یحیى بن زید، آفتاب جوزجان*

اشاره

هزار و دویست و نود و سه سال از خاطره پرشکوه قیام تاریخى ریحانه باغ ولایت «قتیل جوزجان» امامزاده یحیى بن زید بن على ابن الحسین بن على بن ابی‏طالب علیه‏السلام در ولایت سرپل افغانستان سپرى می‏گردد. بی ‏تردید، پس از قیام زید بن على علیه‏السلام ، این دوّمین انقلاب و رستاخیزى بود که در قلب قاره «آسیا» (افغانستان امروز) در دفاع از حریم امامت و مسلمانان ستمدیده خراسان تحقق یافت. اینک پس از دوازده قرن و اندی، یاد و خاطره سردار بزرگ خراسان آفتاب جوزجان را باز می‏نگریم بدان امید که همواره انقلابى بمانیم و حسینى فکر کنیم.

تبار نامه

حضرت یحیی فرزند ارشد «زید ابن على علیهما‏السلام و نوه چهارمین اختر آسمان امامت و ولایت است.

در سال ۱۰۷ ق نوزادی در خانه «حلیف القرآن» زید ابن على علیه ‏السلام در محله بنی‏هاشم دیده به جهان گشود. مادرش «ریطه» از زنان قبیله نور بود و در کوفه، در عصر حکومت سیاه یوسف بن عمر، با وضع دلخراشی به شهادت رسید.(۱)

جدّ مادرى وی «ابوهاشم» از تبار امام على علیه‏السلام بود. وى در یک سفر زیارتى به «بیت المقدس» به وسیله سلیمان بن عبدالملک مظلومانه به شهادت رسید.(۲)

سفرنامه

در دل او یاوه گردد شام و روم مى نگنجد مسلم اندر مرز و بوم

معنى هجرت غلط فهمیده‏اند قصّه گویان حق زما پوشیده‏اند

«اقبال»

امامزاده یحیی بن زید علیه ‏السلام ، پس از شکست قیام کوفه و بر دار رفتن پیکر خونین پدر، با ده تن از شیعیان انقلابى شهر را به قصد خراسان ترک گفت.(۳)

او در این زمان، چهارده سال بیشتر نداشت؛ ولى در فهم و شعور دینى و سیاسى فوق العاده ورزیده و کار کشته به نظر می‏رسید. او راوى و امانتدار «انجیل آل محمد(ص)، صحیفه سجادیه» بود. راوى صحیفه عمیربن متوکل بلخى از پدرش متوکل بن هارون داستان خروج یحیى از کوفه را چنین نقل می‏کند: وی را در حالى ملاقات کردم که پس از شهادت پدرش متوجه خراسان بود. او از حال امام صادق علیه ‏السلام عموزادگان خود، که در مدینه بودند، پرسید و گفت: آیا جعفر بن محمد علیهما‏السلام را ملاقات کردی؟

گفتم: آری.

گفت: آیا چیزی درباره من فرمود؟

گفتم: آری، فرمود: تو بردار آویخته می‏شوی… .

هارون بلخى می‏گوید: «یحیى بن زید را در حالى ملاقات کردم که هیچ کس را در عقل و فضل مثل او ندیده بودم.»(۴)

از کوفه تا جوزجان

«سَلَمه بن ثابت» می‏گوید: پس از شکست قیام زید در کوفه، به یحیى بن زید گفتم: اینک کجا خواهى رفت؟

فرمود: «بین النهرین». یعنى (کربلا)

آنگاه گفتم: اکنون که چنین قصد کرده‏ای، بشتاب تا آسمان کوفه روشن نشده از شهر بیرون شوی.

ما نیز همراه وى از شهر خارج شدیم، در حالى که صداى اذان از مناره‏های مساجد کوفه به گوش می‏رسید.(۵)

بعد از آن که از کوفه خارج شد، براى وداع کنار تربت خونین قافله سالار کربلا امام حسین علیه‏السلام حضور یافت و پس از زیارت آن مکان مقدس عازم «مدائن»، شهر تاریخى عراق، گردید. در آن دیار، مدتی در منزل دهقانى از دوستان خاندان على علیه‏السلام به سر برد و قبل از دستگیری، به یارى والى مدائن از آن شهر خارج شد. اندکى بعد، خبر ورود یحیى به شهر تاریخی «ری» قلب شیعیان را شاد ساخت.

قومس

قافله مهاجران «قبله» آرام، آرام به سمنان، دروازه ورودى خراسان، رسید و در خانه شیعه مخلص آن سامان زیاد بن ابی‏زیاد قشیرى فرود آمد.(۶)

آوازه ورود پرستوهای مهاجر، خراسان را جانى تازه بخشید. جاسوسان حکومت خراسان سایه به سایه در تعقیب یحیى و انقلابیون همراهش بودند، ولى هرگز بر آنان دست نمی‏یافتند؛ زیرا مردم مسلمان منطقه نوادگان على را از چشم خود بیشتر دوست داشتند. و از آنها حمایت می‏کردند.

سرخس

زمان شتابان سپری می‏شد و خراسان همچنان به حضور «مهتاب خاوران» افتخار می‏کرد. آتش علاقه به خاندان پیامبر صلی‏ الله ‏علیه ‏و‏آله در جاى جای خراسان بزرگ بر افروخته شده بود. و شیعه در خراسان، بیش از دیگر سرزمین‏ها نیرومند و با اقتدار جلوه می‏کرد.

یحیی بن زید همراه یارانش در سرخس به خانه عمرو تمیمى و حکم بن زید، که از موالیان اهل بیت بودند، وارد شد. از دوستداران خاندان پیامبر صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله دسته دسته محضر مهاجر قبله می‏رسیدند و از وى استمداد و یارى می‏طلبیدند. جمعى نیز به محضر وى شتافتند؛ ولى حضرت یحیى بن زید خواسته‏ هاى این فرقه متحجّر و متعصّب را نپذیرفت. و همکاری با آنها را رد کرد.(۷)

امّ القرای خراسان

از سرخس تا «مرو»، مرکز حکومت خراسان، ۱۸۰ کیلومتر بود. کاروان مهاجران کوفه در کاروانسرای «حفصه»، در چند مترى کاخ حاکم خراسان نصربن‏سیار، اردو زد. خبر ورود یحیی وحشتى عجیب در دل دولت مروان اموى ایجاد کرد. نصر بی‏درنگ گروهى را مأمور دستگیرى وى کرد. عصمت، که فرمانده گروه بود، فرمان محاصره کاروانسرا را صادر کرد. خود کنار سکّوى دروازه کاروانسرا قرار گرفت و دستور داد تمام مسافران خسته را از برابر چشمانش عبور دهند. ناگاه یحیی بن زید، امیر کاروان، با کلاه نمدى و لباس پشمین در برابر دیدگان حیرت زده عصمت طلوع کرد. عصمت، که مجذوب سیمای نورانى جوان چهارده ساله علوى شده بود، با دست بر پشت او زد و گفت: هرچه زودتر از این شهر خارج شو که جاى دوستان نیست…!(۸)

قبه الاسلام

کاروان خسته و سوخته دل مدینه پس از ساعتها راه پیمایی، خود را از هُرم ریگزارهاى تشنه مرو نجات داد و به شهر «بلخ» رسید. برج و باروی شهر از چند فرسخى پیدا بود. نگهبانان، در هفت برج، به انتظار ورود کاروانهاى تجارتى و سیاحتى نشسته بودند. بلخ شهرت جهانی داشت و بزرگان آن همه شیعه و از سادات حسینى شمرده می‏شدند. پرستوهاى مهاجر در خانه یکى از شیعیان شهر به نام «جریش بن عبدالرحمن شیبانی» مسکن گرفتند.(۹)

بلخ، میزبان مهتاب

شهر بلخ میزبان مهتاب و محور ارتباطى مجاهد مردان علوى درآمده بود. دوستان اهل‏بیت علیهم‏السلام از گوشه و کنار خراسان به بلخ می‏آمدند تا با یحیی دیدار کنند. او هنوز خاطره قیام پدرش زید را فراموش نکرده بود و نیک می‏دانست که داعیان بنى عباس چگونه با نیرنگ در پى قدرت می‏دوند. او می‏خواست مردم را بیدار سازد تا فریب شعارهاى دروغین جاه‏طلبان و دنیاپرستان را نخورند و عمروعاص‏ها و ابوموسی‏ها پرچمداران مسلمین نگردند.

بدین ترتیب، بلخ مرکز فرماندهى و ترویج نشر فرهنگ اهل‏بیت علیهم‏السلام شد. هنوز زمینه قیام عمومى شیعیان فراهم نشده بود که حکم دستگیرى وى به نصربن سیار، حاکم بزرگ خراسان، ابلاغ شد. این حکم به وسیله والى کوفه یوسف بن عمر صادر و به تمام ولایات خراسان ابلاغ گردیده بود. به زودى پیکی محرمانه نزد والى بلخ عقیل بن مَعقَل شتافت تا به هر طریق ممکن یحیی‏بن‏زید را دستگیر کند.(۱۰)

شانه‏ هاى زخمى

عقیل بن معقل، حاکم مزدور بلخ که حیات ننگین خود را در نابودى جوانمردان علوى و شیعیان می‏دید، فرمان داد همه ساکنان کوچک و بزرگ شهر در مسجد جامع گرد آیند. اهالى ستمدیده بلخ در مسجد شهر گرد آمدند. حاکم تک تک اهالى را در برابر چشمان حیرت زده خانواده‏شان شلاّق زد. مزدوران او با کمال وقاهت و بى شرمى ششصد تازیانه بر بازوان جریش بن عبدالرحمن شیبانی، میزبان یحیی، زدند. وی، در حالى که شکنجه را تحمل می‏کرد، گفت: «به خدا سوگند، حتى اگر یحیى بن زید زیر گامهایم باشد به شما نخواهم گفت!»

فرزند نوجوان او «قریش»، که هنوز لذّت ایمان و مبارزه در راه خدا را نچشیده بود، با مشاهده وضع اسفناک پدر صفوف فشرده جمعیت شکنجه دیده بلخ را گسست و پایگاه یحیى را نشان داد. بدین ترتیب، طرح قیام شکست خورد و یحیى دستگیر شد. او و همراهان دلیرش را به زنجیر کشیدند و به مرو اعزام کردند. یحیى مدتها در سیاهچالهاى مرو به سر برد تا این که ولید بن یزید بر اریکه قدرت تکیه زد و فرمان آزادى وى را صادر کرد.

حاکم خراسان، یک رأس اسب، یک جفت نعلین و مقدارى توشه در اختیار یحیی نهاد و کسانى را گماشت تا وى را شهر به شهر تا عراق همراهی کنند. کاروان آزادگان وارد سرخس گردید. حاکم شهر بیش از یک ساعت به آنان اجازه توقف نداد. ناگزیر راه نیشابور پیش گرفتند.

سرانجام قافله مجاهدان، که شمارشان به هفتاد نفر می‏رسید، وارد نیشابور شد. فرماندار شهر عمر بن زراره سراسیمه محل فرود کاروان را محاصره کرد و اعلام جنگ داد.(۱۱)

دفاع مقدس

امیر کاروان اظهار داشت: «ما براى جنگ نیامده‏ایم و از زندان نیز نگریخته‏ایم. پس از تهیه توشه، شهر را ترک می‏کنیم و مسیر عراق پیش می‏گیریم.»

آنها به سخنان حضرت یحیى اعتنا نکردند و ارتش اموى آماده نبرد با هفتاد و دو پرستوى مهاجر شد. شیرمرد بیشه ولایت لباس رزم پوشید و به یاران خود فرمان داد تا آماده دفاع از کیان اسلام باشند. جنگ ناخواسته با پرتاب یک تیر آغاز شد. یاران دلیر یحیی بن زید به قلب اردوگاه دشمن یورش بردند و فرمانده سپاه شیطان عمر بن زراره به دست ابوالفضل و ابراهیم که علمدار و برادران رضاعى یحیی بودند، به قتل رسید. سپاه پیروز اسلام با غنایم به دست آمده از ارتش شکست خورده حاکم نیشابور از عزیمت به عراق منصرف شد و دیگر بار آهنگ بلخ و جوزجان کرد.(۱۲)

انبار، شهر خون و قیام

سپاه کفرستیز یحیى بن زید از مسیر جاده ابریشم وارد هرات شد. از راه مرغاب و میمنه عبور کرد و به انبار، خطّه انقلابیون علوی، و مرکز تابستانى حکّام جوزجان که امروز (سرپل) خوانده می‏شود، رسید. هفتصدتن از جوانان مؤمن و مسلمان خراسان وى را همراهى می‏کردند و آماده بودند در برابر سپاه بیش از ده هزار نفرى دشمن از فرزند اهل بیت علیهم‏السلام دفاع کنند. هرچند سپاه اسلام براى جنگ آمادگی نداشت، ولى به زودى دو سپاه در دو سوى رودخانه ارغوى صف بستند و آتش جنگ زبانه کشید. اردوگاه مجاهد مردان علوى هدف تیرهای ستمگران قرار گرفت و در لحظات آغازین نبرد، دهها تن از یاران یحیی به ملکوت اعلى شتافتند.(۱۳)

حماسه حسینى

دشت سر سبز «ارغوی»* سه روز صحنه کارزار بود. در این مدت، صدها تن از طرفین کشته شدند. مردان و زنان مسلمان با تمام وجود از سربازان زخمى اسلام پذیرایی می‏کردند. دشمن هر لحظه بر جنایات خود می‏افزود. آنها اسرا و مجروحان را مورد تهاجم قرار می‏دادند و حتى پیکرهاى شهیدان را مثله می‏کردند. در سومین روز نبرد، وقتى صداى مؤذن برخاست، قهرمانان قیام جوزجان اجازه اقامه نماز خواست و با یارانش به نماز ایستاد. پس از نماز ظهر و عصر دوباره جنگ نابرابر آغاز شد. شیر مرد علوى شجاعانه سمت دشمن یورش برد، در حال پیشروى بود که ناگاه تیرى از سپاه کفر بر سجده‏گاه حضرتش اصابت کرد و چهره‏اش را غرق خون ساخت. آسمان گریست؛ زمین خراسان لرزید، فریاد وا مظلوما، وامصیبتاى مردم داغده انبار در غم مصیبت جانگاه شهید جوزجان به آسمان برخاست و حضرتش با شمارى از یاران باوفایش در عصر جمعه شعبان سال ۱۲۵ هجرى به شهادت رسید.(۱۴)

چوبه دار*

یزیدیان زمان بر پیکر بی‏جان شهداى دشت ازغوى اسب تاختند. مردی شامى به نام عنزه سر مبارک یحیى بن زید را از پیکرش جدا ساخت و به عنوان هدیه به «مرو» فرستاد. امیر مرو سر را به دارالخلافه شام گسیل کرد.

پیکر غرقه بخون حضرت یحیى را در دروازه جوزجان، محل فعلى بارگاه، به دار آویختند و چهار سال همچنان آویخته باقى گزاردند. در سال ۱۲۹ ق وقتى داعیان بنى عباس به قدرت رسیدند، ابومسلم خراسانی پیکر یحیى بن زید علیه‏السلام را از دار به زیر آورد؛ بر آن نماز گزارد و به خاک سپرد.(۱۵) تابدین وسیله مردم خراسان را به حمایت خویش برانگیزد.

مزار آفتاب

و اُخرى بارض الجوزجان محلّه‏ها و قبر بباخمرى لدى القربات(۱۶) «دعبل»

اکنون تربت مطهّر شهید جوزجان، امامزاده یحیى بن زید در هزار و پانصد مترى شرق شهر سرپل در ولایت جوزجان قرار گرفته است. مزار وی چلچراغى است که همه مذاهب و اقوام از آن نور می‏گیرند و بدان احترام بسیار می‏نهند. این بارگاه تنها امامزاده افغانستان است که با یک واسطه به امام معصوم علیه‏السلام می‏رسد. امامزادگان دیگری نیز در افغانستان وجود دارند؛ ولى به عظمت و بزرگوارى این گوهر تابناک نمی‏رسند.

باز تاب قیام

پس از خبر شهادت یحیی بن زید علیه ‏السلام ، سرزمین پهناور خراسان یکپارچه در شور و انقلاب فرو رفت؛ پرچمهاى بی‏شمار به علامت عزا در درخانه‏ها و مناره‏هاى مساجد و قلل کوهها بر افراشته شد؛ در خراسان هفتاد روز عزای عمومى اعلام گردید و مردم در سوگ وى سیاه پوش شدند.

شیعیان زنجیر پاى وى را به عنوان تبرّک، در میان خود توزیع کردند و از آن نگین انگشتر ساختند.(۱۷)

پی نوشت:

* جوزجان یکى از ولایات شمال افغانستان است. با جرجان یا گرگان اشتباه نشود که برخى از نویسندگان معاصر دچار این اشتباه فاحش شدهاند.

* نام برگزیده زندگانی یحیى بن زید اثر نگارنده است که چاپ شده است.

* گفتنى است چنار کهنى که هم اکنون نزدیک مرقد وى ایستاده است به گفته مردم همان چوبه دار اوست.

۱ ـ زید الشهید، الموسوى المقرّم، ص ۱۷۳.

۲ ـ همان، ص ۱۷۱؛ الکامل، ج ۵، ص ۲۷۲.

۳ ـ همان، ص ۲۷۱.

۴ ـ مقدمه صحیفه سجادیه.

۵ ـ زید الشهید، الموسوى المقرّم، ص ۱۷۵.

۶ ـ همان، ص ۱۷۶.

۷ ـ زید الشهید، ص ۱۷۶.

۸ ـ همان.

۹ – همان، ص ۲۷۸.

۱۰ ـ الانتفاضات الشیعه، هاشم معروف الحسین، ص ۵۰۴.

۱۱ ـ الکامل، ج ۵، ص ۲۷۱.

۱۲ ـ عمده الطالب فى انساب آل ابیطالب، ج ۲، ص ۲۹؛ طبری، ج ۵، ص ۵۳۷.

۱۳ ـ عمده الطالب، ج ۲، ص ۲۹۰.

۱۴ ـ عمدهالطالب، ج ۲، ص ۲۹۰؛ آثار باستانی خراسان، ج ۱، ص ۴۱۸.

۱۵ ـ عمده الطالب، ج ۲، ص ۲۹۰.

۱۶ ـ دیوان دعبل خزاغی، اشعار تائیه.

۱۷ ـ الانتفاضات الشیعه، ص ۵۰۶؛ تاریخ سیاسى و اجتماعى خراسان، ص ۳۸.

منبع :فرهنگ کوثر شماره ۳۰

سیدحسن احمدی نژاد

قیام خونین گوهرشاد در ماجراى کشف حجاب

اشاره:

به مناسبت یازدهم ربیع الثانى سال روز کشتار مردم به پا خاسته بر ضدکشف حجاب در مسجد گوهرشاد مشهد مقدس [که امسال با ۱۳ مرداد مصادف است] بر آن شدیم تا در این فرصت کوتاه به تجزیه و تحلیل آن بپردازیم، و یکى از قیام های اسلامى و مردمى تحت رهبرى مراجع تقلید را پى‌ش چشم آوریم، و با شهیدان عزیز قیام بر ضد کشف حجاب رضاخانى، تجدید عهد کنیم که همواره پاسدار ارزش هاى اصیل اسلامى باشیم، و در حفظ ارزش هاى اصیل اسلامى از جمله پوشش زنان که قیام گوهرشاد درپاسداشت این ارزش صورت گرفت گام هاى راسخ و استوار برداریم.

ماموریت براى رواج فرهنگ غرب

مطالعات جامعه شناسى و روان کاوى، تردیدى باقی نگذاشته که مذهب به گونه یک اصل پایدار در اعماق وجود انسان ریشه دارد، و بینش مذهبى در مشرق زمین بسیار عمیق تر از غرب است، شاید به دلیل این که نخستین جوانه هاى تمدن در شرق ظاهر گشته و پى‌امبران نیز از شرق برخاسته اند.

این مطلب نیز ثابت شده که «مذهب اصیل » موجب استقلال فکرى و عملى انسان ها شده و آن ها را از بیهوده زیستن باز مى دارد و سد خلل ناپذیرى در برابر نفوذ فرهنگ غرب و استعمار غرب خواهد بود.

از آن جا که استعمار غرب براى دست یافتن به ثروت هاى شرق از هیچ تلاشى دریغ نمى ورزد مذهب اسلام را به عنوان یک مکتب سازنده ضد استعمار مى داند و در مطالعات خود به این نتیجه رسیده که آیین اسلام در برابر مطامع و منافع غرب سد محکمى ایجاد مى کند. بنابراین براى دست یابى به اهداف شوم خود، باید براى براندازی اسلام نهایت کوشش را نمود و در این راستا از هیچ کوششى فروگذار نکرد، استعمارغرب براى نیل بدین مقصود به دو ترفند دست یازید:

۱ براى جدا سازى مردم مسلمان از محتواى ناب اسلام، به مذهب سازى پرداخت،حزب هایى زیر نقاب اسلام با نام هاى: قادیانی گرى، شیخی گرى، صوفی گرى، بابی گرى،بهایی گرى، پاک دینى (منسوب به کسروى) پدید آورد و طبق شواهد و مدارک روشن وغیر قابل انکار، همه این ادیان ساختگى رسما از طرف استعمارگران و بیگانگان تایید مى شدند. استعمارگران با این کار دو موضوع را نشانه گرفتند، نخست تفرقه و اختلاف شدید بین مسلمانان را جایگزین وحدت صفوف آنها کنند، دوم این که مردم جهان و مسلمانان را از اسلام ناب جدا سازند، و آن ها را از درون بی محتوا کنند، وبه این وسیله زمینه سازى عمیق و وسیعى براى نفوذ فرهنگ غرب در اذهان به وجودآورند، پرواضح است که جداسازى اسلام و مسلمین از ماهیت اصیل خود، از بین بردن موانع براى ورود و نفوذ فرهنگ غرب خواهد شد.

۲ سعى فراوان کردند تا با سیاست بازی هاى گوناگون، توسط مزدوران خود با طرح برنامه هاى مختلف، فرهنگ منحط غرب را جای گزین فرهنگ اسلام کنند و این برنامه هم چنان در سطح وسیع ادامه دارد که از آن گاهى به تهاجم و شبیخون فرهنگى غرب، تعبیر مى شود، و مقام معظم رهبرى حضرت آیه الله خامنه اى مدظله العالى به طورمکرر هشدار داده اند و مردم را به رویارویى استوار در برابر این تهاجم و شبیخون فرا خوانده اند.

استعمارگران، در راس آن ها استعمار پى‌ر انگلستان، براى رواج فرهنگ غرب درآسیا، سه عنصر فرومایه را مامور کردند تا همزمان در ایران، ترکیه و افغانستان به اسلام زدایى بپردازند و فرهنگ غرب را جای گزین اسلام کنند، این سه عنصر عبارت بودند از:

۱ رضاخان در ایران؛ ۲ امان الله خان در افغانستان؛ ۳ کمال آتاتورک درترکیه.

این سه نفر با پشتیبانى استعمارگران، هر کدام ضربات شدیدى بر اسلام و جامعه اسلامى وارد کردند.

کمال آتاتورک رژیمى خودکامه در ترکیه به وجود آورد، او در سال ۱۹۲۴ میلادی(۱۳۴۳قمرى) در ترکیه مذهب را در همه جا حذف کرد، و دستور داد هر چیزى که مربوطبه تاریخ گذشته ترک ها و امپراطورى عثمانى، یا درباره اسلام باشد، از برنامه های درسى همه مدارس ترکیه حذف شود، نظام «لائیک » و جدایى سیاست از دین بر جامعه حاکم گردد، او براى برقرارى چنین نظامى موضوع متحدالشکل بودن لباس زنان ومردان را جزو برنامه هاى خود قرار داد، و کشف حجاب را در همه جا رسم کرد و هم اکنون نیز سیستم مدیریت ترکیه، دنباله رو او بوده و به رغم اعتراضات مکررمسلمانان آن کشور، ورود دختران باحجاب به دانشگاه ها ممنوع شده و در همه جامظاهر فرهنگ غرب دیده مى شود.

عنصر دیگر، امان الله خان، دیکتاتور افغانستان بود که تصمیم گرفت درافغانستان به اسلام زدایى بپردازد و فرهنگ منحط غرب را جاى گزین فرهنگ سازنده اسلام کند، ولى فشارهاى او در برابر صلابت مردم مسلمان افغانستان، بی اثر ماند ونقشه هاى شوم او خنثى گردید، از این رو چندان توفیقى نیافت و به هدف شوم خودنرسید.

رضاخان در ایران با حمایت انگلیس روى کار آمد. او از عوامل گوناگون برای گسترش فرهنگ غرب و برچیدن فرهنگ اسلام بهره جست، گستاخى او به حدى رسید که درکشور ایران، عاصمه تشیع، در روز هفدهم دى ماه سال ۱۳۱۴ شمسى، اعلام کشف حجاب اجبارى نمود و در این خصوص پافشارى عجیبى کرد.

چند نمونه از دیکتاتورى رضاخان

در مورد کشف حجاب در عید نوروز سال ۱۳۰۶ شمسى (برابر ۲۷ رمضان سال ۱۳۴۶ قمرى) یعنى قبل ازاعلام کشف حجاب، جمعیت بسیارى از اطراف و اکناف کشور براى زیارت مرقد منورحضرت معصومه(سلام الله علیها) و درک لحظه سال تحویل، در کنار مرقد، به قم آمده بودند، در این میان، مردم باخبر شدند که چند نفر از افراد خانواده رضا خان، که همسر و دو دخترش به نام هاى شمس و اشرف در میانشان بود، با سر برهنه، بدون پوشش اسلامى وارد قم شده اند و مى خواهند با همان وضع، وارد حرم گردند. این گستاخى وبی احترامى موجب خشم مردم گردید، یک روحانى به نام «سید ناظم واعظ » مردم رابه امر به معروف و نهى از منکر فرامى خواند و احساسات پاک دینى مردم را تشدیدمى کرد، در این میان، خبر به یکى از علماى مجاهد و مدرسان بزرگ حوزه علمیه که از اطرافیان آیه الله العظمى حاج شیخ عبدالکریم حائری؛ یعنى آیه الله شیخ محمدتقى بافقى رسید ایشان خست براى خانواده رضا خان پى‌ام داد که: «اگر مسلمان هستید، نباید با این وضع، در این مکان مقدس حضور یابید، و اگر مسلمان نیستیدباز هم حق ندارید.» افراد خانواده گستاخ رضاخان به پى‌ام آیه الله بافقى اعتنانکردند، آن عالم ربانى، شخصا به حرم رفت و به خانواده رضاخان اخطار شدید کردو همین برخورد، نزدیک بود موجب قیام و شورش مردم بر ضد حکومت شاه گردد.

از طرف شهربانى قم به رضاخان تلگراف کردند که خانواده شما به دستور روحانیان در اتاقى زندانى شده اند و به آنان اخطار شده که حق ندارند بدون حجاب وارد حرم گردند. رضاخان شخصا با یک واحد موتوریزه نظامى وارد قم شد و با چکمه وارد صحن مطهر گردید، و آیه الله شیخ محمد تقى بافقى را مورد ضرب و شتم قرار داد.

به اشاره رضاخان، آیه الله شیخ محمد تقى بافقى را خوابانیدند و شاه با عصای ضخیم بر پشت او مى نواخت، و شیخ فقط فریاد مى زد: «یا امام زمان! به فریادبرس » سپس به دستور رضاخان، آیه الله شیخ محمد تقى بافقى را دستگیر کرده و مدتی زندانى بود، سپس به شهررى تبعید نمودند و تا پایان عمر، او را تحت نظر یک بازرس اداره آگاهى قرار دادند که در سال ۱۳۲۲ شمسى در تبعیدگاه از دنیا رفت ومردم جنازه مطهرش را به قم آورده و در مسجد بالاسر حرم مطهر حضرت معصومه(سلام الله علیه) به خاک سپردند. مبارزه و مجاهدت این مرد خدا، با «کشف حجاب » به حدى رسید که در همان وقتى که در تبعیدگاه شهررى تحت نظر بود، خواهررضاخان از دنیا رفت، جنازه او را کنار مرقد مطهر حضرت عبدالعظیم(ع) براى دفن آوردند، رضاخان و بستگانش اجتماع کرده بودند، رضاخان براى آیه الله بافقى پى‌ام داد که بیا و بر جنازه خواهرم نماز میت بخوان. او با صراحت گفت:

«نمى آیم ».

جالب این که همه اطرافیان و بستگان رضاخان جمع شده بودند آیه الله بافقى درکنار آن جمع رفت، خودش نقل مى کند:

«وقتى که همه جمع شدند، منتظر بودند که من بر جنازه نماز بخوانم، با صراحت به آنها گفتم من بر جنازه او نماز نمى خوانم.»

۲ مرجع تقلید وقت، آیه الله العظمى شیخ عبدالکریم حائری(ره) در برابرمساله کشف حجاب، موضع قاطع گرفت و گفت:

«مساله دین و ناموس است تا پاى جان باید ایستاد.» در این مورد طى تلگرافی به رضاخان، خشم خود را نسبت به کارهاى خلاف شرع، از جمله کشف حجاب، ابراز داشت،ولى رضاخان حامل نامه را دستگیر و زندانى کرد، و تلگرافى تهدیدآمیز و آمیخته با اهانت و تحقیر در جواب تلگراف ایشان، ارسال نمود.

۳ گستاخى دژخیمان رضاخان در اجراى کشف حجاب به جایى رسید که روزى رییس شهربانى قم که مردى گستاخ و بدزبان بود، به حرم مطهر حضرت معصومه(س) وارد شد.

با داد و فریاد به بانوان باحجاب که در کنار ضریح حضرت معصومه(س) به زیارت اشتغال داشتند پرخاش و حمله کرد، تا چادر را از سرشان بگیرد، آه و ناله زنان بلند شد، مرحوم آیه الله العظمى مرعشى نجفى که در آن جا حضور داشت، بسیارناراحت شده و براى جلوگیرى از گستاخى رییس شهربانى به پى‌ش رفت و با او درگیرشد و سیلى محکمى به صورت او نواخت، رییس شهربانى، آیه الله مرعشى را به قتل تهدید کرد و به او پرخاش نموده و ناسزا گفت، ولى از قضاى روزگار همین نامردگستاخ یک روز بعد از این حادثه، در بازار قم عبور مى کرد، بر اثر ریزش قسمتى ازسقف ساختمان بازار بر روى او، به هلاکت رسید.

ماجراى قیام خونین مردم بر ضد کشف حجاب در مسجد گوهرشاد مشهد

یکى از قیام های خونین مردم مسلمان ایران به رهبرى مراجع تقلید در قرن معاصر، که نقطه عطفى درتاریخ قیام هاى اسلامى در تاریخ صد ساله اخیر است، قیام مردم مسلمان در مسجدگوهرشاد، در کنار مرقد مطهر حضرت امام رضا علیه السلام بر ضد دیکتاتوری رضاخان، و کشف حجاب او است، در این جا نظر شما را به خلاصه آن جلب نموده، سپس به نتیجه گیرى مى پردازیم:

هنگامى که رضاخان کشف حجاب اجبارى را به اجرا گذاشت، علماى وقت از هر سوی کشور، اعتراض شدید خود را اعلام داشتند، از جمله مراجع و علماى برجسته مشهدمقدس در آن وقت، مانند:

آیه الله العظمى حاج آقا حسین قمى، آیه الله حاج شیخ محمد آقازاده، آیه الله شیخ هاشم قزوینى، آیه الله سید عبدالله شیرازى، آیه الله سید على اکبر خویى،آیه الله شیخ غلامحسین قزوینى، آیه الله سیدعلى سیستانى و… در بیت آیه الله العظمى سید یونس اردبیلی(ره) اجتماع کردندو اعتراض شدید خود را طى تلگرافى به رضاخان ابلاغ نمودند، این تلگراف با امضاى ۳۱ نفر از علماى برجسته مشهد مزین شده بود.

در میان مراجع و علماى وقت، نام مرحوم آیه الله العظمى حاج آقا حسین قمى، باقیام خونین مسجد گوهرشاد، آمیخته شده است، چرا که او نقش بیش تر در این قیام داشت، او در آغاز ماه ربیع الثانى سال ۱۳۵۴ قمرى از مشهد به تهران هجرت کرد ودر باغ سراج الملک شهررى به تحصن نشست، او مى گفت: «اگر پى‌ش رفت جلوگیرى از کشف حجاب بستگى به کشته شدن ده هزار نفر که در راس آن ها حاج آقا حسین قمی(خودم)داشته باشد ارزش دارد.» و در مورد دیگر فرمود: «جایز است.» هنگامى که مردم از ورود آیه الله حاج آقا حسین قمى به تهران با خبر شدند، گروه گروه به صورت دسته هاى عزادارى به دیدار او مى شتافتند، به طورى که جمعیت زیادى در آن باغ واطرافش اجتماع نمودند، رژیم رضاخان که سخت هراسناک شده بود، به وسیله کماندوهایش، آن باغ را محاصره کردند، و از ورود علما و مردم به آن جا جلوگیری نمودند، به این ترتیب آیه الله حاج آقا حسین قمى را در آن باغ زندانى کردند.

او در یکى از جلسات با صراحت فرمود:

«امروز اسلام فدایى مى خواهد، بر مردم است که قیام کنند.» به این ترتیب راهنمودهاى مراجع و علما از یک سو، و پافشارى و لجاجت رژیم رضاخانى در کشف حجاب و پى‌روى از فرهنگ غرب از سوى دیگر، موجب شد که روحانیان و مردم مسلمان درگوشه و کنار کشور به رژیم اعتراض شدید کردند از جمله جمعیت بسیارى به عنوان اعتراض به رژیم، در مشهد در کنار حرم حضرت رضا علیه السلام در مسجد گوهرشادمتحصن شدند، و روحانى مبارز، محمد تقى بهلول با سخنرانی هاى خود، به شدت به اقدامات ضد اسلامى رضاخان اعتراض نمود.

حجه الاسلام شیخ محمد تقى بهلول حافظ قرآن که هنوز در قید حیات است، با قاطعیت وصراحت به تبیین خطر فرهنگ غرب مى پرداخت و مردم را به قیام دعوت مى نمود، مردم ابراز احساسات مى کردند و تنفر خود را نسبت به رژیم ضد اسلامى رضاخان اظهارمى نمودند، به گفته آقاى بهلول حدود چهار ساعت از شب گذشته، به دستور رضاخان،دژخیمان او با حمله ناجوانمردانه به مسجد گوهرشاد، مردم را به گلوله بستند که در این کشتار جمعى، حمام خون به راه افتاد و حدود سه هزار نفر به شهادت رسیدند. در این مورد ارتشبد سابق، حسین فردوست مى نویسد: «در مشهد یک روحانی به نام بهلول به شدت با اقدامات رضاخان مخالفت مى کرد و در سخنرانی هایش به شدت به او حمله مى نمود، عده زیادى از مردم در حرم حضرت رضا علیه السلام متحصن شدند و اعلام کردند تا مساله کشف حجاب حل نشود، ما از این جا خارج نمى شویم،فرمانده لشگر مشهد به نام سرتیپ ایرج مطبوعى [که بعد از انقلاب در تاریخ دوم مهر ۱۳۵۸ به خاطر این جرم و جرم هاى دیگر، اعدام شد] در این باره به رضاخان گزارش داد، رضاخان دستور داد سربازان به صحن حرم وارد شوند و مردم را تهدیدکنند، و اگر مردم خارج نشدند تیراندازى کنند… رضاخان براى تشدید کار، سرتیپ البرز را به مشهد فرستاد، به دستور مطبوعى و البرز، واحدهاى لشگر مشهد واردصحن شده و مردم را به گلوله بستند.» سرتیپ مطبوعى در دادگاه انقلاب دراین خصوص مى گوید: «به من دستور داده شده بود که فورا عده اى نظامى را در اختیاراستاندار مشهد قرار دهم، من در حدود ۲۵۰ سرباز در اختیار او گذاشتم… در همین هنگام سرتیپ البرز همراه دادستان ارتش، وارد مشهد شدند و لشگر در اختیار سرتیپ البرز قرار گرفت، او اسدى نایب التولیه آستان قدس را [به جرم عدم جلوگیرى ازمبارزین] اعدام کرد… سرهنگ قادرى همراه سربازان از راه پشت بام وارد صحن شده و با افراد متحصن گلاویز شدند، در این جریان حدود ۲۵ نفر از مردم کشته و چهل نفر مجروح شدند.» این بود خلاصه اى از قیام خونین گوهرشاد که آن ها به خاطر شورش بر ضد رژیم منحوس رضاخان پهلوى، تحت رهنمودهاى مراجع تقلید، در صحن مسجدگوهرشاد و در کنار حرم امام رضا علیه السلام به خاک و خون غلتیدند.

رضاخان براى رسیدن به اهداف شوم اربابانش، به این جنایت اکتفا نکرد، و چون احتمال قیام عمومى مى داد، همه علماى مبارز مشهد را دستگیر کرده و از مشهد مقدس تبعید نمود.

از جمله از این تبعیدشدگان به تهران، سه نفر از مراجع و علماى معروف بودند که عبارتند از: آیه الله حاج آقا حسین قمى، آیه الله سید یونس اردبیلى، و آیه الله شیخ محمد آقازاده (فرزند آیه الله العظمى شیخ محمد کاظم خراسانى، صاحب کفایه الاصول).

عجیب این که آیه الله آقازاده، وقتى که به تهران رسید به دستور رضاخان خلع لباس شد، و در دوره سرپاس مختارى (رییس شهربانى وقت) با تزریق آمپول هوا، به دست دکتر احمدى مزدور سفاک رضاخان، به شهادت رسید، و جنازه مطهرش در روز ۱۳ذی قعده سال ۱۳۵۶ ه.ق در جوار مرقد حضرت عبدالعظیم به خاک سپرده شد. آرى این عالم ربانى در حالى که ۶۲ بهار از عمرش بیش تر نگذشته بود، جان خود را فدای مبارزه با هجوم فرهنگ غرب، و کشف حجاب کرد، تا حریم حجاب و ارزش هاى اصیل اسلامى را از گزند استعمار و مزدوران آن، حفظ کند و به مردم مسلمان، به ویژه مسلمانان ایران پى‌ام دهد که از پاى ننشینند، و تا آخرین توان در برابر استعمارگران و دربرابر نفوذ فرهنگ بیگانه، مقاومت نمایند.

حضرت امام خمینى، منادى بزرگ مبارزه با استعمار و فرهنگ منحط آن، در گفتارخود به طور مکرر دیکتاتورى رضاخان و کشتار عمومى گوهرشاد را یادآورى کرده، ومردم مسلمان را به نهى از منکر و مبارزه و مقاومت در برابر استعمارگران ومزدوران روسیاه آن ها فرا مى خواند، در این جا براى حسن ختام نظر شما را به یکی از فرازهاى گفتار ایشان جلب مى کنم: «انگلیسی هاى جنایت کار، رضاخان را اسلحه دارکردند، این آدم ناشایسته بی اصل را با اسلحه آوردند و مسلط کردند… اسلحه دردست بی عقل بود… آن جنایات و کشتار عامى که در مسجد گوهرشاد واقع شد، به دنبال آن، علماى خراسان را گرفتند آوردند به تهران حبس کردند، و بعضی شان را هم محاکمه کردند، و بعضی شان را هم کشتند، براى این که اسلحه در دست بی عقل بود.»

درود بی کران به شهداى گوهرشاد که با خون پاک خود، در برهه اى از زمان، درخت اسلام را آب یارى کردند و در پى‌شگاه اسلام و چهارده معصوم علیهم السلام روسفیدشدند، و روسیاهى استعمارگران و رضاخان و مزدورانش را در تاریخ ثبت نمودند.

منبع :پاسدار اسلام , مرداد ۱۳۷۷، شماره ۲۰۰

محمد محمدى اشتهاردى

امام صادق (ع) و قیام‌هاى زمان آن حضرت

اشاره :

در راستای فلسفه وظیفه الهی، ائمه علیهم السلام برای تحقق حکومت اسلامی جدیت و تلاش فراوانی داشتند. امام صادق(ع) علاوه بر نهضت علمی و فکری که در جامعه ایجاد نمود; اهتمام خاصی به نظام رهبری و امامت اصیل اسلامی داشت. حمایت های پیدا و پنهان امام صادق(ع) از نهضت های اصیل و عدم همکاری آن حضرت با قیام ها نشان دهنده مواضع دقیق و الهی امام در برابر حکومت های سیاسی زمان است.

الف) قیام زید بن علی(ع)

اینک به ارزیابی نقش امام صادق(ع) در برابر قیام های معاصر وی می پردازیم.

زید، فرزند امام زین العابدین(ع) مردی عابد، انسانی پرهیزکار،فقیهی شجاع و سخاوتمند بود. (۱)

زید به قصد شکایت از فرماندار مدینه، خالدبن ولید بن عبدالملک بن حرث راهی شام شد. هشام نه تنها به شکایت او توجهی نکرد،بلکه به او اهانت نمود و دستور داد او را به مدینه بازگردانند.

زید می گوید: من در مجلس هشام بودم که به رسول گرامی اسلام اهانت شد. اما هشام هیچ گونه عکس العملی از خود نشان نداد. بدین خاطراگر جز یک نفر همراه نداشته باشم قیام خواهم کرد. (۲)

زید به کوفه برگشت و سپاهی تشکیل داد و با استاندار عراق، یوسف بن عمر ثقفی درگیر شد و سرانجام به شهادت رسید. درباره قیام زید روایاتی از امام صادق(ع) رسیده است که بیانگر حمایت آن حضرت از قیام اوست. اینک بخشی از این روایت ها را نقل می کنیم:

۱- امام صادق(ع) فرمود: «فانظروا علی ای شی تخرجون لاتقولواخرج زید فان زیدا کان عالما و کان صدوقا و لم یدعکم الی نفسه وانما دعاکم الی الرضا من آل محمد(ص) و لو ظفر لوفی بما دعاکم الیه.»; نگاه کنید که با چه هدفی قیام می کنید. نگویید زیدخروج کرد. زید دانشمند و بسیار راستگو بود و مردم را به سوی خویش نمی خواند، بلکه به برگزیده آل محمد(ص) دعوت می کرد و اگرپیروز می شد به آنچه مردم را بدان دعوت می نمود، وفا می کرد. (۳)

زید بن علی فرمود: در هرزمان مردی از ما، اهل بیت علیهم السلام وجود دارد که خدا به وسیله او بر مردم احتجاج می کند. حجت این زمان فرزند برادرم، جعفر بن محمد(ع) است. هرکس او را پیروی کندگمراه نمی شود و مخالف او هدایت نمی یابد. (۴)

۲- امام رضا(ع) می گوید: پدرم فرمود: امام صادق(ع) فرمود: خدارحمت کند عمویم زید را! او به برگزیده آل محمد دعوت می نمود واگر پیروز می شد به آن وفا می کرد. او در رابطه با نهضت خویش بامن مشورت نمود. به او گفتم: اگر می خواهی به دار آویخته شوی قیام کن. امام رضا(ع) می گوید: پدرم فرمود: هنگامی که زید ازمحضر امام صادق(ع) خارج شد، امام فرمود: «ویل لمن سمع واعیثه فلم یجبه »; وای برکسی که ندایش را بشنود و ا و را همراهی واجابت نکند. (۵)

۳- ابن سیابه می گوید: امام صادق(ع) به من هزار دینار داد وفرمود: این ها را در میان فرزندان کسانی که همراه زید به شهادت رسیده اند، تقسیم کن. (۶)

۴- فضیل، یکی از سپاهیان زید می گوید: خدمت امام صادق(ع)رسیدم. حضرت فرمود: آیا تو در جنگ با شامیان همراه عمویم بودی؟

گفتم: بله، حضرت فرمود: چه قدر از آنان را کشتی؟ گفتم: شش نفر.

حضرت فرمود: شاید دچار شک گشته ای؟ پاسخ دادم: اگر شک داشتم که آنان را نمی کشتم. حضرت فرمود: خدا مرا در ثواب خون های آنان شریک سازد. به خدا قسم! عمویم زید و اصحابش جزء شهدا هستند. مانند علی بن ابی طالب(ع) و اصحاب او. (۷)

مرحوم مجلسی می نویسد: اگرچه اخبار درباره زید مختلف است امابیش ترین اخبار بیانگر این است که او به خاطر انتقام جویی ازقاتلان امام حسین(ع) و امر به معروف و نهی از منکر قیام نمود وبه برگزیده آل محمد(ص) دعوت می نمود. من درکلام دانشمندان شیعه نظری در مخالفت آن چه گفته شد، ندیدم. (۸)

ب) قیام محمد نفس زکیه

سلطنت بنی امیه پس از هلاکت ولید بن یزید بن عبدالملک رو به ضعف گذاشت. عده ای از بنی هاشم و عباسیان مثل منصور دوانیقی وبرادرانش، سفاح و ابراهیم، و عبدالله محض و پسرانش، محمد وابراهیم در «ابواء» جمع شدند و توافق کردند که فردی را به عنوان کاندیدای خلافت برگزینند. عبدالله محض از میان جمع برخاست و از آن ها خواست که با فرزندش، محمد، معروف به «نفس زکیه »بیعت نمایند. عبدالله محض فرزند حسن مثنی نوه امام مجتبی(ع)است و مادرش فاطمه، دختر امام حسین(ع) است. به همین جهت به «محض » لقب یافته است. فرزندش، محمد به خاطر زهد و عبادت فراوان به «نفس زکیه » شهرت یافته است. چون در میان شانه های او خالی سیاه بود، برای عده ای از جمله پدرش این گمان پیدا شده بود که او همان مهدی امت است که در روایات بدان خبر داده شده است. بدین سبب مردم با او بیعت کردند و سپس فردی را راهی خانه امام صادق(ع) نمودند تا آن حضرت در جلسه حضور یابد و با محمدنفس زکیه بیعت کند. امام صادق(ع) در جمع آنان حضور یافت و پس از شنیدن سخنان عبدالله محض، فرمود: اگر فکر می کنی فرزندت مهدی است این طور نیست. «و ان کنت انما ترید ان تخرجه غضبا لله ولیامر بالمعروف و ینه عن المنکر فانا و الله لا تدعک فانت شیخناو نبایع ابنک فی هذالامر»; و اگر تصممیم داری که به خاطر خدا وامر به معروف و نهی از منکر از او بخواهی قیام کند، به خداسوگند! تو را تنها نخواهیم گذاشت. تو بزرگ خاندان ما هستی و بافرزندت بیعت می کنیم. (۹)

در این روایت، حضرت از همان آغاز بر اصالت هدف و الهی بودن نهضت نفس زکیه تاکید می ورزید و حمایت از آن را به عنوان یکی از اصول سیاسی حرکت خویش اعلام می دارد.

پیشنهاد ابومسلم و ابوسلمه

«ابراهیم امام و منصور دوانیقی » ابوالعباس سفاح از نوادگان عباس، عموی پیامبر(ص) است. آنان حرکتی سری را بر ضد بنی امیه سامان دادند. ابراهیم امام، رهبر قیام ابومسلم را انسانی شجاع و کارآمد و با استعداد می یابد و ا و را به خراسان اعزام می کندو به او توصیه می کند که بدون نام بردن از فردی، مردم را به «الرضا لال محمد»; برگزیده آل محمد(ص) دعوت کند. امام صادق(ع)ابوسلمه که بعد به وزیر آل محمد شهرت یافت. را به کوفه فرستاد و خود در ناحیه شامات فعالیت می کرد. بدین ترتیب آن حضرت نبض حرکت های ضد اموی را به وسیله کارگزاران خویش در دست گرفته بود. مدتی بعد، ابراهیم امام توسط مروان زندانی و کشته می شود ورهبری نهضت طبق وصیت ابراهیم امام، در اختیار سفاح و دیگربرادرانش قرار می گیرد. (۱۰)

ابوسلمه توسط محمد بن عبدالرحمن، نامه هایی برای امام صادق(ع) وعبدالله محض می فرستد و به پیک های خود دستور می دهد که هیچ کدام از آن ها از نامه ای که برای دیگری فرستاده شده است، اطلاع پیدانکند. آن حضرت در آن نامه ها حمایت خود را از خلافت آنان اعلام می دارد. ابومسلم دو نامه به حضور آن حضرت می فرستد و در نامه دوم می نویسد: هزار جنگجو در اختیار من است. به انتظار فرمانت هستیم. (۱۱) امام صادق(ع) به او پاسخی نمی دهد.

سؤال: چرا امام صادق(ع) به این پیشنهادها جواب مثبت نداد و اززمینه های خلافت و نیروها استفاده نکرد؟

الف) عدم صداقت و خلوص پیشنهاد دهندگان.

ابو سلمه علاوه بر امام صادق(ع)، برای عبدالله محض هم نامه نوشت. این کار او دلیل این است که وی در دعوت خود صداقت نداشت.

زیرا اگر نامه او به امام صادق(ع) براساس ایمان و اعتقاد به آن حضرت بود، چگونه از فرد دیگری نیز دعوت کرد؟

جواب امام صادق(ع) روشنگر همین جهت است. وقتی حامل نامه، محمدبن عبدالرحمن بن اسلم به امام صادق(ع) نامه ای از طرف شیعه شما،ابوسلمه آورده ام. آن حضرت فرمود: «و ما انا و ابوسلمه وابوسلمه شیعه لغیری »; مرا با ابو سلمه چه کار؟ او از شیعیان من نیست. نامه رسان تقاضای جواب می کند. امام صادق(ع) نامه راآتش می زند و می فرماید: جواب نامه همین است. سپس آن حضرت شعری از کمیت بن زید خواند:

ایا موقدا نارا لغرک ضوءها و یا حاطبا فی غیر حبلک تحطب ای روشن کننده آتشی که دیگری از نورش استفاده می برد! هیزم جمع کرده ای اما روی ریسمان دیگری ریخته ای و دیگری جمع می کند ومی برد. (۱۲)

شهید مطهری در این باره می نویسد: «قدر مسلم این است که این شعر می خواهد منظره ای را نشان دهد که یک نفر زحمت می کشد واستفاده اش را دیگری می خواهد ببرد. حال یا منظور این بود که ای بدبخت ابوسلمه! این همه زحمت می کشی استفاده اش را دیگری می برد وتو هیچ استفاده ای نخواهی برد و یا خطاب به مثل خودش بود اگردرخواست ابوسلمه را قبول کند یعنی این دارد ما را به کاری دعوت می کند که زحمتش را ما بکشیم و استفاده اش را دیگری ببرد.» (۱۳)

ابومسلم در نامه ای به امام صادق(ع) نوشت: من مردم را به دوستی اهل بیت پیامبر(ص) دعوت می کنم. کسی برای خلافت بهتر از شما نیست.

امام صادق(ع) در پاسخ نوشت: «ما انت من رجالی و لا الزمان زمانی »; نه تو از یاران من هستی و نه این زمان، زمان من است. (۱۴)

امام صادق(ع) بدین وسیله عدم صداقت آنان را گوشزد نمود وبی اعتمادی خود را نسبت به آنان اعلام داشت. در سخن دیگری از آن حضرت نیز همین مطلب آمده است. معلی ابن خنیس می گوید: در زمانی که پرچم های سیاه بر افراشته شده بود و هنوزبنی عباس به خلافت نرسیده بود، نامه هایی از عبدالسلام ابن نعیم،سریر و تعداد دیگری خدمت امام صادق(ع) بردم. آن ها نوشته بودند:

«قدقدرنا ان یول هذالامر الیک فما تری قال فضرب بالکتب الی الارض ثم قال اف اف ما انا لهولاء بامام »; ما موقعیت را برای خلافت شما مساعد می بینیم. نظر شما چیست؟ امام صادق(ع) نامه ها را به زمین کوبید و فرمود: زهی تاسف و افسوس! من امام و پیشوای آن هانیستم. (۱۵)

ب) نداشتن یاران مخلص

وجود یاران وفادار و همراه یکی از شرایط موفقیت رهبران دراجرای برنامه های خویش است.

امام صادق(ع) شیعیان خود را خوب می شناخت و می دانست که بیشترآن ها مرد میدان خطر نیستند.

مامون رقی می گوید: خدمت آقایم، امام صادق(ع) بودم که سهل بن حسن خراسانی وارد شد و به آن حضرت گفت: شما مهر و رحمت دارید.

شما اهل بیت(ع) امامت هستید. چگونه از حق خویش باز ایستاده اید،با این که صد هزار شمشیرزن آماده به رکاب در خدمت شما هستند.

آن حضرت فرمود: خراسانی! بنشین! سپس به کنیز خود فرمود:

«حنیفه!» تنور را آتش کن. کنیز تنور را گرم کرد. آن گاه امام فرمود: خراسانی! برخیز و در تنور بنشین! خراسانی گفت: آقای من!

مرا با آتش مسوزان و از من بگذر! آن حضرت فرمود: گذشتم. در این حال «هارون مکی » که کفش های خویش را به دست گرفته بود، واردشد و سلام کرد. امام فرمود: کفش های خود را زمین بگذار و داخل تنور بنشین! هارون بدون معطلی وارد تنور شد. امام صادق(ع) باسهل بن حسن خراسانی مشغول صحبت شد. مدتی بعد، امام به اوفرمود: برخیز و به داخل تنور نگاه کن! خراسانی می گوید: برخاستم و به داخل تنور نظر افکندم. هارون در داخل تنور چهارزانو نشسته بود. مدتی بعد او از تنور بیرون آمد و به ما سلام کرد. امام فرمود: در خراسان چند نفر مثل این مرد دارید؟ خراسانی گفت: به خدا قسم! یک نفر هم نیست. امام فرمود: «اما انا لا نخرج فی زمان لا نجد فیه خمسه معاضدین لنا نحن اعلم بالوقت »; بدان! ماهنگامی که پنج نفر یاور و پشتیبان نداشته باشیم قیام نمی کنیم.

ما نسبت به زمان قیام داناتریم. (۱۶)

سدیر می گوید: به امام صادق(ع) گفتم: چه چیز شما را از قیام بازداشته است؟ امام فرمود: مگر چه شده است؟ سدیر گفت: دوستداران،شیعیان و یاوران شما زیاد است. به خدا سوگند! اگر امیرالمؤمنین این مقدار یاور داشت کسی طمع در خلافت نمی کرد. امام فرمود:

یاوران من چند نفرند؟ سدیر گفت: صدهزار نفر. امام فرمود:

صدهزار! او گفت: بله. بلکه دویست هزار. امام فرمود: دویست هزار! سدیر گفت: آری. بلکه نصف دنیا. امام سکوت کرد. سدیرگوید: راهی سرزمین «ینبع » شدیم. امام در میان راه چشمش به جوانی افتاد که چند راس بزغاله را می چراند. فرمود: اگر تعدادشیعیان من به عدد این بزغاله ها بود از قیام و نهضت باز نمی ایستادم. سدیر می گوید: بزغاله ها را شمارش کردم. بزغاله ها هفده راس بودند. (۱۷)

ابوسلمه از امام صادق(ع) ناامید می گردد و طبق دستور به خانه عبدالله محض می رود و نامه دوم را به او می رساند. عبدالله خوشحال می شود و صبحگاهان به خانه امام صادق(ع) می رود. عبدالله به امام صادق(ع) می گوید: ابوسلمه نوشته است که همه شیعیان مادر خراسان آماده قیام هستند و از من خواسته است که خلافت رابپذیرم. امام به عبدالله فرمود: «متی کان اهل خراسان شیعه لک انت بعثت ابامسلم الی خراسان و انت امرته بلبس السواد و هولاءالذین قدموا العراق انت کنت سبب قدومهم… و هل تعرف منهم احدا»; چه زمانی اهل خراسان شیعه تو بودند؟! آیا تو ابو مسلم را به آن جا فرستادی؟! آیا تو به آن ها دستور دادی لباس سیاه بپوشند؟! آیا این ها که برای حمایت از بنی العباس از خراسان آمده اند تو آن ها را به این جا آورده ای؟! آیا کسی از آنان رامی شناسی؟ !» (۱۸)

ج) ثمربخش نبودن پیشنهاد

انسان های دنیا طلب زمانی از رهبران و همکاران خویش روی برمی گردانند که احساس کنند دنیایشان در خطر است. دوستداران بنی عباس و فرماندهان آن ها مانند ابومسلم به ابوسلمه بدگمان شده بودند و دیگر نمی خواستند او را در جمع خویش ببینند. ابومسلم چند بار به سفاح سفارش می کند که ابو سلمه را از بین ببرد.

ابوسلمه که بی مهری ها را احساس کرده بود، فکر می کند که با گرایش به امام صادق(ع) و یا عبدالله محض، و تغییر خلافت بهتر می تواندبه اهداف دنیایی خویش دست یابد. او غافل بود از این که کاملاتحت نظر و نقشه قتل او آماده شده بود. قبل از آن که نامه عبدالله محض به ابوسلمه برسد، یاران سفاح با طرحی که آماده کرده بود، ابومسلم در بین راه به او شبیخون می زنند و او رامی کشند. (۱۹)

ابومسلم نیز به سرنوشت ابوسلمه گرفتار می شود و به دست سفاح،خلیفه عباسی کشته می شود. تمام فعالیت های ابومسلم را ابوسلمه به وسیله جاسوسان کنترل می کرد. به همین جهت پیشنهاد و همراهی باآنان نمی توانست تضمین کننده پیروزی بوده باشد. بدین خاطر بودکه امام صادق(ع) حتی از پاسخ کتبی به ابوسلمه خود داری کرد ونامه او را سوزانید.

سفاک بودن ابومسلم و ابوسلمه

ابراهیم امام، رهبر نهضت عباسیان دروصایای خویش به ابومسلم می گوید: نسبت به هرکس که شک کردی و در کار هرکس که شبهه نمودی او را به قتل برسان. اگر توانستی در خراسان یک نفر عرب زبان هم باقی نگذاری، چنین کن. (۲۰)

«یافعی » درباره ابومسلم می گوید: او حجاج زمان خود گردید و درراه استقرار حکومت عباسیان مردم بی شماری را کشت. (۲۱)

شهید مطهری نیز می نویسد: البته ابومسلم سردار خیلی لایقی است،به مفهوم سیاسی، ولی فوق العاده آدم بدی بوده; یعنی یک آدمی بوده که اساسا بویی از انسانیت نبرده بوده است. ابومسلم نظیرحجاج بن یوسف است… ابومسلم را می گویند: ششصد هزار نفر آدم کشته. به اندک بهانه ای همان دوست بسیار صمیمی خودش را می کشت وهیچ این حرفها سرش نمی شد که این ایرانی است یا عرب که بگوییم تعصب ملی در او بوده است. (۲۲)

بنابراین امام صادق(ع) نمی توانست به ابو مسلم جواب مثبت بدهد واو را یار و همراه خویش بداند. هدف امام صادق(ع) اجرای حق وعدالت و رعایت حقوق الهی و انسانی بود. آن حضرت خواستار حکومتی همچون جد بزرگوارش، امام علی(ع) بود که در آن، جایگاهی برای این گونه جنایتکاران نبود.

آن چه در تحلیل و بررسی عدم پاسخ گویی امام صادق(ع) به پیشنهادخلافت گفته شد، براساس شرایط و موقعیت های اجتماعی آن روز بود.

اما افزون برآن ها سخنان امام صادق(ع) است که از راه علم امامت خویش، از وقوع این تحولات خبرداده بود. آن حضرت می دانسته که خلافت به «سفاح » عباسی می رسد. در این زمینه روایات متعددی وجود دارد. در یکی از آن ها آمده است: عبدالله محض می گوید: پسرم همان مهدی است. او از مردم می خواهد که برای سقوط خلافت اموی بااو بیعت کنند. امام صادق(ع) فرمود: فرزندت مهدی نیست. سپس امام بادست خود به پشت ابوالعباس سفاح زد و فرمود: این و برادرانش به خلافت خواهند رسید. (۲۳)

در روایت دیگری آمده است: ابوجعفر منصور از امام صادق(ع) سؤال کرد: آیا خلافت به من می رسد؟ حضرت فرمود: «نعم اقوله حقا»بلی. آنچه می گویم به حقیقت خواهد پیوست. (۲۴)

پی نوشت:

۱- ارشاد، مفید، ص ۲۵۱٫

۲- بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۱۹۲٫

۳- وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۳۵، باب ۱۳، ابواب جهاد العدو.

۴- بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۱۷۳، باب احوال اولاد علی بن الحسین(ع).

۵- وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۳۸، باب ۱۳، ابواب جهاد العدو.

۶-بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۱۷۰٫

۷- همان، ص ۱۷۱٫

۸- مرآه العقول، ج ۴، ص ۱۱۸٫

۹- بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۲۷۸٫

۱۰- سیری در سیره ائمه اطهار(ع)، ص ۱۱۹٫

۱۱-مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۶۸٫

۱۲- همان.

۱۳-سیری در سیره ائمه اطهار(ع)، ص ۱۲۷٫

۱۴- الامام الصادق(ع)، اسدحیدر، ج ۱، ص ۴۳٫

۱۵- وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۳۷، باب ۱۳، جهادالعدو.

۱۶- بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۱۲۳٫

۱۷- الکافی، ج ۲، ص ۲۴۲، کتاب الایمان و الکفر، فی قله عددالمؤمنین.

۱۸- مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۶۹٫

۱۹- همان، ص ۲۸۵٫

۲۰- سیره پیشوایان، ص ۳۸۸٫

۲۱- همان.

۲۲- سیری در سیره ائمه اطهار(ع)، ص ۱۲۲٫

۲۳- بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۲۷۸٫

۲۴- همان، ص ۱۲۰٫

منبع: ماهنامه کوثر شماره ۴۰ 

عباس کوثرى

آرمان شناسی قیام های شیعی با رویکرد به شعارها و نمادها

اشاره:

شیعیان با توجه به پشتوانه ی معرفتی خود در این زمینه مبارزه با ظلم را همواره مدنظر خود قرار می دادند؛ به گونه ای که یکی از عوامل جذب توده های مردم و گسترش تشیع، موضع ضد ظلم شیعیان، دانسته شده است.(۱)این موضعی بود که با شدت و ضعف در تمامی مدت حکومت امویان و عباسیان وجود داشته و همیشه فضای مبارزه را بر ضد ستم، مشروعیت می بخشیده است.

گفته شده است: رأی شیعه و اکثر معتزله این است که اگر از طریق مسالمت نتوان ستمگر را وادار کرد که از ظلم و جور دست بردارد، باید با استفاده از همه وسایل با او به ستیز پرداخت و در برابر وی ایستادگی کرد. از نظرشیعه، خاموشی و چشم پوشی نسبت به جور وستم او روا نیست.(۲)

مرحوم صاحب جواهر در مورد اقسام جهاد می فرماید:«قتال الباغین ابتدا فضلا عن دفاعهم علی الرجوع الی الحق»؛(۳) یکی از اقسام جهاد، جنگ با یاغیان و ستمگران است تا به حق بازگردند. این در صورتی است که یاغیان علیه امت اسلامی تحرک نکرده باشند. و در صورت هجوم و تحرک یاغیان، به طریق اولی جنگ با آنها واجب است. از این رو، ایشان مبادرت به جنگ با یاغیان و ستمگران را برای اینکه به حق

باز گردند، از اقسام جهاد دانسته اند. واژه «باغی» همه ستمگران و تمامی کسانی را که از راه حق بیرون روند و از اطاعت امام (ع) سرپیچی کنند فرا می گیرد.

