیچ اشاره‌ای به مشرک بودن ابوبکر تا سن ۴۰ سالگی ننموده است.

در جواب به «ابن‌تیمیه» باید این مسأله را تذکر داد، که از آیه فهمیده می‌شود، که منظور از «ظالم»، کوچک‌ترین ظلم است، نه بزرگ‌ترین ظلم، و کسی می‌تواند امام شود که حتی کوچک‌ترین ظلم از او سر نزند (و به تعبیر دیگر، معصوم باشد)؛ و منظور از «ظالم نبودن» عدم ظلم در تمام عمر می‌باشد، نه فقط در زمان امامت؛ از آن‌جا که مقام امامت و رهبرى ظاهرى و باطنى خلق، مقام فوق‌العاده پر مسئولیت و با عظمتى است، یک لحظه گناه و نافرمانى و سوء پیشینه سبب مى‌گردد که لیاقت این مقام سلب گردد.

و اگر انسان‌ها را به چهار دسته تقسیم نماییم؛ یک دسته کسانی که در طول عمرشان ظالم‌اند، دسته دیگر ابتدای عمرشان ظالم نیستند، و وقتی به امامت می‌رسند، ظالم می‌گردند؛ دسته سوم کسانی که ابتدای عمرشان ظالم‌اند و وقتی به امامت می‌رسند، ظلم نمی‌کنند، و دسته آخر کسانی که در طول عمرشان هیچ‌گونه ظلمی نمی‌کنند؛ در بین این چهار گروه از فرزندان حضرت ابراهیم، بعید است که ایشان، از خداوند برای گروه اول و دوم، درخواست امامت نماید، بنابراین ایشان در بین کسانی که در تمام عمر ظالم نیستند، و کسانی که در زمان امامت ظالم نیستند، درخواست امامت و سؤال از آن نموده است، که در جواب خداوند می‌فرماید: این عهد به ظالمان نمی‌رسد، یعنی کسانی که در تمام عمر ظالم نمی‌باشند صلاحیت امامت را دارند، که فقط خداوند آنان را می‌شناسد و خود، آن‌ها را انتخاب می‌نماید، نه این‌که انتخاب‌شان را به مردم بسپارد؛ بنابراین بر فرض این‌که منظور از ظلم را شرک بدانیم (نه تمام گناهان) باز هم این عهد، به ابوبکر که در حدود ۴۰سال از عمرشان مشرک بودند، نخواهد رسید.

پی‌نوشت

[۱]. «لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ. قال: لایکون إماماً ظالماً.» طبری، جامع البیان، بیروت: دارالفکر، ۱۴۰۵ق، ج۱، ص۷۳۸.

[۲]. «إجابه إلى ملتمسه وتنبیه على أنه قد یکون فی ذریته ظلمه أو أنهم لا ینالون الإمامه، لأنها أمانه من الله تعالى وعهد والظالم لا یصلح لها. وإنما ینالها البرره الأتقیاء منهم.» بیضاوی، أنوار التنزیل وأسرار التأویل، بیروت: دارالفکر، ج۱، ص۳۹۷.

[۳]. «والعهد: الإمامه، … والظاهر من هذه الأقوال: أن العهد هی الإمامه، لأنها هی المصدر بها، فأعلم إبراهیم أن الإمامه لا تنال الظالمین … . ویدلک على أن العهد هو الإمامه أن ظاهر قوله: (لا ینال عهدی الظالمین) أنه جواب لقول إبراهیم: (ومن ذریتى) على سبیل الجعل، إذ لو کان على سبیل المنع لقال لا، أو لا ینال عهدی ذریتک، ولم ینط المنع بالظالمین.» ابن حیان اندلسی، تفسیر البحر المحیط، بیروت: دار الکتب العلمیه، ۱۴۲۲ق، ج۱، ص۵۴۸.

[۴]. «یقول تعالى منبّهاً على شرف إبراهیم خلیله، وأن الله جعله إماماً للناس.» ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، بیروت: دارالفکر، ۱۴۰۱ق، ج۱، ص۱۶۹.

[۵]. «وقوله تعالى: (قال لا ینال عهدی الظالمین)، أی: قال الله، والعهد فیما قال مجاهد: الإمامه.» ثعالبی، تفسیر الثعالبی، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، ۱۴۱۸ق، ج۱، ص۳۱۴.

[۶]. «وفی العهد هاهنا سبعه أقوال: أحدها: أنه الإمامه، رواه أبو صالح عن ابن عباس، وبه قال مجاهد، وسعید بن جبیر. والثانی: أنه الطّاعه، رواه الضّحّاک عن ابن عبّاس. والثالث: الرّحمه، قاله عطاء وعکرمه. والرابع: الدّین، قاله أبو العالیه. والخامس: النّبوّه، قاله السّدّیّ عن أشیاخه. والسادس: الأمان، قاله أبو عبیده. والسابع: المیثاق، قاله ابن قتیبه، والأوّل أصحّ.» ابن جوزی، زاد المسیر فی علم التفسیر، بیروت: المکتب الاسلامی، ۱۴۰۴ق، ج‏۱، ص۱۰۸.

[۷]. «و اختلف فی المراد بالعهد فقیل: الإمامه و قیل: النبوّه… والأوّل أظهر کما یفیده السیاق.» شوکانی، فتح القدیر الجامع بین فنی الروایه والدرایه من علم التفسیر، بیروت: دارالفکر، ج‏۱، ص۱۶۰.

[۸]. «قال اللّه تعالى: (وَإِذْ ابْتَلَى إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی قَالَ لَا یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ) [البقره/۱۲۴]، فبین أن عهده بالإمامه لایتناول الظالم، فلم یأمر اللّه سبحانه أن یکون الظالم إماماً، وأعظم الظلم الشرک. وقال تعالى: (إِنَّ إِبْرَاهِیمَ کَانَ أُمَّهً قَانِتًا لِلَّهِ حَنِیفًا وَلَمْ یَکُنْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ) [النحل/۱۲۰].» ابن تیمیه، مجموع فتاوى ابن تیمیه، مدینه: مجمع الملک فهد لطباعه المصحف الشریف، ۱۴۱۶ق، جزء۱۵۸، ص۶۰.

[۹]. «وقد ثبت فی الصحیح عن النبی صلى الله علیه وسلم من غیر وجه أنه قال: (إن اللّه اتخذنی خلیلاً کما اتخذ إبراهیم خلیلاً)، وقال: (لو کنت متخذاً من أهل الأرض خلیلاً لاتخذت أبابکر خلیلاً، ولکن صاحبکم خلیل اللّه) یعنی نفسه، …، وهم أعظم المنتسبین إلى القبله إشراکاً بالبشر.» ابن تیمیه، مجموع فتاوى ابن تیمیه، مدینه: مجمع الملک فهد لطباعه المصحف الشریف، ۱۴۱۶ق، جزء۱۵۸، ص۶۲.

منبع: رهروان ولایت

نویسنده: mansur

امامت، عهد الهی

اشاره:

امامت مقام است که از سوی خداوند به کسانی عنایت می شود که از گناه و ظلم معصوم باشد. از این رو خداوند متعال می‌فرماید:«و إذا ابتلی ابراهیم ربّه بکلماتٍ فأتمّهنّ قال إنّی جاعلک للنّاس إماماً قال و من ذرّیّتی قال لاینال عهدی الظّالمین»۱؛ و چون ابراهیم را پروردگارش با کلماتی بیازمود، و وی آن همه را به انجام رسانید، [خدا به او] فرمود: «من تو را امام مردم قرار دادم». [ابراهیم] پرسید: «از دودمانم [چطور]؟» فرمود: «پیمان من به بیدادگران نمی‌رسد». در این مقاله به این موضوع و جایگاه آن در اسلام پرداخته شده است.

معنی امامت

واژه امامت از ریشه «أم» به معنای قصد است. گفته می شود: «أممت الشیء» یعنی آن چیز را قصد کردم.

از همین ریشه است فرموده خداوند متعال: «و لا ءامّین البیت الحرام».۲؛[حرمت] راهیان بیت الحرام [را نگه دارید].

لذا هر آنچه که انسان به سوی آن روی می آورد، می طلبد و از آن اطاعت می کند، همان امام اوست. از این رو با توجه به موارد مختلف، تفاوت می کند. گاهی مصداق آن امامی است که مردم در نمازشان به او اقتدا می کنند و امام جماعت گفته می شود. یا آن کسی که رهبر مردم در حرکت به سوی خدای متعال قرار می گیرد و امام امت گفته می شود و مانند آن.

این معنا در درون خود حاوی سه مضمون است: امام، امت و حرکت.

امت در مسیر حرکت به سوی خدای متعال و پیمودن آن به سوی هدف والا ـ یعنی ذات حق ـ نیازمند رهبری هستند که آنان را رهبری کند. رهبر، امامی است که امت برای رهبری و هدایت به سوی هدفشان از او پیروی می کنند.۳

سبزواری(ره) در این باره می گوید: امام، هر آن چیزی است که مردم از آن پیروی کنند، خواه «کتاب آسمانی» باشد؛ چنان که خداوند تعالی می فرماید:

«و من قبله کتاب موسی إماماً و رحمه»۴؛و پیش از وی [نیز] کتاب موسی راهبر و مایه رحمت بوده است.

یا آنکه «انسان الهی»؛ چنان که خدای متعال می فرماید: «و جعلنا منهم أئمّهً یهدون بأمرنا لمّا صبروا و کانوا بآیاتنا یوقنون»۵؛ و چون شکیبایی کردند و به آیات ما یقین داشتند، برخی از آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما [مردم را] هدایت می کردند.

امامت در هر دو جبهه حق و باطل وجود دارد. خداوند متعال درباره اهل باطل فرموده است: «فقاتلوا أئمّه الکفر»۶؛ پس با پیشوایان کفر بجنگید.

و نیز درباره اهل حق نیز می فرماید:«واجعلنا للمتّقین إماماً۷؛و ما را پیشوای پرهیزکاران گردان».

امامت در عرف دین داران، عبارت از زعامت و رهبری از سوی خداوند، و ریاست از جانب پروردگار بر مردم است و امام زعیم و پیشوای در امور دین و دنیا می باشد.۸

اصطلاح امامت در طول تاریخ از مراحل مختلفی عبور کرده است:

مرحله اول، در این مرحله اعتقاد بر آن بود که این عنوان منحصر بر جانشینان دوازده گانه پس از رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) بوده و جز در صورت وجود قرینه حالیه یا مقالیه بر غیر ایشان به کار نمی رود؛ مانند: امام جماعت.

مرحله دوم، مرحله وقوع غیبت امام مهدی(علیه‌السلام) که برای نواب آن حضرت عنوان «نائب الامام» به کار می رفت.

مرحله سوم، مرحله اطلاق آن بر شخصیت های بزرگ و رهبران اجتماعی همچون «امام خمینی(ره)».۹

عظمت امامت

امامت از مقامات عظیمی است که خداوند آن را به هر یک از بندگانش که بخواهد، عطا می فرماید. و آن عبارت است از:

قرآن کریم از امامت با عنوان «عهد» یاد کرده است آنجا که خدای متعال می فرماید:«لاینال عهدی الظّالمین»۱۰؛ پیمان من به بیدادگران نمی رسد.

عهد، عبارت از نگهداری چیزی، مراعات آن و اهتمام نسبت به آن می باشد. خداوند متعال منزلت عهد را بلند داشته، جایگاه رفیعی را برای آن در نظر گرفته، و مردم را به پاسداشت و محافظت از آن امر نموده است و می فرماید:

«و أفوا بعهدی اوف بعهدکم».۱۱ و به پیمانم وفا کنید تا به پیمانتان وفا کنم.

مهم ترین این عهدها عبارتند از:

۱. ایمان به خدا؛ چنان که در کلام خداوند متعال آمده است: ألم أعهد إلیکم یا بنیء آدم أن لا تعبدوا الشّیطان إنّه لکم عدوٌ مبینٌ.۱۲

ای فرزندان آدم، مگر با شما عهد نکرده بودم که شیطان را مپرستید، زیرا وی دشمن آشکار شماست؟

۲. ایمان به رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله)؛ چنان که خداوند می فرماید: «یا بنی إسرائیل اذکروا نعمتی الّتی أنعمت علیکم و أوفوا بعهدی اُوف بعهدکم و إیّای فارهبون و ءآمنوا بما أنزلت مصدّقاً لما معکم و لا تکونوا أوّل کافرٍ به و لا تشتروا بآیتی ثمناً قلیلاً و إیّای فاتّقون»۱۳؛ ای فرزندان اسرائیل (یعقوب)؛ نعمت هایم را که بر شما ارزانی داشتم به یاد آورید و به پیمانم وفا کنید تا به پیمانیم وفا کنید تا به پیمانتان وفا کنم. و تنها از من بترسید و بدانچه نازل کردم ـ که مؤید همان چیزی است که با شماست ـ ایمان آرید؛ و نخستین منکر آن نباشد، و آیات مرا به بهایی ناچیز نفروشید، و تنها از من پروا کنید. فرمان «و ءامنوا بما أنزلت» تصریح در ایمان به رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) دارد.

۳. ایمان به امامت، چنان که خداوند می فرماید: «لاینال عهدی الظّالمین».

محقق گرانقدر آیت الله شیخ جعفر سبحانی در این باره گفته است: «خداوند، امامت را به خود منسوب نموده، می فرماید: «عهدی؛ عهد من» و می خواهد تا وسیله بفهماند که آن امری گران سنگ، و هدیه ای بسیار ارزشمند از جانب اوست و حراست و حفاظت از آن از جانب امت واجب و ضروری است. و از آنجا که هر چیز با ارزشی جز نزد کسی که امین است و هر چیز را در مکان آن قرار می دهد، به ودیعه گذارده نمی شود، لذا فرموده است: «لاینال عهدی الظالمین».

بنابراین، امامت میثاق خدای سبحان در میان امت است که حفظ و حراست از آن، از طریق فرمان برداری اوامر و نواهی ایشان و عدم کوتاهی در برابر ایشان، واجب است».

امامت، فرمان روایی بزرگ

قرآن کریم، هم چنین از امامت با عنوان «ملک عظیم؛ فرمان روایی بزرگ» یاد کرده است که خداوند آن را از میان بندگان خود به اولیای معصوم خود می بخشد:«أم یحسدون النّاس علی ما ءاتاهم الله من فضله فقد ءاتینا ءال ابراهیم الکتاب و الحکمه و ءاتیناهم ملکاً عظیماً»۱۴؛ بلکه به مردم ـ برای آنچه از فضل خویش به آنان عطا کرد؛ رشک می ورزند؛ در حقیقت ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و به آنان مُلکی بزرگ بخشیدیم.

از امام صادق(علیه‌السلام) روایت شده که درباره این آیه کریمه فرمودند: در میان ایشان (آل ابراهیم) امامانی قرار داد که هر که آنان را اطاعت نماید، خدا را اطاعت نموده، و هر که از ایشان تخلف نماید، خدا را نافرمانی نموده است.۱۵

امام باقر(علیه‌السلام) نیز می فرمایند: «منظور از آن، امامت و خلافت [پیامبر] است».۱۶

برای تقریب به ذهن این معنا، ناچار از بیان دو مقدمه هستیم:

اوّل، آنکه مقصود از «مردم» و « آل ابراهیم» که در این آیه آمده است، امامان(علیه‌السلام) هستند.

دلیل مقصود بودن ایشان از لفظ «مردم»، سیاق آیه است که دلالت بر آن دارد که مورد اطلاق «مردم»، همان آل ابراهیم هستند که در آیه آمده است، بنابراین اگر ثابت شود که مقصود از آل ابراهیم، پیامبر و امامان(علیه‌السلام) هستند ـ چنان که در ادامه خواهد آمد ـ آنگاه ثابت می شود که مراد از مردم ایشان می باشند.

کلام امام باقر(علیه‌السلام) نیز این معنا را تأیید می کند که فرمودند: «ما، آن مردم مورد حسادت هستیم»۱۷.

امّا درباره اینکه ایشان آل ابراهیم اند، باید گفت که تتبع در آیات قرآن کریم روش می سازد که مراد اصطلاحی از آل ابراهیم، محمد و آل محمد(صلی‌الله علیه و آله) می باشد زیرا ایشان «کلمه جاویدان در پی ابراهیم(علیه‌السلام)»۱۸ بوده، نسلی هستند که وارث «امامت» شدند.

دوم، منظور از «فرمان روایی» که در این آیه شریفه آمده، همان فرمان روایی معنوی است و حکومت مادی دنیوی مقصود نمی باشد. خداوند متعال از حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) برای بزرگ شمردن حکومت دنیوی عهد و پیمان نگرفته، مگر آنکه فضیلتی معنوی را به همراه داشته باشد. بنابراین مراد از «فرمان روایی بزرگ»، سلطه و شمول پیامبری، و بزرگی دین و شریعت، و علوّ رهبری و امامتی است که خدای تعالی آن را، بعد از آزمون بزرگ به ابراهیم(علیه‌السلام) عطا فرمود. لذا منظور آیه، نبوت و امامت را در بر می گیرد و آن دو فرمان روایی بزرگ می باشند.۱۹

علامه طباطبایی(ره) در این باره بیان می دارند:

مراد از فرمان روایی، تسلط بر امور مادی و معنوی است، لذا فرمان روایی، نبوت، ولایت و هدایت و فرمان روایی بندگان و سرمایه ها را در بر می گیرد… مقتضای سیاق آن است که منظور از مُلک، اعم از فرمان روایی معنوی است که نبوت و ولایت حقیقی بر هدایت مردم و ارشاد آنان را شامل می شود.۲۰

پس از بیان آنچه گفتیم، اکنون به این نتیجه می رسیم که: فرمان روایی که خداوند به پیامبر و آل او(صلی‌الله علیه و آله) عطا نمود، جایگاه بزرگی است. بلکه آن از نبوت بزرگ تر است، و خداوند متعال درباره آن فرموده است:

«أم یحسدون النّاس علی ما ءاتاهم الله من فضله، فقد ءاتینا ءال إبراهیم الکتاب و الحکمه و ءاتیناهم ملکاً عظیماً».

آنگاه این مطلب را ذکر می کند که مردم نسبت به پیامبر(صلی‌الله علیه و آله)، برای آنچه خداوند از فضل خود، به آن حضرت بخشیده بود ـ همچون کتاب، فرمان روایی و نبوت ـ ، حسادت می ورزیدند اما به رغم آن، خداوند، ملک عظیم (فرمان روایی بزرگ) را به آن حضرت و آل پاکش(صلی‌الله علیه و آله) اختصاص داد. بنابراین طبیعی است که ملک عظیم، بزرگ تر از نبوت و حکمت باشد.

شیخ سند بیان می دارد: «فرمان روایی، آن است که پیامبری از آن برآمده، لذا مقام آن از نبوت بزرگ تر است»۲۱

مناسب است در اینجا گفت وگویی را که بین معاویه و ابن عباس درگرفت، نقل کنیم. معاویه گفت: ای بنی هاشم، شما قصد دارید که خلافت را از آن خود کنید، چنان که نبوت را از آن خود ساختید، در حالی که این دو در یک شخص جمع نمی شوند، و گمان می کنید که فرمان روایی مخصوص شما است.

