نماز در اسلام

اشاره:

نماز عملی عبادی است که پنج بار در اوقات معینی از شبانه‌روز واجب است. نماز نخستین عبادتی است که بر پیامبر(ص) و پیروانش در مکه واجب شد همچنین در قرآن و متون دینی از آن به عنوان «ستون دین» و «شرط قبولی سایر اعمال» یاد شده است. نماز باید رو به قبله خوانده شود و ذکرهای خاص و اعمالی مانند رکوع و سجده دارد. نماز به دو شکل فردی (فُرادا) و جماعت خوانده می‌شود. علاوه بر نمازهای واجب روزانه، نمازهای مستحبی نیز وجود دارد که در روایات، برای آنها آثار و پاداش‌هایی در دنیا و آخرت بیان شده است. مهم‌ترینِ این نمازها، نماز شب و نافله‌های نمازهای واجب است.

واژه‌شناسی

نماز واژه‌ای فارسی است که برای «صلاه» به کار می‌رود. نماز به معنای خم شدن، سرفرودآوردن برای ستایش پروردگار، احترام و اظهار بندگی و اطاعت است.[۱] واژۀ قرآنی «صلاه» از ریشۀ «ص ل و» به معنای دعاست[۲] و جمع آن «صَلَوات» است.[۳] واژه «صلاه» در بعضی آیات[۴] به معنای دعا هم به کار رفته است.

جایگاه نماز

در قرآن ۹۸ بار به نماز پرداخته شده است[۵] در بسیاری از آیات به عنوان مهمترین و اولین عمل فردی و اجتماعی مؤمنان در کنار ایمان ذکر شده است.[۶] در آیات قرآن، نماز عامل بازدارندۀ از گناه،[۷] وسیلۀ فلاح و رستگاری،[۸] یاری کننده در مشکلات زندگی،[۹] و از سفارشات مهم خدا به پیامبران[۱۰] و از دغدغه‌های پیامبران الهی به ویژه در مورد خانواده‌شان بیان شده است.[۱۱] در قرآن از اولین ناله‌های دوزخیان ترک نماز[۱۲] و از نمازگزاران سهل‌انگار در نماز، در کنار تکذیب‌کنندگان دین یاد شده است.[۱۳]

در گفتار و عملکرد پیامبر(ص) و امامان نیز نماز جایگاه رفیعی دارد. در دو کتاب وسایل الشیعه و مستدرک الوسائل بیش از ۱۱۶۰۰ حدیث در این موضوع نقل شده است.

در روایات، از نماز با تعابیر مختلفی یاد شده است از جمله:

  1. ستون دین[۱۴]
  2. اولین واجب الهی[۱۵]
  3. اولین عملی که مورد حسابرسی قرار می‌گیرد[۱۶]
  4. معراج مؤمن[۱۷]
  5. نور مؤمن[۱۸]
  6. نشانه ایمان[۱۹]

      ۷. بهترین وسیله تقرب به خدا[۲۰]

  1. پرچم و نشانۀ اسلام.
  2. کلید بهشت[۲۱]
  3. روشنایی چشم پیامبر(ص)[۲۲]
  4. بهترین اعمال[۲۳]
  5. اولین سؤال قیامت[۲۴]
  6. وسیلۀ شناخت شیعیان واقعی[۲۵]

    ۱۴.همنشین انسان در تاریکی قبر[۲۶]

    ۱۵.توشۀ آخرت[۲۷]

  1. وسیلۀ استجابت دعا[۲۸]
  2. وسیلۀ طهارت روح[۲۹]
  3. دژی در مقابل شیطان[۳۰]
  4. امام سایر اعمال[۳۱]
  5. دور کننده از کبر[۳۲]
  6. کفارۀ گناهان[۳۳]
  7. وسیله راندن شیطان[۳۴]
  8. عامل نورانیت منزل[۳۵]
  9. رفع بلا[۳۶]
  10. برطرف کردن اندوه[۳۷]
  11. جواز عبور از پل صراط[۳۸]

آثار ترک نماز

برای سستی یا ترک نماز نیز عواقبی بیان شده است از جمله:

  1. عامل دوزخی شدن[۳۹]
  2. نشانه کفر و نفاق[۴۰]
  3. باعث حسرت بی‌حاصل در برزخ[۴۱]
  4. محروم ماندن از شفاعت[۴۲]
  5. بی برکتی عمر
  6. بی‌برکت مال
  7. بی‌نوری چهره
  8. پاداش نداشتن اعمال
  9. مرگ با خواری
  10. عدم استجابت دعا
  11. عدم استجابت دعای دیگران در حقش
  12. ظلمت و فشار قبر
  13. حساب سخت و عذاب دردناک قیامت
  14. خدا به او نظر لطف نمی‌کند.[۴۳]

تاریخچه نماز

نماز از عباداتی است که در تمام شریعت‌ها وجود داشته هرچند که گونه‌های آن بر حسب شریعت‌های مختلف متفاوت بوده است.[۴۴] در قرآن از نماز حضرت ابراهیم(ع)،[۴۵] اسماعیل،[۴۶] اسحاق، موسی،[۴۷] زکریا،[۴۸] عیسی،[۴۹][۵۰] شعیب[۵۱] و لقمان حکیم[۵۲] و در روایات از نماز حضرت آدم[۵۳] حضرت موسی(ع)[۵۴] و بسیاری دیگر از انبیا یاد شده است.

نماز در یهودیت «تفیلا» و در جمع تفیلیم یا تفیلوت خوانده می‌شود و احکام آن در سیدور یا بخش‌های «میشنا» (کتب سنتی دعای دین یهود) آمده است. معمولا در هر روز سه نماز خوانده می‌شود و در روز شبات (شنبه) و سایر روزهای مقدس، فرقه‌های اُرتُدُکس و محافظه کار نماز دیگری به نام موسف می‌خوانند.

نماز در مسیحیت برای ارتباط با خداوند (پدر) یا دیگر اشخاص تثلیث (پسر یا روح القدس) برگزار می‌شود. در میان فرقه‌های مختلف مسیحی نماز به صورت‌های مختلف گزارده می‌شود. نمازها می‌تواند به صورت جمعی (نیایش سرایی) باشد مانند مراسم عشای ربانی و یا به صورت فردی برگزار شود.

وجوب نمازهای پنج‌گانه (یومیه)، در شب معراج و حدود ۱۸ ماه پیش از هجرت پیامبر(ص) به مدینه اتفاق افتاد. این نمازها همگی دو رکعتی بودند که در سال اول هجری هفت رکعت به آنها اضافه شد.[۵۵][۵۶] البته در سال‌های آغازین اسلام و در دوران دعوت مخفیانه، پیامبر اکرم(ص) به همراه امام علی(ع) و حضرت خدیجه(س) نماز می‌خواندند.

اقسام نماز

نماز از عبادات است اقسام آن در اسلام عبارتند از: نمازهای واجب و نمازهای مستحب.

نمازهای واجب

فقها، نمازهای واجب را شش مورد ذکر کرده‌اند:

  1. نمازهای روزانه که ۱۷ رکعت در شبانه‌روز خوانده‌ می‌شود. در برخی روایات[۵۷] و منابع فقهی[۵۸] به این نمازها، فریضه اطلاق شده است.
  2. نماز آیات
  3. نماز میت
  4. نماز طواف واجب
  5. نماز قضای پدر بر پسر بزرگ‌تر،[یادداشت ۱]
  6. نماز‌ی که به واسطه اجاره، نذر، قسم و عهد واجب می‌شود.[۵۹]

نمازهای مستحب

در کنار نمازهای واجب نمازهای نافله نیز تشریع شده که خواندن آنها مستحب است.

  1. قبل از نماز صبح دو رکعت نامز نافله خوانده می شود.
  2. قبل از نماز ظهرهشت رکعت نافله به صورت دو رکعتی خوانده می شود.
  3. قبل از نماز عصر هشت رکعت نافله به صورت دو رکعتی خوانده می شود..
  4. بعد از نماز مغرب چهار رکعت نماز نافله به صورت دورکعتی خوانده می شود.
  5. بعد از نماز عشاء دو رکت نشسته (نماز وُتَیرِه). خوانده می شود.[۶۰]

در اسلام، علاوه بر نمازهای واجب، نمازهای مستحبی فراوانی قرار داده شده است[۶۱] در مفاتیح الجنان بسیاری از این نمازها گردآوری شده است.[۶۲]

از مهم‌ترین نمازهای مستحبی نماز شب است.[۶۳] این نماز بر پیامبر اکرم(ص) واجب بوده[۶۴] و در روایات توصیه‌های فراوانی به آن شده است.[۶۵] نافله‌های روزانه نیز در روایات به عنوان کامل‌کننده نمازهای روزانه و جبران عدم حضور قلب در آنها معرفی شده است.[۶۶]

از دیگر نمازهای مستحبی می‌توان از نماز عید فطر و قربان در زمان غیبت،[۶۷] نماز جعفر طیار،[۶۸] نماز اِستِغاثِه،[۶۹] نماز غفیله[۷۰] و نماز شب اول قبر[۷۱] نام برد.

احکام نماز

در منابع فقهی برای نماز، احکام خاصی ذکر شده است که به برخی از آنها اشاره می‌شود.[۷۲]

آداب نماز

آداب و مستحبات زیادی برای نماز بیان شده است که برخی از آنها عبارتند از: نماز اول وقت، زینت کردن به هنگام نماز، نماز را در مسجد و به جماعت خواندن، دعا کردن در آغاز نماز، حضور قلب و خشوع.[۷۳] پس از نماز نیز دعاها[۷۴] و مستحبات فراوان بیان شده است از جمله: سه بار تکبیر گفتن، آیت الکرسی خواندن، تسبیحات حضرت زهرا(س)، استغفار و سجده شکر.[۷۵] در ابتدای کتاب مفاتیح الجنان بسیاری از این آداب بیان شده است.[۷۶]

واجبات نماز

واجبات نماز ۱۱ چیز است: ۱-نیت، ۲-قیام (ایستادن)، ۳-تکبیره الاحرام، ۴-رکوع، ۵-سجده، ۶-قرائت حمد و سوره، ۷-ذکر (مثل ذکر رکوع یا سجده)، ۸-تشهد، ۹-سلام، ۱۰-ترتیب، ۱۱-موالات (یعنی پی در پی بودن اجزای نماز).[۷۷]

پنج مورد اول ارکان نماز هستند که اگر آنها از روی عمد یا به اشتباه کم یا زیاد شوند، نماز باطل می‌شود؛ ولی در غیر رکن، تنها زیاد و کم کردن عمدی آنها باعث باطل شدن نماز می‌گردد.[۷۸]

نحوه نماز خواندن

قبل از شروع به نماز باید مقدمات آن را فراهم کرد: ابتدا وضو (در صورت عذر داشتن، غُسل یا تیمم) انجام می‌شود. سپس با لباس مناسب و بدن پاک رو به قبله (کعبه در مکه) می‌ایستیم. مراحل نماز اینگونه است:

       رکعت اول

    با آرامش رو به قبله ایستاده و برای نماز نیت می‌کنیم. برای مثال: “دو رکعت نماز صبح به جا می‌آورم برای رضای خدا قُربه اِلَی الله”

    گفتن تکبیره الاحرام، یعنی دست‌ها را تا مقابل گوش بالا برده و می‌گوییم: ” اَللهُ أکبَر

    خواندن سوره حمد و به دنبال آن، سوره کامل دیگری مانند سوره توحید.

    بعد از سوره به رکوع رفته و ذکر رکوع خوانده می‌شود: یک بار «سُبْحانَ رَبّیَ الْعَظیمِ وَ بِحَمْدِه؛ منزه است خدای بزرگ و ستایش مخصوص اوست» یا سه مرتبه “سُبْحانَ الله“.

    بعد از رکوع، ایستاده و سپس به سجده می‌رویم. در سجده یک بار «سُبْحانَ رَبّیَ الْاَعلی وَ بِحَمْدِه؛ منزه است خدای بلند مرتبه و ستایش مخصوص اوست» یا سه مرتبه “سُبْحانَ الله” گفته می‌شود. سپس سر از سجده برداشته و می‌نشینیم و پس از آن دوباره به سجده رفته و همان ذکر را تکرار می‌کنیم.

        رکعت دوم

    بعد از سجدۀ دوم رکعت اول می‌ایستیم و دوباره حمد و سوره می‌خوانیم.(مانند رکعت اول)

    پس از حمد و سوره، قنوت خوانده می‌شود. در قنوت می‌توان هر دعایی را خواند، مانند: «رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَهً وَ فِی الْآخِرَهِ حَسَنَهً وَ قِنا عَذابَ النَّار؛ خدایا در دنیا و آخرت به ما خیر و نیکی عطا کن و ما را از عذاب آتش نجات بده».

    پس از قنوت به رکوع رفته و ذکر رکوع گفته می‌شود.(مانند رکعت اول)

    بعد از رکوع، ایستاده و پس از آن دو سجده به جای آورده می‌شود.(مانند رکعت اول)

    بعد از دو سجده در حالت نشسته تشهد خوانده می‌شود: «اَشْهَدُ اَنْ لااِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لاشَرِیکَ لَهُ، وَاَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُه، اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد؛ بر این حقیقت گواهی می‌دهم که محمَد بنده و پیامبر خداست. پروردگارا بر محمد و آل محمد درود فرست.»

    در نمازهای دورکعتی مانند نماز صبح، پس از تشهد، سلام نماز خوانده شده و نماز پایان می‌یابد: «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا النَّبِیُّ وَ رَحْمَهُ اللّهِ وَ بَرَکاتُهُ، اَلسَّلامُ عَلَیْنا وَ عَلی عِبادِ اللّهِ الصّالِحینَ، اَلسَّلامُ عَلَیکُمْ وَ رَحْمَهُ اللّهِ وَ بَرَکاتُهُ؛ درود بر تو ای پیامبر، و رحمت و برکات خدا بر تو باد. درود بر ما و بر بندگان شایسته خدا باد. درود بر شما و رحمت خدا برشما باد.»

   رکعت سوم و چهارم

اگر نماز سه رکعتی (مثل نماز مغرب) یا چهار رکعتی (مثل نماز ظهر) باشد، بعد از تشهد در رکعت دوم برخاسته و به جای حمد و سوره، تسبیحات اربعه سه مرتبه خوانده می‌شود: سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لاإلهَ اِلّا اللّهُ وَ اللّهُ أکْبَر (ترجمه: خداوند متعال پاک و منزه است و حمد و ستایش مخصوص اوست. معبودی جز او نبوده و بر همه چیز برتری دارد.)

بعد از آن به رکوع و سجده می‌رویم، اگر نماز سه رکعتی بود بعد از دو سجدۀ رکعت سوم، تشهد و سلام گفته می‌شود ولی اگر نماز چهار رکعتی بود، بعد از سجده دوباره ایستاده و بعد از تسبیحات اربعه، رکوع، دو سجده و تشهد و در آخر سلام گفته می‌شود.

احکام اختصاصی نماز

برخی از احکام نماز چنین است:

  1. طهارت: واجب است برای نمازهای واجب، وضو گرفته شود.[۷۹] در مواردی به جای وضو، تیمم باید کرد مانند پیدا نکردن آب یا ضرر داشتن آب.[۸۰]
  2. مکان نمازگزار: برای مکان نمازگزار چند شرط بیان شده است از جمله اینکه مباح باشد(غصبی نباشد)، بی حرکت باشد، نجس نباشد، جای پیشانی از جای زانوها بیش از چهار انگشت بالاتر یا پایین‌تر نباشد.[۸۱]
  3. لباس نمازگزار: نمازگزار اگر مرد باشد باید عورتین خود را بپوشاند و اگر زن باشد، باید تمام بدن بپوشاند، ولی گردی صورت و دست‌ها و پاها تا مچ لازم نیست.[۸۲]
  4. نماز باید روبروی خانه کعبه(قبله) خوانده شود. کسی که از کعبه دور است، اگر طوری بایستد که بگویند رو به قبله نماز می‌خواند، کافی است.[۸۳]
  5. نمازهای مستحب همگی دو رکعت دو رکعت خوانده می‌شوند مگر رکعت آخر نماز شب (نماز وِتر).[۸۴]

مبطلات نماز

موارد زیر موجب بطلان نماز می‌شود:

  1. از بین رفتن یکی از شرایط در وسط نماز(مثلا بفهمد مکانش غصبی است)،
  2. حدث اکبر یا اصغر،
  3. دست گذاشتن روی همدیگر مانند اهل سنت،
  4. برگشتن از قبله به سمت راست و چپ یا پشت،
  5. صحبت کردن عمدی،
  6. خنده با صدا و از روی عمد،
  7. گریه عمدی با صدای بلند و برای کارهای دنیایی نه برای خدا و آخرت،[۸۵]
  8. آمین گفتن پس از اتمام سوره حمد،
  9. کاری که صورت نماز را برهم زند مانند بالا و پایین پریدن و دست زدن،
  10. خوردن و آشامیدن،
  11. شک در رکعت‌های نماز دو رکعتی و سه رکعتی یا دو رکعت اول نمازهای چهار رکعتی،
  12. کم یا زیاد کردن ارکان نماز چه عمدی باشد و چه سهوی و یا کم و زیاد کردن عمدی غیرارکان.[۸۶]

پی نوشت:

۱.عمید، فرهنگ فارسی عمید، ذیل واژه نماز؛ دهخدا، لغت‌نامه دهخدا، ذیل واژه نماز.

۲.ابن منظور، لسان العرب، ۱۴۱۴ق، ج۱۴، ص۴۶۴؛ راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، ۱۴۱۲ق، ص۴۹۰.

۳.ابن منظور، لسان العرب، ۱۴۱۴ق، ج۱۴، ص۴۶۴.

۴.نگاه کنید به: سوره توبه، آیه۱۰۳؛ سوره احزاب، آیه۵۶؛ سوره بقره، آیه ۱۵۷.

۵.نوروزی، مقدمه‌ای بر فلسفه نماز، انتشارات یادآوران، ص۱۱۶.

۶.سوره حج، آیه ۴۱.

۷.سوره عنکبوت، آیه ۴۵.

۸.سوره اعلی، آیه ۱۵و۱۴.

۹.سوره بقره، آیه ۴۵.

۱۰.سوره مریم، آیه ۳۱.

۱۱.سوره مریم، آیه ۵۵.

۱۲.سوره مدثر، آیه ۴۲.

۱۳.سوره ماعون، آیه ۵.

۱۴.محمدی‌ری‌شهری، میزان الحکمه، دار الحدیث، ج۵ ص۳۷۰.

۱۵.متقی، کنز العمال، ۱۳۶۴ق، ج۷، ح۱۸۸۵۱.

۱۶.کلینی، الکافی، ۱۴۰۷ق، ج۳، ص۲۶۸.

۱۷.مجلسی، روضه المتقین، ۱۴۰۶ق، ج۲، ص۶، ۱۷، ۲۲۰ و۲۸۳.

۱۸.قطب راوندی، شهاب الاخبار، ۱۳۸۸ش، ص۵۰؛ پاینده، نهج الفصاحه، ‌۱۳۸۷ش، ص۳۹۶.

۱۹.قطب راوندی، شهاب الاخبار، ۱۳۸۸ش، ص۵۹.

۲۰.ابن شعبه، تحت العقول، ‌۱۳۶۳ش، ص۴۵۵.

۲۱.پاینده، نهج الفصاحه، ‌‌۱۳۸۷ش، حدیث ۱۵۸۸.

۲۲.پاینده، نهج الفصاحه، ‌۱۳۸۷ش، ص۲۸۳، حدیث۱۳۴۳؛ مجلسی، بحار الانوار، ۱۳۶۲ش، ج۸۲، ص۱۹۳.

۲۳.نوری، مستدرک الوسائل، ۱۴۰۷ق، ج۳، ص۷.

۲۴.متقی، کنز العمال، ۱۳۶۴ق، ج۷، ح۱۸۸۵۹.

۲۵.صدوق، الخصال، ۱۳۶۲ش، ج۱، ص۱۰۳.

۲۶.مجلسی، بحار الانوار، ۱۳۶۲ش، ج۸۲، ص۲۳۲.

۲۷.مجلسی، بحار الانوار، ۱۳۶۲ش، ج۸۲، ص۲۳۲.

۲۸.مجلسی، بحار الانوار، ۱۳۶۲ش، ج۸۲، ص۱.

۲۹.متقی، کنز العمال، ۱۳۶۴ق، ج۷، ص۲۹۱.

۳۰.آمدی، غررالحکم، دانشگاه تهران، ص۵۶؛ محمدی ری‌شهری، میزان الحکمه، دارالحدیث، ج۵، ص۳۶۷.

۳۱.نهج البلاغه، تصحیح صبحی صالح، نامه ۲۷، ص۳۸۵.

۳۲.امین،‌اعیان الشیعه، ۱۴۰۳ق، ج۱، ص۳۱۶.

۳۳.ابوالفتوح رازی، تفسیر ابوالفتوح رازی، ‌۱۴۰۸ق، ج۱، ص۲۴۸.

۳۴.آمدی، غرر الحکم، دانشگاه تهران، ج۲ ص۱۶۶.

۳۵.متقی، کنز العمال، ۱۳۶۴ق، ج۱۵، ص۳۹۲.

۳۶.نوری، مستدرک الوسائل، ۱۴۰۷ق، ج۱، ص۱۸۴.

۳۷.جر عاملی، وسائل الشیعه، ‌۱۴۰۹ق، ج۵، ص۲۶۳.

۳۸.مجلسی، بحار الانوار، ۱۳۶۲ش، ج۹۸، ص۱۶۸.

۳۹.مجلسی، بحارالانوار ج۸۲، ص۲۲۴؛ نهج البلاغه، تصحیح صبحی صالح، خطبه ۱۹۹، ص۳۱۶.

۴۰.پاینده، نهج الفصاحه، ص۲۷۹.

۴۱.مجلسی، بحارالانوار، ۱۳۶۲ش، ج۷۷، ص۵۸.

۴۲.شیخ صدوق من لایحضره الفقیه،‌۱۳۶۷ش، ج۱، ص۲۰۶.

۴۳.نگاه کنید به: نوری، مستدرک الوسائل، ۱۴۰۷ق، ج۳، ص۲۳و۲۴، ح۱.

۴۴.راغب اصفهانی، مفردات، ۱۴۱۲ق، ص۴۹۱.

۴۵.سوره ابراهیم، آیه ۴۰.

۴۶.سوره مریم، آیه ۵۵؛ سوره انبیا، آیه ۷۳.

۴۷.سوره طه، آیه ۱۴.

۴۸.سوره آل عمران، آیه۳۹.

۴۹.سوره مریم، آیه ۳۱.

۵۰.طباطبایی، المیزان، مؤسسه النشر الاسلامی، ج۱۴، ص۴۷.

۵۱.سوره هود، آیه ۸۷.

۵۲.سوره لقمان، آیه ۱۷.

۵۳.حرعاملی، وسایل الشیعه، ۱۴۰۹ق، ج۴، ص۱۵ و ج۵، ص۲۹۶.

۵۴.کلینی، الکافی، ۱۴۰۷ق، ج۸، ص۴۵.

۵۵.مجلسی، بحارالانوار، ۱۳۶۲ش، ج۱۹، ص۱۳۰.

۵۶.نگاه کنید به: مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی؛ پرسمان دانشجویی.

۵۷.به عنوان نمونه نگاه کنید به: کلینی، الکافی، ۱۴۰۷ق، ج۱، ص۲۶۶، ج۳، ص۴۲، ۲۶۹و۲۷۰و۲۸۸.

۵۸.نگاه کنید به: بحرانی، الحدایق الناظره، ۱۴۰۵ق، ج۸، ص۱۴۵؛ نجفی، جواهر الکلام، ۱۳۶۲ش، ج۱۳، ص۱۳۴و۱۳۵.

۵۹.طباطبایی یزدی، العروه الوثقی(محشی)، ۱۴۱۹ق، ج۲، ص۲۴۴؛ امام خمینی، توضیح المسائل(محشی)، ۱۴۲۴ق، ج۱، ص۴۰۰.

۶۰.طباطبایی یزدی، العروه الوثقی(محشی)، ۱۴۱۹ق، ج۲، ص۲۴۴.

۶۱.طباطبایی یزدی، العروه الوثقی(محشی)، ۱۴۱۹ق، ج۲، ص۲۴۴.

۶۲.به عنوان نمونه نگاه کنید به: مفاتیح الجنان، بخش نماز هر یک از حجج طاهره(ع) و نماز جعفر طیار، ص۳۷-۴۶ و بخش نماز شبهای ماه رمضان، ۲۳۸ و ۲۳۹.

۶۳.خمینی، توضیح المسائل(محشی)، ۱۴۲۴ق، ج۱، ص۴۲۶.

۶۴.نگاه کنید به: سوره اسراء، آیه ۷۹.

۶۵.به عنوان نمونه نگاه کنید به: کلینی، الکافی، ۱۴۰۷ق، ج۸، ص۷۹؛ صدوق، علل الشرایع، ۱۳۸۵ش، ج۲، ص۳۶۲-۳۶۴.

۶۶.به عنوان نمونه نگاه کنید به: کلینی،‌ الکافی، ۱۴۰۷ق، ج۳، ص۴۲و۲۶۹؛ حرعاملی، وسائل الشیعه، ‌۱۴۰۹ق، ج۳، ص۳۱۳-۳۱۵، ج۴، ص۷۱-۷۴.

۶۷.خمینی، توضیح المسائل(محشی)، ۱۴۲۴ق، ج۱، ص۸۲۴.

۶۸.مفاتیح الجنان، بخش نماز هر یک از حجج طاهره(ع) و نماز جعفر طیار، ص۴۶.

۶۹.مفاتیح الجنان، بخش استغاثه به حضرت مهدی(ع)، ص۱۱۷.

۷۰.خمینی، توضیح المسائل(محشی)، ۱۴۲۴ق، ج۱، ص۴۳۰.

۷۱.خمینی، توضیح المسائل(محشی)، ۱۴۲۴ق، ج۱، ص۳۴۸.

۷۲.به عنوان نمونه نگاه کنید به: بحرانی، الحدایق الناظره، ۱۴۰۵ق، ج۶-۱۱؛ طباطبایی یزدی، العروه الوثقی(محشی)، ۱۴۱۹ق، ج۲، ص۲۴۱-۶۰۷ وج۳، ص۵-۵۲۰.

۷۳.نگاه کنید به: محمدی ری‌شهری، الصلاه فی الکتاب و السنه، ۱۳۷۷ش، ج۱، ص۴۹-۶۳.

۷۴.نگاه کنید به: محمدی ری‌شهری، الصلاه فی الکتاب و السنه، ۱۳۷۷ش، ج۱، ص۱۴۵-۱۵۰.

۷۵.نگاه کنید به: محمدی ری‌شهری، الصلاه فی الکتاب و السنه، ۱۳۷۷ش، ج۱، ص۱۴۰-۱۴۴.

۷۶.نگاه کنید به: مفاتیح الجنان، بخش تعقیبات نماز، ص۱۲-۱۹.

۷۷.طباطبایی یزدی، العروه الوثقی(محشی)، ۱۴۱۹ق، ج۲، ص۴۳۳؛‌ خمینی، توضیح المسائل(محشی)، ۱۴۲۴ق، ج۱، ص۵۳۰.

۷۸.طباطبایی یزدی، العروه الوثقی(محشی)، ۱۴۱۹ق، ج۲، ص۴۳۳؛‌ خمینی، توضیح المسائل(محشی)، ۱۴۲۴ق، ج۱، ص۵۳۱.

۷۹.خمینی، توضیح المسائل(محشی)، ۱۴۲۴ق، ج۱، ص۱۸۵.

۸۰.خمینی، توضیح المسائل(محشی)، ۱۴۲۴ق، ج۱، ص۳۶۵.

۸۱.نگاه کنید به: طباطبایی یزدی، العروه الوثقی(محشی)، ۱۴۱۹ق، ج۲، ص۳۶۲-۳۸۵؛ خمینی، توضیح المسائل(محشی)، ۱۴۲۴ق، ج۱، ص۴۸۲-۲۹۷.

۸۲.خمینی، توضیح المسائل(محشی)، ۱۴۲۴ق، ج۱، ص۴۴۱و۴۴۲.

۸۳.خمینی، توضیح المسائل(محشی)، ۱۴۲۴ق، ج۱، ص۴۳۱.

۸۴.طباطبایی یزدی، العروه الوثقی(محشی)، ۱۴۱۹ق، ج۲، ص۲۴۶.

۸۵.طباطبایی یزدی، العروه الوثقی(محشی)، ۱۴۱۹ق، ج۲، ص۵-۲۹؛ خمینی، توضیح المسائل(محشی)، ۱۴۲۴ق، ج۱، ص۶۱۴-۶۲۷.

۸۶.خمینی، توضیح المسائل(محشی)، ۱۴۲۴ق، ج۱، ص۶۲۸-۶۳۰.

مقام حمزه (ع) در قیامت از زبان پیامبر (ص)

اشاره:

حمزه سیدالشهداء (علیه السلام) عموی بزرگوار پیامبر اسلام آزاد مردی بود که حتى پیش از پذیرش اسلام، از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در برابر آزارهاى مشرکان‏ حمایت مى ‏کرد، گرویدن وى به اسلام موجب سربلندى دین خدا شد.حمزه بن عبدالمطلب، عموى پیامبر گرامى اسلام بود، دو سال پیش از ولادت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دیده ‏به جهان گشود. او در میان جوانان قریش در دلاورى و بزرگوارى برجسته و در آزاد اندیشى، آزاد منشى و ستم‏ ستیزى سرآمد بود که سلحشورى و توان رزمى وى همزمان با آغاز دوره جوانى نمودار شد.