همچنین مرحوم صاحب جواهر از حضرت علی(ع) نقل می کنند که پیامبر خدا(ص) فرمودند: «خداوند بر مؤمنان واجب کرده که در فتنه ها جهاد کنند، همان گونه که برآنها واجب کرده به همراه من با مشرکان بجنگند. من پرسیدم: یا رسول الله! فتنه هایی که جهاد در آنها برما واجب شده است کدامند؟ فرمود: فتنه گروهی که بر یگانگی خداوند و پیامبری من گواهی می دهند، در حالی که با سنت من مخالفت می ورزند و از دین من منحرف می شوند. پرسیدم: یا رسول الله! به چه دلیلی با آنها بجنگیم در حالی که آنها به یگانگی خداوند و پیامبری تو گواهی می دهند؟ فرمود: به دلیل بدعت های آنها در دین من و دوری کردن آنها از دستور من و حلال شمردن آنها ریختن خون فرزندان مرا.»(۴)

بدین ترتیب، این مسئله یکی از اهداف قیام های شیعی است. در قیام امام حسین(ع) این موضوع مطرح است. حضرت برروی این مسئله تأکید داشتند و حتی در زمان معاویه، ظلم ها و جنایات او را متذکر می شدند. در مورد حضرت نقل شده است: «امام حسین(ع)در منزل و منطقه بیضه برای اصحابشان و اصحاب حر سخنرانی کرد. پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم! پیامبرخدا(ص) فرمود: هرکس پادشاه ستمگری را بنگرد که حرام خدا را حلال کرده، دین خدا را فروافکنده، با سنت پیامبر خدا مخالفت می کند و در میان مردمان با گناه کاری و ستم حکم می راند، سپس با سخنرانی و اقدام براو نشورد، سزاوار است که خداوند آن کس را نیز به سرانجام (خواری و عذاب) آن پادشاه دچار سازد.»(۵)

در قیام مختار نیز این آرمان مطرح است و یکی از اموری که مختار مردم را بر آن دعوت می کرد عبارت بود از: «والدفع عن الضعفه»؛(۶) یعنی دفاع از مظلومان و ضعیفان. و همین امر یکی از شروط اشراف کوفه در بیعت با او بود.(۷)

یکی از اموری که زید در بیعت با مردم آن را بیان می‌کرد همین موضوع بوده است. او می گفت: «ای مردم! ما شما را به کتاب خدا و سنت رسولش دعوت می‌کنیم. همچنین شما را به جهاد با ظالمان، حمایت از مستضعفان و…دعوت می‌کنیم.»(۸)

مقدسی می نویسد: «چهارده هزار نفر با زید بن علی، به جهاد با ظالمان و دفاع از مستضعفان بیعت کردند.»(۹)

این موارد همه دال بروجود ظلم و ستم در میان مردم است. در واقع این مواضع منعکس کننده نیازهای جامعه است. کارنامه خلفای بنی امیه و بنی عباس، مملو از جور و ستم است.

معاویه به مأموران خود دستور داده بود در شهرها بگردند، و هرکس از شیعیان علی را یافتند بکشند.(۱۰) او همچنین به عمال خود نوشت: در میان شما هرکه را از شیعیان علی و متهم به دوستی اوست، از بین ببرید، حتی اگر شده دلیل و بینه ای برای این کار، هرچند با حدس و گمان از زیر سنگ بیرون بکشید. قتل حجربن عدی و عمروبن حمق، یکی از جنایات بی شمار معاویه است. مأموریت مهم زیاد. یکی از عمال جنایتکار معاویه. سرکوبی شیعیان در کوفه و در سراسر عراق بود. ابن ابی الحدید می گوید: او به طور دایم در پی شیعیان بود و هرکجا آنها را می یافت به قتل می رساند، به گونه ای که شمار زیادی را کشت. اوست او دست و پای مردم را قطع و چشمانشان را کور می کرد.(۱۱)

عبدالملک بن مروان در سال ۷۵حجاج را حاکم عراق کرد. حجاج در همان لحظه ورود خود به بصره گفت:

خلیفه به من دو شمشیر داده است؛ یکی رحمت و دیگری عقوبت.(۱۲) اما شمشیر رحمت در میان راه افتاده و تنها شمشیر عقوبت باقی مانده است.(۱۳) ابن خلکان در مورد رفتارهای او می نویسد: در خونریزی و قتل و شکنجه داستان هایی درباره حجاج نقل شده که مانند آن شنیده نشده است.(۱۴)

سیوطی درباره حجاج می گوید: تعداد غیرقابل شمارش از صحابه و تابعین را کشت؛ چه رسد به دیگران.

علایمی نیز در گردن انس بن مالک و دیگر صحابه نهاد.(۱۵) همچنین نتیجه اقدامات سختگیرانه او در عراق، کشتن بیش از یکصد و بیست هزار نفر بود.(۱۶) بیش از پنجاه هزار مرد و سی هزار زن، که نیمی ازآنها عریان بودند، در زندان های مختلط حجاج به سر می بردند.(۱۷)

عمربن عبدالعزیز وقتی به خلافت رسید به جنایات و ظلم و ستم حاکمان پیش از خود اعتراف کرد ودرصدد جبران برآمد. او طی بخشنامه ای به استانداران و نمایندگان حکومت مرکزی در ایالات مختلف، چنین نوشت: مردم دچار فشار و سختی و دستخوش ظلم و ستم گشته اند و آیین الهی در میان آنها وارونه اجرا شده است. زمامداران و فرمانروایان ستمگر گذشته، با مقررات و بدعت هایی که اجرا نموده اند، کمتر در صدد اجرای حق و رفتار ملایم و عمل نیک بوده و جان مردم را به لب رسانده اند. اینک باید گذشته ها جبران گردد و این گونه اعمال متوقف شود.(۱۸)

طبری نامه ای را نقل کرده است که عمربن عبدالعزیز درباره اهل کوفه به والی آن نوشته است: آنها در معرض بلا و فشار و ستم حکام سوء بوده اند، در حالی که قوام دین به عدل و احسان است. سپس به حاکم کوفه دستور داد تا از مردم بینوا به اندازه طاقتشان[مالیات] گرفته و حتی از ثروتمندان جز خراج چیزی نگیرد. از مردم مزد مالیات بگیران را نگیرند، هدایای نوروز و مهرگان و پول هایی را که تحت عنوان دراهم النکاح یا ثمن الصحف و یا اجور البیوت گرفته می شد، مطالبه نکنند. همچنین از کسانی که مسلمان شده اند خراج نگیرند.(۱۹)نامه فوق نشان می دهد که حکام بنی امیه تحت عناوین مختلفی به غارت مردم می پرداختند و حتی از آیین های محلی زرتشتیان، که جشن نوروز و مهرگان بود، سوء استفاده می‌کردند و از آنها هدایایی در این روزها طلب می کردند. مسئله دیگری که این نامه به آن اشاره می کند، گرفتن خراج و جزیه از کسانی بود که اسلام آورده بودند. این کار را حجاج معمول کرده بود تا جبران کمبودهای بیت المال را بکند؛ زیرا با مسلمان شدن تعداد زیادی از مردم و کاهش خراج، او دچار مشکلات مالی شده بود.

در دوران حکومت بنی عباس نیز، اوضاع بر همین منوال بود. ظلم و ستم و خونریزی نه تنها کم نشد، بلکه بیشتر هم شد. منصور عباسی در یکی از جلسات خصوصی خود به هم نشینانش این گونه گفت: تالله ما رایت رجلاً انصح من الحجاج لبنی مروان(یعنی: ای کاش ما هم مثل او داشتیم) یکی از همنشین ها به نام مسیب بن زهیر گفت: حجاج کاری نکرده که ما آن را برای شما بنی العباس انجام نداده باشیم. عزیزتر از پیامبر را خدا خلق نکرده و تو به ما امر کردی فرزندانش را بکشیم و ما این کار را کردیم.(۲۰) منصور سادات حسنی را در شترها و استرهای بدون سایبان کوچ داد و ایشان را در زندانی حبس کرد که شب و روز را تشخیص نمی دادند. از این رو، قرآن را پنج جز می کردند تا یک وقت تقریبی برای اوقات نماز پنج گانه باشد. آنها در زندان به خاطر عفونت در پاها، و سپس در قلب، جان می دادند.(۲۱)

هادی عباسی، خلیفه معاصر شهید فخ، از دشمنان معروف اهل بیت پیامبر(ص) بود، به گونه ای که این فرد

جانی در مدت کوتاه حکومت خود، دستورهای سختی برای زیرفشار گذاردن علویان صادر کرد. او ابتدا دستور داد تا تمام حقوق و مزایایی که در زمان پدرش. مهدی عباسی. به بعضی علویان داده می شد، قطع کنند و به تمام مناطق و شهرها بخشنامه کرد: هرکس یکی از خاندان علی را بیابد و اطلاع دهد وبه پایتخت(بغداد) بفرستد، جایزه دارد. او با روش های گوناگون درصدد دستگیری و ارعاب و از بین بردن علویان برآمد. این فشارها و جنایات او نسبت به خاندان پیامبر یکی از علل قیام شهید فخ بود.

پی نوشت:

 دانش پژوه کارشناسی ارشد تاریخ تشیع، مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی.

۱. ر.ک: رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، ص۹۹.

۲. هاشم معروف الحسنی، جنبش های شیعی در تاریخ اسلام، ترجمه محمدصادق عارف، ص۱۳۵.۱۳۶.

۳. محمدحسن نجفی، جواهرالکلام، ج۲۱، ص۴.

۴. همان، ج۲۱، ص۳۲۶.

۵. محمدبن جریرطبری، همان، ج۵، ص۴۰۳.

۶. احمدبن یحیی بلاذری، همان، ج۶، ص۳۷۴؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۸، ص۲۵۵.

۷. ابن کثیر، همان، ج۴، ص۲۲۶.

۸. احمدبن یحیی بلاذری، همان، ج۳، ص۲۳۷؛ محمدبن جریرطبری، همان، ج۷، ص۱۷۲؛ابوعلی مسکویه، تجارب الامم، ج۳، ص۱۳۷؛ ابن اثیر، ج۵، ص۲۳۳.

۹. مطهربن طاهر مقدسی، البدء و التاریخ، ج۶، ص۵۰.

۱۰. جلال الدین سیوطی، همان، ص۴۲۳.

۱۱. ابن ابی الحدید، همان، ج۱۱، ص۴۴.

۱۲. ابن اعثم کوفی، همان، ج۷، ص۶.

۱۳. ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، تحقیق علی شیری، ج۲، ص۴۰.

۱۴. ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج۲، ص۳۱.

۱۵. جلال الدین سیوطی، همان، ص۲۲۱.

۱۶. یاقوت بن عبدالله حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۳۴۹.

۱۷. علی بن حسین مسعودی، همان، ج۳، ص۱۶۶.۱۶۷.

۱۸. احمدبن یعقوب یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۳۰۵.

۱۹. محمدبن جریرطبری، همان، ج۶، ص۵۶۹.

۲۰. علی بن حسین مسعودی، همان، ج۳، ص۲۹۸.

۲۱. همان، ص۲۹۸و ۲۹۹.

منبع: علی واحدی نشریه معرفت، شماره ۱۵۶

قیامها و حکومت های شیعی در سده سوم هجری

اشاره:

بعد از رحلت امام هادی علیه السلام [۱] ، امام حسن عسکری به سال ۲۵۴ ق عهده دار امامت شدند. دوران امامت امام یازدهم پنج سال و هشت ماه و پنج روز بود [۲] . بیشتر شیعه امامیه بعد از رحلت امام هادی علیه السلام با امام حسن عسکری علیه السلام بیعت کردند. تعدادی نیز به امامت محمد، پسر امام هادی که در زمان حیات ایشان رحلت کرده بود گرویدند و گفتند او نمرده است. برخی نیز به جعفر بن علی، برادر امام حسن عسکری علیه السلام گرویدند [۳] .

 سیاست محدودیت و تحت نظر بودن ائمه از سوی خلفای عباسی در دوره امامت امام حسن عسکری علیه السلام ادامه یافت و ایشان ملزم بودند که روزهای دوشنبه و پنج شنبه هر هفته در کاخ خلیفه در سامرا حاضر شوند [۴] . قم در دوره امامت امام هادی علیه السلام و امام حسن عسکری علیه السلام یکی از مراکز مهم علمی شیعه به شمار می رفت. در این شهر راویان این دو امام زیاد بودند و تعدادی از مؤلفان حدیث و دیگر علوم اسلامی از همین سرزمین برخاسته اند [۵] . در سامره و حوالی آن شمار فراوانی از شیعیان زندگی می کردند و در بغداد، مداین، و کوفه نیز تعدادی از شیعیان ساکن بودند [۶] . نامه هایی که امام حسن عسکری علیه السلام به نمایندگان خود در خراسان نوشته اند حاکی از گسترش تشیع در این منطقه است [۷] . در دوره امامت امام یازدهم سه تن از علویان در مصر فیام کردند. احمد بن ابراهیم بن عبداللّه بن طباطبا معروف به بغای اکبر به سال ۲۵۴ ق در صعید مصر قیام کرد و شکست خورد. به سال ۲۵۵ ق احمد بن محمد بن عبداللّه بن طباطبا معروف به بغای اصغر بین اسکندریه و برقه در محلی به نام کنائس قیام کرد [۸] . او ادعای خلافت داشت و گروه زیادی به او گرویدند [۹] . ابن طولون سپاهی به جنگ او فرستاد و بغای اصغر در همان سال کشته شد [۱۰] . ابراهیم بن محمد بن یحیی بن عبداللّه معروف به ابن صوفی [۱۱] نیز در صعید مصر قیام کرد و جمعی به او گرویدند. ابن طولون به سال ۲۵۶ ق سپاهی به جنگ ابن صوفی فرستاد. در این جنگ ابن صوفی پیروز شد [۱۲] . جنگ میان ابن صوفی و ابن طولون تا سال ۲۵۹ ق ادامه یافت. سرانجام ابن صوفی شکست خورد و به مکه گریخت. ابن صوفی را در مکه دستگیر کردند و به مصر آوردند. ابن طولون مدتی او را به زندان فرستاد و سپس آزاد کرد [۱۳] .

 قیام های علوی که در قرن سوم هجری در مصر روی داد به گسترش تشیع انجامید و شیعیان مصر را برای اظهار عقاید خود جسور ساخت [۱۴] . قیام صاحب الزنج که به سال ۲۵۵ ق در کوفه آغاز شد و حدود پانزده سال ادامه یافت مشکلات زیادی برای عباسیان به وجود آورد. امام حسن عسکری علیه السلام انتساب او را به علویان مردود شمرده فرمودند : «صاحب زنگ از ما اهل بیت نیست» [۱۵] ، ولی او خود را علوی می دانست و نسب نامه ای علوی برای خود ساخته بود [۱۶] . سرداران و مشاوران صاحب الزنج ایرانی بودند، ولی بیشتر سپاهیانش سیاه پوست بودند که برای مبارزه با تبعیض نژادی و آزادی بندگان گرد او جمع شده بودند [۱۷] . خلفای عباسی قیام صاحب الزنج را که تا ده سال بعد از آغاز غیبت صغری ادامه یافت به علویان متصل می دانستند [۱۸] و برای سرکوب آن همه امکانات خود را بسیج کردند. قیام صاحب الزنج در حجاز، عراق و جنوب ایران گسترش یافت. خلیفه عباسی معتمد برادر خود موفق را مأمور سرکوبی صاحب الزنج کرد و با کشته شدن او به سال ۲۷۰ ق زنگیان نیز پراکنده شدند [۱۹] .

 با رحلت امام حسن عسکری علیه السلام به سال ۲۶۰ ق دوره غیبت صغری آغاز شد. به علت فشاری که از سوی خلفای عباسی اعمال می شد، امام حسن عسکری آشکارا جانشین خود را معرفی نکردند [۲۰] و فقط بعضی از خواص و بستگان آن حضرت موفق به دیدار امام قائم [۲۱] علیه السلام شدند. از این رو پس از رحلت امام یازدهم درباره جانشین ایشان میان شیعه امامیه اختلاف افتاد و چندین فرقه تشکیل شد [۲۲] . دکتر جاسم حسین سه عامل را موجب پراکندگی شیعه امامیه بعد از رحلت امام حسن عسکری علیه السلام می داند [۲۳] . گذشت زمان، اختلاف میان فرق شیعه امامیه را محو کرد و در قرن چهارم هجری فقط شیعه اثنی عشری باقی ماند [۲۴] .

پی نوشت:

[۱] .پایگاه حوزه ، مقالات، قیامهاوحکومتهای شیعی در سده سوم هجری.

[۲] . فرق الشیعه، ص ۱۳۹ .

[۳] . همان، ص ۱۳۷ ۱۳۹ .

[۴] . تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم، ص ۸۷ .

[۵] . تاریخ شیعه، ص ۱۳۲ .

[۶] . همان.

[۷] . بنگرید به : طوسی، اختیار معرفه الرجال، ص ۵۷۵ ۵۸۱ .

[۸] . ولاه مصر، ص ۲۳۷ ۲۳۸؛ تاریخ شیعه، ص ۲۶۶ .

[۹] . ولاه مصر، ص ۲۳۹ ؛ تاریخ شیعه، ص ۲۶۶ .

[۱۰] . الکامل فی التاریخ، ج ۷، ص ۲۱۷ .

[۱۱] . ولاه مصر، ص ۲۳۹ ؛ تاریخ شیعه، ص ۲۶۶ .

[۱۲] . کندی در کتاب ولاه مصر صفحه ۲۴۰، آغاز دعوت او را به سال ۲۵۳ ق می داند.

[۱۳] . بنگرید به : ولاه مصر، ص ۲۴۰ ؛ الکامل فی التاریخ، ج ۷، ص ۲۳۸ ۲۳۹ .

[۱۴] . بنگرید به : ولاه مصر، ص ۲۴۰ ۲۴۱ ؛ الکامل فی التاریخ، ج ۷، ص ۲۶۳ ۲۶۴ .

[۱۵] . بنگرید به : تاریخ شیعه، ص ۲۶۷ .

[۱۶] . تحلیلی از زندگانی امام حسن عسکری علیه السلام ، ص۲۶۲ .

[۱۷] . الکامل فی التاریخ، ج ۷، ص ۲۰۵ به بعد ؛ مروج الذهب، ج ۲، ص ۵۹۵ .

[۱۸] . الکامل فی التاریخ ج ۷، ص ۲۰۵ ۲۰۶ .

[۱۹] . تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم، ص ۱۷۵ .

[۲۰] . بنگرید به : الکامل فی التاریخ، ج ۷، حوادث سالهای ۲۵۵ تا ۲۷۰ ق ؛ مروج الذهب، ج ۲، ص ۵۹۵، ۶۰۵ ۶۰۷ ؛ حسینعلی ممتحن، نهضت صاحب الزنج، ص ۳۰۲ ۳۳۷٫

[۲۱] . تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم، ص ۱۰۲ .

[۲۲] . تاریخ شیعه، ص ۱۳۶ .

[۲۳] . فرق الشیعه، ص ۱۳۹ ۱۵۷ .

[۲۴] . تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم، ص ۱۱۳ .

قیام ها و شورش های دوران امام هادی (علیه السلام)

  اشاره:

دوران امامت امام هادی (علیه السلام) مصادف بود با برخوردهای اعتقادی، مناقشه های علمی، تبعیض های قومی، فشارهای اقتصادی و سیاسی و هرج و مرج گرایی دولتمردان عباسی، که قلمرو آنان را به صحنه درگیری های مختلف گروه ها و احزاب مبدل ساخت. این جنبش ها را از حیث انگیزه دینی یا غیر دینی به دو دسته «آشوب» و «نهضت» می توان تقسیم کرد. آشوب ها با اهداف قدرت طلبانه و فتنه جویانه انجام می گرفت و نهضت ها که از سوی علویان به وقوع می پیوست، با انگیزه های حق گرایانه صورت می پذیرفت. این نوشتار نگاهی گذرا به این حرکت ها دارد.

الف) حرکت کولی ها

آنان در دوران خلافت معتصم توانسته بودند بر راه بصره که شریان اقتصادی خلافت به شمار می رفت، تسلط یابند و وابستگان حکومت را تهدید کنند. آنان جلو کشتی های تجاری را می گرفتند و مانع رسیدن کمک به بغداد می شدند. معتصم، یکی از فرماندهانش به نام «عجیف بن عنبه» را در ۲۱۹ ق. در «بطیخه» به جنگ آنان فرستاد.

ب) حرکت بابک خرّم دین

«بابکیه»، فرقه ای بودند که از «بابک» پیروی می کردند و تا اندازه ای حرکت آنان نمود دینی و هدف سیاسی داشت و خطرناک ترین حرکتی بود که در این دوران رخ داد. آنان بر ضد سلطه سیاسی اعراب دست به شورش زدند. در واقع، حرکت آن ها حرکتی نژاد پرستانه به شمار می رفت و بیانگر روحیه نارضایتی اقوام ایرانی از اعراب بود. بابک خودش را به «ابو مسلم خراسانی» مرتبط می دانست و ادعا می کرد که از نسل دختر اوست؛ چیزی که آنان را به ریشه ایرانی قدیم هدایت می کرد. او سیاستی حکیمانه را در جذب پیروانش پیشه کرد و موفق شد همه بخش های آذربایجان را به هم پیوند دهد و بنا به دعوت او بخش هایی چون طبرستان، همدان، اصفهان، گرگان، ارمنستان، خراسان و دیگر سرزمین های غیر عرب نیز به او پیوستند.

معتصم در سال ۲۲۰ هجری به بزرگ ترین فرماندهش، «افشین» دستور سرکوبی او را داد. افشین با شیوه های جاسوسی پیشرفته، بابک را شکست داد و سرانجام دستگیر کرده نزد معتصم برد و به گونه فجیعی به قتل رسانید. سپس بدنش را پس از مدتی آویختن در شهر، به شهرهای دیگری چون خراسان فرستاد.

ج) حرکت مازیار

حکومت عباسی از آشوب هایی که حرکت بابک در مناطق غربی دریای مازندران برانگیخته بود، رهایی نیافته بود که با حرکت فرد ایرانی دیگری روبه رو شد. «مازیار» اهل طبرستان بود. او وطن خود را عرصه فعالیت های انقلابی خصمانه با حکومت قرار داد. مازیار به اسلام گروید و «محمد»، نام گرفت و در زمان مأمون به استانداری طبرستان و دماوند منصوب و به «سپهبد» نامدار شد.او در سال ۲۲۵ هجری دست به شورش جدایی طلبانه زد. مازیار از دشمنی میان طاهریان و افشین بهره جست و با افشین، مکاتبه و او را به سرپیچی از فرمان حکومت تشویق کرد تا خطر سرکوب او را از خود دور کند. مازیار به او وعده داد که در این صورت می تواند خراسان را که افشین به آن طمع فراوانی داشت، از چنگ حکومت بیرون آورد. مازیار اعتراف کرد که افشین او را به شورش و نافرمانی و گرایش به مجوسیت تحریک کرده است.

خلیفه که از اهداف این شورش آگاه شده بود، به سرکوبی آن ها برخاست و مازیار را دستگیر کرد و او را آن قدر تازیانه زد که مرد. بدن او را کنار بدن بابک که هنوز بر دار آویخته بود، آویزان کردند و از قتل افشین نیز چون ترک بود، صرف نظر شد و آن قدر در زندان ماند که بدرود حیات گفت.

د) حرکت ناراضیان در بغداد

بغداد در سال ۲۴۹ هجری مورد تهاجم ناراضیان حکومت قرار گرفت و در سال ۲۵۱ این شهر طعمه تاخت و تاز معتز و مستعین بر سر قدرت گردید. این آشوب ها، ماه ها به طول انجامید و گروه بسیاری از مردم کشته و خانه هایشان ویران شد. در سال بعد، شورشی دیگر علیه «محمد بن عبداللّه بن طاهر»، والی بغداد صورت گرفت و شهر به آتش کشیده شد. بسیاری حرکت ها و جنبش های مسلحانه دیگر در اندلس و شهرهای دمشق نیز صورت گرفت که شرح کامل آن در تاریخ آمده است و از وضع نابسامان سیاسی در این دوره از خلافت عباسیان حکایت می کند.

پیدایش و گسترش نهضت علویان

در نگاهی کلان، اعتقاد شیعه مبنی بر حقانیت خلافت خاندان پیامبر، عامل احیای حرکت انقلابی علویان و شیعیان بر ضد حاکمیت را تشکیل داد و در درجه دوم، این حرکت ها، بازتابی روشن از سیاست ها و برنامه های سرکوب گرانه عباسیان بود. روحیه تسلیم ناپذیری علویان در برابر ستم از یک سو و فشار بیش از حد عباسیان بر شیعیان و نسل کشی آن ها از سوی دیگر، چهره های برجسته و ممتاز علوی را بر آن داشت تا برای احقاق حق امامان خود و پایان دادن بر اعمال ننگین دستگاه ظلم، دست به قیام بزنند. سردمداران این قیام ها، خود از فرزندان ائمه اطهار (علیهم السلام) و نوادگان آنان بودند که به انگیزه براندازی نظام ستم پیشه عباسی با شعار «الرّضا من آل محمد (صلی الله علیه و آله)» با شخص برگزیده ای از خاندان پیامبر، قیام خود را آغاز کردند.

علت انتخاب این شعار، ابتدا زیر سؤال بردن مشروعیت خلافت عباسیان و غاصبانه بودن حکومت آن ها و در گام دوم، حفظ جان امامشان که در آن زمان تحت مراقبت نظامی قرار داشت، بود؛ زیرا اگر آن ها نام شخص خاصی را بر نهضت خود می گذاشتند – که بی شک، آن شخص امام هادی (علیه السلام) بود – دستگاه به آسانی با از بین بردن آن فرد، قیام را سرکوب می کرد. مهم ترین این قیام ها را می توان به طور خلاصه چنین گزارش کرد.

۱. قیام محمد بن قاسم

نیای سوم او، امام سجاد (علیه السلام) بود. وی در دوران معتصم در سال ۲۱۹ هجری قیام خود را در طالقان آغاز کرد. او اهل فقه بود و در دینداری و دوری از دنیا شهرت داشت. به همین دلیل، عده بسیاری به او گرویدند. «عبداللّه بن طاهر» یکی از فرماندهان نظامی خود به نام «ابراهیم بن غسّان» را فرا خواند و او را مأمور سرکوبی محمد بن قاسم کرد. ابراهیم شبانه بر طبل نواخته و افرادش را آماده می کند و به سمت نساء به راه می افتد و با گرفتن نشانی محمد و اصحابش، به جست و جوی خانه به خانه پرداخته و آنان را دستگیر می کند و در غل زنجیر بسیار سنگینی می بندد و نزد عبداللّه می آورد.

امیر با دیدن وضعیت رقت بار محمد فریاد می زند: «وای بر تو ای ابراهیم! از خدا نهراسیدی که با بنده نیکوکاری چنین رفتاری انجام دادی و او را با چنین زنجیرهای سنگینی آزردی؟!» ابراهیم گویا از سخن امیر تعجب کرد که چندی پیش از عصبانیت در آتش می سوخت، ولی اینک به حال دشمنش دل سوزی می کند، پاسخ داد: «امیر، ترس از غضب تو، ترس از خدای را از خاطرم زدود و نیز وعده هایی که داده بودی، هوش از سرم ربود». امیر با بزرگوار نمایی و بزرگ منشی تعجب آوری، فرمان داد غل و زنجیر محمد را باز کنند و او را در زنجیری سبک تر به بند کشند. آن گاه او را به زندان افکندند و مخفیانه سه ماه او را نگه داشتند تا مردم از او آگاهی نیابند و دست به شورشی دوباره نزنند.

او بعدها موفق شد از زندان عبداللّه بن طاهر بگریزد و پس از مدتی پنهان زیستی، دوباره در دوران متوکل دستگیر و به زندان ابد محکوم گردید. سرانجام و بنا به نقلی، مسموم شد و به شهادت رسید.

۲. قیام یحیی بن عمرو

او نیز از نوادگان امام زین العابدین (علیه السلام) بود. او فردی شجاع، قوی هیکل، با قلبی آکنده از ایمان و دور از ناپختگی های جوانی بود که کسی نمی توانست عیبی در او بیابد. وی در پارسایی زبانزد همگان بود. برادر زاده اش، «محمد بن حسین» درباره اش می گوید: «من مردی پارساتر از او ندیدم. او در دوران خفقان خلافت متوکل قیام خود را در خراسان آغاز کرد و متوکل، عبداللّه بن طاهر، را مأمور سرکوب او کرد. او پس از مدتی دستگیر شد و پس از ضرب و جرح فراوان در زندان «فتح بن خاقان» زندانی گردید. سالیانی بعد، از زندان آزاد شد و به بغداد رفت و دوباره پرچم قیام را با شعار «الرضا من آل محمد (صلی الله علیه و آله) برافراشت و مردم کوفه را نیز به یاری خود برانگیخت.

امیر بغداد، محمد بن عبداللّه بن طاهر، به رویارویی با او برخاست. سرانجام یحیی پس از مقاومت بسیار شکست خورد و به شهادت رسید و دسته ای از افراد او اسیر شدند. اسیران را با پای برهنه وارد بغداد کردند و هر کس را که عقب می ماند، گردن می زدند. در میان اسیران، بزرگانی بودند که از آن جمله، «اسحاق بن جناح» را می توان نام برد. وقتی اسحاق در زندان درگذشت، محمد بن عبداللّه بن طاهر نوشت که او را بدون غسل و کفن و نماز در گورستان یهودیان دفن کنند. سر یحیی را از بدن جدا کردند، ولی از شدت ضرباتی که بر بدن وارد شده بود، به سختی قابل شناسایی بود. مردم نخست قتل او را باور نمی کردند، ولی با آگاهی از شهادت او، به شدت گریستند. سر او را به بغداد فرستادند و سفاکان دولت عباسی برای تهنیت نزد امیر بغداد رفتند. شهادت یحیی موجی از اندوه و سوگ را در میان شیعیان ایجاد کرد و شاعران آزاده ای که در آن دوران می زیستند، در رثای او اشعار بسیاری سرودند.

۳. قیام حسن بن زید

او از دودمان امام حسن مجتبی (علیه السلام) بود و نسب او با پنج واسطه به ایشان می رسید. تاریخ قیام وی را سال ۲۵۰ هجری و در ناحیه طبرستان ضبط کرده است که شامل نواحی ای چون چالوس، دیلم، و کلار می شد. او توانست در این مناطق افراد بسیاری را برای پیوستن به قیام خود دعوت کند. از ویژگی های فردی او، بخشندگی، فروتنی و فقاهت را می توان بر شمرد. وی بسیار از تجلیل و تمجید دیگران نسبت به خود اکراه داشت. نوشته اند، روزی شاعری او را تمجید و تحسین کرد و گفت: «خدا یکی است و فرزند زید، یکی!» حسن بن زید بسیار خشمگین شد و گفت: «سنگ بر دهانت باد ای دروغ گو! چرا نگفتی که خدا یکی است و پسر زید بنده اوست؟ آن گاه به سجده افتاد و از خدا آمرزش خواست و شاعر را نیز از بخشش محروم کرد»!

قیام او نزدیک به بیست سال طول کشید. او توانست ناحیه طبرستان را در اختیار خود بگیرد و سرزمین های دیگری چون ری و همدان را نیز از سلطه عباسیان بیرون آورد.

۴. قیام حسین بن محمد

نسب او نیز با چهار واسطه به امام زین العابدین (علیه السلام) می رسد. او در سال ۲۵۱ هجری در کوفه بر ضد حکومت ستم پیشه عباسی قیام کرد که با دوران خلافت مستعین هم زمان بود. خلیفه، «مزاحم بن خاقان ارطوج» را برای سرکوبی وی گسیل داشت. حسین بن محمد را سیصد مرد علوی، سیصد نفر از جارودیه و زیدیه همراهی می کردند. جنگ بین آن ها در گرفت و حسین شکست خورد و به سوی شهر عقب نشست. مردم در دفاع از این انقلابی ستم ستیز، به سوی مزاحم، سنگ پرتاب کردند. او از این حرکت مردم بسیار خشمگین شد و به افراد خود فرمان داد تا شهر را آتش زنند. آن ها درِ بزرگ شهر و هفت بازار و هزار خانه را به آتش کشیدند و نوامیس را مورد هتک حرمت قرار دادند. زندان ها را نیز از علویان آکندند و این گونه قیام حسین بن محمّد زید را سرکوب کردند.

۵. قیام اسماعیل بن یوسف

نَسب او با چهار پشت به امام مجتبی (علیه السلام) می رسد. وی در مکه دست به قیام زد و با امیر مکه (جعفر بن فضل) به مقابله برخاست. او توانست قدرت را در این شهر به دست بگیرد و به خزانه داری شهر و نیز آنچه در کعبه نگه داری می شد، دست یابد. او پس از قیام خود، حکمران مکه را همراه هوادارانش بیرون راند و بسیاری از آنان را کشت. پس از پنجاه روز به سوی مدینه لشکر کشید و آن جا را نیز بدون مقاومت علی بن حسین، حکمران مدینه، به تصرف خود در آورد و دوباره به مکه بازگشت. شهر مکه در محاصره اقتصادی قرار گرفت تا جایی که مردم از تشنگی و گرسنگی تلف می شدند و لشگریان معتز با آنان وارد جنگ شدند که جنگ آن ها در روز عرفه بود. هزار و صد حاجی در خون خود غلتیدند و در آن سال، کسی در عرفات توقف نکرد.

دلایل ناکامی نهضت علویان

 اگر چه نهضت علویان پیروزی هایی نسبی به دست آورد، ولی به طور کلی و در سطح کلان به این دلایل ناکام ماند و شکست خورد:

۱. سرکوب گری شدید عباسیان

بهره گیری حکومت عباسی از شیوه های سرکوب گرانه و به کارگیری فرماندهان با تجربه در امور نظامی، عامل مهمی در شکست قیام های علویان بود. آنان برای سرکوب علویان از تاکتیک های پیشرفته نظامی، اطلاعاتی بهره می بردند و علویان را که تجربه و نیروی چندانی در برابر این شیوه ها نداشتند، وادار به شکست می کردند. فشار سنگین عباسیان سبب ترس بیش از اندازه مردم برای شرکت در حرکت های مخالف حاکمیت شده بود؛ به گونه ای که دوران عباسی، به ویژه متوکل، با سخت گیری کلی بر مردم، به ویژه شیعه شناخته می شود.

شیعه، عنصری خطرناک برای عباسیان به شمار می رفت و آن گونه که گذشت، فشار دستگاه بر شیعیان تحمل ناپذیر بود. این وضع سبب شد تا بیشتر شیعیان راه تقیه را پیش گیرند و از ابراز اعتقاد خود دوری گزینند. در فضای ترور و اختناقی که عباسیان ایجاد کرده بودند، کسی نمی توانست خود را دوستدار اهل بیت (علیه السلام) معرفی کند. «سقر بن ابی دُلَف کرخی» در این زمینه می گوید: «وقتی متوکل، امام هادی (علیه السلام) را به سامرا تبعید کرد، من بدانجا رفتم تا از وضعیت پیشوای خود آگاهی یابم. هنگامی که وارد شدم، «زرافی»، دربان متوکل از من پرسید: چه خبر ای صقر؟ گفتم: خیر و سلامتی گفت، بنشین و برایم از گذشته و آینده بگو. با خود گفتم: عجب اشتباهی کردم که آمدم. پرسید: برای چه آمده ای؟ گفتم: برای امر خیری آمده ام. گفت: شاید برای جویا شدن از احوال مولایت آمده ای؟ گفتم: مولایم کیست؟ مولای من امیر المؤمنین (متوکل) است. گفت: بس کن! مولای حقیقی ات را می گویم. لازم نیست عقیده ات را از من مخفی داری؛ زیرا من با تو هم عقیده ام. گفتم: خدای را سپاس. گفت: آیا می خواهی او را ببینی؟ گفتم: بله می خواهم. آن گاه پس از خارج شدن پیک حکومتی نزد امام رفتیم…».

خفقان شدید حاکم سبب می شد تا نیرو و دقت فراوانی برای شناسایی و گردآوری شیعیان زیر بیرق نهضت تلف شود و رهبران نهضت نتوانند از توان واقعی شیعه در رسیدن به اهداف خود بهره برداری کنند.

۲. نبود هم جانبه نگری در عاملان قیام

یکی از مشکلات اصلی علویان در قیام، نداشتن تیزبینی و تحلیل دقیق از شرایط حاکم وقت بود. فشارهای بیش از حد دستگاه، آنان را به شدت بر انگیخته بود که در مقابل حاکمیت قد علم کنند و به فشارها پایان دهند. این عصبانیت و نارضایتی تا حد بسیاری، ابتکار عمل را از آنان ستانده بود. آنان بدون رایزنی کافی و مشورت با امام، خود را آماده حرکت نظامی بر ضد عباسیان می کردند. مشاوره با امام، اگر چه به صورت پنهانی انجام می گرفت، اما برای آنان حیاتی می نمود، ولی تنها توجیه آنان از مشاوره نکردن و انجام واکنش سریع، مقابله جدی با حکومت روزمدار وقت بود، در صورتی که اگر مشاوره صورت می گرفت و همه جوانب سنجیده می شد، شاید قیام علویان پایان مطلوب تری می یافت.

۳. کمبود نیروی های انقلابی

می توان گفت یکی از مهم ترین عوامل ناکامی نهضت های اسلامی در طول تاریخ، نبود یا کمبود نیروهای پایبند به اصول و مبانی اسلامی و ارزش های آن است؛ زیرا وجود این افراد در برهه ای که دفاع از کیان و حریم اسلام لازم است و علم قیام برافراشته شده، بسیار ضروری است تا قیام به اهداف عالی خود دست یابد. در این دوره از تاریخ شیعه نیز این کمبود به چشم می خورد و ضربه بزرگی به قیام و کامیابی در اهداف آن وارد ساخت.

۴. ناهماهنگی اعتقادی عناصر انقلابی

از مهم ترین عوامل شکست هر قیامی می توان به پراکندگی اعتقادی عناصر آن اشاره کرد؛ زیرا ناهماهنگی در باورهای شرکت کنندگان در هر حرکتی، سبب ایجاد شکاف، آشفتگی در عمل و انگیزه و ناهماهنگی در اهداف می شود و موجب هدر رفتن نیروها و نبود یکپارچگی در رسیدن به هدف واحد می گردد. در تاریخ سخن از حضور عناصر فرقه های مختلفی چون زیدیه، جارودیه و نیز معتزله در این قیام ها به میان آمده است. این فرقه ها در موضوع امامت و مسائل کلامی برداشت های متفاوتی نسبت به شیعیان داشتند. این برداشت های گوناگون در مسئله امامت سبب می شد که در اهداف نیز ناسازگاری به وجود آید و این ناسازگاری تا حدّی، ضعف آنان را در رویارویی با عباسیان تشدید می کرد.

موضع گیری امام هادی(علیه السلام) در برابر نهضت علویان

اگر چه امام در شرایط بسیار سختی به سر می برد و به شدت تحت مراقبت بود، ولی به عنوان پناهگاه شیعیان، حرکت آن ها را زیر نظر داشت. البته شرایط به ایشان اجازه نمی داد که در جریان ها حضور مستقیم داشته باشد. با این حال، از اخبار رسیده از اوضاع اقتصادی و سیاسی رقّت بار شیعیان، متأثر می شد و در فرصت های مناسب با دلجویی از آنان، در صورت امکان، آنان را مورد تفقد و رأفت قرار می داد. امام با انقلابیون به طور پنهانی در تماس بوده و از چند و چون حرکت آنان آگاهی می یافت. اگر چه در آن خفقان شدید، انقلابیون از رهبری کامل امام برخوردار نبودند، ولی از برخی روایات بر می آید که پندهای روشن گرانه و راهنمایی های سودمند امام شامل حال آن ها می شده است.

عوامل عدم قیام توسط امام هادی (علیه السلام)

۱. فراهم نبودن شرایط

امام به هیچ روی، اوضاع جامعه را برای بر پا داشتن قیام مناسب نمی دید.

۲. حفظ مصالح کلی و دراز مدت جامعه اسلامی

برجسته ترین اهداف سیاسی پیشوایان اسلام در ادوار مختلف، حفظ جامعه اسلامی از خطر نابودی و نیز روشن نگه داشتن چراغ اسلام در کوران حوادث بوده است. آنان از رویارویی با ستم پیشگان و ضدیت با دستگاه ستمگر کوچک ترین هراسی نداشتند، ولی با درایت و تیزبینی، به شکل دادن مبارزات بر اساس شرایط حاکم و در نظر داشتن کامل اوضاع می پرداختند. نبود درک و آگاهی لازم برای جان فشانی در حفظ اسلام و ارزش ها از یک سو و نیز نبود شرایط لازم برای پذیرش بی چون و چرای رهبری امامان در تمامی شئون زندگی و مظاهر آن از سوی دیگر، امامان را در تنگنایی دشوار قرار می داد و موجب می شد که آنان نتوانند آن گونه که می خواهند به مبارزات شکل دهند.

اگر چه شیعیان بسیاری اطراف امام هادی (علیه السلام) را گرفته بودند، ولی نسبت آن ها به توده مردم، ناچیز و اندک بود. فضای عمومی جامعه را انسان هایی رفاه طلب و بی تفاوت نسبت به سرنوشت سیاسی تشکیل می داد و امام نمی توانست از بنیه مردمی، آن گونه که می خواست، بهره برداری کند. اندیشه جامعه را رعایت مصالح شخصی و رویکرد به زندگی مادی رقم زده و همین سبب شده بود که با حکمرانان فاسق خود، آنان نیز به بی بند و باری روی آورند. چنین مردمی به محض همسو نبودن جریانی که امیال و خواسته های آنان را به خطر می انداخت، در برابر آن جریان موضع گیری می کردند و اگر جریانی حق محور بود، مقابل آن می ایستادند. به یقین، اگر امام هادی (علیه السلام) به برپایی چنین حرکتی اقدام می کرد، با مخالفت توده مردم روبه رو می شد. بر این اساس، ایشان چونان نیاکان وارسته خود، امام علی (علیه السلام) و امام مجتبی (علیه السلام)، صلاح امت را در صبر و سکوت یافت و دست از قیام شُست.

۳. تلاش برای پی ریزی جامعه بیدار

از دیگر اهداف مهم و اساسی امام، تلاش برای پی ریزی جامعه ای بیدار و آگاه بود که در پرتو ایمان، به عنوان زمینه ای برای تحقق آرمان های ارزشمند خلافت اسلامی و حکومت خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) عملی می شد. امام با پی گیری سیاست مبارزه منفی با حکام ستمگر و توجه به رشد و بالندگی امت اسلامی، به توده مردم مهلت داد تا در این مدت، به بلوغ سیاسی لازم برسند و آرمان های اسلامی و اعتقادی خود را فدای لذت های زودگذر دنیایی نکنند و دریابند که سازشگری با ستم، آتشی بر خواهد افروخت که به زودی دامان همه آنها را خواهد گرفت. در آن صورت، عرصه را چنان بر آنان تنگ خواهد کرد که خود دست به اقدام اصلاح گرانه ای بزنند و برای رهایی از زیر سلطه حاکمیتی که بانی فساد و تباهی در جامعه است، بر خیزند؛ فساد و هلاکتی که روزی گریبان گیر آنان خواهد شد. در چنین شرایطی، موضع گیری صریح امام در برابر حاکمیت نه تنها اهداف یاد شده را تضمین نمی کرد، بلکه به ناتوانی و فروپاشی جبهه حق می انجامید. بنابراین، امام در این مدت مبارزه خود را در قالب غیر مسلحانه شکل داد.

پی نوشت:

۱. منطقه ای در شام.

۲. الطبری، ابا جعفر محمد بن جریر بن رستم، تاریخ الطبری، بیروت، روائع التراث العربی، بی تا، ج ۹، ص ۸.

۳. ابن ابی یعقوب، احمد، تاریخ الیعقوبی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ سوم، ۱۹۷۷ م م، ج ۲، ص ۵۰۲.

۴. ابوالحسن علی بن الحسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه: ابوالقاسم پاینده، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم، ۱۳۷۰ ش، ج ۲، ص ۴۷۱.

۵. تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۵۰۲.

۶. مروج الذهب، ج ۲، ص ۴۷۴.

۷. همان، ص ۴۷۵؛ تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۵۰۴.

۸. سیوطی، جلال الدین، بیروت، تاریخ الخلفاء، دار القلم، چاپ اول، ۱۴۰۶ ه.ق، ص ۴۰۸.

۹. تاریخ الطبری، ج ۹، ص ۳۵۶.

۱۰. نک: ابن اثیر، علی بن ابی الکرم، الکامل فی التاریخ، بیروت، دار صادر، ۱۳۸۵ ه. ق، ج ۷، صص ۸۰،۹۰،۱۶۲،۱۸۹.

۱۱. الاصبهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبیین، نجف، مکتبه الحیدریه، چاپ دوم، ۱۹۶۵ م. صص ۳۸۷ – ۳۹۲.

۱۲. همان، صص ۴۲۴ – ۴۳۰.

۱۳. الکامل فی التاریخ، بیروت، دار صادر، ۱۳۸۵ ه. ق، ج ۷، ص ۴۰۷.

۱۴. همان؛ تاریخ الطبری، ج ۹، ص ۲۷۱.

۱۵. تاریخ الطبری، ج ۹، ص ۳۲۸.

۱۶. همان، ص ۳۴۶.

۱۷. المجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، بیروت، مؤسسه الوفاء، چاپ دوم، ۱۴۰۳ ه.ق، ج ۵۰، ص ۱۹۴.

۱۸. الطبرسی، فضل بن الحسن، اعلام الوری باعلام الهدی، بیروت، دار المعرفه، ۱۳۹۹ ه.ق، ص ۳۴۳.

منبع :شمیم یاس – خرداد ۱۳۸۶، شماره ۵۱ –

قیام های علویان در زمان امام رضا علیه السلام (۱)

اشاره:

ایستادگی در برابر ستمگران از شاخصه های مردم آزاده ای بوده که همواره برای رسیدن به آرمان های خود و دفاع از ارزش ها و نیز برای رهایی از بند اسارت و تحقیر زورمداران ، دست به اسلحه برده و جان و مال خویش را فدا می کردند . این خود یکی از سنت های تاریخی است که هر گاه حاکمی بر رعیت خود ظلم و ستم روا دارد ، کسانی پیدا شوند که در مقابل این ستم ها دم بر آورده و برای نجات جان مظلومان به سلاح و شمشیر پناه برند . تاریخ اسلام هم از این قاعده مستثنی نیست .
نخستین قیام های مردمی ، از زمان نخستین خلفای اسلامی شروع شد و در دوره های مختلف شورش های مختلفی بر علیه خلفا و حکام کشورهای اسلامی بر پا شد . اگر چه بسیاری از این شورش هابا اهداف خاصی صورت پذیرفته، اما یقینا بعضی از این قیام ها اثرات مثبت زیادی در بر داشته است . در طول تاریخ پر فراز و نشیب اسلام ، بعد از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله و سلم علویان، بیش از همه مورد ظلم و ستم واقع شدند و این طبیعی بود که در هر دوره ای عده ای از علویان برای احقاق حقوق از دست رفته ی خودشان پرچم مخالفت بر افراشته و سر به شورش بردارند. بعد از پیامبراکرم صلی الله علیه و اله و سلم جریان سقیفه باعث انحراف اسلام از مسیر اصلی خود گردید و نسبت به علی علیه السلام و پیروانش ستمی بزرگ روا داشته شد که بدون شک ریشه ی تمامی ظلم و ستم ها در ادوار بعدی را می توان همین جریان دانست . گرچه در این دوران هم قیام هایی بر علیه خلفا صورت گرفت اما به جرات می توان گفت نقطه ی عطف و سر آغاز مهم ترین قیام ها نهضت عظیم عاشوراست که خود الگوی انقلاب ها ی اسلامی خواهد شد . در دوره ی حکومت امویان نیز قیام هایی بر علیه حکام صورت پذیرفت که برخی مورد تایید ائمه ی هدی علیه  السلام بوده و برخی نیز بر خلاف میل آنان بوده و هیچ تاییدی از جانب ایشان نسبت به این قیام ها به دست نیامده است . پس از آن ، عباسیان قیام کرده و با خدعه و نیرنگ حکومت را از چنگ امویان بیرون کشیده و خود را به قدرت رسانیدند . در این زمان بود که قدرت و حکومت چشم آنان را کور کرد و نسبت به رقبای علوی خود ظلم و ستم را از حد گذراندند . در مقابل علویان نیز ساکت ننشسته و هرگاه فرصتی می یافتند سر به شورش بر می داشتند و در مقابل عباسیان قد علم می کردند . دوران امام رضا علیه السلام یکی از حساس ترین دوره های تاریخ شیعه است . از شاخصه های مهم این دوره قیام های متعددی است که از جانب علویان و غیر علویان علیه عباسیان اتفاق افتاده است . در این تحقیق سعی بر آن است تا قیام های علویان در این دوره مورد بررسی قرار گرفته و مواضع امام رضا علیه السلام د راین قیام ها روشن گردد. چهار چوب این پژوهش از سه بخش تشکیل شده است .بخش نخست دور نمایی کلی از روابط علویان و عباسیان را بدست میدهد .بخش دوم دارای سه فصل است که در هر فصل به ترتیب به اوضاع عصر منصور و هادی وهارون عباسی اشاره ای مختصر گردیده و قیامهای مهم هر دوره به صورت مجمل معرفی شده است . بخش پایانی نیز از سه فصل تشکیل یافته که فصل اول مقایسه اوضاع سیاسی، اجتماعی عصر امام کاظم وامام رضا علیه السلام را دربر دارد . در فصل دوم نیز قیامهای علویان در عصر امام رضا علیه السلام ، مواضع عباسیان و موضع امام رضا علیه السلام در هر قیام بیان شده است .در فصل پایانی بخش سوم نیز به مواضع کلی ائمه در برخورد با قیامها اشاره گردیده است .بی گمان در این نوشتار ، خطاها وکاستی های فراوانی وجود داشته ودارد که بسیاری از این اشکالات به مدد استاد گرانقدر ، جناب آقای دکتر اکبری زادگان ، رفع گردیده وبسیاری نیز از جانب این استاد ارجمند به دیده اغماض نگریسته تا موجب رشد نگارنده و تقویت روحیه ی وی گردد .در پایان از زحمات این استاد ارجمند و همه ی کسانی که مرا در این پژوهش یاری رساندند ، قدر دانی می نمایم .موضوع تحقیق ، جایگاه و اهمیت آن یکی ازموضوعات و مباحثی که می بایست در تاریخ بیشتر به آن پرداخته شود ، بررسی مواضع سیاسی امامان معصوم علیه السلام است . برای رسیدن به این مهم لازم است اوضاع سیاسی ،اجتماعی وفرهنگی عصر هر معصوم به صورت جداگانه مورد مطالعه قرار گیرد .طبیعتاً بخشی از این اوضاع سیاسی، اجتماعی به قیام های مردم علیه دستگاه حکومت برمی گردد که با مطالعه همه جانبه ی این قیام ها بخشی از سؤالهای مربوط به سیره ی معصومین علیه السلام جواب داده خواهد شد. از این روی با توجه به گسترده بودن دایره ی موضوع مذکور ، بخش کوچکی از این حجم عظیم را بر عهده گرفته وقیام های علویان در عصر امام رضا علیه السلام را در حد توان خود مورد بررسی قرار می دهیم.

هدف تحقیق

بخشی از قیامهای علویان در ادوار مختلف ، توسط محققین محترم، مورد مطالعه و بررسی قرار گرفته است ، اما آن دسته از قیامها که مربوط به دوره ی امام رضا علیه السلام وامامان پس از ایشان می باشد کمتر مورد مداقه و توجه قرار گرفته است .هدف از این تحقیق بررسی قیام هایی است که در زمان امام هشتم علیه السلام اتفاق افتاده است . البته بررسی این قیام ها با نگرش کلی بر مواضع آن حضرت علیه السلام در این قیام ها همراه خواهد بود. تبیین سطح آگاهی علویان نسبت به مسأله ی امامت نیز ، از مسایلی است که در این تحقیق ، به صورت گذرا پی گیری خواهد شد .

سئوال های تحقیق

این تحقیق سئوال های اساسی زیر را پاسخ می دهد : ۱.در زمان امام رضا علیه السلام چه قیام ها وحرکاتی برعلیه دستگاه خلافت صورت گرفت ؟
۲. موضع امام رضا علیه السلام در قیام هایی که به اسم علویان صورت می گرفت چه بود ؟ آیا امام رضا علیه السلام با قیام کنندگان علوی همکاری می کرد ند ؟ همچنین تحقیق حاضر سئوالهای فرعی دیگری را به صورت گذرا پاسخ می دهد که عبارتند از :۱.واقعیت تاریخی در مورد ماهیت امامت در عصر امام رضا علیه السلام چه بود ؟ به عبارت دیگر توجه شیعیان به مساله امامت در آن عصرچگونه بوده است ؟ ۲.مفهوم اهل بیت یا آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم در دوره امام رضا علیه السلام چه بوده است؟

روش تحقیق

بررسی قیامهای علویان در هر عصری به مطالعه ی اوضاع و شرایط حاکم بر آن عصر ، نیاز دارد که این امر خود نیازمند پژوهش در تاریخ است . از این رو، شیوه ی تحقیق در این پژوهش ، به روش کتابخانه ای است که بنا به اقتضای طبیعی پژوهش های تاریخی ، از منابع ومآخذ معتبر و کهن تاریخ عمومی ،تاریخ ائمه ،و…، فیش برداری شده وپس از تنظیم آن فیشها و ارائه چارچوب ، در نهایت به رشته تحریر در آمده است .هر چند برای تحلیل داده ها و آشنایی با دیدگاه های معاصران از مراجعه به آثار آنها بی نیاز نبوده است .

پیشینه تحقیق

تا کنون تحت عناوین مختلف ، کتابهای متعددی که به نوعی موضوع مورد نظر ما را در بر دارد ، به رشته ی تحریر در آمده است . اما کتابی که منحصراً در مورد قیام های علویان در زمان امام رضا علیه السلام نگارش شده باشد ، یافت نشد. منابع و مآخذی که در تدوین این پزوهش ، براساس قرابت در موضوع ، از آنها استفاده شده است ، به دو گروه تقسیم میشود : الف ـ منابع تاریخی دست اول ، ب ـ مطالعات وتحقیقات معاصر.گروه اول خود به دو دسته تقسیم می شود: منابع تاریخ عمومی وکتاب های رجال وسیره .

الف ـ منابع تاریخ عمومی

۱. تاریخ الرسل والملوک : تألیف ابوجعفر محمد بن جریر طبری ( متوفی۳۱۰ ق ) . به صورت سالنگاری نگارش یافته و وقایع تاریخی از آغاز آفرینش تا سال ۳۰۲ هجری قمری را نقل کرده است .از محاسن تاریخ طبری ذکر تفصیلی رویدادهاست ، اما این بیان تفصیلی چون با اظهار نظر و قضاوت وگزینش مولف همراه نیست گاه در تضاد و تناقض با هم قرار می گیرد . تاریخ طبری در مورد موضوع بحث این تحقیق نیز به خوبی به ذکر وقایع پرداخته است ، اما این توجه کمی با عنایت و توجه کیفی همراه نیست علاوه بر این که مولف این کتاب با اظهار بی طرفی ظاهری ، نه تنها مظلومیت علویان را به تصویر نمی کشد بلکه سعی وتلاشی هم برای محکوم کردن کارهای ناشایست خلفا انجام نمی دهد . ۲.تاریخ یعقوبی : اثر احمد بن ابی یعقوب ، معروف به ابن واضح یعقوبی ( متوفی ۲۷۹ ق ) .در دو جلد تنظیم شده است . جلد اول تاریخ پیش از اسلام ، از آدم وحوا تا تاریخ پیامبر اسلام را بیان داشته است . جلد دوم این کتاب از تولد پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم شروع شده و تا دوران معتمد عباسی ادامه می یابد .یعقوبی بر خلاف طبری با ایجاز و اختصار بیشتری با مطالب بر خورد کرده است ودر نقل اخبار و رویدادها نیز گزینش خویش را دخالت داده است . این مورخ از قیام علویان در مقابل خلفا دفاع کرده است . از محاسن دیگر یعقوبی این است که در نقل ارقام و اعداد ، اشعار و ذکر اسامی اشخاص دقت زیادی داشته است .۳. الکامل فی التاریخ : نوشته ی عز الدین ابوالحسن علی بن محمد معروف به ابن اثیر (۶۳۰ ق) بخش اعظم این کتاب در تاریخ اسلام از آغاز تا سال ۶۲۸ قمری وشامل اخبار سیاسی و نظامی وگاه فرهنگی شرق و غرب جهان اسلام است . این اثر تاریخی نیز به صورت سال نگاری تدوین شده است .مولف الکامل سال ها پس ازطبری و یعقوبی کتاب خود را نوشته است . در نقل حوادثی که به زمان آنها نزدیکتر بوده نظر آنان را ترجیح داده است ودر پاره ای موارد ، چیزی بیش از طبری ندارد و دقیقاً همان مطلب طبری را نقل کرده است . اما روش او در ذکر روایات مختلف در باره یک واقعه کاملاً باروش طبری متفاوت است .زیرا اوکامل ترین روایت را انتخاب کرده و یا روایتی را که به نظر او درست تر بوده ذکر کرده است . موضع گیری ابن اثیر نسبت به قیامها در قیاس با طبری نیز مثبت تر و با محکوم کردن اعمال زشت دستگاه خلافت همراه می باشد .۴. الاخبار الطوال : نوشته ی احمد بن داوود دینوری ( متوفی ۲۸۲ق ).از کهنترین تاریخنامه های عمومی مختصر تاپایان عصر معتصم عباسی است .دینوری آغاز کتاب را مختصراً به تاریخ فرزندان آدم و اختلاف زبان ها واقوام ومهاجرت های سامیان و فرمانروایان مشهور آنان اختصاص داده است .پس از آن به ذکر احوال فرمانروایان ایرانی پرداخته ودر ادامه از دوره ی خلافت خلفا وامام علی وحسنین علیه السلام وواقعه ی کربلا اخباری بیان داشته است .احوال خلفای مروانی از دیگر مسائلی است که دینوری در تاریخ خود به آن پرداخته است .از فصول دیگر این کتاب دعوت عباسی وذکر اخبار عصر عباسی ،به ایجاز ، از دوره ی منصور تا عصر معتصم می باشد . ۵.الامامه والسیاسه( تاریخ الخلفا ) : منسوب به ابن قتیبه دینوری .از دوران خلافت ابوبکر و عمر شروع می شود وبه دوران درگیری امین ومامون ختم می گردد نویسنده در جلد اول آن تا واقعه ی حره را بیان کرده وجلد دوم کتاب خود رابه واقعه حره و اخبار بعد از آن ، تا دوران امین ومامون اختصاص داده است .از این روی جلد دوم این اثر در تحقیق حاضر مورد استفاده بوده است .

ب ـ کتابهای رجال و سیره

۱. مقاتل الطالبیین : تالیف ابوالفرج اصفهانی ( متوفی ۳۵۶ ق ) .این کتاب اثری کم نظیر در اطلاع رسانی پیرامون زندگی فرزندان ابی طالب است که به شهادت رسیده اند یا به طرز مرموزی به قتل رسیده اند . گر چه گرایش های زیدی با تسامح مذهبی ابوالفرج در اثرش آشکار است ، اما باید اعتراف کرد که بیشترین اخبار و اطلاعات در مورد حرکت ها و قیام های شیعه را می توان از این اثر بدست آورد .سعی ابوالفرج در این کتاب بر آن بوده که زندگی اشخاص را به ترتیب زمانی شرح دهد اما معمولاً از ذکر تاریخ حوادث خودداری نموده و همانند طبری اخبار گوناگون را نقل کرده است .یکی از بزرگترین اشکالات اصفهانی این است که امامان شیعه را با دیگر علویان یکسان می داند و هیچ امتیازی بین آنان قائل نیست . ۲.انساب الاشراف : نوشته ی احمد بن یحیی بلاذری ( ۲۷۹ق ) .وی تاریخ وانساب تیره های عرب و مشاهیر آنها را تا روزگار خود ثبت کرده است .کتاب از حضرت آدم آغاز شده وپس از ذکر پیامبران به نسب عرب رسیده و به بررسی انساب عدنان پرداخته وچون به پیامبر اسلام رسیده فصل مفصلی به سیرت حضرتش تا رحلت و ماجرای سقیفه اختصاص داده است .پس از آن به اخبار و انساب صحابه و علویان وعباسیان وامویان پرداخته است .بخشی از این کتاب مربوط به جنگها واحوال خلفاست .از این روی منبع خوبی برای تحقیق در باره موضوع مورد نظر ما به شمار می رود .

ج ـ مطالعات وتحقیقات معاصر

۱. جهاد الشیعه : نوشته ی خانم سمیره مختاراللیثی . این کتاب دارای یک مقدمه و پنج فصل است قیام ها را به ترتیب زمانی مورد بحث قرار داده و ترتیب فصل ها را بر اساس خلافت خلفای عباسی تدوین کرده است .وی در هر فصل درباره ی قیام هایی که در عهد یکی از خلفای عباسی روی داده بحث کرده است .قوت و استحکام علمی ، تحلیل دقیق داده ها و چینش منطقی آن درباز آفرینی تاریخ حرکت ها و نهضت های شیعی در عصر اول عباسی با نثری ساده و روان ، از جمله مزایای این کتاب است .اما نباید از نظر دور ماند که مؤلف ، به اصول اعتقادات مذهب شیعه به استثناء زیدیه ، ( مانند عصمت ائمه ، انتظار مهدی ، غصب حق علی علیه السلام ) به عنوان آراء غلوآمیز ومنحرف ، تاخته وآرای زیدیه را حرکتی جهت اعتدال نظریات افراطی شیعه ، معرفی کرده است ودر بعضی موارد در معرفی ائمه ، تحت تأثیر اعتقادات مذهبی ، از روش علمی تحقیق خارج گردیده است. بعلاوه نویسنده ی این اثر به بیان مواضع امامان شیعه در قیام های عصر خود نپرداخته است و این خود نقص دیگری است که در این کتاب به چشم می خورد .۲. قیام های شیعه در عصر عباسی : نوشته ی محمد کاظمی پوران .دارای یک مقدمه و سه بخش است که در بخش اول ، حکومت های اموی و نهضت های مردمی در این دوره را به صورت خلاصه مورد بررسی قرار داده است .در بخش دوم قیام ها و نهضت های دوره ی عباسی را با تفصیل بیشتری شرح داده است . در بخش پایانی هم ، تاریخ تشیع و دوره های مختلف شیعه را به صورت گذرا بیان داشته و درنهایت نظر ائمه ی اطهار علیه السلام را در مورد قیام ها ی علویان بیان نموده است . با توجه به این که این اثر توانسته حرکتهای انقلابی عصر عباسی را نمایش دهد اما محدوده ی زمانی خاص را مورد مطالعه قرار داده و تنها بخشی از قیام ها را بررسی کرده است. بنا بر این قیام های دوره ی امام رضا علیه السلام راکه مورد بحث تحقیق حاضر است ، در این اثر نمی توان یافت . به همین جهت برآن شدیم تا قیام های این برهه از زمان را به صورت مجمل مورد بررسی قرار دهیم . دسته ی دیگری از کتاب ها وجود دارند که هرچند به طور مستقیم در باره ی قیام های شیعه نگارش نیافته اند ، اما در شناخت موضوع و جوانب آن ، دخالت دارند .از جمله ی این کتاب ها می توان حیات فکری و سیاسی امامان شیعه ، نوشته ی رسول جعفریان ، حیات سیاسی امام رضا علیه السلام ، تألیف جعفر مرتضی عاملی ، امامان شیعه وجنبش های مکتبی اثر محمد تقی مدرسی و… را نام برد.
بخش اول: دور نمائی از رابطه ی علویان و عباسیان
آغاز کار عباسیان( ۱۳۲ق )،وحشت عباسیان از علویان، سیاست های کلی خلفای عباسی برای مقابله با علویان، موضع علویان در مقابل توطئه ی عباسیان، حمایت های مردمی از نهضت های شیعه،عوامل استمرار و تداوم قیام ها ی شیعه

آغاز کار عباسیان ( ۱۳۲ ق )

پیش از آنکه قیام های علویان در ادوار مختلف عصر عباسی مورد بررسی قرار گیرد ، لازم است روابط عباسیان و علویان و اوضاع سیاسی و اجتماعی این دو رقیب مورد مطالعه قرار گیرد تا قضاوت درباره ی قیام های علویان ممکن باشد .از سطور تاریخ حکومت امویان چنین استنباط می شود که امویان برای حفظ حکومت خود و کنار زدن رقبای علوی خود از هیچ جنایتی فرو گذار نکردند . قتل عام شیعیان به هر طریق ممکن جزء لاینفک حکومت امویان به شمار می رفت . این جرم و جنایت در مرحله ای از تاریخ تا جایی پیش رفت که ائمه معصومین شیعیان خود را امر به تقیه می کردند و در مواردی شیعیان هجرت و فرار به سرزمین های امن را برای نجات جان خویش بر می گزیدند .یکی دیگر از رقبای امویان بنی عباس بودند که مترصد فرصتی بودند تا حکومت را به چنگ آورند . در میان ایرانیان به یاری این دو گروه مخالف علوی برخاستندو رشته ی خلافت را از دست امویان گرفته و به دست عباسیان دادند.(۱) هوا خواهان خاندان علی علیه السلام در تحکیم قدرت عباسی کمک شایسته ای کرده و سهمی به سزا داشتند ولی بنی عباس نسبت به آنها از راه حیله و خدعه وارد شدند . اگرچه علنا به فرقه ی شیعه تعرضی نداشتند ولی مخفیانه پیشوایان و رهبران آنها را از سر راه خود بر می داشتند ، عده ای را تبعید و بعضی را می کشتند تا از قدرت معنوی و نفوذ آنان بکاهند.