ابن عباس در پاسخ گفت:

اما گفته تو که ما به واسطه نبوت، شایسته خلافتیم؛ اگر به واسطه نبوت شایسته آن نباشیم، پس به چه واسطه ای شایسته آن باشیم. و درباره گفته ات که نبوت و خلافت در یک شخص جمع نمی شوند، پس فرموده خداوند متعال چه می شود که: «در حقیقت، ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم، و به آنان مُلکی بزرگ بخشیدیم». پس مقصود از کتاب، نبوت، حکمت، سنت و مُلک، خلافت است. ما آل ابراهیم هستیم که خداوند درباره ما و ایشان به صورت یکسان امر نموده است، و این سنت برای ما و آنان ـ هر دو ـ جریان دارد. اما گفته ات که: گمان کرده ایم فرمان روایی از آن ماست، [بدان که] گمان بردن درباره فرموده خداوند شک است و هر [مؤمنی] شهادت می دهد که فرمان روایی از آن ماست.۲۲

اما، مع الاسف، کسانی نسبت به مقام این فرمان روایی بزرگ تجاوز و تعدّی نمودند در حالی که شایستگی آن را نداشتند. از امام صادق(علیه‌السلام) روایت شده که درباره این قول خداوند متعال:

«قل اللّهمّ مالک الملک تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممّن تشاء و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء بیدک الخیر إنّک علی کُل شی ءٍ قدیر».۲۳؛ بگو: بار خدایا تویی که فرمان روایی؛ هر آن کس را که خواهی، فرمان روایی بخشی؛ و از هر که خواهی، فرمان روایی را بازستانی؛ و هر که را خواهی، عزّت بخشی؛ و هر که را خواهی خوار گردانی؛ همه خوبی ها به دست توست و تو بر هر چیز توانایی.

فرمودند: در حقیقت، خداوند ملک را به ما بخشید اما بنی امیه آن را گرفتند؛ چونان شخصی که لباسی داشته و دیگری آن را از او بگیرد، پس متعلق به او نیست.۲۴

امامت، بالاترین مقامات روحانی

از متون دینی این چنین استفاده می شود که مقام امامت رفیع تر از مقام نبوت و رسالت است و جز اندکی از بندگان مخلص خدا، همچون انبیای اولوالعزم و امامان دوازده گانه(علیه‌السلام) کسی بدان راه نمی یابد.

امام صادق(علیه‌السلام) می فرمایند:

… آن پیامبری که در خوابش [حقایق را] می بیند، و صدا [ی خاصّ] را می شنود، و در بیداری واقعیت [آن را] می یابد، امامی مانند [انبیای] اولوالعزم است.۲۵

و بر این مطلب، قول خدای تعالی دلالت می نماید که:

و إذ ابتلی إبراهیم ربّه بکلماتٍ فأتمهنّ قال إنّی جاعلک للنّاس إماماً قال و من ذرّیّتی قال لاینال عهدی الظّالمین.۲۶

همانا خداوند متعال، ابراهیم(علیه‌السلام) را به واسطه امامت گرامی داشت، بعد از آنکه نبی و رسول بود. آشکار است که خطاب خدای تعالی به آن حضرت برای امامت، در پایان عمرش و پس از آزمودن حضرتش به ابتلائات و آزمون های مختلف، همچون انداختن در آتش، ذبح فرزند ـ پس از آنکه او را فرزند بخشیده ـ بود. اکرام به وسیله امامت، یعنی آنکه ابراهیم نبی و رسول به مقامی رسید که امام باشد؛ با لحاظ اینکه امامت، بالاتر از نبوت است.

امام صادق(علیه‌السلام) می فرمایند:

خدای عزّوجل ابراهیم(علیه‌السلام) را (به عنوان) بنده برگزید، پیش از آنکه نبی ّ باشد، و خداوند متعال او را (به عنوان) نبیّ برگزید، پیش از آنکه رسول باشد، و خداوند او را رسول برگزید، پیش از آنکه خلیل برگزیند، و خداوند او را خلیل برگزید پیش از آنکه او را امام قرار دهد. پس آن هنگام که همه چیزها را برایش گرد آورد، فرمود: «همانا من، تو را برای امامت مردم برگزیدم». از آنجا که این مرتبه در دیده ابراهیم عظیم جلوه گر شد، عرضه داشت: آیا [آن را] در میان نسلم [قرار می دهی؟]، و خداوند فرمود: «عهد من به ستمکاران نمی رسد…» [هرگز] نادان، امام پرهیزکار نمی باشد. ۲۷

همچنین از حضرت صادق(علیه‌السلام) نقل شده که فرمودند: «ابراهیم (علیه‌السلام) نبی بود، نه امام . تا آنکه خداوند فرمود: «من تو را امام قرار می دهم…»۲۸

و فرمودند: ابراهیم(علیه‌السلام) عرضه داشت: «آیا از نسلم…؟» خداوند فرمود: «عهد من به ستمکاران نمی رسد». بت پرست۲۹ نمی تواند امام شود.۳۰

امام رضا(علیه‌السلام) می فرمایند:

به حقیقت، امامت، مقام سومی است که خداوند عزّوجل پس از (مراتب) نبوت و خلّت (خلیل بودن) به ابراهیم خلیل عطا نمود؛ فضیلتی که وی را بدان شرافت بخشید و یادش را بلند گردانید… خداوند فرمود: «عهد من به ستمکاران نمی رسد». پس این آیه، امامت هر ستمکار و ظالمی را تا روز قیامت باطل کرده، و آن را تنها در میان برگزیدگان قرار داده است.»۳۱

محقق گرانقدر، سبزواری(ره) در این باره می گوید: «امامت، سلطه و حکومت فعلی الهی بر تنظیم امور مردم، بر اساس خواست پروردگار عالم است. و هیچ تردیدی در این نیست که آن رفیع ترین مقامات انسانی است، زیرا امام، امین خدای متعال در میان آفریدگانش، و امین بین آفریدگان و خدای تعالی است؛ بنابراین ـ ناگزیر ـ باید آگاه ترین مردم نسبت به فرامین خداوند، پرهیزکارترین ایشان در دین او، خردمندترین و سیاستمدارترینشان در سامان دادن امور بندگان و نظام دادن احوال سرزمین ها، بر اساس آنچه از سوی خداوند به وی افاضه می گردد ـ همانند رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) و ابراهیم(علیه‌السلام) ـ یا بر طبق احکام شریعت که بدان ملتزم است ـ همانند امامان معصوم(علیه‌السلام) ـ باشد».

حال، چنانچه امامت، «بدون شرط» و به طور مطلق در نظر گرفته شود، عبارت از جمع میان نبوت و رسالت است. و چنان چه «به شرط لا» و عام بدان نگریسته شود، به غیر آن دو نیز اختصاص می یابد. زیرا که نبوت، مجرد فرو فرستادن احکام آسمانی شریعت بر کسی است که خداوند متعال او را برگزیده است؛ همچنین رسالت، فرمان خداوند به آن نبی، مبنی بر رساندن و تبلیغ آنچه بر او نازل شده، به سوی مردم است همچنان که امامت، امر خداوند متعال به آن رسول مبنی بر اجرای شریعت در میان مردم و اقامت در میان ایشان می باشد. و همه این مقامات فی الجمله یکدیگر را تصدیق می نمایند؛ حقیقت واحد، اما دارای مراتب مختلفی است.

تفکیک مقام اول ـ نبوت ـ از دو مقام اخیر صحیح است، مانند آنچه درباره بسیاری از پیامبران(علیه‌السلام) همچون: لوط، یونس، هود و … اتفاق افتاده است؛ تفکیک مقام اخیر ـ امامت ـ از دو مقام نخست نیز صحیح می باشد و درباره جانشینان رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) واقع شده است؛ چنان که اجتماع هر سه این مقامات نیز از صحت برخوردار بوده و درباره حضرات ابراهیم، موسی، عیسی و خاتم الانبیا(صلی‌الله علیه و آله) چنین بوده است. بنابراین لزومی در اینکه هر نبی یا رسولی امام باشد، نیست؛ همان طور که لزومی در آنکه هر امام نبی یا رسول باشد، نیست. امامت دارای فروعی از جمله قضاوت می باشد، و آن عبارت است از داوری میان مردم بر اساس حق، و به واسطه مأذون بودن از جانب امام اصلی (علیه‌السلام)، این مسئله در فقه دارای بابی مجزا می باشد».۳۲

از دلایلی که اهمیت امامت و عظمت آن را به ما معرفی می کند، بیان حضرت امام علی بن موسی الرضا(علیه‌السلام) است که در آن آمده است:

به حقیقت، امامت جلیل القدرتر، عظیم الشأن تر، عالی مکان تر، گسترده تر، و ژرف تر از آن است که انسان ها به وسیله عقل های خود آن را دریابند، یا از طریق آرای خود بدان نایل گردند، یا به واسطه اختیارشان امام را برگزینند. به حقیقت، امامت مرتبه ای ‍[بالاتر] است که خداوند عزوجل، آن را پس از مقام های نبوت و خُلّت، به ابراهیم خلیل(علیه‌السلام) عطا نمود و فضیلتی است که او بدان مشرّف شد و یادش را به وسیله آن رفیع گردانید. پس فرمود: «من تو را برای مردم امام قرار می دهم». و خلیل(علیه‌السلام) از سرِ شادمانی عرضه داشت: «آیا از ذریّه ام؟» خداوند متعال فرمود: «عهد من به ستمکاران نمی رسد».

بنابراین این آیه، امامت و رهبری هر ظالم و ستمکاری را تا روز قیامت باطل گردانید و آن تنها در میان برگزیدگان [الهی] قرار گرفت. سپس خدای تعالی او را به واسطه قرار دادن امامت در برگزیدگان و پاکان از نسلش، گرامی داشت، و فرمود:

و وهبنا له إسحاق و یعقوب نافله و کلّاً جعلنا صالحین و جعلناهم أئمّهً یهدون بأمرنا و أوحینا إلیهم فعل الخیرات و إقام الصّلوه و إیتاء الزّکوه و کانوا لنا عابدین.۳۳

و اسحاق و یعقوب را [به عنوان نعمتی] افزون به او بخشودیم و همه را از شایستگان قرار دادیم. و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت می کردند، و به ایشان انجام دادن کارهای نیک و برپا داشتن نماز و دادن زکات را وحی کردیم و آنان پرستنده ما بودند.

پس همچنان، [امامت] در نسل او بود و آن را یکی از دیگری ـ زمانی در پی زمانی دیگر ـ به ارث بردند، تا آنکه خداوند متعال، پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) را وارث آن نمود. و فرمود:

إنّ أولی النّاس بإبراهیم للّذین اتّبعوه و هذا النّبی و الّذین ءامنوا و الله ولیّ المؤمنین.۳۴

در حقیقت، نزدیک ترین مردم به ابراهیم، همان کسانی هستند که او را پیروی کرده اند، و [نیز] این پیامبر و کسانی که [به آیین او] ایمان آورده اند؛ و خدا سرور مؤمنان است.

و امامت اختصاص به آن حضرت(صلی‌الله علیه و آله) داشت تا آنکه به امر خدا و به همان شیوه ای که او فرض نموده بود، آن را به گردن علی(علیه‌السلام) آویخت. پس امامت در نسل برگزیده آن حضرت (علیه‌السلام) گذارده شد؛ که خداوند ایشان را علم و ایمان بخشیده بود. چنان که می فرماید:

«و قال الّذین أوتوا العلم و الإیمان لقد لبثتم فی کتاب الله إلی یوم البعث»؛ ۳۵ و کسانی که دانش و ایمان یافته اند. می گویند: قطعاً شما [به موجب آنچه در کتاب خدا [ست] تا روز رستاخیز مانده اید.

و آن به صورت خاص در فرزندان علی(علیه‌السلام) تا روز قیامت است؛ زیرا که بعد از حضرت محمد(صلی‌الله علیه و آله) پیامبری نیست.

در حقیقت، امامت همان جایگاه انبیاء و وراثت اوصیاست و آن خلافت خدا و رسول، مقام امیر مؤمنان(علیه‌السلام) و میراث حسن و حسین(علیه‌السلام) می باشد. امامت زمام دین، نظام مسلمین، صلاح دنیا و عزّت اهل ایمان است.

و آن بنیان رفیع اسلام و فرع گران سنگ آن است. نماز، زکات، روزه، حج، جهاد، فی، صدقات، تأیید حدود و احکام شریعت و حفاظت مرزها و سرحدّات به واسطه امامت تمامیت و کمال می یابد.۳۶

پی نوشت:

  1. بقره، ۱۲۴.
  2. مائده، ۲.
  3. در این باره ر.ک: نفحات القرآن، ج ۹، ص ۱۶؛ و الامه و الامامه، ص ۳۸.
  4. هود، ۱۷.
  5. سجده، ۲۴.
  6. توبه،۱۲.
  7. فرقان، ۷۴.
  8. مواهب الرحمان، ج ۲، ص ۹.
  9. البته اهل سنت، عنوان «امام» را بر هر کسی که در علوم اسلامی مبرّز شده باشد، اطلاق می کنند ولو آنکه رهبری عمومی در بین آنان نداشته باشد، مانند: امام شافعی، مالکی، رازی، طبری، بخاری و… .
  10. بقره، ۱۲۴.
  11. بقره،۴۰.
  12. یس، ۶۰.
  13. بقره، ۴۱ ـ ۴۰.
  14. نساء، ۵۴.
  15. مواهب الرحمان، ج ۸، ص ۳۳۵.
  16. همان، ص ۳۳۳.
  17. همان، ص ۳۳۴.
  18. زخرف، ۲۸.
  19. همان، ص ۳۱۸.
  20. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج ۴، ص ۳۷۷.
  21. الإمامه الإلهیه، ص ۳۵۶.
  22. الفرقان، ج ۶، ص ۱۲۱.
  23. آل عمران(۳)، آیه ۲۶.
  24. مواهب الرحمان، ج ۵، ص ۲۲۷.
  25. تفسیر الصراط المستقیم، ج ۲، ص ۲۷.
  26. بقره، ۱۲۴.
  27. مواهب الرحمان، ج ۲، ص ۱۵.
  28. همان.
  29. هر یک از انواع بت؛ چه ساخته دست یا اشیایی یا طبیعی.
  30. تفسیر نورالثقلین، ج ۱، ص ۱۲۱.
  31. همان.
  32. مواهب الرحمان، ج ۲، صص ۱۰ ـ ۹.
  33. انبیاء،۷۳ ـ ۷۲.
  34. آل عمران، ۶۸.
  35. روم ،۵۶.
  36. کلینی، اصول کافی، ج ۱، ص ۱۹۹

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه

مهدویت شیعه در متون اهل سنت

اشاره:

حضرت مهدی(عج‌الله فرجه) و ظهور آن حضرت یکی از آموزه های مسلم اسلامی است. برخی گمان می کنند و به این گمان خود معتقد شده اند که مهدویت چیزی است که فقط در مذهب شیعه از آن سخن گفته می شود. این مطلب از عدم رجوع آنان به متون اسلامی به خصوص متون حدیثی و تفسیر اهل سنت ناشی شده که حاکی از جهل آنان است. در این احادیث و مطالبی از متون معتب اهل سنت منعکس شده که ثابت کند مهدوی از مختصات مذهب شیعه نیست بلکه از آموزه های اصلی دین اسلام است.

موضوع امام مهدی (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) و قیام و انقلاب جهانی او یک امر مسلم و غیر قابل خدشه در بین مسلمانان است و لذا علماء و دانشمندان اهل سنت به وجود و ظهور مهدی (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) که از دودمان پاک پیامبر و از فرزندان حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است معتقدند این اتفاق نظر به حدی است که حتی تندروترین گروه‌های اسلامی ـ یعنی وهابیان ـ نیز این موضوع را  نه تنها پذیرفته‌اند، بلکه به طور جدی از آن دفاع می‌کنند و از عقاید قطعی و مسلم اسلامی می‌دانند[۱] اکثر محدثان اهل سنّت احادیث مربوط به امام مهدی (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) را در کتابهای خود آورده‌اند.

بعضی از دانشمندان اهل سنت در گذشته و حال، کتاب‌هایی مستقل در موضوع امام مهدی (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) نوشته‌اند مثل ابو نعیم اصفهانی در مجموعه الاربعین (چهل حدیث) و سیوطی در کتاب «العرف الوردی فی اخبار المهدی (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف)»

بعضی از علمای اهل سنت در مقام دفاع از عقیده مهدویت و ردّ منکران این عقیده، کتاب و مقاله نوشته‌اند مانند «محمد صدیق مغربی» که در رد گفتار «ابن خلدون» کتابی نگاشته و به سختی از او انتقاد کرده است.

این‌ها نمونه‌هایی از موضع اهل سنت در برابر مسئله مهدویت است. این مسئله هیچ اختصامی به شیعه امامیه ندارد. اینکه برخی وهابی ها در مناظرات خود ادعا کرده اند که هیچ حدیثی در مورد مهدویت وجود ندارد ناشی از جهل و یا از عناد شدید او نسبت به اهل بیت و اسلام می باشد. ما برای بطلان ادعای این وهابی احادیثی را در باره حضرت مهدی(عج) و قیام او در آخرالزمان از برخی کتابهای حدیثی و تفسیری اهل سنت نقل می کنیم:

مهدویت در کتابهای حدیثی اهل سنت:

الف) در المستدرک حاکم نیشابوری چندین حدیث در این رابطه نقل شده و آنها را بر شرط بخاری و مسلم صحیح دانسته است و ما فقط متن این احادیث را بدون ترجمه نقل می کنیم:

۱. … عن أبی سعید رضی الله عنه قال: قال رسول الله (صلی‌الله علیه و سلم) المهدی منا أهل البیت أشم الأنف أقنى أجلى یملأ الأرض قسطا وعدلا کما ملئت جورا و ظلما یعیش هکذا وبسط یساره وإصبعین من یمینه المسبحه والإبهام و عقد ثلاثه هذا حدیث صحیح على شرط مسلم ولم یخرجاه.

۲. وحدثنا أبو أحمد بکر بن محمد الصیرفی بمرو ثنا أبو الأحوص محمد بن الهیثم القاضی ثنا عمرو بن خالد الحرانی ثنا أبو الملیح عن زیاد بن بیان عن علی بن نفیل عن سعید بن المسیب عن أم سلمه رضی الله عنها قالت: ذکر رسول الله (صلی‌الله علیه وسلم) المهدی فقال هو من ولد فاطمه.

۳. … عن أبی سعید الخدری (رضی الله عنه) أن رسول الله (صلی‌الله علیه و سلم) قال: یخرج فی آخر أمتی المهدی یسقیه الله الغیث وتخرج الأرض نباتها ویعطى المال صحاحا وتکثر الماشیه وتعظم الأمه یعیش سبعا أو ثمانیا یعنی حججا هذا حدیث صحیح الإسناد ولم یخرجاه.

۴. … عن أبی سعید الخدری (رضی الله عنه) أن رسول الله (صلی‌الله علیه و سلم) قال: تملأ الأرض جورا وظلما فیخرج رجل من عترتی الحدیث هذا حدیث صحیح على شرط مسلم ولم یخرجاه.