آن آزاد مرد، حتى پیش از پذیرش اسلام، از رسول خدا در برابر آزارهاى مشرکان‏ حمایت مى ‏کرد، گرویدن وى به اسلام موجب سربلندى دین خدا شد، زیرا پس از آن ‏مسلمانان از انزوا بیرون آمدند و قریش با درک پشتیبانى توانا و استوار حمزه از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) از آزارهاى خود کاستند و رفتارشان با رسول خدا و مسلمانان‏ ملایم‌ تر شد.
حمزه (علیه السلام) همراه دیگر مسلمانان به مدینه هجرت کرد و خدمات ارزنده ‏اى بویژه در امور نظامى ارائه داد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به مسائل دفاعى حکومت نوبنیاد خود اهتمام خاصى داشتند. ایشان‏ با تشکیل گروه‌هاى رزمى درصدد برآمدند امنیت مدینه را تامین کرده، مسلمانان را براى رویارویى با دشمنان آماده سازند. بر این اساس هفت ماه پس از هجرت، نخستین‏ گروه گشتى رزمى را به فرماندهى حضرت حمزه (علیه السلام) ، اعزام نمودند. گرچه این‏ رویارویى بدون درگیرى پایان یافت ولى نشانه ‏اى از اقتدار سپاه اندک اسلام دربرابر کاروان بزرگ مشرکان بود.
رسول گرامى اسلام در ربیع ‏الاول سال دوم هجرت غزوه “ابواء” را تدارک دید و درجمادى ‏الاولى غزوه “ذات العشیره‏” را به قصد تعقیب کاروان قریش سازماندهى کرد. در این دو غزوه نیز پرچمدار سپاه اسلام، حضرت حمزه بود.
آن رزمنده نستوه در جنگ بدر حضورى درخشنده داشت. این نبرد با امدادهاى الهى و دلاورى ‏هاى بى ‏مانند امیرمومنان على (علیه السلام) و سلحشورى حمزه، با پیروزى قاطع سپاه اسلام‏ به پایان رسید. در این پیکار تنى چند از سران کفر به دست تواناى حمزه به هلاکت ‏رسیده یا به اسارت درآمدند. طعیمه بن‏عدى و ابوقیس بن‏ فاکه از جمله این کشته ‏شدگان‏ بودند؛ و “اسود بن‏عامر” به دست‏ حمزه به اسارت درآمد، سیدالشهدا حمزه ‏بن ‏عبدالمطلب در غزوه “بنى قینقاع‏” پرچمدار سپاه اسلام بود. یهودیان بنى‏ قینقاع ‏نخستین گروه یهود بودند که با اسلام اعلام جنگ نمودند، سپاه اسلام قلعه آنها را محاصره کرد. آنگاه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آنان را از مدینه تبعید نمود و اموالشان را مصادره کرد.
یک سال پس از جنگ بدر، غزوه احد با هدف مقابله با مشرکانى که براى انتقام‏گیرى‏ از مسلمانان و جبران شکست‏ بدر به سمت مدینه آمده بودند آغاز گردید.حمزه و برخى دیگر از مسلمانان سلحشور، معتقد به جنگ برون‏ شهرى بودند، حمزه به ‏رسول خدا عرض کرد: “سوگند به آن که قرآن را بر تو فرستاد امروز دست‏ به غذا نخواهم برد، مگرآنکه بیرون مدینه با شمشیر خود بر دشمن بتازم!”
حضرت حمزه (علیه السلام) از معدود قهرمانانى‏ بود که در جنگ، نشان بر خود مى ‏نهاد و بدین وسیله خود را به دوست و دشمن معرفى‏ مى‏ کرد. او نمونه ‏اى از شجاعت و دلیرى در میدان نبرد بود، خود را به اعماق صفوف‏ دشمن مى ‏رساند و با دشمن درگیر مى‏ شد، از قدرت بازوى برجسته ‏اى بهره‌ مند بود. در احد با دو شمشیر پیش رسول خدا مى‏ جنگید و مى ‏گفت: “من شیر خدا هستم!”
غزوه احد
روحیه قریش بر اثر شکست در جنک بدر سخت افسرده بود. برای جبران این شکست مادی ومعنوی وبه قصد گرفتن انتقام کشتگان خود، بر آن شد که با ارتشی مجهز ومتشکل از دلاوران ورزیده اکثر قبایل عرب به سوی مدینه حرکت کنند.
از این رو عمرو عاص و چند نفر دیگر مامور شدند که قبایل کنانه وثقیف را با خود همراه سازند واز آنان برای جنگ با مسلمانان کمک بگیرند. آنان توانستند سه هزار مرد جنگی برای مقابله با مسلمانان فراهم آورند.
دستگاه اطلاعاتی اسلام، پیامبر(صلی الله علیه و آله) را از تصمیم قریش و حرکت آنان برای جنگ با مسلمانان آگاه ساخت. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله)برای مقابله با دشمن شورای نظامی تشکیل داد و اکثریت اعضا نظر دادند که ارتش اسلام از مدینه خارج شود و در بیرون شهر با دشمن بجنگد. پیامبر پس از ادای نماز جمعه با لشکری بالغ بر هزار نفر مدینه را به قصد دامنه کوه احد ترک گفت.
صف آرایی دو لشکر در بامداد روز هفتم شوال سال سوم هجرت آغاز شد. ارتش اسلام مکانی را اردوگاه خود قرار داد که از پشت‏ به یک مانع وحافظ طبیعی یعنی کوه احد محدود می‏ شد. ولی در وسط کوه بریدگی خاصی بودکه احتمال می ‏رفت دشمن، کوه را دور زند واز وسط آن بریدگی در پشت اردوگاه مسلمانان ظاهر شود. پیامبر برای رفع این خطر عبد الله جبیر را با پنجاه تیر انداز بر روی تپه‏ ای مستقر ساخت که از نفوذ دشمن از این راه جلوگیری کنند و فرمان داد که هیچگاه از این نقطه دور نشوند، حتی اگر مسلمانان پیروز شوند و دشمن پا به فرار بگذارد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) پرچم را به دست مصعب داد زیرا وی از قبیله بنی عبد الدار بود و پرجمدار قریش نیز از این قبیله بود.
جنگ آغاز شد، و بر اثر دلاوریهای مسلمانان ارتش قریش با دادن تلفات زیاد پا به فرار گذارد. تیراندازان بالای تپه، تصور کردند که دیگر به استقرار آنان بر روی تپه نیازی نیست. از این رو، برخلاف دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله)، برای جمع آوری غنایم مقر نگهبانی را ترک کردند. خالد بن ولید که جنگاوری شجاع بود از آغاز نبرد می ‏دانست که دهانه این تپه کلید پیروزی است. چند بار خواسته بود که از آنجا به پشت جبهه اسلام نفود کند ولی با تیراندازی نگهبانان روبرو شده، به عقب بازگشته بود. این بار که خالد مقر نگهبانی را خلوت دید با یک حمله توام با غافلگیری، در پشت ‏سر مسلمانان ظاهر شد و مسلمانان غیر مسلح و غفلت زده را از پشت‏ سر مورد حمله قرار داد. هرج و مرج عجیبی در میان مسلمانان پدید آمد وارتش فراری قریش، از این راه مجددا وارد میدان نبرد شد. در این میان مصعب بن عمیر پرچمدار اسلام به وسیله یکی از سربازان دشمن کشته شد و چون صورت مصعب پوشیده بود قاتل او خیال کرد که وی پیامبر اسلام است، لذا فریاد کشید: «ألا قد قتِلَ مُحمد».(هان ای مردم، آگاه باشید که محمد کشته شد). خبر مرگ پیامبر در میان مسلمانان انتشار یافت واکثریت قریب به اتفاق آنان پا به فرار گذاردند، به طوری که در میان میدان جز چند نفر انگشت‏ شمار باقی نماندند.
ابن هشام، چنین می ‏نویسد: انس بن نضر عموی انس بن مالک می‏ گوید: موقعی که ارتش اسلام تحت فشار قرار گرفت و خبر مرگ پیامبر منتشر شد، بیشتر مسلمانان به فکر نجات جان خود افتادند وهر کس به گوشه‏ ای پناه برد. وی می‏ گوید: دیدم که دسته‏ ای از مهاجر وانصار، که در بین آنان عمر خطاب و طلحه وعبیدالله بودند، در گوشه‏ ای نشسته‏ اند و در فکر نجات خود هستند. من با لحن اعتراض آمیزی به آنان گفتم: چرا اینجا نشسته‏ اید؟ در جواب گفتند: پیامبر کشته شده است و دیگر نبرد فایده ندارد. من به آنها گفتم: اگر پیامبر کشته شده دیگر زندگی سودی ندارد؛ برخیزید و در آن راهی که او کشته شد شما هم شهید شوید؛ و اگر محمد کشته شد خدای او زنده است. وی می‏ افزاید که: من دیدم سخنانم در آنها تاثیر ندارد؛ خود دست‏ به سلاح بردم و مشغول نبرد شدم.(۱)
ابن هشام می‏ گوید: انس در این نبرد هفتاد زخم برداشت و نعش او را جز خواهر او کسی دیگر نشناخت. گروهی از مسلمانان به قدری افسرده بودند که برای نجات خود نقشه می ‏کشیدند که چگونه به عبد الله بن ابی منافق متوسل شوند تا از ابوسفیان برای آنها امان بگیرد! گروهی نیز به کوه پناه بردند. (۲)
ابن ابی الحدید می ‏نویسد: شخصی در بغداد در سال ۶۰۸ ه. ق. کتاب مغازی واقدی را نزد دانشمند بزرگ محمد بن معد علوی درس می ‏گرفت ومن نیز یک روز در آن مجلس درس شرکت کردم. هنگامی که مطلب به اینجا رسید که محمد بن مسلمه، که صریحا نقل می ‏کند که در روز احد با چشمهای خود دیده است که مسلمانان از کوه بالا می ‏رفتند و پیامبر آنان را به نامهایشان صدا می‏ زد ومی ‏فرمود:«إلیّ یا فلان، إلیّ یا فلان( به سوی من بیا ای فلان) ولی هیچ کس به ندای رسول خدا جواب مثبت نمی‏ داد، استاد به من گفت که منظور از فلان همان کسانی هستند که پس از پیامبر مقام ومنصب به دست آوردند و راوی، از ترس، از تصریح به نامهای آنان خودداری کرده است و صریحا نخواسته است اسم آنان را بیاورد. (۳)

شرح فداکاری امام علی (علیه السلام)نویسندگان معاصر مصری که وقایع اسلام را تحلیل کرده‏ اند حق حضرت علی (علیه السلام) را چنانکه شایسته مقام اوست و یا لااقل به نحوی که در تواریخ ضبط شده است ادا نکرده‏ اند و فداکاری امیر مؤمنان را در ردیف دیگران قرار داده‏ اند.از این رو لازم می ‏دانیم اجمالی از فداکاریهای آن حضرت را از منابع خودشان در اینجا منعکس سازیم.

۱- ابن اثیر در تاریخ خود (۶) می نویسد: پیامبر (صلی الله علیه و آله) از هر طرف مورد هجوم دسته‏ هایی از لشکر قریش قرار گرفت. هر دسته‏ ای که به آن حضرت حمله می‏ آوردند حضرت علی(علیه السلام) به فرمان پیامبر به آنها حمله می‏ برد و با کشتن بعضی از آنها موجبات تفرقشان را فراهم می‏ کرد واین جریان چند بار در احد تکرار شد. به پاس این فداکاری، امین وحی نازل شد وایثار حضرت علی را نزد پیامبر ستود و گفت: این نهایت فداکاری است که او از خود نشان می ‏دهد. رسول خدا امین وحی را تصدیق کرد و گفت:«من از علی و او از من است‏» سپس ندایی در میدان شنیده شد که مضمون آن چنین بود:
«لاسیف الا ذوالفقار، ولا فتی الا علی‏».شمشیری چون ذوالفقار وجوانمردی همچون علی نیست.
ابن ابی الحدید جریان را تا حدی مشروحتر نقل کرده، می‏ گوید: دسته‏ای که برای کشتن پیامبر (صلی الله علیه و آله) هجوم می‏ آوردند پنجاه نفر بودند و علی(علیه السلام) در حالی که پیاده بود آنها را متفرق می‏ ساخت.
سپس جریان نزول جبرئیل را نقل کرده، می ‏گوید: علاوه بر این مطلب که از نظر تاریخ مسلم است، من در برخی از نسخه‏ های کتاب «غزوات‏» محمد بن اسحاق جریان آمدن جبرئیل را دیده‏ ام. حتی روزی از استاد خود عبد الوهاب سکینه از صحت آن پرسیدم. وی گفت صحیح است. من به او گفتم چرا این خبر صحیح را مؤلفان صحاح ششگانه ننوشته‏ اند؟ وی در پاسخ گفت: خیلی از روایات صحیح داریم که نویسندگان صحاح از درج آن غفلت ورزیده‏ اند! (۷)
۲- در سخنرانی مشروحی که امیر مؤمنان برای «راس الیهود» در محضر گروهی از اصحاب خود ایراد فرمود به فداکاری خود چنین اشاره می‏ فرماید: هنگامی که ارتش قریش سیل آسا بر ما حمله کرد، انصار و مهاجرین راه خانه خود گرفتند. من با وجود هفتاد زخم از آن حضرت دفاع کردم. سپس آن حضرت قبا را به کنار زد ودست روی مواضع زخم، که نشانه‏ های آنها باقی بود، کشید. حتی به نقل «خصال‏» صدوق، حضرت علی(علیه السلام) در دفاع از وجود پیامبر(صلی الله علیه و آله) به قدری پافشاری وفداکاری کرد که شمشیر او شکست و پیامبر شمشیر خود را که ذوالفقار بود به وی مرحمت نمود تا به وسیله آن به جهاد خود در راه خدا ادامه دهد. (۸)
۳- ابن ابی الحدید می‏ نویسد: هنگامی که غالب یاران پیامبر پا به فرار نهادند فشار حمله دشمن به سوی آن حضرت بالا گرفت. دسته‏ ای از قبیله بنی کنانه وگروهی از قبیله بنی عبد مناف که در میان آنان چهار قهرمان نامور بود به سوی پیامبر هجوم آوردند. در این هنگام حضرت علی پروانه‏ وار گرد وجود پیامبر می‏ گشت واز نزدیک شدن دشمن به او جلوگیری می‏ کرد. گروهی که تعداد آنان از پنجاه نفر تجاوز می ‏کرد قصد جان پیامبر کردند وتنها حملات آتشین حضرت علی بود که آنان را متفرق می‏ کرد. اما آنان باز در نقطه‏ ای گرد می‏ آمدند و حمله خود را از سر می‏ گرفتند. در این حملات، آن چهار قهرمان وده نفر دیگر که اسامی آنان را تاریخ مشخص نکرده است کشته شدند. جبرئیل این فداکاری حضرت(علیه السلام) را به پیامبر (صلی الله علیه و آله) تبریک گفت و پیامبر فرمود: «علی از من و من از او هستم‏».
۴- در صحنه جنگهای گذشته پرچمدار از موقعیت‏ بسیار بزرگی برخوردار بوده و پیوسته پرچم به دست افراد دلیر و توانا واگذار می ‏شده است. پایداری پرچمدار موجب دلگرمی جنگجویان دیگر بود وبرای جلوگیری از ضربه روحی به سربازان چند نفر به عنوان پرچمدار تعیین می‏ شد تا اگر یکی کشته شود دیگری پرچم را به دست‏ بگیرد.
قریش از شجاعت ودلاوری مسلمانان در نبرد بدر آگاه بود. از این رو، تعداد زیادی از دلاوران خود را به عنوان حامل پرچم معین کرده بود. نخستین کسی که مسئولیت پرچمداری قریش را به عهده داشت طلحه بن طلیحه بود. وی نخستین کسی بود که با ضربات حضرت علی(علیه السلام) از پای در آمد. پس از قتل او پرچم قریش را افراد زیر به نوبت‏ به دست گرفتند وهمگی با ضربات حضرت علی(علیه السلام) از پای در آمدند: سعید بن طلحه، عثمان بن طلحه، شافع بن طلحه، حارث بن ابی طلحه، عزیز بن عثمان، عبد الله بن جمیله، ارطاه بن شراحبیل، صواب.
با کشته شدن این افراد، سپاه قریش پا به فرار گذارد واز این راه نخستین پیروزی مسلمانان با فداکاری حضرت علی(علیه السلام) به دست آمد. (۹) مرحوم مفید در ارشاد از امام صادق (علیه السلام) نقل می‏ کند که پرچمداران قریش نه نفر بودند وهمگی، یکی پس از دیگری، به دست‏ حضرت علی (علیه السلام) از پای در آمدند. ابن هشام در سیره خود علاوه بر این افراد از افراد دیگری نام می‏ برد که در حمله نخست‏ با ضربات علی (علیه السلام) از پای در آمدند. (۱۰)
شهادت حضرت حمزه (علیه السلام)
حضرت حمزه در جنگ احد، به هنگام تهاجم دشمن، وفادار و ثابت‏ قدم از رسول خدا دفاع مى ‏کرد و توانست‏ سى مشرک جنگجو را به هلاکت‏ برساند. یکى از مشرکان به نام “وحشى‏”، زیر درختى درکمین آن سردار دلاور نشسته بود حمزه او را دید و آهنگ او کرد. یکى از دشمنان راه‏ را بر او بست، حمزه به او حمله کرد و وى را به قتل رساند. سپس با شتاب به سوى ‏وحشى خیز برداشت ولى پایش در گل سر خورد و به زمین افتاد. در این هنگام وحشى ‏زوبین به سویش پرت کرد … و بدین ترتیب آن بزرگوار پس از عمرى جهاد در راه خدا و یارى پیامبر گرامى به ملکوت اعلى پیوست و آن سردار رشید، شهید شاهد بارگاه ‏الهى شد.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در منزلت او فرمود: “سالار شهیدان در روز قیامت نزد خداوند حمزه است‏”. مزار آن سردار شهید و دیگر شهیدان احد همواره زیارتگاه عاشقان و عارفان الهى و الهام‏بخش جهاد و شهادت به‏ مبارزان بوده است. “السلام علیک یا عم رسول الله السلام علیک یا خیر الشهداء السلام علیک یااسد الله و رسوله‏” .
________________________
۱- سیره ابن هشام، ج‏۳، ص‏۸۳- ۸۴٫
۲- سیره ابن هشام، ج‏۳، ص‏۸۳- ۸۴٫
۳- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج‏۱۵، ص‏۲۳٫
۴- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج‏۱۴، ص‏۲۶۶٫
۵- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۱۴، ص ۲۵۰٫
۶- کامل، ج‏۲، ص‏۱۰۷٫
۷- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج‏۱۴، ص ۲۱۵٫
۸- خصال،شیخ صدوق، ج‏۲، ص ۱۵٫
۹- تفسیر قمی، ص‏۱۰۳؛ ارشاد مفید، ص ۱۱۵؛ بحار ج ۲۰، ص ۱۵٫
۱۰- سیره ابن هشام، ج‏۱، ص‏۸۴ – ۸۱٫

عید فطر در قرآن کریم

اشاره:

عید در لغت از ماده عود به معنى بازگشت است، و لذا به روزهایى که مشکلات از قوم و جمعیتى بر طرف می‌شود و بازگشت به پیروزی‌ها و راحتی‌هاى نخستین می‌کند عید گفته می‌شود، و در اعیاد اسلامى به مناسبت این که در پرتو اطاعت یک ماه مبارک رمضان و یا انجام فریضه حج، صفا و پاکى فطرى نخستین به روح و جان باز می‌گردد و آلودگی‌ها که بر خلاف فطرت است، از میان می‌رود، عید گفته شده است. (۱)بسیاری از آیات قرآن بر اجتماعى بودن شئون اسلامى دلالت می‌کند و صفت اجتماعى بودن در تمامى احکام و قوانین اسلامى حاکم است. شارع مقدس اسلام در مسئله جهاد، اجتماعی بودن را به طور مستقیم تشریع کرده و دستور داده حضور در جهاد و دفاع، به آن مقداری که دشمن دفع شود واجب است.

روزه و حج بر هر کسى که مستطیع و قادر به انجام آن دو باشد و عذرى نداشته باشد واجب است، اجتماعیت، در این دو واجب به طور مستقیم نیست. بلکه لازمه آن دو است، چون وقتى روزه‌دار روزه گرفت قهراً در طول رمضان در مساجد رفت و آمد خواهد کرد و در آخر در روز عید فطر، این اجتماع به حد کامل می‌رسد، و نیز وقتى مکلف به زیارت خانه خدا گردید قهراً با سایر مسلمانان یک جا جمع می‌شود، و در روز عید قربان این اجتماع به حد کامل می‌رسد. و نیز نمازهاى پنج‌گانه یومیه را بر هر مکلفى واجب کرده، و جماعت را در آن واجب نساخته، ولى این رخصت را در روز جمعه تدارک و تلافی کرده و اجتماع براى نماز جمعه را بر همه واجب ساخته است.

عید فطر در قرآن

با مراجعه به قرآن شریف آیاتى را می‌توان یافت که به طور مستقیم و با کمى دقت بر عید فطر و آداب آن توجه دارند و نشان می‌دهند که این مسئله از دید قرآن پنهان نمانده است. آن آیات عبارتنداز:

۱- آیه ۱۸۵ سوره مبارکه بقره:

در این آیه خداوند متعال ضمن معرفى ماه مبارک رمضان و نزول قرآن در آن به برخى از احکام مربوط به این ماه شریف اشاره کرده و می‌فرماید: هر یک از شما که هلال ماه رمضان را مشاهده کرد باید روزه بگیرد و کسى که در حال سفر و یا مریض بود و ماه رمضان را درک کرد در روزهاى دیگر باید، روزه فوت شده را جبران کند. در ادامه می‌فرماید: خداوند این احکام را به خاطر راحتى شما و نه به خاطر به سختى افتادنتان تشریع نموده است و این که عدد را تکمیل کنید و خدا را به خاطر هدایت بزرگ بدارید.

یریدالله بکم الیسر ولایرید بکم العسر و لتکملواالعده و لتکبروالله على ماهدئکم و لعلکم تشکرون.

ولتکموا… عطف به یرید و مبین علت غائى است. خداوند در تشریع احکام براى شما آسانى خواسته نه سخت‌گیری، تا روزه ایام معدود را به هر صورتى که بتوانید چه در ماه رمضان یا غیر آن به کمال رسانید ممکن است ولتکملوا، عطف به فعل مقدر یا فلیصمه باشد: تا از این امر «فلیصمه» (و هر امری) آنچه آسانست و بتوانید، انجام دهید و آن را تکمیل نمایید، چون امر ولتکموا بعد از امر به روزه ماه رمضان است کمال ظاهرى آن معنای اتمام می‌باشد. و کمال معنوى آن انجام با شرایط و آداب آن است تا با گذشت ایام اراده ایمانی، حاکم بر انگیزه‌ها و شهوات گردد و انسان را برتر آرد و اراده خدا ذهن را فراگیر و یاد عظمت او زنده و فعال گردد یادى که بر طریق هدایت استوار شود:

و لتکبروالله على ماهداک

و در پرتو آن، نعمت‌ها مشخص و شکرگزارى شود.

در روایات منظور از تکبیر در جمله:

 و لتکبرواالله على ما هدیکم تعظیم

 و منظور از هدایت، ولایت است.

این که هدایت به معناى ولایت باشد از باب تطبیق کلى بر مصداق است و ممکن است از قبیل همان قسم بیاناتى باشد که نامش را تاویل گذاشته‌اند، چنانکه در بعضى از روایات آمده و در معناى دو کلمه یسر و عسر فرموده‌اند: یسر ولایت و عسر مخالفت با خدا و دوستى با دشمنان خداست.

پس معناى آیه این است که تا خداوند را بزرگ بدارى و اجلالش کنى به خاطر آن هدایت و راهنمایى که براى شما در دینتان بیان کرد و به خاطر آن که به شما توفیق داد تا ماه رمضان را روزه بدارید این ماه اختصاصى شما امت مسلمان می‌باشد و امم دیگر از آن بی‌بهره‌اند.

بیشتر دانشمندان گفته‌اند که مقصود از ولتکبراالله، تکبیرهایى است که در شب عید فطر وارد شده است که این تکبیرها بعد از چهار نماز مغرب و عشاء و صبح روز عید و نماز عید فطر گفته می‌شود. در عید فطر این گونه می‌گویند:

الله‌اکبر الله‌اکبر لااله الاالله و الله‌اکبر الله‌اکبر و لله‌الحمد الحمد على ما هدانا و له الشکر على ما اولانا. (۲)

توضیح- برخى براى روز عید این تکبیرها را بعد از نماز ظهر و عصر روز عید نیز ذکر کرده‌اند. حضرت امام خمینى و آیه‌الله اراکى جزء این دسته از فقها می‌باشند مستند این حکم، روایتى است از قول امام صادق علیه‌السلام که فرمود:

در عید فطر هم تکبیر هست، عرضه داشتم تکبیر که غیر از روز قربان نیست، فرمود: چرا در عید فطر هم هست، لیکن مستحب است که در مغرب و عشاء و فجر و ظهر و عصر و دو رکعت نماز عید گفته شود. (۳)

همچنین سعید نقاش از امام صادق علیه‌السلام روایت کرده است که فرمود:

برای من در شب عید فطر تکبیر هست، اما واجب نیست بلکه مستحب است، می‌گوید، پرسیدم این تکبیر در چه وقت مستحب است؟

 فرمود در شب عید در مغرب و عشا و در نماز صبح و نماز عید آنگاه قطع می‌شود، عرضه داشتم: چگونه تکبیر بگویم؟ فرمود:

 می‌گویى الله‌اکبر، الله‌اکبر، لااله الاالله، و الله‌اکبر، الله‌اکبر و لله الحمد، الله‌اکبر على ما هدانا و منظور از کلام خدا که می‌فرماید: و لتکموا العده همین است، چون معنایش این است که نماز کامل کنید. و خدا را در برابر این که هدایتتان کرده تکبیر کنید ‌(۴) و تکبیر همین است که بگویید: الله‌اکبر، لااله الاالله، و الله‌اکبر، و لله الحمد راوى می‌گوید در روایت دیگرى آمده که تکبیر آخر را چهار بار باید گفت.

مرحوم علامه طباطبائى ضمن بیان دو روایت یاد شده در حل تعارض بین آن ‌دو می‌نویسد:

اختلاف این دو روایت که یکى تکبیر را در ظهر و عصر نیز مستحب می‌‌‌داند و دیگرى نمی‌داند ممکن است حمل شود بر مراتب استحباب، یعنى دومى مستحب باشد، و اولى مستحب‌تر، و این که فرمود: منظور از (و لتکملوا العده) اکمال نماز است شاید منظور این باشد با خواندن نماز عید، عدد روزه را تکمیل کنید و باز خود تکبیرات را بگویید. که خدا شما را هدایت کرد، و این با معنائى که ما از ظاهر جمله، ولتکبرواالله على ما هدیکم … فهمیدیم منافات ندارد، براى این که کلام امام استفاده حکم استحبابى از مورد وجوب است. (۵)

شافعی معتقد است که باید الله‌اکبر را سه بار گفت و از زمانی‌که ماه دیده می‌شود و تا زمانی‌که امام به نماز می‌ایستد این تکبیرها تکرار شود. وقتى امام بیرون آمد همراه تکبیر او باید تکبیر گفت در حالى که در عید قربان باید همین تکبیرها را پشت سر ده نماز خواند که اولین آنها نماز ظهر روز عید قربان تا ده نماز بعد از آن می‌باشد. کسانى که در شهرها هستند پشت سر ده نماز این تکبیرها را می‌گویند و کسانى که در منا می‌باشند پشت سر ۱۵نماز که اول آنها نماز ظهر عید قربان است این تکبیرها را تکرار می‌کنند. (۶)

۲- آیات ۱۴ و ۱۵ سوره مبارکه که اعلی:

در آیات مورد بحث به نجات اهل ایمان و عوامل این نجات اشاره می‌کند، نخست می‌فرماید: مسلماً رستگار می‌شود کسى که خود را تزکیه کند (قد افلح من تزکی) و نام پروردگارش را به یاد آورد و به دنبال آن نماز بخواند (و ذکر اسم ربه فصلی)

به این ترتیب عامل فلاح و رستگارى و پیروزى و نجات را سه چیز می‌شمرد: تزکیه و ذکر نام خداوند و سپس بجا آوردن نماز، در این که منظور از تزکیه چیست تفسیرهای گوناگونى ذکر کرده‌اند: نخست این که منظور پاک‌سازى روح از شرک است، به قرینه آیات قبل، و نیز به قرینه منظور پاک‌سازى دل از رذائل اخلاقى و انجام اعمال صالح است، به قرینه آیات فلاح در قرآن مجید از جمله آیات آغاز سوره مومنون که فلاح را در گرو اعمال صالح می‌شمرد، و به قرینه آیه ۹ سوره شمس که بعد از ذکر مسئله تقوا و فجور می‌فرماید: قد افلح من زکی‌ها: رستگار شد کسى که نفس خود را از فجور و اعمال زشت پاک کرد و به زینت تقوا بیاراست.

دیگر این که منظور زکات فطره در روز عید فطر است که نخست باید زکات را پرداخت و بعد نماز عید را بجا آورد.

قابل توجه این که:

 در آیات فوق نخست سخن از تزکیه و بعد ذکر پروردگار و سپس نماز است.

به گفته بعضى از مفسران مراحلى عملى مکلف سه مرحله است: نخست ازاله عقائد فاسده از قلب سپس حضور معرفهالله و صفات و اسماء او در دل و سوم اشتغال به خدمت. آیات فوق در سه جمله کوتاه اشاره به این سه مرحله کرده است.

این نکته نیز قابل توجه است که نماز را فرع بر ذکر پروردگار می‌شمرد، این به خاطر آن است که تا به یاد او نیفتد و نور ایمان در دل او پرتو افکن نشود به نماز نمی‌ایستد به علاوه نمازى ارزشمند است که توأم با ذکر او و ناشى از یاد او باشد، و این که بعضى ذکر پروردگار را تنها به معنى الله‌اکبر یا بسم‌‌الله الرحمن الرحیم که در آغاز نماز گفته می‌شود تفسیر کرده‌اند در حقیقت بیان مصداق‌هاى از آن است.

همان طور که می‌دانیم وظیفه پیغمبر تزکیه است. دل‌هاى مستمد و حق طلب و حقیقت خواه آیات را می‌شنوند، متأثر می‌شوند، می‌پذیرند و می‌گروند، و دل‌هاشان از نجاست شرک، با آب توحید پاک و پاکیزه می‌شود.

و ذکر اسم ربه فصلی- اسامى پروردگار همگى اوصاف ذات مقدسش هستند. ذکر ممکن است به زبان باشد، مثل معنى رحمن و رحیم و آثار رحمت واسعه خداوند در همه کائنات و در وجود خودمان بیندیشیم. توجه به معانى رحمت و علو و عظمت یا خالق و رازق بودن قادر متعال قهراً و قطعا خضوع و خشوع می‌آورد. برجسته‌ترین نمونه اظهار خشوع نماز است. ببینید چگونه در سه کلمه، جمیع مراحل را جمع فرموده است.

۱- پاک شدن از شرک و اخلاق رذیله به توحید و ایمان و باور داشتن اصول عقاید (تزکی).

۲- در آثار قدرت و حکمت پروردگار و نعمت‌هاى مادى و معنوى و جسمى و روحى اندیشیدن که هر ساعتى از این تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است. علاوه بر این ذکر قلبی، با زبان نیز کلمه شهادت گفتن (و ذکر اسم ربه).

۳- اظهار شکستگى و فروتنى و کوچکى در پیشگاه پروردگار نمودن و به عبادت و پرستش پرداختن (فصلی) هر کس این سه مرحله را پیمود بسر منزل فلاح و رستگارى می‌رسد و این است معنى (قد افلح من تزکی).

عده‌ای بر اساس روایات رسیده معتقدند که منظور از «تزکی» دادن زکات فطره و خواندن نماز عید است (۷)، بعضى نیز تزکیه را در اینجا به معنى دادن صدقه مالى دانسته‌اند. مهم این است که تزکیه معنى وسیعى دارد که همه این مفاهیم را در برمی‌گیرد، هم پاک‌سازی روح از آلودگى شرک و هم پاک‌سازى از اخلاق رذیله، و هم پاک‌سازى عمل از محرمات، و هر گونه ریا، و هم پاک‌سازى مال و جان به وسیله دادن زکات در راه خدا، زیرا طبق آیه اخذ من اموالهم صدقه تطهر هم تزکیهم بها: (از اموال آنها صدقه‌اى (زکات) بگیر تا آنها را به وسیله آن پاک‌سازى و تزکیه کنی) دادن زکات سبب پاکى روح و جان است. بنابراین، تمام تفسیرها ممکن است در معنى گسترده آیه جمع باشد.

چند روایت که در ذیل این روایت آمده است را مرور می‌کنیم:

 عبدالله بن مسعود گفته است که مقصود از آیه «ذکر اسم ربه فصلی» آن است که انسان زکات مال خود را بدهد و نماز را اقامه کند و بر این اساس مرتباً می‌گفت:

رحم الله امرءا تصدق ثم صلى یعنى خدا بیامرزد کسى را که صدقه بدهد و نماز بخواند. سپس آیه یاد شده را تلاوت کرد.

عده‌ای دیگر گفته‌اند منظور از صدقه همان زکات فطره است که در اول ماه شوال پرداخت می‌شود. و تکبیرهاى روز عید و نماز عید فطر را نیز شامل می‌شود. و به عبدالله بن عمر نافع می‌گفت: آیا صدقه داده‌ای؟ اگر پاسخ می‌‌داد بله صدقه داده‌ام به وى می‌گفت پس بیا به مصلى برویم و نماز بخوانیم و اگر پاسخ می‌داد: صدقه نداده‌ام به او می‌گفت صدقه بده تا به مصلى برویم و نماز بخوانیم. سپس آیه یاد شده را تلاوت می‌کرد.

ابوخالد گفت: نزد ابوالعالیه رفتم، به من گفت روز عید قبل از آن که براى نماز بروى به اینجا می‌آیی؟ پاسخ دادم: بله وقتى روز عید فرارسید به نزد ورى رفتم، از من پرسید آیا افطار کرده‌ای؟ پاسخ ‌دادم: بله پرسید آیا غسل کرده‌ای؟ گفتم: بله گفت: آیا صدقه داده‌اى گفتم بله گفت تو را به این خاطر به اینجا فرا خوانده‌ام که در ابتدا این اعمال را انجام دهى و پس از آن به مصلى بروی، آنگاه این آیه را خواند و گفت مردم مدینه هیچ صدقه‌اى را برتر از آن ندیدند که کسى به کس دیگر آب دهد. (۸)

شخصی از امام صادق علیه السلام پرسید معناى آیه قد افلح من تزکى چیست؟

فرمود:

این است که هر کس زکات فطره بدهد، رستگار میشود. پرسید معناى آیه و ذکر اسم ربه فصلی چیست؟ فرمود این است که (براى نماز عید) به سوى جبانه برود و نماز بخواند و منظور از جبانه، صحرا است. (۹)

رسول خدا صلى الله علیه و آله همواره در روزهاى عید فطر قبل از رفتن به مصلى فطره را تقسیم می‌کرد و این آیه را می‌خواند:

قد افلح من تزکى و ذکر اسم ربه فصلی. (۱۰)

آداب نماز عید

خداوند متعال در فرازى از آیه ۳۱ سوره اعراف می‌فرماید:

«خذوا زینتکم عند کل مسجد…»

یعنی هنگام رفتن به مسجد زینت‌هاى خود را بردارید. این خطاب به همه فرزندان آدم به عنوان یک قانون همیشگى که شامل اعصار قرون می‌شود که زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود داشته باشید.