وحشت عباسیان از علویان

حکومت عباسی در آغاز با تکیه بر تبلیغ به نفع علویان پا گرفت . شعار تبلیغاتیشان الرضا من آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم بود ، اما در پایان کار از این ادعا منحرف شدند و با دعوی خویشاوندی نسبی با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خود را بر امت اسلامی چیره ساختند از این رو طبیعی بود عباسیان خطر واقعی را از سوی عمو زادگان علوی خود احساس کنند . زیرا آنان به لحاظ پایگاه معنوی و استدلال به مراتب نیرومند تر و به لحاظ خویشاوندی به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نزدیک تر بودند . افزون بر این در میان علویان افراد بسیار شایسته ای یافت می شد که با بر خورداری از بهترین صفات ، از علم و عقل و درایت و عمق بینش در دین و سیاست به راستی در خور احراز مقام خلافت بودند . به علاوه احترام و سپاسی که مردم در ضمیر خود نسبت به آنان احساس می کردند و در مقابل آنان سر تعظیم فرود می آوردند باعث وحشت عباسیان از علویان می گردید.(۲)خلفای عباسی میزان نفوذ علویان را درک کرده بودند و از رفتار و گفتار آنان می توان در یافت که تا چه اندازه از نفوذ علویان بیمناک بودند. به عنوان نمونه می توان به موارد زیر اشاره کرد:۱.سفاح از روزی که روی کار آمد از عبدالله بن حسن سراغ پسرانش (محمد و ابراهیم) را می گرفت و از اینکه آن دو به نزد وی نیامده بودند نگران و ناراحت بود و مدام به دنبال آن دو می گشت.(۳) ۲.منصور به فرزندش مهدی چنین سفارش می کند : « فرزندم…من جز دو تن از هیچ کس نمی ترسم ، یکی عیسی بن موسی و دیگری عیسی بن زید ، اما عیسی بن موسی به من آنچنان قول و پیمان داده که از او پذیرفته ام اما عیسی بن زید ، اگر برای پیروزی بر او تمام این اموال را در راهش خرج کنی و تمام این بردگان را نابود کنی و تمام این شهر را به ویرانی بکشی هرگز ملامتت نمی کنم».(۴)۳.هنگامی که منصور سرگرم جنگ با محمدبن عبدالله و برادرش بود ، شب ها خوابش نمی برد. برای سرگرمی اش دو کنیزک به وی تقدیم کرده بودند ولی او به آنها حتی نگاه هم نمی کرد وقتی علت را پرسیدند ، فریاد برآورد که :« این روز ها مجال پرداختن به زنان نیست ، مرا هرگز با این دو کاری نیست مگر روزی که سر بریده ی ابراهیم را نزد من و یا سر مرا نزد او ببرند.(۵) ۴.منصور بار ها امام صادق علیه السلام را دستگیر کرده و نقشه ی قتل او را می کشید(۶)و آن حضرت را مورد عتاب و تهدید قرار می داد و متهم می کرد به این که اندیشه ی قیام بر ضد حکومتش را دارد .(۷) ۵.بیم مهدی نیز از روشنترین مسائلی است که از سطور تاریخ استفاده می شود ، بنا به گفته ی ابن اثیر وقتی مهدی امام کاظم علیه السلام را از زندان آزاد می کند از او می خواهد که نه بر ضد وی و نه بر ضد یکی از فرزندانش قیام نکند(۸). تعقیب عیسی بن زید و حسن بن ابراهیم پس از فرار از زندان که این تعقیب مدت زیادی طول کشید (۹)نیز حاکی از وحشت مهدی از علویان می باشد .۶.ترس رشید از یحیی و علویان دیگر نیز احتیاج به توضیح ندارد . رعب و وحشت این خلیفه را از این روایت می توان به خوبی درک کرد که وقتی رشید به مدینه رفت فقط دویست دینار به امام موسی علیه السلام تقدیم کرد . این در حالی بود که به کسان دیگر که مزاحمش نبودند هزاران دینار می بخشید. علت این کار را برای پسرش مامون چنین بیان کرده که :«اگر پول بیشتری در اختیار امام قرار دهد چه بسا که فردا صد هزار شمشیر از سوی شیعیان و دوستان امام به رویش کشیده شود .»(۱۰) علاوه بر مواردی که ذکر شد ، موارد دیگری که حکایت از وحشت و ترس خلفای بنی عباس از علویان دارد را می توان بر شمرد ، ولی چون سخن به درازا می کشد ما به ذکر همین نمونه ها اکتفا کرده و در گفتاری دیگر به پاره ای از سیاست های ضد علوی عباسیان می پردازیم.

سیاست های کلی خلفای عباسی برای مقابله با علویان

عباسیان به وضوح این حقیقت را دریافته بودند که نفوذ علویان در بین مردم بیشتر از آنان است . از این روی عباسیان به فکر این بودند که چگونه علویان را از صحنه ی سیاست خارج کنند . آنها برای رسیدن به این هدف بزرگ شگرد های مختلفی به کار بردند :۱.اقامه ی دلیل و برهان بر حقانیت خود ؛ از جمله ی این دلایل و براهین ، دگرگون ساختن نظریه ی میراث بود ، آنان برای مقابله با علویان در سلسله ی وراثت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم که مردم مشروعیت خلافت را بدان اثبات می کردند ، تغییر دادند . اینان نخست رشته ی وصایت خود را به امیرالمومنین علیه السلام متصل می کردند که از او بدین ترتیب پایین می آمد : از علی علیه السلام به پسرش محمد حنفیه ، سپس ابو هاشم ، سپس علی بن عبد الله بن عباس ، بعد از آن فرزندش محمد بن علی و پس از آن ابراهیم امام و سپس برادرش سفاح و …(۱۱)۲. شگرد دیگری که عباسیان به وسیله ی آن قصد کوبیدن علویان را داشتند ، سوء استفاده از لقب مهدی بود .این اتفاق در زمان منصور صورت پذیرفت . وی چون می دید مردم گرد محمد بن عبد الله علوی جمع شده اند و او را مهدی می دانند ، تصمیم گرفت که این پدیده راپایمال کند ، بدین منظور فرزند خود را مهدی لقب داد تا وقتی به خلافت می رسد تکرار این لقب ذهن مردم را کم کم از محمد بن عبد الله علوی دور گرداند.(۱۲)۳. تشیع یا ابراز دوستی با علی بن ابی طالب علیه السلام و فرزندانش ، از شگرد های دیگر عباسیان بود که از میان خلفای عباسی ، مامون به این شگرد متوسل شد . این ابراز دوستی به خاطر شرایط خاص سیاسی بود که مامون در یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده خود را طرفدار علی علیه السلام جلوه داد تا به نوعی با قیام های علویان مبارزه کند.(۱۳)۴. مشروعیت بخشیدن به حکومت خود ؛ عباسیان برای سرکوبی مخالفان و تثبیت حکومت و پایگاه اجتماعی خویش به هر نحو ممکن با جعل حدیث و استناد به آن ، می کوشیدند مشروعیت قانونی و حقوقی برای خود به وجود آورند . در این جهت به احادیثی از قول پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اشاره داشتند که بر اساس آن ، حکومت به فرزندان عباس خواهد رسید.(۱۴) پیشتر نیز اشاره گردید که آنان خود را جزو خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم معرفی می کردند و بر این موضع سخت پافشاری می کردند . نمونه هایی از این مواضع را می توان در خطبه های منصور و سفاح هنگام رسیدن به حکومت در کوفه مشاهده کرد(۱۵). جواب نامه ی منصور به محمد بن عبدالله بن حسنی (نفس زکیه) نیز این ادعا را ثابت می کند.(۱۶)۵. سختگیری شدید بر گروه های سیاسی و به ویژه علویان و شیعیان در طول دوره ی حکومت عباسی ؛ در آغاز پیروزی عباسیان ، بنی هاشم و به ویژه علویان که سال ها از ستم امویان در رنج و زحمت بودند ، از هر سو به کوفه و حیره سرازیر شدند تا از بهره ی خود در حکومت جدید آگاهی یابند. سفاح سعی داشت علویان را با دادن صله و جایزه آرام کند اما علویان به ویژه فرزندان امام حسن علیه السلام به دریافت جایزه و انعام راضی نمی شدند . از زمان منصور تمام اولاد امام حسن علیه السلام به جز اندکی از آنان دستگیر و زندانی شدند و شکنجه و مرگ نصیب بسیاری از آنان شد ،(۱۷)برخورد های ناروای عباسیان با علویان نه محدود به زمان منصور بود و نه خاص اولاد امام حسن علیه السلام ،بلکه خلفای دیگر نیز شیوه ی منصور را ادامه داده و حتی اولاد امام حسین علیه السلام به ویژه ائمه ی شیعه نیز از این امر مستثنی نبودند .۶. مفتی تراشی و وادار کردن دانشمندان به تالیف کتب حدیثی ؛ زمامداران عباسی با این که در آغاز کار ، شعار طرفداری و حمایت از بنی هاشم را دستاویز رسیدن به اهداف خویش قرار داده بودند ، پس از آن که جای پای خود را محکم دیدند ، کوشیدند همانند زمامداران بنی امیه با وسائل مختلف مردم را از مکتب ائمه علیه السلام دور نگهدارند و میان آنان و پیشوایان بزرگ اسلام فاصله ایجاد کنند. به این منظور مردم را به مفتیان وابسته به حکومت وقت رجوع دادند . این موضوع در زمان امام صادق علیه السلام بیش از هر زمان دیگر به چشم می خورد . در عصر امام ششم علیه السلام حکومت های وقت می کوشیدند افرادی را که خود مدتی شاگرد مکتب آن حضرت بودند ، در برابر مکتب امام بر مسند فتوا و فقاهت نشانده ، مرجع خلق معرفی نمایند. چنان که ابوحنیفه و مالک بن انس را نشاندند .(۱۸) به همین منظور مالک بن انس را فوق العاده مورد تکریم قرار می داد و او را مفتی و فقیه رسمی معرفی می کرد . سخنگوی بنی عباس در شهر مدینه اعلام می کرد که :«جز مالک بن انس و ابن ابی ذئب کسی حق ندارد در مسائل اسلامی فتوا دهد» . او همچنین دستور داد مالک کتاب حدیثی تالیف کرده و در اختیار محدثان قرار دهد . مالک نیز کتابی به نام «موطأ » تالیف کرد . (۱۹)

موضع علویان در مقابل توطئه ی عباسیان

برخورد خشونت آمیز امویان و عباسیان با علویان که از میانه ی سده ی اول هجری آغاز شده بود ، سبب شد که شیعیان برای مقابله ، دو روش متفاوت در پیش گیرند. شیعه ی امامیه فعالیت های علمی و فرهنگی گسترده ای را به صورت نهانی آغاز کرد . فعالیت های علمی و تبلیغی دوره ی امامت امام محمد باقر علیه السلام ، امام جعفر صادق علیه السلام و امام موسی کاظم علیه السلام و تربیت شاگردان ، باعث گسترش تشیع در سرزمین ها ی اسلامی گردید. از طرف دیگر چون خلفای عباسی شدیدا پیشوایان شیعه ی امامیه را تحت نظر داشتند و چندین بار آنها را زندانی کرده یا از مدینه به مرکز خلافت احضار کردند ، آنان سازمان وکالت را تاسیس کردند.(۲۰) و بخشی از وظایف خود را به وکلا واگذار نمودند تا دور از چشم خلفای عباسی رسالت خود را به انجام رسانند . وکلا با گرد آوری وجوهات و به مصرف رساندن آنها و پاسخگوئی به شبهات دینی و ترویج تشیع به اداره ی امور شیعیان پرداختند.زیدیان روش مبارزه ی نظامی را در پیش گرفتند . بدین ترتیب یک رشته قیام های علوی از میانه ی سده ی دوم هجری در عراق ، ایران ، حجاز ، یمن و مصر آغاز شد که تا اواخر سده ی سوم هجری ادامه یافت. این قیام ها باعث گسترش تشیع در سرزمین های یاد شده گردید. رواج مذهب تشیع در اواخر سده ی دوم و اوایل سده ی سوم هجری علویان را امیدوار کرد که پیروزی های بیشتری را کسب کنند. زیدی ها که در خلافت هارون به پیروزی رسیدند و اولین دولت شیعی را به نام ادریسی هابه سال ۱۷۲قمری در مغرب اقصی تشکیل دادند ، درصدد بر آمدند از ناآرامی هایی که در پی قتل امین بوجود آمده بود، بهره برداری کنند . در زمان مامون نیز قیام هایی بر علیه حکومت صورت پذیرفت که در جای خود به توضیح مفصل مهمترین آن قیام ها خواهیم پرداخت.

.حمایت های مردمی از نهضت های شیعه

هدف تشیع برگرداندن حکومت اسلامی به راه و روش مستقیم محمد صلی الله علیه و آله و سلم و مکتب اصیل اسلام بود . بنا بر این هر قیامی که محتوای مکتبی و رنگ مردمی داشت مورد استقبال و توجه مردم بود . توده ها ی مختلف مردم با شیوه های گوناگون از این گونه نهضت ها حمایت می کردند . فقها و دانشمندان در بعضی از این قیا م ها در صف اول حمایت بودند . به عنوان مثال وقتی از مالک بن انس حکم خروج با محمد (نفس زکیه ) را پرسیدند ، وی به بیعت با محمد فتوی داد (۲۱)محمد بن عجلان نیز که از فقهای مدینه بود ، همراه محمد قیام کرد (۲۲۹ابن هرمز از کسانی بود که با محمد خروج کرد . وی را به واسطه ی پیری یا بیماری روی تختی سوار کرده بودند و همراه محمد می بردند ، در حالی که خودش می گفت : « از من کار جنگی ساخته نیست ، ولی می خواهم مردم مرا ببینند و به یاری محمد بیایند ».(۲۳) در قیام ابو السرایا نیز این مطلب قابل ذکر است که در کوفه مردم همانند مور و ملخ بیرون ریختند، این در حالی بود که همه ی آنها افراد نظامی نبودند و سلاح آنها عصا وآجر و چاقو بود(۲۴) این موارد و موارد مشابه دیگر همه حاکی از این است که هر جا قیامی به خون خواهی علویان بر پا می شد ، مردم نیز به حمایت از آن بر می خواستند . علاوه بر این که هیچ گاه دنباله ی این قیام ها در ادوار مختلف قطع نشد و استمرار و تداوم خود را حفظ کرد .

عوامل استمرار و تداوم قیام های شیعه

در هر عصر و زمانی جامعه ی اسلامی شاهد شورش و قیامی بر علیه دستگاه خلافت بوده و همیشه شیعیان نگرانی خود از وضع جامعه ی خویش را به نحوی ابراز کرده اند . این تداوم و استمرار می تواند دلایل مختلفی داشته باشد اما قبل از اینکه عوامل تداوم قیام ها در دوره ی خلفای اموی و عباسی مورد بررسی قرار گیرد ، بهتر است به این سوال پاسخ دهیم که چه چیزی زمینه ی برپایی این قیام ها را به وجود می آورد ؟برای ریشه یابی این قضیه باید به پاره ای از آیات و احادیثی که از مبانی اعتقادی شیعه می باشد ، اشاره کنیم و سپس به سیره ی عملی و گفتار ائمه ی معصومین علیه السلام به خصوص امام علی علیه السلام تمسک جوییم. آیات جهاد و فضیلت های آن به ویژه آیه ی «وَلا تَحسَبَنَّ الذینَ قُتِلوا فیِ سَبیلِ الله اموَاتاً بَل احیَاءٌ عِندَ رَبِهِم یُرزَقُون »(۲۵)وآیاتی با این مضمون و مفهوم که شیعیان را به بذل جان ومال وآبرو در راه دین خدا ترغیب و تشویق می کند ، با مؤیداتی که در احادیث وارد شده ،علویان را به قیام بر علیه ظلم و ستم و احقاق حقوق از دست رفته شان وادار می کرد. زیارت عاشورا که یکی از معتبرترین زیارات شیعه است نیز با عباراتی مثل «اِنّیِ سِلمٌ لِمَن سَالَمَکُم وَ حَربٌ لِمَن حَارَبَکُم وَ وَلِیٌ لِمَن وَالَاکُم وَعَدُوٌ لِمَن عَادَاکُم (۲۶) دوست داران اهل بیت علیه السلام را به خون خواهی و طلب حق و انتقام از دشمنان ترغیب می کند . بنابراین قیام در مقابل جور و ظلم یکی از اصول همیشگی شیعیان بوده و هیچ قدرتی تاکنون نتوانسته مانع این شور و هیجان و ازجان گذشتگی شیعه گردد . به علاوه گفتار معصومین علیه السلام برای پیروان خود خط سیر مشخصی را ترسیم کرده بود که دیگر دشوار می نمود بنی امیه و بنی عباس بتوانند با فریب کاری و قداست های دروغین آن را به انحراف بکشانند. به عنوان نمونه نامه ی امیر المؤمنین علیه السلام به فرماندارش در بصره تا حدودی بیانگر این خط سیر است :«.بدانکه هر رهبری شونده ای را رهبری است که از او پیروی می کند و از چراغ دانش او روشنی می جوید ، بدان امام شما از تمام دنیایش به دوتن پوش کهنه واز همه ی خوراک به دو گرد نان بسنده کرده است ، شما را یارای چنین کاری نیست ، ولی مرا به پرهیز کاری واوکوشش و هم گامی دائم در قول و فعل وپاک دامنی و درست اندیشی و درست کاری و تعهد یاری دهید»(۲۷) این خط سیر و نیز سیره ی عملی امام حسین علیه السلام در واقعه ی عاشورا الگوی بسیار ارزنده ای برای شیعیان و طرفداران اهل بیت علیه السلام بوده و هست ، بنا بر این طبیعی است که هر گاه فریاد مظلومی به گوش شیعه می آید به طرفداری و حمایت از مظلوم به پا می خیزد و آماده است تا آخرین قطره ی خون خود را برای برپایی عدالت نثار کند . در دوره ی معاصر نیز این امر از نظر ها پنهان نیست چه در دوران دفاع مقدس ،که شیعیان با شعار یاحسین و یا زهرا علیه السلام در مقابل تجاوز گران ایستادند و جان خویش را فدا کردند و چه بعد از آن در سال های اخیر که هر گاه ظلمی ازجانب استعمار گران و متجاوزان اسرائیلی متوجه مسلمانان می شد ، اولین گروهی که به همایت از فلسطین و مسلمانان دیگر بر می خاست ، شیعیان به خصوص شیعیان ایرانی بودند و این وضعیت همچنان ادامه خواهد داشت تا مهدی آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم با ظهور خود دولت کریمه را بنا نهد و مردم جهان را از بند اسارت رها کند (ان شاء الله ) .عوامل متعددی می تواند در تداوم قیام شیعه نقش داشته باشد . علاوه بر این مطالبی که ذکر شد ، به چند عامل دیگر اشاره می گردد : ۱.تعدد فرق شیعه و نفوذ و رشد آنان در شهرها و سرزمین ها به گونه ای که اگر نهضتی در شهری شکست می خورد ، در شهری دیگر شروع می شد .(۲۸) به عنوان مثال بعد ازشکست قیام ابو السرایا در کوفه گماشتگان ابو السرایا در شهر های دیگر سر به شورش بر می دارند . در بخش بعدی این قیام و قیام های بعد از آن ، مورد بررسی قرار می گیرد .۲.محبت مسلمانان نسبت به اهل بیت علیه السلام و خاندان علوی از دیگر اسباب استمرار و تداوم قیام ها بود .۳.رعایت اصل تقیه در میان شیعیان سبب می شد تا دشمن تصور کند شیعیان کمترین اقدام سیاسی بر ضد آنها نخواهند داشت.۴.گشایش باب اجتهاد در شیعه کمک شایانی به رشد مردم کرده و در این امر (قیام علیه ظلم ) موثر بود.۵.همگامی شیعه با شرایط زمانی و مکانی هر عصر و مدارا داشتن با فرقه های مذهبی و اهل کتاب.۶. این انقلاب ها در پهنه ی گسترده ی سرزمین های اسلامی بروز و ظهور پیدا می کرد و با محیط طبیعی و فرهنگ هر ناحیه ، برای شوراندن مردم ، هماهنگ می شد . چنانکه نهضت یحیی بن عبد الله در دیلم قیامی بود که از درد ها و آرزو های آن سامان سخن می گفت و قیام حسین بن علی (شهید فخ) به آزادی بردگان مکه کمک می کرد ، چنانکه رهبر قیام بانگ می زد « هر بنده ای سوی ما آید آزاد است.»(۲۹)
بخش دوم: قیام های مهم شیعیِ عصر عباسی تا زمان امام رضا علیه السلام ( ۲۰۳ – ۱۳۶ ق)
فصل اول : دوران منصور ( ۱۵۸ـ۱۳۶ق )
فصل دوم : دوران هادی (۱۷۰ ـ۱۶۹ق )
فصل سوم : دوران هارون ( ۱۹۳ ـ۱۷۰ق )
فصل اول : دوران منصور(۱۵۸ ـ ۱۳۶ق)اوضاع سیاسی ، اجتماعی
رابطه ی عباسیان و علویان در هنگام دعوت عباسی ، حسنه بود . اما هنگامی که انقلاب با انتقال خلافت ، به آل عباس پایان یافت ، علویان به ویژه شاخه ی حسنی به این باور رسیدند که عباسیان آنان را فریب داده اند و خلافتی را که حق آنان بوده به خود اختصاص داده اند ، بنابر این برای آنان آسان نبود که همه ی سختی ها را در زمان امویان تحمل کنند تا بعد از دعوت که به نام ایشان بود ،حقشان غصب شود . از این رو آنان را دشمن شمردند . از سوی دیگر عباسیان در آغاز زندگی سیاسی خود کوشیدند با علویان همکاری کنند تا حکومت نوپای ایشان فرصتی برای تثبیت گام های خود داشته باشد ، سپس دو گروه اندک اندک از هم دور شدند . به ویژه هنگامی که سفاح در خطبه ی خود در کوفه اعلام کرد که خلافت عباسی است و عباسی خواهد ماند و هیچ کس در آن حقی ندارد(۳۰) که منظور او از هیچ کس علویان بودند . اما با این همه روابط میان آنان آرام و مسالمت آمیز بود تا این که در دوران منصور تغییر یافته ، بحرانی شد و آنگاه به درگیری انجامید . زیرا خلیفه احساس کرد مخالفت علوی به دشمنی سختی تبدیل شده است . منصور همه ی کسانی را که ممکن بود بر علیه حکومتش شورش کنند ، تهدید می کرد (۳۱)منصور زمانی عهده دار خلافت شد که پایه های آن مستحکم بود . وی از رقابت عبدالله بن علی که در پی خلافت بود ) وحشت کرد . همچنین از افزایش نفوذ ابومسلم و قیام پسر عموهایش آل ابیطالب علیه السلام در برابرحکومتش هراسان شد.(۳۲) این مشکلات سیاسی، فکرمنصور رابه خود مشغول کرده بود.

مواضع دستگاه خلافت و چگونگی برخورد با مشکلات

منصور برای مقابله با این مشکلات سعی کرد بی باکی ، زیرکی و نیرنگ را با هم در آمیزد . او تصمیم گرفت دشمنانش را به وسیله ی هم نابود کند . تا عرصه ی سیاسی به نفع وی باز گردد . عبد الله بن علی (عموی منصور ) علاوه بر این که به خلافت چشم داشت ، از برادر زادگانش سفاح و منصور ، به علت تمایل شدید آنان به ایرانیان ناراحت بود . وی در راس سپاهی بزرگ از عرب ، به جنگ رومی ها رفته بود که از مرگ سفاح و بیعت با منصور آگاه شد . از این روی از رفتن به جنگ منصرف شد و به حرّان برگشت و از سپاه برای خود بیعت گرفت . بدین گونه از سپاهی که برای جنگ با رومی ها تجهیز شده بود ، برای رسیدن به خلافت استفاده کرد . منصور در مقابل این خطر دست به اقدام حکیمانه ای زد ، او ابو مسلم را به جنگ عبد الله فرستاد .(۳۳) تا بدین وسیله هم دشمنان خود را به دست یکدیگر نابود سازد و هم خراسانی های موجود در سپاه عمویش را از طریق جذب کند . در جنگی که میان ابو مسلم و عبدالله صورت گرفت ، عبدالله شکست خورده و به بصره فرار کرد(۳۴) و در نهایت دستگیر و زندانی شد و در سال ۱۴۷ قمری توسط منصور کشته شد .(۳۵) بعد از شکست خوردن عبد الله ، رابطه ی ابو مسلم با منصور بسیار بد شد و میان آنان مسائلی رخ داد که موجب دوری آن دو از یکدیگر گردید . منصور برای رهایی از ابو مسلم شیوه ی سیاسی خاصی را اتخاذ کرد که بر موارد زیر استوار بود : ۱.دور کردن او از منطقه ی تحت نفوذش در خراسان تا اهالی آن جا به دور او جمع نشوند و حکومت مستقلی ایجاد نگردد ۲.با او تنها دیدار کند ، فارغ از هر گونه نفوذ و قدرتی . ۳تلطیف روابط میان آن دو تا شکی به دل او رخنه نکند . ۴اورا به نزدیکی مرکز خلافت بیاورد تا مراقبت از او آسان شود . (۳۶).عد از پیروزی ابو مسلم بر عبد الله بن علی ، بحران اختلاف میان ابو مسلم و منصور بالا گرفت و منصور با ترفند هایی از قبیل نامه نگاری و تشویق و در نهایت تهدید ، ابو مسلم را به حضور طلبید و با گفت و گویی که شبیه محاکمه بود ، اتهاماتی به ابومسلم زد و سرانجام او را در سال ۱۳۷ قمری از میان برداشت .(۳۷)اما در رابطه با علویان باید گفت ، منصور در تثبیت حکومت خود از هیچ کاری روی گردان نبود. او بیش از صد تن از علویان را بدون هیچ گناه و شاید فقط به خاطر علوی بودن به قتل رسانده ، پیکرشان را محبوس کرده بود در حالی که در کنار هریک از آنها نوشته ای قرار داشت که نام و نسب فرد کشته شده در آن ذکر شده بود و هیچ کس از این امر اطلاع نداشت تا آنکه پس از مرگ منصور همگان از آن اطلاع یافتند.(۳۸) به نقل شیخ صدوق که رحمت خداوند بر او باد ، منصور در بنای ساختمان های بغداد دستور می داد علویان را دستگیر کرده و آنان را فقط به جرم علوی بودن در استوانه ها و ستون های آن ساختمان ها قرار دهند.(۳۹)

روش سیاسی امام صادق علیه السلام

برخی ازنویسندگان اهل سنت بر این عقیده اند که امام صادق علیه السلام با کسی بر سر خلافت به مبارزه بر نخواست ،(۴۰) بلکه بیطرفی اختیار کرد وپیروانش را قانع نمود که اوضاع برای ایجاد خلافت علوی مناسب نیست ، این درحالی بود که علویان شاخه حسنی دست به شمشیر برده وحق خود را مطالبه میکردند.(۴۱)باتوجه به اوضاع سیاسی آن دوره باید روشن شود که این اعلام بی طرفی به معنای تایید حکومت عباسی نبود ، این مطلب از فرمایش امام صادق علیه السلام به خوبی روشن است ،آنگاه که به اصحاب و یاران خود فرمودند :«در خانه های خود بنشینید، هر گاه ما را گرد مردی جمع دیدید با سلاح به سوی ما بشتابید . »(۴۲)همچنین آنجا که فرمودند :«زبانهای خود را نگه دارید ، از خانه های خود بیرون نیایید ، زیرا آنچه به شما اختصاص دارد به این زودی به شما نمی رسد ».(۴۳)حضرت با اجتناب از رفت و آمد به دربار عباسی مگر به اجبار(۴۴)، نهی از همنشینی یارانش با خلفا(۴۵) ، همچنین نهی از مراجعه به طاغوت و قضات عباسی ، دریافت خراج ، زکات و… تبیین مسئله ی تقیه و کتمان اسرار اهل بیت علیه السلام(۴۶)نوعی تشکیلات مستقل را اداره می کرد به گونه ای که حکومت عباسی از آن وحشت داشت. با کمی دقت در گفتار و رفتار امام صادق علیه السلام ، می توان فهمید که آن روش سیاسی که امام صادق علیه السلام پایه گذاری کرد و بعد ها فقه سیاسی شیعه هم بر همان مبنا شکل گرفت همین بود که در عین تقیه و سکوت مشروعیت دولت عباسی را نپذیرفت و ارتباط و پیوند شیعیان را با اهل بیت علیه السلام در بدترین شرایط حفظ کرد. در حقیقت امام با این روش خود هویت فرهنگی و سیاسی جامعه را حفظ کرد و در برابر حاکمیت ، امامت خود را در این جامعه استقرار بخشید و این عین سیاست و مبارزه بر ضد حکومت است. بنابراین می توان به اشتباه فاحشی که شهرستانی مرتکب آن شده پی برد ، جایی که او در مقام وصف برخورد اجتماعی امام علیه السلام می نویسد : «ما تعرض للامامه قط و لا نازع احدا فی الخلافه قط.»(۴۷) «هرگز به فکر امامت نیفتاده و با کسی بر سر خلافت به مبارزه نپرداخت.»

نخستین قیام علوی ( نفس زکیه ۱۴۵ق)

اولین قیام علوی در زمان خلافت منصور ، قیام محمد بن عبد الله بن حسن در سال ۱۴۵ قمری بود که شیعیانش او را نفس زکیه می خواندند . المهدی نیز لقب دیگر او بود . (۴۸)محمد خلافت را حق خود می دانست ، از این رو با گروهی از یارانش از بیعت با سفاح امتناع کرد. وی توانست حمایت گروه زیادی از مردم مکه و مدینه از جمله فقیه انی چون مالک بن انس را به خود جلب کند.(۴۹) نفس زکیه پیش از دستیابی عباسیان به حکومت به خلافت چشم دوخته بود و پیروان او در حجاز ، عراق ، و خراسان برای وی دعوت می کردند و برای روز موعود آماده می شدند. اما وی در ارزیابی خود اشتباه کرد زیرا می پنداشت دعوتی که در خراسان انتشار یافته است و شعار آن «رضا من آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم » است ، چیزی جز دعوت علویان نیست و او هم نامزد آنها برای خلافت است. از این رو وقتی سفاح برای خلافت انتخاب شد وی از بیعت با سفاح خودداری کرد و کوشید تا بر علیه او قیام کند اما پدرش با این قیام مخالفت کرد ولی در زمان منصور و بعد از موافقت پدرش ، توانست نیروهای خود را بر علیه حکومت عباسی بسیج کند.وقتی منصور به خلافت رسید ، محمد و برادرش عبدالله از بیعت با او خودداری کردند و در حجاز مخفی شدند. این کار منصور را نگران و خواب را بر او حرام کرد. وی به طور جدی به جست و جوی آنان پرداخت. محمد در آن زمان شرایط را برای قیام مساعد می دید بنابراین به خاطر دلایلی زمان منصور را برای قیام انتخاب کرد. دلایل قیام محمد نفس زکیه:
۱.در تنگنا قرار گرفتن او توسط عباسیان .
۲.تایید پدرش برای قیام او.
۳.نامه و تأییدیه هایی از امیران مناطق و فرماندهان بزرگ منصور دریافت کرد که او را به قیام تشویق می کردند .
۴.اعتراف بسیاری از مردم به ویژه حجازی ها به امامت محمد. (۵۰)
۵.اصرار یارانش برای قیام او ، به ویژه که انتظار طولانی آنها را خسته کرده بود(۵۱)
۶.منصور به شدت خانواده ی محمد را تحت فشار گذاشت تا او و برادرش را تسلیم کنند(۵۲)
۷.فتوای مالک به جواز بیعت با او و نقض بیعت با منصور(۵۳) .
۸.اعتقاد وی مبنی بر اینکه او از منصور نیرومند تر است(۵۴)

مواضع دستگاه خلافت و مشکلات قیام نفس زکیه

منصور از آنچه وحشت داشت ، پدیدار شد و دانست که مدینه پایگاه محمد است. از این رو برای جلو گیری از گسترش دعوت او ، تلاشش را در حجاز متمرکز کرد. نخست به تدابیر سیاسی روی آورد و از او خواست اختلافات میان خود را با مسالمت حل و فصل کنند. به این منظور نامه نگاری به او را آغاز کرد.(۵۵) هم زمان برای قطع کمک و بازداشتن مردم از پذیرش دعوت او تدابیر لازم را برای جداسازی حجاز از شهرهای دیگر اتخاذ کرد پس از آن به کوفه که مهد شیعیانش بود ، رفت و آنجا را در اختیار گرفت و موفق شد خراسانی ها را از پشتیبانی او باز دارد. منصور ، عیسی بن موسی ، ولیعهد خود را برای جنگ با محمد فرستاد و با فرستادن نامه هایی به مردم مدینه و وعده های دروغین ، آنان را از اطراف محمد پراکنده کرد و موفق به قتل محمد و پیروزی در جنگ با او شد. علاوه بر خودداری اهالی مدینه از همکاری با محمد مشکلات دیگری بر سر راه وی قرار گرفت که منجر به شکست او شد. خطا در زمان بندی قیام (اقدام سریع محمد در خروج در حالی که برادرش ابراهیم مریض شده بود و به همین علت حمله را دیرتر آغاز کرد).و عدم هماهنگی آنان، به منصور فرصت طلائی داد تا از آن فرصت برای سرکوبی دو برادر به صورت جداگانه اقدام کند. مشکل دیگر محمد تردید وی در مقابله با دشمن خود بود . این مشکلات باعث شکست قیام محمد گردید. محمد هنگام شکست حاضر نشد به مکه یا یمن فرار کند و یا خود را پنهان کند ، زیرا نمی خواست خون مردم مدینه ریخته شود.(۵۶) بدین صورت نخستین قیام علوی در دوره ی خلافت عباسی پایان یافت و برای منصور ، تنها مشکل پیروزی بر حرکت ابراهیم در بصره باقی ماند. از سطور تاریخ چنین استفاده می شود که ابراهیم در بصره زمینه ی مساعد برای رشد و انتشار اندیشه های همسو با علویان یافت.زیدیه و معتزله به زیر پرچم او در آمدند و مستضعفان و طبقات محروم جامعه ، به امید رهایی از رنجی که می بردند ، پیرامونش جمع شدند. امویان و عثمانی ها از او پشتیبانی کردند ، زیرا وی پیوند خویشی با عثمان بن عفان داشت (همسروی نبیره ی عثمان بود).(۵۷) فقهای بصره نیز از او حمایت کردند ، به خاطر همین عوامل به راحتی بربصره چیره شد.ابراهیم با دریافت خبر قتل برادرش همگان را به خلافت خویش دعوت کرده امیرالمومنین نام گرفت و پیروانش با او بیعت کردند. سرانجام در باخمرا از روستاهای نزدیک کوفه میان ابراهیم و سپاهیان خلیفه جنگ درگرفت و نزدیک بود پیروزی نصیب ابراهیم شود که ناگهان تیری به گردن وی اصابت کرد و با مرگ ابراهیم نتیجه ی جنگ عوض شد.(۵۸)

موضع امام صادق علیه السلام درقیام نفس زکیه

اختلاف میان فرزندان امام حسن وامام حسین علیه السلام از آنجا پدید آمدکه عبدالله بن حسن بن حسن فرزندش محمد را به عنوان قائم آل محمد معرفی کرد .بعد از آن بود که این اختلاف شدت گرفت.البته عباسیان نیز در طول زمان در تشدید این اختلاف فعالیت مِی کردند.بعد از قیام وشهادت زید، بنی هاشم از عباسی وعلوی ،به جز امام صادق علیه السلام وچند نفر دیگر با محمد بن عبدالله بیعت کردند اما امام علیه السلام مخالفت خود را با قیام اعلام کرد واین مخالفت از طرف عبدالله بن حسن حمل بر حسادت امام علیه السلام شد . اما نظر امام این بود که هنوز موقع قیام فرا نرسیده و نتیجه ی قیام چیزی جز نابودی نیست.(۵۹) بعدها در سال۱۴۵ق.نفس زکیه قیام را از سر گرفت که امام صادق علیه السلام در این جریان از مدینه خارج شده وبه منطقه ی فٌرع در راه مدینه به مکه رفتند وپس از پایان ماجرا به مدینه باز گشتند.

علل شکست قیام نفس زکیه

متأسفانه حکومت محمد در مدینه بیش از چند ماه به طول نینجامید و بیش از آنکه قیامش سامانی بگیرد ، با حمله ی سپاهیان عباسی ، با ناکامی روبرو شد . شاید بتوان علت شکست قیام نفس زکیه را در موارد زیر خلاصه کرد :۱.اقدام و قیام زودرس محمد بدون اعلام آمادگی در سایر شهرها از جمله بصره .۲.عدم برآورد صحیح محمد از سپاه و یاران خود در مقابل تجهیزات و امکانات انسانی و مالی حکومت .۳.انتخاب نابجای مدینه به عنوان مرکز قیام ، در حالی که این شهر از حیث نیرو و امکانات و نیز موقعیت استراتژیک ، آمادگی دفاع در مقابل سپاه عباسی را نداشت
۴.تقسیم سپاه و امکانات محمد بین شهرهای مکه ، مدینه ، شام و یمن .۵.برتری سپاه دشمن از لحاظ تعداد و تجهیزات و نیز برتری سواره نظام دشمن .۶.گزینش شیوه ی قلعه نشینی و صدور اجازه ی خروج برای مردم مدینه از سوی محمد که منجر به تخلیه ی شهر و سهولت حمله ی دشمن به آن شد .۷.استفاده های مکرر دشمن از حیله های جنگی ، همانند برافراشتن پرچم سیاه ، گذر از خندق ، حمله از کوه و پرتاب سنگ از بلندی ها .۸.به کارگیری جنگ روانی و تبلیغاتی علیه مردم مدینه توسط سپاه عباسی .(۶۰)

پی نوشت:

۱ . طبری ، تاریخ طبری ، ترجمه ی ابوالقاسم پاینده ، اساطیر ، تهران ، چ ۵ ، ۱۳۷۵ ش ، ج ۱۱ ، ص ۴۶۲۴.
۲.مرتضی حسینی ، جعفر ، زندگی سیاسی هشتمین امام ، ترجمه ی سید خلیل خلیلیان ، دفتر نشر فرهنگ اسلامی ، بی جا ، ۶۳ ۱۳ ، صص۴۰و۴۱ .
۳. اصفهانی ، ابوالفرج ، مقاتل الطالبین ، ترجمه ی سید هاشم رسولی محلاتی ، نشر صدوق ، تهران ، چ دوم ، ۱۳۴۹ ، ج ۱ ، ص ۱۷۴ .
۴. طبری ، همان ، ج۱۱ ، ص ۵۰۵۲ .
۵. ابن خلدون ، تاریخ ، موسسه اعلمی للمطبوعات ، لبنان ، چ اول ، ۱۳۹۱ ق ، ج ۳ ، ص۱۹۳ .
۶. قمی ، شیخ عباس ، منتهی الامال ، مومنین ، قم ، چ اول ، ۱۳۷۹ش ، ج۲، ص ۲۸۴ .
۷. همان ص ۲۸۹ .
۸. ابن اثیر ، الکامل ، ترجمه ی ابوالقاسم حالت و عباس خلیلی ،موسسه ی مطبوعاتی علمی ، تهران ،۱۳۷۱ ش ، ج۱۶ ص ۳۰ .
۹. طبری ، همان ، ج ۱۲ ، ص ۵۱۲۵ .
۱۰. صدوق ، عیون اخبار الرضا ، رضا مشهدی ، قم ، چ دوم ، ۱۳۶۳ ش ، صص ۹۱و۹۲ .
۱۱. ابن خلدون ، همان ، ج۳ ، ص ۱۷۳ .
۱۲. مرتضی حسینی ، جعفر ، همان ، ص ۵۱ .
۱۳. همان ، ص ۵۰ .
۱۴. طبری ، همان ، ج۱۱ ، ص ۴۹۷۱ .
۱۵. ابن کثیر ، البدایه و النهایه ، دار الفکر ، لبنان ، چ اول ، ۱۳۹۱ق ، ج ۱۰ ، صص۴۰ و۴۱ .
۱۶. برای اطلاع از این نامه ر. ک . طبری ، همان ، وقایع سال ۱۴۵ صص ۴۸۰۸ ـ ۴۸۱۳.
۱۷. بلاذری، انساب الاشراف ، دارالفکر ، بیروت ،چ اول ، ۱۴۱۷ق ، ج۳ ، ص۸۵
۱۸.یشوایی ، مهدی ، سیره پیشوایان ، موسسه امام صادق علیه السلام، قم ، چ سیزدهم ،۱۳۸۱ش ، ص ۴۰۰ .
۱۹. دینوری ، الامامه و السیاسه ، ترجمه ی ناصر طباطبائی ، ققنوس ، تهران ، ۱۳۸۰ش ، ص۳۷۹ .
۲۰. برای اطلاع بیشتر ر.ک. جمعی از نویسندگان ، درسنامه ی عصر غیبت ، مرکز جهانی علوم اسلامی ، قم ، چ هفتم ، ۱۳۸۳ ش ، ص ۱۳۸ .
۲۱. اصفهانی ، ابو الفرج ، همان ، ص ۲۶۷ .
۲۲. همان ، ص ۲۷۱ .
۲۳. همان ، ص ۲۶۴ .
۲۴ همان ، ص ۴۸۳ .
۲۵. سوره ی آل عمران (۳) آیه ی ۱۶۹
۲۶. قمی ، شیخ عباس ، مفاتیح الجنان ، فاطمه الزهراعلیها سلام ، قم ، چ چهارم ، ۱۳۷۹ ش ، فرازی از زیارت عاشورا ، ص ۷۵۰ .
۲۷. دشتی ، محمد ، ترجمه ی نهج البلاغه ، مشرقین، قم ، چ چهارم ،۱۳۷۹ ش ، نامه ی ۴۵ ، ص ۵۵۳ .
۲۸. آیینه وند ، صادق ، قیام های شیعه در تاریخ اسلام ، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، تهران ، ۱۳۶۱ش، ص ۹ .
۲۹. همان ، صص ۹و۱۰ .
۳۰. طبری ، همان ، ج۶ ،صص ۸۲ و۸۳ .
۳۱. طقوش ، محمد سهیل ، دولت عباسیان ، ترجمه ی حجت الله جودکی ، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه ، قم ، ۱۳۸۷ ش ، صص۵۱ – ۴۸ .
۳۲. دینوری ، اخبار الطوال ، ترجمه ی محمود مهدوی دامغانی ، نی ، تهران ، چ چهارم ، ۱۳۷۱ش ، ص۴۱۷
۳۳. مستوفی ، حمد الله ، تاریخ گزیده ، دنیای کتاب ، تهران ، چ دوم ، ۱۳۶۱ ش ، ص ۲۹۱ .
۳۴.طبری ، همان ، ج۱۱ ،ص ۴۶۹۰ .
۳۵. ابن اثیر ، الکامل ، ترجمه ی عباس خلیلی ، کتب ایران ، بی جا ، بی تا ، ج ۹ ، ص۲۷۷ .
۳۶. طقوش ، همان ، صص ۴۵ – ۴۱ .
۳۷. دینوری ، همان ، ص ۴۲۲ .
۳۸. خضری ، سید احمد رضا ، تاریخ تشیع ، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه ، قم ، چاپ دوم ، ۱۳۸۵ ، ج ۲ ، ص ۲۶۰.
۳۹. صدوق ، عیون اخبار الرضا ، مطبعه الحیدریه ، نجف ، ۱۳۹۰ ق ، ص ۹۰ .
۴۰.شهرستانی، محمد ، الملل والنحل ، دارالمعرفه ، بیروت ، ۱۴۰۲ق، ج اول ، ص ۱۶۶.
۴۱. اصفهانی، ابوالفرج، همان، ص ۳۰۰.
۴۲. مجلسی ، سید محمد باقر ،بحار الانوار ، دار احیاء التراث العربی ،لبنان ، چ سوم، ۱۴۰۳ق، ج۵۲ ،ص۱۳۹.
۴۳.همان.
۴۴. نوری طبرسی ، حسین ، مستدرک الوسائل ، موسسه ی آل البیت لاحیاء التراث، بیروت ، چ دوم ، ۱۴۰۸ ق ، ج۱۲، ص۳۰۷ .
۴۵. همان ، ص ۳۱۰ .
۴۶.. همان صص ۲۵۱ و ۲۹۵ .
۴۷. شهرستانی ، همان .
۴۸. ابن خلدون ، تاریخ ، ترجمه ی عبد المحمد آیتی ، موسسه ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی ، چ اول ، بی جا ، ۱۳۶۳ ، ج ۲ ، ص ۲۹۷ .
۴۹. طبری ،همان ، ج ۱۱، ص۴۷۹۶ .
۵۰.طقوش ، محمد سهیل ، همان ، ص ۴۹ .
۵۱. اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، ص ۲۴۸ .
۵۲. همان ، صص ۲۴۷و۲۴۸.
۵۳.طبری ،همان ، ج ۱۱ ، ص۴۷۹۶ .
۵۴..طقوش ، محمد سهیل ، همان ، ص ۵۰ .
۵۵. ابن طقطقی، تاریخ الفخری ، ترجمه ی محمد وحید گلپایگانی ، بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، تهران ، چ دوم ، ۱۳۶۰ ، ص۲۲۵ .
۵۶. ابن ابی الحدید ، شرح نهج البلاغه ، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم ، دار احیاءالکتب العربی، بی جا ، بی تا.ص ۳۰۷ .
۵۷. طبری ، همان ، ج ۱۱ ، ص ۴۷۸۶.
۵۸. ابن خلدون، همان، ج۲،صص۳۰۳ – ۳۰۶ .
۵۹. اصفهانی ،ابوالفرج ، همان ، صص ۲۴۲و۲۴۳.
۶۰. کاظمی پوران ، محمد ، قیام های شیعه در عصر عباسی ، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی ، تهران ، چ اول ، ۱۳۸۰ ش ،ص ۱۲۸.

قیامهای علویان در زمان امام رضا علیه السلام (۴)

اشاره:

قیام محمد بن جعفرعلیه السلام، معروف به دیباج (۲۰۰ق.)عصر امام رضا علیه السلام شاهد حرکتی دیگر از جانب علویان علیه عباسیان بود .این حرکت توسط محمد دیباج سازماندهی شد. او از فرزندان امام صادق علیه السلام بود وگروهی از شیعیان گمان کردند که بعد از جعفر بن محمد علیه السلام امامت شیعیان به وی می رسد . بنا برگفته ی نوبختی ،این گروه برای ادعای خود به قول امام جعفرصادق علیه السلام استناد می کردند که فرمود : « از پدرم شنیدم که می فرمود : زمانی که برای تو فرزندی شبیه من متولد می شود ، او را همنام من قرار بده ، او شبیه من وشبیه رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم است.»

دلایل قیام محمد دیباج

مورخین در مورد علل قیام محمد ، سخنان یکسانی به دست نداده اند. طبری می نویسد : محمد سکوت کرده وزهد اختیار کرده بود ، اما پیروان او دورش جمع شده وآمادگی خود رابرای بیعت با او اعلام کردند و بدین صورت او را به قیام علیه عباسیان تحریک کردند.آنها به او گفتند تو خود مقام و موقعیتت را در بین مردم می دانی پس بیرون بیا تا با تو به خلافت یبعت کنیم ، اگر تو این کار را انجام دهی کسی با تو مخالفتی نخواهد کرد. طبری در ادامه می نویسد محمد در ابتدا دعوت آنها را رد کرد اما با اصرار پسرش علی وحسین بن حسن افطس رأی ونظرش برگشت و راضی به قیام شد (۲۰۰)مسعودی نیز معتقد است که محمد بن جعفر در ابتدا دعوت محمد بن ابراهیم ابن طبا طبا را گسترش می داد اما وقتی که ابن طبا طبا از دنیا رفت ، محمد مردم را به خویش دعوت کرد (۲۰۱)اصفهانی نظر دیگری دارد ، او نیز علت قیام را اینگونه می نویسد: در ایام ابوالسرایا مردی گمنام در مدینه نامه ای به محمد نوشت و در آن از فاطمه ی زهرا سلام الله علیه  ، به ناشایستگی یاد کرد. محمد بن جعفر که تا آن وقت گوشه نشینی اختیار کرده بود ودر امور سیاسی دخالت نداشت ، وقتی آن نامه را خواند بدون اینکه جوابی به آورندگان نامه بدهد ،از جای برخواست وبه خانه رفت .او هنگامی از خانه بیرون آمد که زره پوشیده بود و شمشیر حمایل کرده ومردم را به سوی خود می خواند. محمد در حالی که مردم را به خود دعوت می کرد چنین می گفت : خدا داند من از کسانی نبودم که دست بدینکار بزنم ، ولی امروز از آتشش می سوزم(۲۰۲) یکی از محققین معاصر در این باره اعتقاد دارد که آشفتگی اوضاع داخلی دستگاه خلافت واقامت خلیفه ی عباسی در مرو باعث شد که بغداد محل شورش برخی از عباسیانی گردد که با ابراهیم بن مهدی بیعت کرده بودند .از سوی دیگر نیز علویان که اوضاع پریشان کشور را مشاهده کردند در صدد بودند برای خود خلیفه ای انتخاب کنند از این روی نزد دیباج آمده وبه او پیشنهاد قیام دادند .این محقق برای اثبات نظر خود به روایتی که صاحب تاریخ فخری آورده استناد می کند .آن روایت چنین است: برخی از یاران محمد وقتی در بغداد اختلاف ، آشفتگی ، فتنه ها و خروج خوارج را مشاهده کردند نیکو دیدند که با محمد به عنوان خلیفه بیعت کنند.(۲۰۳)

بیعت با عنوان امیرالمؤمنین

آنچه مسلم است محمد در روز جمعه ودر ماه ربیع الاول سال ۲۰۰ قمری بعد از نماز به عنوان خلیفه از مردم بیعت گرفت .(۲۰۴) نکته ی قابل ملاحظه این است که ابن افطس و پسر محمد نیز در بیعت مردم با دیباج نقش به سزایی ایفا کردند . آنها مردم مکه و اطراف آن را به سوی محمد روانه می کردند تا به اجبار یا با میل و رغبت با محمد بیعت کنند .(۲۰۵) مورخین کارهای زشت دیگری چون زنا و لواط به ابن افطس و پسر محمد نسبت می دهند(۲۰۶)که به نظر می رسد این روایات از جمله تبلیغات عباسیان بر ضد علویان بوده است ، وگرنه سخت بعید می نماید که در حرم مکه چنین رفتاری از آنها سر زده باشد این مطلب نیز قابل ذکر است که محمد لقب امیرالمؤمنین به خود داد وبا همین عنوان دست بیعت به سوی مردم دراز کرد به گفته ی مسعودی ، تا آن زمان هیچ یک از خاندان محمد( چه قبل از او وچه بعد از او)که برای اقامه ی حق قیام کردند ، به خود عنوان امیرالمؤمنین نداده بودند.(۲۰۷)

ماهیت قیام محمد دیباج

گروهی از طالبیان که با محمد بیعت کرده بودند ، به همراه وی به جنگ هارون بن مسیب در مکه رفتند . از جمله کسانی که محمد را در این جنگ همراهی می کردند ، ابن افطس ، محمد بن سلیمان بن داودبن حسن بن حسن ، علی بن حسین بن عیسی بن زید ، علی بن حسین بن زید ، علی بن جعفر بن محمد و محمد بن حسن معروف به سیلق بودند. قیام کنندگان به شهر مکه حمله کردند وهارون بن مسیب نیز با سپاه خود به مقابله با آنها پرداخت . در این نبرد تلفات زیادی به هارون وارد گردید وگروه بسیاری از سپاهیان وی کشته شد وشهر مکه به دست علویان افتاد. این حرکت در ست در زمانی اتفاق افتاد که عباسیان سخت مشغول حل اختلافات درو نی دستگاه خویش بودند .بعلاوه ، این حرکت به خاطر محدود بودنش در مکه ، نمی توانست برای عباسیان خطر چندانی داشته باشد .از این روی آنها در سرکوب کردن این حرکت اهتمام چندانی به خرج ندادند .آنها گروهی را به سرکردگی اسحاق بن موسی عباسی به سوی مکه روانه کردند.علویان به گرد محمد جمع شده وبه او گفتند: باید دور مکه خندقی حفر کنیم . گروهی از مردم مأمور کندن خندق شدند .وقتی کار خندق تمام شد علویان به محمد گفتند توبربالای بلندی بایست تا جنگجویان تو را ببینند وهمراه تو بجنگند .پس از این تدبیرات سپاه اسحاق واردشد ودو سپاه چند روزی باهم نبرد کردند. اما اسحاق از نبرد منصرف شد وبه سوی عراق برگشت .(۲۰۸)از سوی دیگر حسن بن سهل ، سپاهی به سرکردگی ورقاء بن جمیل ، به سوی مکه گسیل داشته بود. اسحاق در راه برگشت با این سپاه روبرو شد . ورقاء بن جمیل و اصحاب جلودی توانستند اسحاق را به جنگ دوباره متقاعد کنند.وقتی محمد از آمدن سپاه عباسی با خبر شد ، سپاه خویش را به جنگ آنها روانه کرد.دو سپاه در محلی به نام بئر میمون روبرو شدند وپس از جنگ یک روزه محمد شکست خورد. رهبرعلویان وقتی با شکست مواجه شد ، برای نجات جان خود وسپاهیانش چاره ای اندیشید .او قاضی مکه و بزرگان قریش را واسطه قرار داد و آنها را برای گرفتن امان به سوی عباسیان فرستاد تا بدین وسیله بتوانند از مکه خارج شوند. اسحاق و ورقاء به آنها سه روز مهلت دادند و پس از آن وارد مکه شدند.(۲۰۹)

شکست محمد دیباج و خلع خود از خلافت

علویان ، شهر مکه را ترک کردند و هر گروه از آنهابه یکی از شهرهای اطراف پناه بردند. در این میان ، محمد به سوی جحفه واز آنجا به سوی جهینه حرکت کرد.در جهینه عده ای را گرد خود جمع کرد و به سمت مدینه روان شد .هارون بن مسیب ، والی مدینه وقتی از آمدن محمد با خبر شد با سپاه خود به جنگ او بیرون رفت. دو سپاه در محلی به نام شجره همدیگر را ملاقات کردند.در جنگی که بین آنها در گرفت محمد شکست خورد ، بسیاری از یاران وی کشته شدند ویکی از چشمان محمد هم در این جنگ کور شد (۲۱۰)تلاش دیباج در جمع آوری سپاه ، بی نتیجه ماند و سرانجام مجبور شد از جلودی امان بخواهد. جلودی به او امان داد واو را به مکه فرستاد تا در بین مردم خود را از خلافتی که مدعی آن بود خلع کند .محمد دیباج در مسجدی که مردم در آن تجمع کرده بودند ، بالای منبر رفته و ضمن معرفی خود اینگونه گفت: « … من گمان می کردم که مأمون وفات کرده وزندگی او به پایان رسیده است بنابراین مردم را دعوت کردم که با من به عنوان امیرالمؤمنین بیعت کنند ،… اکنون که فهمیدم او زنده است ، از آنچه ادعا کرده ام استغفار می کنم وهمان گونه که این انگشتر را از انگشتم در می آورم ، خود را از خلافت خلع می کنم . من نیز در اطاعت از مأمون مانند مسلمانان می شوم». (۲۱۱)حسن بن سهل محمد را به نزد مأمون فرستاد. او همچنان در نزد مأمون زندگی می کرد. زمانی که مأمون خراسان را به قصد بغداد ترک می کرد او را نیز به همراه خود برد .به نقل تاریخ، محمد دیباج در همین سفر ، در گرگان به مرگ طبیعی از دنیا رفت ودر همانجا به خاک سپرده شد.(۲۱۲)

علل شکست قیام محمد دیباج

اولین دلیل ناکامی قیام دیباج تردید رهبر آن ، یعنی محمد دیباج ، در دعوت کردن مردم به سوی خود بود . همانطور که ذکر شد بیعت با محمد، نتیجه ی اصرار علویان بود و او در ابتدا به این امر راضی نبود. در نهایت این شک و تردید وی بود که باعث خلع کردن خود از خلافت گردید .از عوامل دیگر شکست محمد ، اعتماد وی بر بعضی از یاران خود بود ، همان کسانی که سیره ی بدی را در پیش گرفته و مردم مکه از دست آنها غضبناک بودند .به خاطر این افراد بود که مردم مکه از یاری محمد دست برداشتند .دخالت این افراد در امر محمد تا جایی بود که برخی از مورخین نوشته اند : برای وی در امر خلافت چیزی جز اسم آن باقی نمانده بود(۲۱۳)وپسرش و بعضی از پسرعموهایش که سیره خوبی نداشتند ، بر او سیطره داشتند.دلیل دیگر شکست قیام محمد شک و تردید بعضی از مردم مکه در بیعت با محمد بود ، زیرا برخی از بیعت کنندگان با زور و اجبار ابن افطس و پسر محمد ، بیعت را پذیرفتند . نقلی که طبری در این زمینه آورده است قابل توجه می باشد. وی می نویسد: پسرش و ابن افطس ، مردم مکه را به سوی او روانه می کردند تا به میل و رغبت یا با کراهت با محمد بیعت کنند.(۲۱۴)

واقعیت تاریخیِ ماهیت امامت در زمان قیام دیباج

چنانچه دیدیم اولین قیام کننده در عصر عباسی که به خود لقب امیر المؤمنین داد ، محمدبن جعفر( دیباج ) بود برای یافتن واقعیت تاریخی ماهیت امامت در این دوره از عصر امام رضا علیه السلام ،صحت ادعا ومیزان مؤفقیت دیباج چندان مهم نیست ، بلکه صرفاًگسترش این جنبش ها وتأیید آنها از سوی قیام کنندگان و عموم شیعیان ، خود امری است که چگونگی توجه شیعیان به مسأله ی امامت را روشن می کند. بدین معنی که مبادرت به دعوت مردم برای قبول رهبری نشان می دهد که ساختار ذهنیت مردم عادی شیعه در این دوره هنوز در چهارچوب امامت الهی واز پیش تعیین شده ، قرار نگرفته است . این موضع گیری ها از جانب مردم نشان می دهد که آنها از مفهوم اهل بیت در این هنگام ، هنوز یک مفهوم عام تلقی می کردند. آنان چون امامت و پیشوائی شیعی را امری تلقی نمی کردند که سرنوشت آن از طریق نصوص رقم خورده باشد ، بنابراین میان امام رضا علیه السلام و هر شخص دیگری از این خاندان تفاوتی قائل نبودند . پیش از این دوره نیز شعار معروف الرضا من آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم در ذهن شیعیان ، شامل تمام خاندان هاشمی و از جمله خاندان عباسی می شد. شورش های مختلف با رهبریِ متفاوت واهداف گوناگون در عصر امام رضا علیه السلام به خصوص تا پیش از پذیرفتن ولایت عهدی ، حاکی از عدم اجماع مردم در مسأله ی امامت است. این خود می توانست دلیل محکمی برای امام علیه السلام برای عدم اقدام وی در تشکیل حکومت مستقل شیعی باشد.

نظر امام رضا علیه السلام نسبت به قیام ها

نظر امام رضا علیه السلام قیامهای علویان را نه کاملاً تأیید می کرد ونه آنها را رد می نمود . این نهضت ها از آن روی که گامی در جهت آگاهی بخشیدن به توده های مردم برای مخالفت با خلفا ورژیم ستمگر بود ، مورد تأیید ضمنی امام علیه السلام بود اما در نحوه ی عمل ، دیدگاه های امام علیه السلام با سران نهضت ها تفاوت داشت . برای مثال امام علیه السلام در مورد قیام برادرش زید اصل قیام او را نمی کوبید ، بلکه با شیوه های نادرست او مخالف بود و آن را نکوهش می کرد .آن حضرت با نهضت ابوالسرایا نیز همکاری نکرد ، زیرا آشکارا شکست آن را پیش بینی می کرد و از همین رو نمی خواست در شورشی بی سرانجام مشارکت کند .مواضع امام رضا علیه السلام نسبت به شورش های علویان اگر چه از نگاه عده ای تحمل ناپذیر و نا موجه بود ، اما گذشت زمان و فرجام کار نشان دادکه امام علیه السلام در انتخاب خط مشی سیاسی خود اشتباه نکرده است(۲۱۵).

علل شکست قیام های شیعی در عصر امام رضا علیه السلام

همان گونه که دیدیم قیام ها ی علویان در این دوره ، پی در پی و متوالی بود وتقریباً سراسر جامعه ی اسلامی آن روز را پوشانده بود . اما علی رغم همه ی مجاهدت ها و تلاش های علویان  حرکتهای آنان با شکست مواجه شد .این شکست ها می تواند دلایل متعددی داشته باشد . از جمله ی این دلایل می توان به موارد زیر اشاره کرد :۱. عدم رضایت مندی و موافقت امام معصوم علیه السلام با قیام ها؛ رضایت امام از رهبران قیام ها وموافقت ایشان با اصل قیام می توانست کمک شایانی به پیشرفت قیام کند. همان طور که دیدیم امام رضا علیه السلام با نحوه ی قیام ها وحتی زمان انجام آنها موافقت نداشتند و این خود یکی از دلایل شکست آنها بود .۲.فقدان رهبری آگاه ، ممتاز و پیشرو در حرکت ونهضت آنها؛ هیچ حرکتی بدون داشتن رهبری آگاه وخبره به پیروزی دست پیدا نخواهد کرد .قیام های علویان در این دوره نه تنها از رهبر ی توانا برخوردار نبودند بلکه در بعضی موارد عنصر رهبری با اعمال ناشایست خود ،باعث پراکندگی طرف داران خود می شد وناخود آگاه به شکست خویش دامن می زد
۳. پراکندگی قیام ها و نامنسجم بودن آنها به گونه ای که قیام ها بیشتر محلی بودند نه فراگیر و عمومی . ۴.عدم وحدت و اتحاد در بین گروه ها به گونه ای که هر کس ساز خود رابه نوا در می آورد ، در حالی که در سایه ی ارتباط و همدستی به راحتی می توانستند به اهداف خود دست یابند .
۵.عدم ساز ماندهی ونداشتن برنامه ی فراگیر یا لااقل طرحی اندیشمندانه تا بتواند نارسائی ها را جبران کند. این بی برنامگی در نهایت به هدر رفتن خونها و بی حاصل شدن سرمایه گذاریها منجر می شد و در نهایت شکست را به ارمغان می آورد.۶.غلبه ی احساس بر عقل که در جنبه ی عاطفه ی دینی مستحسن ودر قیام نامطلوب است .قیام هایی که در این زمان اتفاق می افتاد برپایه ی احساسات وعواطف انسانی صورت می گرفت بنابراین در مواضع حساس ، یا رهبران قیام ها خود را تسلیم می کردند ویا طرفدارانشان آنها را تنها می گذاشتند. ۷فراغت نسبی دستگاه خلافت از فتوحات به ظاهر اسلامی و معطوف شدن توجه آن به اوضاع داخلی کشور.۷.ایجاد اختناق شدید و کنترل جریان ها و حرکت های ضد حکومت توسط دستگاه خلافت وسعی در سرکوب کردن سریع آنها ؛ به گونه ای که طولانی ترین قیام در این دوره از ده ماه تجاوز نکرد.۸ اعتقاد غالب سران قیام ها به قائم به سیف بودن امام که این امر، خود منشأ بسیاری از انحرافات در جامعه ی اسلامی گردید.در حالی که هدف امام رضا علیه السلام ، آگاه کردن مردم ومبارزه با فرقه ها و جریان های فکریِ حاکم در جامعه بود.ایشان مبارزه در جبهه ی فرهنگی را در آن موقعیت ، بر قیام با سیف ترجیح می دادند چون می دانستند که نتیجه ی این قیام ها چیزی جز شکست نخواهد بود.