۵. … عن أبی سعید الخدری (رضی الله عنه) عن النبی (صلی‌الله علیه و سلم) قال: یکون فی أمتی المهدی إن قصر فسبع و إلا فتسع تنعم أمتی فیه نعمه لم ینعموا مثلها قط تؤتى الأرض أکلها لا تدخر عنهم شیئا والمال یومئذ کدوس یقوم الرجل فیقول یا مهدی أعطنی فیقول خذ آخر کتاب الفتن.[۲]

ب) در صحیح ابن حبان احادیثی در باره مهدویت اینگونه نقل شده است:

۱. أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ عَلِی بْنِ الْمُثَنَّى قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو خَیثَمَهَ قَالَ حَدَّثَنَا یحْیى بْنُ سَعِیدٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَوْفٌ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الصِّدِّیقِ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِی عَنِ النَّبِی (صلی‌الله علیه و سلم) قَالَ: لا تَقُومُ السَّاعَهُ حَتَّى تَمْتَلِئَ الأَرْضُ ظُلْمًا وَعُدْوَانًا ثُمَّ یخْرُجُ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَیتِی أَوْ عِتْرَتِی فَیمْلَؤُهَا قِسْطًا وَعَدْلا کَمَا مُلِئَتْ ظُلْمًا وَعُدْوَانًا.

در ذیل این حدیث می گوید که اخباری که از وصف واسم مهدی نقل شده است بر ضد سخن کسی ایت که گمان کرده مهدی همان عیسی بن مریم است.

۲. … عَنْ سُفْیانَ عَنْ عَاصِمٍ عَنْ زِرٍّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی‌الله علیه و سلم): لا تَقُومُ السَّاعَهُ حَتَّى یمْلِکَ النَّاسَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَیتِی یوَاطِئُ اسْمُهُ اسْمِی وَاسْمُ أَبِیهِ اسْمَ أَبِی فَیمْلَؤُهَا قِسْطًا وَعَدْلا. [۳]

ج) در کتاب حدیثی موارد الظمآن چندین حدیث تحت عنوان« باب ما جاء فی المهدی» به این ترتیب نقل شده است:

۱. … عن أبی صالح عن أبی هریره قال قال رسول الله (صلی‌الله علیه وسلم): لو لم یبق من الدنیا إلا لیله لملک فیها رجل من أهل بیت النبی (صلی‌الله علیه و سلم)

۲. … عن زر عن ابن مسعود قال قال رسول الله (صلی‌الله علیه و سلم): لو لم یبق من الدنیا إلا لیله لملک رجل من أهل بیتی یواطىء اسمه اسمی.

۳. … عن عاصم عن زر عن عبد الله قال قال رسول الله (صلی‌الله علیه و سلم): لا تقوم الساعه حتى یملک رجل من أهل بیتی یواطىء اسمه اسمی واسم أبیه اسم أبی فیملأها قسطا وعدلا.

۴. … عن عاصم بن أبی النجود عن زر عن عبد الله قال قال رسول الله (صلی‌الله علیه و سلم): یخرج رجل من أهل بیتی یواطىء اسمه اسمی وخلفه خلفی فیملأها قسطا وعدلا کما ملئت ظلما وجورا.

۵. … حدثنا أبو الصدیق عن أبی سعید الخدری عن النبی (صلی‌الله علیه و سلم) قال: لا تقوم الساعه حتى تملأ الأرض ظلما وعدوانا ثم یخرج رجل من أهل بیتی أو عترتی فیملأها قسطا وعدلا کما ملئت ظلما وعدوانا.

۶. … عن قتاده عن صالح أبی الخلیل عن مجاهد عن أم سلمه قالت قال رسول الله (صلی‌الله علیه و سلم): یکون اختلاف عند موت خلیفه یخرج رجل من قریش من أهل المدینه إلى مکه فیأتیه ناس من اهل مکه فیخرجونه وهو کاره فیبایعونه بین الرکن والمقام فیبتعثون إلیه جیشا من أهل الشام فإذا کانوا بالبیداء خسف بهم فإذا بلغ الناس ذلک أتاه أهل الشام وعصائب من أهل العراق فیبایعونه وینشأ رجل من قریش أخواله من کلب فیبتعثون إلیهم جیشا فیهزمونهم ویظهرون علیهم فیقسم بین الناس فیؤهم ویعمل فیهم بسنه نبیهم (صلی‌الله علیه و سلم) ویلقى الإسلام بجرانه إلى الأرض یمکث سبع سنین.[۴]

د) در سنن ابی داود تحت عنوان «کتاب المهدی» احادیث زیر آمده است:

۱. … عن جَابِرِ بن سَمُرَهَ قال سمعت رَسُولَ اللَّهِ (صلی‌الله علیه و سلم) یقول: لَا یزَالُ هذا الدِّینُ قَائِمًا حتى یکُونَ عَلَیکُمْ اثْنَا عَشَرَ خَلِیفَهً کلهم تَجْتَمِعُ علیه الْأُمَّهُ فَسَمِعْتُ کَلَامًا من النبی (صلی‌الله علیه و سلم) لم أَفْهَمْهُ قلت لِأَبِی ما یقول قال کلهم من قُرَیشٍ.

۲. … عن جَابِرِ بن سَمُرَهَ قال سمعت رَسُولَ اللَّهِ (صلی‌الله علیه و سلم) یقول: لَا یزَالُ هذا الدِّینُ عَزِیزًا إلى اثْنَی عَشَرَ خَلِیفَهً قال فَکَبَّرَ الناس وَضَجُّوا ثُمَّ قال کَلِمَهً خفیه قلت لِأَبِی یا أَبَتِ ما قال قال کلهم من قُرَیشٍ.

۳. … عن عَاصِمٍ عن زِرٍّ عن عبد اللَّهِ عن النبی (صلی‌الله علیه و سلم) قال: لو لم یبْقَ من الدُّنْیا إلا یوْمٌ قال زَائِدَهُ فی حَدِیثِهِ لَطَوَّلَ الله ذلک الْیوْمَ ثُمَّ اتَّفَقُوا حتى یبْعَثَ فیه رَجُلًا مِنِّی أو من أَهْلِ بَیتِی یواطىء اسْمُهُ اسْمِی وَاسْمُ أبیه اسْمُ أبی زَادَ فی حدیث فِطْرٍ یمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطًا وَعَدْلًا کما مُلِئَتْ ظُلْمًا وَجَوْرًا وقال فی حدیث سُفْیانَ لَا تَذْهَبُ أو لَا تَنْقَضِی الدُّنْیا حتى یمْلِکَ الْعَرَبَ رَجُلٌ من أَهْلِ بَیتِی یواطىء اسْمُهُ.

۴. … عن أبی الطُّفَیلِ عن عَلِی (رضی الله عنه) عن النبی (صلی‌الله علیه و سلم) قال: لو لم یبْقَ من الدَّهْرِ إلا یوْمٌ لَبَعَثَ الله رَجُلًا من أَهْلِ بَیتِی یملأها عَدْلًا کما مُلِئَتْ جَوْرًا.

۵. … عن سَعِیدِ بن الْمُسَیبِ عن أُمِّ سَلَمَهَ قالت سمعت رَسُولَ اللَّهِ (صلی‌الله علیه و سلم) یقول: الْمَهْدِی من عِتْرَتِی من وَلَدِ فَاطِمَهَ قال عبد اللَّهِ بن جَعْفَرٍ وَسَمِعْتُ أَبَا الْمَلِیحِ یثْنِی على عَلِی بن نُفَیلٍ وَیذْکُرُ منه صَلَاحًا.

۶. … عن أبی سَعِیدٍ الْخُدْرِی قال قال رسول اللَّهِ (صلی‌الله علیه و سلم): الْمَهْدِی مِنِّی أَجْلَى الْجَبْهَهِ أَقْنَى الْأَنْفِ یمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطًا وَعَدْلًا کما مُلِئَتْ جَوْرًا وَظُلْمًا یمْلِکُ سَبْعَ سِنِینَ.

۷. … عن أُمِّ سَلَمَهَ زَوْجِ النبی (صلی‌الله علیه و سلم) عن النبی (صلی‌الله علیه و سلم) قال: یکُونُ اخْتِلَافٌ عِنْدَ مَوْتِ خَلِیفَهٍ فَیخْرُجُ رَجُلٌ من أَهْلِ الْمَدِینَهِ هَارِبًا إلى مَکَّهَ فَیأْتِیهِ نَاسٌ من أَهْلِ مَکَّهَ فَیخْرِجُونَهُ وهو کَارِهٌ فَیبَایعُونَهُ بین الرُّکْنِ وَالْمَقَامِ وَیبْعَثُ إلیه بَعْثٌ من الشَّامِ فَیخْسَفُ بِهِمْ بِالْبَیدَاءِ بین مَکَّهَ وَالْمَدِینَهِ فإذا رَأَى الناس ذلک أَتَاهُ أَبْدَالُ الشَّامِ وَعَصَائِبُ أَهْلِ الْعِرَاقِ فَیبَایعُونَهُ بین الرُّکْنِ وَالْمَقَامِ ثُمَّ ینْشَأُ رَجُلٌ من قُرَیشٍ أَخْوَالُهُ کَلْبٌ فَیبْعَثُ إِلَیهِمْ بَعْثًا فَیظْهَرُونَ علیهم وَذَلِکَ بَعْثُ کَلْبٍ وَالْخَیبَهُ لِمَنْ لم یشْهَدْ غَنِیمَهَ کَلْبٍ فَیقْسِمُ الْمَالَ وَیعْمَلُ فی الناس بِسُنَّهِ نَبِیهِمْ (صلی‌الله علیه و سلم) وَیلْقِی الْإِسْلَامُ بِجِرَانِهِ إلى الأرض فَیلْبَثُ سَبْعَ سِنِینَ ثُمَّ یتَوَفَّى وَیصَلِّی علیه الْمُسْلِمُونَ قال أبو دَاوُد قال بَعْضُهُمْ عن هِشَامٍ تِسْعَ سِنِینَ وقال بَعْضُهُمْ سَبْعَ سِنِینَ.[۵]

ه) سنن ابن ماجه احادیث مهدویت را تحت عنوان «بَاب خُرُوجِ الْمَهْدِی» اینگونه نقل کرده است:

۱. … عن عبد اللَّهِ قال بَینَمَا نَحْنُ عِنْدَ رسول اللَّهِ (صلی‌الله علیه و سلم): إِذْ أَقْبَلَ فِتْیهٌ من بَنِی هَاشِمٍ فلما رَآهُمْ النبی (صلی‌الله علیه و سلم) اغْرَوْرَقَتْ عَینَاهُ وَتَغَیرَ لَوْنُهُ قال فقلت ما نَزَالُ نَرَى فی وَجْهِکَ شیئا نَکْرَهُهُ فقال إِنَّا أَهْلُ بَیتٍ اخْتَارَ الله لنا الْآخِرَهَ على الدُّنْیا وَإِنَّ أَهْلَ بَیتِی سَیلْقَوْنَ بَعْدِی بَلَاءً وَتَشْرِیدًا وَتَطْرِیدًا حتى یأْتِی قَوْمٌ من قِبَلِ الْمَشْرِقِ مَعَهُمْ رَایاتٌ سُودٌ فَیسْأَلُونَ الْخَیرَ فلا یعْطَوْنَهُ فَیقَاتِلُونَ فَینْصَرُونَ فَیعْطَوْنَ ما سَأَلُوا فلا یقْبَلُونَهُ حتى یدْفَعُوهَا إلى رَجُلٍ من أَهْلِ بَیتِی فَیمْلَؤُهَا قِسْطًا کما ملؤها جَوْرًا فَمَنْ أَدْرَکَ ذلک مِنْکُمْ فَلْیأْتِهِمْ وَلَوْ حَبْوًا على الثَّلْجِ.

۲. … عن أبی صِدِّیقٍ النَّاجِی عن أبی سَعِیدٍ الْخُدْرِی أَنَّ النبی (صلی‌الله علیه و سلم) قال: یکُونُ فی أُمَّتِی الْمَهْدِی إن قُصِرَ فَسَبْعٌ وَإِلَّا فَتِسْعٌ فَتَنْعَمُ فیه أُمَّتِی نِعْمَهً لم ینْعَمُوا مِثْلَهَا قَطُّ تُؤْتَى أُکُلَهَا ولا تَدَّخِرُ منهم شیئا وَالْمَالُ یوْمَئِذٍ کُدُوسٌ فَیقُومُ الرَّجُلُ فیقول یا مَهْدِی أَعْطِنِی فیقول خُذْ.

۳. … عن ثَوْبَانَ قال قال رسول اللَّهِ (صلی‌الله علیه و سلم): یقْتَتِلُ عِنْدَ کَنْزِکُمْ ثَلَاثَهٌ کلهم بن خَلِیفَهٍ ثُمَّ لَا یصِیرُ إلى وَاحِدٍ منهم ثُمَّ تَطْلُعُ الرَّایاتُ السُّودُ من قِبَلِ الْمَشْرِقِ فَیقْتُلُونَکُمْ قَتْلًا لم یقْتَلْهُ قَوْمٌ ثُمَّ ذَکَرَ شیئا لَا أَحْفَظُهُ فقال فإذا رَأَیتُمُوهُ فَبَایعُوهُ وَلَوْ حَبْوًا على الثَّلْجِ فإنه خَلِیفَهُ اللَّهِ الْمَهْدِی.

۴. … عن عَلِی قال قال رسول اللَّهِ (صلی‌الله علیه و سلم): الْمَهْدِی مِنَّا أَهْلَ الْبَیتِ یصْلِحُهُ الله فی لَیلَه.[۶]

و ) در سنن ترمذی «بَاب ما جاء فی الْمَهْدِی» برای احادیث مهدویت اختصاص داده شده است:

۱. … عن زِرٍّ عن عبد اللَّهِ قال قال رسول اللَّهِ (صلی‌الله علیه و سلم): لَا تَذْهَبُ الدُّنْیا حتى یمْلِکَ الْعَرَبَ رَجُلٌ من أَهْلِ بَیتِی یوَاطِئُ اسْمُهُ اسْمِی قال أبو عِیسَى وفی الْبَاب عن عَلِی وَأَبِی سَعِیدٍ وَأُمِّ سَلَمَهَ وَأَبِی هُرَیرَهَ وَهَذَا حَدِیثٌ حَسَنٌ صَحِیحٌ.

۲. … عن عَاصِمٍ عن زِرٍّ عن عبد اللَّهِ عن النبی (صلی‌الله علیه و سلم) قال: یلِی رَجُلٌ من أَهْلِ بَیتِی یوَاطِئُ اسْمُهُ اسْمِی قال عَاصِمٌ وأنا أبو صَالِحٍ عن أبی هُرَیرَهَ قال لو لم یبْقَ من الدُّنْیا إلا یوْمٌ لَطَوَّلَ الله ذلک الْیوْمَ حتى یلِی قال أبو عِیسَى هذا حَدِیثٌ حَسَنٌ صَحِیحٌ.[۷]

در کتاب حدیثی الجامع فی الحدیث در ذیل عنوان«باب المهدی» روایات متعددی آمده است:

۳. أخبرنا عبد الرزاق عن معمر عن قتاده یرفعه إلى النبی (صلی‌الله علیه و سلم) قال: یکون اختلاف عند موت خلیف فیخرج رجل المدینه فیأتی مکه فیستخرجه الناس من بیته وهو کاره فیبایعونه بین الرکن والمقام فیبعث إلیه جیش من الشام حتى إذا کانوا بالبیداء خسف بهم فیأتیه عصائب العراق وأبدال الشام فیبایعونه فیستخرج الکنوز ویقسم المال ویلقی الإسلام بجرانه إلى الأرض یعیش فی ذلک سبع سنین أو قال تسع سنین.

۴. … عن أبی سعید الخدری قال ذکر رسول الله (صلی‌الله علیه و سلم): بلاء یصیب هذه الأمه حتى لا یجد الرجل ملجأ إلیه من الظلم فیبعث الله رجلا من عثرتی من أهل بیتی فیملا به الأرض قسطا کما ملئت ظلما وجورا یرضى عنه ساکن السماء وساکن الأرض لا تدع السماء من قطرها شیئا إلا صبته مدرارا ولا تدع الأرض من مائها شیئا إلا أخرجته حتى تتمنى الأحیاء الأموات یعیش فی ذلک سبع سنین أو ثمان أو تسع سنین.

۵. أخبرنا عبد الرزاق عن معمر عن مطر قال کعب إنما سمی المهدی لأنه لا یهدی لأمر قد خفی قال ویستخرج التوراه والإنجیل من أرض یقال لها أنطاکیه.

۶. أخبرنا عبدالرزاق عن معمر عن مطر عن رجل عن أبی سعید الخدری قال إن المهدی أقنى أجلى.

۷. أخبرنا عبد الرزاق عن معمر عن ابن طاووس عن علی ابن عبد الله بن عباس قال لایخرج المهدی حتى تطلع مع الشمس آیه.

۸. … عن علی قال لتملأن الأرض ظلما وجورا حتى لایقول أحد الله الله یستعلق به ثم لتملأن بعد ذلک قسطا وعدلا کما ملئت ظلما وجورا . [۸]

سایر کتابهای اهل سنت به طور گسترده روایاتی مربوط به مهدویت را منعکس کرده و به ذکر همه آنها نیازی نیست و فقط به چند مورد از تفاسیر اهل سنت اشاره می کنیم:

فخر رازی در تفسیرش در ذیل آیه«لِیظْهِرَهُ عَلَى الدّینِ کُلّهِ» در یکی از پاسخهای این شبهه که اسلام هنوز بر همه ادیان غلبه نکرده است از قول سدی می گوید که این غلبه در زمان خروج مهدی تحقق پیدا می کند و در آن زمان کسی باقی نمی ماند مگر اینکه داخل در اسلام شده باشد.[۹]

سیوطی در الدرالمنثور در تفسیر آیه که خزی و خواری کفار را وعده داده است می گوید که این خزی برای آنان زمانی تحقق پیدا می کند که مهدی قیام کند.[۱۰]  و نیز می گوید از ابن عباس نقل شده که پیامبر(صلی‌الله علیه و سلم) فرمود: اصحاب کهف از اعوان مهدی هستند.[۱۱]  و در موارد متعدد دیگر روایاتی را از کتابهای حدیثی اهل سنت در این تفسیر خود انعکاس داده است.[۱۲]

در تفسیر ابن ابی حاتم  و تفسیر ابن کثیر نیز تحقق خزی کفار در دنیا بر ظهور و خروج حضرت مهدی(عج) متوقف شده است.[۱۳]

قرطبی در تفسیر آیه «لیظهره على الدین کله» می گوید: بنابر قول سدی این غلبه در زمان خروج مهدی حاص می شود و کسی که گفته مهدی همان عیسی است این سخن درست نیست زیرا اخبار صحیح متواتر آمده که مهدی از عترت رسول خدا(صلی‌الله علیه و سلم) است پس حمل آن بر عیسی جایز نمی باشد. و حدیثی که گفته است «لا مهدی إلا عیسى» صحیح نیست و راوی آن مجهول است. بلکه صحیحترین احادیث به صورت نص بر خروج مهدی دلالت دارند که از عترت رسول خدا(صلی‌الله علیه و سلم) می باشد.[۱۴]

آلوسی درباره مهدویت مطالبی زیادی را در تفسیر روح المعانی بیان داشته است که به عنوان نمونه به چند مورد اشاره می شود:

او در ذیل آیه «قلْ إِنِّی أَخافُ إِنْ عَصَیتُ رَبِّی عَذابَ یوْمٍ عَظیم‏» بعد از ذکر مطالبی می گوید: در بعضی اخبار آمده است که هنگامی که باد شدید می وزید پیامبر خدا صورتش زرد می شد و می فرمود که من میترسم ازینکه روز قیامت برپا شود. این روایات و سخنانی که به رسول خدا نسبت داده صحیح نیست زیرا قیامت بعد از ظهور مهدی و عیسی و خروج دجال و طلوع شمس از مغرب و سایر امارات و نشانه های که هنوز محقق نشده است برپا می شود.[۱۵]

شاید برای کسانی که ادعا می کنند در کتابها و متون اهل سنت سخنی از مهدویت به میان نیامده و این مطالب را شیعیان از نزد خود شان ساخته همین مقدار کافی باشد.