این جمله می‌تواند هم اشاره به زینت‌هاى جسمانى باشد که شامل پوشیدن لباس‌هاى مرتب و پاک و تمیز و شانه زدن موها، و به کار بردن عطر و مانند آن می‌شود، و هم شامل زینت‌های معنوی، یعنى صفات انسانى و ملکات اخلاقى و پاکى نیت و اخلاص و اگر می‌بینیم در بعضى از روایات اسلامى تنها اشاره به لباس خوب یا شانه کردن موها شده و اگر می‌بینیم تنها سخن از مراسم نماز عید و نماز جمعه به میان آمده است، دلیل بر انحصار نیست بلکه هدف بیان مصداق‌هاى روشن است و هم‌چنین اگر می‌بینیم که در بعضى دیگر از روایات، زینت به معنى رهبران و پیشوایان شایسته تفسیر شده دلیل بر وسعت مفهوم آیه است که همه زینت‌هاى ظاهرى و باطنى را در بر می‌گیرد.

در کتاب المقنع گفته است:

«سنت در افطار عید قربان این است که بعد از نماز انجام شود و در عید فطر قبل از نماز. (۱۱)

از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: اگر در روز عید فطر براى رسول خدا صلی الله علیه و آله عطر می‌آوردند اول به زنان خود می‌داد.‌ (۱۲)

پى نوشت‌ها:

۱- تفسیر نمونه، ج ۵، ص۱۳۱٫

۲- تفسیر ابوالفتوح رازی، ج ۲، ص ۱۸٫

۳- مستدرک الوسائل، جلد ۶، ص ۱۳۷٫

۴- وسایل‌الشیعه، ج ۷، ص ۴۵۵/ الکافی، کلینى ج۴، ص ۱۶۶٫

۵- المیزان، علامه طباطبایی، ج۲، ص ۲۸٫

۶- تفسیر ابوالفتوح رازی، ج۲ ، ص ۶۸٫

۷- بحارالانوار، علامه مجلسی، ج ۹۳، ص ۱۰۴، ح ۳٫

۸- تفسیر ابوالفتوح رازی، ج۱۲، ص ۶۲٫

۹- من لایحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج۱، ص ۵۰۱، ح ۱۴۷۴٫

۱۰- تفسیرالمیزان، ج۲۰، ص ۲۷۱٫

۱۱- همان ج ۶، ص ۳۳۷٫

۱۲- من لا یحضره الفقیه، ج۲، ص ۱۷۴، ح ۲۰۵۵٫

به قلم ؛ محمدناصر  حسینى علایی

منبع: خیمه ، مهر ۱۳۸۴ – شماره ۲۱

عید فطر جشن بازگشت به فطرت است

اشاره:

اولین روز ماه شوال به عنوان عید فطر و جشن بازگشت ‏به فطرت معین شده است، زیرا مسلمانان روزه‏ دار در طول ماه رمضان با ارتباطهاى پى در پى با خداوند متعال و استغفار از گناهان به تصفیه روح و جان خویش همت گماشته و از تمام آلودگیهاى ظاهرى و باطنى که بر خلاف فطرت آنهاست، خود را پاک نموده و به فطرت واقعى خود برمى‏گردند . امیرمؤمنان (ع) نیز از همین زاویه به عید فطر مى‏نگرد و با اشاره به روز عید مى‏فرماید:

انما هو عید لمن قبل الله صیامه وشکر قیامه وکل یوم لا یعصى الله فهو عید  این عید کسى است که خدا روزه ‏اش را پذیرفته، نماز او را ستوده و هر روز که خدا از نافرمانى نشود، آن روز عید است.

آری روز ترک گناه و فاصله گرفتن از زشتى‏ها و پلیدى‏ها و روز غلبه بر شیاطین، روز عید است. عید فطر روز بازگشت ‏به فطرت است، این معنا را مى‏توان از لغت «عید فطر» نیز دریافت، چرا که «عید» به معناى بازگشت و «فطر» به معناى «فطرت و طبیعت‏» است .

مسلمانان در این روز در اثر یک ماه ضیافت و مهمانى خداوند به صفاى باطن دست‏ یافته و در حقیقت، شخصیت واقعى خویش را بازیافته‏ اند. فطرت پاک انسان در طول سال در اثر غبارهاى جهل و نادانى و غفلت ‏به انواع گناهان و معصیتها مبتلا، از حقیقت ‏خود دور و در نتیجه دچار خود فراموشى و خدا فراموشى مى ‏گردد . اما با فرا رسیدن ماه مبارک رمضان، انسان مسلمان در پرتو فضاى معنوى آن ماه و تلاش‏هاى خویش به یک زندگى نوین دست مى‏ یابد، که مى‏ توان آن را «بازگشت ‏به خویشتن‏» نامید .

در روز عید فطر گویى یک مسلمان از نو متولد مى‏شود، چرا که طبق گفتار حضرت علی(ع)، روزه ‏داران در شب عید فطر از تمام آلودگى‏ها و پلیدى‏ها پاک شده‏ اند و کمترین پاداش خود را که پاکى و پاکیزگى است دریافت نموده ‏اند.

مراتب روزه ‏داران در عید فطر

بدون تردید تک تک مسلمانان با فرا رسیدن عید سعید فطر نوعى شادى و لذت درونى در خود احساس مى‏ کنند، اما استقبال مسلمانان از روز عید فطر یکنواخت و مساوى نیست . زیرا هر کس نسبت‏ به معرفت و ایمان خود به این عید بزرگ و با عظمت نگریسته و از آن بهره مى ‏گیرد. زمینه‏ ها، ذهنیت ‏ها، مراتب ایمان و عوامل دیگرى در نگرش و انگیزه افراد دخالت دارند.

حل مشکلات اقتصادى و اجتماعى

در مورد ابعاد اقتصادى و اجتماعى عید فطر مى توان به پرداخت زکات فطره به عنوان عاملى ارزشمند براى فقرزدایى، توسعه اقتصادى و حل مشکلات اجتماعى در جامعه اسلامى اشاره کرد . افزون بر اینکه در کنار کمک به فقرا، موارد مصرف دیگرى نیز براى زکات فطره در اسلام منظور شده است که از جمله آنها احیاى روحیه همیارى و تعاون، رسیدگى به وضع بهداشتى، درمانى و فرهنگى مسلمانان است .

از زکات فطره مى ‏توان قرض بدهکاران حقیقى و افرادى را که در راه معصیت و خلاف، بدهکار نشده ‏اند را پرداخت کرد . در ساختن مسجد، مدرسه، پل‏ها و راه‏ها و بیمارستان‏ها و برطرف کردن سایر نیازهاى مسلمانان نیز مى ‏توان از این بودجه مردمى استفاده کرد .

همچنین با این بودجه مى ‏توان باورهاى دینى و اعتقادات مسلمانان ضعیف الایمان را تقویت کرده و کسانى را که در معرض شبهات و وسوسه‏هاى دشمنان قرار دارند یارى کرد .

مسلمانان با عمل به این موارد که با پرداخت زکات فطره انجام مى‏شود، در حقیقت‏ به بخشى از دعاهاى ماه رمضان که در مدت یک ماه بعد از نماز زمزمه مى‏کردند، در روز عید فطر جامه عمل مى ‏پوشانند .

گذشته از این‏ها، پرداخت زکات فطره که با نیت عبادت و تقرب به خداوند متعال انجام مى‏شود، نوعى بهره ‏گیرى از مادیات براى رسیدن به معنویات است .

بدین جهت گفته ‏اند که قبول روزه موکول به پرداخت زکات فطره است، چرا که دادن زکات موجب جدایى از تعلقات مادى و هواهاى دنیوى و نفسانى است و انسان مؤمن براى دوام فطرت الهى خویش و بازگشت ‏به عهد فطرى از هر آنچه رنگ تعلق دارد، باید رها و آزاد باشد و زنجیر مادیات را از پاى خود برکند تا سبک بال به سوى خداوند گام نهد .

تعظیم شعائر اسلامى

خداوند متعال مى‏فرماید:

 و من یعظم شعائر الله فانها من تقوى القلوب‏

 هر کس شعائر الهى را بزرگ دارد، این کار نشانه تقواى دلهاست .

تعظیم شعائر الهى یکى دیگر از ویژگى‏هاى عید سعید فطر است . شعار تکبیر و تهلیل و تحمید و تقدیس از جمله اعمالى است که به روز عید جلوه خاصى مى‏بخشد .

یک مسلمان باید از راه ‏هاى مختلف نداى حیاتبخش توحید را به گوش جهانیان برساند، که یکى از آن راه‏ها بیان شعارهاى مذهبى است .

پیامبر اکرم (ص) در روز عید فطر از منزل بیرون مى ‏آمد و تا رسیدن به مصلا با صداى بلند، شعار«لا اله الا الله‏» و «الله اکبر» سر مى‏داد و حتى در میان خطبه‏ها و قبل و بعد از آن با صداى رسا این کلمات را تکرار مى کرد

تقویت وحدت مسلمانان

اجتماع روز عید فطر مى‏تواند در پیوند و همدلى مسلمانان نقش آفرین باشد . آنان در گردهمایى روز عید فطر و قرار گرفتن در کنارهم، از نظرات، مشکلات و گرفتارى‏هاى یکدیگر آگاه مى‏شوند . در این گردهمایى بغض‏ها و کینه‏ها تبدیل به دوستى و همدلى مى ‏شود و مؤمنان در یک صف واحد احساس اتحاد و نزدیکى بیشترى به یکدیگر مى‏کنند .

عید فطر از سویى حکایت از پیوند معنوى انسان با خداى خویش دارد و از سوى دیگر بیانگر ارتباط وى با هم‏ کیشان خود است .

عید فطر و حرکت‏هاى سیاسى

در طول تاریخ، اجتماع روز عید فطر آنچنان مهم و تحول آفرین بوده که رهبران سیاسى نیز از آن بهره گرفته‏اند . در این مورد مى‏توان از حرکت ‏سیاسى ابومسلم خراسانى و شورش وى بر علیه دستگاه خلافت ‏بنى امیه نام برد . وى به سلیمان بن کثیر دستور داد به اقامه نماز عید فطر و ایراد خطبه بر علیه امویان بپردازد .

سلیمان نیز انقلاب و شورش بر علیه سلطنت اموى را در خطبه نماز عید فطر اعلام کرد . به این ترتیب آنان در سال ۱۲۹ قمرى در روز عید فطر در شهرهاى ماوراء النهر به پا خاسته، قیام خود را اعلام  و در مدت کوتاهى سلسله بنى امیه را منقرض کردند.

منبع: پایگاه استاد حسین انصاریان

۱ شوال – هلاکت قوم عاد

اشاره:

قوم عاد، مردمى در سرزمین “احقاف”، میان یمن و عمان بودند که در آن جا به خاطر وفور نعمت، از حال و روز خوشى برخوردار بودند و به خاطر رفاه زدگى و جهل عمومى مردم، به تدریج روش بت پرستى و گریز از توحید و خداپرستى در پیش گرفتند و در فسق و فجور غوطه ور شدند و ظالمین و زورگویان آنان، به محرومان و مستضعفان ستم مى کردند. خداوند متعال براى هدایت آن ها، حضرت “هود(ع)” را از میان آنان به پیامبرى برانگیخت. ( و اِلى عادٍ اَخاهُمْ هُوداً، قالَ یا قَومِ اعْبُدُو الله ما لَکُمْ مِنْ اِلهٍ غَیْرُهُ… )(۱)

هود، براى هدایت قوم خویش، تلاش بلیغى به عمل آورد و در این راه، سختى ها و آزارهاى فراوانى متحمل شد ولیکن جز عده اى اندک، گفتارش را تصدیق و اندرزهایش را باور نکردند و در مقابل، وى را از خود طرد نمودند.

قوم عاد، بجاى پذیرش مواعظ خیرخواهانه هود(ع) و گرایش به خداپرستى و رها کردن جهالت و بت پرستى، به تکذیب این پیامبر الهى پرداخته و هر روز وى را مورد استهزا و اذیت و آزار خویش قرار دادند، تا این که ابر سیاهى بر آسمان آنان آشکار شد و بى خردان این قوم، گفتند: از این ابر، بارانى نافع و سودمند خواهد بارید، ولى هود(ع) به آن ها گفت: این ابر، ابر رحمت نیست بلکه غضب و عذاب است.

ساعاتى نگذشت که صدق گفتار هود(ع) آشکار گردید و باد تندى وزیدن گرفت و شدت آن چنان بود، که اسباب و اثاثیه، حتى چهارپایان آنان را با نیروى شگرفى از زمین مى کند و به نقاط دور دستى پرتاب مى کرد.

هفت شب و هشت روز، وزیدن این باد ادامه داشت و در این مدت، طوفان شدید، ریک ها و شن هاى بیابان را بر سر مردم و خانه هایشان مى پاشید و تمامى آن ها را به هلاکت رسانید و به جز عده اى از اصحاب و یاران هود(ع)، که به همراه وى در جاى امنى، پناه گرفته بودند، کسى از آن قوم باقى نماند.

پس از آن ماجرا، حضرت هود(ع) به سرزمین “حضرموت” رفت و بقیه عمر خویش را در آن جا گذرانید.(۲)

درباره تاریخ وقوع این حادثه عظیم، مورخان اتفاق نظر دارند، که در ماه شوال واقع گردیده است ولى در روز وقوع آن اختلاف دارند، برخى اول ماه شوال و برخى دیگر سى ام شوال را ذکر کرده اند.

آن هایى که اول شوال را اختیار کرده اند، هفته اول شوال را “بردالعجوز” نامیدند. علت این نامگذارى آن است که عجوزى در این ایام به خانه اى که در زیر زمین داشت، پنهان شده بود و از طوفان ریک و شن در امان بود، تا این که روز ششم، طوفان به خانه وى نیز سرایت کرد و او را نیز به هلاکت رسانید.(۳)

۱- سوره هود (۱۱)، آیه ۵۰
۲- قصه هاى قرآن (سید محمد صحفى)، ص ۴۹
۳- وقایع الایام (شیخ عباس قمى)، ص ۸۴

ورود حضرت امام على بن موسى الرضا (ع) به مرو ۱شوال

اشاره:

از جمله رویدادهای مهمی که در تاریخ ایران از جایگاه والایی برخوردار است، سفر امام رضا علیه السلام به ایران و استقرار ایشان در مرکز خلافت، یعنی مرو(خراسان) در جایگاه ولایتعهدی است. هر چند این سفر با اصرارهای مأمون، خلیفه وقت عباسی، صورت پذیرفت؛ اما در عمل دارای آثار و پیامدهای درخشانی است. حضرت علی بن موسی، ملقب به رضا، در سال ۱۴۸ هجری قمری ۱۱ ذیقعده در مدینه به دنیا آمد.[۱] پدر آن حضرت امام موسی بن جعفر علیه السلام  و نام مادرش را نجمه، سمانه و تُکْتَمْ و ام البنین ذکر کرده اند .[۲] به نظر می رسد بعد از ولادت امام رضا علیه السلام  طاهره نامیده شده است .[۳] امام رضا  علیه السلام بعد از شهادت امام کاظم علیه السلام، در ۳۵ سالگی عهده دار مسئولیت امامت و حفظ مبانی اسلامی و رهبری شیعیان شد.

مدت امامت امام هشتم حدود ۲۰ سال بود که می‌توان آن را به سه بخش جداگانه تقسیم کرد: ۱۰ سال اول امامت آن حضرت که همزمان با دوره زمامداری هارون بود. ۵ سال بعد از آن که مقارن با خلافت امین، فرزند هارون بود. ۵ سال آخر امامت آن بزرگوار که مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامی آن روز بود.[۴]

امام رضا علیه السلام در هر یک از این سه دوره، به مقتضای مسئولیت خطیر امامت، با اوضاع و احوال پیچیده خلافت آن روز که به نام اسلام بر مردم حکومت می شد و با وجود نابسامانی‌های زیادی که از جهات مختلف در زندگی اجتماعی مردم وجود داشت، وظایف متناسب خود را در راه خدمت به اسلام انجام می داد.

اهداف و انگیزه های مأمون از پیشنهاد ولایت عهدی و دعوت از  امام رضا  علیه السلام به خراسان :

چنان که می دانیم عباسیان با سوء استفاده از شعار الرضا من آل محمد و محبت ایرانیان نسبت به علویان قدرت را قبضه کردند و پس از به قدرت رسیدن به علویان سخت گرفتند و بسیاری از آنان را از جمله محمد نفس زکیه[۵]، حسین بن علی شهید فخ [۶] و امام جعفر صادق[۷] و امام موسی کاظم علیهما السلام[۸] را به شهادت رساندند؛ ولی تاریخ ثابت کرد که این سیاست عباسیان با شکست مواجه شد . مردم بیش از پیش به اهل بیت عصمت علیه السلام گرایش پیدا کردند و این گرایش حتی در میان خانواده خلفا و درباریان نیز رسوخ کرد. چنانکه گویند: زبیده، همسر رشید و نوه منصور و بزرگترین زن عباسی، شیعه شد و چون هارون الرشید از آن آگاهی یافت، سوگند خورد که طلاقش دهد [۹]. روایت ‏شده است که وقتی جسد مطهر امام کاظم علیه السلام را به جمع پاسبانان حکومت آوردند و با سخنان زشت‏ خبر مرگ آن بزرگوار را اعلام کردند، سلیمان، پسر منصور دوانیقی، فرزندان و غلامانش را فرمان داد جلوی این کار را بگیرند. او، خود، با پای برهنه در پی جنازه حرکت کرد و قضیه را کتباً به اطلاع هارون الرشید رساند. هارون در پاسخ گفت: ای عمو، صله رحم کردی، خداوند به تو پاداش نیک دهد؛ به خدا سوگند، سندی بن‏شاهک این کار را به دستور ما انجام نداده است.[۱۰] همه این کارها به خاطر هراس از شورش علویان سامان یافت. چه اینکه سلیمان بن ابی‏جعفر نیز از برگزیدگان دولت عباسی بود. مؤید این سخن اظهارات هارون در پاسخ به یحیی بن‏خالد برمکی است. یحیی نخست در باره امام کاظم علیه السلام سعایت کرد و مقدمات شهادت آن حضرت را فراهم آورد[۱۱]؛ آنگاه در باره امام رضا علیه السلام به هارون گفت: پس از موسی بن‏جعفر پسرش جای او نشسته، ادعای امامت می‏کند. هارون، از عواقب قتل موسی بن‏ جعفر علیه السلام بیم داشت، به یحیی گفت: آنچه با پدرش کردیم کافی نیست؟ می‏خواهی یکباره شمشیر بردارم و همه علویان را بکشم؟[۱۲] امام رضا علیه السلام با استفاده از فرصت‏ بدست آمده، آشکارا اظهار امامت کرده؛ در حالی که می‏دانیم امام صادق علیه السلام، پنج نفر را وصی خود خواند تا وصی برگزیده از گزند دشمنان در امان ماند[۱۳]. بدین ترتیب باید گفت که عباسیان طی ۱۵ سال آغازین امامت امام رضا علیه السلام یا در هراس از علویان به سر می‏بردند و یا به منازعات داخلی بین دو برادر، امین و مامون، مشغول بودند. مأمون که در زمان پدرش از طرف وی والی خراسان بود،  سرانجام، پنج روز پیش از پایان محرم سال ۱۹۸ ق، امین را از خلافت ‏خلع و به قتل رساند[۱۴] و مرکز خلافت را از بغداد به مرو منتقل کرد. در این دوره حکومتهای مستقلی چون ادارسه‏ و اغالبه‏ در شمال آفریقا  پای گرفتند و قیام ابوالسرایا در عراق  به دستور محمد بن ابراهیم بن حسن بن حسن بن علی علیه السلام معروف به ابن طباطبا روی داد.[۱۵] در این قیام بیش از بیست‏هزار نفر شرکت داشتند و شهرهای زیادی به تصرف قیام‏کنندگان درآمد. در سال‏۱۹۹ هجری، ابوالسرایا به دست نظامیان مامون کشته شد. در اینجا لازم است نام برخی از والیان شهرهایی که در این قیام شیعی به تصرف در آمده است را نام ببریم تا نفوذ شیعیان در آن زمان و وخامت پیش آمده را بیشتر نشان دهیم.

بصره : ابوالسرایا زید بن موسی بن جعفر را به فرماندهی بصره منصوب کرد و زید در آن شهر برضد عباسیان قیام کرد و آنان و هوادارانشان را از شهر بیرون راند و خانه هایشان را به آتش کشید و به همین سبب زید النار ملقب شد.[۱۶]

یمن : ابراهیم بن موسی بن جعفر علیه السلام : در سال ۲۰۰ ھ.ق در یمن قیام کرد و گروه های زیادی را گرد خود جمع کرد. وی پس از تسلط بر یمن، طرفداران عباسی را تار و مار کرد و گروهی از آنان را کشت و اموالشان را ضبط کرد.[۱۷]

مکه : حسین بن حسن افطس علوی که از سوی ابو السرایا به حکومت مکه منصوب شده بود، در سال ۲۰۰ ھ.ق در این شهر قیام کرد  و بر حجاز و یمن  سیطره کامل پیدا کرد، با شنیدن شکست یاران خود در جبهه عراق پس از کشته شدن ابوالسرایا ، در ششم ربیع الثانی ۲۰۰ ھ.ق  به محمد بن جعفر صادق علیه السلام ، برادر امام کاظم علیه السلام پیوست و با او بیعت کرد.[۱۸] مأمون، سپاهی را به فرماندهی عیسی بن زید جلودی برای سرکوب این قیام  به حجاز فرستاد و جلودی توانست این قیام را با دادن امان نامه به محمد بن جعفر سرکوب کند و محمد بن جعفر را مجبور کرد تا خودش را از خلافت عزل کند و به خلافت مأمون اقرار کند.[۱۹]حتی اوضاع عباسیان وخیم تر از این هم بود، چرا که تشیع حتی به درون دستگاه خلافت مأمون همانند دوره پدرش نفوذ کرده بود و ریشه های خود را تا اعماق دربار وی گسترده بود ؛ زیرا بنابر مشهور، فضل بن سهل (ذوالریاستین ) و طاهر بن حسین (ذوالیمینین) و دیگر افراد خاندان طاهر، که برتمام امور سیاسی و نظامی خلافت استیلا داشتند، نیز از جمله شیعیان یا علاقه مندان و پشتیبانان آنان بودند .[۲۰]

تزلزل شخصیت مأمون و قیامها و حکومتهای مستقلی که در اندک مدتی جان گرفته بود،  و همچنین بویژه پس از قیام زید بن علی در زمان بنی امیه و آمدن یحیی بن زید به خراسان که در آنجا بسیاری از مردم به وی پیوستند، پس از آن مردم این سرزمین علاقه خاصی به علویان نشان می دادند و روز به روز طرفداران آنان افزایش پیدا می کرد،  او را بر آن داشت تا به همان سیاست پیشین عباسیان، که با شعارهایی به نفع علویان حکومت عباسی را از آن خود ساختند، تمسک جوید و رژیم عباسی را با تدبیری زیرکانه از سقوط حتمی نجات بخشد.

بیشتر حکومتهای به استقلال رسیده و عموم قیام کنندگان و رهبران آنها از خاندان پیامبر بودند. چنانکه در قیام ابوالسرایا دو تن از برادران امام رضا علیه السلام ولایت‏ یمن و اهواز را به دست گرفته بودند . مامون، که پس از شهادت امام کاظم علیه السلام از امامت علی بن‏موسی الرضا علیه السلام آگاهی داشت، وی را ولیعهد خود ساخت تا آتش انقلابها و شورشهای شیعی را فرو نشاند.

احمد شبلی می‏ گوید: … چه بسا انگیزه بیعت گرفتن مامون برای ولایتعهدی امام رضا علیه السلام آن بود که می‏خواست‏ به آمال اهل خراسان پاسخ بدهد؛ زیرا آنان به اولاد علی علیه السلام تمایل بیشتری داشتند[۲۱].

علامه جعفر مرتضی عاملی می‏ گوید:

در ارزیابی شورشهای ضد عباسی به این نکته پی می‏بریم که از سوی علویان خطری جدی آنان را تهدید می‏کرد؛ زیرا این شورشها در مناطق بسیار حساسی برمی‏خاست و رهبریشان نیز در دست افرادی بود که از استدلال قوی و شایستگی غیر قابل انکاری برخوردار بودند و بدان لحاظ هرگز با عباسیان قابل مقایسه نبودند .

اینکه مردم رهبران این شورشها را تایید می‏کردند و دعوتشان را به سرعت پاسخ می‏گفتند، خود دلیلی بود بر میزان درک طبقات مختلف ملت از خلافت عباسیان و نیز شدت خشمشان که بر اثر استبداد، ظلم و رفتارشان با مردم و بویژه با علویان برانگیخته شده بود.  در این میان، مامون بیش از هر کس دیگری می‏دانست که اگر امام رضا علیه السلام  بخواهد از آن فرصت استفاده کند و به تحکیم موقعیت و نفوذ خویش بر ضد حکومت جاری بپردازد، چه فاجعه‏ای در انتظارش است[۲۲] . با توجه به موقعیت پیش آمده، مأمون باید دست ‏به کاری می‏زد تا از ورطه هلاکت رهایی یابد. فرو نشاندن شورشهای علویان، مشروعیت بخشیدن‏به حکومت عباسی، از میان بردن محبوبیت علویان، جلب اعتماد و مهر عرب، خشنود ساختن عباسیان، مستمر ساختن تایید ایرانیان، تقویت‏حسن اطمینان مردم به خلیفه‏ای که برادر خود را کشته است و از میان بردن خطر قیام رضوی بخشی از حقایقی بود که مامون را در اندیشه نیرنگ فرو برد چنان اندیشید که برای خلافت امام رضا علیه السلام از مردم بیعت ‏بگیرد، تا امام را خلیفه مسلمانان و امیر بنی‏هاشم، اعم از عباسیان و طالبیان، قرار دهد. حضرت امام رضا علیه السلام با پیشنهاد مامون مخالفت کرد. اصرار مامون و خودداری امام دو ماه به طول انجامید.[۲۳] سرانجام خلیفه به حضرت رضا علیه السلام چنین پیام داد  تو همیشه به گونه ناخوشایندی با من برخورد می‏کنی، در حالی که تو را از سطوت خود ایمنی بخشیدم. به خدا سوگند، اگر ولیعهدی را پذیرفتی که هیچ، و گر نه مجبورت خواهم کرد که آن را بپذیری، اگر باز همچنان امتناع بورزی، گردنت را خواهم زد[۲۴]. نا گفته پیداست که پیشنهاد خلافت هرگز جدی نبود، چگونه ممکن بود مامون، که برای به دست آوردن خلافت‏ برادرش را از میان برد و عباسیان را از خود رنجاند، آن را به امام علیه السلام واگذار کند؟این برنامه، مقدمه مساله ولایتعهدی امام رضا علیه السلام بود؛ پس از این طرح هوشمندانه مأمون با فرستادن چند نامه و پیک از امام رضا علیه السلام به شهر مرو دعوت کرد.[۲۵]

انگیزه دیگر مأمون در واگذاری خلافت و ولایتعهدی احتمالاً این بوده که نشان بدهد ائمه علیهم‏السلام هم به دنبال کسب ریاست و خلافت هستند؛ چون مردم کوچه و بازار خبر نداشتند که امام علیه‏السلام با اصرار و فشار مأمون، ولایتعهدی را پذیرفته است؛ امّا امام علیه‏السلام با توجّه به اینکه از نیت واقعی مأمون خبر داشت ، شرط کرد که هرگز در هیچ یک از امور سیاست حکومت دخالت نداشته باشد .[۲۶] مسئله مهم دیگر نقش وزیر مأمون (فضل بن سهل) در تحمیل مسئله دعوت از امام علیه‏السلام برای آمدن به خراسان بسیار پر رنگ بوده است.[۲۷]

جغرافیای تاریخی و سیاسی و اجتماعی سفرنامه رضوی:

آنچه در این مقاله مورد بررسی و دقت قرار گرفته، جغرافیای تاریخی، سیاسی و اجتماعی شهرهایی است که حضرت رضا علیه السلام به دستور مأمون از آن جا عبور کرده و یا در آن جا توقف داشته است. مبدأ این خط سیر مدینه و مقصد آن مرو بود. مسیری که مامون تاکید داشت حضرت رضا را از آن عبور دهد یکی از راههای متداول آن زمان به شمار می رفت و آن از مدینه به بصره و از طریق سوق الاهواز(اهواز) به فارس و سپس از راه کویر و بیابان میان ایالت های فارس و خراسان می گذشت و به مرو ختم می شد. این مسیر در نقشه با رنگ سبز مشخص شده است.

راه دیگری که در آن زمان متداول بود از مدینه به سمت کوفه و مدینه الاسلام (بغداد) می رفت و سپس از آن جا به سمت ری، قم و خراسان و بالاخره به مرو منتهی می شد. این مسیر در نقشه با رنگ زرد مشخص شده است و چنانکه ملاحظه می شود این مسیر در ابتدا تا معدن نقره و از نیشابور تا انتها ( مرو) با مسیر اول مشترک است. ولی در نقد مسیر دوم می توان به این مطلب اشاره کرد: عبور از سه شهر کوفه، بغداد و قم؛ از این سه شهر کوفه و قم مرکز تجمع شیعیان در آغاز قرن سوم اسلامی بود و عبور امام رضا  علیه السلام از این دو شهر می توانست به قدرتمندی شیعیان این نواحی و شورش احتمالی آنان بیانجامد. و شهر سوم یعنی بغداد و مرکز تجمع و قدرت عباسیان که از ولایت عهدی امام رضا  علیه السلام خشمگین بودند و آن را انتقال قدرت از آل عباس به آل علی  علیه السلام قلمداد می کردند، پس در هر دو صورت این مسیر و انتخاب آن به زیان مامون بوده است، بنابراین،  دلایل عقلی و منطقی علاوه بر دلایل و مستندات تاریخی بر مسیر اول مرتبت است. از این رو مسیری که مامون برای انتقال امام رضا  علیه السلام از مدینه به مرو انتخاب کرده بود از دیدگاه جغرافیای طبیعی، اجتماعی، سیاسی و مذهبی بسیار حساب شده و زیرکانه بود. سفر امام رضا  علیه السلام از مدینه تا مرو را در ۵ بخش زیر می توان دسته بندی کرد:

۱- از مدینه تا بصره

۲- از بصره تا فارس

۳- از فارس تا یزد

۴- از یزد تا خراسان

۵- امام  علیه السلام در خراسان

۱-    ازمدینه تا بصره :

دو تن از ماموران مامون به نام های رجاء بن ابی ضحاک و یاسر خادم به همراه نامه ای مامور انتقال امام از مدینه به مقر حکومت وی بودند. رجاء بن ابی ضحاک و یاسرخادم به منزل امام رفتند و نامه مامون را به حضرت تسلیم کردند.[۲۸] امام با فرستادگان مامون سخنی نگفت و با کراهت نامه را خواند و به ناچار پیشنهاد مامون را پذیرفت و آماده سفر شد و در اولین گام قبل از آغاز سفر به سوی مرو، امام دست به اقداماتی زد که ماهیت پذیرش ولایت عهدی را آشکار ساخت .  امام رضا علیه السلام با دست زدن به اقداماتی نظیر وداع با مرقد مطهر رسول اکرم (ص)، که همراه با گریستن بود [۲۹]؛  تعیین جانشین و اعلام امامت امام جواد علیه السلام[۳۰] و وداع با خانواده خویش که به آنان گفت اطراف ایشان گرد آیند و برای وی بگریند ، با این کار نشان دادند که ولایت عهدی ظاهری آراسته و مجلل بر چهره تبعید و نفی بلد است.[۳۱] منابع اولیه و سایر تواریخ معتبر آغاز حرکت امام رضا  علیه السلام را از مدینه به سوی بصره ذکر کرده اند.[۳۲] با این وجود برخی از منابع به خصوص تذکره های متاخر می نویسند: حضرت ، ابتدا به مکه رفته و در این سفر امام جواد  علیه السلام نیز همراه ایشان بوده است، امام  علیه السلام با خانه خدا وداع کرده و سپس از مکه به سفر ادامه داده اند.  بنا به گفته آقای عرفان منش  گزارش منابع مختلف درباره سفر امام رضا  علیه السلام از مدینه به مکه سپس به بصره متناقض و نامشخص است. برخی امام جواد را همراه پدر بزرگوارشان علیهما السلام در مکه دیده اند، برخی نامه ای از امام رضا در مکه دریافت داشته برای امام جواد  علیه السلام به مدینه برده اند، اینگونه اقوال از نامشخص و متناقص بودن سفر امام رضا  علیه السلام به مکه حکایت دارد. علاوه بر این، اوضاع مکه در آن زمان چندان آرام نبود. بنابراین،  سفر امام رضا  علیه السلام به مکه… به لحاظ سیاسی مغایر سیاست مامون و دستور وی به فرستادگانش است . به همین دلیل نمی توان سفر امام رضا  علیه السلام از مدینه به مکه و سپس به مرو را داری حجت های آشکار تاریخی دانست و به احتمال زیاد باید بر این باور بود که در سفر از مدینه به مرو امام رضا  علیه السلام به مکه سفر نکرده اند.[۳۳] اما باید متذکر شد  که امام را به سمت شهری داشتند می بردند که از قدیم طرفدار عثمان بودند (بصره) و از اینجا ماهیت دعوت مأمون و از اینکه این راه را انتخاب کرده بر ما مشخص می شود و امام و مأموران مأمون پس از گذر از بیابانهای عربستان خود را به نباج می رسانند و در نباج( بروزن کتاب) که در۶ منزلی بصره است توقف می کنند و پس از استقبال شیعیان آن منطقه عازم بصره می شوند.