نتایج کلی قیام ها

در این قسمت به صورت کلی به نتایج حاصله از قیام های علویان اشاره می کنیم : ۱. رسوایی حکومت عباسی در انظار مردم و ایجاد جدایی بین خلفای جور و جامعه ی اسلامی ، بهترین و مهمترین نتیجه ای بود که از حرکت علویان به دست آمد و چهره ی نفاق و ریاکاری دستگاه حاکمه را نمایان ساخت و بر ادعای واهی خلفای عباسی مبنی بر انتساب به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، به عنوان وسیله ای برای جانشینی آن حضرت خط بطلان کشید . ۲. حرکت علویان رعب و وحشتی در دل حاکمان ستمگر عباسی ایجاد کرد ، به طوری که در تمام طول حکومت ، هراسان به حفظ خویش و کنترل رفتارشان می پرداختند و همین حرکت ها عاملی بود که نمی گذاشت آنها با آسودگی خیال و آرامش کافی به تخریب جامعه و ظلم و جور خود ادامه دهند . ۳. حرکت قیام کنندگان پاسخ به ندای وجدان افراد انقلابی درحفظ روحیه ی مبارزه جویی و ظلم ستیزی آنان و نیز ایجاد حس رضایت و خشنودی در روح تشنه ی مردم ستمدیده ی جامعه و در عین حال ، تکیه گاهی برای دفاع از آنان در برابر ستمکاران بود و می توانستاندیشه ی انقلابی و روح فداکاری را همچنان در جامعه زنده نگه دارد ، همان چیزی که شیعیان امروز جهان وارث آن به شمار می آیند و به طور مسلم آن را مدیون حرکت خالصانه ی پیشگامان نهضت اسلامی و در راس همه ، حضرت امام حسین علیه السلام و قیام عاشورای حسینی می دانند . ۴. یکی از دستاورد های این قیام ها ، تقویت روحیه ی دوستی و ارادت هر چه بیشتر مسلمانان نسبت به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و سادات ، در تمامی سرزمین های اسلامی در طول تاریخ و افزایش محبوبیت و مقبولیت اجتماعی آنان بین مردم و علما ، اعم از شیعه و سنی به عنوان نیرو هایی ضد ظلم است که در سراسر تاریخ گذشته ، همواره مورد ظلم و اجحاف ستمگران بوده اند. ۵. علاوه بر مواردی که ذکر شد ، این قیام ها باعث پیدایش فکری تازه در بها دادن به شیعه به عنوان نیرویی مستقل و اهرمی قدرتمند از نظر سیاسی اجتماعی بود که خلفا و دیگر صاحبان قدرت را وادار به پذیرش شیعیان کرد و با خروج از انزوا و تقیه ، تا مقام وزارت خلفای عباسی ارتقا داد .۶. تشکیل حکومت های مستقل شیعه در مغرب و یمن ، تاسیس کانون های شیعه در ری ، خراسان ،آفریقا ، شبه جزیره ی هند و برتر از آن احیا و استمرار اندیشه ی برپایی حکومت شیعی به منظور اجرای قوانین و حدود الهی در طول تاریخ را می توان نشأت گرفته از این قیام ها دانست(۲۱۶)

شورشیان اصلاح طلب و داعیان حکومت

با نگاهی گذرا بر قیام های علویان وبا نگاهی بر اهداف رهبران قیام ها می توان این قیام ها را به دو دسته ی کلی تقسیم کرد:گروهی از قیام کنندگان علوی هوای امارت و حکومت در سر می پروراندند،هر گاه شرایط را مساعد می یافتند پرچم قیام برداشته و مردم را به گرد خود جمع می کردند . این گروه به امامت ائمه ی منصوص از جانب خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قائل نبودند و از امام زمان پیروی نمی کردند و برای خویش از مردم به امامت بیعت می گرفتند . از آنجا که این افراد غالبا مردمانی ظاهر الصلاح و خوش سیما و عابد و زاهد بودند و مردم را به مبارزه با حکام جور و ظلم فرا می خواندند، مردم اطراف ایشان را گرفته و به امامتشان معتقد می شدند. از سوی دیگر چون اهل سنت تعیین امام را وابسته به شورای مسلمین می دانستند نه به نص و نصب ، زمینه برای امامت این افراد آماده شده و مردم به راحتی سر به فرمان آنان می نهادند تا جایی که این گونه افراد برای رسیدن به اهداف خود ، وقتی با عدم همکاری ائمه علیه السلام مواجه می شدند با آن حضرات مخالفت کرده و حتی به ساحت مقدس ایشان جسارت می کردند(۲۱۷). نمونه ای از این جسارت ها را در قیام نفس زکیه مشاهده کردیم که امام صادق علیه السلام از جانب پدر نفس زکیه به حسادت متهم گردید . در مقابل ، ائمه علیه السلام نیز این قیام ها را بی ثمر بلکه مضر می شمردند و وظیفه ی خود را در آن موقعیت ، چیز دیگری می دانستند . موقعیتی که در اثر ضعف خلفای وقت و مشکلات داخلی آنها به وجود آمده بود . امامان معصوم علیه السلام در این فرصت خود را مامور می دانستند که بساط علم رابگسترند و از خلافت ظاهری چشم بپوشند و همه ی تلاش خود را صرف تعلیم و تربیت و آموختن راه صحیح دین و معارف قرآن و بیان احکام الهی نمایند و اسلام حقیقی را برای مردم جهان و نسل های آینده معرفی کنند . علاوه بر آن جبهه های جدیدی در میان مسلمانان برای مبارزه به وجود آمده بود که سابقه نداشت و فرقه های مختلف با افکار خطر ناکی پیدا شده بودند که با اساس اسلام بازی می کردند . جعل هزاران حدیث نابجا و آمیختن آن به احادیث پیامبر و ائمه علیه السلام نیز مورد دیگری بود که اسلام را تهدید می کرد .(۲۱۸) بنا بر این سعی و تلاش ائمه علیه السلام در این راستا بود که فعالیت و مبارزه ی خود را متوجه این جبهه ها کنند و این فاجعه ی بزرگ که تهدید کننده ی اسلام بود را در نطفه خفه کنند بعضی از علویان که ابداً متوجه این موقعیت نبوده و به ویژه زیدیان که تقیه را بر خود حرام می دانستند و می گفتند امام باید قائم به سیف باشد ، پیوسته علم مخالفت با خلفای عباسی برمی افراشتند و با این عملکرد نا به جای خود عرصه ی فعالیت امام را هم تنگ می کردند . این گونه قیام ها که عملا هم از جانب ائمه علیه السلام تأیید نشدند نه تنها نتوانستند کاری از پیش برند ، بلکه با بر جای گذاشتن صدها هزار تن کشته و در به در و زندانی شدن علویان موجب تضعیف قوای آنان گردیدند .گروه دوم کسانی بودند که خود هوای امارت و خلافت در سر نداشته و تنها به جهت جلوگیری از ظلم و جور خلفا قیام می کردند و بعضاً به قصد بر گرداندن حکومت به صاحبان اصلی آن یعنی ائمه ی منصوص از جانب خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تلاش می کردند . از جمله ی این افراد می توان زید بن و حسین بن علی قتیل فخ را نام برد . برخی دیگر از این گروه ، با هدف امر به معروف و نهی از منکر و دفاع از علویان و ایستادگی در مقابل ظلم ظالمان دست به قیام می زدند .ائمه ی اطهار علیهم السلام با درک دقیق اوضاع اجتماعی و روحیات مردم و با توجه به امکانات مادی و معنوی خود و پیروانشان ، در هدایت احساسات مذهبی و انقلابی علویان در مسیر حرکت کلی خویش می کوشیدند . آن بزرگواران می کوشیدند اوضاع گذشته ، حال و آینده را برای قیام کنندگان ترسیم کنند . در مواردی شکست قیام را پیش بینی می کردند تا ضمن اصلاح اغراض و انگیزه های قیام کننده ، او را در مورد نتیجه ی کاری که بر اجرای آن مصمم بود آگاه سازند . بدین ترتیب هر حرکتی که بر اساس اصول اسلامی ، جنبه ی امر به معروف و نهی از منکر داشت و در جهت حرکت کلی ائمه علیهم السلام بود مورد تأیید و حمایت ایشان قرار می گرفت . البته این تأیید با حضور فیزیکی یا دخالت مستقیم امام نبوده و همراه با اعمال اصل کلی تقیه صورت می گرفت .(۲۱۹)

نگرش کلی امامان علیه السلام به قیام ها با توجه به روایات

در طول حکومت خلفا قیام های زیادی علیه آنها برپا شد که بعضی از آنها به موفقیت هایی هرچندکوتاه دست یافتند . بررسی موضع گیری و سیره ی ائمه علیه السلام در برابر این قیام ها و تبیین موضع نفی و اثبات آنها که در روایات بیان شده است ، امری بسیار مهم و ضروری است .با توجه به بعضی از روایات که از ائمه علیه السلام نقل شده باید هر قیام و هرگونه مبارزه با حکومت های ظالم را نفی کرد .به عنوان نمونه ، امام صادق علیه السلام می فرماید : «کلُ رایهٍ ترفعُ قَبلَ قیامِ القائمِ فَصَاحِبُهَا الطَاغوُت یُعبَدُ مِن دونِ اللهِ عزَّ وَجَلَّ(۲۲۰)» «هر پرچمی که قبل از قیام قائم برای مبارزه بر افراشته شود ، صاحب آن طاغوتی است که می خواهد به جای خداوند عبادت شود». روایات دیگری از امامان معصوم علیه السلام بیان گردیده که با اطلاق این روایات سازگاری ندارد . برای نمونه می توان به این ورایت اشاره کرد که امام صادق علیه السلام به شیعیان می فرماید : « به ندای هر کس که به رضای آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم شعار می دهد و مردم را به قیام فرامی خواند ، پاسخ ندهید ؛ بلکه بنگرید که برای چه قیام می کند . ودر این راه چشم بسته نگوئید که زید قیام کرد وما نیز باید قیام کنیم ، زیرا زید عالمی وارسته و راست گو بود ، او هرگز به خویش دعوت نکرد بلکه به رضای آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم دعوت کرد و هرگاه در این راه مؤفق می شد به وعده ی خویش وفا می کرد. ولی دیگران که اکنون با این شعار خارج می شوند ، ما شهادت می دهیم که به کار آنان راضی نیستیم و آنان اکنون که تنها هستند فرمان بردار ما نیستند چه برسد به زمانی که پیرو نیز پیدا کنند(۲۲۱) این روایت و روایت های مشابه ، یک ملاک کلی برای قیام های مختلف در اختیار ما قرار می دهدکه با روایات دیگر نیز تأکید می شود و آن این که هر کس می خواهد قیام کند و در زمان حضور امام معصوم قرار دارد باید با اجازه و اذن او باشد و مردم را به سوی امام دعوت کند . روایت های دیگری بدست ما رسیده که حاکی از رضایت و تأیید امام علیه السلام نسبت به شخص قیام کننده می باشد .مانند مدح امام کاظم علیه السلام نسبت به شهید فخ(۲۲۲)همچنین روایتی که امام صادق علیه السلام در مورد زید فرمود :« زید برای قیامش با من مشورت کرد ، من به او گفتم : عمو جان اگر دوست داری که همان شخص به دارآویخته در کناسه باشی ، راه تو همین است ، و موقعی که زید از حضور امام صادق علیه السلام بیرون رفت ، امام فرمود : وای به حال کسی که ندای او را بشنود وبه یاری او نشتابد »(۲۲۳).بدین ترتیب با در نظر گرفتن این روایات می توان نکات ذیل را در مورد نگرش امامان علیه السلام به قیام های زمان خویش بیان کرد :۱. هر قیامی که رهبر آن ، مردم را به سوی خویش دعوت می کرد ، بلکه درراه ترسیم شده از سوی ائمه علیه السلام و تحت رهبری آنان نبود از سوی ایشان محکوم می شده است.۲. خبر دادن ائمه از کشته شدن قیام کنندگان ، مانند خبر امام صادق علیه السلام در باره ی زید و خبر امام کاظم علیه السلام درباره ی شهید فخ ، نه تنها دلیلی بر منع آنان از قیام نیست ، بلکه می تواند ترغیب به آن نیز محسوب شود زیرا خبری غیبی از عاقبت امر این افراد و تأیید ضمنی برای آغاز قیام است . همان گونه که امام حسین علیه السلام از شهادت خویش و یارانش خبر داد.۳. قراین بسیاری وجود دارد که ائمه علیه السلام قیام کنندگان را نه تنها تأیید می کرده اند بلکه یاد آور می شده اند که آنان با اجازه یا دستور ایشان به قیام اقدام کرده اند .(۲۲۴)

علت عدم برپائی قیام وتشکیل حکومت از جانب امامان علیه السلام

با توجه به مطالب پیش گفته ، این سوال مطرح می شود که چرا امامان شیعه از تلاش برای دست یابی به حکومت خودداری می کردند ؟ به عبارت دیگر دلیل این که امامان خود دست به شمشیر نمی بردند و علیه حکومت وقت شورش نمی کردند چه می تواند باشد ؟ آیا واقعا با قیام مسلحانه مخالف بودند ؟دراین صورت تأیید برخی ازاین قیام ها توسط ائمه علیه السلام چه توجیهی می تواند داشته باشد؟ مهم تر از این ، اگر قبول کنیم که ائمه علیه السلام با قیام مسلحانه مخالف بودند چه جوابی برای قیام امام حسین خواهیم داشت ؟ و سوالاتی از این قبیل که در این صورت همه بی جواب خواهد ماند . با کمی دقت در روایات پیش گفته و التفات به سیره ی عملی امام علی و امام حسین علیه السلام و آموزه های شیعیان در باب فضیلت جهاد و مسائل مهم دیگر به وضوح معلوم می شود که هیچ گاه ائمه علیه السلام با قیام علیه حکومت جور مخالف نبوده اند و روایاتی که در باب نهی از جهاد به ما رسیده است نه به آن دلیل است که نفس قیام مطرود باشد بلکه منظور قیام هایی بوده است که محتوای شیعی نداشته و در مسیر مخالف اصول مذهب شیعه سیر می کرد .بنابر این شایسته است به دنبال جواب دیگری برای سوال خود باشیم . برای به دست آوردن این مهم تنها راهی که به نظر می رسد این است که باید اوضاع سیاسی ـ اجتماعی و اقتصادی عصر هر امام را به صورت جداگانه مورد مطالعه و بررسی قرار دهیم تا بهتر بتوانیم انگیزه ی آن امام را از عدم تلاش برای به دست آوردن حکومت به دست بیاوریم . اما پوشیده نیست که این کار از حوصله ی تحقیق حاضر خارج است فقط می توانیم به چند مورد از این عوامل به طور خلاصه و مجمل اشاره کنیم :
۱. نداشتن پایگاه فعال مردمی(۲۲۵): تردیدی نیست که حرکت و قیام در وهله ی اول نیازمند وجود پایگاهی آگاه در میان مردم است که در جهت قیام ، فعالیت و فرمان های رهبر را بی چون و چرا اجرا کند و خطوطی را که او ترسیم می کند با هر نوع نتایج و آثار از صمیم دل بپذیرد و این چیزی بود که امامان علیه السلام ،همواره از عدم وجود آن شکوه داشتند . اما پایگاه سست و نا استواری که افراد آن را ایمان مشترکی گرد هم استوار نساخته و وسیله و هدف ، آنهارا وحدت نداده است ، هرگز نمی تواند پایگاه جوشش انقلاب و مبدأجنبش و قیام باشد و حرکت آن از پیش محکوم به هزیمت و شکست است . کافی است در این باره به دوران نا آرام خلافت امیر المومنین علی علیه السلام اشاره کنیم که با این که حکومت آن حضرت بر سر تا سر قلمرو اسلام به جز شام که زیر سلطه ی معاویه بن ابی سفیان بود ، استیلا داشت بنا براین آن چه معاویه را به مقاومت بر می انگیخت و در برخی موارد به پیروزی می رساند، داشتن پایگاهی بود که افراد آن از نظر فکر و هدف همسویی و وحدت داشتند . اما پایگاه مردمی امام ، پراکنده و جدا از هم بود و افراد آن غیر منسجم و از نظر تفکر و هدف ، ناهماهنگ بودند و شاید شکستی که بر اثر قبول حکمیت بر لشکریان امام واقع شد ، دلیلی کافی برصدق این مدعا باشد . همچنین ناکامی قیام امام حسن علیه السلام ، پس از شهادت پدرش برای مقابله و جنگ با معاویه که به صلح انجامید ، سببی جز این نداشت .۲. نداشتن نیروی ضربتی(۲۲۶) : عدم وجود نیروی کوبنده و شکننده ای که قدرت مقابله با نیروی حکومت وقت را داشته باشد می تواند از علل دیگر این خودداری باشد . این تعلیل تنها فرض و گمان نیست بلکه واقعیتی است که تجارب حاصله از شورش ها و قیام های علویان در امتداد حکومت امویان و عباسیان آن را به دست می دهد . در بین همه ی این قیام ها هیچ یک نتوانست به کلی بر حکومت وقت مسلط شود و حکومت اسلامی را به پا دارد . اگر چه در بعضی موارد یک پیروزی موضعی به دست می آمد و بر بعضی شهر ها تسلط پیدا می شد . علاوه بر این خود ائمه در موارد متعدد جواب سوال کنندگان از عدم قیام را نداشتن نیروی مردمی کافی بیان می کردند .۳.مسئولیت امامان علیه السلام در بیدار کردن مردم(۲۲۷):با توجه به آنچه در مباحث قبل گفته شد به خوبی روشن شد که وضعیت جامعه در عصر معصومین علیه السلام به گونه ای نبود که موقعیت برای قیام فراهم بوده باشد. ایشان کاملاً آگاه بودند که نه تنها با اقدام بر قیام کاری از پیش نخواهند برد ، بلکه باعث از بین رفتن خود و هواداران خود می گردند .بنابر این مسئولیت خود را در چنین موقعیتی این می دانستند که ، گروهی را تربیت کنند که به منزله ی پایگاهی استوار و هوشیار برای نشر صلاح و ارشاد در میان امت باشند. ۴. سخت گیری خلفا نسبت به امامان(۲۲۸) خلفای همزمان ائمه علیه السلام همواره می کوشیدند که آزادی عمل را از ایشان سلب کنند . آنها تمامی حرکات و سکنات امامان علیه السلام را تحت نظر داشته وحتی با گماشتن جاسوسانی بر ایشان از انجام هرگونه فعالیت سیاسی ممانعت به عمل می آوردند .این فشار و تضییق به قدری بالا گرفت که حتی امامان علیه السلام از اظهار امامت خود خودداری می کردند، تا آنجا که اگر کسی مذهب خود را به ایشان نسبت می داد، عمل او جنایت بزرگی به شمار می رفت و مورد عقوبت و کیفر قرار می گرفت .

نتیجه

با توجه به موضوع تحقیق ، یعنی قیام های علویان در عصر امام رضا علیه السلام مطالب مربوطه در سه بخش مورد بررسی قرار گرفت . در طول تحقیق ، سعی برآن بود که قیام های این دوره را معرفی نموده و در ضمن آن به موضع امام رضا علیه السلام در رابطه با این قیام ها اشاره شود.
از این تحقیق حاصل شد که در فاصله ی زمانی اختلاف میان امین ومأمون واشتغال مأمون به مشکلات داخلی ، فرصتی نصیب علویان شد تا دست به قیام علیه عباسیان بزنند که از جمله ی این قیام ها می توان به قیام محمد بن ابراهیم بن طباطبا و ابوالسرایا ، ابن افطس ، زیدالنار ، ابراهیم بن موسی علیه السلام و محمد بن جعفر علیه السلام اشاره کرد .از برخورد امام رضا علیه السلام با رهبران این قیام ها ، این نکته بدست آمد که امام رضا علیه السلام با اصل قیام ها مخالفتی نداشتند ، اما با چگونگی انجام و زمان شروع آنها مخالف بودند. عدم شرکت امام علیه السلام در قیام ابن طباطبا در همان روز و موکول کردن آن به چند روز دیگر حاکی از عدم موافقت امام علیه السلام با زمان شروع آن است نه رد اصل آن . سرزنش زید نیز دلیلی بر این مدعاست که امام علیه السلام اصل قیام را رد نکرده بلکه از اعمال ناشایست زید انتقاد کرده اند .مسأله ی دیگر ماهیت امامت و مفهوم اهل بیت علیه السلام در دوره ی امام رضا علیه السلام و به خصوص قبل از ولایت عهدی ایشان است .از قرائن و شواهد ی که در این تحقیق آمده است معلوم شد که قیام کنندگان علوی از مفهوم امامت چیزی را می فهمیدندکه با مفهوم امامت الهی و از پیش تعیین شده موافق نبود . این نکته از آنجا فهمیده می شود که در این زمان هر کس ادعای امامت می کرد ، علویان گرد او تجمع کرده واز او پیروی می کردند . تا جائی که علویان با محمد دیباج که خود را امیر المؤمنین خواند ، بیعت کردند و امام رضا علیه السلام را با بقیه ی علویان مساوی و هم شأن پنداشتند .در چنین اوضاعی،طبیعی می نمود که امام رضا علیه السلام از تلاش برای تشکیل حکومت خودداری کنند. علاوه بر این دلایل دیگری نیز در این امر دخیل بود مانند نداشتن نیروی ضربتی ، نداشتن پایگاه فعال مردمی و سخت گیری خلفا نسبت به ائمه علیه السلام.ضمن این که مسئولیت امام علیه السلام در چنین موقعیتی بیدار کردن مردم و زعامت ورهبری روحانی جامعه بوده است .گر چه قیام های علویان در برخی موارد به پیروزی های نسبی دست یافتند اما در نهایت همه ی آنها با شکست مواجه شدند . نارضایتی امام علیه السلام از نحوه ی قیام ها ، فقدان رهبری آگاه ، پراکندگی و عدم هماهنگی بین آنها ،عدم برنامه ی مشخص ، فراغت دستگاه حکومت از مسائل خارجی وکنترل شدید علویان را می توان .از جمله دلایل شکست این قیام ها برشمرد در پایان از خداوند متعال خواهانیم که این قلیل را از ما پذیرفته وما را ازپیروان ائمه ی طاهرین علیه السلام قرار دهد .

پی نوشت:

۱۹۷ .البسوی ، ابویوسف ، المعرفه والتاریخ ، مؤسسه الرساله ، بیروت ، چ دوم ، ۱۴۰۱ق ، ج ۱ ، ص ۱۸۹ .
۱۹۸. مسعودی ، همان ، ج ۲ ، ص ۴۴۰ .
۱۹۹.. قمی ، حسن بن محمد ، تاریخ قم ، ترجمه ی حسن بن علی بن حسن ، نشر توس ، تهران ، ۱۳۶۱ش ، ص ۲۲۳.
۲۰۰.طبری ، همان ، ج ۳ ، ص ۵۶۴۱ و نیز مسکویه ، همان ، ج ۴ ، ص ۱۲۰
۲۰۱ . مسعودی ، همان ، ج ۲ ، ص۴۴۰ .
۲۰۲. اصفهانی ، همان ، ج ۲ ، ص ۳۱۲.
۲۰۳. مختار اللیثی ، سمیره ، همان، ص۳۳۸.
۲۰۴ .البسوی ، همان ، ج ۱ ، ص ۱۸۰ .
۲۰۵. طبری ، همان .
۲۰۶. برای اطلاع بیشتر رک . طبری ، همان ، ج ۳ ، ص ۵۶۴۱ .
۲۰۷ . مسعودی ، همان ، ج ۲ ، ص ۴۴۰ .
۲۰۸. مسکویه رازی ، ابو علی ، همان ، ج ۴ ، ص ۱۲۱ .
۲۰۹. همان ، ص ۱۲۲ .
۲۱۰. ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۵۸ .
۲۱۱. همان و نیز ابن کثیر ، همان ، ج ۱۰ ، ص ۲۴۶ .
۲۱۲ .ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۵۹ ونیز قمی ، همان ، ص ۲۲۳.
۲۱۳. ابن جوزی ، همان ، ج ۱۰ ، ص ۸۴ .
۲۱۴ . طبری ، همان ، ج ۳ ، ص ۵۶۴۰ ونیز مسکویه رازی ، ابو علی ، همان ، ص ۱۲۰ .
۲۱۵ . حر ، سید حسین ، همان ، ص ۱۰۱ .
۲۱۶. کاظمی پوران ، محمد ، همان ، صص ۲۴۹ و ۲۵۰.
۲۱۷. .کلینی ، محمد بن یعقوب ، روضه ی کافی ، دارالکتب الاسلامیه ، تهران ، چ دوم ، ۱۳۸۹ ق ، ج ۸ ، ص ۳۶۳ .
۲۱۸. برای نمونه : ابن ابی العوجا در هنگام مرگ خود می گفت ک: به خدا اگر مرا می کشید ، چهار هزار حدیث جعل کرده ام که ضمن آن حلال را حرام و حرام را حلال کرده ام.طبری ، همان ، ج ۱۱ ص۴۹۷۱ .
۲۱۹ . کاظمی پوران ، همان ، صص ۲۴۲ـ ۲۴۰ .
۲۲۰، کلینی ، محمد ، همان ، ج ۸ ، ص ۲۵۹ .
۲۲۱. همان ص ۲۶۴ .
۲۲۲ .مجلسی ، همان ، ج ۴۵ ، ص ۳۶۵ .
۲۲۳. صدوق ، همان ، ج ۱ ، ص ۲۲۵ .
۲۲۴. رستمیان ، محمد علی ، حاکمیت سیاسی معصومان ، دبیرخانه ی مجلس خبرگان ، قم ، چ اول ، ۱۳۸۱ ش ، ص ۳۰۵ .
۲۲۵. فضل الله ، محمد جواد ، همان ، ص ۱۷۹.
۲۲۶ . همان ،
۲۲۷ . همان ، ص ۱۸۰ .
۲۲۸. همان ، ص ۱۸۱.

فهرست منابع و مآخذ
۱. قرآن کریم
۲. آئینه وند ، صادق ، قیام های شیعه در تاریخ اسلام ، تهران ، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، ۱۳۶۱ ش .
۳. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه،تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم،بی جا ، داراحیاءالکتب العربی ، بی تا * ابن اثیر ، عزالدین علی ، الکامل ، عباس خلیلی ،ج ۹ و ۱۰ و ۱۶، بی جا ،کتب ایران ، بی تا .
۴. ابن جوزی ، عبدالرحمن ، المنتظم فی تاریخ الامم والملوک ، ج ۱۰ ، بیروت ، دارالکتب العلمیه ، چ اول ، ۱۴۱۲ق.
۵. ابن خلدون ، تاریخ ، عبدالمحمد آیتی ، ج ۲ ، بی جا ، مؤسسه ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی ، چ اول ، ۱۳۶۳ ش و ج ۲و۳ ، موسسه ی اعلمی للمطبوعات ، چ اول ، ۱۲۹۱ ق .
۶. ابن طقطقی ، تاریخ الفخری ، محمد وحید گلپایگانی ، تهران ، بنگاه ترجمه ونشر کتاب ، چ دوم ، ۱۳۶۰ش.
۷. ابن کثیر ، اسماعیل بن عمر، البدایه والنهایه ، ج ۹ ، لبنان ، دارالمعرفه ، چ اول ، ۱۳۹۱ ق وج ۱۰ ، دار الفکر ، بیروت ، چ اول ، ۱۴۰۷ ق .
۸. اربلی ، علی بن عیسی ، کشف الغمه فی معرفه الائمه ، ج ۲ ، تبریز ، مکتبه بنی هاشمی ، ۱۳۸۱ ق.
۹. اصفهانی، ابوالفرج ، مقاتل الطالبیین ، سید هاشم رسولی محلاتی ، تهران ، نشر صدوق ، چ دوم ، ۱۳۴۹ش.
۱۰.البسوی ، ابو یوسف ، المعرفه والتاریخ ، ج ۱، بیروت ، مؤسسه الرساله ، چ دوم ،۱۴۰۱ ق.
۱۱. بلاذری ، احمد بن یحیی ، انساب الاشراف ، ج ۳ ، بیروت ،دارالفکر ، چ اول ، ۱۴۱۷ ق .
۱۲. بلعمی ، تاریخنامه ی طبری ، تهران ، سروش ، چ دوم ، ۱۳۸۰ ش.
۱۳.بی نا ،تاریخ سیستان ، تحقیق ملک الشعرای بهار ، تهران ، کلاله ی خاور ، ج دوم ، ۱۳۶۶ش .
۱۴. پیشوائی ، مهدی ،سیره پیشوایان ، قم ، مؤسسه ی امام صادق علیه السلام ، چ سیزدهم ، ۱۳۸۱ش.
۱۵. تمیمی ، نعمان بن محمد ، شرح الاخبار فی فضائل ائمه الاطهار ، ج ۳ ، لبنان ، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات ، چ دوم ، ۱۴۲۷ق.
۱۶. جعفریان ، رسول ، حیات فکری وسیاسی امامان شیعه ، قم ، انصاریان ، چ هشتم ، ۱۳۸۴ش.
۱۷. جمعی از نویسندگان ، درسنامه ی عصر غیبت ، قم ، مرکز جهانی علوم اسلامی ، ۱۳۸۳ش.
۱۸.حر ،سید حسین ، امام رضا و ایران ، قم ،دفتر نشر معارف ، چ اول ۱۳۸۳ش.
۱۹. حسینی ، جعفر مرتضی ، زندگی سیاسی هشتمین امام ، سید خلیل خلیلیان ، بی جا ، دفتر نشر فرهنگ اسلامی ، ۱۳۶۳ ش.
۲۰. خضری ، سید احمد رضا ،تاریخ تشیع ، ج۲ ، قم ، پژوهشگاه حوزه ودانشگاه ، چ دوم ، ۱۳۸۵ش .
۲۱. دشتی، محمد ، ترجمه ی ، نهج البلاغه ، قم ، مشرقین ، چ چهارم ، ۱۳۷۹ ش .
۲۲. دینوری ، الامامه والسیاسه ، ناصر طباطبایی ، تهران ، ققنوس ، ۱۳۸۰ش.
۲۳. دینوری ، اخبارالطوال ، محمود مهدوی دامغانی ، تهران ، نی ، چ چهارم ، ۱۳۷۱ ش .
۲۴. ذهبی ، محمد بن احمد ، تاریخ الاسلام ووفیات المشاهیر والاعلام ، ج۱۱و۱۳ ، بیروت ، دار الکتب العربی ، چ اول ، ۱۴۱۱ ق.
۲۵. رستمیان ، محمد علی ، حاکمیت سیاسی معصومان ، قم ، دبیرخانه ی مجلس خبرگان ، چ اول ، ۱۳۸۱ش.
۲۶. زرکلی ، خیرالدین ، الاعلام قاموس تراجم لاشهر الرجال والنساء من العرب والمستعربین والمستشرقین ، ج ۳ وج۵ ، بیروت ، دارالعلم للملایین ، چ دوم ، ۱۹۸۹ق.
۲۷. شهرستانی، محمد ، الملل والنحل ، ج ۱ ، بیروت ، دارالمعرفه ، ۱۴۰۲ق .
۲۸. صدوق ، عیون اخبار الرضا ، قم ، رضا مشهدی ، چ دوم ، ۱۳۶۳ش ومطبعه الحیدریه ، نجف ، ۱۳۹۰ق.
۲۹. طبری ، تاریخ طبری ، ابوالقاسم پاینده ، ج۳ و۱۱ و۱۲ و۱۳ ، تهران ، اساطیر ، چ پنجم ، ۱۳۷۵ش.
۳۰. طقوش ، محمد سهیل ، دولت عباسیان ، حجت الله جودکی ، قم ، پژوهشگاه حوزه ودانشگاه ، ۱۳۸۷ش.
۳۱. عزام خالد ، موسوعه التاریخ العصر العباسی ، اردن ، دار اسامه للنشر والتوزیع ، چ اول ، ۲۰۰۶م.
۳۲. عکری حنبلی دمشقی ، ابن العماد ، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب ، ج ۲ ، بیروت ، دار ابن کثیر ، چ اول ، ۱۴۰۶ق.
۳۳. فضل الله ، محمد جواد ، تحلیلی از زندگانی امام رضا علیه السلام ، سید محمد صائق عارف ، مشهد ، بنیاد پژوهش های آستان قدس ، چ سیزدهم ، ۱۳۸۵ ش .
۳۴. قمی ، حسن بن محمد ، تاریخ قم ، حسن بن علی بن حسن ، تهران ، نشر توس ، ۱۳۶۱ ش .
۳۵. قمی ، شیخ عباس ، مفاتیح الجنان ، قم ، فاطمه الزهراعلیها السلام ، چ چهارم ، ۱۳۷۹ش.
۳۶.کاظمی پوران ، محمد ، قیام های شیعه در عصر عباسی ، تهران ، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی ، چ اول ، ۱۳۸۰ش.
۳۷. کلینی ، محمد بن یعقوب ، روضه ی کافی ، ج ۸ ، تهران ، دارالکتب الاسلامیه ، چ دوم ، ۱۳۸۹ق .
۳۸. گردیزی ، عبدالحی بن ضحاک ، زین الاخبار ، تهران ، دنیای کتاب ، چ اول ، ۱۳۶۳ش .
۳۹. مجلسی ، سید محمد باقر ، بحارالانوار، ج۴۸ و۴۹ و ۵۲ ،لبنان ، دار احیاءالتراث العربی ، چ سوم ، ۱۴۰۳ق.
۴۰. مختاراللیثی ، سمیره ، جهادالشیعه فی العصرالعباسی الاول ، بی جا ، نشر بطحاء ،۱۳۶۳ ش.
۴۱. مدرسی ، محمد تقی ، امامان وجنبشهای مکتبی ،حمید آژیر ، مشهد ، آستان قدس رضوی ، چ چهارم ، ۱۳۷۸ش.
۴۲. مستوفی ، حمدالله ، تاریخ گزیده ، تهران ، دنیای کتاب ، چ دوم ، ۱۳۶۱ ش .
۴۳. مسعودی ، علی بن الحسین ، مروج الذهب ومعادن الجوهر ، ابوالقاسم پاینده ، ج ۲ ، بی جا ، انتشارات علمی وفرهنگی ،چ پنجم ، ۱۳۷۴ش .
۴۴. مسکویه رازی ، ابوعلی ، تجارب الامم ، تحقیق ابوالقاسم امامی ، ج ۴ ، تهران ، دار شروش للطباعه والنشر، چ اول ، ۱۴۱۸ ق.
۴۵. مقدسی ، مطهر بن طاهر ، البدأ و التاریخ ، محمد رضا شفیعی کدکنی ، ج ۲ ، تهران ، آگه ، چ اول ،۱۳۷۴ش .
۴۶. موسوی خوئی ، سید ابوالقاسم ، معجم رجال الحدیث ، ج ۳ ، بیروت ، مدینه العلم ، چ دوم ، ۱۴۰۳ق.
۴۷. نرشخی ، محمد بن جعفر ، تاریخ بخارا ، احمدبن محمد قبادی ، ج۲ ،توس ،نشر تهران ، ۱۳۶۳ ش.
۴۸. نوبختی ، حسن بن موسی ، فرق الشیعه ، محمد جواد مشکور ، تهران ،انتشارات علمی وفرهنگی ، ۱۳۸۱ش.
۴۹. نوری طبرسی ، حسین ، مستدرک الوسائل ، ج ۱۲ ، بیروت ، مؤسسه آل البیت لاحیاءالتراث ، چ دوم ، ۱۴۰۸ق.
۵۰. یعقوبی ، احمد بن ابی یعقوب ، تاریخ یعقوبی، محمد ابراهیم آیتی ، ج ۲ ، تهران ، انتشارات علمی فرهنگی ، چ ششم ، ۱۳۷۱ ش .

قیامهای علویان در زمان امام رضا علیه السلام (۳)

اشاره:

ابهام نسبی در مورد تعیین امامت در دوره ی امام رضا علیه السلام ، شرایط رشد برخی از رهبران نهضت های شیعی را فراهم ساخت . از جمله این رهبران می توان به محمد بن ابراهیم معروف به«ابن طباطبا»و محمد بن جعفر معروف به «دیباج» و زید بن موسی معروف به «زید النار» و ابراهیم بن موسی بن جعفر, اشاره کرد . در این فصل بر آنیم تا چگونگی عملکرد این رهبران و قیام آنان را مورد بررسی قرار دهیم . ۱.قیام محمد بن ابراهیم معروف به ابن طباطبا (سال ۱۹۹ ق )محمد بن ابراهیم بن اسماعیل «طباطبا» بن ابراهیم بن حسن مثنی از نوادگان امام حسن علیه السلام بود . (۱۲۱)

علت قیام ابن طباطبا

چنانکه بیان شد در مورد علت قیام محمد بن ابراهیم اقوال مختلفی وجود دارد. بعضی علت قیام او را اینگونه بیان کرده اند که مامون طاهر بن حسین را از کار ولایت هائی که خود فتح کرده بود بر کنار کرده و او را به سوی جزیره و شام و بلاد مغرب فرستاد و حسن بن سهل را جانشین طاهر کرده و امر ولایات عراق را به وی واگذار کرد(۱۲۳)حسن بن سهل برادر فضل بن سهل و ایرانی بود. عرب ها از این اقدام مامون ناراحت شده و کار وی را ناپسند شمردند و از وضع پیش آمده احساس نگرانی کردند، این نگرانی و ناراحتی بیشتر از ناحیه ی مردم عراق بود زیرا در میان مردم اینگونه تصور می شد که فضل بن سهل بر مامون تسلط یافته و وی را در قصر نشانده و از دید مردم پنهان داشته و اداره ی امور را خود به دست گرفته و آنگونه که خود می پسندد کار ها را انجام می دهد . از این رو بنی هاشم و سران مردم از این اقدام مامون خشمگین شده و تسلط فضل ایرانی بر مامون را بر نتافتند . به همین جهت زبان به بدگوئی حسن بن سهل گشوده و بر او گستاخ شدند و در شهر های مختلف بر علیه او فتنه برخواست. ابن طبا طبا نیز نخستین کسی بود که در کوفه قیام کرد(۱۲۴)اصفهانی در این باره می نویسد : نصر بن شبیب مردی شیعه مذهب از اهل جزیره،(منطقه ای واقع در میان دجله و فرات در شمال عراق ) بود که در اوایل خلافت مامون در سال ۱۹۸ قمری وارد شهر مدینه شد تا از راه مدینه برای ادای مناسک حج به مکه عزیمت کند . در مدینه از نام بزرگان شیعه سؤال کرد . نام سه تن، از جمله محمد بن ابراهیم را به او گفتند . نصر با دیداری که با آن دو بزرگ داشت از آنها ناامید شد و به سراغ محمد بن ابراهیم رفت، در این ملاقات از مظالم حکام نسبت به آل علی علیه السلام سخن گفت و آن قدر از مظلومیت آل علی علیه السلام و ظلم بنی عباس گفت که محمد را به قیام بر ضد حکومت عباسی تحریک کرد . ضمن این که نصر بن شبیب به محمد قول مساعدت و یاری داد و حمایت قبیله اش از بن طباطبا را تضمین کرد. آن دو با هم قرار گذاشتند برای همکاری ، همدیگر را در جزیره ملاقات کنند . بعد از این که نصر از مکه برگشت طبق قرارشان ، محمد بن ابراهیم با عده ای از دوستان خود به جزیره رفت . نصر نیز طبق قولی که به محمد داده بود عشیره ی خود را به بیعت با ابن طباطبا فراخواند . در این میان جمعی این دعوت را پذیرفتند و جمعی نپذیرفته و مخالفت کردند،کار این دو گروه به مشاجره و در نهایت به منازعه کشید . یکی از پسر عمو های نصر نیز در این میان به نصیحت نصر پرداخته و او را از این اقدام بر علیه دستگاه خلافت بیم داد . با پیشامد های مذکور نصر از کمک به محمد بن طباطبا عذرخواهی کرد . ابن طباطبا هم که از کمک نصر بن شبیب مایوس شده بود به سمت حجاز برگشت .(۱۲۵) در راه بازگشت به حجاز، در شهر رقه ابو السرایا را ملاقات کرد(۱۲۶). ابو السرایا نیز نقش بسزائی در قیام محمد داشت . زیرا پس از مایوس شدن ابن طباطبا از نصر بن شبیب , با ابوالسرایا در کوفه متحد شد که او هم دل خوشی از حکومت بنی عباس نداشت . وی از رجال هرثمه بود که مقرریش به تاخیر افتاده بود بنا براین خشمگین شده و از سپاه هرثمه بیرون رفته بود هنگامی که از نیت ابن طباطبا مطلع شد با او بییعت کرد و مردم را به گرد وی جمع کرد .(۱۲۷)
فقر و تنگدستی مردم به خصوص علویان و ظلم و ستم هائی که از طرف حکام به مردم روا داشته می شد همه و همه در تسریع این قیام دخیل بودند. به عنوان مثال نقل شده که محمد بن ابراهیم در همان ایام که محرمانه زمینه ی نهضت خود را فراهم می ساخت ، ازکوچه ای می گذشت ناگاه پیرزنی قد خمیده با پیراهنی چرکین و فرسوده را مشاهده کرد که به دنبال حمال هایی که کیسه هائی پر از خرما به دوش کشیده بودند می رفت و دانه های خرمایی را که از دوش آن ها می افتاد بر می داشت و به دامن پیراهن خود می ریخت . این منظره وی را به تعجب واداشت . جلو رفته و از او سؤال کرد : مادر اینجا چه می کنی ؟ پیرزن جواب داد : زنی فرتوت هستم و مردی نان آور ندارم ، دختران کوچکی دارم که نمی توانند نان خودشان را تامین کنند، چون از دستشان کاری ساخته نیست. من همه روزه دنبال حمال ها می روم تا این خرماها را جمع کنم و بدین وسیله معاش خود و بچه هایم را تامین می کنم ،محمد بن ابراهیم به گریه افتاد و به شدت گریست و آنگاه گفت :« به خدا سوگند تو و امثال تو هستید که مرا از خانه بیرون می کشید تا بر ضد این دستگاه قیام کنم و سرانجام در خون خود بغلطم »(۱۲۸)

اهداف قیام

عوامل پیش گفته دست به دست هم دادند تا ابن طباطبا پرچم قیام بر دارد و مردم را به شورش در برابر حکومت وقت فراخواند . اما آیا ابن طباطبا هم مانند بعضی از رهبران قیام ها حکومت راحق خویش می دید و به دنبال قدرت و مقام بودکه پرچم مخالفت با حکومت عباسی را برداشت یا اینکه می خواست حق غصب شده ی علویان را به حق دار اصلی خود برساند و از روی دل سوزی قیام کرده بود ؟ این سؤالی است که باید برای پیدا کردن پاسخ آن به سخنان ابن طباطبا و عملکرد اودر طول قیام رجوع کنیم. یکی از شعار های ابن طباطبا شعار معروف «الرضا من آل محمد صلی الله علیه و آله » بود(۱۲۹) و ما مشاهده کردیم که چگونه عباسیان از این شعار در جلب حمایت علویان به نفع خود و بر اندازی حکومت امویان استفاده کرده و خلافت را که حق آنان نبود تصاحب کردند . از آن پس این شعار یکی از محورهای مبارزه علیه حکومت ها به شمار می رفت و طبیعی بود که ابن طباطبا هم از این شعار استفاده کند و مردم را به کسی فرا خواند که مصداق واقعی این شعار باشد. البته لازم به ذکر است که محمد پایبندی خود به این مهم را در مقام عمل هم به خوبی نشان می دهد ؛ آنجا که وصیت می کند و ابوالسرایا را به تقوا و صیانت از دین و یاری اهل بیت توصیه می کند و از او می خواهد که ولایت را به هر کس از خاندان علی علیه السلام که به قیام و انقلاب آماده است بسپارد و در ادامه می گوید در هنگام اختلاف ، مسئولیت به علی بن عبید الله سپرده شود .(۱۳۰) این وصیت نشان می دهد که ابن طباطبا شخص معینی را برای ولایت مشخص نمی کند بلکه مناسب با همین شعار که گرایش عام شیعه در آن دوره بود وصیت خود را بیان می سازد . ضمن اینکه ابن طباطبا بر این که خلیفه باید از نسل پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم ) باشد و به حکم خدا و قرآن عمل کند و سیره رسول اکرم را نادیده نگیرد (۱۳۱) , تاکید می کرد .بعد از آنکه ابن طباطبا وارد کوفه شد به منبر رفته و خطبه ای خواند و ضمن خطبه ی خود به این اهداف یاد شده اشاره کرد و در پایان هم هدف از قیام خود را امر به معروف و نهی از منکر دانست .(۱۳۲) این ادعا نیز در رفتار دیگری از ابن طباطبا به اثبات رسید . هنگامی که ابوالسرایا سپاه بغداد را شکست داده و غنائم آنها را غارت کرده بود ،ابن طباطبا وی را توبیخ کرد. وی لب به ملامت ابوالسرایا گشود وگفت: «من از کردار تو بیزارم تو نباید برمردم بغداد شبیخون می زدی تو نباید بیش ازآنچه سلاح جنگ است غنیمت می گرفتی تو باید ابتدا آنان را به جنگ بخوانی و بعد در برابرشان به پیکار اقدام کنی ».(۱۳۳)گفتار و رفتار ابن طباطبا به خوبی حاکی از این است که وی در اجرای آنچه در ابتدای دعوتش به عنوان هدف قیام معرفی کرده بود پایبند و مصمم بوده است .۲. پیوستن ابو السرایا به قیامابوالسرایا، سری بن منصور که به گفته ی خودش از بنی شیبان و از فرزندان هانی بن قبیصه بن هانی بن مسعود است ،چهار پادار بود ، مردی از بنی تمیم را کشت و اموال او را غارت کرد و به جانب شام گریخت و در شام به راهزنی مشغول شد و در ارمنستان با سی سوار به یزید بن مزید پیوست(۱۳۴) . یزید به ابوالسرایا رتبه ی فرماندهی و سالاری داد. از او در جنگ خرمیان استفاده کرد . بعد از اینکه والی ارمنستان عزل شد ،ابو سرایا به احمد بن مزید پیوست ، احمد هم او را در سمت فرماندهی مقدمه لشگر به جنگ با هرثمه فرستاد،اما هرثمه توانست با تطمیع ابوالسرایا او را به خود جلب کند. با پیوستن ابوالسرایا به هرثمه اعراب جزیره هم به وی پیوستند(۱۳۵). در این هنگام که پیروان ابوالسرایا به دو هزار نفر رسیده بود، لقب امیر گرفت(۱۳۶) بعد از کشته شدن امین و تسلط مامون ، هرثمه از مواجب ابوالسرایا کاست ومقرری پیروان او را نیزکم کرد. ابوالسرایا از این وضعیت ناراحت شد ودر فکر چاره ای افتاد. ابوالسرایا به بهانه ی حج از هرثمه اجازه ی خروج از شهر را گرفت و بدون یاران خود از آنجا خارج شد. هرثمه که از نیت واقعی ابوالسرایا خبر نداشت مالی را در اختیار او گذاشت تا صرف ادای حج کند. ابوالسرایا این مال را بین اصحاب خود تقسیم کرده و راه حجاز را در پیش گرفت و به یاران خود سفارش کرد که بعد از او ، گروه گروه و تک تک به وی ملحق شوند. یاران وی از شهر خارج شده و حدود دویست سوار به او ملحق شدند. ابوالسرایا با پیوستن یارانش قدرتمند شد و در این هنگام به محلی به نام «عین التمر » حمله کرده و
عامل آنجا را دستگیر نموده و اموال او را گرفت و بین یاران خود تقسیم کرد و به راه خود ادامه داد . در راه به عامل دیگری برخورد کرد که اموال و خراج را بر سه قاطر حمل می کرد ، مال او را نیز گرفت و به یاران خود داد. بعد از این بود که لشگر او از راه رسیدند و دسته دسته به او پیوستند(۱۳۷) هرثمه که متوجه تمرّد ابوالسرایا شده بود ، به فکر چاره ای افتاد و تصمیم گرفت سپاهی را به جنگ آشوبگران بفرستد و آنها را ساکت کند. بدین جهت سپاهی را به جنگ وی فرستاد که دراولین نبرد ،سپاه هرثمه شکست خورده و فرار کردند. بعد از اینکه ابوالسرایا موفق شد سپاه هرثمه را شکست دهد ، به قصد قلعه «دقوقا» حرکت کرد. در آنجا ابو ضرغامه عجلی با هفتصد سوار حکمرانی می کرد. در جنگی که بین آنها در گرفت ابو ضرغامه شکست خورده و گریخت و به قلعه پناه برد. بعد از مدتی از ابوالسرایا امان گرفت و قلعه را ترک کرد و تمامی اموال قلعه نصیب ابوالسرایا و سپاهیانش گردید(۱۳۸)ابوالسرایا با اموالی که به دست آورده بود توانگر شده و از دقوقا خارج گردید و به سمت« انبار» حرکت کرد. حاکم انبار در آن زمان یکی از موالیان منصور به نام ابراهیم شروی بود. ابوالسرایا با او نیز درگیر شد. در این نبرد ، ابراهیم کشته شد و اموال زیادی از انبار به دست ابوالسرایا افتاد. سری بن منصور از انبار خارج شد ولی در وقت درو محصولات دوباره به انبار برگشت و آن محصولات را نیز غارت کرد(۱۳۹) سری بن منصور که دیگر از بیابان گردی و جابجایی خسته شده بود تصمیم گرفت به شهر «رقه» رود. در راه رقه به طوق بن مالک تغلبی برخورد که در راه نبرد با قیس بود . ابوالسرایا به مدت چهار ماه بدون هیچ چشم داشتی در کنار طوق ماند و به او کمک کرد تا او بر قیس غلبه کرد(۱۴۰)ابوالسرایا بعد از کمک به طوق ، راه خود را به سمت رقه ادامه داد و در رقه ساکن شد . قبل از این گفته شد که محمد بن ابراهیم (ابن طباطبا) چگونه از کمک نصر بن شبیب نا امید شده و به سمت حجاز برمی گشت که ناگاه در شهر رقه با سپاه ابوالسرایا مواجه شد.همین ملاقات ابن طباطبا را برای قیام مصمم ترکرد . ابن خلدون می نویسد : ابو السرایا وقتی با ابن طباطبا دیدار کرد، او را به خروج دعوت کرد.(۱۴۱) ابن طبا طبا که فرصت خوبی پیدا کرده بود و برای رسیدن به اهداف خود می توانست از ابوالسرایا و سپاهش کمک بگیرد ، با او متحد شد . ابوالسرایا با ابن طباطبا بیعت کرده و سمت سرداری سپاه را از ابن طباطبا دریافت کرد . ابن طباطبا از سری بن منصور خواست که از راه آبی و با کشتی به کوفه رود . خود محمد نیز از راه خشکی به کوفه خواهد آمد تا در کوفه همدیگر را ملاقات کنند . قرار بر این شد که هر دو سپاه در روز خاصی در کوفه همدیگر را ببینند (۱۴۲)روز موعود فرا رسید و محمد بن ابراهیم به اراضی پشت کوفه آمد . هواخواهان محمد گرد او جمع شده بودند . اصفهانی در مورد کثرت جمعیت در آن روز می نویسد :«هواداران مانند ملخ بیابان در صحراهای پشت کوفه موج می زدند ».(۱۴۳)
لازم به ذکر است که همه این افراد نظامی نبودند و تجهیزات جنگی آن چنانی هم نداشتند . بلکه سلاح آنان را چوب و سنگ و کارد و آجر تشکیل می داد. مدت زیادی انتظار ابوالسرایا را کشیدند اما تاخیر ابوالسرایا بعضی از آنان را ناامید کرد و نگران شدند . حتی بعضی از آنان محمد بن طباطبا را ملامت کردند که چرا وعده ی چنین آدمی را باور کرده است . در همین گیر و دار ناگهان سپاه ابوالسرایا دیده شد و مردم در حالی که با بانگ تکبیر شادی می کردند و بشارت می دادند ، به استقبال سپاه ابوالسرایا رفتند . با اتحاد دو سپاه تصمیم بر آن شد که به کوفه روند و از مردم بیعت بگیرند . مردم کوفه که مشتاق دیدار آنان بودند مقدم آنان را گرامی داشتند و از آنان به خوبی استقبال کردند . اکنون وقت آن فرا رسیده بود که ابن طباطبا مردم را به به بیعت فراخواند . مقدسی می نویسد :«ابن طباطبا جامه ی سپید به تن کرد (۱۴۴) و به پا خواست و خطبه ای ایراد کرد و ضمن خطبه اش چنین گفت : «من شما را به سوی کتاب خدا و سنت رسول الله دعوت می کنم ، مرام ما این است که یک تن از فرزندان رسول را به خلافت برگزیینم و بر اساس قرآن کریم در سایه دولتش ایمن نشینیم ، مرام ما عمل به قرآن و امر به معروف و نهی از منکر است ».(۱۴۵)عموم مردم کوفه در منطقه ای به نام قصر الضرتین (۱۴۶) ( کاخ دو هوو ) با محمد بیعت کردند و فرمانبرداری از او را قبول کردند. با بیعت مردم کوفه، اعراب اطراف کوفه هم به آنها پیوستند(۱۴۷) وبا محمدبیعت کردند و محمد کاملا بر کوفه مستولی شد .

مرگ ناگهانی ابن طباطبا

خبر بیعت مردم کوفه با ابن طباطبا ، حسن بن سهل والی عراق را نگران کرد و والی کوفه یعنی سلیمان بن منصور را توبیخ و سرزنش کرد و سپاهی ده هزار نفره به فرماندهی زهیر بن مسیب به جنگ شورشیان فرستاد . ابوالسرایا هم برای دفاع از شهر خارج شد . دو سپاه در قریه ای به نام «شاهی » برخورد کردند . جنگ شدیدی در گرفت که در نهایت به شکست زهیر منجر شد . در این جنگ غنیمت زیادی نصیب ابوالسرایا و سپاهیانش گردید. آنها علاوه بر غنائم جنگی اموال دیگر سپاه بغداد را نیز غارت کردند . (۱۴۸)یک روز بعد از ماجرای جنگ ابوالسرایا با سپاه بغداد می گذشت ،که ناگهان ابن طباطبا از دنیا رفت . در مورد مرگ ابن طباطبا اقوال مختلفی وجود دارد . برخی از مورخین معتقدند که ابوالسرایا وی را با زهر مسموم کرده است . دلیل این امر را این گونه بیان کرده اند که وقتی سپاه زهیر بن مسیب شکست خورد، ابوالسرایا همه ی اموال سپاه او را غارت کرد. اما ابن طباطبا وی را توبیخ کرده و از تصرف در این اموال ممنوع کرد. در این امر و موارد دیگر مردم همگی مطیع ابن طباطبا بودند . بنابراین ابوالسرایا پی برد که با وجود ابن طباطبا نمی تواند کاری از پیش برد و امور از دست او خارج است . بنابراین ابو السرایا را مسموم کرد (۱۴۹)به عقیده ی اصفهانی، محمد بن ابراهیم مریض بود و به خاطر آن مرض به مرگ طبیعی از دنیا رفت . حتی وی معتقد است که ابن طباطبا در لحظات مرگ به ابوالسرایا وصیت هایی کرده که وصییت او این چنین است : «من تو را به تقوا وصییت می کنم و سفارش می کنم همیشه از دین خویش دفاع کن و اهل بیت پیامبر خویش را در حمایت خود نگاه دار. زیرا جانشان به جان تو بستگی دارد . پس از مرگ من مردم مختارند هر که را از خاندان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم شایسته دیدند به امامت خویش برگزینند ولی اگر از من در این انتخاب عقیده ای بخواهند من در میان آل امیر المومنین علی علیه السلام شما را به بیعت علی بن عبید الله دعوت می کنم زیرا من با او عشرت و آمیزش داشته ام و روش او را پسندیده ام »(۱۵۰)آری اگر این وصییت صحیح باشد و واقعا هنگام بیماری ابن طباطبا ، این سخنان از زبان وی خارج شده باشد مرگ طبیعی وی توجیه می شود . گر چه این سخن نیز قابل خدشه است و احتمال آن می رود که ابن طباطبا بعد از این که مسموم شده، اقدام به وصییت کرده باشد .به هر ترتیب ابوالسرایا می دانست که با اعلام خبر مرگ ابن طباطبا دچار مشکل خواهد شد به همین خاطر مخفیانه و شب هنگام ، جنازه ی محمد را با گروهی از زیدیه به نجف برده و در آنجا مدفون کردند .(۱۵۱)

جانشین ابن طباطبا

سری بن منصور بعد از مدتی صلاح کار را در آن دید که مردم را جمع کند و خبر مرگ رهبرشان را به آن ها برساند . وی ضمن اینکه خبر مرگ ابن طباطبا را به آنها رسانید، وصیت او را درمورد جانشینی خود ابلاغ کرد . مردم طی مشاجراتی به این نتییجه رسیدند که علی بن عبیدالله همان کسی که محمد بن ابراهیم سفارش کرده بود را به رهبری خویش برگزینند ؛ اما او از پذیرفتن این کار خودداری کرد و محمد بن جعفر بن محمد بن زید بن علی بن الحسین علیه السلام را پیشنهاد کرد . مردم نیز با این جوان که به گفته ی مورخین هنوز جوانی امرد ( جوانی که هنوزدر صورتش مویی نروییده ) بود،(۱۵۲)بیعت کردند.با این حساب ابوالسرایا خود زمام امور را بدست گرفت و تمامی عزل و نصب ها اگر چه با دستور محمد بن جعفر بن محمد بود اما در واقع با میل و صلاحدید ابوالسرایا انجام می گرفت(۱۵۳).او حتی در کوفه به نام خود سکه زد و نقش سکه ها را این آیه ی شریفه قرار داد(۱۵۴) :«اِنَّ اللهَ یُحِبُ الَذیِنَ یُقَاتِلوُنَ فیِ سَبیلِهِ صَفاً کَاَنَّهُم بُنیَانٌ مَرصُوصٌ».(۱۵۵)
محدوده ی قیام ابوالسرایا (حجاز ، یمن ، عراق ، جنوب ایران )
بدنبال بیعت مردم کوفه با محمد بن جعفربن زید، وی بی درنگ به تشکیلات کشوری پرداخت .از این روی اسماعیل بن علی بن اسماعیل حسینی را به سمت جانشینی امام در کوفه گماشت , و روح بن حجاج را، به فرمانداری بر قوای انتظامی انتخاب کرد و احمد بن سری انصاری را سمت دبیری دربار خلافت داد، و عاصم بن عامر را بر مسند قاضی القضاتی نشاند . (۱۵۶)محمد علاوه بر تشکیلات کشوری، حکام ولایتی را که تحت اختیار خود می دید بدین ترتیب تعیین کرد .
۱.ابراهیم بن موسی بن جعفر را به عنوان والی یمن برگزید .
۲.زید بن موسی بن جعفر را به سوی اهواز گسیل داشت .
۳.بصره را به عباس بن محمد بن عیسی سپرد .
۴.حسین بن حسن افطس را والی مکه کرد .
۵.واسط را نیز به جعفر بن محمد , برادرش , و حسین بن ابراهیم واگذار کرد .
۶.محمد بن سلیمان بن داود را به ولایت مدائن برگزید .
۷.فارس را به اسماعیل بن موسی بن جعفر سپرد .(۱۵۷)
از میان این افراد حسین بن حسن توانست بدون دردسر و مزاحمت زمام حکومت مکه را در دست گیرد . او موفق شد به عنوان امیر الحاج با مسلمانان در سال ۱۹۹ قمری حج گزارد .(۱۵۸) اقدامات ابن افطس در مکه، به گونه ای بود که موجبات تحیر و تعجب دیگران را فراهم می کرد . در جای خود اقدامات او را به طور مفصل بیان خواهیم کرد . حکومت یمن هم با درگیری بین سپاه ابراهیم بن موسی و والی عباسی یمن، به دست ابراهیم افتاد . در واسط نیز اوضاع همین گونه بود و با جنگ و درگیری ، علویان پیروز شده و شهر واسط به دست جعفر بن محمد و حسین بن ابراهیم افتاد(۱۵۹) اما والی بصره یعنی عباس بن محمد بن عیسی در حالی به بصره رسید که قبل از او والی اهواز یعنی زید بن موسی بن جعفر هم به آنجا رسیده بود زیرا برای رسیدن به اهواز باید از آن سامان عبور می کرد، بنا بر این هر دو والی به کمک هم بصره را تصرف کردند و مامونی والی عباسی بصره را شکست دادند . زید دستور داد محله ی بنی عباس در بصره را، آتش زدند .به همین جهت در میان مردم به «زید النار» معروف شد(۱۶۰) در صفحات بعدی قیام زید مورد بررسی خواهد گرفت . ابو السرایا برای فتح مدائن عباس طبطبی و مسیب را با گروهی به کمک محمد فرستاد. حسین بن علی معروف به ابی البط که فرماندار بنی عباس در مدائن بود ، به دفاع از حوزه ی حکومت خویش پرداخت اما پس از چند جنگ خونین سرانجام شکست خورد و ناچارشهررا در اختیار محمد قرار داد(۱۶۱) آوازه ی پیروزی و گسترش فتوحات علویان به گوش مردم شام و ایالات جزیره رسید. نامه هایی از طرف آنان به محمد بن ابراهیم رسید که حاکی ازاین بود که مردم آن دیارتصمیم دارند از محمد اطاعت کنند و انتظار رسیدن لشکر علویان را میکشند .شوق واشتیاق مردم جهت استقبال از علویان و بیعت با محمد از این نامه ها مشهود بود. آنها نوشته بودند: «نماینده ی خویش را به سوی ما بفرست تا از ما به نام تو بیعت گیرد.(۱۶۲) »

موضع عباسیان در قیام ابوالسرایا

حسن بن سهل ، وقتی دید که اتباع او در مقابل ابوالسرایا پایداری نمی کنند و سپاه ابوالسرایا یکی پس از دیگری ، شهر ها را به تصرف در می آورد، به فکر چاره ای افتاد . او که دوبار طعم شکست را از سپاه سری بن منصور چشیده بود ،به فکر انتخاب گزینه ای افتاد که تاب مقاومت دربرابر او راداشته باشد.به همین خاطر تصمیم گرفت برای دفاع از ولایات عراق ،به طاهر ذوالیمینین متوسل شود اما در این میان نامه ای ناشناس و بدون امضا به دستش رسید که وی را از این کار منصرف کرد .(۱۶۳) حسن بن سهل ناچار هرثمه بن اعین را برای دفاع از عراق برگزید . اما میان حسن بن سهل و هرثمه نیز کدورتی وجود داشت که مانع آمدن هرثمه می شد؛ زیرا قبل از حسن بن سهل، هرثمه والی بغداد بود و اکنون جای او را حسن اشغال کرده و او مجبور شده بود به سمت خراسان رود . با وجود این کدورت، هرثمه از کمک به حسن بن سهل خودداری می کرد، اما با وساطت سندی بن شاهک وصالح مصلی دار و نامه ای که از طرف منصور بن مهدی بدست هرثمه رسید ، وی قبول کرد که به کمک حسن اقدام کند . بنابراین با سپاه خود به سمت بغداد حرکت کرد(۱۶۴)با ورود هرثمه به بغداد ، حسن بن سهل دستور داد اسامی جنگجویان را به نزد او آوردند تا هر کس را می خواهد انتخاب کند . همچنین درهای خزانه بیت المال را نیز به روی اوگشود تا هرچه مال می خواهد بردارد . او با سپاهی بزرگ از بغداد خارج شده ودر «یاسریه »اردو زد.تعداد سپاه هرثمه در این هنگام به سی هزار نفر می رسید.(۱۶۵)ابوالسرایا از لشگرکشی هرثمه مطلع شد و در کنار نهر صرصر اردو زد. وقتی هرثمه و ابوالسرایا مشغول صف آرایی بودند حسن بن سهل لشکری به فرماندهی علی بن سعید به مدائن اعزام کرد که طی یک جنگ کوتاه مدائن تسخیر شد و والی علویان از آن شهر اخراج گردید . ابوالسرایا برای باز پس گیری مدائن به آنجا لشکرکشید اما نتوانست کاری از پیش برد و ناامید به سوی قصر ابن هبیره برگشت.(۱۶۶)

شکست ابوالسرایا

وقتی ابوالسرایا به قصرابن هبیره برگشت، در نزدیکی قصر با سپاه هرثمه روبرو گردید . جنگ سختی بین دو گروه اتفاق افتاد و ابوالسرایا در این جنگ مجبور به عقب نشینی شد . در چندین جنگ پیاپی و تعقیب و گریز، هرثمه به این نتیجه رسید که با جنگ نظامی نمی تواند به ابوالسرایا غلبه کند. اصفهانی می نویسد : هرثمه در این هنگام دست به حیله ای زد و میان سپاه ابوالسرایا تفرقه انداخت او در میان دو سپاه فریاد کشید «ای مردم کوفه، چرا ما و خود را به کشتن می دهید؟ مگر اختلاف ما بر سر چیست ؟ اگر شما خلیفه ی ما را قبول ندارید، اینک منصور بن مهدی در بصره است ؛ او را به خلافت برمی گزینیم و به این جنگ خاتمه می دهیم ، اگر او را هم نپسندیدید ،دست ازجنگ بکشید تا بنشینیم با هم صحبت کنیم». با این پیام مردم کوفه از جنگ دل سرد شدند و تلاش های ابوالسرایا برای وادار کردن کوفیان به جنگ ، بی نتیجه ماند . با دیدن این منظره ابوالسرایاهمراه محمد بن ابراهیم و گروهی از علویین شبانه کوفه را ترک گفت (۱۶۷) و به سمت بصره رفت. اما قبل از او علی بن ابی سعید آنجا را از تصرف علویان در آورده بود .(۱۶۸) بصره و واسط که تحت تصرف عباسیان درآمده بود،گزینه ی خوبی برای ورود ابوالسرایا نبودند. وی ناچار راه خوزستان را در پیش گرفت ، ابوالسرایا و همراهانش در مسیر خود به هر شهر که می رسیدند خراج آن شهر را دریافت می کردند و غلاتشان را می فروختند، تا اینکه به شوش رسیدند . مردم شوش ابتدا از ورود آن ها ممانعت کردند اما با صحبت های ابوالسرایا، راضی شدند که دروازه ها را به روی آنان بگشایند . سپاه ابوالسرایا وارد شوش شد و مدت چهار روز در آنجا اقامت گزید . حسن بن علی بادغیسی معروف به مامونی والی اهواز به سوی آنها آمد و پیغام داد که قصد جنگ با آنان را ندارد ولی ابوالسرایا اصرار داشت با او بجنگد .(۱۶۹) جنگ سختی میان دو سپاه در گرفت ، سپاه شوش هم از پشت سربه ابوالسرایا حمله کرد.(۱۷۰) سپاه علویان شکست خورده و از اهواز گریختند و به سمت «روستقباد»بازگشتند حماد خادم ، معروف به «کندغوش» از جای ابوالسرایا با خبر شد بر او هجوم برده و او را دستگیر کرد در حالی که محمد بن ابراهیم و ابوالشوک غلام او نیز همراه او بودند .حماد آنان را به نهروان نزد حسن بن سهل فرستاد .حسن بن سهل هم فرمان دادتا گردن ابوالسرایا را زدند و بدن او را بر پل بغداد آویختند.(۱۷۱) و محمد و ابوالشوک را نیز به خراسان نزد مامون فرستادند .(۱۷۲) حسن بن سهل ، خالد بن یزید بن مزید را به عنوان والی کوفه انتخاب کرد و بدانجا فرستاد.