پی نوشت:

[۱] . شخصی به نام ابو محمد از کنیا سؤالی درباره ظهور مهدی منتظر (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) از رابطه العالم الاسلامی که زیر نظر وهابیان عربستان اداره می‌شود پرسید. آنها ضمن پذیرفتن احادیث حضرت مهدی توسط پنج تن از علمای معروف حجاز رساله‌ای تهیه و برای او فرستاده‌اند پس از ذکر نام حضرت مهدی و محل ظهور او یعنی مکه را نوشته‌اند و توضیحات مضطر داده‌اند اقتباس از: الهامی، داود، آخرین امّید، ص ۲۲۷، انتشارات مجله مکتب اسلام، چ اول، ۷۲.

[۲] . محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاکم النیسابوری، المستدرک علی الصحیحین ج۴ ص۶۰۰ –  ۶۰۱ ، دار الکتب العلمیه – بیروت – ۱۴۱۱هـ – ۱۹۹۰م، الطبعه: الأولى، تحقیق: مصطفى عبد القادر عطا.

[۳] . : محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم التمیمی البستی صحیح ابن حبان ج۱۵ ص۲۳۶ ، مؤسسه الرساله – بیروت – ۱۴۱۴ – ۱۹۹۳، الطبعه: الثانیه، تحقیق: شعیب الأرنؤوط.

[۴]. علی بن أبی بکر الهیثمی أبو الحسن، موارد الظمآن ج۱ ص۴۶۳، دار الکتب العلمیه – بیروت، تحقیق: محمد عبد الرزاق حمزه.

[۵] . سلیمان بن الأشعث أبو داود السجستانی الأزدی، سنن ابی داود ج۴ ص۱۰۶ – ۱۰۷ ، دار الفکر ، تحقیق: محمد محیی الدین عبد الحمید.

[۶] . محمد بن یزید أبو عبدالله القزوینی، سنن ابن ماجه ج۲ ص ۱۳۶۶ – ۱۳۶۷، دار الفکر – بیروت ، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی.

[۷] . محمد بن عیسى أبو عیسى الترمذی السلمی، سنن ترمذی، ج۴ ص۵۰۵ ، دار إحیاء التراث العربی – بیروت ، تحقیق: أحمد محمد شاکر وآخرون.

[۸] . عبد الله بن وهب بن مسلم القرشی أبو محمد المصری، الجامع فی الحدیث، ج۱۱ ص ۳۷۱ – ۳۷۳ دار ابن الجوزی – السعودیه – ۱۹۹۶م، الطبعه: الأولى، تحقیق: د . مصطفى حسن حسین أبو الخیر.

[۹] . فخر الدین محمد بن عمر التمیمی الرازی الشافعی، التفسیر الکبیر أو مفاتیح الغیب، ج۱۶ ص۳۳ ، دار الکتب العلمیه – بیروت – ۱۴۲۱هـ – ۲۰۰۰م، الطبعه: الأولى.

[۱۰] . عبد الرحمن بن الکمال جلال الدین السیوطی، الدرالمنثور ج۱ ص۲۶۴، دار الفکر – بیروت – ۱۹۹۳م.

[۱۱] . الدرالمنثور، ج۵.ص۳۷۰.

[۱۲] . رک: الدرالمنثور ج۷ ص ۴۸۳-۴۸۵.

[۱۳] . عبد الرحمن بن محمد بن إدریس الرازی، تفسیر ابن ابی حاتم، ج۱ ص۲۱۱ ، المکتبه العصریه – صیدا، تحقیق: أسعد محمد الطیب؛ : إسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی أبو الفداء، تفسیر ابن کثیر (تفسیر القرآن العظیم)ج۱ ص۱۵۸ ، دار الفکر – بیروت – ۱۴۰۱.

[۱۴] . أبو عبد الله محمد بن أحمد الأنصاری القرطبی تفسیر قرطبی (الجامع لأحکام القرآن) ج۸ ص۱۲۱- ۱۲۲ ، دار الشعب – القاهره

[۱۵] . العلامه أبی الفضل شهاب الدین السید محمود الألوسی البغدادی، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم والسبع المثانی، ج۷ ص ۱۱۱ و ج۱۳ص۱۷۱ ، دار إحیاء التراث العربی – بیروت.

نویسنده : حمیدالله رفیعی

فضایل امامان شیعه

اشاره:

برخی مدعی هستند که شیعیان  برای امامان شان  فضایلی ساخته اند و برای آنان مقامات عالی، عرفانی و معنوی قائل هستند. این دسته از مخالفین اهل‌بیت به این باور هستند که اهل بیت پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) هیچ تفاوتی با سایر مسلمانان ندارند. آنان علم و فضیلت و امثال این امور را مانند دیگرا کسب کرده و خداوند هیچ فضیلتی را به آنان عطا نکرده است. در این مقاله بیان خواهد شد که شیعیان هیچ نقشی در فضایل اهل بیت نداشته بلکه این فضایلی که برای اهل بیت گفته شده در متاون اهل سنت وجود دارند.

 فضائل و مناقب امامان شیعه و ائمه (علیهم‌السلام) تنها در منابع شیعه ذکر نشده است، بلکه بیش از شیعه، اهل سنّت به آن پرداخته، و در کتب معتبرروایی، تفسیری و تاریخی خود ذکرکرده‌اند، و حتی در بعضی از کتب روایی باب فضائل علی بن ابی‌طالب را نیز آورده‌اند. بنابراین ذکر فضائل و مناقب اهل بیت (علیهم‌السلام) به دوستداران اهل بیت (علیهم‌السلام) اختصاص ندارد، بلکه حتی بعضی ازکسانی که با حضرت علی (علیه‌السلام) و یا امامان شیعه نیز جنگ کردند (و از جمله معاویه) مناقب آن حضرت (علیه‌السلام) را ذکر کرده است.(۱)

و ثانیاً اهل سنّت نیز محبت اهل بیت (علیهم‌السلام) را شرط ایمان می‌دانند و در روایات آنان بر این امر تأکید شده است که برای نمونه چند مورد از این روایات نقل می‌شود:

۱. زمخشری که از مفسران اهل سنّت است، می‌گوید: «هنگامی که آیه شریفه مودت قل لا اسئلکم علیه اجراً الا الموده فی القربی یعنی بگو ای رسول ما که اجر و پاداشی جز دوستی نزدیکان را از شما نمی‌خواهم، نازل شد از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) پرسیدند: مودت و دوستی چه کسانی برما واجب شده است؟! فرمود: علی و فاطمه و فرزندان آن دو.(۲)

۲. همچنین زمخشری نقل می‌کند که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: «هر کس با محبت آل محمد (صلی‌الله علیه و آله) از دنیا برود، شهید و آمرزیده مرده است و چنین کسی با ایمان کامل و بر سنّت و جماعت از دنیا رفته است.»(۳)

۳. در صحیح مسلم روایت شده است که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: «من دو گوهر گرانبها در میان شما می‌گذارم، یکی کتاب خدا که نور و هدایت‌گر است، پس چنگ زنید به آن و عمل کنید، و اهل بیتم، توجه می‌دهم شما را به خدا درباره اهل بیتم.» این جمله را دوبار تکرار فرمودند.(۴)

۴. حاکم نیشابوری، در مورد شأن نزول آیه تطهیرو انحصار آن به پنج تن آل عبا می‌گوید: «عبدالله بن جعفر از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) روایت می‌کند که آن حضرت به هنگام نزول رحمت الهی فرمودند: «به سوی من بخوانید!» صفیه گفت: «چه کسی را؟» آن حضرت (صلی‌الله علیه و آله) فرمودند: «اهل بیتم را (علی و فاطمه و حسن وحسین)» وقتی آنان (علیهم‌السلام) آمدند، آن حضرت (صلی‌الله علیه و آله) عبای خویش را بر روی آنان افکند، پس دستانش را بالا برد و عرض کرد: «خدایا! اینان اهل بیت من هستند، پس بر محمد و آل محمد صلوات فرستاد»، در این هنگام آیه شریفه تطهیر نازل شد.(۵)

۵. ام سلمه گوید: «آیه تطهیردر خانه من در حالی که پنج تن آل عبا در آن بودند، نازل گردید رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) آنان را با عبایی که بر روی ایشان افکند پوشانید، پس عرضه داشت: «اینان اهل بیت من هستند، پروردگارا، رجس و پلیدی را از آنان دور کن و ایشان را پاک و مطهر گردان».(۶)

در حدیث دیگری پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: «از آنان سبقت نگیرید که هلاک می‌شوید و در حق آنان کوتاهی نکنید که باز هلاک می‌شوید از آنان بگیرید که اعلم از شما می‌باشند.»(۷)

محمد عبده در شرح نهج البلاغه خود از حضرت علی (علیه‌السلام) اینگونه نقل می‌کند که حضرت (علیه‌السلام) فرمود: «کجا هستند کسانی که گمان می‌کنند راسخ در علم هستند، همانا آنان دروغ می‌گویند و برما ستم کردند. چون خداوند ما را برگزیده و رفعت‌ داد و به ما علم عطا کرد و بر آنان حرام نمود و ما را به اسرار داخل و آنان را خارج کرد و به وسیله ما هدایت رونق می‌گیرد. و ائمه و پیشوایان از قریش می‌باشند که در این بستر روئیده‌اند و بنی‌هاشم شاخه‌های آن می‌باشند، کسانی که غیر از آنان صلاحیت ندارند، و ولایت برای غیر آنان مصلحت نیست.(۸)

آیه شریفه: فاسئلوا اهل الذکر ان کنتم لاتعلمون.(۹) یعنی اگر نمی‌دانید از کسانی که می‌دانند، سؤال کنید. بنا به نقل اهل سنّت در شأن اهل بیت (علیهم‌السلام) نازل شده است.(۱۰)

صاحب ینابیع الموده روایت کرده که: «روزی فردی یهودی به نام «الاُعتل» خدمت پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) رسید و عرض کرد یا رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) در سینه‌ام سؤالاتی دارم، اگر جواب دادی مسلمان می‌شوم. وگرنه ایمان نمی‌آورم. فرمود: «بپرس یا اباعماره، وی در ضمن سؤالاتی پرسید: ای پیامبر خدا آنچه جواب دادی، ‌راست گفتی، حال مرا آگاه کن از وصی و جانشین خود که حتماً برای هر پیامبری جانشینی می‌باشد و حضرت موسی بن عمران، یوشع بن نون را وصی کرد، حضرت (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: وصی و جانشین من علی بن ابی‌طالب است و بعد از آن دو فرزندش حسن و حسین (علیهم‌السلام) . و در ادامه فرمود: نه نفر از ائمه (علیهم‌السلام) از صلب فرزندم حسین (علیه‌السلام) می‌باشند. مرد یهودی گفت: نامشان را برای من بگو. فرمود: بعد از امام حسین (علیه‌السلام) فرزندش علی بن الحسین و بعد از او فرزندش محمدباقر و بعد جعفر بن محمد و بعد موسی بن جعفر و بعد علی بن موسی و بعد محمد بن علی و بعد علی بن محمد و بعد حسن عسکری و بعد حضرت مهدی (علیهم‌السلام) می‌باشند…». یهودی ایمان آورد و حمد خداوند نمود.(۱۱)

نتیجه اینکه، ذکر فضائل برای ائمه (علیهم‌السلام) از طرف شیعیان برای اینست که اولاً: آنان برگزیده خداوند بوده‌اند و از ویژگی خاصی برخوردارند، که دوست و دشمن به آن اعتراف دارند و ثانیاً: کتب اهل سنّت نیز بیشتر این فضائل را ذکر کرده، و ثالثاً: فضائل اهل بیت اززبان رسول خدا بیان شده است و ساخته شیعه نیست چنانچه اگر ساخته شیعه بود، امکان نداشت اهل سنّت در کتب خود باب‌هایی در فضائل آنان و احادیثی که حاکی از فضائل و مناقب آنان است ذکر کنند؟! و برای آنان مقامات عرفانی و ویژگی‌های خاصی را بیان دارند؟ و رابعاً: زیبنده نیست به صرف این ادعا گفته شود که چون ما به مقام آنان دسترسی نداریم، پس این فضایل صحت ندارد پس اینکه برادران اهل سنّت در ذیل آیاتی، شأن نزول را برای ائمه (علیهم‌السلام) می‌دانند، و روایاتی در شأن آنان از پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) نقل می‌کنند، به خوبی روشن می سازد که اهل بیت(علیهم‌السلام) هم مقاماتی خاص داشته‌اند، و هم ساخته شیعه نیست و هم با سایر مسلمین فرق دارند، که اگر فرقی نبود، چرا برای بقیه مسلمین این همه روایات و کتب و مقالات نوشته و نقل نشده است؟!

پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: «بزودی پس از من فتنه‌ای برپا خواهد شد، پس هنگامی که چنین شد ملازم علی بن ابی‌طالب باشید، زیرا او اوّل کسی است که به من ایمان آورده و اوّل کسی باشدکه در روز قیامت با من مصافحه کند، او صدیق اکبرو فاروق این امت است، که میان حق و باطل جدائی افکند و او رهبرو پیشوای دین است.

پی نوشت:

  1. حاکم نیشابوری، مستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۰۷، سنن بیهقی، ج ۲، ص ۱۵۰. صحیح مسلم، ج ۵، ص ۲۶. و مسند احمد، ج ۴، ص ۱۰۷. تفسیرفخر رازی، ج ۶، ص ۷۸۳. کتاب فضائل الصحابه، حدیث ۴۴۲۵. در المنثور، ج ۵، ص ۱۹۸. نسائی، کتاب خصائص الامام علی ـ علیه السلام ـ .
  2. زمخشری، کشاف، ذیل آیه شوری:۲۳.
  3. تفسیر کشاف، همان.
  4. صحیح مسلم، باب فضائل علی بن ابیطالب، چاپ بیروت، شرح نووی، ج ۱۵ و ۱۶.
  5. مستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۴۷.
  6. سنن بیهقی، ج ۲، ص ۱۵۰.
  7. ابن حجر الشافعی، الصواعق المحرقه، ص ۱۴۸. السیوطی، الدر المنثور، ج ۲، ص ۶۰. کنز العمال، ج ۱، ص ۱۶۸.
  8. عبده، محمد، نهج البلاغه، ص ۱۴۳، خطبه ۱۴۳.
  9. نحل:۴۳.
  10. تفسیر الطبری، ج ۱۴، ص ۱۳۴. تفسیرابن کثیر، ج ۲، ص ۵۷۰. تفسیر قرطبی، ج ۱۱، ص ۲۷۲. شواهد التنزیل، للحسکانی، ج ۱، ص ۳۳۴.
  11. القندوزی الحنفی، ینابیع الموده، چاپ اسلامبول، ص ۴۴۰.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

روش برخورد با دانش آموزان اهل سنت جهت تبلیغ اهل بیت

اشاره:

 امروز در بین مردم دنیا صدها دین با عقاید مختلف مشاهده می‌شود که پیروان هر کدام تا پای جان از آن حمایت می‌کنند. این گرایش دینی به سوی دین باطل ریشه در فطرت انسان دارد. بنابراین دست برداشتن از یک اعتقاد که نسل به نسل از یکی به دیگری منتقل شده سخت ترین کار در عرصه زندگی افراد بشر است؛ چون انسانی که دست برداشتن از تعلّقات مادی برایش غیر قابل تحمل است، مشکل است از اعتقادی که قلبش را به آن سپرده به راحتی دست بردارد. به هر حال در این مقاله روش تبلیغ اهل‌بیت برای جوانان اهل‌سنت بیان می‌گردد.

برادران اهل سنت ما که در بعضی عقاید خصوصاً در مسئله امامت با شیعیان اختلاف داشته ولی در اکثر مبانی اسلام با شیعیان اتحاد دارند، به خصوص اگر از طبقه عوام و غیرمحقق در امور دینی باشند، خیلی مشکل است که در برابر بیان اموری که عقاید آنان را زیر سؤال ببرد آرام گرفته و بی تفاوت بمانند مگر این که در اثر تماس افراطی با امور مادّی و مکاتب دین زدا در اعتقادات او ضعف ایجاد شده باشد. بنابراین در برخورد با آنان خصوصاً در زمان بیان حقایق مذهب شیعه باید نکات زیر مورد توجه قرار گیرد.

۱. قبل از همه چیز باید معاشرت و رفتار با آنان، از رنگ و بوی برادری و محبت برخوردار باشد خصوصاً طبیعت رابطه معلّمی و دانش آموزی این نوع معاشرت را به خودی خود اقتضاء دارد. اسلام به مسئله معاشرت نیکو و حسن رفتار خیلی اهمیت قائل است. خداوند می فرماید: «با مردم به زبان خوش سخن بگوئید.»(۱) و این دستور خداوند معاشرت نیکو را با تمام مردم چه مسلمان باشد و چه کافر و چه شیعه باشد و چه سنی اقتضاء می کند.(۲) و به همین سبب است که پیامبر اسلام به وسیله حسن خلق و نرمی رفتار که خداوند به او عطا کرده بود، توانست مردم را به سوی خود جذب کرده، و اسلام را تبلیغ و تثبیت نموده و شرک و کفر و قدرت های استکباری را شکست دهد. قرآن کریم در رابطه با رمز پیروزی رسول خدا (صلی‌الله علیه و اله) می فرماید: «تو به (برکت) رحمت الهی در برابر آنها ‌(‌‌‌مردم) نرمخو (و مهربان شدی) و اگر تندخو و سخت دل بودی از اطراف تو پراکنده می شدند».(۳) پس شرط اول و لازم در تأثیر تبلیغ و یا لااقل در رام کردن شنونده در برابر هر تبلیغی، از جمله تبلیغ اهل بیت در بین برادران اهل سنت خوش خلقی و لطافت برخورد مبلغ می باشد. شنونده نباید از خود گوینده و نحوه برخورد او تنفر داشته باشد و با وجود تنفر هیچ نوع تبلیغی نه تنها در شنونده تأثیر مثبت ندارد بلکه به صورت قطع، او را به موضوع حساس تر و از آن دورتر می گرداند.

۲. در مرحله بعدی یک مبلّغ حق جو و انسان دوست که در تبلیغش جز سعادت و هدایت شنونده هدف دیگری ندارد، هیچگاه نباید اعتقادات و رسومات طرف را مورد اهانت و تمسخر قرار بدهد بلکه گاهی باید با اعتقادات و ارزش های مذهبی آنها مماشات نموده و از خود تسامح نشان دهد و نباید از موضع تعصب و بدبینی با طرف خصوصاً با شنونده محض سخن گفته شود. بنابراین نباید بزرگان اهل سنت و رؤسای مذاهب آنان خصوصاً در برابر دانش آموزان که از روحیات و احساسات لطیفی برخوردارند مورد اهانت قرار گیرد و اگر احیاناً اسمی از بزرگان اهل سنت برده شود باید عاری از اهانت باشد. چون نتیجه اهانت و تمسخر جز اهانت و بدبینی در طرف و ایجاد دشمنی چیز دیگری نمی تواند باشد. خداوند به مسلمین دستور داده است که: «معبود کسانی را که غیر خدا را می خوانند دشنام ندهید مبادا آنها نیز از روی ظلم و جهل خدا را دشنام دهند.»(۴) چرا که هیچ چیزی با دشنام و ناسزاگویی اثبات نمی شود و جز آثار منفی و تخریبی چیز دیگری بر آن مترتب نمی گردد.