۲-    ازبصره تا فارس :

۲-۱- ازبصره تا سوق الأهواز :

از دیار عرب( عراق) تا خوزستان دو راه وجود دارد، یکی از بغداد به واسط و از واسط به خوزستان و راه دیگر از بصره به خوزستان که کوتاهترین راه و فاصله میان ایران و عراق آن روز محسوب می شد.

راه بصره- اهواز در آن زمان بر اساس نوشته های جغرافیدانانی همچون جیهانی، اصطخری و ابن حوقل ۹ منزل و سی و شش فرسنگ بود،  به ترتیب: ابله؛ بیان؛ حصن مهدی؛ باستیان؛ خان مزدویه؛ دورق؛ قریه دایرا ؛ آسک؛ و ارجان.[۳۴] ولی از نامهای قدیم منازل این مسیر در نقشه های امروزین اثری نمانده است از اینرو به سختی می توان مسیر حرکت امام را مشخص کرد. امام رضا  علیه السلاماز بصره به اهواز حرکت کرد ولی از جزئیات مسیر حرکت امام و منزل گاههایی که حضرت در آن توقف فرمود منابع هیچ گزارشی ارائه نکرده اند. با ورود امام رضا  علیه السلام به اهواز، امام  علیه السلام مریض می شود. منابع دلیل بیماری امام  علیه السلام را هوای بسیار گرم و مرطوب این شهر بیان می کنند، امام  علیه السلام در زمان بیماری طبیبی خواسته برایش فراهم می کنند. با آمدن طبیب به بالین حضرت، امام  علیه السلام از وی گیاهی را همراه با نیشکر طلب می کند با توجه به اینکه فصل نیشکر نبوده طبیب می گوید هر دو یافت نمی شود چون نیشکر زمستان درو می شود. ولی امام می گوید بگردید هر دو یافت می شود پس از  قدری گشتن و با راهنمایی خود امام  علیه السلام هر دو را می یابند .[۳۵]

چنانکه از نقشه برمی آید از اهواز دو خط زرد رنگ به شوشتر و دزفول ترسیم شده که بیانگر مسیراحتمالی امام  علیه السلام است . سه بقعه به نام امام رضا  علیه السلام در شوشتر، دو بقعه به نام شاخراسون( شاه خراسان) در دزفول و شوشتر و دو بقعه دیگر به نام های امام ضامن وجود دارد که بایستی با نظری نقادانه به آن نگریست. این بناها( یادبود امام رضا  علیه السلام) که تعدادشان قریب به ده بنا می رسد اگر چه از حیث کثرت، گذر امام رضا را در ایندو شهر قوت می بخشند، اما به لحاظ اعتبار، متزلزل و مبهم هستند. سه بقعه امام رضا دیمی  که  دو تای آن در شوشتر و یکی از آنها در دزفول که عوام آن را محل توقف حضرت رضا می دانند وجود دارد.[۳۶]علاوه بر بقاع امام رضا دیمی بقعه ای بنام بقعه شاخراسون ( شاه خراسان )یکی در دزفول و دیگری در شوشتر وجود دارد که باتوجه به برخی نوشته ها خالی از شک نیست[۳۷].

تاریخ های محلی سفر امام به این دو شهر را تائید نمی کنند. همچنین با توجه به نقشه و موقعیت جغرافیایی شوشتر و دزفول گذر حضرت رضا  علیه السلام را از این دو شهر دور از واقع نشان می دهد؛  چرا که امام بایستی راه رفته به شوشتر را بازگشته و سپس به دزفول می رفتند که این سفر عقلانی نیست.

۲-۲- از اهواز تا فارس:

درباره ادامه مسیر حرکت امام علی بن موسی الرضا  علیه السلام به فارس منابع توضیحی نمی دهند که حضرت از کدام راه به سمت فارس و از آن جا به خراسان عزیمت کرده است. و ما تنها از طریق اتصال نقاط جغرافیایی روشن که در منابع ذکر شده می توانیم جزئیات مسیر حرکت حضرت  علیه السلام و منازل بین راه را به دست آوریم و یا حدس بزنیم زیرا مسیر راه خوزستان به فارس منحصر به یک راه نیست. از اهواز به فارس ۲۴ منزل و در مجموع ۱۰۲ فرسنگ راه بوده است. که معروفترین منازل این راه که از ارجان شروع می شود به این شرح است : بندق (بندک)، خان حماد، نوبندگان(نوبنجان)، کرکان، خراره، خلان، خلار، و جویم (گویم).[۳۸] احتمال دارد حضرت  علیه السلام در سفر تاریخی خود به مرو از راه ارجان، رامهرمز گذشته باشند زیرا نسبت به ابتدا و میانه این راه گزارش هایی از عبور آن حضرت در دست داریم .

درباره خروج امام  علیه السلام از اهواز خبر دقیقی وجود دارد که امام  علیه السلام از پل اربق یا اربک عبور کرده اند و این خود کلیدی برای حل این معماست. در ادامه مسیر پل اربک (اربق)  در شهر ارجان قدیم( بهبهان) قدمگاهی است موسوم به قدمگاه امام رضا  علیه السلام.[۳۹] وجود این قدمگاه در این مکان مسیر امام علی بن موسی الرضا  علیه السلام را روشن می کند. قدمگاه بعدی که در منابع تاریخ محلی به تناوب از آن یاد شده شهر ابرقو یا ابرکوه است که در منتهی الیه جاده شمالی شیراز به شهر یزد است.[۴۰] منابع تاریخی اطلاع می دهند که امام رضا  علیه السلام از اهواز و از طریق فارس و نه شهر شیراز به سمت خراسان رفته اند. از ورود حضرت علی بن موسی الرضا  علیه السلام به شیراز در منابع گزارش موثقی ثبت نشده است و در منابع محلی تاریخ این شهر هیچگاه قدمگاه و یا بنای یادبودی به آن حضرت منسوب نیست.[۴۱] این موضوع احتمال عبور حضرت رضا  علیه السلام را از راه باستانی اهواز به پاسارگاد که بعد از ارجان از طریق راههای کوهستانی منطقه کهکیلویه به جلگه مرودشت اصطخر می پیوست قوت می بخشد.

۳-    از فارس تا یزد :

ابن بلخی منازل شیراز به یزد را ۹ منزل و مسافت میان این دو شهر را ۵۴ فرسنگ یاد کرده است.[۴۲] در آن روزگار یزد نه شهر مهمی به قاعده امروز بلکه از توابع شهر اصطخر و نام قدیم شهر یزد، کثه بوده است.[۴۳] در این منطقه چند قدمگاه و بنای یادبود امام رضا علیه السلام وجود دارد: از جمله قدمگاه خرانق (مشهدک)[۴۴] و قدمگاه ده شیر فراشاه که نامش را احتمالاً از شیرکوه گرفته است.[۴۵] با توجه به تاکید منابع به عبور آن حضرت از راه کویر به سوی مرو، بر اعتبار این قدمگاه ها افزوده می شود. ولی چنانکه گفته شد یزد در قرن دوم اسلامی نه یک شهر که یک منطقه بیابانی بوده است بنابراین،  از عبور حضرت رضا  علیه السلام از یزد در منابع اولیه به صراحت نامی به میان نیامده است و تنها به ذکر عبور آن حضرت از یک کویر و یا بیابان اشاره کرده اند .[۴۶]

برخی بر این باورند که امام ر ضا  علیه السلام در طی مسیر وارد شهر قم شده و در منزل یکی از اهالی این شهر منزل کرده اند که این مکان امروزه به مدرسه رضویه یا ماموریه شهرت یافته است.[۴۷] ولی باید اذعان کرد که مامون گذر امام از شهرهای محل تجمع شیعیان را ممنوع کرده بود  .بنابراین ، حضور امام  علیه السلام در این شهر سند محکم ندارد از سوی دیگر  در مورد توقف حضرت در قم منابع تاریخ محلی نیز آن را تائید نمی کند.  تاریخ قم که از قدیمی ترین منابع تاریخ محلی است( ۳۷۸ ق، نوشته­ی حسن قمی) هیچگونه اطلاعی از عبور حضرت رضا  علیه السلام از شهر قم نمی دهد. کلینی نیز در کافی می نویسد: مامون آن حضرت را از بصره و شیراز(که شیعیانش کمتر بودند) به مرو حرکت داد.

۴-    از یزد تا خراسان :

به طور کل تعیین خط مسیر دقیق سفر امام رضا به واسطه گزارش های متعدد و گاه متناقض منابع دشوار است. به همین سیاق تعیین مسیر حرکت امام رضا از یزد تا خراسان نیز با دشواری همراه است. تنها نقطه روشن که در این مسیر از منابع اولیه به دست می آید اشاره ای است که شیخ صدوق و سایر منابع معتبر به مسیر راه کویر و ورود آن حضرت به نیشابور کرده اند. با توجه به نقشه در خرانق و رباط پشت بادام نشانه هایی دال بر عبور امام رضا  علیه السلام از این مناطق وجود دارد. برخی معتقدند که امام  علیه السلام از رباط پشت بادام به دامغان سپس به نیشابور رفته( مسیر آبی و سپس زرد رنگ) و برخی منابع معتقدند که امام  علیه السلام با گذر از جناح شرقی کویر لوت به نیشابور وارد شده اند. از آن جا که دامغان به لحاظ جغرافیایی در خط سیر حرکت حضرت رضا  علیه السلام  واقع شده، گذر آن حضرت از این منطقه محتمل به نظر می رسد.

۵ – امام در خراسان :

خوشبختانه از ورود امام رضا به نیشابور گزارش های متعدد و مستندی وجود دارد به ویژه حدیث سلسله الذهب که امام در این شهر ایراد فرموده اند خود به قوت گزارش های ورود امام به نیشابور افزوده است. در مورد چگونگی ادای حدیث سلسله الذهب گفته شده است که چند تن از عالمان شهر گرد آن حضرت جمع شدند و از ایشان خواستند تا حدیثی از پدران بزرگوارش بیان کنند .

حضرت پس از فراخواندن حضار به سکوت حدیثی که اسناد آن را  از امام موسی کاظم علیه السلام تا رسول خدا (ص) متصل کرد. از قول خداوند متعال فرمود : کلمه لا اله الا الله دژ من است . هرکس به دژ من وارد شود از عذاب من در امان خواهد بود . پس از آن مرکب امام به حرکت در آمد . حضرت سر مبارکشان را از کجاوه بیرون آورد و خطاب به مردم فرمودند : بِشُروطِها و أنا مِن شُروطِها ( البته شروطی دارد که من از شروط آن هستم ).[۴۸]  این حدیث به دلیل ناب بودن سلسله اسنادش به سلسله الذهب معروف است.  مهمترین و معتبرترین گزارشی که از توقف حضرت رضا  علیه السلام در نیشابور ضبط شده است. روایت عبدالسلام بن صالح ابوصلت هروی است که حدیث مشهور و معروف سلسله الذهب را از امام رضا در نیشابور نقل می کند.

امام رضا علیه السلام اساسی ترین پایه ایمان به یگانگی خداوند متعال پذیریش امامت خود که به معنای پذیریش امامت سایر امامان علیهم السلام نیز هست معرفی کرده است .[۴۹]

گفته شده است امام هنگام ورود به نیشابور در محله فرد، فرود آمدند که در آن چشمه ای جاری  است که معروف به چشمه کهلان که امام در آن غسل کرده و در کنار حوض آن به نماز ایستاده اند.[۵۰]  مردم تا به امروز به آن چشمه می روند و به آب آن چشمه استشفا می کنند؛ بنا بر آنچه مورخان معاصر ذکر کرده اند این چشمه بعد از مدتی به حمام رضا  علیه السلام معروف شد و همچنان در شهر نیشابور وجود دارد . و همچنین قدمگاه نیشابور در ۲۶ کیلومتری آن شهر یکی از یادگاری های مستند و مستدل حضور امام رضا در این شهراست. پس از حرکت از نیشابور در راه به چشمه آبی رسیدند و در کنار آن چشمه تخته سنگی بود که امام بر روی آن ایستاد و نماز خواند، که بعدها بر روی ان بنای یادبودی ساختند که تا به امروز وجود دارد .[۵۱] باید توجه داشت که نیشابور در آن زمان از شهرهای آباد و بزرگ خراسان به شمار آمده و ابر شهر نامیده می شد از این رو  بعید نیست که مکان فعلی قدمگاه نیشابور که اینک در جاده نیشابور به مشهد واقع شده است ، آن زمان در خود شهر نیشابور و یا در حومه آن بوده باشد. امام رضا  علیه السلام پس از نیشابور به طوس، ده سرخ و کوه سنگی سفر کرده اند داستان های مشهور بین مردم این ناحیه خود گویای حضور امام  علیه السلام در این منطقه است.

در ده سرخ امام  علیه السلام به منظور دستیابی به آب جهت وضو زمین را به دست خویش اندکی حفر کرده، چشمه ای می جوشد که تاکنون موجود است.[۵۲]

در کوه سنگی، امام برکت سنگ های این ناحیه را که از آن دیگ ها و ظروف سنگی می تراشیدند طلب می کنند که تا امروز نیز همچنان این شغل در این ناحیه برجاست.[۵۳] بعداز کوه سنگی مقصد بعدی طوس بود ایشان هنگامی که وارد طوس شدند و در قریه سناباد از ناحیه نوقان که از مستملکات حمید بن قحطبه طایی به شمار می رفت و در آن منزل و باغ داشت، اقامت کردند. مقبره هارون الرشید نیز در آن باغ قرار داشت. این همان مکانی بود که امام پیش از این بارها گفته بود که در آن محل به خاک سپرده خواهند شد. در آن مکان نماز خواند .در این شهر نیز مورد استقبال گرم مردم و بزرگان و عالمان شهر قرار گرفت.[۵۴]

مسیر سفر بعد از طوس به سرخس منتهی می شد؛ بنا به نوشته جغرافیدانان مسلمان از نیشابور  به مرو ده منزل و تا هرات هم ده منزل بوده است . و از نیشابور تا سرخس شش منزل است [۵۵]. در هنگام ورود امام به سرخس بنا به دستور مأمون ایشان را زندانی می کنند ، این خود گواه است که ولایتعهدی امام تحمیلی بود  که مأمون انجام داده بود . مأمون بنا به دو دلیل دستور حبس امام را در شهر سرخس داد . یک با بیان حدیث سلسله الذهب در واقع هم حقانیت خود و خاندانش را در برابر سلطه عباسیان به مردم گوشزد کرد و شرط ورود به دژ امن خداوند متعال را امامت و ولایت خود و خاندانش خواند و موضوع خلافت و زعامت عباسیان را زیر سؤال برد . دلیل دوم استقبال گرم مردم نیشابور بود چرا که هدف مأمون از اینکه مسیر سفر امام را طوری طراحی کرده بود که با شیعیان ارتباط برقرار نکند و بی سر و صدا به مرو برسد که عملاً چنین نشد و محبت مردم را نسبت به امام رضا علیه السلام را که دید بر خود لرزید. از این رو مأمون به حبس امام در سرخس دستور می دهد. ولی مأمون شایع کرد که  امام  رضا علیه السلام ادعای الوهیت کرده است  و به همین خاطر وی را زندانی کرد.  تا شاید از این طریق تماس امام با مردم را غیرممکن سازد.[۵۶]سرخس آخرین شهر پیش از مرو و یا مقصد حرکت است امام رضا  علیه السلام در شهر مرو با وجود سلطه آشکار مامون مورد استقبال مردم واهالی آن شهر قرار می گیرند، و در همین شهر است که به ناچار ولایت عهدی مامون را می­پذیرند. ولایتعدی ای که سرانجامی جز شهادت به زهر کین خاندان سیاه جامه و سیاه دل بنی عباس، نداشت.

به این ترتیب مسیر هجرت امام علیه السلام به این شرح است : مدینه، مکه (برخی این شهر را مسیر هجرت نمی دانند)، نباج، بصره، اهواز، اربق (اربک)، ارجان ( بهبهان)، ابرکوه (ابرقوه)، ده شیر (فراشاه)، یزد، قدمگاه خرانق ( مشهدک)، رباط پشت بادام، نیشابور، قدمگاه نیشابور، ده سرخ، طوس، سرخس و سرانجام مرو.

علی جلیلی / کارشناسی ارشد تاریخ تمدن اسلامی از دانشگاه تهران و همکار گروه تاریخ اجتماعی بنیاد دائره المعارف اسلامی

فهرست منابع:

۱.        شیخ مفید ، الإرشاد ، ج۲ ، ص ۲۴۷ .

۲.        طبرسی ، اعلام الوری بأعلام الهدی ، ص ۳۱۲

۳.        مناقب آل أبی طالب (ع) ، ج۴ ، ص ۳۶۷ .

۴.        یعقوبی، تاریخ، ج۲، ص ۴۳۰ و ۴۴۲.

۵.        یعقوبی، تاریخ، ج ۲، ص ۳۷۶.

۶.        مسعودی، مروج الذهب، ج ۳، ص ۳۳۶؛ ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص ۳۰۰.

۷.        یعقوبی، همان، ج ۲، ص ۳۸۱؛ کلینی، الکافی، ج ۲، ص ۳۸۴.

۸.        همان، ج ۱، ص ۳۹۷.

۹.        شیخ صدوق در کتاب الأمالی و رجال مامقانی زیر عنوان زبیده؛  البته برخی این مسئله را منکر شده اند؛ نک. تعلیقات محدث ارموی بر کتاب النقض،  تعلیقه ۹۵ که به نقل از علامه قزوینی نیز آمده است.

۱۰.     شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ج ۱ ، ص ۹۸ ؛ مجلسی ، ج ۴۸ ، ص ۲۲۵ .

۱۱.   شیخ مفید، الإرشاد، ج ۲ ، ص ۲۳۷ – ۲۴۳ ؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل أبی طالب، ج ۴، ص ۳۲۶.

۱۲.     شیخ صدوق، عیون، ج ۲، ص ۲۲۶؛ اربلی، کشف الغمه، ج ۳، ص ۱۰۵.

۱۳.     کلینی، الکافی، ج ۱، ص ۳۱۰.

۱۴.   مسعودی ، التنبیه و الإشراف ، ص ۳۲۳ .

۱۵.     یعقوبی، همان، ج ۲، ص ۴۴۵؛  طبری، تاریخ، ج ۸، ص ۵۷۴-۵۷۵.

۱۶.     شیخ مفید ، همان ، ص ۴۸۶.

۱۷.   ابن اثیر ، الکامل فی التاریخ، ج ۶ ، ص ۳۱۰-۳۱۱ .

۱۸.      خطیب بغدادی ، تاریخ بغداد ، ج ۲ ، ص ۱۱۳-۱۱۴ .

۱۹.     طبری، همان، ج ۷ ، ص ۱۲۶-۱۲۷ .

۲۰.     نک : ابن اثیر ، ج ۷ ص ۱۳۲ که خاندان طاهر را شیعه و از پشتیبانان اهل بیت (ع) می داند .

۲۱.     التاریخ الأسلامی و الحضاره الإسلامیه ، ج ۳ ، ص ۱۰۷ .

۲۲.     الحیاه السیاسیه للإمام الرضا، ص ۱۸۷ .

۲۳.     ابن طقطقی، تاریخ فخری، ص ۱۲۷؛ ابن کثیر، ج ۱۰، ص ۲۵۰.

۲۴.   علامه مجلسی ، بحار الأنوار ، ج ۴۹ ، ص ۱۲۹ .

۲۵.     یعقوبی، تاریخ، ج ۲، ص ۴۶۵؛ کلینی، الکافی، ج ۱، ص ۵۵۵؛ شیخ مفید، ج ۲، ص ۲۵۹.

۲۶.     مرحوم مجلسی در مورد اجبار امام رضا (ع) برای پذیرش ولیعهدی روایات بسیاری آورده است ( نک. بحار الأنوار ، ج ۴۹ ، ص ۱۲۹-۱۳۰ .

۲۷.     برای اطلاع بیشتر رجوع شود به: شیخ صدوق ، عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۱۶۵؛ سیف الدین حاجی بن نظام عقیلی ، آثار الوزراء، ص ۷۶.

۲۸.     یعقوبی، تاریخ، ج ۲، ص ۴۶۵؛ کلینی، الکافی، ج ۱، ص ۵۵۵؛ شیخ مفید، همان، ج ۲، ص ۲۵۹.

۲۹.     شیخ صدوق، عیون الأخبار الرضا، ج۲، ص ۴۶۴؛ ابن شهر آشوب، المناقب، ص ۱۹۶.

۳۰.     همانجا؛ اثبات الوصیه، منسوب به مسعودی،  ص ۳۹۴.

۳۱.     شیخ صدوق، عیون الأخبار الرضا، ج۲، ص ۴۶۴؛ علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج ۱۲، ص ۱۰۵.

۳۲.     اثبات الوصیه، منسوب به مسعودی،  ص ۲۰۵؛ کلینی، الکافی، ج ۲، ص ۴۰۷؛ ابن طقطقی، تاریخ فخری، ص ۳۰۰.

۳۳.     جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا علیه السلام از مدینه تا مرو ، ص ۱۷-۱۸ .

۳۴.     جیهانی، اشکال العالم، ص ۱۰۷-۱۰۸؛ ابن حوقل، صوره الأرض، ص ۳۰؛ اصطخری، المسالک و الممالک، ص ۹۳- ۹۴.

۳۵.     عرفان منش، جغرافیای تاریخی هجرت امام رضا (ع) از مدینه تا مرو، ص ۴۹ – ۵۰.

۳۶.     اقتداری، دیار شهریاران، بخش اول، ج۱، ص ۷۷۷و ۵۵۴ و ۳۶۸.

۳۷.     همان، ص ۳۲۰؛ دزفولی، تذکره الأخبار  و مجمع الأبرار، ص ۳۸.

۳۸.     قدامه بن جعفر، کتاب الخراج، ص ۲۷ – ۲۸ ؛ ابن رسته، اعلاق النفیسه، ص ۲۲۲ ؛ جیهانی، ص ۲۷ -۲۸ ؛ ابن بلخی، فارسنامه، ص ۲۳۱ – ۲۳۲ .

۳۹.     اعتماد السلطنه، مرآت البلدان، ج ۱، ص ۳۶۸.

۴۰.     عرفان منش، همان، ص ۸۶.

۴۱.     نک . : ابن بلخی، فارسنامه؛ فسایی، فارسنامه ناصری؛ زرکوب شیرازی، شیرازنامه.

۴۲.     ابن بلخی ، همان ، ص ۲۳۲ .

۴۳.   لسترنج ، جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی ، ص ۳۰۶ .

۴۴.     ایرج افشار، یادگارهای یزد، ج ۱، ص ۱۷۳.

۴۵.   همان ، ج ۱ ، ص ۲۸۰ .

۴۶.   شیخ صدوق ، عیون الأخبار الرضا ، ج۲ ، ص ۴۶۴ ؛ علامه مجلسی ، بحارالأنوار ، ج ۱۲ ، ص ۲۹ .

۴۷.   عبدالکریم بن طاووس حسنی ، فرحه الغری ، ص ۱۳۱ .

۴۸.     شیخ صدوق ، التوحید ، ص ۲۵ .

۴۹.     محمود حیدری آقایی ، خانجانی و دیگران ، تاریخ تشیع ، ج ۱ ، ص ۲۷۲ .

۵۰.   شیخ صدوق ، عیون الأخبار الرضا ، ج ۲ ، ص ۳۷۶ ؛ علامه مجلسی ، بحار الأنوار ، ج ۱۲ ، ص ۱۱۱ .

۵۱.     بسطامی، تحفه الرضویه، ص ۱۹۰.

۵۲.     شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ج ۲ ، ص ۳۷۶؛ مجلسی، ج ۱۲، ص ۱۱۳؛ ابوالقاسم سحاب، زندگانی امام رضا، ص ۲۵۶.

۵۳.   مجلسی ، همانجا ؛ بدیع نگار، مشهد الرضا،  ص ۴.

۵۴.   اثبات الوصیه ، منسوب به مسعودی ،  ص ۳۹۱ ؛ شیخ صدوق ، عیون ، ج ۲ ، ص ۴۷۳ ؛ یحیی خزاعی ، بحرالأنساب ، ص ۱۰۴ – ۱۰۷ .

۵۵.     یعقوبی ، البلدان ، ص ۵۴ ؛ اصطخری ، المسالک و الممالک ، ص ۲۹۷ .

۵۶.     شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۴۲۶ – ۴۲۷؛ علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج ۱۲، ص ۱۵۹.

عید سعید فطر

عید فطر یکى از دو عید بزرگ در سنت اسلامى است که درباره آن احادیث و روایات بیشمار وارد شده است. مسلمانان روزه دار که ماه رمضان را به روزه دارى به پا داشته و از خوردن و آشامیدن و بسیارى از کارهاى مباح دیگر امتناع ورزیده اند، اکنون پس از گذشت ماه رمضان در نخستین روز ماه شوال اجر و پاداش خود را از خداوند مى طلبند، اجر و پاداشى که خود خداوند به آنان وعده داده است.

امیرالمؤمنین على(علیه السلام) در یکى از اعیاد فطر خطبه اى خوانده اند و در آن مؤمنان را بشارت و مبطلان را بیم داده اند.

خطب امیرالمومنین على بن ابى طالب علیه السلام یوم الفطر فقال: ایها الناس! ان یومکم هذا یوم یثاب فیه المحسنون و یخسر فیه المبطلون و هو اشبه بیوم قیامکم، فاذکروا بخروجکم من منازلکم الى مصلاکم خروجکم من الاجداث الى ربکم و اذکروا بوقوفکم فى مصلاکم و وقوفکم بین یدى ربکم، و اذکروا برجوعکم الى منازلکم، رجوعکم الى منازلکم فى الجنه.

عباد الله! ان ادنى ما للصائمین و الصائمات ان ینادیهم ملک فى آخر یوم من شهر رمضان، ابشروا عباد الله فقد غفر لکم ما سلف من ذنوبکم فانظروا کیف تکونون فیما تستانفون (۱)

اى مردم! این روز شما روزى است که نیکوکاران در آن پاداش مى گیرند و زیانکاران و تبهکاران در آن مایوس و نا امید مى گردند و این شباهتى زیاد به روز قیامتتان دارد، پس با خارج شدن از منازل و رهسپار جایگاه نماز عید شدن به یاد آورید خروجتان از قبرها و رفتنتان را به سوى پروردگار، و با ایستادن در جایگاه نماز به یاد آورید ایستادن در برابر پروردگارتان را و با بازگشت به سوى منازل خود، متذکر شوید بازگشتتان را به سوى منازلتان در بهشت برین، اى بندگان خدا، کمترین چیزى که به زنان و مردان روزه دار داده مى شود این است که فرشته اى در آخرین روز ماه رمضان به آنان ندا مى دهد و مى گوید:

«هان!بشارتتان باد، اى بندگان خدا که گناهان گذشته تان آمرزیده شد، پس به فکر آینده خویش باشید که چگونه بقیه ایام را بگذرانید.»

عارف وارسته ملکى تبریزى درباره عید فطر آورده است: «عید فطر روزى است که خداوند آن را از میان دیگر روزها بر گزیده است و ویژه هدیه بخشیدن و جایزه دادن به بندگان خویش ساخته و آنان را اجازه داده است تا در این روز نزد حضرت او گرد آیند و بر خوان کرم او بنشینند و ادب بندگى بجاى آرند، چشم امید به درگاه او دوزند و از خطاهاى خویش پوزش خواهند، نیازهاى خویش به نزد او آرند و آرزوهاى خویش از او خواهند ونیز آنان را وعده و مژده داده است که هر نیازى به او آرند، بر آوره و بیش از آنچه چشم دارند به آنان ببخشند و از مهربانى و بنده نوازى، بخشایش و کارسازى در حق آنان روا دارد که گمان نیز نمى برند.» (۲)

روز اول ماه شوال را بدین سبب عید فطر خوانده اند که در این روز، امر امساک و صوم از خوردن و آشامیدن برداشته شده و رخصت داده شد که مؤمنان در روز افطار کنند و روزه خود را بشکنند فطر و فطر و فطور به معناى خوردن و آشامیدن، ابتداى خوردن و آشامیدن است و نیز گفته شده است که به معناى آغاز خوردن و آشامیدن است پس از مدتى از نخوردن و نیاشامیدن. ابتداى خوردن و آشامیدن را افطار مى نامند و از این رو است که پس از اتمام روز و هنگامى که مغرب شرعى در روزهاى ماه رمضان، شروع مى شود انسان افطار مى کند یعنى اجازه خوردن پس از امساک از خوردن به او داده مى شود.

عید فطر داراى اعمال و عباداتى است که در روایات معصومین(علیهم السلام) به آنها پرداخته شده و ادعیه خاصى نیز آمده است.

از سخنان معصومین(علیهم السلام) چنین مستفاد مى شود که روز عید فطر، روز گرفتن مزد است. و لذا در این روز مستحب است که انسان بسیار دعا کند و به یاد خدا باشد و روز خود را به بطالت و تنبلى نگذراند و خیر دنیا و آخرت را بطلبد. و در قنوت نماز عید مى خوانیم:

«… اسئلک بحق هذا الیوم الذى جعلته للمسلمین عیدا و لمحمد صلى الله علیه و آله ذخرا و شرفا و کرامه و مزیدا ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تدخلنى فى کل خیر ادخلت فیه محمدا و آل محمد و ان تخرجنى من کل سوء اخرجت منه محمدا و آل محمد، صلواتک علیه و علیهم اللهم انى اسالک خیر ما سئلک عبادک الصالحون و اعوذ بک مما استعاذ منه عبادک المخلصون »

بارالها! به حق این روزى که آن را براى مسلمانان عید و براى محمد(صلی الله علیه و اله) ذخیره و شرافت و کرامت و فضیلت قرار دادى از تو مى خواهم که بر محمد و آل محمد درود بفرستى و مرا در هر خیرى وارد کنى که محمد و آل محمد را در آن وارد کردى و از هر سوء و بدى خارج سازى که محمد و آل محمد را خارج ساختى، درود و صلوات تو بر او و آنها، خداوندا، از تو مى طلبم آنچه بندگان شایسته ات از تو خواستند و به تو پناه مى برم از آنچه بندگان خالصت به تو پناه بردند.

در صحیفه سجادیه نیز دعایى از امام سجاد(علیه السلام) به مناسبت وداع ماه مبارک رمضان و استقبال عید سعید فطر وارد شده است: «اللهم صل على محمد و آله و اجبر مصیبتنا بشهرنا و بارک لنا فى یوم عیدنا و فطرنا و اجعله من خیر یوم مر علینا، اجلبه لعفو و امحاه لذنب و اغفرلنا ما خفى من ذنوبنا و ما علن … اللهم انا نتوب الیک فى یوم فطرنا الذى جعلته للمؤمنین عیدا و سرورا و لاهل ملتک مجمعا و محتشدا، من کل ذنب اذنبناه او سوء اسلفناه او خاطر شرا اضمرناه توبه من لا ینطوى على رجوع الى.»