دلایل شکست قیام ابو السرایا

پیش از این گفته شدکه حرکت ابوالسرایا یکی ازخطرناک ترین قیام ها در عصرعباسی به شمارمی رفت و نفوذ و گسترش قیام در مناطق مختلف، دستگاه خلافت را با مشکل روبرو می ساخت. اما این قیام علیرغم پیروزی های نسبی که داشت در نهایت با شکست روبرو شد . علل ناکامی این حرکت را می توان به شرح ذیل بیان کرد:۱. وابسته نبودن ابوالسرایا به خاندان علوی : وی با وجود اینکه برای علویان تبلیغ می کرد ، شیعیان با شتاب به تایید رهبران دیگر اقدام کردند که در پیشاپیش آنها محمد بن جعفر صادق علیه السلام (دیباج) بود . آنان اطراف او را خالی کردند،که به ضعف او منجر شد . ۲. تاثیر شبهات درباره ی گذشته ی ابوالسرایا : چنانکه گفته شد این مرد تحت امر فرمانده عباسی ، هرثمه بن اعین بود که به علت تاخیر در مقرری خویش،او را ترک کرد .۳اتصاف حرکت ابوالسرایا به خشونت و بی رحمی : این مسأله موجب خودداری بسیاری از تایید وی شد و شور و هیجان حرکتش را محدود به تضعیف کرد .۴کارهای علویان پیرو ابوالسرایا در مکه : که خشم مسلمانان را برانگیخت و به اظهار نفرت از این حرکت منجر شد . به ویژه هنگامی که ابوالسرایا پرده ی کعبه را برداشت و پرده ای دیگر به آن پوشاند که بیانگر شعارهای خصمانه علیه عباسیان بود(۱۷۳)

پیامد های قیام ابن طباطبا و ابوالسرایا

این شورش ، علی رغم این که از ده ماه تجاوز نکرد، اما بازتاب آن چنان بودکه قیام های دیگری را نیز در سرزمین های مختلف به دنبال داشت . به گونه ای که می توان،آن را مادر قیام های بعدی برشمرد . به گفته ی خالد عزام: «خطرناکی این قیام فقط از آن جهت نبود که باعث شکست پی در پی سپاه عباسی می شد؛بلکه خطرناک تر از آن ، اقدام ابوالسرایا در تعیین والی برای بعضی از سرزمین ها بود ».(۱۷۴)که نتیجه ی این امر به ضرر دستگاه خلافت بود.زیرا عملاً سرزمین های مذکور تحت نظر علویان قرار می گرفت و از سیطره ی حکومت عباسی خارج می شد . تا جایی که سرزمین های دیگری غیر از عراق هم تحت تاثیر این حرکت واقع شده و به ابوالسرایا ابراز تمایل می کردند .
به طور کلی می توان پیامدهای این قیام را، در سه بند خلاصه کرد:۱.نفوذ بسیار زیاد علویان در مناطق مختلف و از سویی هدایت و ارشاد مردم ، و نیز اعلام بیزاری از حکومت وقت عباسیان ، باعث شد که آنان در اهواز ، یمن ، واسط ، مکه و بصره نفوذی تام یابند. به گونه ای که توانستند این مناطق را تحت کنترل خود در آورده و دامنه ی نفوذ خود را روز به روز گسترش دهند ۲. افزایش طرفداران علویان ، چنان که مردم شام و جزیره به محمد بن ابراهیم نامه نوشتند که ما چشم به راه فرستاده ی تو هستیم تا تو را اطاعت کنیم .۳.مامون دریافت که نه تنها در میان فرزندان پدر بلکه در میان اعراب و علویان نیز پایگاهی ندارد و آنها از عملکرد وی خشنود نیستند ، به ویژه اینکه اعراب او را اصیل نمی دانستند . اعراب کشته شدن امین از سوی مامون را برنمی تافتند ؛ چراکه امین در بین آن ها از پایگاه متعادلی برخوردار بود و از سویی توانسته بود اطمینان و دوستی اعراب را نسبت به خود جلب کند تا جایی که حتی وزیر خود (فضل بن ربیع ) را از اعراب انتخاب کرد . (۱۷۵)

موضع امام رضا علیه السلام در قیام ابن طباطبا و ابو السرایا

در کتاب شریف عیون اخبار الرضا روایتی ذکر شده که می توان از آن روایت به موضع امام رضا علیه السلام پی برد. روایت مذکور چنین است: از محمد بن اثرم -که در زمان ابو السرایا از جانب محمد بن سلیمان علوی ، سر دسته ی نگهبانان مدینه بود- نقل شده که گفته است : « همه ی افراد خاندان ابن طباطبا و دیگر مردم از قریش به گرد او جمع شدند و با وی بیعت کردند و به او گفتند خوب است به سوی ابا الحسن پیغام بفرستی که به جمع ما درآید، زیرا دعوت ما یکی است. سلیمان به من گفت:« به سوی او برو و سلام برسان و به او بگو : افراد خاندان تو گرد هم آمده اند و دوست دارند که شما هم با آنها باشی . اگر مصلحت می دانی قدم رنجه فرما».محمد بن اثرم گفته است :« من نزد آن حضرت آمدم. او در الحمراء بود ، سلام و پیام را به او رسانیدم. آن حضرت علیه السلام فرمود:« سلام مرا به او برسان و بگو بعد از گذشت بیست روز نزد تو خواهم آمد ». راوی می گوید: «آمدم و پاسخ آن حضرت را ابلاغ نمو دم چند روزی را درنگ کردیم ، چون روز هجدهم شد ، «ورقاء » فرمانده ی جلودی وارد شد ، من از مدینه خارج و به جانب صورین فرار کردم ، در این هنگام ناگهان کسی مرا آواز داد ای اثرم ، چون روی به جانب او کردم دیدم ابوالحسن علیه السلام است و می فرماید : « بیست روز گذشت یا نه؟»(۱۷۶) از این روایت فهمیده می شود که امام علیه السلام با اصل جنبش مخالفت نداشته است ، چرا که اگر مخالف بود حتما آن را رد می کرد اما می خواست به دست اندرکاران آن این نکته را گوشزد و تاکید کند که قیامی که برای پیروزی آن هیچ گونه تضمینی وجود ندارد ، ممکن نیست در ایجاد آن مشارکت کند. زیرا برای آن حضرت علیه السلام با توجه عمیقی که به حوادث داشت ، آشکار بود که قیام هایی که ناگهان و بدون تدارک مقدمات لازم به وجود می آید، پایان آن به ناچار جز نابودی و شکست نیست. از این رو همکاری خود را با آنها به گذشت بیست روز پس از آن تاریخ موکول داشت. برای این که می دانست در خلال این مدت حرکت مخالف از جانب عباسیان آغاز و معلوم خواهد شد که تا چه حد این قیام امکان پیروزی دارد .بی شک این روش محتاطانه ی امام علیه السلام به منظور فرار از مشارکت در یک حرکت انقلابی نبوده است ، بلکه نتیجه ی طبیعی وحاصل قهری رویداد ها و قیامهائی که در امتداد حکومت عباسیان و پیش از آنها امویان ، اتفاق افتاده بود چیزی جز ناکامی نبود و امام علیه السلام نمی خواست به عملی دست بزند که بی نتیجه بماند. از این رو نمی توانیم عدم مشارکت امام علیه السلام را در این جنبش حمل کنیم بر اینکه آن حضرت علیه السلام با اصل قیام بر ضد حکومت، موافقت نداشته است.(۱۷۷)

ماهیت امامت در طول مدت قیام ابن طبا طبا و ابوالسرایا

چنانچه دیدیم ابن طبا طبا در وصیت خود به ابوالسرایا ، شخص معینی را از اهل بیت برای ولایت مشخص نمی کند ، بلکه مناسب با گرایش عام شیعه در این دوره ، شعار الرضا من آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم را در امر ولایت ملاک قرار می دهد. این مسأله به خوبی نشان می دهد که ماهیت امامت در این دوره ، چیزی غیر از آن است که شیعه ی دوازده امامی به آن اعتقاد دارد. با اندکی دقت در سیره علویان در این دوره ، چگونگی توجه آنان به مسأله ی امامت ، به خوبی روشن می گردد. پیشنهاد خاندان ابن طباطبا علوی ودیگران از قریش ، مبنی بر دعوت امام رضا علیه السلام به همکاری با آنها حاکی از همین امر است. با مطالعه ی روایتی که از شیخ صدوق در این باره نقل شد(۱۷۸)، می توان در یافت که علویان در این دوره امام رضا علیه السلام را هم سنگ خود می پنداشتند، و به عنوان امام منصوص قبول نداشتند.البته نباید ازآنچه گفته شد استنباط شودکه همه ی شیعیان در این امر هماهنگ وهم عقیده بودند. بلکه برای همه واضح است که در طول دوره های مختلف همواره کسانی بودند که به امامت منصوص ائمه معصومین علیه السلام معتقد بوده هیچ گاه از اطاعت آنان سر باز نزدند.۳.ظهور ابن افطس در مدینه ( ۲۰۰ ق )
حسین بن حسن بن علی بن حسین بن علی علیه السلام معروف به ابن افطس که پیشتر گفته شد وی از طرف محمد بن محمد و ابوالسرایا به عنوان والی مکه انتخاب شد . وی باحکم محمد ، به سوی مکه رفت ، هنگامی که مردم در منی بودند ، به آنها پیوست. در آن زمان امیرالحاج ، داود بن عیسی بن موسی هاشمی از مکه فرار کرد و حاجیان بدون امیر، به سوی عرفه رفتند. ابن افطس بدون اینکه کسی از فرزندان عباسی با ایشان باشد به سوی مزدلفه رفت . او با مردم آنجا که امام جماعت نداشتند، نماز کرد وآنگاه به سوی منی رفت و قربانی کرد و وارد مکه شد(۱۷۹) ابن افطس با ورود به مکه اقدامات خود را علنی نکرد بلکه صبر کرد تا حج گذاران از مکه خارج شدند. آنگاه در نخستین روز از محرم سال دویست هجری ، پشت مقام، بر روی فرشی نشست و دستور داد تا پوششی را که بر کعبه بود برداشتند چنانکه چیزی جز سنگ برهنه شده بر آن باقی نماند(۱۸۰).آنگاه دو جامه ی ابریشمی نازک بر آن پوشانیدند که ابو السرایا همراهشان فرستاده بود و برآن نوشته بود:«اصفر بن اصفر ، ابوالسرایا ، دعوت گر آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم این را سفارش داد برای پوششش خانه ی حرام خدای و اینکه پوشش ستمگران بنی عباس را از آن بردارند و از پوشش آنها پاک شود به سال صد و نود و نهم» پس از آن دستور داد تا پوششی را که قبلا بر کعبه بود ، میان یاران وی به ترتیب منزلتی که دارند تقسیم کنند از اقدامات دیگر ابن افطس در مکه این بود که مال های خزانه ی کعبه را برداشت. او هم چنین به خانه ی کسانی که شنیده بود ، سپرده ای از فرزندان عباس و پیروانشان در نزد آنها وجود دارد ، هجوم می برد .در صورتی که آنچه در مورد آن شخص شنیده بود راست از آب در می آمد ، وی را عقوبت می کرد و مال او را می برد ولی اگر چیزی نمی یافت او را شکنجه می داد تا نزد شاهدان اقرار کند که از سیاه پوشان و پیروان آنهاست و مجبور شود به اندازه ی توانش از مال خویش فدیه دهد . لازم به ذکر است کسی که کار شکنجه را انجام می داد ، کسی از مردم کوفه بود به نام محمد بن مسلمه که در خانه ای خاص به نزدیک حنوط فروشان جای داشت و آنجا را شکنجه خانه نام نهاده بودند.(۱۸۱) مردم از این وضعیت هراسان شده و به وحشت افتاده بودند به طوری که بسیاری از مردم به کوه ها فرار کردند(۱۸۲) ثروتمندان هم از ترس جانشان اموال خود را برداشته و فرار کردند. عقوبت آنان نیز این بود که خانه هایشان ویران شد . یاران ابن افطس چنان به جمع کردن مال و ثروت برای خویش مشغول شده بودند که حتی از طلا ی نازکی که بر سر ستون های مسجد بود نمی گذشتند با زحمت فراوان آن ر ا می تراشیدند که به مقدار یک مثقال یا کمتر از آن طلا به دست می آمد. علاوه بر آن چوب های ساج و آهن پنجره های زمزم را کندند که به بهای ناچیزی فروخته شد(۱۸۳)

عاقبت کار ابن افطس

اقدامات ابن افطس ، و یارا نش در مکه مردم را به آنها بد بین کرد و چنانکه گفته شد یکی از دلایل شکست ابو السرایا اقدامات بد یاران او بود . وقتی قیام ابو السرایا با شکست رو به رو شد و عراق که مقر قیام علویان بود از دست آنها خارج شد و به دست عباسیان افتاد ، حسین و یارانش که پایگاهی در میان مردم نداشتند به فکر چاره جویی افتادند. از این روی به نزد محمد بن جعفر علیه السلام آمدند و با او بیعت کردند(۱۸۴).
۴. قیام ابراهیم بن موسی علیه السلام (۲۰۰ق.)حرکات علویان در حجاز ویمن با مرگ ابوالسرایا به پایان نرسید ،بلکه ادامه پیدا کرد .گر چه این قیام ها مدت زیادی طول نکشید اما موجبات ناامنی در بعضی از مناطق تحت تصرف عباسیان را فراهم کرد. از جمله قیامهایی که در یمن بر ضد عباسیان ، روی داد قیام یکی دیگر از برادران امام رضا علیه السلام ، به نام ابراهیم بن موسی بود. به نقل ابن کثیر ،در آستانه ی شکست ابوالسرایا ، ابراهیم بن موسی و جمعی از مردم خاندان وی در مکه بودند . با رسیدن خبر ابوالسرایا و طالبیان عراق به ابراهیم ، وی همراه خاندان خود از مکه خارج گردید و به سمت یمن عزیمت کرد. ولایت مدار یمن در آن هنگام شخصی به نام اسحاق بن موسی عباسی بود که از جانب مامون بر آن ولایت حکم می راند . اسحاق وقتی از آمدن ابراهیم خبردار شد ، با سپاه خود از صنعا خارج شد ه ، از راه نجد بیرون رفت و به سوی خراسان حرکت کرد و یمن را برای ابراهیم خالی کرد .(۱۸۵) ابراهیم بن موسی یمن را بدون جنگ و مقاومت به چنگ آورد ؛ اما رفتار ابراهیم در شهر یمن به گونه ای بود که مردم را از خود متنفر کرد. وی وقتی وارد یمن شد ، مردم زیادی را کشت ، بسیاری را اسیر کرد و اموال زیادی از مردم گرفت به خاطر همین اعمال بود که به وی لقب جزار ( قصاب) دادند .(۱۸۶)

موضع عباسیان در قیام ابراهیم

تسلط ابراهیم در یمن دیری نپایید .حسن بن سهل ، حمدویه بن علی بن عیسی بن ماهان را با حکم امارت یمن به آن شهر اعزام کرد .سپاه ابراهیم به جنگ با حمدویه برخاست و نبردهای سختی بین دو سپاه روی داد . سرانجام سپاه ابراهیم شکست خورد ویمن را ترک کرد . ابراهیم با سپاه خود به سوی مکه رهسپار گردید . اما قبل از وی حمدویه ، یزید بن محمد مخزومی را در مکه جانشین کرده بود . وقتی یزید از آمدن ابراهیم خبردار شد دور مکه را خندق کند تا مانع ورود ابراهیم گردد . ابراهیم نیز عده ای از افراد خود را فرستاد تا از اطراف کوه ها داخل مکه شدند .با ورود آنها یزید فرار کرد ودر حین فرار دستگیر و کشته شد . بدین ترتیب ابراهیم بر مکه مسلط شد وحمدویه در یمن مستقر شد .(۱۸۷)

سیاست مأمون در برخورد با ابراهیم

قیام ابراهیم با ورود امام رضا علیه السلام به ایران مقارن گردیده بود . مامون در تلاش بود تا به هر ترتیبی شده با امام رضا علیه السلام به عنوان ولیعهد بیعت کند . بعد از آن که مامون توانست به مقصود خود دست یابد ، دستور داد حکومت یمن را به ابراهیم بن موسی واگذار کنند(۱۸۸) تا بدین وسیله از جانب وی و دیگر علویان در امان ماند ودر سایه ی سیاست شوم خود ، به حکومت ادامه دهد .خلیفه ی عباسی با این رفتار خود وانمود می کرد که علویان را دوست دارد .او باید به گونه ای عمل می کرد که در رفتارش با علویان تناقضی دیده نشود. برخورد شدید وی با محمد می توانست این تناقض را بوجود آورد ؛زیرا از یک سو مامون مجبور بود برای نجات از قیامهای علویان ،به مساله ی ولایت عهدی امام رضا علیه السلام دامن زند ونسبت به علویان اظهار تمایل نماید. از سوی دیگر می خواست حرکات علویان را به شدت سرکوب سازد .اما سیاست و زیرکی مامون باعث شد وی همان مسیر اول را برگزیند.از این روی با واگذاری ولایت یمن به ابراهیم این اندیشه را در اذهان مردم تقویت کرد که وی دوست دار علویان است. دلیل دیگری که می توان برای این اقدام مأمون ذکر کرد ، این است که خلیفه عباسی زمانی با این قیام روبرو شده بود که سخت مشغول حل مشکلات حکومت خود بود.آشفتگی اوضاع داخلی ، وی را چنان مشغول کرده بود که از سرکوب کردن قیامی که در یکی از مناطق دور دست اتفاق افتاده بود ، منصرف می کرد. از سوی دیگر قیام ابراهیم ادامه ی قیام ابن طباطبا وابوالسرایا بود که خطر آن از دیگر قیام ها بیشتر بود .بنا براین مأمون مصلحت را در مهار کردن قیام ابوالسرایا می دید(۱۸۹).به همین دلیل یمن را به ابراهیم وا گذار کرد.
۵ـ خروج زید بن موسی علیه السلام(۲۰۰ ق )از جمله کسانی که در زمان امام رضا علیه السلام دست به مخالفت با عباسیان زد ، برادر آن حضرت ، زیدبن موسی بن جعفر علیه السلام درعراق بود . همانطور که قبلاً اشاره شد زید ازجمله والیان ابوالسرایا بود که از جانب وی به امارت اهواز دست یافت .با شنیدن خبر شکست ابوالسرایا زید به بصره رفت وعامل عباسی آنجا را اخراج کرد وآن دیار را به تصرف خود در آورد وخود در آنجا مستقر شد .

اقدامات زید در بصره

هنگامی که زید در بصره استقرار یافت ، دست به اعمالی زد که باعث بدبینی مردم شد . همین رفتار زید باعث شد تا امام رضا علیه السلام نیز او را مورد ملامت و سرزنش قرار دهد .وی علاوه بر اینکه اموال عباسیان را غارت کرد ، مال و ثروت زیادی از تجار را نیز تصاحب نمود .خانه های عباسیان و طرفدارانشان را به آتش کشید .به گزارش تاریخ زید به این کار نیز اکتفا نکرد بلکه از سوزاندن خود عباسیان هم ابایی نداشت .در این باره زرکلی می نویسد : « هرگاه مرد سیاه پوشی نزد او می آوردند او را می سوزاند ».او آنقدر در این کار زیاده روی کرد که به « زیدالنار » معروف شد (۱۹۰)

سرانجام زید

قبل از این نیز به این نکته اشاره شد که از جمله دلایل شکست قیام ابوالسرایا رفتار بد طرفداران وی بود .عملکرد بد آنان باعث شد که مردم کم کم از آنها متنفر شده واطرافشان را خالی کنند. این خود، موقعیت مناسبی برای عباسیان بوجود آورد تا به تدریج شهرهای تحت امر علویان را از دست آنها خارج سازند .بدین منظور علی بن سعید ، برای سرکوبی زید به بصره آمد .انزجار مردم از زید وپراکنده شدن آنها از اطرافش از یک سو و رسیدن خبر شکست ابواسرایا وخارج شدن ولایات تحت امر علویان از دست آنها ، از سوی دیگر، باعث تخریب روحیه ی زید و سپاهش گردید ودر نهایت به شکست آنها انجامید .ابو السرایا نیز که در کوفه با شکست مواجه شده بود و از آنجا فرار کرده بود ، قصد ورود به بصره را داشت اما متوجه شد که علی بن سعید زودتر از او به آنجا رسیده و همه ی علویان را از پای در آورده است (۱۹۱)در مورد سرانجام زید ، مورخان سخنان همسانی به دست نداده اند .برخی نوشته اند: علی بن سعید به او امان داد و او را به بغداد فرستاد(۱۹۲)برخی دیگر معتقدند زید در زندان علی بن سعید بود وبعد از مدتی از زندان گریخت و درناحیه ی انبار به همراه برادر ابوالسرایا قیام کرد. گر چه در این قیام هم نتوانست موفقیتی کسب کند و دستگیر شده و به علی بن هشام تحویل داده شد .(۱۹۳) نقل دیگری از شیخ صدوق در مورد سرانجام زید وجود دارد که موافق با نظر مورخانی است که معتقد ند زید دستگیر و به بغداد فرستاده شده است . وی می نویسد : وقتی زید را نزد حسن بن سهل در بغداد آوردند ، حسن دستور دادتا گردن او را بزنند . حجاج بن خیثمه در آنجا حاضر بود ، گفت : ای امیر اگر مصلحت می دانی شتاب مکن ومرا نزدیک خود فرا خوان که نصیحتی دارم .حسن چنان کرد و جلاد از کشتن زید دست کشید . حجاج گفت: ای امیر آیا در مورد کاری که می خواهی انجام دهی دستوری از جانب امیرالمؤمنین ( مامون ) به تو رسیده است ؟ گفت: نه .حجاج گفت پس چرا پسر عم امیرالمؤمنین را بدون اینکه فرمانی از وی به تو رسیده باشد ، یا رأی او را پرسیده باشی ، به قتل می رسانی ؟ سپس داستان ابی عبدالله افطس را برای او نقل کرد که هارون او را نزد جعفر بن یحیی زندانی کرده بود و جعفر بی باکی کرد و بدون اجازه هارون او را کشت . سپس سرش را در طبقی گذاشت و همراه هدایایی به مناسبت عید نوروز برای هارون فرستاد. هارون نیز شخصی به نام مسرور را به کشتن جعفر مأمور کرد و به او گفت اگر جعفر از تو بپرسد به چه گناهی او به قتل می رسانی ، به او پاسخ بده که :خلیفه به کیفر اینکه پسر عمش ابن افطس را بی اجازه ی او کشتی ، فرمان قتل تو را صادر کرده است . سپس حجاج به حسن بن سهل گفت : آیا خود را ایمن می بینی از این که میان تو و امیرالمؤمنین حادثه ای روی دهد و او همانگونه که هارون با جعفر کرد ، کشتن این مرد را بهانه ی اعتراض بر تو قرار ندهد ؟حسن به حجاج گفت : خداوند به تو پاداش نیکو دهد .آنگاه دستور داد زید را از زیر دست جلاد بردارند و به زندان بازگردانند .او همچنان زندانی بود تا به سوی مأمون فرستاده شد .(۱۹۴)

موضع مأمون در قیام زید

تسامح و گذشت مأمون نسبت به علویانی که شورش به پا می کردند ، از او غریب به نظر نمی رسد زیرا وی برای جلب افکار عمومی به سود خود ، و کسب وجهه در میان مردم ، می کوشید از آلودن دست خود به خون علویان و تنبیه و مجازات آنان پرهیز کرده ودر ظاهر اظهار تشیع کند.گرچه این رفتار بر خلاف میل باطنی او بود .در مورد زید هم همین سیاست عملی شد .هنگامی که زید را نزد مأمون فرستادند ، خلیفه به او گفت ای زید تو در بصره خروج کردی و به جای اینکه خانه های دشمنان ما را از بنی امیه و ثقیف و عدی وباهله و آل زیاد را آتش بزنی ، خانه های عموزادگانت را سوزانیدی؟زید با خوشحالی گفت : ای امیرالمؤمنین من از هر جهت اشتباه کردم ولی اگر باز گردم از خانه های دشمنانمان آغاز می کنم . مأمون خندید واو را نزد برادرش امام رضا علیه السلام فرستاد و به آن حضرت پیغام داد که گناه او را به شما بخشیدم .امام رضا علیه السلام زید را به شدت نکوهش کرد و سپس رها کرد .(۱۹۵)

امام رضا علیه السلام و زید

هنگامی که زید را نزد امام علیه السلام آوردند ، به او فرمود : ای زید گویا فرو مایگان کوفه تو را فریب داده اند که چون خداوند رحم فاطمه سلام الله علیه راپاک و پاکیزه قرار داد ، آتش دوزخ را بر فرزندانش حرام کرده است ، این که شنیده ای خاص حسن و حسین علیه السلام است…اگر خیال می کنی تو که معصیت خدا را می کنی ، وارد بهشت می شوی و موسی بن جعفر علیه السلام که خدا را فرمانبرداری کرد نیز داخل بهشت می شود ، لازم می آید که تو در نزد خدا از موسی بن جعفر علیه السلام گرامی تر باشی . به خدا سوگند هیچ کس به ثواب های الهی دست نمی یابد مگر با فرمانبرداری از او ، وتو گمان می کنی که با نا فرمانی او بدان می رسی .زید عرض کزد ، من برادر و فرزند پدر تو هستم .امام علیه السلام فرمود : مادامی که اوامر خداوند عزّوجلّ را فرمانبردار باشی برادر من هستی(۱۹۶) چنانکه می بینیم امام علیه السلام با اعمال برادرش زید به طور قاطع مخالفت می کند ، لیکن این مخالفت به سبب اعمال غیر مشروعی است که زید مرتکب شده وبدون تمیز میان گنهکار و بی گناه ، امنیت را از جامعه سلب ، و اموال عده ای را تاراج وگروهی را در آتش سوزانیده است .به عبارت دیگر آن حضرت از قیام برادرش بر ضد حکومت ابراز ناراحتی نمی کند بلکه زید را به خاطر ارتکاب اعمال زشتش مورد ملامت قرار می دهد . اینگونه به نظر میرسد که امام علیه السلام با اصل قیام مخالف نبوده است بلکه با شیوه ی قیام موافقت نداشته است .در این باره در فصل بعدی ، بیشتر سخن خواهیم گفت .

پی نوشت:

۱۲۱ .زرکلی ، خیر الدین ، الاعلام ، دارالعلم للملایین ، بیروت ، چ ۲ ، ۱۹۸۹ م ، ج ۵ ، ص ۲۹۳ .
۱۲۲. مسکویه رازی ، ابو علی ، تجارب الامم ، دار سروش للطباعه والنشر ، تهران ، چ اول ، ۱۴۱۸ ق ، ج ۴ ، ص ۱۱۴ .
۱۲۳ .ابن کثیر ، همان ، ج ۱۰ ، ص ۲۴۴ .
۱۲۴ . ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۸۸ و نیز طبری ، همان ، ج ۱۳ ، ص ۵۶۲۹ .
۱۲۵ . اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، صص ۲۶۸ ـ ۲۷۱ .
۱۲۶ . ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۵۰ .
۱۲۷ . مسکویه رازی ، ابوعلی ، همان .
۱۲۸ . اصفهانی ابوالفرج ، همان ، ج ۲ ، صص ۲۷۴ و ۲۷۵ .
۱۲۹. ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۴۸ و نیز ابن کثیر ، همان ، ج ۱۰ ، ص ۲۴۴ و مسکویه رازی ، ابو علی ، همان ، ج ۴ ، ص ۱۱۴ و گردیزی ، ابو سعید ، زین الاخبار ، دنیای کتاب ، تهران ، چ اول ، ۱۳۶۳ش ،
۱۳۰ . همان ، ج ۲ ، ص ۲۹۹ .
۱۳۱ . ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۴۸ و نیز ابن جوزی ، عبدالرحمن ، المنتظم فی تاریخ الامم والملوک ، دارالکتب العلمیه ، بیروت ، چ اول ، ۱۴۱۲ ق ، ج ۱۰ ، ص ۷۳ و ذهبی ، محمد بن احمد ، همان ، ج ۱۳ ، ص ۷۰ .
۱۳۲. اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، ج ۲ ، ص ۲۷۹ .
۱۳۳.همان ، ص ۲۹۸ .
۱۳۴.ابن خلدون ، همان ، ج ۲ ، ص ۳۷۶ .
۱۳۵ . ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۴۹ .
۱۳۶ . زرکلی ، خیرالدین ، همان ، ج ۳ ، ص ۸۲ .
۱۳۷ .ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۴۹ .
۱۳۸ . همان .
۱۳۹. ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۵۰ .
۱۴۰. ابن خلدون ، همان ، ج ۲ ، ص ۳۷۶ و نیز ابن اثیر ، همان .
۱۴۱ .همان ، ص ۳۷۷ .
۱۴۲ .ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۵۰ .
۱۴۳ .اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، ج ۲ ، ص ۲۷۹ .
۱۴۴ . مقدسی ، مطهر بن طاهر ، البدا والتاریخ ، ترجمه ی محمد رضا شفیعی کدکنی ، آگه ، تهران ، چ اول ، ۱۳۷۴ ش ، ج ۲ ، ص ۹۷۱ .
۱۴۵ . اصفهانی ا، ابوالفرج ، همان ، ج ۲ ، ص ۲۸۰ .
۱۴۶. همان .
۱۴۷ . ابن کثیر ، همان ، ج ۱۰ ، ص ۲۴۴ .
۱۴۸ . ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۵۰ .
۱۴۹. ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۵۰ و نیز عکری حنبلی دمشقی ، ابن العماد ، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب ، دار ابن کثیر ، بیروت ، چ اول ، ۱۴۰۶ ق ، ج ۲ ، ص۴۷۰.
۱۵۰. اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، ج ۲ ، ص ۲۹۹ .
۱۵۱. همان ، ص ۳۰۰ .
۱۵۲. همان ، و نیز طبری ، همان ، ج ۱۳ ، ص ۵۶۳۰ .
۱۵۳ . ابن خلدون ، همان ، ج ۲ ، ص ۳۷۷ ونیز طبری ، همان .
۱۵۴.طبری ، همان ، ص ۵۶۳۱ .
۱۵۵.سوره صف ( ۶۱) ، ۴ .
۱۵۶. اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، ج ۲ ، ص ۳۰۲ .
۱۵۷. ابن خلدون ، همان ، ج ۲ ، ص ۳۷۶ .
۱۵۸. . مسعودی ، علی بن الحسین ، مروج الذهب و معادن الجوهر ، ترجمه ی ابوالقاسم پاینده ، انتشارات علمی وفرهنگی ، بی جا ، چ پنجم ، ۱۳۷۴ ش ، ج ۲ ، ص ۴۴۰ .
۱۵۹. اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، ج ۲ ، ص ۳۰۲ .
۱۶۰. همان ، صص ۳۰۳ و ۳۰۴ .
۱۶۱. همان ، ص ۳۱۰ .
۱۶۲. همان ، ص ۳۰۴ .
۱۶۳ .همان ، ص ۳۰۵ .
۱۶۴ . طبری ، همان ، ج ۱۳ ، ص ۵۶۳۱ .
۱۶۵ . اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، ج ۲ ، صص ۳۰۸ و۳۰۹ .
۱۶۶. همان ، صص ۳۱۷ و ۳۱۸ .
۱۶۷ . همان ، صص ۳۱۸ و۳۱۹ .
۱۶۸. بلاذری ، همان ، ج ۳ ،ص ۲۶۷ .
۱۶۹ . طبری ، همان ، ج ۱۳ ، ص ۵۶۳۶ .
۱۷۰. اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، ج ۲ ، ص ۳۳۱ .
۱۷۱. یعقوبی ، همان ، ج ۲ ، ص ۴۶۴ .
۱۷۲.بلاذری ، همان ، ج ۳ ، ص ۲۶۸ ونیز یعقوبی ، همان ، ج ۲ ، ص ۴۶۴ .
۱۷۳. طقوش ، محمد سهیل ، همان ، ص ۱۵۱ .
۱۷۴. عزام ، خالد ، موسوعه التاریخ العصر العباسی ، دار اسامه للنشر والتوزیع ، اردن ، چ اول ، ۲۰۰۶ م ، ص ۱۳۱ .
۱۷۵. حر ، سید حسین ، امام رضا علیه السلام و ایران ، دفتر نشر معارف ، قم ، چ اول ، ۱۳۸۳ ش ، ص ۲۵۸ .
۱۷۶ . صدوق ، همان ، ج ۲ ، ص ۲۰۸ .
۱۷۷. فضل الله ، محمد جواد ، تحلیلی از زندگانی امام رضا علیه السلام ، ترجمه ی سید محمد صادق عارف ، بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس ، مشهد ، ج ۱۳ ، ۱۳۸۵ ش ، صص ۱۷۸و۱۷۹ .
۱۷۸.ر.ک به ص ۸۸ از همین تحقیق .
۱۷۹. مسعودی ، علی بن الحسین ، همان .
۱۸۰. طبری ، همان ، ج ۱۳ ، ص ۵۶۳۹ .
۱۸۱. همان ، ص ۵۶۴۰ .
۱۸۲.ابن کثیر ، همان ، ج ۱۰ ، ص ۲۴۶ .
۱۸۳. طبری ، همان و نیز مسکویه رازی ، ابو علی ، همان ، ج ۴ ، ص ۱۴۰ .
۱۸۴. . طبری ، همان .
۱۸۵. ابن کثیر ، همان ، ج ۱۰ ، ص ۲۴۶.
۱۸۶ . طبری ، همان ، ج ۱۳، ص ۵۶۳۹ و نیز مسکویه رازی ، ابو علی ، همان ، ج ۴ ، ص ۱۱۹ .
۱۸۷ . یعقوبی ، همان ، ج ۲ ، ص ۴۶۵ .
۱۸۸ . همان ، ص ۴۶۶ .
۱۸۹. مختار الیثی ، سمیره ، جهادالشیهه ، نشر بطحاء ، بی جا ، ۱۳۶۳ ش ، ص ۳۷۴.
۱۹۰ زر کلی ، همان ، ج ۳ ، ص ۶۱ .
۱۹۱. بلاذری ، همان ، ج ۳ ، ص ۲۶۷ .
۱۹۲. زرکلی ، همان .
۱۹۳. طبری ، همان ، ج ۱۳ ، ص ۵۶۴۸ .
۱۹۴. صدوق ، همان ، ج ۲ ، ص۲۳۳ .
۱۹۵. همان .
۱۹۶ . همان ، ص ۲۳۴.

ادامه دارد

نقش تشیع در جنبش های سیاسی صوفیان قزلباش

اشاره:

ایلات و عشایر آذربایجان و اران و آسیای صغیر که اندک اندک به تشیع رو آورده و در خانقاه صوفیان اردبیل از شیخ صفی الدین اردبیلی به این سو پرورش یافته بودند به دفاع از این سلسله صوفیه (صفویه) برخاستند. آنان به تدریج از جنبه ی معنوی به سیاست و حکومت گری کشیده شده و با تشکیل اتحادیه ی قزلباش پایگاه عقیدتی و نظامی خود را پدید آورده و به مرور با تقویت آن توانستند شاه اسماعیل صفوی را به پادشاهی برسانند. این امر تاریخی که هویت و وحدت ایران را نیز در برداشت در جامعه مقبولیت یافت و نهایتاً سلطنت صفویه، ایران گیر شد.

درآمد

قزلباش (سرخ سر) نام و عنوان اتحادیه ای از ترک زبانان آناتولی و اران و آذربایجان است که به ایل ها و اویماق های کوچک و بزرگ، چون استاجلو، افشار، تکلو، ذوالقدر، روملو، شاملو، قاجار، ورساق و گروه هایی از صوفیان قراباغ و دیگر متمایلان روستایی و منطقه ای شیعی تعلّق داشته اند.

این اتحادیه ی مذهبی – سیاسی با قدرت نظامی خود سلطان حیدر صفوی و به ویژه فرزندش شاه اسماعیل را در ترویج تشیع و رسیدن به سلطنت یاری رساند. و به علّت داشتن کلاه نمدی سرخ رنگ (خونخواهی شهیدان) با نوکی بلند و پیچیده در دستاری سپید یا سبز رنگ (نماد شیعه و سیادت)، از پشم و ابریشم، در دوازده تَرک (نماد مذهب اثنی عشری)، نام «قزلباش» را مختص خود کرد و در سازمان مجهّز خود در دوستی شاه (شاهسونی) و دفاع از او، به عنوان «مرشد کامل»، فداکاری و از خودگذشتگی نشان داد و سرانجام با« ایمان و قدرت بسیار، مرشد» بزرگ خود را بر اریکه ی سلطنت ایران نشاند.

حرکت مذهبی – سیاسی این طوایف بر ضد ستم و اجحاف حاکمان و زمین داران مال اندوزِ گذشته، با در نظر گرفتن جنبه های تاریخی، از سویی استقلال و مرکزیت سیاسی ایران را در شرایط نابهنجار ملوک الطوایفی حاکم بر کلیت ایران زمین(۱) فراهم آورد و در رویارویی با عثمانیان و ازبکان (از غرب و شرق) هویت ملی و فرهنگی ایران پایدار ماند و از سوی دیگر به دلیل تعصّب در باورهایی که بر آن نام تشیع و ولایت نهاده بودند، بخش هایی از سرزمین تاریخی ایران را به حکومت های سنّی مذهب مجاور علاقه مند و وابسته کرد و به گونه ای یگانگی فرامذهبی ایران زمین را متزلزل ساخت.

چگونگی این جنبش خودجوش و «سازمان یافته» در تحلیل اسلام باوری ایرانیان و برخورداری های تاریخی و فرهنگی و عقیدتی آنان بازشناسی شده و نحوه ی قیام و سرانجام حاکمیت قزلباش تبیین گردیده است.

قزلباشان سلسله ای را به قدرت رساندند که هنوز هم نزد ایرانیان، به ویژه ساکنان اران و آذربایجان، مرتبت اسطوره ای «اسکندر» و «خضر» و «اولیاءاللَّه» را دارا هستند؛ و به قول استاد عبدالحسین نوایی:

سلطنت صفویه غیر از جنبه ی سیاسی، از نظر ایرانیان جنبه معنویتی داشت و آن همان روح ارشادی بود که شیخ صفی و فرزندش صدرالدّین موسی و فرزندش خواجه علی سیاه پوش در دل ها دمیده بودند، به همین جهت مردم ایران گذشته از احترامی که بدیشان به عنوان رهبر سیاسی ابراز می داشتند، قلباً نیز بدان خاندان ارادتی تمام و علاقه ای فراوان احساس می کردند و آنان را نه تنها رهبر سیاسی، بلکه پیشوای معنوی خود می دانستند.(۲)

جنبش قزلباشان و تشیع منطقه ای – روستایی آنان در دوره ی به قدرت رسیدن و حاکمیت، در چنبر چند تقابل فکری اجتماعی قرار گرفت:

نخست در تقابل با تشیع حوزه ای – شهرنشینی و تضادهای آنان (معارضات فکری و تعلّقات عربی – ایرانی)؛ و دیگر تقابل با قدرت و حاکمیت و گرایش یافتن به آن که اندک اندک جنبش ساده ی عدالت خواهانه ی قزلباش را از ارزش های اولیه دور می کرد به گونه ای که در اوج سلطنت صفویه، تزلزل های عقیدتی آن چشم گیر گردید و، سرانجام، با آن که بسیاری از «حقانیت های» تاریخی – اجتماعی آن، هنوز هم کارایی و توانمندی داشت، در سراشیب انحلال و نابودی قرار گرفت و سلطنت بلندآوازه ی صفویه، با پدید آمدن تفرقه و تشتّت، پایه های اصلی پایداری خود را از دست داد و با حمله ی گروه هایی نه چندان نیرومند از ساکنان شرقی ایران زمین (قبایل و عشایر افغان) و ناراضیان دیگر از پای درآمد. ۱. اسلام باوری ایرانیان

عوامل اجتماعی – سیاسی و فرهنگی حاکم بر سراسر ایران زمین تاریخی، از آغاز پیدایش دیانت مقدّس اسلام، شرایط و زمینه هایی را پدید آورد که این آیین جدید به سهولت توانست در جامعه گسترش یابد و ارزش های معنوی و آداب و مناسک نوین آن با روش های دیرین زندگی فردی و اجتماعی «ایرانیان» درآمیخت و آن سان یگانگی و همسویی یافت که نه تنها بر بسیاری از اختلافات و چندگانگی های «درون جامعه ای» پایان داد، بلکه آسیب های ناشی از اغتشاش های چند صد ساله ی «برون جامعه ای» از آن میان جنگ های ایران و روم را برای همیشه ترمیم کرد. این وضع نیاز چندانی به عملیات جنگی و اقدامات نظامی نداشت.

جامعه ی «ایده آل» توحیدی اسلام که توسط پیامبر گران قدر محمد مصطفی صلی الله علیه وآله وسلم بنیان یافته بود، در دوره ی زمام داری خلفای راشدین (۴۱ – ۱۱ق) نیز حیات ثمربخش خود را ادامه داد؛ اما با به قدرت رسیدن امویان (۴۱ – ۱۳۲ق) که به گونه ای تفکیک سیاست از دیانت (حکومت از عقیده) حاصل شد، پاره ای معیارهای جاهلیت و هنجارهای سیاسی – نظامی مبتنی بر نیازهای صاحبان قدرت و اقتباس شیوه هایی از عملکردهای رومی بیزانس جای گزین آن گردید.

مسأله ی عرب و غیرعرب، حکومت کننده (حاکم) و حکومت شونده (محکوم)، آرمان خواه مذهبی (مؤمنان حجاز) و قدرت مدار سیاسی (بزرگان دمشق)، مسلمان و غیر مسلمان (به تشخیص صاحبان قدرت) تار و پود وحدت نسبی پیش آمده را در هم ریخت و جنبش های دینی و عقیدتی و سیاسی گوناگونی پدید آورد که البته بر این امر برخوردهای اجتماعی و فرهنگی ملل و اقوام منطقه را نیز باید افزود(۳) واقعیات یاد شده و رویدادها و حرکات دیگر در جامعه ی ایران، که به تحقیق از لحاظ مدنی و آگاهی اجتماعی پیشرفته بود، نمی توانست بی تأثیر باشد؛ از این رو پس از شهادت امیرمؤمنان علی علیه السلام بسیاری از نهضت های ضد اموی که در بخش های پراکنده ای از «سرزمین اسلام» آغاز گردید، به صورتی در پیوند با ایران و ایرانیان شکل گرفت. این حرکت، که «علویان» از قوی ترین محورهای آن بودند، در آغاز اجتماعی – سیاسی به نظر می رسید، لکن به مرور صبغه ی عقیدتی – مذهبی یافت، تا این که تشیع، شکل تاریخی خود را بر پایه ی امامت علی علیه السلام و خاندان او و اصلِ عدالت خواهی به دست آورد.(۴) الف) کانون های اعتراض

سرزمین ایرانیان از آن سوی خراسان و ماوراءالنهر تا میان رودان و منطقه های غربی، یکی از مهم ترین مرکزهای شورش و اعتراض علیه ستم و ستمگری امویان شده بود که با قیام انتقام خواهان شهادت حسین بن علی علیه السلام و خیزش های مسلمانان و پیروان علی علیه السلام و حتی غیر مسلمانان آغاز گشته و با انقلاب خراسان به رهبری ابومسلم ابعاد سیاسی و نظامی بساط حکومت دمشق از هم پاشیده شد و عبّاسیان بر اریکه ی قدرت در بغداد ( ۶۵۶ – ۱۳۲ق) نشانده شدند و حکومت جدید رنگ ایرانی، خاصّه ساسانی، پیدا کرد و رنگ رومی حکومت بنی امیه از میان برداشته شد.

با این که تغییر خلافت امویان به عباسیان بسیار با اهمیت بود، اما نتوانست به علت دگرگون نشدن «ساخت حکومت»، احیا کننده ی ارزش های اسلامی دوره ی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم باشد؛ به همین دلیل مردم نومسلمان و ستمدیده ی ایران در وضعی قرار گرفتند که، ناچار شدند با هر اعتقاد و گرایش فرقه ای و مذهبی اسلامی و غیر اسلامی، نسبت به خلافت جدید نیز اندیشمندانه و محتاطانه رفتار نمایند و به خاندان علی علیه السلام علاقه مندی بیش تری داشته باشند و از لحاظ فکری و مذهبی با تشیع هم جوشی فزون تری احساس کنند، یا جدای از امر فقاهت و با پای بندی به مذهب های اسلامی موجود، در منطقه ها در یک زمینه ی اجتماعی و فرهنگی عام علاقه مند یا پذیرای اسلام اشراق و عرفان باشند و این حالت و «حوالت» تاریخی یکی از ارکان وحدت و هماهنگی «ملّی» در سراسر ایران بود.(۵) ب) نقش تشیع

شیعیان پیدایش مذهب خود را از زمان رسولِ خداصلی الله علیه وآله وسلم دانسته و اعتقاد دارند که بار سنگین امامت و رهبری «امّت اسلام» در واقعه ی غدیر خم بر عهده ی علی بن ابیطالب علیه السلام نهاده شده بود؛ لکن برخلاف انتظار، عده ای، که در «اکثریت» نیز بودند، پس از رایزنی در سقیفه ی بنی ساعده این وظیفه ی بنیادی اسلام را بر عهده ی ابوبکر (۱۳ – ۱۱ق) نهادند. و پس از او عمربن خطّاب (۲۴ – ۱۳ق) به توصیه ی همو و سپس، عثمان بن عفان (۳۶ – ۲۵ق) با نوعی دسیسه ی بدفرجام خلیفه ی مسلمانان شدند و در پایان علی علیه السلام به مقام خلافت و اداره ی امور جامعه ی اسلامی (۴۱ – ۳۶ق) رسید که تا این زمان نابکاری های بسیاری صورت گرفته بود.

شیعیان، یا پیروان علی علیه السلام، در «اقلیت» بودند و در این ماجرا نه تنها نسبت به خلفای یاد شده در بالا (راشدین) – به استثنای خلیفه ی چهارم (نخستین امام) – نظر موافق نداشتند، بلکه با طرح امامت در برابر حکومت های موروثی بعد امویان و عباسیان به طور کامل در جبهه ی مخالف قرار گرفتند و با بودن زمینه های تبلیغاتی به صورت های مختلف، گروه های زیادی از محرومان جامعه، ستمدیدگان پاره ای مناطق، مسلمانان غیر عرب و اقلیت های غیر اسلامی را به خود جلب نمودند و بر روی هم ایران زمین را سنگر اساسی مبارزات خود قرار دادند.

در سال ۲۶۰ قمری دوازدهمین امام شیعیان، مهدی موعودعلیه السلام، از نظرها پنهان شد و مدت هفتاد سال (غیبت صغری ) فقط با چهار تن از صحابه ی خود (نوّاب اربعه) در رابطه و گفت وگو بود که آخرین آنها، علی بن محمد السمری، در سال ۳۲۹ قمری درگذشت و از آن زمان رابطه ی مستقیم امت با امام غایب قطع گردید (غیبت کبری ) و مشتاقان «قسط الهی» در انتظار فرج وی و روزی هستند که بیدادگری از روی زمین ریشه کن گردد.

از آن روزگار و حتی پیش از آن، شیعیان در برابر هر نوع حکومت واکنش نشان می دادند، در نتیجه، هیچ گاه توافق کامل با نهادهای سیاسی جامعه حاصل نمی کردند. این امر جدای از جنبش های متعددی است که ایرانیان گاه در لوای شیعه و دوستی خاندان ولایت در پیوند با باورهای فرهنگی ایران پیش از اسلام ظاهر ساختند. در نظر شیعیان شاهان ایران و حکام جامعه های اسلامی، جز در مواردی نادر که از مدافعان و حامیان تشیع بودند، بر روی هم از ستمگران و غاصبان حق الهی رهبری جامعه به شمار می آمدند. قیام ها و نهضت های خونینی که از واقعه ی کربلای حسینی به سال ۶۱ قمری آغاز شد، بی تردید همه از آن حماسه ی حق طلبانه الهام گرفته اند. بدین سان چهره ی عدالت خواهی تشیع در تاریخ اسلام همواره خونین و مظلومانه بود و محرومان و ستمدیدگان، از هر قوم و طایفه و صنف و گروه، طی این دوران به این طریق فرا خوانده شدند، تا روزی حقیقت و عدالت در جامعه روایی یابد.

با توجه به این که مذهب اکثریت مردم این سرزمین تسنن، خاصه حنفی و شافعی بود و اداره ی حکومت ها غالباً در دست سنّیان قرار داشت و در پناه و حمایت آنان فقیهان و قاضیان مذاهب اهل سنت به فقاهت و قضاوت می پرداختند و، در نتیجه ی اعمال آنان، گاه ستمگری و تعصّب نیز چهره خوفناک و ضد دینی خود را به مظلومان جامعه و آزادگان و احرار نشان می داد، اما گویی در نهان دیانت ایرانیان به دور از دادخواهی و عدالت نبود و تشیع – بی آن که احکام مذهبی منظور باشد – در سراسر ایران حضور معنوی و روحانی یافت و این امر در تاریخ فرهنگی جامعه انعکاس چشم گیری داشت. ج) اشراق ایرانی

ساکنان مناطق مختلف، اعم از شیعی (فرقه ی ناجیه) و پیروان امامان فقه اهل سنت، در فلسفه و کلام از طریق منطق و استدلال و در عرفان و تصوّف با زبان محبت و عشق و کشف و شهود، حقانیت و درستی طریقت خود را آشکار ساختند و در هر دو مسیر معنوی و روحانی بالاتر از «قیل و قال مدرسه» و «یجوز و لایجوز» قرار داشتند. این تساهل و مدارای عقیدتی در کم تر سرزمینی در جهان ظهور عملی یافته است.

در این مورد با وجود سلیقه های گوناگون، اختلاف های شدید و زحمت افزا پدید نیامده است، با آن که بر روی هم، توحید ایرانیان، «اشراقی»، و توحید ساکنان آن سوی اروندرود بیش تر «عددی» بود، لکن در یکدیگر نیز تأثیر داشتند.

اما شیعیان که خود با اشراق آشنایی دیرینه داشتند، در برابر اندیشه ها و مکتب ها و شرایط گوناگون اجتماعی و سیاسی و شعبه های چندگانه ی مذهبی چون: زیدی و اسماعیلی و اثنی عشری – سه فرقه ی مهم – تقسیم شدند و به مرور نیز در درون هر یک انشعاباتی پدید آمد. شیعه ی اثنی عشری به جهت سازمان یافتگی فکری – کلامی و عملی – فقهی و بر روی هم فرهنگی، به ویژه نوشتاری، قوی ترین فرقه های شیعی نظام یافته بود که در ایران، خاصّه در بخش های مرکزی به گونه ی مکتبی با ساختارهای همه جانبه، مورد قبول اهل اندیشه قرار گرفت و کمابیش با عرفان و اندیشه های اشراقی مدغم شد و به علت شرایط تاریخی و اجتماعی رشد و بالندگی پیدا کرد و برای مردم نیز پایگاه دفاعی گردید. د) زبان فارسی

با تحوّل زبان پهلوی و پدید آمدن زبان جدید فارسی و گویش مردم در سراسر کشور به این زبان پویا و نگارش کتاب ها و رسائل گوناگون در زمینه های علمی و عقیدتی و ذوقی و خلاقیت های ادبی و هنری مستقل و یگانه ساز ایرانی، ابعاد فرهنگی هویت تاریخی ساکنان این منطقه را فراهم آورد. این زبان که به علت ویژگی های ذاتی زبان شناختی و رشد در محیط فرهنگی پویا و زایا، بستر بیان ها و خواسته های عرفانی و اشراقی شد، شعر فارسی را پدید آورد که خود چراغ عرفان و اشراق بود و در همین روند، خودِ زبان به غنای تاریخی رسید.

بدین سان اسلام باوری ایرانیان در پیوند با کانون های گوناگون اعتراض و انگیزه های عدالت خواهی بالنده شد و در ژرفای تشیع جنبه های ضد قدرت پیدا کرد و هماهنگ با مذهب های دیگر، گاه در بعد سیاسی – نظامی و گاه در عرفان و اشراق و عشق به توحید و توحّد، در راستایی «فرامذهبی» قرار گرفت و این خصلت را از طریق آسیای مرکزی (خراسان و ماوراءالنهر) به چین و ماچین؛ از طرف شرق ایران زمین (پامیر و سند) به هند و مناطق آسیای جنوب شرقی؛ و از سوی آذربایجان و اران به آن سوی جبال قفقاز؛ و از مسیر آسیای صغیر تا بالکان و سواحل شرقی آدریاتیگ انتقال داد و در همه ی این سرزمین ها، با زبان فارسی و نوشتارهای فارسی، محاورات علمی و فقهی و زمزمه های عشق و محبت، فراتر از «نطق و ایما و سجل» تحقّق پیدا کرد. ه ) پیامدهای یورش مغولان

حمله ی مغول آسیب های فراوانی بر نهادهای اقتصادی و فرهنگی ایران و سرزمین های هم جوار وارد ساخت و پاره ای از رشته های وحدت دینی و فرهنگی ممالک اسلامی را از هم گسست. خلافت عربی عباسیان را از میان برد لکن زندگی اجتماعی نوین را به مرور در چارچوب هویت های سیاسی مستقل تر قرار داد و در یگانگی های تاریخی – فرهنگی ساکنان ایران زمین که در ابعاد دیانت و مذهب و اشراق و هنر، جلوه های جهان گستری یافته بود، خدشه ایجاد کرد. بی تردید زمینه های «درون جامعه ای» گسست های اجتماعی و فرهنگی را هیچ گاه نباید از نظر دور داشت، حکومت های اولیه ی مغول در بخش هایی از ایران، و به مرور تسلّط ایلخانیان (۷۵۶ – ۶۵۶ ق) و، سرانجام، یورش تیمور و حکومت تیموریان (۹۰۶ – ۷۷۱ ق)، هیچ یک نتوانستند پیوندهای یاد شده ی ایرانیان با اسلام و ارزش هایی که خاندان رسالت و امامت بیانگر آن بودند و نیز خصلت های فرهنگی و ذوقی و عقیدتی ساکنان این سرزمین را ناتوان سازند.

سلسله ی آل مظفّر (۷۹۵ – ۷۱۳ق) و ایلخانان کوچک (۷۵۶ – ۷۳۶ق)، آل جلایر (۸۱۴ – ۷۳۶ق) در نظام ملوک الطوایف پا گرفتند. قیام های مردمی با ارزش های شیعی، حکومت هایی نظیر سربداران (۷۸۴ – ۷۳۷ق) را پدید آوردند؛ به دیگر سخن، امپراتوری تیموری به سرعت تجزیه شد: ترکمانان قراقویونلو (۸۷۳ – ۸۱۰ق) با گرایش شیعی، و ترکمانان آق قویونلو (۹۲۰ – ۸۷۲ق) با تمایلات سنّی. هم زمان با حاکمیت بازماندگان تیمور در بخش های شرقی ایران زمین و دیگر قدرت های محلی در سیستان و مناطق مرکزی و خراسان و ماوراءالنهر و درگیری های آنان با یکدیگر، گویی شرایطی را در نظام تاریخی حکومت در ایران ملوک الطوایف به وجود آورد که جامعه ی گسترده ی ایرانی در برابر امپراتوری نوپای عثمانی، خاصّه، از سال ۸۵۷ قمری (۱۴۵۳م) سال فتح قسطنطنیه، که به نوعی یادآور حکومت بیزانس و خلافت امویان و عباسیان بود، خواستار وحدت اجتماعی و سیاسی بر مبنای آرمان و فرهنگ تاریخی باشد.

دوران پیش از حمله ی مغول و سده های پس از آن ایرانیان با گرایش های مختلف نسبت به مذهب تشیع، هر چند به صورت «اقلیت» همیشه چشم به راه رفع تجاوزها و اجحاف ها و برکناری «ظلَمه» و استقرار «سلطنت عدل» بر روی زمین بوده اند. بسیاری از جنبش های اجتماعی – سیاسی شیعیان ایران پیش از ظهور صفویان، از جمله سربداران، در این اعتقاد عمیق مذهبی ریشه داشته است. «تصوّف اسلامی – ایرانی» در بسیاری از این حرکت ها، با هر نوع اندیشه – اعم از فلسفی یا سیاسی – اثرات زیادی گذاشته بود؛ به عبارت دیگر، جامعه در انتظار پاسخ پُرمعنا و با اقتداری بود تا بتواند به جنبش های نافرجام سامان دهد. صفویان اردبیل با پذیرش تشیع به شیوه ای که خود می اندیشیدند، یکی از پیشگامان این دگرگونی تاریخی در ایران شدند.

پطروشفسکی با اعتقاد به این که در بسیاری از نقاط کشور سنّیان شافعی و حنفی اکثریت داشتند، نوشته است:

رنگ عقیدتی نهضت هایی که علیه فاتحان مغول و بهره کشی فئودالی [اصطلاح از پطروشفسکی است ] بر پا شده بود، تشیع بود و بس، حتی اگر فرض کنیم که در قرن های هشتم و نهم هجری شیعیان ایران در اقلیت بودند، باید اذعان کنیم که این اقلیت، به هر تقدیر، مهمّ و فعّال و از حسن توجّه روستاییان و لایه های پایین شهری برخوردار بود.

همو افزوده است:

در این زمان ها، همواره موضوع انتظار مهدی در ایران شدت داشت و عامه ی مردم ظهور او را انقلابی اجتماعی در قالب دین می دانستند که قرن ها پیش، زمینه ی آن آماده می شد.(۶)

این دگرگونی یک باره صورت نگرفت و در زمان های مورد بحث هیچ گاه به طور کامل تحقق نیافت؛ اما صفویان و عملکرد سلطنت خواهان قزلباش نوعی درخشش امیدهای اجتماعی بود.

۲. برخورداری های تاریخی – اجتماعی و عقیدتی

شناخت باورمندی های قزلباش در پیوند با تحولات عقیدتی و خواست های سیاسی صوفیان اردبیل تبیین می شود. این امر تاریخی با آن که مورد توجه بسیاری از مورخان قرار گرفته است اما، هنوز کاملاً روشن نیست. در بندهای زیر به طور نسبی در چگونگی آن گفت وگو شده است: الف) باورمندی شیعی – صوفیانه خاندانی

تا آن جا که اسناد و مدارک تاریخی گواهی داده اند، شیخ صفی الدّین اردبیلی (مرید و داماد و جانشین شیخ زاهد گیلانی) از صوفیان منزّه و خوش نام و مورد توجه خاصّ حاکمان وقت و قدرت مداران سیاسی بود. شیخ زاهد گیلانی بر پایه ی اعتقادات مریدانش، پیش از آن که شیخ صفی الدّین را دیده باشد، درباره ی او گفته بود:

ای مریدان، مژده باد شما را که شیخ المعصومین و عارف به علوم اسرار حضرت ربّ العالمین شیخ صفی الدّین اسحق موسوی شفقت کرده به جانب بقعه ی من می آید.