۳. در بیان و تبلیغ مقام شامخ اهل بیت (علیهم‌السلام) و عظمت آنان باید به سخنان پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و اله) که اهل بیت ارزش خود رااز او گرفته است ـ متمسک شد و از روایات و احادیثی، در تبلیغ اهل بیت استفاده شود که از طریق اهل سنت در رابطه با فضائل آنان نقل گردیده اند. مثلاً این سخنان پیامبر که فرمود: «هر کسی بر محبت آل محمد بمیرد شهید مرده است، آگاه باشید هر کسی که بر حبّ آل محمد (صلی‌الله علیه و اله) بمیرد در حالی مرده است که گناهانش بخشیده شده است. آگاه باشید، هر کسی که بر حبّ آل محمد (صلی‌الله علیه و اله) بمیرد مؤمن و با ایمان کامل مرده است، آگاه باشید هر کسی بر حبّ آل محمد (صلی‌الله علیه و اله) بمیرد ملک الموت او را بشارت بهشت می دهد، و یا از قبر او دو تا در به سوی بهشت باز می گردد، و قبرش مزار فرشتگان رحمت قرار می گیرد و…»(۵) که از طریق اهل سنت نقل گردیده اند، بیان و توجیه شود که اهل بیت اختصاص به شیعه و هیچ فرقه ی خاصی ندارد، بلکه آنان فرزندان رسول خدا (صلی‌الله علیه و اله) هستند که محبت و پیروی آنان بر همه مسلمین واجب گردیده است. و با بیان چهره کریه دشمنان اهل بیت که در نزد اهل سنت نیز احترام چندانی ندارند مثل یزید، شمر، خوارج، پادشاهان بنی امیه و بنی عباس، و امروز ناصبی ها و وهابیون که نه تنها شیعیان را بلکه همه مسلمانان را مشرک می دانند، عظمت اهل بیت تثبیت گردد.

و نیز توجه آنان به کتاب هایی معطوف گردد که توسط علمای بزرگ اهل سنت در رابطه با فضائل و مناقب اهل بیت نگاشته شده اند از آن جمله کتاب های: «خصائص امیرالمؤمنین تألیف عبدالرحمن احمد بن شعیب النسایی الشافعی و کفایه الطالب فی مناقب علی بن ابی طالب، تألیف حافظ محمد بن یوسف الگنجی الشافعی و ینابیع الموده تألیف سلیمان بن ابراهیم القندوزی الحنفی و المناقب تألیف الموفق بن احمد الحنفی الخوارزمی» برای این منظور بهترین کتاب هایی هستند که توسط علما اهل سنت نوشته شده اند.

و نیز در صورت امکان از سخنان بعضی از بزرگان علما اهل سنت در تبلیغ عظمت و مقام الهی اهل بیت استفاده شود مثلاً امام شافعی یکی از رؤسای مذاهب چهارگانه اهل سنت در رابطه با اهل بیت چنین می گوید: ای اهل بیت رسول خدا محبت شما از طرف خداوند در قرآنی که آن را نازل کرده است بر ما فرض شده است، بس است شما را در عظمت قدر و منزلت، که اگر کسی بر شما درود نفرستد نمازش باطل است.(۶)

و منظور امام شافعی این است که تمام مسلمین اعم از سنی و شیعه در تشهد نمازشان درود و صلوات بر محمد و آل محمد (صلی‌الله علیه و اله) را از شرایط صحت نماز می دانند ولو ممکن است بعضی از فرقه ها در عین حالیکه در تشهد نمازش بر محمد و آل محمد صلوات می فرستد لکن آن را از شرایط صحت نماز نداند.

پی نوشت:

  1. بقره:۳.
  2. طباطبائی، محمدحسین، المیزان، مؤسسه نشر اسلامی، ج۱، ص۲۱۹.
  3. آل عمران:۱۵۹.
  4. انعام:۱۰۸.
  5. زمخشری، محمود بن عمر، الکشاف، بیروت، دارالکتاب العربی، بی تا، ج۴، ص۲۲۰.
  6. الهیتمی، ابن حجر ابی العباس احمد بن محمد، الصواعق المحرقه، بیروت، مؤسسه الرساله، اول ۱۹۹۷م، ج۲، ص۴۳۵.

نویسنده: حمید الله رفیعی

شفاعت اهل بیت در قیامت

اشاره:

یکی از عقاید اسلامی مسئله شفاعت است که در قیامت از سوی پیامبران، اولیاء و ملائکه انجام می شود. ان عقیده را هم ه مسلمانان قبول دارند به جز فرقه وهابیت که آن را موجب شرک می داند. اهل بیت (علیهم‌السلام) نیز از اولیای الهی هستند که خداوند به آنان حق شفاعت داده است. در تحقق شفاعت از سوی اولیای الهی شرایطی وجود دارد که در قرآن و احادیث نبوی و معصومین (علیهم‌السلام) بیان شده است.  در این مقاله به معنا و کیفیت شفاعت پرداخته شده است.

 

کلمه شفاعت از ریشه شفع به معنی (جفت) و ضمیمه کردن چیزی به مثل خودش گرفته شده و نقطه مقابل آن «وتر» به معنی تک و تنها است و سپس به ضمیمه شدن فرد برتر و قوی تر برای کمک به فرد ضعیف تر اطلاق گردیده است و مفهوم شفاعت بر محور دگرگونی و تغییر موضوع به شفاعت شونده دور می زند یعنی شخص شفاعت شونده موجباتی فراهم می سازد که از یک وضع نامطلوب و درخور کیفر بیرون آمده و به وسیله ارتباط با شفیع، خود را در وضع مطلوبی قرار دهد که شایسته و مستحق بخشودگی گردد و ایمان به این نوع شفاعت در واقع یک مکتب عالی تربیت و وسیله اصلاح افراد گناهکار و آلوده و بیداری و آگاهی آنها می باشد. و شفاعت در منطق اسلام از این نوع است. آیات شفاعت به خوبی نشان می دهد که مسأله شفاعت از نظر منطق اسلام یک موضوع بی قید و شرط نیست بلکه قیود و شرایطی دارد مثلاً از نظر جرمی که درباره آن شفاعت می شود شرایطی هست و از طرفی، شخص شفاعت شونده و شخص شفاعت کننده هم باید شرایطی داشته باشند.

کسانی که معتقد به اصل شفاعت هستند، برای اینکه مشمول آن شوند، ناگزیرند شرایط آن را فراهم سازند، و از گناهانی همانند ظلم که به طور کلّی از دایره شفاعت بیرون شمرده شده، و قرآن می گوید ظالمان شفیع مطاعی ندارند،(۱) بپرهیزند، و برنامه خود را از یک دگرگونی عمیق و همه جانبه در وضع خویش شروع کنند و برای رسیدن به مقام ارتضاء و برقرار ساختن عهد الهی از گناه توبه کنند. و یا حداقل در آستانه توبه قرار گیرند، خلافکاری و شکستن قوانین الهی را متوقف سازند و یا لااقل تقلیل دهند و ایمان به خدا و دادگاه بزرگ رستاخیز را در خود زنده نگهدارند و قوانین و مقرّرات او را محترم بشمارند و از طرفی برای برقرار ساختن پیوند میان خود و شفاعت کننده، از صفات او اقتباس کنند و یک نوع سنخیت هر چند ضعیف میان خود و او برقرار سازند.(۲)

منظور ما از شفاعت همان شفاعتی است که عذاب روز قیامت را از گناه کاران بر می دارد، حال باید دید این شفاعت از چه شفیعانی سر می زند؟ و در چه زمانی تحقق می یابد؟ و در حق چه کسانی جاری می شود؟ از روایات پیامبر و اهل بیت، شفاعت رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) و اهل بیت و قرآن و ملائکه و مؤمنین و خویشاوندان استفاده میشود، یعنی خداوند به آنها اذن و حق شفاعت داده است.

امّا شفاعت در چه زمانی تحقق می یابد؟ از آیات ۳۸ـ ۴۲ مدّثر استفاده می شود که شفاعت در قیامت تنها در عذاب دوزخ مؤثر است، و در ناگواری های قبل از آن، مانند نشئه ی برزخ و حضور پیامبر و ائمه در دم مرگ و در هنگام سؤال قبر، و کمک کردن آن حضرت در شدائد، ربطی به شفاعت در، دادگاه خداوند ندارد، بلکه از قبیل تصرّف ها و حکومتی است که خداوند به ایشان داده، تا به اذن او هر حکمی که خواست برانند و هر تصرّفی خواستند بکنند.(۳)

روایات نیز از وقوع شفاعت در قیامت سخن می گوید: پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: من در روز قیامت شفاعت می کنم و شفاعتم پذیرفته می شود، و علی هم شفاعت می کند و شفاعت او نیز پذیرفته می شود و اهل بیت من نیز شفاعت می کنند و شفاعت آنان هم پذیرفته می شود.(۴)

امام صادق (علیه‌السلام) فرمودند: در روز قیامت ما برای شیعیان گناهکارمان شفاعت می کنیم، امّا نیکوکاران را خدا نجات داده است.(۵)

امّا شفاعت در حق چه کسانی جاری می شود؟ علاّمه بعد از بحث طولانی می گوید: پس معلوم شد که شفاعت وسیله نجات گناهکاران از اصحاب یمین است، هم چنان که قرآن فرمود: اگر از گناهان کبیره اجتناب کنید، گناهان دیگرتان را جبران می کنیم. (۶) به طور مسلّم منظور آیه این است که گناهان صغیره را خدا می آمرزد و احتیاجی به شفاعت ندارد، پس مورد شفاعت آن عدّه از اصحاب یمین اند، که گناهان کبیره از آنان تا روز قیامت باقی مانده، و به وسیله توبه و یا اعمال حسنه دیگر از بین نرفته است، هم چنان که رسول خدا فرمود: شفاعتم تنها مربوط به اهل کبائر از امتم است، و امّا نیکوکاران هیچ ناراحتی ندارند. (۷)

امام باقر و صادق ـ علیهم السلام ـ فرمودند: به خدا سوگند ما از شیعیان گناهکارمان شفاعت می کنیم، تا دشمنان ما آنها را ببینند و بگویند، ما شافعان و دوستان پشتیبان نداریم، اگر برای ما بازگشتی بوده از مؤمنین می شدیم. (۸)

رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: هنگامی که در مقام محمود (مقام شفاعت) قرار گیرم، برای آن افراد از امّتم که مرتکب گناهان بزرگ شده اند شفاعت می کنم و خدای متعال شفاعتم را درباره آنان می پذیرد، به خدا سوگند برای کسانی که ذرّیه و فرزندان مرا آزار کرده باشند شفاعت نمی کنم.(۹)

از امام صادق (علیه‌السلام) نقل است: به خدا سوگند که شیعیان خود را شفاعت می کنیم، به خدا سوگند، آنان را شفاعت می کنیم، تا این که اهل جهنم می گویند: پس برای ما شفاعت کنندگانی نیست….(۱۰)

پی نوشت:

  1. غافر، ۱۸.
  2. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ۱:۲۳۶، دار الکتب الإسلامیه ۱۳۷۴.
  3. طباطبائی، محمد حسین، المیزان، ترجمه محمد باقر موسوی همدانی ۱:۲۶۳، دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، ۱۳۷۴ش.
  4. ابن شهر آشوب محمّدبن علی، مناقب آل ابی طالب ۲:۱۵، المکتبه الحیدریه النجف الأشرف، ۱۳۷۶.
  5. صدوق محمّد، خصال، ص ۶۲۴، منشورات جماعه المدرسین فی الحوزه العلمیه فی قم، ۱۴۰۳ق.
  6. نساء، ۳۱.
  7. علامه طباطبائی محمد حسین، المیزان ترجمه سید محمّد باقر موسوی همدانی ۱:۲۸۴، پیشین.
  8. شیخ حر عاملی محمّد بن الحسن، الفصول المهمه فی اصول الائمه، ص ۳۶۱، مؤسسه معارف اسلامی امام رضا (علیه‌السلام) ، ۱۴۱۸ق.
  9. شیخ حر عاملی محمّد بن الحسن، الفصول المهمه فی اصول الائمه، ص ۳۶۰، پیشین.
  10. ابن شهر آشوب محمّد بن علی، مناقب آل ابی طالب ۲:۱۴، المکتبه الحیدریه، النجف الأشرف، ۱۳۷۶.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

اثبات امامت امامان شیعه با آیات و احادیث

اشاره،

شیعه و سنی دو فرقه ای اسلامی هستند که مشترکات فراوانی در اصول و فروع دین دارند اما نقطه افتراق اساسی شیعه و سنی مساله امامت است که منشاء خیلی از اختلافات دیگر شده است. در مساله امامت اختلاف هم در اصل قضیه است که اهل سنت آن را از فروع دین و شیعه از اصول دین می شمارند و هم در امور متفرع بر آن اختلاف وجود دارد از قبیل ضرورت وجود امام، عصمت امام و تنصیصی بودن مقام امامت و انحصار ائمه (علیهم‌السلام) در دوازده نفر.(۱) در این مقاله به اثبات امامت امامان شیعه پرداخته شده است.

مقام امامت به اعتقاد شیعه مقام جانشینی پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) در توضیح، تبیین، بیان، حفظ، اجرای قوانین الهی و تربیت نفوس می باشد. زیرا امام به اعتقاد شیعه به جز وحی همه مقامات پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) را دارا است و همان ادله ای که بعثت انبیاء را الزامی می کند اصل امامت را نیز مستدل می نماید. و به عقیده ای شیعه جز مقام عصمت به آن نائل نمی شود زیرا قرآن از امامت به عهد الهی یاد می کند که ابراهیم خلیل (علیه‌السلام) بعد از امتحانات و بعد از طی مقام نبوت، رسالت و خلّت به آن منصب می رسد.(۲) و لذا خداوند چون که معصومین را می شناسد آنان را برای امت معرفی نموده است.

اما اهل سنت امامت بعد از پیغمبر را صرف یک مسئولیت ظاهری در حد ریاست حکومت دینی از فروع دین می دانند و معتقدند مساله جانشینی پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) یک امر انتخابی و واگذار شده به مردم است.(۳)

آیاتی از قرآن که دلیل حقانیت دعوای تشیع یعنی اثبات امامت است فراوان است که به برخی از آنها اشاره می شود،

الف) آیه اطاعت:

«یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیوْمِ الآخِرِ ذَلِکَ خَیرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلاً. ای کسانی که ایمان آورده اید! اطاعت کنید خدا را، و اطاعت کنید پیامبر و اولی الامر از خودتان را….»(۴)

به طور اطلاق در این آیه خدا به اطاعت از خود و رسول و اولی الامر دستور داده و اطاعت از اولی الامر و اطاعت از خدا و رسول بدون قید و شرطی در کنار هم قرار گرفته و معلوم می شود اطاعت از اولی الامر با اطاعت از خدا و رسول خدا تفاوت ندارد و لازمه موافقت اوامر و نواهی اولی الامر با اوامر و نواهی خدا و رسول، آن است که آنها از خطا و گناه باید معصوم باشند. و گرنه لازم می آید خدا به اطاعت از کسانی امر کرده باشد که مصون از گناه نیستند و چنین فرمان مطلق از خدای حکیم عقلاً قبیح و منکر است. زیرا مستلزم عصیان خالق و اطاعت مخلوق است و چنین اطاعتی مطابق احادیث رسیده از پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) جایز نیست.(۵)

و لذا کسانی دیگری که اطاعت آنها لازم است مثل والدین با این که اطاعت آنها در حدّ اهمیت اطاعت از اولی الامر نیست همواره محدود به حدودی و مقید به این است که معصیت خدا لازم نیاید.(۶)

از آن چه گفته شد نتیجه می گیریم که اولی الامر باید افراد معصوم و معینی باشند و خدا باید آنان را معرفی کرده باشد زیرا درک عصمت از حیطه عقل خارج است و معقول نیست خدا از یک طرف امر به اطاعت بدون چون و چرا از اولی الامر بکند و از طرفی تعریف آنها را به مردمی واگذار کرده باشد که معصوم را نمی شناسند چون چنین فرمانی تکلیف به امر غیر مقدور است.

فخر رازی از علمای برجسته اهل سنت با اذعان به این که لازمه امر به اطاعت مطلقه از اولی الامر عصمت آنها است. ضرورت عصمت آنان را پذیرفته و می گوید، اگر معصوم نباشند تضاد در حکم الهی لازم می آید زیرا از یک طرف اطاعت آنها را واجب کرده و از طرفی دیگر آن جا که آنان به خطا فرمان می دهند ارتکاب آن عمل ممنوع است. لکن فخر رازی به بهانه این که شخص معصوم در میان امت قابل تشخیص نمی باشد و نیز به دلیل این که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فرموده است، «امت من هرگز به خطا اتفاق نمی کند» اهل حل و عقد را مصداق اولی الامر قرار داده و رأی آنها را معصوم پنداشته است.(۷)

به فخر رازی و کسانی دیگری که به این مطلب قائلند باید گفت اولاً هیچ گاه اجماع امت به عنوان اهل حل و عقد در میان مسلمانان تحقق پیدا نکرده است. ثانیاً با فرض تحقق، به علت عدم معصوم بودن افراد حل و عقد ممکن نیست، با جمع شدن آنان وصف عصمت برای این جمع به وجود آید. ثالثاً امت اسلامی در مساله امامت و حکومت از شخص خلیفه پیروی می کند نه از شورای حل و عقد زیرا در خارج اولی الامر فقط یک نفر بوده است و شورای حل و عقد هیچ گاه خلافت را به عهده نداشته است.