پروردگارا! بر محمد و آل محمد درود فرست و مصیبت ما را در این ماه جبران کن و روز فطر را بر ما عیدى مبارک و خجسته بگردان و آن را از بهترین روزهایى قرار ده که بر ما گذشته است که در این روز بیشتر ما را مورد عفو قرار دهى و گناهانمان را بشوئى و خداوندا بر ما ببخشایى آنچه در پنهان و آشکارا گناه گردانیم … خداوندا! در این روز عید فطرمان که براى مؤمنان روز عید و خوشحالى و براى مسلمانان روز اجتماع و گردهمائى قرار دادى از هر گناهى که مرتکب شده ایم و هر کار بدى که کرده ایم و هر نیت ناشایسته اى که در ضمیرمان نقش بسته است به سوى تو باز مى گردیم و توبه مى کنیم، توبه اى که در آن بازگشت به گناه هرگز نباشد و بازگشتى که در آن هرگز روى آوردن به معصیت نباشد. بارالها! این عید را بر تمام مؤمنان مبارک گردان و در این روز، ما را توفیق بازگشت به سویت و توبه از گناهان عطا فرما.» (۳)

مفهوم عید در فرهنگ اسلامی

واژه عید در اصل از فعل عاد (عود) یعود اشتقاق یافته است. معانى مختلفى براى آن ذکر کرده اند، از جمله: «خوى گرفته »، «هر چه باز آید از اندوه و بیمارى و غم و اندیشه و مانند آن »، «روز فراهم آمدن قوم »، «هر روز که در آن، انجمن یا تذکار فضیلت مند یا حادثه بزرگى باشد»، گویند از آن رو به این نام خوانده شده است که هر سال شادى نوینى باز آرد. (۴)

ابن منظور در لسان العرب گفته است که برخى بر آن هستند که اصل واژه عید از «عاده » است، زیرا آنان (قوم)، بر جمع آمدن در آن روز، عادت کرده اند. (۵)

چنانکه گفته شده است: القلب یعتاده من حبها عید.

و نیز یزید بن حکم ثقفى در ستایش سلیمان بن عبد الملک گفته است:

امسى باسماء هذا القلب معمودا اذا اقول صحا یعتاده عیدا (۶)

به گفته ازهرى: عید در نزد عرب، زمانى است که در آن شادى ها و یا اندوه ها، باز مى گردد و تکرار مى شود. ابن اعرابى آن را منحصر به شادى ها دانسته است. (۷)

واژه عید تنها یک بار در قرآن به کار رفته است:

اللهم انزل علینا مائده من السماء تکنون لنا عیدا لاولنا و آخرنا و آیه منک (سوره مائده / آیه ۱۱۴) در تفسیر نمونه ذیل این آیه گفته شده است: «عید در لغت از ماده عود به معنى بازگشت است، و لذا به روزهایى که مشکلات از قوم و جمعیتى بر طرف مى شود و بازگشت به پیروزیها و راحتى هاى نخستین مى کند عید گفته مى شود، و در اعیاد اسلامى به مناسب اینکه در پرتو اطاعت یک ماه مبارک رمضان و یا انجام فریضه بزرگ حج، صفا و پاکى فطرى نخستین به روح و جان باز مى گردد، و آلودگى ها که بر خلاف فطرت است، از میان مى رود، عید گفته شده است و از آنجا که روز نزول مائده روز بازگشت به پیروزى و پاکى و ایمان به خدا بوده است حضرت مسیح (علیه السلام) آن را عید نامیده، و همانطور که در روایات وارد شده نزول مائده در روز یکشنبه بود و شاید یکى از علل احترام روز یکشنبه در نظر مسیحیان نیز همین بوده است، و اگر در روایتى که از على(ع) نقل شده مى خوانیم «و کل یوم لا یعصى الله فیه فهو یوم عید» هر روز که در آن معصیت خدا نشود روز عید است » نیز اشاره به همین موضوع است، زیرا روز ترک گناه، روز پیروزى و پاکى و بازگشت به فطرت نخستین است.» (۸)

در روایات معصومین(علیهم السلام) نیز بارها به این موضوع اشاره شده است، همچنانکه گذشت امیر المومنین على(ع) هر روزى که در آن معصیت و گناه نشود، روز عید خوانده است.

از سوید بن غفله نقل شده است که گفت: در روز عید بر امیر المؤمنین على(ع) وارد شدم و دیدم که نزد او نان گندم و خطیفه (۹) و ملبنه (۱۰) است. پس به آن حضرت عرض کردم روز عید و خطیفه؟!.

پس از آن حضرت فرمود: انما هذا عید من غفرله، این عید کسى است که آمرزیده شده است. (۱۱)

و نیز در یکى از اعیاد، آن حضرت فرمود: «انما هو عید لمن قبل الله صیامه، و شکر قیامه، و کل یوم لا یعصى الله فیه فهو یوم عید»، «امروز تنها عید کسى است که خداوند روزه اش را پذیرفته، عبادتش را سپاس گزارده است، هر روزى که خداوند مورد نافرمانى قرار نگیرد، عید راستین است.» در روایات اسلامى براى اعیاد به ویژه اعیاد مذهبى از جمله عید فطر، آداب و رسوم خاصى توصیه شده در حدیثى از معصوم(علیهم السلام) آمده است.

«زینوا اعیادکم بالتکبیر» عیدهاى خودتان را با تکبیر زینت بخشید.

«زینوا العیدین بالتهلیل و التکبیر و التحمید و التقدیس » عید فطر و قربان را با گفتن ذکر لا اله الا الله، الله اکبر، الحمد لله و سبحان الله، زینت بخشید.

پی نوشت :

۱- محمدى رى شهرى، میزان الحکمه، ۷/۱۳۱ – ۱۳۲

۲- میرزا جواد آقا ملکى تبریزى، المراقبات فى اعمال السنه، تبریز، ۱۲۸۱ ق ص ۱۶۷، مجله پاسدار اسلام، ش ۱۰۱، ص ۱۰

۳- نک: ماهنامه پاسدار اسلام، شماره ۱۰۱، اردیبهشت ماه ۱۳۶۹ ص ۱۰ – ۱۱، ۵۰

رمضان، تجلى معبود (ره توشه راهیان نور) صفحه ۲۴۸

۴- دهخدا، ذیل عید، زبیدى، تاج العروس، ۸/۴۳۸-۴۳۹

۵- ابن منظور، لسان العرب، ۳/۳۱۹

۶- ابن منظور، همانجا، زبیدى / تاج العروس، ۸/۴۳۸

۷- ابن منظور، همانجا – زبیدى / ۸/۸۳۹

۸- تفسیر نمونه، ۵/۱۳۱

۹- خوراکى از آرد و شیر

۱۰- غذا یا حلوایى که با شیر تهیه مى شود

۱۱- مجلسى، بحار الانوار، ج ۴۰/ص ۷۳

منبع :رمضان، تجلى معبود (ره توشه راهیان نور) ص ۲۴۵

شروع غیبت کبرى امام مهدى (عج)

دوران زندگى امام زمان علیه السلام را مى توان به سه دوره تقسیم کرد:

۱- دوره کودکى (از سال ۲۵۵ تا سال ۲۶۰).

۲- دوره غیبت صغرى (از سال ۲۶۰ تا ۳۲۹).

۳- دوره غیبت کبرى (از سال ۳۲۹ هجرى قمرى شروع مى شود تا وقتى که فرمان و نهضت جهانى آن حضرت از طرف خداوند متعال صادر گردد).

اخبار و روایات در این مورد بسیار است که براى آن حضرت دو غیبت خواهد بود، یکى کوتاه ، دومى طولانى،در غیبت طولانى در غیبت صغرى خواص شیعه و نواب خاص آن حضرت با او تماس داشته اند، ولى در غیبت طولانى او، توده مردم از اقامتگاه او بى خبرند جز دوستان مورد اعتماد که متصدى خدمتگذارى از اقامتگاه او مى باشند، و طبق روایتى همواره سى تن از شیعیان و نزدیکان در حضور آن حضرت هستند که هر گاه عمر یکى از آنان بسر آمد یکى دیگر بجاى او تعیین مى شود. (۱)

و به گفته صاحب مستدرک ، مرحوم نورى رحمه اللّه اگر تقدیر نباشد که این سى نفر مانند خود امام زمان علیه السلام عمر طولانى داشته باشند در هر قرنى ۳۰ نفر از مؤ منین پرهیزکار و بسیار سعادتمند، به سعادت خدمتگذارى و مصاحبت آن حضرت نائل مى شوند. (۲)

به هر حال این افراد همان اوتادند که در محضر آن حضرت به سر مى برند، اکنون درباره غیبت صغرى و کبرى به شرح کوتاهى مى پردازیم .

چگونگى غیبت صغرى و نواب چهارگانه

وضع زمان و عدم پذیرش مردم باعث شد که امام زمان علیه السلام از نظرها پنهان گردد، این پنهانى که از آن به عنوان غیبت ، یاد مى شود تا وقتى که مردم آماده شدند و شرایط ظهور مهیا گردید ادامه دارد.

ولى طبیعى است که وقتى امام مردم غایب شد، مردم را به حال خود نمى گذارد، بلکه افرادى مخصوص را بین خود و مردم واسطه قرار مى دهد، وظیفه مردم هم این است که با کنجکاوى دقیق این افراد را بشناسند و تکلیف خود را از آنها بگیرند.

بر همین اساس پس از آنکه امام زمان علیه السلام در سال ۲۶۰ هنگام رحلت پدر بزرگوارشان ، از نظرها پنهان شدند (و غیبت صغرى به وجود آمد) تا نیمه شعبان سال ۳۲۹ چهار نفر از علماء و فقهاء ربانى به ترتیب زیر از جانب آن حضرت تعیین شده و واسطه بین آن حضرت و مردم شدند:

۱ ـ عثمان بن سعید (رحمه الله) که در سال ۳۰۰ هجری وفات کرد.

۲- محمد بن عثمان رحمه اللّه که ۵ سال عهده دار نیابت خاص بود و در سال ۳۰۵ درگذشت .

۳ -حسین بن روح رحمه اللّه که در شعبان سال ۳۲۶ وفات کرد.

۴- على بن محمد سمیرى رحمه اللّه که در نیمه شعبان سال ۳۲۹ از دنیا رفت ، و امام به او دستور داد که دیگر کسى از جانشین خود نکند.

از این وقت به بعد دوران غیبت کبرى (طولانى ) آغاز شد (دستور و توقیع امام (عج ) به چهارمین نائبش در کتاب اعلام الورى صفحه ۴۱۷ و… آمده است).

غیبت کبرى که از نیمه شعبان سال ۳۲۹ شروع شد تا هنگام ظهور حضرت مهدى علیه السلام ادامه دارد.

پی نوشت ها:
۱- بحار، ج ۵۲، ص ۱۵۸٫
۲- جنه الماءوى ، بحار طبع جدید، ج ۵۳، ص ۳۲۰٫
۳- به این ترتیب غیبت صغرى در حدود ۷۰ سال بوده است و بعضى این مدت را ۷۴ سال دانسته اند یعنى از سال ۲۵۵ (سال تولد امام عصر(عج ) تا سال ۳۲۹ (کشف الغمه ، ج ۳، ص ۴۵۴) شرح این مطلب در بحارالانوار، ج ۵۱ ص ۳۴۴ به بعدآمده است .
منبع :مجموعه آثار حجه الاسلام محمد محمدی اشتهاردی

غزوه بَنى سَلیم در «کدر»۱شوال

ابن اسحاق مى ‏گوید: رسول خدا صلى الله علیه و آله در بازگشت از بدر جز هفت شب در مدینه نماند که بار دیگر براى «غزوه بنى سلیم» (۱) از مدینه بیرون رفت و «سباع بن عرفطه غفارى» یا «ابن أم مکتوم» را در مدینه جانشین گذاشت، تا به آبگاهى از بنى سلیم که به آن «کدر» مى ‏گفتند، رسید، در آنجا سه شب اقامت گزید و سپس بى آنکه جنگى روى دهد یا با دشمنى برخورد کند، به مدینه بازگشت و بقیه شوال و ذى القعده را در مدینه ماند و در همین مدت بود که اسیران قریش باز خریده شدند.ابن سعد مى‏ نویسد: لواى رسول خدا  صلی الله علیه و آله در این جنگ به دست على علیه السلام بود.و این غزوه بدان جهت روى داد که رسول خدا شنید که جمعى از «بنى سلیم» و «غطفان» بر ضد مسلمانان فراهم آمده‏اند، اما با کسى برخورد نکرد جز با چند شبان، از جمله: غلامى به نام «یسار» که اسیر شد و در سهم رسول خدا صلی الله علیه و آله افتاد، و چون دید که او نماز مى‏ خواند آزادش کرد.و پانصد شتر هم در این غزوه به دست مسلمانان افتاد که پس از اخراج خمس به هر مردى از اصحاب غزوه که دویست نفر بودند دو شتر سهم رسید.و شترها را در «صرار» سه منزل مدینه قسمت کردند.مدت این غزوه پانزده روز بود (۲) .

پى ‏نوشت‏ها:
۱ ـ به ضم اول و سکون دال آبگاهى است براى بنى سلیم، و این غزوه را «غزوه قرقره الکدر» و «قراره الکدر» و «قرقره بنى سلیم و غطفان» نیز گویند.طبقات: نیمه محرم سال سوم، ۲۳ ماه پس از هجرت (ج ۲، ص ۳۱، م).
۲ ـ ابن سعد تاریخ این غزوه را نیمه محرم سال سوم هجرت نوشته است (ر.ک: پاورقى گذشته)
منبع: تاریخ پیامبران اسلام، ص ۲۹۳

وفات حضرت خدیجه سلام اللَّه علیها(۱۰ ماه رمضان)

۱۰ ماه رمضان – وفات حضرت خدیجه سلام اللَّه علیها
در این روز حضرت خدیجه کبری سلام اللَّه علیها از دنیا رحلت فرمودند.
(الوقایع و الحوادث: ج ۱، ص ۱۲۷، فیض العلام: ص ۲۷، مسار الشیعه: ص ۶ – ۷، نفائح العلام: ص ۱۵ – ۱۹۱)
این قول بنابر نقل ۴۵ روز بعد از رحلت جناب ابوطالب علیه السّلام است.
(نفائح العلام: ص ۱۵۸، تقویم المحسنین: ص ۱۱)
اقوال دیگر در رحلت آن حضرت چنین است: ۲۳ رجب، ۲۷ رجب، آخر رجب، اول ماه رمضان، ۱۲ ماه رمضان. آن حضرت بعد از وفات حضرت ابوطالب علیه السّلام به سه روز فاصله و به قولی یک ماه و به قولی ۴۵ روز و به قولی ۵۰ روز وفات کرده است.
(فیض العلام: ص ۱۹۱، منتخب التواریخ: ص ۴۳، بحار الانوار: ج ۱۹، ص ۲۵، توضیح المقاصد: ص ۲۲)
آن حضرت نخستین همسر پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله بود، و تا خدیجه سلام اللَّه علیها زنده بود نبی گرامی اسلام صلّی اللَّه علیه و آله همسری اختیار نفرمود. سبقت به اسلام و خدمات او به پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله زیاره از آن است که ذکر شود. در فضیلت آن حضرت همین بس که والده مکرمه حضرت صدیقه طاهره سلام اللَّه علیها است، و همه ذراری پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله به ایشان منتهی می شوند.
(فیض العلام: ص ۲۷)
آن حضرت هنگام رحلت چند وصیت به پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله نمودند، و با آن همه فداکاری و انفاق مال، به پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله عرض کردند: «یارسول اللَّه، مراببخشید که در حق شما کوتاهی کردم». پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله فرمودند: «حاشا و کلاّ ! من از شما تقصیری ندیدم، بلکه منتهای سعی و کوشش خود را در حق من نمودی. شما در خانه من زحمات زیادی را متحمل شدی. اموالت را در راه خدا بذل و بخشش نمودی». آنگاه خدیجه سلام اللَّه علیها عرض کرد: یا رسول اللَّه، شما را وصیت می کنم به این دختر، و به حضرت فاطمه سلام اللَّه علیها اشاره نمود. این دختر بعد از من یتیم و غریب است. کسی از زنهای قریش او را اذیت نکند. کسی به صورت او لطمه ای نزند، به روی او داد نزند و مکروهی نبیند.
(شجره طوبی: ج ۲، ص ۲۳۴ – ۲۳۵)
آن حضرت اولین زنی است که پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله را تصدیق نمود، و اول زنی است که در مکه با رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله نماز جماعت خواند، و اول زنی است که ایمان خود را در مکه در میان مشرکین اظهار نمود، و اول زنی است که در مقابل دشمن از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله دفاع نمود و تمام اموال خود را به پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله بخشید، و اول زنی است که ایمانش با قبول ولایت أمیر المؤمنین علیه السّلام به درجه کمال رسید.
روزی پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله خدیجه سلام اللَّه علیها را خواست و در کنار خود نشانید و فرمود: این جبرئیل است و می گوید: برای اسلام شروطی است که عبارتند از: اقرار به یگانگی خداوند متعال، اقرار به رسالت رسولان، اقرار به معاد و اصول این شریعت و احکام آن، اطاعت از اولی الامر و ائمه طاهرین از فرزندان او یکی بعد از دیگری با برائت از دشمنان ایشان.
خدیجه سلام اللَّه علیها به همه آنها اقرار نمود و ائمه طاهرین به خصوص أمیر المؤمنین علیه السّلام را تصدیق کرد. پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: «هو مولاک و مولی ال مؤمنین و امامهم بعدی». یعنی «علی مولای تو و مولای مؤمنان بعد از من و امام ایشان است ». آنگاه از خدیجه سلام اللَّه علیها در قبول ولایت امیر ال مؤمنین علیه السّلام عهد مؤکد گرفت. سپس رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله یک یک از اصول و فروع دین حتی آداب وضو و نماز و روزه و حج و جهاد و صله رحم و واجبات و محرمات را بیان فرمود.
سپس پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله دست خود را بالای دست أمیر المؤمنین علیه السّلام نهاد و خدیجه سلام اللَّه علیها دست خود را بالای دست رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله نهاد و به این ترتیب با امیر ال مؤمنین علیه السّلام بیعت نمود.
(بحار الانوار: ج ۱۸، ص ۲۳۲، ج ۶۵، ص ۳۹۲)

جهت اطلاعات بیشتر:

حضرت خدیجه(سلام الله علیها) مادر امت

ویژگی های شخصیتی حضرت خدیجه (س)

ویژگی های معنوی حضرت خدیجه (سلام الله علیها)

مقام حضرت خدیجه در پیشگاه خدا و رسول اکرم (صلی الله علیه واله)

سیمای حضرت خدیجه سلام الله علیها

… و کجاست مثل خدیجه

مقام بلند برای بانویی بزرگ

حضرت خدیجه(علیها السلام)

فرزندان حضرت خدیجه (س)

شهادت حضرت على(علیه السلام)۲۱رمضان

۲۱ رمضان – شهادت حضرت على(علیه السلام).

سال ۴۰ هجرى قمرى ، شهادت حضرت على(علیه السلام).

پس از آن که ضربت خوردن حضرت على(علیه السلام) در شهر کوفه پراکنده شد، اهالى این شهر، به ویژه شیعیان و محبان آن حضرت، سراسیمه وارد مسجد شده و از حال آن حضرت پرس و جو نمودند. آنان هنگامى که به نزد آن حضرت رسیدند، دیدند سر مبارکش در دامن فرزندش امام حسن مجتبى(علیه السلام) است و با این که جاى زخم سرش را محکم بسته اند، با این حال خون از آن جارى است و چهره مبارک آن حضرت از زردى به سفیدى مایل شده است و به آسمان نظر مى افکند و به تسبیح و تقدیس الهى مشغول است و مى گوید: الهى اسئلک مرافقه الأنبیاء و الأصیاء و أعلى درجات جنّه المأوى. در همین هنگام ضارب آن حضرت، یعنى عبدالرحمن بن ملجم مرادى را دستگیر کرده و به مسجد آوردند. مردم که از شدت خشم و ناراحتى مى خواستند وى را با دست و دندان خویش پاره پاره کرده و به سزایش برسانند، با ممانعت محافظان و یاران حضرت على(علیه السلام) مواجه شدند. حضرت على(علیه السلام) هنگامى که نظر مبارکش به آن تیره بخت و روسیاه افتاد، به وى فرمود: اى ملعون! کُشتى امیرمؤمنان و پیشواى مسلمانان را، در حالى که تو را پناه داد و بر دیگران اختیار کرد و به تو عطاها نمود. آیا براى تو بد امامى بود؟ و پاداش نیکى هاى او به تو، همین بود که دادی؟ ابن ملجم سر به زیر افکند و سخنى نمى گفت. پس از دقایقى امام على(علیه السلام) چشم گشود و فرمود: ارفقوا یا ملائکه ربّى بی؛ اى فرشتگان خدا با من رفق و مدارا کنید. ابن ملجم مرادى، در این وقت مى گریست و خطاب به آن حضرت، مى گفت: افأنت تنقذ من فى النار؟

آیا تو مى توانى کسى که جایش در جهنم است، نجاتش دهی؟ امام على(علیه السلام) به فرزندش امام حسن(علیه السلام) درباره رفتار با ابن ملجم سفارش کرد و به وى فرمود: پسرم! با اسیر خود مدارا کن و با وى طریق شفقت و رحمت پیش گیر. امام حسن(علیه السلام) عرض کرد: پدرجان! این ملعون، ضربتى سخت بر تو وارد کرد و دل هاى ما را به درد آورده است، با این حال دستور مى دهى که با وى رفتارى مشفقانه در پیش گیریم؟ امام على(علیه السلام) فرمود: فرزندم! ما اهل بیت رحمت و مغفرتیم. پس وى را به آن چه خود مى خورى، بخوران و به آن چه مى آشامى، بیاشام. اگر من از دنیا رفتم، از او قصاص کن ولى جسدش را به آتش مسوزانید و وى را مثله نکنید. زیرا از جدت رسول خدا(ص) شنیدم که مى فرمود: مثله نکنید، اگر چه سگ گزنده باشد. اما اگر زنده ماندم، خودم داناترم که با او چه رفتارى کنم و عفو وى را ترجیح مى دهم. زیرا ما از اهل بیتیم که با گناهکاران در حق خویش، جز به عفو و کرم رفتار نمى کنیم.(۱) در این هنگام، آن حضرت را به سوى خانه اش منتقل کردند و دختران و فرزندان و سایر خانواده آن حضرت، با دیدن وى شیون و گریه سر دادند. نقل شد که براى درمان زخم آن حضرت، پزشکان کوفه را گرد آوردند و حاذق ترین و داناترین آنان، شخصى بود به نام “اثیربن عمرو”. وى چون در زخم سر مبارک آن حضرت نگریست، شش گوسفندى طلبید که تازه و گرم بود و رگى از آن بیرون کشید و آن را در شکاف زخم سر آن حضرت گذاشت و در آن دمید تا اطرافش به تمام قسمت هاى جراحت رسید و اندکى بگذاشت و سپس برداشت و در آن نگاهى کرد و دید که برخى از سفیدى مغز سر آن حضرت در آن مشاهده مى گردد. در این وقت با حسرت و آه، عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! وصیت خود را بگو، که این زخم کار خود را کرده و به مغز سرت رسیده است و از تدبیر بیرون شده است.(۲)

آن گاه حضرت على(علیه السلام) به امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) و سایر فرزندانش سفارش نمود. وصیت آن حضرت به فرزندانش در نامه ۴۷ نهج البلاغه (فیض الاسلام) آمده است.(۳) حضرت على(علیه السلام) تا شب ۲۱ رمضان، در بستر بیمارى بود و در این شب گاهى بى هوش مى گردید و گاهى به هوش مى آمد و به اطرافیان نظرى مى افکند و به آنان توصیه مى نمود. سرانجام چشمان مبارکش را بر هم گذاشت و پاهاى خود را به سوى قبله نمود و گفت: اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد انّ محمداً عبده و رسوله. این کلمات را گفت و روح مبارکش به اعلى علیین پرواز کرد. امام حسن مجتبى(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) به همراهى سایر فرزندان و یاران نزدیک وى، او را غسل و کفن کرده و طبق سفارش آن حضرت، شبانه وى را در بیرون شهر کوفه، در جایى که هم اکنون معروف به نجف اشرف است، به خاک سپردند.(۴)

۱- منتهى الآمال (شیخ عباس قمى)، ج۱، ص ۱۷۵
۲- همان و الجوهره فى نسب الامام على و آله (البرى)، ص ۱۱۵
۳- نهج البلاغه (فیض الاسلام)، ص ۹۷۷
۴- منتهى الآمال، ج۱، ص ۱۸۲

وفات حضرت ابوطالب(ع) ۷ رمضان

سال دهم بعثت

در تاریخ درگذشت حضرت ابوطالب بن عبدالمطلب، عموى بزرگوار پیامبر(صلی الله علیه و آله) اتفاق چندانى نیست. با این که مورخان و سیره نگاران همگى متفقند که وى در سال دهم بعثت ]سه سال پیش از هجرت[ در مکه معظمه، بدرود حیات گفت، ولى در روز و ماه وفاتش اختلاف دارند. برخى بیست و ششم رجب و برخى دیگر هفتم ماه مبارک رمضان، یعنى سه روز پیش از وفات حضرت خدیجه کبرى(س) همسر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را روز درگذشت آن بزرگ مرد هاشمى مى دانند و ما وفات آن حضرت را در ۲۶ رجب آورده

زندگینامه حضرت ابوطالب سلام الله علیه

امام صادق علیه السلام می‏فرماید: مثل ابی‏ طالب مثل اهل الکهف حین اسروا الایمان و اظهروا الشرک فآتاهم الله اجرهم مرتین، مثل حکایت ابوطالب، مثل اصحاب کهف است که ایمان خود را مخفى کردند و اظهار شرک نمودند، پس خداوند اجر و پاداش آنان را دو چندان داد. (بحار الانوار، ج ۳۵ ص ۷۲) یکى از شخصیتهاى نقش آفرین صدر اسلام، حضرت ابوطالب پدر على(ع) است. وى در هنگامى که پدر عالیقدر اسلام از همه سو هدف تیرهاى زهرآگین مشرکان مکه بود مردانه از آن حضرت حمایت کرد و بدین وسیله در گسترش اسلام و تقویت مسلمانان نقش مهمى ایفا نمود. متاسفانه این رادمرد الهى با همه فداکاریهایش از اسلام که بر دوست و دشمن پوشیده نیست‏سخت مظلوم واقع شده و تمام تلاشهاى او درباره پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) نه تنها در تاریخ به فراموشى سپرده شده بلکه حتى نسبت کفر و شرک به این مسلمان با فضیلت داده‏اند. لذا در این بخش بر آنیم با این شخصیت‏بزرگ اسلام آشنا شویم تا از این رهگذر علاوه بر آشنایى به فضایل و کمالات على(ع) از دیدگاه وراثت، پاسخ اتهاماتى که بویژه به ابوطالب پدر على(ع) نسبت داده شده و او را به شرک و کفر متهم نموده‏اند، داده شود. همچنین شبهاتى که به ایمان و اسلام این مرد الهى و وارسته وارد کرده‏اند با دلیل و برهان برطرف شود و با این حدیث‏شریف که در زیارت وارث آمده، آشنا شویم:  اشهد انک کنت نورا فى الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره لم تنجسک الجاهلیه بانجاسها و لم تلبسک من مدلهمات ثیابها.  و بدانیم که ابوطالب و فاطمه بنت اسد، پدر و مادر على هر دو از ابتدا موحد و خدا پرست و بر آیین توحیدى ابراهیم حنیف بوده‏اند. و پس از ظهور اسلام به پیامبر(صلی الله علیه و آله) ایمان آوردند و با اعتقاد به دین و آیین محمد(صلی الله علیه و آله) از دینا رفتند.

نام و نسب ابوطالب

نام ابوطالب،  عمران‏  است و بعضى او را  عبدمناف‏  نامیده‏اند. چون فرزند بزرگش  طالب‏  بود، او را ابوطالب خواندند. وى ۳۵ سال قبل از تولد پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در مکه معظمه در خانواده‏اى برجسته و خدا شناس دیده به جهان گشود. او با عبدالله پدر پیامبر(صلی الله علیه و آله) برادر بود. پدرش  عبدالمطلب‏  جد پیامبر اسلام است که همه قبایل عرب وى را به عظمت و بزرگوارى می‏شناختند و از او به عنوان مردى با کفایت و مبلغ آیین توحید ابراهیم یاد می‏کردند. عبدالمطلب، چنان مورد توجه دنیاى آن روز بود که او را با لقب  سید البطحاء  آقاى سرزمین مکه و حومه آن و  ساقى الحجیج‏  آب دهنده حاجیان خانه خدا و  ابوالساده‏  پدر بزرگواریها و  حافر الزمزم‏  ایجاد کننده چاه زمزم می‏خواندند. عبدالمطلب در حفظ و حراست وجود مبارک حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) بسیار کوشا بود. شیعه و اهل سنت‏بر این حقیقت معترف‏اند. ابوطالب از چنین پدرى به دنیا آمد و در خانه چنین شخصیت‏بزرگ و الهى پرورش یافت. ابوطالب چهار پسر و دو دختر داشت. پسران او ده سال با یکدیگر فاصله سنى داشتند. طالب پسر بزرگ اوست که از او نسلى باقى نمانده است. دومین فرزند او عقیل و سومین آنها جعفر معروف به جعفر طیار و چهارمین و آخرین فرزند پسرى وى حضرت على(ع) است. دو دخترش یکى فاخته نام داشت که او را  ام‏هانی‏  می‏خواندند و دختر دیگرش  ریطه‏  یا  اسماء  است. فرزندان ابوطالب همه از فاطمه بنت اسداند.(۱)

گوشه‏اى از زندگانى افتخارآمیز ابوطالب

ابوطالب در خانواده‏اى خداپرست و موحد و در سایه پدرى همچون عبدالمطلب که از کمالات روحى و امتیازات معنوى برخوردار بود، پرورش یافت. و همانند پدرش در مسیر آیین حنیف ابراهیمى قدم برمی‏داشت و منصب سقایت و آبرسانى به زایران خانه خدا و پاسدارى از جان حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) را به نیکویى بر عهده گرفت. ابوطالب نه تنها تحت تاثیر شرک و بت‏پرستى مردم مکه قرار نگرفت، بلکه در مقابل شیوه‏هاى جاهلیت ایستادگى کرد و نوشیدن مشروبات را بر خود حرام ساخت و خود را از هرگونه فساد و آلودگى، برحذر داشت.(۲) او نخستین کسى است که  سوگند خوردن اولیاى مقتول براى اثبات قتل‏  را در امر قضا، سنت قرار داد و بعدها اسلام نیز آن رابا نام  قسامه‏  تثبیت کرد.(۳) مورخان نوشته‏اند:  ابوطالب سه سال قبل از هجرت، بعد از آن که پیامبر(صلی الله علیه و آله) و یارانش از  شعب‏  خارج شدند، در ماه شوال یا ذی‏القعده در سن ۸۴ سالگى از دنیا رفت.  (۴) و در حالى دنیا را وداع گفت که قلبش لبریز از ایمان به خدا و عشق به محمد(صلی الله علیه و آله) بود. بدنش را در مکه معظمه در مقبره حجون معروف به  قبرستان ابوطالب‏  دفن کردند. با مرگ او خیمه‏اى از حزن و اندوه بر پیامبر اسلام و مسلمانان آن روز که کمتر از پنجاه نفر بودند، سایه افکند زیرا آنان بهترین حامى، مدافع و فداکار در راه اسلام را از دست دادند. ابن کثیر و ابن اثیر نقل می‏کنند:  کفار قریش پس از وفات ابوطالب بر سر مبارک پیامبر(صلی الله علیه و آله) خاک – و گاهى روده گوسفند – می‏ریختند. (۵) اندوه مسلمانان چند روز بعد با درگذشت‏حضرت خدیجه، رکن دیگر اسلام و حامى پیامبر خدا، دو چندان شد.(۶) درگذشت ابوطالب و خدیجه کبرى مصیبت‏بزرگى براى رسولخدا بود. پیامبر(صلی الله علیه و آله) می‏فرماید:  ما نالت قریش منى شیئا اکرهه حتى مات ابوطالب‏ تا زمانى که ابوطالب زنده بود، قریش نمی‏توانست هیچ گونه ناخوشایندى براى من ایجاد کند. (۷) ابوطالب پس از درگذشت عبدالمطلب، کفالت و سرپرستى محمد(صلی الله علیه و آله) را که هشت‏ساله بود به عهده گرفت و تا هنگام وفاتش، ۴۲ سال تمام پروانه‏وار به گرد شمع وجود او گشت. و در تمام حالات، در سفر و حضر ازاو حراست و حفاظت کامل نمود و در راه هدف مقدس پیامبر اسلام که نشر آیین یکتاپرستى و ریشه‏کن کردن شرک و بت‏پرستى بود از هیچ کوششى دریغ ننمود، حتى به مدت سه سال در کنار پیامبر(صلی الله علیه و آله) و سایر بنی‏هاشم در  شعب ابی‏طالب‏  – که دره‏اى خشک و سوزان بود – به سر برد. وى همواره ایمان خود را کتمان می‏کرد تا بهتر از اسلام و حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) دفاع نماید. او در ضمن اشعارى این حقیقت را بازگو می‏کند. لیعلم خیار الناس ان محمدا نبى کموسى و المسیح بن مریم اتانا یهدى مثل ما اتیا به فکل بامر الله یهدى و یعصم و انکم تتلونه فى کتابکم بصدق حدیث لا حدیث المرجم شخصیت‏هاى فهمیده بدانند که محمد، مانند موسى و عیسى پیامبر است. همانطور که آن دو پیامبر هدایت آسمانى داشتند او نیز دارد، و تمام پیامبران به فرمان خدا مردم را راهنمایى و از گناه باز می‏دارند. و شماها اوصاف او را در کتابهاى آسمانى به درستى می‏خوانید، و این گفتار صحیحى است و رجم به غیب نیست. (۸)