و افزود:

به خدا این جوان محرم بارگاه حق… و برگزیده ی حضرت خدای عالم است.

و حتی در مورد فرزندان وی پیش بینی می کند که

روز به روز در ترقی خواهند بود تا زمان قائم آل محمدعلیه السلام.(۷)

پس از درگذشت شیخ صفی الدین اردبیلی به سال ۷۳۵ قمری در اردبیل، پسرش شیخ صدرالدین جایش را گرفت تا سال ۷۹۴ قمری که او نیز درگذشت. هر دو تن شافعی مذهب و احتمالاً کرد زبان بودند و مراد و هادی صوفیان منطقه ی وسیعی از اران و آذربایجان و گیلان و کردستان، به مرکزیت اردبیل، به شمار می رفتند.(۸)

از زمان خواجه علی سیاه پوش پسر شیخ صدرالدین، که به سال ۸۳۰ قمری در سرزمین فلسطین درگذشت، مسأله ی تشیع خاندان شیخ صفی الدین آشکار شد. وی با امیر تیمور گورکانی ملاقات کرد. این امر و دیگر رویدادهای تاریخی، اهمیت و اعتبار او را به عنوان مرشد صوفیان شیعی مذهب، چشم گیر نموده است.(۹) پسر وی شیخ ابراهیم بر طریق پدر، نخستین مرشد این طریقت است که بر خلاف احساسات و تمایلات حاکمان قره قویونلو لقب «شیخ شاه» به خود داده و، در منطقه ی نفوذ اجدادش، بسیاری از تهی دستان روستاها و عشیره های شیعی مذهب را به خود جلب کرد آنان که پس از درگذشت مرشد والامقام خود به سال ۸۵۱ قمری، بدون ترس و محابا، نزد فرزندش شیخ جنید گرد آمدند و با برملا کردن ادعای سلطنت و حکومت تحت لوای تشیع، از یکسو بر بسیج طرف داران خود تندی دادند و از سوی دیگر، سوءظن جهانشاه شیعی مذهب قره قویونلو را افزون تر ساختند.

امیر یحیی بن عبداللطیف قزوینی در تاریخِ مشهور خود به نام لب التّواریخ پس از اشاره به این که «شیخ حیدر داعیه ی سلطنت صوری فرمودند»(۱۰)، اضافه کرده است:

«میرزا جهانشاه از سلاطین قراقویونلو، به سبب توهمِ زوال ملک، آن حضرت را از قلمرو خود عذر خواست. آن حضرت با جمعی کثیر از اصحابِ ارادت به جانب حلب رفتند. بعد از مدتی به دیار بکر، که والی آن جا امیرکبیر ابونصر حسن بیک بود و با میرزا جهانشاه مخالفت و مخاصمت می نمود، تشریف بردند و حسن بیک به قدم اعزاز و تعظیم استقبال ایشان نمودند و به مصاهرت با آن حضرت مفاخرت جسته خواهر اعیانیه ی خود را، مهدعلیا خدیجه بیگم آغا، به نکاح آن حضرت درآوردند و حضرت صفدر ابوالغازی سلطان حیدر از این خاتون متولد شد و حضرت سلطان جنید بعد از چند وقت با مردم بسیار از دیار بکر به عزم غزو کفار به طرف طرابزون [ترابوزان ] رفتند [و] با کفار آنجا غزا کردند.(۱۱)

و سرانجام افزوده است که وی در جنگ با امیر خلیل، والی شیروان، کشته شد.(۱۲)

از ازدواج شیخ جُنید شیعی مذهب با خدیجه بیگم آغا (خواهر اوزون حسن) آق قویونلوی سنی مذهب شیخ حیدر متولد شد و اوست که در روند حرکت های دینی – سیاسی اجداد خود، سازمان نظامی متشکل و جانباز، مبتنی بر «عقیده»، زیر عنوان قزلباش پدید آورد.(۱۳) ب) پای بندی به اندیشه های ایرانی

با در نظر گرفتن گرایش ها و جنبش های پس از قیام های مانویان و مزدکیان (در ایران باستان) و حرکت های سیاسی – فرهنگی آرام و گاه تند و ضدحکومتی (در عصر اسلامی) و بررسی طیف های گوناگون هر یک از آنها، روند تاریخ ساخته و کمابیش یگانه ای را می توان بازشناسی کرد. این امر از همان زمان ها نیز مورد عنایت مخالفان صفویه و قزلباش قرار گرفته بود.

در نامه های سلطان بایزید و سلطان سلیم و، به تقلید از آنان در بسیاری از منشآت عثمانیان، درباره ی پاره ای از نمادهای این حرکت ضد تسنن «جمله»ها و «واژه»های نابهنجار به وفور آمده است از آن میان درباره ی قزلباش گفته شده:

– «طایفه یاغیه قزلباشیه خذّلهم اللَّه»؛

– «طایفه ملاحده قزلباش»؛

– «زنادقه اوباش و ملاحده قزلباش دمرهم اللَّه و خذلهم»؛

– کلاه سرخ نکبت اندود»؛

– و «مجوسان».

در مورد ایران آمده است:

– «میل آتش (آتش پرستی) در آن سرزمین نمایان شده است».

و درباره شاه اسماعیل آمده است:

– «صوفی بچه ی لئیم ناپاک، اثیم افّاک، ذمیم سفّاک»و…

فضل اللَّه بن روزبهان خنجی (م ۹۲۵ق) که از مورخان غیر شیعی و ضد صفوی است، در یکی از کتاب های خود، به نام عالم آرای امینی، در یک رباعی درباره ی شیخ حیدر، که نشان دهنده ی داوری های اوست، چنین گفته است:

آنچه هرگز نکرده بود، صلوه

و آنچه هرگز نداده بود، زکوه

آنچه نگرفته هیچ گه، روزه

و آنچه نشناخته، رهِ عرفات

و آن گاه افزود:

«بعد از فتح بلاد آذربایجان، با وجود صغر سن، سجاده شیخوخت در چلّه خانه اردبیل بدو تفویض فرمودند و بر ادامه ی سلوک طریق زهادت و اقامه ی رسوم عبادت تحریض نمودند. سابق، قضا، شیخ حیدر را از زمره ی اشقیا نوشته و طینتش به سیاست سرشته بود. از اسباب شقاوتش آن که خلفای هدر از هر سو بدو ره آوردند و دعوای اولوهیت او را به شهادت سفاهت آشکار کردند. شیخ زاده را وفور اطاعت مردم روم بر کسب اخلاق مذموم و اطوار میشوم باعث آمد: نخست در مکتب باید نشست نه بر مرکب سوار شد، لوح هجا در دامن بایست نهاد، از لوح کنار گرفت، به جای درس مقامات معنوی، داستان طایبات پهلوی خواندی و به عوضِ قلم بر کتاب جلیل، شمشیر بر کلاب اردبیل راندی و در خانه اش جز کمان چله گیر نبود و در خلوتش جز شمشیر… اکثر اوقاتش در تهیه مقدمات لشکرکشی، از نیزه ساختن و تیغ پرداختن معروف بود و خلقی بسیار از مردم روم و طالش و سیاه کوه در مرکبش مجتمع گشته، گویند همگنان او را معبود خویش می دانستند و از وظایف نماز و واجبات اعراض کرده، جنابش را قبله و مسجود خود می شناختند. شیخ هم دین اباحت را برای ایشان ترویج داد و قواعد شریعت خرمیان بابکی در میانشان نهاد… تمامت زندگانی را در ورزش طریق پهلوانی صرف کردی.(۱۴)

همین وقایع نگار متعصب در کتاب دیگر خود آورده است:

فتح طایفه ی قزل برگ و دشمنی با ایشان و مقاتله با مردم صواب ایشان، بسیار فاضل تر از غزا با کفّار افرنج است که هیچ تردد در کفر ایشان نیست… این فقیر… فتوی داده ام که طایفه ی سرخ کلاه [ = قزلباش ] بدتر از کفار افرنجند و مقاتله با ایشان افضل از مجاهده با کفار افرنج است؛ زیرا اول، که غزای فرنگ است، فرضِ کفایت است، حالی و این فرض عینی.(۱۵)

با پذیرش سیادت ساختگی صوفیان اردبیل، نخست نسل خود را به امام زین العابدین علیه السلام رسانده، آن گاه در وجود آن امامِ «نیمه ایرانی» نژاد خود را باز یافته اند. صرف نظر از درستی یا نادرستی این انتساب و داستان ازدواج شهربانو دختر یزدگرد ساسانی با حضرت حسین بن علی علیه السلام، آنچه به لحاظ تاریخی اهمیت یافته، قبولِ نسبی جامعه و حقانیت جامعه شناختی این نسبت است؛ به زبان دیگر، ایرانیان می خواستند این داستان صحت تاریخی پیدا کند؛ گویی به درست بودن آن نیاز ملی – مذهبی داشته اند.(۱۶) ج) «فره ایزدی» و نهاد سلطنت

واژه ی «فره ایزدی» که به صورت «خریزما» یا «شریزما»(Charisme )Kharisma() به زبان های اروپایی وارد شده و در روانشناسی اجتماعی و جامعه شناسی سیاسی مفهوم بحث انگیزی گردیده است،((در بسیاری از اندیشه های سیاسی، خاصه در جامعه شناسی سیاسی ماکس وبر) Charismatique.) در اصل نوعی حالت معنوی و خدادادی بود که دارنده آن را متصف به صفات برجسته ای می نمود، به گونه ای که جنبه های کرداری آن جامعه را در مسیر عدالت و انسانیت و آزادی قرار می داد و اگر صاحب قدرتی، به هنجارهای نامردمی و بیدادگرانه روی می آورد، «فرّه ایزدی» از او دوری می گزید و دارنده پیشین آن نه تنها در زمره ی مردم عادی قرار می گرفت، بلکه گاه به صورت «دیو» در می آمد.(۱۷)

قزلباشان درباره ی شیخ حیدر کمابیش چنین اعتقادی داشتند؛ اما درباره ی شاه اسماعیل به روشنی تمام «القابی» را نسبت داده اند که سیاحان و مورخان اروپایی، چون مفاهیم یاد شده را به درستی درک نمی کردند، اعتقاد ورزیده اند که قزلباشان، برای شاه، «الوهیت» قائل شده اند.

پاره ای از القاب به کار رفته برای نخستین پادشاه صفویه به نقل از عالم آرای شاه اسماعیل از این قرار است:

پادشاه جم جاه، پادشاه عالم پناه، خسرو زمان، خاقان سلیمان شأن، خاقان اسکندرشأن، خاقان گیتی ستان، ظل اللَّه، حضرت ظلّ اللّهی، نوّاب ظل اللّهی، نوّاب همایونی ظل اللّهی نوّاب همایون، نوّاب گیتی ستانی، نوّاب عادل، نوّاب عالی، نوّاب اعلی، نوّاب کام یاب، نوّاب گیتی ستان، نوّاب مرشد کامل، نوّاب خاقانی، حضرت خاقانی، نوّاب خاقان سلیمان نشان، نوّاب جهانبانی، نوّاب اشرف، ولی نعمت، ولی نعمت عالمیان، مرشد کامل، کامل مکمّل، حضرت اشرف، ابوالمظفّر، ابوالمنصور، پادشاه دین مبین صاحب خروج.

قزلباشان با گزینش چنین شخصیتی (۱۳ – ۱۲ ساله) به زعامت و رهبری جدیدِ سیاسی – نظامی و مذهبی خود، حرکت کم نظیری را در استواری سلطنت واحد در «ایران زمین» آغاز کردند و از سال ۸۹۹ قمری که سلطان علی، برادر شاه اسماعیل، کشته شد، تا سال ۹۳۰ قمری که شاه اسماعیل در سی و هشتمین بهار زندگی خود در قلعه صاین، نزدیک سراب، به بیماری سل درگذشت، قزلباشان با اعتقاد و صمیمیت تمام گرد او حلقه زده، تا مرز پرستش از او تمکین و اطاعت کردند. ۳. قیام و حاکمیت قزلباش

جامعه ی ایران آماده پذیرش آرمانی جدید در مقاومت تقابلی با کانون های ستم داخلی و سلطه ی خارجی و برقراری عدالت، سرانجام تشیع را، به معنای وسیع، و تصوّف را، به معنای محدودتر، بشارت دهنده ی راه خود قرار داد. در تشیع، حق طلبی و دادگری و دوری از ریاکاری و تعصب را دریافته بود و در تصوف، جدا از بعد منفی گوشه گیری و دوری از زندگی، که رسم پاره ای از «درویشان» بود، برخورداری از مواهب حیات شرافتمندانه، شهامت و مبارزه جویی و گستاخی را یافته بود.

زبان فارسی با این که در این جریان به ظاهر جایگاهی نداشت، اما تصور بر این بود که توان استحاله ی اقوام ناآشنا به زبان فارسی را خواهد داشت. با آن که پیش از حمله مغولان چندین حرکت سازنده از شیعیان ظاهر شده بود، اما از آن زمان بدین سو، همواره تلاش های آنان در آمیختگی با پاره ای از ارزش های فرهنگی – سیاسی ایران زمین، جامعه را به نوعی حکومت مستقل با هویت ایرانی، مبتنی بر عدالت، سوق داده بود.

سازمان عقیدتی – سیاسی و نظامی جنبش جدید، با عنوان «قزلباش» تجلی دهنده ی خواست های یاد شده یا برخی از آنها بود و در آن، روح جوان مردی و فتوّت و عیاری از یک سو و تندی و قاطعیت و گاه تندخویی و بی رحمی و قساوت در برابر دشمنان جای یافت. این سازمان متحدالشکل و نظام یافته با بسیج توده های روستایی و تهی دست شهری و ایلات و عشایر، پس از سال ها نبرد و خون ریزی و شکست و پیروزی، شاه اسماعیلِ جوان را، با انتساب های برشمرده، بر تخت سلطنت نشاند.(۱۸)

این نهضت واکنش ده قرن سلطنت و حکومت هایی بود که در جامعه ی بزرگ اسلامی به نام اهل سنت جریان داشت، و شیعیان گاه با روش های «کتمان و تقیه» و گاه با «مبارزه مستقیم و سر به نیست شدن»، آن را تحمل کرده، صمیمانه، هماهنگ با بسیاری از معترضان اجتماعی، برای رسیدن به «عدالت» و «رهایی» از هر نوع ستم، تلاش و پایداری نشان داده بودند. این امر که گاه از نظرها پنهان مانده است، از آغاز نهضت قزلباش تا استواری سلطنت صفویان با عنایت بر دو مقوله تبیین می شود: الف) خروج شاه اسماعیل

جهانشاه پس از امیر قرایوسف ترکمان، که در سال ۸۷۲ قمری به دست اوزون حسن آق قویونلو کشته شد، روزی از منجّمان خود خواست تا او را از احوال صوفیان اردبیل و ستاره ی فرزندان شیخ صفی الدین اردبیلی با خبر کنند، منجمانِ با فراست چنین گفتند:

ای شهریار، آنچه از شمار اختران بر ما ظاهر شده عرض کنیم، یا آن که خوش آمد گوییم؟ نزدیک شده که یکی از اولاد شیخ صفی به اندک روزگاری خروج کند و تمام ولایت ایران و پاره ای از ممالک هندوستان و پاره ای از ولایت ترکستان را مسخّر گرداند و صاحب خروج خواهد شد و مذهب را تغییر خواهد داد و او به ضرب تیغ آبدار تمام ولایت را برهم خواهد زد و به تصرف خود درخواهد آورد و آن مذهب را رواج خواهد داد و روز به روز ترقی خواهد یافت و دولت ایشان زوال ندارد تا هنگام خروج صاحب الامرعلیه السلام و در رکاب آن حضرت شمشیر خواهند زد و پادشاهی به ملازمان آن حضرت خواهند سپرد و خود در بندگی آن حضرت خواهند ماند.(۱۹)

اسماعیل صفوی نیز خود پیش از آن که بر اریکه ی قدرت تکیه زند، در جواب نامه ای به الوند میرزا، که حاضر بود حتی اردبیل را به صوفیان و قزلباش ببخشد، چنین نوشت:

از اولاد حسن پادشاه [اوزون حسن ] بی ادبی، بی حرمتی و بی مروّتی بی سبب، به اولاد شیخ صفی بسیار واقع شده و با وجود این همه آزار که رسیده، نوّاب همایون ما از سرخون پدر و جدم گذشتم و مرا داعیه ی سلطنت و پادشاهی نیست و می خواهم که دین آبا و اجدادم حضرات معصومین را رواج دهم و تا جان در تن خواهم داشت در راه خدا و رسول و دین مبین شمشیر خواهم زد، تا حق [ = عدالت ] به مرکز خود قرار گیرد. می باید که از روی صدق و اعتقاد درست دست بر دامن پاک حضرات ائمه زده، زبان به ذکر علیاً ولی اللَّه گویا گردانید، تا سعادت دو جهان یافته و در میان پادشاهان گوی سعادت برده باشی و هر ولایت که فتح کنم به نام توسکه زده و خطبه ی تو گفته شود و تو را برادر بزرگ دانم و اگر از بی سعادتی، این سعادت را درنیابی خوش باشد، بیا به میدان که خون برادر بی گناه خود را از تو خواهم گرفت، دیگر تو می دانی و به هر کدام راضی شوی ما را اعلام کن والسلام.(۲۰) ب) رسمیت مذهب و واکنش ها

شاه اسماعیل صفوی با اعتقادات شیعی و متعصّبانه و تندروی های خصمانه علیه اهل سنت با پشتیبانی کامل قزلباش، مذهب شیعه ی جعفری اثنی عشری را، که بیش از همه ی فرقه های اسلامی دارای پویایی ذاتی بود، در سراسر قلمرو خود رسمیت داد و امر کرد تا مؤذنان و خطیبان «اشهدانّ علیاً ولی اللَّه» و «حی علی خیرالعمل» را در اذان و اقامه ی خود اعلام نمایند. حسن روملو، مورخ عصر آغازین صفویه، در ارتباط با تبریز آورده است که شاه اسماعیل بدون بیم و هراس و دلهره و نگرانی وارد مسجد جمعه ی تبریز شد و امر کرد:

خطبای ممالک خطبه ی ائمه ی اثنی عشر – علیه صلوات اللَّه الملک الاکبر – خوانند. «اشهدانَّ علیاً ولی اللَّه» و «حی علی خیر العمل» – که از آمدن سلطان طغرل بیک بن میکائیل بن سلجوق و فرار نمودن بساسیری، که از آن تاریخ تا سنه ی مذکوره پانصد و بیست و هشت سال است، از بلاد اسلام بر طرف شده بود – با اذان ضم کرده، بگویند؛ و فرمان همایون شرفِ نفاذ یافت که در اسواق، زبان به طعن و لعن ابابکر و عمر و عثمان بگشایند و هرکس خلاف کند، سرش را از تن بیندازند.(۲۱)

رسمیت مذهبی مبتنی بر فشار، موجب شد که در بخش های گوناگون جامعه واکنش هایی پدید آید و شیوه های مبتنی بر عناد و مخالفت جویی، گروه های گسترده ای از ایرانیان را که بر روال گذشته اهل سنت بودند (به ویژه بخش های شرقی ایران زمین) و همسانِ همه ی مردم از حکومت ها هم آزردگی داشتند و نسبت به خاندان رسالت و امامت و ولایت مهر می ورزیدند، خوش نیاید و در دوره های بعد برای حکومت معضل آفرین شود.

بنیان گذار سلسله ی صفوی سکه ای به نام خود با نقش «لا اله الا اللَّه، محمّد رسول اللَّه و علی ولی اللَّه» ضرب کرد و در آن خود را «بنده ی شاهِ ولایت» نامید.

سخت گیری و فشار نسبت به ایرانیانِ سنّی مذهب، که اکثریت جامعه ی تاریخی ایران بودند، و ترویج مذهب تشیع، به صورتی که خود می خواستند، به تحقیق، از «تشیع واقعی» دور بود؛ حتی شاه به نصایح علمای مذهب توجه نمی کرد. برخی از اصحاب علم و فقاهت تبریز، که نگران اوضاع بودند، شبی پیش از تاج گذاری نزد شاه اسماعیل رفته، چنین گفتند:

قربانت شویم؛ دویست، سیصد هزار خلق که در تبریز است، چهار دانگ آن همه سنی اند و از زمان حضرت تا حال این خطبه را [اشهدانّ علیاً ولی اللَّه ] کسی بر ملا نخوانده و می ترسیم که مردم بگویند که پادشاه شیعه نمی خواهیم و – نعوذ باللَّه – اگر رعیت برگردند چه تدارک در این باب توان کرد؟

شاه اسماعیل به هیأت علما که به گونه ای حکایتگر گرایش «رعیت» غیرِشیعی به «پادشاه شیعه» بودند چنین پاسخ داد:

مرا به این کار باز داشته اند و خدای عالم و حضرات ائمه ی معصومین همراه من اند. از هیچ کس باک ندارم به توفیق اللَّه تعالی اگر رعیت حرفی بگویند، شمشیر می کشم و یک کس را زنده نمی گذارم.(۲۲)

شاه اسماعیل که «قطب» قزلباش و «مرشد کامل» صوفیان و «پادشاه» ایران شده بود و، به قول عده ای از سیاحان ونیزی، «خدا» فراموش گشته و «مرشد کامل» جای گزین آن شده بود(۲۳) آنچه اراده می کرد و می خواست، به یاری فداکاران قزلباش تحقق می یافت. اسکندربیک ترکمان در این مورد نوشته است:

هر چند که از جانب پادشاهِ ولی نعمت بی عنایتی مشاهده نموده، مورد قهر و سخط مرشدکامل گردند، در راه طلب و منهج قدمی اخلاص، آن را از نقص خود دانسته، موجب تزکیه ی نفس و پاکی طینت شمرند… به هزار گونه آزار و الم صوری و معنوی صابر بوده، روی از درگاه مرشد کامل نتابند تا آلایش آن نقص را به عرق خجالت و زلال ازدیاد خدمت پاک گردانیده خود را آماده ی توجه و التفات ظاهر و باطن گردانند.(۲۴)

شاه اسماعیل که اندک اندک برای مریدان جنبه ی «الوهیت» پیدا کرده بود، خود نیز گویی به راه و روش خویش و نحوه ی اعتقاد طرف دارانش، به باوری استوار رسیده بود و این امر با اسلامِ برخاسته از قرآن، و فرهنگ ایران و باورهای دینی جامعه و، در نتیجه، وحدت و یک پارچگی ایرانیان در سراسر ایران زمین مغایرت داشت. نامه ی زیر نشان دیگری از این باور است:

از چمن دلگشای خاندان نبوّت و ولایت نهال بلند برومند وجود اینجانب سرافرازی کشید و از گلشن عالم آرای دودمان سیادت، چراغ گیتی افروز این دولت روزافزون… روشن گشت.(۲۵)

اعتقاد عمومی شیعیان قزلباش، که بدون داشتن امتیازات علمی و اخلاقی در منصب قیادت نشسته بودند، در برداشتی سیاسی چنین بود:

ز مشرق تا به مغرب گر امام است

علی و آل او ما را تمام است.(۲۶)

این شعار و شعارهای دیگر توسط گروه های متعدد «تبرائیان» در گذرها به آواز بلند خوانده می شد و سه خلیفه ی اول مسلمین و دشمنان علی علیه السلام و فرزندانش مورد طعن و لعن قرار می گرفتند و مردمی که پیش از این سنی بودند، می بایستی در ادامه ی لعنت ها با صدای رسا بگویند: «بیش باد و کم مباد.» و اگر از این فرمان سرپیچی می کردند خونشان به دست تبرداران قزلباش بی درنگ ریخته می شد. ج) تبلیغ و رواج شیعه گری

قزلباشان با آشنایی سطحی که از اسلام و تشیع داشتند، هماهنگ با خصلت های ایلی و عشیره ای، مذهب خود را تبلیغ می کردند که گاه با تشیع شهری و «حوزه ای» در تعارض قرار می گرفت و در تشیع خود نیز شیوه ی پایداری نداشتند و با آن که «قدرت های تبلیغی» کارا و توانمندی داشتند، خاصه در دوره ی سلطنت، اما ماهرانه از آن سود نمی جستند. جامعه ی ایران (شهرنشینان و گروه های آگاه دینی) در آن زمان، «اتحادیه ی قزلباش» را کمابیش نیروی منسجم و ایران گیر یافته بود، لکن در برابر بسیاری از کردارهای واپس گرایانه آنان، که عقب تر از حروفیان و نوربخشیان و همانند آنان بود، واکنش های غیرمستقیم نشان می داد. با این حال کوشش ها و هنجارهایی نشان داده، تا از این کانون، حتی المقدور، برای رسیدن به هدف های بنیادی تاریخی، که شامل استقلال و مرکزیت سیاسی بود، به طور کامل استفاده گردد.

بدین سان می توان گفت که تشیع در این دوره بیش تر به عنوان پرچم مبارزات سیاسی و اجتماعی جمعیت هایی درآمده بود که علیه فرمان روایان پیشین به مبارزه برخاسته بودند و با این که از لحاظ فرهنگی توان لازم را نداشتند، اما به سبب های پیش گفته، مورد علاقه ی نسبی ایرانیان بودند و این امر درست در زمانی تحقق می یافت که امپراتوری عثمانی، زیر عنوان «خلافت جدید»، در حال توسعه ی متصرفات خود در جهان اسلام بود.

جنبش سیاسی و اجتماعی قزلباش با صبغه ی چشم گیرِ مذهبی، بدان صورت که گمان می بردند، توسعه می یافت و فشار بر مردم و قدرت نمایی حکومتی بخش بارز آن بود؛ در عین حال، همان اعتقادات نیز دگرگونی هایی پیدا می کرد. غزلی نه چندان محکم و هنرمندانه از شیخ علی صفوی به فارسی و غزل دیگری از شاه اسماعیل به ترکی، نقل شده است که در غزل نخستین هیچ احساس ضدّ سنی دیده نمی شود، حال آن که در غزل دوم، برداشت کاملاً شیعی است و حتی تعلق به «مذهب غالیان» را هم رسانده است:

عزل نخستین (به زبان فارسی)

منم آن بحر بامعنی که موج پر گهر دارم

منم آن روح روحانی که از معنی خبر دارم

نیم از عالم صورت که با صورت درآویزم

به ملک عالم معنی مقامی معتبر دارم

در این زندان جسمانی دل و جانم فرو ماند

نه آخر طالب خاکم که حرص سیم و زر دارم

که من از عالم جانم درین پستی کجا مانم

ببال همت معنی ز نُه ایوان گذر دارم

منم شهباز سلطانی به وقت صید در معنی

بسی قطع منازل ها برون از بال و بر دارم

طلسم جسم بشکستم، به کوی دولت بنشستم

تو این معنی که می بینی من از جای دگر دارم

چنان مستغرق عشقم به غیرم نیست سودایی

ره وحدت گزین کردم نه در سر شور و شر دارم

علی بردار دل از جان اگر مشتاق دیداری

ز جان باید گذر کردن چو بر جانان نظر دارم(۲۷) غزل دوم (به زبان ترکی)

منم بو تنده کی جانم علیدر

منم هم دین و ایمانم علیدر

کیجه گوندر گزرم روضه سنده

منم روضه ی رضوانم علیدر

حسن ایله حسنیک باغچه سنده

منم بلبل خوش خوانم علیدر

منم بر قطره سو شاهنگ یولنده

منم دریای عمانم علیدر

حاجیلر حج ایدر حنّان و منّان

منم حنّان و منّانم علیدر

منکا بو دفتر و دیوان گرگمر

منم دفتر و دیوانم علیدر

یوزنک مصحفیفه بسزد خطایی

بیان علم قرآنم علیدر(۲۸)

جانشین شاه اسماعیل، پس از ترک «شراب خواری»، بیش از پیش خود را مذهبی نشان داده است. نوشته اند در نامه ای ملاّ مقدّس اردبیلی (احمدبن محمد) او را برادر خطاب کرده است. شاه تهماسب که متوجه این الطاف شده بود، فرمان داد تا کفنش را بیاورند و نامه را در آن نهاد و وصیت کرد او را با همان نوشته به خاک بسپارند.(۲۹) در نامه ای مجعول از ملامقدّس اردبیلی که در سال ۹۹۳ قمری، یعنی سه سال پیش از سلطنت شاه عباس اول، فوت کرده است، و پاسخی مجعول از شاه عباس به آن، قدرت علمای دینی و پذیرش نظام صفوی از یک سو و تمکین شاهان صفوی از علمای دینی از سوی دیگر مشهود است. نامه ی ملا مقدّس اردبیلی، که در باب شفاعت از یک گناه کار است، بدین شرح است:

بانی ملک عاریت عباس بداند؛ اگر چه این مرد اول ظالم بود، اکنون مظلوم می نماید؛ چنانچه از تقصیر او بگذری، شاید که حق سبحانه و تعالی از پاره ای تقصیرات تو بگذرد. کتبه بنده ی شاه ولایت احمد الاردبیلی.

شاه عباس نه تنها از خطاب وی نمی رنجد، بلکه در جواب می نویسد.

به عرض می رساند عباس؛ خدماتی که فرمودید به جان منت داشته به تقدیم رسانید. امید که این محب را از دعای خیر فراموش نکنند. کتبه کلب آستان علی، عباس.(۳۰)

نیرومندی حاکمیت قزلباش همواره با ضرب شمشیر و کشتار مخالفان و سخت گیری بر دشمنان تحقق نیافته و تبلیغات در میان مردم ساده و مشتاق نیز نقش عمده ای داشته است. کتاب برای تبلیغات به قدری کم یاب بود که بزرگان را دچار مشکل می کرد. عالمی به نام قاضی نصراللَّه زیتونی، که در تبریز با جد و جهد فراوان به ترویج این مذهب مبادرت کرده بود و در مدارس این شهر به تدریس کلام و فقه اشتغال داشت، کتاب شرایع الاسلام علامه حلّی را اساس تعلیمات مذهب شیعی معرفی کرد و، از آن زمان، نوشتن کتاب هایی به زبان ساده و گاه غیر علمی برای فهم عامه آغاز شد و با فرستادن این گونه کتاب ها به شهرهای بزرگ و تأسیس مدارس مذهبی در کشور، مردم را به خواندن و تبلیغ مذهب شیعه ترغیب و تشویق کردند و از میان همین گروه ها اندک اندک عالمانی پدید آمدند و در نظام صفوی ادغام شدند.

منبع : ناصر تکمیل همایون تاریخ اسلام – نهم فروردین ماه سال ۱۳۸۲ شماره سیزدهم –

بررسی علل مخالفت های ابوذر با سیاست مالی عثمان.

اشاره:

جبهه گیری و موضع سرسختانه ابوذر صحابی بزرگ و بلندمرتبه پیامبر در برابر خلیفه سوم، عثمان، و حاکم شام، معاویه، از دیرباز مورد بحث و گفت وگوی اندیشمندان بوده و آراء متفاوتی درباره آن ارائه گردیده است . کسانی که درباره ابوذر دست به تحقیق زده اند، هر کدام مطابق تفکر و مسلک خویش به اظهارنظر پرداخته اند .در این مقاله، به بعضی از آن ها اشاره شده و سپس به بررسی واقعیت ها پرداخته و در پایان مراد اصلی ابوذر و علل مخالفت وی با هیات حاکمه بیان گردیده است .