رابعاً مضمون کلام پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) این نیست که رأی هیأت حاکمه به خطا نمی رود زیرا گذشته و حال، شهادت به خطای رأی نمایندگان امت می دهد بلکه معنای حدیث این است که امت بر خطا اجماع نمی کند و هیچ گاه وضعیت به حدی نمی رسد که حتی یک نفر هم از حق پیروی نکند، هر چند آن یک نفر معصوم باشد و هیچ دلیلی بر این وجود ندارد که کلمه «امت» به اهل حل و عقد معنی شود.(۸)

خامساً راه شناخت فرمانروایان مفترض الطاعه، قرآن و روایاتی است که در منابع معتبر اهل سنت نیز آمده است. آیات ولایت، مودت، تطهیر، مباهله و آیه تبلیغ و روایات وارده در تفسیر آنها و نیز روایات ثقلین، منزلت، غدیر، سفینه و اولی الامر را معرفی نموده است و روایاتی مربوط به آیه اطاعت به این مضمون که اولی الامر کیانند زیاد است در اینجا به سه نمونه اکتفا می کنیم،

۱. سلیمان حنفی نقل نموده از امام علی (علیه‌السلام) سئوال شد که کوچک ترین امری که موجب گمراهی انسان می شود چیست؟ حضرت فرمود، «نشناختن ولی الله مفترض الطاعه که حجت خدا و شاهد بر خلق است و خدا به اطاعت او دستور داده است». وقتی سائل از حضرت درخواست توضیح بیشتری می کند می فرماید، «منظور کسانی است که خدا در قرآن آنها را قرین خود و رسولش قرار داده و فرموده است، (ای مؤمنان، خدا و رسول و اولی الامر را اطاعت کنید)». و سپس ادامه می دهد، منظور از اولی الامر کسانی است که پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) در مواضع متعدد و حتی در خطبه ای که هنگام رحلت خود آنها را معرفی نموده و فرموده است، دو چیز نفیس را میان شما می گذارم یکی کتاب الله و دیگری عترت و اهل بیتم (علیهم‌السلام) ».(۹)

۲. و نیز در تفسیر همین آیه از پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) نقل شده که حضرت اسامی دوازده امام را به ترتیب برده و آنها را معرفی کرده است.(۱۰)

۳. جابر بن عبدالله انصاری می گوید، وقتی آیه «اولوالامر» نازل شد از پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) پرسیدم مراد چه کسانی هستند؟ فرمود، «آنهایی که خدا اطاعت شان را قرین اطاعت خود و رسولش قرار داده و آنها خلفاء من و ائمه مسلمین بعد از من هستند، اول آنها علی (علیه‌السلام) است بعد امام حسن (علیه‌السلام) و بعد…».(۱۱)

ب) آیه تطهیر:

«إِنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا. همانا خدا می خواهد که هر گونه رجس و پلیدی را از شما اهل بیت دور کند و شما را پاک و طاهر قرار دهد».(۱۲)

آیه دلالت بر عصمت اهل بیت (علیهم‌السلام) دارد زیرا زدودن هر نوع رجس و پلیدی شامل گناهان صغیره و کبیره می شود به خصوص که تطهیر به اراده تکوینی خداست.

به بهانه این که جملات قبل و بعد آیه تطهیر مربوط زنان پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) است نمی توان گفت مراد از «اهل بیت» زن های حضرت است. زیرا اولاً برگرداندن ضمیر مردان (عنکم) به زنان صحیح نیست.

ثانیاً روایات فراوانی از طریق فریقین وارد شده که این آیه اختصاص به پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) و علی (علیه‌السلام) و فاطمه (علیهاالسلام) و حسن و حسین(علیهماالسلام) دارد و احدی در این فضیلت با آنان شرکت ندارد. در بعضی از این روایات آمده که پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) فاطمه و علی و حسن و حسین (علیهم‌السلام) را زیر عبا جمع کرد و فرمود، «خدایا اینها خاندان من هستند رجس و پلیدی را از آنها دور کن». در این هنگام آیه تطهیر نازل شد. فخر رازی می گوید در صحت این روایت جای مناقشه نیست زیرا مورد اتفاق علمای تفسیر و حدیث است.(۱۳)

سیوطی در حدود ۱۸ روایت ذکر نموده است که دلالت بر نزول آیه تطهیر در شأن پنج تن دارند و در دسته ای از آنها خود زنان پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) و پیشاپیش آنها ام سلمه و عایشه اعتراف نموده اند به این که آیه ویژه پنج تن است و خودشان از جمله اهل بیت (علیهم‌السلام) نیستند.(۱۴)

ثالثاً پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) پیشاپیش زمینه هر گونه شبهه را از بین برده زیرا می دانسته که ممکن است مسلمان ها قرآن را بخوانند و «اهل بیت» را بر طبق آیات ما قبل و ما بعد این آیه حمل کنند همان آیاتی که به بانوان پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) هشدار می دهد و لذا پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) برای آموزش مردم طبق برخی از روایات تا نه ماه پس از نزول آیه تطهیر پیش از اقامه نماز صبح همواره از در خانه علی (علیه‌السلام) و فاطمه (علیهاالسلام) و حسنین (علیهم‌السلام) ردّ می شد و صدا می زد که، «الصلوه یا اهل البیت» و آن گاه آیه تطهیر را تلاوت می نمود.(۱۵)

ج) آیه ولایت،

«إِنَّمَا وَلِیکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاَهَ وَیؤْتُونَ الزَّکَاهَ وَهُمْ رَاکِعُونَ.» «کلمه «إنّما» دلالت می کند که ولایت در این آیه منحصراً برای خدا و رسول و آن کسانی است که ایمان آوردند آنان که به پای می دارند نماز را و می دهند زکات را و حال آن که در رکوع باشند».(۱۶)

فخر رازی نقل می کند که ابوذر گفت، نماز ظهر را با رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) در مسجد خواندم، سائلی سئوالی کرد و کسی به او چیزی نداد و علی (علیه‌السلام) در حال رکوع بود اشاره کرد به سائل که انگشتر حضرت را بگیرد…

آن گاه پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) دعا کرد و گفت «خدایا برادرم موسی از تو شرح صدر خواست… اجابت کردی بارالها به من هم شرح صدر بده و کارم را آسان کن و برای من وزیری از اهلم قرار بده». کلمه حضرت تمام نشده بود که خدا این آیه را نازل کرد.(۱۷)

نزول آیه بعد از دعای حضرت پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) اجابت آن است به این که هر مقامی که هارون نسبت به موسی داشت، همان مقام را نسبت به خدا به علی (علیه‌السلام) نسبت به پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) عطا کرده است. همان طوری که هارون خلیفه بلافصل موسی (علیه‌السلام) بود علی (علیه‌السلام) نیز خلیفه پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) است و حدیث منزلت نیز شاهد بر این مطلب است.

از سنت احادیث فراوانی را شیعه و سنی نقل کرده اند که جایگاه اهل بیت (علیهم‌السلام) را در مساله خلافت پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) مشخص می نماید. به بعضی از آنها اشاره می کنیم،

الف) حدیث ثقلین:

این حدیث که به مناسبت های مختلف و در جاهای مختلف از وجود مبارک پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) صادر شده یک حدیث نیست که راویان متعدد داشته باشد بلکه چندین روایت است و در هر مناسبتی که بیان شد ناقلان متعدد آن را به طور مستقیم از پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) نقل کرده اند به طوری که جای تردید در صدور هر یک از آن بیانات از پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) باقی نمی گذارد.(۱۸)

بعلاوه منابع معتبر شیعه، منابع معتبر سنی این احادیث را ضبط کرده(۱۹) ما این حدیث را از مستدرک حاکم نیشابوری می آوریم ایشان می گوید که این حدیث طبق شرط بخاری و مسلم صحیح و سند متصل به پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) دارد و راویان آن معتبر و بیش از بیست نفر آن را به طور مستقیم از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) روایت کرده است و بنابر نقل زید بن ارقم پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) اینگونه می فرماید، «کأنی قد دعیت فاجبت إنی قد ترکت فیکم الثقلین احدهما اکبر من الآخر کتاب الله تعالی و عترتی فانظروا کیف تخلفونی فیهما فانهما لن یتفرقاً حتی یردا علی الحوض. من به زودی از میان شما می روم و دعوت حق را لبیک می گویم. دو چیز گرانبها که یکی بزرگتر از دیگری است در میان شما می گذارم کتاب خدای بزرگ و عترتم پس بنگرید چگونه پس از من با این دو رفتار می کنید همانا آن دو از همدیگر جدا نمی شود تا بر من در حوض کوثر وارد شوند».(۲۰)

بین قرآن و عترت چنان همراهی و هم سنخی است که دست زدن به دامان هر یک سر نهادن به دامان دیگری و انکار یکی کفر به دیگری است و حدیث ثقلین بهترین بیان و حجت بر این همتایی می باشد و در این کلام حضرت چنان پیوند میان قرآن و خاندان عصمت ترسیم می کند که گسستی در آن تصور نمی شود و هر دو در کنار هم چراغ هدایتند.

اولین نکته ای که این حدیث بر آن دلالت دارد عصمت عترت است چون توصیف قرآن و عترت به یک وصف و عدل بودن قرآن و عترت برای همدیگر و توصیه پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) به لزوم تمسک و إتّباع و اعتصام به آن دو بدون چون و چرا و عاری از هر قیدی دلیل روشنی است بر معصوم بودن اهل بیت (علیهم‌السلام) و چنان که قرآن کتاب هدایت و نور مقدس از ظلمات است به قاعده تناسب، معلم آن نیز باید معصوم از خطا و گناه باشد تا با تمسک به این هدایت و هادی معصوم (علیه‌السلام) ، بشر از ضلالت های فکری، اخلاقی، و عملی بیمه شود و گرنه قرآن بدون چنین مفسر و معلمی ناقص است و نقض غرض از نزول آن لازم می آید و هدایت بشر را نتیجه نمی دهد.

در حدیث ثقلین پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) در بیانات خویش که از نظر الفاظ متفاوت است روی جدایی ناپذیر بودن قرآن و عترت تأکید می نماید و آن را با کلمه «لن یعنی هرگز» که دلالت بر ابدیت دارد بیان می نماید و نیز با همین کلمه «لن» هدایت امت را در فرض پیروی از عترت و قرآن تضمین می نماید زیرا می فرماید، «... لن تضلوا إن اتبعتموهما، هرگز گمراه نمی شوید اگر از آن دو پیروی کنید»(۲۱) و معنای آن این است که اگر از یکی پیروی شود و دیگری رها گردد قطعاً گمراهی را به دنبال خواهد داشت.

درباره تمسک به عترت پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) یکی از متعصب ترین علماء اهل سنت می گوید، آنانی که به کتاب خدا و سنت رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) علم دارند عترت رسول خدا هستند که از بقیه علما به خاطر زیادی علم شان و به خاطر آن که خدا آنها را از هر رجسی تطهیر کرده است، ممتازند و کسی که به او تمسک باید بشود علی بن ابی طالب است به جهت استنباطات دقیقه اش لذا ابوبکر گفت علی از عترت رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) یعنی از همان کسانی است که پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) بر تمسک به آنان تأکید کرده است.(۲۲)

ب) حدیث دوازده خلیفه، امیر نقیب و دوازده امام:

«انا سید النبیین و علی سید الوصیین و إنّ اوصیائی بعدی اثنی عشر اولهم علی و آخرهم القائم المهدی. پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) می فرماید، اوصیاء بعد از من دوازده نفرند که اول آنها علی (علیه‌السلام) و آخر آنها مهدی(عج) است».(۲۳)

در بعضی از روایات کلمه «نُقبا» دوازده خلیفه و دوازده امیر آمده است که همگی اشاره به مساله ولایت امر دارد و نیز در این احادیث بیان شده که این دوازده جانشین پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) از قریش اند. تفسیر شیعه از این حدیث بسیار روشن و منظور از آنها دوازده امام معصوم (علیهم‌السلام) است ولی این حدیث برای سایر مذاهب به صورت یک مساله پیچیده درآمده است و تفسیر روشنی نتوانسته اند ارائه کنند زیرا بر هیچ یک از خلفاء نخستین و بنی امیه و بنی عباس تطبیق نمی کند.

سلیمان قندوزی می گوید بعضی از اهل تحقیق گفته احادیثی که دلالت می کند خلفاء بعد از پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) دوازده نفرند. از طرق مشهور نقل شده و با گذشت زمان دانسته می شود که مقصود رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) از دین حدیث امامان دوازده گانه از اهل بیت و عترت او هستند زیرا این حدیث بر خلفاء نخستین بعد از او تطبیق نمی کند چون عددشان کمتر از ۱۲ است و نیز نمی توان آن را بر ملوک بنی امیه منطبق دانست زیرا از یک سو بیش از ۱۲ نفرند و از سوی دیگر همه آنها به جز عمر بن عبدالعزیز مرتکب ستم های آشکاری شدند و از سوی سوم آنها از بنی هاشم نیستند. در حالی که در بعضی از طرق این حدیث آمده که همه آنها از بنی هاشم اند. و نیز نمی توان آنها را بر ملوک بنی عباس تطبیق کرد چرا که تعدادشان بیش از ۱۲ نفر نفرند و نیز آنها رعایت حدیث کساء و آیه مودت (سوره شوری آیه ۲۳) را نسبت به عترت پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) آن طوری که باید نکردند. بنابراین راهی جز این نمی ماند که حدیث را منطبق بر امامان دوازده گانه اهل بیت پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) بدانیم زیرا آنها آگاه ترین، با تقواترین و بزرگوارترین مردم زمان خود بودند و حسب و نسب آنها از همه برتر بودند و علوم آنها از طریق آباءشان به جدّشان متصل بوده است.

بعد می گوید آنها را اهل کشف و تحقیق و توفیق همین گونه شناخته اند و مؤید گفتار این بعض حدیث ثقلین و احادیث دیگری است.(۲۴)

ج) حدیث غدیر:

«من کنت مولاه فعلی مولا» از احادیث متواتری است که علاوه بر شیعه، اهل سنت نیز آن را نقل کرده است و این همان بیان پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) است در غدیر خم که فرمود هر کس من مولای او هستم علی (علیه‌السلام) مولای او است.(۲۵)

محمد بن جریر طبری صاحب تاریخ در کتاب «الولایه» آن را از ۷۵ طریق روایت کرده و متواتر دانسته و نیز ابوالعباس احمد بن محمد بن سعید بن عقده در کتاب «الموالاه» طرق این خبر را از ۱۰۵ طریق ذکر کرده است.(۲۶)

دلالت روایت بر ولایت بلافصل علی (علیه‌السلام) روشن است زیرا لفظ «مولی و ولی» گرچه در معانی مختلف و از جمله به معنی دوست، یاور و سرپرست و اولای به تصرف استعمال شده ولی با وجود قرائنی معین می شود که مراد از آن در این حدیث ولایت امر است، زیرا، اولاً قبل از این بیان رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) از رحلت خود خبر داده و سفارش به کتاب خدا و عترت خویش کرده و بعد از آن علی (علیه‌السلام) را به عنوان «مولی» معرفی نموده است و این مبین آن است که مقصود شناساندن کسی است که بعد از پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) مرجع است و امت با تمسک به او و قرآن از گمراهی خود را باید نجات دهد.

ثانیاً حضرت خاتم (صلی‌الله علیه و آله) از حاضرین اقرار به این معنی گرفته است که نبی نسبت به مؤمنین سزاوارتر از خود آنهاست یعنی همان اولویتی که در قرآن برای پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) ثابت است (سوره احزاب آیه ۶) بعد فرموده «من کنت مولاه فعلی مولاه» و با تقدیم جمله (آیا من نسبت به شما سزاوارتر نیستم؟!) هر گونه شبهه را در معنی مولا دفع فرموده و همان اولویت ثابت برای خود را برای علی (علیه‌السلام) اثبات نموده است.

ثالثاً اعلان این که علی (علیه‌السلام) دوست و یاور اهل ایمان است نیاز به این همه مقدمات و خطبه خوانی و معطل کردن آن جمعیت عظیم از حج برگشته در آن هوای گرم و گرفتن اعترافات پی در پی نداشت و چنین کاری برای چنان هدفی با مقام خاتمیت نمی سازد و از سوی دیگر دوستی مسلمانان نسبت به همدیگر از بدیهی ترین مسائل اسلامی است. زیرا پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) وقتی وارد مدینه شد بین اصحاب اخوت برقرار کرد.

رابعاً یک دوستی ساده جای آن را نداشت که مردم و شخص عمر با جمله (بخٍ بخٍ یابن ابیطالب… مبارک باد ترا که مولای من و مولای مرد و زن مؤمن گردیدی).(۲۷) به علی (علیه‌السلام) تبریک بگویند و آن را موفقیت تازه بشمرند و آیه اکمال دین (سوره مائده آیه ۳) نازل شود بلکه این تهنیت به خاطر یک امر اختصاصی و آن ولایت امر بوده است.

خامساً پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) بعد از توصیه به قرآن و عترت با بلند کردن دست علی (علیه‌السلام) خواسته است جلو هر گونه شبهه را بگیرد و بفرماید این همان ثقل اصغری است که از قرآن جدا شدنی نیست و عصمت او ضامن هدایت امت است و هم چنان که پیغمبر (صلی‌الله علیه و آله) مولای جمیع مؤمنین است همان مولویت برای علی (علیه‌السلام) ثابت است.

پی نوشت،

  1. شیخ مفید، محمد بن محمد بن نعمان، اوائل المقالات، دارالمفید، بی تا، ص۷۱.
  2. بقره ، ۱۲۴.
  3. ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، دارالاحیاء التراث العربی، چاپ چهارم، بی تا، ج۱، ص۱۹۱.
  4. نساء ، ۵۹.
  5. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان، قم، دفتر نشر اسلامی، بی تا، ج۴، ص۶۲۰.
  6. عنکبوت ، ۸.
  7. فخر رازی، محمد، تفسیر کبیر، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق، ج۱، ص۱۴۴.
  8. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان، قم، دفتر نشر اسلامی، بی تا، ج۴، ص۶۲۶.
  9. سلیمان بن ابراهیم حنفی قندوزی، ینابیع الموده، دارالاسوه، چاپ اول، ۱۴۱۶ق، ج۱، ص۳۵۱.
  10. سلیمان بن ابراهیم حنفی قندوزی، ینابیع الموده، دارالاسوه، چاپ اول، ۱۴۱۶ق، ج۱، ص۳۵۱.
  11. المیرزا محمد المشهدی، تفسیبر کنز الدقائق، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، چاپ اول، ۱۴۰۷ق، ج۲، ص۴۹۲.
  12. احزاب ، ۳۳.
  13. فخر رازی، محمد، تفسیر کبیر، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق، ج۸، ص۹۰.
  14. سیوطی، الدرالمنثور، دارالمعرفه، چاپ اول، ۱۳۶۵، ج۵، ص۱۹۶. سنن ترمذی، ج۵، ص۳۱.
  15. محمد بن عیسی الترمذی، سنن الترمذی، بیروت، دارالفکر، چاپ دوم، ۱۴۰۳ق، ج۵، ص۳۱.
  16. مائده ، ۵۵.
  17. فخر رازی، محمد، تفسیر کبیر، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق، ج۱۲، ص۲۸.
  18. مکارم شیرازی، ناصر، پیام قرآن، دارالکتاب الاسلامیه، چاپ پنجم، ۱۳۸۱ش، ج۹، ص۶۴.
  19. تعدادی از منابع معتبر اهل سنت که این حدیث را نقل کرده است عبارتنداز، سنن دارمی، ص۴۳۲. مسند احمد، ج۵، ص۱۸۲. ینابیع الموده قندوزی، ج۱، ص۱۱۴. السنن الکبری بیهقی، ص۳۰.
  20. حاکم نیشابوری، محمد، المستدرک علی الصحیحین، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۶ق، ج۳، ص۱۰۹.
  21. حاکم نیشابوری، محمد، المستدرک علی الصحیحین، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۶ق، ج۳، ص۱۱۰.
  22. ابن حجر، الصواعق المحرقه، بی تا، بی نا، ص۱۵۱.
  23. سلیمان بن ابراهیم حنفی قندوزی، ینابیع الموده، دارالاسوه، چاپ اول، ۱۴۱۶ق، ج۳، ص۲۹۱.
  24. سلیمان بن ابراهیم حنفی قندوزی، ینابیع الموده، دارالاسوه، چاپ اول، ۱۴۱۶ق، ج۱، ص۲۹۲.
  25. حاکم نیشابوری، محمد، المستدرک علی الصحیحین، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۶ق، ج۳، ص۱۱۰. شهاب الدین احمد بن حجر الهیثمی، الصواعق، بی تا، بی ناشر، ص۷۳.
  26. سلیمان بن ابراهیم حنفی قندوزی، ینابیع الموده، دارالاسوه، چاپ اول، ۱۴۱۶ق، ج۳، ص۳۶۳ و ص۱۵۵.
  27. خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، ۱۴۱۷ق، ج۸، ص۲۸۴.