ابوطالب و راهب مسیحى

ابوطالب علاقه شدیدى به حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) داشت. در خانه خود او را بر فرزندان و سایر اهل خانه ترجیح می‏داد. اتفاقى پیش آمد که بر علاقه‏اش نسبت‏به او افزود و سعى خود را در حفاظت و مراقبت از جان او دو چندان کرد. آن اتفاق، سفر تجارتى ابوطالب به شام بود. هنگام حرکت، محمد(صلی الله علیه و آله) که هنوز دوازده بهار از عمر او نگذشته بود زمام شتر عمو را گرفت و در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:  عمو جان، مرا به که می‏سپاری؟   ابوطالب از این جمله اندوهگین شد و تصمیم گرفت‏برادرزاده‏اش را همراه خود ببرد. او را بر روى شترى که خود سوار بود جاى داد و با خود به شام برد، در طول مسیر به محلى به نام  بصری‏  رسیدند. دیرى در آن جا بود و راهبى نصرانى در آن سکونت داشت. رهبانان دیگر براى دیدار ازراهب بزرگ به آنجا می‏آمدند. هر سال قافله‏اى از قریش از آن محل می‏گذشت و راهب به آنها اعتنایى نمی‏کرد. در آن سال بر خلاف گذشته، راهب از اهل قافله دعوت به عمل آورد و آنها را اطعام داد. راهب متوجه ابرى شد که بر فراز قافله قریش سایه افکنده است. دانست کسى در میان این جمع مورد عنایت‏خداى بزرگ است. اهل قافله پس از آن که به دعوت راهب وارد صومعه شدند، راهب دید ابر از حرکت‏باز ایستاده است. سؤال کرد:  آیا کسى از قافله بیرون مانده است؟  گفتند:  کودکى نزد شتران و بارها مانده است.   راهب گفت:  بگویید او هم داخل شود.  محمد(صلی الله علیه و آله) وارد شد. راهب قامت او را به دقت نظاره کرد. یکى از اهل کاروان خطاب به راهب گفت:  در گذشته از ما پذیرایى نمی‏کردى، آیا پى آمدى روى داده است که ما را به حضور پذیرفته‏ای؟ راهب در پاسخ گفت:  آرى چنین است. شما اینک میهمان من هستید  پس از آن که اهل کاروان غذا خوردند و متفرق شدند، راهب با ابوطالب و حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) در کنجى در خلوت به گفتگو نشستند. راهب خطاب به محمد(صلی الله علیه و آله) گفت:  اى پسر، تو را به لات و عزى – دو بت‏بزرگ در مکه – قسم می‏دهم که هر چه را می‏پرسم پاسخ گویى.   حضرت محمد فرمود:  لا تسالنى باللات و العزى فوالله ما ابغضت‏شیئا قط بغضهما، با سوگند به بت لات و عزى از من چیزى سؤال نکن. به خدا قسم به هیچ چیزى مانند آنها بغض و عداوت ندارم.  راهب گفت:  پس تو را به خدا قسم می‏دهم سؤالات من را پاسخ گویى.  حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) گفت:  از هر چه می‏خواهى سوال کن.   سپس راهب مطالبى درباره حالات حضرت، از خواب و بیدارى و سایر کارهایش پرسید. حضرت همه را همانگونه که راهب فکر می‏کرد و در انجیل و سایر کتابها درباره پیغمبر خاتم خوانده بود، پاسخ داد. سپس تقاضا کرد که بین دو شانه او را ببیند. راهب مهر نبوت را میان دو شانه حضرت مشاهده کرد. بعد سؤالاتى از ابوطالب کرد. از او پرسید:  این پسر با تو چه نسبتى دارد؟ گفت:  فرزند من است‏  راهب گفت:  او فرزند تو نیست‏  ابوطالب گفت:  او فرزند برادر من است‏  راهب پرسید: پدرش کجاست؟  ابوطالب گفت:  پدرش در هنگامى که مادرش او را آبستن بود از دنیا رفت.  راهب کلام ابوطالب را تصدیق کرد و گفت:  او را به مکه بازگردان و در حفظ او از دست‏یهود کوشا باش.  فوالله لئن راوه و عرفوا منه ما عرفت لیبغنه شرا فانه کائن لابن اخیک هذا شان عظیم فاسرع به الى بلده ، به خدا سوگند، اگر یهود به او دست‏یابند و آنچه من درباره او دانستم بدانند، با وى دشمنى خواهند کرد و او را می‏کشند. این کودک آینده بسیار روشن و درخشانى دارد، سریع او را به شهرش برگردان. (۹) ابوطالب این داستان را به شعر درآورده است. دو بیت آن را می‏آوریم. ان ابن امنه النبى محمدا عندى یفوق منازل الاولاد لما تعلق بالزمام رحمته و العیس قد قلصن بالازواد  محمد پسر آمنه که پیامبر است، مرتبه‏اش نزد من از فرزندانم بیشتراست. هنگام سفر عنان مرا گرفت، در آن حال که مانند گیاهان پیچنده بر من پیچیده بود، بر او شفقت ورزیدم.(۱۰)

اسلام ابوطالب و تهمتهاى ناروا

علماى امامیه و نیز علماى زیدیه و برخى از علماى (۱۱) اهل سنت‏به استناد روایات اسلامى و حکایات تاریخى که در صفحات بعد خواهد آمد، بر این عقیده‏اند که ابوطالب پس از بعثت پیامبر(صلی الله علیه و آله) و اعلان علنى اسلام در سال سوم بعثت پس از نزول آیه  و انذر عشیرتک الاقربین‏  (۱۲) به آیین حیاتبخش اسلام ایمان آورد و تا روزى که زنده بود مسلمان بود و با دلى مالامال از ایمان و اخلاص به آیین توحید از این دنیا رفت اما براى آن که از آیین یکتاپرستى بهتر دفاع کند و مسؤولیت‏خود را در حفظ جان پیامبر(صلی الله علیه و آله) در پیشبرد اهدف اسلام بیشتر ادا نماید، تقیه کرد و ایمان و اعتقاد خود را نسبت‏به اسلام و پیامبر(صلی الله علیه و آله) کتمان نمود. اما مع‏الاسف بعضى از علماى اهل سنت‏به دور از حق و انصاف در اسلام ابوطالب تردید کرده و در مقام اظهار نظر توقف نموده و گفته‏اند که نسبت‏به اسلام ابوطالب امر به ما مشتبه است و در مسلمان بودن او تردید داریم.(۱۳) برخى دیگر از علماى اهل سنت که نسبت‏به امیرالمؤمنین على(ع) کینه قلبى داشته و براى جلوگیرى از نشر فضایل آن حضرت از هیچ کوششى دریغ نمی‏کرده‏اند، براى پایین آوردن مقام و منزلت آن حضرت، نه تنها اسلام پدرش را انکار نموده، بلکه با گستاخى تمام گفته‏اند:  بعضى آیات کفر و عذاب در قرآن کریم در شان ابوطالب نازل شده است. درباره کسى که ابن ابى الحدید می‏گوید:  ان الاسلام لولا ابوطالب لم یکن شیئا مذکورا، اگر ابوطالب نمی‏بود از اسلام هم خبرى نبود. (۱۴) گروهى از نویسندگان اهل سنت‏با نقل گفته‏هاى این مغرضان در کتابهاى خود، بدون اینکه تحقیق و بررسى در این باره کرده باشند. افکار مردم عوام را نسبت‏به این بزرگ مرد الهى و فدایى اسلام و قرآن، مخدوش کرده‏اند و کار را به جایى رسانده‏اند که اگر شیعه‏اى در مکه معظمه کنار پل حجون بخواهد بر سر مزار ابوطالب فاتحه‏اى بخواند و طلب مغفرت نماید، با تمسخر و عتاب مواجه خواهد شد. مغرضان و متعصبان چون نتوانسته‏اند حمایتهاى شجاعانه و فداکاریهاى مخلصانه آن مرد بزرگ را از اسلام و پیامبر(صلی الله علیه و آله) انکار نمایند از این طریق خواسته‏اند آن از خود گذشتگی‏ها را توجیه نمایند و گفته‏اند که ابوطالب حمایتهایش از روى ایمان و اعتقاد به پیامبر(صلی الله علیه و آله) نبوده بلکه به دلیل نسبت فامیلى و روى علاقه شدیدى که به برادرزاده‏اش محمد داشته است، در برابر مخالفان و مشرکان می‏ایستاد و از او دفاع می‏کرد تا جان پسر برادرش سالم بماند. اما به آیین و مکتب محمد(صلی الله علیه و آله) کارى نداشت. با اندکى تامل و دقت در حمایتها و جانفشانی‏هاى مخلصانه ابوطالب به بی‏اساس بودن این توجیهات و بی‏انصافى و غرض‏ورزى دشمنان اهل بیت پی‏می‏بریم، زیرا مگر ممکن است‏شخصیتى مثل ابوطالب که از مقام و منزلت والایى در بین قریش و مردم مکه برخوردار بوده بر خلاف اعتقاد درونى خود و فقط بر اثر نسبت‏خانوادگى حاضر شود تمام هستى خود را فداى محمد(صلی الله علیه و آله) نماید؟ آیا ممکن است‏براى شخصیتى مثل ابوطالب به دلیل دوست داشتن برادرزاده‏اش فرزند خود على(ع) را در خدمت او گزارد و سفارش کند تا پاى جان از آیین او حمایت نماید؟ و خود نیز حاضر شود مدت سه سال در شعب ابوطالب گرسنگى و تشنگى و فشارهاى روحى و جسمى را تحمل کند و در کنار محمد(صلی الله علیه و آله) و یارانش به دلیل تعصب قومى و فامیلى بماند؟ بدون تردید حمایتهاى همه جانبه ابوطالب از پیامبر اسلام انگیزه الهى و معنوى داشته است، نه انگیزه‏اى مادى و تعصب قومى. به طور قطع او تشخیص داده بوده که  پیامبر(صلی الله علیه و آله) مظهر کاملى از انسانیت و فضیلت است و آیین او بهترین برنامه سعادت بشریت است، و دفاع از چنین مکتبى، فضیلت و شرف است.  از این رو او با عقیده به آیین و مکتب اسلام در مقام دفاع از برادرزاده‏اش برخاست و مدت ده سال باقیمانده عمرش که پس از بعثت آن حضرت در قید حیات بود، لحظه‏اى از فداکارى و از خودگذشتگى ننشست و با قلبى مملو از ایمان و اعتقاد به خدا و قیامت و پیامبر(صلی الله علیه و آله) جهان را وداع گفت و در جوار رحمت‏حق و رضوان او قرار گرفت‏سلام و درود خدا و پیامبران و فرشتگان بهشت‏بر او باد. در فداکارى و ایمان ابوطالب همین بس که ابن ابی‏الحدید درباره‏اش چنین اشعارى به ثبت رسانده است: و لولا ابوطالب و ابنه لما مثل الدین شخصا فقاما فذاک بمکه آوى و حامى و هذا بیثرب جس الحماما تکفل عبد مناف بامر و اودى فکان على تماما(۱۵) اگر ابوطالب و فرزندش على نبود، ستون دین برپا نمی‏شد. ابوطالب در مکه از دین خدا حمایت کرد و به آن پناه داد، و على در مدینه کبوتر دین را به پرواز درآورد. ابوطالب کارى را در دست گرفت و چون درگذشت على آن را به اتمام رسانید.

پی‏نوشتها: (۱)الفصول المهمه، ص ۳۰٫ (۲)سیره حلبى،ج ۱، ص ۱۸۴٫ (۳)ابوطالب مؤمن قریش، ص ۱۱۶٫ (۴)کامل ابن اثیر، ج ۱، ص ۵۰۷٫ (۵)بدایه و نهایه ابن کثیر، ج ۳، ص ۱۲۰، کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۵۰۷(۶) وفات خدیجه سه روز یا ۳۵ روز و یا ۵۵ روز بعد از وفات ابوطالب واقع شده است.  (کامل ابن اثیر ج ۱، ص ۵۰۷٫) (۷)همان مدرک. (۸)تفسیر مجمع البیان، ج ۷، ص ۳۴٫ (۹)سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۱۹۱، سیره حلبى، ج ۱، ص ۱۹۱، طبقات الکبرى لابن سعد، ج ۱، ص ۱۲۹، تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۳۲، الغدیر، ج ۷، ص ۳۴۲٫ (۱۰)الغدیر، ج ۷، ص ۳۴۳ به نقل از تاریخ ابن عساکر، ج ۱، ص ۲۶۹ و دیوان ابوطالب، ص ۳۳٫ (۱۱)زینى دحلان، مفتى مکه متوفاى ۱۳۰۴، از کسانى است که در میان علماى اهل سنت‏به مسلمان بودن ابوطالب اعتراف نموده است. (۱۲)شعراء (۲۶) آیه ۲۱۴٫ (۱۳)ابن ابى الحدید معتزلى، از جمله کسانى است که در اسلام آوردن ابوطالب توقف کرده است. او پس از نقل روایات و حکایات و تحلیل گفتار علما، ده‏ها صفحه از شرح خود بر نهج‏البلاغه (ج ۱۴، ص ۵۲ – ۸۴) را در تایید مسلمان بودن ابوطالب و جرح و تعدیل آن مطلب نوشته است، ولى قبل از پایان بحث چنین می‏نویسد:  فاما انا فان الحال ملتبسه عندى الاخبار متعارضه و الله العالم بحقیقه حاله کیف کانت، من نسبت‏به اسلام ابوطالب تردید دارم و حال او به دلیل اخبار متعارضه مشتبه است و خداوند بهتر از حال او خبر دارد که آیا مسلمان بوده است‏یا خیر.  سپس در چند سطر بعد می‏نویسد: خلاصه کلام آن که روایاتى که دلالت‏بر اسلام ابوطالب دارد بسیار زیاد است و چون روایاتى هم داریم که او به آیین قوم خود از دنیا رفته است، به مقتضاى قانون اصولى جرح و تعدیل باید توقف کرد. و می‏گوید:  فانا فى امره من المتوقفین، من نیز در مسلمان بودن ابوطالب از موقفین هستم.  (شرح نهج البلاغه ابن ابی‏الحدید، ج ۱۴ ص ۸۲٫) هر انسان با انصافى اگر توجه به اوضاع صدر اسلام و زمان زندگانى ابوطالب داشته باشد و با توجه به اصل تقیه و کتمان ایمان ابوطالب براى حفظ و حراست ازجان پیامبر(صلی الله علیه و آله) نباید در ایمان و اسلام ابوطالب تردید به خود راه دهد و روایاتى که در مسلمان نبودن ابوطالب آمده اگر جعلى نباشد، از روى تقیه بوده است. به نظر مؤلف عقیده ابن ابى الحدید نسبت‏به ابوطالب این بوده که او ابوطالب را مسلمان می‏دانسته و معتقد بوده که وى با اسلام از دنیا رفته است لکن او نیز تقیه کرده و از تهمتهاى علماى متعصب زمان خود ترسیده و جرات نکرده با صراحت عقیده خود را درباره مسلمان بودن ابوطالب بیان دارد. و الله اعلم بحقیقه حاله. (۱۴)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۱۴۲٫ (۱۵)شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۴، ص ۸۴٫ مظهر ولایت ص ۴۵

دلائل ایمان ابوطالب

طرز تفکر و عقیده هر شخص را از سه راه یاد شده در زیر می‏توان به دست آورد: ۱- بررسى آثار علمى و ادبى که از او به یادگار مانده است. ۲- طرز رفتار و کردار او در میان جامعه. ۳- عقیده دوست و نزدیکان بی‏غرض او در حق وى. ما می‏توانیم عقیده و ایمان ابوطالب را از سه راه یاد شده اثبات کنیم. اشعار و سرودهاى وى، کاملا گواهى بر ایمان و اخلاص او می‏دهد. همچنین، خدمات ارزشمند او در ده سال آخر عمر خود، گواهى محکمى بر ایمان فوق العاده او است. عقیده نزدیکان بی‏غرض وى نیز این است که او یک فرد مسلمان و با ایمان بوده است و هرگز کسى از دوستان و اقوام او در حق وى جز تصدیق اخلاص و ایمان او چیزى نگفته است. اینک موضوع را از سه طریق یاد شده مورد بررسى قرار می‏دهیم:

ذخائر علمى و ادبى ابوطالب

ما از میان قصائد طولانى وى، قطعاتى چند انتخاب نموده و براى روشن شدن مطلب ترجمه آنها را نیز می‏نگاریم: لیعلم خیار الناس ان محمدا نبى کموسى و المسیح بن مریم اتانا بهدى مثل ما اتیابه فکل بامره الله یهدى و یعصم(۱) اشخاص شریف و فهمیده بدانند که، محمد بسان موسى و مسیح پیامبر است، همان نور آسمانى را که آن دو نفر در اختیار داشتند او نیز دارد. و تمام پیامبران به فرمان خداوند مردم را راهنمائى و از گناه باز می‏دارند.   تمنیتم ان تقتلوه و انما امانیکم هذى کاحلام نائم نبى اتاه الوحى من عند ربه و من قال لا بقرع بها سن نادم(۲)  سران قریش! تصور کرده‏اید که می‏توانید بر او دست‏بیابید در صورتى که: آرزوئى را در سر می‏پرورانید، که کمتر از خوابهاى آشفته نیست! او پیامبر است، وحى از ناحیه خدا بر او نازل می‏گردد و کسى که بگوید نه، انگشت پشیمانى به دندان خواهد گرفت. الم تعلموا انا وجدنا محمدا رسولا کموسى خط فى اول الکتب و ان علیه فى العباد محبه ولا حیف فیمن خصه الله بالحب(۳)  قریش! آیا نمی‏دانید که ما او (محمد) را مانند موسى پیامبر یافته‏ایم و نام و نشان او در کتابهاى آسمانى قید گردیده است، و بندگان خدا محبت مخصوصى به وى دارند، و نباید درباره کسى که خدا محبت او را در دلهایى به ودیعت گذارده ستم کرد.   والله لن یصلوا الیک بجمعهم حتى اوسد فى التراب دفینا فاصدع بامرک ما علیک غضاضه و ابشر بذلک و قرمنک عیونا و دعوتنى و علمت انک ناصحى و لقد دعوت و کنت ثم امینا و لقد علمت ان دین محمد(صلی الله علیه و آله) من خیر ادیان البریه دنیا(۴)  برادرزاده‏ام! هرگز قریش به تو دست نخواهند یافت و تا آن روزى که لحد را بستر کنم، و در میان خاک بخوابم، دست از یارى تو بر نخواهم داشت، به آنچه مامورى آشکار کن، از هیچ مترس و بشارت ده و چشمانى را روشن ساز. مرا به آئین خود خواندى و می‏دانم تو پندده من هستى و در دعوت خود امین و درستکارى، حقا که کیش  محمد  از بهترین آئینهاست.   اوتؤمنوا بکتاب منزل عجب على نبى کموسى او کذى النون  یا اینکه ایمان به قرآن سراپا شگفتى بیاورید که بر پیامبر مانند موسى و یونس نازل گردیده است. (۵) هر یک از این قطعات، قسمت کوچکى از قصائد منفصل و سراپا نغز ابوطالب است، که ما به عنوان گواه، برجسته‏هاى آنها را، که صریحا ایمان او را به کیش برادرزاده‏اش می‏رساند انتخاب نمودیم. خلاصه سخن: هر یک از این اشعار در اثبات ایمان و اخلاص گوینده آنها کافى است و اگر گوینده این ابیات یک فرد خارج از محیط اغراض و تعصبات بود، همگى بالاتفاق به ایمان و اسلام سراینده آن حکم می‏کردیم. ولى از آنجا که سازنده آنها  ابوطالب‏  است، و دستگاه تبلیغاتى سازمانهاى سیاسى اموى و عباسى پیوسته بر ضد آل ابوطالب کار می‏کرد، از این نظر گروهى نخواسته‏اند یک چنین فضیلت و مزیتى را براى ابوطالب اثبات کنند. از طرفى وى، پدر على است که دستگاههاى تبلیغى خلفاء بر ضد او پیوسته تبلیغ می‏کردند، زیرا اسلام و ایمان پدر وى، فضیلت‏بارزى درباره او حساب می‏شد. در حالى که کفر و شرک پدران خلفاء، موجب کسر شان آنها بود. به هر حال، علیرغم تمام این سروده‏ها و گفتارها و کردارهاى صادقانه، گروهى به تکفیر وى برخاسته، حتى به آن اکتفا نکرده و ادعا کرده‏اند که آیاتى درباره ابوطالب که حاوى از کفر او است، نازل شده است.

راه دوم براى اثبات ایمان او

راه دوم، طرز رفتار او با پیامبر، و نحوه فداکارى و دفاع او از ساحت اقدس پیامبر است و هر کدام از آن خدمات می‏تواند، آینه فکر و روشنگر روحیات او باشد، زیرا: ابوطالب شخصیتى است که، راضى نشد برادرزاده او دلشکسته شود، و علیرغم تمام موانع و نبود امکانات زحمت‏بردن او را به شام همراه خود، پذیرفت. پایه اعتقاد او به فرزند برادر، تا آن پایه است که او را همراه خود به مصلى برده و خدا را به مقام او قسم داد و باران رحمت طلبید. وى در راه حفظ پیامبر از پاى ننشست و سه سال دربدرى و زندگى در شکاف کوه و اعماق دره را، بر ریاست و سیادت مکه، ترجیح داد، تا آنجا که این آوارگى سه ساله، او را فرسوده ساخت و مزاج خود را از دست داد و چند روز پس از نقض محاصره اقتصادى که به خانه و زندگى برگشت‏بدرود زندگى گفت. ایمان او به رسول خدا به قدرى قرص و محکم بود، که راضى بود تمام فرزندان گرامى وى کشته شوند ولى او زنده بماند. على را در رختخواب وى می‏خوابانید، تا اگر سوء قصدى در کار باشد به وى اصابت نکند. بالاتر از آن، روزى حاضر شد، تمام سران قریش به عنوان انتقام کشته شوند، و طبعا تمام قبیله بنی‏هاشم نیز کشته می‏شدند.

وصیت ابوطالب هنگام مرگ

وى هنگام مرگ به فرزندان خود چنین گفت: من  محمد  را به شما توصیه می‏کنم. زیرا او امین قریش و راستگوى عرب، و حائز تمام کمالات است. آئینى آورده که دلها بدان ایمان آورده، اما زبانها از ترس شماتت‏به انکار آن برخاسته است. من اکنون می‏بینم که افتادگان و ضعیفان عرب، به حمایت از او برخاسته، و به او ایمان آورده‏اند، و محمد به کمک آنها بر شکستن صفوف قریش قیام نموده است. سران قریش را خوار، خانه‏هاى آنان را ویران، و بی‏پناهان آنها را قوى و نیرومند و مصدر کار نموده است. سپس گفتار خود را با جمله‏هاى زیر پایان داد: اى خویشاوندان من، از دوستان و حامیان حزب او (اسلام) گردید. هر کسى پیروى او را نماید، سعادتمند می‏گردد هرگاه اجل مرا مهلت می‏داد، من از او حوادث و مکاره روزگار را دفع می‏نمودم.(۶) ما شک نداریم که وى در این آروز راستگو بوده، زیرا خدمات و جانفشانیهاى ده ساله او گواه صدق گفتار او است. چنانکه گواه صدق، وعده‏ایست که وى در آغاز بعثت‏به محمد ص‏  داد، زیرا روزى که پیامبر ص‏ ، تمام اعمام و خویشاوندان خود را دور خود جمع کرد و آیین اسلام را به آنها معروض داشت، ابوطالب به او گفت: برادرزاده‏ام قیام کن، تو والا مقامى، حزب تو از گرامیترین حزبهاست، تو فرزند مرد بزرگى هستى، هرگاه زبانى تو را آزار دهد، زبانهاى تیزى به دفاع تو برخیزد و شمشیرهاى برنده‏اى آنها را می‏رباید. به خدا سوگند، اعراب، مانند خضوع کودک نسبت‏به مادرش، در پیشگاه تو خاضع خواهند شد.(۷)

آخرین راه

خوبست ایمان و اخلاص ابوطالب را از نزدیکان بى غرض او بپرسیم. زیرا اهل خانه به درون خانه و آنچه در آن می‏گذرد داناترند.(۸) ۱- وقتى على خبر مرگ ابوطالب را به پیامبر داد، وى سخت گریست و به على دستور غسل و کفن و دفن را صادر نمود، و از خدا براى او طلب مغفرت نمود.(۹) ۲- در محضر امام چهارم سخن از ایمان ابوطالب به میان آمد. وى فرمود: در شگفتم که چرا مردم در اخلاص او تردید دارند، در صورتى که،هیچ زن مسلمانى نباید بعد از گزینش اسلام در حباله شوهر کافر خود بماند، و فاطمه بنت اسد، از سابقات در اسلام است و از آن زنانى است که خیلى جلوتر به پیامبر ایمان آورد و همین زن مسلمان در نکاح ابوطالب بود تا روزى که وى رخ در نقاب خاک کشید. ۳- امام باقر می‏فرماید: ایمان ابوطالب بر ایمان بسیارى از مردم ترجیح دارد و امیرالمؤمنان دستور می‏داد از طرف وى حج‏بجا آورند.(۱۰)

پی‏نوشتها: (۱) مجمع البیان‏  ج ۷/۳۷ و  الحجه‏  ۵۷ و  مستدرک حاکم‏  ج ۲/۶۲۳٫ (۲) دیوان ابوطالب‏  ۳۲ و  سیره ابن هشام‏  ج ۱/۳۷۳٫ (۳) دیوان ابوطالب‏  ۳۲ و  سیره ابن هشام‏  ج ۱/۳۷۳٫ (۴) تاریخ ابن کثیر  ج ۲ / ۴۲٫ (۵) ابن ابى الحدید  ج ۱۴ / ۷۴،  دیوان ابوطالب‏  ۱۷۳٫ (۶)کونوا له ولاه و لحزبه حماه، والله لا یسلک احد سبیله الا رشد و لا یاخذ رشد و لا یاخذ احد بهداه الا سعد، و لوکان لنفسى مده و فى احلى تاخیر لکففت عنه الهزاهز، و لدافعت عنه الدوافع:  سیره حلبی‏  ج ۱ / ۳۹۰  تاریخ الخمیس‏  ج ۱/ ۳۳۹٫ (۷)اخرج ابن اخى فانک الرفیع کعبا، و المنیع حزبا و الا على ابا، و الله لا یسلقک لسان الاسلقته السن حداد، و اجتذبه سیوف حداد، و الله لتذلن لک العرب ذل البهم لحاضنها –  الطرائف‏ ، تالیف سید ابن طاووس / ۸۵، نقال از کتاب  غایت السؤل فى مناقب آل رسول‏ ، نگارش ابراهیم بن على دینورى. (۸)اهل البیت ادرى بما البیت. (۹) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۴ / ۷۶٫ (۱۰) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱۴ / ۶۸٫ فرازهایى از تاریخ پیامبر اسلام ص ۱۶۲

شمه‏اى از فداکارى ابوطالب

سران قریش در خانه ابوطالب با حضور پیامبر انجمنى تشکیل دادند. سخنانى میان آنان رد و بدل گردید سران قریش بدون اینکه نتیجه‏اى از مصاحبه خود بگیرند از جاى خود بلند شدند، در حالى که عقبه بن ابى معیط، بلند بلند می‏گفت: او را به حال خود باقى بگذارید، پند و نصیحت‏سودى ندارد و باید او را ترور کرد و به زندگى وى خاتمه داد.(۱) ابوطالب از شنیدن این جمله، سخت ناراحت گردید ولى چه می‏توانست‏بکند، آنان به عنوان مهمان وارد خانه او شده بودند. اتفاقا رسول گرامى همان روز از خانه بیرون رفت، و دیگر به خانه برنگشت. طرف مغرب، عموهاى آن حضرت به خانه وى سر زدند، اثرى از او ندیدند. ناگهان ابوطالب، متوجه گفتار قبلى  عقبه‏  گردید، و با خود گفت‏حتما برادر زاده‏ام را تررو کرده‏اند و به زندگى او خاتمه داده‏اند. با خود فکر کرد که کار از کار گذشته، باید انتقام محمد را از فرعونهاى مکه بگیرم. تمام فرزندان هاشم و عبدالملک را به خانه خود دعوت کرد، و دستور داد که هر کدام سلاح برنده‏اى را زیر لباسهاى خود پنهان کنند، و دستجمعى وارد مسجدالحرام گردند، هر یک از آنها در کنار یکى از سران قریش بنشینند و هر موقع صداى ابوطالب بلند شد و گفت: یا معشر قریش ابغى محمدا: اى سران قریش محمد را از شما می‏خواهم، فورا از جاى خود برخیزید و هر کس شخصى را که در کنارش نشسته است ترور کند، تا به این وسلیه جملگى به قتل برسند. ابوطالب عازم رفتن بود که ناگهان  زید بن حارثه‏  وارد خانه شد و آمادگى آنها را دید. دهانش از تعجب باز ماند و گفت هیچ گزندى به پیامبر نرسیده و حضرتش در خانه یکى از مسلمانان مشغول تبلیغ است. این را گفت و بی‏درنگ دنبال پیامبر دوید و حضرت را از تصمیم خطرناک ابوطالب آگاه ساخت. پیامبر نیز برق‏آسا خود را به خانه رساند. چشم ابوطالب به قیافه جذاب و نمکین برادرزاده افتاد. در حالى که اشک شوق از گوشه چشمان او سرازیر بود، رو به وى کرد، گفت: این کنت‏یا ابن اخى اکنت فى خیر؟ برادر زاده‏ام کجا بودی؟ در این مدت شاد و خرم و دور از گزند بودی؟! پیامبر جواب عمو را داد و گفت: از کسى آزارى به او نرسیده است.  ابوطالب‏  تمام آن شب را به فکر فرو رفته بود، و با خود می‏اندیشید، و می‏گفت: امروز برادر زاده‏ام مورد هدف دشمن قرار نگرفت، ولى، قریش تا او را نکشد آرام نخواهد گرفت. صلاح در این دید که فردا پس از آفتاب موقع گرمى انجمنهاى قریش با جوانان هاشم و عبدالمطلب وارد مسجد گردد و آنها را از تصمیم دیروز خود آگاه سازد، شاید رعبى در دل آنها بیفتد و بعدها نقشه کشتن محمد را نکشند. آفتاب مقدارى بالا آمد، وقت آن شد که قریش از خانه‏ها به سوى محافل خودروانه شوند، هنوز مشغول سخن نشده بودند که قیافه ابوطالب از دور پیدا شد، و دیدند جوانان دلاورى به دنبال او می‏آیند همه دست و پاى خود را جمع کرده و منتظر بودند که ابوطالب چه می‏خواهد بگوید، و براى چه منظورى با این دسته، وارد مسجدالحرام شده است. ابوطالب در برابر محفل آنان ایستاد و گفت: دیروز محمد ساعاتى از دیده ما غائب گردید. من تصور کردم که شما به دنبال گفتار  عقبه‏  رفته و او را به قتل رسانیده‏اید. از اینرو تصمیم گرفته بودم با همین جوانان وارد مسجد الحرام شوم و بهر یک از دستور داده بودم در کنار یکى از شما بنشیند، و هر موقع صداى من بلند شد همگى بیدرنگ از جاى برخیزند، و با حربه‏هاى پنهانى خود، خونهاى شما را بریزند. ولى خوشبختانه محمد را زنده یافتم و او را از گزند شما مصون دیدم. سپس به جوانان دلاور خود دستور داد، که سلاحهاى پنهانى خود را بیرون آوردند و گفتار خود را با این جمله پایان داد: به خدا قسم اگر او را می‏کشتید، احدى از شما را زنده نمی‏گذاشتم و تا آخرین نیرو با شما می‏جنگیدم و…(۲) اگر صفحات تاریخ زندگى حضرت ابوطالب را از نظر بگذرانید ملاحضه خواهید کرد که وى چهل سال تمام پیامبر را یارى نمود و بالاخص در ده سال اخیر زندگانى او، که مصادف با بعثت و دعوت آن حضرت بود جانبازى و فداکارى بیش از حد در راه پیامبر از خود نشان داد. یگانه عاملى که او را تا این حد استوار و پاى برجاساخته بود همان نیروى ایمان و عقیده خالص او نسبت‏به ساحت مقدس پیامبر اسلام بوده است و اگر فداکاریهاى فرزند عزیز او على را، به خدمات پدر ضمیمه کنید، حقیقت اشعار یاد شده در زیر، که ابن ابى الحدید در این باره سروده است‏براى شما روشن می‏شود. اینک ترجمه بخشى از آن اشعار:  هرگاه ابوطالب و فرزند او نبود، هرگز دین، قد راست نمی‏کرد. وى در مکه پناه داد و حمایت کرد، و فرزند او در  یثرب‏  در گردابهاى مرگ فرو رفت.