ابوذر
ابوذر یکی از صحابه بنام پیامبر، سه سال پیش از بعثت، با ندای دل به وجود خداوند ایمان آورده، و پرستش وی را آغاز کرد . او چهارمین یا پنجمین نفری بود که به پیامبر و اسلام ایمان آورد و نخستین فردی بود که اسلامش را در مکه پیش از تبلیغ علنی رسالت آشکارا اعلام داشت و از آن پس، مورد اذیت و آزار قریش قرار گرفت; چنان که اگر راه تجارت قریش به شام از محل زندگی قبیله ابوذر یعنی قبیله غفار نمی گذشت، چه بسا در همان روزهای اولیه، او را می کشتند . ابوذر پس از آن که اسلام آورد، به میان قبیله خود بازگشت و آن ها را نیز به اسلام دعوت نمود . ابوذر از پرشورترین و جدی ترین کوشندگان در راه گسترش اسلام بود . ابوذر گرچه پس از جنگ احد به مدینه مهاجرت کرد و در جنگ بدر شرکت نداشت، ولی خلیفه دوم به سبب مقام و منزلت وی، او را نیز در زمره مستمری بگیران اهل بدر به شمار آورد و برای او نیز همچون شرکت کنندگان در جنگ بدر، مقرری تعیین کرد .
ابوذر در جنگ تبوک، هنگام عبور از بیابان، شترش از حرکتبازماند و سپاهیان اسلام بنا به ضرورت جنگ، او را با مرکبش در بیابان رها نمودند و به حرکت خود ادامه دادند . از این رو، ابوذر در حالی که اثاثیه خود را بر دوش می کشید، در پی سپاه به راه افتاد و آن قدر پیاده راه پیمود تا آن که خود را به سپاه اسلام رسانید .ابوذر یکی از سه تن صحابی وفادار پیامبر است که وقایع پس از رحلت پیامبر بر آن ها تاثیر انحرافی نداشت و همچنان در وفاداری بر ولایت اهل بیت علیهم السلام پافشاری می کردند .پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از او پیمان گرفت درباره احکام خدا سستی نشان ندهد و تمام مذمت ها و ملامت ها را با شکیبایی برخود هموار سازد و همواره حق بگوید، اگر چه تلخ و دشوار باشد . (۲) ابوذر از جمله معدود یاران وفادار حضرت علی علیه السلام است که همراه امیرالمومنین بر جنازه حضرت فاطمه زهرا علیها السلام نماز خواند .ابوذر هرگز از نقل احادیث رسول خدا خودداری نورزید . با آنکه حکام وقت مردم را از نقل احادیث نبوی منع کرده بودند . او کم ترین اعتنایی به تهدیدات آن ها نشان نداد . و گفت: «به خدا قسم، اگر شمشیر بر دهانم بگذارید که آنچه را از رسول خدا شنیده ام نقل نکنم . باز هم تحمل سختی و برندگی تیغه شمشیر را بر ترک سخن رسول خدا ترجیح خواهم داد .» (۳)برای ابوذر درهم و دینار فراوان فرستاده شد تا با دریافت آن، از موضع خود دست بردارد و از آشکار ساختن حق و حقیقت خودداری ورزد، ولی او با وجود مضیقه مالی، از پذیرفتن آن ها خودداری ورزید و انواع دشواری ها و گرفتاری هایی را که برایش ایجاد کردند، به جان خرید .از رسول خدا و ائمه اطهار علیهم السلام احادیث بسیاری درباره ابوذر نقل شده که حاکی از والایی شخصیت و منزلت اوست . حضرت علی علیه السلام درباره ابوذر می فرماید: «در گذشته، برادری ایمانی و خدایی داشتم . آنچه که او را در چشم من بزرگ می کرد، این بود که دنیا در چشم او کوچک بود و از فرمان شکم خود بیرون بود . وقتی در نزاعی درگیر می شد، بیهوده برهان اقامه نمی کرد . همیشه در محضر داور سخن می گفت و احتجاج می کرد و به شنیدن حریص تر بود تا به گفتن . هر گاه بر سر دو راهی قرار می گرفت، می سنجید تا ببیند کدام یک از این دو راه به هوا و هوس نزدیک تر است تا با آن مخالفت نماید .» (۴)حضرت علی علیه السلام در روایت دیگری می فرمایند «ابوذر عالمی است که مردم از علم او عاجزند، و ابوذر به واسطه علاقه ای که به دانش داشت آن قدر علم در پیمانه اش ریخته شد که پرگشت .» (۵)رسول اکرم صلی الله علیه و آله درباره او فرمود: «درختان سایه نینداخته و زمین به خود برنداشته است کسی را که راستگوتر از ابوذر باشد .» (۶)ابوذر به خاطر آن که هر چه از رسول خدا شنیده بود بی محابا نقل می کرد و به سبب موضع گیری محکمش در برابر مداخله های علمای یهود در امور مسلمانان و نیز به علت اعتراضات آشکار و بی پروایش به سیاست های مالی تبعیض گرانه حکام وقت و همچنین به خاطر تلاشش در راه نشر فضایل حضرت علی علیه السلام و بازگویی مکرر احادیث مربوط به خلافت حضرت علی علیه السلام، چنان مورد خشم و غضب قرار گرفت که هیات حاکمه او را از حرم خدا و رسولش به «ربذه » تبعید کردند .در هنگام تبعید به ربذه، حضرت علی، امام حسن، امام حسین علیهم السلام و همراهانشان برای وداع با او آمده بودند .ابوذر سرانجام، در اوج رنج و اندوه و گرسنگی، با درماندگی تمام در تبعیدگاهش «ربذه » چشم از جان فرو بست و به دیدار معبود شتافت .رسول خدا صلی الله علیه و آله ابوذر را نسبت به آنچه بر او خواهد گذشت خبر داده بود و او را به صبر و تحمل تا هنگامی که خدایش را ملاقات کند، امر فرموده بود . (۷) همچنین رسول خدا به ابوذر فرمود بود علیه هیات حاکمه دست به قیام مسلحانه نزند . (۸)
سیاست مالی پیامبر و دو خلیفه پس از ایشاندر زمان پیامبر، بخصوص در اوایل بعثت، درآمد مسلمانان فوق العاده ناچیز، و تنها عبارت بود از: زکاتی که اسلام به عنوان حق فقرا در اموال ثروتمندان مقرر کرده بود . ثروتمندان مسلمان در آن زمان عبارت بودند از: انصار; یعنی اهالی مدینه; زیرا مسلمانان مکه به علت مهاجرت اضطراری به مدینه تمام ثروت خود را در مکه به جا گذاشته بودند و نه تنها ثروتی نداشتند، بلکه کاملا نیازمند هم بودند . انصار به حکم اخوت اسلامی، از اموال خود به مهاجران کمک می کردند تا این که جنگ ها شروع شدند و درآمد جدیدی از طریق غنایم جنگ نصیب مسلمانان گردید . این درآمد در ابتدا طبق دستور پیامبر و آیه انفال، بین کسانی که در جنگ شرکت داشتند تقسیم شد، ولی پس از جنگ بدر و نزول آیه غنیمت، مقرر شد یک پنجم اموال غنایم را به عنوان حق «رسول، ذوی القربی، ایتام، مساکین و ابناء السبیل » جدا کنند و بقیه را بین رزمندگان تقسیم نمایند . (۹) یک پنجم اموال غنایم گرچه به مصارف معین شده می رسید، ولی نه اموال غنایم تاآن زمان به درجه ای بود که بتواند جوابگوی تمام احتیاجات رزمندگان باشد و نه یک پنجم آن می توانست مخارج مهاجران فقیر را تامین نماید . به همین دلیل، پیامبر اولین درآمد مسلمانان را، که در نتیجه صلح با طایفه بنی نضیر به دست آمده بود و به موجب دستور قرآن می توانست به مصارف معین شده در آیه «فی ء» برساند، به علت احتیاج شدید مهاجران، فقط بین آنان و دو تن از انصار که فقیر بودند تقسیم نمود .با توسعه اسلام، درآمد از طریق غنایم، روز به روز زیادتر شد و وضع عموم مسلمانان بهبود کلی یافت; دیگر احتیاج سال های اول بعثت وجود نداشت; زیرا عدالت و مساواتی که اساس کار بود و به خاطر آن هم اسلام توانسته بود دوران سخت ناتوانی خود را پشت سر بگذارد، رعایت می شد . درآمدها به عنوان مال جامعه تلقی می گردیدند و پیامبر سعی می کرد برای آن که مدیون جامعه نباشد تا آخرین ذره، حق آنان را بدهد . همین توجه بود که باعث شد تمام مسلمانان یکسان پیشرفت کنند .ابن سعد درباره توجه بسیار پیامبر به این امر روایات متعددی نقل می کند (۱۰) که همه آن ها به خوبی نشان می دهند تا چه حد پیامبر در اموال عمومی دقت و احتیاط می کردند . نقل شده است: رسول خدا هنگامی که در بستر مرگ دقایق آخر زندگی پر برکت خود را می گذرانید، ناگهان متوجه شد چند دنیاری از اموال مسلمانان را به مصرف نرسانده است . در همان حال، همسرش را طلبید و از او خواست آن پول را فورا به مصرف لازم برساند . در این هنگام، پیامبر از حال رفت . مجددا به هوش آمد، متوجه شد به سفارش وی عمل نشده است . از او خواست برای این که هنگام ملاقات با خدایش مدیون مردم نباشد، هر چه زودتر آن را در مورد لازم به مصرف برساند .ابوبکر، خلیفه اول، هم تا حدی همین روش را داشت و در تمام دوران خلافت وی، رسم بر این بود که وقتی مالی می رسید، آن را به مسجدالرسول صلی الله علیه و آله می بردند و پس از تفکیک، از لحاظ موارد مصرف یا به وسیله خود خلیفه و یا به وسیله ابوعبیده بن الجراح به نیابت از خلیفه، به طور مساوی بین مردم تقسیم می کردند . (۱۱) اما عده ای از مسلمانان، از جمله عمر بن الحظاب، که پس از وفات ابوبکر به خلافت رسید، با این گونه تقسیم مخالف، و معتقد بودند: باید در تقسیم اموال بین سابقین در اسلام و متاخران، بین احرار و بردگان و بین زن و مرد فرقی باشد . ولی منطق ابوبکر در پاسخ این عده، منطق احتیاج و مساوات بود و می گفت: جزای سابقه و فضیلت را خداوند باید بدهد . آنچه من باید رعایت کنم احتیاج است و تصور نمی کنم دراین امر تفاوتی بین افراد وجود داشته باشد . (۱۲)اگرچه عمربن خطاب پس از رسیدن به مقام خلافت، این مساوات را در تقسیم رعایت نکرد و ضوابطی را که در زمان ابوبکر برای تقسیم اموال به او پیشنهاد کرده و مورد قبول واقع نشده بود، مبنای تقسیم قرار داد، ولی به هر حال، در سادگی و سخت گیری نسبت به اموال عامه دست کمی از ابوبکر نداشت . او در عین این که برای صحابه پیامبر احترام قایل بود و برای آنان برخلاف ابوبکر، به لحاظ سابقه ای که در اسلام داشتند از بیت المال مقرری بیشتری منظور کرد، با این حال، هیچ گاه اجازه نمی داد هیچ یک از آنان به حقوق سایر مسلمانان تجاوز نمایند و چنان که کوچک ترین تجاوز و یا مزاحمتی را می دید، با شدت تمام از آن جلوگیری می نمود . (۱۳)عمر تا زنده بود اجازه نداد صحابه پیامبر بدون اجازه خلیفه به خارج از مدینه و بخصوص به ممالک فتح شده مسافرت یا مهاجرت نمایند; زیرا احتمال می داد به علت آنکه صحابه پیامبر هستند، مورد توجه مردم قرار گیرند و همین آنان را به غرور بکشاند . به همین دلیل، برای هر یک از آنان مقرری به حد مکفی معین کرد . عمر از این می ترسید که اگر به آن ها اجازه خروج از مدینه را بدهد با موقعیت اقتصادی و اجتماعی خود، هماهنگی را که تا آن روز در بین مردم مسلمان وجود داشت، برهم بزنند و ثروت، که تا آن روز حکم وسیله را داشت، برای آنان به صورت هدف درآید .اما سهل انگاری های عثمان پس از عمر و آزاد گذاشتن صحابه در خروج از مدینه و اجازه تملک بعضی از اراضی در نقاط گوناگون بلاد اسلامی به وسیله آنان، موجب شد مساوات و عدالتی که مبنای کار پیامبر و دو خلیفه پس از او بود، برای همیشه از بین مسلمانان رخت بربندد . گرچه اقدام عمر را در تعیین مقرری بیش تر از بیت المال برای صحابه و به هم زدن اصول مساوات در تقسیم، که در زمان ابوبکر معمول بود و همچنین اجازه تقسیم چهار پنجم اموال غنایم بین شرکت کنندگان در جنگ، می توان به عنوان یکی از قدم های مؤثر در راه برقرار کردن اختلاف طبقاتی به حساب آورد، ولی این اعمال به اندازه سیاست های مالی عثمان مؤثر نبود . طبق بعضی روایات، عمر در اواخر متوجه این مطلب شد و حتی در صدد تغییر روش و برگشت به نظام معمول در زمان پیامبر و ابوبکر و رعایت تساوی کامل بین مسلمین برآمد، (۱۴) ولی دیر شده بود و مرگ به او فرصت نداد و آمدن عثمان و دست اندر کار شدن امویان، بکلی این فرصت را از مسلمانان نیز گرفت .
سیاست های مالی تبعیض گرایانه عثمانعثمان پس از آنکه به قدرت رسید، نه تنها سیاست اختلاف در تقسیم عطایا را، که عمر وضع کرده بود ادامه داد، بلکه بر مقدار مقرری ها نیز افزود . اگرچه با بالا بردن مقدار مقرری، وضع فقرا کمی بهتر شد، ولی به همان نسبت هم بر ثروت ثروتمندان افزوده گردید . چیزی که بیش از همه مساوات واقعی اسلامی را بر هم زد و موجب شد ثروت های کلان نزد عده معدودی جمع گردند، بذل و بخشش های بی جا و زیادی بود که عثمان به استناد «حقوق خلافت » به کسانی می داد که غالبا از ثروت چیزی کم نداشتند . او تمام قیودی را که عمر برای حفظ حقوق مسلمانان و رشد سیاست مالی آنان بر پای کسانی بسته بود که هر آن در صدد سوء استفاده از موقعیت های خود بودند، باز کرد وبر خلاف تصمیمات عمر، به صحابه و رؤسای قریش اجازه خروج از مدینه و تجارت و تملک اراضی در سراسر بلاد اسلامی را داد . (۱۵)حکومت عثمان در واقع، حکومت اشراف قریش بود; قریشی که در هر شرایطی منافع خود را بر هر چیزی حتی دین، ترجیح می داد، بخصوص که دین داری برای قریش یک وسیله بود، نه هدف; زیرا قریشی ها تا وقتی می توانستند از طریق دیگر به منظور خود برسند، از قبول اسلام خودداری کردند و هنگامی هم که چاره ای جز قبول آن نداشتند، آن را فقط به عنوان وسیله به کار می بردند .عثمان در زمان جاهلیت، یکی از بزرگ ترین بازرگانان و ثروتمندان مکه به شمار می آمد و حتی در زمان خلافت خود نیز به بازرگانی و معاملات ملکی اشتغال داشت . (۱۶)او در تنعم زندگی می کرد و در پاسخ کسانی که زهد عمر را به رخ وی می کشیدند، می گفت: «خدا عمر را بیامرزد! کیست که طاقت او را داشته باشد . من مال دارم و از مال خودم می خورم، پیرم و باید غذای نرم بخورم .» (۱۷)در دوران خلافت او سران بنی امیه، که خویشاوندان خلیفه بودند زمام امور را در دست گرفتند، مناصب حساس و مقام های پر سود را به خود اختصاص دادند . هر یک قسمتی از مملکت را می خوردند . (۱۸) عثمان نسبت به این خویشاوندان، حالت تسلیم عجیبی نشان می داد و از اموال عمومی بهره های بزرگ به آن ها می بخشید و چون مردم اعتراض می کردند، می گفت: «مشتی فقیر و عیال وار هستند; از این اموال که زیر دست من است صله رحم می کنم . پیامبر هم خویشاوند خود را عطا می داد .» (۱۹)عثمان همچنین معتقد بود نظیر این کارها را عمر هم می کرد، ولی مردم از او می ترسیدند و دم بر نمی آوردند و می گفت: اکنون از نرم خویی من سوء استفاده می کنند . (۲۰) او می گفت: «اگر امام در زواید اموال عمومی اختیار نداشته باشد، پس معنای امامت چیست؟» (۲۱) در نهایت هم مردم را تهدید می کرد: من از عمر قوم و قبیله دارترم و دارم کسانی را که می توانند با منطقی غیر از این مردم را راضی کنند، ولی من جلوگیر آنان هستم . مقصود عثمان از این کنایه، قدرت بنی امیه بود . مروان نیز به حمایت از خلیفه می گفت: اگر بخواهید، ما می توانیم میان شما و خود شمشیر را حاکم کنیم . (۲۲)با همه این تهدیدها، عثمان از وضع نگران بود و دنبال وسیله ای می گشت تا بتواند با آن، هم از مردم و صحابه دل جویی کند و هم آنان را سرگرم و از مدینه و مرکز خلافت دور نماید . به همین دلیل، به آنان وعده داد از این پس قیودی را که عمر از لحاظ مسافرت و تجارت و استملاک بر دست و پای آنان نهاده است بر خواهد داشت و اجازه خواهد داد به هر جایی که می خواهند بروند و هر قدر زمین و ملک دوست دارند خریداری کنند و سرمایه خود را از هر طریقی که می پسندند به کار اندازند . (۲۳)تصمیم عثمان گرچه به ظاهر همه را راضی می کرد و آزادی را که صحابه سال ها از آن محروم بودند به آنان برمی گرداند و هرکس می توانست در هر نقطه ای دوست داشت اقامت گزیند و سرمایه خود را مطابق دلخواه به کار بیندازد . ولی نه تنها کمکی به خواباندن فتنه نکرد، بلکه عواقب نامطلوبی بر اقتصاد مسلمانان به بار آورد . ایجاد مالکیت های بزرگ یکی از اثرات مستقیم این تصمیم بود; چنان که طلحه بن عبیدالله، که قسمت اعظم اراضی خیبر را از طریق خرید تصاحب نموده بود، توانست پس از تصمیم عثمان، آن ها را با اراضی مرغوب عراق تعویض کند و در نتیجه، صاحب قسمت اعظمی از اراضی عراق گردد . زبیر بن العوام و مروان بن الحکم نیز توانستند با ثروتی که اندوخته بودند اراضی فراوانی در انحای بلاد اسلامی خریداری کنند و با به کار گماردن عبید و موالی در آن ها خود را در زمره ثروتمندترین افراد عصر خود در آورند . (۲۴) از لوازم این ثروت بی شمار و بادآورده، بی نیازی و توجه به لهو و لعب بود; زیرا صاحبان این ثروت ها کاری نداشتند که با آن خود را سرگرم نمایند . تمام کارها به وسیله کارگران و بندگانی که اسرای جنگی بودند انجام می شد . بنابراین، جز پرداختن به لهو و لعب کاری برای گذراندن وقت نداشتند . (۲۵)روشن است که همه مردم نمی توانستند از این گونه زندگی و رفاه برخودار باشند و این مختص افرادی بود که به طرقی می توانستند به خلیفه یا دستگاه خلافت نزدیک باشند . نتیجه این افراط، تفریطی بود که خود به خود در جامعه محروم به وجود آمد و همین محرومیت ها و بی عدالتی ها سبب شد تا در نهایت، مردم علیه عثمان و سیاست مالی و بی بندوبار او بشورند و کار را به جایی برسانند که منتهی به قتل خلیفه، آن هم با آن طرزفجیع گردد .عثمان همیشه در راه هایی قدم برمی داشت که هدف اصلی آن ها، حفظ منافع خاندان بنی امیه بود و به تقاضاهای بی حد و حصر آن ها پاسخ می داد و برای تطبیق با موازین شرعی، بر روی آن اسم «صله رحم » می گذاشت . (۲۶) معروف است: عثمان حارث بن الحکم را برای جمع آوری زکات «قضاعه » فرستاد . وقتی اموال جمع شده را آورد، خلیفه یکجا تمام آن ها را به او بخشید . (۲۷) این اولین بخششی نبود که عثمان به حارث، که پسر عموی او بود، می کرد . در یک نوبت سیصد هزار درهم و در نوبت های دیگر، مبالغی نظیر آن به حارث داده بود . (۲۸) و او مرد محتاجی نبود که بتوان احتیاج او را بر یکی از موارد مصرف زکات تطبیق نمود .به طور مسلم، خلیفه ای که خود این گونه بذل و بخشش و در حقیقت سوء استفاده به نفع خانواده خود می کرد، نمی توانست عمالش را از این روش منع کند، هرچند آن ها در راه تامین درآمد زیادتر، راه ظلم و ستم در پیش گیرند . این ظلم و ستم همان چیزی است که شورشیان هنگام اعتراض بر عثمان از آن شکایت داشتند و می گفتند: عمال تو ظلم می کنند و از اموال عمومی به نفع خود استفاده می نمایند . (۲۹)اقدام بی باکانه ای که عثمان در مورد حکم بن ابی العاص اموی و پسرش مروان کرد نمونه ای از علاقه شدید این خلیفه به بنی امیه است . حکم عموی عثمان بود و در جاهلیت به اسلام و پیامبر دشمنی ها و بی حرمتی ها کرده بود، به طوری که پیامبر به صراحت، او را ملعون خوانده بود . (۳۰) پسرش مروان نیز مدتی در مدینه با تظاهر به اسلام، نزد پیامبر مانده بود و برای مشرکان قریش و منافقان مدینه جاسوسی می کرد، به طوری که پیامبر مجبور شد او را با پدرش از مدینه تبعید کند . (۳۱) ابوبکر و عمر نیز در زمان خود با همه اجتهادی که از خود بروز می دادند، این فرمان را نقض نکردند . ولی عثمان به محض رسیدن به خلافت، آن دو را آزاد کرد و مروان را کاتب خلافت و مشاور و محرم اسرار خود ساخت و از اموال بیت المال توانگرش ساخت; چنان که خمس غنایم مصر را به او بخشید . (۳۲)عثمان ولید بن عقبه، برادر مادری خود، را که یکی دیگر از منافقان بود و قرآن نیز به نفاق وی اشاره کرده است، به جای سعد بن ابی وقاص والی کوفه کرد و او در بی بند و باری و سوء استفاده، کار را به جایی کشانید که عثمان مجبور شد بعد از قریب یک سال او را عزل کند و یکی دیگر از امویان یعنی سعید بن العاص را به جایش نصب کند . سعید بن العاص خود کامی و سوء استفاده از بیت المال را به درجه ای رساند که سواد عراق و اراضی را که عمر آن ها را به خاطر عموم مسلمانان ملی اعلام کرده بود، از منافع درآمد قریش به حساب می آورد . (۳۳)بدین گونه بنی امیه بر سرنوشت اسلام و مسلمانان تسلط پیدا کردند . رئیس امویان، ابوسفیان، کسی بود که تا آخرین لحظه که امکان داشت، در برابر اسلام ایستادگی کرد و تا ناچار نشد، اسلام را نپذیرفت . در عهد عثمان، امویان به خلافت رسیدند و به مردم تکبر می ورزیدند . معاویه می گفت: «قریش در حسب و نسب و جاه و مردانگی از همه برترند . این قوم در جاهلیت عزیز خدا بودند، به طوری که هیچ پادشاهی بر آن ها دست نیافت; چرا که در اسلام چنین نباشد؟ (۳۴) همه می دانند ابوسفیان اکرم قریش و پسر اکرم قریش است . اگر مردم همه از نسل ابوسفیان بودند، همه خردمند و با حزم می شدند .» (۳۵)همان گونه که گذشت، عثمان خمس غنایم مصر یا افریقیه (۳۶) را به پسر عمویش مروان بن الحکم و سیصد هزار درهم به حارث بن حکم، پسر دیگر حکم بخشید . (۳۷) خلیفه همچنین سیصد هزار درهم به عبدالله بن اسید الاموی (۳۸) و شش هزار درهم به زبیربن العوام (۳۹) و صدهزار درهم به طلحه بن عبیدالله بخشید (۴۰) که هر کدام از این ها علاوه بر مقرری زیادی که از زمان عمر می گرفتند، از طریق غنایم نیز ثروت زیادی به دست آوردند . طلحه و زبیر همان افرادی هستند که پس از قتل عثمان، از علی بن ابی طالب علیه السلام حکومت بصره و کوفه را طلب کردند و چون امتناع ورزید، به صف مخالفان او پیوستند . (۴۱)مسعودی نقل می کند: (۴۲) زبیر هنگام مرگش پنجاه هزار دینار پول نقد، هزار اسب، هزار بنده و مقادیر زیادی اموال غیرمنقول از خود بر جای گذاشت . این ها علاوه بر خانه هایی بودند که در کوفه، اسکندریه و بصره داشت . خانه بصره او به قدری مجلل بود که شکوه و جلال خود را تا سال ۳۳۲ حفظ کرده و زبانزد خاص و عام بوده است .طلحه نیز از افراد فوق العاده ثروتمند بود و تنها درآمد او از املاکش در عراق بالغ بر هزار درهم در روز می شد . این مقدار علاوه بر درآمدی بود که از املاکش در ناحیه «سراه » داشت . خانه او در کوفه تا زمان مسعودی از مشهورترین خانه هایی بود که بر قصر پهلو می زده است .واکنش این دو نسبت به استنکاف علی ابن ابی طالب علیه السلام در مورد واگذاری دو ولایت بصره و کوفه به آنان، که هریک در آن دو، صاحب آلاف و الوف و سرمایه بودند، به خوبی ثابت می کند که بخشش های بی دریغ عثمان به آنان فقط به خاطر حفظ خلافتش از شر آن دو بوده است، آن هم به قیمتی چنین گزاف; منتها چون قوم و خویشانش نیز رقبای آن دو در طلب ولایت بودند، با بخشیدن مبالغ زیاد، طلحه و زبیر را راضی می کرد و با اعطای ولایت بصره و کوفه، که در آن زمان از پردرآمدترین ولایات اسلام بودند، دل سعیدبن العاص و پیش از او هم ولیدبن عقبه و عبدالله بن عامر قوم و خویشان (۴۳) خود را به دست آورد .بخشش های عثمان به افراد غیرمحتاج گاه به قدری چشمگیر و غیرقابل قبول بود که بعضا متصدیان متدین و مقید بیت المال به سبب فزونی مبالغ، از اجرای دستور خلیفه خودداری می کردند . ولی این خودداری نه تنها موجب تشویق نمی شد، بلکه موجبات عزل آنان را هم فراهم می کرد; چنان که عبدلله بن الارقم از پرداخت صدهزار درهم به هر یک از همراهان عبدلله بن خالد، که عثمان دستور داده بود، خودداری کرد و عثمان به علت عدم اجرای دستورش، او را عزل نمود و بعد هم خواست به شیوه خود، او را با دادن مبلغ سیصدهزار درهم به عنوان حق السکوت رام و بی ضرر نماید، ولی او به سبب ورعی که داشت، از قبول آن مبلغ خودداری نمود . (۴۴) اجرای این گونه دستورها واقعا برای عبدالله بن الارقم و امثال او، که زندگی پرحساب زمان پیامبر و دو خلیفه پس از او و رعایت و دقتی را که نسبت به اموال عمومی می شد دیده بودند، فوق العاده مشکل و غیرقابل تحمل بود، بخصوص وقتی این مبالغ هنگفت را با حداقل عطاکه فقط دویست درهم در سال برای یک مسلمان ساده و حتی حداکثر آن، که دوازده هزار درهم برای زن های پیامبر بود، (۴۵) مقایسه می کردند، می دیدند که خلیفه اکنون چگونه با یک دستور، حق هزارها نفر را به فردی از خانواده خود می بخشد .عثمان مردم را به خاطر عمال و خویشاوندان خود تحت فشار قرار می داد و اگر لازم بود، آنان را عزل و توبیخ هم می نمود; همان گونه که عبدالله بن مسعود متصدی بیت المال کوفه را نیز به علت عدم اجرای دستورهای والی عزل کرد . (۴۶)نتیجه این سیاست های مالی تبعیض آمیز و غلط دو چیز بود:۱ . برهم زدن سیاست مالی که دو خلیفه قبل بر اساس مالکیت محدود و مساوات در توزیع بیت المال مستحکم کرده بودند .۲ . مسلط نمودن بنی امیه، که همان طبقه ثروتمند و مالک را تشکیل می دادند، بر سر مسلمانان و اموال آن ها .این دو نتیجه نادرست آن قدر ریشه دار بودند که حتی حکومت علی بن ابی طالب علیه السلام به عنوان خلیفه چهارم، که ادامه حکومت و سیاست پیامبر بود، نتوانست آن ها را اصلاح کند; زیرا سودجویان اموی و قریش در تمام شئون مملکت رخنه کرده بودند و به هیچ وجه حاضر نبودند خود را به علی علیه السلام که به قول پیامبر، در اجرای دستورهای الهی سخت تر از آن بود که بتوان تصور کرد (۴۷) تسلیم نمایند و ثروت و موقعیت خود را به خطر بیندازند .
بنی امیه و دیدگاه آن ها در خصوص بیت المالبنی امیه اعتقاد داشتند: بیت المال به آن ها تعلق دارد و هیچ گاه نتوانستند باور کنند بیت المال از آن خداست و باید در راه خدا مصرف شود . این مطلب را با دلایل ذیل می توان اثبات کرد: (۴۸)۱ . پس از کشته شدن عثمان به دست شورشیان حضرت علی علیه السلام سربازان خود را فرستاد تا سلاح ها و شترهایی را که در خانه عثمان بودند و همه آن ها به بیت المال تعلق داشتند، باز پس گیرند و به بیت المال مسلمانان تحویل دهند . ولیدبن عقبه در این باره اشعاری سرود که ترجمه آن ها چنین است: ای بنی هاشم، سلاح خواهرزاده تان را برگردانید و آن را غارت نکنید … چگونه میان ما و شما آرامش برقرار باشد، در حالی که شمشیرها و اسب های عثمان نزد علی است؟ ای بنی هاشم، چگونه میان ما و شما صفا باشد، در حالی که طلا و نقره عثمان نزد شماست؟شیخ مفید می نویسد: (۴۹) زره، اسب ها و اشیای دیگری که در خانه عثمان نگه داری می شدند همه از مال فی ء بودند و به تمام مسلمانان تعلق داشتند . اما عثمان تمامی آن ها را به زور تصاحب کرده و در خانه خود گرد آورده بود، و چون حضرت علی علیه السلام بر مسند حکومت نشست، تمامی آن ها را باز پس گرفت و به بیت المال مسلمانان برگرداند .۲ . دلیل دوم سخن سعیدبن العاص است که گفت: «عراق، باغی است برای قریش » بزرگان کوفه بدین سخنی بر او اعتراض کردند و شکایت وی را نزد عثمان بردند، ولی عثمان و تمام بنی امیه در برابر شکایت معترضان از او پشتیبانی کردند . همین امر باعث بروز واکنش شدید از سوی دشمنان شد .۳ . معاویه گفت: «مال الله لنا و الارض ارضنا» ; مال خدا مال ماست و زمین از آن ماست . در پاسخ به این گفته، صعصعه بن صوحان و احنف بن قیس به این سخن او اعتراض کردند . (۵۰)۴ . سعد بن مسیب می گوید: ابن برصاء لیثی از همنشینان و ندیمان مروان بود . روزی نزد مروان از فی ء سخن گفته شد; گفتند: فی ء مال خداست و خداوند در قرآن مصرف آن را بیان نموده . مروان گفت: فی ء مال امیرالمؤمنین معاویه است، به هرکس بخواهد می دهد و به هرکس نخواهد نمی دهد و هرچه انجام دهد، همان صحیح است . (۵۱)مشاهده این اوضاع برای مسلمانانی که زندگانی پیامبر و دست کم سیره دو خلیفه گذشته را پیش چشم داشتند، ناگوار بود و از گوشه و کنار، زبان به اعتراض می گشودند . ابوذر غفاری، یکی از محترم ترین صحابه پیامبر، از جمله مسلمانانی بود که بیش از همه لب به اعتراض گشود و اشرافیت هیات حاکمه و ریخت و پاش های آن ها را تحمل نکرد و به سخن درآمد و خلیفه وقت و اطرافیانش وی را سخت نکوهش می کردند . خطمشی و موضع گیری های سرسختانه وی بازتاب های متفاوتی در بین مسلمانان و دانشمندان اسلامی داشت و آراءگوناگون و بعضا متباینی ارائه شدند .نظرات دانشمندان مسلمان و موضع گیری های ابوذر در برابر عثمان و معاویههمان طور که اشاره شد، خط مشی ها و موضع گیری های سرسختانه ابوذر در برابر عثمان و معاویه بازتاب های متفاوتی در بین دانشمندان مسلمان داشت، به گونه ای که آنان آراء گوناگون و حتی متباینی ارائه داده اند .در این نوشتار به بعضی از آراء و نظریه های گوناگون آن ها اشاره می شود:
۱ . نظر ابو هلال عسکری«ابوذر معتقد بود: مسلمان از مال دنیا چیزی بیش از قوت یک شبانه روز خود و خانواده اش، یا بیش از مالی که بخواهد در راه خدا انفاق کند، یا بیش از مقداری که بتواند از مهمان خود پذیرایی کند، نباید داشته باشد . او برای اثبات عقیده خود، به آیه ۳۴ سوره توبه تمسک می کرد: «والذین یکنزون الذهب و الفضه و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم .»در این آیه خداوند می فرماید: ای پیامبر صلی الله علیه و آله، به کسانی که طلا و نقره را ذخیره می کنند و در راه خدا انفاق می نمایند، وعده عذابی دردناک بده . او برای آنکه به عقیده خویش را در میان تمامی مسلمانان نشر دهد و به اطلاع همگان برساند، در کوچه، بازار، خیابان و رهگذار شام به راه می افتاد; در میان مردم، از هر گروه و طبقه می گشت و بر سر هر رهگذر می ایستاد و فریاد می زد: «ای ثروتمندان و توانگران و ای فقرا و مسکینان! بدانید آن هایی که طلا و نقره را انبار می کنند و در راه خدا انفاق نمی کنند، عذابی سخت در انتظارشان است . عذابی بدین سان که آهن گداخته و سوزان بر پیشانی و پهلو و پشت شان نهاده می شود تا اعضای پیکرشان بسوزد .» (۵۲)این گونه تبلیغات ابوذر باعث تحریک و انگیزش فقرا شد، تا جایی که فقرا علیه توانگران جامعه بسیج شدند و بر این عقیده پافشاری کردند که توانگران باید اموال خود را در راه خدا انفاق کنند و با بذل مال، به دست گیری فقرا بپردازند . از سوی دیگر، توانگران شام از جوی که بر اثر تبلیغات ابوذر علیه آن ها ایجاد شده بود، به هراس افتادند و شکایت از ابوذر را نزد معاویه بردند و او را عامل تحریک و ایجاد ناراحتی در جامعه شمردند .معاویه به قصد راضی کردن ابوذر و تطمیع وی، شب هنگام توسط یکی از غلامان خود، هزار دینار طلا برای او فرستاد . ابوذر نیز تمام دینارها را قبول کرد و همان شب همه آن ها را بین فقرا تقسیم نمود . چون شب به پایان رسید، معاویه غلام خود را خواست و به او گفت: هم اکنون نزد ابوذر برو و به او بگو که معاویه آن دینارها را برای کس دیگر فرستاده بود و من به اشتباه آن را به تو دادم; از این رو، معاویه به خشم آمده و درصدد است مرا به شدیدترین صورت تنبیه کند . اکنون آن دینارها را پس بده تا مرا از مجازات نجات دهی . غلام بی درنگ نزد ابوذر آمد و سخنان معاویه را با ابوذر در میان گذاشت . ابوذر در پاسخ گفت: به معاویه بگو، حتی دیناری از آن پول نزد من باقی نمانده است و اکنون که پول را باز پس می خواهی، سه روز مهلت بده تا آن را از کسانی که اکنون پول ها در اختیارشان است پس بگیرم و برایت جمع آوری کنم . معاویه چون دید حرف و عمل ابوذر یکی است و تطمیع نمی شود و به زبان می آورد و به طور جدی عمل می کند، دریافت که هرگز نمی تواند با او بسازد . پس نامه ای به عثمان نوشت و ماوقع را برای او شرح داد .» (۵۳)
۲ . نظر ابن اثیرنظر ابن اثیر در کتاب الکامل مثل نظر ابوهلال عسکری در کتاب اوایل می باشد . (۵۴)
۳ . نظر ابن کثیر«… ابوذر را عقیده بر آن بود که انسان شرعا نمی تواند از مال دنیا چیزی افزون بر مصرف خود و خانواده اش، نزد خود نگه داری کند . از این رو، همواره طبق همین نظر فتوا می داد و مردم را نیز مجدانه به عمل بر فتوای خود دعوت می کرد، به گونه ای که اگر کسی مخالفتی نشان می داد، با خشم و شدت عمل وی روبه رو می گشت .معاویه ابوذر را از این طرز رفتار برحذر داشت، ولی هرگز تحذیر او در عزم راسخ ابوذر تاثیری نکرد . وحشت معاویه از آن بود که ابوذر با این رفتار و عمل خود، مردم را به خشم و ناآرامی کشاند و بر پیکر اجتماع آرام و تسلیم شام ضربه وارد کند . از این رو، برای پیش گیری از هرگونه خطر احتمالی نامه ای به عثمان نوشت و در آن از ابوذر و اعمال او شکایت کرد . وی در نامه خود، درخواست کرد: عثمان بی درنگ ابوذر را به مدینه احضار کند . عثمان نیز ابوذر را نخست به مدینه خواست و سپس او را به ربذه تبعید کرد; به همان مکانی که ابوذر در آن تنها زندگی کرد و تنها مرد …» (۵۵)ابن کثیر در کتاب دیگر خود، البدایه و النهایه، (۵۶) می نویسد: «ابوذر به کسانی که سیم و زر می اندوختند، ایراد و اشکال می گرفت و معتقد بود: هیچ مسلمانی حق ندارد بیش از مصرف خود و خانواده اش از مال دنیا چیزی داشته باشد و افزون بر نیاز را باید بین مسلمانان دیگر انفاق کند . وی برای اثبات ادعای خود، آیه ۳۴ سوره توبه را تلاوت می کرد که می فرماید: «ای پیامبر، به کسانی که طلا و نقره را ذخیره می کنند و در راه خدا انفاق نمی کنند، وعده عذابی دردناک بده .» معاویه نخست کوشید تا ابوذر را از اشاعه فکر خود برحذر دارد، ولی چون ابوذر به توصیه های او توجهی نکرد، معاویه نیز شکواییه ای علیه او به عثمان نوشت .»
۴ . نظر شوکانی«… در این مورد که آیا کلمه “کنز” بر جمع آوری و ذخیره مالی که زکات آن را داده اند نیز صدق می کند یا نه، در میان علما و صاحب نظران اختلاف نظر وجود دارد . ابوذر از گروه کسانی است که معتقدند: نگه داری آنچه مازاد بر احتیاج است کنز به شمار می آید .» (۵۷)
۵ . نظر آلوسی«از جمله کسانی که به ظاهر آیه شریفه «والذین یکنزون الذهب …» تمسک می جستند و انفاق تمامی مازاد بر مصرف و احتیاج را واجب می دانستند، ابوذر بود . میان معاویه و ابوذر اختلاف سختی ایجاد شد . چون معاویه در مقام حاکم شام نتوانست ابوذر را از چنان طرز تفکری برحذر دارد و از اعمالش جلوگیری کند، به ناچار شکایت او را نزد عثمان برد . عثمان نیز ابوذر را به مدینه احضار کرد و آن گاه دریافت که او در گفته و عقیده خود به راستی محکم و پابرجاست و اندک تردید و تزلزلی به خود راه نمی دهد .» (۵۸)
۶ . نظر علمای الازهر«… ابوذر غفاری عقیده داشت: مسلمانان در صورت داشتن مال اضافه بر احتیاج خود و خانواده شان، مؤظفند آن را در راه خدا انفاق کنند، و گرنه نگه داری و ذخیره آن حرام است .علمای الازهر ادامه می دهند: چنین اظهارنظری، آن هم از مردی چون ابوذر غفاری، که از بزرگان صحابه پیامبر است، شگفت انگیز می نماید; زیرا چنین نظریه ای از روح واقعی اسلام به دور است . از همین روست که در تاریخ، مشاهده می شود مردم آن زمان، سخن ابوذر را مردود شمردند و حتی آن را سخن بی معنا و مستهجن خواندند .» (۵۹)
۷ . نظر احمد امیناحمد امین، نویسنده صاحب نام مصری، رای ابوذر را درباره اموال و دارایی ها با نظریه مزدک برابر دانسته است . وی پس از نقل روایت طبری می گوید: «… پس رای ابوذر درباره اموال به طوری که دیدید، شباهت بسیار با رای مزدک دارد .»احمد امین سپس می افزاید: ابوذر این نظریه را از ابن سبای یهودی آموخت . به احتمال زیاد، اصل این عقیده از طریق مزدکیان عراق یا یمن به ابوذر رسیده و او را با حسن نیت و صفای باطن خود، آن را پذیرفته و آن گاه به رنگ زهد، که با طبع وی سازگار بوده، درآورده است .» (۶۰)
۸ . نظر علامه طباطبائی«… آیه شریفه آن گونه کنزی را تحریم می کند که با امتناع از ادای حقوق شرعیه واجب همراه باشد، و این حقوق شرعیه شامل تمام مواری که شئون اجتماعی بدان نیاز دارد، می شود; مانند جهاد و حفظ نفس محترم و نظایر آن ها . بنابراین، آیه مزبور مخصوص زکات تنها نیست … بنابراین، آیه شریفه انسان را از جمع کردن مالی بازمی دارد که صاحبش آن را از آن خود دانسته است، در حالی که خود او به آن احتیاج ندارد، ولی مردم به آن احتیاج دارند . (۶۱)داستان اختلاف ابوذر با عثمان و معاویه، که خیلی معروف است و در کتاب های تاریخی ضبط شده است . با تدبر و تفکر در همان روایات و گفت وگوهای ابوذر با معاویه، چنین فهمیده می شود که این آیه مخصوص اهل کتاب نبوده و ابوذر نیز – چنان که از بحث ها و گفت وگوهایش با عثمان و کعب الاحبار استنباط می شود – چنین برداشت کرده بود که آیه مبارکه به کسانی وعده عذاب می دهد که از انفاق واجب در راه خدا امتناع می کنند، نه هرگونه انفاقی که ممکن است به اشکال گوناگون باشد . (۶۲)
تبیین نظرات واقعی ابوذرابوذر هیچ گاه نگفت مازاد بر نیاز انسان و خانواده اش باید در راه خدا انفاق شود . همچنین وی هرگز هیات حاکمه را به خاطر داشتن ثروت و مال مؤاخذه نمی کرد و مردم را به ترک دنیا فرا نمی خواند . گذشته از این ها، ابوذر حتی مردم را به انفاق واجب هم ارشاد نمی کرد، بلکه معتقد بود: مسلمانانی که مالی از راه حلال به دست آورده و حقوق خداوند از قبیل خمس و زکات را پرداخت نموده اند، آن مال و ثروت به ملکیت شخصی شان درآمده و انفاق آن واجب نیست . (۶۳)تمامی منازعات ابوذر با عثمان، معاویه و دار و دسته آن ها بر سر این بود که آن ها بیت المال مسلمانان را به انحصار خود درآورده بودند و در راه امیال نفسانی خود خرج می کردند و عامه مسلمانان را از بیت المال محروم می ساختند . از این رو، ابوذر به این عمل آن ها معترض بود . (۶۴)در اثبات این سخنان، می توان به ادله ذیل استناد جست:۱ . ابوذر همواره به عثمان می گفت: تو نیز در امور مربوط به بیت المال روش و سیاست مالی دو رفیقت ابوبکر و عمر را دنبال کن و به کار ببند .عثمان در پاسخ می گفت: «دروغ گفتی، تو ماجراجو هستی و فتنه و آشوب را دوست می داری; چنان که مردم شام را علیه معاویه و علیه من شوراندی .»ابوذر به وی می گفت: «تو در مسائل بیت المال طبق سیاست ابوبکر و عمر عمل کن، آن گاه مطمئن باش که هیچ کس با تو کاری نخواهد داشت .» (۶۵)پس از آنکه عثمان ابوذر را به شام تبعید کرد تا در محل حکومت معاویه محصور باشد و پس از آن که او را از شام به طرز موهن و زجرآوری به مدینه آورد، به طوری که وی را بر شتری برهنه سوار کردند، چنان که هنگام ورود به مدینه گوشت ران و کفل هایش زخمی و خونین شده بود، حضرت علی علیه السلام رو به عبدالرحمن بن عوف کرده و فرمود: «این اوضاع نتیجه میل و عمل توست .» [اشاره به تمایل و خدعه عبدالرحمن به خلافت عثمان در ماجرای شورا] . عبدالرحمن گفت: «اگر حاضری تو شمشیر خودت را به دست بگیر و من نیز شمشیر خودم را تا هر دو با عثمان بجنگیم; زیرا وی به وعده هایی که به من داده بود نیز عمل نکرده است .» (۶۶) [اشاره به وعده های عثمان به عبدالرحمن مبنی بر عمل به کتاب خدا، سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و روش ابوبکر و عمر ].از این روایت آشکارا استفاده می شود: نظر ابوذر با نظر ابوبکر و عمر، که انفاق مازاد بر احتیاج را واجب نمی دانستند و آن را در صورت ادای حقوق الله در ملکیت شخص مسلمان می شمردند، مطابقت دارد .۲ . بزرگان صحابه همچون حضرت علی، امام حسین، امام حسین علیهم السلام، عمار یاسر، عبدالرحمن بن عوف و سایر صحابه در اختلاف های ابوذر و عثمان، از ابوذر پشتیبانی می کردند و از عمل و گفتار عثمان ناراحت و منزجر بودند . و این خود نشان می دهد که آن ها با ابوذر همفکر و هم عقیده بودند .بی شک، اگر عقیده ابوذر مخالف با جمع مال بود، عبدالرحمن بن عوف از او پشتیبانی نمی کرد; زیرا ثروت او به حدی زیاد بود که پس از مرگش، طلاهای به جامانده از او را با تبر می شکستند .مسعودی می نویسد: «بعد از مرگ عبدالرحمن بن عوف، وقتی کیسه های طلای به جامانده اش را نزد عثمان آوردند و برزمین نهادند، حجم کیسه ها مانع از آن شد که عثمان شخصی را که در آن طرف کیسه ها ایستاده بود، ببیند .» (۶۷)ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه، می نویسد: «تمامی مردم مدینه با ابوذر هم عقیده بودند و نسبت به عثمان، به خاطر اعمال ناهنجارش در خشم و ناراحتی به سر می بردند، گرچه بعضی از آن ها ناراحتی خود را اظهار نمی کردند . ولی همه اهل مدینه به خاطر سختی ها و ناراحتی هایی که برای ابوذر به وجود می آمد، غمگین و افسرده بودند . کسی که به کتب تاریخ مراجعه کند، به خوبی و آسانی به این واقعیت ها پی خواهد برد .» (۶۸)۳ . چرا ابوذر از میان همه مردم ثروتمند فقط هیات حاکمه، بخصوص عثمان و معاویه، را مورد حمله قرار داده و علیه آن ها به مبارزه برخاسته بود؟ به نوشته زمخشری، عده کثیری از صحابه مانند عبدالرحمن بن عوف و طلحه بن عبیدالله ثروتمند بودند و هرگونه تصرفی هم در اموال خود می کردند و هیچ کس به آن ها اعتراضی نمی کرد . (۶۹)بدین گونه، اگر ابوذر به همه ثروتمندان می تاخت و آن ها را مورد اعتراض قرار می داد، پس چه سبب داشت که مردم شام را فقط علیه معاویه برمی انگیخت؟ و چه علتی داشت که عثمان و معاویه در ترس و وحشت به سر می بردند؟ و چرا آن دو بیم داشتند که مبادا مردم شام علیه معاویه و مردم مدینه علیه عثمان قیام کنند؟ چرا موج اعتراض مردم متوجه ثروتمندان جامعه نمی شد و فقط هیات حاکمه را در برمی گرفت؟ هیات حاکمه چه جرمی مرتکب شده بود که باید حملات مردم فقط متوجه آن ها شود؟این موج اعتراض نشان می دهد: ابوذر نسبت به اعمالی اعتراض داشت که مختص هیات حاکمه بوده و فقط از آن ها سر می زد و ناراحتی و نارضایتی مردم را تشدید می کرد . در مدینه، ثروتمندان زیادی وجود داشتند که به آسودگی زندگی می کردند و کسی با آن ها کاری نداشت . برای نمونه، (۱) عبدالرحمن بن عوف هزار نفر شتر، ده هزار راس گوسفند و صد راس اسب داشت و سایر دارایی هایش به دو میلیون و ششصد و هشتاد و هشت هزار دینار بالغ می شد . (۷۰)(۲) طلحه بن عبیدالله خانه هایی ساخت که صدهزار دینار برآورد شدند و در عراق روزانه هزار وافی و در شام ده هزار دینار درآمد داشت و مقدار زیادی طلا و نقره به جای گذاشت . (۷۱)(۳) قبس بن سعد و عبدالله بن جعفر نیز از ثروتمندان مدینه به شمار می رفتند که از ثروت خود و از نقدینه های درهم و دینارشان هزار هزار به این و آن می بخشیدند . (۷۲)(۴) ابوسعید خدری ثروت هنگفتی داشت . او در مورد ثروت خود گفته است: در میان انصار کسی را نمی شناسم که ثروتش از ثروت من بیشتر باشد . (۷۳)(۵) زید بن ثابت، وارثان او پس از مرگش طلا و نقره های او را با تبر می شکستند و تقسیم می کردند و مزارع و چشمه ها و اموال دیگر به مبلغ صد و پنجاه هزار دینار از وی به جا ماند . (۷۴)(۶) درباره حکیم بن حزام نیز داستان های زیادی در کتب و تواریخ آمده که از ثروت هنگفت وی حکایت می کند . (۷۵)(۷) یعلی بن منیه پانصد هزار دینار طلا، زمین ها، خانه ها و طلب هایی به مبلغ سیصد هزار دینار از او به جا ماند . (۷۶)۴ . آیا در زمان حیات پیامبر، مردم ثروت و سرمایه نداشتند؟ پس چگونه ابوذر در آن زمان، احساس وظیفه نمی کرد و در راه انجام وظیفه قیام نمی نمود؟ آیا این مسئله و تحقیق در آن بر ما آشکار نمی کند که ابوذر با داشتن سرمایه و ثروت و جمع آوری مال و دارایی مخالف نبود و آن را از نظر اسلام، مردود نمی دانست؟۵ . لازمه تشریع زکات این است که مالکیت مازاد بر زکات به هر مقدار که باشد، حلال است . اگر انفاق مازاد بر حقوق واجب، واجب بود، چه دلیلی داشت که این همه روایت درباره شکل و چگونگی مقدار زکات صادر شود . این مطالب گویای آن هستند که انفاق مازاد بر حقوق واجب از نظر ابوذر لازم نیست . در غیر این صورت، موضوع صدقات مستحبی را چگونه می توان توجیه کرد؟۶ . در تاریخ طبری نقل شده است: (۷۷) ابوذر به عثمان گفت: «خود را تنها به همین دل خوش نسازید که مردم به شما کاری نداشته باشند . به دریافت زکات واجب هم بسنده نکنید و از مردم بخواهید اضافه بر واجب هم انفاق کنند . چقدر زیباست که مردم به دادن زکات واجب بسنده نکنند، بلکه اضافه بر آن نیز به برادران و همسایگان خود کمک و یاری رسانند و صله رحم به جای آورند . کعب الاحبار یهودی الاصل مسلمان نما گفت: کسی که زکات واجب خود را پرداخت کرده است، وظیفه اش را انجام داده است . ابوذر در این هنگام، عصای خود را بلند کرد و بر سر کعب فرود آورد و او را مجروح ساخت .»علامه طباطبائی می نویسد: «کلام ابوذر صراحت کامل دارد که او انفاق مازاد بر مؤونه را در صورت پرداخت زکات آن واجب نمی داند . ابوذر انفاق در راه خدا را بر دو گونه واجب و مستحب تقسیم می کند . ولی در عین حال، به مردم این اعتراض را هم می کند که چرا فقط به انفاق واجب اکتفا می کنید و درهای خیر و نیکی را می بندید؟» (۷۸)۷ . اعتراض ابوذر به معاویه مبنی بر اینکه «چرا کاخ خضراء را ساخته ای؟ اگر با پول بیت المال ساخته ای مرتکب خیانت شده ای و اگر با پول خودت ساخته ای، اسراف کرده ای » دلالت بر این دارد که ابوذر معتقد بوده است دو گونه ثروت وجود دارند: یکی از آن خداست که همان بیت المال است و دیگری از آن خود انسان است; یعنی انسان می تواند مالی را تملک کند و حتی می تواند با آن کاخ خضراء بسازد، ولی نباید دست به چنین کاری بزند; زیرا در آن صورت اسراف کرده است .۸ . از جریانی که بلاذری و ابن ابی الحدید معتزلی نوشته اند، (۷۹) فهمیده می شود: «اعتراض ابوذر به زمامداران و حکام به خاطر آن بوده است که آن ها بیت المال را حیف و میل می کردند و در راه های غیرشرعی به مصرف می رساندند و تمام آن ها را به خود اختصاص می دادند .» این جریان به این قرار است که پس از آنکه عثمان قسمتی از بیت المال مسلمانان را به مروان و دیگران بخشید و قسمتی دیگر را به زید بن ثابت اختصاص داد، ابوذر سخت خشمگین شد . خروشان به کوچه و بازار آمد و به میان مردم رفت و پی در پی این سخن را تکرار می کرد: «آن کسانی را که اموال را ذخیره می کنند به عذاب دردناک بشارت ده » و با صدای بلند این آیه شریفه را تکرار می کرد: «والذین یکنزون الذهب …» و مروان نیز جریان امر و چگونگی رفتار و گفتار ابوذر را مکرر به عثمان گزارش می داد . عثمان نخست واکنشی نشان نداد و سخنی در این باره نگفت; ولی بعدا که ابوذر رفتار خود را تکرار و دنبال کرد، یکی از غلامان خود را نزد ابوذر فرستاد و به او پیام داد: «از کارهایی که به تو نسبت می دهند و گزارش آن به من رسیده است، خودداری کن!» ابوذر در پاسخ پیام او چنین گفت: «آیا او مرا از خواندن کتاب خدا و از مذمت کسانی که امر و حکم خداوند را ترک گفته اند، برحذر می دارد؟سفیانیه جاحظ نقل می کند: عثمان به ابوذر گفت: «آیا تو همانی که ادعا می کنی ما گفته ایم که دست خدا بسته است، خدا فقیر است و ما ثروتمندیم؟» ابوذر در پاسخ گفت: «اگر چنین نمی گفتید، مال خدا را در راه بندگان خدا خرج می کردید، به خدا سوگند که من خود، از زبان رسول خدا شنیدم که می فرمودند: زمانی که تعداد فرزندان عاص به سی نفر برسد، مال خدا را بین خود تقسیم می کنند و آن را بازیچه قرار می دهند و در میان خود دست به دست می گردانند و بندگان خدا را بندگان خود به حساب می آورند و به دین خدا خیانت می ورزند …» (۸۰)ابوذر زمانی که از شام به مدینه بازگشت، در مدینه می گفت: «… ای عثمان! کارهای مملکتی را به دست کودکان می سپاری و چراگاه ها را به خود اختصاص می دهی و فرزندان کسانی را که آزاد شدگان رسول خدا، بوده اند، در اطراف خود گرد می آوری و به پست های دولتی می گماری …» (۸۱)بنابراین، ابوذر از خلاف کاری های عثمان رنج می برده، نه از این که چرا مازاد بر احتیاج خود را انفاق نمی کرده است .۹ . پیامبراکرم صلی الله علیه و آله درباره سرنوشت ابوذر پس از وفات خود و نیز درباره حامیان و مخالفانی که در ماجراهای اختلاف عقیده اش با هیات حاکمه داشت به او خبر داده بود . رسول خدا نسبت به خطمشی آتی ابوذر اعتراض نکرده و به او نفرموده بود که حق با آن هاست و بدین دلیل، او موظف است که سخن آنان را بپذیرد و در برابرشان سکوت کند . تنها نکته ای که حضرت به ابوذر سفارش کرد، این بود که «با آن ها به وسیله شمشیر مقابله مکن .»پیامبر به ابوذر فرمودند: «هنگامی که با زمام داران خود سری که اموال مسلمانان را به یغما می برند روبه رو شوی چه خواهی کرد؟ »ابوذر پاسخ داد: سوگند به خدایی که تو را مبعوث کرد، در آن هنگام، شمشیر خود را برمی دارم و تا مرز شهادت با آنان می جنگم، تا آن گاه که به تو ملحق شوم .» پیامبر فرمود: «آیا می خواهی که راهی بهتر از این نشانت دهم؟ پس صبر کن تا روزی که به من ملحق شوی .» (۸۲)۱۰ . زمانی که عثمان می خواست بر اعمال خلاف شرع خود سرپوش بگذارد و آن ها را برای مردم توجیه کند، از صحابه پیامبر، که در اطرافش جمع شده بودند، پرسید: «آیا جایز است برای رفع نیاز شخصی، از اموال بیت المال استفاده کنیم و پس از رفع احتیاج، آن را به بیت المال برگردانم؟ کعب الاحبار پاسخ داد: آری، جایز است . ابوذر خشمگینانه با عصای خود به سینه کعب الاحبار کوفت . (۸۳)بنابر آنچه گذشت، روشن است که ابوذر مالکیت مازاد بر احتیاج شخصی را منکر نبود و نیز درصدد نبود که مردم را به زهد و ترک دنیا تشویق کند، بلکه اعتراض او متوجه هیات حاکمه بود و بدان ها می گفت: «چرا در بیت المال تصرف می کنید و آن را به خود اختصاص می دهید؟»۱۱ . ابوذر همواره در سخنان خود به آیه ۳۴ سوره توبه استدلال می کرد: «یا ایها الذین آمنوا ان کثیرا من الاحبار و الرهبان لیاکلون اموال الناس بالباطل و یصدون عن سبیل الله و الذین یکنزون الذهب و الفضه و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم » ; ای کسانی که ایمان آورده اید، عده زیادی از علمای یهود و رهبان اموال مردم را به ناحق تصاحب کرده، مردم را از راه خدا باز می دارند و به آن ها که طلا و نقره را ذخیره می کنند و در راه خدا انفاق می نمایند وعده عذابی دردناک بده .ابوذر این آیه را همواره با صدای بلند در کوچه و بازار می خواند و مردم را به مفهوم آن متوجه می ساخت . تا وقتی معنای این آیه شریفه روشن نشود، منظور اصلی ابوذر درک نخواهد شد .خداوند سبحان در این آیه، مؤمنان را مخاطب قرار داده، می فرماید: علمای یهود و نصارا اموالی را که از مردم جمع می کردند و مصارف آن ها معلوم و مشخص بود، تصرف می کردند و در راه امیال و خواهش های نفسانی خود به مصرف می رساندند و مردم فقیر را از آن ها محروم می کردند . سپس خداوند یک قاعده کلی را بیان می فرماید: هرکس به چنین کاری دست بزند، عذاب دردناک الهی دامنگیرش خواهد شد، خواه مسلمان باشد، خواه از اهل کتاب . بنابراین، آیه شریفه به اموال عمومی اشاره دارد که باید در راه مصالح عموم مصرف شود و به اموال شخصی و مازاد بر احتیاج نظر ندارد . علاوه بر این آیه شریفه تنها علمای یهود و نصارا را، که اموال عمومی در اختیار آن ها بوده است، مورد سرزنش قرار می دهد نه عموم اغنیای اهل کتاب را . (۸۴)۱۲ . اگر ابوذر معتقد بود مسلمان نباید از مال دنیا چیزی بیش از قوت یک شبانه روز خود و خانواده اش یا بیش از مالی که بخواهد در راه خدا انفاق کند یا بیش از مقداری که بتواند از مهمان خود پذیرایی کند داشته باشد و باید آن را در راه خدا انفاق کند، پس چرا مخالفان ابوذر از جمله کعب الاحبار، روحانی دربار خلیفه، به آیات مربوط به تجارت، احکام زکات و ارث، نفقه های مستحبی و آیه ۲۰ سوره نساء استناد نمی کردند . خداوند متعال در این آیه شریفه می فرماید: «و آتیتم احداهن قنطارا فلا تاخذوا منه شیئا اتاخذونه بهتانا و اثما مبینا» ; اگر به یکی از آن زنان مال بسیاری به عنوان مهر داده اید، نباید چیزی از مهر او بازگیرید، آیا از راه تهمت زدن آن مهر را بازمی گیرید؟ این گناهی آشکار است .منظور آیه این معنا است که انسان می تواند مال بسیاری داشته باشد و آن را هم به کس دیگری بدهد و به ملکیت شخص دیگری درآورد .
توطئه های عثمان و هیات حاکمه برای سرکوبی ابوذرعثمان و هیات حاکمه وقت برای مقابله با انقلابی که ابوذر علیه آنان شروع کرده بود، نقشه ها و سیاست های گوناگونی به کار بسته بودند که اهم آن ها عبارت بودند از:۱ . حذف حرف واو از ابتدای آیه ای که ابوذر دایم به آن استناد می کرد . هدف عثمان از این عمل، که به آن اصرار هم می ورزید، این بود که وانمود کند آیه ای که ابوذر به آن استناد می کند و مردم را علیه وی می شوراند، مربوط به اهل کتاب است و شامل مسلمانان از جمله وی و هیات حاکمه نمی شود . آیه به صورت «والذین یکنزون الذهب …» نازل شد، ولی عثمان در سال ۳۰ هجرت، یعنی همان سالی که اختلاف هیات حاکمه با ابوذر به اوج شدت خود رسیده بود، نظر مردم را به مصحف مورد نظر خود جلب کرد و مابقی مصحف ها را سوزانید . (۸۵)در صورت حذف حرف «واو» ، «الذین » صفت برای «احبار» و «رهبان » می شود، ولی با ثبت حرف واو «الذین » به «الذین » اول آیه عطف می شود و هر دو مشمول «فبشرهم بعذاب الیم » می شوند .ولی ابی بن کعب، پس از آگاهی از قصد عثمان، به مخالفت برخاست و تهدید کرد: اگر عثمان به این کار دست بزند، وی نیز سلاح برمی گیرد و علیه عثمان و یاران و همراهانش به جنگ برمی خیزد . بدین سان، عثمان و یارانش ناگزیر شدند از اعمال چنین تحریفی چشم بپوشند و آن آیه را با همان حرف واو، که در ابتدای آن بود، ثبت نمایند . (۸۶)معاویه نیز سعی داشت به عامه مردم بقبولاند که این آیه اختصاص به اهل کتاب دارد و شامل مسلمانان نمی شود . قصد معاویه این بود که شاید به این وسیله بتواند سخن خود را که می گفت: «مال الله لنا و الارض ارضنا» به کرسی بنشاند و به آن جامه عمل بپوشاند تا در صورت دخل و تصرف در بیت المال، هیچ کس متعرض وی نتواند شد . ولی احنف ابن قیس و صعصعه بن صوحان در برابر او به اعتراض برخاستند و سخنش را نادرست و مردود شمردند . (۸۷)معاویه بر این قانون از خود درآورده سرسختانه پافشاری می کرد تا بتواند در سایه آن سوءاستفاده های خود را از بیت المال توجیه کند . ولی در مقابل، ابوذر نیز در سنگر مبارزه خود محکم و پا برجا بود، به امید آنکه از این طریق از دزدی های معاویه جلوگیری کند .زید بن وهب می گوید: روزی از ربذه، تبعیدگاه و مدفن ابوذر، می گذشتم، ابوذر را در آنجا دیدم . از او پرسیدم: چرا به اینجا آمده ای؟ گفت: هنگامی که در شام بودم، این آیه را قرائت می کردم: «والذین یکنزون الذهب …» معاویه به من گفت: این آیه درباره مسلمانان نازل نشده، بلکه درباره اهل کتاب نازل شده است، و من در پاسخش گفتم: این آیه درباره هر دو دسته نازل شده است . (۸۸)بنابراین، آشکار می شود تبعیدابوذر به خاطرعقیده او در مورد این آیه شریفه بوده است . افراد بسیاری از عقیده ابوذر در تفسیر این آیه جانب داری کرده و آن را صحیح دانسته اند; از جمله:الف . قرطبی: وی در تفسیرش می نویسد: ابوذر و گروهی دیگر عقیده دارند مقصود این آیه اهل کتاب و مسلمانان هر دو هستند و این سخن صحیح است; زیرا اگر فقط اهل کتاب منظور آیه بود، مناسب آن بود که کلمه «و یکنزون » بیاورد و کلمه «والذین » را حذف کند . چون چنین نکرد، معلوم می شود در اینجا سخن جدیدی شروع شده است . جمله «والذین یکنزون …» جمله مستانفه است و از باب عطف جمله به جمله به شمار می آید . (۸۹)ب . ابن عباس: وی عقیده دارد آیه شریفه دلالت عام دارد; یعنی شامل اهل کتاب و مسلمانان هر دو می شود . (۹۰)شوکانی، (۹۱) اسماعیل بن عبدالرحمن بن ابی کریمه معروف به «سدی » ، (۹۲) آلوسی، (۹۳) زمخشری (۹۴) و بیضاوی (۹۵) نیز با ابوذر هم رای می باشند .۲ . بنی امیه ابوذر را تهدید کردند اگر دست از مبارزه برندارد و آن ها را به حال خویش وانگذارد، دچار فقر و گرسنگی و مرگ خواهد شد . سفیان بن عیینه از ابوذر نقل می کند که او گفته است: «بنی امیه مرا به فقروقتل تهدید می کنند . به خداقسم، مرگ برای من بهتر از زندگی دنیا و فقر برایم محبوب تر از ثروت است .»از میان تمام ثروتمندان آن زمان، چرا فقط بنی امیه ابوذر را تهدید به فقر و مرگ می کردند؟ آیا علت این امر جز این می تواند باشد که ابوذر با هر ثروتی و هر ثروتمندی مخالفت نداشت، بلکه مبارزه اش فقط با کسانی بود که به فرموده حضرت امیر علیه السلام «مال الله را چنان می خورند که حیوانات علف سبز را» (۹۶) و اینان جز بنی امیه کس دیگری نبودند .یزید بن قیس ارحبی درباره بنی امیه می گوید: هر کدام از آن ها هنگامی که در مجالس می نشینند، از زمین و زمان و خدا و دین سخن می گویند و خود را همه کاره مردم جلوه می دهند . مال خدا را در اختیار خود قلمداد می کنند و خویشتن را معصوم و بری از هر گناه می دانند; چنان می پندارند که مال الله از طریق ارث بدان ها رسیده است و حق دارند و می توانند که در آن هرگونه تصرفی روا دارند، و حال آنکه این مال و ثروت، مالی است که خداوند به وسیله شمشیر خودمان به ما داده است .» (۹۷)۳ . عثمان برای درهم شکستن روحیه ابوذر و به تسلیم درآوردن وی و در نتیجه، سر خورده و مایوس ساختن ابوذر از مبارزه، او را به شام تبعید کرد . (۹۸) ولی این عمل عثمان نتیجه ای نبخشید و به تدریج، مقاومت ابوذر بیشتر و ایمان وی به هدفش افزون تر گشت .۴ . از جمله سیاست هایی که بنی امیه به کار بست، قبولاندن رشوه و حق السکوت به ابوذر بود; زیرا در صورتی که این سیاست به گونه موفقیت آمیزی اجرا می شد، ابوذر از مقام، منزلت و اعتباری که در نظر مسلمانان داشت، سقوط می کرد و آن گاه مردم معتقد می شدند کردار ابوذر با گفتارش تناقض دارد . این سیاست در آغاز درگیری ابوذر با هیات حاکمه و پیش از آنکه مستمری او از بیت المال قطع شود، به مرحله اجرا درآمد و در همان مرحله نیز با شکست روبه رو شد .ابوهلال و ابن کثیر و ابن اثیر می نویسند: (۹۹) این سیاست هنگامی که ابوذر در شام بود، در مورد وی اجرا شد، ولی ابوذر پیروز و سربلند از بوته آزمایش بیرون آمد و دامن پاک خود را به مال حرام نیالود و با این عملش ثابت کرد، گفتار و عملش یکی است .آن ها می افزایند: در پی اجرای این سیاست و شکست آن، معاویه نامه ای به عثمان نوشت و شکایت نزد او برد که ابوذر مرا در تنگنا قرار داده است .۵ . اموی ها مستمری ابوذر را از بیت المال قطع کردند تا شاید از این طریق بتوانند زیر فشار اقتصادی و در تنگنای فقر، او را ناگزیر به تسلیم و سازش کنند . اما این سیاست نیز به شکست انجامید و ابوذر حملات خود را افزون تر کرد و مبارزات خود را علیه غارت و چپاول آنان شدت بخشید . در نتیجه، اموی ها مجبور شدند برای مبارزه با او سیاست دیگری در پیش گیرند .۶ . پس از قطع مستمری ابوذر از بیت المال، وقتی معاویه مطمئن شد که او طعم تلخ فقر و گرسنگی را چشیده است، بار دیگر سیصد دینار برای وی فرستاد، به این امید که این بار ابوذر در آن تنگنای مالی دینارها را قبول کند . اما ابوذر به فرستاده معاویه گفت: اگر این پول مجموع مستمری قطع شده یک ساله من است آن را می پذیرم، و اگر صله است هرگز آن را قبول نمی کنم . (۱۰۰)پس از آنکه این سیاست نیز به شکست انجامید، معاویه یک بار دیگر نیز توسط یکی از یاران خود به نام حبیب بن مسلمه، سیصد دینار برای ابوذر فرستاد و ابوذر این بار نیز آن مبلغ را نپذیرفت . پس از آنکه ابوذر به ربذه تبعید شد، بار دیگر حبیب بن مسلمه نزد ابوذر رفت و به او پول داد و ابوذر این بار نیز آن را رد کرد . حبیب بن مسلمه همان کسی است که به معاویه هشدار داد که در صورت ادامه تحریکات ابوذر، خطر بزرگی متوجه وی خواهد شد . (۱۰۱)شاید منظور معاویه و حبیب بن مسلمه از تکرار این عمل آن بود که ابوذر را به وسیله دینار ساکت کنند .عثمان نیز برای به تسلیم کشاندن ابوذر، همین سیاست را به کار برد، ولی او نیز از این سیاست حیله گرانه فایده ای نبرد . عثمان توسط دو تن از غلامان خود، دویست دینار طلا برای ابوذر فرستاد . ابوذر از آن دو غلام پرسید: آیا عثمان به تمامی مسلمان ها همین مقدار پول داده است، یا خیر؟ آن ها جواب دادند: خیر . ابوذر هم آن دینارها را از فرستادگان عثمان نپذیرفت و به آن ها گفت: من نه به این دینارهای طلا نیازمندم و نه به آنچه از مال دنیا در نزد عثمان است احتیاج دارم … تا آن که در روز قیامت خدایم را ملاقات کنم، و در آن روز اوست که بین من و عثمان حکم خواهد فرمود . (۱۰۲)۷ . بعد از آنکه توطئه های مزبور بر عزم راسخ ابوذر خللی وارد نکردند و ادامه روشنگری های ابوذر قیام وی را فراگیر می شد، هیات حاکمه با احساس خطر جدی، تصمیم گرفتند با تبعید وی چند روز بر عمر حکومت ننگین و سراسر فساد و ظلم خود بیفزاید . از این رو، پس از آنکه در پی شکایت معاویه از ابوذر تصمیم گرفته شد ابوذر از شام به مدینه بازگردانده شود، او را بر شتر برهنه سوار کردند و افسار شتر را به دست مرکب داری خشن و درشت خوی سپردند تا او را با وضعی رقت بار و دردآور به مدینه برساند . در طول این سفر رنج آمیز و دردبار، گوشت ران های ابوذر خونین و مجروح شده بود . علاوه بر این، پس از آنکه با چنین وضع رقت باری به مدینه رسید، عثمان تمام مردم شهر را از همنشینی و هم صحبتی با او برحذر داشت . (۱۰۳) ولی با وجود این، ابوذر هرگز تسلیم نشد و به مبارزه ادامه داد تا آنکه ناچار شدند بار دیگر وی را به تبعید بفرستند . این بار «ربذه » را انتخاب کردند . ربذه از نظر ابوذر، بدترین و منفورترین مکان ها بود . با این همه، ابوذر بنابر وصیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و به احترام سخن آن حضرت که به او فرموده بود: سختی ها و دشواری ها را تحمل کن تا زمانی که به من ملحق شوی، به این تبعید دردناک و وهن آمیز اعتراض نکرد و با شکیبایی و تحمل، راهی آن دیار شد .ابوذر فریب وعده و وعیدهای آنان را نخورد، از تهدیدها نهراسید و دین خود را به دنیای آن ها نفروخت . در عین حال، شمشیر هم به دست نگرفت . بنابراین، اعمال و موضع گیری های وی در برابر هیات حاکمه مورد تاید پیامبر نیز بوده است; چون پیامبر خدا در عین حال که موضع ابوذر را تایید می فرماید، او را از مبارزه مسلحانه نیز برحذر می دارد و به او گوشزد می کند که مبارزه مسلحانه، هم به خودش و هم به مکتبش آسیب خواهد رساند.

پی نوشت:

 عضو هیات علمی گروه اقتصاد دانشگاه آزاداسلامی – واحد نراق .۱و۲ – جعفر مرتضی عاملی، ابوذر; مسلمان یا سوسیالیست، قم، ۱۳۶۱، ص ۹ .۳ – نهج البلاغه، شرح صبحی صالح، کلمات قصار، شماره ۲۸۹ .۴ – سیدجعفر شهیدی، ابوذر غفاری اولین انقلابی اسلام، تهران، سایه، ۱۳۷۰، ص ۸۰ .۵ – محمد عبدالمنعم الجمال، موسوعه الاقتصاد الاسلامی و دراسات مقارنه، قاهره، دارالکتاب المصری، ۱۴۰۶، ص ۶۶ .۶و۷ – جعفر مرتضی عاملی، پیشین، ص ۱۲ .۸ – ر . ک به: ابوالقاسم اجتهادی، وضع مالی و مالیه مسلمین، به نقل از ابوعبید، قاسم بن سلام، الاموال، قاهره، ۱۳۵۳، ص ۳۰۵ .۹و۱۰ – همان، به نقل از ابن سعد، الطبقات الکبری، بیروت، دار بیروت، ۱۹۸۵، ج ۲، ص ۳۲ – ۳۳/ج ۳، ص ۱۰۰ .۱۱ – ابویوسف، خراج، المکتبه الازهریه للتراث، ۱۴۲۰ ق، ص ۴۲ .۱۲ – ر . ک: ابوالقاسم اجتهادی، پیشین، ص ۹۹ – ۱۰۱ .۱۳ – ابن سعد، پیشین، ج ۳، قسمت ۱، ص ۲۱۷ .۱۴ – محمدبن جریر طبری، تاریخ الطبری، بیروت، عزالدین، ۱۴۱۳، ج ۱، ص ۲۸۵۴ و ۳۰۲۶ به بعد .۱۵ – ابن سعد، پیشین، ج ۳، قسمت ۱، ص ۴۱ .۱۶ – محمدبن جریر طبری، پیشین، ج ۱، ص ۳۰۳۱ .۱۷ – شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، قم، مکتبه آیه الله مرعشی، ۱۴۰۴، ج ۳، ص ۱۳ .۱۸ – محمدبن جریر طبری، پیشین، ج ۱، ص ۲۷۷۴ .۱۹ – ۲۱ – همان، ج ۱، ص ۳۹۳۹و ۲۸۱۱/ج ۱، ص ۲۹۴۰/ج ۱، ص ۱۰۹ .۲۲ – ر . ک: ابوالقاسم اجتهادی، پیشین، ص ۱۱۰ .۲۳و۲۴ – همان، نقل از: دکترشریف، دورالحجاز، ص ۲۸۳/ص ۱۱۰ .۲۵ – محمدبن جریر طبری، پیشین، ص ۲۷۷۴ .۲۶ – ابن ابی الحدید، پیشین، ج ۳، ص ۳۵ .۲۷ – احمدبن یحیی بن جابرالبلاذری، انساب الاشراف، لبنان، دارالتعارف، ۱۹۷۷م، ج ۵، ص ۵۲ .۲۸ – احمدبن ابی یعقوب الیعقوبی، تاریخ الیعقوبی، قم، فرهنگ اهل بیت علیهم السلام، ج ۲، ص ۱۶۳ .۲۹ – بلاذری، پیشین، ج ۵، ص ۱۲۵ .۳۰و۳۱ – ابن سعد، پیشین، ج ۵، ص ۲۴/ج ۳، ص ۴۴ .۳۲الی ۳۵ – محمدبن جریر طبری، پیشین، ج ۱، ص ۲۸۱۱ – ۲۸۱۳/ص ۲۹۱۷ – ۲۹۱۸/ص ۳۶۶/ص ۱۰۷ .۳۶و۳۷ – ابن ابی الحدید، پیشین، ج ۳، ص ۳۸ .۳۸ – الطبقات الکبری، ج ۳، قسمت ۱، ص ۷۵ .۳۹ – بلاذری، پیشین، ج ۵، ص ۷ .۴۰ – ابن ابی الحدید، پیشین، ج ۱۱، ص ۱۰ .۴۱ – المسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، قم، الشریف الرضی، ۱۳۸۰، ج ۲، ص ۳۳۲ .۴۲ – محمدبن جریر طبری، پیشین، ج ۱، ص ۲۸۲۸ .۴۳ – ابن ابی الحدید، پیشین، ج ۱، ص ۱۹۹ .۴۴و۴۵ – ابوعبید، پیشین، ص ۲۲۹/ص ۱۰۱ .۴۶ – محمدبن جریر طبری، پیشین، ج ۱، ص ۱۷۵۳ .۴۷ – جعفر مرتضی عاملی، پیشین، ص ۵۷ .۴۸و۴۹ – همان، به نقل از: شیخ مفید، جمل، ص ۱۱۶/ص ۵۹ .۵۰و۵۱ – همان، به نقل از: مصعب الزبیری، نسب قریش، ص ۳۵۷/ص ۱۵ .۵۲ – همان به نقل از: ابوهلال عسگری، اوایل، ج ۱، ص ۲۷۶ – ۲۷۷ .۵۳ – همان، به نقل از: ابن اثیر، الکامل، ج ۳، ص ۱۱۴ – ۱۱۵ .۵۴ – همان، به نقل از: ابن کثیر، تفسیر، ج ۲، ص ۳۵۲ .۵۵ – همان، به نقل از: ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۷، ص ۱۵۵ .۵۶ – الشوکانی، فتح القدیر، مصر، مصطفی، ۱۳۵۰، ج ۲، ص ۳۵۶ .۵۷ – جعفر مرتضی عاملی، پیشین، به نقل از: آلوسی، روح البیان، ج ۱۰، ص ۸۷ .۵۸ – علامه امینی، الغدیر، ج ۸، ص ۳۶۲ .۵۹ – احمد امین، فجرالاسلام، بیروت، دارالکتاب العربی، ۱۹۷۵، ص ۱۱۰ .۶۰و۶۱ – محمدحسین طباطبائی، المیزان، ج ۹، ص ۲۵۱/ص ۲۹۸ .۶۲و۶۳ – جعفر مرتضی عاملی، پیشین، ص ۲۴/ص ۲۵ .۶۴ – ابن ابی الحدید، پیشین، ج ۳، ص ۵۶ .۶۵ – بلاذری، پیشین، ج ۵، ص ۵۷ .۶۶ – مسعودی، مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۴۰ .۶۷ – ابن ابی الحدید، پیشین، ج ۳، ص ۵۸ – ۵۹ .۶۸ – جعفر مرتضی عاملی، پیشین، به نقل از: زمخشری، الکشاف، ج ۲، ص ۶۷ .۶۹ – ۷۱ – همان، نقل از: مشاکله الناس لزمانهم، ص ۱۴/ص ۱۴/ص ۳۰ .۷۲ – جمال الدین ابی الفرج ابن الجوزی، صفه الصفوه، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۱۵، ج ۱، ص ۷۱۵ .۷۳ – جعفرمرتضی عاملی، پیشین، به نقل از: مشاکله الناس لزمانهم، ص ۱۴ .۷۴ – ابن الجوزی، پیشین، ج ۱، ص ۷۲۶ .۷۵ – جعفر مرتضی عاملی، پیشین به نقل از: مشاکله الناس لزمانهم، ص ۱۴ .۷۶ – محمدبن جریر طبری، پیشین، ج ۳، ص ۳۶۶ .۷۷ – سید محمدحسین طباطبائی، پیشین، ج ۹، ص ۲۶۳ .۷۸ – ابن ابی الحدید، پیشین، ج ۳، ص ۵۴ .۷۹ – ابن محمد احمد بن اعثم الکوفی، الفتوح، لبنان، دارالکتب العلمیه، ۱۹۸۶، ج ۲، ص ۱۵۶ – ۱۵۷ .۸۰ – بلاذری، پیشین، ج ۵، ص ۵۳ .۸۱ – ابن سعد، پیشین، ج ۴، ص ۱۶۶ .۸۲ – مسعودی، پیشین، ج ۲، ص ۳۴۰ .۸۳ – جعفر مرتضی عاملی، پیشین، ص ۴۰ – ۴۱ .۸۴ – ابن اثیر، پیشین، ج ۳، ص ۱۱۱ .۸۵ – عبدالرحمن السیوطی، الدر المنثور، بیروت، دارالفکر، ۱۹۸۳، ج ۳، ص ۲۳۳ .۸۶ – مسعودی، پیشین، ج ۳، ص ۴۳ .۸۷ – شوکانی، پیشین، ج ۲، ص ۳۵۸ .۸۸ – جعفر مرتضی عاملی، پیشین، به نقل از: قرطبی، تفسیر قرطبی، ج ۸، ص ۱۲۳ .۸۹ – همان، به نقل از: ابن کثیر، تفسیر، ج ۲، ص ۳۵۲ .۹۰ – شوکانی، پیشین، ج ۲، ص ۳۵۶ .۹۱ – سیوطی، پیشین، ج ۳، ص ۲۳۲ .۹۲ – آلوسی، پیشین، ج ۱۰، ص ۸۷ .۹۳ – زمخشری، پیشین، ج ۲، ص ۲۶۶ .۹۴ – بیضاوی، تفسیر بیضاوی، ج ۱، ص ۴۹۹ .۹۵ – نهج البلاغه، خطبه شقشقیه .۹۶ – ابن ابی الحدید، پیشین، ج ۵، ص ۱۹۴ .۹۷ – همان، ج ۸، ص ۲۵۵ – ۲۵۶ .۹۸ – ابن کثیر، تفسیر، ج ۲، ص ۳۵۲ .۹۹و۱۰۰ – بلاذری، پیشین، ج ۵، ص ۵۳ .۱۰۱ – جعفر مرتضی عاملی، پیشین، به نقل از: قاموس الرجال، ج ۲، ص ۴۴۸ – ۴۴۹ .۱۰۲ – ابن ابی الحدید، پیشین، ج ۳، ص ۵۷ و ج ۸، ص ۲۵۹ .

علل عدم موفّقیّت قیام‌های شیعی.

اشاره:

پس از واقعه کربلا و شهادت امام حسین ـ علیه السّلام ـ و یاران باوفیش، سلسله قیام‌های شیعی به وقوع پیوست که هر یک داری ویژگی‌های خاص خود بودند؛ امّا با نگاه کلّی همه ناکام مانده و نتوانستند به نتیج مطلوب خود دست یابند. قیام‌های شیعی پس از واقعه عاشورا عبارتند از:● قیام توّابین، ۶۵ ق.● قیام مختار، ۶۶ ق.● قیام زید بن علی، ۱۲۱ یا ۱۲۲ ق.● قیام محمّد بن عبداللّه، ۱۴۵ ق.● قیام ابرهایم بن عبدالله، ۱۴۵ ق.● قیام حسین بن علی، شهاید فخّ، ۱۶۹ ق.● قیام یحیی بن عبداللّه، ۱۷۶ ق.● قیام محمّد بن ابرهایم، معروف به ابن‌طباطبا، ۱۹۹ ق.● قیام محمّد بن قاسم، ۲۱۹ ق.

علل عدم موفّقیت قیام‌ها● مدیریت نکارآمد برخی از رهبران قیام‌ها؛● بی‌وفیی یاران؛● تفرقه و اختلاف یاران در غیر قیام مختار؛● عدم استفاده از زمان مناسب؛● عدم استفاده از مکان مناسب؛● عدم استفاده از تدابیر و روش‌های نظامی؛● عدم توازن بین نیروها از لحاظ کمّی و کیفی.

مدیریت نکارآمد رهبر قیام

معمولاً بری وقوع و شکل‌گیری هر قیام و تداوم آن، وجود یک رهبر لازم و ضروری است و اصولاً تا وقتی فردی نباشد که عدّه‌ی را علیه وضع موجود تحریک کند، قیامی شکل نمی‌گیرد و ین رهبر است که با دستورهای خود قیام را به سمت هدف و آرمان موردنظر سوق می‌دهد. حال اگر رهبر از دریت و مدیریت لازم و کافی برخوردار باشد، پس از مشورت با افراد خبره و با تجربه و با اتّخاذ تصمیم‌های به موقع و سرنوشت‌ساز می‌تواند با توجّه به شریط و اوضاع موجود، تشکیلات و نیروها را طوری سازمان‌دهای کند و به گونه‌ی زمان و مکان مناسب را بری علنی‌شدن قیام برگزیند که پیروزی را به همراه داشته باشد.در نتیجه، مدیریت نکارآمد رهبر قیام در هر یک از مباحث بیان‌شده می‌توان موجب شکست قیام شود که ین مسأله در قیام توّابین بارها مشاهده می‌شود؛ امّا در قیام مختار نکاتی در ین زمینه مطرح شده است.مختار در زمینه‌های سیاسی با کاردانی و برنامه‌ریزی دقیق عمل می‌کرد و سیاست‌مداری پیروز و موفّق بود و به همین علّت، از مدیرترین و بادریت‌ترین رهبران قیام‌های شیعی محسوب می‌شود. از جمله سیاست‌های مختار، سیاست ضد طبقاتی او بود که همین، علّت مؤثّری بری گریش توده‌ها و پیوستن آنان در قیام او بود، به طوری که جمعیت عظیمی گرد او جمع شدند؛ امّا پس از پیروزی اوّلیه قیام و در دست گرفتن حکومت کوفه، برخی از رفتارهای وی در قبال اَشراف و هم‌نشینی با آنان و مشورت با آنان به جی مشورت با نسل انقلابی و آگاه، قلب انقلابیون را سخت جریحه‌دار کرد و موجب انتقاد و اعتراض آن‌ها گردید که از جمله آن‌ها می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:● او شریح را که طرفدار عثمان بود و امام علی ـ علیه السّلام ـ او را از قضاوت عزل کرده بود و همچنین بر ضد حجر بن عدی شهادت داده بود، به قضاوت مردم برگزید؛ امّا از آن‌جا که شریح از مردم بیمنک بود، خود را به بیماری زد و از امور کناره‌گیری نمود؛● مختار، عبداللّه همام را که عثمانی بود و در زمان قیام او، گوشه‌نشینی اختیار کرده بود، به خود نزدیک کرد؛● مختار، محمّد بن اشعث کندی را به کوفه دعوت و او را کرام و احترام داشت.۱

به همین دلیل، برخی از موالی به حضور فرمانده سپاه؛ یعنی ابوعمره کیسان رفته و اعتراض می‌کنند که گویا مختار به آن‌ها توجّهای ندارد. هنگامی که ین اعتراض به گوش مختار می‌رسد، در پاسخ می‌گوید «نه، ین موضع جدید بر شما سخت نیید که من از شمیم و شما از من و از مجرمین هم انتقام می‌گیرم. مطمئن باشید.»۲

ین شیوه موجب می‌شوئد که یاران دچار تردید و تزلزل نسبت به قیام و همچنین دچار نفرت و انزجار نسبت به رهبر آن شوند که شید رفتار ابرهایم بن مالک اشتر از همین دست است.

البتّه بید به یاد داشت که این نکته از لیاقت و کاردانی مختار کم نمی‌کند؛ امّا اشتباه‌هایی بوده که از وی سر زده است.۳

بی‌وفایی یارانبی‌وفایی از صفات زشت و رذیله‌ی است که هر انسانی زشت‌بودن آن را فارغ از دین نیز آن را بر اساس وجدان درونی خود قبول دارد. در نتیجه، انسان لیبرال و خارج از هر نوع دینی نیز بی‌وفیی را نفی می‌کند، چه رسد به انسانی که پیرو یکی از ادیان، به ویژه ادیان آسمانی و الهای، و به ویژه دین تکامل‌یافته اسلام است که در ین مورد، یه و رویات مختلفی وجود دارد.می‌توان ادّعا کرد که یکی از عوامل مؤثّر در پیروزی یا عدم موفّقیت هر قیامی، وفاداری نیروها و یاران آن قیام نسبت به رهبر قیام و اهداف و آرمان‌های قیام است. وفاداری یعنی یستادگی در کنار رهبر قیام تا آخرین قطره خون و آخرین لحظه عمر.بی‌وفیی یاران نیز یکی از علل عدم موفّقیت برخی از قیام‌های شیعی، از جمله قیام توّابین و مختار است.

مختار سیاست اشتباه برخی از خلفی بنی‌امیه و همچنین ابن‌زبیر را در تبعیض نژادی و برتری‌دادن عرب‌ها بر عجم‌ها ملغی کرد و به همه به یک چشم نگاه کرده و عدل و انصاف را رویه خود قرار داد. به همین علّت، سران دنیاپرست کوفه که سالیان دراز بر اساس تبعیض و بی‌عدالتی بری خود وجه و اشرافیتی کسب کرده بودند، از مختار روگردان شده و عدّه زیادی نیز از مردم کوفه به خاطر انتقامی که مختار از قاتلین امام حسین ـ علیه السّلام ـ گرفت و بزرگان و بستگان و افراد خانواده خود را از دست داده بودند، در ین خیانت شریک شدند و سرانجام، پس از اعلان جنگ توسّط مصعب بن زبیر، جمع زیادی از مردم کوفه عملاً دست از یاری مختار کشیدند.به قول طبری، افراد زیادی از یاران مختار خود را از او کنار کشیدند و در خانه‌های خود ماندند و خود را آفتابی نکردند.۴وقتی سپاه مختار در منطقه حَرورا شکست خوردند، شبانه به دارالاماره برگشتند. مختار و یارانش که حدود ۶ تا ۷ هزار نفر بودند، در محاصره نیروهای مصعب قرار گرفتند. مختار سعی زیادی در تشویق آنان بری قیام و خروج از دارالاماره کرد و به هر زبانی که می‌توانست به آنان گوشزد کرد. از جمله سخنان مختار چنین است «من تصمیم خود را گرفته‌ام و تسلیم نخواهم شد و از قصر خارج می‌شوم و با آنان می‌جنگم تا کشته شوم. هنگامی که من کشته شدم، ضعف و ذلّت شما بیش‌تر خواهد شد و اگر به حکم آنان تسلیم شوید، آنان دشمنان شمیند که خون‌هایشان را ریخته‌ید. آنان از شما انتقام می‌گیرند… آن‌گاه است که به سخنان من واقف و پشیمان می‌شوید و با خود خوهاید گفت ی کاش حرف مختار را گوش داده بودیم و نظر او را عمل می‌نمودیم… تکید می‌کنم که اگر با من نییید، فردا در همین وقت، ذلیل‌ترین و زبون‌ترین مردم روی زمین خوهاید بود.»۵علی‌رغم سخنان شورانگیز مختار، ین بار نیز کوفیان رفیق نیمه راه شدند و به امید نجات جان خود با او همراه نگشتند و فقط ۱۹ یا ۲۹ نفر همراه او از قصر خارج شدند و آنان آن قدر جنگیدند تا همگی کشته شدند.۶

عدم استفاده از تدابیر و روش‌های نظامیتدابیر و روش‌های نظامی، مهم‌ترین اصل در جنگ‌ها بوده و می‌باشد، به طوری که دیگر امور تحت شعاع آن قرار می‌گیرند و پیروز واقعی، طرفی است که بیش‌تر فکر کرده و تدبیر و تکتیک تازه و حساب‌شده‌ی پیاده کرده و دشمن را غافل‌گیر نمید.غافل‌گیری، خدعه و نیرنگ، استفاده از نیروهای اطّلاعاتی جهت اطّلاع از سازمان‌دهای و آریش نظامی دشمن و به‌کارگیری تدابیر لازم در برابر آن‌ها، آگهای از نقاط قوّت و ضعف خود و دشمن و استفاده از نقاط ضعف حریف و رفع نقص خود، استفاده از حربه‌های روانی و شیعات جهت تضعیف روحیه دشمن و تقویت روحیه نیروهای خودی از جمله ین تدابیرند.از جمله ین تدابیر، می‌توان به تدبیر آتش‌افروزی در کوهستان‌ها و نقاط مرتفع اطراف مکه جهت فتح مکه که به دستور پیامبر گرامی اسلام انجام شد، اشاره کرد.عدم استفاده از تدابیر و روش‌های نظامی در جنگ مختار با مصعب بن زیبر قابل مشاهده است، به طوری که هنگامی که لشکر مختار و مصعب در برابر هم قرار گرفتند و فرمان حمله صادر شد، فرماندهان و گردان‌های سپاه مختار یکی پس از دیگری و گهای با هم حمله‌ور شدند.۷ین روش گر چه در ابتدا مؤثّر واقع شد و لشکر بصره را به عقب راند و حتّی تلفات سختی بر آنان وارد کرد؛ امّا با توجّه به همرهای مهلّب با مصعب که فرمانده‌ی با تجربه و زیرک بود، موجب شد هنگامی که دو جناح از لشکر مختار با دو جناح از لشکر مصعب درگیر بودند، مهلّت که در گوشه‌ی از میدان مترصّد فرصت مناسب بود، با نیروهایش که همگی تازه‌نفس بودند به نیروهای مختار حمله کرده و با توجّه به خستگی یاران مختار و کثرت لشکر دشمن، صفوف کوفیان در هم شکست و با دادن تلفات زیاد، مجبور به عقب‌نشینی به طرف کوفه شد.در نتیجه، شیسته بود که مختار نیز همه نیروهایشان را درگیر نکرده و آنان را به چند دسته تقسیم می‌کرد و دست‌کم یک دسته را به عنوان نیروهای کمکی بری لحظات حسّاس و دشوار جنگ در نظر می‌گرفت تا خود و نیروهایش آن‌گونه غافل نشوند.پس از ین که ورق برگشت و ابتکار عمل به دست نیروهای بصری افتاد و شمار تلفات نیروهای مختار دائماً رو به افزیش بود و عدّه زیادی از یاران او نیز فرار کردند، مختار همراه با یاران خود که حدود ۷ هزار نفر بودند، به کوفه برگشتند. آنان در مرکز شهر در دارالاماره و مسجد و اطراف آن سنگربندی کرده و آماده دفاع و نبرد با لشکر بصره شدند؛ پس از ین که نیروهای بصری وارد شهر شده و دارالاماره را محاصره کردند، مختار و یارانش از شیوه جنگ و گریز بری مقابله علیه نیروهای بصری استفاده می‌بردند.۸اتّخاذ ین شیوه و طولانی‌شدن مدّت محاصره، با توجّه به تلفات قبلی نیروها و کم‌بودن تعداد نیروهای او نسبت به دشمن، آنان را با بی‌آبی و گرسنگی مواجه کرد و گویا بهتر بود که منطقه‌ی را در خارج از شهر بری جنگ انتخاب می‌کرد.