نویسنده، عبدالله لطفی

علم امامان (علیهم السّلام) از دیدگاه قرآن و احادیث

اشاره:

امامت منصبی الهی و امام حافظ شریعت و پاسخگوی تمام نیازهای دینی امت است، یکی از مهمترین شرایط امام از دیدگاه شیعه، دانش گسترده وعلوم خاص امام است، علومی که از طرق عادی بشری به دست نمی‌آید و از این رو به آن علم «لدنّی» یا «خدادادی» می‌گویند. نیاز امت به امام ایجاب می‌کند که امام آگاهی جامع از تمام رموز و اسرار قرآن و وقوف کامل بر شریعت و تمام احکام و قوانین دینی (حتی احکام موضوعات جدید و مستحدث) و آمادگی کامل برای پاسخ گویی به شبهات داشته باشد.

امام بابد از علوم ویژه‌ای برخوردار باشد زیرا اگر دانش امام تنها از طریق منابع عادی تأمین شود، هیچ تضمینی برای پاسخگویی به پرسشهای گسترده و متنوع مردم وجود نخواهد داشت، و این به معنای نقض غرض خداوند از تشریع دین است.(۱)

منابع علم امامان: علوم امام از منابع گوناگونی سرچشمه می‌گیرد که عبارتند از:

۱. قرآن آگاهی کامل امامان از کتاب خدا و قرآن مجید به گونه‌ای است که تفسیر، تأویل، ظاهر، باطن و محکم و متشابه آن را به خوبی می‌دانند.

قرآن می‌فرماید: «وَ یقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً بَینِی وَ بَینَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ» ؛ کافران می‌گویند: تو پیامبر نیستی، بگو: همین بس که خداوند و کسی که علم کتاب (و آگاهی بر قرآن) نزد اوست. گواه باشد.(۲)

از این آیه به خوبی روشن می‌شود کسی وجود دارد که تمام علم کتاب نزد اوست، زیرا علم‌الکتاب بدون قید و مطلق آمده است و شامل تمام علوم مربوط به کتاب الهی می‌شود، برخلاف آن چه در آیه ۴۰ سوره نمل آمده: «قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یرْتَدَّ إِلَیکَ طَرْفُکَ»؛ آن کسی که دانشی از کتاب آسمانی و بخشی از علم کتاب نزد او بود، گفت: من تخت ملکه سبا را پیش از آن که چشم بر هم زنی، نزد تو خواهم آورد.

بدیهی است کسی که از تمام علم کتاب آگاه است، کتابی که سرچشمه فیاض علوم و دانشهاست، کارهای بسیار مهمتری می‌تواند انجام دهد، امّا چه کسی تمام علم کتاب نزد اوست؟ قرآن اشاره سربسته‌ای دارد، امّا مفسران بسیاری در کتب خود نقل کرده‌اند که این آیه اشاره به علی بن ابی طالب (علیه السلام) و ائمه هدی (علیهم السلام) است.

قرطبی مفسر اهل سنت در تفسیر خود به نقل از امام باقر (علیه السلام) در تفسیر «الذی عنده علم الکتاب» می‌گوید: انما ذلک علی بن ابی طالب (علیه السلام) او فقط علی بن ابی طالب (علیه السلام) است.(۳)

در روایت دیگری از ابن عباس می‌خوانیم: کسی که علم کتاب نزد اوست فقط علی (علیه السلام) است، او عالم به تفسیر قرآن و تأویل و ناسخ و منسوخ آن است.(۴)

آری. این آگاهی وسیع نسبت به قرآن مجید و اسرار و دقایق و ظاهر و باطن آن، یکی از منابع اصلی علم امامان معصوم (علیهم السلام) است.(۵)

۲. وراثت از پیامبر دومین منبع از منابع علوم امامان (علیهم السلام) وراثت از پیامبر (صلی الله علیه و آله) است، به این معنی که پیامبر تمام معارف و شرایع اسلام را به علی (علیه السلام) آموخت و این علم و آگاهی از علی (علیه السلام) به امامان (علیهم السلام) منتقل شد، امام صادق (علیه السلام) می‌فرمایند: «عَلَّم رسولُ اللهِ علیاً الفَ بابٍ یفتَحُ من کلِّ بابٍ الفُ بابٍ»؛ رسول خدا به علی (علیه السلام) هزار باب از علم را آموخت و از هر بابی هزار باب گشوده شد.

حدیث معروف: «انا مدینه العلم و علی بابها» که پیامبر فرمودند: «من شهر علم هستم و علی درب آن استط، را راویان مختلفی از اهل سنت و شیعه در کتب خود نقل کرده‌اند.(۶)

۳. ارتباط با فرشتگاناز منابع علم امامان ارتباط با فرشتگان است،‌ البته نه به این معنی که آنها در زمره پیامبران بوده‌اند، بلکه آنها همچون «خضر»، «ذوالقرنین» و «مریم» بودند که مطابق ظاهر آیات قرآن با فرشتگان الهی ارتباط داشتند.

در حدیثی از امام باقر می‌خوانیم که فرمود: اِنّ علیاً کان محدّثاً، علی (علیه السلام) محدث بود (سخنان به او گفته می‌شود) هنگامی که از آن حضرت توضیح خواستند که چه کسی با او سخن می‌گوید، فرمود: یحدّثهُ ملکٌ، فرشته با او سخن می‌گفت، و هنگامی که سؤال کردند آیا او پیامبر بود؟ دست خود را به علامت نفی و انکار تکان می‌داد و سپس افزود: کصاحب سُلیمانَ او کصاحبِ موسی او کذی القرنینِ، او همانند دوست سلیمان (آصف بن برخیا) یا دوست موسی (یوشع یا خضر) یا ذی القرنین بود.

۴. القای روح القدس چهارمین منبع علم امامان، فیض روح القدس است.

از روایاتی که در منابع اهل بیت (علیهم السلام) وارد شده به خوبی بر می‌آید که روح القدس روح مقدسی بوده که با همه پیامبران و انبیاء و معصومین (علیهم السلام) بوده است، و امدادهای الهی را در موارد مختلف به آنها منتقل می‌ساخته، حتی از روایات متعددی که در منابع اهل سنت نیز وارد شده است، استفاده می‌شود که گاه که کارهای مهم یا سخنان و اشعار پر مغز از کسی صادر می‌شد، می‌فرمودند: این به کمک روح القدس بوده است، این تعبیر (کمک روح القدس) درباره حسّان بن ثابت ـ مدافع پیامبر ـ و کمیت بن زید اسدی ـ مدافع اهل بیت (علیهم السلام) ـ و دعبل خزاعی ـ شاعر قصیده معروف (مدارس آیات) ـ از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امام باقر (علیه السلام) و امام رضا (علیه السلام) نقل شده است.(۷)

و از این جا به خوبی روشن می‌شود که «روح القدس» یک روح امدادگر است که انسان را به هنگام کارهای معنوی و الهی یاری می‌دهد، و البته به تفاوت مراتب اشخاص متفاوت است، در پیامبران و امامان به گونه فوق العاده‌ای قویتر و بارزتر عمل می‌کند، و در دیگران به اندازه خودشان.

۵. نور الهی منبع دیگری که برای علوم امامان می‌توان ذکر کرد «نور الهی است»، امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید:

هنگامی که امام پیشین از دنیا می‌رود، خداوند برای امام بعد از او ستونی از نور بر می‌افرازد که به وسیله آن اعمال مردم را می‌بیند، و از این طریق خداوند حجت را بر خلق خود تمام می‌کند.

با توجه به منابع فوق، امامان (علیه السلام) از سایر مردم ممتاز شده و به انجام وظایف مهمی که در مورد حفظ اسلام و تعلیمات قرآن و هدایت بندگان دارند، نایل می‌شوند.(۸)

پی نوشت:

۱. ر.ک: سعیدی مهر، محمد، آموزش کلام اسلامی، قم، انتشارات طه، چاپ دوم، ۱۳۸۱.

۲. رعد: ۴۳.

۳. تفسیر قرطبی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج ۵، ص ۳۵۶۵.

۴. من عنده علم الکتاب انما هو علی لقد کان عالماً بالتفسیر و التأویل و الناسخ و المنسوخ. ر.ک: قندوزی حنفی، سلیمان، ینابیع الموده، ص ۱۰۴.

۵. روایات مختلفی در تفسیر مصداق راسخان در علم (سوره آل عمران، ۷) وارد شده که راسخان در علم را پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) و ائمه اطهار (علیهم السلام) می‌دانند که برای رعایت اختصار در متن نیاورده‌ایم. برای تکمیل بحث رجوع شود به: کلینی، اصول کافی، انتشارات اسماعیلیان، قم، ج۱، ص ۲۱۳، احادیث ۱ و ۲و ۳ و تفاسیر روایی از قبیل نور الثقلین ذیل آیه.

۶. برای آگاهی بیشتر ر.ک: حسینی المرعشی نور الله، احقاق الحق، انتشارات مرعشی نجفی، قم، ۱۴۰۴ ق، ج ۵، ص ۴۶۸ ـ ۵۰۱. و برای آگاهی به منابع این حدیث به کتاب شریف «جامع الاحادیث» مراجعه شود.

۷. ر.ک: جلال الدین سیوطی، الدرّ المنثور، ج ۱، ۸۷. و سفینه البحار، ج ۲، ص ۴۹۵۴. و کشف الغمه، ج ۳، ص ۱۱۸.

۸. ر.ک: مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر موضوعی پیام قرآن، انتشارات امیر المؤمنین، قم، ج ۹، ص ۱۱۱ تا ۱۳۴. و سعیدی مهر، محمد، کلام اسلامی، ج ۱، ص۱۴۸ و ۱۴۹.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

 

 

گزینش امام از دیدگاه قرآن و روایات

اشاره:

شیعه امامت را مقامی بس بلند و جایگاهی بس رفیع می داند، در نظر اندیشمندان شیعه، امامت منتخب الهی و امام حافظ شریعت و پاسخگوی تمام نیازهای دینی است، بنابراین شخص امام باید دارای شرایط و ویژگیهای ممتازی باشد تا بتواند مسئولیت خطیر امامت را به نیکوترین وجه انجام دهد. از این رو شیعه راه تعیین امام را، منحصر در نص شرعی و از سوی خداوند می داند. معرفی امام از سوی پیامبر(صلی الله علیه و آله) به فرمان خداوند انجام میگیرد، پس میتوان نصّ پیامبر را، همان نصّ و معرفی خداوند دانست.(۱)

 اهل سنت، راه تعین امام را منحصر در نصّ شرعی نمی دانند. زیرا طبق دیدگاه آنها امامت انتصابی نیست و مسلمانان خود میتوانند امام و جانشین پیامبر را انتخاب کنند، مثلاً از طریق «بیعت اهل حلّ و عقد» و «غلبه قهرآمیز نظامی»، مقصود از بیعت اهل حلّ و عقد آن است که گروهی از بزرگان و شخصیتهای برجسته اجتماعی امامت شخصی را بپذیرند، البته حد نصاب خاصی برای تعداد بیعت کنندگان وجود ندارد لذا اگر تنها یکی از اهل حلّ و عقد با شخصی بیعت کند برای ثبوت امامت او کافی است. هم چنین برخی از علمای اهل سنت معتقدند که اگر شخصی با بکارگیری نیروی نظامی و توسل به زور بر مسند حکومت نشست، امامت امت اسلامی برای او ثابت میشود حتی اگر او شخصی فاسق، ظالم یا جاهل باشد.(۲)

اما از دیدگاه شیعه، امامت یک مقام دنیوی، همانند مقام پادشاهان و سران حکومتها نیست بلکه منصبی الهی است که مسئولیت خطیر رهبری امت اسلامی و حفظ شریعت را بر عهده دارد، و شخصی شایسته این منصب است که ویژگیهای متعددی مانند عصمت و علم خدادادی در او جمع و در همه خصائل و فضایل معنوی بر دیگران برتر باشد، بدیهی است که تشخیص قطعی فرد شایسته برای این منصب جز از طریق خداوند و پیامبر او میسر نمیگردد، چگونه میتوان پذیرفت که منصب جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله) با همه عظمت و اهمیت آن، با بیعت تنها یک نفر از سرکردگان قوم (اهل حلّ و عقد) معین گردد؟ و عقل سلیم چگونه رضایت میدهد که انسان فاسق و فاجری که با توسل به زور و ارعاب و قتل و کشتار بر مسند حکومت تکیه زده است، جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله) و رهبر دینی و دنیوی اسلام تلقی شود؟

دلایل لزوم نصب امام از جانب خداوند

۱٫ برهان عصمت: یکی از شرایط لازم احراز مقام امامت، عصمت است، از طرف دیگر، عصمت از اوصافی است که تشخیص آن برای مردم ممکن نیست. زیرا معصوم یعنی کسی که دارای ملکه اجتناب از گناه و دوری از خطاست، و وجود این ملکه در شخص امری درونی و پنهانی است که تنها خداوند از آن آگاهی دارد، بنابراین تنها راه ثبوت امامت، وجود نصّ (معرفی پیامبر(صلی الله علیه و آله) از جانب خدا) است.(۳)

۲٫ سیره پیامبر(ص} : رجوع به سیره پیامبر(صلی الله علیه و آله) بیانگر این نکته است که آن بزرگوار نسبت به سرنوشت مسلمانان حساسیت فراوان نشان میداد، از بیان کوچکترین مطلبی که مایه سعادت و رشد و تعالی آنان بود فروگذار نمیکرد، بدیهی است که مساله خلافت و امامت از مسائل مهم و سرنوشتساز میباشد، به همین دلیل پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) هر گاه برای حضور در غزوات و مانند آن مدینه را ترک میکرد، جانشین برای خود تعیین مینمود، چنانچه در غزوه،‌ تبوک، علی ـ علیهالسلام ـ را به عنوان جانشین خود انتخاب کرد.

با این حال چگونه ممکن است پیامبرگرامی(صلی الله علیه و آله) کسی را به عنوان خلیفه پس از وفات خود تعیین نکرده باشد؟(۴)

با این مقدمات معلوم است که آن حضرت امام و جانشین بعد از خود را مشخص کرده است، و این کار در بین سران و حکّام دنیا امری رایج و عقلایی است، امکان ندارد رسول خدا از چنین امر حیاتی غفلت ورزیده باشد، چنانکه خلفای بعدی به هنگام مرگشان به فکر تعیین جانشین بعدی بودند، ابابکر عمر را نصب کرد، و عمر به شورای شش نفره واگذار کرد، چگونه پیامبر اقدام به چنین کاری ننموده است، لذا سعید معتقد است که پیامبر چنین کاری را کرده و در موارد مختلف به ویژه در غدیرخم، علی (علیه السلام) را به عنوان جانشین خود تعیین فرمود.(۵)

۳٫ امامت عهد الهی: طبق آیه شریفه «لا ینالُ عَهْدِی الظَّالِمِین»(۶) عهد من هرگز به مردم ستمکار نخواهد رسید، امامت عهد الهی و یکی از مناصب عالیه الهی است، و اختیار آن صرفاً در دست خداست، و هر کسی که لایق این مقام دانست، به او عطا مینماید همانند نبوت که زمام امرش در دست خداست. «اللَّهُ أَعْلَمُ حَیثُ یجْعَلُ رِسالَتَه»(۷) خدا بهتر میداند که در کجا رسالت خود را مقرر دارد (و این مقام بلند را به که ببخشد).(۸)

۴٫ برهان لطف: نصب امام از جانب خداوند مقتضای لطف الهی است و ترک لطف قبیح است، و خداوند از هر نوع فعل ناروایی پیراسته است.(۹)

۵٫ برهان رحمت: به نص قرآن کریم، خداوند اظهار رحمت به بندگان را به خود لازم کرده است، چنانکه میفرماید: «کتب ربّکم علی نفسه الرحّمه»(۱۰) شکی نیست که وجود امام از مظاهر و جلوههای بارز رحمت خداوندی است.

۶٫ برهان هدایت: به نص قرآن کریم، هدایت انسانها از شئون و لوازم ربوبیت الهی است، چنانکه میفرماید: «انّ علینا الهُدی»(۱۱) هدایتگری به دو صورت انجام میشود: تکوینی و تشریعی، هدایت تکوینی به وسیله عقل و فطرت است، و هدایت تشریعی عبارت است از نبوت و امامت، به عبارت دیگر یکی از شئون امام هدایتگری است که در حقیقت نتیجه هدایت خداوند است.(۱۲)

پی نوشت:

  1. ر.ک: ربانی گلپایگانی، علی، عقائد استدلالی، قم،‌ انتشارات نصایح، چاپ اول، ۱۳۸۰، ج۲، ص ۱۱۵٫ و سعیدیمهر، محمد، کلام اسلامی، قم،‌کتاب طه ۱۳۸۱، ج۲، ص۱۵۰ ـ ۱۵۴٫
  2. ر.ک: جرجانی، شرح المواقف، ج ۸، صص ۳۵۱ و ۳۵۴٫ و تفتازانی، شرح المقاصد، ج۵، ص ۲۳۳، طریق سوم از طرق انعقاد امامت.
  3. ر.ک: سعیدمهر، کلام اسلامی، ‌ج۲٫
  4. ر.ک: ربانی گلپایگانی، علی.
  5. ر.ک: طاهری، حبیبالله، درسهایی از علم کلام، قم، دفتر انتشارات اسلامی، چاپ اول، ۱۳۸۱، ج۲، صص ۶۹٫
  6. بقره: ۱۲۴٫
  7. انعام: ۱۲۴٫
  8. ر.ک: دکتر طاهری، همان.
  9. ر.ک: ربانی گلپایگانی، علی همان.
  10. انعام: ۵۴٫
  11. اللیل: ۱۲٫
  12. ر.ک: ربانی گلپایگانی، علی همان.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

فلسفه امامت از دیدگاه قرآن و حدیث

اشاره:

اعتقاد شیعه بر آن است که تمام مقامات پیامبر (صلی الله علیه و آله) غیر از مقام نبوت و رسالت برای دوازده امام معصوم (علیهم السلام) نیز ثابت است، و این اعتقاد از ضروریات مکتب شیعه به شمار می آید،(۱) مهمترین مقامات و اهداف مشترک پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان (علیهم السلام) عبارتند از: تبیین مفاهیم قرآن ، داوری در منازعات ، ارشاد و هدایت انسانها ، اتمام حجت بر بندگان و برقراری امنیت و عدل  که در این مقاله به آن پرداخته شده است.