پى ‏نوشتها:
(۱) لا تعود الیه ابدا و ما خیر من ان نقتال محمدا.
(۲) و الله لوقتلتموه ما ابقیت منکم احدا حتى نتفانى نحن و انتم –  طبقات کسری‏  ج ۱/۲۰۲- ۲۰۳  طرائف ص ۸۵ ،  الحجه‏  / ۶۱٫
فرازهایى از تاریخ پیامبر اسلام ص ۱۵۹
استاد جعفر سبحانى

معراج پیامبر اسلام ۱۷ رمضان

صدیقه مقدس پور

 

معجزه معراج؛ حاصل عبودیت خالص رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)

سفر معنوی معراج از رخدادهای شگفت انگیز در صدر اسلام برای شخص پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است که به عنوان یکی از معجزات آن حضرت بوده و عقل بشری از درک حقیقت آن ناتوان است. این سفر ملکوتی در سایه عبودیت و بندگی خالصانه نبی مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) حاصل شده است و آیات و روایات بسیاری، با عظمت و شکوه ازآن یاد می کنند.

 

معنای معراج‏

عروج به  معنای بالا رفتن است. به شبی که دعا بالا رود لیله المعراج گویند (۱) و حرکت بر روی زمین را نیزعروج می گویند (۲) و اسار و اسراء هم به معنای راندن است یا سیر درشب را گویند. بنابراین معنای معراج، سیر در زمین و جهان‏های بالا و دوردست است.

داستان معراج پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) شامل دو قسمت است ، قسمت نخست آن سفری است با مرکبی به نام «براق»(۴) از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی و حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در مدت کوتاهی در آن نقطه پایین
آمد ، از نقاط مختلف مسجد و «بیت اللحم» که زادگاه حضرت عیسی (ع) است ، منازل انبیاءالهی و آثار و جایگاه آنها دیدن کرد و در برخی از منازل دو رکعت نماز گزارد. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) این مسیر را در یکی از شبها در دوران رسالت خود در مکه و از طریق اعجاز طی کرده است، که این قسمت را اصطلاحاً در کتابها و تاریخ ” إسراء” می‏نامند. قسمت دوم داستان معراج، سیر آن حضرت از مسجدالاقصی به آسمان ها است که ستارگان و نظام جهان بالا را مشاهده نمودو با ارواح پیامبران و فرشتگان آسمانی سخن گفت ، از بهشت و دوزخ بازدید کرد و درجات بهشتیان و اشباح دوزخیان را از نزدیک مشاهده نمود. (۵) این قسمت از سفر آسمانی را اصطلاحاً ” معراج” می‏نامند.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در معراج با رموز هستی و اسرار نظام آفرینش و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بی‏پایان خداوند کاملاً واقف گشت. سپس به سیر خود ادامه داد و به ” سدره المنتهی ” (۶) در آسمان هفتم و
جنه المأوی  رسید، و آن را سراسر جلال و عظمت پروردگار یافت. آن گاه حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن جهان لبریز از نور و روشنایی به اوج شهود باطنی و قرب الی الله و مقام ” قاب قوسین او ادنی ” رسید.، به جایی که جز خدا ، هیچ موجودی در آن راه ندارد حتی جبرئیل از حرکت باز ایستاد و گفت : به یقین به اندازه سر انگشتی بالاتر آیم ، خواخم سوخت . (۷) در این هنگام برنامه سفر وی پایان یافت و مأمور شد از همان راهی که پرواز نموده بود بازگشت نماید. در برگشت نیز در “بیت‏ المقدس”  فرود آمد،آن گاه روانه مکه و وطنش گردید.

 

حقیقت معراج

حقیقت معراج پیامبر، سیر او از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی و از آنجا به ” سدره المنتهی ” است که از بررسی آیات می توان به این حقیقت دست یافت.

نخستین آیه سوره اسراء مربوط به معراج رسول گرامی صلی الله علیه و آله است.

سبحان الذی أسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی الذی بارکنا حوله لنریه من آیاتنا انه هو السمیع البصیر؛ منزه است خدایی که شبانگاه بنده خود را از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی که اطراف آن را برکت داده ایم، برد، تا آیات خود را نشان او بدهیم؛ به درستی که فقط او شنوا و
بینا است. (۸)

و در سوره نجم قسمتی از آیه های ۱۸-۵ مربوط به این سفر معنوی و الهی و قسمت دیگر به حادثه نزول وحی در آغاز بعثت است.

علمه شدید القوی* ذو مره فاستوی* و هو بالافق الاعلی* ثم دنا فتدلی* فکان قاب قوسین أو أدنی* فاوحی الی عبده ما أوحی* ما کذب الفؤاد ما رای* أفتمارونه علی ما یری* و لقد رآه نزله اخریعند سدرهالمنتهی* عندها جنه المأوی* اذ یغشی السدره مایغشی* ما زاغ البصر و ما طغیلقد رای من آیات ربه الکبری

موجود نیرومندی (فرشته وحی) او را تعلیم داده است این معلم قدرتمند (به هنگام نزول وحی) در افق بالا، قد برافراشت، و برای او نمایان گردید، سپس نزدیک شد و در میان زمین و آسمان آویزان گردید و به قدری نزدیک شد که به اندازه دو میدان تیر یا دو سر کمان یا از آن هم کمتر بود این معلم به بنده خدا آنچه باید وحی کند، وحی کرد، ولی آنچه را دید دل آن را تکذیب نکرد. آیا با او در آنچه که دیده است (جبرئیل) به مجادله برمی خیزید؟ یکبار دیگر او را نیز دیده است نزد ” سدرهالمنتهی” ، نزد آن است جنه المأوی (بهشتی که جایگاه متقیان است) ، هنگامی که سدره را پوشاند، دیده منحرف گردید و از قوانین رؤیت طغیان نکرد او بعضی از آیات خدا را دید.(۹)

آیات یاد شده در دو فراز ، اشاره به دو حادثه دارد و قدر مشترک هر دو در این است که پیامبر جبرئیل را مشاهده نمود.

فراز نخست مربوط به آغاز نزول وحی است که در آن ، جبرئیل را در افق بالا، با قد برافراشته مشاهده نمود و به او آنچنان نزدیک شد که فاصله میان آن دو به اندازه فاصله دو سر کمان یا از آن هم کمتر شد، آنگاه فرشته وحی، آنچه را که بنا بود به پیامبر وحی کند، وحی نمود.

فراز دوم از این آیات مربوط به معراج و رؤیت فرشته وحی در این سیر روحانی می باشد، نه تنها او این فرشته را نزد سدرهالمنتهی دیده ، بلکه آیات بزرگ پروردگار خود را نیز مشاهده نموده ، به طوری که چنانکه می فرماید ” لقد رأی من آیات ربه الکبری ”  این بخش از آیات مربوط به سیر او در زمین نیست، بلکه به گواه اینکه جبرئیل را کنار سدرهالمنتهی دید، و در نزد سدره، جنهالمأوی قرار دارد، طبعاً این آیات در جهان خارج از کره زمین می باشد.

بنابراین پیامبر صلی الله علیه و آله در سیر خود دو بار آیات خدا را دیده است:

۱- در سیر خود از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی

۲- در سیر خود از مسجدالاقصی تا سدرهالمنتهی

نکته قابل توجه اینکه  قرآن آیاتی را که پیامبر صلی الله علیه و آله در مسیر مسجدالحرام تا مسجدالاقصی دیده، با لفظ ” کبری” توصیف نمی کند در حالی که آیاتی را که پیامبر در ادامه آن سیر مشاهده کرده، آیات کبری معرفی می کند و این خود گواه بر آن است که ظرف این آیات مختلف بوده است، آیات نخست مربوط به زمین و آیات دوم درمورد جهان خارج از این کره خاکی بوده است.

البته در این آیات گواهی بر این که سیر دوم به دنبال سیر نخست بوده و این دو سیر، یک جا و در یک زمان انجام گرفته اند، نیست و ممکن است در دو زمان، و به صورت جدا از هم انجام گرفته باشد ولی اگر معراج جسمانی و روحانی آن حضرت بیش از یک بار تحقق نپذیرفته باشد، طبعاً باید سیر دوم به دنبال سیر نخست بوده و مجموعاً در یک شب انجام گرفته باشد.

با توجه به این توضیحات می توان به این نتایج رسید :

الف: مسافت این سیر آفاقی از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی و از آنجا تا سدرهالمنتهی که جنهالمأوی در نزدیکی آن قرار دارد، بوده است.

ب: زمان این سیر به گواه لفظ ” اسری” که در سیر شبانه به کار می رود، شب بوده ولی چه مقدار از شب ، آیات درباره آن ساکت است. هم چنین آن گونه که ازروایات بر می آید این سفر در شب هفدهم ماه رمضان سال دهم بعثت رخ داده است.

ج: مشاهده آیات باعظمت خدا ، آن هم نه همه آیات بلکه به حکم لفظ «من» در جمله «لنریه من آیاتنا» بخشی از آیات خدا را مشاهده نمود.

لفظ “اسری ” هرچند بازگوکننده زمان این سیر است، و این که همگی در شب انجام گرفته است، ولی لفظ ” لیلاً” به عنوان تأکید ، هر نوع شک و ابهام را در زمان آن می زداید.

برخی از نویسندگان غربی به پیروی از برخی مفسران که در سیره ی رسول خدا رقم زده اند در تفسیر و ارجاع ضمایر آیات وارده در سوره نجم دچار اشتباه شده اند و تصور کرده اند که مقصود رؤیت خدا است در حالی که محور بحث در هر دو فراز، جبرئیل امین می باشد و منشأ آن بی دقتی در آیات و پیروی از تفاسیر سطحی است و ما برای رفع این اشتباه بار دیگر به توضیح بخشی از این آیات
می پردازیم

علمه شدید القوی ؛ این معلم دارای عقل و خرد است و در آسمان به هنگام نزول وحی قد، برافراشت.

و هو بالافق الاعلی ؛ در حالی که آن معلم در افق بالا قرار داشت.

ثم دنی فتدلی ؛ آن معلم پیامبر نزدیک شد و در آسمان آویزان گردید.

فکان قاب قوسین أو أدنی ؛ آن معلم به اندازه ای نزدیک شد که فاصله او با پیامبر به اندازه دو کمان یا کمتر از آن بود.

فاوحی الی عبده ما اوحی ؛ آن معلم به بنده خدا (پیامبر) وحی کرد آنچه را که وحی کرد.

بنابراین جز دو ضمیر (علمه، عبده) که اولی به پیامبر، و دومی به خدا برمی گردد، مرجع تمام ضمایر، « معلم نیرومند » پیامبر است که او را آموزش داد و وحی را آورد و احتمال دارد ضمایر خصوص این جمله به خدا برگردد یعنی خدا به بنده خود وحی کرد آنچه را که وحی کرد.

شب ، زمان تکامل و عروج

به نظر قرآن ظرف عروج، شب است ؛ (فجر/۴) چون شب ظرف زمانی است که در آن طبیعت نهان گردیده و آسمان آشکار می شود.

شب آن چنان در فرهنگ قرآن اهمیت دارد که خدای سبحان بدان سوگند می خورد ؛(فجر/۴) و مقام محمود و پسندیده ای را به شب زنده داران اهدا می کند.(اسرا/۷۹)

این که خداوند سبحان برای اصلاح انسان ها به سحر (بخش پایان شب) قسم یاد می کند، از آن روست که سحرخیزی خود سبب اصلاح بشر است. هرچند که برای خداوند شب و روز معنا و مفهومی ندارد، ولی فرصت های مناسب برای انسان هایی است که قابلیت دارند تا به مقام تسبیح درآیند ، چون روز، انسان را سرگرم می کند و به کام خویش می کشد چنان که در دریای خروشان طبیعت تنها شناگران هستند که در آن غرق نمی شوند. با این همه همان شناگران ماهر نیز ناچارند تا پایان روز در آن دست وپا بزنند تا غرق طبیعت نشوند. (مزمل/۷) بی گمان تلاش و کار روزانه فرصتی باقی نمی گذارد تا انسان آرام گیرد و از مقام بی نقص و عیب تنزیهی برخوردار گردد. وقتی شب فرا می رسد انسان از دریای خروشان طبیعت با نیروی توکل رهایی می یابد. در سحرگاهان است که پاها بر جای محکم تسبیحات استوار شده و دریافت های آن را از ملکوت تسبیحات خداوندی به چنگ می آورد (مزمل/۶) به نظر قرآن، به دست آوردن این دریافت ها و گفتارهای محکم که با عمل حضور و خلوص استوار می گردد، در شب آسان تر است. (احزاب/۷۱) به همین جهت است که قرآن که محکم ترین قول وگفتار است در هنگام شب نازل می شود (قدر/۱) و سیر زمینی پیامبر و عروج ملکوتی وی در شب اتقاق می افتد.

بی شک تکامل در شب و روز امکان پذیر و شدنی است، ولی در شب به آسانی صورت می پذیرد زیرا انسان در شب از آشفتگی به درمی آید و در تاریکی شبانه به آرامش روحی و روانی دست می یابد و این امر، خود موجب می شود تا ارتباط او با ملکوت آسان تر شود، در این هنگام است که از آن
” سبح طویلی ” که در روز و در بیرون وجودی او برپاست، رهایی یافته و به حضور قلب دست می یابد.

مشاهدات زمینی رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)

با توجه به آنکه معراج در نوبت‌های متعددی انجام شده و در هر کدام از این سفرها پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مشاهدات متفاوتی داشته‌اند، لذا در هر فرصتی که پیش می‌آمده به فراخور شرایط صحنه‌ای از آن ماجراها را برای اصحاب و اطرافیان خویش ترسیم و تصویر می‌کرده‌اند.

حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) در خانه ام هانی، برای نخستین بار، راز سفر خود را با دختر عمویش، ام‌هانی در میان گذاشت. سپس هنگامی که روز آغاز گشت، قریش و مردم مکه را از این جریان باخبر ساخت. داستان معراج شگفت‌انگیز پیامبر در آن مدت کوتاه که به نظر قریش، امری ناممکن بود، همه جا پخش شد. سران قریش بیش از پیش بر محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) خشم گرفتند و بنابر عادت همیشگی خود، به تکذیب او برخاستند. از او خواستند که وضع ظاهری ساختمان بیت‌المقدس را بیان کند. آنان گفتند: کسانی در مکه هستند که بیت‌المقدس را دیده‌اند. اگر راست می‌گویی، آنجا را تشریح کن تا ما تو را در این خبر شگفت‌انگیز، تصدیق کنیم.

پیامبر بزرگوار اسلام، وضع ظاهری ساختمان بیت‌المقدس را برای آنان بازگو کرد. افزون بر آن، حوادثی را که در میانه راه مکه و بیت‌المقدس و هنگام بازگشت از معراج رخ داده بود، تعریف کرد. حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: “در میان راه، به کاروان فلان قبیله برخوردم که شتری از آنها گم شده بود. در میان اثاثیه آنان، ظرف آبی بود که من از آن نوشیدم. سپس آن را پوشاندم. در جای دیگر به گروهی برخوردم که شتری از آنها رمیده و دست آن شکسته بود.» قریش گفتند: از کاروان قریش خبر ده. پیامبر فرمود: «آنان را در «تنعیم» (در ابتدای حرم) دیدم که شتری خاکستری رنگ در پیشاپیش آنان حرکت می‌کرد. آنان کجاوه‌ای روی شتر گذارده بودند و اکنون به شهر مکه وارد می‌شوند .”

قریش از این خبرهای قطعی، سخت ناراحت شدند و گفتند: اکنون صدق و کذب گفتار او برای ما آشکار می‌شود. همه انتظار می‌کشیدند که کاروان چه زمانی وارد شهر می‌شود. ناگهان پیشگامان کاروان وارد شهر شدند. اهل کاروان، شرح قضیه را همانگونه که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بازگفته بود، تصدیق کردند.(۱۰)

 

پیامبر از عروج می گوید

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: من در مکه بودم که جبرییل نزد من آمد و گفت: «ای محمد! برخیز». برخاستم و کنار در رفتم. ناگاه جبرئیل و میکائیل و اسرافیل را در آنجا دیدم. جبرئیل، مرکبی به نام «براق» نزد من آورد و به من گفت: «سوار شو». بر براق سوار شدم و از مکه بیرون رفتم. به بیت‌المقدس رسیدم. هنگامی که به بیت‌المقدس رسیدم، فرشتگان از آسمان نزد من به زمین فرود آمدند و مرا به داشتن مقام و منزلت ارجمند در پیشگاه خداوند مژده دادند. آنگاه در بیت‌المقدس نماز خواندم.(۱۱)

در روایت دیگر آمده است که پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

ابراهیم خلیل(ع) به همراه گروهی از پیامبران پیش من آمدند و مرا بشارت دادند. سپس موسی و عیسی(ع) آمدند. پس از آن، جبرییل دستم را گرفت و مرا بالای صخره (سنگی در بیت‌المقدس) برد و بر روی آن نشاند. ناگاه ماجرای معراج را پیش خود دیدم که مانند آن را در عظمت و بزرگی ، هرگز ندیده بودم. از آنجا به آسمان دنیا (آسمان اول) صعود کردم. آنان به من سلام می‌کردند.

سپس جبرئیل مرا به آسمان ششم برد. در آنجا، انبوه آفریدگان و کروبیان (مجردات و فرشتگان و ارواح) را دیدم. سپس همراه جبرئیل به آسمان هفتم صعود کردم. در آنجا با آفریدگان خدا و فرشتگان بسیار دیدار کردم.(۱۲)

 

حدیث معراج

از جمله روایات مشهوری که به  معراج می‌پردازد روایت اخلاقی مفصلی است که سخنان خداوند متعال خطاب به حضرت محمد مصطفی(صلی الله علیه و آله و سلم) را در بر می‌گیرد. در واقع پیام‌های خداوند و سوغات رسول او(صلی الله علیه و آله و سلم) از این سفر برای مسلمانان و پیروان ایشان در همه اعصار و دوران‌ها دارای اهمیت است و به همین دلیل تاکنون شرح‌های متعددی بر آن نوشته شده است.(۱۳)

در این روایت مفصل از برترین کردار، افراد شایسته محبت خداوند، پارساترین مردم ، ویژگی دنیازدگان، ویژگی اهل آخرت، پاداش زاهدان،‌ ارزش سکوت ، اهمیت رزق حلال ،‌ جایگاه و اثر روزه و ویژگی عابدان و مسائلی از این قبیل سخن به میان آمده است.

همراهان رسول خدا

در احادیث معراج، امامان معصوم‌ (علیهم السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده‌اند که فرمود: “من وقتی همه‌ی‌ مراحل را طی کرده از آسمانها گذشتم و به بیت معمور و نزد‌یک سِدره المنتهی رسیدم، بعضی از اصحابم مرا همراهی می‌کردند معی أناسٌ من أصحابیآنها که لباس نو دربرداشتند وارد شدند و آنها که نداشتند ماندند، عده‌ای را به همراه خود بردم و عده‌ای به همراهم آمدند. “(۱۴) عده‌ای که در آن مراسم، حضور داشتند، اهل بیت عصمت و طهارت و مؤمنانی بودند که به دنبال پیغمبر، آن مقام را طی کردند.

معراج از مسجد و رؤیت آیات خاص

یکی از نکات مهمی که در مورد معراج رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) می توان به آن اشاره کرد، این است که معراج از مسجد شروع می‌شود…  من المسجد الحرام إلی المسجد الأقصی… ، زیرا مسجد از خانه‌های خاصّی است که رفعت آن با اذن خداوند محقق است فی بیوت أذن الله أن‌ترفع (سوره‌ی‌ نور، آیه‌ی‌ ۳۶) ؛ چنان که در شب صورت می گیرد، ز‌یرا گرچه خداوند از زمین و زمان منزه است ولی عبود‌یت انسان در مکان های مقدس و در سحرگاهان جلوه‌‌ بیشتری دارد و گرنه ا‌ین خصوصیات در فاعلیت خداوند هیچ نقشی ندارند إنّما أمره إذا أراد شیئاً أن‌‌یقول له کن فیکون (سوره‌ی‌ یس، آیه‌ی‌ ۸۲ )

و نیز دائم الفضل علی البر‌یه است، همه‌ ‌ زمین ها و زمان ها نزد او ‌یکسان است، چونالرحمن علی العرش استوی (سوره‌ی‌ طه، آیه‌ی‌ ۵ ) ؛ او بر همه چیز احاطه‌ کامل دارد، ولی مسجد از سایر اماکن ممتاز است، و به لحاظ ویژگی های خاص آن است که اگر کسی به تمام معنا اهل مسجد شد، خدا او را رفعت و مقام می‌بخشد، زیرا اگر خداوند بیتی را رفیع کرد اهل آن بیت را نیز رفیع می‌کند.

معراج جسمانی و روحانی

درباره کیفیت معراج رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) چهار نظر وجود دارد:

۱-  معراج پیامبر اکرم در تمام مراحل روحانی بوده است، یعنی روح به صورت تخلیه از جسد، این عوالم را طی کرده است.

۲- معراج پیامبر روحی بوده، اما نه به صورت تجرد از بدن، بلکه به صورت رؤیا بوده و تمام عوالم به صورت رؤیا سیر شده است.

۳-  سیر پیامبر از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی جسمانی و روحانی بوده و از آنجا به بالا به صورت روحانی بوده و این نظریه را ابن شهرآشوب برگزیده و به علمای امامیه نسبت داده است.

۴- سیر حضرت در تمام مراحل جسمانی و روحانی بودو همه جا را با تن و روان، سیر نموده است.

نظرمشهور دانشمندان شیعه مورد چهارم است،  زیرا ” عبد ” ، همان مجموعه‌ی‌ جسم و روح است که پیامبر با هر دو و در بیداری عروج کرده است.

آیاتی که پیامبر در آن شب دید…لنریه من ایاتنا… ، نشانه‌های مخصوص بود و دیدن آن‌ها نیز، ملکوتی و با حواس باطنی ، نه مُلکی و با چشم و گوش ظاهری، زیرا خداوند، آیات ظاهری را به همه‌‌ بشر ارایه کرده است إنّ فی خلق السّموات و الأرض و اخْتلاف اللّیل و النَّهار لَا یات لأُولی الألباب  (سوره‌ی‌ آل‌عمران، آیه‌ی‌ ۱۹۰)

اثبات معراج جسمانی در محدوده‌‌ حرکت‌های زمینی ـ مانند سیر از مسجدالحرام تا بیت‌المقدس و سیر در مدارج آسمانی و طبقات آن ـ کاملا ً ممکن است و حرکت بدن در قلمرو جسم زمینی یا آسمانی، هیچ محذور و مشکلی ندارد، زیرا همان طور که گفتیم برای صاحب اعجاز و کرامت، طیِّ آسمان‌ها مانند پیمودن زمین سهل و آسان است و اگر جریان حمل تخت شاهانه‌ی‌ بلقیس و ملکه‌‌ سبأ
از یمن به فلسطین، در کمتر از چشم ‌برگرداندن ممکن است…أنا اتیک به قبل أن یرتدّ إلیک طرفک فلمّا رءاه مُستقرّاً عنده قال هذا من فضل ربّی)  … سوره‌ی‌ نمل، آیه‌ی‌ ۴۰ )

جریان سیر بدنی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آسمان‌ها نیز مقدور است.

بدون تردید در معنای معراج جسمانی نباید آن قدر افراط شود که همه‌‌ امور معنوی و روحانی به صورت یک سلسله امور مادی توجیه شود، زیرا سهم معراج روحانی ـ که بیش از معراج جسمانی است ـ باید کاملا ً درنظر گرفته شود و حفظ حدود هر یک از معراج جسمانی و روحانی به این است:

•۱-    رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) در جمیع حالات عروج و سیر، دارای بدن و در حال بیداری بوده است.

•۲-  پیامبر در سر تا سر سیر و معراج، عالم طبیعت را به ‌طور کلی رها نکرد؛ بلکه جامع ملک و ملکوت همگام طبیعت بود، و اگر تک بُعدی می‌بود، لازم آن یا مجرّد شدن موجود مادّی است یا مادّی شدن موجود مجرّد، و هر یک از این دو فرض باطل است؛ زیرا محذور اجتماع نقیضین را به همراه دارد.

•۳-  سیر بدنی رسول‌خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آسمان‌ها، به معنای خروج از عالم طبیعت نیست، زیرا آسمان‌های ظاهر ـ مانند زمین ـ موجود مادّی و طبیعی است و احکام طبیعت بر هر دو جاری است، در عین آنکه بخش تجرّد، همچنان بر حکم خود باقی است. مثلا ً اگر نماز که تقربگاه هر پارسایی است الصلاه قربان کلّ تقى  در زمین برگزار شود یا در آسمان‌ها خوانده شود، در هر دو حال، تقرّب به خداوند ـ که به بخش تجرد او برمی‌گردد ـ تنها روحانی است و بدن هرگز تقرّب مکانی به خداوند نخواهد داشت. بنابراین، همان‌گونه که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمینن حالات معنوی ویژه پیدا می‌کرد، ولی بدن او به خداوند نزدیک نمی‌شد، معراج روحانی آن حضرت در آسمان نیز می‌تواند اینگونه بوده باشد.

ولایت و معراج

    مهم ترین مشاهدات پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در شب معراج را باید شهود انوار مقدسه ائمه(علیهم السلام) بدانیم که اصحاب متعددی روایت ذیل یا مشابه آن را از آن حضرت نقل کرده‌اند و همان‌طور که خواهیم دید در میان دوازده امام(ع)، حضرت مهدی(ع) جایگاهی ویژه و ممتاز دارند. ضمن این روایات نقل شده است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

همانا خدای عزوجل در آن شب که به گردشی شبانه برده شدم (معراج) به من وحی فرمود: ای محمد چه کسی را در زمین میان امتت به جای خود گذاشتی؟ ـ در حالی که خدا خود بدان آگاه‌تر بود ـ عرض کردم: پروردگارا، برادرم را فرمود: ای محمد، علی ابن ابی‌طالب را؟ عرض کردم: بلی ای خدای من، فرمود: ای محمد من ابتدا از مقام ربوبیت نظری بر زمین افکندم و تو را از آن اختیار کردم. هیچ گاه یادی از من نمی‌شود مگر اینکه تو نیز با من یاد کرده شوی. من خود محمودم و تو محمد؛ سپس نظری دیگر بر زمین افکندم و از آن علی بن ابی‌طالب را برگزیدم و او را وصی تو قرار دادم، پس تو سرور پیامبران و علی از نام‌های من است و «علی» (مشتق آن) نام اوست. ای محمد، من، علی و فاطمه و حسن و حسین و امامان را از یک نور آفریدم؛ سپس ولایت ایشان را بر فرشتگان عرضه داشتم، هر که آن را پذیرفت از مقربین گردید و هر که آن را رد نمود به کافران پیوست. ای محمد، اگر بنده‌ای از بندگانم مرا چندان پرستش کند تا رشته حیاتش از هم بگسلد و پس از آن در حالی که منکر ولایت آنان است با من روبه‌رو شود، او را در آتش دوزخ خواهم افکند سپس فرمود: ای محمد، آیا مایلی آنان را ببینی؟ عرض کردم: بلی. فرمود: قدمی پیش گذار.‌ من قدمی جلو نهادم. ناگاه دیدم علی بن ابی‌طالب و حسن و حسین و علی‌بن الحسین و محمد بن علی و جعفربن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد و حسن بن علی آنجا بودند و حجت قائم همانند ستاره‌ای درخشان در میان آنان بود، پس عرض کردم: پروردگار من اینان چه کسانی‌اند؟ فرمود: اینان امامان هستند و این یک نیز قائم است که حلال‌کننده حلال من و حرام‌دارنده حرام من است، و از دشمنان من انتقام خواهد گرفت. ای محمد، او را دوست بدار که من او را دوست می‌دارم و هر کس را که او را دوست بدارد نیز دوست می‌دارم.(۱۵)

     پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) با عنایت خداوند بزرگ به معراج رفته است. هرگاه برنامه سیر تاریخی پیامبر، در پرتو عنایت الهی انجام گرفته باشد، به طور مسلم تمام این قوانین طبیعی در برابر اراده قاهره وی تسلیمند، و هر آنی در قبضه قدرت او هستند؛ از این رو، چه اشکالی دارد، خدایی که به زمین جاذبه داده است و به اجرام آسمانی اشعه کیهانی بخشیده، بنده برگزیده‏اش را به وسیله قدرت نامتناهی خویش، بدون اسباب ظاهری و خارجی از مرکز جاذبه خارج نماید، و اشعه‏های خطرناک ماوراء جو مصون بدارد.

منابع :

 ۱٫حسین راغب اصفهانی، المفردات، دفتر نشر الکتاب، دوم ۱۴۰۴ق، ص ۳۲۹

 ۲٫ همان، ص ۲۴۷.

 ۳٫احمد سیاح، فرهنگ جامع ، تهران: کتاب فروشی اسلام، ۱۳۵۴، ج ۱- ۲،ص ۶۹۰.

۴- براق نام مرکوبی است که بنا بر روایات، حضرت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) شب معراج برپشت او آسمانها را درنوردید.
۵- طبرسی، مجمع البیان، سوره اسراء،ج ۳، ص ۳۹۵.

۶٫ سدره یا سدره المنتهی، نام درخت کُنار بزرگی است که بنابر روایات اسلامی بر بالای آسمان هفتم قرار دارد و برگش مانند گوش فیل و میوه اش مانند کوزه است. علم ملائکه و سایر مخلوقات به آن منتهی شود و از آن درنمی گذرد. هیچ موجودی، بجز پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) در شبِ معراج از آن درنگذشته است و آنچه ورای آن است جز خدای نداند. از پای این درخت رودهایی از آب صاف روشن و شیر تازه و باده خوشگوار، برای نوشندگان روان می گردد. درباره آن گفته اند که اسب سوار، در سایه اش هفتاد سال راه می پیماید و یک برگ از آن روی تمام مردم سایه می افکند.(جعفر یاحقّی، دکتر جعفر محمّد: فرهنگ اساطیر و اشارات در ابیّات فارسی، ص ۲۴۱ – ۲۴۲)

۷ – مجلسی، بحارالانوار، ج۱۸، ص۳۸۲، به نقل از: سیمای معراج پیامبر، ص۲۲٫

۸ – سوره اسرا (۱۷)، آیه ۱٫

۹ –  سوره نجم (۵۳)، آیات ۱۸ـ۸٫

۱۰ – جعفرسبحانی، فروغ ابدیت، ج۱، صص۳۷۹ـ۳۸۱٫

۱۱ – طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان، ج۱۳،‌ص۵ و ۱۹٫

۱۲ –  طبرسی، مجمع‌البیان، ج۶، ص۳۹۵؛ به نقل از: سیمای معراج پیامبر، صص۳۲ و ۳۳٫

۱۳ – از جمله این آثار می‌توان به کتاب‌هایی نظیر: راهیان کوی دوست نوشته آیت‌الله مصباح یزدی و حدیث معراج، نوشته آقای سید محمدرضا غیاثی کرمانی اشاره کرد.

۱۴ –  مجلسی، همان، ج۱۸، ص۳۲۷٫

۱۵ –  برای نمونه ر.ک: نعمانی، الغیبه، ص۱۳۳٫

خطبه امام حسن(ع) پس از شهادت پدر(۲۲ رمضان)

چکیده

اى مردم در این شب قرآن نازل شد، و در این شب عیسى بن مریم را به آسمان بردند، و در این شب یوشع بن نون کشته شد، و در این شب پدرم امیر المؤمنین(علیه السلام)از این جهان رحلت کرد، به خدا سوگند هیچ یک از اوصیا بر پدرم در رفتن به بهشت پیشى نجسته، و نه هر کس که پس از اوست، و این گونه بود که رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله) او را در هر ماموریت جنگى که مى فرستاد جبرئیل در سمت راست او و میکائیل در سمت چپ او مى جنگیدند و هیچ درهم و دینارى پس از خود به جاى نگذارد جز هفتصد درهم که از جیره بیت المال او زیاد و اضافه آمده بود و آن را جمع کرده بود تا خادمى براى خانواده خود خریدارى کند.

عموم راویان حدیث و مورخین نوشته اند شبى که امیر المؤمنین(علیه السلام)به شهادت رسید و حسنین(علیهم السلام) جنازه پدر را دفن کردند، فرداى آن شب امام مجتبى(علیه السلام) به مسجد رفت و براى مردم سخنرانى کرد، و طبق روایت امالى صدوق سخنرانى آن حضرت این گونه بود که پس از حمد و ثناى الهى فرمود:

«ایها الناس فى هذه اللیله نزل القرآن، و فى هذه اللیله، رفع عیسى بن مریم، و فى هذه اللیله قتل یوشع بن نون، و فى هذه اللیله مات ابى امیر المؤمنین(علیه السلام)، و الله لا یسبق ابى احد کان قبله من الاوصیاء الى الجنه، و لا من یکون بعده، و ان کان رسول الله (صلّى اللّه علیه و آله) لیبعثه فى السریه فیقاتل جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن یساره و ما ترک صفراء و لا بیضاء الا سبعماه درهم فضلت من عطائه کان یجمعها لیشترى بها خادما لاهله »[۱]

(اى مردم در این شب قرآن نازل شد، و در این شب عیسى بن مریم را به آسمان بردند، و در این شب یوشع بن نون کشته شد، و در این شب پدرم امیر المؤمنین(علیه السلام)از این جهان رحلت کرد، به خدا سوگند هیچ یک از اوصیا بر پدرم در رفتن به بهشت پیشى نجسته، و نه هر کس که پس از اوست، و این گونه بود که رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله) او را در هر ماموریت جنگى که مى فرستاد جبرئیل در سمت راست او و میکائیل در سمت چپ او مى جنگیدند و هیچ درهم و دینارى پس از خود به جاى نگذارد جز هفتصد درهم که از جیره بیت المال او زیاد و اضافه آمده بود و آن را جمع کرده بود تا خادمى براى خانواده خود خریدارى کند.)

و شیخ مفید در ارشاد سخنرانى آن حضرت را این گونه نقل کرده: «و روى ابو محنف لوط بن یحیى، قال: حدثنى اشعث بن سوار، عن ابى اسحق السبیعى و غیره، قالوا: خطب الحسن بن على(علیه السلام) فی صبیحه اللیله التى قبض فیها امیر المؤمنین (علیه السلام) فحمد الله و اثنى علیه و صلى على رسول الله(صلّى اللّه علیه و آله) ثم قال: لقد قبض فى هذه اللیله رجل لم یسبقه الاولون بعمل و لا یدرکه الآخرون بعمل لقد کان یجاهد من رسول الله فیقیه بنفسه، و کان رسول الله(صلّى اللّه علیه و آله) یوجهه برایته فیکنفه جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن شماله، و لا یرجع حتى یفتح الله على یدیه.

و لقد توفى(علیه السلام)فى اللیله التى عرج فیها بعیسى بن مریم، و فیها قبض یوشع بن نون وصى موسى(علیه اسلام) و ما خلف صفراء و لا بیضاء الا سبعماه درهم، فضلت عن عطائه اراد ان یبتاع بها خادما لاهله.

ثم خنقته العبره فبکى و بکى الناس معه.

ثم قال: انا ابن البشیر انا ابن النذیر، انا ابن الداعى الى الله باذنه، انا ابن السراج المنیر، انا من اهل بیت اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، انا من اهل بیت فرض الله مودتهم فى کتابه فقال تعالى: «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فى القربى، و من یقترف حسنه نزد له فیها حسنا»[۲] فالحسنه مودتنا اهل البیت »[۳]

(ابو محنف (به سندش) از ابى اسحق سبیعى و دیگران روایت کرده که گفتند: امام حسن(علیه السلام) در بامداد آن شبى که امیر المؤمنین (علیه السلام) در آن شب از دنیا رفت خطبه خواند، و حمد و ثناى خداى را به جاى آورد و بر رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله) درود فرستاد، آنگاه فرمود:

به حقیقت در این شب مردى از دنیا رفت که پیشینیان در کردار از او پیشى نجستند، و آیندگان نیز در کردار به او نرسند، همانا با رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله) جهاد کرد و با جان خویش از آن حضرت دفاع نمود، و رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) او را با پرچم خود(به جنگها) فرستاد و(جبرئیل و میکائیل) او را در میان مى گرفتند، جبرئیل از سمت راستش، و میکائیل از سمت چپ او، و باز نمى گشت تا به دست تواناى او خداوند (جنگ را) فتح کند.

 و در شبى از دنیا رفت که عیسى بن مریم در آن شب به آسمان بالا رفت، و یوشع بن نون وصى حضرت موسى(ع)در آن شب از دنیا رفت، و هیچ درهم و دینارى از خود به جاى نگذاشته جز هفتصد درهم که آن هم از بهره اش(که بیت المال داشت)زیاد آمده، و مى خواست با آن پول براى خانواده خود خادمى خریدارى کند، (این سخن را فرمود) سپس گریه گلویش را گرفت و گریست، مردم نیز با آن حضرت گریه کردند، آنگاه فرمود:

منم فرزند بشیر(مژده دهنده به بهشت، یعنى رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله) که از نامهاى آسمانى او بشیر است) منم فرزند نذیر(ترساننده از جهنم)منم فرزند آن کس که به اذن پروردگار مردم را به سوى او مى خواند، منم پسر چراغ تابناک(هدایت)، من از خاندانى هستم که خداى تعالى پلیدى را از ایشان دور کرده و به خوبى پاکیزه شان فرموده، من از آن خاندانى هستم که خداوند دوستى ایشان را در کتاب خویش (قرآن) فرض و واجب دانسته و فرموده است: «بگو نپرسم شما را بر آن مزدى جز دوستى در خویشاوندانم و آنکه فراهم کند نیکى را بیفزاییمش در آن نکویى را»پس نیکى در این آیه دوستى ما خاندان است.

و نظیر همین دو سخنرانى با مختصر اختلافى در بسیارى از کتابهاى اهل سنت نیز نقل شده که هر که خواهد مى تواند در ملحقات احقاق الحق بخواند.[۴]

پى نوشتها:

[۱] . امالى صدوق، ص ۱۹۲٫

[۲] . سوره شورى، آیه ۲۲٫

[۳] . ارشاد مفید، ج ۲، (مترجم)، ص ۴، و نظیر این روایت از امالى شیخ و تفسیر فرات و غیره نیز نقل شده(بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۱).

[۴] . ملحقات احقاق الحق، ج ۱۱، صص ۹۳-۱۸۲٫

منبع:  سید هاشم رسولى محلاتى؛زندگانى امام حسن مجتبى علیه السلام، ص. ۱۹۲

ضربت خوردن امام امیرالمؤمنین على (علیه السلام) ۱۹ رمضان

ضربت خوردن امام امیرالمؤمنین على (علیه السلام) در مسجد کوفه ۱۹ رمضان سال ۴۰ هجری قمری

عبدالرحمن بن ملجم مرادى، از گروه خوارج و از آن سه نفرى بود که در مکه معظمه با هم پیمان بسته و هم سوگند شدند، که سه شخصیت مؤثر در جامعه اسلامى، یعنى امام على بن ابى طالب(علیه السلام)، معاویه بن ابى سفیان و عمرو بن عاص را در یک شب واحد ترور کرده و آن ها را به قتل رسانند. هر کدام به سوى شهرهاى محل مأموریت خویش رهسپار شدند و عبدالرحمن بن ملجم مرادى به سوى کوفه رفت و در بیستم شعبان سال ۴۰ قمرى وارد این شهر بزرگ شد. ( نگاه کنید: بیستم شعبان سال ۴۰ هجرى قمرى ) وى به همراهى شبیب بن بجره اشجعى، که از همفکران وى بود و هر دوى آن ها از سوى “قطام بنت علقمه” تحریک و تحریث شده بودند، در سحرگاه شب نوزدهم ماه مبارک رمضان سال ۴۰ قمرى در مسجد اعظم کوفه کمین کرده و منتظر ورود امیرمؤمنان على بن ابى طالب(علیه السلام) شدند.(۱)

هم چنین قطام، شخصى به نام “وردان بن مجالد” را که از افراد طایفه اش بود، به یارى آن دو نفر فرستاد.(۲) أشعث بن قیس کندى که از ناراضیان سپاه امام على(علیه السلام) و از دو چهرگان و منافقان واقعى آن دوران بود، آنان را راهنمایى، پشتیبانى و تقویت روحى مى نمود.(۳)

حضرت على(علیه السلام) در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان، مهمان دخترش ام کلثوم(س) بود و در آن شب حالت عجیبى داشت و دخترش را به شگفتى درآورد. روایت شد که آن حضرت در آن شب بیدار بود و بسیار از اتاق بیرون مى رفت و به آسمان نظر مى کرد و مى فرمود: به خدا سوگند، دروغ نمى گویم و به من دروغ گفته نشده است. این است آن شبى که به من وعده شهادت دادند.(۴) به هر روى، آن حضرت به هنگام نماز صبح وارد مسحد اعظم کوفه شد و خفته گان را براى اداى نماز بیدار کرد. از جمله، خود عبدالرحمن بن ملجم مرادى را که به رو خوابیده بود، بیدار و خواندن نماز را به وى گوش زد کرد. هنگامى که آن حضرت وارد محراب مسجد شد و مشغول خواندن نماز گردید و سر از سجده اول برداشت، نخست شبیث بن بجره با شمشیر برّان بر وى هجوم آورد، ولیکن شمشیرش به طاق محراب اصابت کرد و پس از او، عبدالرحمن بن ملجم مرادى فریادى برداشت: “لله الحکم یا على، لا لک و لا لأصحابک”! و شمشیر خویش را بر فرق نازنین حضرت على(علیه السلام) فرود آورد و سر مبارکش را تا به محل سجده گاهش شکافت.(۵) حضرت على(علیه السلام) در محراب مسجد، افتاد و در همان هنگام فرمود: بسم الله و بالله و على ملّه رسول الله، فزت و ربّ الکعبه؛ سوگند به خداى کعبه، رستگار شدم.(۶)

نمازگزاران مسجد کوفه، برخى در پى شبیب و ابن ملجم رفته تا آن ها را بیابند و برخى در اطراف حضرت على(علیه السلام) گرد آمده وبه سر و صورت خود مى زدند و براى آن حضرت گریه مى نمودند. حضرت على(علیه السلام)، در حالى که خون از سر و صورت شریفش جارى بود، فرمود: هذا ما وعدنا الله و رسوله؛(۷)

این همان وعده اى است که خداوند متعال و رسول گرامى اشت به من داده اند. حضرت على(علیه السلام) که توان ادامه نماز جماعت را نداشت، به فرزندش امام حسن مجتبى(علیه السلام) فرمود که نماز جماعت را ادامه دهد و خود آن حضرت، نمازش را نشسته تمام کرد. روایت شد، که در هنگام ضربت زدن عبدالرحمن بن ملجم بر سر مطهر حضرت على(علیه السلام)، زمین به لرزه در آمد و دریاها مواج و آسمان ها متزلزل شدند و درهاى مسجد به هم خوردند و خروش از فرشتگان آسمان ها بلند شد و باد سیاهى وزید، به طورى که جهان را تیره و تاریک ساخت و جبرئیل امین در میان آسمان و زمین ندا داد و همگان ندایش را شنیدند. وى مى گفت: تهدمت و الله ارکان الهدى، و انطمست أعلام التّقى، و انفصمت العروه الوثقى، قُتل ابن عمّ المصطفى، قُتل الوصیّ المجتبى، قُتل علیّ المرتضى، قَتَله أشقى الْأشقیاء؛(۸)

سوگند به خدا که ارکان هدایت درهم شکست و ستاره هاى دانش نبوت تاریک و نشانه هاى پرهیزکارى بر طرف گردید و عروه الوثقى الهى گسیخته شد. زیرا پسر عموى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شهید شد، سید الاوصیا و على مرتضى به شهادت رسید. وى را سیاه بخت ترین اشقیاء،( یعنى ابن ملجم مرادى ) به شهادت رسانید. جرج جرداق گوید : پس از ضربت خوردن على علیه السلام طوفان هیجان و شورش از در و دیوار عالم مىوزید و همه خواهان انتقام بودند مگر چهره گشاده پسر ابى طالب که آثارى از انتقام در آن دیده نمى شد و اشاره به حبس هم نداشت ، زیرا همه عیادت کنندگان در خانه امام ایستاده و دردمند و گریه کنان از خدا مى خواستند که به امیرمؤمنان رحم آورد و او را شفا بخشد تا درد مردم آرام گیرد ، و همگى بر ابن ملجم یورش برده و او را دستگیر کرده بودند ، اما هنگامى که او را خدمت امام آوردند ، امام فرمود : غذاى خوب به او دهید و بستر نرم برایش بگسترید . ( ۹ )

بدین گونه پیشوایى شایسته، امامى عادل، خلیفه اى حق جو، حاکمى دلسوز و یتیم نواز، کامل ترین انسان برگزیده خدا و جانشین بر حق محمد مصطفى(صلی الله علیه و آله)، به دست شقى ترین و تیره بخت ترین انسان روى زمین، یعنى ابن ملجم مرادى ملعون، از پاى درآمد و به سوى ابدیت و لقاء الله و هم نشینى با پیامبران الهى و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رهسپار گردید و امت را از وجود شریف خویش محروم نمود.

۱- الارشاد (شیخ مفید)، ص ۲۰؛ الجوهره فى نسب الامام على و آله (البرى)، ص ۱۱۲
۲- وقایع الایام (شیخ عباس قمى)، ص ۴۱؛ تاریخ ابن خلدون، ج۲، ص ۱۸۴
۳- الارشاد، ص ۲۱؛ وقایع الایام، ص ۴۱؛ منتهى الآمال (شیخ عباس قمى)، ج۱، ص ۱۷۱
۴- منتهى الآمال، ج۱، ص ۱۷۲
۵- الارشاد، ص ۲۳؛ منتهى الآمال، ج۱، ص ۱۷۲؛ الجوهره فى نسب الامام على و آله، ص ۱۱۳؛ وقایع الایام، ص ۴۱
۶- منتهى الآمال، ج۱، ص ۱۷۴
۷- همان
۸- همان
۹- الإمام على بن أبى طالب (علیه السلام) (فارسى) – أحمد الرحمانى الهمدانى – ص ۷۸۲

فلسفه روزه دارى

اشاره:

فلسفه روزه دارى، تکامل جسم و جان است، چرا که گفته اند: عقل سالم در بدن سالم است. دانشمندان اسلامى و غیر اسلامى در این باره جزوه ها و کتاب هاى زیادى نوشته اند و برخى از آثار آن را بیان کرده اند، از جمله: رفع سوءهاضمه، تقویت بهداشت عمومى، جلوگیرى از آپاندیس، پاک سازى مجارى ادرار، رفع بیمارى ها و امراض جلدى و دفع چربى هاى زاید. روزه در درمان بسیارى از بیمارى هاى غیر قابل علاج مؤثر است. به هر حال نقش روزه دارى در سلامت تن و تکامل روح غیر قابل انکار است.

یکى از دستورات خداوند به انسان ها، روزه دارى است تا در سایه آن، انسان بتواند از هرگونه فساد و بیمارى مصون بماند و با رهانیدن خود از دام هاى شیطان، خود را در مسیر انبیا و ائمه(ع) قرار دهد. قرآن این دستور را این گونه بیان مى فرماید:

هان اى کسانى که ایمان آورده اید، روزه بر شما واجب شد و این دستور نه تنها درباره شما بلکه یک سنت الهى است که به پیامبران گذشته و پیروان آنان نیز ابلاغ شده، پس روزه بگیرید. امید است بدین سبب متقى گردید.۱

روزه، کلاس کسب تقوا است، تمرینى براى متقى شدن است. کدامین نتیجه و ثمره بهتر از این که انسان با روزه دارى، سعادت دنیا و آخرتش را تضمین کند. در یک حدیث قدسى، پیامبر(ص) از درگاه خداوند سؤال مى کند: اولین عبادت کدام است؟ خداوند پاسخ مى دهد: روزه. آن گاه رسول اکرم(ص) مى پرسد: پروردگارا، نتیجه و ثمره روزه گرفتن چیست؟ خداوند در پاسخ مى فرماید:

نتیجه روزه، رسیدن به آگاهى قلبى و حکمت است و نتیجه حکمت، شناخت خداوند است و نتیجه معرفت و شناخت پروردگار، رسیدن به یقین کامل است، پس هرگاه بنده خدا به یقین رسید، همه وجود و زندگى اش به خدا وابسته مى شود و زندگى اش اگر به سختى و یا به آسانى بگذرد، در او تغییرى ایجاد نمى شود. وقتى که این بنده عاشق خدا در حال مرگ باشد فرشتگان بر بالین او مى ایستند و از آب کوثر و شراب هاى بهشتى او را سیراب مى کنند تا سختى مرگش برطرف شود. سپس به او مژده اى بزرگ مى دهند و مى گویند: خوشا به حالت چه جایگاه نیکو و مقام عظیمى دارى! اینک به یک چشم بر هم زدن به دربار الهى پرواز مى کند و به مقام لقاءالله رسیده و بین او و خداوند بلند مرتبه هیچ پرده و حجابى باقى نمى ماند.۲

رمضان، ماه خدا

مبدأ هستى و آفریدگار زمین و زمان، خداوند متعال است، اما در فرهنگ توحیدى، بعضى مکان ها و زمان ها ارزشى ویژه دارند. ماه رمضان که شهر اللّه (ماه خدا) نامیده مى شود، ویژگى ها و خصوصیات بى نظیرى دارد که هیچ کدام از زمان ها آن خصوصیات را ندارد، شب ها، روزها، ساعات و لحظات ماه خدا برتر از همه زمان ها است. چنان که پیامبر(ص) مى فرماید:۳

هان اى مردم، بیدار باشید که ماه خدا با کوله بارى از نعمت ها و رحمت ها و مغفرت هاى الهى به سوى شما روى آورده است. رمضان ماهى است که در نزد خداوند از همه ماه ها برتر و بالاتر است. روزهاى آن با فضیلت ترین روزها و شب هایش بالاترین شب ها است. ساعت هاى این ماه، بهترین ساعات و لحظات است. رمضان ماهى است که همگى شما به میهمانى خداوند دعوت شده اید و این نعمت بزرگ خداوند است که شما را در این ماه قرار داد. ۴

از کلمات پیامبر(ص) مى توان بعضى از علل برترى این ماه مبارک را دریافت. همه نعمت هاى خدا ارزش مندند، اما نعمت هدایت بالاترین نعمت ها است و این هدیه اى است که خداوند در این ماه به مؤمنان تقدیم کرده است. کدام نعمت بالاتر از این که آدمى در کنار سفره گسترده خداوند حضور یابد و روح پژمرده خود را با آب حیات معنوى جان ببخشد. کدام نعمت بالاتر از این که انسان از اسارت دنیا و مادیات رها گردد و بر قله آزادى سرود حق سردهد. کدام نعمت بالاتر از این که انسان زندگى حیوانى و هوس هاى شیطانى خویش را به فراموشى سپرده و راه را براى رشد و تکامل معنوى خویش هموار سازد و بالاخره کدام نعمت بالاتر از این که آدمى تکامل به سوى خدا را دریابد و یقین کند که ارزش او بسیار والاتر و بالاتر از آن است که فقط از نظر مادى خود را بى نیاز کند و همه چیزش در مسائل و نعم دنیوى خلاصه شود.

اسلام، تن پرورى به معناى نفس پرورى و شهوت پرستى را شدیداً محکوم کرده است، اما پرورش بدن به معناى مراقبت و حفظ سلامت و بهداشت را از واجبات شمرده است و هر نوع عملى را که براى بدن زیان بخش باشد حرام شمرده است. اسلام آن جا که یک امر واجب مانند (روزه) احیاناً براى بدن مضرّ تشخیص داده شود، آن را ساقط مى کند و حتى آن را حرام مى داند.

آداب و سنن بسیارى در اسلام به خاطر بهداشت و سلامت بدن وضع شده است. ممکن است افرادى میان (پرورش بدن) که یک امر بهداشتى است و (تن پرورى) به معناى نفس پرورى که امرى اخلاقى است، فرق نگذارند و خیال کنند اسلام که با تن پرورى مخالف است یعنى با بهداشت بدن مخالف است. پس لاقیدى ولاابالى گرى در حفظ سلامت و کارهایى که مضر به بهداشت و سلامت بدن است، از نظر اسلام کار نادرستى است. همان گونه که نفس پرورى و شهوت رانى، ضد روح پرورى است و موجب بیمارى روح و روان مى گردد، به همان سان نیز ضد بهداشت و پرورش صحیح جسم هست و منجر به بیمارى جسمى مى گردد.

فلسفه روزه دارى

فلسفه روزه دارى، تکامل جسم و جان است، چرا که گفته اند: عقل سالم در بدن سالم است. دانشمندان اسلامى و غیر اسلامى در این باره جزوه ها و کتاب هاى زیادى نوشته اند و برخى از آثار آن را بیان کرده اند، از جمله: رفع سوءهاضمه، تقویت بهداشت عمومى، جلوگیرى از آپاندیس، پاک سازى مجارى ادرار، رفع بیمارى ها و امراض جلدى و دفع چربى هاى زاید. روزه در درمان بسیارى از بیمارى هاى غیر قابل علاج مؤثر است. به هر حال نقش روزه دارى در سلامت تن و تکامل روح غیر قابل انکار است. پیامبر(ص) فرمودند:

صوموا تصحوا، روزه بگیرید تا سلامت شما تضمین شود.

شاید به همین دلیل باشد که قضاى روزه واجب است. حتى زن حائض که قضاى نمازهایش بر او واجب نیست، اما قضاى روزه هاى نگرفته بر او واجب است.۵

روزه تمام دستگاه هاى بدن، بافت ها، رگ ها، غده ها، اعصاب، اجزاى بدن، روده ها و شرایین را از خستگى بیرون مى آورد، زیرا در اثر عملیات مداوم و شبانه روزى، قسمت هاى مختلف بدن، سست و ضعیف مى گردد. اشتباه نشود، این که گفتیم بدن در اثر روزه گرفتن استراحت مى کند، معناى آن این نیست که از عمل باز مى ماند، بلکه معناى آن این است که از سرعت عمل خود مى کاهد تا استراحت کند و خستگى خود را بگیرد و بدین ترتیب روزه، ضعف، احتقان (بند آمدن بول)، چاقى بدن، تصلب شرایین، زخم معده و امتلاى آن را برطرف مى سازد. درست به همین دلیل است که مى گوییم، روزه عمر را طولانى مى کند، به جسم نشاط مى دهد و انسان را از کسلى و سستى نجات مى بخشد و از مرض ها و دردها آزاد مى کند.۶

اخیراً در اروپا و بسیارى کشورهاى دیگر بیمارستان هایى افتتاح شده که از طریق روزه، بسیارى از بیمارى ها و مرض ها را معالجه مى کنند. وقتى ماه رمضان فرا مى رسد برنامه هاى زندگى عوض مى گردد و همین تغییر برنامه، روح انسان را تازه مى کند و به انسان نشاط مى دهد، زیرا روح انسان، تغییر برنامه هاى خوراک و خواب و امثال آن را درک مى کند. این مطلبى است که تجربه و روان شناسى آن را روشن ساخته است. به روزه داران در هنگام افطار نشاطى دست مى دهد که با هیچ نوع نشاط دیگرى برابرى نمى کند، زیرا شخصى که در طول روز،بایستى بعضى از مسائل را رعایت مى کرده (خوردن ـ آشامیدن) هنگام افطار احساس مى کند از این قید وبندها رهایى یافته و همین درک آزادى، یک نوع خرسندى براى انسان به ارمغان مى آورد. در روایت وارد شده است که براى روزه دار، دو خرسندى وجود دارد: یک خرسندى به هنگام افطار و دیگرى موقع دیدار خدا.

در اثر روزه اطمینان و آسایش براى انسان به وجود مى آید، زیرا انسان درک مى کند که با روزه دارى با خداى جهان و آفریننده خود رابطه پیدا کرده است.

قرآن کریم مى فرماید:

آگاه باشید که با ذکر خدا قلب انسان اطمینان پیدا میکند. ۷

و بدون تردید، اطمینان، از بهترین وسایل دفع کننده اضطراب و وحشت و ترس است.

روزه از دیدگاه دانشمندان

دکتر الکسیس کارل در کتاب انسان موجود ناشناخته مى نویسد: با روزه دارى، قند خون در کبد مى ریزد و چربى هایى که در زیر پوست ذخیره شده اند و پروتئین هاى عضلات و غدد و سلول هاى کبدى آزاد مى شوند و به مصرف تغذیه مى رسند. ۸ دکتر کارل مى گوید: لزوم روزه دارى در تمام ادیان تأکید شده است. در روزه، ابتدا گرسنگى و گاهى نوعى تحریک عصبى و بعد ضعفى احساس مى شود، ولى در عین حال، کیفیات پوشیده اى که اهمیت زیادى دارند، به فعالیت مى افتند و بالاخره تمام اعضا، مواد خاص خود را براى نگه دارى و تعادل محیط داخلى و قلب، قربانى مى کنند و به این ترتیب روزه تمام بافت هاى بدنى را مى شوید و آن ها را تازه مى کند. ۹

دکتر ژان فروموزان روش معالجه با روزه را، شست وشوى اعضاى بدن تعبیر مى کند، که در آغاز روزه دارى، زبان باردار است، عرق بدن زیاد است، دهان بدبو است و گاه آب از بینى راه مى افتد، که همه این ها علامت شروع شست وشوى کامل بدن است. پس از سه چهار روز بو برطرف مى شود، اسیداوریک ادرار کاهش مى یابد و شخص احساس سبکى و خوشى خارق العاده اى مى کند. در این حال اعضا هم استراحتى کافى دارند.

دکتر تومانیانس راجع به فواید روزه دارى مى نویسد: (فایده بزرگِ کم خوردن و پرهیز نمودن از غذاها در یک مدت کوتاه آن است که چون معده در طول مدت یازده ماه مرتب پر از غذا بوده، در مدت یک ماه روزه دارى مواد غذایى خود را دفع مى کند و همین طور کبد که براى حل و هضم غذا مجبور است دائماً صفراى خود را مصرف کند، در مدت سى روز ترشحات صفراوى را صَرف حل کردن باقى مانده غذاى جمع شده خواهد کرد. دستگاه هاضمه در نتیجه کم خوردن غذا، اندکى فراغت حاصل نموده و رفع خستگى مى نماید. روزه یعنى کم خوردن و کم آشامیدن در مدت معینى از سال و این بهترین راه معالجه و حفظ تندرستى است، که طب قدیم و جدید را از این حیث متوجه خود ساخته. مخصوصاً امراضى را که بر دستگاه هاضمه، به خصوص کلیه و کبد عارض مى شود و به توسط دارو نمى توان آن ها را علاج نمود، روزه به خوبى معالجه مى نماید. چنان چه بهترین دارو براى برطرف ساختن سوء هاضمه نیز روزه گرفتن است. مرض مخصوص کبد هم که موجب یرقان مى گردد، بهترین طریق معالجه اش همانا روزه گرفتن است، چه آن که ایجاد این مرض اغلب اوقات به واسطه خستگى کبد است که در موقع زیادى عمل و فعالیت، نمى تواند صفرا را از خود بگیرد.)۱۰

دکتر گوئلپا فرانسوى مى گوید:چهار پنجم بیمارى ها از تخمیر غذا در روده ها ناشى مى شود که همه با روزه اصلاح مى گردد. ۱۱

دکتر (آلکسى سوفورین) در کتاب خود مى نویسد: (جسم به هنگام روزه به جاى غذا از مواد باقى مانده در بدن استفاده کرده و آن ها را مصرف مى نماید و بدین وسیله مواد کثیف و عفونى اى که در جسم هست و ریشه و خمیره بیمارى ها از آن ها است، از بین مى رود. روزه سبب بهبودى همه بیمارى ها است. بنابراین شایسته است که جسم خود را به وسیله روزه، نظیف و پاکیزه کنید.)۱۲

بیمارى هایى را که این دانشمندان توانسته اند به وسیله روزه معالجه کنند به قرار ذیل است:

نوراستنى، التهاب معده، التهاب حنجره، سفلیس، سل، درد چشم، زکام مزمن، درد مزمن سینه، نفخ و ورم ریه ها، بیمارى هاى عصبى، لرزش اندام، استسقا، فلج، کم خونى، اضطراب روحى، ضعف عمومى بدن، بیمارى کبد و بالاخره تضعیف غده هاى سرطانى و ترک اعتیاد. ۱۳

دکتر (کاریو) امریکایى مى نویسد: هر شخص بیمار باید در سال مدتى از غذا پرهیز کند، زیرا مادامى که غذا به تن مى رسد میکروب ها در حال رشدند، ولى هنگامى که از غذا پرهیز مى کند، میکروب ها رو به ضعف مى روند. ۱۴ وى هم چنین مى افزاید: روزه اى که اسلام واجب کرده، بزرگ ترین ضامن سلامتى تن مى باشد. ۱۵

روزه باعث مى شود که آدمى بر نفس سرکش خویش لجام زند و تمایلات و خواهش هاى نامشروع و نامعقول نفس را تحت کنترل درآورد. ما وقتى به نقش خاص روزه در تهذیب نفس واقف مى گردیم که بدانیم تمام آن چه را که برخلاف مقام انسانیت در چهار گوشه جهان واقع مى شود، ناشى از خودخواهى ها و هواهاى نفسانى و تمایلات شیطانى است و تا انسان از این امیال و شهوات رهایى نیابد، ظلم و ستم و فساد و قتل و غارت و گناه کارى ادامه خواهد داشت. روزه عاملى است که انسان با استفاده از آن مى تواند بر خواهش هاى نفسانى غلبه کند و بر تمام اعضا و جوارح خویش حکومت براند و هوا و هوس هایش را تحت کنترل در آورد. انسان تا اسیر تمایلات نفسانى است، هرگز روى سعادت و فلاح را نخواهد دید، چرا که هوا و هوس ها و دل بستگى ها و وابستگى ها، زنجیرهاى ثقیل و سهمگینى هستند که روح آدمى را به اسارت خود در مى آورند و تا این زنجیرها از هم نگسلد، روح انسان از قید و بندهاى بردگى و اسارت رهایى نخواهد یافت. تمایلات نفسانى، دشمن (درون) انسان اند و غلبه بر این دشمنان سرکش، بسیار مشکل تر از غلبه بر دشمن (برون) است.

سهل دان شیرى که صف ها بشکند            شیـر آن بـاشد کــه خـود را بشکند

آثار روزه

روزه، چشمه رحمت الهى را در وادى دل انسان هاى حق طلب جارى مى کند.

روزه، مائده هاى آسمانى را بر سفره دل انسان هاى روزه دار مى چیند.

روزه، در میدان صبر و بردبارى، روح انسان را استوار مى سازد.

روزه، ظلمت خودخواهى و خودمحورى را مبدل به نورانیت تواضع و ایثار مى نماید.

روزه، نجات دهنده گناه کاران پشیمان، از دهانه دوزخ است.

روزه، شوق به خوبى ها و سبقت در حسنات را در وجود انسان مى پروراند.

روزه، زیباکننده چهره شخصیت انسان در پرتو عبادات است.

روزه، جان انسان را در مسیر نسیم هاى رحمت الهى قرار مى دهد.

روزه،پاک کننده چهره دل، از غبار گناه و لغزش است.

روزه، پلى است که انسان را از رودخانه مسموم هواى نفس عبور داده، به ساحل سعادت مى رساند.

روزه، خانه تکانى دل از گناه و آلودگى است.

روزه، در گوش جان انسان هاى مؤمن، سرود وصل به خدا را سر مى دهد.

روزه، شکوفاکننده نهال ایمان در بوستان جان انسان است.

روزه، تودهنى زدن به شیطان، این دشمن دیرینه هدایت است.

روزه، شهد شیرین حضور در بهشت را در کام دل انسان مخلص فرو مى ریزد.

پی نوشت:

۱ـ بقره(۲) آیه ۱۸۳.

۲ـ نهج الخطابه، ص۳۱۶.

۳ـ همان، ص۲۱۸.

۴ـ خطبه شعبانیه.

۵ ـ اقتباس از: محمد دشتى، ایدئولوژى و عقائد اسلامى، ص۲۶۳.

۶ ـ اقتباس از: سید محمد شیرازى، روزه و ماه خدا، ترجمه مصطفى زمانى، ص۴۵.

۷ـ رعد(۱۳) آیه ۲۸.

۸، ۹، ۱۰، ۱۱ و۱۲ـ روزه، ضیافت نور، ص۵۶.

۱۳، ۱۴، ۱۵ـ همان، ص۴۹.

منبع: معارف اسلامی ،مرداد، شهریور، مهر و آبان ۱۳۸۰، شماره ۴۹

سُهیلا راست پور