پی‌نوشت:

  1.  نهضت مختار ثقفی، محمودرضا افتخارزاده، صفحه ۲۴۸٫
  2. انساب الاشراف، صفحه‌های ۳۹۵ و ۳۹۶؛ تاریخ طبری، صفحه ۴۴۹؛ الفتوح، صفحه‌های ۱۱۷ تا ۱۱۹؛ الکامل، صفحه ۶۷۲٫
  3. مهایت قیام مختار، سید ابوفاضل رضوی اردکانی، صفحه‌های ۶۰۲ و ۶۰۳٫
  4. تاریخ طبری، صفحه ۴۸۴٫
  5. انساب الاشراف، صفحه ۴۴۰؛ تاریخ طبری، صفحه ۴۹۱؛ الکامل، جلد ۳، صفحه‌های ۱۳ و ۱۴٫
  6. تاریخ طبری، همان؛ قس: انساب الاشراف؛ الکامل، صفحه ۱۴٫
  7. انساب الاشراف، صفحه‌های ۴۲۹ و ۴۳۰؛ تاریخ طبری، صفحه‌های ۴۸۶ تا ۴۸۸٫
  8. انساب الاشراف، صفحه‌های ۴۳۹ و ۴۴۰؛ تاریخ طبری، صفحه ۴۹۰؛ نهایه لارب، صفحه ۴۶٫

قیام های شیعه در تاریخ اسلام.

اشاره:

معرفى اجمالى«قیام‌هاى شیعه در تاریخ اسلام» اثر صادق آئینه‌وند، بررسى ریشه‌ها، علل و نتایج دو قیام حجر بن عدى و توابین مى‌باشد که به زبان فارسى و در سال ۱۳۶۰ش نوشته شده است. ساختارکتاب با مقدمه نویسنده آغاز و مطالب در دو بخش، تنظیم شده است.انقلاب‌ها و قیام‌هاى شیعى، داراى ابعاد اعتقادى- سیاسى- فرهنگى- نظامى است و نویسنده در این اثر، سعى بر آن دارد تا این ابعاد را به گونه‌اى ملموس نشان دهد (مقدمه، ص۱۲). وى مستقیماً از تجربه و عینیات، استمداد گرفته و متون روائى و جهت‌گیرى و عملکرد امامان را که برخوردار از ویژگى‌هاى مکتبى و محورى است، پایه و اصل قرار داده است،

گزارش محتوادر مقدمه، ضمن پرداختن به چگونگى شروع قیام‌هاى مخفى و علنى شیعه، نحوه زمینه‌سازى قیام‌هاى شیعه، چگونگى حمایت مردم از نهضت‌هاى شیعه، عوامل استمرار و تداوم قیام‌هاى شیعه و نیز قیام‌هاى مورد نظر کتاب، بررسى شده است (همان، ص۱۱-۲۳).در بخش اول کتاب، قیام حجر بن عدى مورد ارزیابى و بررسى قرار گرفته است. نویسنده در ابتدا، به ریشه‌یابى این قیام پرداخته و ضمن نظرى به اوضاع سیاسى جامعه اسلامى پس از امام على(علیه السلام)، سابقه حجر در اسلام را بررسى کرده و در پایان، از واکنش جامعه مسلمین پس از شهادت حجر و یاران او، سخن گفته است (متن کتاب، ص۲۷-۷۸).نویسنده معتقد است براى آشنائى با شکل نخست مبارزه و نیز فهم درست راهى که حجر پیمود، باید بیش از هر چیز، محیطى را که جنبش حجر در آن رخ داد، بشناسیم و مناسبات و شرایط خاص سیاسى و اجتماعى و دینى آن محیط را نیک دریابیم. نیز باید در آخر عوامل اساسى‌اى که حجر را نه به صورت یک مبارز، بلکه به صورت انقلابى‌اى پیشتاز وارد صحنه کرد، بررسى کنیم تا بدانیم که چگونه تغییر شکل مبارزه حجر به انقلاب خونین، پایه‌هاى حکومت اموى را سخت لرزان کرد (همان، ص۲۹).به باور وى، این مسأله را آنگاه نیک مى‌توان شناخت و به تفسیر و ارزیابى آن پرداخت که تمام شرایط و عوامل مؤثر در جامعه آن روز را نیک بشناسیم. نخست باید بدانیم که اوضاع چگونه بود؟ مردم چگونه مى‌زیستند؟ و در آخر ببینیم که مبارزه چگونه تبدیل به «قیام خونین» شد (همان).نویسنده پییش از آنکه به شرح قیام حجر و اثرات آن در جامعه اسلامى بپردازد، شخصیت حجر را پیش از قیام و در رابطه با امام على(علیه السلام) بررسى نموده است. وى معتقد است که شخصیت حجر، حاصل امتحان نیکوئى است که در رابطه با جهت‌گیرى خاص امام على(علیه السلام) در بروز حوادث و مشکلات پنج ساله حکومت، از خود نشان داده است. همگامى با خط فکرى و عملى امام و بهره‌گیرى از مشى امامت و ره سپردن در مسیر عدالت، مجموعاً حجر بن عدى را به اینجا رسانده بود که اکنون براى تداوم و استمرار امامت و عدالت بپا خیزد و قیام شکوهمند مکتبى خود را آغاز کند. با عنایت به تأثیر عناصر فکرى و عملى امامت در شخصیت حجر، وى شخصیت حجر را در حکومت امام، بررسى نموده است (همان، ص۴۱).او از یاران امام على(علیه السلام) بود که با ایشان در جنگ جمل و صفّین شرکت کرد. یعقوب بن سفیان، حجر را از امیران لشکر امام على(علیه السلام) در جنگ صفّین آورده است و در «اسد الغابه» آمده است که در صفین ریاست کنده را داشت و در نهروان فرماندار میسره بود، در جنگ جمل نیز شرکت کرد. در منتهى الآمال آمده است که در حرب صفین از جانب امیرالمؤمنین على(علیه السلام)امارت لشکر کنده به او متعلق بود و در روز نهروان امیر لشکر امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود. علّامه حلّى(ره) فرموده که حجر از اصحاب حضرت امیر(علیه السلام) و از ابدال بوده و حسن بن داود ذکر نموده که حجر از عظماء صحابه و اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) است (همان).نویسنده در ترسیم واکنش جامعه مسلمین، پس از شهادت حجر و یاران او، به نامه معاویه به امام حسین(علیه السلام) اشاره کرده است که در آن نوشته بود: «اى ابوعبداللّه دانستى که ما شیعیان پدرت را کشتیم، پس آنها را حنوط کردیم و کفن پوشاندیم و بر آنان نماز خواندیم و دفنشان کردیم؟» و آنحضرت در پاسخ فرمودند: «به پروردگار کعبه قسم که بر تو پیروز آمدم، لیکن ما به خدا قسم اگر شیعیان ترا بکشیم، آنان را نه کفن کنیم و نه حنوط و نه برایشان نماز بخوانیم و نه دفنشان کنیم» (همان، ص۷۱).در بخش دوم، به بررسى قیام توابین پرداخته شده است. نویسنده به این نکته اشاره دارد که قیام‌هاى شیعه بعد از شهادت امام على(علیه السلام) در سال ۴۰ق، به اِشراف امام حسن(علیه السلام) شروع و پس از ده سال، از سال ۵۱ق نخستین شکوفه آن در لباس قیام حجر به بار نشست. بعد از شهادت حجر و سرکوبى قیام او، دوره ده ساله دوم شروع و با انقلاب امام حسین(علیه السلام) در سال ۶۱ق در طف، شکوهمندترین مبارزات خونین بشرى به وقوع پیوست. دوره نخست با هدایت مکتبى امام و به ارشاد او در کوفه رخ نمود و در دمشق موقتاً سرکوب شد و اکنون دوره دوم قیام بود که باید با رهبرى امام از مدینه شروع شود و در کوفه ختام پذیرد (همان، ص۸۱).نویسنده در این بخش، به آثار و نتایج قیام کربلا و بررسى میزان تحول جامعه اسلامى آن روزگار پرداخته است. سلسله مبارزاتى که در این برهه از تاریخ در خلال قیام‌هایى رخ نموده، مطمح نظر نویسنده بوده و نقطه توجه وى قیام توّابین است که به نظر وى، تبلورى است از قیامى الهى و مکتبى در جهت جبران گناه؛ گناه تنها رها کردن امام (همان).نویسنده معتقد است قیام‌هایى که در دوره سوم از سال ۶۱ تا ۶۵ق، به وقوع پیوسته و حد اعلاى آن‌ها در قیام توابین متجلى است، تلاش‌هائى است در مسیر ولایت امام(علیه السلام) و بهره‌گیرى از مشى مکتبى او در مبارزه با طاغوت و ستم. نویسنده به منظور فهم بهتر ارزش قیام توابین، ابتدا اوضاع سیاسى و شرایط و مناسبات اجتماعى جامعه آن روزگار را بررسى نموده و در ابتدا، به بحث از شورش مدینه، پرداخته است (همان، ص۸۲).به نظر نویسنده، پس از شهادت امام حسین(علیه السلام)، شهرى که بیش از هر جاى دیگر از این حادثه متأثر شد و بهانه خروج به‌دست آورد، مدینه بود. مدینه پایگاه وحى و جائى بود که مهاجرین، انصار و اصحاب پیامبر(ص) و بزرگان، عالمان، فقیهان و محدثان در آن بودند. بدین لحاظ در تدارک حمله‌اى علیه نظام اموى- که این گونه بى‌شرمانه براى نابودى اسلام قد برافراشته و فرزندان وحى را نابود مى‌کرد- بود. یزید هر اندازه کوشید که مدینه را گاه از طریق محاصره و گاه از طریق تهدید رام کند، نتوانست. در کنگره‌اى که سران مدینه در مسجد منعقد کردند، یزید را خلع و با عبداللّه حنظله انصارى به عنوان رهبر نهضت بیعت کردند (همان).نویسنده در ادامه، ضمن اشاره به نتیجه این شورش، به توضیح شورش مکه، زمینه خروج توابین، ترکیب سیاسى جامعه کوفه و نحوه شروع قیام و سرانجام آن پرداخته است.

وضعیت کتاب: فهرست مطالب در ابتدا و فهرست نام‌ها؛ مکان‌ها؛ مذاهب، فرق، قبایل، خاندان‌ها؛ کتاب‌ها؛ آیات؛ احادیث و اشعار، در انتهاى کتاب آمده است.فهرست منابع هر بخش، در انتهاى همان بخش آمده است.در پاورقى‌ها که بسیار مختصر مى‌باشد، به توضیح برخى از کلمات متن پرداخته شده است.

قیام نفس زکیه.

اشاره:

حسن مثنّی متولد ۴۴ هجری، فرزند امام حسن مجتبی (علیه السلام)، از زغمای برجسته بنی هاشم و انسانی رزمنده و شجاع بود که مورخان او را مردی جلیل، دانشور، پرهیزگار و متصدی موقوفات امیرمؤمنان (علیه السلام) معرفی کرده اند. وی در مدینه، دختر عمویش (فاطمه دختر امام حسین (علیه السلام)) را به عقد ازدواج خویش درآورد و پس از آن به همراه کاروان حسینی از مدینه عازم مکّه و از آن جا به سرزمین نینوا رفت. چون روز عاشورا نوبت رزم جوانان بنی هاشم فرا رسید، حسن مثنّی به میدان جنگ شتافت و با  پیشگان اموی دلاورانه جنگید.

حسن

حسن مثنی در روز عاشورا زخمی شد  بدن پاکش هیجده زخم برداشت و به شدت مجروح گشت و از اسب بر زمین افتاد. روز یازدهم محرم وی را زنده یافتند؛ اسماء که دختر خاله اش بود، ترتیب حمل پیکر خونین او را به کوفه فراهم ساخت. در آنجا معالجه گردید و سلامتی خود را بازیافت.

حسن مثنی، اولین «سید حسنی» است که علیه بنی امیه قیام و عبدالرحمن بن اشعث با او بیعت کرد، اما فرزند اشعث به قتل رسید و حسن مثنی هم تحت تعقیب قرار گرفت و متواری گردید. سرانجام سلیمان بن عبدالملک او را مسموم کرد و در سال ۹۷ هجری و در ۵۳ سالگی به شهادت رسید و پیکرش در قبرستان بقیع دفن گردید.

وی از فاطمه دارای سه فرزند به نام های عبدالله محض، ابراهیم غمر و حسن مثلث (حسن به حسن بن حسن) گردید که سادات حسنی، به خصوص طباطبایی ها از ذریه ی آنان هستند.

حسن مثنی از پدرش امام حسن مجتبی (علیه السلام)، همسرش فاطمه دختر امام حسین (علیه السلام) و عبدالله بن جعفر بن ابی طالب روایت نقل می کند و عده ای نیز از ایشان حدیث نقل کرده اند.(۱)

چشمه فضیلت و شجاعت

عبدالله فرزند حسن مثنی متولد سال ۷۰ هجری، از تابعان است که به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شباهت داشت و چون نسبش از سوی پدر به امام مجتبی (علیه السلام) و از جانب مادرش فاطمه به امام حسین (علیه السلام) می رسد، به عبدالله محض (خالص) موسوم و معروف است.

مورخان و رجال شناسان متقدّم، او را از عابدان شریف، بزرگوار، سخنور، صاحب جلالت و منزلت و داای صلابت معرفی کرده اند. عبدالله نزد مردم از چنان احترام و تکریمی برخوردار بود که هیچ کدام از علمای معاصرش از آن موهبت برخوردار نبودند. به او «شیخ بنی هاشم» می گفتند. بعد از پدرش متولی جمع آوری صدقات امام علی (علیه السلام) بود. او از طریق پدر و مادر و امام جعفر صادق (علیه السلام) حدیث نقل کرده است و علمای شیعه و سنی از ایشان حدیث نقل کرده اند(۲).

به گفته ابوالفرج اصفهانی، عبدالله بن حسن بزرگ هاشمیان و شخصیت محترم و وجیه این خاندان بود و از دانش و کرامت های اخلاقی، بهره های فراوانی داشت. سیمایی جذاب و سیرتی عالی را از نیکان خود به ارث برده بود. اگر سؤال می کردند: زیباترین افراد، فاضل ترین اعراب و سخنورترین زبان در کام، کدام مرد است؟ پاسخ می دادند: عبدالله بن حسن.

محمد دهّان می گوید: عبدالله محض را دیدم که نیکو منظر، محتشم و جلیل بود و گویا از پای تا سر، غرق نور است. سوگند به خداوند! این مرد، سرور مردم است

عیسی بن عبدالله گفته است: عبدالله در مدینه در خانه حضرت فاطمه زهرا (علیه السلام) دیده بر جهان گشود؛ خانه ای که در جوار مسجد رسول الله قرار داشت.(۳)

محمد بن عبدالله

عبدالله مثنی، شش پسر داشت: محمد بن عبدالله، معروف به «نفس زکیه» ابراهیم، ابوالحسن مدرسی که ادیب و شاعر بود، یحیی که در منطقه دیلم قیام کرد، ابومحمد سلیمان که در رکاب صاحب «قیام فخ» به شهادت رسید، ابوعبدالله ادریس که به مراکش رفت و در آنجا توسط جاسوس هارون الرشید مسموم و به شهادت رسید و فرزندش ادریس دوم، بنیان گذار «حکومت ادارسه» در شمال آفریقاست.(۴)

عبدالله محض از ستم، فساد و خلافکاری های غاصب اموی رنج می برد؛ به همین دلیل در برابر حاکمان خودسر و ستم گستر این سلسله موضعی شجاعانه گرفت و رهبری سیاسی «سادات حسنی» را که قصد قیام علیه حکومت بنی امیه و بنی عباس داشتند، به عهده گرفت. چهار تن از فرزندانش علیه غاصبان وقت قیام کردند و بر قدرت پوشالی مدعیان خلافت لرزه افکندند. در قیام فرزندش محمد نفس زکیه، نقش سیاسی و اجتماعی او بیشتر آشکار می گردد.

پس از انقراض بنی امیه و روی کار آمدن بنی عباس، عبدالله با فعالیت های خود برای ستیز با غاصبان جدید، وارد عرصه های مبارزاتی گردید. سفاح. اولین خلیفه عباسی . با او بدرفتاری و خشونت نشان نمی داد، اما منصور عباسی به دلیل بیم و هراس از علویان، برای این علوی مبارز و مقاوم، تنگناهای زیادی به وجود آورد و برخی از فرزندان و افرادی از خاندانش را به شهادت رسانید.(۵)

اسوه ی فضیلت

محمد بن عبدالله، مشهور به «نفس زکیه» متولد سال ۱۰۰ هجری است که از شدت زهد، عبادت و اهتمام به تزکیه نفس، با این لقب شناخته می شود. او را جامع فضل و فضیلت معرفی کرده اند؛(۶) چرا که از افراد پرهیزگار روزگار خویش به شمار می رفت. پدرش به دلیل کمالات علمی و دانشوری فرزندش، در تکریم او می کوشید و روایت عبدالله بن مسعود را که از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل گردیده بود و درباره قائم آل محمد (مهدی موعود) است، بر محمد تطبیق می داد(۷) که امر باطلی بود. آن روایت این است:

«اگر حتی یک روز از عمر جهان باقی بماند، خداوند چنان آن را طولانی می کند، تا اینکه مردی از خاندان من را بفرستد که همنام من است و نام پدرش همنام پدر من خواهد بود. او زمین را از مساوات و عدالت پر خواهد کرد پس از آن که از ستم پر شده باشد».(۸)

ام سلمه نیز از پیامبر خدا نقل کرده: «مهدی از نسل حضرت فاطمه زهرا (علیه السلام) خواهد بود»(۹)

به گفته ابن طقطقی، نفس زکیه در شرف، دیانت، دانش، دلیری، فصاحت، مهتری و کرامت، از سروران و بزرگان بنی هاشم به شمار می آمد. در آغاز کار عده ای شایع کرده بودند که او همان «مهدی موعود» است و پدرش عبدالله محض هم این مطلب را در ذهن گروهی جای داده بود.(۱۰)

عده ای از معاصرین، محمد نفس زکیه را «صریح قریش» نامیدند؛ زیرا در تمام سلسله پدران و مادرانش، کنیزی دیده نمی شود. با همین ویژگی های خانوادگی و خصال اخلاقی، محمد نفس زکیه احساس کرد حق شرعی «خلافت» از آن او است، نه از آن ابوالعباس سفاح و ابوجعفر منصور عباسی، و حتی اعتقاد داشت این دو می خواهند حق خلافت را بربایند. یک روز محمد نفس زکیه بر فراز خیبر برای مردم گفته بود: تردیدی نکنید که من همان «مهدی موعود» هستم. وقتی این خبر به منصور عباسی رسید، گفت: او دروغ می گوید، مهدی فرزند من محمد مهدی است. بر سر زبان ها هم افتاده بود که محمد بن عبدالله همان مهدی موعود است و همگی با علاقه به سویش روی آوردند. بزرگان بنی هاشم به این موضوع رضایت دادند و او را برای خلافت نامزد کردند و بر خود مقدم داشتند. اینها همه دست به دست هم داد و میل او را در طلب خلافت افزون ساخت.(۱۱)

روایتی هم بر سر زبان ها افتاده بود که می گفت: مردی به فرمانروایی می رسد، همنام پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است، نام مادرش سه حرفی است و حرف آخرش دال است. این روایت با محمد نفس زکیه انطباق داشت؛ زیرا نام خودش محمد و نام مادرش هند دختر ابوعبیده بن عبدالله زهیر بن اسود بن مطلب بود. محمد نفس زکیه از این روایت که مردم نقل می کردند، تأثیر پذیرفته بود؛ به طوری که از سنین نوجوانی «رهبری» را به خود اختصاص می داد. از همین دوران او را «مهدی امت» می خواندند و او نیز به مردم نامه می نوشت و آنان را به سوی خود فرا می خواند. چون منصور خواست دل های مردم را از او بازگرداند، پسر خود را محمد نامید و به وی لقب مهدی داد.(۱۲)

بعد از مرگ ولیدبن یزید، وقتی امویان انسجام خود را از دست دادند و قیام عبدالله. نواده ی جعفر بن ابی طالب. همراه عده ای علوی در خراسان تا حدی موفقیت آمیز بود، عبدالله محض در یکی از مراسم حج، خویشان و پیروان خود را دعوت کرد تا با پسرش بیعت کنند. این بیعت ابتدا در حرم مکه و سپس در ابواء، منزلی بین مکه و مدینه، صورت گرفت. در میان کسانی که سوگند بیعت یاد کردند، سه برادر عباسی: ابراهیم امام، ابوالعباس سفاح و منصور عباسی، همراه دیگر اعضای این خاندان دیده می شدند.

به روایت ابوالفرج اصفهانی، عیسی علوی از قول پدرش عبدالله علوی نقل می کند: گروهی از بنی هاشم در ابواء اجتماع کردند. صالح بن علی عباسی این انجمن سیاسی را چنین افتتاح کرد: ای بنی هاشم! شما می دانید که اکنون جمهور امّت اسلام به سویتان چشم دوخته و منتظر کردار و اقدامتان است.

گردن هایشان به سوی شما کشیده و گوششان به فرمان شما گشوده است. امروز که تقدیر الهی شما را در این مکان فراهم آورده، خوب است با یک تن از میان خودتان بیعت کنید و تعهد دهید که از فرمانش سر برنتابید. دست اتحاد به یکدیگر بدهید و پیمان استوار سازید تا خداوند شما را بر دشمنان چیره کند.

به دنبال طالح بن علی، عبدالله محض. نواده ی امام حسن مجتبی (علیه السلام). از جای برخاست و گفت: بر شما آشکار است که پسرم محمد، هدایت کننده ی این امت است پس بیایید با او بیعت کنید.

منصور عباسی گفت: مردم از میان همه ما به این انسان بخشنده؛ یعنی محمد بن عبدالله دل بستگی و ارادت دارند و به ندایش سریع تر جواب می دهند و حلقه طاعتش را مخلصانه تر بر گوی می آویزند.

این گفته ها چند نفر را که تا آن وقت خاموش نشسته بودند، به حرف در آورد و سرانجام همه حاضران با محمد نفس زکیه بیعت کردند.

عیسی بن عبدالله علوی می گوید: عبدالله بن حسن به پدرم پیغام داد که برای امری مهم با او و همکارانش دیدار کند. به حضرت امام صادق (علیه السلام) هم این پیام فرستاده شده بود.

پدرم مرا موظف ساخت که صادق آل محمد را از آنچه در انجمن علویان می گذرد، مطلع سازم. آن حضرت، محمد فرزند عبدالله بن امام زین العابدین، معروف به ارقط. چون لکه هایی در صورتش بود. را که از اصحابش به شمار می آمد، فراخواند تا همراه من بیاید و ماجرا را به عرض ایشان برساند. من و محمد ارقط به محل اخذ بیعت برای محمد بن عبدالله رفتیم. محمد نفس زکیه را دیدیم که بر فرش کوچکی مشغول خواندن نماز بود و پدرش عبدالله هم در کناری نشسته بود.(۱۳)

تیر توطئه به هدف نشست

تلاش های سادات علوی در اواخر حکومت اموی و مقارن دعوت سرّی بنی عباس، برای انتقال خلافت به طالبی ها، اگر چه جدی و تا حدودی گسترده بود، اما به رغم محبوبیت نفس زکیه و پدرش، هیچ یک با قدرت کافی عمل نکردند و عباسیان فرصت یافتند تا ابتکار عمل را در دست گیرند و آنان ناظران تحول بزرگ و سقوط امویان بودند. در حقیقت همه عناصر سیاسی. اجتماعی برای وقوع انقلابی فراگیر و موفقیت آمیز وجود داشت و تنها مسئله ضربه اساسی و مقاومتی استوار بود که بنی حسن در لحظه حساس و خطیری، عرصه را خالی کردند.

به علاوه، درباره اینکه چه کسانی باید زمام امور مسلمین را به دست گیرند؟ در جامعه اسلامی انسجام کاملی وجود نداشت. گروهی اعتقاد داشتند که: پس از حضرت علی (علیه السلام) تنها پسرانش از نسل حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) حق امامت و زعامت را دارند و چون امام حسین (علیه السلام) بنا به وصیت امام حسن (علیه السلام) و نصّ فرمایش رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به جانشینی او رسیده است، تمام حقوق امامت به آن حضرت و اولادش انتقال یافته و در انحصار آنان است. این بزرگواران بدون تردید، برترین شخصیت و یگانه روزگار خویش و مصون از هرگونه خطا و لغزش بودند و آیه تطهیر و حدیث ثقلین بر آنان صدق می کند و در هیچ عصری نمی توان کسی را یافت که در فضیلت و معرفت و کمالات اخلاقی و معنوی، بر آن عزیزان برتری داشته باشد. و این از اعتقادات مسلم شیعه اثنی عشری است و هر کس در هر درجه ای از تقوا و زهد و دانش قرار داشته باشد، لازم است پیرو امام عصر خویش باشد و از دستورها و فرامین او اطاعت کند و امام را برای گسترش فضیلت و محو جهالت و ستم یاری نماید.

گروه دومی می گفتند: هر یک از اعقاب حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) و امام علی (علیه السلام)، اعمّ از نسل امام حسن (علیه السلام) و یا امام حسین (علیه السلام)، شایسته رهبری جامعه اسلامی اند. این عده در پی یافتن روایاتی بودند که رهبر مورد نظر خود را با آن تطبیق دهند و ادعای خود را به احادیثی مستند سازند. پیروان زیدبن علی و محمد نفس زکیه، در این گروه قرار داشتند.

سومین گروه از شیعیان در این دوره انتقالی «کیسانیه» بودند که اولاد علی (علیه السلام) از زنان دیگر جز حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) را نیز به بحق می دانستند و لذا محمد حنفیه و بعد از او پسرش ابوهاشم را به رهبری برگزیدند.(۱۴)

عموم مردم که از جنایات و ستم های اموی به ستوه آمده بودند و دلی آکنده از عداوت، نفرت و انزجار از اشرافیت این طایفه داشتند و همواره در معرض تهدید و سرکوب از سوی کارگزاران اموی بودند، آمادگی داشتند شخصیتی محترم از طالبیان قدم به میدان بگذارد و زعامت جامعه را بپذیرد و آنان را از این مطائب و رنج هایی بخشد، و ایشان هم برای هرگونه فداکاری در رکاب چنین فردی مهیا بودند.

مردم کوفه نیز آماده بودند که خود را با حرکت ضد اموی هماهنگ سازند. این چنین بود که از دعاوی عبدالله . نواده جعفر بن ابی طالب . حمایت کردند. فعالیت های سیاسی و تبلیغی این شخص در کوفه، فارس و خراسان، وظیفه سازماندهی رهبری قیام موفقیت آمیزتری را برای آینده آسان تر ساخت.

بعد از این خیزش ها و نهضت ها، زمان مناسب برای قیام موفق فرا رسیده بود؛ ولی دیگر این حرکت به طرف داری از علویان نبود، بلکه برای عباسیان بود که برای مدتی در این زمینه توطئه می کردند و منتظر فرصت بودند.

علی بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب، اولین شخص از خاندان عباسیان بود که جاه طلبی خود را نشان می داد؛ ولی زمینه خاصی بر مشروعیّت او و حمایت از وی وجود نداشت. علی بن عبدالله، در تحریک ابوهاشم (جانشین محمد حنفیه) که هیچ پسری نداشت و تنها در بازداشت حکومت امویان در دمشق به سر می برد، فرصت را مغتنم شمرد تا خلافت خود را به عباسیان واگذار کند. او پسر جوانش محمد را راهنمایی کرد تا اعتماد و نظر ابوهاشم را به دست آورد. ابوهاشم پذیرفت و در وصیتی محمد بن علی بن عبدالله را جانشین خود ساخت؛ از این رو، عباسیان زمینه را برای قرار گرفتن بر مسند خلافت به دست آوردند.(۱۵)

فعالیت تبلیغاتی عباسی ها در ایران و عراق، افکار سادات بنی حسن را تحت الشعاع قرار داده بود و از این رو، بعد از آنکه ابوالعباس سفّاح به خلافت رسید، چون از مقاصد و اهداف این خاندان خبر داشت و خودش با محمد نفس زکیه بیعت کرده بود، اعمال و رفتار این خاندان را تحت نظر گرفت، اما از راه مسالمت وارد گردید و با دل جویی و مهربانی از عبدالله بن حسن و فرزندش محمد، آنان را به آرامش دعوت کرد و بخشش چشم گیری به بزرگان سادات حسنی کرد. عبدالله محض به ظاهر آرام گردید، اما پنهانی پی گیر دعوت و خلافت فرزندش بود. در سال ۱۳۶ ق. که زمامداری سفاح با مرگش خاتمه یافت و منصور به خلافت رسید، عبدالله و فرزندش درصدد آشکار ساختن مقاصد خود برآمدند.

منصور دوانیقی فردی سفاک، بی رحم، و در عین حال بخیل و طمع کار بود و از این رو، نه حاضر بود روش مسالمت آمیز برادر را درباره ی این خیزش بر عهده گیرد و نه آنکه به علویان حاتم بخشی می کرد. عبدالله بن حسن قبل از آنکه مورد تعرض منصور قرار گیرد، در مدینه النبی برای فرزندش محمد، از مردم بیعت می گرفت و عده ای هم بیعت کردند.(۱۶)

محمد بن عبدالله از بیعت با منصور سرباز زد و دعوی خلافت را آغاز کرد. این رفتار، خلیفه دوم عباسی را عصبانی ساخت و در ۱۴۰ ق. تصمیم گرفت که از وی و برادرش ابراهیم به طور اجباری بیعت بگیرد.(۱۷) در همین سال هنگام حج گزاری منصور، یاران نفس زکیه خواستند وی را ناگهانی بکشند و عبدالله بن محمد بن عبدالله اشتر، این وظیفه را پذیرفت، ولی نفس زکیه گفت: این طرح روا نیست و نباید او غافل گیرانه کشته شود. در این میان، یکی از سرداران خلیفه، به نام خالدبن حسّان که از اهالی خراسان بود، به جمع این ترورکنندگان پیوست. منصور از کار این سردار آگاه شد و کوشید وی را به بند بکشد، ولی موفق نشد. نفس زکیه، خالد را برای دعوت به سوی جنبش خود، به سوی خراسان روانه ساخت؛ لذا منصور با کشتن بسیاری از نیروهای آن سردار، از وی انتقام گرفت.(۱۸)

پی نوشت:

۱.عمده الطالب فی انساب آل ابی طالب، ابن عنبه، ص ۹۳. ۹۵؛ الارشاد، شیخ مفید، ج۲، ص ۲۵.۲۶؛ اعیان الشیعه، سید محسن امین، ج۵، ص ۴۴؛ سرّ السلسله العلویه، ابی نصر بخاری، ص ۱۴؛ لهوف ، سید بن طاووس، ص ۶۳٫

۲. الفصول الفخریه، ابن عنبه، ص ۱۰۸؛ طبقات، ابن سعد، ج۵، ص ۳۸۵؛ تاریخ بغداد ، ج۹، ص ۴۳۸٫

۳. مقاتل الطالبیین، ص ۲۷۵.۲۷۳؛ میراث شهاب، ش ۳۵. ۳۶ ، ص ۷۵، «درنگی در یک تبارنامه»

۴. منتهی الآمال، محدث قمی، ج۲، ص ۴۷۱. ۴۶۹، هجرت، قم.

۵. دائره المعارف تشیع، ج۱۱، ص ۸۲٫

۶. مروج الذهب، ج۲، ص ۲۹۸؛ جامع الرواه، حاج محمد اردبیلی، ج۲، ص ۱۴۱٫

۷. مقاتل الطالبیین، ص ۲۳۳٫

۸. سنن ابی داود، ج۲، ص ۱۳۴و ۱۳۵٫

۹. همان، ص ۱۳۴٫

۱۰. الفخری، ابن طقطقی، ص ۱۴۸٫

۱۱. غایه الاختصار، تاج الدین شریف، ص ۲۷٫

۱۲. مقاتل الطالبیین، ص ۳۰۰ و ۳۰۱٫

۱۳. همان، ص ۳۰۲.۳۰۴٫

۱۴. تشیع در مسیر تاریخ، سید حسین محمد جعفری، ترجمه: سید محمد تقی آیت اللهی، ص ۳۱۴٫

۱۵. الاغانی، ابوالفرج اصفهانی، ج۱۲، ص ۲۱۳؛ تاریخ طبری، ج۲، ص ۱۸۷ و ۱۸۸؛ رجال کشی، ص ۵۶.۴۷٫

۱۶. مروج الذهب، ج۲، ص ۲۵۷، ۲۵۶ و ۲۹۸٫

۱۷. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص ۳۶۹؛ تشییع در مسیر تاریخ، ص ۳۲۰ و ۳۲۱٫

۱۸. مبارزات شیعیان در دوره نخست خلافت عباسیان، سمیره مختار اللیثی، ترجمه: سید کاظم طباطبایی، ص ۱۲۸٫

منبع: نشریه فرهنگ کوثر، شماره۸۷٫

محمد ابراهیم گاوسوار.

اشاره:

محمدابراهیم گاوسوار (۱۲۹۴-۱۳۶۱ش)، رهبر شیعی قیام مسلحانه مردم هزاره افغانستان در اعتراض به مالیات‌های سنگین در حکومت ظاهرشاه. او که بچه گاوسوار نیز خوانده می‌شد، پس از فرمان سردار هاشم خان برای گرفتن مالیات روغن و فشار فراوان به مردم، با رهبری قیام مردمی، حکومت ظاهرشاه را مجبور به عقب‌نشینی کرد. زندگی محمد ابراهیم گاوسوار، ۲۶ اردیبهشت ۱۲۹۴ش در روستای برگر در منطقه «شهرستان» از ولایت دایکُندی افغانستان متولد شد. پدربزرگ او ارباب امیرداد، بزرگ قوم اخی بر گاو زین شده سوار می‌شد و به همین جهت گاوسوار نام گرفته است.[۱]

قیام مسلحانه

قیام محمدابراهیم گاوسوارسردار محمد هاشم خان، اولین صدر اعظم حکومت افغانستان، دستور داد از تمامی حیوانات مناطق هزاره‌نشین، مالیات روغن گرفته شود. این مالیات سنگین، چنان برای مردم دشوار بود که برخی از آنان مجبور به مهاجرت به کشورهای همسایه شدند.محمد ابراهیم گاوسوار، در سال ۱۳۲۳ش با همراهی دهقانان خرد و مردم فقیر، دست به قیام زد و اولقان مرکز ولسوالی شهرستان را تسخیر کرد. پس از آن با همراهی دهقانان در حال کوچ ولسوالی پنجاب، این شهرستان را محاصره کرده و تقاضای خود را مبنی بر لغو مالیات روغن از هزاره‌ها، به حاکم پنجاب ارائه کردند. حاکم پنجاب درخواست قیام‌کنندگان را به حکومت مرکزی منتقل کرد و پس از مذاکرات طولانی، بالاخره در سال ۱۳۲۵، مالیات روغن از مردم هزاره برداشته شد. این قیام، قیام دهقانی ابراهیم خان گاوسوار خوانده شد.[۳]گاوسوار سپس به همراه برخی دیگر از بزرگان هزاره، رهسپار کابل شد تا با مقامات دولتی دیدار کند، اما به خواست حکومت در کابل ماندگار شد تا زمینه حرکت‌های ضددولتی از او سلب شود.[۴]

برکناری صدر اعظمیکی از پیامدهای قیام گاوسوار، برکناری سردار هاشم خان صدر اعظم از سوی ظاهرشاه بود. پادشاه زمانی که دامنه قیام گسترده شد، در ۲۵ فروردین ۱۳۲۵، سردار هاشم خان را برکنار کرد و سردار شاه محمود را به صدر اعظمی نشاند. سردار شاه محمود برخلاف سردار هاشم خان، راه مصالحه با قیام گاوسوار در پیش گرفت.[۵]

حزب اتحادمحمد ابراهیم گاوسوار، در کنار سید اسماعیل بلخی و برخی دیگر، از اعضای شورای مرکزی حزب اتحاد بود. حزب اتحاد رویکردی مسلحانه داشت و در نوروز سال ۱۳۲۹، طرحی برای ترور شاه محمود خان صدر اعظم و براندازی دولت[۶] ریخت که قرار بود گاوسوار مسئولیت شلیک را بر عهده بگیرد، اما این طرح پیش از اجرا افشا شد و حلقه رهبری حزب اتحاد همگی دستگیر شدند و بدون محاکمه[۷]، تا سال ۱۳۴۳ در زندان دهمزنگ[۸] کابل ماندند.[۹]

مرگ در تبعید محمد ابراهیم گاوسوار پس از آزادی از زندان دهمزنگ، در شهر پلخمری زندگی می‌کرد؛ چرا که پس از زندانی شدن او و اعضای حزب اتحاد، دولت وقت افغانستان، خانواده و خویشاوندان او را به شهر پلخمری در ولایت بغلان تبعید کرده بود. گاوسوار تا پایان عمر تحت مراقبت دولت زندگی می‌کرد.[۱۰] و سرانجام ۱۴ آذر ۱۳۶۱ش درگذشت.

پی نوشت:

  1. محمد ابراهیم گاوسوار، محمدعوض نبی‌زاده، پایگاه هم‌صنفی.
  2. محمد ابراهیم گاوسوار، حق‌طلب جسور، پایگاه آریائی.
  3. محمد ابراهیم گاوسوار، محمدعوض نبی‌زاده، پایگاه هم‌صنفی.
  4. محمد ابراهیم گاوسوار، محمدعوض نبی‌زاده، پایگاه هم‌صنفی.
  5. ابراهیم خان گاوسوار نمادی از مبارزات دادخواهانه بر ضد استبداد، محمد عوض نبی‌زاده، پایگاه سروش صبا.
  6. شیعیان افغانستان و حکومت آل یحیی( نادر شاه، ظاهر شاه و داوود خان)، علی مدد فهیمی.
  7. شیعیان افغانستان و حکومت آل یحیی( نادر شاه، ظاهر شاه و داوود خان)، علی مدد فهیمی.
  8. محمد ابراهیم گاوسوار، حق‌طلب جسور، پایگاه آریائی.
  9. محمد ابراهیم گاوسوار، محمدعوض نبی‌زاده، پایگاه هم‌صنفی.
  10. محمد ابراهیم گاوسوار، محمدعوض نبی‌زاده، پایگاه هم‌صنفی.

ابوذر غفاری.

اشاره:

جُنْدَب بْن جُنادَه بْن سُفْیان الغِفاری معروف به ابوذر غِفاری (درگذشت ۳۲ق)از بزرگان صحابه پیامبر اکرم(ص) و یاران امیرالمومنین(علیه السلام). وی از دوست‌داران راستین پیامبر(ص) و اهل بیت(علیه السلام) بود که نزد شیعه و اهل سنت دارای فضائل و مناقب فراوان است و نزد علمای رجال یکی از ارکان اربعه به شمار می‌آید. اعتراض‌های ابوذر به کارهای عثمان ، سبب تبعید وی به شام و سپس به ربذه شد که سرانجام در همانجا درگذشت. ابوذر بیست سال پیش از ظهور اسلام، در خانواده‌ای از طایفه غِفْار که از طوایف اصیل عرب به شمار می‌رود به دنیا آمد.[۱]

خاندان

پدرش «جناده» از فرزندان غفار و نام مادرش «رمله بنت الوقیعه» از طایفه بنی غفار بن ملیل بود.[۲] مورّخان می‌گویند در نام پدر ابوذر اختلاف است و از یزید، جندب، عشرقه، عبدالله و سکن نیز نام برده‌اند.[۳] [۴] [۵] ابن حجر عسقلانی می‌نویسد: ابوذر مردی بلند قامت، گندمگون و لاغر اندام بود.[۶] ابن سعد او را فردی بلند بالا با مو و ریش‌های سفید معرفی می‌کند.[۷] ذهبی می‌گوید: ابوذر، مردی درشت و قوی هیکل با ریش‌های انبوه بود.[۸]پیامبر(ص):

خداوند مرا به دوست داشتن ۴ تن دستور داد و مرا خبر داد که خودش آنها را دوست دارد: علی، مقداد، ابوذر، سلمان.

الغدیر، ۱۳۹۷ق، ج ۹، ص ۱۱۷.

اسماء و القاباو را به واسطه نام فرزندش (ذَر)، کنیه ابوذر داده‌اند؛ و بیشتر از نزد همه با این کنیه شناخته می‌شود اما نام اصلی او مورد اختلاف است و در کتب تاریخی، نام‌های مختلفی مانند «بدر بن‌ جندب»، «بریر بن‌ عبدالله»، «بریر بن جناده»، «بریره بن‌ عشرقه»، «جندب بن‌ عبدالله»، «جندب بن‌ سکن» و «یزید بن‌ جناده» اشاره شده است.[۹] [۱۰] [۱۱] [۱۲] اما آنچه مشهور و صحیح به نظر می‌رسد «جندب بن ‌یزید» است.[۱۳]

همسر و فرزندبنابر آن چه در منابع آمده، او فرزندی به اسم «ذَرْ» داشته و کلینی روایتی را نقل می‌کند که در باب وفات ذَر آمده است.[۱۴] همسرش را نیز «امّ‌ ذر» گفته‌اند.[۱۵]

اسلاموی از سابقان و پیشتازان اسلام است.[۱۶] [۱۷] به گفته برخی، ابوذر قبل از اسلام نیز یکتاپرست بود و سه سال پیش از بعثت پیامبر(ص) خدا را می‌پرستید.[۱۸] ابن حبیب بغدادی، او را از جمله کسانی می‌داند که شراب و ازلام را در عصر جاهلیت حرام می‌دانسته‌اند.[۱۹] وی پس از ظهور اسلام جزء اولین نفرات ایمان‌آورنده به رسول اکرم(ص) بود. روایت است که ابوذر گفت: من چهارمین نفر بودم که نزد پیامبر(ص) رفتم و بدو گفتم: سلام بر تو‌ای رسول خدا! شهادت می‌دهم که خدایی جز الله نیست و شهادت می‌دهم که محمد بنده او و فرستاده اوست. پس خوشحالی را در چهره رسول خدا(ص) دیدم.[۲۰]ابن عباس، اسلام ابوذر را این گونه روایت می‌کند: هنگامی که ابوذر از بعثت پیامبر(ص) در مکه آگاه گردید، به برادرش انیس گفت: به آن سرزمین برو و مرا از علم این مرد که گمان می‌کند او را از آسمان، اخباری می‌رسد آگاه‌ساز و سخنانش را گوش کن و نزد من برگرد. برادر به مکه رسید، سخنان پیامبر(ص) را شنید و نزد ابوذر بازگشت. سپس ابوذر به مکه رفت و به جستجوی پیامبر(ص) برآمد. ابوذر گفت: چون صبح فرا رسید به همراه امام علی(علیه السلام) راهی خانه پیامبر(ص) شدیم.[۲۱]ماجرای اسلام ابوذر در منابع شیعی به گونه‌ای دیگر روایت شده است. کلینی در روایتی از امام صادق(علیه السلام)، اسلام آوردن ابوذر را در ضمن ماجرای شگفتی نقل می‌کند.[۲۲]

سخنان امام علی(علیه السلام) هنگام تبعید ابوذر به ربذهابوذر! همانا تو برای خدا به خشم آمدی، پس امید به کسی بند که به خاطر او خشم گرفتی. این مردم بر دنیای خود از تو ترسیدند، و تو بر دین خویش از آنان ترسیدی. پس آن را که به خاطرش از تو ترسیدند بدیشان واگذار، و با آنچه از آنان بر آن ترسیدی رو به گریز در آر. بدانچه آنان را از آن بازداشتی، چه بسیار نیاز دارند، و چه بی‌نیازی تو بدانچه از تو باز می‌دارند. به زودی می‌دانی فردا سود برنده کیست، و آن که بیشتر بر او حسد برند، چه کسی است. اگر آسمانها و زمین بر بنده‌ای ببندد، و او از خدا بترسد، برای وی میان آن دو برون‌شوی نهد. جز حق مونس تو مباشد، و جز باطل تو را نترساند. اگر دنیای آنان را می‌پذیرفتی تو را دوست می‌داشتند، و اگر از آن به وام می‌گرفتی امینت می‌انگاشتند.

نهج البلاغه، ترجمه شهیدی، خطبه ۱۳۰، ۱۳۷۷ش، ص۱۲۸-۱۲۹.

فضائل و مناقب ابوذرپیامبر(ص) خطاب به او می‌فرماید: مرحبا یا ابوذر! تو از ما اهل بیت هستی.[۲۳] [۲۴] و یا در جایی دیگر درباره او می‌فرماید: آسمان بر کسی سایه نیفکنده و زمین، احدی را نپرورانده که راستگوتر از ابوذر باشد.[۲۵] رسول خدا(ص) در روایتی دیگر، ابوذر را در زهد و فروتنی مانند عیسی بن مریم(علیه السلام) توصیف کرده است.[۲۶]از امام علی(علیه السلام) درباره ابوذر سؤال شد. امام(علیه السلام) فرمود: او دارای علمی است که مردم از آن عاجزند و بر آن تکیه زده در حالی که از آن چیزی کم نمی‌شود.[۲۷] امیر مؤمنان(علیه السلام)، ابوذر را از افرادی می‌داند که بهشت مشتاق آنان است.[۲۸]امام باقر(علیه السلام) می‌فرماید: پس از رسول خدا(ص) همه افراد مرتد شدند و دست از علی(علیه السلام) کشیدند مگر سه نفر؛ سلمان، ابوذر و مقداد. برای عمار هم تردیدی عارض شد اما برگشت.[۲۹]امام صادق(علیه السلام) درباره عبادت ابوذر فرمود: بیشترین عبادت ابوذر تفکر بود… آن قدر از ترس خدا گریه کرد تا چشمانش مجروح شد.[۳۰] امام صادق(علیه السلام) در روایتی دیگر فرمود: ابوذر گفت سه چیز را که مردم با آن دشمن هستند را دوست دارم؛ مرگ، فقر، بلا. امام(علیه السلام) در ادامه می‌فرماید: مراد ابوذر این است که مرگ در اطاعت خدا بهتر است از زندگی در معصیت خداوند و بلا در طاعت خدا محبوب‌تر از صحت در نافرمانی خدا و فقر در طاعت خدا بهتر از بی‌نیازی در معصیت خداوند است.[۳۱]در منابع شیعی، ابوذر غفاری یکی از ارکان اربعه در اسلام در میان سلمان، مقداد و عمار ذکر شده است.[۳۲] [۳۳] شیخ مفید حدیثی را از امام کاظم(علیه السلام) روایت می‌کند که در روز قیامت، منادی ندا می‌دهد کجایند حواریان رسول خدا که پیمان‌شکنی نکردند؟ پس سلمان، مقداد و ابوذر از جا برمی‌خیزند.[۳۴]آقا بزرگ تهرانی، دو کتاب «اخبار أبی ذرّ» تألیف ابو منصور ظفر بن حمدون بادرائی[۳۵] و «أخبار أبی ذر الغِفاری و فضائله» اثر شیخ صدوق[۳۶] را در باب احوالات و فضائل ابوذر نام می‌برد.سید علیخان مدنی درباره ابوذر می‌نویسد: وی از عالمان بزرگ و زاهدان والامقام بود که در سال، چهارصد دینار بخشش می‌کرد و چیزی را نمی‌اندوخت.[۳۷]بحرالعلوم، ابوذر را یکی از حواریونی می‌داند که بر روش سیدالمرسلین حرکت کرد و در ذکر مناقب اهل بیت(علیه السلام) و مثالب دشمنان آنان سرسخت بود.[۳۸]ابونعیم اصفهانی نیز می‌گوید: ابوذر پیامبر اسلام(ص) را خدمت کرد و اصول را یاد گرفت و غیر آن را کنار گذارد…وی ترک کننده رباخواری قبل از نزول شریعت اسلام و احکام الهی بود. در راه حق، سرزنش ملامت‌گران بر وی فائق نمی‌آمد و قدرت حکّام، او را به خواری نمی‌افکند.[۳۹]

دوستی با امام علی(علیه السلام)اربلی روایتی را نقل می‌کند که ابوذر، علی(علیه السلام) را وصی خویش قرار داد و گفت: به خدا قسم به امیرالمؤمنینِ بر حق وصیت کردم. به خدا قسم او بهاری است که در او آرامش است هر چند از شما جدا گردیده و حقش در خلافت غصب شده باشد.[۴۰] ابن ابی الحدید نیز می‌گوید: ابوذر در ربذه به ابن رافع گفت که به زودی فتنه‌ای رخ خواهد داد، از خدا بترسید و از علی بن ابی‌طالب(علیه السلام) حمایت کنید.[۴۱] این دوستی و علاقمندی به علی بن ابیطالب(علیه السلام) تا آن جا بود که در تشییع شبانه پیکر فاطمه زهرا(س) شرکت کرد.[۴۲]

در زمان خلفاءابوذر در دفاع از حق امام علی(علیه السلام) بر ولایت در آغاز از بیعت با ابوبکر سرباز زد.[۴۳]وی در زمان خلیفه دوم از کسانی بود که به دستور عمر درباره منع نگارش حدیث بی‌اعتنا بود و می‌گفت: والله اگر شمشیری را بر دهانم نهند تا از پیامبر خدا(ص) نقل روایت نکنم، تحمل بُرندگی شمشیر را بر ترک سخن رسول خدا(ص) ترجیح خواهم داد.[۴۴] به دلیل نقل حدیث بود که ابوذر با چند نفر دیگر در زمان عُمَر زندانی شدند.[۴۵]

تبعید به شامبنابر نقل ابن ابی الحدید، علت تبعید ابوذر به شام در پی بخشش مبالغ بیت المال به مروان بن حکم، زید بن ثابت و دیگران توسط عثمان بود. وی می‌گوید: ابوذر در کوچه و خیابان فریاد می‌زد و اعتراض می‌کرد تا اینکه عثمان، او را از مدینه اخراج و به شام تبعید کرد.[۴۶]وی در شام به کارهای معاویه اعتراض می‌کرد. روزی معاویه، ۳۰۰ دینار را برایش فرستاد. ابوذر به آورنده پول گفت: اگر این سهم امسال من از بیت المال است که تاکنون نداده‌اید، می‌پذیرم ولی اگر پاداش است نیازی بدان ندارم، و آن را پس فرستاد. هنگامی که معاویه کاخ خضراء [سبز] را در دمشق بنانهاد ابوذر گفت:‌ای معاویه! اگر این کاخ از پول خداست خیانت است و اگر از پول خودت است اسراف است.بدین طریق در شام دائماً به معاویه می‌گفت: بخدا سوگند! کارهایی را کرده‌ای که من آنها را نمی‌شناسم؛ بخدا سوگند! این کارها نه در کتاب خدایند و نه در سنت پیامبرش(ص)؛ من حقی را می‌بینم که خاموش می‌شود؛ باطلی را می‌بینم که زنده می‌شود و راستگویی را می‌بینم که تکذیب می‌شود…. تا اینکه روزی معاویه پس از شنیدن سخنان ابوذر دستور بازداشت وی را صادر کرد و وی را دشمن خدا و دشمن رسول خدا خواند. ابوذر نیز در پاسخ گفت: من نه دشمن خدایم و نه دشمن رسول خدا، بلکه تو و پدرت دشمن خدا و رسول خدایید، به ظاهر اسلام آوردید و کفرتان را در دل نهفتید و قطعاً رسول خدا(ص) تو را لعن کرد و چندین بار تو را نفرین کرد که سیر نشوی. معاویه گفت: من آن شخص نیستم. ابوذر گفت: چرا تو همو هستی؛ رسول خدا(ص) به من گفت، در حالی که بر او می‌گذشتم و خودم شنیدم که می‌گفت: خدایا او [معاویه] را لعن کن و سیرش نکن مگر با خاک. در اینجا معاویه دستور زندانی کردن او را صادر کرد.[۴۷] [۴۸]همچنین گفته‌اند وی در شام، مردم را به فضایل پیامبر(ص) و اهل بیت(علیه السلام) او توصیه می‌کرد. معاویه، مردم را از مجالست با وی نهی کرد، و به عثمان نامه نوشت و وی را از اعمال و سخنان ابوذر آگاه ساخت. معاویه پس از پاسخ عثمان، ابوذر را به مدینه روانه کرد.[۴۹]

تبعید به ربذهابوذر در مدینه با عثمان دیدار کرد ولی دینارهای اهدایی‌اش را نپذیرفت و به انتقاد از حکومت وی پرداخت. عثمان نیز او را تاب نیاورد و وی را با بدترین حالت به ربذه تبعید کرد. شرح حال گفتگو بین ابوذر و عثمان و تبعید به ربذه در بسیاری از کتب تاریخی آمده است.[۵۰]عثمان هنگام تبعید ابوذر به ربذه دستور داد کسی او را مشایعت نکند و با او سخن نگوید، و امر کرد مروان بن حکم او را از مدینه بیرون کند. بدین طریق، کسی جرأت همراهی او را نداشت؛ با این حال، امام علی(علیه السلام)، عقیل و حسنین(علیه السلام) و عمار یاسر برای مشایعت او حاضر شدند و او را بدرقه نمودند.[۵۱]

وفاتپیامبر(ص):

ای ابوذر! تو تنها زندگی می‌کنی، تنها می‌میری، تنها مبعوث می‌شوی و تنها وارد بهشت می‌شوی. به واسطه تو، کسانی از اهل عراق که غسل و تجهیز و دفنت را انجام می‌دهند خوشبخت می‌شوند.

تفسیر قمی، ۱۴۰۴ق، ج۱، ص۲۹۵.ابوذر در ذی‌الحجه سال ۳۲ق و در زمان خلافت عثمان در ربذه از دنیا رفت. ابن کثیر می‌نویسد: به هنگام مرگ جز همسر و فرزندش کسی نزد او نبود.[۵۲] خیرالدین زرکلی می‌گوید: وی در حالی از دنیا رفت که در خانه‌اش چیزی نبود که او را کفن کنند.[۵۳] مهران بن میمون نقل می‌کند: آن چه را من در خانه ابوذر دیدم بیشتر از دو درهم نمی‌ارزید.[۵۴]نقل شده است هنگامی که همسرش ام‌ذر گریه می‌کرد و به ابوذر می‌گفت: تو در بیابان می‌میری و من پارچه‌ای ندارم تا تو را کفن کنم؛ ابوذر به وی گفت: گریه نکن و خوشحال باش. چرا که روزی رسول خدا(ص) در بین افرادی که من نیز در میان آنان بودم فرمود: یکی از شما در بیابان می‌میرد و جماعتی از مؤمنین او را به خاک می‌سپارند. حال تمام افرادی که آن روز با من بودند در شهر و میان مردم جان سپرده‌اند و گفته پیامبر(ص) درباره من است.[۵۵]پس از این، عبدالله بن مسعود و برخی از یارانش از جمله حجر بن ادبر، مالک اشتر، و جوانانی از انصار اتفاقاً از آنجا گذشتند، و به تغسیل و تکفین او پرداختند و عبدالله بن مسعود بر پیکرش نماز خواند.[۵۶] [۵۷] [۵۸] طبق تاریخ یعقوبی، حذیفه بن یمان (از بزرگان صحابه) نیز در میان تدفین کنندگان ابوذر بوده است.[۵۹]بنا بر نقل تمامی منابع، قبر ابوذر در ربذه است.[۶۰] [۶۱] حربی، عالم حنبلی قرن سوم، در کتاب المناسک آورده است که در ربذه مسجدی به نام ابوذر، صحابی رسول خدا(ص) وجود داشته و گفته شده، قبر ابوذر نیز در همان مسجد است.[۶۲]

پی نوشت:

  1. اعیان الشیعه، ج۴، ص۲۲۵.
  2. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۲۵۲.
  3. ابن حبان، مشاهیر علماء الامصار، ۱۴۱۱ق، ص۳۰.
  4. ابن حبان، الثقات، ۱۳۹۳ق، ج۳، ص۵۵.
  5. عسقلانی، تقریب التهذیب، ۱۴۱۵ق، ج۲، ص۳۹۵.
  6. عسقلانی، الاصابه، ۱۴۱۵ق، ج۷، ص۱۰۷.
  7. ابن سعد، طبقات کبری، ج۴، ص۲۳.
  8. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۴۷.
  9. ابن اثیر، اسد الغابه، ج۵، ص۱۸۶.
  10. مزی، تهذیب الکمال، ۱۴۰۶ق، ج۳۳، ص۲۹۴.
  11. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۴۹.
  12. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۲۲۵.
  13. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۴، ص۱۶۵۲.
  14. کلینی، کافی، ۱۳۶۳ش، ج۳، ص۲۵.
  15. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۳۷۸ق، ج۱۵، ص۹۹.
  16. ذهبی، تاریخ الاسلام، ۱۴۰۷ق، ج ۳، ص ۴۰۶.
  17. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج ۱، ص ۲۵۲.
  18. شوشتری، قاموس الرجال، ۱۴۱۹ق، ج ۱۱، ص ۳۲۲.
  19. بغدادی، المُحبَّر، ۱۳۶۱ق، ص۲۳۷.
  20. ابن حبان، الصحیح، ۱۴۱۴ق، ج۱۶، ص۸۳.
  21. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۴، ص۱۶۵۴.
  22. کلینی، کافی، ۱۳۶۳ش، ج۸، ص۲۹۷ و ۲۹۸.
  23. طوسی، امالی طوسی، ۱۴۱۴ق، ص۵۲۵.
  24. طبرسی، مکارم الاخلاق، ۱۳۹۲ق، ص ۲۵۶.
  25. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۲۲، ص۴۰۴.
  26. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۲۲، ص۴۲۰.
  27. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۲۵۵.
  28. صدوق، الخصال، ۱۴۰۳ق، ص۳۰۳.
  29. مفید، الاختصاص، ۱۴۱۴ق، ص۱۰.
  30. صدوق، الخصال، ۱۴۰۳ق، ص۴۰ و ۴۲.
  31. کلینی، کافی، ۱۳۶۳ش، ج۸، ص۲۲.
  32. طوسی، رجال طوسی، ۱۴۱۵ق، ص۵۹۸.
  33. مفید، الاختصاص، ۱۴۱۴ق، ص۶ و ۷.
  34. مفید، الاختصاص، ۱۴۱۴ق، ص۶۱.
  35. تهرانی، الذریعه، ج۱، ص۳۱۶.
  36. تهرانی، الذریعه، ج۱، ص۳۱۷.
  37. مدنی، الدرجات الرفیعه، ۱۳۹۷ق، ص۲۲۶.
  38. بحرالعلوم، الفوائد الرجالیه، ۱۳۶۳ش، ج۲، ص۴۹.
  39. اصفهانی، حلیه الاولیاء، ج۱، ص۱۵۶ و ۱۵۷.
  40. اربلی، کشف الغمه، ۱۴۰۵ق، ج۱، ص۳۵۳.
  41. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۳۷۸ق، ج ۱۳، ص ۲۲۸.
  42. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۱۵.
  43. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه آیتی، ج۱، ص۵۲۴.
  44. ابن سعد، طبقات کبری، ج، ص۳۵۴.
  45. ابن حبان، المجروحین، ج۱، ص۳۵.
  46. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۳۷۸ق، ج۸، ص۲۵۶.
  47. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۳۷۸ق، ج۸، صص ۲۵۶-۲۵۸.
  48. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۲۳۷.
  49. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۲۳۷.
  50. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۱۷۱ و ۱۷۲؛ ابن سعد، طبقات ابن سعد، ج۴، ص۲۲۶ – ۲۲۹؛ طبری، تاریخ طبری، ۱۴۰۳ق، ج۳، ص۳۳۶.
  51. مسعودی، مروج الذهب، ج۱، ص۶۹۸.
  52. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ۱۹۸۶م، ج۷، ۱۶۵.
  53. زرکلی، الاعلام، ۱۹۸۰م، ج ۲، ص ۱۴۰.
  54. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۲۲۹.
  55. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۲۴۱.
  56. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۲۵۳.
  57. ابن خیاط، طبقات خلیفه، ۱۴۱۴ق، ص۷۱.
  58. ابن حبان، الثقات، ۱۳۹۳ق، ج۳، ص۵۵.
  59. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه آیتی، ج۲، ص۶۸.
  60. حموی، معجم البلدان، ۱۳۹۹ق، ج۳، ص۲۴.
  61. طریحی، مجمع البحرین، ۱۳۶۷ش، ج۲، ص۱۳۱.    حربی، المناسک، ۱۹۶۹م، ص۳۲۷.منابع    ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه،‌دار إحیاء الکتب العربیه، ۱۳۷۸ق.
  62. ابن اثیر، علی، اسد الغابه، بیروت،‌دار الکتاب العربی.
  63. ابن حبان، محمد، الثقات، مؤسسه الکتب الثقافیه، ۱۳۹۳ق.
  64. ابن حبان، محمد، صحیح ابن حبان، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۱۴ق.
  65. ابن حبان، محمد، کتاب المجروحین، تحقیق: محمود إبراهیم زاید، مکه: دارالباز، بی‌تا.
  66. ابن حبان، محمد، مشاهیر علماء الأمصار، دارالئفاء، ۱۴۱۱ق.
  67. ابن خیاط، خلیفه، طبقات خلیفه، بیروت،‌دار الفکر،۱۴۱۴ق.
  68. ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، بیروت،‌دار صادر.
  69. ابن عبد البر، احمد، الاستیعاب، بیروت، دارالجیل، ۱۴۱۲ق.
  70. ابن کثیر، اسماعیل، البدایه و النهایه، بیروت، دارالفکر، ۱۹۸۶م.
  71. اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه، بیروت،‌ دار الأضواء، ۱۴۰۵ق.
  72. الأمینی، عبدالحسین، الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج۹، بیروت:‌دار الکتب العربی، ۱۳۹۷-۱۹۷۷م.
  73. امین عاملی، سیدمحسن، اعیان الشیعه، بیروت، دارالتعارف.
  74. بحرالعلوم، محمدمهدی، الفوائد الرجالیه، تهران، مکتبه الصادق، ۱۳۶۳ش.
  75. بغدادی، محمد بن حبیب، المحبر، مطبعه الدائره، ۱۳۶۱ق.
  76. تهرانی، آقابزرگ، الذریعه، بیروت، دارالاضواء.
  77. حربی، ابواسحاق، المناسک و أماکن طرق الحج و معالم الجزیره، ریاض، منشورات دار الیمامه للبحث والترجمه والنشر، ۱۹۶۹م.
  78. حموی، یاقوت، معجم البلدان، بیروت،‌دار إحیاء التراث العربی، ۱۳۹۹ق.
  79. ذهبی، محمد، تاریخ الاسلام، بیروت،‌دار الکتاب العربی، ۱۴۰۷ق.
  80. ذهبی، محمد، سیر أعلام النبلاء، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۱۳ق.
  81. زرکلی، خیرالدین، الاعلام، بیروت،‌دار العلم، ۱۹۸۰م.
  82. شوشتری، محمدتقی، قاموس الرجال، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۹ق.
  83. صدوق، محمد بن علی، الخصال، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۰۳ق.
  84. طبرسی، حسن بن فضل، مکارم الاخلاق، رضی، ۱۳۹۲ق.
  85. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، بیروت، مؤسسه الأعلمی، ۱۴۰۳ق.
  86. طریحی، فخرالدین، مجمع البحرین، وزارت ارشاد، ۱۳۶۷ش.
  87. طوسی، محمد بن حسن، امالی، قم، دارالثقافه، ۱۴۱۴ق.
  88. طوسی، محمد بن حسن، رجال الطوسی، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۵ق.
  89. عسقلانی، ابن حجر، الاصابه، بیروت،‌دار الکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق.
  90. عسقلانی، ابن حجر، تقریب التهذیب، بیروت،‌دار الکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق.
  91. قمی، علی بن إبراهیم، تفسیر القمی، قم، مؤسسه‌دار الکتاب، ۱۴۰۴ق.
  92. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، تهران،‌دار الکتب الإسلامیه، ۱۳۶۳ش.
  93. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۳ق.
  94. مدنی، سید علیخان، الدرجات الرفیعه، قم، بصیرتی، ۱۳۹۷ق.
  95. مزی، یوسف، تهذیب الکمال، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۰۶ق.
  96. مفید، محمد بن نعمان، الاختصاص، بیروت، دارالمفید، ۱۴۱۴ق.
  97. نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدی، تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۷۷ش.
  98. یعقوبی، ابن واضح احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۷۸.
  99. یعقوبی، ابن واضح، تاریخ الیعقوبی، بیروت،‌دار صادر.پیوند به بیرون