 

 قبل از بیان تفصیلی اهداف امامت میتوان به ضرورت و نیاز به وجود امام (علیه السلام) پی برد. زیرا اهداف و آرمان یاد شده از ضرورتهای حیات دنیوی و اخروی انسان میباشد که رسیدن به آنها بدون وجود امام، غیر ممکن است لزوم وجود رهبر در یک جامعه تا به حدی است که اگر دسترسی به امام عادل امکان نداشته باشد حتی وجود امام غیر عادل از نبودن آن بهتر است. زیرا فقدان امام به هرج و مرج اجتماعی و سلب امنیت همگانی منجر میشود که پی آمدهای تلخ آن به مراتب از پی آمدهای ناگوار امام و پیشوای غیر عادل بدتر است، از اینرو امام علی ـ علیهالسلام ـ میفرماید: «لا بّد للناس من امیر برّاً او فاجراً»(۲) مردم به پیشوا نیازمندند خواه عادل باشد یا فاسق.

ضرورت وجود امامت و قاعده لطف

مفاد قاعده لطف ـ که یکی از قواعد کلامی مورد قبول متکلمان عدلیه است ـ ، این است که هر فعلی که در سعادت مکلفان مؤثر است مقتضای عدل و حکمت خداوند است، نبوت از مصادیق بارز این قاعده است و از دیدگاه متکلمان امامیه، امامت نیز حکم نبوت را دارد و از مصادیق قاعده لطف است، سید مرتضی در توضیح این مطلب مینگارد: هر عاقلی که از شیوه زندگی اجتماعی و عادات مردم آگاه است، میداند که هر گاه در میان مردم، رهبری با تدبیر و قدرتمند وجود داشته باشد، ظلم و تباهی از بین رفته، و یا دست کم مردم به رعایت عدل و انصاف نزدیکتر خواهند بود، و هر گاه چنین رهبری وجود نداشته باشد، امر برعکس خواهد شد، پس واجب است که خدا مکلفان را از آن محروم نسازد.(۳)

اینک به توضیح فلسفه و اهداف امامت پرداخته می شود:

۱. تبیین مفاهیم قرآنی : یکی از وظایف پیامبر (صلی الله علیه و آله) تبیین معانی و مفاهیم قرآن کریم بود، خداوند خطاب به پیامبر میفرماید: «وَ أَنْزَلْنا إِلَیکَ الذِّکْرَ لِتُبَینَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیهِم»(۴)؛ ما ذکر و قرآن را بر تو نازل کردیم تا آن چه را برای مردم نازل می شود برای آنها تبیین کنی.

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نیز در حدیث ثقلین عترت (علیهم السلام) خود را ملازم و همراه با قرآن قرار داده و فرموده است: «انی تارکٌ فیکم الثقلین. کتاب الله و عترتی.»؛ من دو شی، گرانبها در میان شما میگذارم  که این دو عبارتند از: کتاب خدا و عترت من. یعنی فهم حقایق قرآن باید با راهنمایی عترت (علیهم السلام) باشد، هم چنین تأویل قرآن را جز خدا و راسخان در علم نمیدانند،‌ چنانکه قرآن کریم میفرماید:

«وَ ما یعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْم»(۵). در روایات آمده است که ائمه معصومین (علیهم السلام) راسخان در علم میباشند.(۶)

۲. داوری در منازعات: یکی از اهداف نبوت داوری در اختلافات و منازعات بوده است، خداوند می فرماید: «فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِیحْکُمَ بَینَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیه»(۷)؛ خدا پیامبران را بشارت دهنده و بیم دهنده برانگیخت و کتاب را به حق با آنان نازل کرد تا در اختلافات مردم داوری کنند.

نکته جالب توجه در این آیه شریفه آن است که داوری به کتاب نسبت داده شده است. زیرا معیار داوری همان احکام الهی است که کتاب دربرگیرنده آنهاست.

بدیهی است اختلافات و نزاع ها به زمان پیامبر اختصاص ندارد لیکن از آنجا که حل این اختلافات به وجود افراد برگزیده از جانب خدا نیاز دارد، ‌پس از ختم نبوت نیز این ضرورت وجود دارد و در نتیجه وجود امام بسان پیامبر، امری ضروری است.

۳. ارشاد و هدایت انسانها: ارشاد و هدایت انسانها در زمینه عقاید، احکام دینی و مسائل اخلاقی و اجتماعی یکی دیگر از اهداف رسالت پیامبران الهی است، خداوند میفرماید: «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یتْلُوا عَلَیهِمْ آیاتِهِ وَ یزَکِّیهِمْ وَ یعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِین»(۸)؛ خداوند بر مؤمنان منت نهاد. زیرا از خود آنان رسولی را در میان آنها برانگیخت تا آیات الهی را بر آنان فرا خواند آنان را تزکیه نماید و کتاب و حکمت را به آنان بیاموزد، اگرچه آنان پیش از این در گمراهی آشکار بودند، این هدف نیز از ویژگیهای نبوت نیست و به انسانهایی که در عصر پیامبر زندگی می کردند اختصاص ندارد، بنابراین، اگر تعلیم و ارشاد و هدایت بشر کاری بایسته و لازم بوده است، این بایستگی و لزوم در مورد امامت نیز موجود است.

۴. اتمام حجت بر بندگان: یکی از اهداف رسالت پیامبران، اتمام حجت از جانب خداوند بر بندگان است، قرآن در اینباره میفرماید: «رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ لِئَلاَّ یکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّهٌ بَعْدَ الرُّسُلِ»(۹) پیامبرانی بشارت دهنده و بیم دهنده را برانگیخت تا پس از فرستادن رسولان، مردم بر خدا حجت نداشته باشند.

این امر نیز اختصاص به زمان خاصی ندارد، از اینرو امام علی (علیه السلام) فرموده است: «لا تخلوا الارض من قائمٍ بحجهٍ اما ظاهراً او خائفاً مغموراً لئلا تبطل ححج الله و بیناته …یحفظ الله بهم حججه و بیناته اولئک خلفاء الله فی ارضه و الدعاه‌ الی دینه»(۱۰)؛ زمین از حجت خدا خالی نخواهد بود، یا آشکارا و مشهور است و یا خائف و پنهان تا حجتها و دلائل الهی باطل نگردد… خدا به وسیله آنها حجتها و دلائل خود را حفظ میکند… آنان جانشینان خدا در زمین و دعوت کنندگان به دین او می باشند.

۵. برقراری امنیت و عدل: از اهداف دیگر نبوت برقراری عدل و امنیت اجتماعی است، قرآن می فرماید: «لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْط»(۱۱)؛ رسولان خود را با دلایل فرستادیم و کتاب و میزان را با آنان نازل کردیم تا مردم به قسط پایدار گردند.

این هدف نیز از ویژگیهای نبوت نبوده و به انسانهای گذشته اختصاص ندارد، بلکه از نیازهای همیشگی بشر میباشد، در نتیجه تحقق بخشیدن به آن یک آرمان الهی است که پس از نبوت از طریق امامت تحقق می پذیرد.

امام علی (علیه السلام) درباره اهداف حکومت دینی کلامی دارد که بیانگر فلسفه امامت از جنبه سیاسی و حکومتی آن است، آنجا که میفرماید: «اللهم انک تعلم انه لم یکن الذی کان منّا منافسه فی سلطان و لا التماس شی من فُضُولِ الحطام ولکن لنردا المعالم فی دینک و نُظْهِرُ الاصلاح فی بلادک فَیأمَنَ المظلومون من عبادک و تقام المعطّله من حدودک»(۱۲)؛ خدایا! تو میدانی که آن چه را انجام دادیم انگیزه ی مسابقه در کسب سلطنت و به دست آوردن متاع پست دنیوی نبود، بلکه به خاطر این بود که نشانههای از بین رفته دینت را باز گردانیم و اصلاح و آبادی را در شهرها و روستاها آشکار سازیم،‌ تا بندگان مظلومت امنیت یابند و قوانین و حدود تعطیل شده، برپا گردد.

پی نوشت:

  1. ر.ک: مصباح یزدی، محمد تقی، راه و راهنما شناسی، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)، چاپ دوم،‌ سال ۱۳۷۹، ج۵، ص ۲۰۳.
  2. نهج البلاغه، خطبه۴۰.
  3. سید مرتضی، الذخیره فی علم الکلام، ص ۴۱۰.
  4. نحل: ۴۴.
  5. آل عمران: ۷.
  6. اصول کافی، ‌کتاب حجت باب الراسخین فی العلم، ج۱.
  7. بقره: ۲۱۳.
  8. آل عمران: ۱۶۴.
  9. نساء: ۱۶۵.
  10. صبحی صالح، نهج البلاغه،‌ کلمات قصار، شماره ۱۳۹.
  11. حدید: ۲۵.
  12. نهج البلاغه، خطبه ۱۳۱.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

وصایای پیامبر اسلام (ص) و امامت امام علی (ع)

اشاره:

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بر مسئله امامت امام علی (علیه السلام) بسیار تأکید داشته است. از این رو وصایای متعددی در این باره  در مکانها و احادیث گوناگون از پیامبر اسلام صادر شده است. حدیث یوم انذار،  حدیث منزلت، حدیث غدیر، حدیث ولایت، حدیث ثقلین، و احادیث دوازده امیر و خلیفه گواه روشن بر این مطلب است. این احادیث در متون اهل سنت نیز منعکس شده و هرکدام به گونه ای بر امامت امام علی (علیه السلام) دلالت دارند.

 

کسانی که از سیره و تاریخ زندگانی پیامبر (صلی الله علیه و آله) آگاهی داشته باشند و از تأسیس دولت اسلامی، تشریع احکام و مهیا ساختن قواعد و پایه های آن به خوبی آگاه باشند می یابند که علی (علیه السلام) وزیر رسول خدا، وارث حکم و فرمانش و خلیفه پس از آن حضرت می باشد و کسانی که بر گفتار و کردار پیامبر (صلی الله علیه و آله) در سفر و حضر دست یابند، نصوص متواتر و پی در پی در این باره خواهند یافت، که در ادامه به بعضی از آنها اشاره می نمائیم:

۱. حدیث یوم الأنذار

هنگامی که «و انذر عشیرتک الأقربین؛(۱) قوم و خویشان نزدیک را انذار فرما» نازل شد آنان را به خانه عمویش ابوطالب دعوت کرد و در پایان بعد از آن که فقط علی (علیه السلام) به پیامبر (صلی الله علیه و آله) لبیک گفت، به او اشاره کرد و فرمود: «ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی، فیکم فاسمعوا له و اطیعوا»(۲) این (علی) برادر، وصی و جانشین من در میان شما خواهد بود، پس به او گوش فرا دهید و از او اطاعت کنید. در این حدیث به طور صریح علی (علیه السلام) علاوه بر برادر وصی، خلیفه و جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله) معرفی شد.

قرائن روشن بر این مطلب: ۱. اکثر لغویین خلیفه را به معنای «جانشین و قائم مقام» گرفته اند،(۳) پس حدیث صراحت دارد که علی (علیه السلام) جانشین و قائم مقام پیامبر (صلی الله علیه و آله) از بین آنان است. ۲. اگر خلیفتی معنایی غیر از جانشینی در امر امامت داشت، صحیح نبود که در ذیل حدیث گفته شود «فاسمعو له و اطیعوا».

۲. حدیث منزلت

از طریق فریقین روایت شده که رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) به علی (علیه السلام) فرمودند: «اما ترضی أن تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انک لست بنبی»(۴) آیا راضی نیستی که تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسی باشی مگر این که تو نبی نیستی. با کمی دقت و واقع بینی روشن می شود که این حدیث دلیلی قاطع و برهانی روشن بر جانشینی و خلافت علی (علیه السلام)بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله) می باشد، چرا که: ۱. از روشن ترین مقام های هارون نسبت به موسی مقام وزارت، پشتیبانی و شرکت در امر رسالت و خلافت بوده چنانچه حضرت موسی می گوید: و اجعل لی وزیراً من اهلی هارون اخی اشدد به أزری و اشرکه فی امری(۵) خداوند وزیری از اهلم قرار بده و به وسیله برادرم هارون پشتم را محکم کن و او را در کارم شریک ساز. سپس خداوند فرمود: ای موسی آنچه خواستی به تو داده شد. پس علی (علیه السلام) وزیر و پشتیبان و شریک در برنامه های رهبری و جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله) بوده است. ۲. در آیات فوق آمده: «و اشرکه فی امری»، اگر منظور از این عبارت شرکت در امر ارشاد و دعوت مردم به سوی حق و به عبارت دیگر همان امر به معروف و نهی از منکر باشد که این وظیفه تمام مسلمانان است، پس این چیزی نبوده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای علی (علیه السلام) بخواهد و از سوی دیگر می دانیم که منظور شرکت در امر نبوت هم نبوده، پس نتیجه می گیریم که منظور مقام خاصی بوده که همان امامت و رهبری امت است.

۳. حدیث غدیر

طبق نقل فریقین:(۶) پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در روز غدیر خم چنین خطبه خواند: ای مردم نزدیک است که من به سوی خدا دعوت شوم، من مسئولم و مورد پرسش قرار خواهم گرفت، شما نیز مسئول هستید و باز جویی خواهید شد، در آن جا چه خواهید گفت؟ گفت: گواهی می دهیم که تبلیغ رسالت فرمودی… فرمود: آیا شهادت می دهید که بهشت، جهنم، مرگ و زندگی پس از مرگ حق است و قیامت بدون تردید خواهد آمد، گفتند: بلی، پس فرمودند: ای مردم خداوند مولای من است و من مولای مؤمنان و من از خودشان نسبت به آنها اولی هستم «من کنت مولاه فعلی مولاه»(۷) دلائل و شواهد روشن بر امامت علی (علیه السلام) در این حدیث عبارتند از:

۱. اگرچه لفظ مولی معانی متعددی دارد،(۸) همچون: پسر عمو، همسایه، ناصر، دوست و لکن معنای صحیح در این جا اولی به تصرف و ولایت و رهبری است چون علی (علیه السلام) پسر عموی پیامبر و بهترین دوست و یاری کننده پیامبر (صلی الله علیه و آله) در سخت ترین لحظات بوده و لزومی ندارد در چنین شرایطی همان موارد تکرار شود، پس پیامبر (صلی الله علیه و آله) می خواسته او را ولی و سرپرست مردم قرار بدهد. سبط ابن جوزی از علمای اهل سنت و شیخ مفید بعد از بیان ده معنا برای مولی، معنای فوق را می پذیرند.(۹) ۲. پیامبر (صلی الله علیه و آله) به مردم فرمودند که من نسبت به مردم از خودشان اولی هستم که منظور اولی به تصرف و ولایت بر مردم است و پس با فاء که دلالت بر اتصال دارد جمله «من کنت مولاه…» را بیان فرموده اند، پس در این جمله هم معنای مولی، اولی به تصرف بودن و ولایت و سرپرستی مردم است. ۳. پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) در آن گرمای شدید هزاران نفر را از حرکت باز داشت تا آنان که پیشا پیش رفته بودند باز گردند و آنان که عقب مانده بودند برسند و سخن از مرگ خویش را به میان آورد و از حقانیت بهشت و جهنم و مرگ و زندگی پس از مردم سؤال نمود و از مسؤولیت خود و مردم در روز قیامت صحبت کرد و… آیا هیچ انسان منصف و آزاده ای می پذیرد که تمام این وقایع برای این بوده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فقط به مردم بگوید علی (علیه السلام) دوست و یاور من است و شما هم او را دوست بدارید؟ نه چنین نیست، و این حدیث جز با معنای ولایت و سرپرستی و امامت با هیچ معنای دیگر سازگار نیست. و الا کار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) العیاذبالله لغو و بی فایده خواهد بود.

۴. حدیث ولایت علی (علیه السلام) بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله)

جمع کثیری از شیعه و اهل سنت از پیامبر گرامی اسلام نقل کرده اند که خطاب به علی بن ابی طالب (علیه السلام) فرمود: «انت ولیی کل مؤمن بعدی؛ تو بعد از من ولی و سرپرست مؤمنین خواهی بود»(۱۰) استدلال به این حدیث با توجه به حدیث غدیر که در آن لفظ «مولی» به کار رفته بود، بسیار روشن است و دیگر نیازی به بحث مستقل ندارد.

۵. حدیث ثقلین و سفینه و دوازده خلیفه و روایات متعددی دیگر، در کتاب های اهل سنت و شیعه وجود دارند که با عمومیت خود امامت امام علی(علیه السلام) را به اثبات می رسانند. و مجالی برای طرح همه آنها نیست. و از طرف دیگر هیچ دلیل نقلی و عقلی بر حقانیت کسانی که بر جای پیامبر نشستند وجود ندارد و لا اقل پذیرفتن خلافت آنان در برابر امام علی(علیه السلام) ترجیح مرجوح می باشد

پی نوشت:

  1. شعراء:۲۱۴.
  2. تاریخ طبری، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، (بیروت، دار سویدان) ج۲، ص۳۱۹. و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ (بیروت، دار صادر، ۱۳۹۹ ه. ) ج۲، ص۶۳. و تفسیر ابن کثیر (بیروت، دار المعرفه، ۱۴۰۲ ه. ) ج۳، ص۳۵۱.
  3. معجم مقاییس اللغه، ابن فارس (مکتبه الاعلام الاسلامی ذیل کلمه خلف. و مفردات، راغب اصفهانی (دفتر نشر الکتاب، ۱۴۰۴) ذیل کلمه خلف. و المنجد، لوئیس معلوف (بیروت، دار المشرق) ذیل کلمه خلف.
  4. صحیح مسلم (بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ دوم، ۱۹۷۲ م) باب فضائل الصحابه، ج۴، ص۱۸۷۰. و صحیح بخاری (بیروت دار احیاء التراث العربی) ج۵، ص۲۴، کتاب فضائل الصحابه. و مسند احمد بن حنبل، تحقیق شعیب ارنؤوط، بیروت، مؤسسه الرساله، چاپ اول، ۱۴۱۴ ه. ، ج۵، ص۱۸۰. و علامه هندی، کنزل العمال، بیروت، مؤسسه الرساله، چاپ پنجم، ۱۴۰۵ ه. ، ج۱۱، ص۶۰۶، ح:۳۲۹۳۱.
  5. طه:۲۹.۳۲.
  6. ابن کثیر، البدایه و النهایه، بیروت، دار الکتب العلمیه، ج۷، ص۳۶۲. و کنر العمال، همان، ج۱، ص۱۸۸. و ابن عساکر، تاریخ دمشق، تحقیق علی شیری، دار الکفر، ۱۴۱۵ ه. ، ج۴۲، ص۲۱۹.
  7. سنن ترمذی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، تحقیق ابراهیم عطوه عوض، ج۵، ص۶۳۲. و کنز العمال، همان، ج۱۱، ص۶۰. و سیوطی، الدر المنشور، دار الفکر، چاپ دوم، ۱۴۰۹ ه. ، ج۳، ص۱۹.
  8. معجم مقاییس اللغه، همان، ذیل کلمه ولی، و نهایه ابن اثیر، اسماعیلیان، ذیل کلمه ولی.
  9. سبط ابن جوزی، تذکره الخواص، مکتبه نینوی الحدیث، ص۳۲ و مصنفات شیخ مفید، ج۸، ص۴۷، (اقسام المولی).
  10. سنن ترمذی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، تحقیق ابراهیم عطوه عوض، ج۵، ص۶۳۲. و کنز العمال، همان، ج۱۱، ص۵۹۹، ح:۳۲۸۸۳. و مسند احمد، همان، ص۱۸۰. و نسایی، خصائص امیر المؤمنین، تحقیق محمودی (مجمع احیاء الثقافه الاسلامیه، چاپ اول، ۱۴۰۳ ه. ) ص۱۶۴.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه